ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان شطرنج عشق 2 | شادي داودی کاربر انجمن
گل نقش طاووس



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 58
  1. Top | #1

    همراه نودهشتیا


    تاریخ عضویت
    مهر 1388
    نوشته ها
    2,173
    میانگین پست در روز
    1.19
    تشکر از کاربر
    7,216
    تشکر شده 30,208 در 1,618 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان شطرنج عشق 2 | شادي داودی کاربر انجمن

    با عرض سلام
    حضور تمام دوستداران رمانهاي شطرنج عشق.
    از اين پس قسمت دوم رمان شطرنج عشق در اين تاپيك قرار داده ميشود.جهت كپي و انتقال اين رمان به سايت نودوهشتيا فقط يكي از مسئولين محترم سايت به نام سما با نام كاربري sama33 مرا ياري خواهند كرد.
    جهت بر قراري نظم در سايت و همين طور ايجاد انضباط در اداره ي كارهاي مربوط به خويش اين انتخاب صورت گرفته و اميدوارم تمام دوستان عزيز و علاقه مند به داستانهاي وبلاگ شطرنج عشق به اين انتخاب احترام گذاشته و در برقراري نظم كوشا بوده تا در كنار يكديگر بتوانيم با ايجاد صميميتي مطلق اين رمان را دنبال نماييم.
    بازهم به سبب احترام به برقراري نظم در اين سايت از تمام دوستان سپاسگزارم.
    در پايان يادآور ميشوم كه نام اصلي اين رمان((پاورقي))مي باشد ليكن به دليل آنكه قسمت اول اين رمان با نام شطرنج عشق در اين سايت جهت مطالعه ي دوستان قرار داده شده است ما نيز براي راحتي حال عزيزان علاقه مند اين داستان را با نام((شطرنج عشق2))دنبال خواهيم كرد.
    موفق و مانا......و هميشه سبز باشيد
    شادي داودي
    ---------------------------------------------------
    سما جان به علت مشغله ي زيادت در اين روزها...چهار قسمت نخست شطرنج عشق(2)رو خودم گذاشتم ولي اميدوارم از قسمتهاي بعدي زحمت كپي و انتقال اين داستان نيز بر عهده ي خودت باشه...
    مثل هميشه شرمنده ي تمام لطف و مهربانيهايت هستم عزيزم

    لینک قسمت اول

    داستان دنباله دار بسیار جالب شطرنج عشق از شادی داوودی



    ویرایش توسط shadi.d.h : 1388,11,20 در ساعت ساعت : 02:36 دلیل: سخني با سماي عزيز
    وبلاگ نويسنده
    عشق بدون توقع و نياز ؛ شالوده ي رهايي است
    من به این فاجعـــه عادت کردم ...
    که برم ،
    خسته بشــم ،
    برگردم !
    پشت بی حوصلگی پنهون شم
    بشنوم ،
    چیزی نگم ،
    داغون شم ... !


  2. Top | #2

    همراه نودهشتیا


    تاریخ عضویت
    مهر 1388
    نوشته ها
    2,173
    میانگین پست در روز
    1.19
    تشکر از کاربر
    7,216
    تشکر شده 30,208 در 1,618 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    تمام چیزهایی که دارید یا می توانید داشته باشید٬قیمت دارند٬تمام آنها قابل خرید هستند.محبت قیمت ندارد٬خریداری نمیشود.اما بقیه چیزها خریداری می شوند.عشق یک نیایش و نماز است٬نه یک کالا.

    ----------------------------------

    داستان دنباله دار قسمت اول

    ظرفهاي تزئين شده ي خرما و حلوا كه همگي با روبانهاي مشكي و گلهاي شب بو و مريم و نرگس و با تزئين بسيار زيبايي در جاي جاي سالن پذيرايي روی ميزها چيده شده بودند...عكس زيبايي از بهنام كه روي يك ميز نيم دايره اي شكل در كنج سالن همراه با آن شمعهاي سياه رنگ و روشن كه در شمعدانهاي كريستال خودنمايي ميكردند خبر از غم سنگين لانه كرده در دل خانواده و فاميل را داشت.

    مهين خانم با رنگي پريده و لباني خشك در حاليكه سر تا پا سياه پوشيده بود به روي يكي از مبلها نشسته و كاملا" مشخص بود كه از مرگ نابهنگام تنها پسرش ديگر رمقي در جان و روحش باقي نمانده.

    مهستي و هستي نيز حالي بهتر از مهين خانم نداشتند و در كنار يكديگر نشسته و اطراف آنها را دوستان دانشگاهيشان احاطه كرده بودند.

    كوروش و آرش دائم در رفت و آمد بودند و پيوسته مراقبت ميكردند تا چيزي در مراسم كم نباشد و همه چيز در فراخور حال عزيز از دست رفته شان بوده و تمام تداركات را زير نظر داشتند.

    آرش با تمام گرفتاريهايش دائم به اتاق خواب بهنام نيز در رفت و آمد بود چرا كه از روز فوت بهنام تا امروز كه دو روز گذشته و تازه ساعتي بود از مراسم خاكسپاري برگشته بودند اين پنجمين بار بود كه آناهيتا به علت افت فشار و شرايط بد روحي و عصبي به زير سرم رفته بود.

    ماندانا در حاليكه زير بغل مامان بزرگ را گرفته بود كمك كرد تا او را به سالن پذيرايي بياورد و با ورود مامان بزرگ يكي از زن عموها كه در كنار مهين خانم نشسته بود سريع از جايش برخاست تا مامان بزرگ در كنار مهين خانم بنشيند.

    مهين خانم با ديدن مامان بزرگ بار ديگر اشك و ناله اش به هوا برخاست:اي واي...مامان...قربون اون قلب مريضت بشم كه بهنام هميشه مراقبت بود...مامان چرا دوباره اومدي اينجا؟..شما قلبت ناراحته...ديگه بهنام نيست كه دلواپست باشه...ماني جان چرا مامان بزرگ رو آوردي اينجا؟
    مامان بزرگ در حاليكه آهسته آهسته قدم برميداشت دائم ميگفت:بميرم برات مهينم...مهين جان اينجوري بيقراري نكن مادر...نكن مادرجان مريض ميشي عزيزم...الهي قربون اون بهنام بشم من...گل نازنينم بود به خدا...

    مهستي و هستي از جايشان بلند شدند و براي ساكت كردن مهين خانم كه ديگر رمقي در جان نداشت شروع كردند به دلداري او و در ميان دلداريهايشان دائم نيز تكرار ميكردند:مامان بسه...مامان تو رو خدا...مامان آنيتا الان دوباره شروع ميكنه به جيغ زدنها...مامان شما آروم باشي اونم آرومه...

    مهين خانم دوباره شروع كرد:اي واي بميرم براي آنيتا...بميرم براي دل تنها شده ي آنيتا...

    و سپس رو كرد به مامان بزرگ و ادامه داد:اي واي مامان...روزي كه داداش منوچهر و ناهيد توي تصادف مردن نفهميدم چه دردي توي دلت لونه كرده...اون روز نميفهميدم مرگ فرزند چقدر سخته...يادته هي ميگفتم مامان گريه نكن٬مامان گريه نكن...يادته بهم ميگفتي مهين جيگرم سوخت٬مهين قلبم آتيش گرفت...حالا من جيگرم سوخته...قلبم آتيش گرفته...حالا ميفهمم اون روز چي كشيدي...اي واي مامان بگو چطوري اينهمه سال تحمل كردي...بگو...به منم ياد بده مرگ بچه ام رو تحمل كنم...

    مامان بزرگ وقتي به كمك ماندانا روي مبل در كنار مهين خانم نشست دست دخترش را گرفت و شروع به دلداري او كرد ولي همه ميدانستند كه مامان بزرگ بعد از فوت پسر و عروسش٬حالا با مرگ نوه٬غم جانسوزتر ديگري به جانش ريشه دوانده...اما بزرگوارانه سعي در آرام كردن دخترش داشت.

    آناهيتا كه در اتاق خواب بهنام او را خوابانده بودند و زير سرم بود با دارويي كه شاهرخ و امير براي چندمين بار به رگش تزريق كرده بودند او را وادار به خواب نموده و تقريبا" از هياهوي ايجاد شده بي خبر مانده بود.

    آرش وقتي وارد اتاق شد امير در حال گرفتن مجدد فشار خون از آناهيتا بود و شاهرخ نيز دارويي ديگر به سرم آناهيتا وارد ميكرد كه مسلما" چيزي جز آرام بخش نمي توانست باشد.

    آرش جلو رفت و به صورت زيباي خواهرش كه حالا در اثر گريه ها و فرياد هايي كه هنگام خاكسپاري بهنام از اعماق وجودش كشيده بود حالتي از ياس مطلق را به نمايش گذارده بود خيره ماند.

    آرش بعد از فوت منوچهر خان و ناهيد خانم٬تمام زندگي اش را به پاي خواهرها و برادرش گذاشته بود ولي در ميان خواهر و برادرش آناهيتا را به گونه اي ديگر دوست داشت و با وجود حضور دائم مامان بزرگ٬بعد از فوت والدينشان٬در كنار خود...ولي آناهيتا دقيقه اي از آرش جدا نشده بود و حتي او آناهيتا را به مدت4سال يعني بعد از شش سالگي تا10سالگي اش هر شب در آغوش خود گرفته و ميخوابيدند...

    حال كه سالها از آن روزها و شبها گذشته و آناهيتا براي خود خانمي گشته بود ولي آرش هنوز او را همان دختر بچه ي6ساله ميديد و به همان اندازه و روزهاي پرتنش و عذاب آور از دست دادن والدينشان او را دوست داشت و از رسيدن هر نوع آسيب و ناراحتي به وي شديدا" غصه دار ميگشت.

    امير وقتي فشار آناهيتا را گرفت تازه متوجه حضور آرش شد و رو كرد به او و گفت:آرش جان...نگران نباش...فشارش به حالت عادي داره برميگرده...داروهايي هم كه شاهرخ بهش تزريق كرده آروم نگهش ميداره...فكر ميكنم چند ساعتي بخوابه...

    آرش در حاليكه صورت خيس از اشكش را پاك ميكرد گفت:خدا كنه...خدا كنه آروم بگيره...كاش قبول ميكرد ببريمش خونه ي خودمون...اينجا سر و صدا زياده...طفلك عمه مهين هم...

    امير از روي صندلي بلند شد و دستگاه فشار را جمع كرد و در همان حال گفت:نه آرش جان...اينجا باشه بهتره...بذار توي محيط باشه...درسته ما دائم سعي ميكنيم كه با دارو بخوابونيمش ولي واقعيتش رو بخواي كار چندان درستي هم نميكنيم...سر مزار موقع خاكسپاري...تو و كوروش نميذاشتين جيغ بكشه...نميذاشتين راحت گريه هاش رو بكنه...در حاليكه به نظر من...البته الان داشتم اين رو به شاهرخ هم ميگفتم كه كاش بذارين هر قدر دلش ميخواد جيغ بكشه...گريه كنه...فرياد بكشه...وقتي گريه ميكنه و دلش ميخواد فرياد بكشه سعي نكنيد ساكتش كنيد...وقتي به زور و التماس و تهديد از اينكه ميبرينش خونه اگه گريه كنه ساكتش ميكنيد...وضعش همين ميشه كه الان داري ميبني...خوب هي ميريزه توي خودش...بغض رو قورت ميده جاي اينكه بريزه بيرون...بعد فشار عصبي كه زياد بشه اينجوري بيهوش ميشه و بايد به ضرب و زور دارو و سرم فشارش رو كنترل كنيم...

    شاهرخ گفت:راست ميگه آرش... هي بهش اصرار نكنيد كه گريه نكنه يا جيغ نكشه...بذاريد خودش رو حتي با فرياد هم شده تخليه كنه...الان بهترين چيز براش اينه كه بذاريد گريه كنه...نه اينكه جلوش رو بگيريد...

    آرش در حاليكه خيره به صورت آناهيتا نگاه ميكرد گفت:آخه ميترسم با اونهمه جيغ و گريه ايي كه اين ميكنه...بلايي سرش بياد...

    امير به طرف آرش رفت و گفت:نه...بلا موقعي سرش مياد كه بخواد به زور بغضش رو قورت بده و بيرون نريزه...خودتم حال خوشي نداري...بهنام براي همه ي ما عزيز بود ولي خوب ميدونم رابطه ي شماها خيلي صميمي بوده و حق دارين غصه دار باشین اما...

    كوروش درب اتاق خواب را باز كرد و گفت:آرش تو اينجايي؟!. داشتم دنبالت ميگشتم...بيا بيرون بچه ها و كاسبهاي پاساژ همه اومدن...عمو مرتضي سراغت رو ميگيره...بياين بيرون...

    آرش و امير از اتاق خارج شدند و شاهرخ بار ديگر سرعت تزريق سرم را تنظيم و نبض آناهيتا را كنترل كرد و سپس او نيز از اتاق خارج شد.............

    ادامه دارد


  3. Top | #3

    همراه نودهشتیا


    تاریخ عضویت
    مهر 1388
    نوشته ها
    2,173
    میانگین پست در روز
    1.19
    تشکر از کاربر
    7,216
    تشکر شده 30,208 در 1,618 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    عشق همیشه به حد وفور جاری است.رودخانه ها برای تو جاری نمی شوند٬آنها چه تو باشی چه نباشی٬در هر حال در جریان هستند.تو می توانی تشنگی ات را با آب آنها فرو بنشانی٬یا اینکه فرصت را از کف بدهی.

    ----------------------------------------

    داستان دنباله دار قسمت دوم

    كوروش درب اتاق خواب را باز كرد و گفت:آرش تو اينجايي؟!. داشتم دنبالت ميگشتم...بيا بيرون بچه ها و كاسبهاي پاساژ همه اومدن...عمو مرتضي سراغت رو ميگيره...بياين بيرون...

    آرش و امير از اتاق خارج شدند و شاهرخ بار ديگر سرعت تزريق سرم را تنظيم و نبض آناهيتا را كنترل كرد و سپس او نيز از اتاق خارج شد.

    منزل مهين خانم لحظه اي خالي نميشد...از فاميل و آشنايان گرفته تا دوستان و كاركنان بيمارستان...همه و همه هر لحظه براي عرض تسليت به منزل رفت و آمد داشتند.دوستان آناهيتا نيز كه اين واقعه برايشان هم به دليل آشنايي كه با بهنام داشتند هم به دليل شرايط بد روحي كه براي آناهيتا ايجاد شده بود همگی با تمام وجود غمگین بودند٬دائم سعي داشتند با حضور و يا تماس تلفني تسلي خاطري براي خانواده و آناهيتا گردند...اما هيچ چيز نمي توانست روح آشفته و دل شكسته ي آناهيتا را مرهمي گردد.

    الهام٬همسر امير از همه بيشتر سعي داشت دائم در كنار آناهيتا باشد و او را تنها نگذارد.هر ساعت به شب نزديكتر ميشد همه ميدانستند كه بي قراري هاي آناهيتا نيز بيشتر خواهد شد...البته از وقتي به زير سرم رفته بود حدود3ساعتي را در خواب عميق سر كرده بود ولي حالا كه اثر داروهاي آرام بخش رو به اتمام بود و كم كم هوش و حواسش باز ميگشت جای شکرش باقی بود هنوز فريادي نكشيده و حتي سخني نيز نگفته بود.روي تخت بهنام نشسته و به نقطه اي خيره بود و در سكوتي تلخ اشكهايش يكي پس از ديگري از چشمان زيبايش كه در دريايي از غم هر بيننده اي را در خود غرق ميكرد٬جاري ميگشتند.

    كوروش و آرش بنا به خواست آقا مرتضي در حال تهيه و تدارك شامي بودند كه از بيرون سفارش داده ولي هر لحظه نيز بر تعداد ميهمانها افزوده ميشد و نمي توانستند آمار دقيق حاضرين را مشخص كنند!

    مهستي و هستي هر يك بارها به اتاق نزد آناهيتا رفته ولي خود آنها نيز در عزاي برادر عزيز و از دست رفته شان سوگوار بودند و كلامي براي تسلي آناهيتا در خود نمي يافتند.

    الهام در كنار آناهيتا به روي تخت نشسته و شانه هاي او را مي ماليد.

    درب اتاق باز شد و ماندانا به داخل آمد و پشت سرش امير وارد شد.آناهيتا به محض ديدن امير گريه اش بار ديگر شدت گرفت.امير دوستي صميمي و عميقي با بهنام داشت البته نه تنها امير كه شاهرخ نيز تنها دوستان صميمي بهنام بودند و اين دو تنها كساني بودند كه هرگاه آناهيتا آنها را ميديد غم و غصه ي نهفته در دلش هزاران بار شدت بيشتري مي يافت چرا كه ديگر بهنام را در كنار آنها نميديد.

    ماندانا برای لحظاتی خواهرش را در آغوش گرفت و سعی کرد با جملاتی او را دعوت به آرامش کند...امير در طرف ديگر آناهيتا روي تخت نشست و در حاليكه خودش نيز به آرامي اشك مي ريخت دستش را به دور شانه ي آناهيتا انداخت و آناهيتا براي چندمين بار وقتي در آغوش برادرانه ي امير قرار گرفت گويي بغض فرو خورده اش شكسته گشت و تلخ گريه كرد...دائم در ميان گريه هايش اين جمله را تكرار ميكرد:امير...امير...من بدون بهنام چيكار كنم؟...اي واي امير...

    شاهرخ نيز كه حالا به جمع آنها در اتاق پيوسته بود به ديوار تكيه داده و در حاليكه به آناهيتا خيره بود تمام صورتش از اشك خيس گشته و به ياد دوستيهاي صميمي خود كه از دوران كودكي با بهنام داشت گريه اي تلخ و مردانه سر داده بود.

    ساعتي بعد براي صرف شام تمام مهمانها را به منزل پدري آناهيتا يعني مرحوم منوچهرخان فراخواندند چرا كه آرش و كوروش به علت جمعيت زياد مهمانها مجبور شدند بساط ميزهاي شام را در منزل خويش مهيا نمايند.

    آناهيتا را نمي توانستند راضي به ترك اتاق بهنام كنند اما بالاخره تنها كسي كه با اشك و التماس توانست آناهيتا را راضي به این کار کند٬كسي نبود جز آرش و شايد آرش تنها كسي بود كه در آن ميان آناهيتا طاقت ديدن اشك او را نداشت و همين نقطه ضعف او سبب شد با تمام ميلي كه به ماندن در منزل مهين خانم و بودن در اتاق بهنام داشت٬ليكن با مشاهده ي چشمان گريان آرش والتماسهايي كه او به آناهيتا كرد بالاخره وي راضي به ترك آنجا شد.

    از فرداي آن شب دنياي پر از تنهايي و اشك و غصه ايي براي آناهيتا آغاز گشت كه چندي بيش طول نكشيد تا همگان دريافتند فوت بهنام چه تاثيري در رفتار وي گذاشته است كه اين تغيير براي خيلي ها باور كردني نبود!

    ديگر از آن آناهيتاي شلوغ و سركش اثري نمانده بود...ديگر حتي ديدن لبخندي بر لب او آرزويي گشته بود بر دل برادرانش...او كه هميشه بر سر هر چيز مخالف ميلش ساعتها با ديگران بحث ميكرد و تا حرف خويش را به كرسي نمي نشاند سكوت نميكرد٬ديگر با هيچ چيز مخالفتي نداشت و اصلا نسبت به هيچ موردي اظهار عقيده و يا نظری هم نميکرد...گويا با مرگ بهنام دنيا نيز براي او در يك كلام...مرده بود!

    ديگر در جمع دوستان شركتي نداشت و با اينكه هر روز دوستانش به بهانه هاي مختلف و گاه احوالپرسي با او تماس برقرار ميكردند اما تمام جملات او در پاي تلفن و حتی در دیدارهای حضوری بيش از چند جمله اي كوتاه نبوده و تمام مكالمات و ارتباطاتش به حداقل رسيد!

    آناهيتا با تمام سكوتي كه اختيار كرده بود ولي نسبت به بعضي مسائل حساسيتهاي شديد از خود نشان ميداد...و تمام افراد خانواده سعي ميكردند زياد روي نقاط فكري حساس او تكيه نكنند و تا جايي كه امكان داشت او را به حال خود گذاشتند ولي دائم مراقب وضع روحي وي نيز بودند.

    روزهاي پاياني سال بود و مامان بزرگ جهت سال نو وسايل سفره هفت سين را آماده ميكرد و در دل بر غصه ي از دست دادن نوه ي عزيزش نيز اشك ميريخت.مامان بزرگ با دلي پر غصه يك يك وسايل هفت سين را به روي ترمه اي كه به روي ميز ناهارخوري در هال پهن كرده بود قرار ميداد اما در دلش غوغايي از غصه نيز برپا بود و اين سفره را تنها براي دادن اندكي روحيه به ديگر اعضاي فاميل ميچيد نه براي دلخوشي خودش.

    آناهيتا به آهستگي از اتاقش خارج شد و براي خوردن آب به طبقه پايين رفت.براي لحظاتي ايستاد و خيره خيره به مامان بزرگ نگاه كرد و سپس بي آنكه سخني بگويد در مقابل چشمان بهت زده ي مامان بزرگ تمام وسايل سفره هفت سين را برداشته و در حاليكه فرياد ميكشيد تمام آنها را به ديوار مقابل مي كويبد و اشك ميريخت...!

    از صداي فريادهاي او كوروش كه هنوز به سر كار نرفته و در حياط ايستاده بود به داخل خانه برگشت و هر چه سعي كرد آناهيتا را آرام كند موفق نشد!

    آناهيتا در ميان جيغ و فريادش كه حالا كوروش سخت او را در آغوش گرفته بود گفت:شماها خجالت نمي كشين؟...سفره هفت سين ميخواين توي اين خونه پهن كنيد؟...سفره ي هفت سين؟!!

    مامان بزرگ در حاليكه گريه ميكرد گفت:الهي قربون اون اشكات بشم...اينجوري گريه نكن عزيزم...

    - ماماني...چطور دلت مياد؟!!..هنوز يك ماه نشده...هنوز چهلمش نشده...ما عيد ميخوايم چيكار؟!!

    - باشه قربونت بشم...باشه...سفره هفت سين نميندازم...اينجوري گريه نكن...هر چي تو بگي عزيزم...

    كوروش در حاليكه سعي داشت همچنان آناهيتا را در آغوشش نگه دارد با عصبانيت گفت:بس كني آنيتا...اين خل بازيها چيه؟...سفره هفت سين چه ربطي به عزاداري خانواده داره؟...

    آناهيتا با فرياد گفت:ولم كن...ولم كن...تو شعور نداري...تو اگه شعور داشتي اين حرف رو نميزدي...سفره هفت سين دل خوش ميخواد...ما كدوممون دلمون خوشه الان؟...هان؟...كدوممون؟...مثل اينكه تو دلت خيلي خوشه نه؟!...

    و بعد توانست خود را از آغوش برادرش بيرون بكشد و باز با فرياد ادامه داد:آره...تو دلت خوشه...چرا خوش نباشه؟...تو هيچ وقت نمي تونستي بهنام رو تحمل كني...حالا هم بايد دلت خوش باشه...حق داري...

    كوروش هجوم برد سمت آناهيتا و با فرياد گفت:خفه شو...خفه شو...به خدا ميزنم لهت ميكنم...دهنت رو ببند!

    مامان بزرگ با گريه گفت:اي واي تو رو خدا تو بس كن كوروش...

    آناهيتا در حاليكه گريه و فريادش توام گشته بود گفت:آره...آره...لهم كن...مگه دروغ ميگم؟...

    كوروش كه هميشه عصبانيت٬منطقش را تحت الشعاع قرار ميداد گفت:مثلا" تو كه حالا داري تظاهر به عزاداري ميكني چقدر راست ميگي؟...تو اگه آدم بودي كه اينقدر عذابش نميدادي...تو اگه آدم بودي كه اون رفتارها رو باهاش نداشتي...اصلا" ميدوني چيه؟...بهنام از دست تو و اون حماقتها و لوس بازيهات مريض شد٬دق كرد٬مرد...چرا نميخواي اين رو قبول كني؟...چرا حالا كه كشتيش نشستي و اداي عاشقاي دلسوخته رو در مياري؟...خودت رو گول ميزني يا بقيه رو خر گير آوردي؟...

    حرفهاي آخر كوروش مانند خنجري بود كه به قلب و روح خسته و زخم خورده ي آناهيتا وارد شد...نفس در سينه اش حبس شده...براي لحظاتي خيره به چشمان برادرش نگاه كرد و سپس سرش را رو به آسمان بلند كرد و در حاليكه اشك تمام صورتش را خيس كرده بود گفت:اي خدا...من عاشقش بودم...خدايا تو بهتر از هر كسي ميدوني...

    و بعد مثل اين بود كه تمام خانه دور سرش به دوران در آمد...سرش گيج رفت و با تمام تلاشي كه كرد تا بلكه از افتادن خود جلوگيري كند اما ديگر هيچ چيز نفهميد...

    مامان بزرگ در حاليكه به سر و صورت خود مي كوبيد با فرياد گفت:اي واي كوروش...اي واي كوروش آناهيتامم از دستم رفت...

    و سپس به سمت آناهيتا دويد.كوروش كه بهت زده ايستاده بود و اصلا" توقع اين صحنه را نداشت براي لحظاتي گيج و دست پاچه شد ولي بعد به طرف آناهيتا دويد.مامان بزرگ سعي داشت با زدن ضرباتي به صورت آناهيتا وي را از حالت بيهوشي خارج كند.

    ماندانا كه به همراه علي٬همسرش تازه وارد حياط شده بود با شنيدن هياهوي داخل منزل مسير جلوي درب حياط تا هال را دويد و علي هم به دنبال او...

    ماندانا وقتي وارد هال شد متوجه موضوع و اوج فاجعه گشت و در آن ميان اولين چيزي كه به ذهنش رسيد تلفن به اورژانس بود ولي متاسفانه اورژانس تمام ماشينهايش به پست ماموريت رفته و ماشيني در اختيار نداشتند!...سپس با عجله شماره ي امير را گرفت ولي تلفن او نيز روي پيغامگير بود و در نهايت با شماره شاهرخ تماس گرفت كه با دومين بوق شاهرخ گوشي را برداشت:

    - الو...بفرمايين؟

    ماندانا در حاليكه گريه ميكرد گفت:ببخشيد شاهرخ؟

    - سلام...چيه؟...چي شده؟...چرا گريه ميكني؟...خانم بزرگ حالشون بد شده؟

    - نه زود خودت رو برسون...

    - چي شده؟

    - دوباره آناهيتا...زودباش...از حال رفته...حالش بده...بدو...

    شاهرخ گوشي را قطع كرد و سريع روپوش پزشكي اش را درآورده و روي صندلي انداخت و از اتاقش خارج شد و تنها توانست به يكي از نرسهاي بخش بگويد كه كار فوري پيش آمده و بايد برود و سپس با عجله به سمت پله ها رفت...نرسيده به پله ها محكم به امير برخورد كرد كه تازه از اتاق رئيس بيمارستان خارج شده بود...چرا كه ساعتي قبل براي گرفتن يك سال مرخصی بدون حقوق براي مشورت با رئيس بيمارستان به اتاق وي رفته بود.

    امير كه از حالت مضطرب شاهرخ متعجب شده بود گفت:چه خبرته؟!!...كجا؟!!.....

    ادامه دارد


  4. Top | #4

    همراه نودهشتیا


    تاریخ عضویت
    مهر 1388
    نوشته ها
    2,173
    میانگین پست در روز
    1.19
    تشکر از کاربر
    7,216
    تشکر شده 30,208 در 1,618 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    انسان لازم است دردها و لذت ها٬شب ها و روزها٬مشکلات و شادی های مختلفی که عشق به همراه دارد را بپذیرد.هرگز از بروز عشق جلوگیری نکنید.عشق والاترین تجربه ی ممکن در هستی است٬حتی اگر دردآور باشد٬چه رسد به زمانی که شادی آفرین و لذت بخش است.

    -------------------------------------------

    داستان دنباله دار قسمت سوم

    شاهرخ گوشي را قطع كرد و سريع روپوش پزشكي اش را درآورده و روي صندلي انداخت و از اتاقش خارج شد.تنها توانست به يكي از نرسهاي بخش بگويد كه كار فوري پيش آمده و بايد برود و سپس با عجله به سمت پله ها رفت...

    نرسيده به پله ها محكم به امير برخورد كرد كه تازه از اتاق رئيس بيمارستان خارج شده بود...چرا كه ساعتي قبل براي گرفتن يك سال مرخصی بدون حقوق براي مشورت با رئيس بيمارستان به اتاق وي رفته بود.امير كه از حالت مضطرب شاهرخ متعجب شده بود گفت:چه خبرته؟!!...كجا میری؟!!

    شاهرخ سريع در جواب گفت:دارم ميرم خونه ي آني اينا...

    - خونه ي آني؟!!! چي شده؟!!!

    - نميدونم...فقط ماندانا تماس گرفت و گفت حالش خيلي بده...

    - حال كي؟...ماندانا؟

    - نه...حال آني...

    امير براي لحظاتي كوتاه خيره به چشمهاي مضطرب شاهرخ نگاه كرد و در عمق نگاه او چيزي را احساس كرد كه حس خوبي به او دست نمیداد چرا كه...

    شاهرخ به سمت پله ها رفت و امير كه هنوز به او نگاه ميكرد گفت:حالا دست خالي ميشه بگي ميري اونجا چيكار؟...

    - نميدونم اصلا" چي شده...دارم ميرم تازه ببينم چه اتفاقي افتاده...

    امير با لبخند گفت:خسته نباشي...حالا اومديم و رفتي اونجا تازه فهميدي به چي احتياج داري...جناب دكتر...بد جوري دست و پات رو گم كردي...حداقل چيزهايي كه بايد به طور معمول همراهت باشه رو برداشتي يا نه؟

    شاهرخ از لحن كلام امير اندكي به خود آمد و گفت:احتمالا" دوباره شوك عصبي بوده...صد در صد داروهايي كه از قبل توي مراسم بهنام برديم اونجا٬هنوزم دارنشون...

    - برو پايين...منم الان ميام...ببينم چي ميتونم با خودم بردارم بيارم...توي ماشين منتظر باش الان ميام پايين...
    شاهرخ با سر حرف امير را تاييد كرد سپس با عجله از پله ها پايين رفت.

    امير براي لحظاتي به نقطه اي خيره شد و سپس سرش را به علامت تاسف تكاني داد و به سمت اتاق مخصوص به خودش رفته و پس از تعويض سريع لباسش از داروخانه بيمارستان مقداري داروي مورد نظر گرفته و سپس به سرعت به پاركينگ بيمارستان رفت و به همراه شاهرخ راهي منزل پدري آناهيتا شدند.


    ***********************

    *************

    در منزل٬آناهيتا هر لحظه حالش رو به وخامت بيشتري ميرفت و نفس كشيدن برايش سخت تر ميشد...هيچ تكاني نميخورد و دماي بدنش به شدت افول كرده و به هيچ صدايي پاسخ نميداد.مامان بزرگ كه به شدت ترسيده بود سر آناهيتا را به روي پايش گرفته و با اشك و ناله گفت:الهي قربونت بشم...عزيز دلم...چشمت رو باز كن...آني جونم...مامان بزرگ دورت بگرده...جواب بده عزيز دلم...

    ماندانا سعي داشت شانه ها و قفسه ي سينه ي آناهيتا را ماساژ بدهد و با آزاد كردن بندهای لباس زيرش حالت تنفس را برايش آسانتر كند.كوروش كه شديدا" از كرده ي خود پشيمان شده بود در حاليكه اشك مي ريخت رو به ماندانا كرده و گفت:ماني؟...مطمئني شاهرخ فهميد كه تو چي گفتي؟...داره مياد؟

    - آره...مرده شورت رو ببرن...چي گفتي به آني كه يكدفعه اينجوري شد؟...تو كه ميدوني اين الان ديوونه تر از هميشه اس...چرا سر به سرش گذاشتي؟...بدبخت جواب آرش رو چي ميدي؟...

    زنگ تلفن به صدا در آمد و كوروش وقتي گوشي را برداشت با صداي آرش كه با عصبانيت از پشت خط حرف ميزد برخورد كرد:

    - الو؟...مامان بزرگ...كوروش هنوز راه نيفتاده بياد؟

    - الو سلام...

    - كوروش؟...تو خونه اي هنوز؟...بلند شو بيا ديگه...اين يارو اسدي اومده كلي سفارش گرفته براي شهرستان...من خودم كلي كار دارم...از دفتر و مغازه ي تو هم كه...

    - آرش ردش كن بره...بهش بگو نمي تونم بيام...

    - چي شده؟!!!

    - هيچي...

    آرش عصبي تر شد و با فرياد بلند تري گفت:بهت ميگم چي شده؟...جواب من((هيچي))نيست...توي خونه چه خبره؟

    كوروش كه از ذره ذره ي صدايش غصه فرياد ميكشيد گفت:من و آني بحثمون شد...آني حالش بهم خورده...

    آرش آب دهانش را فرو داد و پس از گذشت لحظاتي با صدايي آرام اما بسيار عصبي گفت:تو چه غلطي كردي؟

    - به جون آرش نميخواستم عصبيش كنم...به خدا اعصاب خودمم ريخته بود بهم...

    آرش گوشي را قطع كرد و سپس رو به منشي دفترش نموده و گفت:مراقب دفتر باش...اين آقاي اسدي هم اگه دوباره اومد اينجا بگو اگه عجله داره بره گمشه...من برم خونه ببينم چه خاكي توي سرم ريختن...

    آرش با عجله از محل كارش خارج شد و پس از اينكه سوار ماشينش شد با سرعت به سمت خونه حركت كرد.


    ***********************

    ***************

    امير از طرز رانندگي و سرعت بالاي شاهرخ به قدري عصبي شده بود كه در نهايت با عصبانيت رو كرد به شاهرخ و گفت:ببين...ما داريم ميريم خير سرمون يكي رو درمون كنيم...نميخوايم كه جنازه ي خودمون رو تحويل پزشكي قانوني بديم...اين چه طرز رانندگيه؟!!

    ولي شاهرخ بدون توجه به حرفهاي امير مسير بيمارستان تا منزل پدري آناهيتا را با سرعتي سرسام آور طي كرد به طوريكه پس از گذشت20دقيقه جلوي درب حياط ترمز نمود.امير با عصبانيت در حاليكه داروها و ست سرم مورد نياز را در دست داشت از ماشين پياده شد و درب ماشين را محكم بهم كوبيد و گفت:شاهرخ...مرده شورت رو ببرن...فكر نميكردم زنده اينجا برسم.

    شاهرخ با ريموتي كه در دست داشت ماشين را قفل كرده و به سمت درب حياط رفت و زنگ درب را فشرد.در همين لحظه ماشين آرش نيز پشت ماشين شاهرخ توقف كرد.امير كه قصد داشت براي سلام و احوالپرسي به سمت آرش برود شاهرخ سريع كيسه ي محتوي داروها و سرم را از دست او گرفت سلام كوتاهي به آرش كرد و درب حياط كه حالا باز شده بود را هل داد و با عجله به سمت ساختمان دويد.

    حدس شاهرخ درست بود...باز هم افت شديد فشار دراثر فشارهاي عصبي...

    شاهرخ بدون اينكه علت اين فشار عصبي وارده را از كسي سوال بكند فقط با سلام و عليك كوتاهي كه با اهل منزل كرد سريع فشار آناهيتا را گرفت و متوجه سقوط خطرناك فشارخون او شد و بدون معطلي شروع كرد به تزريق دارو به رگ دست آناهيتا و انجام اقدامات لازم جهت بازگرداندن حالت تنفسي او...

    ماندانا كه به شدت اشك ميريخت سعي داشت مامان بزرگ را كه حالا روي مبل نشانده بود هم آرام كند.كوروش در پايين پاي آناهيتا روي زمين نشسته بود و به تلاش شاهرخ جهت بهبود اوضاع آناهيتا نگاه ميكرد.

    امير وقتي به همراه آرش به هال وارد شدند شاهرخ سرم آناهيتا را وصل كرده بود و داروي ديگري را هم به رگ او تزريق ميكرد.

    آرش از شدت عصبانيت دندانهايش را به هم فشار ميداد و با خشم به چهره ي گريان كوروش كه چشم از آناهيتا برنميداشت خيره شده بود.

    امير به كنار شاهرخ رفت و گفت:وضعش چطوره؟

    شاهرخ پس از اتمام تزريق به رگ آناهيتا سرعت تزريق سرم را نيز كمي افزايش داد و گفت:بازم شوك عصبي و افت فشار...مثل دفعات قبل...

    - لازمه منم يه كنترل بكنم؟

    - آره...فشارش رو يه بار ديگه بگير...فكر كنم بايد چند دوز تزريق ديگه هم انجام بدم...

    - نه بابا...بسه...مگه تا الان...

    - حالا تو بگير فشارش رو...

    امير مشغول گرفتن فشارخون آناهيتا شد و پس از لحظاتي گفت:تو گرفتي چند بود؟

    - بين4تا5

    - خوب اومده بالاتر...يعني داره مياد...ديگه تزريق نياز نداره...همين سرم و دارويي كه گرفته براش كافيه...فقط جاش بده...وسط هال...روي زمين...

    - مهم نيست امير...بذار حالش جا بياد...بعد يواش يواش جاش رو هم مرتب ميكنيم...

    مامان بزرگ با گريه گفت:اي واي تو رو خدا...عزيزم رو اينجوري روي سراميك كف هال نذارينش...

    كوروش و آرش به همراه شاهرخ كمك كردند و آناهيتا ا به اتاقش در طبقه ي بالا انتقال دادند چرا كه مامان بزرك دست بردار نبود تا اينكه پس از انتقال آناهيتا به تختخوابش او نيز اندكي آرام گرفت.تقريبا سه ربع ساعت بعد وضع عمومي آناهيتا رو به بهبودي رفت و زمانيكه چشم باز كرد شاهرخ کنار او بود و با لبخند به او خيره شده بود.

    امير كه در تمام اين مدت رفتار شاهرخ را به شدت زير نظر داشت و كاملا پي به احساس دروني شاهرخ برده بود با حالتي عصبي و ناراضي اتاق را ترك كرد.امير در درون خود به اين فكر ميكرد كه شاهرخ حقي ندارد در جايي كه ميداند بهنام دوست صميمي آنها عاشق آناهيتا بوده حالا در نبودنش او بخواهد نسبت به آناهيتا علاقه مند شود...اما اين حس مدتي بود كه به طور ناخواسته قلب و روح شاهرخ را به آتش كشيده بود.

    امير كه با اين افكار از اتاق خارج شد متوجه ي آرش و كوروش گشت كه بحثي ميان آن دو صورت گرفته.آرش با صدايي آرام ولي بسيار جدي و عصبي رو به كوروش گقت:برو خدا رو شكر كن حالش داره بهتر ميشه...به خداوندي خدا كوروش...به ارواح خاك مامان و بابا اگه يك مو از سر...

    امير سريع به سمت آن دو رفت و گفت:آرش جون...نوكرتم...اتفاقيه كه افتاده...كوروشم نميخواسته اينجوري بشه...الان بهترين چيز براي آني كه تازه داره هوش مياد آرامشه...كوتاه بياين ديگه...حالا هر چي بوده...تمومش كنيد...الانم چشمش رو باز كرده...ميخواي برو توي اتاق...

    آرش به سمت اتاق رفت و كوروش هم به دنبال او راهي شد ولي آرش سريع به سمت او برگشت و گفت:لازم نكرده تو فعلا" بياي توي اتاق...فعلا" نبينتت فكر كنم بهتر باشه...

    امير هم بازوي كوروش را گرفت و با اينكه كوروش واقعا" دلش ميخواست به اتاق رفته و از آناهيتا دلجويي و به نوعي عذرخواهي كند اما به ناچار همراه با امير از پله ها پايين رفتند............

    ادامه دارد


  5. Top | #5

    همراه نودهشتیا


    تاریخ عضویت
    مهر 1388
    نوشته ها
    2,173
    میانگین پست در روز
    1.19
    تشکر از کاربر
    7,216
    تشکر شده 30,208 در 1,618 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    هر انسانی به صورت بالقوه عاشق به دنیا می آید.تنها کاری که باید انجام دهد این است که این عشق را از قوه به فعل در آورد٬در غیر این صورت عشق تنها به صورت بذری در وجود او باقی خواهد ماند.

    ----------------------------------------

    داستان دنباله دار قسمت چهارم

    آرش به سمت اتاق رفت و كوروش هم به دنبال او راهي شد ولي آرش سريع به سمت او برگشت و گفت:لازم نكرده تو فعلا" بياي توي اتاق...فعلا" نبينتت فكر كنم بهتر باشه...

    امير هم بازوي كوروش را گرفت و با اينكه كوروش واقعا" دلش ميخواست به اتاق رفته و از آناهيتا دلجويي و به نوعي عذرخواهي كند اما به ناچار همراه با امير از پله ها پايين رفتند.آرش وقتي وارد اتاق شد از اينكه حال آناهيتا رو به بهبودي بود احساس رضايت كرد و سپس با مهرباني بوسه اي بر پيشاني او گذاشت و بعد تشكري از شاهرخ نمود...سپس به بهانه ي اينكه امير در طبقه ي پايين تنها است اتاق را ترك كرد ولي هدفش بيشتر صحبت كردن و دادن تذكري جدي به كوروش بود تا مراقب رفتار خود باشد و در چنين شرايطي اعصاب آناهيتا را خرابتر از آنچه هست نگرداند!

    آناهيتا كه حالش رو به بهبودي بود به آرامي چشمانش را چند بار باز و بسته كرد...گويا در ذهنش به دنبال وقايع گذشته ميگشت.

    شاهرخ به آرامي گفت:چطوري؟...

    آناهيتا نگاهش را به شاهرخ دوخت و سپس همه چيز را به ياد آورد...بي اختيار اشكهايش سرازير شد.در حاليكه صدايش از بغض ميلرزيد و اشك ميريخت گفت:شاهرخ...ببخشيد...بازم تو رو به خاطر من توي زحمت انداختن...

    و بعد نگاهش را بار ديگر به سقف امتداد داد و گذاشت اشكهايش بي محابا از گوشه چشمانش سرازير شوند.

    شاهرخ به صورت زيباي آناهيتا و چشمان خوشرنگ او كه حالا غرق در دريايي از اشك بود نگاه ميكرد...چقدر نگاه آن چشمها را دوست داشت...چقدر لطافت و ناز نهفته در بطن وجودي اين دختر را ميستود.

    آناهيتا در همان حال كه به سقف اتاق چشم دوخته بود و گريه ميكرد گفت:كوروش راست ميگه...مگه نه؟...منم اين رو ميدونستم ولي هر بار آرش بهم ميگفت دارم چرند ميگم...

    شاهرخ ترجيح داد سكوت كرده و اجازه دهد غم نهفته در سينه ي اين دختر با بيان اندك جملاتي كه شايد پس از چندين روز از درون به قليان در آمده تسلي بر روح خسته ي او باشد.

    آناهيتا ادامه داد:ميدونستم همه در درون خودشون همين فكر رو دارن...مطمئن بودم...ولي...شاهرخ به خدا من عاشق بهنام بودم...هنوزم عاشقشم...قبول دارم كه هميشه عصبي و ناراحتش ميكردم...هميشه باهاش لج ميكردم...هر كاري ميگفت برعكسش رو انجام ميدادم...از هفت روز هفته ما شش روزش رو باهم يا قهر بوديم يا دعوا ميكرديم...قهر...قهر كه نه...من احمق باهاش قهر ميكردم...ولي بهنام در بدترين حالات هم با من قهر نميكرد...امشب دعوا ميكرديم فردا اولين كسي كه به گوشيم زنگ ميزد اون بود...من حرف نميزدم ولي اون كلي پاي تلفن سر به سرم ميذاشت...واي شاهرخ...

    شاهرخ در حاليكه يك دست آناهيتا در دستش بود با دست ديگرش سر و موهاي او را نوازش ميكرد و با سكوتي كه اختيار كرده بود اجازه ميداد آناهيتا حرفهاي نا گفته در دلش را بيرون بريزد...

    آناهيتا به شاهرخ نگاه كرد و گفت:تو دوست صميمي بهنام بودي...حتي از امير هم با بهنام صميمي تر بودي...شما دو تا از دوران مدرسه با هم دوست بودين...از وقتي يادمه تو رو كنار بهنام يا توي خونه ي عمه مهين ديدم...بگو...بگو شاهرخ...تو هم بگو...بگو كه مرگ بهنام تقصير من بوده...بگو كه حماقتهاي من باعث مريضي اون شد...بگو شاهرخ ميدونم كه تو هم اين توي دلت مونده...همه حق دارن...همه راست ميگن...ولي به خدا من عاشقش بودم...شاهرخ من حالا ميفهمم ...حالا كه بدون بهنام شدم ميفهمم كه چه عشقي بهش دارم و داشتم...آره من عصبيش ميكردم...حتي به جنون ميكشوندمش ولي به قرآن دوستش داشتم...بگو شاهرخ...تو هم بگو...

    شاهرخ در همان حال كه موهاي نرم و صاف آناهيتا را نوازش ميكرد گفت:آنيتا...نه من و نه هيچكس ديگه اين فكر رو نميكنيم...بيماري بهنام ربطي به تو نداشت...خودشم كه بارها اين رو بهت گفته بود...ببين باور كن خود بهنامم دوست نداره تو اينجوري فكر كني...هيچكس به اندازه ي من نميدونه كه بهنام چقدر تو رو دوست داشته...چقدر عاشقت بوده...

    و بعد براي لحظاتي سكوت كرد و به صورت آناهيتا خيره شد و گويا در ذهن خويش خاطراتي را مرور ميكند٬لبخند كمرنگي به لب آورد و گفت:ميدوني بهنام كي به من گفت عاشقته؟...دوست داري بدوني كي اعتراف كرد كه مثل بت تو رو مي پرسته؟

    چشمان آناهيتا در حاليكه هنوز دريايي از اشك بود ولي گويا از شنيدن اين سخنان كه هيچگاه از كسي نشنيده بود برايش لذت بخش بوده و در اوج غم چشمان به اشك نشسته اش برقي زد و در حاليكه منتظر ادامه ي سخنان شاهرخ بود به او نگاه كرد.

    شاهرخ ادامه داد:درست وقتي اول دبيرستان بوديم به عشقش نسبت به تو اعتراف كرد...ميدوني اون موقع تو چند سالت بود؟...تو چهارم دبستان بودي...آره...خوب يادمه روزي كه اين حرف رو زد چقدر بهش خنديدم...از راه مدرسه تا خونه كلي زدم توي سرش...ولي اون جدي ميگفت و من شوخي گرفته بوديم...وقتي سر خيابون شما رسيديم همون موقع سرويس مدرسه تو رو جلوي درب حياطتون پياده كرد...وقتي از ميني بوس پياده شدي خوب يادمه كاپشنت توي دستت بود و كيفت توي يه دست ديگه ات...آستينهاي كاپشنت كه توي دستت بود روي زمين كشيده ميشد...وقتي من و بهنام رو ديدي با عجله خواستي به طرف ما بدوي كه آستينهاي كاپشنت توي پاهات گير كرد و با صورت افتادي روي برفها...هيچ وقت يادم نميره كه بهنام چطوري كلاسورش رو پرت كرد كنار خيابون و به طرفت دويد...وقتي از روي برفها بلندت كرد با چنان عشقي برفهاي روي صورت و روپوش مدرسه ات رو ميتكوند و بوست ميكرد و اشكات رو پاك ميكرد كه درست در همون لحظه فهميدم بهنام واقعا" عاشق دختردايي كوچولوي خودشه...آنيتا درسته تو و بهنام خيلي با هم اختلاف عقيده داشتين و خيلي با هم درگير ميشدين ولي هيچ وقت عشق بهنام نسبت به تو كم نميشد...بلكه روز به روز شدت هم ميگرفت...بهنام هميشه بعد از هر درگيري كه با تو داشت من تنها كسي بودم كه ساعتها مي اومد و باهام صحبت ميكرد...ميگفت كه نمي خواسته اذيتت كرده باشه...نميخواسته عصبيت كرده باشه چون عاشقته...درست همين حرفهايي كه تو الان ميگفتي اون بارها و بارها به من گفته بود...آنيتا باور كن كه تو باعث مريضي بهنام نبودي...حتي ميتونم قسم بخورم از عشق تو بود كه با مريضيش مبارزه ميكرد...چون مي پرستيدت...چون ميخواست بمونه و به تو برسه...ولي خوب اين خواست خدا بود و بيماري مجالش نداد...خودت كه خوب يادته و در جريان بودي كه سقوط پلاكتهاش چه سرعتي به خودشون گرفته بودن...آنيتا سعي كن بفهمي و مثل بچه ها فكر نكني...باور كن بيماري و فوت بهنام هيچ ربطي به تو نداشته...

    در همين لحظه الهام همسر امير كه دقايقي قبل جهت احوالپرسي با آناهيتا با منزل آنها تماس گرفته و از طريق ماندنا از ماجرا مطلع گشته بود سريع خودش را به آنجا رسانده و وارد اتاق شد...در همان بدو ورود با اولين نگاه متوجه ي حس دروني شاهرخ نسبت به آناهيتا گشت و شاهرخ كه با ورود الهام حرفش را نيمه تمام گذاشته بود از جايش بلند شد و در ادامه حرفهايش در ضمني كه هنوز دست آناهيتا در دستش بود گفت:حالام ازت خواهش ميكنم...سعي كن يك كم به خودت مسلط باشي...اينجوري بخواي ادامه بدي هيچي غير از مريضي در انتظارت نيست.

    الهام درب اتاق را بست و بعد از سلام و احوالپرسي با شاهرخ روي تخت كنار آناهيتا نشست و شاهرخ هم براي راحتي حال دو دوست ترجيح داد اتاق را ترك كند و اصلا متوجه نگاه سنگين الهام به روي خود نشد!

    الهام با لبخند به صورت غمزده ي آناهيتا نگاه كرد و گفت:ديوونه اي تو دختر؟...تا خودت رو نكشي آروم نميگيري نه؟..

    آناهيتا با بغض گفت:تو چرا خودت رو توي زحمت انداختي و اومدي؟

    - آخه دوست ديوونه ام دوباره خل بازيش گل كرده بود...اومدم ببينم چه مرگشه؟

    - گمشو...

    - تو گمشو كه هيچ وقت نميخواي دست از خل بازيت برداري...اين چه قشقرقي بوده كه راه انداختي؟...فكر خودت نيستي به درك...فكر قلب مريض خانم بزرگ رو بكن...چرا مثل خل و ديوونه ها اسباب سفره ي هفت سين رو زدي داغون كردي؟!!!...خوب خاك بر سرت بفهم...مامان بزرگت اگرم كاري كرده براي خاطر شما نوه هاي تحفه اش بوده...خجالت نميكشي دل اون پيرزن رو با اين ديوونه بازيهات ميشكوني؟

    - بسه الهام...تو هيچي نميفهمي...

    - آره فقط تو ميفهمي...تو اگه بفهمي كه با اين كارهات اينقدر روح بهنام بيچاره رو عذاب نميدي...ميدوني هر بار كه حالت بد ميشه و كارت به دكتر و تزريق و دارو و سرم ميكشه چقدر اون بيچاره رو عذاب ميدي؟

    - خفه الهام...

    - باشه...خفه ميشم...ولي تو رو خدا يه ذره به فكر خودت باش...

    اون روز الهام تا ساعتها در كنار آناهيتا ماند و سعي كرد با او صحبت كند گر چه ميدانست حرفهايش هيچ تاپيري در آناهيتا نخواهد داشت.

    الهام تمام مدتي كه صحبت ميكرد دائم صحنه اي كه از شاهرخ ديده بود نيز او را وادار به فكر ميكرد.

    شب وقتي امير به دنبال او آمد در راه برگشت به منزل زمانيكه در ماشين نشسته بودند با اندكي ترديد رو كرد به امير و گفت:امير...امروز وقتي رسيدم پيش آناهيتا و شاهرخ رو...

    امير بلافاصله گفت:بسه...نميخوام چيزي بشنوم...

    - پس تو هم فهميدي؟!!!

    - گفتم نميخوام چيزي در اين مورد نه بگم نه بشنوم...

    - ولي چرا؟!!!...

    - الهام روي اعصاب من نرو...

    - ولي امير...بالاخره چي؟...آناهيتا كه تا ابد نميتونه عزادار...

    امير با عصبانيت فرياد زد:الهام تمومش ميكني يا ميخواي همين جور ادامه بدي؟

    الهام براي لحظاتي به امير نگاه كرد و سپس گفت:حالا تو چرا اينقدر از اين مسئله شاكي هستي؟...مگه شاهرخ...

    - ببين الهام...هر چي هم كه باشه...در حال حاضر كه هنوز چهلم بهنام هم نشده...اين عمل و اين فكر ميتونه كثيف ترين كار ممكن باشه...واي به روزي كه از ناحيه ي شاهرخ هم بخواد باشه...

    - بابا...شاهرخ بدبخت كه هنوز حرفي نزده...

    - غلط ميكنه حرف بزنه...اون دوست صميمي بهنام بوده...تمومش كن الهام...ديگه داري اعصابم رو بهم ميريزي...

    و بعد ماشين را به كنار خيابان برده و توقف كرد و براي لحظاتي مردانه در سوگ از دست دادن دوست صميمي خود به تلخي اشك ريخت.سپس از الهام خواست كه پشت فرمان بنشيند زيرا خود او اعصاب درستي براي ادامه ي رانندگي نداشت................

    ادامه دارد


  6. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,788
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    25,206
    تشکر شده 55,007 در 5,867 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    داستان دنباله دار قسمت پنجم
    امير با عصبانيت فرياد زد:الهام تمومش ميكني يا ميخواي همين جور ادامه بدي؟
    الهام براي لحظاتي به امير نگاه كرد و سپس گفت:حالا تو چرا اينقدر از اين مسئله شاكي هستي؟...مگه شاهرخ...
    - ببين الهام...هر چي هم كه باشه...در حال حاضر كه هنوز چهلم بهنام هم نشده...اين عمل و اين فكر ميتونه كثيف ترين كار ممكن باشه...واي به روزي كه از ناحيه ي شاهرخ هم بخواد باشه...
    - بابا...شاهرخ بدبخت كه هنوز حرفي نزده...
    - غلط ميكنه حرف بزنه...اون دوست صميمي بهنام بوده...تمومش كن الهام...ديگه داري اعصابم رو بهم ميريزي...
    و بعد ماشين را به كنار خيابان برده و توقف كرد و براي لحظاتي مردانه در سوگ از دست دادن دوست صميمي خود به تلخي اشك ريخت.سپس از الهام خواست كه پشت فرمان بنشيند زيرا خود او اعصاب درستي براي ادامه ي رانندگي نداشت......
    ***********************
    ***********
    آناهيتا تا صبح به مدد داروهايي كه شاهرخ به او تزريق كرده بود خواب آرامي داشت و صبح وقتي چشم گشود آرش را در كنار تخت خود ديد كه با لبخند به او نگاه ميكرد.
    آناهيتا كش و قوسي به بدنش داد و سپس مانند دوران كودكيش دستهايش را به سوي آرش دراز كرد و برادرش نيز كه گويا منتظر اين حركت از او بود با عشقي برادرانه كنار او روي تخت دراز كشيد و براي دقايقي او را در آغوش خود گرفت و آناهيتا نيز براي لحظاتي گويا به دوران خردسالي خويش برگشته باشد چنان خود را در آغوش آرش جاي داد كه انگار در امن ترين نقطه ايي از دنيا قرار گرفته و آنجا را با هيچ چيز عوض نخواهد كرد!
    آرش با صدايي آرام گفت:حالت چطوره؟...ديشب راحت خوابيدي؟
    - آره خيلي...خيلي راحت...انگار هزار سال بود نخوابيده بودم...بچه ها كي رفتن؟
    - تو كه خوابيدي الهام شام هم اينجا موند...ميخواست بره ولي ماني نذاشت...
    - آرش؟
    - جون دل آرش؟
    - من خيلي باعث دردسر ميشم مگه نه؟
    - چرت و پرت نگو...تو عشق مني...
    - نه جدي ميگم...
    - منم جدي گفتم.
    - آرش؟
    - جونم؟
    - من ميخوام...
    - چي ميخواي؟
    - هيچي...
    آرش با خنده گفت:هيچي ميخواي؟!!!
    آناهيتا اخم شيريني به چهره اش نشاند و گفت:مسخره ام نكن.
    - خودت گفتي هيچي!
    آناهيتا سكوت كرد و آرش در حاليكه روي سر آناهيتا را مي بوسيد گفت:بگو...چي ميخواي؟
    - ميخوام يه مدتي تنها باشم...
    - يعني چي؟!!!
    - يعني ميخوام تنها باشم ديگه...يعني چي نداره!
    آرش نگاه پر محبتي به آناهيتا كرد و بعد از بوسه ايي كه بر پيشاني او گذاشت گفت:باز داري خودت رو لوس ميكني؟...بلند شو..بلند شو بريم صبحانه بخوريم...رفتم حليم گرفتم...ماماني هم ميز رو چيده...
    - من سيرم...
    آرش در حاليكه از روي تخت بلند ميشد با تمام ممانعتي كه آناهيتا ميكرد او را وادار كرد كه از تخت بلند شود و سپس او را به درون حمام فرستاد و گفت:دوش بگير...سريع...زيادم معطل نكن...پايين منتظرتم...تا نياي پايين منم صبحانه نميخورم...فقط زياد معطل نكن چون بايد برم سركار...بدو...بدو...
    آرش وقتي درب حمام را بست براي لحظاتي پشت درب حمام ايستاد و به جملات آخري كه آناهيتا گفته بود مبني بر اينكه ميخواهد تنها باشد فكر كرد! او ميدانست كه بعد از فوت بهنام روحيه ي آناهيتا تا چه حد دچار ضربه شده...
    اتفاقي كه براي همه يك فاجعه به حساب مي آمد براي آناهيتا يك سقوط بود...سقوطي به عمق سياهي...سياهي كه در اوج غم نهفته در خويش سوغاتي جز عزلت براي آناهيتا به ارمغان نداشت و چقدر آرش از اين قضيه وحشت داشت...
    او بهتر از هر كسي به ياد داشت تحمل فوت والدينشان چقدر براي آناهيتا که در آن زمان شش سال بيشتر نداشت فاجعه بار بود و حالا از دست دادن كسي كه بيشترين نقش عاطفي و احساسي را در زندگي اش داشت٬مطمئن بود كه آناهيتا را با سرعت سرسام آوري به قهقرا مي برد...
    آرش تمام نگراني اش اين بود كه آناهيتا دچار افسردگي و گوشه نشيني شود و حاضر بود براي اينكه او از اين درياي غم رهايي يابد دست به هر كاري بزند...اما چگونه؟!!!
    *****************
    ***********
    آناهيتا وقتي دوش حمام را باز كرد براي دقايقي بي صدا زير آب اشك ريخت...او دلش تنگ شده بود...دلتنگي مفرطي كه با هيچ چيز گشايشي بر آن نمي يافت...او دلش بهنام را ميخواست...بهنامي كه هر روز صبح او را ميديد...تلفني با يكديگر صحبت ميكردند...بهنامي كه براي او تعيين تكليف ميكرد...از برنامه ي روزانه اش مي پرسيد...ساعت برگشتنش را به خانه جويا ميشد...همان بهنامي كه بر سر هر مسئله اي با او بحث ميكرد و دعوايشان ميشد...و باز هم قهر...آناهيتا قهر ميكرد و بهنام بي توجه به قهر او بارها و بارها با او تماس ميگرفت...او تلفنش را قطع ميكرد و گاه جواب نميداد و بعد اس.ام.اسهاي بهنام شروع ميشد...
    خدايا چقدر دلتنگ او بود...مسافرتهاي خانوادگيشان...آخرين مسافرتي كه با خانواده قبل از بیماری بهنام به شمال رفته بودند و در شب همه جوانهاي فاميل قصد بازي قايم باشك را كردند...به یاد می آورد...
    بهنام او را به درون انباري ويلا كشانده بود و از آنجايي كه هميشه در آن مكان پر بود از جانورهاي ريز شمال و عنكبوتهايي كه آناهيتا هميشه از آنها وحشت داشت بهنام براي اينكه او جيغ نزند و نترسد تا مبادا جايشان لو برود آناهيتا را در آغوش خود گرفته بود...
    همه ي بچه هاي جایشان لو رفت ولي از بهنام و آناهيتا خبري نبود!!! تمام باغ و ويلا را گشتند...اما هيچكس نتوانسته بود آنها را بيابد...و تا آنها را پيدا نميكردند بازي پايان نمي يافت!
    آناهيتا بارها خواست خود را از آغوش بهنام بيرون كشيده و از انباري خارج شود...اما هر بار بهنام با عشق بيشتري او را در آغوش خود ميفشرد...
    آناهيتا نيز بعد از چند دقيقه از اينكه در ميان بازوان مردانه ي بهنام قرار گرفته بود كم كم از درون احساس لذت تمام وجودش را پر ميكرد...
    هيچكدام از بچه هاي فاميل به علت وجود جانوران ريز و عنكبوتهاي بيشمار در انباري كوچكترين احتمالي نميدادند كه شايد اين دو در انباري مخفي شده باشند و اين در حالي بود كه همگان نيز مطمئن بودند اين دو هر كجا هستند با همديگرند!...كم كم بازار خنده و شوخي و حرفهاي سراسر خنده در بين بچه ها در رابطه با بهنام و آناهيتا گرم شد...
    آناهيتا و بهنام نيز در آغوش يكديگر در جايي كه هرگز ديگران فكر نميكردند در كنار دنيايي از عشق...آهسته آهسته به حرفهاي آنها ميخنديدند...
    بالاخره پس از يك ساعت جستجو در حاليكه ديگر آثار نگراني در بچه ها از غيبت اين دو نمايان ميشد هر دو با خنده از انباري بيرون آمدند...و آن وقت بود كه بچه ها براي تلافي از دلهره ايي كه اين دو در دل همه ايجاد كرده بودند همگي به قصد شوخي آن دو را دنبال كردند...ساعت از نيمه شب گذشته بود و صداي جيغ و خنده ي جوانهاي فاميل كه در نهايت به هل دادن يكديگر درون استخر انجاميد قضيه را به خير و خوشي خاتمه بخشید...
    واي خدايا...چقدر خاطره...چه لحظاتي كه حال فقط ياد آنها برايش به يادگار مانده بود...!
    وقتي از حمام بيرون آمد چشمانش گوياي گريه ي بي حد او در دقايقي پيش بود و زمانيكه براي صرف صبحانه به طبقه ي پايين رفت آرش براي لحظاتي به چشمان او خيره گشت اما چيزي نگفت.
    كوروش وقتي به آشپزخانه آمد آناهيتا خواست از جايش بلند شده و به طبقه ي بالا بازگردد ولي كوروش سد راه او شد...سپس با تمام ممانعتي كه آناهيتا كرد اما او را در آغوش گرفت و چندين بار صورتش را بوسيد و گفت:نوكرتم...غلط كردم...ديشب حرف مفت زدم به جون خودم...خودم ميدونم چرت و پرت گفتم...هر كاري ميكني بكن فقط قهر نكن باهام...
    آناهيتا عصبي شده بود و نمي توانست كوروش را ببخشد و وقتي آرش احساس كرد تلاش كوروش براي به دست آوردن دل آناهيتا بي فايده است با اشاره دستش به كوروش فهماند كه آناهيتا را راحت بگذارد...سپس آناهيتا به طبقه ي بالا برگشت.
    آرش ظرف حليم آناهيتا را به همراه قاشقي برداشت و در مقابل نگاه نگران مامان بزرگ و چهره ي گرفته ي كوروش به طبقه ي بالا رفت.وقتي وارد اتاق شد آناهيتا روي تخت نشسته بود و اشكهايش را پاك ميكرد.آرش ظرف حليم را روي ميز كامپيوتر آناهيتا گذاشت و گفت:بخور آني...سرد بشه ديگه به درد نميخوره...
    آناهيتا در حاليكه سعي داشت اشكهاي پشت سر هم خود را از صورت پاك كند گفت:آرش...من ميخوام جدا زندگي كنم...نگو نه...نميتونم توي اين خونه باشم...گفتم ميخوام يه مدتي تنها باشم...آره...من نميدونم چطوري ولي هر طوري هست هر جا كه باشه...يه خونه كوچيك برام بگير...ميخوام تنها باشم...
    آرش كه در حال بيرون رفتن از اتاق بود به آرامي سوي آناهيتا برگشت و براي لحظاتي نگاه متعجب و جدي خود را به آناهيتا دوخت...سپس با صدايي آرام ولي عصبي گفت:تو چي گفتي؟!!!.........
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق

    خوشبختی تو قلب آدماست

    ...

    شرطبندی یه رمان قوی و جذاب
    کتابهای خوب باید دیده شوند | اسطوره را با فشردن کلید قلبی شکل از اینجا توصیه کنید !

    رمان روزگار وصل | ریحان 33 کاربر انجمن
    رمان صفورا | خانومی کاربر انجمن





  7. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,788
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    25,206
    تشکر شده 55,007 در 5,867 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    عشق تجربه ای است که در آن تمام ناخالصی های شما زوده می شود و تمامی درب ها برایتان باز میگردد...تمامی دروازه ها.آن وقت هر که بر درگاه قلبتان ایستاده باشد نه دشمن است و نه دوست.بلکه یک محبوب است و شما درب قلبتان را برای او می گشائید.
    ------------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت ششم
    آناهيتا در حاليكه سعي داشت اشكهاي پشت سر هم خود را از صورت پاك كند گفت:آرش...من ميخوام جدا زندگي كنم...نگو نه...نميتونم توي اين خونه باشم...گفتم ميخوام يه مدتي تنها باشم...آره...من نميدونم چطوري ولي هر طوري هست هر جا كه باشه...يه خونه كوچيك برام بگير...ميخوام تنها باشم...
    آرش كه در حال بيرون رفتن از اتاق بود به آرامي سوي آناهيتا برگشت و براي لحظاتي نگاه متعجب و جدي خود را به او دوخت...سپس با صدايي آرام ولي عصبي گفت:تو چي گفتي؟!!!
    آناهيتا پاكت سيگارش را از زير تختش بيرون آورده و به محض اينكه خواست يكي از سيگارها را بيرون بكشد آرش گفت:آني!!!...چيكار داري ميكني؟!!!...تو هنوز صبحانه نخوردي...با شكم خالي ميخواي سيگار بكشي كه چي بشه؟!!!
    آناهيتا پاكت سيگار را به گوشه ي اتاقش پرت كرد و گفت:ميدونم...ميدونم...ميدونم. ..
    آرش كمي ايستاد و او را نگاه كرد سپس با صدايي جدي و محكم گفت:صبحانه ات رو بخور...حليم سرد ميشه...من ميرم پايين.
    آناهيتا بلافاصله گفت:آرش تو اصلا شنيدي من چي گفتم؟...من ميخوام...
    آرش به سمت او برگشت و در حاليكه انگشت اشاره اش را به علامت قطع سخن آناهيتا در هوا نگه داشته بود با جديت گفت:آني...من الان بايد برم سر كار...تو هم الان عصبي هستي...باشه بعد با هم صحبت ميكنيم...
    آناهيتا با بغض گفت:ولي من...
    آرش بار ديگر با همان جديت گفت:ولي تو هر چي ميخواي بگي فعلا نميخوام چيزي بشنوم...گفتم باشه بعد با هم صحبت ميكنيم...
    و سپس با عصبانيت اتاق را ترك كرد.آرش ميدانست كه شرايط بد روحي و فشار عصبي كه روي آناهيتا است خيلي بيشتر از آن چيزيست كه بتوان تصور كرد اما جملات آخري كه مبني بر تنها زندگي كردن از آناهيتا شنيده بود همان چيزي بود كه در ذهنش پيش بيني كرده و با توجه به شناختي كه از روحيات خواهر كوچكش داشت ميدانست جنگيدن با خواسته هاي او نيروي مضاعف و صبر بسيار ميخواهد. وقتي به طبقه ي پايين رفت كوروش بشقاب حليمش در جلويش بود اما هنوز يك قاشق از آن را هم نخورده بود و زمانیکه آرش را ديد گفت:بازم داره گريه ميكنه؟
    آرش در حاليكه سعي داشت عصبانيت دقايق قبل خود را در درون فرو ببرد چند قاشقي از ظرف حليمش را خورد سپس گفت:مهم نيست...فعلا شرايط روحي بد و حساسي داره...نبايد سر به سرش گذاشت.
    كوروش چايي كه مامان بزرگ جلويش گذاشته بود را داغ داغ خورد و گفت:ولي من كه ميخواستم ازش عذرخواهي كنم...
    مامان بزرگ گفت:غصه نخورين مادر...يه مدت كار به كارش نداشته باشي خودش يادش ميره...بچه ام الان اعصاب درست و حسابي نداره...اصلا" ديروز تقصير من بود كه...
    وبعد زد زير گريه.آرش كه از وضع پيش آمده كلافه شده بود از جايش بلند شد و مامان بزرگ را در آغوش گرفت و گفت:قربون مامان بزرگ مثل سيب سرخ خودم بشم...آره ديگه تقصير شما بوده كه همه ي ما رو يكي از يكي لوس تر بار آوردي...حالا هم افتاديم روي سرت و از كرده ي خودت پشيموني...آره؟
    مامان بزرگ كه گريه و خنده اش در هم آميخته بود صورت آرش را كه كنار صورتش بود بوسيد و گفت:بشين مادر صبحانه ات رو بخور...الهي بميرم براي تو كه ديگه نميدوني غم كي رو بخوري...
    آرش خنديد و گفت:اگه به من باشه فقط دوست دارم مامان بزرگ مثل سيب سرخم رو بخورم كه خوشمزه ترين صبحانه ي دنياس برام...
    كوروش ميدانست كه به راستي آرش در همه حال غصه دار همه ي آنها بوده و در همه جا سعي كرده مشكلات خانواده را حل كند...به ياد مي آورد كه برادرش چقدر زود در حاليكه فقط 6سال از او بزرگتر بود همچون يك پدر در كنار درس همچون كوهي استوار مسئوليت خانواده را به دوش گرفت و در همه حال پشتيبان آنها بوده...او خوب به ياد داشت كه آرش با درايت كامل هيچگاه اجازه نداده بود مشكلات داخلي آنها را ديگر اعضاي فاميل بفهمند و يا دخالتي بكنند...و چقدر بزرگوارانه آنها را دوست داشته و آنها چه بي خردانه گاه و بيگاه بزرگواريهايش را فراموش كرده بودند!
    *********************
    **************
    شاهرخ از شب قبل كه دير وقت به خانه رفته بود حال خوشي نداشت و نگراني او براي آناهيتا بيش از پيش در درونش به جوشش در آمده بود!
    با تمام صميمت و دوستي كه با بهنام داشت و احترامي كه هنوز براي وي قائل بود ليكن نمي توانست جلوي احساسات ناخواسته ي خويش را نسبت به آناهيتا بگيرد...از وقتي روابطش را با تنها دوست دخترش در سال گذشته به هم زده بود و پي به دورويي ها و بد ذاتي هاي او برده بود ديگر هيچ دختري را نمي توانست در زندگي خويش بپذيرد...مگر...يك نفر را...
    اما در ابتدا نمي توانست اين را در خود پذيرا باشد چرا كه اولين آثار تمايل احساسي خود را نسبت به آناهيتا زماني دريافته بود كه بهنام هنوز در قيد حيات بود!!!
    چقدر از برخوردهاي تند و خشن بهنام با آناهيتا در درون خويش رنج ميبرد...بارها و بارها سعي كرده بود به بهنام توضيح دهد كه او راه عشق را گم كرده و اين راه نشان دادن احساس عاشقانه و علاقه مند بودن به دختري همچون آناهيتا نيست...
    اما هيچگاه توان گفتن اين حرفها را به او در خود نميديد...بارها در خلوت خود احساس ميكرد بدترين رابطه ي عاشقانه ميان يك دختر و پسر كه گمان بر عاشق بودن نيز نسبت به يكديگر دارند همين رابطه ي بهنام و آناهيتا است...هميشه فكر ميكرد اگر بهنام واقعا" عاشق آناهيتا باشد ولی آناهيتا نميتواند عشقي نسبت به بهنام داشته باشد...چرا كه هيچ دختري عشقي اينچنين را نمي تواند بپذيرد...عشقي كه دائم در تنش...بحث...و حتي گاه با برخوردهاي شديد فيزيكي و لفظي همراه باشد...او اين رابطه را نمي توانست بپذيرد..!
    اما شاهرخ در زمانيكه بهنام در بستر افتاد و نوع بيماري وي مشخص گرديد پي به اشتباه خود برد!!!
    در آن لحظات سخت و دشوار بود كه به راستي متوجه ي عشق بي نهايت آناهيتا به بهنام گشت...اشكهاي سيل وار او...ناله هايش در سوگ بهنام...التماسهايش به خدا...و سپس به امير و حتي خود او در اينكه بهنام را به حيات دوباره بازگردانند...فريادها و ضجه هايي كه در هنگام مراسم خاكسپاري از عميق ترين نقطه ي احساسي اين دختر به هوا بر مي خاست و عرش عاشقان را به لرزه وادار ميكرد...همه و همه گواه بر عشقي بود كه آناهيتا بر عكس تصور شاهرخ عميقا" به بهنام داشت...
    اما حالا...حالا كه بهنام ديگر در ميان آنها نبود...شايد همين باعث ميشد شاهرخ خيلي بيشتر از گذشته به احساسهاي دروني و تمايلات عاشقانه ي خويش به آناهيتا بال و پر ببخشد!
    صبح وقتي براي صرف صبحانه از اتاقش خارج شد خانم دكتر واحدي و پروفسور نبوي والدين وي مشغول خوردن صبحانه بودند.
    مادر و پدرش هر دو پزشك بوده و تنها ساعات روز كه آن سه مي توانستند در كنار يكديگر بوده و دور يك ميز بنشينند و غذايي ميل كنند فقط همين ساعات اوليه ي صبح بود.
    با آنكه لحظات ديدار آنها در ساعاتي بسيار كوتاه در طول شبانه روز خلاصه ميگشت وليكن مادرش يعني خانم دكتر واحدي كاملا" به روحيات و اخلاقيات تنها فرزندش اشراف كامل داشت و مطمئن بود مدتي است كه موضوعي عاطفي افكار پسرش را سخت به خود مشغول كرده.
    وقتي شاهرخ پس از گفتن صبح بخيري كوتاه به آشپزخانه وارد شد و روي صندلي نشست خانم دكتر واحدي در حيني كه براي پسرش چاي مي ريخت گفت:ديشب خيلي دير اومدي خونه...فكر كنم ساعت از12هم گذشته بود...درسته؟
    پروفسور نبوي كه مشغول خوردن صبحانه بود هرگاه همسرش را اينگونه ميديد كاملا" متوجه ميشد موضوعي خاص ذهن همسرش را به خود مشغول داشته و اين بار لحن گفتارش او را متوجه اين امر مي ساخت كه موضوع مربوط به تنها فرزندشان است!
    شاهرخ لقمه اي كره و مربا برداشت و در همان حال گفت:آره...فكر كنم يك ربع به يك بود كه رسيدم خونه.
    مادرش با احتياط و رعايت كامل همه ي جوانب لبخندي زد و گفت:چرا؟...مگه ديشب جاي كسي توي بيمارستان شيفت گرفته بودي؟
    شاهرخ نفس عميقي كشيد و بعد در حاليكه به بخاري كه از چايي اش به هوا بر مي خاست چشم دوخت گفت:نه...فقط يك كم دلم ميخواست تنهايي توي پارك قدم بزنم...اصلا" متوجه ي ساعت نبودم يا اينكه چقدر دير شده...
    پروفسور نبوي به آرامي گفت:چيه؟...دوباره اون دختره اعصابت رو بهم ريخته؟
    منظور پدر شاهرخ همان دختري بود كه يك سال پيش شاهرخ بنا به دلايلي براي هميشه او را از زندگي خويش كنار گذاشته بود.
    شاهرخ لبخندي به چهره ي جذابش نشاند و گفت:نه بابا...
    مادرش با زيركي خاص مادرانه اي كه در وجودش نهفته بود با خنده ي ريزي كه كرد سخن را ادامه داد:نه بابا...اون دختره كه ديگه تموم شد رفت پي كارش...شاهرخ مگه عقلش رو از دست داده بخواد بي جهت اعصابش رو به خاطر اون بهم بريزه...موضوع سر اينه كه دل پسرم جدیدا" براي يه دختر ديگه داره تاپ تاپ ميكنه...نه شاهرخ جان؟
    شاهرخ لبخند دوباره ايي زد و گفت:نه بابا...مامان شما به جاي اينكه دكترجراح ميشدي بايد روانشناسي ميخوندي يا ميرفتي بازپرس ميشدي...
    خانم دكتر واحدي خنده اي كرد و با شوخي گفت:برو پدر سوخته...من مادرتم...تو بگي ف من ميگم فرحزاد...براي هر كي نقش بازي ميكني بكن ولي براي من نميتوني...من از چشات همه چي رو ميفهمم...
    پروفسور نبوي لبخند پدرانه اي به لب نشاند و گفت:خوب خدا رو شكر كه موضوع اينه...
    اما شاهرخ در درون به شكري كه پدرش به جاي آورده بود با حسرت انديشيد كه آيا واقعا" روزي مجال اين را خواهد يافت تا به آناهيتا شخصا" حرف دل را گفته و پرده از راز دل خويش بردارد؟.................
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق


  8. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,788
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    25,206
    تشکر شده 55,007 در 5,867 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خنده را فراموش کن تا عشق را نیز فراموش کنی.آیا با چهره ای غمگین٬میتوانی به کسی ابراز عشق کنی؟
    -----------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت هفتم
    خانم دكتر واحدي خنده اي كرد و با شوخي گفت:برو پدر سوخته...من مادرتم...تو بگي ف من ميگم فرحزاد...براي هر كي نقش بازي ميكني بكن ولي براي من نميتوني...من از چشات همه چي رو ميفهمم...
    پروفسور نبوي لبخند پدرانه اي به لب نشاند و گفت:خوب خدا رو شكر كه موضوع فقط همينه...
    اما شاهرخ در درون به شكري كه پدرش به جاي آورده بود با حسرت انديشيد كه آيا واقعا" روزي مجال اين را خواهد يافت تا به آناهيتا شخصا" حرف دل را گفته و پرده از راز دل خويش بردارد؟
    ************************
    **************
    تا نوروز و تحويل سال نو دو روز بيشتر نمانده بود و در اين دو روز باقي مانده فرصتي به دست نيامد تا آناهيتا به طور جدي تري با برادرش در رابطه با تصميم خود در مورد جدا شدن از خانواده صحبت كند...ولي او به راستي تصميم خود را گرفته بود.
    ديدن هر روز مهستي و هستي با تمام رعايت موارد اخلاقي كه اين دو هنگام مواجه شدن با آناهيتا از خود نشان ميدادند ليكن در عمق نگاههاي خود هزاران حرف نا گفته به او داشتند كه آناهيتا به راحتي آنها را با تمام وجودش احساس ميكرد...همان حرفهايي كه يك بار كوروش در اوج عصبانيت به او گفته بود...
    او به خوبي ميدانست حرفي كه از كوروش شنيده عنقريب از زبان مهستي و هستي نيز خواهد شنيد چرا كه به اخلاق اين دو به خوبي آشنا بود و ميدانست اين دو نيز در پي فرصتي هستند تا زهر كلام خود را به او بريزند...
    مسئله ي ديگر عمه مهين بود... هر بار كه او را ميديد با تمام وجود در مي يافت كه او چقدر سعي دارد از ريزش اشكهايش جلوگيري كند اما در نهايت مغلوب غصه گشته و اشكهايش با ديدن آناهيتا كه يگانه عشق پسرش بود سرازير ميگشت و چقدر در آن لحظات آناهيتا احساس بدبختي ميكرد...زيرا در پس اشكهاي عمه ي خويش نيز حرفهايي نهفته ميديد...اگرچه شايد آن حرفها به تندي سخنان كوروش نبود اما در نهايت همه به يك معني ميرسيدند و اين ديد و نگاه آناهيتا نسبت به تمام اتفاقات اطرافش گشته بود...هر حركتي و هر حرفي را هر قدر هم نامربوط به وي اما او به خود نسبت ميداد و اين ديد و تفكر بر فزوني غصه هاي دلش نيز مي افزود.
    لحظه ي تحويل سال نو فرا رسيد و اين در حالي بود كه يك بار ديگر بعد از فوت والدين آناهيتا حالا پس از چندين سال٬مجددا" تمام اعضاي خانواده و بيشتر اقوام نزديك در سوگ از دست دادن عزيزي ديگر با لباسهايي مشكي و هنوز به عزا نشسته بر سر سفره هاي هفت سين در منزلهايشان حاضر گشتند!
    با تمام اصرارهايي كه آرش و كوروش و ماندانا و حتي مامان بزرگ كردند اما آناهيتا حاضر نشد بر سر سفره هفت سين بيايد و لحظه ي تحويل سال خود را در اتاقش حبس نمود و ساعتها اشك را مهمان چشمان خويش كرد.
    چند روز پس از سيزده نوروز مراسم چهلمين روز درگذشت بهنام نيز با شكوهي بي سابقه برگزار شد...تمام اقوام و دوستان و آشنايان حضور داشتند و در پايان مراسم حاج مرتضي پدر بهنام از طرف خود و همسرش از تمام كسانيكه چهل روز با صبوري بر عزاي خويش اصرار ورزيده و لباسهاي عزا را از تن خارج نكرده بودند تشكر نمود و خواهش كرد كه ديگر لباسهاي عزا را از تن در آورده و هركس هر جشن و مراسم خاصي دارد بي هيچ ممانعتي در برپايي آن اهتمام ورزد...و از آن روز به بعد كم كم اقوام دور و نزديك يك به يك لباسهاي عزاي خويش را از تن در آورده و روال عادي زندگي را در پيش گرفتند...اما هنوز دو تن لباس عزاي خويش را كنار نگذاشته بودند:مهين خانم و آناهيتا.
    آرش و كوروش بارها و بارها از آناهيتا خواسته بودند كه دست از اصرار خويش برداشته و لباس عزا را كنار بگذارد اما آناهيتا هيچ توجهي به حرفهاي آنها نداشت...سرش را به درس گرم كرده و سعي داشت به بهانه ي درس و آماده شدن خويش براي امتحانات ترم آخر و همچنين ارائه ي پايان نامه اش دائم خويش را در اتاق خود به نوعي زنداني كند تا كمتر در معرض ديد خانواده باشد و آنها نيز نتوانند با دلايل و بهانه هاي مختلف او را تشويق به كنار گذاشتن لباس عزا بنمايند!
    مهين خانم وقتي شنيد كه آناهيتا حاضر نشده لباس عزاي خويش را كنار بگذارد با خريدن چند قواره پارچه و گفتن اين مطلب كه آناهيتا خيلي جوان است و بيش از اين جايز نيست لباس عزا بر تن داشته باشد خواست او را از عزا خارج كند ولي حتي مهين خانم نيز نتوانست آناهيتا را راضي به اين كار نمايد و وقتي بي قراري ها و گريه هاي سوزناك آناهيتا را در اين خصوص ديد همگان صلاح را در اين ديدند كه فعلا به او اصراري در اين قضيه نداشته باشند.
    ************************
    *************
    اواسط امتحانات بود كه ديگر كسي آناهيتا را در منزل ميان جمع نميديد و دائم در اتاق خويش به سر ميبرد...تنها گاهي به بهانه خوردن آب و يا بردن عذا به اتاقش براي دقايقي پايين مي آمد و سپس سريع به اتاقش باز ميگشت و اين امر نگراني اهل خانه را بيشتر كرده بود ولي هيچكس نمي توانست به طور علني اعتراضي در اين خصوص به وي بكند!
    ساعات اوليه ي صبح بود...وقتي ساعت كنار تختش به صدا در آمد هنوز آفتاب نزده بود و او نيز از شب پيش تا آن لحظه نتوانسته بود بخوابد!
    صداي زنگ ساعت را قطع و از جايش بلند شد و لباسهايش را عوض كرد و بدون اينكه كسي را در جريان بگذارد به حياط رفت...سعي داشت با ايجاد حداقل صدا درب حياط را باز كند و ماشين را از حياط بيرون ببرد...به همين خاطر دنده ي ماشين را خلاص كرد و از آنجايي كه شيب حياط نيز به مددش آمده بود به راحتي و با اندكي فشار ماشين را در حالت خاموش از حياط خارج و سپس درب حياط را بست و سوار ماشين شد و به راه افتاد.
    **********************
    ***************
    آرش و كوروش مانند روزهاي معمول ديگر با صداي مهربان مامان بزرگ از خواب برخاستند و پس از صرف صبحانه به محل كار خود رفتند...ماندانا هم از دو روز قبل به منزل مادرشوهرش رفته بود و در خانه حضور نداشت.
    مامان بزرگ تا ساعتي خود را مشغول كارهاي منزل كرد و پس از تدارك غذايي براي ناهار به منزل مهين خانم رفت...چرا كه ميدانست مهستي و هستي از طريق پسر عموهايشان به زودي ايران را ترك خواهند كرد و در اين شرايط مهين خانم يعني دختري وي بيش از گذشته نياز به همدردي داشت و چه كسي بهتر از او كه مادري مهربان و هميشه حاضر و سنگ صبوري بر غمهاي دخترش مي توانست باشد.
    براي ناهار هيچ وقت آرش و كوروش به منزل نمي آمدند و صبح هنگام خروج از منزل با توجه به اينكه اين روزها آناهيتا سخت درگير امتحانات خويش بود با ديدن جاي خالي ماشين او در حياط همگي حدس زدند صبح زود براي درس و يا كاري در رابطه با دانشكده اش از خانه خارج شده و تا ظهر نيز به دليل مشغله ي زياد كاري نه آرش و نه كوروش هيچ يك فرصت گرفتن تماس تلفني با آناهيتا را نيافتند.
    مامان بزرگ كه تنهايي خويش را در منزل ديد براي لحظاتي به خانه برگشت و زير قابلمه ي روي گاز را خاموش كرده و بار ديگر به منزل مهين خانم بازگشت...فكر و خيال در رابطه با نگراني ها و غصه ي دخترش باعث گشت آن روز اصلا" متوجه ي غيبت طولاني آناهيتا نگردد!!!
    ساعت از3بعدازظهر گذشته بود كه آرش تازه فرصتي يافت تا ناهاري كه كوروش گرفته بود را با هم بخورند و در همان حال كه مشغول خوردن شدند آرش با منزل تماس گرفت...ولي هيچكس پاسخي نداد!!!
    براي آرش عجيب بود زيرا در اين ساعت معمولا" مامان بزرگ و گاه برحسب اتفاق آناهيتا حتما پاسخگو ي تلفن ميشدند...اما هر چه منتظر شد كسي تلفن را جواب نداد!!!...ناخودآگاه نگراني در وجودش آشكار شد.
    كوروش متوجه حالت او گشت و در حاليكه لقمه اي ديگر به دهان ميگذاشت رو به آرش پرسيد:چيزي شده؟
    - آره...هر چي زنگ ميزنم خونه...كسي جواب نميده!!!
    - خوب شايد نيستن.
    - مگه ميشه؟...مامان بزرگ هميشه اين موقع كنار تلفن دراز كشيده...
    - خوب شايد رفته خونه ي عمه مهين.
    - آناهيتا چي؟!!!...اون كه بايد خونه باشه...
    - شايد خوابيده.
    - نه بابا... هر قدر هم كه خواب باشه با اينهمه صداي زنگ تلفن يعني بيدار نميشه؟!!!!
    - خوب زنگ بزن خونه ي عمه مهين.
    آرش بلافاصله شماره منزل عمه مهين را گرفت و وقتي فهميد مامان بزرگ آنجا است از سويي خيالش آسوده شد و بعد بلافاصله پرسيد:مامان بزرگ...آنيتا هم اونجاس؟
    مامان بزرگ مكثي كرد و گفت:نه مادر...اون از خونه تكون نميخوره...بچه ام اين روزها فقط يكي دو ساعت ميره دانشكده بعدشم مياد خونه و خودش رو توي اتاقش حبس ميكنه...تو كه ديگه ميدوني.
    آرش كمي فكر كرد و گفت:يعني الان خونه اس؟
    مامان بزرگ در حاليكه از جايش بلند ميشد از پنجره ي پذيرايي منزل مهين خانم نگاهي به حياط رو به رو انداخت و وقتي ديد ماشين آناهيتا در حياط نيست گفت:فكر كنم دوباره رفته بيرون...ماشينش توي حياط نيست.
    آرش در حاليكه هر لحظه آثار دلشوره در او بيشتر ميشد گفت:پس يعني اومده خونه دوباره رفته بيرون...شما ديديش وقتي اومد خونه؟
    مامان بزرگ گفت:نه مادر...نديدمش...آخه من از صبح پيش عمه ات بودم و از خونه بيخبرم.
    آرش ديگر صحبتي نكرد تا مبادا نگراني كه بي دليل در خود احساس ميكرد به مادر بزرگ خويش انتقال دهد...پس از خداحافظي با وي سريع شماره ي موبايل آناهيتا را گرفت اما هر چه زنگ ميخورد آناهيتا پاسخي نميداد!!!
    كوروش گفت:چي شده؟
    - آناهيتا خونه نيست!
    - خوب شايد پيش دوستاش رفته...
    - چرا موبايلش رو جواب نميده؟!!!!
    - شايد رفته سر فيلمبرداري يا با كسي در حال صحبت باشه...چه ميدونم؟!!!
    آرش نگاهي به ساعتش كرد و ديگر چيزي نگفت ولي نگراني در دلش هر لحظه بيشتر ميشد.ناهار را با بي ميلي خورد و تا ساعت5:30دائم با گوشي آناهيتا تماس ميگرفت ولي پاسخي داده نميشد!!!!.............
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق


  9. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,788
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    25,206
    تشکر شده 55,007 در 5,867 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    كساني هستند كه آرزو دارند به كسي بگويند٬ ((دوستت دارم)) و سالها دو دلند و این را بر زبان نمی رانند.روزی می رسد که او رفته است و عاشق می گرید و فریاد میکند: ((نتوانستم به او بگویم که دوستش دارم)).
    -----------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت هشتم
    آرش نگاهي به ساعتش كرد و ديگر چيزي نگفت ولي نگراني در دلش هر لحظه بيشتر ميشد.ناهار را با بي ميلي خورد و تا ساعت5:30دائم با گوشي آناهيتا تماس ميگرفت ولي پاسخي داده نميشد!!!!
    هوا رو به غروب بود و نگراني بيش از پيش در آرش نمود پيدا ميكرد و كم كم اين نگراني به كوروش نيز منتقل شد و او نيز دائم با تماسهاي پي در پي خويش با موبايل آناهيتا سعي داشت تا حدودي خود را كنترل نمايد اما همچنان كسي پاسخگو به تماسهاي وي نبود!
    آرش از پشت ميزش بلند شد و در حاليكه سوئيچش را نيز برميداشت به كوروش گفت:يه سر ميرم خونه..شايد اومده باشه...
    كوروش كه تاره وارد دفتر آرش شده بود با سر حرف او را تاييد كرد و خود نيز به دفترش برگشت و در همان حال شماره منزل امير را گرفت.
    الهام كه لحظاتي قبل از بيرون برگشته بود نگاهي به نمايشگر شماره روي گوشي منزل انداخت و با تعجب از اينكه شماره ناشناس است گوشي را برداشته و گفت:بله...بفرماييد.
    - سلام الهام خانم...ببخشيد كوروشم...برادر...
    - بله...بله...شناختم سلام...حالتون خوبه؟...
    - ببخشيد مزاحم شدم...ميخواستم ببينم آنيتا پيش شماس؟
    - آني؟!!!...نه!!!...امروز دانشكده هم نديدمش...تا الانم كه پيش بچه ها بودم نبودش...اتفاقا"بچه ها همه سراغش رو ميگرفتن!!!...چيزي شده؟!
    - امروز دانشكده هم نبوده؟!!!...
    - نه!!!...چيزي شده؟
    - امير كجاس؟...هنوز بيمارستانه؟!
    - آره...ميخواين باهاش تماس بگيرم؟
    كوروش در حاليكه همزمان با تلفن روي ميزش شماره ي موبايل آرش را ميگرفت سريع گفت:نه...شما لازم نيست توي زحمت بيفتين...خودم باهاش تماس ميگيرم...شايد آنيتا پيش اون توي بيمارستان باشه...
    - نه چه زحمتي...من شماره مستقيم امير رو دارم...ممكنه موبايلش خاموش باشه...من تماس ميگيرم...بعد بهتون اطلاع ميدم.
    - خيلي لطف ميكنيد...ممنونم الهام خانوم...خداحافظ.
    - خداحافظ.
    آرش كه در ماشين نشسته و به سوي منزل در حركت بود با اعصابي خراب به گوشي موبايلش كه در حال زنگ خوردن بود نگاهي انداخت و سريع پاسخ داد و وقتي از كوروش شنيد كه آناهيتا امروز اصلا" به دانشكده نرفته بوده نگراني اش بيش از پبش گشت و با سرعت بيشتري به سوي منزل حركت كرد.
    الهام سريع شماره ي مستقيم امير را در بيمارستان گرفت.امير كه در اتاقش خسته از فعاليت روزانه در بيمارستان روي صندلي لميده بود و تا نيم ساعت ديگر شيفتش تمام ميشد در ضمني كه با شاهرخ سرگرم صحبت و گفتن اينكه رئيس بيمارستان كمي با دادن مرخصي يك ساله ي بدون حقوق به او مخالف است و او براي رفتن به خارج از كشور اين مرخصي را نياز دارد گوشي را برداشت و بعد از سلام و احوالپرسي با الهام وقتي از صحبتهاي الهام متوجه موضوع شد در پايان او نيز با نگراني از اينكه آناهيتا كجا ممكن است رفته باشد خداحافظي كرده و گوشي را قطع نمود.
    شاهرخ كه از مكالمات امير در پاي تلفن متوجه قضيه شده بود از جايش بلند شد و در ضمني كه دكمه هاي روپوش پزشكي اش را باز ميكرد به سمت درب اتاق رفت.
    امير نگاهي به شاهرخ انداخت و گفت:تو كجا ميري؟!!!
    شاهرخ روپوشش را از تن خارج كرد و در حاليكه كمي به فكر فرو رفته بود در جواب امير گفت:ميرم ببينم كاري از دستم برمياد...
    امير لبخندي به لب آورد و گفت:آني هر جا باشه ديگه پيداش ميشه...شب شده ديگه...بالاخره تلفن ميزنه...حالا مثلا" جنابعالي چه كاري از دستت برمياد؟!!!
    شاهرخ درب اتاق را باز كرد و در حاليكه از اتاق خارج ميشد پاسخ داد:نميدونم...ولي حس ميكنم ميدونم آني كجا رفته...
    امير نگاه دقيقي به شاهرخ كرد و گفت:مثلا" فكر ميكني كجاس؟
    شاهرخ با صدايي آهسته و تقريبا" زير لب جواب داد:فكر كنم رفته سر مزار بهنام...
    امير از روي صندلي بلند شد و روپوش پزشكي اش را از تن درآورده و به جالباسي آويزان كرد و گفت:تو هم ديوونه شدي ها...بر فرضم اونجا بوده ديگه الان كه هوا تاريك شده امكان نداره اونجا باشه...
    شاهرخ ديگر حرفي نزد و از اتاق خارج شد و به سرعت به اتاق خودش رفته و سريع كارهايش را انجام داده و چون دقايق پاياني شيفت كاري او نيز بود ديگر معطل نكرده و سريع وسايلش را جمع و از اتاق خارج شده به سمت پله ها رفت.
    امير هم همزمان از اتاقش خارج شد و وقتي شاهرخ را با آن عجله كه به سمت پله ها ميرفت ديد گفت:الان كجا داري ميري تو؟!!
    - ميرم همون جايي كه فكر ميكنم آني رفته...
    - ديوونه اي پسر...
    - شايد.
    شاهرخ سريع از پله ها پايين رفت و امير مات و متحير از واكنش شاهرخ براي لحظاتي به سوئيچ ماشين كه در دستش بود خيره شد سپس او نيز به قصد رفتن به منزلش بيمارستان را ترك كرد.هنوز سوار ماشين نشده بود كه الهام با گوشي همراه او تماس گرفت و گفت كه چون نگران آناهيتا شده به منزل آنها رفته و از او نيز خواست كه به آنجا بيايد.
    ********************
    ***********
    آرش وقتي به منزل رسيد سريع ماشين را جلوي درب پارك كرد و زمانيكه وارد حياط شد متوجه گشت آناهيتا هنوز به منزب برنگشته...از جلوي درب حياط تا به ساختمان برسد بار ديگر با موبايل آناهيتا تماس گرفت اما همچنان كسي پاسخگو نبود!
    وقتي وارد منزل شد ماندانا تازه از منزل مادر شوهرش برگشته بود و به محض ديدن آرش بعد از سلام گفت:ساعت نزديك8شده...سابقه نداشته از بعد فوت بهنام٬آنيتا تا اين وقت بيرون باشه...از صبح سه بار با گوشيش تماس گرفتم...كارش دارم...ولي اصلا" جواب نميده!!!
    آرش در حاليكه با نگراني از پله ها بالا و به سمت اتاق خواب آناهيتا روانه شده بود گفت:از صبح رفته بيرون هنوز برنگشته...دانشكده هم نبوده...پيش دوستاشم نبوده...
    ماندانا با نگراني گفت:چي؟!!!!
    و سپس به دنبال آرش از پله ها بالا رفته و پشت سر او وارد اتاق آناهيتا شد.
    آرش عصبي و تا حدي درمانده وسط اتاق ايستاد و به اطراف نگاه كرد...اتاق آناهيتا با انبوهي از كاغذ و كتابهاي روي هم ريخته در روي ميز تحرير و كناره هاي تختش و دو زير سيگاري انباشه از ته سيگار و سطل آشغالي لبالب از كاغذهاي مچاله همگي گوياي آشفتگي دروني از اين دختر را داشت...روي ميز آرايشش پر شده بود با عكسهاي بهنام و در گوشه ي سه تابلويي كه به ديوار بودند نيز عكسهايي از او و بهنام وجود داشت كه هريك گوياي هزار خاطره ي وي از بهنام بود.
    ماندانا با نگراني پرسيد:يعني چي امروز از صبح رفته هنوز برنگشته؟!!!...يعني چي دانشكده نبوده پيش دوستاشم نبوده؟!!!...خوب پس كدوم گوري رفته...شب شده...
    آرش نگاهي از روي خشم و كلافگي به ماندانا انداخت كه سبب شد ماندانا حرفش را ادامه ندهد.
    آرش به سمت ميز تحرير آناهيتا رفت و كمي كاغذها و كتابها را جا به جا كرد و گفت:دفتر تلفنش كجاس؟
    ماندانا با دستپاچگي در حاليكه خودش نيز شروع به جستجو كرده بود گفت: من چه ميدونم...توي اين بازار شام مگه كسي غير از خودش ميتونه چيزي رو پيدا كنه...در ثاني دفتر تلفنش رو ميخواي چيكار حالا؟!!!
    - ميخوام با يك يك دوستاش تماس بگيري...شايد خونه ي يكي از دوستاش باشه...
    - اون معمولا" شماره ي دوستاش رو توي فون بوك گوشيش ذخيره ميكنه...بعدشم مگه نميگي پيش دوستاش نبوده!
    - حرف نزن ماني...فقط بگرد ببين ميتوني دفتر تلفني كه هميشه كنار تلفن اتاقش بود رو پيدا كني يا نه؟
    ماندانا عصبي و كلافه سعي داشت كاري كه آرش خواسته را انجام بدهد و در همان حال گفت:خدايا اين دختره ي احمق كي ميخواد آدم بشه...همه رو كلافه كرده...
    آرش كه به شدت عصبي شده بود به سمت ماندانا برگشت و گفت:دهنت رو ميبندي يا ببندمش...الان وقت گفتن اين مزخرفات نيست...كاري كه بهت گفتم رو بكن...
    در همين لحظه ماندانا توانست دفتر مورد نظر را از زير تخت آناهيتا كه در پشت انبوهي از يادداشتها و دفاترش بود بيرون بياورد و گفت:ايناهاش...پيداش كردم.
    آرش در حاليكه از اتاق خارج ميشد گفت:با منزل تك تك دوستاش تماس بگير...منم زنگ ميزنم به مركز تصادفات داخل شهري...
    ***********************
    *****************
    كوروش نيز دلشوره و نگراني به او اجازه ي ادامه ي كار را نداد و ترجيح داد كار را تعطيل كرده و با رفتن به بيمارستانها و يا تماس با مراكز پزشكي و حتي كلانتري ها به جستجوي آناهيتا بپردازد.
    الهام سريع خودش را به منزل آناهيتا رساند و در كنار ماندانا مشغول تماس با دوستان شد...در حاليكه ميدانست كاري بيهوده است چرا كه آن روز اكثر دوستان صميمي همه يكديگر را ديده بودند و تنها فرد غايب در ميان آنها آناهيتا بود...اما حالا به هر حال اين تنها كاري بود كه در كنار ماندانا از دستش بر مي آمد!
    امير نيز دقايقي بعد به منزل آنها رسيد و در كنار آرش با تماسهاي تلفني به مراكز پزشكي و غيره سعي در پيدا كردن آناهيتا نمود.در اين ميان دو بار هم با گوشي شاهرخ تماس گرفت ولي مشترك مورد نظر در دسترس نبود!!!!
    مامان بزرگ هنوز در منزل مهين خانم بود و آرش و بقيه از اين بابت تا حدودي راضي بودند چرا كه حضور او با آن قلب ضعيف در اين شرايط كار چندان درستي نبود.
    آرش با تمام مخالفتهاي دروني خويش اما در نهايت مجبور شد با اقوام نيز تماس گرفته و سراغ آناهيتا را از آنها هم بگيرد اما در همان حال از آنها خواهش ميكرد كه به هيچ عنوان با منزل عمه مهين تماس نگيرند و موضوع را آنجا عنوان نكنند چرا كه مامان بزرگ در آنجاست و نمي خواهد او را فعلا" در جريان بگذارد و ناراحتش نمايد.اقوام نيز حرف او را تاييد ميكردند ولي در پايان اصرار داشتند به محض اينكه خبري از آناهيتا شد آنها را نيز در جريان بگذارند.
    *******************
    ***********
    هوا كاملا" تاريك شده بود كه شاهرخ ماشينش را كنار قطعه اي كه مزار بهنام در آنجا بود پارك كرد و از آن پياده شد.به محض پياده شدن ماشين آناهيتا را شناخت!
    حدسش درست بود...آناهيتا به آنجا آمده بوده!!!................
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق


  10. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,788
    میانگین پست در روز
    2.31
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    25,206
    تشکر شده 55,007 در 5,867 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پرسیده اند:((چرا باید هر چیزی را به خاطر یک لحظه عشق و محبت به خطر انداخت؟))معنای آن در خودش است.تمام چیزهای دنیا را باید یک طرف گذاشت و یک لحظه{عشق}و محبت را در طرف دیگر.طرف محبت و عشق سنگین تر و با ارزش تر خواهد بود.
    -----------------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت نهم
    هوا كاملا" تاريك شده بود كه شاهرخ ماشينش را كنار قطعه اي كه مزار بهنام در آنجا بود پارك كرد و از آن پياده شد.به محض پياده شدن ماشين آناهيتا را شناخت!
    حدسش درست بود...آناهيتا به آنجا آمده بوده!!! شاهرخ با ريموت ماشينش را قفل كرد و سپس وارد قطعه شد.هوا تاريك بود ولي چراغهاي محيط كه به مدد مديريت بوستان روشن گشته بود با نورهاي زرد و بي روحي كه به اطراف روشنايي مي بخشيدند محدوده را روشن كرده بود.او از همان فاصله آناهيتا را كه روي زمين در كنار مزار بهنام و در تنهايي وهم آلود محيط به آرامي نشسته بود را شناخت...گوشي موبايلش را باز كرد و سريع شماره ي امير را گرفت.
    امير در منزل پدري آناهيتا در كنار آرش كه شديدا" نگران بود نشسته و به محض بلند شدن صداي زنگ موبايلش خوشحال از اينكه شاهرخ با او تماس گرفته سريع پاسخ داد:كجايي تو پسر؟!!!
    - امير...من آني رو پيدا كردم.
    - جدي؟!!!...كجا؟!!!...همون جايي كه ميگفتي؟
    - آره...تو الان كجايي؟
    - من الان پيش آرشم.
    امير رو كرد به آرش و گفت:آرش نگران نباش...شاهرخ پيداش كرد...
    آرش كلافه و عصبي رو كرد به امير و گفت:كجاس؟
    شاهرخ متوجه شد كه امير به آرش خبر لازم را داده ولي سريع گفت:امير فقط بهشون بگو من ميارمش...نگو كجاس...باشه؟
    امير حرف شاهرخ را تاييد كرد چرا كه او نيز حس ميكرد آرش از اين حركت آناهيتا عصبي شده و ممكن است برخوردي تند با او بكند بنابراين ترجيح داد در جواب آرش كه از او پرسيده بود آناهيتا كجاست پس از خداحافظي با شاهرخ و قطع ارتباط رو كرد به آرش و سريعا" پاسخ داد:حالا كجا بوده فعلا" زياد مهم نيست...مهم اينه كه سالم و زنده اس...شاهرخم گفت نگران نباشيد و خودش آني رو برميگردونه... آرش در حاليكه كمي خيالش آسوده گشته بود رو كرد به ماندانا و از او خواست با كوروش تماس بگيرد و بگويد كه نگران نباشد و سپس به اقوام نيز تلفن كرده و بگويد آناهيتا را پيدا كرده اند تا آنها نيز از نگراني خارج شوند.
    ********************
    **************
    شاهرخ پس از قطع ارتباطش با امير به سمت آناهيتا رفت. وقتي نزديك شد ديد آناهيتا چهار زانو در كنار مزار بهنام روي زمين نشسته است...سرش پايين بود و تمام روي مزار را با انواعي از گلهاي رنگارنگ پوشانده بود...شاهرخ در كنار آناهيتا روي دو زانو نشست...آناهيتا در ابتدا اصلا متوجه ي حضور او نشده بود...صداي نفسهاي بغض آلود آناهيتا در آن سكوت شب تنها موسيقي غم انگيزي بود كه نشان از ساعتها گريستن وي بر سر مزار را داشت.
    شاهرخ دستش را به آهستگي پشت آناهيتا گذاشت و به آرامي گفت:آني؟
    آناهيتا سرش را بلند كرد...رنگش به شدت پريده بود...كاملا" مشخص بود كه از صبح تا آن لحظه هيچ كاري به جز گريه نكرده است!
    شاهرخ به صورت غمزده ي آناهيتا چشم دوخت و سپس به آرامي گفت:آني...حالت خوبه؟
    آناهيتا با صدايي غمگين و بسيار آهسته گفت:براي چي اومدي اينجا؟
    شاهرخ كمي مكث كرد...ميخواست بگويد چون نگرانتم...چون دوستت دارم...چون الان مدتهاست كه تمام فكرم را مشغول كرده اي...چون...اما هيچيك از اين جملات را نتوانست به زبان بياورد و ترجيح داد همه را فعلا" در قلب خويش نگه داشته تا شايد روزي فرصت اين موقعيت را به دست آورد و حقيقت دروني خويش را بر آناهيتا آشكار نمايد.
    بار ديگر اشكهاي آناهيتا جاري گشت...اما بي صدا بود و در سكوتي غمگين تر از اشكهايش به گريستن ادامه داد.
    شاهرخ گفت:آني...ميدوني ساعت چنده؟
    آناهيتا اشكهايش را پاك كرد و با صدايي كه حاكي از ضعف او بود گفت:ساعت؟!...چه اهميتي داره؟!
    شاهرخ به نيمرخ زيبا و جذاب آناهيتا چشم دوخت و چيزي نگفت...او ميدانست كه آناهيتا پس از فوت بهنام نسبت به خيلي چيزها بي اهميت گشته ولي ديدن اينهمه غم در چهره ي او برايش قابل تحمل نبود.
    آناهيتا به نقطه اي نامعلوم خيره بود و در همان حال با صدايي لبريز از غم گفت:شاهرخ؟
    - جانم؟
    - دلم براي بهنام تنگ شده...دارم ديوونه ميشم...
    - ميدونم...ميدونم.
    - دارم دق ميكنم...هيشكي نميتونه بفهمه چقدر دلتنگشم...هيچي و هيشكي نميتونه اين دلتنگي رو برام از بين ببرده...
    - ميدونم.
    - شاهرخ...دلم ميخواد ببينمش...دلم ميخواد صداش رو بشنوم...امروز هر چي صداش كردم...هر چي باهاش حرف زدم...هر چي التماسش كردم...هيچ فايده اي نداشت...شاهرخ...بگو با اين دلتنگي چيكار كنم؟...بگو چيكار كنم...بگو...
    آناهيتا بار ديگر گريه ي تلخ و پرغصه اش را از سر گرفت و شاهرخ نيز بي اختيار قطرات اشك بر صورتش جاري شد و ناخودآگاه آناهيتا را در آغوش گرفت...آناهيتا نيز سر بر سينه ي شاهرخ گذاشته و درحاليكه به لباس او چنگ ميزد با گريه گفت:خيلي دلم براش تنگ شده...خيلي...ولي كاري نميتونم بكنم...هيچ كاري...هيچي...
    شاهرخ در حاليكه آناهيتا را در آغوش مردانه و عاشق خويش ميفشرد بر سر او بوسه هاي پي در پي ميگذاشت و تنها اين جملات را تكرار ميكرد:ميدونم عزيزم...ميدونم...اي كاش مي تونستم اين دلتنگي تو رو يه جوري از بين ببرم...
    دقايقي به همين حال گذشت و وقتي شاهرخ احساس كرد آناهيتا اندكي آرام گرفته در حاليكه هنوز او را در آغوش داشت به آرامي گفت:آني...بلند شو برگرديم خونه...همه نگرانت شدن...حالتم زياد مساعد نيست...بلند شو عزيزم...هر قدر هم كه اينجا با بهنام خلوت كردي فكر كنم براي امروز ديگه كافيه...بلند شو كم كم برگرديم خونه...
    آناهيتا گويا تازه به ياد اعضاي خانواده اش افتاده باشد در حاليكه سعي داشت اشكهايش را از صورت پاك كند به شاهرخ نگاه كرد و سپس خود را از آغوش او بيرون كشيده و گفت:از دستم خيلي عصباني شدن آره؟...به خصوص آرش؟
    شاهرخ كمك كرد تا آناهيتا از جايش بلند شود و سپس كيف آناهيتا را از روي زمين برداشت و گفت:خودت چي فكر ميكني؟
    آناهيتا كه تمام بدنش به علت نشستن ساعات طولاني در آنجا درد گرفته بود و حتي پاهايش هم خواب رفته بودند در حاليكه بي اختيار به شاهرخ تكيه ميكرد تا در راه رفتن دچار مشكل نشود گفت:ولي به خدا نميخواستم كسي رو نگران يا عصباني كرده باشم...فقط دلم تنگ شده بود...ميخواستم پيش بهنام باشم...
    شاهرخ٬آناهيتا را به سمت ماشين خودش ميبرد و در همان حال گفت:فكر ميكني اگه الان خود بهنام بود و از صبح بيخبر غيبت زده بود و هيشكي ازت خبر نداشت چي بهت ميگفت؟...تو كه خوب اخلاقش رو ميدوني...
    آناهيتا لبخند تلخي به چهره ي گريانش نشاند و گفت:اولين كاري كه ميكرد...وقتي من رو ميديد...شايد يه كشيده ي جانانه بود كه ميزد توي صورتم...
    شاهرخ از يادآوري رفتارهاي خشني كه بهنام با آناهيتا در اوج عشق از خود نشان ميداد متاثر شد و نفس عميق و صداداري كشيد و سپس گفت:پس قبول داري كه كارت٬كار دستي نبوده...
    آناهيتا نرسيده به ماشين شاهرخ ايستاد و گفت:يعني حالا همه توي خونه از دستم عصباني هستن؟
    شاهرخ ايستاد و نگاهي كه لبريز از عشق بود به او كرد و گفت:بيشتر از اينكه عصباني باشن مطمئنا" نگرانت شدن...اگه هم حرفي بهت بزنن فقط به خاطر نگراني و بيخبري هست كه خودت باعث شدي...نه چيز ديگه.
    - تو فكر ميكني از اينكه باهام دعوا كنن ميترسم يا ناراحتم؟
    - با توجه به شناختي كه ازت دارم فكر ميكنم زياد برات مهم نيست...ولي مطمئنم از اينكه آرش رو نگران كردي اگه يه ذره فكر كني...خودتم چندان از كارت خوشحال و راضي نيستي...درسته؟
    آناهيتا براي لحظاتي به آرش فكر كرد...به برادري كه دنيايي از محبت و مهرباني را هميشه به او هديه كرده و حالا با اين عمل چقدر توانسته بود او را دلنگران خويش كرده باشد...؟
    در همين افكار بود كه درد و سوزش شديدي در معده اش احساس كرد كه ناشي از خالي بودن معده اش از صبح تا آن وقت شب بود!
    شاهرخ بلافاصله فهميد و در حاليكه سعي داشت كمك كند تا آناهيتا درست بايستد و او را به سمت ماشين ببرد گفت:ببين تو با خودت چيكار ميكني...با اون وضع معده...مطمئنم از صبح هم هيچي نخوردي...
    آناهيتا در حاليكه هنوز از درد كمي حالت خميده به خود داشت گفت:با ماشين اومدم...خودم برميگردم...
    شاهرخ بدون توجه به حرفش او را به سمت ماشين خودش برد و گفت:بله...ميدونم كه با ماشين خودت اومدي...ولي با وضعي كه داري صلاح نيست رانندگي كني...خودم برت ميگردونم...
    شاهرخ درب ماشينش را باز كرد و آناهيتا را به داخل ماشين فرستاد و در همان حال گفت:نگران ماشينتم نباش...قفل پدال و فرمونش رو زدي؟
    - نه...
    - سوئيچت رو بده به من...
    - ميخواي چيكار كني؟
    - بده به من سوئيچت رو...هيچي...ميخوام چيكار كنم...قفلهاش رو ميزنم بعدم ميسپريمش به نگهباني بوستان...نگران نباش...فردا ماشينت رو برميگردونيم...
    - ولي آخه...
    شاهرخ ديگر به حرف آناهيتا گوش نكرد و كيف آناهيتا را از او گرفت و درش را باز كرد و سوئيچ را برداشته و كارهاي لازم را انجام داد.هنگام خروج نيز با مبلغي پول كه به نگهباني داد خواست تا فردا صبح مراقب ماشين باشند و سپس از آنجا خارج شدند...در طول مسير هم براي آناهيتا غذايي مختصر و مناسب گرفت تا اندكي از درد معده اش كاسته شود.
    وقتي جلوي درب منزل رسيدند آرش و كوروش و امير به انتظار آنها دقايقي بود که آنجا ايستاده و تا رسيدنشان چندين بار با آنها تماس گرفته بودند.
    زمانيكه ماشين متوقف شد كوروش شديدا" عصبي بود ولي بلافاصله آراش با صدايي آرام اما محكم به او گفت:كوروش...تو برو توي خونه...اينجا نباش...
    كوروش عصبي بود و خود ميدانست ممكن است با ديدن آناهيتا عنان اختيار از كف بدهد بنابراين صلاح را در آن ديد كه به حرف آرش گوش كرده و به داخل خانه برود.
    آناهيتا وقتي از ماشين پياده شد آرش در حاليكه به شدت عصبي بود براي لحظاتي فقط به او خيره شد...وقتي شرايط بد روحي او را ديد زنگ درب را زده و در پاي اف اف به ماندانا گفت كه سريع بيايد و آناهيتا را به داخل منزل ببرد.............
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق


صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان پرستار مادرم | شادي داودی کاربر انجمن
    توسط shadi.d.h در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 128
    آخرین نوشته: 1389,10,15, ساعت : 19:49
  2. دانلود رمان شطرنج عشق 2 | شادی داودی (sahdi.d.h)
    توسط شبنم در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1389,06,10, ساعت : 05:07
  3. رمان خورشید | شادی داودی کاربر انجمن
    توسط sama33 در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 67
    آخرین نوشته: 1388,08,18, ساعت : 14:48
  4. رمان قصه عشق | شادی داودی کاربر انجمن
    توسط باقری در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 16
    آخرین نوشته: 1388,07,23, ساعت : 10:42
  5. رمان تلخ و شیرین | شادی داودی کاربر انجمن
    توسط باقری در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 18
    آخرین نوشته: 1388,07,21, ساعت : 14:55

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •