ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان شطرنج عشق 2 | شادي داودی کاربر انجمن - صفحه 3
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 58
  1. Top | #21

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,779
    میانگین پست در روز
    2.35
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    24,819
    تشکر شده 54,724 در 5,851 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    وقتی حسادت نباشد٬تمام انرژی های انسانی به سوی افزایش عشق هدایت می شوند.هر گاه در تو حسادت نباشد٬تمام انرژی برای شکفته شدن گل عشق در اختیارت است.
    ------------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت نوزدهم
    آناهيتا اشكهاي چشمانش را با انگشت جمع و پاك كرد و گفت:قول ميدم آرش...قول ميدم كه به قول كوروش آدم بشم...فقط يه مدت ديگه بهم فرصت بدين...
    او حالا با قولي كه از آرش گرفت گويي اندكي آرامش گرفته بود و ديگر صحبتي نكرد و به اتاق خويش بازگشت.
    آرش با افكاري درهم و نگران روي راحتي نشسته بود و به زندگي خود فكر ميكرد كه در سالهاي بعد از فوت والدينش هيچگاه فرصت نكرده بود جدي به آن فكر كند و اين در شرايطي بود كه در سفر آخر به مريم منشي دفترش قول ازدواج داده بود...مريم دختر مهربان و دوست داشتني بود كه چند سالي را در دفتر آرش مشغول به كار گشته و در سفرهاي خارجي آرش جهت كارهاي تجاري به عنوان منشي او را همراهي ميكرد و هر دو به هم علاقه داشتند...آرش بعد از چند سال حالا به او قول ازدواج داده بود اما با شرايط موجود در خانه و مشكلاتي كه آناهيتا برايش پيش آمده بود احساس ميكرد هنوز زمان مناسب براي قول دادن و ازدواج به مريم را انتخاب نكرده ليكن در عين حال ميدانست كه مريم چندين سال است به پاي او انتظار كشيده و هميشه صبوري كرده است...اما ديگر صبر او نيز به انتها رسيده بود!
    مادربزرگ كه مثل هميشه با نگاه به حال و وضعيت آرش دلش به درد آمده بود كنار او روي راحتي نشست و با صدايي كه از هر ذره ي آن محبت فرياد مي كشيد گفت:آرش جان نگران نباش مادر...همه چيز درست ميشه.
    آرش به نقطه اي خيره بود و در همان حال گفت:پس كي؟...مامان بزرگ به خدا ديگه خسته شدم...دلم ميخواد خودمم سر و سامون بگيرم...ولي وقتي نگاه ميكنم ميبينم چطور ميتونيم توي اين اوضاع به خودم فكر كنم در حاليكه آناهيتا اينطوري داره خودش رو...
    مادربزرگ به ميان حرف او آمد و گفت:آرش جان تو از وقتي15سالت بود براي اين بچه ها هم پدر شدي هم مادر...هيچ قانوني نگفته كه تو حق فكر كردن به خودت رو نداري و بايد همه ي تلاشت تامين آسايش برادر و خواهرات باشه...الحمدلله ماندانا كه وضعش معلوم شده و چند وقت پيشم ميگفت با علي قراره براي زندگي برن دبي...كوروشم كه خدا رو شكر زير بال و پرش رو گرفتي و الان روي پاي خودشه...يه آنيتا مونده كه اونم چند وقت ديگه از اين وضع در مياد...بچه ي5يا6ساله نيست كه اينجوري نگرانشي...به خدا٬خود خدا هم راضي نيست تو اينطوري خودت رو توي عذاب بندازي...زندگي بالا و پايين داره مادر...اگه قرار باشه تو فقط به فكر آنيتا باشي و از خودت غافل بموني...نه آنيتا راضيه نه خودت ديگه رمقي برات ميمونه...روزي به خودت مياي كه ديگه دير شده ها...اينقدرم احساس مسئوليت كردن ديگه خوبيت نداره...تو اگه به فكر خودتم باشي به هيچ كجا بر نميخوره...
    مادربزرگ از رابطه ي آرش با مريم از همان سالهاي نخست توسط خود آرش خبردار شده بود و احساس ميكرد حرفهاي آرش بي ربط با مريم نيست.او به آرش حق ميداد كه حالا در آغاز32سالگي و تمكن مالي كه داشت از اينكه هنوز نتوانسته براي خودش زندگي مستقلي را در كنار مريم مهيا كند دلخور باشد...
    آرش به راستي تمام نيروي خود را وقف آسايش برادر و خواهرانش كرده بود و هيچگاه نتوانسته بود جدي به زندگي و آينده ي خودش فكر كند.
    مادربزرگ مكثي كرد و سپس با احتياط از اينكه مبادا آرش را از حرف خود دلخور كرده باشد گفت:آرش جان...تا كي ميخواي مريم رو منتظر نگه داري؟...خوب اون دختر هم براي خودش هزار و يك آرزو داره...الان چند ساله به پاي تو نشسته؟...هر دختر ديگه اي بود تا الان شوهر كرده بود و دوتا بچه هم داشت...بيا مادر رضايت بده و يك شب توي هفته ي آينده بريم خونشون و كار رو تموم كنيم...ولله به خدا اين كار نه بي موقع اس و نه بد موقع...تو ميتوني در كنار همه ي مسئوليتهايي كه هميشه به دوش گرفتي زندگي خودتم شروع كني...تازه اين توي روحيه ي آناهيتا هم اثر خوبي داره...
    آرش پاسخي نداد و فقط نفس عميقي كشيد و همانطور به نقطه اي خيره و در فكر فرو رفته بود.
    شب وقتي براي شام ماندانا و همسرش نيز آمده بودند مامان بزرگ در حضور كوروش و ماندانا و علی و خود آرش در حاليكه همگي دور ميز نشسته بودند بدون اينكه از قبل به خود آرش حرفي زده باشد موضوع مريم و او را مطرح كرد و اضافه نمود كه هفته ي آينده براي اجراي مراسم اوليه ي خواستگاري به منزل مريم خواهند رفت.
    آرش كه اصلا توقع اين حرف را نداشت با نگاهي متعجب به مادربزرگش خيره شده بود.
    براي لحظاتيسكوت در منزل حكمفرما شد.
    آناهيتا كه در هال نشسته بود و به صداي موسيقي ملايمي كه از سيستم منزل پخش ميشد گوش ميكرد اولين كسي بود كه با شنيدن اين خبر از شوق جيغي كشيد و سپس از هال به آشپزخانه آمد و تمام صورت آرش را غرق بوسه كرد...و اين اولين بار بعد از فوت بهنام بود كه همه ميديدند صورت آناهيتا از شوق لبريز گشته و دائم با خنده و بوسه آرش را در عشقي خواهرانه غرق ميكند.
    بعد از او ماندانا و كوروش و سپس علي همسر ماندانا از شنيدن اين خبر بي نهايت اظهار خرسندي كردند.
    آرش در حاليكه آناهيتا همچنان در آغوشش بود لحظاتي چشمانش از اشك پر گشت اما اجازه ي خروج اشكهايش را از چشمان خويش نداد و فقط با نگاه از مادربزرگ خويش تشكر ميكرد و كوروش و دو خواهرش را در بوسه ي خويش غرق ميكرد.
    ************************
    *************
    آن شب شاهرخ به قدري گرفته و ناراحت بود كه به محض ورود به منزل مادر و پدرش متوجه ي حال او شدند.
    دكتر نبوي از همسرش خواست به اتاق شاهرخ برود و دليل ناراحتي او را جويا شود اما مادر شاهرخ ترجيح داد بگذارد پسرش هر وقت لازم دانست خودش موضوع را مطرح نمايد.
    ولي شاهرخ هيچ صحبتي را پيش نكشيد.در سر ميز شام نيز با وجود چهره ي گرفته ي او و سكوتي كه كرده بود والدينش به توافق رسيده بودند تا سوالي از او نكنند و هر گاه خودش صلاح دانست مشكلش را با آنها مطرح نمايد...ليكن براي مادر او كاملا روشن بود كه مشكل شاهرخ مربوط به مسائل احساسي ميان او و آناهيتا مي باشد و موضوع ديگري نيست.
    شاهرخ لحظه اي از فكر كردن به رفتار و گفتار آناهيتا در آن صبح رها نمي گرديد و هر چه بيشتر مي انديشيد كمتر پاسخي براي دليل رفتار او مي يافت.دائم به اين فكر ميكرد كه چرا آناهيتا از او خواسته بود در هيچ كار او دخالتي نكند و چرا نمي خواست ديگر او را ببيند؟!!...مطمئن بود كه امير حرفي به آناهيتا نگفته و از ناحيه ي كوروش هم مطمئن بود...پس چه چيزي باعث آن رفتار و تغيير ناگهاني آناهيتا گشته بود؟!!...هنوز مدت زيادي نگذشته بود٬شديدا" احساس دلتنگي ميكرد...دلش ميخواست مانند چند شب گذشته بار ديگر ساعتي را در كنار آناهيتا مي گذراند و با دلي مملو از عشق به خانه باز گشته بود...اما آن روز صبح بعد از آخرين ديدارش با آناهيتا ديگر خبري از او نداشت و هيچ تماسي هم با منزل آنها نگرفته بود.
    *************************
    *****************
    آناهيتا كه در منزل بعد از شنيدن خبر ازدواج عنقريب آرش روحيه اش تغيير كرده بود و ديگران از ذره ذره ي وجودش شعف خاصي را احساس ميكردند به اتاق خويش رفت و لحظاتي رو ي تخت نشست.دلش ميخواست كسي ديگر در شادي اين لحظات او شركت داشته باشد...شخصي به غير از اعضاي خانواده اش...به كسي كه در اين مدت به غير از خواهر و برادرانش در كنارش بوده٬نياز داشت...چه كسي مي توانست بهتر از شاهرخ باشد؟...اما امروز صبح او بي هيچ دليل و مدرك واقعي با او برخوردي تند و برخورنده كرده و حالا احساس ميكرد اگر شاهرخ واقعا قصدش فقط يك دوستي ساده با او بوده و او تنها با اكتفا به حرفهاي هستي آن برخورد را با شاهرخ كرده آنهم بي هيچ توضيحي...حالا بايد از او عذرخواهي ميكرد...و مهمتر اينكه بايد به او ميگفت در اين لحظات چقدر احساس خوشي در وجودش موج ميزند...آرش...عزيزترين برادرش تصميم به ازدواج گرفته بود...گويا همين خبر براي ساعتي غم لانه كرده در وجودش را از او دور كرده بود...و حالا نياز داشت به كسي كه ميدانست بيش از همه به بهنام نزديك بوده این خبر را بگوید...شايد احساس فقدان بهنام و حالا حضور دوست صميمي او كه قصد يك دوستي و همراهي را با او دارد بتواند در همراهي او در شادي لحظاتش بيفزايد.
    آناهيتا بي اراده گوشي همراه خود را برداشت و شماره ي شاهرخ را گرفت!
    ************************
    **************
    شاهرخ كه با بي ميلي در حال خوردن شام بود وقتي صداي زنگ گوشي همراهش را شنيد با اكراه دستش را به سمت گوشي همراهش كه روي كابينت آشپزخانه بود برد...در ابتدا قصد داشت گوشي را خاموش كند چون با افكار و اعصاب به هم ريخته ايي كه تا آن لحظه گريبانش را گرفته بود ديگر حوصله ايي براي پاسخ دادن به تماسهاي تلفنش را نداشت اما به محض اينكه شماره ي آناهيتا را به روي گوشي خود ديد به سرعت از روي صندلي بلند شد و رو به پدر و مادرش خيلي سريع عذرخواهي كرده و به اتاق خود رفت و درب را بست...سپس به تماس پاسخ داد...شنيدن صداي آناهيتا برايش زيباترين موسيقي آرام بخشي بود كه از صبح تا آن لحظه تشنه ي شنيدنش بود.با هر كلمه اي كه از دهان آناهيتا خارج ميشد ذره ذره ي وجود شاهرخ گويا پس از يك طوفان سهمگين پر از غصه حالا به آرامش مي رسيد.صداي آناهيتا شرمساري همراه با هيجان را در خود به همراه داشت كه شاهرخ قبل از هر چيز دوست داشت علت هيجان شيرين او را متوجه شود!
    آناهيتا پس از سلام كمي مكث كرد و سپس گفت:بي موقع مزاحمت شدم؟
    شاهرخ از اينكه صداي آناهيتا را ديگر مانند صبح خشمگين نمي شنيد سراسر وجودش لبريز از شوق بود و در همان حال گفت:نه...اصلا"...اتفاقا"خيلي هم به موقع زنگ زدي...
    آناهيتا بي معطلي گفت:شاهرخ مي خواستم بابت رفتار صبحم عذرخواهي كنم.
    شاهرخ لبخندي روي لبهايش بود و در همان حال روي راحتي اتاقش تشست و گفت:نيازي به عذرخواهي نيست فقط كاش ميدونستم كدوم كارم باعث اونهمه عصبانيت تو شده بود تا ديگه تكرارش نكنم.
    آناهيتا در ضمني كه گوشي را كنار گوشش نگه داشته بود با دست ديگرش ريشه هاي روتختي اش را بين انگشتانش به بازي گرفته بود و پاسخ داد:تو كاري نكرده بودي...من از دست حرفهاي يكي ديگه عصباني بودم.
    شاهرخ خنديد و گفت:آهان...پس قضيه حكايت«گنه كرد در بلخ آهنگري به شوشتر ميزدند سر مسگري» بوده...آره؟
    آناهيتا خنده ي مليح و زيبايي را سرداد كه صداي آن نفس عاشق شاهرخ را در سينه حبس ميكرد و سپس پاسخ داد:آره...يه همچين چيزهايي بود...شاهرخ؟
    - جانم؟
    - من...
    - تو چي؟
    - من الان خيلي...
    و بعد بغض گلويش را گرفت و نگذاشت صحبتش را ادامه بدهد.
    شاهرخ كاملا"حس ميكرد كه آناهيتا سعي دارد بغضي را فرو ببرد...پس سكوت كرد تا او فرصت لازم را به دست آورد٬اما وقتي ديد سكوت كمي طولاني شده است گفت:تو الان چي؟...بگو...
    آناهيتا به عكس بهنام كه در اتاقش به روي ديوار بود نگاه ميكرد و براي لحظاتي با تمام وجود احساس كرد كه در حال گفتگوي تلفني با بهنام است و در حاليكه اشكهايش سرازير بود با صدايي آرام گفت:بهنام؟
    شاهرخ ميدانست آناهيتا بي اراده او را با نام بهنام خطاب كرده است٬پس بدون اينكه افكار او را بر هم زده باشد پاسخ داد:جانم...بگو آنيتا...دارم گوش ميكنم...حرفت رو بزن.
    - بهنام خواستم بهت بگم آرش داره ازدواج ميكنه...بالاخره آرش هم تصميم گرفت ازدواج كنه...هفته ي آينده...ميرن خواستگاري...بهنام خيلي خوشحالم...خيلي...ميدوني عروسي آرش يكي از بزرگترين آرزوهاي من بوده...ميخوام حسابي توي عروسيش برقصم...ميخوام حسابي خوش بگذرونم...
    شاهرخ از شنيدن اين خبر بي نهايت خوشحال شده بود ولي از طرفي شنيدن صداي بغض آلود آناهيتا كه او را چندين بار بهنام خطاب كرده سبب گشته بود نم اشك را به صورت خويش احساس كند...سكوت كرده بود و با هر بار كه چشمهايش را مي بست ياد بهنام اين صميمي ترين دوستش و سپس صورت زيباي آناهيتا كه اشك مي ريخت در نظرش مجسم ميگشت.
    آناهيتا كه در رويايي عجيب احساس ميكرد به راستي با بهنام در حال گفتگوي تلفني است با التماسي زيبا گفت:بهنام توي عروسي آرش بهم گير نميدي...باشه...ميخوام برقصم...از اول تا آخرش...ايندفعه خودتم بايد با من برقصي از اول تا آخرش...باشه؟
    شاهرخ سكوت كرده بود و تمام صورتش از اشك خيس بود.
    آناهيتا در انتظار پاسخي از آن سوي خط بود و گفت:بهنام؟!!
    شاهرخ به سختي بغض مردانه اش را فرو برد و گفت:آنيتا...ميخواي بيام دنبالت بريم بيرون يك كم با هم قدم بزنيم؟...فكر ميكنم بد نباشه يه ساعتي بيرون با هم قدم بزنيم...ميخواي بيام؟
    آناهيتا در ميان افكار شيرين و روياي خود با دنياي واقعي غوطه ميخورد...مكثي كوتاه نمود و سپس پاسخ داد:آره...شاهرخ...مياي دنبالم؟
    - آره...حاضر شو...همين الان ميام...تا20دقيقه ديگه جلوي درب خونتونم........
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق


  2. Top | #22

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,779
    میانگین پست در روز
    2.35
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    24,819
    تشکر شده 54,724 در 5,851 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    عشق حقیقی مخاطب ندارد...همچون چشمه ای است که همه می توانند از آب گوارای آن بنوشند.عشقی است که همه چیز و همه کس می تواند از برکت آن سر مست و غنی شود.
    ----------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت بیستم
    شاهرخ به سختي بغض مردانه اش را فرو برد و گفت:آنيتا...ميخواي بيام دنبالت بريم بيرون يك كم با هم قدم بزنيم؟...فكر ميكنم بد نباشه يه ساعتي بيرون با هم قدم بزنيم...ميخواي بيام؟
    آناهيتا در ميان افكار شيرين و روياي خود با دنياي واقعي غوطه ميخورد...مكثي كوتاه نمود و سپس پاسخ داد:آره...شاهرخ...مياي دنبالم؟
    - آره...حاضر شو...همين الان ميام...تا20دقيقه ديگه جلوي درب خونتونم.
    وقتي تماس قطع شد آناهيتا به آرامي از روي تخت بلند شد و شروع به عوض كردن لباس و پوشيدن مانتويش كرد...اما تمام اين كارها را گويي در خلصه ايي ناب به انجام مي رساند و هيچ يك از روي اراده نبود...حس خاصي داشت كه خود متوجه ی آن نبود!
    چند ضربه ي ملايم به درب اتاقش خورد و بعد به آهستگي باز شد...ماندانا به داخل آمد.نگاهي از سر تعجب به آناهيتا كه در آن وقت شب او را در حال پوشيدن مانتو ميديد انداخت و گفت:آنيتا!!!...كجا ميخواي بري؟!!!
    آناهيتا برگشت و نگاهي به او كرد و گفت:شاهرخ داره مياد دنبالم...ميخوام باهاش برم بيرون...دلم ميخواد قدم بزنم.
    ماندانا كه از تعريفهاي مامان بزرگ و كوروش از وقايع صبح مطلع گشته بود با تعجب بيشتري به آناهيتا نگاه كرد و گفت:با شاهرخ؟!!!!...تو چه رويي داري دختر؟!!...صبح اون افتضاح رو به بار آوردي حالا با پسره ميخواي بري بيرون؟!!!
    آناهيتا روسري اش را روي سر مرتب كرد و گفت:رفتار صبح من به خودم مربوطه...ميدونم خيلي تند رفتم ولي مقصر اصلي هستي بود كه يك مشت چرنديات تحويلم داده بود...حالا هم فكر ميكنم بهتره از شاهرخ عذرخواهي كنم...چون واقعا حس ميكنم چرنديات هستي واقعيت نداره و من هم زيادي حساسيت به خرج دادم...الانم كه با شاهرخ برم بيرون به خاطر رفتار صبحم عذرخواهي ميكنم... ماندانا به رفتار آناهيتا خيره شده بود٬از اينكه ميديد خواهر هميشه لجبازش كه تحت هيچ شرايطي از كسي عذرخواهي نميكرد حالا اينگونه نرم شده برايش قابل باور نبود...به رفتار آناهيتا نگاه ميكرد كه گويا اصلا خودش نبود و با آرامشي خاص كه هيچگاه در وي نديده بود همچنان متوجه ي حركاتش بود...به آرامي سوي آناهيتا رفت و گفت:آني...تو حالت خوبه؟!
    آناهيتا براي لحظاتي به چشمان خواهرش كه هزار سوال در آن نهفته بود خيره گشت و لبخند كمرنگي به لب آورد و گفت:آره...مدتها بود حالم اينقدر خوب نبوده...حس ميكنم عروسي آرش بهترين اتفاق زندگيمه و حالا ميخوام از شوق فرياد بكشم...ولي بهنام نيست...اما شاهرخ كه هست...اون صميمي ترين دوست بهنام بوده مگه نه؟...همون شاهرخي كه يك لحظه از بهنام جدا نبوده...هميشه با هم بودن...شاهرخ گفته ميتونم توي تنهاييم روش حساب كنم و حرفهايي كه هميشه دلم ميخواد به بهنام بگم رو به اون بگم...ماندانا نميدونم حالم رو ميفهمي يا نه...ولي امشب بيشتر از هر شب ديگه دلم براي بهنام تنگ شده...دلم ميخواد وجودش رو كنارم احساس كنم...دلم ميخواد دستش رو بگيرم و بهش بگم كه آرش داره عروسي ميكنه...ميخوام بدونه كه ازدواج آرش بزرگترين آرزوي زندگي من بوده و...
    ماندانا دستهاي آناهيتا را كه به شدت يخ كرده بود در دست گرفت و گفت:آني چقدر دستات يخ شده!!!...به نظر مياد حالت خوش نيست...نميخواد بري بيرون...خونه باشي بهتره...ببين دستهات چقدر يخ كرده!!!
    آناهيتا دستانش را از دست ماندانا بيرون كشيد و گفت:نه...حالم خوبه...
    صداي زنگ درب بلند شد...مشخص بود كه كسي جز شاهرخ نميتواند باشد و به دنبال آن صداي كوروش كه پاسخگوي زنگ درب بود نيز به گوش ميرسيد.
    آناهيتا صداي زنگ را شنيده بود و بسته ي سيگارش را به همراه فندك از روي تخت برداشت و در كيفش گذاشت و در همان حال گفت:اومد...بايد برم...بايد بهش بگم...بايد اونم خبردار بشه كه آرش ميخواد ازدواج كنه...ميخوام خودم بهش بگم...
    ماندانا كاملا" متوجه ي حالت غيرعادي آناهيتا در آن لحظات شده بود و احساس نگراني ميكرد لذا بار ديگر گفت:آنيتا...لازم نيست بري بيرون قدم بزني...توي حياط با شاهرخ صحبت كن و ازش عذرخواهيت رو بكن...
    آناهيتا بار ديگر لبخدي به لب نشاند و نگاهش را به ماندانا دوخت و گفت:چرا نگرانم شدي؟...من حالم خوبه...باور كن...تا حالا نديده بودم كه نگرانم باشي!...چي شده؟
    ماندانا به سمت او رفت و گفت:آنيتا از خر شيطون بيا پايين دختر...حرف گوش كن نرو بيرون...
    آناهيتا لبخند عميق تري به لب آورد و گفت:دلم براش تنگ شده...فقط همين...تو نگران چي هستي؟
    درب اتاق باز شد و كوروش كه صورتش از تعجب در حال انفجار بود رو كرد به آناهيتا و گفت:تو با شاهرخ تلفني حرف زدي و خواستي بياد دنبالت با هم برين بيرون؟!!!!!
    آناهيتا به سمت درب اتاق رفت و از مقابل كوروش كه با تعجب به او نگاه ميكرد گذشت و گفت:آره...من بهش تلفن كردم و خواستم بياد دبنالم و با هم بريم بيرون...تو مشكلي داري با اين موضوع؟
    كوروش كه به پايين رفتن آناهيتا از پله ها نگاه ميكرد گفت:تو ديوونه اي...رفتار صبحت رو يادت رفته؟!!...اونهمه جيغ و داد و هوار كه زدي و هي به پسره ي بدبخت ميگفتي برو...برو...حالا بهش گفتي بياد دنبالت؟!!!!
    ماندانا به سمت كوروش رفت و با صدايي آهسته گفت:كوروش فكر ميكنم حال آني اصلا خوب نيست!!!...دستاش شده مثل گوله يخ...اصلا" توي حال خودش نيست...ببين ميتوني جلوش رو بگيري بيرون نره...
    كوروش نگاه متعجبش را به ماندانا دوخت و گفت:اين ديوونه كي حالش خوب بوده كه حالا بد شده باشه...من فقط موندم توي روي زيادي كه اين دختر داره...
    ماندانا عصبي اما همچنان با صدايي آرام گفت:خفه شو كوروش...جدي ميگم...آنيتا توی حال خودش نيست!
    كوروش كه متوجه ي حرفهاي ماندانا نميشد با عصبانيت و بي اعتنايي گفت:برو بابا دلت خوشه...
    و سپس ادامه داد:اون شاهرخ احمق رو بگو كه باز اومده دنبال اين...من جاي شاهرخ بودم صد سال هم دنبال اين ديوونه نمي اومدم.
    و بعد در زير نگاه عصبي ماندانا به اتاق خويش رفته و درب را هم بست.ماندانا نيز به طبقه ي پايين برگشت و در حاليكه به حركات آناهيتا فكر ميكرد به آشپزخانه رفت.
    آناهيتا وقتي از درب حياط خارج شد آرش و شاهرخ در كنار ماشين شاهرخ ايستاده و در حال صحبت بودند.
    شاهرخ در همان چند دقيقه قبل از آمدن آناهيتا به آرش گفته بود كه آناهيتا در مكالمه تلفني اش به او چه گفته و چه حالي داشته و از آرش ميخواست كه متوجه ي بحران روحي آناهيتا باشد و با اينكه خبر ازدواج آرش خبري بسيار خوشحال كننده بود اما شاهرخ با درايت دريافته بود كه ازدواج آرش براي آناهيتا در عين لذت بخش بودن مي تواند به منزله ي از دست دادن معنوي عزيز ديگری باشد...شاهرخ ميخواست با بردن آناهيتا براي ساعتي به بيرون از منزل فرصت اين را براي او مهيا كند تا اندكي از فشار روحي كه در آن لحظات به آناهيتا وارد آمده بكاهد.
    زمانيكه آناهيتا از درب حياط خارج شد شاهرخ ديگر حرفش را ادامه نداد.
    آرش با ديدن آناهيتا كه لبخندي به لب داشت و به او نگاه ميكرد به سوي وي رفت و وقتي براي خداحافظي لحظه اي دست آناهيتا را گرفت تا او را به سمت ماشين شاهرخ همراهي كند متوجه ي سردي و يخ بودن بيش از حد دست او شد و چون در آن فصل و هوا دليلي جز پايين بودن فشار آناهيتا بر سردي دستش نمي توانست باشد نگاهي به او كرد و گفت:آنيتا اگه احساس كردي حالت داره بد ميشه سريع با خونه تماس بگير با به شاهرخ بگو...باشه؟
    آناهيتا لبخند به لب با حركت سر حرف او را تاييد كرد و بعد از سلام كوتاهي كه به شاهرخ كرد سوار ماشين او شد.
    شاهرخ پشت فرمان اتومبيلش نشست و بدون اينكه سوالي بكند و يا حرف خاصي ميان آن دو مطرح شود ماشين را به سمت پارك نياوران به حركت درآورد.
    آن شب و در آن ساعت جمعيت زيادي در پارك حضور نداشت و آن تعدادي هم كه تا آن موقع مانده بودند كم كم براي ترك پارك و رفتن به منازل خود عازم ميگشتند.
    شاهرخ و آناهيتا در سكوت كنار هم به آهستگي قدم به پارك گذاشته و مسيري را جهت پياده روي انتخاب كردند تا اينكه بالاخره بعد طي مسافتي آناهيتا به قصد نشستن٬نيمكتي را انتخاب كرد و هر دو روي آن نشستند.
    تمام طول مسير كه راه رفته بودند آناهيتا از استشمام بوي ادكلن شاهرخ بيشتر با ياد بهنام دلخوش كرده بود!...
    آن شب شاهرخ هنگام خروج از منزل به علت عجله اي كه داشت بي توجه به موضوع ادكلني را به خود زده بود كه هميشه با بهنام از يك مارك مي خريدند و آن شب بي اراده بعد از مدتها و تنها از روی عجله ايي كه داشت دوباره از آن استفاده كرده بود و خودش اصلا" متوجه ي اين موضوع نبود!
    وقتي روي نيمكت نشستند آناهيتا كه از تاريكي و خلوتي محيطي كه نشسته بودند استفاده كرد و سيگارش را از كيفش بيرون آورد...در خيال خود تصور ميكرد كه بهنام در كنارش است و هم اكنون از دست وي عصبي شده و جلوي سيگار كشيدن او را خواهد گرفت...در همين افكار بود كه فندك از دستش به زمين افتاد.
    شاهرخ فندك را از روي زمين برداشت و و وقتي دوباره روي نيمكت نشست با آتش فندكي كه به راه انداخت و آن را براي آناهيتا نگه داشت آناهيتا سیگارش را روشن کرد...
    آناهيتا لبخندي زد و سپس صورت خود را به سمت مخالف شاهرخ برگرداند تا دود حاصل از سيگارش را از دهان خارج كند و بعد در حاليكه به دور دست خيره شده بود با صدايي غمگين و آرام گفت:خيلي دلم براش تنگ شده...ولي هر چي ميگذره بيشتر ميفهمم كه هيچكس مثل اون ديگه پيدا نميكنم...حتي تو كه صميمي ترين دوستش بودي خيلي با اون تفاوت داري...خيلي..خيلي.
    شاهرخ به نيمكت تكيه داد و دو دستش را باز كرده و به روي لبه ي پشت نيمكت قرار داد و نگاهي به آسمان پر ستاره ي آن شب انداخت و گفت:آدمها با هم خيلي فرق دارن...شايد در برخي جزئيات شبيه هم باشن ولي در مجموع تفاوتها زياده...
    آناهيتا مكث كوتاهي كرد و سپس پك عميق و محكمي به سيگارش زده و با صدايي آرام و محزون گفت:آره...درسته...تشابه ها فقط در جزئيات هست و تفاوتها در كل...مثل همين الان كه تنها تشابه تو با بهنام فقط بوي ادكلني هست كه به خودت زدي...و ديگه هيچ شباهتي بين تو و بهنام وجود نداره...هيچي!
    شاهرخ به همان حالي كه نشسته بود به نيمرخ آناهيتا كه جمع شدن دريايي از اشك در چشمانش زيبايي چهره ي او را صد چندان كرده بود نگاه كرد و گفت:درسته...من و بهنام خيلي با هم صميمي بوديم ولي درعين حال تفاوتهاي زيادي داشتيم...اما در برخي مواقع هم خيلي هم سليقه بوديم و انتخابهامون يكي ميشد...
    آناهيتا با انگشت از گوشه ي چشمانش اشكهايش را قبل از ريختن جمع كرد و لبخندي زد و گفت:آره...مثل همين انتخاب ادكلن حتما...تو الان دقيقا"ادكلني رو زدي كه بهنام هميشه ميزد...معلومه توي خريد ادكلن سليقه هاتون يكي بوده...
    شاهرخ كه گويا هيچگاه از نگاه كردن به صورت زيباي آناهيتا سير نميشد در ادامه ي همان نگاه و حرفهايش ناخودآگاه چنين گفت:فقط ادكلن نبود...در انتخاب يك چيز ديگه هم دقيقا"هم سليقه ايم.
    آناهيتا به او نگاه كرد و بدون اينكه منظور قلبي شاهرخ را درك كرده باشد و با تصور اينكه شاهرخ قصد تعریف خاطره ايي از بهنام را براي وي دارد لبخندي زد و گفت:ديگه توي چه چيزي با هم سليقه ي مشترك داشتين؟...تعریف کن برام...
    شاهرخ به چشمان اناهیتا خیره شد و ...................
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق


  3. Top | #23

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,779
    میانگین پست در روز
    2.35
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    24,819
    تشکر شده 54,724 در 5,851 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    هنگامی که زندگی از عشق سرشار می شود٬پر از سعادت می شود.گداهای زندگی تنها آن کسانی هستند که در دلشان عشقی وجود ندارد٬و چطور می توان بخت و اقبال آن کسانی را توصیف کرد که در دلشان چیزی نیست٬مگر عشق.
    ----------------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت بیست و یکم
    آناهيتا به او نگاه كرد و بدون اينكه منظور قلبي شاهرخ را درك كرده باشد و با تصور اينكه شاهرخ قصد تعریف خاطره ايي از بهنام را براي وي دارد لبخندي زد و گفت:ديگه توي چه چيزي با هم سليقه ي مشترك داشتين؟
    شاهرخ به صورت آناهيتا خيره شده بود و در آن دقايق تنها به اين فكر ميكرد كه اي كاش به راستي مي توانست پرده از حقيقت احساس دروني خويش براي معبود خود بردارد اما...
    آناهيتا هنوز منتظر پاسخ شاهرخ بود و با نگاه پرسشگر خويش از وي ادامه ي سخنانش را طلب ميكرد و در همان حال سر خود را كمي كج كرد و با لبخندي كه به لب داشت گفت:با تو هستما...كجايي شاهرخ؟...پس چرا ساكت شدي؟...ميگم ديگه توي چه چيزي با هم سليقه ي مشترك داشتين؟
    شاهرخ بيش از اين توان نداشت كه به صورت آناهيتا خيره باشد بنابراين نگاهش را از او گرفت و به سمت ديگري نگاه كرد و پاسخي جز سكوت نمي توانست براي او داشته باشد...او هنوز نمي توانست آنچه را كه در قلب خويش با آن دست و پنجه نرم ميكرد را به راحتي با صاحب آن در ميان بگذارد.
    آناهيتا نيز ساكت شد و به پشتي نيمكت تكيه داد و با صدايي محزون كه گويا بار ديگر در تند باد غمي جانفرسا اسير گشته باشد گفت:ميدونم...تو هم نمي توني از خاطراتي كه با بهنام داري صحبت كني...درست مثل من.
    شاهرخ از روي نيمكت بلند شد و گفت:برم يه چيزي بگيرم بيارم با هم بخوريم...الان بر ميگردم.
    آناهيتا دور شدن شاهرخ كه به سمت دكه ايي ميرفت را نگاه ميكرد...چقدر دلش مي خواست تمام اتفاقات ناگوار گذشته خواب و خيالي بيش نبود...اما افسوس كه همه چيز با تمام تلخي به قوت خويش باقي بود.
    دقايقي بعد شاهرخ در حاليكه دو ظرف فالوده گرفته بود برگشت و روي نيمكت نشست.ظرفي را به دست آناهيتا داد و ظرف ديگر را خودش در دست گرفت و مشغول خوردن شدند.
    سكوت پارك در آن ساعات و صداي فواره هاي آبي كه بر سطح آب استخر مي خوردند صفاي خاصي به محيط بخشيده بود.
    آناهيتا به سطح آب كه در اثر برخورد آب فشانها مواج گشته و تصويري از يك شب باراني را به ذهن خاطرنشان ميكرد خيره بود و در همان حال كه فالوده اش را نيز با قاشق به بازي گرفته بود گفت:توي هفته ي آينده من از خونه ميرم.
    شاهرخ نگاه متعجبش را به او دوخت و گفت:از خونه ميري؟!!!...كجا ميري؟!!!
    - به آرش گفتم كه ميخوام يه مدتي جدا زندگي كنم...اونم قول داد توي هفته ي آينده يه جايي رو برام بگيره...
    - جدا زندگي كني؟!!..يعني چي؟!!...يعني ميخواي تنها توي يه خونه ي ديگه...
    - آره...ميدوني شاهرخ...از نگاهها خسته شدم...از شنيدن حرفهاي تكراري خسته شدم...از دادن جوابهاي تكراري خودم به سوالات ديگران خسته شدم...از اينكه هر كي از راه ميرسه بهم ميگه لباس مشكي رو بايد در بيارم و من بايد جوابش رو بدم خسته شدم...از اينكه سرم توي كار خودمه ولي همه ابراز نگراني برام ميكنن خسته شدم...ميخوام يه مدتي تنها باشم...جلوي چشمشون نباشم...خودمم نبينمشون...شايد آرامش بگيرم...اونها از دست كارهام خسته شدن ولي من بيشتر...اونها اگه از دست كارهاي من خسته شدن من از دست اين دنيا و بلاهايي كه سرم آورده خسته شدم...ميخوام تنها باشم بلكه آرامش بگيرم...
    - يعني فكر ميكني با رفتن و تنها زندگي كردن آرامش از دست رفته ات رو دوباره به دست مياري؟!!!...تنهايي داغونت ميكنه دختر...چرا بدترين راه حل رو براي فرار از غم و خستگيت داري انتخاب ميكني؟...
    - نه شاهرخ...بدترين راه نيست...من از غمم فرار نميكنم...اينجوري بهتر ميتونم به خودم فكر كنم...
    شاهرخ نگران از تصميمي كه آناهيتا گرفته٬بود و ظرف فالوده اش را در سطل كنار نيمكت انداخت و گفت:آنيتا...تو نميخواي توي تنهايي به خودت فكركني...نميخواي توي تنهايي آرامش بگيري...بگو ميخواي خودت رو توي تنهايي غرق كني...بگو ميخواي خودت رو نابود كني...بگو ميخواي تنها باشي تا خودت رو بيشتر از الان توي خاطراتت غرق كني...آنيتا بگو ميخواي براي خودت و غمهات يه زندون درست كني و خودت رو بعد از اين به زنجير بكشي...هر چي من دلم ميخواد تو از اين زندون دور بشي و به زندگي طبيعي با اميد بيشتري نگاه كني ميبينم كه خودت خلاف اين رو ميخواي...ولي آخه چرا؟...آنيتا چرا به كساني كه نگرانتن فكر نميكني؟...چرا ميخواي به خودت ظلم كني؟...چرا به جاي اينكه...
    آناهيتا ظرف فالوده اش را روي نيمكت گذاشت و از جايش بلند شد و گفت:شاهرخ...از شنيدن حرفهاي تكراي خسته ام...تو ديگه خسته ترم نكن...آرش هم داره ازدواج ميكنه...حالا كه خوب فكر ميكنم ميبينم با ازدواج آرش ديگه كسي برام باقي نميمونه...بهنام كه نيست آرشم داره ميره سر زندگي خودش...ميدونم تا الانم اگه اينقدر دير اقدام به ازدواج كرده دليل اصليش من و ماندانا و كوروش و از همه بيشتر من بودم...شاهرخ تنهايي خيلي سخته...خيلي وحشتناكه...تو فكر ميكني من عاشق تنها شدنم؟...تو فكر ميكني بعد از بهنام تنها دلخوشيم كي بوده؟...آره آرش...ولي حالا ديگه بايد باور كنم جز دردسر و مشكل چيزي براش نيستم...وقتي بهنام عاشقم بود مثل احمقها هميشه باعث آزارش شدم...ميدونستم چي دوست داره و از چه كاري متنفره...ولي هميشه مخالفش رفتار ميكردم...چرا...خودمم نمي فهميدم...عشق بين خودم و بهنام رو با بچه بازيهام و حماقتهام به لجن كشيدم...اونقدر پيش رفتم و رفتم و اونقدربا اعصابش بازي كردم كه به اون روز انداختمش...حالا وقتي فكر ميكنم ميبينم كاري مشابه اون رو دارم با آرش...با كسي كه همه ي زندگيشو و جوونيش رو براي من گذاشته دارم انجام ميدم...نا خواسته آرش رو عصبي ميكنم...به حرفاش گوش نميكنم...بر خلاف خواسته اش عمل ميكنم...اما به خدا دست خودم نيست...ميدونم...ميدونم نگرانمه...ولي منم احتياج دارم به اينكه مدتي من رو به حال خودم رها كنه...اما نمي تونه...دائم نگرانمه...پس بگذار جلوي چشمش نباشم تا يه كم به خودش فكر كنه...منم به خودم فكر كنم...من خيلي خودخواهم اگه بخوام بازم با رفتارم و كارهام فكرش رو به خودم مشغول كنم...آرش گناه داره...حالا كه تصميم گرفته ازدواج كنه بايد كمتر جلوي چشمش باشم...آرش بايد به زندگيش برسه...ديگه واقعا نميخوام با مشكلم سد راهي براي اون باشم...
    تمام مدتي كه آناهيتا صحبت ميكرد شاهرخ نيز مقابل او ايستاده بود و به اشكهاي پياپي او كه همچون باران از چشمانش سرازير گشته و صورتش را خيس ميكرد چشم دوخته بود.
    حدس شاهرخ كاملا" درست بود...فشار روحي آناهيتا علاوه بر غم گذشته حالا با شنيدن ازدواج آرش مضاعف گشته بود...احساس تهي بودن و تنهايي از ذره ذره ي وجود آناهيتا فرياد ميكشيد...
    شاهرخ به آناهيتا نزديكتر شد و سر او را در آغوش گرفت و با صدايي آرام گفت:خدايا من با اين دختر چيكار كنم كه اينجوري اشك نريزه؟...
    آناهيتا بار ديگر به هق هق افتاده بود و در همان حال درد معده اش به نهايت خود رسيد و از درد به خود پيچيد و طعم خون را در دهان خويش به وضوح احساس كرد!
    با فشار دستش شاهرخ را به عقب فرستاد و خود به سمت سطل آشغال كنار نيمكت رفت و مقدار كمي خون كه در دهانش جمع شده بود را در سطل ريخت و سپس با ضعفي كه در خود احساس ميكرد و ديگر تاب ايستادن را در خويش نميديد روي نيمكت نشست.
    شاهرخ كه متوجه ي وضعيت او شده بود بي معطلي دستش را زير بازوي آناهيتا گذاشت و او را از روي نيمكت بلند كرد.
    آناهيتا با صدايي آكنده از درد و ضعف گفت:شاهرخ ولم كن...حالم خوب نيست نمي تونم راه برم...بگذارهمين جا بشينم...
    شاهرخ در حاليكه كمك ميكرد آناهيتا حركت كند و او را به سمت ماشين خود ميبرد گفت:نه...نميشه...راه بيا...من كمكت ميكنم...بايد سوار ماشين بشي...
    آناهيتا با سختي مسير نيمكت تا ماشين را طي كرد و وقتي در ماشين نشست شاهرخ صندلي را به حالت خوابيده در آورد و كمك كرد تا او در حالتي بهتر قرار بگيرد...سپس با سرعت به سمت بيمارستان حركت كرد.
    شاهرخ در طول مسير ديگر حرفي نزد و آناهيتا نيز در اثر ضعفي كه به او عارض گشته بود قدرت صحبت نداشت.شاهرخ چند باري دست او را گرفت و هر دفعه متوجه ي سردي بيش از حد دستان او كه نشانه ي پايين بودن فشار خون وي بود ميگشت.
    ساعتي بعد شاهرخ كارهاي لازم را انجام داده و آناهيتا را در بيمارستان بستري كرده بود.سرم و داروهاي مورد نياز به او تزريق شد و بعد از تزريق يك داروي آرام بخش نيز به وي بود كه نگاهي به ساعت خويش انداخت...تقريبا"نزديك به دو نيمه شب بود و تازه به ياد آرش و كوروش افتاد كه مطمئنا"تا آن ساعت نگران گشته و منتظر آناهيتا بودند...بنابراين براي دقايقي از ساختمان خارج و به سمت پاركينگ بيمارستان رفته و گوشي خود را از داخل ماشين برداشت و متوجه شد آرش تا اين ساعت بارها و بارها با گوشي او تماس گرفته است!...سريع شماره ي آرش را گرفت و بلافاصله آرش با حالتي حاكي از نگراني پاسخ داد:هيچ معلوم هست شما دو تا كجا هستين؟
    - آرش...معذرت ميخوام...گوشيم توي ماشين جا مونده بود...ميتوني بياي بيمارستان؟
    - چرا؟!!...حالش بد شده؟
    - آره...البته الان ديگه جاي نگراني نيست...مشكل معده اش بود دوباره...
    - الان ميام...همون بيمارستاني كه خودتم توش كار ميكني برديش؟
    - آره...
    - اومدم.
    كمتر از نيم ساعت زمان نگذشته بود كه آرش خود را به بيمارستان رساند.
    آناهيتا به خواب عميقي فرو رفته بود.
    شاهرخ از آرش خواست كه با هم به اتاق كار شاهرخ بروند.
    آرش روي يكي از صندليهاي اتاق نشست و شاهرخ همه چيز را براي او گفت...تمام حرفهايي كه قبلا" به كوروش گفته بود عينا"براي آرش هم آنها را تكرار كرد.
    آرش سكوت كرده بود و بعد از اينكه شاهرخ حرفهايش را به اتمام رسانيد لحظاتي به فكر فرو رفت و بعد گفت:فعلا" آنيتا به تنها چيزي كه فكر نميكنه حضور فرد ديگه توي زندگيشه...بعد از ظهر از من خواست يه خونه براش بگيرم...ميخواد مدتي تنها زندگي كنه...
    شاهرخ با سر حرف آرش را تاييد كرد و گفت:آره...در جريانش هستم...امشب به منم گفت...آرش خودت چي فكر ميكني؟...فكر ميكني اگه تنها زندگي كنه براش بهتره؟
    آرش با كلافگي دستانش را لاي موهاي خود فرو برد و گفت:نميدونم...ديگه واقعا" نميدونم...اما بهش قول دادم...ميخوام بگذارم به مدت هم اينطوري سر كنه ببينم تصميم بعديش چيه؟
    شاهرخ در حاليكه از اين تصميم نگران بود گفت:و اگه تصميم بعديش به مراتب بدتر از اين باشه چي؟...آرش...ميدوني توي تنهايي ممكنه هر فكر بيخودي به ذهن آنيتا برسه...متوجه منظورم ميشي؟................
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق


  4. Top | #24

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,779
    میانگین پست در روز
    2.35
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    24,819
    تشکر شده 54,724 در 5,851 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اگر انسان به عشق((نه))بگوید در غم و بیچارگی باقی خواهد ماند و همیشه این نفس است که تمایل دارد((نه))بگوید.در صورتی که انسان به عشق((بله))بگوید٬زندگی او تبدیل به شادی و جشن می شود...و این تسلیم شدن خالص است.در این تسلیم عشق شروع به جاری شدن می کند.
    -------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت بیست و دوم
    شاهرخ در حاليكه از اين تصميم نگران بود گفت:و اگه تصميم بعديش به مراتب بدتر از اين باشه چي؟...آرش...ميدوني توي تنهايي ممكنه هر فكر بيخودي به ذهن آنيتا برسه...متوجه منظورم ميشي؟
    آرش نگاه عميقي به چهره ي نگران شاهرخ كرد و سپس با قاطعيت جواب داد:اگه هر حماقتي ميخواست توي اين مدت انجام بده داده بود...آناهيتا هيچ وقت فكر احمقانه به سرش نميزنه...
    شاهرخ ترجيح داد اين بحث را ادامه ندهد و اين در حالي بود كه عميقا" و با تمام وجودش نگران بود.
    آن شب وقتي آناهيتا همراه آرش به منزل بر ميگشت با تمام ضعف و سستي كه هنوز در وي باقي مانده بود از شاهرخ به خاطر زحمتي كه كشيده بود تشكر كرد و سپس سوار ماشين شد و به همراه آرش از بيمارستان خارج شدند.
    شاهرخ كه همچنان نگران جدا شدن آناهيتا از خانواده اش بود به خانه بازگشت و در زير رگبار نگاههاي پرسشگر مادرش بي آنكه توضيحي به او بدهد به اتاق خويش رفت و تا سپيده ي صبح نتوانست لحظه اي چشم بر هم بگذارد!
    صبح وقتي با صداي مهربان مادرش چشم باز كرد هنوز آثار بيداري شب گذشته در چشمان و صورت جذابش كاملا"قابل ملاحظه بوده و اين از نگاه هوشمندانه ي مادرش مخفي نماند.
    شاهرخ با جسم و روحي خسته از روي تخت بلند شد و حوله اش را برداشت و به قصد حمام رفتن به سمت درب اتاقش رفت كه مادرش گفت:شاهرخ؟
    شاهرخ برگشت و در حاليكه سعي داشت با فشار به پيشاني و چشمان خود خستگي و بيخوابي را از صورت بگيرد به مادرش نگاه كرد تا او حرفش را ادامه دهد.
    - ديشب خيلي دير اومدي خونه...پر واضحه كه تا صبح هم نخوابيدي!...موضوع چيه؟
    شاهرخ براي لحظاتي به صورت مادرش خيره شد و سپس بدون اينكه پاسخي به او بدهد از اتاق خارج و به حمام رفت.او نميدانست چطور درد عشق و نگراني كه به وجودش چنگ انداخته بود را براي مادرش بازگو نمايد...از طرفي شديدا" نگران آناهيتا و وضع روحي او بود و از سويي ديگر هر روز غوغاي عشق در دلش التهاب بيشتري مي يافت و خود را ناتوان تر از پيش احساس مينمود!
    *********************
    ***************
    از فرداي آن شب آرش در كمتر از سه روز توانست توسط دوستان و آشنايان خود در يكي از شهركهاي اطراف تهران يك واحد آپارتمان كوچك خريده و وسايل آناهيتا به همراه برخي لوازم مورد نياز را به آن منزل انتقال دهد.
    اين عمل به ظاهر شعف خاصي در وجود آناهيتا ايجاد كرده بود و آرش نيز از اينكه مي ديد با اين كار در همين ابتداي انجامش روحيه ي آناهيتا تا حدود بسياري تغيير كرده از كار خويش راضي بود.
    در طول روز بارها و بارها آرش و كوروش تلفني با آناهيتا تماس مي گرفتند و هر آنچه كه لازم داشت را به هر صورت ممكن براي او تهيه و خود آنرا برايش مي بردند و يا توسط پيكهاي موتوري آنها را مي فرستادند.
    آرش هر شب نيز بعد از اتمام كار روزانه اش ساعتي به منزل جديد آناهيتا ميرفت و در كنار او بود.
    آخر همان هفته مراسم خواستگاري از مريم براي آرش نيز به خير و خوشي انجام گرفت و از آنجايي كه مريم و آرش سالها بود كه همديگر را مي شناختند تصميم گرفتند به حرمت مهين خانم(مادربهنام)بي هيچ تشريفاتي عقد كرده و زندگي خود را آغاز نمايند...و هر چه در اين ميان مهين خانم و حاج مرتضي اصرار بر اين قضيه ميكردند كه آرش براي برپايي يك جشن عروسي مفصل اقدام نمايد اما نه آرش و نه مريم و نه حتي خانواده ي مريم اين مسئله را قبول نكردند و آرش و مريم در مراسمي بسيار خصوصي و بدون هرگونه تشريفات زندگي مشترك خويش را آغاز نمودند و اين در حالي بود كه در مراسم عقد اين دو كه در محضر به انجام مي رسيد آناهيتا با تمام وجودش عشق و غصه را همزمان با هم به يك اندازه احساس ميكرد.
    آرش بعد از ازدواج دائم سعي داشت ابراز محبتش را به آناهيتا و ماندانا و حتي كوروش بيش از پيش عيان دارد اما به هر حال همگان ميدانستند اين همه تلاش و فعاليت آرش بيش از اندازه نيروي او را به تحليل مي برد...آرش هنوز سعي داشت دائم جوياي حال آناهيتا باشد و از حال ماندانا و كار كوروش نيز غافل نمي ماند.
    مريم نيز دختر بسيار مهربان و دلنشيني بود به طوريكه در اين امر نه تنها هيچگاه گله و شكايتي به آرش نميكرد كه حتي خود نيز مشوق وي در اين امر نيز بود.
    يك ماه پس از عروسي آرش٬ماندانا و همسرش نيز براي زندگي به دبي مهاجرت كردند.
    آناهيتا وابستگي خاصی به خواهرش نداشت اما وقتي در فرودگاه براي خداحافظي ماندانا را در آغوش گرفت هر دو به تلخي گريستند.
    شاهرخ از هيچيك اين اتفاقات بي خبر نبود و از آنجايي كه مسائل احساسي خود را براي آرش نيز روشن كرده بود همواره سعي داشت در لحظات تلخ همانگونه كه تا آن لحظه براي آناهيتا وانمود كرده بود٬تنها مانند يك دوست در كنار او حضور داشت.
    *******************
    ***********
    آخر هفته به دليل اينكه فردایش يك روز تعطيل بود امير و الهام به همراه شهرام و رزيتا و شاهرخ و چند تن ديگر از دوستان تصميم گرفتند همگي به منزل آناهيتا رفته و شب را به قصد شام در آنجا سپري كنند.
    در طول مسير نيز هر كسي خريد لازم را انجام داد...يكي كالباس و خيار شور خريد ديگري نوشابه و آن يكي نان باگت...هر كس هر آنچه كه به فكرش مي رسيد مي خريد تا وقتي به منزل آناهيتا رسيدند همگي به همراه هم شام دوستانه اي را ترتيب دهند.
    آناهيتا كه صبح آن روز براي ساعاتي سر مزار بهنام رفته بود دلتنگي عجيبي در خويش احساس ميكرد اما به محض گشودن درب و ديدن دوستانش در پشت درب باعث گشت بعد از مدتها حضور دوستان را با تمام وجود همراه با شوقي بسيار پذيرا گردد.
    پس از ورود به منزل هر كسي مشغول كاري شد و از همه بيشتر الهام و آناهيتا خود را درگير تداركات لازم كرده بودند و در اين ميان امير و گاه شاهرخ نيز كمكي به آنها ميكردند و بقيه ي دوستان نيز طبق عادت گذشته با نواختن گيتار و گفتن خاطرات٬لحظات شادي را براي همه مهيا كرده بودند.
    شام در فضايي بسيار دوستانه و صميمي صرف شد و بعد از شام نيز چون شاهرخ تمام ظرفها را از ظروف يكبار مصرف تهيه كرده بود بنابراين كسي براي شستن ظرف مشغول نگشت و همه در كنار هم نشسته بودند و بازار خنده و شوخي آغاز گشته بود.
    همه در اوج خنده و شوخي بودند...الهام و آناهيتا كنار هم نشسته بودند...شاهرخ و شهرام و رزيتا هم روي يك راحتي در سمت ديگر بودند...امير و مجيد نير با گفتن حرفها و خاطرات خود بقيه را به خنده وا ميداشتند...و خلاصه هر كس در گوشه ايي به شوخي و خنده با جمع مشغول بود.
    آناهيتا از جايش بلند شد و به قصد آوردن چند فنجان چاي به آشپزخانه رفت...در اين هنگام رزيتا رو كرد به شاهرخ و با صدايي كه تقريبا" براي همگان قابل شنيدن بود يكباره گفت:راستي شاهرخ...شاهرخ...چند وقت پيش خواب بهنام خدا بيامرز رو ديدم...يه پيغام برات داشت...
    سكوت تمام خانه را فرا گرفت!
    در اين لحظه گويا براي لحظاتي همه ي آنهايي كه در دقيقه اي پيش غرق خنده و شادي بودند حالا با شنيدن اين حرف خنده بر لبهايشان خشك شد و همگي نگران از اينكه مبادا آناهيتا صحبت رزيتا را شنيده باشد پس از گذشت لحظاتي با نگراني به آشپزخانه نگاه كردند.
    شاهرخ با صدايي آهسته رو به رزيتا كرده و گفت:نميخوام بدونم چي خواب ديدي يا چه پيغامي برام داري كه بگي...
    صداي آهسته ي امير از سوي ديگر هال به گوش رسيد كه رو به شهرام كرده و گفت:خاك بر سرت نميشد قبلا" گوشي رو دست رزيتا ميدادي تا دهنش رو امشب باز نكنه؟
    شهرام با عصبانيت به رزيتا كه با گفتن اين حرف گويا شب همگي را به خرابي سوق داده بود نگاه كرد و با اشاره از او خواست كه دهانش را ببندد و حرفش را ادامه ندهد!
    آناهيتا كه تمام حرفها را به دليل موقعيت آشپزخانه ی منزل به وضوح شنيده بود٬سيني حاوي فنجانهاي چاي را روي ميز وسط آشپزخانه گذاشت و برگشت به سمت اوپن آشپزخانه و هر دو دستش را لبه ي سنگ اوپن گذاشته و تك تك كساني كه آن شب حضور داشتند را نگاه كرد سپس رو به رزيتا كه حالا سعي داشت خود را با ريموت تلويزيون سرگرم كند كرده و گفت:خوب؟...تعريف كن...
    امير با دلخوري از جايش بلند شد و به سمت پنجره ي رو به خيابان رفت و پرده را كنار زده به چراغهاي بيشمار ساختمانهاي پيش رويش در دور دست خيره شد.
    شاهرخ با صدايي آهسته گفت:آنيتا بي خيال...ديدي كه رزيتا گفت براي من پيغام داشته...منم...
    آناهيتا در حاليكه چهره اش بار ديگر به غم نشسته بود لبخند تلخي به لب آورده و سيگاري از پاكت خارج كرد و روشن نمود...سپس روي يكي از صندليهاي كنار اوپن نشست و گفت:اما من دلم ميخواد بدونم رزيتا چه خوابي ديده...تو اگه ناراحتي ميتوني گوش نكني...
    الهام از جايش بلند شد و در همان حال به آهستگي و با دلخوري رو به رزيتا كرده و گفت:مرده شورت رو ببرن كه تو هم بدتر از من هيچ وقت نميتوني جلوي زبونت رو بگيري...ضد حالي ديگه...
    صداي آناهيتا بار ديگر به گوش رسيد كه گفت:رزيتا چرا لال بازي در آوردي؟...ميگم چي خواب ديدي؟
    رزيتا كه از موقعيت ايجاد شده خودش به اندازه ي كافي ناراحت شده بود جواب داد:هيچي بابا...خواب ديدم توي خيابون دارم ميرم يكدفعه بهنام با ماشين اومد وقتي ديدمش دست بلند كردم اونم ايستاد...
    امير با حالت شوخي ميان حرف رزيتا رفته و گفت:چي؟!!!...سوار ماشينت كرد و بردت؟!!!...خوب الهي شكر...شهرام جان بهت تبريك ميگم زنت قرار بميره...رزيتا قراره بميري و همه از دستت راحت بشن...
    همه از اين حرف به خنده افتادند و براي خارج كردن جو از موقعيت ايجاد شده سر شوخي را بار ديگر باز كردند.
    الهام با اخمي دلنشين به امير نگاه كرد و گفت:لال بشي امير...اين چه حرفيه؟...خدا نكنه...دلت مياد؟
    امير دوباره برگشت روي راحتي كنار شهرام نشست و گفت:بد گفتم شهرام جان؟...هيشكي راحت نشه حداقل تو از دست يه زن لوس مثل رزيتا راحت ميشي...مگه نه؟
    همه به خنده افتاده بودند اما هر يك بهتر از ديگري ميدانست كه تمام آن خنده ها ساختگي بوده و هر يك قصد عوض كردن هر چه سريعتر بحث اوليه را دارد!
    آناهيتا هيچ لبخندي به لب نداشت و همچنان كه دود سيگارش در فضاي هال پراكنده ميشد به رزيتا نگاه ميكرد و انتظار ادامه ي حرف او را داشت!
    كم كم بقيه با ديدن انتظار آناهيتا بار ديگر ساكت شدند.
    رزيتا به بقيه نگاه كرد و بعد با اشاره ي شهرام كه با عصبانيت از او ميخواست حرفش را ادامه دهد چنين گفت:هيچي ديگه...((بهنام اومد از ماشين پايين و گفت رزيتا خوب شد ديدمت اگه يه وقت شاهرخ رو ديدي بهش بگو اون گلي كه دوتايي خيلي دوستش داشتيم رو پيش خودش نگه داره...من ديگه وقت ندارم ازش مراقبت كنم...بهش بگو خيلي مراقبش باشه))...همين...اين خوابي بود كه ديده بودم...پيغامشم به شاهرخ همين بود.
    با شنيدن اين حرف بغضي دردناك تمام وجود شاهرخ را به درد آورد...از جايش بلند شد و سوئيچ ماشينش را از روي ميز وسط هال برداشت و از خانه بيرون رفت...پشت سر او شهرام نيز خارج شد.
    همه در سكوتي عجيب فرو رفته بودند!
    مجيد رو كرد به امير و با تعجب گفت:گل؟!!!...كدوم گل؟!!!...مگه اين دو تا غير درس و بيمارستان وقت گل و گياه خريدنم داشتن؟!!!
    امير پاسخي براي او نداشت اما خود با تمام وجودش معناي خواب رزيتا را دريافته بود.
    همسر مجيد با اشاره به مجيد فهماند كه به خاطر آناهيتا صحبت را ادامه ندهد...و بار ديگر همه در سكوت فرو رفتند...
    آناهيتا در دنياي خويش غرق بود و دائم به اين فكر ميكرد كه چرا بهنام هيچ پيغامي براي او نداشته... و اصلا متوجه ي معناي اصلي و تعبير واقعي خواب نگشته بود!..............
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق


  5. Top | #25

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,779
    میانگین پست در روز
    2.35
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    24,819
    تشکر شده 54,724 در 5,851 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    زندگی میکنی برای چه؟تا عشق بورزی٬لذت ببری و شادمان باشی٬وگرنه چرا زندگی میکنی؟
    -----------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت بیست و سوم
    آناهيتا در دنياي خويش غرق بود و دائم به اين فكر ميكرد كه چرا بهنام هيچ پيغامي براي او نداشته... و اصلا متوجه ي معناي اصلي و تعبير واقعي خواب نگشته بود!
    جو حاكم در خانه نيز ديگر به حالت قبل بازنگشت و كم كم افراد آماده ي رفتن شدند.
    شاهرخ فقط براي چند دقيقه و خداحافظي از بقيه به خانه برگشت و پس از خداحافظي ديگر معطل نكرده و سريع آنجا را ترك نمود.
    الهام اصرار داشت كه شب پيش آناهيتا بماند و يا آناهيتا را به منزلش خودش ببرد اما آناهيتا نپذيرفت و ترجيح داد شب در منزل خويش بماند.
    ساعت تقريبا" از يك نيمه شب گذشته بود كه خانه خلوت شد.
    آناهيتا روي يكي از راحتي هاي هال نشست و به ظروف و پوستهاي ميوه هاي خورده شده در بشقابها و فنجانهاي چاي خيره شد...به خاطرات خود مي انديشيد و دست آخر به خوابي كه رزيتا ديده بود نيز فكر كرد...بغض راه گلويش را گرفته بود و در خيال خود دائم اين سوال و جملات را تكرار ميكرد:بهنام...چرا؟...چرا هيچ حرفي براي من نداري؟...چرا به هيچكس پيغامي نميدي كه براي من بياره؟...بهنام من دارم ديوونه ميشم...دارم با خيالت و خاطراتت فقط سر ميكنم...ولي تو انگار فارغ از همه چي شدي...
    صداي زنگ تلفنش به گوش رسيد.شخص پشت خط گويا مطمئن بود در آن ساعت آناهيتا هنوز بيدار است!
    آناهيتا بعد از گذشت لحظاتي بالاخره تصميم گرفت به تلفن پاسخ دهد:بله؟
    صداي شاهرخ از پشت خط به گوشش رسيد:آنيتا؟...چرا هنوز بيداري دختر؟...
    آناهيتا اندكي مكث كرد و سپس گفت:بيدار نبودم...خوابيده بودم با صداي زنگ تلفن تو بيدار شدم...
    دروغ ميگفت و ميخواست با اين حرف زودتر تماس را قطع نمايد.
    شاهرخ جواب داد:اصلا دروغگوي خوبي نيستي...از كي تا حالا با چراغ روشن ميخوابي؟...تا اونجايي كه يادمه بهنام هميشه ميگفت تو وقتي ميخوابي نسبت به نور حساسي و بايد جايي كه ميخوابي كاملا تاريك باشه!
    آناهيتا احساس كرد شاهرخ بعد از خداحافظي با بقيه هنوز نرفته و به احتمال زياد بايد هنوز جلوي درب آپارتمان در ماشينش نشسته باشد.با بي حوصلگي گفت:شاهرخ تو هنوز جلوي درب آپارتماني...آره؟
    - آره...رفتم يه دوري با ماشين زدم و برگشتم...ديدم چراغهاي واحدت هنوز روشنه منتظر شدم بخوابي ولي مثل اينكه خيال خوابيدن نداري...
    آناهيتا كه هنوز در فكر و دلخور از پيغام گذاشتن بهنام براي شاهرخ بود با عصبانيت خاصي جواب داد:شاهرخ...ديدي كه بهنام چه پيغامي برات داشته...بهتر نيست بري خونتون و مراقب اون گلي باشي كه اينقدر بهنام نگرانش بوده؟...برو...من اونقدر بي ارزشم كه بهنام نه تنها به خوابم ديگه نمياد هيچ پيغامي هم در خواب ديگران برام نداره...مثل اينكه اون گل وامونده ايي كه نميدونم چه وقت با هم خريدين ارزشش براي بهنام از من خيلي بيشتره...اونقدر كه نگران اون گل هست ولي نگران من نيست...براي تو پيغام داره ولي براي من نداره...شاهرخ به خدا دلم داره از غصه منفجر ميشه...
    و بعد با صداي بلند به گريه افتاد!
    شاهرخ لبخند كمرنگي به روي لبانش نشسته بود و از اينكه در آن شب تنها كسي كه تعبير واقعي خواب رزيتا را متوجه نشده فقط آناهيتا بوده براي لحظاتي نمي توانست كند ذهني آناهيتا را در اين زمينه باور كند! اما وقتي صداي گريه ي آناهيتا طولاني شد متوجه گشت به راستي او از اصل قضيه و پيغام واقعي خواب ناآگاه است!
    شاهرخ از ماشين پياده شد و آن را قفل نمود سپس در حاليكه هنوز گوشي موبايل را كنار گوش خود نگه داشته بود به سمت درب ورودي آپارتمان رفته و در همان حال گفت:آنيتا درب رو باز كن دارم ميام بالا...
    آناهيتا از جايش بلند شد و دكمه ي اف.اف را زده تا درب حياط باز شود و درب هال را هم نيمه باز گذاشت و خودش دوباره روي راحتي نشست.صداي گريه اش آرامتر شده بود اما همچنان اشك ميريخت.
    شاهرخ وارد هال شد و درب را بست...براي لحظاتي به آناهيتا نگاه كرد و سپس كنار او روي راحتي نشست و گفت:بس كن دختر...یعنی الان این گريه ي تو فقط به خاطر اينه كه بهنام چرا براي من پيغام گذاشته و براي تو پيغامي نداشته؟!!!!
    آناهيتا درست مانند يك دختر بچه ي6ساله به گريه افتاده بود و در همان حال با حركت سر كه نشان از تاييد حرف شاهرخ داشت به او پاسخ داد.
    شاهرخ خنده ي مردانه ايي سر داد و سپس گفت:خجالت بكش آنيتا!!!...الان شدي درست مثل يه دختر بچه ي كوچولو...ميدوني الان ياد كدوم حرف بهنام افتادم؟
    آناهيتا اشكهايش را پاك و به شاهرخ نگاه كرد و گفت:كدوم حرفش؟
    - اينكه هميشه بهنام ميگفت...وقتي آناهيتا براي مسائل بيخودي گريه ميكنه درست مثل يه دختر بچه ي لوس و ننر ميشه...حالا دارم ميبينم كه همچين بيراه هم نميگفت...
    و بعد خنديد.
    آناهيتا خودش هم خنده اش گرفت و كوسني را از كنار خود برداشت و خواست به سر شاهرخ بكوبد كه شاهرخ از جايش بلند شد و كوسن را در هوا گرفت و با دست ديگرش مچ دست آناهيتا را گرفته و او را نيز از روي راحتي بلند كرد و گفت:بلند شو...بلند شو...به جاي اين لوس بازيها بيا با هم اين بازار مكاره ايي كه از پوست ميوه و چيزهاي ديگه درست شده رو مرتب كنيم.
    آناهيتا با بي حوصلگي گفت:ولش كن...باشه فردا صبح جمعش ميكنم.
    شاهرخ خنديد و گفت:اي شلخته...يالله تنبلي رو كنار بگذار...شروع كن.
    تلفن منزل به صدا درآمد.
    آناهيتا كه به سمت آشپزخانه رفته بود از شاهرخ خواست پاسخ تلفن را بدهد.
    شاهرخ به سمت تلفن رفت و در همان حال با تعجب گفت:نصفه شبي كيه زنگ ميزنه؟!!...مردم مزاحم شدن هم براشون ساعت نداره ديگه...
    آناهيتا در ضمني كه پوستهاي ميوه را در سطل زباله خالي ميكرد خنديد و گفت:يه مزاحمي مثل خودته...مگه تو الان بي موقع نيست كه اينجايي؟...خوب تو هم مزاحمم شدي ديگه...مطمئنم الان كسي كه پشت خطه هيچكس نيست جز يه مزاحم ديگه مثل تو كه اسمش يا آرش بايد باشه يا كوروش...اين دو تا هر ساعتي كه ميخوان برن توي تختخوابشون و بخوابن٬يادشون ميره اول به ساعت نگاه كنن...در نتيجه اول به من تلفن ميكنن بعدش كه من گوشي رو برميدارم اولين سوالشون اينه:خواب بودي؟
    شاهرخ خنده اش گرفت و گوشي تلفن را جواب داد.
    حدس آناهيتا كاملا درست بود چرا كه فرد پشت خط كسي نبود جز كوروش.
    كوروش در ابتدا از اينكه صداي مرد غريبه ايي را در پاسخگويي به تلفن مي شنيد متعجب شد...ولي وقتي شاهرخ به او گفت كه همه ي بچه ها اون شب پيش آناهيتا بوده اند و او نيز هم اكنون با آناهيتا مشغول جمع آوري آثار به جا مانده از يك مهماني دوستانه هستند خيال كوروش اندكي راحت شد.
    آناهيتا هم با او صحبت كرد...وقتي در ميان حرفهايش گفت كه در آن لحظه او و شاهرخ در منزل تنها هستند كوروش براي لحظاتي چنان عصبي شد كه بي اختيار گفت:تو و شاهرخ الان تنهاي تنها توي اون خونه هستين؟!!!!
    آناهيتا كه متوجه ي عصبانيت كوروش نگشته بود پاسخ داد:آره...مونده داره كمك من ميكنه خونه رو جمع آوري كنم...بعدش ميره...
    سپس مكثي كرد و با خنده ادامه داد:حالا اگه تو هم ميخواي بيا كمك كن تا ما دو تا تنهايي خسته نشيم...
    شاهرخ كه به صحبتهاي آناهيتا با كوروش نيز در حين جمع كردن ظرفها و گذاشتن بشقابهاي ميوه در آشپزخانه گوش ميكرد كاملا" متوجه ي حرف و منظور از این سوال كوروش شد...وقتي به هال برگشت با صدايي كه براي كوروش هم قابل شنيدن باشد گفت:كوروش اين خواهرت خيلي شلخته اس...موندم تا مجبور بشه خونه رو تميز كنه...الانم هر چي توي هال پخش و پلا كرده بوديم رو جمع كردم گذاشتم توي آشپزخونه...ديگه دارم ميرم....فكر كنم اگه تا فردا شب هم اينجا باشم آنيتا دست از تنبلي برنداره و آخر مجبورم كنه خودم ظرفهاي ميوه رو هم بشورم...براي همين دارم ميرم كه شستن چيزي گردنم نيفته...
    آناهيتا با خنده مشتي به بازوي شاهرخ كوبيد و كوروش هم كه صداي شاهرخ را شنيده بود متوجه شد كه شاهرخ پي به نگراني او برده...در نتيجه اندكي از رفتار و سوال خود خجالت زده شد سپس صحبت را با كمي خنده و شوخي در هم آميخت و بعد خداحافظي كرده و گوشي را قطع نمود.
    شاهرخ هم طبق حرفي كه زده بود به آن عمل كرد و ماندن بيش از اين را در آن منزل صلاح ندانست و قبل خداحافظي از آناهيتا قول گرفت كه بيش از این بيدار نماند و بعد رفتن او استراحت كند و كمتر با فكرهاي پوچ و بچگانه اعصاب خودش را خراب نمايد.
    ********************
    ***************
    صبح روز بعد كوروش اولين كاري كه كرد با منزل آرش تماس گرفت و از آنجايي كه هنوز بابت شب گذشته نگران و اندكي عصبي بود موضوع را به آرش گفت.
    آرش كه هميشه سعي داشت در بدترين شرايط هم منطق خود را حدالامكان حفظ نمايد در ابتدا از كوروش خواست بي مورد عصبي نشود و دیگر اينكه او بايد به شاهرخ اعتماد داشته باشد...چرا كه شاهرخ در اوج صداقت موضوع علاقه اش به آناهيتا را براي آنها گفته و از آنجايي كه طبق گفته ي خود او براي مطرح كردن موضوع به آناهيتا نياز به زمان مناسب دارد بايد به او اين فرصت را بدهند كه بيش از گذشته در كنار آناهيتا باشد و در دور كردن وي از خاطرات گذشته او را ياري نمايد...
    اما با تمام اين اوصاف خود آرش نيز در درون از اينكه شاهرخ شب گذشته تا نيمه هاي شب و ساعاتي پس از رفتن جمع دوستان باز هم در منزل اناهيتا مانده و با او تنها بوده چندان احساس خوبي نداشت...چرا كه آرش به خوبي ميدانست شاهرخ واقعا"عاشق آناهيتا است و اين ميزان عشق و علاقه٬در يك منزل و تنها بودن به همراه شخص مورد علاقه تا چه حد ممكن است عواقب ناخوشايندي به همراه داشته باشد...گرچه آناهيتا هيچ علاقه ايي به شاهرخ هم نداشته باشد اما همان مثل قديمي كه دختر و پسر در تنهايي مانند پنبه و آتش هستند و نبايد هيچگاه دختر و پسر در خلوتي مطلق با هم لحظات را سپري كنند سبب نگراني دروني براي آرش گشت!
    كوروش با تمام سفارشهايي كه آرش به او كرده بود نمي توانست چندان خود را بي توجه به موضوع نشان بدهد و همان روز نزديك ظهر به قصد ديدن آناهيتا از منزل خارج شد.................
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق


  6. Top | #26

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,779
    میانگین پست در روز
    2.35
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    24,819
    تشکر شده 54,724 در 5,851 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مردم از عشق می ترسند٬مردم از بودن میترسند.آنان دیر زمانی در تاریکی زیسته اند٬اینک از نور می ترسند - آنها از ترس قادر به گشودن چشمان خود نخواهند بود٬از ترس خیره خواهند شد.چه بسا چشمان ایشان نابود شود؛به سبب ترس٬زندگی آنان همچون روندی عادی رسوب کرده٬سفت و سخت و خارائین شده است.
    ---------------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت بیست و چهارم
    كوروش با تمام سفارشهايي كه آرش به او كرده بود نمي توانست چندان خود را بي توجه به موضوع نشان بدهد و همان روز نزديك ظهر به قصد ديدن آناهيتا از منزل خارج شد.
    آناهيتا آن روز دير از خواب برخاست و بعد از مرتب كردن منزل جهت خريد از خانه خارج شد.
    فروشگاه موادغذايي بزرگي در نزديك منزل بود.وقتي وارد فروشگاه ميشد متوجه ي كوروش كه با ماشين به سمت درب آپارتمان حركت ميكرد نشد اما كوروش او را ديد و از آنجايي كه كليد منزل را هم داشت درب حياط را باز كرده و ماشين را داخل پاركينگ ساختمان گذاشت و در حاليكه به دنبال كليد واحد آناهيتا در ميان كليدهايش ميگشت از پله ها بالا رفت.
    آناهيتا در فروشگاه آنچه را كه لازم داشت برداشت و براي پرداخت پول آنها در صفي كه مردم جلوي صندوق درست كرده بودند قرار گرفت...
    به اطراف توجهي نداشت و در فكر فرو رفته بود كه ناگهان صداي آشنايي او را به خود آورد!
    وقتي به سمت صدا برگشت يكي از پسران دوران دانشكده را ديد كه تقريبا"يك سالي ميشد از او خبري نداشت...از همان بچه هاي گروه بود كه همگي با هم چند وقتي به روي پروژه ي شهر ديدني يزد كار كرده بودند...پسر خوبي بود و جزء فعالترين بچه هاي گروه محسوب ميشد.آناهيتا از ديدن او بي نهايت خوشحال شده بود و بعد از كلي سلام و احوالپرسي متوجه شد با توجه به اينكه او درسش را زودتر از بقيه تمام كرده بود بعد از اتمام درسش به كانادا رفته و در آنجا اقامت گزيده و حالا هم براي مدت كوتاهي نزد خانواده اش كه منزلشان در نزديكي آپارتمان آناهيتا بود برگشته و پايان همان هفته نيز دوباره به كانادا بازمیگردد.
    وقتي از فروشگاه بيرون آمدند مسير فروشگاه تا آپارتمان را با هم قدم زدند.
    آناهيتا اصرار داشت كه او براي ساعتي به منزل او بيايد اما دوستش كه ارسلان نام داشت با عذرخواهي و گفتن اينكه آن روز ناهار منزل يكي از اقوام دعوت دارند نمي تواند دعوت آناهيتا را بپذيرد.
    كوروش در منزل بود و چون دير كردن آناهيتا در برگشت كلافه اش كرده بود تصميم گرفت به فروشگاه برود.زماني از درب آپارتمان خارج شد كه آناهيتا با ارسلان گرم گفتگو و تعارف به وي جهت آمدن به منزلش بود.كوروش نزديك رفت و آناهيتا و ارسلان با او سلام و احوالپرسي كردند...اما عصبانيت در چهره ي كوروش ديگر چيزي نبود كه بشود آن را پنهان و يا ناديده گرفت.
    آناهيتا نيز در حين صحبت با دوستش متوجه ي اين موضوع شده بود و بعد از تعارفاتي كه به عمد طولاني ترش كرده بود و قول گرفتن از ارسلان كه حتما قبل از رفتنش به كانادا برنامه ايي بگذارد تا يك شب با دوستان همگي در منزل آناهيتا جمع شوند از او خداحافظي كرد و به همراه كوروش وارد حياط شدند.
    كوروش كيسه ي خريد را از آناهيتا گرفته بود و همراه او از پله ها بالا رفت.
    وقتي وارد خانه شدند آناهيتا روسري و مانتوي خود را كه به جالباسي جلوي درب آويزان ميكرد گفت:چته كوروش...؟
    كوروش كفشهايش را درآورد و بدون پاسخ دادن به آناهيتا٬به آشپزخانه رفته و كيسه ي محتوي خريدها را روي كابينت گذاشت.
    آناهيتا با تعجب به رفتار عصبي كوروش نگاهي كرد سپس وارد آشپزخانه شد و شير و كره و پنير را از كيسه خارج و در يخچال قرار داد و بسته ي مرغ را هم از كيسه خارج كرد و در ظرفشويي قرار داد تا آن را شسته و براي ناهار آماده كند٬در همان حال گفت:ميگم چته كوروش؟...روز جمعه ايي چرا سگ اخلاقيت رو براي من آوردي؟
    كوروش همانطور كه ايستاده بود دو دستش را روي ميز كوچك وسط آشپزخانه گذاشت و گفت:اين پسره كي بود كه هی اصرار داشتي بياد خونت؟
    آناهيتا كه هميشه نسبت به سوالات و حرفهايي كه در رابطه با دوستانش زده ميشد تعصب خاصي از خود نشان ميداد شير آب را بسته و دستش را با حوله ي كنار ظرفشويي خشك كرد و گفت:اين كسي كه ديدي ارسلان سلامي بود...فارغ التحصيل رشته ي كارگرداني و از بچه هاي گروهمون بود...الانم توي كانادا در يك كمپاني ساخت فيلم...
    كوروش نگذاشت آناهيتا حرفش را تمام كند و با عصبانيت ضربه ايي روي ميز كوبيد و گفت:هر خري كه ميخواد باشه...ميخوام ببينم تو به چه حقي داشتي ازش ميخواستي كه بياد خونت؟
    آناهيتا كمي به كوروش نگاه كرد سپس در حاليكه عصبي شده بود پاسخ داد:برو گمشو كوروش...دارم بهت ميگم يكي از دوستان دانشكده و بچه هاي گروه بود...چرا چرت و پرت ميگي؟
    كوروش از ميز فاصله گرفت و به طرف آناهيتا رفت و گفت:چرت و پرت تو ميگي كه شعور نداري...چرت و پرت تو ميگي كه اصلا" حاليت نيست چه غلطي ميكني...تو بيجا ميكني به يه پسر ميگي بياد خونت...احمق بيشعور...چرا حاليت نيست منظورم چيه؟
    فاصله ي كمي بين كوروش و آناهيتا بود و هر دو در اوج عصبانيت به همديگر نگاه ميكردند.
    آناهيتا با يك دست كوروش را به كنار زده و از آشپزخانه خارج شد و گفت:بيشعور خودتي...احمق هم خودتي...من خودم خيلي بهتر از تو حاليمه...براي منم غيرت نشون نده...تو اگه غيرت داري بايد هميشه داشته باشي نه اينكه مثل تب سرماخوردگي گاهي رگ غيرتت بالا بزنه و گاهي اصلا رگ نداشته باشي...چطور ارسلان رو که ميفهمي بهش گفتم چند دقيقه بياد بالا غيرت دار ميشي ولي شاهرخ كه ديشب اينجا بود٬خبرش برات باعث نشد رگ غيرتت رو به رخم بكشي؟...حرف مفت نزن كوروش...براي منم اداي جاهل ها و داش مشتي هاي عهد جيك جيك ميرزا رو در نيار...
    كوروش با فرياد گفت:شاهرخ با بقيه فرق داره...
    آناهيتا به سمت پنجره رفت و آن را بست تا صداي بحث و جدل او با كوروش كمتر به بيرون برود و در همان حال گفت:چه فرقي با بقيه داره؟...هيچ فرقي نداره...اونم يه پسره...اونم مثل بقيه دوستام...هيچ فرقي هم با اونها نداره...چطور كار اون و بودنش توي خونه ي من از نظر تو عيبي نداره ولي ديگران مشكل دارن؟
    كوروش از آشپزخانه خارج شد و در حاليكه به شدت خود را كنترل ميكرد تا صدايش بيش از اين بلند نشود گفت:الاغ چرا نمي فهمي...چرا خودت رو به نفهمي و بيشعوري ميزني...تو يه دختر تنهايي توي این خونه و دعوت كردن يه پسر به خونه ات مثل اين هست كه...
    آناهيتا فرياد كشيد:خفه شو...اصلا"به تو چه ربطي داره...براي من شاهرخ و ارسلان و فرهاد و مجيد و امير با الهام و رزيتا و مهرنوش و بقيه هيچ فرقي ندارن...هيچكدومشونم فكر منحرفي مثل تو ندارن...همونطور كه شاهرخ مياد اينجا و جنابعالي بهش اعتماد داري و رگ غيرتت ورم نميكنه از اینکه اون اينجاس٬بايد نسبت به بقيه دوستامم همين طور باشي...
    كوروش نتوانست بيش از اين خود را كنترل كند...در حاليكه كشيده ي محكمي به صورت آناهيتا زد با فرياد گفت:دهنت رو ببند...شاهرخ با بقيه فرق داره چون عاشقته...چون خواستگاريت كرده...گرچه با اين اوصاف بودن اونم توي اين خونه وقتي تنها هستي كار درستي نيست.
    آناهيتا در اثر كشيده ايي كه به صورتش خورده بود كمي تعادلش بهم خورد اما دستش را به لبه ي راحتي كه كنار ديوار بود گذاشت و از افتادن خود به روي زمين جلوگيري كرد...چيزي كه شنيده بود به قدري او را در شوك فرو برده بود كه درد كشيده اي كه به صورتش خورده بود را تحت الشعاع قرار داد...يك دستش را روي قسمتي كه از شدت كشيده به سوزش افتاده بود گذاشت و سپس با صدايي آهسته و ناباورانه به كوروش نگاه كرد و گفت:توي چي گفتي؟!!!شاهرخ چيكار كرده؟!!!!
    در همين لحظه آرش با كليدي كه خود داشت درب هال را باز كرد...از آنجايي كه بعد مكالمه تلفني با كوروش نگران شده بود٬به همراه مريم از بيرون ناهار گرفته و به منزل آناهيتا آمده بودند.
    آرش و مریم به محض ورود متوجه ي تشنج حاكم در خانه شدند.
    مريم كه كيسه ي كبابها و نوشابه در دستش بود سريع آنها را به آشپزخانه برد و دوباره به هال برگشت.
    آرش درب هال را بست و به كوروش كه از شدت عصبانيت رنگ صورتش به سرخي گرائيده بود نگاه كرد.
    آناهيتا روي راحتي نشست و به نقطه ايي خيره شد و در همان حال به تمام حرفهايي كه چند شب پيش از هستي شنيده بود فكر ميكرد و حالتي از بهت و ناباوري در چهره اش فرياد ميزد.
    مريم كنار آناهيتا روي راحتي نشست و دست آناهيتا را در دستش گرفت و به آرامي گفت:چي شده؟!! با هم بحثتون شده؟!!
    آناهيتا پاسخي نميداد گويا اصلا"چيزي نميشنيد...
    آراش به كوروش نزديك شد و گفت:چي شده؟...سر چي بحث ميكنين؟
    كوروش دستش را در موهايش فرو برد سپس با كلافگي روي صندلي نشست و گفت:آرش چرا نميخواي به اين احمق حالي كني كه...
    آرش با عصبانيت تحت كنترلي گفت:درست صحبت كن كوروش.
    كوروش با خشم پاسخ داد:درست صحبت كنم؟!!!...ميخواي درست صحبت كنم؟!!!...بهتر نيست به جاي اينكه از من بخواي درست صحبت كنم به اين بيشعور حالي كني كه يه دختر مجرد هست و دعوت كردن يه پسر حتي اگه همكلاسي و دوست خانوادگي و هر كوفت ديگه ايي باشه به خونه اش اونهم تنهايي چه معني ميتونه داشته باشه...
    آرش براي اينكه اعصاب خود را كنترل كرده باشد نفس عميق و صداداري كشيد و بعد به آناهيتا كه هنوز در بهت و ناباوري با چهره ايي غمزده به روي راحتي نشسته بود نگاه كرد و گفت:كوروش گفتم درست حرف بزن...اگه نميتوني خودت رو كنترل كني برو بيرون يه ذره هوا بخور اعصابت كه آروم شد برگرد اينجا...
    كوروش با عصبانيت به سمت درب هال رفت و در حاليكه از خانه خارج ميشد گفت:من دارم ميرم...آرش تو با اين اخلاقت فقط اعصاب من رو بيشتر خورد ميكني...اگه به جاي اين همه خونسردي تو هم مثل من يه كشيده تو صورت اين خانوم خانوما بزني خيلي چيزها بهتر حاليش ميشه...
    آرش با عصبانيت نگاهش را به سمت كوروش برگرداند و گفت:اگه با كتك و وحشيگري قرار بود به قول تو آدم بشه پس خرها كه هميشه كتك ميخورن الان بايد ابوالبشر شده باشن...
    كوروش وقتي از درب خانه خارج شد آن را محكم و با شدت بست به طوريكه مريم از ترس تكاني خورد اما از اينكه شنيده بود كوروش به صورت آناهيتا كشيده زده است بي نهايت ناراحت گشته و براي اينكه در بين حرفهاي آرش و آناهيتا حضور نداشته باشد از جايش بلند شد و به آشپزخانه رفت و خودش را مشغول برخي كارها كرد.
    آرش روي راحتي مقابل آناهيتا نشست و با صدايي گرفته پرسيد:شما دو تا كي ميخواين دست از بچه بازيهاتون بردارين...تو ديگه22سالته كوروش هم28سالشه...هنوز مثل بچه ها با هم دعوا ميكنيد...چي گفتي كه كوروش به خودش اجازه داده بزنه توي صورتت؟
    آناهيتا نگاهش را از كف هال گرفت و به صورت آرش خيره شد...بدون اينكه پاسخ سوال آرش را بدهد گفت:آرش...كوروش ميگه شاهرخ از من خواستگاري كرده...راست ميگه؟!!!
    آرش نگاهي به مريم كه در آشپزخانه مشغول درست كردن سالاد بود انداخت و بعد رو كرد به آناهيتا و گفت:آره...راست گفته...هم با من صحبت كرده هم با كوروش...پدرش هم دو روز پيش تلفني با من صحبت كرد...اينطور كه مامان بزرگ ميگفت مادرشم هفته ي پيش با عمه مهين و مامان بزرگ صحبت كرده...
    مريم كه ميز ناهار را در آشپزخانه آماده كرده بود گفت:آرش جان با آناهيتا بياين ناهار بخوريم...كبابها سرد ميشه از دهن ميفته...
    آناهيتا بدون توجه به حرف مريم دوباره به آرش نگاه كرد و گفت:پس با اين حساب همه ميدونستن جز من احمق...درسته؟
    آرش از جايش بلند شد و بازوهاي آناهيتا را گرفت و به آرامي او را از روي راحتي بلند كرد و گفت:ناهار بخوريم بعد با هم صحبت ميكنيم...بلند شو...
    آناهيتا احساس ميكرد چقدر احمق فرضش كرده اند در جاييكه همه از موضوع اطلاع داشته و تمام اين روابط كه از نظر او تنها يك رابطه ي دوستانه بوده از ديدگاه ديگران چيزي فراتر از آن بود...پس او يك عروسك بازيچه اين ميان بيش نبوده و همه ي افراد كه در جريان اين موضوع بودند بدون توجه به احساس دروني او به شاهرخ آزادي عملهاي لازم را داده بودند...
    آرش به همراه آناهيتا وارد آشپزخانه شد و صندلي را عقب كشيد و از ميز فاصله داد تا آناهيتا بنشيند...او نيز در حاليكه غرق افكار خويش بود مطيعانه روي صندلي نشست...بيش از يكي دو لقمه كباب نتوانست بخورد و ناهار در سكوتي سنگين خورده شد.
    بعد از ناهار آرش كاملا متوجه ي حالات غمزده ي آناهيتا گشته بود...ميخواست در خصوص شاهرخ با او صحبت كند كه در همان لحظه آناهيتا گوشي موبايلش را از روي ميز كوچك وسط هال برداشت و شماره ي شاهرخ را گرفت.
    آرش چندان هم از اين كار ناراضي نبود چرا كه معتقد بود اين بهترين كار ممكن است و آناهيتا خودش حرفهايش را به شاهرخ بگويد بهتر از هر چيز ديگري است و اگر در اين ميان شاهرخ به راستي در خود توانايي لازم جهت جلب احساس آناهيتا را داشته باشد حالا زمان آن رسيده كه با توجه به مطلع شدن آناهيتا از واقعيت واكنش خود را نيز به انجام برساند.
    بعد از چند بوق پياپي شاهرخ كه ماشين خود را جهت كنترل به تعميرگاه برده و ديگر در حال خروج از تعميرگاه بود به تماس پاسخ داد...به محض شنيدن صداي غمزده و ناراحت آناهيتا احساس كرد بايد بار ديگر هجوم خاطرات گذشته در تنهايي به وي او را دچار اين حالت كرده باشد.
    آناهيتا از او خواست كه به منزلش برود چرا كه ميخواهد با او صحبت كند و شاهرخ نيز پاسخ داد چون ماشين را به كارواش بايد ببرد تا يكي دو ساعت ديگر خودش را به آنجا مي رساند و سپس خداحافظي كرده و گوشي را قطع نمود.
    آرش با آرامش رو كرد به آناهيتا و گفت:من و مريم هم برميگرديم خونه...آنيتا...ميخوام خوب فكر كني و هر تصميمي هم ميخواي بگيري عاقلانه باشه نه احساسي...تنهات ميگذارم تا توي خلوت راحتتر فكر كني و بهتر بتوني حرفات رو به شاهرخ بگي...براي شامم بيا خونه ي ما...منتظرتيم.
    و بعد از اين حرف به مريم اشاره كرد و او نيز سريع از جايش بلند شده و آماده ي رفتن شد.
    وقتي از منزل خارج شدند در ميان راه آرش با شاهرخ تماس گرفت و خيلي مختصر به او گفت كه آناهيتا از موضوع خبردار شده و از اينكه خواسته او به منزلش برود قصدش صحبت با او است.
    شاهرخ نيز در حاليكه كمي از آگاه شدن آناهيتا از موضوع ناراحت شده بود اما تصميم گرفت به طور جدي حرفهايش را به آناهيتا بگويد.
    مريم نگران بود و در راه از آرش خواست تا به منزل آناهيتا برگردند و او را در اين شرايط تنها نگذارند اما آرش معتقد بود بهترين كار همين است كه او تنها باشد و خوب فكرهايش را بكند و ديگر اينكه مسلم ميدانست شاهرخ و آناهيتا در تنهايي بهتر مي توانند حرفهايشان را به يكديگر بگويند لذا مريم را راضي كرد كه به خانه بروند و براي شام منتظر آناهيتا باشند..............
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق


  7. Top | #27

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,213
    میانگین پست در روز
    9.63
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    88,421
    تشکر شده 414,383 در 26,496 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    Exclamation

    نقل قول نوشته اصلی توسط arshiya5 نمایش پست ها
    لطفا بقیه را بگذارید ممنون
    لطفا در تایپیک های تایپ کتاب پست ندید ...
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!
    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    مدیران بخش کتاب:
    patrin* asal_cheshmak* sanaz.p* hediyeh_b*Sepid
    ***یه غرور یخی یه ستاره سرد***
    یه شب از همه چی به خدا گله کرد
    یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد
    دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

    نگران منی به تو قرصه دلم
    تو کنار منی نمیترسه دلم
    بغلم کن ازم همه چیمو بگیر
    ***بذار گریه کنم پیش تو دل سیر
    ***


  8. Top | #28

    مدیر ارشد


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    14,204
    میانگین پست در روز
    7.72
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    124,203
    تشکر شده 292,088 در 40,947 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط shima_ariangirl نمایش پست ها
    بقیه اش کو؟؟؟؟/ما که خسته شدیم اینقدر دنبالش گشتیم
    شما نباید تو تاپیک های تایپ کتاب پست بدید

    لطفا قوانین سایت رو رعایت کنید


  9. Top | #29

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,779
    میانگین پست در روز
    2.35
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    24,819
    تشکر شده 54,724 در 5,851 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    در خانواده هايي كه مبناي آن ها تملك است٬دير يا زود عشق ناپديد مي شود.تازه٬ممكن است از همان آغاز عشقي در كار نبوده باشد٬شايد ازدواجي مصلحتي - به خاطر انگيزه هايي چون پول٬قدرت٬شهرت - در كار بوده است.
    ---------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت بيست و پنجم
    مريم نگران بود و در راه از آرش خواست تا به منزل آناهيتا برگردند و او را در اين شرايط تنها نگذارند اما آرش معتقد بود بهترين كار همين است كه او تنها باشد و خوب فكرهايش را بكند و ديگر اينكه مسلم ميدانست شاهرخ و آناهيتا در تنهايي بهتر مي توانند حرفهايشان را به يكديگر بگويند لذا مريم را راضي كرد كه به خانه بروند و براي شام منتظر آناهيتا باشند.
    **************************
    ******************
    آناهيتا نمي دانست بايد با افكار درهم خود چه كند...به قدري ذهنش آشفته گشته بود كه حتي ديگر توان اشك ريختن هم به حال خويش نداشت...دائم به اين مي انديشيد كه چطور شاهرخ به خودش اجازه ي اين كار را داده است؟
    گاهي در هال قدم ميزد و زماني سر جايش مي ايستاد و به نقطه اي خيره ميشد و بار ديگر شروع به قدم زدن ميكرد...براي لحظه ايي چنان خشم تمام وجودش را گرفت كه بي اراده هر آنچه جلوي دستش مي آمد را برداشته و محكم به زمين مي كوبيد...!
    پس از لحظاتي بيشتر كف هال را قطعات شكسته ي ظروف و مجسمه هاي زينتي كه در گوشه و كنار به چشم مي آمد را پوشانده بود!
    با هر قطعه ايي كه شكسته بود گويي تصويري از ثبات دل شكسته و روح زخم خورده ي خود را به نمايش گذاشته بود...دستانش از شدت عصبانيت مي لرزيد و به حماقتي كه در خود احساس ميكرد لعنت مي فرستاد.
    شاهرخ تمام مسير تا منزل آناهيتا خود را آماده ي هر نوع برخورد تندي از او كرده بود...آناهيتا را به خوبي مي شناخت و از انفجارات ناگهاني روحي او در شرايط عصبي كاملا"آگاهي داشت.
    وقتي جلوي آپارتمان رسيد درب حياط باز بود.
    درب ماشين را قفل كرد و وارد ساختمان شد و از پله ها بالا رفت.
    براي لحظاتي پشت درب منزل آناهيتا ايستاد...دستش را به سمت زنگ برد تا آن را بفشارد...اما دوباره دستش را عقب كشيد...مردد گشته بود...تصميم گرفت برگردد كه آناهيتا درب را باز كرد...نگاه هر دو در يك لحظه به هم گره خورد...
    چهره ي آناهيتا به قدري عصبي بود كه نيازي به گفتن هيچ كلامي نبود.
    شاهرخ يك دستش را به كنار درگاه گذاشته و به چشمهاي آناهيتا نگاه كرد.
    آناهيتا درب را بيشتر باز كرد و با صدايي گرفته و عصبي گفت:بيا داخل...
    و سپس خودش به داخل هال برگشت و روي يكي از راحتي ها نشست...دستانش را در هم گره كرده بود و آنها را در بين هر دو پايش ميفشرد...گويا ميخواست با فشاري كه به دستان گره خورده اش وارد ميكند بر اعصاب بهم ريخته ي خويش تسلط يابد.
    شاهرخ به داخل هال آمد و درب را بست...در همان بدو ورود متوجه ي طغيان خشم دروني آناهيتا در دقايق قبل از ورودش شد...چرا كه در همه جاي هال قطعات خورد و شكسته شده ي ظروف و مجسمه هاي چيني پراكنده بود...نگاهي به گوشه و كنار هال كرد و با توجه به وضع موجود با كفش وارد هال شد...مقابل آناهيتا به روي راحتي ديگري نشست و بعد از گذشت لحظاتي كوتاه با صدايي آرام گفت:با وضعي كه دارم ميبينم فكر نميكنم ديگه ظرفي توي خونه باقي مونده باشه...درسته؟
    آناهيتا در حاليكه از خشم به اوج مي رسيد پاسخي نداد و فقط نفس بلند و صداداري كشيد و رويش را به سمت ديگري كرده و همچنان دستان گره كرده ي خود را در ميان پايش ميفشرد.
    شاهرخ كاملا" آناهيتا را زير نظر داشت...سوئيچ ماشينش را به روي ميز كنارش گذاشت و تكيه داد...در حاليكه از نگاه كردن به آناهيتا حتي در آن شرايط هم لذت مي برد يك پايش را روي پاي ديگرش قرار داده و با اعتماد به نفسي كامل و قوي تر از هميشه گفت:خوب...خواستي بيام اينجا...گفتي ميخوای باهام صحبت كني...منتظرم.
    آناهيتا به شاهرخ نگاه كرد و با صدايي كه سعي داشت از لرزيدن آن جلوگيري كند گفت:چي بهت بگم كه لايقش باشي؟...چي بهت بگم؟
    - هر چي كه دوست داري...داد بزن...فرياد بكش...هر چي دلت ميخواد بگو...
    - حالم ازت بهم ميخوره شاهرخ...تو چطور به خودت اين اجازه رو دادي؟
    - اجازه ي چي؟...اجازه ي اينكه عاشقت بشم؟...اجازه ي اينكه دوستت داشته باشم؟...
    - حرف نزن شاهرخ...بسه...
    - مگه از من سوال نكردي؟...مگه نگفتي حالت از من بهم ميخوره كه چطور به خودم اين اجازه رو دادم؟...خوب بگذار جوابت رو بگم ديگه...
    - شاهرخ...تو بارها و بارها گفتي ميخواي مثل يه دوست كنارم باشي...نگفتي؟
    - گفتم.
    - پس اين مزخرفات بعدش چي بوده؟
    - ولي اونها مزخرف نيستن...تو به عشق و دوست داشتن نميتوني بگي مزخرف.
    آناهيتا با عصبانيت بيشتري گفت:اصلا" ببينم...من چه شباهتي با دوست دختر قبلي تو دارم؟...همون دوست دخترت كه وقتي تركت كرد يه مدت براش عزا گرفته بودي...من چه شباهتي با اون دارم؟...كجاي من و اخلاق من شبيه عشق اولته؟
    شاهرخ لحظاتي به صورت آناهيتا خيره شد و سپس با آرامش خاصي پاسخ داد:اولا" من براي رفتن اون هيچ وقت عزا نگرفتم فقط يه مدت خيلي ناراحت بودم اونم از دست خودم نه از رفتن اون آشغال...از اينكه بازيچه ي يه دختر احمق شده بودم ناراحت بودم...در ضمن اون عشق نبود...خودتم خوب ميدوني من عاشقش نبودم...محض اطلاعت بگم كه البته اينم نياز به گفتن نيست كه تو و اون هيچ شباهتي به هم ندارين...تو اصلا" شبيه هيچكس ديگه ايي براي من نيستي...هيچ وقت هم نميخوام در وجودت دنبال شباهتي با ديگران بگردم...
    - خوب مثل اينكه اينجوري منظورم رو يا نميفهمي يا خودت رو به نفهمي داري ميزني...باشه شاهرخ...بگذار يه جور ديگه بگم...
    شاهرخ دستش را به نشانه ي اين كه نميخواهد آناهيتا حرفش را ادامه دهد بلند كرد و در همان حال گفت:لازم نكرده...ميدونم الان ميخواي چي بگي...
    - چي ميخوام بگم؟
    - ميخواي بگي من و بهنام هيچ شباهتي به هم نداريم و تو فقط به بهنام فكر ميكني و يا اينكه حداقل به دنبال كسي ميگردي كه شباهتهایي با بهنام براي تو داشته باشه...میخوای بگی كه من اصلا"به هيچ وجه شباهتي به بهنام ندارم...پس نميتونم جاي بهنام رو براي تو بگيرم...درسته؟
    - اصلا تو چطور فكر كردي كه من بتونم تو رو به جاي بهنام بپذيرم؟...چطور؟!!!
    - مگه من از تو خواستم من رو به جاي بهنام بپذيري؟...مگه من خواستم جاي بهنام رو براي تو پر كنم؟...مگه توي اين مدت تو تلاشي در من ديدي كه بخوام وجه تشابه هاي خودم رو با بهنام براي تو نمايش بدهم تا بلكه به اين وسيله توجهت رو به خودم جلب كنم؟
    آناهيتا با عصبانيت و كلافگي گفت:تو هيچ وقت هم اين رو نميتوني...
    - نميخوامم كه بتونم...بهنام بهنام بوده و منم شاهرخ.
    - تو زمين تا آسمون با بهنام فرق داري.
    - بر منكرش لعنت.
    - پس چرا فكر كردي ميتوني نظر من رو به مرور نسبت به خودت جلب كني؟...چرا؟
    آناهيتا بعد از گفتن اين حرف بي اراده از جايش بلند شد و به سمت درب هال رفت و كنار ديوار ايستاد و گفت:شاهرخ برو بيرون..ميترسم بيشتر از اين نتونم خودم رو كنترل كنم و يه چيزي بهت بگم كه بعدش...
    شاهرخ لبخندي به چهره اش نشاند و به آرامي از روي راحتي بلند شد و به سمت آناهيتا رفت.
    آناهيتا ديگر نتوانست اشكهايش را در كنترل خويش بگيرد و در زماني بسيار كوتاه تمام صورتش از اشك خيس گشته و از خشم مي لرزيد.
    شاهرخ به او نزديك شد به گونه ايي كه آناهيتا ديگر كاملا" به ديوار تكيه داده بود...شاهرخ هر دو دستش را در دو طرف صورت آناهيتا به ديوار گذاشت و مستقيم به چشمان زيبا و خشمگين آناهيتا كه در دريايي از اشك غرق گشته بود خيره شد و با صدايي كه در اوج آرامش بود گفت:آره...ميدونم...تو دنبال بهنام هستي...هنوزم با تمام وجودت دوستش داري...همون بهنامي كه سر كوچكترين مسائل به جونت مي افتاد و كتكت ميزد...همون بهنامي كه يك لحظه نمي تونست سيگار كشيدن تو رو تحمل كنه...همون بهنامي كه دائم كنترلت ميكرد كه كجايي٬با كي هستي٬كي برميگردي٬چرا برنميگردي٬چرا دير اومدي٬چرا زود رفتي...همون بهنامي كه وقتي با يه پسر حرف ميزدي زير مشت و لگدش خوردت ميكرد...همون بهنامي كه عاشقت بود اما يه عاشق حسود و شكاك...تو عاشق خشونتهاي بهنام در كنار عشقش بودي و هنوزم هستي...فكر ميكني اون روزي كه توي پارك فندك برت زدم تا سيگارت رو روشن كني نفهميدم چقدر تعجب كردي؟...فكر ميكني متوجه نميشدم وقتي شبها مي اومدم دنبالت به عمد جلوي اون خونه با دوستات معطل ميكردي تا بلكه منم مثل بهنام عصبي بشم و بهت گير بدهم؟...آنيتا من تمام احساسات تو رو قبل از خودت حس ميكنم...تو در تمام لحظاتي كه كنارتم ميخواي در وجود من بهنام رو پيدا كني...اما اون بهنام بوده و من شاهرخ...اون جور ديگه عاشقت بود و من جور ديگه عاشقتم...آره عاشقتم اما هيچ شباهتي به بهنام ندارم...هيچ تلاشي هم نميكنم و نخواهم كرد كه شبيه اون باشم.
    آناهيتا فرياد زد:بس كن.
    شاهرخ با همان آرامش قبلي و در حاليكه ديگر صورت آناهيتا را بين دستانش گرفته بود و با تمام وجودش به تك تك اعضاي صورت او نگاه ميكرد گفت:نه...بس نميكنم...اما نميخوامم خودم رو به زور بهت تحميل كنم...من ميخواستم ذره ذره معني عشق و عاشقي خودم رو بهت حالي كنم...براي همين نمي خواستم به اين زودي خبردار بشي...اما حالا كه فهميدي چه بهتر...ديگه بغض عشقت توي گلوم خفه ام نميكنه...اما مطمئن باش اونقدر به خودم اطمينان دارم كه ميتونم كاري كنم در كنار عشقي كه توي قلبت به بهنام داري عشق من رو هم بپذيري...مطمئن باش.
    آناهيتا با كف دستانش به سينه ي پهن و مردانه ي شاهرخ فشاري وارد كرد و او را از خود دور نمود و در حاليكه به شدت گريه ميكرد گفت:برو گمشو شاهرخ...برو...ديگه هيچ وقت نميخوام ريختت رو ببينم...تو نه تنها به احساس من توهين ميكني كه به دوستي خودت با بهنام هم داري خيانت ميكني...حالم ازت بهم ميخوره...برو گمشو...
    شاهرخ لبخندي زد و در حاليكه يك دستش را به ديوار گذاشته بود دست ديگرش را در موهاي خود فرو برد و بعد از لحظاتي با مشت خود محكم به ديوار كوبيد و گفت:ميرم...اما گم نميشم...براي هميشه هم نميرم...ميرم تا تو يه كم توي تنهايي بهتر فكر كني...اما يه چيز رو قبل رفتن بهت بگم...دقيقا" اين لحن گفتنت كه ميخواي برم گم بشم و حالت از من بهم ميخوره رو بارها و بارها به بهنام هم گفته بودي...يادته؟...و هر بار اون مي اومد و براي من همه ي حرفهايي كه بهش گفته بودي رو به من ميگفت...آنيتا فقط ميخوام وقتي رفتم بشيني يكي دو ساعت خوب فكر كني٬ببيني تو از عشق و عاشقي چي ميخواي؟...دنبال چي ميگردي؟...دنبال يكي مثل بهنام كه عشق و خشونت و شك رو همزمان با مشت و لگد بهت ببخشه؟!!!...اگه تو دنبال شباهتي بين من و بهنام در ابراز عشقمون هستي بايد بگم هيچ وقت نمي توني بين ما شباهتي پيدا كني...شايد در ديگران روزي بتوني اين شباهت رو ببيني...اما اون عشق يك عشق بيمارگونه اس...
    آناهيتا رويش را برگرداند و در همان حال دوباره با فرياد گفت:بهت گفتم برو بيرون...
    شاهرخ به طرف آناهيتا رفت و پشت سر او ايستاد و با جديت گفت:ميرم اما فقط براي دو ساعت...توي اين دو ساعت هم از جلوي درب آپارتمان تكون نميخورم چون ميترسم دوباره اون معده ات به خونريزي بيفته...با اين داد و فرياد و جيغ و داد و كاسه بشقاب شكستن هم نميتوني عشقت رو از سرم بيرون كني...حالا بشين خوب فكرات رو بكن...فقط يكي دو ساعت...بشين فكر كن...فكر كن ببين از عشق چي ميخواي؟...واقعا" داري دنبال چي ميگردي؟
    شاهرخ سوئيچش را از روي ميز برداشت و از خانه خارج شد و همانطور كه گفته بود از جلوي درب آپارتمان هم جايي نرفت و به انتظار پايان دو ساعت در ماشينش نشست!.............
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق


  10. Top | #30

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    4,779
    میانگین پست در روز
    2.35
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    24,819
    تشکر شده 54,724 در 5,851 پست
    حالت من
    Movafagh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    عشق دین است٬زیرا عشق زیبایی است٬عشق موسیقی است.عشق خداست زیرا عشق تنها چیزی است که برای رسیدن به خدا لازم است.
    ------------------------------------
    داستان دنباله دار قسمت بیست و ششم
    شاهرخ سوئيچش را از روي ميز برداشت و از خانه خارج شد و همانطور كه گفته بود از جلوي درب آپارتمان هم جايي نرفت و به انتظار پايان دو ساعت در ماشينش نشست!
    *****************
    **********
    آناهيتا به اطراف هال نگاه كرد...وضع آشفته ايي را به وجود آورده بود!
    كلافگي و بهم ريختگي اعصابش به بي نهايت رسيده بود...لحظه ايي به روي راحتي نشست.دلش ميخواست تمام خانه را به آتش بكشد و هر چه بيشتر فكر ميكرد اين كلافگي در او بيشتر ميشد.
    از جايش بلند شد و براي اينكه اندكي به اعصاب خود مسلط شود شروع كرد به جمع كردن تكه هاي شكسته ي ظروف...بلكه با این کار سر خود را گرم كرده باشد...اما مقدار آنها كم نبود!
    كيسه ي بزرگي را از تكه هاي شكسته پر كرد ولي هنوز مقدار زيادي از آنها باقي مانده بود.كيسه هاي آشغال را برداشت روسري اش را به سرش گذاشت و از درب هال خارج شد تا آنها را جلوي درب آپارتمان بگذارد.
    وقتي جلوي درب حياط كيسه ها را در سطل زباله گذاشت٬برگشت به داخل حياط برود كه محكم به سينه ي پهن و مردانه ي شاهرخ خورد!
    با عصبانيت به او نگاه كرد...اما شاهرخ در حاليكه لبخندي به لب داشت به او نگاه ميكرد و گفت:كمك لازم نداري خانوم؟...وضعي كه من توي خونه ديدم مسلما" براي مرتب كردنش به كمك احتياج داري...
    آناهيتا با عصبانيت از كنار او رد شد و گفت:شاهرخ بهت نمياد اينقدر بي شخصيت باشي... شاهرخ خنده اي كرد و پشت سر او وارد حياط شد و گفت:هر چي ميخواي بگي بگو...ولي ميخوام كمكت كنم...
    آناهيتا برگشت و با عصبانيت و صدايي نسبتا" بلند گفت:چرا حاليت نميشه...ميگم نميخوام ببينمت...
    در همين لحظه پنجره ي رو به حياط يكي از واحدها باز شد و صاحب آن منزل در حاليكه پشت پنجره ايستاده بود به هر دوي آنها نگاه معني داري كرد!
    شاهرخ كمي به آناهيتا نزديك شد و گفت:هيس...چرا داد ميزني زشته...بيا بريم بالا...
    و بعد دست آناهيتا كه سعي در ممانعت از كار او را داشت با جديت گرفت و به دنبال خويش سمت پله ها برد.
    وقتي وارد خانه شدند به محض بسته شدن درب هال آناهيتا دستش را با شدت از دست شاهرخ بيرون كشيد و گفت:شاهرخ تو واقعا نميفهمي من چي ميگم يا خودت رو به نفهمي زدي؟
    شاهرخ بدون اينكه پاسخ او را بدهد سمت آشپزخانه رفت و جاروي دسته بلندي را از كنار ديوار برداشت و شروع كرد به جمع كردن ظروف شكسته اي كه در كف آشپزخانه هم پخش شده بود!
    آناهيتا به آشپزخانه وارد شد و گفت:اي بابا...چرا نميفهمي؟...بيا برو بيرون...خودم از پس كارهام برميام...هيچ نيازي هم به كمك تو ندارم...بهت ميگم برو راحتم بگذار...
    در حيني كه صحبت ميكرد به طرف شاهرخ رفت تا جارو را هم از دست او بگيرد كه دمپايي از پايش در آمده و پايش روي قطعه ايي از ظروف شكسته رفت و بلافاصله در اثر جراحتي كه ايجاد شده بود خونريزي نيز شروع شد...اما هيچ توجهي به درد و خونريزي نداشت!
    شاهرخ متعجب از شدت عصبانيتي كه در آناهيتا ميديد جارو را به گوشه ايي انداخت و با جديت گفت:آنيتا بس كن...تو چرا اينقدر ديوونه ايي...يه نگاه به پات بنداز...داره خون مياد!
    سپس نشست تا به پاي آناهيتا نگاه كند.
    اما آناهيتا دو قدم به عقب رفت و با شدتي بيشتر از قبل گفت:شاهرخ برو بيرون...نميخوام اينجا باشي.
    شاهرخ ايستاد و اين بار با عصبانيت به او نگاه كرد و گفت:باشه ميرم بيرون...اما قبلش بگير بشين ببينم چه بلايي سر پاي خودت آوردي...
    آناهيتا خواست بار ديگر در ادامه ي اصرار خود بر ترك شاهرخ از خانه حرفي بزند كه شاهرخ فرياد زد:بهت ميگم بيا بشين ببينم پات چي شده...
    و بعد با حركتي سريع دست آناهيتا را گرفت و روي صندلي در آشپزخانه او را نشاند و آن پايش را كه بريده بود در دست گرفت و نگاه كرد.
    جراحت خيلي جدي نبود و شاهرخ توانست با وسايل اندك كمكهاي اوليه كه در منزل بود زخم را ببندد...اما ديگر عصبي شده و شدت عصبانيت او براي آناهيتا كاملا"قابل درك گشته بود...لحظاتي كه پاي آناهيتا را پانسمان ميكرد ديگر به او نگاه نميكرد و با جديت و عصبانيتي خاص كارش را انجام ميداد.
    آناهيتا نيز ديگر سكوت كرده بود و گويا تازه متوجه ي درد و سوزش ناشي از بريدگي پايش شده بود.
    شاهرخ بعد اينكه از پانسمان پاي آناهيتا فارغ شد از جايش بلند شد و با همان جديت و عصبانيت رو كرد به آناهيتا و گفت:همين جا ميشيني...ديگه حوصله ام رو داري سر ميبري...دست از غر زدن و گفتن برو برو هم بردار...
    و بعد شروع كرد به جمع كردن ظروف شكسته و همه را در سطل ريخت...هال را نيز از بقاياي ظروف شكسته پاك كرد.
    در تمام مدتي كه اين كارها را ميكرد آناهيتا به او نگاه ميكرد و متعجب بود از اينهمه سر سختي او كه در كنار عصبانيتش همواره سعي در رعايت ادب نيز دارد.
    شاهرخ به او ديگر توجه نداشت و فقط سعي ميكرد هر چه سريعتر وضع خانه را از آن بهم ريختگي خارج كند و كمتر از يك ساعت بعد همه جا مرتب شده بود.
    در پايان شاهرخ سطلي انباشته از ظروف شكسته را جلوي درب هال گذاشت و بعد برگشت به طرف آناهيتا و گفت:آرش گفته شام ميري خونه ي اونها...بلند شو ببرمت اونجا.
    آناهيتا به او نگاه كرد و گفت:نميخوام برم اونجا.
    - بهتر كه نميخواي بري...پس منم ميشينم اينجا با هم درباره ي موضوعي كه بهت گفتم فكر كني صحبت ميكنيم.
    - من با تو حرفي ندارم...اصلا ميرم خونه ي آرش...لباسم رو الان عوض ميكنم بعدشم خودم ميرم اونجا.
    شاهرخ كلافه از جمله ي آخري كه شنيده بود دست آناهيتا را گرفت و با حركتي سريع او را از روي صندلي بلند كرد.
    آناهيتا كه در اثر درد جراحت پايش براي لحظه ايي به خود پيچيد با عصبانيت گفت:چته؟...مثل اينكه پام بريده ها...
    شاهرخ با خشم و جذابيتي كه در چهره اش موج ميزد گفت:به جهنم كه پات بريده...تو كه ميخواي خودت بري خونه ي آرش ميشه بگي با اون پات چطوري ميخواي كلاژ و ترمز رو بگيري و كنترل كني؟...آنيتا دست از اين بچه بازيهات بردار...
    براي لحظه ايي خيره در چشمان آناهيتا نگاه كرد...همان چشماني كه ديوانه وار مي پرستيد...سپس صدايش آرام تر شد و گفت:آنيتا...بيا كمكت ميكنم برو توي اتاق خوابت...منتظر ميشم تا لباست رو عوض كني و آماده بشي...مي رسونمت خونه ي آرش بعدش ميرم.
    آناهيتا با جديت گفت:خودم ميرم.
    شاهرخ بار ديگر عصبي شد و گفت:باز ميگه خودم ميرم...باز ميگه خودم ميرم...
    آناهيتا با صداي بلندتري گفت:خوب فلج كه نشدم...چرا تو اينجوري ميكني؟!!!...آروم آروم ميرم توي اتاقم...نميخوام تو كمكم كني...
    شاهرخ كه گمان كرده بود منظور آناهيتا از گفتن خودم ميرم؛منزل آرش بوده؛تازه متوجه شد كه مد نظر آناهيتا رفتن به اتاق خواب بوده...
    كمي آرام شد و از جلوي راه آناهيتا كنار رفت و گفت:خيلي خوب برو...منتظر ميشم تا با هم بريم پايين و بعدشم مي رسونمت خونه ي آرش...
    آناهيتا در حاليكه لنگ لنگان به سمت اتاق خوابش ميرفت گفت:خونه ي آرشم نميخوام تو من رو برسوني...دهات كه نيست...آژانس ميگيرم ميرم اونجا.
    شاهرخ در حاليكه پشت سر آناهيتا حركت ميكرد تا اگر حين راه رفتن تعادلش بهم خورد كمكش كند در ضمني كه از راه رفتن او خنده اش گرفته بود و سعي داشت خنده اش را مخفي نگه دارد گفت:حتي لجبازياتم برام دوست داشتنيه...ولي من از تو لجبازترم...بيخود كردي به آژانس تلفن كني...خودم مي رسونمت خونه ي آرش.
    آناهيتا وارد اتاقش شد و برگشت و درب را با شدت به روي شاهرخ بست.
    شاهرخ پشت درب ايستاد و در حاليكه لبخند به روي لبانش عميق تر گشته بود چند ضربه ملايم به درب اتاق زد و گفت:خانوم لجباز...كارت چقدر طول ميكشه؟
    آناهيتا با فرياد از داخل اتاق پاسخ داد:تا وقتي كه جون تو در بياد...
    شاهرخ خنده اش گرفت و به هال برگشت و در همان حال گفت:جون من به اين راحتي درنمياد...منتظرم تا با هم از پله ها پايين بريم...با اون وضعي كه تو لنگ ميزني نميشه تنهايي از پله ها پايين بري.
    صداي زنگ تلفن بلند شد.شاهرخ گوشي را برداشت.الهام پشت خط بود و از اينكه صداي شاهرخ را در پاي تلفن مي شنيد متعجب گشته و بعد از سلام و احوالپرسي گفت:شاهرخ تو اونجا چيكار ميكني؟!!!
    شاهرخ خنديد و گفت:بايد حتما به تو توضيح بدهم؟
    الهام بلافاصله در جواب گفت:خوب معلومه...نكنه ديشب دلت رو اونجا جا گذاشتي و حالا مجبور شدي بري پس بگيريش؟
    شاهرخ پاسخ داد:اون رو كه خيلي وقته جا گذاشتم...ولي مطمئن باش براي پس گرفتنش نيومدم...گرچه كه اوضاع هم زياد بر وفق مراد نيست...
    الهام كه اصلا" توقع چنين جواب صريحي از شاهرخ نداشت با كمي مكث و در حاليكه صدايش جدي و آرام شده بود و ديگر لحن شوخي در آن مشهود نبود گفت:شاهرخ...آنيتا كجاس كه تو داري به اين راحتي حرف ميزني؟!!!!
    - داره حاضر ميشه٬منم منتظرم برسونمش خونه ي آرش.
    الهام در پاسخ گفت:شاهرخ درب حياط رو باز كن...من و امير الان پشت درب هستيم...اومدم ببينم حال آنيتا چطوره...از ديشب كه رفتيم تا الان همه اش نگرانشم...
    شاهرخ در حاليكه به سمت اف.اف مي رفت تا درب را باز كند گفت:جدي؟...پشت درب حياطين؟
    - آره...باز كن.
    الهام رو كرد به امير كه متعجب به او و مكالمه اش خيره گشته بود؛گفت:شاهرخ اينجاس...ميگفت اوضاع خوب نيست...يعني بحثشون شده؟!!!!
    امير كمي به فكر فرو رفت و بعد از باز شدن درب حياط به همراه الهام وارد حياط شدند................
    ادامه دارد
    منبع:شطرنج عشق


صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان پرستار مادرم | شادي داودی کاربر انجمن
    توسط shadi.d.h در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 128
    آخرین نوشته: 1389,10,15, ساعت : 18:49
  2. دانلود رمان شطرنج عشق 2 | شادی داودی (sahdi.d.h)
    توسط شبنم در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1389,06,10, ساعت : 04:07
  3. رمان خورشید | شادی داودی کاربر انجمن
    توسط sama33 در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 67
    آخرین نوشته: 1388,08,18, ساعت : 13:48
  4. رمان قصه عشق | شادی داودی کاربر انجمن
    توسط باقری در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 16
    آخرین نوشته: 1388,07,23, ساعت : 09:42
  5. رمان تلخ و شیرین | شادی داودی کاربر انجمن
    توسط باقری در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 18
    آخرین نوشته: 1388,07,21, ساعت : 13:55

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •