| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,866
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز من حرف دارم «آوا» نویسنده :شهره وکیلی 1325 نشر علم 696صفحه 17فصل چاپ چهارم1385 اولین چاپ1381 برای چرخاندن دستی صفحه ها از این راه استفاده کنید:از منوی view گزینه ی rotate view گزینه ی clockwise رو بزنید البته اون یکی گزینه ی rotate view هم برای چرخش تصویر استفاده میشه [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] ویرایش توسط sama33 : ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۴۹ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | afviolet7, alonesachlie, hayedeh, hiva, koyar, m0zhdeh, Nahid_m, priya, rozi-91, sayeh_sard, Sokout_momtad, tarane, اهنگ, شکیبا.., پروانه! |
| محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,866
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز [فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] در صورت تمایل برای تایپ قسمتهای اسکن شده در این تاپیک اعلام کنید: [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ تایپ شده توسط:"far58" چیزی به صبح نمانده بود احمد کلافه و معترض گفت:نزدیک صبح است هنوز بیداری؟چقدر وول میزنی! چه کنم نمیتوانم بخوابم دارم دیوانه میشوم سه ماه است ندیدمش شوخی نیست !کی باور میکند ما و او در یک خانه زندگی کنیم و آرزوی یک لحظه دیدنش در دلمان باشد. خدا لعتنش کند که زندگی را به کاممان زهر کرده. اگر یک دفعه دیگر نفرینش کنی خودم را میکشم و خلاص میکنم. سرور چرا حرف حساب سرت نمیشود؟چند بار بتو گفته ام چاره نداریم جز اینکه در را بشکنیم و داخل اتاق بشویم. منهم چند بار جوابت را داده ام که قبل از اینکه در بشکند خودش را از پنجره به خیابان پرت میکند یا با برق خودش را میکشد. به جهنم دست کم تکلیفمان روشن میشود مگر چقدر میتوانیم صبر کنیم؟باغ را فروخته ایم باید تحویل بدهیم دیروز وقتی به آن مردیکه صاحبی تلفن کردم و گفتم 20 روز دیگر مهلت بدهد فریادش در آمد و گفت:این سومین بار است که تقاضای تجدید مهلت کرده ای چرا فکر نمیکنی منهم مشکلاتی دارم.او کاسب است میخواهد برجش را بسازد هر روز که کارش عقب میفتد کلی ضرر میکند.در ثانی مگر فاصله پنجره تا خیابان چقدر است که اگر خودش را پرت کند بمیرد.مگر اینکه با مخ خودش را بیندازد در آن صورت هم میگویم به جهنم!اگر نمیخواستم فردا به مشال بروم در اتاقش را میشکستم .سرور فردا صبح بهش بگو یا دست از این مسخره بازیها برداره یا در را میشکنم. به کی بگویم؟او که جواب نمیدهد 3 ماه است صدایش را نشنیدم 3 ماه است در آرزوی دیدنش میسوزم. احمد از تختخواب پایین آمد چراغ را روشن کرد سرور گفت:چرا چراغ را روشن کردی؟بگیر بخواب خواب از سرت میپرد. پریده آنقدر وول زدی که بدخواب شدم. تو بخواب من از اتاق میروم بیرون. فایده ندارد بهتر است زودتر بروم و شب برگردم. حالا چرا میخواهی با این عجله برگردی؟ فردا با آقا صد قرار دارم چند وقت است التفاتش بمن خیلی زیاد شده اگر این پسره احمق فکر راحت برایم بگذارد خیلی کارهای مهم در پیش دارم. به موسی خان بگو شب جمعه اینده میرویم آنجا بگو ویلا را تمیز کند. با کسی قرار گذاشتی؟باز میخواهی قمار کنی و اعصابت بریزد بهم؟ تو بمن کاری نداشته باش بگیر بخواب مجتبی را به این زودی بیدار نکن دیشب دیر خوابیده میترسم پشت فرمان خوابش ببرد. غلط میکند پول مفت که بهش نمیدهم. خواب که این حرفها سرش نمیشود راننده ی ماست اسیر که نیست دیشب نزدیک ساعت یک رسید. از کجای میدانی؟ تا الان یک لحظه هم نخوابیدم وقتی آمد و چراغ اتاقش روشن شد بیدار بودم نگاه کردم دیدم ساعت یک است. احمد دوباره به تختخواب برگشت سرور خواست چراغ را خاموش کند و از اتاق بیرون برود.اما احمد گفت:ما باید تصمیم آخر را بگیریم. که چکار کنیم؟ در را بشکنیم. با اینکار دیوانه اش میکنیم. او دیوانه هست!وگرنه... تو را بخدا اینطور حرف نزن جگرم خون میشود مگر ما چند تا بچه داریم. کاش همین یکی را هم نداشتیم. چطور وقتی مثل بچه رام بود و هر سال شاگرد اول میشد نمیگفتی کاش این یکی را هم نداشتیم... یک مرتبه بغض سرور شکست و شروع به گریه کرد.احمد با خشم گفت:خودمان کردیم هر بلایی سرمان می آید تقصیر خودمان است لوسش کردیم. احمد دیگر نمیتوانیم خودمان را گول بزنیم آریا مریض است اگر یادت باشد همان وقت که یک وفعه تصمیم گرفت دیگر به دانشگاه نرود پوارن گفت ببریدش دکتر میخواست... احمد نگذاشت او جمله اش را تمام کند .برافروخته و معترض گفت:پوران خواهرت است باشد ولی چشم ندارد ما را ببیند.حمید هم از او بدتر زن و شوهر حسود و تنگ نظر هستند.میخواهند وصله بچسبانند در این مدت که با آنها قطع رابطه کرده ایم هزار مزخرف پشت سرمان گفته اند خیال کردند با این چرند گویی ها میتوانند روی اریا عیب بگذارند. سرور یک مرتبه احساس کرد دلش برای پوارن تنگ شده پوران همیشه او را دوست داشت. نگاه سرور از پنجره به آن سوی باغ افتاد چراغ اتاق مجتبی روشن شد به احمد گفت:مثل اینکه مجتبی برای نماز بیدار شده. زنگ بزن بگو حاضر شود برویم. سرور شماره ای گرفت مجبتی گوشی تلفن را برداشت :بله؟ آقا مجبتی بیداری؟ بله خانم سلام صبح شما بخیر. احمد خان میگوید آماده شو که بروید شمال. چشم با کدامین ماشین تشریف میبرند؟ سرور از احمد پرسید:با کدام ماشین میروی؟ پاترول. آقا مجبتی پاترول را آماده کن در ضمن به یاد آقا بینداز که به موس یخان بگوید شب جمعه میرویم آنجا. چشم صبحانه میخورند یا بین راه...؟ نه صبحانه نمیخورد میخواهد زودتر بروید که شب برگردید. چشم الان نمازم را میخوانم و ماشین را حاضر میکنم. سرور گوشی را گذاشت سرش را به دیوار کنار پنجره تکیه داد و گفت:تقصیر خانم جان است صد بار گفتم بچه را این قصه های عجیب و غریبتان نترسانید.در روحش اثر بد میگذارد. احمد از این حرف خوشش نیامد طوری براق شد که انگار میخواست حرف او را به حلقومش برگرداند. گفت:باز میخواهی تقصیرها را به گردن مادر من بگذاری؟یعنی این پسره ی گنده ی بی خاصیت در این سن و سال یاد قصه ی دیگ به سر و لولو خرخره افتاده؟اصلا از وقتی که محمود خانم جان را برد امریکا آریا عوض شد آریا جانش به جان خانم جان بسته است اینطور که پیداست از دوری او ناراحت است. احمد با سرعت لباس پوشید در حالیکه از در خارج میشد گفت:وقتی برگشتم تکلیفش را روشن میکنم صاحبی خانه اش را میخواهد. منکه دست و دلم بکار نمیرود فکر اسباب کشی مریضم میکند. با رفتن احمد به طرف پنجره رو به خیابان رفت .مجتبی در اتومبیل را باز کرد و احمد سوار شد.لحظاتی بعد حرکت کردند و در پیچ کوچه از نظر پنهان شدند. سرور به تراس رفت تازه سپیده سر زده و اسمان به رنگ نقره ای در آمده بود.باغ در خنکای نسیم صبحگاهی عطر افشانی میکرد.یادش آمد آریا دو ساله بود که به این باغ آمدند.چقدر اینجا را دوست داشت.روز اولی که باغ را از بیرون دید و فهمید سه دستگاه ساختمان دارد بی آنکه وارد آنجا شوند به احمد گفت:این همان چیزی است که ما میخواهیم خانم جان میتواند در یکی از اسختمانهای زندگی مستقل خودش را داشته باشد و ما هم زندگی خودمان را بکنیم .دیگر ا ز دست او خسته شدم یک ساختمان دیگر هم میگذاریم برای کارگر و مجتبی و باغبان. با یادآوری آن خاطرات نفس بلندی کشید عطر یاسها روی خسته اش را نوازش داد .از اینکه باید چند روز دیگر از آنجا میرفتند دلش لرزید .روزهای گذشته جانش را به آتش میکشید.چه مهمانیها در آن باغ برگزار کرده بود.چه خاطرات خوشی از ان دوران داشت.به هر گوشه نگاه میکرد یادی از خاطرات کودکی آریا در ذهنش جان میگرفت و اشکها دست بردار نبودند در حالیکه با پشت دست چشمهایش را پاک کیگرد از ذهنش گذشت آرزو داشتم جشن عروسی اش را در همین باغ بگیرم. از پشت درختها سر و کله مش یدالله پیدا شد.با قیچی باغبانی بجان درختها افتاده و شاخه های مزاحم را قطع میکرد.سرور فکر کرد وقتی مش یدالله بفهمد که باید از باغ دل بکند چه حالی خواهد شد .او پیش از آنکه آنها باغ را بخرند باغبان آنجا بود پس از خرید باغ احمد به او گفته بود اگر مایل باشد میتواند همچون گذشته در آنجا زندگی کند و کار باغبانی اش را داشته باشد. بیاد اولین روزی افتاد که مش یدالله دست جلو آورد تا آریا را از بغل او بگیرد.آریا به روی او خندیده و به آغوشش خزیده بود وشاید بدلیل همان برخورد اولیه بود که مش یدالله عشق بچه را بدل گرفت و مثل یک پدربزرگ واقعی دوستش داشت.طاقت نداشت کوچکترین بیماری او را ببیند هر وقت خانم جان نبود و سرور و احمد هم به مهمانی میرفتند بعد از رفتن درخشنده کارگرشان او بود که با عشق و شوق آریا را پی شخود میبرد .غذایش را میداد و سرگرمش میکرد .بعد هم روی تختخواب خودش میخواباند.تا آنها برگردند.وقتی آنها می آمدند و سراغ بچه میرفتند که او را پیش خودشان ببرند با لحنی پدرانه التماس میکرد که بچه را بیدار نکنند و بگذارند همانجا بخوابد.خاطرات همچنان از پیش چشم سرور رژه میرفتند.حالا مش یدالله به باغچه زیر پنجره رسیده بود وقتی چشمش به او افتاد با همان لحن پدرانه ی همیشگی صبح بخبر و سلامی گفت و پرسید:انشاالله آقا آریا...؟ و او سر تکان داد و د رحالیکه اشکهایش را پنهان کند جواب داد:نه هیچ خبری نیست. مش یدالله نزکیتر آمد و زیر تراس که رسید گفت:استغفرالله پناه بر خدا خانم والله دارم دق میکنم دیشب ختم برداشتم امروز هم با اجازه شما میخواهم بروم امامزاده قاسم میخواهم دخیل ببندم تا حاجتم را نگرفتم همانجا بمانم. صدای گریه ی سرور بلند شد در میان گریه پرسید:کی میروی؟ اگر اجازه باشد یک ساعت دیگر راه می افتم. ظهر می ایی؟ نه خانم اگر اجازه باشد تا مغرب میمانم میخواهم نماز شب را هم بخوانم. برو شاید خدا بتو جواب بدهد ما را که جواب کرده. استغفرالله ناشکری نکنید کسی که مصلحت خدا را نمیداند شاید خیز و صلاحی در کار باشد ما نمیدانیم. سرور زیر لب نالید مصلحت این است که من دق مرگ شوم. مش یدالله گفت:خداوند بنده هایش را امتحان میکند ببیند چقدر صبر دارند.میگویند (الله مع الصابرین)انشاالله درست میشود .آقا آریا نظر خورده.صد تا چشم دنبالش است.از چشم قوم و خویش گرفته تا مردم رهگذر کوچه و خیابان بس که به رویش گفتند چه جوان رشید و رعنایی!چه جوان با حسن و کمالاتی!خانم نصف مرده هایی که در قبرستان خوابیدند از چشم و نظر مردند. سرور دیگر حوصله شنیدن حرفهایش را نداشت .او مثل همیشه چنان با تانی حرف میزد که گویی کلمات را از هم جدا میکند گفت:ما را هم دعا کن.سپس به ساختمان برگشت به هر جا چشم می انداخت دلش فرشده میشد روحش از اینکه میخواست از آن باغ دل بکند و برود مجروح و زخمی بود.اما هم خودش و هم احمد به این نتیجه رسیده که شاید یک تغییر و تحول اساسی بتواند آریا را از آن حال و هوا بیرون بیاورد.ناگهان از ذهنش گذشت:اگر نتیجه نگرفتیم چی؟هم باغ را از دست داده ایم هم...بغض در گلویش گره خورد..به آشپزخانه رفت لیوانی شیر از یخچال برداشت و به سالن برگشت.تصمیم گرفته بود آن روز در خانه بماند و پس از رفتن مش یدالله تصمیمش را عملی کند.دیگر طاقت شرایط موجود را نداشت خورشید کاملا بالا آمده و افتاب همه جا را روشن کرده بود .به ساعت نگاه کرد عقربه ها ساعت 8 را نشان میدادند اضطراب در جانش نشسته بود و بی قرارش میکرد.آهسته بطرف اتاق آریا رفت پشت در که رسید پاهایش لرزید نشست و به دیوار تکیه داد.گوش تیز کرد مگر صدایی بشنود اما سکوتی جانفرسا برهمه جا حاکم بود دستش را زیر در برد تا گرمای اتاق را بسنجد هوای اتاق گرم و دم کرده بود.در تمام آن مدت پنکه دستی را بطور ثابت روبروی در اتاق روشن گذاشته بود تا بادش از زیر در وارد اتاق شود.قلبش میلرزید چشمهایش از فرط اندوه و هراس یخ زده بنظر میرسید در اعماق آنها خلئی دیده میشد که گویی هیچ چیز قادر به پر کردنش نیست .بادستی لرزان تقه ای به در زد لحظاتی بعد بی آنکه صدایی شنیده باشد خواست او را صدا کند.اما صدایش به بغض پیچید و در نیامد.اشکهایش سرازیر شدند.بر خود نهیب زد:زود حرفهایت را بزن و از خانه برو بیرون شاید بخواهد به توالت برود.از جا برخاست و به در تکیه داد با صدایی شکسته و لرزان گفت:آریا ..سلام مادر نمیدانی...باز در هجوم بغض صدایش لرزید اندکی بعد ادامه داد:اریا رحم داشته باش دیگر طاقت ندارم یک لحظه در را بازکن و مرا ببین تا بفهمی چه به روزم آمده جلوی دوست و دشمن صورتم را با سیلی سرخ نگه میدارم .شب جمعه چند نفر میخواستند بیایند اینجا مثل گذشته از ترس اینکه مبادا بویی از جریان ببرند میخواهم با دل خون ببرمشان شمال.آریا مگر من و پدرت جز عشق و محبت و فداکاری چه کردیم که داری مجازاتمان میکنی؟آریا...روزگارم را سیاه کردی در این هوایداغ تابستان در آن اتاق جهنمی که تهویه اش را هم بسته ای چه میکنی؟میدانم باید هزچه زودتر از خانه بیرون بروم تا تو در غیابم بیرون بیایی میدانم که بیاد مثل هر روز در کوچه و خیابانها پلاس باشم اما امروز روز دیگری است صبرم سر آمده قلبم اشت گرفته 3 ماه است این بازی وحشتناک را شروع کردی .3 ماه است ندیدمت صدایت را نشنیدم .میدانم که در پشت این در لعنتی نفس میکشی اما نمیدانم با چه زنده ای.بی غذا بی قوت و روزی در آن اتاق مرگ چه میکنی؟کدام ب یانصافی جواب عشق و محبت را اینطور میدهد ؟هان؟کدام سنگدل بی رحمی عاشقش را زجر کش میکند؟میگویند مادر عاشق بی عار است هر چه از بچه اش بد ببیند هر چه زجر بکشد باز عاشق است.اما بگو کدام مذهب و آیینی میگوید عاشقت را زجر کش و دق مرگ کن. آریا میدانم این چندمین بار است که پشت این در بتو التماس میکنم نمیدانم چندمین بار است دور از چشم پدرت پشت در اشک میریزم و ناله میکنم دیگر حساب و کتاب از دستم در رفته و هفته و ماه هم فراموشم شده.دیگر جرات نمیکنم مهمان دعوت کنم.همه ی دوستان و اشنایان میگویند تو چرا اینطوری شدی چرا خودت را از ما قایم میکنی؟آریا از خیابان گردی و پرسه زدن در کوچه و خیابانها و مغازه ها خسته شدم.بی رحم 3 ماه است هر روز در این هوای گرم صبح زود بی هدف و بی برنامه همراه پدرت از خانه بیرون میروم که تو ازاد باشی.موقع رفتن در را محکم بهم میزنم تا خیالت راحت شود که ما رفته ایم و از اتاق بیرون بیایی.میدانم در غیابمان بیرون می آیی.میدانم دستشویی میروی اما نمیدانم با بی غذایی چه میکنی؟3 ماه است هر روز غذا و خوراکی پشت در اتاقت میگذارم و میروم.اما قوتی شب برمیگردم میبینم به آن دست نزده ای پس تو چه میخوری؟با چه زنده هستی؟اریا...من چه گناهی کرده ام 3 ماه است که درخشنده فقط شبها می آید که کارهای خانه را انجام دهد گفتم روز نیاید که تو ازاد باشی و از آن جهنم بیایی بیرون. هق هق گریه نگذاشت ادامه دهد لحظاتی بعد با صدای بلند در میان های های گریه نالید:بگو گناهم چیه؟چی کم داری؟چرا اینجور شدی؟بی مروت دیگر از دستت خسته شدم دیگر از این خیابان گرده های ذله شدم چه ساعتها که آنطرف خیابان پشت یک درخت پنهان شدم و هی سرک کشیدم ببینم ایا پنجره ای را باز میکنی تا هوای تازه وارد اتاق شود!نمیدانی چه شبها آنطرف خیابان در ماشین نشستم و کشیک کشیدم ببینم چراغ اتاقت روشن میشود؟اما بی فایده بود این حسرت را به دلم گذاشتی که علامت و نشانه ای از تو ببینم.صد دفعه شماره تلفنت را گرفتم گفتم شاید تلفنی با دوستانت تماس داری و به هوای آنها گوشی را برمیداری اما این راه هم برویم بسته ماند .بالاخره به این نتیجه رسیدم که تلفنت را هم قطع کرده ای.چون از تلفن خودمان هم زنگ زدم اما صدای زنگ تلفنت نیامد.آریا تو مرا خرد کرده ای.ما کم کسی نیستیم توی این مملکت اسم و رسم داریم.کم کم اطرافیان متوجه میشوند تو تمام درهای ارتباط را برویمان بسته ای.باید پدرت را ببینی که چطور یک مرتبه شکسته شده آخ...تو چه سنگدل شده ای تو که همیشه دلت برای همه حتا حیوانات میسوخت..یعنی من به اندازه ی آن کنجشکهایی که در گوشه ی باغچه برایشان دانه میریختی هم نیستم؟آریا ...آریا ...نه تنها گنجشکها بی دانه و ناامید مانده اند من هم در آرزوی دیدنت هلاکم.نمیدانی چقدر احتیاج دارم با کسی با یک دلسوز درددل کنم.نمیدانی چقدر دلم میخواهد از کسی کمک بگیرم.اما غیرتم قبول نمیکند از تو شکایت کنم.از آن گذشته من و پدرت آنقدر بتو بالیده ایم و افتخار کرده ایم که نمیتوانیم با گفتن مصیبتی که به سرمان اورده ای غرورمان را بشکنیم.اصلا چه بگوییم؟بگوییم تنها فرزندمان که همه چیزمان را به پایش ریخته ایم پشیزی برای ما رازش قایل نیست؟بگوییم به کسی که مینازیم و احساس سربلندی میکنیم مثل یک دستمال کثیف دورمان انداخته؟ آریا آنقدر گریه کردم که چشمهایم معیوب شده تو را به هر که میپرستی بگو چه میخواهی؟خودت میدانی که من و پدرت از جانمان هم برایت دریغ نداریم.پس حرف حسابت را بزن بگو چه میخواهی؟بگو چرا اینطوری میکنی؟صد بار گفتم باز هم میگویم سربازی ات را که خریدیم میفرستیمت بروی به هر جای دینا که میخواهی.ای بیرحم یک چیزی بگو.تو را بخدا دست کم در کمدی میز تحریری کشویی چیزی را بصدادربیاور که دلم ارام بگیرد ردم از اضطراب و بیقراری همین الان که دارم با تو حرف میزنم دلشوره عجیبی به سرتاپایم چنگ انداخته .میدانم احتیاج به توالت رفتن داری میدانم باید مثل هر روز برای پرسه زدن در خیابانها راه بیفتم و در را محکم بهم بزنم و ماشین را با سر و صدا از پارکینگ بیرون ببرم.تا مطمئن شوی از خانه خارج شدم.اما امروز میخواهم حرفهای آخرم را بزنم آریا...آریا گوش کن .بخاطر تو بخاطر اینکه شادی تغییر و تحول در بهتر شدن روحیه ات تاثیر داشته باشد از این ابغ که جانم به آن بسته است دل کندم.آره آریا...باغ را فروختیم.تو چه بخواهی و چه نخواهی حداکثر تا 20 روز دیگر باید از این اتاق مرگ بیورن بیای تا اینجا را به صاحب جدیدش تحویل بدهیم.نمیدانی چطور با اشک چشم و خون جگر از باغ دل کندم.باغ را دادیم تا تو را بدست بیاوریم.باغ که چیزی نیست حاضریم همه هستی مان را بدهیم و تو را داشته باشیم.آره مادر باغ رفت تا تو بیایی.این حرف آخرم بود باید از اینجا بیرون بیایی تا صاحب ملک خانه اش را تحویل بگیرد.اگر باور نمیکنی در را باز کن تا مبایعه نامه را نشانت بدهم.در را باز کن بی انصاف... سرور به نفس نفس افتاده بود.در میان سیل اندوه و اضطراب و هیجان دست و پا میزد.وقتی از باغ حرف میزد ضربان قلبش بالا میرفت و عنان از دست میداد یک مرتبه سرش را به در کوبید و فریاد زد:آریا کاری نکن تا آخر عمر پشیمان شوی من دیگر طاقت این شکنجه ها را ندارم آبرویمان دارد میرود همه مرا بعنوان یک زن مغرور میشناسند تو غرورم را شکسته ای نه تنها غرورم که شخصیتم را له کرده ای.هر بار که پشت این در ضجه میزنم و ناله میکنم میبینم که دیگر از آن سرور سبلند و مغرور جز زنی ضعیف و شکسته باقی نمانده!پدرت هم دست کمی از من ندارد فقط مثل من عقده های دلش را بیرون نمیریزد وگرنه پشت پلکهایش یک دریا اشک جمع شده .نمیدانم شاید او هم ساعاتی از شرکت بیرون میزند و به گوشه ای خلوت میرود و اشک میریزد.دیگر از آن مرد سرزنده و خوش مشربی که بعنوان پدر میشناختی خبری نیست.مرد امید بریده ای است که با سیلی صورتش را سرخ نگه میدارد تا غرورش را حفظ کند.دیگر از سوالات دوست فامیل و اشنا خسته شده مدتهاست بخانه هیچکس نرفته ایم.هر جا برویم سراغت را میگیرند همه کنجکاو شده اند بعضی ها خیال کرده اند از ایران رفته ای.از بس دروغ گفتیم و نقش بازی کردیم خسته شدیم. آریا یک طبقه از برج نیلی را برای خودمان نگه داشته ایم هر آپارتمانش را خواستی بردار هرطور خواستی مبله کن. بیچاره غزل که بتو دل بسته در این 3 ماه بارها تلفن کرده و به عناوین مختلف خواسته بداند تو کجایی .دفعه ی آخری که تلفن کرد پدرت با لحن توهین امیز در جوابش که پرسید آیا آریا از ایران رفته گفت شما بیش از اندازه کنجکاوی میکنید.طفلک غزل.بیچاره من بدبخت پدرت.تو همه را سرگشته و حریان کرده ای.همه به جهنم به خودت رحم کن. سرور از نفس افتاده و ضعفی شدید سراپایش را فرا گرفته بود پیش از آن خیال میکرد اگر مسئله فروش باغ را مطرح کند تغییری در اوضاع بوجود خواهد آمد.اما هیچ اتفاقی نیفتاد.نه در باز شد و نه صدایی از اتاق بگوش رسید به ساعت نگاه کرد.اندکی به ساعت 9 مانده بود در خود یارای برخاستن و از خانه بیرون رفتن نمیدید.به ذهنش رسید در را محکم بهم بزند اتومبیلش را مثل هر روز با سر و صدا از خانه بیرون ببرد امادر گوشه ای دور از خانه پارک کند و آهسته و بی صدا بخانه برگردد و در گوشه ای پنهان شود تا اریا ازاتاق بیرون بیاید.از این فکر مثل دفعات قبل که این تصمیم را گرفته بود خوشحال شد.اما لحظاتی بعد نگرانی از عوقب کار در برابرش قد علم کرد.از خود پرسید:اگر از بخت بد همان لحظه که وارد خانه میشوم مرا ببیند چه؟...کرخت و خسته و تکیده از جا برخاست دلش شور میزد.از اینکه اتاق آریا بر خلاف اتاقهای دیگر حمام و توالت نداشت افسوس خورد.یادش آمد 2 سال قبل از او خواسته بود اتاقش را عوض کند و به یکی از اتاقهای حمام دار برود.اما احمد قبول نکرد گفت اتقاهای مهمان باید مجهز باشد.زیر لب آهسته گفت اریا چقدر با تو کلنجار رفتم که از خواستن آن اتاقها منصرفت کنم.اگر چنین روزی را پیش بینی میکردم غلط میکردم با خواسته ات مخالفت کنم.دست کم خیالم راحت بود دوش میگیری مطمئنم 3 ماه است آب به بدنت نخورده. با افسوس نگاهی به در بسته انداخت باید میرفت.امادل نمیکند.نمیخواست باور کند با از دست دادن باغ هم تغییری در اوضاع بوجود نیامده .ندایی ته دلش میگفت باز هم استقامت کن.باز هم ناله کن.باز هم اشک بریز.ممکن است در را باز کند.بهمین دلیل دهانش را به چهار چوب نزدیک کرد و در حالیکه صدایش میلرزید گفت:آریا قرار است خودماندر طبقه بیستم برج نیلی زندگی کنیم یکی از آپارتمانها تمام پنجره هایش رو به کوه باز میشود.بنجره های جنوبی هم منظره تهران را دارند.نمیدانی چه منظره ای دارد آن را برای تو د رنظر گرفته ام دلم میخواهد دکور آپارتمانت را خودت انتخاب کنی قرار است هفته اینده پرده دور بیاید و پنجره ها را اندازه بگیرد.باید خودت باشی که بگویی چه نوع پرده با چه رنگی میخواهی.منکه دیگر نمیگذارم از رنگهای تیره استفاده کنی باید پرده هایت رنگ شاد داشته باشد.فکر میکنم تور سفید با اطلس شکری مناسب باشد.میخواهم بدهم روتختی ات را از سر پارچه اطلسی بدوزند. سرور موقعیتش را فراموش کرده و به ذوق آمده بود چشمهایش را بسته بود و با وعده های شیرینی که به او میداد در خیال پیش میرفت .آریا آپارتمانت دو خط تلفن دارد.یکی را به اینترنت اختصاص بده .در ضمن جز کتابها و لوازم شخصی ات هیچ چیز دیگری به آنجا نمیبریم.کامپیوترت که قدیمی شده میز و صندلی و تختخوابت را هم همینجا میگذاریم و برای آنجا هم هر چه دوست داشتی میخریم. هنوز د رخیال پرواز میکرد که زنگ آیفون به دنیای بر اضطراب واقعی برش گرداند.چشمهایش را باز کرد سرش را به در چسباند و فشار داد.گویی میخواست در را با سر بشکند.آه بلند و غم آلودی کشید و به ساعت نگاه کرد دیگر جای تعلل نبود باید میرفت.آخرین جملات را گفت:من میروم تا دوباره در این هوای جهنمی تا شب دور کوچه ها پرسه بزنم تا تو راحت باشی.خانه ی هر کسی بروم از حال و روزم میفهمد خبری هست میروم مثل هر روز یک پرس غذا میخرم و خون دل توی ماشین میخورم.میروم مثل هر روز سایه درختی پیدا میکنم و تا برگشتن پدرت آنجا مینشینم و به بدبختی ام فکر میکنم چند روز دیگر تولدت است.پدرت کارخانه ی ورامین را بنامت کرد که بعنوان هدیه تولد خوشحالت کند.درس را که رها کردی و آتش بجانمان زدی گفتیم صاحب کارخانهش وی که احساس سرخوردگی نکنی.اما میدانم الان پشت این در بسته به چیزی که فکر نمیکنی آرزوهای سوخته و برباد رفته ی ماست.باشد.من میروم تا مثل آواره های بی خانمان پرسه بزنم اما آرزو میکنم اینبار بمیرم و دیگر به این خانه برنگردم. بسوی آیفون که دوباره زنگش بصدادر آمده بود رفت گوشی را برداشت و با صدایی آهسته پرسید کیه؟مردی که لهجه روستایی داشت جواب داد:خانم جان صدقه سر بچه هایت یک کمکی بما بکن. سرور با خشم گفت:بجای گدایی برو کار کن. خانم بخدا آواره ام زمین کشاورزی داشتیم از بی آبی سوخته توی ده چیزی گیرمان نمیاید خودت برو ببین از ده آقچه بالا می ایم.نه اب ویرایش توسط sama33 : ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۴۹ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,866
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز [فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] تایپ شده توسط:"far58" داشتیم نه بذر نه کود نه سم بیچاره شدیم دیگر زنگ نزن همینجا باش تا بیایم. گوشی را گذاشت به عقب برگشت با حسرت نگاه دوباره ای به در اتاق آریا انداخت صورتش از غصه درهم پیچید.به اتاق رفت لباس پوشید.سوییچ اتومبیل را برداشت و در کوچه را مثل هر روز محکم بهم زد.مردی که بیرون منتظر بود در آن سوی کوچه با دو بچه ای همراهش ایستاده بود.با دیدن او گردن کج کرد و جلو آمد.سرور گفت:صبر ماشین را از پارکینگ بیرون بیاروم بعد. به سرعت در پارکینگ را باز کرد و اتومبیل را بیرون برد.میخواست زود حرکت کند و برود.مثل هر روز احساس میکرد آریا از لای پرده ها کوچه را میپاید تا او برود.از کیفش اسکناسی در آورد و مرد را صدا زد.در حالی که پول را به او میداد پرسید:زنت کجاست؟ حصبه گرفته خانم بخدا دارد از دست میرود. کجا زندگی میکنی؟ حلبی آباد. حتما روزها گدایی میکنی و شبها دزدی. با این حرف مرد یکه خورد.لحظاتی در سکوت نگاهش کرد .اسکناس را بسویش پرت کرد و بسوی بچه هایش رفت.دست آنها را گرفت و بدنبال خود کشید.عکس العملش سرور را منفعل کرده بود.با اتومبیل خود را به او رساند صدایش زد:بتو میگویند گدای پرمدعا.مرد بی آنکه نگاهش کند جواب داد:دزد منم یا شما؟این باغ و این ماشین و حتما 100 تا چیز دیگر اینها را از کجا آورده ای؟ارث پدرت که نبوده شماها هستید که ما را به گدایی می اندازید.سرور خواست جواب بدهد اما گفته مرد سیلی محکمی بود که صدایش را برید.پا را روی پدال گاز فشرد و به سرعت دور شد .از آیینه به پشت سر نگاه کرد مرد بچه ی کوچکتر را بغل گرفته بود به مرد فکر کرد از اینکه دلش را شکسته بود پشیمان شد.سر خیابان که رسید و پیچید یکبار دیگر به پشت سر نگاه کرد .خواست برگردد ولی غوغای درونش اجازه بازگشت نداد زیر لب غرید:پرمدعا. آنروز حال دیگری داشت مثل روزهای قبل نبود بی همزبانی جانش را به لب رسانده بوددلش برای دردل کردن با پوران پر میکشید.مدتها بود آنها قطع رابطه کرده بودند و حالا ارزو میکرد سر بر شانه خواهر بزرگتر بگذارد و دامن دامن اشک بریزد و عقده گشایی کند.بیاد آخرین دیدارشان افتاد انشب چندین مهمان دیگر هم داشتند.همه سراغ آریا را میگرفتند حمید گفت:خیلی وقت است آریا جان را ندیده ایم ما را قابل نمیداند یا خدای نکرده دلخوری پیدا کرده.شاید اگر پوران پی حرف شوهرش را نگرفته بود کار به قهر نمیکشید .اما او در حالیکه چهره اش آثار نگرانی پیدا بود گفت:سرور باید یک روانپزشک آریا را ببیند .همین یک جمله احمد را به اوج خشم و کینه کشاند.همان شب بود که به سرور گفت:منکه دیگر با آنها کاری ندارم.سرور هم در تایید او گفت منهم کاری ندارم.اما حالا احساس میکرد با او کار دارد.آنها دو خواهر بودند و برادری هم نداشتند.دلش بسوی او پر میکشید دیگر برایش مهم نبود او چطور فکر میکند.به یک سنگ صبور احتیاج داشتاگر چه میدانست اقدامش احمد را به خشم می آورد ولی آتش نیاز شعله ور شده بود و او را بسوی خواهر میکشاند.خواست سبدی گل بخرد اما حوصله ی اینکار را در خود ندید هر چه بخانه پوران نزدیکتر شد هیجانش افزایش میافت .وقتی جلو خانه توقف کرد ضربان قلبش انقدر بالا رفته بود که نفس نفس میزد. از اتومبیل پیاده شد آرزو میکرد حمید در خانه نباشد.زنگ زد لحظاتی بعد پوران از آیفون جواب داد کیه؟سرور با صدایی مرتعش از هیجان جواب داد پوری منم سرور.پوران بهت زده پرسید:سرور تویی باور نمیکنم؟سپس تکمه را فشار داد.سرور به وسط حیاط نرسیده بود که پوران در استانه در ورودی ساختمان ظاهر شد.در همان حال که بسوی خواهر می آمد او را ارزیابی میکرد:چهره سرور غمگین و مکدر است.برایش آغوش باز کرد سرور د رحالیکه سعی میکرد از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند در آغوش او فرو رفت اما عنان اختیار از دست داد و پیش از آنکه بتواند حرفی بزند صدای هق هق گریه اش بلند شد.پوران سخت نگران شده بود. چیه ؟سرور چرا گریه میکنی؟چه اتفاقی افتاده؟ سرور سرش را روی سینه او گذاشته بشود و بوی آغوش مادر را از آن میشنید.در میان اشکها نالید:پور یمن خیلی بدبختم. پوران او را نوازش داد و با دلواپسی پرسید:تو را بخدا بگو زودتر چه شده؟با احمد خانن اختلافت شده؟ نه کاش اینطور بود. پس چی؟آرام بگیر برخودت مسلط باش. سپس دستهایش را روی شانه های او گذاشت و کمی فاصله گرفت.به چشمهای سرخ و متورم او نگاه کرد سخت دلواپس شده بود.با ناراحتی گفت:بیا برویم تو نمیدانی چقدر نگران شدم هر مشکلی راه حلی دارد چرا انقدر بیتابی میکنی ؟آریا چطور است؟ گریه ی سرو با شنیدن نام اریا به ناله ای دردناک مبدل شد:بچه ام پسر نازنینم جوان دسته گلم آریای قشنگم پسرم... خدا مرگم بده چه بلایی سر آریا آمده؟الان کجاست؟سرور بخدا دارم سکته میکنم حرف بزن آریا چه شده؟ به سالن رسیدند سرور خود را روی مبلی رها کرد بریده بریده گفت:3 ماه است ندیدمش. کجاست؟مگه فرستادیش خارج؟چقدر گفتم... نه جایی نرفته در خانه است اما...ای خدا چه بگویم. پوران نفس راحتی کشید و گفت:تو که مرا کشتی اینکه ناراحتی ندارد با شما اختلاف پیدا کرده. موضوع اختلاف نیست از من و احمد متنفر است نمیخواهد ما را ببیند یک چیزی میگویم یک چیزی میشنوی. خدا انصاف بدهد نصف العمر شدم اینکه مهم نیست. مهم نیست؟سه ماه است از آن اتاق جهنمی بیرون نیامده سه ماه است هیچی نخورده از اتاقش آتش میبارد در این هوای گرم و طاقت فرسا فنکوئلش را بسته.سه ماه است از صبح به خیابانها میروم و مثل بی خانمانها و آواره ها گوشه ی پارکها روزم را شب میکنم.از خانه میروم بیرون که خیالش از نبودن ما راحت باشد و برای دستشویی رفتن از اتاق بیرون بیاید.کمی د راتافش را باز کند تا آن هوای جهنمی خارج شود سه ماه است لب به هیچ غذایی نزده.هر غذا و خوردنی پشتدر اتاقش میگذارم وقتی برمیگردم میبینم دست نخورده. مگر کسی سه ماه غذا نخورد زنده میماند؟نکند بلایی سر خودش آورده باشد چرا از او نمیخواهی بیرون بیاید. دلش مثل سنگ شده چه روزها که پشت در اتاقش اشک ریختم و التماس کردم در را باز کند و بیرون بیاید و حرفدلش را بزند.اما از دیوار صدادر آمد و از او در نیامد. مطئنی بلایی سر خودش نیاورده؟ آره هر روز صبح که میخواهم از خانه بیرون بیاییم یک علامتی روی دستگیره در اتاقش میگذارم شب که برمیگردم میبینم تغییر کرده.اما علامتهای حمام در این مدت دست نخورده مانده.میدانم یکبار هم حمام نکرده پوری نمیدانم چه کنم بچه ام دارد از دست میرود. یادت هست چقدر گفتم انقدر درس درس نکن و سربسرش نگذار!از همان وقت که یکدفعه گفت دیگر نمیخواهد دانشگاه برود فهمیدم مشکل پیدا کرده.بتو گفتم ببرش پیش روانپزشک اما با من دشمن شدی خیال کردی میخواهم روی او عیب بگذارم فکر کردی بشما حسادت میکنم. در نگاه اشک آلود سرور التماس موج میزد نالید:پوران اشتباه کردم سرزنشم نکن نمیدانی الان چه حالی هستم حق با تو بود.باید همان موقع میبردمش دکتر.احمد خیلی حساسیت داشت که اسم روی بچه میماند و گرنه من... هردوتان اشتباه کردید آنقدر تحت فشارش گذاشتید که برید.من همان موقعها میفهمیدم رفتارش عوض شده چقدر بتو گفتم اینقدر او را تنها نگذارید همیشه در جوابم میگفتی خدا را شکر آریا زیاد اهل دوست و رفیق و بیرون رفتن از خانه نیست.با همین خیال آنقدر تنهایش گذاشتید و شبها تا نزدیک صبح در مهمانی ها بودید که تنهایی بلای جانش شد. خیال میکردم د رتنهایی بهتر درس میخواند. مگر بتو نمیگفتم... سرور حرفش را برید و نالید:چرا چرا گفتی اما من نمیفهمیدم خواب بودم اشتباه کردم حالا باید چکار کنم؟چطور او را از اتاقی که زندانش شده بیرون بیاورم ؟آن اواخر قبل از اینکه خودش را حبس کند دیگر از همه چیز بدش می آمد حتا اثاث خانه.اما نفرتش از من و احمد غیر قابل تصور است .پوری ...خجالت میکشم بگویم اما دیگه جانم به لبم رسیده. حرفت را بزن از من خجالت نکش بخدا بدخواهت نبودم و نیستم . چندبار چنان از خود به در شد که کتکم زد. پوری وحشت زده پرسید:تو را کتک زد؟ای وای باورم نمیشود چرا؟برای چی؟ از همه چی ایراد میگرفت از همه چیز بدش می آمد یکروز سرش فریاد کشیدم و گفتم مگر دیوانه ای که از این اداها در می آوری !این حرف واقعا دیوانه اش کرد یک مرتبه با فنر ورزشی بجانم افتاد اگر احمد نرسیده بود زیر ضربه های فنر مرده بودم. مگر مجتبی یا مش یدالله خانه نبودند؟درخشنده کجا بود؟خانم جان مگر نبود؟ نمیخواستم هیچس بفهمد مش یدالله بود اما به درخشنده گفته ام شبها بیاید. سرور با صدای بلند گریه میکرد.صورت پوران هم از اشک خیس شده بود.گفت:آنقدر غرور به خرج دادید و طفره رفتید که از حالت طبیعی خارج شد. حالا چکار باید بکنم.باغ را فروختیم گفتیم شاید با تغییر و تحول حالش بهتر شود.اما دوبار مهلتی که از خریدار گرفته بودیم تمام شد و نتوانستیم خانه را تحویل بدهیم. چرا باغ را فروختید؟حیف نبود؟آخر از کجا فهمیدی تغییر و تحول حال او را خوب میکند؟خب صبر میکردید تا راه حلی پیدا شود حالا چرا نمیتوانید خانه را تحویل بدهید؟ آریا از اتاق در نمیآید.تمام اثاثه را جمع کردیم اما نمیتوانیم او را از اتاقش بیرون بیاوریم.میترسم پوری میترسم دست به خودکشی بزند. باغ را که تحویل دادید کجا میروید؟ میرویم برج نیلی یک طبقه اش را برای خودمان برداشته ایم بقیه ها گذاشته ایم برای فروش. آریا میداند؟ امروز با اشک و ناله برایش گفتم.التماس کردم در را باز کند تا اثاثه اش را جمع کنیم اما در دل سنگش اثری نکرد پوری نمیدانی چقدر دل کندن از باغ برایم سخت است خودت میدانی من عاشق آن باغ هستم اما از سرش گذشتم تا... پوران او را نوازش میکرد سرو ر با صدای بلندتر گریه سر داد و در میان هق هق گفت:احمد میگوید در اتاق را بکشنیم و برویم داخل.اما من میدانم با اینکار آریا خودش را از پنجره بیرون می اندازد و خودکشی میکند پرده های پنجره های اتاقش را کشیده و بی انصاف یک روزنه باز نگذاشته که دست کم از تراس یا کوچه اتاقش دیده شود.آه...پوری مردم چه روز و شبها که آنطرف کوچه کشیک کشیدم ببینم پنجره ای را باز میکند تا من بتوانم یک حرکت کوچک او را ببینم آما آرزوی محالی بود بی کی دردم را بگویم؟از کی کمک بخواهم؟دیگر طاقت ندارم خیال میکردم غزل را دوست دارد.چندبار از پشت در بهش گفتم خجالت نکش اگر غزل را دوست داری بگو.طفلک غزل. وضع آریا را به غزل گفتی؟ نه من نمیخواهم هیچکس هیچکس از این وضع باخبر شود. شاید اگر یک روز غزل بیاید و از پشت در با او حرف بزند موثر باشد. به غزل بگوییم بیا ببین آریا عوض شده؟ با همین تعصبهایتان بچه را نابود کردید از همان موقع که دانشکده نرفت و درس را رها کرد بشما گفتم او باید تحت درمان قرار بگرید احمد خانم گفت بچه ام را میبندند به قرص و معتادش میکنند.بعد هم با من سرسنگین شد. حالا چکار کنم؟او که از اتاق بیرون نمیاید تا پیش دکتر ببریمش. باید پیش یک روانپزشک بروی و ماجرا را بگویی ببینی چه راه حلی پیشنهاد میکند اما قبل از آن بهتر است یک روز غزل را بخانه بیاوری و بگویی از همان پشت در با او صحبت کند. وقتی غزل ماجرا را بفهمد بگوش همه میرسید. خب برسد مگر به مردم بدهکاری؟تو با دستهای خودت آریا را قربانی غرورت میکنی بیماری که تعصب بردار نیست همین امروز با غزل تماس بگیر ماجرا را برایش بگو. خیلی سخت است ولی باشد اینکار را میکنم پوری فکر میکنی موثر باشد؟ نمیدانم اما باید همه راهها را امتحان کرد باید تا وضع از این وخیمتر نشده راه حلی پیدا کنی غزل را دیده ام دختر با شخصیتی است مطمئنم اگر از او بخواهی مساله را فاش نکندهیچوقت بروز نمیدهد اگر از این راه هم نشد چی؟ پیشاپیش غصه نخور فکر بد نکن. آبرویمان میرود. این چیزها آبروی آدم را نمیبرد کار خلاف شرع و خلاف قانون عیب است بلند شو همین الان از همنیجا به غزل تلفن کن. یک لحظه هم تردید به خودت راه نده. سرور خواست از تلفن همراهش استفاده کند اما یک مرتبه گوشی را روی میز گذاشت و گفت:نمیتوانم بخدا نمیتوانم پوران گوشی را برداشت و گفت:خودم تلفن میکنم شماره را بگو. پوری میترسیم. از چی؟ از اینکه یک مرتبه همه جا بپیچد بچه ام روانی شده. سرور مگر برای چاره جویی پیش من نیامدی؟ چرا اما نمیخواهم عیب روی بچه ام بماند. بخاطر همین طرز فکر این همه وقت با ما قهر بودی و قطع رابطه کردی.امروز هم خودت آمدی و از من کمک میخواهی پس چرا نمیگذاری کمکت کنم؟من نمیگویم حتما از این راه به نتیجه میرسیم اما باید تمام راهها را امتحان کنیم تا ببینیم کدام به نتیجه میرسد شماره را بگو. سرور با اکراه شماره را گفت و پوران گرفت.لحظاتی بعد غزل گوشی را برداشت پوران بلافاصله گوشی را بدست سرور داد و او را غافلگیر کرد سرور میخواست حرف بزند ولی صدایش در نمیآمد .سرانجام در میان الو الو های غزل گفت:غزل جان من محجوبی هستم مادر آریا. غزل ناباورانه گفت:خانم محجوبی سلام حالتان چطور است؟ چه بگویم الان در شرایطی نیستم که بتونم درست حرف بزنم فقط میخواستم یک سوال بی پرده از تو بکنم آیا باز هم مثل گذشته به آریا علاقه داری؟ غزل سکوت کرد این سوال بدون مقدمه برایش غیر منتظره بود.نمیدانست چه بگوید.فکر کرد میخواهد از او خواستگاری کند دلش فرو ریخته و گرمای مطبوعی زیر پوستش دویده بود.سرور در حالیکه گوشی را در دست داشت و منتظر جواب بود به پوری نگاه کرد و با حرکت لب گفت حرف نمیزند .سکوت به داراز کشید و سرور گفت:سوال بدی کردم؟ نه نه فقط خیلی غیر منتظره بود. غزل من در شرایط بدی هستم به کمک تو احتیاج دارم به کمک من؟خواهش میکنم بفرمایید هر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم با کمال میل.<o></o> از تو خواهش میکنم حرفهایم را نشنیده بگیری قول بده آنچه را که از من میشنوی به هیچکس نگویی.<o></o> قول میدهم مطمئن باشید حرفتان را بزنید اتفاقی افتاده؟<o></o> اگر هنوز آریا را دوست داری باید کمک کنی او را از وضع بدی که پیدا کرده نجات بدهیم.آریا 3 ماه است در اتاق را بروی خودش بسته و نگذاشته حتا برای یک لحظه او را ببینیم.<o></o> نمیفهمم!3 ماه است نگذاشته او را ببینید؟مگر میشود؟آخر چرا با شما اختلاف پیدا کرده؟<o></o> دیگر موضوع از اختلاف گذشته او دارد خودش را زجر کش میکند غزل جان خواهش میکنم این حرفها را پیش خودت نگه دار.<o></o> مطمئن باشید اما واقعا شوکه شدم پس برای همین است که درس را رها کرده؟<o></o> صدای گریه سرور بلند شد پوری گوشی را از او گرفت :الو غزل خانم من پوران هستم خاله آریا.<o></o> سلام خانم چرا خانم محجوبی گریه میکنند خیلی ناراحت شدم.<o></o> عزیزم بیا اینجا تا همه چیز را بفهمی.<o></o> خیلی ناراحتم الان می ایم.<o></o> خواهش میکنم تنها بیا.<o></o> هیچکس در خانه نیست خیالتان راحت باشد تنها می آیم.<o></o> پس منتظرت هستیم آدرس را یادداشت کن خیابان سنبل پلاک...<o></o> کمتر از نیم ساعت بعد غزل رسید.هیجان زده و هراسان بود.سرور همه چیز را برایش گفت:غزل جان خواهش میکنم هر چه از او میدانی بگو ما نمیدانیم چرا یک مرتبه اینجوری شده گفتم نکند از طرف تو...<o></o> غزل نگذاشت او ادامه بدهد گفت:رابطه ی من و او یک طرفه بود او هیچوقت تمایلی که من به او داشتم نداشت.نمیگذاشت دوستی مان جلو برود.<o></o> مگر همدیگر را دوست نداشتید؟<o></o> غزل سرش را پایین انداخت و با خجالت و افسوس گفت:آریا مرا دوست ندارت این من بودم که...بخدا نمیدانید از وقتی به دانشکیده نمیآید دلم میخواهد منهم ترک تحصیل کنم جای او را که د رکلاسها خالی میبینم حال بدی پیدا میکنم.<o></o> فکر کردم شاید از تو سرخوردگی پیدا کرده.<o></o> نه این منم که سرخوردگی پیدا کردم و دارم مریض میشوم.<o></o> غزل دیگر خجالت را کنار گذاشته و از علاقه اش به آریا دم میزد:خانم محجوبی من دوستش دارم.<o></o> خوشحالم حاضری بما کمک کنی؟<o></o> چه کمکی؟<o></o> الان می آیی برویم خانه ما؟<o></o> از من چه کاری بر می اید؟او مرا دوست ندارد فکر میکنم پای کسی دیگری در میان باشد.<o></o> پوران گفت:نه فکر نمیکنم پای کسی در میان باشد آریا مریض است.<o></o> سرور نگاه رنجیده ای به او کرد و هیچ نگفت.پوران ادامه داد:از نظر من دیگر نباید وقت را از دست بدهیم بهتر است همین الان برویم سراغش.<o></o> سرور با چهره ای ترسیده گفت:اگر بدتر شد چی؟<o></o> خب میرویم سراغ یک راه حل دیگر میرویم به یک روانپزشک همه چیز را میگوییم و کمک میگیریم باید زودتر اقدام کنیم تا همینجا که اقدام اساسی نشده سهل انگاری بوده.<o></o> غزل در برابر وضع غیر منتظره ای قرار گرفته بود با نگرانی از پوران پرسید:مگر چه بلایی سرش آمده؟<o></o> بیا زودتر برویم آنجا در راه صحبت میکنیم.<o></o> غزل مردد بود و سرور میترسید اما پوران با اصرار راهشان انداخت در طول راه پوران گفت حواست به رانندگی باشه با گریه که چیزی حل نمیشود .غزل در صندلی عقب نشسته و دستش را روی شانه سرور گذاشته بود و با او همدردی میکرد. بخدا نمیدانستم آریا انقدر مشکل پیدا کرده هر بار که به شما تلفن میکردم سراغش را میگرفتم چیزی از ناراحتی های او برایم نمیگفتید و گرنه می آمدم خدمتتان. دقایقی بعد جلوی خانه بودند .چهره ی سرور از نگرانی و ترس درهم ویرایش توسط sama33 : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۴:۴۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,866
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز [فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] تایپ شده توسط:"dokhtarepaeiz" شده بود.از عکس العمل آریا وحشت داشت.با صدایی آهسته گفت:«پوری،من و تو باید ساکت باشیم و فقط غزل حرف بزند.آخ ...خیلی می ترسم.اگر وقتی وارد ساختمان می شویم،بیرون از اتاقش باشد و ما را ببیند،فاجعه به بار می آید. پوران...» ـ پس چرا هیس،هیس می کنی؟زنگ بزن.در بزن که صدا را بشنود و هر تصمیمی می خواهد بگیرد.بعد بی آن که منتظر سرور باشد،چندبار زنگ زد.سرانجام سرور با کلید در را باز کرد و وارد ساختمان شدند.همه جا در سکوتی مرگبار فرو رفته بود. سرور دست پوران را به دست گرفته بود و فشار می داد:«پوری می ترسم اشتباه کرده باشیم.می ترسم خودش را از پنجره بیندازد بیرون!» ـ نترس.آریا در کدام اتاق است؟ سرور با انگشت به اتاق اشاره کرد.پوران آهسته،به غزل که بلاتکلیف ایستاده بود گفت:«غزل جان برو به امید خدا.از ما خجالت نکش.با او حرف بزن.» ـ نمی دانم چه بگویم! ـ خر چه در دلت هست برایش بگو.به او اظهار علاقه کن. غزل با تردید از سه پله ای که اتاق خواب ها را از سالن نشیمن جدا می کرد بالا رفن.سرور دستش را روی قلبش گذاشته بود و با وحشت به او نگاه می کرد.حالت چشمهایش غیرقابل درک بود.پوران دستش را گرفت و روی یک مبل راحتی نشاند.خودش هم در کنار او نشست.غزل پشت در اتاق رسیده بود.قلبش به شدت به تب و تاب افتاده و به سینه اش می کوبید.دهانش خشک شده بود.دیوانه وار به آریا علاقه داشت.از وقتی آریا یک مرتبه ترک تحصیل کرده و به دانشکده نرفته بود،چنان ناراحت بود که اهل خانه بی آن که بداند چه اتفاقی رخ داده،برایش دلواپس و نگران شده بودند. سرانجام آهسته تقه ای به در اتاق زد و منتظر جواب شد.اما وقتی دو سه بار این کار را تکرار کرد و جوابی نشنیده گفت:«آریا...منم غزل!از طرف بچه های دانشکده به دیدنت آمده ام.»هیچ صدایی از اتاق به گوش نمی رسید.غزل برگشت و به سرور و پوران نگاه کرد.پوران با ایما و اشاره فهماند ادامه بدهد،و او با صدایی کمی بلندتر ادامه داد:«آریا، تمام بچه های دانشکده سراغت را از من می گیرند.خیال می کنند من چیزی از تو می دانم.هر چه می گویممن هم مثل شما بی هبرم باور نمی کنند.آریا خواهش می کنم حرفی بزن.من برای دیدن تو آمده ام.مهمانت هستم.مگر آدم از مهمان اینطور استقبال و پذیرایی می کند؟» غزل پس از گفتن آن عبارات گوشش را به در چسباند.لحظاتی بعد وقتی هیچ صدایی نشنید سربرگرداند و به پوران و سرور نگاه کرد.سرش را به علامت منفی تکان داد.هر چه زمان می گذشت سرور آرام تر می شد.از این که می دید آریا عکس العمل حادی نشان نمی دهد،کمی اطمینان خاطر یافته بود.هرگز آن روزی را که آریا با فنر ورزشی به جانش افتاده بود فراموش نمی کرد.اما یک باره ترس برش داشت.می ترسید با پافشاری غزل،در حالت بحرانی قرار بگیرد و در را باز کند و فاجعه به بار آورد.در دل از خدا می خواست:«خدایا کمکش کن.بچه ام جوان است...»غزل ادامه داد:«آریا،خودت می دونی،تمام دانشکده از استاد و دانشجو روی تو حساب دیگری می کنند.تو محبوب همه بودی و هستی.مرا فرستاده اند تا پیغامشان را برسانم.گفته اند به تو بگویم هر مشکلی داری همگی برای حلش حاضر و آماده اند.آریا جوابم را بده.چرا حرف نمی زنی.مگر نمی دانی...مگر نمی دانی چقدر...دوستت دارم!؟» غزل با ادای آن عبارت آخر به گریه افتاد. در حالی که سعی می کرد خودداری کند.ادامه دا:«از همان اولن بار که در آمفی تئاتر دانشکده دیدمت...بهت...علاقه پیدا کردم.خیلی از دخترها چشمشان پی تو بود.اما من... از همه بیشتر...آریا،تو چشم و چراغ دانشکده بودی.»عقده های غزل سر باز کرده و از مرز خجالت و ملاحظه گذشته بود.دیگر به پشت سر نگاه نمی کرد.احساساتش چنان اوج گرفته بود که نمی توانست به سرور و پوران نگاه کند.ادامه داد:«آریا در این مدت که تو دانشکده را ترک کردی،لحظه ای از فکرت غافل نبوده ام.قبلا وقتی کلاسم تمام می شد و به طرف کلاس تو می آمدم سراپای وجودم...می لرزید.با خودم می گفتم تو یک ترم از من جلوتری و زود فارغ التحصیل می شوی.وقتی دیگر به دانشکده نیایی از دوری ات چه کنم!اما نمی دانستم این دوری خیلی زود از موعد اتفاق می افتد.گفته بودی قصد داری واحد تابستانی بگیری.من به هوای تو در این گرمای جهنمی شش واحد گرفتم که با تو باشم و ببینمت.اما تو نه تنها واحد تابستانی نگرفتی،بلکه هیچ سراغی هم از من نگرفتی.من هم واحدها را پس دادم.به خدا نمی دانی چقدر تلاش کردم .چقدر به خانه تان تلفن زدم که بپرسم چرا نمی آیی.اما هیچ کس جواب درست و حسابی به من نمی داد.فقط یک دفعه درخشنده گفت آقا آریا با همه قهر کرده.از حرفش خیلی تعجب کردم.آریا...من دوستت دارم.هر ورز سوال پیچم می کردند و می پرسیدند چرا به دانشکده نمی آید.باور نمی کردند من از آنها بی خبرترم.آنقدر از دوری ات پریشانم که تمام اهل خانه نگرانم هستند.هر چه قرص آرام بخش می خورم،باز شب ها خوابم نمی برد.فکر تو نمی گذارد خوابم.امروز آمده ام حرف آخر را از زبانت بشنوم.آریا به من بگو آیا دوستم داری یا نه؟دیگر از این بلاتکلیفی خسته شده ام.تو که می دانستی دوستم نداری،چرا با من صمیمی شدی؟چرا هر وقت تلفن می کردم از روی علاقه با من صحبت می کردی؟ آنقدر گرم و پرحرارت بودی که باور کرده بودم علاقه ام یک طرفه نیست.اما از مدتی پیش یک مرتبه عوض شدی.هی از من فاصله گرفتی.حتی گوشی تلفن را برنمی داشتی که مجبور به صحبت نباشی.خوب می فهمیدم می خواهی فاصله بگیری.اما نمی دانستی با این تغییر روش چه بلایی سر من می آوری.آریا به خدا خیلی عذاب می کشم.فقط یک کلمه بگو چه شده که از من دوری می کنی؟آخر من چه کار کرده ام.نمی دانی بی خبری چه قدر سخت است.آریا...می خواهم صدایت را بشنوم...» گفته های توأم با التهاب و گریه ی او،پوران و سرور را متأثر کرده بود.هر دو به او چشم دوخته بودند برایش دل می سوزاندند.سرور یادش آمد یک روز آریا به او گفته بود،هر وقت غزل تلفن کرد بگو خانه نیستم،آن روز سرور خیلی خوشحال شده بود چون غزل را برای آریا نمی پسندید اما حالا تحت تأثیر احساسات پاک و بی شائبه ی او قرار گرفته بود.با احساس ندامت یادش آمد تا همین چند روز پیش تلفنهای او را با سردی و بی اعتنایی پاسخ می داد.از یادآوری این موضوع ناراحت شد.در دل نسبت به او احساس دیگری پیدا کرده بود و حس می کرد دوستش دارد.دلش می خواست او را در آغوش بگیرد و ببوسد. پوران اوضاع را کاملا بروفق مراد می دید.سکوت کرده بود تا به نتیجه ی دلخواه برسد و به سرور بفهماند برای او خواهر دلسوزی است. غزل دستش را مشت کرد و آهسته به در کوبید.با لحنی سوزناک ادامه داد:«آریا،مگر می شود تو یک مرتبه این قدر سنگدل شده باشی!مگر می شود قبول کرد آن آریای محبوب همه،این قدر بی عاطفه شده باشد.تو کسی نبودی که دست کمک کسی را رد کنی!حتی اگر شب امتحان بچه ها جزوه هایت را می خواستند می دادی.یک بار به تو اعتراض کردم مگر خودت فردا امتحان نداری که جزوه هایت را به این و آن می دهی!یادت هست در جوابم چه گفتی؟بگذار خودم بگویم.گفتی:«آنچه را که آینده به ما تحویل می دهد،بستگی دارد به این که امروز چه چیزی برای آینده ذخیره کرده باشیم.این دوستی ها ذخیره و پشتوانه ی روحی و عاطفی آینده است.»یادت آمد؟خودت حرف به این بزرگی زدی.گفتی دوستی های امروز،ذخیره ای است برای فردا.حالا چطور شد که یکدفعه تمام اعتقاداتت را زیر پا گذاشتی؟مگر من یک دوست نیستم؟پس چرا در را به رویم باز نمی کنی؟آریا...من نمی خواهم دست خالی از اینجا بروم.در را باز کن... بازکن...» صدای گریه ی غزل چنان شدت گرفت که سرور از جا برخاست.به سراغش رفت.سر او را روی سینه گرفت و بی آنکه حرفی بزند،همرا خود به اتاق خواب برد.پوران هم به دنبالشان رفت.سرور در اتاق را بست که صدایشان بیرون نرود.با لحنی گریه آمیز گفت:«هیچ فایده ندارد.پوری دیدی هیچ حرفی نزد!دیدی من چقدر بدبختم.» سرور،در مطب او نشسته بودند.سرور بغض کرده و آماده ی گریه بود.روانپزشک پرسید:«خانم محجوبی بفرمایید ببینم اولین بار که از او حرکت غیر عادی دیدید کی بود؟» ـ نمی دانم مقصودتان از حرکت غیر عادی چیست؟مقصودتان عصبانیت و پرخاشجویی است؟ ـ عصبانیت یا پرخاشجویی همیشه دلیل بر غیرعادی بودن شخص نیست.اما اگر رفتاری غیرمتعارف از فرد عصبانی سربزند،می تواند اشاره ای بر غیرعادی بودن عکس العمل هایش باشد.در حقیقت می خواستم بپرسم جنون آنی داشته؟ سرور به یاد لحظه های جنون آمیز آریا افتاد.لحظه هایی که به سویش حمله می برد.اما غیرت و تعصب مادرانه اش نگذاشت به چنین امری اشاره کند.سکوت کرد و سکوتش برای دکتر گویا بود.دکتر سوال دیگری کرد:«شما شغل بیرون از خانه دارید؟» ـ نخیر.هیچ وقت شغل بیرون از خانه نداشته ام. ـ پس همیشه در کنارش بوده اید! ـ هم بله،هم نخیر.در بیشتر مسافرت ها،یا مهمانی هایی که می رفتیم پیش مادرشوهرم بود.آریا خیلی به علاقه داشت.بیشتر دلش می خواست با او باشد. ـ مادرشوهرتان با شما زندگی می کند؟ ـ بله.البته در ساختمان جداگانه.اما مدتی است برای دیدن پسر دیگرش به آمریکا رفته! ـ می توانید بگویید چطور زنی است؟ ـ زن بدی نیست.جانش به جان آریا بسته است.آریا هم او را عاشقانه دوست دارد.از همان بچگی آنقدر با او مأنوس بود که جز در کنار او و باشنیدن قصه هایش خوابش نمی برد.تا وقتی بچه بود شبها وقتی از مهمانی برمی گشتیم و می رفتیم به ساختمان خانم جان،می دیدم در آغوش او به خواب رفته.علاقه ی عجیبی به او دارد.البته خانم جان خیلی خرافاتی است. ـ من باید او را ببینم. ـ گفتم که،نمی توانیم از اتاق بیرون بیاوریمش. ـ مقصودم خانم جان است. ـ خانم جان؟چرا او؟ ـ اینطور که پیداست او معمار شخصیت پسر شماست. ـ یعنی چه؟فعلا که او اینجا نیست! ـ بگویید بیایند. ـ آقای دکتر تا او بیاید دیر می شود.ما چند روز دیگر باید خانه را خالی کنیم و تحویل خریدار بدهیم. ـ از او مهلت بگیرید. ـ دو سه بار اینکار را کرده ایم.دیگر کفرش درآمده. ـ در چند ماه اخیر حادثه ی غیر منتظره ای برای پسرتان رخ نداده؟ ـ نخیر،او خیلی با ذوق و شوق مشغول درس و دانشکده بود.اما یک مرتبه ازذوق و شوق افتاد.کم کم حالتش عوض شد. او خیال می کردم اتاقی برایش افتاده.هر چه از او می پرسیدم چرا گرفته ای و کم حرف شده ای،نگاهم می کرد و بعد بدو هیچ حرفی از من فاصله می گرفت.انا نگاهش پر از نفرت بود.باپدرش هم همین طور رفتار می کرد.شاید تنفرش از ائ حتی بیش از من بود.هر وقت می خواستم سر صحبت را با او باز کنم که بفهمم از چه چیزی ناراحت است،چنان دندانهایش را بهم می سایید که چندشم می شد. ـ به جز مادرشوهرتان،چه کس یا کسان دیگری در خانه با شما زندگی می کنند؟ ـ یک باغبان، یک خدمتکار زن که برای نظافت خانه می آید،و یک راننده. ـ رفتار پسرتان با آنها چطور بود؟ ـ خیلی خوب و صمیمانه بود.به خصوص به باغبانمان علاقه ی زیادی داشت.الان دیگر آنها را هم نمی خواهد ببیند. ـ ادامه بدهید چه موقع احساس کردید از حال طبیعی خارج شده؟ ـ من در سفر بودم.سفرم دوماه طول کشید.وقتی برگشتم همه چیز عوض شده بود. ـ چه چیزهایی عوض شده بود؟ ـ آریا دیگر آن جوانی نبود که من می شناختم.به خون من و پدرش تشنه بود.پس از دو ماه وقتی با شوق و ذوق خواستم ببوسمش،کنارم زد. ـ در این سفر پدرش همراه شما بود؟ ـ نخیر.او در ایران بود. ـ خب ادامه بدهید. ـ از شوهرم پرسیدم آریا چرا اینطور رفتار می کند.او هم دلیلش را نمی دانست. ـ گفتید با مادرشوهرتان یک جا زندگی می کنید؟ ـ بله.اما باغ سه ساختمان مجزا از هم دارد.او در ساختمان خودش زندگی می کند. ـ از آریابگویید. ـ از مدتی پیش هر روز صبح می رفتم بیدارش کنم که به دانشکده برود می گفت درس ندارد.اوایل باور می کردم.اما وقتی این وضعیت چند بار تکرار شدفهمیدم نمی خواهد دانشکده برود.خیلی عصبانی شدم.هر چه می پرسیدم چه اتفاقی افتاده،چرا دانشگاه نمی روی،جوابم را نمی داد.یک روز شوهرم سرش فریاد زد و پرسید چرا نمی گویی چه مرگت است؟ که یکدفعه بدجوری از کوره در رفت. ـ چکار کرد؟ سرور همانطور که به دکتر نگاه می کرد اشک هایش سرازیر شد.یادش آمد آن روز چهره ی آریا درهم پیچید.چشمهایش حالت خاصی پیدا کرد و بسوی او حمله ور شد. سرور سکوت کرد.دکتر نگاه دقیقی به او کرد و گفت:«خانم محجوبی شما باید هر چه می دانید بگویید.در غیر اینصورت نمی توانم کمک موثری برای مشکلتان باشم.تمام حرکات او را شرح بدهید.هر حرکت می تواند نشانه ی نوعی بیماری روانی خاص باشد.» پوران احساس کرد سرور نمی خواهد همه چیز را در حضور او بگوید.گفت:«فکر می کنم من در اتاق نباشم،خواهرم بهتر و راحت تر بتواند صحبت کند.»باگفتن این جمله از جا برخاست.دست نوازشی به صورت سرور کشید و از اتاق خارج شد. با رفتن او سرور سر بلند کرد و نگاه غمبارش را به در دوخت و گفت:«دکتر کمک کنید.بچه ام دارد از دست می رود. سه ماه است ندیدمش.تا وقتی احساس کند من و پدرش در خانه هستیم از اتاقش بیرون نمی آید.سه ماه است چیزی نخورده.» ـ یعنی جه؟کسی که سه ماه چیزی نخورد زنده نمی ماند. ـ اغراق نمی کنم.هر چه غذا و خوراکی پشت در اتاقش می گذارم، شب که برمی گردم می بینم دست نخورده مانده است. ـ شما تا اینجا نتوانسته اید هیچ کمکی به من بکنید.در حقیقت باید بگویم چیز زیادی از پسرتان نمی دانید.اینطور بیماریها بیشتر یا ریشه در دوران کودکی دارد،یعنی زمانی که شخصیت کودک شکل می گیرد.یا در اثر یک شوک عاطفی و روحی ایجاد می شود. ـ آقای دکتر هیچ مشکلی در کودکی نداشته.در ناز و نعمت بزرگش کردیم.هیچ چیز از او دریغ نکرده ایم.آخر ما چند تا بچه داشتیم که بگذاریم نقصی در زندگی اش پیدا شود.یکدفعه اینطور شد.خدا می داند چه به روزمان آورده.زندگیمان را سیاه کرده.ماشاالله یک متر و هشتاد وشش قد و هشتاد کیلو وزن دارد.هر که می بیند عاشقش می شود.اما... سرور در کیفش را باز کرد.عکسی از آریا بیرون آورد و به دست دکتر داد:«نگاه کنید ببینید چ شکل و قیافه ای دارد.فکر نکنید چون بچه ی من است تعریفش را می کنم.» دکتر هوشمند نگاهی به عکس انداخت.بی شائبه اظهار تاسف کرد:«بله واقعا جوان جذابی است اما افسوس می خورم چرا و چگونه از مرز تعادل خارج شده.شغل شوهرتان چیست؟» ـ یک شرکت بین المللی دارد.در مزایده های بین المللی شرکت می کند. ـ چه نوع مزایده هایی؟ ـ هر چه باشد. ـ شرکت خصوصی است؟ سرور سکوت کرد.دکتر سوالش را دوباره پرسید.سرور با تردید گفت:«ببخشید این سوالات چه ربطی به حال پسرم دارد؟» ـ من باید آنچه را که در محیط زندگی پسرتان وجود داشته و دارد،بدانم.پزشک محرم است.به خصوص یک روانپزشک بدون اصلاع از آن چه که بر بیمارش تاثیر می گذارد نمی تواند اقدام موثری برایش انجام دهد. ـ مادر شوهرم می گفت در یکی از شب هایی که من مسافرت بودم،آریا به ساختمان او رفته و به عادت همیشگی با او صحبت می کرده که در باغ را می زنند.آریا از آیفون جواب می دهد.اما گویا کسی که در زده بود از او می خواهد دم در برود. مادرشوهرم می گفت او رفت و خیلی معطل کرد.وقتی برگشت حالش دگرگون شده بود. ـ خب چه کسی دم در بوده؟ ـ هیچ کسی نمی داند.این معمایی است که تا اکروز حل نشده. ـ پسرتان در جریان کارهای شغلی پدرش قرار می گرفته؟ ـ تا حدودی.اما از همه کارهای من و او ایراد می گرفت. ـ چه ایرادی؟ سرور سکوت کرد.نگاهش به زمین دوخته شده بود.به یاد روزی افتاد که وقتی به عنوان هدیه ی تولد سوئیچ اتومبیلی را جلوی میهمانان به او دادند،سوئیچ را با اکراه گرفتو زیر لبی گفت:«کاش نمی دانستم پولش از چه راه هایی به دست آمده.»برای همان یک جمله بود که پس از رفتن میهمانها اجمد سرش فریاد کشید:«تو آخرش هیچی نمی شی.» دکتر سکوت را شکست:«خانم محجوبی،قبل از اینکه خواهرتان اتاق را ترک کند سوالی کردم که جواب ندادید.یک بار دیگر سوالم را تکرار می کنم.آیا پسرتان جنون آنی داشته؟» سرور سری از روی تاسف تکان داد و با لحنی بغض گرفته جواب داد:«بله.از گفتنش زجر می کشم.حتی به روی من دست بلند کرده.» ـ وقتی شما را زد چه حالتی داشت؟می تونید تشریح کنید؟ ـ نمی دانم چه بگویم.خودش نبود.یک آدم دیگری شده می شد.قیافه اش...آخ دکتر کمکمان کنید. ـ ادامه بدهید.چهره اش چطوری می شد. ـ تمام اعضا صورتش درهم می پیچید.انگار اصلا رحم در دلش نبود. ـ فریاد می زدید؟کمک می خواستید؟ ـ نه.نه.من چطور می توانستم بگذارم چنین چیزی بر ملا شود. ـ شما را به چه می زد؟ ـ با هر چه که دم دستش بود.یک روز هم با فنر ورزشی به من حمله کرد آن روز بطور تصادفی شوهرمزودتر از موقع به خانه آمد.اگر نرسیده بود... ـ حضور شوهرتان در آرام کردن او تاثیری داشت؟ ـ نه، او را چنان چرخاند و به دیوار کوبید که یکی از انگشت هایش آسیب دید. ـ آیا تا به حال به پزشکی مراجعه کرده اید؟ ـ نه آقای دکتر.نمی خواستم روی جوان نازنینم عیب بگذارند. ـ به چه قیمتی؟به قیمت اینکه بیماری اش تا این حد وسیع و عمیق شود؟ ـ آخر این بیماری چیست؟حالا چه کار باید بکنیم؟ ـ فعلا باید برای خروجش از اتاق،از کسان مورد علاقه اش کمک بگیریم. ـ من اینکار را کردم.از یکی از هم کلاسی هایش که فکر می کردم دارند خواستم بیاید و با او حرف بزند.آمد،اما هر چه گفت و التماس کرد آریا هیچ عکس العملی نشان نداد و در را باز نکرد. ـ چه کسی را بیش از همه دوست دارد؟ ـ فعلا هیچ کس را.از همه متنفر است.پیش از آن که خودش را حبس کند،حتی از دیدن مش یدالله که آنهمه دوستش داشت پرهیز می کرد. ـ با توجه به نزدیکی او با مادربزرگش چاره ای نداریم جز اینکه از او کمک بخواهیم.او در اتاقش را باز نخواهد کرد.این طور بیماران ویرایش توسط sama33 : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۴:۴۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,866
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز [فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] تایپ شده توسط:باران مقاومت منفی تا پای مرگ می روند. هیچ چیز نمی خورند تا بمیرند. خانم شما متوجه هستید؟ او یک بیمار اسکیزوفرنیک است. آن هم از نوع ماژور. صدای گریه ی سرور بلند شد. در میان گریه پرسید: - یعنی چه؟ - یعنی جنون! نوعی جنون. - یعنی دیوانه شده؟ - دلم نمی خواهد با شما بازی کنم. وعده دروغ هم نمی دهم. اگر برای باز کردن در به او فشار بیاورید ممکن است دست به خودکشی بزند. در این نوع بیماران میل به خودکشی زیاد است. حتی دگرکشی هم در این نوع بیماران دیده شده. اتاقش به بیرون پنجره دارد؟ سرور در حالی که مثل باران اشک می ریخت جواب داد: - بله. یک پنجره رو به کوچه دارد، یک پنجره رو به تراس. می خواهید بگویید خودش را پرت می کند پایین؟ البته فاصله ی پنجره تا خیابان، یا حیاط زیاد نیست. - اگر با سر بیفتد، همان فاصله هم کافی است. چون شما متوجه عمق بیماری او نیستید، مجبورم عریان صحبت کنم. بله، ممکن است در یک لحظه بحرانی دست به خودکشی بزند. - شوهرم می گوید در را بشکنیم و داخل اتاقش شویم. - با این کار حکم قتل او را صادر می کنید. - دکتر نمی دانید چه می کشم، آرزو دارم یک لحظه در را باز کند و من ببینمش. اصلا بیاید مرا کتک بزند. به خدا دیگر هیچ چیز نمی گویم. - کسی را بیش از مادربزرگش دوست دارد؟ - فکر نمی کنم. پیش از این فکر می کردم مرا عاشقانه دوست دارد. اما حالا می بینم از من هم، به اندازه ی پدرش متنفر است. به ما می گفت شما... - سکوت نکنید. ادامه بدهید. سرور با اکراه گفت: - به ما می گوید شما دزد و خائن هستید. - خانم محجوبی باید مادربزرگش بیاید. یا برای باز کردن در از آتش نشانی، یا نیروهای انتظامی کمک بگیرید. - چه گفتید؟ نیروهای انتظامی؟ مگر قتل کرده؟ مگر جنایتی مرتکب شده؟! - خواهد شد. - آقای دکتر می دانید چه می گویید؟ - شما متوجه عرایض من شدید؟ یا مادربزرگش را بیاورید، یا همان که گفتم. من تا پسر شما را نبینم و سطح لیتیوم خونش را اندازه گیری نکنم، نمی توانم معالجه اش را شروع کنم. با این شرایط متاسفم. می توانید به پزشک دیگری مراجعه کنید. - می گویند شما بهترین پزشک این شهر هستید. امیدم فقط به شماست. هر چه بخواهید می دهم. - خانم اگر به بهترین کارگر شهرداری جارو ندهید، خوبی و بدی کارش معلوم نمی شود. بنده از کارگر شهرداری که کمتر نیستم. نمی توانم معجزه کنم. شما می خواهید جوانتان را قربانی غرور و خودخواهی تان بکنید. می خواهید به قول خودتان روی او عیب نگذارید. متاسفانه هیچ همکاری نمی کنید. مادربزرگش باید بیاید. - آخر اگر یک دفعه و بی مقدمه بگوییم او را بفرستند ایران می دانید... دکتر نگذاشت او صحبتش را ادامه دهد. گفت: - بله. می دانم چه می شود. چیزی که شما از آن پرهیز می کنید. همه از شما خواهند پرسید چه اتفاقی افتاده که باید مادربزرگ حضور داشته باشد. آن وقت است که زیر سوال می روید، و شما هم حاضر نیستید جوابی به آنها بدهید. - آخر شما که نمی دانید! - چرا می دانم. می توانم حدس بزنم. آن قدر پسرتان را پیش دیگران بزرگ کرده اید که حالا نمی توانید اسطوره ای را که از او ساخته اید بشکنید. می ترسید مورد تمسخر قرار بگیرد. بله؟! همین طور است؟ - شما که همه چیز را می دانید. بگویید چه کنم؟ می خواهید با پدرش صحبت کنید؟ - نه! من فعلا با دو نفر کار دارم. مادربزرگ، و باغبان. - مش یدالله؟ وای... خدایا چه می شنوم؟ او به چه درد می خورد. گوش هایش هم سنگین است. - مطمئن باشید او چیزهایی می داند، که شما نمی دانید. - چطور چنین چیزی ممکن است؟ - شما می دانید در روزهای تنهایی بر پسرتان چه می گذشت؟ آیا می دانید در غیابتان، وقتی در سفرهای دور و دراز بودید، یا در مهمانی هایی که شب را به صبح می رساندید، او در چه اتمسفری قرار می گرفت؟ - درسش را می خواند! - پسرتان دوست، یا دوستانی هم دارد؟ - نه به خدا. آن قدر خوب بود که ما از طرفش هیچ نگرانی نداشتیم. - مگر می شود دوستی نداشته باشد؟ - از اول اهل دوست و رفیق بازی نبود. حتی هیچ وقت ندیدم مثل پسرهای دیگر تلفن های طولانی داشته باشد. - و شما از این وضع خوشحال بودید! - آقای دکتر اجتماع خراب است. خب خوشبختانه آریا اهل این فکرهایی که جوان ها می کنند نبود. درسش را می خواند و هر سال شاگرد ممتاز می شد. - همین کافی بود؟ - مقصودتان را نمی فهمم! - هیچ وقت از خودتان پرسیدید چرا پسرتان نمی خواهد معاشرت داشته باشد؟ اصلا هیچ فرصت داشتید غیر از مسائل مادی به چیز دیگری در مورد او فکر کنید؟ سرور دهان باز کرد چیزی بگوید، اما دکتر ادامه داد: - بهترین لباس. بهترین مدرسه. بهترین خورد و خوراک و بهترین وسائل را در اختیارش گذاشته اید! بله؟ همین را می خواهید بگویید؟ - تمام دنیا را دیده. هر سال تابستان به سویس می فرستادیمش. - همراه خودتان؟ یا پدرش؟ یا هر دو؟ - آقای دکتر من با فکر خودم بچه ام را بزرگ کردم. هر کار که فکر می کردم به نفع اوست انجام دادم. باور کنید کوتاهی نکردم. ای کاش خودش حاضر می شد حرف بزند و از او می پرسیدید آیا چیزی را از دریغ کرده ایم؟ - باشد. اگر در را به رویمان باز کرد می پرسم. سرور از روی استیصال گفت: - اگرچه مش یدالله دهانش قرص است، ولی باز هم اعتماد کردن به کارگر خانه اصلا به مصلحت نیست. - پس باید مادربزرگ را ببینم. - به خدا او هم قابل اعتماد نیست. اصلا خیلی بی فرهنگ است. سواد که ندارد. - عجب! پس چه طور بخش اعظم تربیت فرزندتان را به او محول می کردید؟ - تربیت؟ او بچه ام را تربیت نکرده! - وقتی دو ماه دو ماه در مسافرت بودید، او با چه کسی آمیزش داشت؟ کدام تربیتی بالاتر از هم زیستی می تواند تاثیر گذار باشد؟ سرور آهی کشید و گفت: - هی می گفتم خانم جان شب ها قصه های ترسناک برای بچه تعریف نکنید. می گفتم لوسش نکنید. اما گوشش بدهکار نبود. - همه ی اینها که گفتید زیر واژه ی تربیت قرار می گیرد. - آقای دکتر بچه های مردم نان خالی می خوردند و روی زمین می خوابند، سال تا سال رنگ لباس و کفش نو به خود نمی بینند. پدر از یک طرف دنبال کار و درآمد است، مادر از یک طرف، بچه هایشان هم عاقل و فهمیده از کار درمی آیند. همین کارگری که به خانه مان می آید. اسمش درخشنده است. شب به شب که به خانه می رود بچه هایش را می بیند. پس باید به سر بچه هایشان بزند و جنون پیدا کنند؟ بچه های او را کی تربیت کرده؟ زن و شوهر نه تحصیلات دارند، نه اصلا می دانند بچه هایشان از صبح تا شب کجا هستند و چه می کنند! دکتر پوزخندی زد و گفت: - الگوی خوبی ارایه دادید! - مسخره می کنید! - چرا مسخره؟ فقط کمی زود قضاوت کرده اید. باید بگذاریم بچه های درخشنده به سن پسر شما برسند، ببینیم چه از آب درمی آیند. خانم محجوبی دو مطلب را تکرار می کنم و به خدا می سپارمتان. اول این که مطلقا برای بیرون آوردن پسرتان به خشونت متوسل نشوید و در اتاق را نشکنید. دوم مادربزرگ را نزد من بیاورید. امیدوارم حال پسرتان هر چه زودتر بهبود پیدا کند. سرور دستمالی از کیفش درآورد. اشکش را پاک کرد و با لحنی دردناک گفت: - دکتر پسرم را از شما می خواهم. صدای زنگ تلفن برخاست. اندکی بعد منشی به دکتر اطلاع داد تلفن از آسایشگاه است. و خانم دکتر آوا می خواهد صحبت کند. دکتر گوشی را برداشت. پس از سلام و علیکی صمیمانه گفت: - خانم دکتر، اگر می توانید یک ساعت صبر کنید تا خودم را برسانم. وگرنه شوک بدهید. سرور وحشت زده به او نگاه کرد. از ذهنش گذشت: - نکند کار آریا به آسایشگاه بکشد؟ فصل دو احمد در مقابل اصرار برادرش مبنی بر نفرستادن خانم جان به ایران با لحنی پر خشونت گفت: - محمود به تو می گویم بفرستش بیاید. - مساله ی گرین کارتش نیمه کاره مانده. - خب بماند. گرین کارت که از بچه من واجب تر نیست. دکتر می گوید اول باید خانم جان را ببیند و با او صحبت کند. - این چه جور بیماری است که کلیدش به دست خانم جان است. سرور با چشمانی نگران به احمد نگاه می کرد و با ایما و اشاره به او می فهماند موضوع را سر بسته نگهدارد. اما احمد به اشارات او توجهی نمی کرد. در جواب محمود گفت: - نمی دانم چه بدبختی ای سرمان آمده. حوصله ی توضیح و تفسیر ندارم. - پس خودت با خانم جان صحبت کن. می ترسم برایش سوءتفاهم شود. خانم جان مضطرب و نگران گوشی را از محمود گرفت: - احمد جان؟ - سلام مادر. حالتان چطور است؟ - علیک سلام. چیه؟ چه شده مادر؟! - چیزی نیست. نگران نشوید. آریا کمی... خانم جان با شنیدن نام آریا میان حرف او دوید: - آریا چی؟ الهی بمیرم. خدا مرگم بدهد. چی شده؟ چه بلایی سرش آمده؟ - خانم جان چرا شلوغش می کنید. خبری نیست! چیزی نشده! - اگر خبری نیست، پس چرا می گویی من باید بیایم ایران. - رفته توی اتاق و در را به روی خودش بسته. گوشش هم به حرف هیچکس بدهکار نیست. رفتیم با یک دکتر صحبت کردیم، وقتی فهمید آریا از بچگی با شما انس داشته، گفت اول باید مادربزرگش را ببینم. همین! منتهی چون باید باغ را تحویل بدهیم و آریا هم از اتاق بیرون نمی آید، شما باید فوری خودتان را برسانید، ببینم دکتر چه راه حلی پیشنهاد می کند. - چکارش کردید؟ چه بلایی سرش آوردید که رفته توی اتاق و بیرون نمی آید. حیف از آن باغ که فروختید. چقدر گفتم... - نمی دانم. پیش خودمان خیال کردیم اگر تغییر و تحولی در زندگی بدهیم برای روحیه اش خوب باشد. اما اصلا قضیه جور دیگری از آب درآمده. - خدا مرگم بدهد. دارم قبض روح می شوم. نکند دعایی شده؟! وای الهی بمیرم برایش. - خانم جان چرا این جوری حرف می زنید؟ مگر کسی از دست رفته؟ به جای این حرف ها بگویید محمود همین الان برود. بلیطتان را اوکی کند و تا آخر هفته اینجا باشید. صدای گریه ی خانم جان بلند شد. در میان گریه بریده، بریده چیزهایی می گغت: - الهی چشم هایشان کور بشود... چشمش زدند... چقدر به سرور خانم گفتم یک نظر قربانی همراه این بچه بکن. اما حرف من که قابل نبود! به من می خندید. بفرمایید. این هم نتیجه اش. به او بگو مگر صد بار نگفتم. نصف آدم هایی که توی قبر خوابیده اند، از چشم و نظر مرده اند! احمد کلافه بود. گفت: - خانم جان انشاءالله آمدید بیشتر صحبت می کنیم. گوشی را بدهید به محمود. محمود گوشی را گرفت: - داداش آریا را بفرست اینجا. اصلا همگی بیایید. دکترهای آنجا که دکتر نیستند. بیایید اینجا. فوری مرضش را تشخیص می دهند. - چطوری بفرستمش؟ سه ماه است در اتاق را به روی خودش بسته! - نکند بلایی سر خودش آورده باشد؟! احمد با عصبانیت گفت: - اگر مرده بود، بوی گندش همه جا را برمی داشت. سرور گوشی را از او گرفت. با لحنی غمبار گفت: - محمود آقا سلام. بچه ام... خدایا... - سلام سرور خانم. صبر داشته باشید. انشاءالله هر چه زودتر خوب می شود. سرور بغض کرده بود و نمی توانست درست حرف بزند. از میان اشک گفت: - زود خانم جان را بفرستید بیاید. - آخر چرا سه ماه صبر کردید؟ چرا زودتر به فکر نیفتادید. من فردا یا پس فردا خانم جان را راهی می کنم بیاید. خودتان را ناراحت نکنید. می خواهید من هم بیایم؟ - نه ممنون، دلم نمی خواست مزاحم خانم جان هم بشویم. اما دکتر می گوید اول باید با او صحبت کند. - دکترش متخصص چی هست؟ سرور که می دید بالاخره راز از پرده بیرون می آید با اکراه گفت: - مغز و اعصاب و روان. - به داداش گفتم آریا را بردارید و همگی بیاید اینجا. - نه، نمی شود. باغ را فروخته ایم. باید اثاث کشی کنیم. - سرور خانم ناراحت نباشید. همین امروز دنبال بلیط خانم جان می روم. سرور در حالی که به شدت گریه می کرد، خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. احمد در اتاق قدم می زد و آرامش نداشت. دلش می خواست در را می شکست و به آن نمایش خاتمه می داد. اما فقط غر غر کرد: - صد دفعه گفتم این قدر لوسش نکن. کردی! سرور پرخاش کنان گفت: - تو دیگر بس کن. او لوس نشده. از دست تو به این روز افتاده. یادت هست آن شب که صبری آمد اینجا و بالاخره به توافق رسیدید چه گفت؟ بهت گفت من از کارهای خلاف شما رنج می برم. چرا رشوه می دهید؟! - می گذاشتم آن مزایده ی کلان را یکی دیگر برنده شود؟ تو که از همه خوشحال تر بودی و سهمت را همان موقع گرفتی. - خیلی خب. تو را به خدا بس کن. اصلا حوصله ندارم. به شمال هم نمی روم. گور پدر همگی شان. بگذار هر چه می خواهند بگویند. تلفن زنگ زد. غزل بود: - سلام خانم محجوبی. - سلام غزل جان. حالت چطور است؟ - متشکرم. خوبم. از آریا خبری نشد؟ - نه! قرار است دکتر با مادربزرگش صحبت کند و بعد اقدام کند. - من از طرف بچه ها مامور شدم یک سبد گل برایش بیاورم. سرور با بی حوصلگی گفت: - گلی که او نبیند چه فایده دارد! صبر کنید ببینیم با آمدن خانم جان وضع بهتر می شود یا نه! غزل دیگر حرفی نداشت. ضمن خداحافظی گفت: - خواهش می کنم اگر به من احتیاج داشتید، حتما خبرم کنید. خیلی خوشحال می شوم. سرور پس از خداحافظی با غزل بلافاصله شماره ای گرفت. گوشی که برداشته شد با لحنی کاملا متفاوت گفت: - سلام پریوش جان. - سلام. حالت چطور است؟ - خوب خوب. انشاءالله شما هم خوب هستید! - مرسی. بد نیستم. - زنگ زدم بگویم این هفته نمی توانیم به شمال برویم. - چرا؟ همه آماده اند. چی شده؟ - چیزی نشده. خانم جان می آید. می ترسم بیاد و ببیند من گذاشته ام رفته ام شمال ناراحت بشود. اتفاقا احمد خان هم یک برنامه ی مسافرت برایش پیش آمده. این است که من حتما باید موقع آمدن خانم جان باشم. انشاءالله هفته های بعد می رویم. پریوش از به هم خوردن برنامه به وضوح ناراحت شد. خود را آماده کرده بود تا پول های باخته اش را ببرد. با دلخوری گفت: - حالا برنامه را به کی موکول می کنی؟ - خبر می دهم. فعلا نمی دانم. قربانت. به بقیه هم خبر بده. ساعت چهار صبح هواپیمای شرکت سوئیس ایر به رمین نشست. احمد و سرور کسل و خواب آلود منتظر خانم جان بودند. بالاخره احمد طاقت نیاورد و چیزی به مامور داد و به سالن ترانزیت رفت. خانم جان هنوز در راه بود. اتوبوس های بعدی او را به سالن رساند. احمد دستی به گردنش انداخت و بوسیدش: - شما را می برم بیرون، بعد خودم می آیم چمدانتان را می گیرم. سرور بیرون است. - احمد دارم فجاه می کنم. چکارش کردید؟ من که می رفتم چیزیش نبود. فقط از آن شب که نفهمیدم کی آمده بود در خانه و چه گفته بود، کمی بی حوصله شده بود. همین! این طوری قهر نبود! - موضوع قهر و آشتی نیست. انگار زده به سرش. الان که رفتیم خانه، شما با او صحبت کنید. شاید صدای شما را بشنود و در را باز کند. کاش می دانستیم آن شب چه کسی دم در بوده و چه گفته! - پس بالاخره نتوانستید زیر زبانش را بکشید و بفهمید کی بوده؟ هر بلایی سرش آمد، از همان شب آمد. - شاید به این چیزها مربوط نباشد. نمی دانم چه بلایی سرش آمده! - مادر به خدا از همان شب یک جور دیگر شد! ساعتی بعد به خانه رسیدند. خانم جان از لحظه ی ورود با صدای بلند شروع به حرف زدن کرد: - الهی خانم جان به فدایت. عزیز دلم، منم. آمدم ببینم چه بلایی سرت آوردند. ببینم چرا قهر کردی؟ سرور می خواست جلوی او را بگیرد. فکر می کرد در آن صبح زود آریا خواب است. اما احمد دستش را گرفت و نگهداشت: - چیه؟ باز می خواهی سفارشات بکنی؟ بگذار حرفش را بزند. - الان که خواب است! - از کجا می دانی؟ حالا خانم جان پشت در اتاق رسیده بود. احمد آهسته یک صندلی برایش آورد. او نشست و به در زد: - آریا. مادر در را باز کن. منم. خانم جان. آمدم تا خودم را قربانت کنم. مادر وقتی شنیدم قهر کردی، وقتی شنیدم خودت را حبس کردی، صبر و قرارم از دست رفت. بلند شدم فوری آمدم. الهی دورت بگردم. الهی چشمشان بترکه. الهی بابا قوری بشوند. ویرایش توسط sama33 : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۴:۴۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,866
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز [فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] نقل قول:
ویرایش توسط sama33 : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۴:۴۴ بعد از ظهر | |||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | alonesachlie, Anahita.s, atish69, azami, babiesfanji, CountesSgoddesS, ELAHE, farnaz17, hiva, honey_x, marjanagn, Nahid_m, P@rya, pegah 2, priya, sayeh_sard, tarane, اهنگ, باقری, خورشید خانم, شبنم |
| | #7 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,866
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز [فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] نقل قول:
ویرایش توسط sama33 : ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۲:۲۵ بعد از ظهر | |||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,866
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز [فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید][فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] نقل قول:
ویرایش توسط sama33 : ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۸:۵۴ بعد از ظهر | |||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,866
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز [فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید][فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] نقل قول:
ویرایش توسط sama33 : ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۸:۵۸ بعد از ظهر | |||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #10 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,866
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز [فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید][فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] نقل قول:
ویرایش توسط sama33 : ۲۳ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۳۷ بعد از ظهر | |||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| «آوا», «آوا»نیمه, آوا, اسکن, تایپ, حرف, دارم, شهره, من, وکیلی, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| من حرف دارم آوا | شهره وکیلی | دانلود | sama33 | ایرانی | 8 | ۴ مهر ۱۳۹۰ ۰۲:۳۲ بعد از ظهر |
| من حرف دارم آوا | شهره وکیلی | معرفی و نقد کتاب | sama33 | ایرانی | 8 | ۲۸ شهريور ۱۳۹۰ ۰۲:۱۴ قبل از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | شب عروسی من ( شهره وکیلی) | -ALI- | فراخوان تایپ | 233 | ۱۱ اسفند ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ قبل از ظهر |
| شب عروسی من | شهره وکیلی | تایپ گروهی نودوهشتیا | -ALI- | کتابهای کامل شده ایرانی | 81 | ۹ اسفند ۱۳۸۹ ۱۰:۲۰ بعد از ظهر |
| رقص باد و آب | شهره وکیلی (تایپ) | farnaz58 | کتابهای کامل شده ایرانی | 75 | ۳ بهمن ۱۳۸۹ ۱۲:۲۰ بعد از ظهر |