| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: اتورپاتگان
نوشته ها: 975
(View Stats)
تشکرها: 2,380
تشکر شده 4,682 بار در 728 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سلام دوستای خوبم می خوام رمان قاصدک رو براتون از فرداصبح بذارم امیدوارم که خوشتون بیاد ![]() نام:قاصدک نویسنده:مهسا طایع انتشارات :پر تعداد صفحات: 225 ویرایش توسط asma66 : ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۰۲ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | .ELHAM., arezoogh, atish69, Ati__377, AVESTA, behnazhmz, Blue Girl, brain storm, FAH!ME, farajoon, farnaz58, golgh, harimeshgh, Hella, hiva, Irani, KhaleGhezi, koyar, lilipoot33_68, mahdieh67, mahna, mahsa.gh, maryamale, melijooon, Mina, Niloufarjojo, nina86, nlp16001, parisaparisa, priya, samane7, samira*, sharmin.r, soha.f, soode, yeshil, zanbagh, zara14, اهنگ, باقری, بهارجون, بی بی گل, حاجی بلا, خورشید خانم, روحی33, ستاره یخی, شبنم, شهرناز, لعیا, لمیس20, مسافر كوچولو, نياز |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: اتورپاتگان
نوشته ها: 975
(View Stats)
تشکرها: 2,380
تشکر شده 4,682 بار در 728 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز فصل اول عقربه های ساعت،دوازده شب را نشان می داد .مینا نگاه خسته اش را از دکتر بر گرفت و پشت به او به طرف پنجره ایستاد ،برف کم کم شروع به باریدن کرده بود ،در حالی که بغض کرده بود با التماس گفت : - دکتر تو رو خدا هر کاری از دستتون بر می یاد براش انجام بدین . دوباره چرخی زد و چشمان در اشک نشسته اش را به چشمان دکتر دوخت و گفت: خودتون می دونین ،تو این دنیا من هیچکس به غیر از مادرم رو ندارم ،اگه اون از دستم بره،چه خاکی به سرم بریزم ؟به کی پناه ببرم؟ و بعد صورتش را در میان دو دست گرفت و هق هق گریه اش در فضای خانه پیچید. دکتر در حالی که پالتواش را می پوشید ،خود را خم کرد و دوباره دستش را روی پیشانی پیرزن گذاشت .آه سردی کشید و گفت: دخترم نگران نباش ،فقط دعا کن .من هر کاری از دستم بر می اومد براش کردم،بقیه اش دست خداست،البته بستگی به روحیه خودش هم داره.اگه تا صبح تبش پایین تر اومد ،مطمئن باش حالش خوب خواهد شد .حالا هم آروم بگیر و کارهایی رو که بهت سفارش کردم انجام بده ،تو دختر صبوری هستی ،انشاءالله خدا کمکت می کنه . دکتر دستی به سر و روی گندمگونش کشید و به طرف در به راه افتاد و ادامه داد: - فردا صبح می یام یه سری بهش می زنم . - ممنونم دکتر خدا عوضتون بده . - خداحافظ دخترم. - خداحافظ،مواظب خودتون باشید! - مثل اینکه من دکترم نه شما خانوم کوچولو! این جمله را دکتر همراه با لبخند ادا کرد.لبخند تلخی بر لبان مینا نشست و وقتی سکوت دوباره بر فضای خانه حاکم شد،در حالی که قامت بلندش را به دیوار تکیه داده بود،آرام نزدیک بستر مادر نشست ،و به اشکهایش اجازه داد تا صورت زیبایش را نوازش کنند.دردی سخت سینه اش را می فشرد و ترس از تنهایی بر جانش چنگ می انداخت،گذشته اش را کابوس می پنداشت و آینده را تاریکتر از گذشته می دید. اکنون تمام امیدش این بود که این پیرزن درد کشیده که او را مادر می خواند،چشمانش را بگشاید و چون همیشه به رویش لبخند بزند....... همچنان که دستان تب دار مادر را در دست داشت ،با خدای خود به راز و نیاز پرداخت و بهبودی مادر را طلب می کرد.ناگاه خلوت دختر با صدای ناله پیر زن در هم ریخت.مینا ،هراسان به مادرش نگریست ،سعی کرد کمی او را بلند کند.قطرات آب بر لبهای خشک او چکاند و سرش را به سینه تکیه داد،گویا جسمی آتشین را در برگرفته بود. مادر ناله ای سر داد و چندین بار دردمندانه کسی را با نامخواند و مینا با این نام آشنا بود؛ «امیر» کسی پیرزن را در فراقش نابود کرده بود. * * * مینا به گذشته های دور می اندیشید،ولی هیچ تصویری از آن روزها در ذهنش نبود .روزی که هنوز دو سال بیشتر نداشت و دست سرنوشت تمام خانواده اش را از او گرفته بود و نرگس خانوم مسوولیت او را پس از آن برعهده گرفته بود.همین نرگس خانمی که اکنون او را مادر صدا می کرد،و در همان حادثه هولناک بود که در اثر زلزله وحشتناکی دو دختر و شوهر نرگس خانم نیز کشته شده بودند و تنها پسرش امیر جان سالم به در برده بود.کودکی که هنوز 7 سال بیشتر نداشت و او هم ناگاه در همان دقایق اولیه حادثه ناپدید شده بود.مادر مصیبت دیده اش در طول این 17 سال گذشته همه جا به دنبال نشانی از گمشده اش آواره و سرگردان بوده است ،اما اکنون کارش به جنون کشیده بودو مایوس از دیدار فرزند در انتظار مرگ لحظات پایانی عمرش را طی می کرد ومی خواست مینایی را که در این دنیای بزرگ غیر از او هیچ کس را نداشت،تنها و بی پناه بگذارد و جان درد کشیده اش را از زندان تن رهایی بخشد. * * * پاسی از شب گذشته بود و مینا که از شدت خستگی به حالت نشسته به خواب رفته بود،با ناله دلخرا مادر از جا پرید.وقتی پیشانی مادر را در میان انگشتان لرزان خود گرفت و تب او را شدیدتر از لحظات قبل دید وحشت زده از جا بلند شد و برای اوردن ظرفی اب سرد اتاق را با عجله ترک کرد،برف سنگینی همه جا را سفید پوش کرده بودفظرف آب را بر روی برف ها پاشید،که چند لحظه بعد دوباره اثر به جا مانده آب بر روی برف ،دوباره پوشانده شد ،با عجله شیر آب را باز نمود اما تلاشش بیهوده بود،چون شیر آب یخ کرده بودو او پشیمان از ریختن آب ،ظرف پر از برف نمود و دوباره به اتاق بازگشت،در حالی که به شدت گریه می کرد برفها را بر بر سر و پای مادر می پاشید. چشمان از حدقه در آمده مادر او را به وحشت انداخت ،چند قدمی عقب رفت و چند لحظه بعد خود را پشت در خانه همسایه یافت ،بدون اینکه بفهمد صحن حیاط را چگون طی کرده است ،دستهایش را مشت کرده بود و محکم به در خانه همسایه می کوفت.لحظه ای بعد سهیل در حالی که کاپشنش را بر دوش انداخته بود،در را گشود و با تعجب مینا را با ان حالت مضطرب و گریان دید. چیزی شده مینا خانم؟اتفاقی افتاده؟نرگس خانم طوریش شده؟ بعد از سه پرسش متوالی سهیل ،مینا فقط جواب داد:آقا سهیل تو رو خدا به دادم برسین،عجله کنین،مادرتونو صدا کنین! لحظه ای بعد ملیحه خانم در آستانه در ظاهر شد و هراسان پرسید: - چی شده دخترم؟! - ببخشید ملیحه خانم،تو رو خدا عجله کنین،مادرم از دستم رفت! * * * ملیحه خانم با دیدن وضعیت نرگس خانمرو به او نمود و با تالم گفت: دخترم عجله کن،به سهیل بگو ماشین رو روشن کنه ،باید هر چه زودتر برسونیمش بیمارستان. مینا چادرش را به سر کشید ودوباره از خانه خارج شد.با تعجب سهیل را دیدکه زیر بارش برف خود را به دیوار کوچه تکیه داده است،با دیدن مینا چند قدمی به سوی مینا برداشت و بهجای سوال کردن نگاهش را به دهان اودوخت . مینا با لکنت زبان و بریده بریده گفت: آقا سهیل....مادر جون گفتن....ماشینو آماده کن... باید هر چه زودتر ...مادرمو به بیمارستان برسونیم. سهل با حرکت سر با شتاب برای خارج کردن ماشین از خانه به راه افتاد،مینا لحظه ای به فکر فرو رفت و در دل از داشتن چنین همسایه های مهربانی احساس خوشحالی و آرامش نمود. * * * در حالی که همچنان در راهروی بیمارستان قدم می زد دستهایش را به هم گره نموده بود و زیر لب دعا می خواند. ملیحه خانم که از رفت آمدهای پشت سر هم مینا از مقابل چشمانش سر گیجه گرفته بود ،از جایش بلند شد.در حالی که از دیدن این منظره غمگین احساس اندوه و ناراحتی می کرد،دستش را برروی شانه مینا قرار داد و او را به آرامش دعوت کرد. مینا که دیگر تاب و توان را از دست داده بود،همچون کودکی خود را در آغوش ملیحه خانم انداخت و بغضش را با گریه های بلند شکست،سهیل که شاهد آن دو بود،بهتر دانست آنها را تنها بذارد.او جوانی بلند قد و زیبا بود و اندامی ورزیده داشت و موهای صاف و بورش بر زیبایی او می افزود. در حالی که دلش برای مینا می سوخت،به آرامی از کنار آنها گذشت و در همان هوای سرد،در محوطه بیمارستان به انتظار ایستاد. ساعت هشت صبح بود که دکتر بعد از معاینه ای به مینا گفت که تب مادرش پایین آمده و می تواند به زندگیو سلامت مادرش بیشتر امیدوار باشد. مینا آنقدر خوشحال شد که نمی توانست شادی اش را پنهان سازد .از دکتر اجازه گرفت و به اتاق مادرش رفت و با آرامش خاطر لحظه ای به چهره رنگ پریده او نگریست،نرگس خانم که احساس کرده بود کسی بالای سرش ایستاده است،به آرامی چشم گشود و با دیدن مینا لبخند تلخی به لب اورد و دستان مینا را در دست گرفت،مینا خم شد و بر دستان او بوسه زد.نرگس خانم صورت مینا را با انگشتان لرزانی به آرامی نوازش نمود و موهای پریشانش را در زیر روسری مرتب نمود. پرستار با گفتن این جمله که لطفا بیمار رو تنها بذارین،مینا را به بیرون از اتاق راهنمایی کرد. نرگس خانم یک هفته در بیمارستان بستری بودو در طول این یک هفته مینا اجازه داشت شب را در بیمارستان کنار مادر به سر ببرد و روزها خسته و تنها در خانه به سر می برد،در حالی که ملیحه خانم مرتب به او سرمی زد و با مهربانی مادرانه اش سعی داشت اندکی از غصه های درونی او را بکاهد. * * * بعد از ظهر روز پنجشنبه نرگس خانم اجازه مرخصی یافت ،اما قبل از ان دکتر اخلاقی که معالج نرگس خانم بود و هر گاه که او بیمار می شد،دکتر اخلاقی برای معاینه به منزلشان می رفت و او را مادرصدا می کرد به مینا گفت: دخترم باید بیشتر مواظب مادرت باشی ،چند روزیکه گذشت و حالش بهتر شد،بهتره اونو برای تغییر روحیه چند روزی ببری مسافرت .روحیه اش بدجوری داغون شده،سعی کن بهش امیدواری بدی ،اون باید برای زندگی انگیزه داشته باشه. مینا از دکتر تشکر کرد و همرا مادرش از بیمارستان بیرون آمد،کنار خیابان منتظر تاکسی شدندفمینا در حالی که بازوی مادرش را در دست داشت به سویش لبخند می زد. ناگاه اتومبیلی مقابل پایشان ترمز کرد و با تعجب ملیحه خانم و سهیل را دیدند،ملیحه خانم دسته گلی سرخ و سهیل جعبه های شیرینی در دست داشت .هر دو با نرگسخانم احوالپرسی کردند و سپس همگی سوار ماشین شده و حرکت کردند. * * * روزها از پی هم میگذشتند.وضع جسمی نرگس خان بهتر شده بود ،اما روح اشفته او در جستجوی گمشده اش بود. زمستان گذشت و بهار با تمام زیبایی هایش از راه رسید. اولین غروب سال نو برای مینا غروبی غم انگیز و جانکاه بود،کنار حوض آب نشسته بود و آبها را به این سو و آن سو می ریخت.نسیم خنکی که می وزید موهای مواجش را به بازی گرفته بود. نرگس خانم از داخلاتاق به مینا و تنهایی او می نگریست. با خود می اندیشید که اگرچنان حادثه شومی اتفاق نیفتاده بود،مینا حالا خیلی خوشبخت بود.پدرش دبیر و مادرش پرستار بود از لحاظ اقتصادی هیچ کم و کسری نداشتند و مینا تنها دخترشان و عزیز دردانه شان بود.مادر مینا که دقایقی بعد از حادثه زنده مانده بود،ملتمسانه از مینا خانم خواسته بود تا از مینا همچون دخترش مواظبت کند و او را تنها نگذارد و نرگس خانم بنا بر همان تعهد با جان و دل مینا را پذیرفته بود و او را شریک تنهایی خود کرده بود. نرگس خانم اگرچه در زلزله تمام هستی اش را از دست داده بود،اما درارای ملک و زمین بود که اندک اندک آنها را برای پیدا کردن امیر فروخته بود و به مصرف رسانده بود و اکنون آنچهمانده بود کفاف زندگی اشان را نمیکردو او نمیدانست که آینده مینا را چگونه تامین خواهد کرد. نرگس خانم از جایش بلند شد.در حالی که دستش را به دیوار گرفته بود،آرام آرام به سوی مینا قدم بر می داشت .وقتی کنارش نشست و قطرات درشت اشک را بر گونه هایش دید،بدون اینکه کلامی بر زبان آورد؛از جایش بلند شد و به تک درخت باغچه کوچکشان تکیهکرد،قامتش خمیده شده بود و گیسوانشرنگ سپیدی به خود گرفته بودند.اگرچه سنش زیاد نبود،اما روزگار و اندوه بی پایانش از او موجودی رنجور و درد کشیده ساخته بود،رو به مینا کرد و گفت: - چته عزیزم؟میبینی که هنوززنده ام و نفس مس کشم،چرا عزا گرفتی؟اگه تو غصه دار باشی من دق می کنم. - مینا اشکهایش را پاک نمود و مقابل مادر ایستاد و گفت: - مادر جون،شما...و حرفش را قطع کرد. مادر از او خواست تا حرف دلش را بگوید و مینا با تردید دوباره گفت: - شما مطمئنید که امیر زنده است؟با این حرف گویا آتشی در دل او ربانه کشید.چهره اش را در هم کشد و نجوا کنان گفت : - ناامیدم می کنی بی انصاف،اگه اون زنده نبود مطمئن باش دلم اروم میگرفت ،مگه من با دستهای خودم دو جگرگوشه ام را کفن نکرده ام ؟اگه خدا امیر رو هم از من می گرفت،من طاقتشو داشتم،اما دلم گواهی می ده اون زنده اس و بالاخره یه روز پیداش می کنم،اون وقت سرش رو می ذارم رو زانوهام براش لالایی می خونم،وقتی تشنه اش شد شربت به لیمو براش درست می کنم و وقتی هم گشنه اش شد براش آشته رشته بار می ذارم. - بعد خنده تلخی نمود و گفت: - تازه همون بولیز آبی راه راه براش می خرم که خیلی دوست داشت . مینا دیگر تحمل شنیدن حرفهای مادر را نداشت و از اینکه باعث عذاب مادر شده بود،خود را سرزنش می کرد.مادر را در آغوش گرفت و در حالی که به آرامی گریه میکرد،گفت: - آره مادر جون،بالاخره یه روزپیداش می کنم. بعد فکری چون برق در ذهنش درخشید.به یاد سفارش دکتر افتاد.خود را از آغوش مادر بیرون کشید و خنده کنان گفت: - با یه مسافرت چطورین ؟ نگاه منتظرش را به دهانمادر دوخت. - مسافرت کجا عزیزم ؟! - میریم روستا خون سعیده خانم،یه چند شبی رو اونجا می مونیم،اونجا حالا هوا عالیه .وبعد با هیجان گفت: - خوب چی میگین؟ نرگس خانم به نگاه مشتاق مینا با تکان سر و سپس و لبخندی بر لب،پاسخ داد.مینا بر دست مادر بوسه زد و سپس خنده کنان چرخی زد و برای بستن جامه دانش به طرف اتاق راه افتاد. پایان فصل اول . . . . .ادامه دارد.............................. رمان قشنگیه کمی صبر و تحمل داشته باشید.رفته رفته بهتر میشه ![]() ![]() تشکر یادتون نره | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | Admin, alma gol, Anahita.s, arezoogh, arizona, arzoo12, AVESTA, azam 24, brain storm, elay62, faezeh, FAH!ME, farajoon, farnaz58, ghazalehmz, golgh, harimeshgh, Hella, hiva, Irani, katy, KhaleGhezi, koyar, ladysadeghi, lilipoot33_68, mahna, mahsa.gh, marjanagn, maryam1363, math, melijooon, nazgol, Niloufarjojo, nina86, paridokht, parisaparisa, patough, priya, RADPA, samane7, samira*, sanaz_, sara8, sharmin.r, shili, sinsor, soha.f, Sokout_momtad, tama1011, taranebahari, triti, UnKnOwN_Sh, zanbagh, zara14, zina, آویژه, اتوسا, اسوده, اهنگ, بازباران, باقری, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, حاجی بلا, شادئ, شبنم, علیصدر, فانوس دریایی, لمیس20, مسافر كوچولو, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: اتورپاتگان
نوشته ها: 975
(View Stats)
تشکرها: 2,380
تشکر شده 4,682 بار در 728 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل دوم - بهاره جون تو رو خدا یه دقیقه آروم بگیر آقای پگاه خنده بلندی سر داد و گفت : - خانم چی کارش داری ،بذار هر کاری دلش می خواد بکنه . خانم پگاه گفت : - آخه نمی ذاره حواست به رانندگی باشه! - من حواسم جمه ،بذار خانم خوشگله ماهم دستهاشو بندازه گردن بابا و ماچش کنه. وبعد بهاره گفته پدر را عملی کرد و خنده و پدر و دختر در اتومبیل پیچید . خانم پگاه بی حوصله پرسید: - پس کی به این روستای سرسبز و خوش آب وهوای شما می رسیم؟ یه نیم ساعتی بیشتر راه نیست ،راستی فرشته قلاب ماهیگیریمو برداشتی یا نه؟ - آره بابا،جوش نزن. و بعد فرشته خانم شیشه اتومبیل را پایین کشید و سرش را روی شانه اش گذاشته و چشمانش را بست. وقی به مقصد رسیدند،آقای پگاه و بهاره از ماشین پیاده شدند و بعد بهاره با همان شیطنت کودکانه اش و با فریاد مادرش را از جا پراند. فرشته خانم از ماشین پیاده شد و بهاره را در آغوش گرفت .چرخی دور خودش زد وسپس او را زمین گذاشت و نگاهی بر طرفش انداخت.منظره زیبای اطراف او را به وجد آورده بود،در یک آن آرزو کرد که ای کاش در همان جا سکونت داشت،با چند نفس عمیق هوای روح پرورآنجا را استشمام کرد،جایی که آنها توقف کرده بودند،زمیناهای کشاورزی بود که درختان تازه شکوفا شده ی کنار جوی به آنجا جلوه خاصی بخشیده بود. فرشته خانم از آقای پگاه پرسید که کجا را برای اقامت دو روزه شان در نظر گرفته است و آقای پگاه به او اطمینان داد که قبل از آمدن فکر همه چیز را کرده است. شریک اقای پگاه زمینهایی را در این روستا خریده بود و مدتی بعد آقای پگاه نیز یه باغ کوچک زیبایی را در همین جا خرید که همسرش از این موضوع اطلاعی نداشت.داخل باغ بنای کوچکی به چشم می خورد که دو اتاق داشت و پنجره های بزرگی که می شد نسیم دلانگیز بهاری را از درون باف در اتاق جای داد. فرشته خانم با لذت به اطراف می نگریست و نگاه جستجو گرانه اش را به دنبال بهاره می دوخت که مدام پشت درختها قایم می شد و پدر و مادرش را وادار می کرد تا به دنبالش بدوند و او را صدا کنند. فرشته خانم پرسید: پگاه جای خیلی باصفایی است.ولی ما اجازه نداشتیم وارد باغ شویم،چون اینجا متعلق به اقای صفوی است ؟! و پگاه در حالی که سرش را نزدیک گوش همسرش می برد،به ارامی گفت: این کادوی تولد بهاره است. خانم پگاه با تعجب به او نگریست و آقای پگاه ادامه داد: مگه یادت رفته تا چند روز دیگه بهاره 5 سالش تموم می شه،سند این باغ رو به اسم اون کردم. خانم پگاه با حالتی گرفته گفت: - آره تولد بهار نزدیکه اما کاش مسعود امسال می تونست بیاد،دلم براش خیلی تنگ شده،طفلک بچه ام این 4 سال غربت و آوارگی چی کشیده؟ - خانوم!این چه حرفیه که می زنی،با اون همه امکاناتی که در اختیارشه نمی شه گفت غربت و اوارگی،رفته درس بخونه،این آرزوی خودشه که ادامه تحصیل بده ،ما که وادارش نکریدم،کردیم؟ - نه،ولی........ - ولی چی ؟ - می ترسم بهنوش از دستون بره،آخه این روزا خیلی خواستگار می یاد که شرایطشون ایداله اما اونا به همه می گن،دخترمون نامزد داره و الان نامزدش هم تو انگلستانه. - خانوم همش به خاطر قول و قرارهای شماست می ذاشتی خودش تصمیم بگیره. - مگه بهنوش چشه؟ - هیچیش نیست،تو رو خدا اینجا رو برامون زهر مار نکن. بعد ادامه داد: - امشب رو توی همین باغ می مونیم،میگن اینطرفا رودخونه ی خیلی قشنگیه.فردا صبح می ریم اونجا! * * * فرشته خانم نگاهی به ساعتش انداخت وپرسید: به نظر تو دیر نکردن؟ نه الانه دیگه پیداشون می شه. و لحظاتی بعد مستخدمین خانواده پگاه که زن و شوهر میانسالی بودند ،همراه رانندشون که به تعقیب آنها در حرکت بودند،از راه رسیدند. آقای پگاه مرد سرشناس و با نفوذی بود.دارای چندین شرکت و ساختمانهای تجاری بود.در چندین شهر خوش آب و هوا خانه های گران قیمت و بزرگی خریده بود،تا اگر میل سفر کرد به آنجا برود.تنها پسر آقای پگاه در خارج به سر می برد.دختر بزرگش آرزو سال پیش با پسر یکی از شرکای پدرش عروسی کرد و در المان به سر می برد. دختر کوچکشان بهاره،گل سرسبد فامیل بود،هر جایی که قدم می گذاشت،زیبایی چهره وشیطنتهای کودکانه اش خیلی زود جلب توجه میکرد. فرشته خانم زنی خوش برخود و اجتماعی بود،اما گهگاهی برای به کرسی نشاندن حرفش هر کاری از دستش بر می امد،می کرد و به قول آقای پگاه روزگار همه را سیاه می کرد. بهاره همچنان که دستهایش را به خنکای آب سپرده بود،سعی داشت تصویرش را در آب ببیند ،اما نسیمی که می وزید تصویرش را متلاشی می کرد.وقتی نگاهش را به اطراف دوخت ،چندین خانواده را در اطراف رودخانه دید،به درختی تکیه کرد.خانواده ای سخت توجه اش را جلب کرده بودند که در میان آنها دختر جوانی بود که مدام در اطراف زن میانسالی می گشت و برایش می گفت ومی خندید. آقای پگاه که نگاه دخترش را تعقیب می کرد از حالت گرفته چهره اش ناراحت شد.از جایش بلند شدو دختر را در میان بازوانش گرفت و صورتش را بوسید و آن را در آغوش فرشته خانم انداخت.مادر بعد از بوسیدن بهاره علت ناراحتی اش را پرسید: - چی شده دختر خوشگلم،چرا ناراحتی،از اینجا خوشت نمی یاد. بهاره در حالی که چشمانش را پایین انداخته بود با دستش به جایی اشاره کرد و نگاه همه متوجه آن دختر جوان نمود و گفت: - مامان به نظر شما اون خانومه از من خوشگلتره؟ صدای خنده همه در فضا پیچید و فرشته خانم بهاره را محکم در آغوش گرفت و از این حسادت کودکانه اوهمه متعجب شده بودند. به بهاره حق داد که حسادتش برانگیخته شود.همه بهاره را زیباترین دختر می نامیدند و او از این همه تعریف و توصیفها بر خود می بالید.به تمام دخترها در مقاطع سنی مختلف خریدارانه نگاه می کرد وانها با خود مقایسه می نمود.قلب کوچک بهاره برای صحبت کردن با ان دختر جوان در سینه می طپید و چقدر آرزو داشت که او را از نزدیک ببیند،اندکی جلوتر رفت. مینا که سنگینی نگاهی را بر خرود احساس می کرد،سرش را بالا کرد،دختر کوچولویی را دید با پیراهن توری به رنگ آسمان ،موهایش طلایی و چشمانش آبی بود،مینا به رویش لبخند زد و گفت: - سلام خانم کوچولو! اسمت چیه؟ بهاره لبخندی زد و گفت: اسمم بهاره اس.بابام اینجا یه باغ خریده ،اومدیم اونو ببینیم.اینقده باغمون قشنگه،شما اهل همین روستائین یا نه ،من که این طور فکر نمی کنم و ... بهاره که با شیرین زبانی و لهجه ی خاص کودکانه اش توجه همه را به سوی خود جلب کرده بود،مینا را وادار کرد که از جای خود برخیزد و نزدیک او بیاستد. مینا دست بهاره را در دست گرفت و مقابلش روی دو پا نشست،به چشمهای دریایی بهاره نگریست و دوباره به روی او لخند زد و گفت: - خب،خانوم خانوما،نمی خوای اسممو بدونی؟ - بهاره در حالی که با دست به صورتش می زد گفت: - آخ ببخشید،می شه حالا لطفا بگین؟ - من مینا هستم،مینا جوانبخش. - خوشبختم خانوم! - همچنین! - می شه شما رو به خانواده ام معرفی کنم؟ - مینا نگاهی به مادرش انداخت و وقتی لبخند را بر چهره او دید از جایش بلند شد،چادرش را روی سر مرتب کرد،دست بهاره را در دست گرفت و با او همراه شد. * * * بهاره برای خانواده اسش خیلی عزیز بود .آن روز بعد از آشناییمینا با خانواده بهاره از او مادرش دعوت شد تا فردا برای نهار به باغ آقی پگاه بروند و مینا هم پذیزفت .بهاره آنقدر نسبت به مینا احساس محبت می کرد که خانواده اش با هزار خواهش و التماس از مینا جدا کردند و مینا با قولی که به بهاره داده بود و مهمانی اش را پذیرفته بود،اندکی او را آرام کرد. * * * سعیده خانم که از اقوام دور نرگس خانوم بود،دارای 4 فرزند بود.شوهرش نیز کشاورزی می کرد و زندگی بدی نداشتند. از نخستین لحظات ورود مینا و مادرش به روستا،سعیده خانم و خانواده اش با گشاده رویی از آنها پذیرایی کرده و با جان و دل آنچه داشتند نثارشان می کردند،و نرگس خانم نیز با تغییر آب و هوا روحیه بهتری پیدا کرده بود که باعث خوشحالی مینا شده بود. موقع تعویض لباس ،نرگس خانم به مینا سفارش کرد که پیراهن مشکی گل سفیدش را به تن کند و مینا با تکان دادن سر حرف مادر را پذیرفت.هنگامی که که مینا برای رفتن به مهمانی با آن لباس زیبا ظاهر شد،تحسین همگان را برانگیخت.او همیشه ساده و محجبه یود و همین سادگی بر زیابئیش می افزود. عقربه های ساعت درست یازده و نیم ظهر را نشان می دادند که انها به باغ رسیدند.پسر بزرگ سعیده خانم که 12 سال بیشتر نداشت تا دم باغ آنها را همراهی کرد و وقتی اکبر آقا مستخدم آقای پگاه به استقبال مهمانانشان آمد،او راهش را کج کرد و به خانه بازگشت. نرگس خانم با دین زیبایی های باغ پشت سر هم نفس عمیق می کشید.و« به به» می گفت،مینا با دیدن وضعیت مادر احساس خوشحالی می کرد. بهاره با دیدن مینا به هوا پرید و خود را در آغوش او انداخت و گفت : - سلام مینا خانوم.اگه بدونین دلم چقدر واستون تنگ شده بود. مینا لبخندی زد و با اقا و خانم پگاه سلام و احوالپرسی کرد .آقای پگاه با اشاره دست آنها را دعوت به نشستن کرد .نزدیک ساختمان دو تخت را کنار هم گذاشته و روی ان را با قالچه و پشتی پوشانده بودند.تمام میوه های فصل نیز در سبد چیده شده بودند.آب زلالی که در ان نزدیکی جریان داشت،نیز صفای خاصی را به آنجا بخشیده بود. بعد از صرف نهار اقای پگاه و اکبر آقا خانم ها را تنها گذاشتند و به اتاقشان رفتند.نرگس خانم زیر سایه درخت روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست.بهاره نیز از فرط خستگی سر بر زانوی بهاره به خواب رفت و مینا در حالی که موهای بهاره را نوازش می کرد رو به فرشته خانم گفت: - از اینکه امروز باعث زحمت شما شدیم عذر می خوام! - این حرفا چیه مینا خانوم!راستش دخترم بهاره روحیه خیلی حساسی داره،از دیروز که شما رو دیده بدجوری به شما وابسته شده،دیشب هم مرتب از شما می گفت،به سن و سالش نگاه نکنید اگه تعریف نباشه دختر خیلی زرنگیه.داداشش هم خیلی دوست داره ولی اون موقع هنوز دو سالش بود،که مسعود پسرم رفت به خارج،هر وقت از اون عکس و نامه ای میاد،سرش رو می ذاره رو زانوهاش و گریه می کنه. سپس اه بلندی کشید و ادامه داد: - ولی مطمئنم اون نمی تونه شما رو فراموش کنه،آخه من دخترم رو خوب می شناسم. مینا که همچنان موهای بهاره را نوازش می کرد سرش را پایین انداخت و سعی کرد اشکی را که بر گونه هایش غلتید را خانم پگاه نبیند.حرفهای فرشته خانم او را تحت تاثیر قرار داده بود. اگرخانواده اش زنده بودند،او نیز حالا چنین تنها نبود،اما هنگامی که نگاهش به نرگس خانم افتاد ،لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست و با خود اندیشید که اگر نرگس خانم نمی بود او چه سرنوشتی پیدا می کرد؟ در سیمای فرشته خانم هیچ اثری از اندوه و گرفتاری در زندگی نبود،او زنی پرنشاط و خوشحال بود و وقتی مینا مادرش را با او مقایسه می کرد،سختی هایی که او در این مدت دیده بود،نسبت به این زن رنجیده احساس دلسوزی می کرد. با صدای فرشته خانم که او را به نام می خواند،مینا را از رویای خودش بیرون کشید و او سر بالا نمود و با گفتن«ببخشید وحواسم نبود»لبخند را بر لبان خانم پگاه نشاند پایان فصل دوم . . . . . ادامه دارد...................... ویرایش توسط asma66 : ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۵۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | Admin, alma gol, Anahita.s, arezoogh, arizona, arzoo12, asalgole, azam 24, brain storm, elay62, faezeh, FAH!ME, farnaz58, ghazalehmz, golgh, harimeshgh, hiva, Irani, KhaleGhezi, koyar, ladysadeghi, marjanagn, maryam1363, melijooon, Mo$aFeR, Niloufarjojo, nina86, parisaparisa, patough, priya, samane7, samira*, sanaz_, sara8, sharmin.r, shili, sinsor, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, tama1011, triti, Ushya7, zahra.h, zanbagh, zara14, zina, اتوسا, اسوده, اهنگ, بهارجون, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, شادئ, شبنم, علیصدر, فانوس دریایی, لمیس20, مسافر كوچولو, منيژه, یگانه |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: اتورپاتگان
نوشته ها: 975
(View Stats)
تشکرها: 2,380
تشکر شده 4,682 بار در 728 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل 3 مدت ها بود که مینا با کسی درد و دل نکرده بود و آن روز وقتی فرشته خانم از او خواست تا بیشتر راجع به خود و زندگی اش بگوید،او عقده های دل را گشود و گوشه ای از زندگی خود را برایش بازگو کرد،اما هیچ وقت به این موضوع اشاره نکرد که دختر واقعی نرگس خانم نیست،زیرا نمی خواست دردی بر دردهای نرگس خانم بیفزاید و او که چون مادری واقعی و شاید هم مهربانتر با او برخورد کرده بود،نباید نام مادر خوانده را بر خود می گرفت. ناپدید شدن امیر تنها بازمانده خانواده نرگس خانم نیز از نگاه مینا غیر واقعی به نظر می رسید و اگر چه او به روی خود نمی آورد،اما مطمئن بود که امیر زنده نیست ،ولی برای اینکه نرگس خانم آزده خاطر نشود،با او برای یافتن امیر همسفر و همگام بود. وقتی فرشته خانم از او پرسید که شما تنها دخترنرگس خانم هستید ،مینا چهره اش را درهم کشید و جواب داد: - من که عرض کردم دو خواهر و برادرم و پدرم را در زلزله از دست داده ام و فقط من موندم. مینا از اینکه دروغ می گفت ،چهره اش سرخ شده بود.فرشته خانم وقتی به اندوه درونی مینا پی برد،با تاسف گفت: - دخترم از اینکه ناراحتت کردم منو ببخش،تو واقعا زندگی سختی رو گذروندی. بعد لبخندی زد و ادامه داد: - حالا اشکاتو پاک کن،بهتره همه چیز رو فراموش کنی،قدر مادرتو رو بدون و خوب ازش مراقبت کن،اون تنها کسیه که تو داری،درست فهمیدم؟ - بلی خانم،درسته. فرشته خانم که گویا فکری به ذهنش رسیده بود،با خوشحالی پرسید: - راستی مینا خانم،چرا برا خودت یه کار پیدا نمی کنی؟این طوری از تنهایی در میایی .تازه می تونی کمکی هم به هزینه های زندگی ات کرده باشی. - راستش زمستون سال گذشته مادرم بدجوری مریض شد،طوری که ازش قطع امید کرده بودیم،منم حال و حوصله درس خوندن نداشتم و به پرستاری از مادرم پرداختم،امسال که نتونستم دیپلم بگیرم،تا سال آینده ببینم چی پیش میاد.برای من که حتی دیپلم هم نگرفتم کجا کار پیدا می شه.البته گاهی با سفارش کارهای هنری سرم یکمی گرم میشه،مادرمم تمام زندگی اش شده امیر. فرشته خانم فورا پرسید: - امیر؟امیر کیه؟ مینا ناگاه به خود آمد و گفت: - خب ،خب امیر برادرمه که زیر آوار مرد. فرشته خانم سرش را به علامت تاسف تکان داد.و مینا نفس راحتی کشید،زیرا نمی خواست اینجا یاد امیر را دوباره زنده کند و او نمی دانست که نرگس خانم حتی یک لحظه هم نتوانسته گم شده اش را فراموش کند. * * * موقع خداحافظی فرا رسیده بود و بهاره که مرتب به پر و پای مینا می پیچید و از او خواهش می کرد که او را تنها نگذارد.آقای پگاه دست بهاره را کشید او را از منا جدا کرد و با عصبانیت گفت: دختر!مگه مینا خانم هم سن و سال توئه،راحتش بذار! خانم پگاه غرولند کنان به شوهرش نزدیک شد و صورت بهاره را بوسید و موهایش را با انگشتانش بالا زد،اما بهاره پاهایش را به زمین می زد و گریه می کرد. مینا وقتی نگاهش را از بهاره بر گرفت و به خانم و آقای پگاه دوخت،دید آنها خم شده و در گوش هم پچ پچ می کنند.سپس آقای پگاه راست ایستاد و بعد تک سرفه ای کرد و به مینا پیشنهاد کار داد. مینا با تعجب پرسید - کار؟چه کاری؟ - می دونی دخترم،بهاره قبلا یه پرستار داشت،ولی با همدیگه کنار نیومدن و اونم گذاشت و رفت ،مدتهاست دنبال یه پرستار خوب می گردم. مینا خودش را مشغول مرتب کردن چادرش کرد و اقای پگاه ادامه داد: - البته جسارت نباشه،بهاره روزی یکی دوساعت در پارک گردش می کنه،یه چند ساعتی رو هم به آموزشهای کارهایی مثل نقاشی و خطاطی می پردازه و خلاصه یکی رو می خواد که همیشه باهاش باشه،اگه شما لطف کنید و پیشنهاد ما رو بپذیرین،ممنون میشیم،بهتون قول می دم از این کار پشیمون نمی شین. فرشته خانم هم در تائید حرف همسرش از مینا درخواست کرد که پیشنهادشان را بپذیرد. نرگس خانم کهشاهد این صحنه بود چشم غره ای به مینا رفت و گفت: چرا جواب نمی دی ؟آقا و خانم لطف کردن و می خوان نوکر بچه اشون باشی،تروخشکش کنی،زود باش دیگه قبول کن!! و در حالی که دستانش می لرزید و رنگش سفید شده بود،دست مینا را کشید و او را چند قدمی به دنبال خود برد.همچنان که می رفت می گفت: دختر عزیز دردانه من بره و کلفتی کنه؟مگه من مردم. خانم پگاه گفت: ولی مثل اینکه شما متوجه منظور ما نشدید؟ مینا که از این پیشامد خیلی ناراحت شده بود،دستش را از توی دست مادر بیرون کشید و دوباره به نزد آقا و خانم پگاه امد،آندو نیز از گفته خود پشیمان بودند و مرتب می گفتند: ما قصد بدی نداشتیم،فقط دلمون می خواست بیشتر با مینا خانم باشیم،به خاطر بهاره.... مینا از آنها معذرت خواهی کرد و ضمن تشکر از پذیرائی آنها به دنبال مادر به راه افتاد.آقای پگاه و فرشته خانم نیز دنبالشان به راه افتادند.موقع خروج از در باغ آقای پگاه کارتی را از جیب خود بیرون آورد و آن را به مینا داد و گفت: - خانم جوانبخش،اگر مایلی بودید،می توانید با ما در تهران تماس بگیرید. - بله حتما. - خداحافظ. صدای فریاد بهاره در حالی که گریه می کردو با التماس می گفت:مینا خانم تو رو خدا نرو،مینا را در جا میخکوب کرد.به طرف او برگشت و با اشاره دست او را به طرف خود خواند،بهاره لحظه ای در آغوش مینا گریست .مینا نیز بغض کرده بود،و با گفتن این که امیدوارم بازم ببینمت از او جدا شد. کوچه باغ را که طی کردند،مینا با نگرانی به دستهای لرزان مادرش نگریست،نرگس خانم که احساس می کرد عرق سردی بر پیشانیش نشسته است و چشمانش سیاهی می رفت،با کمک مینا روی تخته سنگی کنار جوی آب نشست.خود را به درختی تکیه داد و در حالی که نگاهش را به تکیه های کوچک ابر در آسمان دوخته بود،نجوا کنان گفت: - مینا جون،مار ،مگه تو زندگیت کم و کسری داری که تا به یه آدم پولدار رسیدی ساز نداریمو کوک کردی؟ دختر حیف از جوونی و غرورت نیومد که پیش اونا گردن کج کردی و کمک خواستی ؟ - ولی مادر،به خدا من چیزی نگفتم فقط...... ونرگس خانم وسط حرف او پرید و با عصبانیت گفت: - فقط گفتی اون مادر واقعی ام نیست. و در حالی که صدایش بالاتر می رفت گفت: - فقط گفتی وضعمون خرابه،دستمون تنگه و لابد گفتی این زن نتونسته برام مادر خوبی باشه و خواسته هامو براورده کنه؟هان؟! - نه مادر جون،به جون شما قسم من منظوری نداشتم،م- م—من اصلا حرفی نزدم.تازه اونا که پیشنهاد بدی که نکردن...... - من دختر بزرگ نکردم که جلو هر کس و ناکسی زانو بزنه و دستشو دراز کنه. مینا که مادر را بی نهایت عصبانی دید به او اجازه داد تا خود را سبک کند.چند قدمی از او فاصله گرفت و هنوز صدای ضعیف مادر را می شنید که می گفت: - ما سختی خیلی کشیدیم،منت سرمون گذاشتن،مسخرمون کردن،بهمون خندیدن،بیراه نشنمون دادن....ولی همش به خاطر پیدا کردن امیر بود.حالا هم که سه ساله زمینگیر شدم و نتونستم دنبالش بگردم. مینا که دید نرگس خانم دوباره اندیشه هایش را متوجه امیر کرده است ،به سویش امد.در مقابلش زانئ زد و دستانش را بوسه زد و وقتی نرگس خانم چشمان سیاه دخترش را در قاب اشک دید،دلش لرزید.اشک گونه های او را با سر انگشتانش پاک کرد و صورت او را بوسید،به کمک مینا از جایش بلند شد.سپس دو زن درد کشیده دوشادوش هم ،راه خانه سعیده خانم را در پیش گرفتند. * * * یک هفته از اقامت آنها در خانه سعیده خانم می گذشت. وقتی نرگس خانم خستگی را در چشمان مینا دید،فهمید که او دیگر تمایلی به ماندن در آنجا ندارد. هنگام غروب بود،مینا مشغول شانه زدن به موهایش بود،همچنان که شانه را بالا و پایین می کشید،به نقطه های چشم دوخته بود. نرگس خانم به آرانی دستش را روی شانه مینا قرار داد و دم گوشش نجوا کرد: - می خوایی فردا برگردیم خونه؟ برق شادی در چشمان مینا درخشید و گفت: - هر طور شما بخواین. پایان فصل سوم . . . . ادامه دارد.......... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | alma gol, arezoogh, arizona, arzoo12, asalgole, atish69, ayda90, azam 24, brain storm, elay62, faezeh, faezeh21, FAH!ME, farajoon, farnaz58, ghazalehmz, golgh, harimeshgh, hiva, Irani, katy, KhaleGhezi, koyar, ladysadeghi, mahna, marjanagn, maryam1363, melijooon, Mo$aFeR, nazgol, Niloufarjojo, nina86, parisaparisa, patough, priya, samane7, samira*, sanamm, sanaz_, sara8, sharmin.r, shili, sinsor, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, sue.sun, tama1011, triti, zanbagh, zina, اسوده, اهنگ, بهارجون, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, شادئ, شبنم, علیصدر, فانوس دریایی, مرواریدجووون, مسافر كوچولو, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: اتورپاتگان
نوشته ها: 975
(View Stats)
تشکرها: 2,380
تشکر شده 4,682 بار در 728 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل چهارم مینی بوس حامل مسافرین،وسط بیابان در یک بیابان خشک خراب شد و راننده در حالیکه به ماشین بدوبیراه میگفت،آستینش را بالا زده بود و از مسافرین خواست تا پیاده شوند.رقص گردوغبار در هوا با اهنگ تندباد به هِچکس اجازه چشم گشودن نمی داد. 2ده دقِقه ای که گذشت،سروصدای مسافرین بلند شد.علی الخصوص پیرزنی که بیمار بودو برای مداوا به شهر می رفت.و این سروصداها پیرزنی که بیمار بودو برای مداوا به شهر می رفت.واین سروصداها بیشتر راننده راعصبانی کرده بود.چهل وپنج دقیقه مسافران درگرمای روز روی خاک ها نشستند،نااین که باصدای راننده که می گفت*خدایا شکرت*همه ازجا بلند شدندو با خوشحالی سوار مینی بوس شده،صلوات محمدی ختم کردند. *** مینا جامه دان رادر دست داشت وباگامهای سریع به طرف خانه قدم برمیداشت و نرگس خانم بافاصله کوتاهی ازاو آرامتربه سوی خانه پیش می رفت. مینا ازاین که به خانه نزدیک می شد،خوشحال بود واز خلوت بودن نیزاحساس رضایت می کرد،زیرا نمی خواست کسی او رابا آن قیافه ببیند.رنگ چادرش رابه سختی می شد تشخیص دادکه روزگاری مشکی بوده است. رسیدن بخیر چه عجب؟! میناباشنیدن صدادرجا ایستاد.وقتی سرش را به عقب برگرداند،سهیل را دید مینا در حالی که بادست چادرش را مرتب میکرد با بی حوصلگی گفت: سلام آقا سهیل احوال شما؟ مرسی خوبم،شما چطورید؟ بدنیستم،مامان جون چطورن؟ وسهیل بدون اینکه جواب مینا رابدهد،بارسیدن نرگس خانم بااو به احوالپرسی پرداخت.نرگس خانم درمورد خراب شدن ماشین درراه چند دقیقه ای صحبت کرد،تا اینکه به در خانه رسیدند.مینا درخانه راباز کرد.نرگس خانم درحالی که واردخانه می شد به سهیل تعارف کرد.سهیل پس از تشکرنرگس خانم و مینا خداحافظی کرد و به طرف خانه اش رفت. ملیحه خانم روی تخت کنار حوض نشسته بود ومشغول برنج پاک کردن بودبادیدن سهیل،سینی را به کناری گذاشت و دستهایش راتکان داد و از جا بلند شد. سلام مادر! سلام پسرم خسته نباشی،بشین برم برات یه چایی بیارم. دستتون درد نکنه،چه خبره امروز ما رو تحویل می گیری؟ ملیحه خانم محکم به پشت دستش زد و گفت: بشکنه این دست که نمک نداره،کم برات زحمت کشیدم که حالا یه چایی آوردن برات تازگی داره؟ سهیل بلند بلند خندید و گفت: شوخی کردم مادر. ملیحه خانم چای رامقابل سهیل گذاشت وگفت: بالاخره می خوای چه کار کنی؟ سهیل همچنان گه خنده بر لب داشت پرسید: چی رو چکار کنم؟ سهیل تورو خدا یه کمی جدی باش،خودتو به کوچه علی چپ نزن که امروز باید تکلیفمو روشن کنی. سهیل استکانش رامحکم داخل نعلبکی زد وگفت: بازهم موضوع فریبرو می خواین مطرح کنین؟ ملیحه خانم خودش را جابه جا نمود ودر حالیکه آهی از سینه میکشید گفت: امروزعمه ات اومده بود اینجا،میخواست تکلیف فریبا رو روشن کنیم،می گفت تا کی باید منتظر آقا سهیل بنشینیم،همه مردم پشت سرمون حرف می زنن و می گن نکنه فریبا یه عیب و ایرادی داره که نامزدش حاضر نمی شه عقدش کنه؟ قند درگلوی سهیل جست و او سرفه اش گرفت وچایی دهان سهیل در هوا پراکنده شد.ملیحه خانم با دستپاچگی به پشت سهیل زدو سهیل بعد ازاینکه نفس راحتی کشید،پرسید: نامزدش؟!آخه کی گفته که ماباهم نامزدیم؟من حالاحالاها خیال زن گرفتن ندارم،اصلا تقصیر شماس که روی خوش نشون دادین. وا،چه تقصیر من؟برو سرقبر بابای خدابیامرزت بشین و ازش بپرس که چرافریبا را برای تونشون کرده وشیرینی خورده،این آشو اون خدابیامرز برات پخت! سهیل باشتاب از جایش بلند شدو پاشنه کفش هایش را بالا کشید و به سوی دربه راه افتاد. سهیل،کجا میری؟صبرکن! سهیل چرخی زد و مقابل مادر ایستاد و گفت: میرم آب پاکی رو رودست عمه بریزم،می گم من سرراه دخترت نشسته بودم که بلندشم،بهش می گم به اولین خواستگاری که دم خونه شو زد جواب بده. وبعد در را محکم بست و رفت. نرگس خانم و مینا نیز صدای بحث گفتگوی سهیل و ملیحه خانم راشنیده بودند،اما از موضوع سر در نیاوردند،نرگس خانم چادرش را به سر کشیدوگفت: مینا جون تا یه دستی به سر و روی خونه بکشی،من میرم یه سر به ملیحه خانم بزنم،فکرکنم از آمدن ما خبر نداشته باشه! مینا که مشغول میز کردن خانه شده بود،درجواب مادر گفت: باشه،سلام برسونین. وقتی ملیحه خانم در را گشود و نرگس خانم رادر مقابل خود دید،فریادی از خوشحالی کشید و میهمانش را در آغوش گرفت و بعد از احوالپرسی او را به درون خانه دعوت نمود.نرگس خانم روی تخت نشست>به پشتی تکیه داد و به زحمت پاهایش را دراز نمود. ملیحه خانم فنجان چای را مقابل او گذاشت.آثار ناراحتی چند لحظه پیش هنوز در چهره ملیحه خانم دیده می شد.نرگس خانم نگاه کنجکاوش رابه او انداخت و پرسید: چیزی شده ملیحه خانم؟! راستش چی بگم خواهر،اگه خدا رو پیشونیم مهر بدبختی رو نمی زد که منو بادو تا دختر سه،چهارساله و یه پسر9ساله بی سرپرست نمی گذاشت و خونمو خراب نمی کرد.من با خون دل این بچه ها رو بزرگ کردم،هیچ خواستگاری رو نتونستم جای علی آقای خدابیامرز قرار بدم،نشستم سر خونه و زندگیم و گفتم نذارم بچه هام لی سروسامون بشن. بعد اشکهایش رابا گوشه روسری گلدارش پاک نمود و خود را جابه جا کرد.نرگس خانم که می خواست زودتر قضیه را بغهمد،پرسید: خدا بد نده،حالا چی شده خواهر؟ ملیحه خانم جریان آمدن عمه سهیل و موضوع نامزدی سهیل با دختر عمه و عکس العمل سهیل را تعریف نمود و گفت: دستم به دامنت نرگس خانم یه راهی بهم نشون بده،اگه اون بره دم خونه عمه اش روزگارم سیاهه،من نمی خوام تو در و همسایه حرفمون دهن به دهن برگرده. نرگس خانم زیر چشمی به ملیحه خانم نگاهی کرد و پرسید: خودت چی؟با این وصلت دلت راضیه؟ والله چی بگم نرگس خانم،فریبا دختر بدی نیست،کدبانوی خونشونه،کم و کسری نداره،اما چیکار کنم که دل سهیل دست من نیست،من اونو وادار به این ازدواج نمی کنم,اما نمی خوام رودختر مردم عیب و ایراد بذارم. نرگس خانم چایی سردشده اش را یکجا سر کشید و در حالیکه که گلویش را صاف می کرد،گفت: راستش من نمی تونم نظری بدم،فقط یه توصیه بهت دارم.بچه تو مجبور نکن کاری که دلش نمی خواد رو انجام بده،آقا سهیل پسر عاقلیه،تحصیلکرده اس،میدونه چیکارکنه و بعد آه سردی کشید و ادامه داد: مساله یه روز دو روز نیست،اونا میخوان تا آخر عمرشون باهم باشن،اونوقت اگه بینشون تفاهم و محبتی نباشه،زندگیشون تباه می شه،تازه مطمءن باش ملیحه خانم تو هم این وسط باید بسوزی و بسازی. مگه من غیر از خوشبختی بچه هام آرزوی دیگه ای هم دارم،فقط بهش می گم اگه واقعا فریبا رو دوست نداری باخوبی و خوشی بهشون بکو و قضیه رو به خوبی فیصله بده. انشاالله درست می شه،غصه نخور خواهر.راستی از سودابه و سحرچه خبر؟ ملیحه خانم لبخندی زد و گفت: خوبن،الحمدلله،اون دو تا خواهر که از همدیگه جدایی نداشتن آخرش با همدیگه جاری شدن و خونه زندگی می کنن. وبعد که گویا ملیحه خانم موضوعی را به خاطر آورده باشد،خودش را جا به جا کرد و با لبخند گفت: راستی سحر هم به سلامتی چند ماه دیگه مادر میشه! به به مبارکه....حالا می خوان مشهد بمونن یا میان تهران؟ تادو سال دیگه که همونجا هستن،تا بعدش خدا چی بخواد. پایان فصل 4 . . . . . ادامه دارد.............. ببخشید که کمی دیر شد کار داشتم نتونستم تایپ کنم ویرایش توسط asma66 : ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۲۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | alma gol, arezoogh, arizona, arzoo12, asalgole, ayda90, azam 24, brain storm, elay62, faezeh, FAH!ME, farajoon, farnaz58, ghazalehmz, gheisareh, golgh, harimeshgh, hiva, Irani, katy, KhaleGhezi, koyar, mahna, marjanagn, maryam1363, melijooon, Mo$aFeR, nedaj, Niloufarjojo, nina86, nooshin1389, parisaparisa, patough, priya, samane7, samira*, sanaz_, sara8, sharmin.r, shili, sinsor, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, tama1011, triti, zanbagh, zina, اسوده, اهنگ, بازباران, بهارجون, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, شادئ, علیصدر, مرواریدجووون, مسافر كوچولو, نياز, یگانه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: اتورپاتگان
نوشته ها: 975
(View Stats)
تشکرها: 2,380
تشکر شده 4,682 بار در 728 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل 5 آنقدر با شتاب و سریع قدم بر می داشت که توجه سایر عابرین را به خود جلب کرده بود ،قطرات درشت عرق از پیشانیش سرازیر شده بود از شدت عصبانیت لبش را به دندان می گزید و جاسویچی اش را در میان دستش می چرخاند. سر کوچه که رسید عطر یاسی که فضای کوچه را پر کرده بود ،نشانه ای از شکوفایی گل های یاس خانه عمه بود.ناگاه صدایی او را در جا میخکوب کرد.اما این صدایی جز وجدانش نبود که بر او نهیب می زد و او را از رفتن باز می داشت .خودش را به دیوار تکیه داد و نگاهش را به آسمان دوخت ،در اندیشه فرو رفت،آخر به او چه می گفت؟برای عمه ای که دوستش داشت و همشه به او لطف و مهربانی می کرد.چگونه می تواند با او رو به رو شود.و ان درست نبود که به نفع خودش رو فریبا و ا خانواده اش عیب و ایراد بگذارد،زیرا از نگاه سهیل ،فریبا دختر مودب و با وقار و خوش برخورد بود و برای زندگی آینده می توانست همسر ایده الش باشد،اما سهیل به دختر دیگری دل بسته بود و در این میان فریبا مقصر نبود و او نباید برای گرز از فریبا و رسدن به کسی که محبتش را در دل داشت،غرور فریبا را می شکست و مستقیما به او می گفت که نمی خواهد با او ازدواج کند.در همین افکار بود که صدایی او را به خود آورد. - سهیل جان مادر چرا اینجا ایستادی ؟ - ا...س..سلام عمه جون ،احوال شما؟ - بد نستم،اینجا دم در بده،بیا بریم خونه! - نه مزاحم نم شم. عمه خانم که چهره اش شکفته بود،با خوشحالی بازوی سهیل را گرفت و او را به دنبال خود کشاند،سهیل وقتی وارد حیاط شد ،هیچکس را ندید.به دنبال عمه وارد سالن شد،فریبا با دیدن سهیل چهره اش را در هم کشید و بدون سلام و احوالپرس به اتاقش پناه برد.عمه خانم که انتظار چنان برخوردی را از فریبا نداشت به من و من افتاد و سهیل را تعارف کرد که بنشیند،سهیل بعد از صرف یک فنجان چای خانه عمه را ترک کرد،در حالی که نور امیدی در دلش درخشیده بود به سرعت از آنجا دور می شد،او احساس می کرد که فریبا او را به عنوان همسر دوست ندارد و این ازدواج اگر صورت بگیرد ،برایش تحمیلی خواهد بود. محکم و مصمم گام بر می داشت.تصمیمی نهایی اش را گرفته بود.او باید به مادر ش می گفت که دختر دیگر را دوست دارد.اندیشه ای در ذهنش پرورش یافته بود و او می رفت تا برای عملی کردن آن خود را برای رسیدن به آرزویش نزدیک کند .از تصور اینکه نقشه اش عملی شود و به نتیجه برسد،در دل احساس خوشحالی و رضایت می کرد. وقت انگشتش را روی زنگ قرار داد ،تردید به جانش چنگ انداخت،آیا کارش درست بود؟آرزو می کرد که مینا در خانه نباشد.بدون او ، م توانست راحتر با نرگس خانم موضوع را در میان بگذارد،بالاخره تصمیم خود را گرفت،اما هنوز کلید زنگ را فشار نداده بود که مینا در را باز کرد و با عجله برون آمد،از دیدن سهیل پشت در خانه شان خیلی تعجب کردو با همان حجب و وقار همشگی گفت: - سلام آقا سهیل،احوال شما؟ - سلام مینا خانم،مادر جون خونه است؟ - آره بفرمائین تو. و بعد مادرش را صدا کرد و گفت :ببخشد من عجله دارم. - خواهش م کنم بفرمائین. - خداحافظ - خداحافظ - یاالله - بفرما تو پسرم! - مزاحم نم شم. - این حرفا چیه مادر بیا تو . - سلا نرگس خانم. - سلام اقا سهیل،چه عجب از این طرفا؟ - راستش نرگس خانم،موضوع بود که می خواستم اگه وقتشو دارین،باهاتون در میون بذارم . نرگس خانم سهیل را به اتاق راهنمایی کرد و گفت: - خواهش می کم تا شما یه استکان چای بخوری،من برم ظرف میوه رو از یخچال بردارم و بیام. - راضی به زحمتتون نیستم - اختیار دارین! سهیل از اینکه مینا در خانه نبود نفس راحت کشید،زیرا می توانست با نرگس خانم راحتتر صحبت کند.لحظه ای بعد نرگس خانم با ظرف میوه وارد اتاق شد و آن را مقابل سهیل گذاشت و گفت: -خوب داشتین می فرمودین! - راستش چه طوری بگم؟......می دونین آخه..... و بعد سکوت کرد و سرش را پایین انداخت،نرگس خانم گفت: - پسرم راحت باش حرفت رو بزن،منم جا مادرت هستم،سراپاگوشم! سهیل خودش را جا به جا نمود و در حالی که رنگ چهره اش سرخ شده بود گفت: - نمی دونم از جریان دختر عمه ام ،فریبا رو می گم،خبر دارین ا نه؟ نرگس خانم سرش را به علامت تائید تکان داد و سهل بلافاصله ادامه داد: - عمه خانم می خوا د هم منو و هم فریبا رو وادار به این ازدواج بکنه و میگه ما با هم نامزدیم،حالا هم پاشو تو یه کفش کرده که اگه ان ازدواج صورت نگیره،مردم پشت سرمون اله و بله می گن و هزار تا حرف درستت می کنن.به نظر شما این منطقیه؟ نرگس خانم که دلسوزانه به سهیل نگاه می کرد ،گفت: - اگه یه چیزی ازت بپرسم راستشو می گی؟ سهیل با تکان سر آمادگی اش را اعلام کرد. - ببینم،مگه فریبا چشه؟ا اینکه جای دیگه ای رو نشون کردی؟ سهیل با شنیدن این حرف از نرگس خانم داغ شد و چهره اش به سرخی گرایید و با شرمندگی گفت: - فریبا هیچش نیست.من اونو مثل سودابه و سحر دوست دارم ولی راستشو بخوایین من...من....... نرگس خانم خندد و گفت: - راحت باش مادر! - من به یکی از دخترهای دانشکده علاقه مندم،سال آخر ادبیاته،همکلاسی خودمه،دختر باهوشیه،با نجابت و رفتارش تونسته نظر همه رو به خودش جلب کنه،همه بهش احترام می ذارن ،پدرش معلممون بود،خانواده مذهبی هستن،ضمنا اونا با این وصلت راضی هستن،می مونه مادرم و عمه خانم که باد راضی باشن. و بعد آه بلند کشد و گفت: - سودابه و سحر که ازدواج کردند و رفتند من تنها موندم ،،کس رو نداشتم که باهاش درد و دل کنم و ازش کمک بخوام،این بود که مزاحم شما شدم تا ازتون بخوام یه طوری موضوع رو با مادرم در میون بذارین. بعد پوزخندی زد و ادامه داد: - نمی دونم چرا با شما راحتر از مادرم می تونم حرف بزنم.شما زنا حرف هم دیگه رو بهتر می فهمین،تازه شما روی عمه خانم هم نفوذ دارین و اون به شما احترام می ذاره......تو رو خدا ه کاریش بکنین..باشه؟کمکم می کنین؟ نرگس خانم از این حرکات کودکانه سهیل خنده اش گرفت بود،اما به روی خودش نیاورد و وعده هر نوع کمک و همکاری را به او داد. سهیل احساس کرد سبک شده است و از اینکه توانسته بود رازش را به کسی بازگو کند،احساس رضایت می کرد.بعد از تشکر و خداحافظی با دنیایی از امید و انتظار خانه را ترک کرد. پایان فصل 5 . . . . ادامه دارد.................... امروز شاید یه فصل دیگه ساعت 12 شب گذاشتم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | alma gol, Anahita.s, arezoogh, arizona, arzoo12, atish69, ayda90, azam 24, brain storm, elay62, FAH!ME, farnaz58, ghazalehmz, gheisareh, golgh, harimeshgh, hiva, Irani, katy, koyar, mahna, marjanagn, maryam1363, maryamale, melijooon, Mo$aFeR, Niloufarjojo, nina86, parisaparisa, priya, samane7, samira*, sanaz_, sara8, sharmin.r, shili, sinsor, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, sue.sun, tama1011, triti, zanbagh, zina, اسوده, اهنگ, بهارجون, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, شادئ, علیصدر, مرواریدجووون, مسافر كوچولو, یگانه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: دانشگاه
نوشته ها: 152
(View Stats)
تشکرها: 23
تشکر شده 202 بار در 52 پست
کتاب مورد علاقه : شاهزاده خانوم محكوم،م حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز بچه ها من خواهر اسماء هستم قراره از امروز یه قسمت اسما و یه قسمت من بذارم شاید روزی دو قسمت بذاریم ![]() فصل 6 روزهای آخر تابستان نیز سپری شد و کم کم سوز و سرمای پایئزی فرا رسید.نرگس خانم به هر کس و هر جا که می رسید درباره امیر پرس و جو میکرد،اما همیشه مایوس و افسرده به خانه بازمی گشت و گوشه ای می نشست و در خلوت تنهایی خود اشک می ریخت.مینا از وضعیت روحی مادر رنج می کشید،اما چاره ای نداشت،آنقدر احساس تنهایی می کرد که گاهی از خود و این زندگی خسته می شد و در این اندیشه بود که از این به بعد چگونه مخارج زندگی شان راتامینکند،از روزی که شوهر سعیده خانم به تهران آمده بود و گفته بود که دیگر سهمی از زمین ندارد و معادل ان کمی پول برایشان داده است،مینا و مادرش آرامش نداشتند.مینا تا نیمه های شب خیاطی می کرد و روزها نیز به قلاب بافی مشغول بود،از طرفی نرگس خانم دوباره در بستر مریضی افتاد و مینا نمی توانست مخارج مداوای مادر را تهیه کند.ساعت یازده قبل از ظهر بود.نرگس خانم به زحمت از جایش بلند شد و چادرش را سر کرد.مینا با عجله به دنبال مادر از اتاق خارج شد و گفت: اجازه بدین من برم نون بگیرم،شما حالتون خوب نیست. و بعد کیف را از لای دست مادر بیرون کشید و چادرش را روی مقنعه مرتب نمود و از خانه بیرون رفت،و در صف نانوایی ایستاد.چند نفری جلوش ایستاده بودند،نیم ساعتی طول نکشید تا مینا گرمی دو نان تازه را بر روی دستهایش احساس کرد،با عجله به راه افتاد،ناگاه آگهی بر روی دیوار کوچه نصب شده بود توجه اش را به خود جلب کرد: تولیدی نیک اندیش استخدام می کند! به چند بانوی چرخکار ماهرنیازمندیم آدرس................... مینا با دیدن آگهی لبخندی زد و به امید اینکه بتواند در آنجا استخدام شود،با عجله به خانه بازگشت،موضوع را برای نرگس خانم مطرح کرد و نظرش را پرسید.نرگس خانم گفت: والله چی بگم مادر؟فردا صبح باهم میریم اونجا،اگه دیدیم جای مناسبی است و تو رو پذیرفتن،من حرفی ندارم.از اینکه تو خونه بشینی و چشمت به در باشه که برات خیاطی بیارن،فکر کنم یه جایی دستت بند باشه برات بهتره. دقایق آن شب برای مینا به کندی می گذشت،ساعت هشت و نیم صبحبود که با نرگس خانم از روی آگهی به دنبال آدرس به راه افتادند،وقتی نگاه مینا به تابلوی سبزرنگی افتاد که با خط درشت سفیدرنگی نوشته شده بود:(تولیدی نیک اندیش)،آن دو را در مقابل در متوقف نمود.از چند تا پله که بالا رفتند،آقای میانسالی با آنها برخورد نمود. سلام عرض میکنم آقا! سلام علیکم،فرمایشی داشتین؟ گویا به چرخکار نیاز داشتین؟ اوه بله،ولی متاسفانه شما دیر اومدین،ما افراد مورد نیازمونو استخدام کردیم! نرگس خانم نیم نگاهی به چهره افسرده مینا کرد و گفت:بهتره برگردیم خونه! مینا تا اینجا با امید و اطمینان آمده بود،مایوسانه رو به جانب در رفت،چند قدمی که برداشتند صدایی آنها را به خود خواند. صبر کنید خانم! هر دو به عقب برگشتند،مرد جلو آمد و گفت: ولی شاید بتونم کاری براتون انجام بدم،دنبالم بیایین! مینا و نرگس خانم به دنبال مرد وارد سالن بزرگی شدند که با موکت سبز رنگی فرش شده بود در یک نگاه مینا کارکنان آنجا را که هر کدام پشت چرخ مشغول به کار بودند،چهل تا پنجاه نفر تخمین زد،مرد آنها را در انتهای سالن به داخل دفتر تولیدی راهنمایی کرد،پشت میز مرد جوانی،حدودا بیست و هفت،هشت ساله با تلفن مشغول صحبت بود.رنگ صورتش سبزه بود و موهایش را به یک سمت شانه زده بود،روی هم رفته میتوانگفت از زیبایی بی بهره نبود،در حالیکه با خودکار روی میز می کوبید نیم نگاهی به تازه واردین انداخت و بعد از اتمام صحبتش تلفن را قطع کرد و در حالی که به مبل ها اشاره می کرد،گفت: بفرمائین بنشینین! نرگس خانم نشست،اما مینا همچنان روی دوپا ایستاده بود و با گفتن تشکر،من راحتم،از نشستن سرباز زد. صادق ببین می تونی دست این خانوم رو جایی بند کنی؟ صادق لبخندی زد و به پدرش گفت: اوه بله،عالی شد پدر،امروز خانم بصیری تسویه حساب کرد و رفت شهرستان،اگه این خانوم بعد از تست موفق شدن می تونن جای خانم بصیری مشغول بکار بشن. برق شادی در چشمان مینا درخشید.صادق از پشت میز بیرون آمد وگفت: لطفا دنبال من بیایین! وقتی مینا زا دفتر بیرون آمد،بیشتر زنها دست از کار کشیده و او را نگاه می کردند.نیمه های سالن صادق به خانم میانسالی سلام کرد و گفت: خانم عرفانی،ایشون قراره استخدام بشن،ازشون یه تست بگیرین! وبعد صادق به دفتر بازگشت. نرگس خانم که بی صبرانه به در چشم دوخته بود،با ورود خانم عرفانی و مینا از جایش بلند شد و نگاه منتظرش را به آنها دوخت،خانم عرفانی لبخندی زد و به صادق گفت: راستش آقا صادق،اول که این خانومو دیدم فکر نمیکردم که ایشونبا چرخ آشنایی داشته باشن، ولی حالا با اطمینان میگم که این دخترخانم میتونه یکی از زبردست ترین خیاطهای اینجا باشه،اگه با من امری ندارین بنده مرخص میشم.صادق تشکر کرد و گفت: بفرمایین،عرضی نیست! پدر صادق روزنامه را به کناری گذاشت وگفت: ببخشید از اینکه خودمو معرفی نکردم.من بهرام نیک اندیش هستم،ایشونم پسرمه و گه گاهی میاد اینجا و تو کارای دفتری کمکم می کنه،حالا که قراره اینجا مشغول به کار بشین،باید بدونین که یکی دو ماه اول حقوقتون کمتره،ولی بعد از اینکه کارتون مورد پسند واقع شد،برابر با سایر کارکنین حقوق می گیرید،از ساعت 8 تا 12 صبح و3 تا 7 بعد از ظهر ساعت کاریتونه،لطف کنین اسم و مشخصات خودتونو بگین تا صادق تو دفتر یادداشت کنه. وقتی آقای نیک اندیش دفتر را ترک کرد،نرگس خانم جلو رفت و گفت: آقا خدا خیرتون بده. خواهش میکنم خانوم،من که کاری نکردم. مینا جلو میز ایستاد و در حالی که صادق دفتر را باز کرده بود سوالاتی را از او نمود.مینا با وقار ومتانت به تک تک آنها پاسخ داد و بعد از تشکر خواست تا دفتر را ترک کند که صادق با صدای بلندتری گفت: یادتون نره،فردا صبح راس ساعت هشت! بله چشم! صادق دم دفتر ایستاد و آنه را تا دم در با نگاه بدرقه کرد *** قابل آینه ایستاد،چروکهای مقنعه اش را روی شانه هایش مرتب کرد و کش چادرش را به آرامی روی مقنعه قرار داد صورتش در قاب مشکی مقنعه می درخشید.نرگس خانم نرگس خانم در حالیکه قرآن را به دست گرفته بود،گفت: مینا جون امروز اولین روزه کارته،بیا از زیر قرآن رد شون،انشاالله که خدا تو رو موفق و سلامت نگه داره. مینا سه بار از زیر قرآن رد شد و بوسه های گرمش را بر آن نهاد و بعد از خداحافظی از مادر نخستین گامهایش را برای کسب نخستین تجربه کاری برداشت. ملیحه خانم مشغول جارو کردن دم در حیاط بود،با دیدن مینا سرش را بالا کرد و به سختی قدش را راست نمود،مینا طبق معمول با دیدن اوپیش دستی کرد و گفت: سلام ملیحه خانم،صبح شما بخیر،خسته نباشین! سلام دخترم،صبح شما هم بخیر،کجا با این عجله؟ مینا لبخندی زد و گفت: از امروز انشالله میرم سرکار،تو یه تولیدی خیاطی استخدام شدم. به سلامتی،ولی اینو بدون که شیرینی اولین حقوقت مارو یه شام مفصل باید دعوت کنی! به روی چشم،حالاکو تا گرفتن حقوق! خب حالا گفتم که یادت نره،وقتتو نمی کیرم،به سلامت مادر،خدا به همراهت. خداحافظ شما. پایان فصل 6 . . . . ادامه دارد............. نميدانم بعد از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از اندام بدنم چه خواهد ساخت؟! ولي بسيار مشتاقم از خاك گلويم سوتكي سازد، سوتك به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يكريز و پي در پي، دم گرم خوشش را بر گلويم سخت يفشارد، و خواب خفتگان را آشفته تر سازد. بدين سان بشكند در من، سكوت مرگبارم را. دكتر علي شريعتي ویرایش توسط shima_e : ۲۷ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۳۷ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | alma gol, Anahita.s, arezoogh, arizona, arzoo12, asma66, AVESTA, ayda90, azam 24, behnazhmz, brain storm, elay62, FAH!ME, farnaz58, fatima983, ghazalehmz, gheisareh, golgh, harimeshgh, hiva, Irani, katy, KhaleGhezi, koyar, mahna, marjanagn, maryam1363, maryamale, math, melijooon, Mo$aFeR, nafas3000, nedaj, Niloufarjojo, nina86, parisaparisa, rozi-91, samane7, samira*, sanaz_, sara8, sharmin.r, shili, silvana-63, sinsor, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, tama1011, triti, zanbagh, zina, اتوسا, اسوده, اهنگ, بازباران, باقری, بهارجون, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, ستاره یخی, شادئ, شبنم, علیصدر, مرواریدجووون, مسافر كوچولو, یگانه |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر ارشد ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran - Iran
نوشته ها: 11,687
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز شما نباید تو تاپیک های تایپ کتاب پست بدید. در صورت نیاز به تایپست پیام خصوصی بزنید. قوانین سایت رو رعایت کنید. ممنون | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | alma gol, arezoogh, asalgole, brain storm, FAH!ME, farajoon, farnaz58, golgh, harimeshgh, KhaleGhezi, Mina, Mo$aFeR, Niloufarjojo, shili, silvana-63, soha.f, Sokout_momtad, zina, اهنگ, بهارجون, بی بی گل, ترنم, سارا جوون, شادئ, مرواریدجووون |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 136
(View Stats)
تشکرها: 4,509
تشکر شده 2,577 بار در 136 پست
کتاب مورد علاقه : رمان های عا حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز سلام به دوستان عزیز اگر دوست داشته باشید من ادامه این کتاب رو می ذارم. این هم فصل 7 مطمئنا هر روز من می ذارم. تشکر یادتون نره. فصل 7 وقتی وارد سالن شد، احساس غریبی داشت. نمی دانست باید کجا برود. لحظه ای درنگ کرد و نگاهش را به اطراف دوخت. کم و بیش کارکنان آمده بودند. روی صندلی نشست و کسانی را که با عجله می آمدند و با همدیگر سلام و احوالپرسی گرم و دوستانه ای می کردند می نگریست، چفدر آرزو داشت که بین این همه زن و دختر لااقل یکی را می شناخت. سلام خانم جوانبخش! اِ ، سلام خانم عرفانی صبح شما بخیر. زنده باشی. بیا بریم تو رو به بقیه معرفی کنم. مینا به دنبال خانم عرفانی به راه افتاد. در انتهای سالن خانم عرفانی ایستاد و در حالی که دستش را روی شانه مینا گذاشته بود طوری که همه بشنوند. گفت: از امروز خانم جوانبخش همکار ما هستند. سعی کنید تو کارا راهنمائیش کنید. چند خانم از پشت چرخها بلند شدند و به طرف مینا آمدند و با او احوالپرسی کردند. مینا با راهنمایی خانم عرفانی پشت چرخی نشست و کارهایی را که باید آنروز انجام می داد برایش توضیح داد. مینا چادرش را از سرش برداشت و آن را تا کرد و بر روی میز گذاشت نیم ساعتی که گذشت. آقای نیک اندیش وارد شد و همه در مقابل او ایستادند و او با تکان دادن سر به سلام همه پاسخ می داد. بعد به اطرافش نگاه کرد و گفت: باز هم خانم امینی غیبت ... حرف آقای نیک اندیش به اتمام نرسیده بود که دختر جوانی با عجله وارد شد و گفت: صبح همگی به خیر.! اما با دیدن آقای نیک اندیش سرش را با شرمندگی پائین انداخت و آرام آرام آمد و کنار مینا ایستاد. اقای نیک اندیش نگاهی از سر غیض به او انداخت و گفت: خانم امینی، این چه وضعه؟ اگه واقعا نمی تونین به کارتون برسین بهتره استعفا بدین خانم! ببخشید سعی می کنم بعد از این بموقع خودمو برسونم. امیدوارم این طور باشه... و بعد به طر دفتر به راه افتاد. خانم امینی نفس راحتی کشید و گفت: آخیش.. سپس نگاهی به مینا انداخت و ادامه داد: شما تازه واردین یا میهمان؟ بله، از امروز قراره مشغول به کار بشم. خوشحالم آخه می دونین من سه روزه نیومدم سرکار، راستش گرفتاریهام تو خونه زیاد شده. اِ ، راستی اسم شریفتون؟ من مینا جوانبخش هستم. خوشبختم، منم شقایق امینی هستم. بعد هردو با لبخندی دوستانه دست یکدیگر را فشردند. *** وقتی صدای زنگ بلند شد همه کار را تعطیل کردند. مینا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: چه زود گذشت. ساعت دقیقا دوازده اس. شقایق گفت: امروز روز اول کارت بوده، بذار یه کم سختی هاش رو دوشت بیفته، اونوقت می فهمی از ساعت 8 تا 12 چه خبره! شقایق و مینا دوشادوش هم به راه افتادند، قسمتی از مسیر را با هم پیمودند در طول راه کم و بیش با هم آشنایی بیشتری پیدا کردند. شقایق آنروز بیشتر راجع به کار و مقررات تولیدی با مینا صحبت می کرد. سر چهار راهی از همدیگر جدا شدند و مینا مسیرش را به سمت خانه تغییر داد. از اینکه توانسته بود با یکی آشنایی پیدا کند، احساس خوشحالی میکرد. یک هفته از کار مینا در تولیدی گذشت، معمولا تولیدی بعد ازظهر پنجشنبه تعطیل بود و آن روز وقتی از سالن خارج شدند، شقایق با عجله قدم برمی داشت. مینا گفت: چته شقایق؟ دنبالت کردن؟ آخه امروز با روزهای دیگه فرق می کنه، تا یکی دو ساعت دیگه بچه ام می آد، اگه بدونی بعدازظهرهای پنجشنبه چقدر خوشحالم! مینا در جا ایستاد و با تعجب پرسید: بچه ات؟! آره، بچه ام، چیه مگه به من نمی آد مادر باشم. من بیست و چهار سالمه... ولی تو چیزی به من نگفتی، من نمی دونستم تو ازدواج کردی، مگه بچه ات کجاست؟ شقایق اندکی درنگ کردو بعد گفت: مینا جون من می خواستم برات بگم، ولی فرصت نشد. و بعد آهی کشید و در حالی کهچشمان اشکبارش را به مینا دوخته بود گفت: نوزده سالم بود که با احسان مرد مورد علاقثه ام ازدواج کردم. زندگیمون اونقدر شیرین بود که اون همه خوشبختی رو باور نداشتم. سپس پشت به مینا کرد و آرام به راه افتاد. مینا نیز به دنبالش حرکت کرد. شقایق با صدای گرفته ای ادامه داد: یه سال بعد هم خدا بهمون یه پسر خوشگل مامانی داد. اسمشو مجید گذاشتیم. دوسالش که شد احسان یه روز رفت اداره و دیگه هرگز برنگشت. بعد مقابل مینا ایستاد و در حالی که گونه هایش خیس شده بود، بغضش را فرو خورد و ادامه داد: و بعد از مدتی فهمیدم که او تصادف کرده و کشته شده، چه تصادف وحشتناکی کرده بود، جسدشو به سختی می شد شناخت. کارم به جنون کشیده بود، داشتم دق می کردم که تو همون شرائط مجید و از من گرفتن. کیا؟ خب معلومه دیگه، خانواده احسان! ولی این بی انصافیه! شقایق پوزخندی زد و گفت: بی انصافی؟ این ظلمه مینا جون، می فهمی؟ ولی اون بچه به مادر احتیاج داره! آره می دونم ولی من نمی تونم خواسته اونارو بپذیرم! مگه ازت چی می خوان؟ یه برادر شوهر دارم که دو سال از خودم بزرگتره، کارش ولگردی تو کوچه هاس، همه اش این طرف و اون طرف پرسه می زنه، وقتی هم خسته می شه همونجا سرکوچه می شینه، اونا میگن اگه بچه تو می خوای باید با اون ازدواج کنی. ولی من... حرفش را قطع کرد و به چهره غم گرفته مینا نگریست و گفت: ببخش، نمی خواستم با مطرح کردن غصه هام تورو ناراحت کنم، خب من عجله دارم. خداحافظتا شنبه! می گم شقایق، فردا جمعه اس، تو هم بیکاری، با مجید بیا خونه ما، خیلی دوست دارم ببینمش، تازه مادرم هم از دیدنت خوشحال می شه! نه مزاحم نمی شم! این حرفا چیه! پس برای نهار منتظرم. باشه، خدمت می رسم. خداحافظ . خداحافظ مینا جون. *** مجید روی زانوهای نرگش خانم به خواب رفته بود. شقایق از جایش بلند شد و گفت: بدینش به من، شمات خسته می شین! نه دخترم اذیتش نکن، بذار بخوابه من راحتم! ببخشید شرمندم. این حرفا چیه مادر ماشاءالله بچه زرنگ و شیطونی داری، ولی واقعا حیفه که این بچه بدون مادر بزرگ بشه. اون مادرشو می خواد. یه کم که بزرگتر شد روحیه اش آسیب می بینه باید بیشتر به آینده اش فکر کنی. مادر بدون بچه اش می میره. بچه هم همینطور. می دونم نرگس خانم، ولی چکار کنم؟ کاری از دستم برنمی آد، مثل اینکه من لیافت اون همه خوشبختی رو نداشتم که خدا ازم گرفت. حرف شقایق تمام وجود نرگش خانم را لرزاند و به یاد گذشته اش به گوشه ای چشم دوخت... ایا او نیز قدر خوشبختی هایش را ندانسته بود یا اینکه لیاقتش را نداشت که خدا او را به چنین سرنوشتی دچار کرده بود ولی نه، نباید خود را سرزنش میکرد. خدا چنین می خواسته و او چاره ای جز تسلیم نداشت. مینا با گفتن این جمله که: آقا مجید برات شیرینی آوردم، وارد اتاق شد ولی با تعجب گفت: اینکه خوابیده. شقایق گفت: تورو خدا مینا جون خودتو اذیت نکن. بیا بشین یه کمی صحبت کنیم. راستش من که خیلی وقته با کسی درد دل نکرده بودم، یه کسی رو می خواستم که بتونم سفره دلمو پیشش باز کنم، کسی که بتونه حرفامو بفهمه. و بعد لبخندی زد و ادامه داد: خدا هم مینا جونو واسم فرستاد. *** وقتی در پیاده رو خیابان راه می رفت. از خش خش برگهای پائیزی لذت می برد. از تمام فصلها پائیز را بیشتر دوست می داشت، مقابل مغازه پارچه فروشی ایستاد، نگاهی گذرا به داخل مغازه انداخت و سپس داخل شد، بعد از اینکه دو دقیقه ای نگاه خریدارانه اش را روی پارچه ها دوخت، برای مادرش یک قواره پیراهنی خرید، سپس جعبه ای شیرینی خرید و راه خانه را در پیش گرفت. هنگامی که به خانه رسید، با خوشحالی وارد اتاق شد و قواره پیراهنی و شیرینی اولین حقوقش را جلو مادر گذاشت. و بعد هم از جایش بلند شد و طبق قولی که به ملیحه خانم داده بود، برای دعوت از آنها به خانه شان رفت. وقتی در باز شد با تعجب سحر را دید و در حالی که نم یتوانست تعجبش را پنهان کند گفت: سلام سحر خانم، رسیدن بخیر! سلام مینا جون بیا تو. سحر و مینا همدیگر را در آغوش گرفتند و هر دو از دیدار یکدیگر ابراز خوشحالی کردند. چی شد اینطرفا اومدی بی وفا؟ راستش دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود، مهدی هم حالا حالاها نمی تونست بیاد. منم پا شدم و اومدم یه چند روزی اینجا بمونم. بهرحال خیلی خوشحال شدم. ملیحه خانم که وارد شد مینا از جایش بلند شد و بعد از احوالپرسی گفت: چشم شما روشن ملیحه خانم. پس بگو چرا نمی آن ازمون یه حالی بپرسن! این حرفا چیه دخترم، تو و سحر برای من فرقی ندارین، تازه سحر همین امروز صبح رسید. شوخی کردم ملیحه خانم خدا سایه شما رو از سر ما کم نکنه. انشاءالله که سلامت باشین. غرض از مزاحمت این بود که ازتون بخوام امشبو به ما افتخار بدین و برای شام تشریف بیارین منزل ما. ای شیطون نکنه حقوقتو گرفتی هان؟ ملیحه خانم این را گفت و ادامه داد: عزیز دلم مزاحم نمی شیم. خواهش می کنم حالا هم که سحر جون اومده بهتره امشبو دور هم باشیم باور کنین دلم براش یه ذره شده بود. *** بعد از صرف شام نرگس خانم چهار زانو نشست و رو به ملیحه خانمگفت: می گم ملیحه خانم این چند روزی که سحر خانم اینجاس بیا یه دستی برا آقا سهیل بالا کنیم. همه نگاه ها متوجه نرگس خانم شد و سهیل که انتظار نداشت نرگس خانم در چنین موقعیتی آن هم در حضور سحر و مینا موضوع را مطرح کند، رنگ باخت و بعد از کمی این پا و آن پا کردن از جایش بلند شد و گفت: خب! من دیگه زحمتو کم می کنم! همه از این عکس العمل سهیل با صدای بلند خندیدند و او بلافاصله درحالی که تبسم بر لب داشت، ضمن تشکر از پذیرائی آنها خداحافظی کرد و رفت. سحر و مینا که از موضوع ازدواج کردن سهیل را جالب تر از بحثهای خویش دیدند، به جمع نرگس خانم و ملیحه خانم پیوستند. نرگس خانم خودش را به دیوار تکیه داد و از مینا خواست تا دارویش را بیاورد. سپس از ملیحه خانم خواست تا به حرفهایش گوش دهد و جریانی را بین او و سهیل یکماه قبل، پیش آمده بود بازگو کرد. ملیحه خانم که به دقت به حرفهای نرگس خانم گوش می داد گفت: به نظر شما من می تونم چه کار کنم؟ نرگس خانم چند سرفه پشت سرهم کرد و گفت: به نتظر من بهتره به عمه خانوم یه جوری بفهمونیم که سهیل کس دیگه ای رو زیر نظر داره. ولی من که روم نمی شه یه همچین حرفی بزنم. ملیحه خانم این را گفت و لیوانی آب سرکشید. نرگس خانم لحنی قاطعانه به کلام خود داد و گفت: ولی این جوونا نباید قربونی قول و قرارهای ما بزرگترا بشن، ملیحه خانوم بیا همین فردا یه سری بریم پیش عمه خانوم و قضیه رو یه طوری بهش بگیم. سحر هم حرف نرگس خانم را تائید کرد. مینا که فقط گوش می داد، سکوتش را شکست و گفت: حالا زودتر عروسی رو راه بیندازین که ما هم یه شیرینی بخوریم. سحرجون که عروسی شو مشهد گرفت، تولد بچه شو دیگه باید بیاد تهران! سحر پرسید: تو از کجا خبر داری؟! مینا به ملیحه خانم چشمکی زدو بعد هردو خندیدند. *** مدتها بود که مینا موضوعی را حس کرده بود اما خود را به بی خیالی زده بود. این روزها رفت و آمدهای صداق به کارگاه بیشتر شده بود و او به بهانه نظارت بر کارکنان خودش را به دیوار دفتر تکیه می داد و نگاهش را به مینا می دوخت. آنروز نیز مینا چون همیشه با جدیت و بدون تشویش خاطر به کارش مشغول بود که ناگهان صدایی او را به خود آورد سرش را برگرداند شقایق را دید که با دستش به گوشه کارگاه اشاره می کرد. مینا به آنطرف نگاه کرد و صادق را دید که پیراهن لیمویی و شلوار مشکی به تن داشت. دو دستش را پشت سر به هم قلاب کرده بود و نگاهش را به مینا دوخته بود. با متوجه شدن مینا دستهایش را از هم باز کرد و با دستپاچگی اطرافش را نگریست همان لحظه بود که آقای نیک اندیش وارد شد و به دنبال او صادق نیز روانه دفتر شد. مینا دوباره مشغول بکار شد، اما این بار شقایق مقابلش ایستاد و گفت: مینا اصلا تو حواست هست؟ منظورت چیه؟! این روزا همه دارن پشت سرت حرف میزنن! و بعد نزدیکش نشست و ادامه داد: صادق با این رفتارش همه را متوجه خودش کرده! مگه چیکار می کنه؟ دست خوش بابا... مینا جون مگه نمی بینی اون هر روز میآد، درحالی که تا حالا سابقه نداشته اون هفته ای یخ بار بیشتر بیاد تازه وقتی هم می اومد یه راست می رفت دفتر. ولی حالا همش تو کارگاه راه می ره. بعدش یه گوشه عین گداها گردن کج می کنه و زل می زنه به تو. مینا سرش را پائین انداخت و با عصبانیت گفت: اصلا برام مهم نیست! حالا چرا از من ناراحت می شی؟ باورکن منظوری نداشتم فقط می خواستم تورو که از دنیا بی خبری حالیت کنم! مینا از جایش بلند شد و بدون اینکه حرفی بزند چادرش را به سر کرد. کجا مینا؟ هنوز ساعت یازده اس! می رم خونه سرم درد می کنه. شقایق از گفته اش پشیمان شد، اما او واقعیت را گفته بود. مینا وقتی به خانه رسید و در را باز کرد نرگس خانم نبود. با وجود این که هوا سرد بود مینا احساس می کرد دارد می سوزد، دست و صورتش را با آب سرد شست و به اتاقش پناه برد. روی تشک دراز کشید. واقعا احساس دلتنگی خاصی به او دست داده بود. دقایقی بعد نرگس خانم به خانه آمد نگاهی به ساعت انداخت و با تعجب گفت: امروز چه زود اومدی مادر؟! کارم تموم شده بود تا دوازده صبر نکردم. شما کجا بودین؟ با ملیحه خانم رفتیم یه سر خونه عمه سهیل. خب چی شد؟ او تا ما رو دید خیلی تعجب کرد، رفتیم تو اتاق و نشستیم. فریبا چایی آورد و یه احوالپرسی سردی کرد و رفت تو اتاقش عمه خانم هم سرشو پائین انداخت و به ملیحه خانم گفت:«شرمنده ام زن داداش نمی دونم این دختره چش شده. از روزی که فهمیده شما قراره بیاین خواستگاری از این رو به اون رو شده.» ممن و ملیحه خانم نگاهی به هم کردیم نمی دونستیم چی بگیم. آخه عمه خانم فکر کرده بود ما اومدیم تا یه روزی رو قرار خواستگاری بذاریم. ملیحه خانمتا می خواست دهنشو باز کنه و حرف بزنه و بگه که سهیل هم راضی به این وصلت نیست عمه خانم حرف ملیحه خانم رو قطع کرد و گفت:« روم سیاه ملیحه جون تا حالا که به این و اون می گفتم سهیل داماد منه فریبا جدی نمی گرفت. اما حالا پاشو تویه کفش کرده که من با این ازدواج مخالفم میگه ازدواج فامیلی رو نمی پذیره. نمی دونم تو کله جوونای حالا چی می گذره». سپس عمه خانم خودش رو جابجا کرد و ملتمسانه گفت:« زن دادش خودت که می دونی منم و همین یه دونه دختر داداشاش که زن گرفتنو رفتن سرخونه و زندگی شون چشم امید من و پدرش فریباس ما نمی تونیم اونو وادار به این ازدواج کنیم من بیشتر از این نمی تونم اشکهای اونو ببیننم.» مینا بلند خندید و گفت: جالبه پس هیچ کدوم راضی به این وصلت نبودن در حالی که فکر می کردن اون یکی دوست داره این وصلت صورت بگیره. و بعد دستهایش را بهم زد و گفت: پس قضیه به خیر و خوشی تموم شد؟ نرگس خانم هم خندید و گفت: چه جورم، می خواستم وقتی که سهیل این ماجرا رو از مادرش بشنوه عکس العملشو ببینم حتما خیلی تعجب می کنه، کاری رو که اینقدر سخت می گرفت دو ساعته حل شد. *** صبح که مینا از خواب بیدار شد و برای رفتن به سرکار آماده گردید متوجه گردید که مادرش اصلا حال خوشی ندارد نرگس خانم از مینا خواست تا به سر کارش برود و به او اطمینان داد که حالش خوب است. *** مینا که در حین کار تمام حواسش متوجه مادرش بود انگشتش زیر سوزن رفت و خون فواره کرد فریاد مینا باعث شد که همه دست از کار کشیده . به سمت او بروند. شقایق از جایش پرید و به آرمی انگشت مینا را از لای سوزن بیرون کشید. اقای نیک اندیش نیز خود را به سرعت به مینا رساند و از او خواست تا به دفتر بیاید. مینا گفت: طوری نیست با پارچه می بندم. نه دخترم بیا تو دفتر استراحت کن. شقایق نیز همراه مینا وارد دفتر شد. صادق به سرعت از جایش بلند شد و با دستپاچگی پرسید: چی شده خانم جوانبخش؟ و بدون اینکه پاسخی بشنود متوجه انگشت مینا شد. به سرعت آب قند درست کرد و آن را مقابل مینا گذاشت دو عدد چسب انگشت را نیز از جیبش بیرون آورد و به شقایق داد تا انگشت مینا را ببندد. رفتار صادق شقایق را به خنده در آورده و پدر را متعجب ساخته بود. موقع بیرون آمدن مثل همیشه شقایق در کنار مینا به راه افتاد. سکوت شقایق مینا را وادار کرد که از او بپرسد: چیزی شده شقایق؟ نه مهم نیست. ولی تو امروز از صبح تا حالا گرفته ای. گفتم که چیزی نیست. و بعد پوزخندی زد و گفت: فیلمای همیشه دیروز مادر شوهرم اومده بود تا باهام صحبت کنه. خب؟ هیچی. و بعد آه بلندی کشید و ادامه داد: اخرش حرفامون به دعوا کشید و گفت: دیگه مجید و نمیذاره بیاد پیش من. حالا می خواهی چیکار کنی؟ نمی دونم ولی اینو می دونم که اگه سرم بالای دار بره نمی تونم این ازدواج و قبول کنم من اصلا قصد ازدواج مجدد رو ندارم. قسم خوردم به یاد احسان تا آخر عمر بنشینم و بچه شو خوب تربیت کنم عین پدرش مهربون و منطقی! ولی... می دونم می خوای چی بگی، حرفی که همه می زنن« تو هنوز جوونی و باید سر و سامون بگیری» ولی من تصمیم عوض نمی شه می خوام که مجید با خودم باشه. لحظاتی بعد مینا و شقایق از هم خداحافظی کردند و مینا تا رسیدن به خانه به شقایق فکر می کرد. این روزها افکار مینا آشفته بود از نگاه های صادق خسته شده بود. وقتی او را می دید چهره اش را در هم می کشید و سرش را پایین می انداخت. *** زمستان با کوله باری از برف و سرما رسید. نرگس خانم که بیشتر به این فصل از سال حساسیت داشت دوباره در بستر بیماری افتاد. مینا روزها با بی میلی سرکار می رفت و شبها سعی می کرد با مطالعه از تنهایی اش بکاهد. هر روز خسته تر از روز قبل بود. از رفتن به کارگاه و دیدن صادق وحشت داشت، اما او نمی توانست کارش را رها کند، زیبا با بیماری مادرش این حداقل کاری بود که می توانست برای هزینه زندگی شان انجام دهد. پایان فصل 7 من در کنار تو بودم، اما دریغا... نمی دانستم کجا هستم و تو مثل یک ترانه زیبا بر لبم زندگی می کردی. ویرایش توسط tarane : ۶ خرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۰۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | alma gol, arezoogh, arizona, arzoo12, asalgole, ayda90, brain storm, FAH!ME, farajoon, farnaz58, fatima983, ghazalehmz, gheisareh, golgh, harimeshgh, Irani, katy, KhaleGhezi, marjanagn, maryam1363, melijooon, Mo$aFeR, monir 11, nedaj, Niloufarjojo, nina86, parisaparisa, rozi-91, samira*, sanaz198x, sanaz_, sara8, shili, sinsor, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, tama1011, zina, اتوسا, اسوده, اهنگ, بهارجون, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, سارا جوون, شادئ, شبنم, علیصدر, م.م.ر, مسافر كوچولو, منيژه, یگانه |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 136
(View Stats)
تشکرها: 4,509
تشکر شده 2,577 بار در 136 پست
کتاب مورد علاقه : رمان های عا حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل 8 شب قبل برف سنگینی باریده بود. وقتی مینا می خواست از جایش بلند شود احساس کرد تمام بدنش را درد شدیدی فرا گرفته است. به سختی از جایش بلند شد و سماور را روشن کرد. نرگس خانم همچنان خوابیده بود. مینا سفره را پهنکرد و صبحانه مادر را حاضر نمود، داروهایش رانیز کنار سفره گذاشت و خودش به آرامی از اتاق بیرون رفت وقتی خواست کفشهایش را بپوشد، داخل آنها را پر از آب یافت. زیرا فراموش کرده بود شب قبل آنها را از توی حیاط بردارد. برف شان را تکان داد و همانطور آنها را پوشید و رفت. نرگس خانم با صدای در چشمانش را گشود همه جا گردگیری و منظم شده بود. چیدن سفره با آن سلیقه خاص مینا لبخند را بر لبان مادر نشاند. *** نزدیکی های کارگاه باران تندی شروع به باریدن کرد. سوز و سرما چشمان مینا را آزار می داد انگشتهای پایش داخل کفش از سرما کرخت شده بود. هرچند که با عجله قدم برمی داشت ولی با این همه شدت باران سر تا پای او را خیس کرده بود. وقتی وارد کارگاه شد، آب از چادرش می چکید. خانم عرفانی با عجله به سویش آمد و کمک کرد تا او چادر و کاپشنش را بیرون آورد. خانم عرفانی مینا را کنار بخاری نشاند و برایش یک استکان چای آورد. چرا شما زحمت کشیدین؟ زحمتی نیس، مثل اینکه امروز زهرا خانوم نمی یاد، خودمون باید ترتیب چایی رو بدم! در همین لحظه شقایق نیز وارد شد. چترش را بست و پالتویش را بیرون آورد و به چوب لباسی آویزان کرد. می خواست شروع به کارکند که با دیدن مینا و سراپای خیس او خندید و گفت: سلام مینا خانم، حال شما؟ سلام می بینی که! آخه دختر تو کی می خوای عاقل بشی؟ مگه صبح ندیدی هوا بارونیه خب یه چتر با خودت برمی داشتی! و بعد به مینا نزدیکتر شد و نگاه شیطنت بارش را به او دوخت و با لبخندی گفت: شایدم این روزا حواست سرجاش نیس، حقم داری، آخه اولش همین جوره. مینا با عصبانیت از جایش بلند شد و سرش داد کشید: شقایق بهتره حرف دهنتو بفهمی! شقایق گفت: هیس، چه خبرته؟ و بعد شانه های مینا را گرفت و او را سرجایش نشاند. مینا لبش را به دندان گزید و به شقایق گفت: تنهام بذار! ولی من که به تو چیزی نگفتم. تو داری به من تهمت می زنی حتی به صادق، شاید... شاید اصلا اون تو این فکرا نباشه، خودتون می برین و می دوزین. باشه مینا جون، من تنهات می ذارم، ولی همین روزا خودت همه چیزو می فهمی! شقایق دوباره برگشت و به مینا گفت: مانتوتو درآر و پالتوی منو بپوش با این لباس خیس سرما می خوری! این را گفت و رفت. عطسه های پشت سر هم مینا ، خانم عرفانی را که حکم مادر را برای همه داشت نگران کرده، به طرف او رفت. وقتی دستش را روی پیشانی مینا قرار داد گفت: تو حالت خوب نیس مینا جون، تب داری، بهتره برگردی خونه و استراحت کنی. و بعد به طرف دفتر به راه افتاد و گفت: من می رم از آقای نیک اندیش اجازه مرخصی تو بگیرم! مینا با صدای گرفته ای گفت: ولی من... خانم عرفانی با اشاره دست حرفش را قطع کرد و رفت. در تمام بدنش دردی باور نکردنی احساس می کرد از شدت سرما می لرزید و هر چه خود را به بخاری نزدیکتر میکرد، باز هم گرما را حس نمی کرد، سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را روی هم قرار داد. گونه های سرخ شده اش شدت تب او را نمایان می ساختند. خدا بد نده خانم جوانبخش حالتون خوب نیست؟ مینا چشمانش را گشود صادق و خانم عرفانی مقابلش ایستاده بودند. مینا از جایش بلند شد و سلام کرد. صادق سراپای مینا را برانداز کرد و گفت: استحمام هم که کردید! مینا با خشونت به چشمان صادق نگریست اگرچه لحن کلام صادق توام با شوخی بود اما برای مینا خوشایند نبود. مینا سرش را پایین انداخت و بدون اینکه حرفی بزند از خانم عرفانی تشکر کرد و به طرف شقایق قدم برداشت. بهتره امروز و فردا رو استراحت کنین! صدای صادق بود که از پشت سر شنیده شد، اما مینا بدون اینکه صورتش را به عقب برگرداند از آنجا دور شد. رفتار سرد مینا صادق را خیلی عصبانی کرده بود. با عجله وارد دفتر شد و سیگاری از جیبش بیرون اورد. فندک را روشن نمود و چند پک محکم به سیگارش زد. ان شب مینا تب و لرز شدیدی داشت و با آن که نرگس خانم دوتا پتو ببروی مینا انداخته بود مینا خودش را از سرما جمع کرده بود دندانهایش محکم بهم می خوردند و مرتب ناله می کرد. نرگس خانم با اصرار یک لیوان شید داغ به مینا داد، با صدای در از جایش بلند شد زمین کاملا یخ بسته بود. نرگس خانم با احتیاط خود را به پشت در رساند ملیحه خانم را دید. سلام نرگس خانم. سلام ملیحه خانم بفرمائین تو! ببخشین بی موقع مزاحم شدم. شما مراحمین خواهر دلم از تنهایی پوسید. راستش هرکاری کردم خوابم نبرد. به سهیل گفتم من امشب می رم خونه نرگس خانم آخه تمام حواسم دنبال مینا جون بود. خدا شما را از خواهری کمتون نکنه. ملیحه خانم ظرف آبی آورد و مینا را مرتب پاشویه می کرد. تا صبح مینا بی تابی کرد و مرتب هذیان می گفت. نرگس خانم خیلی نگران حال مینا بود. صبح زود از جایش بلند شد از توی کیفش شماره تلفنی را بیرون آورد و چتدرش را به سر کرد. ملیحه خانم که تمام شب بیدار بود و طرفای صبح از شدت خستگی خوابش برده بود چشم گشود و گفت: کجا نرگس خانم؟ با این وضع که نمی تونیم مینا رو ببریم دکتر. می رم یه زنگی به دکتر اخلاقی بزنم فکر نکنم هنوز بیمارستان رفته باشه همیشه بنده خدا نه نگفته آبم که دستش باشه می ذاره زمین و می آد. ملیحه خانم گفت: شما هم حالتون خوب نیس. تمام راه یخبندونه اجازه بدین من برم. ولی شما به اندازه کافی زحمت کشیدین. و ملیحه خانم در حالی که شماره تلفن را می گرفت گفت: همسایگی به درد همین روزا می خوره! ساعتی بعد آقای دکتر اخلاقی وارد شد و بعد از معاینه کامل مینا نسخه ای برایش نوشت و با عجله خداحافظی کرد و رفت. ملیحه خانم نسخه را گرفت و با عجله بیرون رفت. نرگس خانم گفت: کجا ملیحه خانم؟ می رم نسخه مینا جونو بدم سهیل داروهاشو بگیره. و بدون اینکه منتظر پاسخ نرگس خانم بایستد. به راه افتاد. پس از دو ساعت سهیل با داروها وارد اتاق شد. مینا به متکا تکیه داده بود. با دیدن سهیل روسری اش را مرتب کرد و به زحمت خود را نیم خیز کرد و سلام نمود. سهیل دستهایش را به هم می مالید. بینی اش از شدت سرما سرخ شده بود. با تعارف نرگس خانم کنار بخاری نشست. نرگس خانم نگاه مادرانه اش را به او دوخت و گفت: ببخش پسرم تو هم افتادی تو زحمت. این حرفا چیه... نرگس خانم وظیفمه... مینا خانم هم برام مثل سودابه و سحر عزیزه. مینا لبخندی زد و یکباره آرزو کرد ای کاش برادری چون سهیل می داشت سهیل استکان چایی را که نرگس خانم مقابلش گذاشت سرکشید. ازجایش بلند شد و گفت: خب مادرجون اگه امری با من ندارین، مرخص بشم. باید جزوه هامو آماده کنم. خدا به همراهت پسرم. انشاءالله خوشبخت بشی. سهیل که با عجله میخواست از اتاق بیرون برود با ملیحه خانم که کاسه اش را داخل سینی گذاشته بود و می خواست وارد اتاق شود برخورد نمود و در یک آن صدای اوه گفتن هردو نفر بلند شد و کاسه آش روی لباسشان ریخت. نرگس خانم با دستپاچگی جلو آمد و گفت: چیزیتون که نشد. نسوختین که؟ چیزی نیس، فقط... در این هنگام سهیل به قیافه آش مالیده اش نگاه کرد و صدای خنده همه در فضای اتاق پیچید. *** بعدازظهر جمعه بود که شقایق با جعبه ای شیرینی به دیدار مینا آمد. پس از احوالپرسی شقایق آن لبخند دوستانه همیشگی را بر لب های مینا ندید پرسید: از من دلخوری؟ چرا باید دلخور باشم؟ دیروز خواهر زاده صادق که یه دختر جوون همسن و سال خود ماس اومده بود کارگاه و از من راجع به تو پرس و جو می کرد. خب تو چه گفتی؟ من هیچی نگفتم گفتم بهتره بره از بقیه بچه ها بپرسه. مینا چند سرفه بلند و صدادار کرد و با صدای دورگه ای گفت: حالم که بهتر شد میام کارگاه و از بچه ها خداحافظی میکنم. شقایق با تعجب پرسید: یعنی نمی خوای بیای سرکار؟! نه! ولی مینا... آ... آخه... فکرشم نکن. خدا بزرگه. بالاخره یه کاری پیدا می کنم. ولی مینا تو جا می زنی، اگه او بهت پیشنهاد ازدواج داد. خب مگه دارت می زنن! بحث این حرفا نیس، وقتی وارد سالن می شم و بچه هها رو می بینم که بهم پچ پچ می کنند نفسم یم گیره. راستی مجید و نیاوردن؟ نه دیشب تا نیمه های شب منتظر بودم ولی هیچ خبری نشد. طاقت نیاوردم و رفتم زنگ زدم. عمه مجید گفت که مادر و پدر شوهرم با مجید یه چند روزی رفتن مسافرت. کجا؟ چیزی نگفتن؟ وقتی نرگس خانم وارد اتاق شد شقایق آماده رفتن شده بود. کجا دخترم؟ اگه امشبو پیش ما بمونی از نظر خانواده ات ایرادی داره؟ نه مادرجون خانواده ما به شما اطمینان دارن، ولی می ترسم خانواده شوهرم با خبر بشن، ان وقت دیگه روزگارم سیاه می شه. خب اصرار نم یکنم زحمت کشیدی مادر. شقایق صورت مینا را بوسید و گفت: فردا می تونی بیای یا نه؟ اگه حالم بهتر بشه یه سری میام. پس خداحافظ. به سلامت. *** با گام های موزون و مطمئن به سوی دفتر تولیدی پیش رفت. با دیدن آقای نیک اندیش با لبخندی بر لب او را به حضور پذیرفت و گفت: صبحتون بخیر، خانم جوانبخش! صبح شما هم بخیر. بفرمائید تو. تشکر. انشاءالله که حالتون بهتره! بد نیستم خیلی ممنون... خب با بنده امری داشتین؟ از بچه ها شنیدم که قصد دارین ما رو ترک کنین درسته؟ مینا سرش را پائین انداخت و به آرامی گفت: البته با اجازه شما. ولی خانم جوانبخش چرا می خواین این کارو بکنین؟ شما که به کارتون خیلی علاقه مند بودید، اینو می شد از پشتکارتون فهمید. درسته، ولی... آقای نیک اندیش هرچه سعی کرد نتوانست عقیده مینا را تغییر دهد در آخر گفت: خب حالا که اینطوره و تصمیمتون عوض نیم شه برگردین تو سالن حساب و کتاب دست صادقه. اون که اومد می گم با شما تصفیه حساب کنه. خیلی ممنون آقای نیک اندیش. به هر حال با وجود اینکه از رفتن تون ناراحتم ولی براتون آرزوی موفقیت دارم. با امدن صادق همه از جا بلند شدند و با گفتن سلام دوباره سر جای خود نشستند. صادق با دیدن مینا شادمان شد و در حالی که لبخند بر لب داشت مقابل مینا ایستاد و گفت: از دیدنتون خوشحالم خانم جوانبخش مثل اینکه حالتون بهتر شده که تشریف آوردین؟! تشکر، خوبم. و بعد د رجایش نشست. از این که می توانست کارگاه را برای همیشه ترک کند احساس راحتی می کرد. اقای نیک اندیش با دیدن صادق از جایش بلند شد. و وقتی می خواست دفتر را ترک کند، به طرف او رفت و گفت: من عجله دارم باید برم به چند جا باید تلفن بزنی یادداشت روی میز گذاشتم راستی تا یادم نرفته خانم جوانبخش دیگه سر کار نمی آد. اون خرده حسابی رو که داره تسویه کن! خب من دیگه رفتم. صادق در یک لحظه احساس کرد تمام خانه روی سرش خراب شده است. به آرامی روی صندلی نشست. گفته پدر او را حیرت زده کرده بود و در یک آن خوشحالی دیدار مینا را از او گرفت. دوباره از جایش بلند شد و لیوانی آب سر کشید. سردی آب او را لرزاند. در عرض این چند دقیقه مرتب سیگار می کشید و می اندیشید که چه کند، تا مانع رفتن مینا شود. دم دفتر ایستاد و با صدای بلند گفت: خانم جوانبخش! لطفا بیاین دفتر. و خودش به دفتر پناه برد و پشت میز نشست و دوباره سیگاری را به لب گرفت. وقتی مینا از جایش بلند شد تا به طرف دفتر برود شقایق دوباره ملتمسانه از مینا خواست تا نظرش را عوض کند و او را تنها نگذارد. اما مینا حتی نمی خواست یک روز دیگر در جایی که پشت سرش حرف می زدند بماند، با انگشت به در کوبید و اجازه ورود خواست. صدای صادق به گوشش رسید که گفت: بفرمائید تو! سلام عرض کردم آقای نیک اندیش! اما صادق جوابی نداد و نگاه خشمگینش را به او دوخت. مینا خیلی خونسرد نگاهش را به تابلوئی که روی دیوار نصب شده بود انداخت و کنجکاوانه به رنگ های زیبایش می نگریست. این بچه بازی ها چیه؟ از کی فرار می کنین؟ مینا همچنان پشت به صادق ایستاده بود و انتظار هیچ عکس العملی را از او نداشت. رو به صادق کرد و با همان وقار خاص خود گفت: با من بودید؟ نخیر با در و دیوار بودم با اون تابلوی لعنتی که از من بهتره. بله واقعا تابلوی زیباییه، نمی دونم چه جوری بوده که تا حالا متوجه اون نشده بودم. صادق که فهمید مینا قصد تمسخر او را دارد در حالی که کاملا عصبانی شده بود با لحنی آمرانه گفت: بنشینید. مینا با خونسردی گفت: نه من عجله دارم. باید زودتر برگردم خونه اگه لطف کنین و ... صادق به وسط حرفش پرید و گفت: آره خانم جوانبخش حسابتو تصفیه می کنم ولی باید من حقمو از شما بگیرم نه شما از من. خیلی ببخشید آقای نیک اندیش! بهتره متوجه حرفاتون باشین. در ثانی من اصلا از حرفای شما سر در نمی آرم. صادق لحن کلامش را تغییر داد و با حالت گرفته ای گفت: بایدم نفهمین که من چی دارم می گم. و بعد شروع به قدم زدن در اتاق نمود و نجوا کنان گفت: آن روز با دیدن شما فکر کردم اونی رو که دنبالش می گشتم پیدا کردم و بعدشم که متانت و وقار تونو دیدم واقعا منو تحت الشعاع قرار داد. ولی از همون اولش فهمیدم که شما نه تنها احساس محبتی نسبت به من ندارید بلکه از من متنفر هم هستید. ولی من دلیلی برای تنفر از شما ندارم. ازدواج اولم تحمیلی بود که شش ماه بعدش هم کارمون به طلاق کشید. تصمیم داشتم این بار خودم انتخاب کنم. و بعد پوزخندی زد و گفت: ولی مثل اینکه شکست خوردم. مینا احساس می کرد که محیط آنجا برایش خفقان آور شده است و از این که کسی مستقیما برایش ابراز محبت می کند احساس دلتگی کرد. صادق که دید مینا نمی خواهد سکوت را بشکند و حرفی بزند اه بلندی کشید و به آرامی پشت میز نشست. سیگاری گوشه لب نهاد و پک محکمی به آن زد. حلقه های دود نگاه خشمگین مینا را به دنبال خود کشاند. صادق لبخند دردناکی زد وگفت: من نمی خوام خودمو به مشا تحمیل کنم بهتره که... مینا به طرف در به راه افتاد و نگذاشت حرف صادق تمام شود. کجا مینا خانم؟ صبر کنین حقوقتونو بدم. نه حالم خوب نیست. نمی تونم بیشتر از این سراپا بایستم؟ شقایق هست به او بدین. مینا می خواست از چهار چوب در خارج شود که صدای غم گرفته صادق او را از رفتن بازداشت: مطمئنید که تغییر عقیده نمی دین؟ مینا سرش را به عقب برگرداند و گفت: راجع به چی؟ خب موندن دی اینجا دیگه؟ من رو تصمیمی که می گیرم خوب فکر میکنم. خداحافظ آقای نیک اندیش. صادق سرش را میان دو دست گرفت و در دل به قاطعیت کلام مینا و متانت و وقارش تحسین گفت. شقایق که بیرون در بی صبرانه انتظار مینا را می کشید با دیدن او برق خوشحالی در چهره اش درخشید. با شتاب به سوی او آمد. مینا بی تفاوت از مقابل او گذشت در حالی که به سختی خودش را روی پا نگه داشته بود، شقایق با تعجب به او نگاه می کرد، که ناگاه دید مینا به زمین خورد. با عجله به سویش دوید و زیر بازویش را گرفت. تب شدیدی دوباره وجود مینا را فرا گرفت. دم در که رسیدند شقایق در آن سوز و سرما که گویی شلاقهای سرد بر بدنشان فرود می آمد به هر اتومبیلی اشاره می کرد که بایستد تا مینا را به خانه اش برساند همه با شتاب از مقابلشان می گذشتند. سرفه های بلند و صدادار مینا نگاه عابرینی را که از شدت سرما فرار می کردند به سوی خود جلب می کرد. *** وقتی مینا به خواب رفت شقایق از جایش بلند شد وگفت: خب من دیگه باید برم، مادرم نگران می شه. انشاءالله فردا میام و یه سری بهش می زنم. نرگس خانم با گوشه روسری اشکهایش را که بر صورت او غلطیده بودند پاک نمود وگفت: خدا خیرت بده دخترم. انشاءالله که بزودی مشکلاتت حل بشه و بچه ات برسه به دست خودت! و بعد آهی کشید وگفت: برای مینا دعا کن. اگه چند روز دیگه همین طور مریض بمونه من دق میکنم. انشاءالله خوب می شه خداحافظتون. به سلامت دخترم. چند روزی که گذشت مینا دوباره سلامتیش را به دست آورد و ضمن کراقبت از مادرش و رسیدن به کارهای خانه خیاطی نیز می کرد. *** آخرین پاروی برفی را که سهیل از پشت بام به داخل کوچه انداخت به پایین آمد. دستکشش را که بیرون نمود، انگشتانش یخ کرده بودند و او دستهایش را به هم ماساژ می داد تا از شدت سرمای آنان بکاهد. صدای نرگس خانم از درون اتاق شنیده شد کهگفت: بیا تو مادر چایی حاضره! نه نرگس خانم باید برم برف پشت بوم خودمون هنوز مونده. مینا با سینی چای به داخل حیاط آمد و گفت: بفرمایید آقا سهیل خدا کنه این زمستون زودتر تموم بشه و این برف آخری باشه تا شمام از شز ما راحت شین. سهیل با صدای بلند خندید و به نرگس خانم که تازه از اتاق بیرون آمده بود گفت: مینا خانم فکر میکنه من مفتکی برف پشت اتاقشو پارو کردم من کمک بلاعوض نمیکنم. مینا گفت: هرکاری از دستم بربیاد بروی چشم انجام می دم. نرگس خانم به تایید حرف مینا گفت: اختیار دارین آقا سهیل! سهیل کمی این پا و اون پا کرد و در حالی که چایی اش را می خورد گفت: راستش می خوام لباس عروس خانمو مینا خانم بدوزن! مینا لبخندی زد وگفت: با کمال میل بهتون قول می دم اونچنان لباسی رو بدوزم که همه انگشت به دهن بمونن. سهیل تشکر نمود و خداحافظی کرد. *** اواخر اردیبهشت بود که در میان هلهله و دست افشانی سهیل همسر مورد علاقه اش خاطره را به خانه خود آورد. میهمانان که رفتند مینا و سحر روی پله ها به آسمان چراغانی شده می نگریستند که خروج آخرین مهمانان انها را برای بدرقه کردن از جا بلند کرد. فریبا و نامزدش به اتفاق عمه خانم در حالی که با صدای بلند می خندیدند از ملیحه خانم خداحافظی کرده و رفتند. سحر با صدای گریه بچه اش بلند شد و مینا نیز به دنبالش وارد اتاق شد. هردو از اینکه ماجرا به خوبی و خوشی پایان یافته بود و مخصوصا که با خبر شده بودند فریبا با یکی از خواستگارانش ازدواج کرده است احساس خوشحالی می کردند. هفته بعد سحر و خانواده اش به مشهد بازگشتند و سهیل و خاطره نیز برای یک سفر چند روزه با آنان همراه شدند. مینا که دستپختی بی نظیر داشت در پختن آش پشت پا به ملیحه خانم کمک نمود. با آغاز سال نو صادق به اتفاق خانواده اش چندین بار به خواستگاری مینا آمدند. نرگس خانم در حالی که قلبا راضی به این ازدواج نبود تصمیم نهایی را به خود مینا واگذار می کرد و مینا قاطعانه به آنها جواب رد می داد. پایان فصل 8 ادامه دارد.... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | alma gol, arezoogh, arizona, arzoo12, asalgole, AVESTA, ayda90, brain storm, FAH!ME, farajoon, farnaz58, fatima983, ghazalehmz, gheisareh, golgh, harimeshgh, Irani, katy, KhaleGhezi, marjanagn, maryam1363, melijooon, Mo$aFeR, nafas3000, nazgol, nedaj, Niloufarjojo, nina86, parisaparisa, rozi-91, samira*, sanaz198x, sanaz_, sara8, shili, simaN, sinsor, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, tama1011, tinairn, triti, zanbagh, zina, اتوسا, اسوده, اهنگ, بهارجون, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, شادئ, شبنم, علیصدر, مسافر كوچولو, یگانه |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, طایع, قاصدک, مهسا |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| عکس های مهسا کرامتی . | طیبه | بازیگران ایرانی | 18 | ۱۲ فروردين ۱۳۹۰ ۰۱:۰۸ بعد از ظهر |
| قاصدک های نوری!!! | barooni | متفرقه | 0 | ۲۰ فروردين ۱۳۸۹ ۰۷:۳۰ بعد از ظهر |
| قاصدک....-عکس- | shirin5 | متفرقه | 6 | ۲۴ آبان ۱۳۸۸ ۰۳:۱۳ بعد از ظهر |
| کاش مثل قاصدک بودیم رها ... | shamim | متفرقه | 4 | ۱ مرداد ۱۳۸۸ ۰۶:۴۸ بعد از ظهر |