بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۴ بهمن ۱۳۸۸, ۰۲:۱۰ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض من حرف دارم آوا | شهره وکیلی (تایپ گروهی)

من حرف دارم «آوا»

نویسنده :شهره وکیلی 1325
نشر علم
696صفحه 17فصل
چاپ چهارم1385

اولین چاپ1381


برای چرخاندن دستی صفحه ها از این راه استفاده کنید:از منوی view گزینه ی rotate view گزینه ی clockwise رو بزنید البته اون یکی گزینه ی rotate view هم برای چرخش تصویر استفاده میشه

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]



[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


ویرایش توسط sama33 : ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۴۹ قبل از ظهر
sama33 آنلاین نیست.  

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

قدیمی ۴ بهمن ۱۳۸۸, ۰۲:۴۲ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض Re: من حرف دارم «آوا»

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
در صورت تمایل برای تایپ قسمتهای اسکن شده در این تاپیک اعلام کنید:

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ

تایپ شده توسط:"far58"
چیزی به صبح نمانده بود احمد کلافه و معترض گفت:نزدیک صبح است هنوز بیداری؟چقدر وول میزنی!
چه کنم نمیتوانم بخوابم دارم دیوانه میشوم سه ماه است ندیدمش شوخی نیست !کی باور میکند ما و او در یک خانه زندگی کنیم و آرزوی یک لحظه دیدنش در دلمان باشد.
خدا لعتنش کند که زندگی را به کاممان زهر کرده.
اگر یک دفعه دیگر نفرینش کنی خودم را میکشم و خلاص میکنم.
سرور چرا حرف حساب سرت نمیشود؟چند بار بتو گفته ام چاره نداریم جز اینکه در را بشکنیم و داخل اتاق بشویم.
منهم چند بار جوابت را داده ام که قبل از اینکه در بشکند خودش را از پنجره به خیابان پرت میکند یا با برق خودش را میکشد.
به جهنم دست کم تکلیفمان روشن میشود مگر چقدر میتوانیم صبر کنیم؟باغ را فروخته ایم باید تحویل بدهیم دیروز وقتی به آن مردیکه صاحبی تلفن کردم و گفتم 20 روز دیگر مهلت بدهد فریادش در آمد و گفت:این سومین بار است که تقاضای تجدید مهلت کرده ای چرا فکر نمیکنی منهم مشکلاتی دارم.او کاسب است میخواهد برجش را بسازد هر روز که کارش عقب میفتد کلی ضرر میکند.در ثانی مگر فاصله پنجره تا خیابان چقدر است که اگر خودش را پرت کند بمیرد.مگر اینکه با مخ خودش را بیندازد در آن صورت هم میگویم به جهنم!اگر نمیخواستم فردا به مشال بروم در اتاقش را میشکستم .سرور فردا صبح بهش بگو یا دست از این مسخره بازیها برداره یا در را میشکنم.
به کی بگویم؟او که جواب نمیدهد 3 ماه است صدایش را نشنیدم 3 ماه است در آرزوی دیدنش میسوزم.
احمد از تختخواب پایین آمد چراغ را روشن کرد سرور گفت:چرا چراغ را روشن کردی؟بگیر بخواب خواب از سرت میپرد.
پریده آنقدر وول زدی که بدخواب شدم.
تو بخواب من از اتاق میروم بیرون.
فایده ندارد بهتر است زودتر بروم و شب برگردم.
حالا چرا میخواهی با این عجله برگردی؟
فردا با آقا صد قرار دارم چند وقت است التفاتش بمن خیلی زیاد شده اگر این پسره احمق فکر راحت برایم بگذارد خیلی کارهای مهم در پیش دارم.
به موسی خان بگو شب جمعه اینده میرویم آنجا بگو ویلا را تمیز کند.
با کسی قرار گذاشتی؟باز میخواهی قمار کنی و اعصابت بریزد بهم؟
تو بمن کاری نداشته باش بگیر بخواب مجتبی را به این زودی بیدار نکن دیشب دیر خوابیده میترسم پشت فرمان خوابش ببرد.
غلط میکند پول مفت که بهش نمیدهم.
خواب که این حرفها سرش نمیشود راننده ی ماست اسیر که نیست دیشب نزدیک ساعت یک رسید.
از کجای میدانی؟
تا الان یک لحظه هم نخوابیدم وقتی آمد و چراغ اتاقش روشن شد بیدار بودم نگاه کردم دیدم ساعت یک است.
احمد دوباره به تختخواب برگشت سرور خواست چراغ را خاموش کند و از اتاق بیرون برود.اما احمد گفت:ما باید تصمیم آخر را بگیریم.
که چکار کنیم؟
در را بشکنیم.
با اینکار دیوانه اش میکنیم.
او دیوانه هست!وگرنه...
تو را بخدا اینطور حرف نزن جگرم خون میشود مگر ما چند تا بچه داریم.
کاش همین یکی را هم نداشتیم.
چطور وقتی مثل بچه رام بود و هر سال شاگرد اول میشد نمیگفتی کاش این یکی را هم نداشتیم...
یک مرتبه بغض سرور شکست و شروع به گریه کرد.احمد با خشم گفت:خودمان کردیم هر بلایی سرمان می آید تقصیر خودمان است لوسش کردیم.
احمد دیگر نمیتوانیم خودمان را گول بزنیم آریا مریض است اگر یادت باشد همان وقت که یک وفعه تصمیم گرفت دیگر به دانشگاه نرود پوارن گفت ببریدش دکتر میخواست...
احمد نگذاشت او جمله اش را تمام کند .برافروخته و معترض گفت:پوران خواهرت است باشد ولی چشم ندارد ما را ببیند.حمید هم از او بدتر زن و شوهر حسود و تنگ نظر هستند.میخواهند وصله بچسبانند در این مدت که با آنها قطع رابطه کرده ایم هزار مزخرف پشت سرمان گفته اند خیال کردند با این چرند گویی ها میتوانند روی اریا عیب بگذارند.
سرور یک مرتبه احساس کرد دلش برای پوارن تنگ شده پوران همیشه او را دوست داشت.
نگاه سرور از پنجره به آن سوی باغ افتاد چراغ اتاق مجتبی روشن شد به احمد گفت:مثل اینکه مجتبی برای نماز بیدار شده.
زنگ بزن بگو حاضر شود برویم.
سرور شماره ای گرفت مجبتی گوشی تلفن را برداشت :بله؟
آقا مجبتی بیداری؟
بله خانم سلام صبح شما بخیر.
احمد خان میگوید آماده شو که بروید شمال.
چشم با کدامین ماشین تشریف میبرند؟
سرور از احمد پرسید:با کدام ماشین میروی؟
پاترول.
آقا مجبتی پاترول را آماده کن در ضمن به یاد آقا بینداز که به موس یخان بگوید شب جمعه میرویم آنجا.
چشم صبحانه میخورند یا بین راه...؟
نه صبحانه نمیخورد میخواهد زودتر بروید که شب برگردید.
چشم الان نمازم را میخوانم و ماشین را حاضر میکنم.
سرور گوشی را گذاشت سرش را به دیوار کنار پنجره تکیه داد و گفت:تقصیر خانم جان است صد بار گفتم بچه را این قصه های عجیب و غریبتان نترسانید.در روحش اثر بد میگذارد.
احمد از این حرف خوشش نیامد طوری براق شد که انگار میخواست حرف او را به حلقومش برگرداند.
گفت:باز میخواهی تقصیرها را به گردن مادر من بگذاری؟یعنی این پسره ی گنده ی بی خاصیت در این سن و سال یاد قصه ی دیگ به سر و لولو خرخره افتاده؟اصلا از وقتی که محمود خانم جان را برد امریکا آریا عوض شد آریا جانش به جان خانم جان بسته است اینطور که پیداست از دوری او ناراحت است.
احمد با سرعت لباس پوشید در حالیکه از در خارج میشد گفت:وقتی برگشتم تکلیفش را روشن میکنم صاحبی خانه اش را میخواهد.
منکه دست و دلم بکار نمیرود فکر اسباب کشی مریضم میکند.
با رفتن احمد به طرف پنجره رو به خیابان رفت .مجتبی در اتومبیل را باز کرد و احمد سوار شد.لحظاتی بعد حرکت کردند و در پیچ کوچه از نظر پنهان شدند.
سرور به تراس رفت تازه سپیده سر زده و اسمان به رنگ نقره ای در آمده بود.باغ در خنکای نسیم صبحگاهی عطر افشانی میکرد.یادش آمد آریا دو ساله بود که به این باغ آمدند.چقدر اینجا را دوست داشت.روز اولی که باغ را از بیرون دید و فهمید سه دستگاه ساختمان دارد بی آنکه وارد آنجا شوند به احمد گفت:این همان چیزی است که ما میخواهیم خانم جان میتواند در یکی از اسختمانهای زندگی مستقل خودش را داشته باشد و ما هم زندگی خودمان را بکنیم .دیگر ا ز دست او خسته شدم یک ساختمان دیگر هم میگذاریم برای کارگر و مجتبی و باغبان.
با یادآوری آن خاطرات نفس بلندی کشید عطر یاسها روی خسته اش را نوازش داد .از اینکه باید چند روز دیگر از آنجا میرفتند دلش لرزید .روزهای گذشته جانش را به آتش میکشید.چه مهمانیها در آن باغ برگزار کرده بود.چه خاطرات خوشی از ان دوران داشت.به هر گوشه نگاه میکرد یادی از خاطرات کودکی آریا در ذهنش جان میگرفت و اشکها دست بردار نبودند در حالیکه با پشت دست چشمهایش را پاک کیگرد از ذهنش گذشت آرزو داشتم جشن عروسی اش را در همین باغ بگیرم.
از پشت درختها سر و کله مش یدالله پیدا شد.با قیچی باغبانی بجان درختها افتاده و شاخه های مزاحم را قطع میکرد.سرور فکر کرد وقتی مش یدالله بفهمد که باید از باغ دل بکند چه حالی خواهد شد .او پیش از آنکه آنها باغ را بخرند باغبان آنجا بود پس از خرید باغ احمد به او گفته بود اگر مایل باشد میتواند همچون گذشته در آنجا زندگی کند و کار باغبانی اش را داشته باشد.
بیاد اولین روزی افتاد که مش یدالله دست جلو آورد تا آریا را از بغل او بگیرد.آریا به روی او خندیده و به آغوشش خزیده بود وشاید بدلیل همان برخورد اولیه بود که مش یدالله عشق بچه را بدل گرفت و مثل یک پدربزرگ واقعی دوستش داشت.طاقت نداشت کوچکترین بیماری او را ببیند هر وقت خانم جان نبود و سرور و احمد هم به مهمانی میرفتند بعد از رفتن درخشنده کارگرشان او بود که با عشق و شوق آریا را پی شخود میبرد .غذایش را میداد و سرگرمش میکرد .بعد هم روی تختخواب خودش میخواباند.تا آنها برگردند.وقتی آنها می آمدند و سراغ بچه میرفتند که او را پیش خودشان ببرند با لحنی پدرانه التماس میکرد که بچه را بیدار نکنند و بگذارند همانجا بخوابد.خاطرات همچنان از پیش چشم سرور رژه میرفتند.حالا مش یدالله به باغچه زیر پنجره رسیده بود وقتی چشمش به او افتاد با همان لحن پدرانه ی همیشگی صبح بخبر و سلامی گفت و پرسید:انشاالله آقا آریا...؟
و او سر تکان داد و د رحالیکه اشکهایش را پنهان کند جواب داد:نه هیچ خبری نیست.
مش یدالله نزکیتر آمد و زیر تراس که رسید گفت:استغفرالله پناه بر خدا خانم والله دارم دق میکنم دیشب ختم برداشتم امروز هم با اجازه شما میخواهم بروم امامزاده قاسم میخواهم دخیل ببندم تا حاجتم را نگرفتم همانجا بمانم.
صدای گریه ی سرور بلند شد در میان گریه پرسید:کی میروی؟
اگر اجازه باشد یک ساعت دیگر راه می افتم.
ظهر می ایی؟
نه خانم اگر اجازه باشد تا مغرب میمانم میخواهم نماز شب را هم بخوانم.
برو شاید خدا بتو جواب بدهد ما را که جواب کرده.
استغفرالله ناشکری نکنید کسی که مصلحت خدا را نمیداند شاید خیز و صلاحی در کار باشد ما نمیدانیم.
سرور زیر لب نالید مصلحت این است که من دق مرگ شوم.
مش یدالله گفت:خداوند بنده هایش را امتحان میکند ببیند چقدر صبر دارند.میگویند (الله مع الصابرین)انشاالله درست میشود .آقا آریا نظر خورده.صد تا چشم دنبالش است.از چشم قوم و خویش گرفته تا مردم رهگذر کوچه و خیابان بس که به رویش گفتند چه جوان رشید و رعنایی!چه جوان با حسن و کمالاتی!خانم نصف مرده هایی که در قبرستان خوابیدند از چشم و نظر مردند.
سرور دیگر حوصله شنیدن حرفهایش را نداشت .او مثل همیشه چنان با تانی حرف میزد که گویی کلمات را از هم جدا میکند گفت:ما را هم دعا کن.سپس به ساختمان برگشت به هر جا چشم می انداخت دلش فرشده میشد روحش از اینکه میخواست از آن باغ دل بکند و برود مجروح و زخمی بود.اما هم خودش و هم احمد به این نتیجه رسیده که شاید یک تغییر و تحول اساسی بتواند آریا را از آن حال و هوا بیرون بیاورد.ناگهان از ذهنش گذشت:اگر نتیجه نگرفتیم چی؟هم باغ را از دست داده ایم هم...بغض در گلویش گره خورد..به آشپزخانه رفت لیوانی شیر از یخچال برداشت و به سالن برگشت.تصمیم گرفته بود آن روز در خانه بماند و پس از رفتن مش یدالله تصمیمش را عملی کند.دیگر طاقت شرایط موجود را نداشت خورشید کاملا بالا آمده و افتاب همه جا را روشن کرده بود .به ساعت نگاه کرد عقربه ها ساعت 8 را نشان میدادند اضطراب در جانش نشسته بود و بی قرارش میکرد.آهسته بطرف اتاق آریا رفت پشت در که رسید پاهایش لرزید نشست و به دیوار تکیه داد.گوش تیز کرد مگر صدایی بشنود اما سکوتی جانفرسا برهمه جا حاکم بود دستش را زیر در برد تا گرمای اتاق را بسنجد هوای اتاق گرم و دم کرده بود.در تمام آن مدت پنکه دستی را بطور ثابت روبروی در اتاق روشن گذاشته بود تا بادش از زیر در وارد اتاق شود.قلبش میلرزید چشمهایش از فرط اندوه و هراس یخ زده بنظر میرسید در اعماق آنها خلئی دیده میشد که گویی هیچ چیز قادر به پر کردنش نیست .بادستی لرزان تقه ای به در زد لحظاتی بعد بی آنکه صدایی شنیده باشد خواست او را صدا کند.اما صدایش به بغض پیچید و در نیامد.اشکهایش سرازیر شدند.بر خود نهیب زد:زود حرفهایت را بزن و از خانه برو بیرون شاید بخواهد به توالت برود.از جا برخاست و به در تکیه داد با صدایی شکسته و لرزان گفت:آریا ..سلام مادر نمیدانی...باز در هجوم بغض صدایش لرزید اندکی بعد ادامه داد:اریا رحم داشته باش دیگر طاقت ندارم یک لحظه در را بازکن و مرا ببین تا بفهمی چه به روزم آمده جلوی دوست و دشمن صورتم را با سیلی سرخ نگه میدارم .شب جمعه چند نفر میخواستند بیایند اینجا مثل گذشته از ترس اینکه مبادا بویی از جریان ببرند میخواهم با دل خون ببرمشان شمال.آریا مگر من و پدرت جز عشق و محبت و فداکاری چه کردیم که داری مجازاتمان میکنی؟آریا...روزگارم را سیاه کردی در این هوایداغ تابستان در آن اتاق جهنمی که تهویه اش را هم بسته ای چه میکنی؟میدانم باید هزچه زودتر از خانه بیرون بروم تا تو در غیابم بیرون بیایی میدانم که بیاد مثل هر روز در کوچه و خیابانها پلاس باشم اما امروز روز دیگری است صبرم سر آمده قلبم اشت گرفته 3 ماه است این بازی وحشتناک را شروع کردی .3 ماه است ندیدمت صدایت را نشنیدم .میدانم که در پشت این در لعنتی نفس میکشی اما نمیدانم با چه زنده ای.بی غذا بی قوت و روزی در آن اتاق مرگ چه میکنی؟کدام ب یانصافی جواب عشق و محبت را اینطور میدهد ؟هان؟کدام سنگدل بی رحمی عاشقش را زجر کش میکند؟میگویند مادر عاشق بی عار است هر چه از بچه اش بد ببیند هر چه زجر بکشد باز عاشق است.اما بگو کدام مذهب و آیینی میگوید عاشقت را زجر کش و دق مرگ کن.
آریا میدانم این چندمین بار است که پشت این در بتو التماس میکنم نمیدانم چندمین بار است دور از چشم پدرت پشت در اشک میریزم و ناله میکنم دیگر حساب و کتاب از دستم در رفته و هفته و ماه هم فراموشم شده.دیگر جرات نمیکنم مهمان دعوت کنم.همه ی دوستان و اشنایان میگویند تو چرا اینطوری شدی چرا خودت را از ما قایم میکنی؟آریا از خیابان گردی و پرسه زدن در کوچه و خیابانها و مغازه ها خسته شدم.بی رحم 3 ماه است هر روز در این هوای گرم صبح زود بی هدف و بی برنامه همراه پدرت از خانه بیرون میروم که تو ازاد باشی.موقع رفتن در را محکم بهم میزنم تا خیالت راحت شود که ما رفته ایم و از اتاق بیرون بیایی.میدانم در غیابمان بیرون می آیی.میدانم دستشویی میروی اما نمیدانم با بی غذایی چه میکنی؟3 ماه است هر روز غذا و خوراکی پشت در اتاقت میگذارم و میروم.اما قوتی شب برمیگردم میبینم به آن دست نزده ای پس تو چه میخوری؟با چه زنده هستی؟اریا...من چه گناهی کرده ام 3 ماه است که درخشنده فقط شبها می آید که کارهای خانه را انجام دهد گفتم روز نیاید که تو ازاد باشی و از آن جهنم بیایی بیرون.
هق هق گریه نگذاشت ادامه دهد لحظاتی بعد با صدای بلند در میان های های گریه نالید:بگو گناهم چیه؟چی کم داری؟چرا اینجور شدی؟بی مروت دیگر از دستت خسته شدم دیگر از این خیابان گرده های ذله شدم چه ساعتها که آنطرف خیابان پشت یک درخت پنهان شدم و هی سرک کشیدم ببینم ایا پنجره ای را باز میکنی تا هوای تازه وارد اتاق شود!نمیدانی چه شبها آنطرف خیابان در ماشین نشستم و کشیک کشیدم ببینم چراغ اتاقت روشن میشود؟اما بی فایده بود این حسرت را به دلم گذاشتی که علامت و نشانه ای از تو ببینم.صد دفعه شماره تلفنت را گرفتم گفتم شاید تلفنی با دوستانت تماس داری و به هوای آنها گوشی را برمیداری اما این راه هم برویم بسته ماند .بالاخره به این نتیجه رسیدم که تلفنت را هم قطع کرده ای.چون از تلفن خودمان هم زنگ زدم اما صدای زنگ تلفنت نیامد.آریا تو مرا خرد کرده ای.ما کم کسی نیستیم توی این مملکت اسم و رسم داریم.کم کم اطرافیان متوجه میشوند تو تمام درهای ارتباط را برویمان بسته ای.باید پدرت را ببینی که چطور یک مرتبه شکسته شده آخ...تو چه سنگدل شده ای تو که همیشه دلت برای همه حتا حیوانات میسوخت..یعنی من به اندازه ی آن کنجشکهایی که در گوشه ی باغچه برایشان دانه میریختی هم نیستم؟آریا ...آریا ...نه تنها گنجشکها بی دانه و ناامید مانده اند من هم در آرزوی دیدنت هلاکم.نمیدانی چقدر احتیاج دارم با کسی با یک دلسوز درددل کنم.نمیدانی چقدر دلم میخواهد از کسی کمک بگیرم.اما غیرتم قبول نمیکند از تو شکایت کنم.از آن گذشته من و پدرت آنقدر بتو بالیده ایم و افتخار کرده ایم که نمیتوانیم با گفتن مصیبتی که به سرمان اورده ای غرورمان را بشکنیم.اصلا چه بگوییم؟بگوییم تنها فرزندمان که همه چیزمان را به پایش ریخته ایم پشیزی برای ما رازش قایل نیست؟بگوییم به کسی که مینازیم و احساس سربلندی میکنیم مثل یک دستمال کثیف دورمان انداخته؟
آریا آنقدر گریه کردم که چشمهایم معیوب شده تو را به هر که میپرستی بگو چه میخواهی؟خودت میدانی که من و پدرت از جانمان هم برایت دریغ نداریم.پس حرف حسابت را بزن بگو چه میخواهی؟بگو چرا اینطوری میکنی؟صد بار گفتم باز هم میگویم سربازی ات را که خریدیم میفرستیمت بروی به هر جای دینا که میخواهی.ای بیرحم یک چیزی بگو.تو را بخدا دست کم در کمدی میز تحریری کشویی چیزی را بصدادربیاور که دلم ارام بگیرد ردم از اضطراب و بیقراری همین الان که دارم با تو حرف میزنم دلشوره عجیبی به سرتاپایم چنگ انداخته .میدانم احتیاج به توالت رفتن داری میدانم باید مثل هر روز برای پرسه زدن در خیابانها راه بیفتم و در را محکم بهم بزنم و ماشین را با سر و صدا از پارکینگ بیرون ببرم.تا مطمئن شوی از خانه خارج شدم.اما امروز میخواهم حرفهای آخرم را بزنم آریا...آریا گوش کن .بخاطر تو بخاطر اینکه شادی تغییر و تحول در بهتر شدن روحیه ات تاثیر داشته باشد از این ابغ که جانم به آن بسته است دل کندم.آره آریا...باغ را فروختیم.تو چه بخواهی و چه نخواهی حداکثر تا 20 روز دیگر باید از این اتاق مرگ بیورن بیای تا اینجا را به صاحب جدیدش تحویل بدهیم.نمیدانی چطور با اشک چشم و خون جگر از باغ دل کندم.باغ را دادیم تا تو را بدست بیاوریم.باغ که چیزی نیست حاضریم همه هستی مان را بدهیم و تو را داشته باشیم.آره مادر باغ رفت تا تو بیایی.این حرف آخرم بود باید از اینجا بیرون بیایی تا صاحب ملک خانه اش را تحویل بگیرد.اگر باور نمیکنی در را باز کن تا مبایعه نامه را نشانت بدهم.در را باز کن بی انصاف...
سرور به نفس نفس افتاده بود.در میان سیل اندوه و اضطراب و هیجان دست و پا میزد.وقتی از باغ حرف میزد ضربان قلبش بالا میرفت و عنان از دست میداد یک مرتبه سرش را به در کوبید و فریاد زد:آریا کاری نکن تا آخر عمر پشیمان شوی من دیگر طاقت این شکنجه ها را ندارم آبرویمان دارد میرود همه مرا بعنوان یک زن مغرور میشناسند تو غرورم را شکسته ای نه تنها غرورم که شخصیتم را له کرده ای.هر بار که پشت این در ضجه میزنم و ناله میکنم میبینم که دیگر از آن سرور سبلند و مغرور جز زنی ضعیف و شکسته باقی نمانده!پدرت هم دست کمی از من ندارد فقط مثل من عقده های دلش را بیرون نمیریزد وگرنه پشت پلکهایش یک دریا اشک جمع شده .نمیدانم شاید او هم ساعاتی از شرکت بیرون میزند و به گوشه ای خلوت میرود و اشک میریزد.دیگر از آن مرد سرزنده و خوش مشربی که بعنوان پدر میشناختی خبری نیست.مرد امید بریده ای است که با سیلی صورتش را سرخ نگه میدارد تا غرورش را حفظ کند.دیگر از سوالات دوست فامیل و اشنا خسته شده مدتهاست بخانه هیچکس نرفته ایم.هر جا برویم سراغت را میگیرند همه کنجکاو شده اند بعضی ها خیال کرده اند از ایران رفته ای.از بس دروغ گفتیم و نقش بازی کردیم خسته شدیم.
آریا یک طبقه از برج نیلی را برای خودمان نگه داشته ایم هر آپارتمانش را خواستی بردار هرطور خواستی مبله کن.
بیچاره غزل که بتو دل بسته در این 3 ماه بارها تلفن کرده و به عناوین مختلف خواسته بداند تو کجایی .دفعه ی آخری که تلفن کرد پدرت با لحن توهین امیز در جوابش که پرسید آیا آریا از ایران رفته گفت شما بیش از اندازه کنجکاوی میکنید.طفلک غزل.بیچاره من بدبخت پدرت.تو همه را سرگشته و حریان کرده ای.همه به جهنم به خودت رحم کن.
سرور از نفس افتاده و ضعفی شدید سراپایش را فرا گرفته بود پیش از آن خیال میکرد اگر مسئله فروش باغ را مطرح کند تغییری در اوضاع بوجود خواهد آمد.اما هیچ اتفاقی نیفتاد.نه در باز شد و نه صدایی از اتاق بگوش رسید به ساعت نگاه کرد.اندکی به ساعت 9 مانده بود در خود یارای برخاستن و از خانه بیرون رفتن نمیدید.به ذهنش رسید در را محکم بهم بزند اتومبیلش را مثل هر روز با سر و صدا از خانه بیرون ببرد امادر گوشه ای دور از خانه پارک کند و آهسته و بی صدا بخانه برگردد و در گوشه ای پنهان شود تا اریا ازاتاق بیرون بیاید.از این فکر مثل دفعات قبل که این تصمیم را گرفته بود خوشحال شد.اما لحظاتی بعد نگرانی از عوقب کار در برابرش قد علم کرد.از خود پرسید:اگر از بخت بد همان لحظه که وارد خانه میشوم مرا ببیند چه؟...کرخت و خسته و تکیده از جا برخاست دلش شور میزد.از اینکه اتاق آریا بر خلاف اتاقهای دیگر حمام و توالت نداشت افسوس خورد.یادش آمد 2 سال قبل از او خواسته بود اتاقش را عوض کند و به یکی از اتاقهای حمام دار برود.اما احمد قبول نکرد گفت اتقاهای مهمان باید مجهز باشد.زیر لب آهسته گفت اریا چقدر با تو کلنجار رفتم که از خواستن آن اتاقها منصرفت کنم.اگر چنین روزی را پیش بینی میکردم غلط میکردم با خواسته ات مخالفت کنم.دست کم خیالم راحت بود دوش میگیری مطمئنم 3 ماه است آب به بدنت نخورده.
با افسوس نگاهی به در بسته انداخت باید میرفت.امادل نمیکند.نمیخواست باور کند با از دست دادن باغ هم تغییری در اوضاع بوجود نیامده .ندایی ته دلش میگفت باز هم استقامت کن.باز هم ناله کن.باز هم اشک بریز.ممکن است در را باز کند.بهمین دلیل دهانش را به چهار چوب نزدیک کرد و در حالیکه صدایش میلرزید گفت:آریا قرار است خودماندر طبقه بیستم برج نیلی زندگی کنیم یکی از آپارتمانها تمام پنجره هایش رو به کوه باز میشود.بنجره های جنوبی هم منظره تهران را دارند.نمیدانی چه منظره ای دارد آن را برای تو د رنظر گرفته ام دلم میخواهد دکور آپارتمانت را خودت انتخاب کنی قرار است هفته اینده پرده دور بیاید و پنجره ها را اندازه بگیرد.باید خودت باشی که بگویی چه نوع پرده با چه رنگی میخواهی.منکه دیگر نمیگذارم از رنگهای تیره استفاده کنی باید پرده هایت رنگ شاد داشته باشد.فکر میکنم تور سفید با اطلس شکری مناسب باشد.میخواهم بدهم روتختی ات را از سر پارچه اطلسی بدوزند.
سرور موقعیتش را فراموش کرده و به ذوق آمده بود چشمهایش را بسته بود و با وعده های شیرینی که به او میداد در خیال پیش میرفت .آریا آپارتمانت دو خط تلفن دارد.یکی را به اینترنت اختصاص بده .در ضمن جز کتابها و لوازم شخصی ات هیچ چیز دیگری به آنجا نمیبریم.کامپیوترت که قدیمی شده میز و صندلی و تختخوابت را هم همینجا میگذاریم و برای آنجا هم هر چه دوست داشتی میخریم.
هنوز د رخیال پرواز میکرد که زنگ آیفون به دنیای بر اضطراب واقعی برش گرداند.چشمهایش را باز کرد سرش را به در چسباند و فشار داد.گویی میخواست در را با سر بشکند.آه بلند و غم آلودی کشید و به ساعت نگاه کرد دیگر جای تعلل نبود باید میرفت.آخرین جملات را گفت:من میروم تا دوباره در این هوای جهنمی تا شب دور کوچه ها پرسه بزنم تا تو راحت باشی.خانه ی هر کسی بروم از حال و روزم میفهمد خبری هست میروم مثل هر روز یک پرس غذا میخرم و خون دل توی ماشین میخورم.میروم مثل هر روز سایه درختی پیدا میکنم و تا برگشتن پدرت آنجا مینشینم و به بدبختی ام فکر میکنم چند روز دیگر تولدت است.پدرت کارخانه ی ورامین را بنامت کرد که بعنوان هدیه تولد خوشحالت کند.درس را که رها کردی و آتش بجانمان زدی گفتیم صاحب کارخانهش وی که احساس سرخوردگی نکنی.اما میدانم الان پشت این در بسته به چیزی که فکر نمیکنی آرزوهای سوخته و برباد رفته ی ماست.باشد.من میروم تا مثل آواره های بی خانمان پرسه بزنم اما آرزو میکنم اینبار بمیرم و دیگر به این خانه برنگردم.
بسوی آیفون که دوباره زنگش بصدادر آمده بود رفت گوشی را برداشت و با صدایی آهسته پرسید کیه؟مردی که لهجه روستایی داشت جواب داد:خانم جان صدقه سر بچه هایت یک کمکی بما بکن.
سرور با خشم گفت:بجای گدایی برو کار کن.
خانم بخدا آواره ام زمین کشاورزی داشتیم از بی آبی سوخته توی ده چیزی گیرمان نمیاید خودت برو ببین از ده آقچه بالا می ایم.نه اب


ویرایش توسط sama33 : ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۴۹ قبل از ظهر
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ بهمن ۱۳۸۸, ۰۴:۴۷ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض Re: من حرف دارم «آوا»

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]



تایپ شده توسط:
"far58"
داشتیم نه بذر نه کود نه سم بیچاره شدیم
دیگر زنگ نزن همینجا باش تا بیایم.
گوشی را گذاشت به عقب برگشت با حسرت نگاه دوباره ای به در اتاق آریا انداخت صورتش از غصه درهم پیچید.به اتاق رفت لباس پوشید.سوییچ اتومبیل را برداشت و در کوچه را مثل هر روز محکم بهم زد.مردی که بیرون منتظر بود در آن سوی کوچه با دو بچه ای همراهش ایستاده بود.با دیدن او گردن کج کرد و جلو آمد.سرور گفت:صبر ماشین را از پارکینگ بیرون بیاروم بعد.
به سرعت در پارکینگ را باز کرد و اتومبیل را بیرون برد.میخواست زود حرکت کند و برود.مثل هر روز احساس میکرد آریا از لای پرده ها کوچه را میپاید تا او برود.از کیفش اسکناسی در آورد و مرد را صدا زد.در حالی که پول را به او میداد پرسید:زنت کجاست؟
حصبه گرفته خانم بخدا دارد از دست میرود.
کجا زندگی میکنی؟
حلبی آباد.
حتما روزها گدایی میکنی و شبها دزدی.
با این حرف مرد یکه خورد.لحظاتی در سکوت نگاهش کرد .اسکناس را بسویش پرت کرد و بسوی بچه هایش رفت.دست آنها را گرفت و بدنبال خود کشید.عکس العملش سرور را منفعل کرده بود.با اتومبیل خود را به او رساند صدایش زد:بتو میگویند گدای پرمدعا.مرد بی آنکه نگاهش کند جواب داد:دزد منم یا شما؟این باغ و این ماشین و حتما 100 تا چیز دیگر اینها را از کجا آورده ای؟ارث پدرت که نبوده شماها هستید که ما را به گدایی می اندازید.سرور خواست جواب بدهد اما گفته مرد سیلی محکمی بود که صدایش را برید.پا را روی پدال گاز فشرد و به سرعت دور شد .از آیینه به پشت سر نگاه کرد مرد بچه ی کوچکتر را بغل گرفته بود به مرد فکر کرد از اینکه دلش را شکسته بود پشیمان شد.سر خیابان که رسید و پیچید یکبار دیگر به پشت سر نگاه کرد .خواست برگردد ولی غوغای درونش اجازه بازگشت نداد زیر لب غرید:پرمدعا.
آنروز حال دیگری داشت مثل روزهای قبل نبود بی همزبانی جانش را به لب رسانده بوددلش برای دردل کردن با پوران پر میکشید.مدتها بود آنها قطع رابطه کرده بودند و حالا ارزو میکرد سر بر شانه خواهر بزرگتر بگذارد و دامن دامن اشک بریزد و عقده گشایی کند.بیاد آخرین دیدارشان افتاد انشب چندین مهمان دیگر هم داشتند.همه سراغ آریا را میگرفتند حمید گفت:خیلی وقت است آریا جان را ندیده ایم ما را قابل نمیداند یا خدای نکرده دلخوری پیدا کرده.شاید اگر پوران پی حرف شوهرش را نگرفته بود کار به قهر نمیکشید .اما او در حالیکه چهره اش آثار نگرانی پیدا بود گفت:سرور باید یک روانپزشک آریا را ببیند .همین یک جمله احمد را به اوج خشم و کینه کشاند.همان شب بود که به سرور گفت:منکه دیگر با آنها کاری ندارم.سرور هم در تایید او گفت منهم کاری ندارم.اما حالا احساس میکرد با او کار دارد.آنها دو خواهر بودند و برادری هم نداشتند.دلش بسوی او پر میکشید دیگر برایش مهم نبود او چطور فکر میکند.به یک سنگ صبور احتیاج داشتاگر چه میدانست اقدامش احمد را به خشم می آورد ولی آتش نیاز شعله ور شده بود و او را بسوی خواهر میکشاند.خواست سبدی گل بخرد اما حوصله ی اینکار را در خود ندید هر چه بخانه پوران نزدیکتر شد هیجانش افزایش میافت .وقتی جلو خانه توقف کرد ضربان قلبش انقدر بالا رفته بود که نفس نفس میزد.
از اتومبیل پیاده شد آرزو میکرد حمید در خانه نباشد.زنگ زد لحظاتی بعد پوران از آیفون جواب داد کیه؟سرور با صدایی مرتعش از هیجان جواب داد پوری منم سرور.پوران بهت زده پرسید:سرور تویی باور نمیکنم؟سپس تکمه را فشار داد.سرور به وسط حیاط نرسیده بود که پوران در استانه در ورودی ساختمان ظاهر شد.در همان حال که بسوی خواهر می آمد او را ارزیابی میکرد:چهره سرور غمگین و مکدر است.برایش آغوش باز کرد سرور د رحالیکه سعی میکرد از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند در آغوش او فرو رفت اما عنان اختیار از دست داد و پیش از آنکه بتواند حرفی بزند صدای هق هق گریه اش بلند شد.پوران سخت نگران شده بود.
چیه ؟سرور چرا گریه میکنی؟چه اتفاقی افتاده؟
سرور سرش را روی سینه او گذاشته بشود و بوی آغوش مادر را از آن میشنید.در میان اشکها نالید:پور یمن خیلی بدبختم.
پوران او را نوازش داد و با دلواپسی پرسید:تو را بخدا بگو زودتر چه شده؟با احمد خانن اختلافت شده؟
نه کاش اینطور بود.
پس چی؟آرام بگیر برخودت مسلط باش.
سپس دستهایش را روی شانه های او گذاشت و کمی فاصله گرفت.به چشمهای سرخ و متورم او نگاه کرد سخت دلواپس شده بود.با ناراحتی گفت:بیا برویم تو نمیدانی چقدر نگران شدم هر مشکلی راه حلی دارد چرا انقدر بیتابی میکنی ؟آریا چطور است؟
گریه ی سرو با شنیدن نام اریا به ناله ای دردناک مبدل شد:بچه ام پسر نازنینم جوان دسته گلم آریای قشنگم پسرم...
خدا مرگم بده چه بلایی سر آریا آمده؟الان کجاست؟سرور بخدا دارم سکته میکنم حرف بزن آریا چه شده؟
به سالن رسیدند سرور خود را روی مبلی رها کرد بریده بریده گفت:3 ماه است ندیدمش.
کجاست؟مگه فرستادیش خارج؟چقدر گفتم...
نه جایی نرفته در خانه است اما...ای خدا چه بگویم.
پوران نفس راحتی کشید و گفت:تو که مرا کشتی اینکه ناراحتی ندارد با شما اختلاف پیدا کرده.
موضوع اختلاف نیست از من و احمد متنفر است نمیخواهد ما را ببیند یک چیزی میگویم یک چیزی میشنوی.
خدا انصاف بدهد نصف العمر شدم اینکه مهم نیست.
مهم نیست؟سه ماه است از آن اتاق جهنمی بیرون نیامده سه ماه است هیچی نخورده از اتاقش آتش میبارد در این هوای گرم و طاقت فرسا فنکوئلش را بسته.سه ماه است از صبح به خیابانها میروم و مثل بی خانمانها و آواره ها گوشه ی پارکها روزم را شب میکنم.از خانه میروم بیرون که خیالش از نبودن ما راحت باشد و برای دستشویی رفتن از اتاق بیرون بیاید.کمی د راتافش را باز کند تا آن هوای جهنمی خارج شود سه ماه است لب به هیچ غذایی نزده.هر غذا و خوردنی پشتدر اتاقش میگذارم وقتی برمیگردم میبینم دست نخورده.
مگر کسی سه ماه غذا نخورد زنده میماند؟نکند بلایی سر خودش آورده باشد چرا از او نمیخواهی بیرون بیاید.
دلش مثل سنگ شده چه روزها که پشت در اتاقش اشک ریختم و التماس کردم در را باز کند و بیرون بیاید و حرفدلش را بزند.اما از دیوار صدادر آمد و از او در نیامد.
مطئنی بلایی سر خودش نیاورده؟
آره هر روز صبح که میخواهم از خانه بیرون بیاییم یک علامتی روی دستگیره در اتاقش میگذارم شب که برمیگردم میبینم تغییر کرده.اما علامتهای حمام در این مدت دست نخورده مانده.میدانم یکبار هم حمام نکرده پوری نمیدانم چه کنم بچه ام دارد از دست میرود.
یادت هست چقدر گفتم انقدر درس درس نکن و سربسرش نگذار!از همان وقت که یکدفعه گفت دیگر نمیخواهد دانشگاه برود فهمیدم مشکل پیدا کرده.بتو گفتم ببرش پیش روانپزشک اما با من دشمن شدی خیال کردی میخواهم روی او عیب بگذارم فکر کردی بشما حسادت میکنم.
در نگاه اشک آلود سرور التماس موج میزد نالید:پوران اشتباه کردم سرزنشم نکن نمیدانی الان چه حالی هستم حق با تو بود.باید همان موقع میبردمش دکتر.احمد خیلی حساسیت داشت که اسم روی بچه میماند و گرنه من...
هردوتان اشتباه کردید آنقدر تحت فشارش گذاشتید که برید.من همان موقعها میفهمیدم رفتارش عوض شده چقدر بتو گفتم اینقدر او را تنها نگذارید همیشه در جوابم میگفتی خدا را شکر آریا زیاد اهل دوست و رفیق و بیرون رفتن از خانه نیست.با همین خیال آنقدر تنهایش گذاشتید و شبها تا نزدیک صبح در مهمانی ها بودید که تنهایی بلای جانش شد.
خیال میکردم د رتنهایی بهتر درس میخواند.
مگر بتو نمیگفتم...
سرور حرفش را برید و نالید:چرا چرا گفتی اما من نمیفهمیدم خواب بودم اشتباه کردم حالا باید چکار کنم؟چطور او را از اتاقی که زندانش شده بیرون بیاورم ؟آن اواخر قبل از اینکه خودش را حبس کند دیگر از همه چیز بدش می آمد حتا اثاث خانه.اما نفرتش از من و احمد غیر قابل تصور است .پوری ...خجالت میکشم بگویم اما دیگه جانم به لبم رسیده.
حرفت را بزن از من خجالت نکش بخدا بدخواهت نبودم و نیستم .
چندبار چنان از خود به در شد که کتکم زد.
پوری وحشت زده پرسید:تو را کتک زد؟ای وای باورم نمیشود چرا؟برای چی؟
از همه چی ایراد میگرفت از همه چیز بدش می آمد یکروز سرش فریاد کشیدم و گفتم مگر دیوانه ای که از این اداها در می آوری !این حرف واقعا دیوانه اش کرد یک مرتبه با فنر ورزشی بجانم افتاد اگر احمد نرسیده بود زیر ضربه های فنر مرده بودم.
مگر مجتبی یا مش یدالله خانه نبودند؟درخشنده کجا بود؟خانم جان مگر نبود؟
نمیخواستم هیچس بفهمد مش یدالله بود اما به درخشنده گفته ام شبها بیاید.
سرور با صدای بلند گریه میکرد.صورت پوران هم از اشک خیس شده بود.گفت:آنقدر غرور به خرج دادید و طفره رفتید که از حالت طبیعی خارج شد.
حالا چکار باید بکنم.باغ را فروختیم گفتیم شاید با تغییر و تحول حالش بهتر شود.اما دوبار مهلتی که از خریدار گرفته بودیم تمام شد و نتوانستیم خانه را تحویل بدهیم.
چرا باغ را فروختید؟حیف نبود؟آخر از کجا فهمیدی تغییر و تحول حال او را خوب میکند؟خب صبر میکردید تا راه حلی پیدا شود حالا چرا نمیتوانید خانه را تحویل بدهید؟
آریا از اتاق در نمیآید.تمام اثاثه را جمع کردیم اما نمیتوانیم او را از اتاقش بیرون بیاوریم.میترسم پوری میترسم دست به خودکشی بزند.
باغ را که تحویل دادید کجا میروید؟
میرویم برج نیلی یک طبقه اش را برای خودمان برداشته ایم بقیه ها گذاشته ایم برای فروش.
آریا میداند؟
امروز با اشک و ناله برایش گفتم.التماس کردم در را باز کند تا اثاثه اش را جمع کنیم اما در دل سنگش اثری نکرد پوری نمیدانی چقدر دل کندن از باغ برایم سخت است خودت میدانی من عاشق آن باغ هستم اما از سرش گذشتم تا...
پوران او را نوازش میکرد سرو ر با صدای بلندتر گریه سر داد و در میان هق هق گفت:احمد میگوید در اتاق را بکشنیم و برویم داخل.اما من میدانم با اینکار آریا خودش را از پنجره بیرون می اندازد و خودکشی میکند پرده های پنجره های اتاقش را کشیده و بی انصاف یک روزنه باز نگذاشته که دست کم از تراس یا کوچه اتاقش دیده شود.آه...پوری مردم چه روز و شبها که آنطرف کوچه کشیک کشیدم ببینم پنجره ای را باز میکند تا من بتوانم یک حرکت کوچک او را ببینم آما آرزوی محالی بود بی کی دردم را بگویم؟از کی کمک بخواهم؟دیگر طاقت ندارم خیال میکردم غزل را دوست دارد.چندبار از پشت در بهش گفتم خجالت نکش اگر غزل را دوست داری بگو.طفلک غزل.
وضع آریا را به غزل گفتی؟
نه من نمیخواهم هیچکس هیچکس از این وضع باخبر شود.
شاید اگر یک روز غزل بیاید و از پشت در با او حرف بزند موثر باشد.
به غزل بگوییم بیا ببین آریا عوض شده؟
با همین تعصبهایتان بچه را نابود کردید از همان موقع که دانشکده نرفت و درس را رها کرد بشما گفتم او باید تحت درمان قرار بگرید احمد خانم گفت بچه ام را میبندند به قرص و معتادش میکنند.بعد هم با من سرسنگین شد.
حالا چکار کنم؟او که از اتاق بیرون نمیاید تا پیش دکتر ببریمش.
باید پیش یک روانپزشک بروی و ماجرا را بگویی ببینی چه راه حلی پیشنهاد میکند اما قبل از آن بهتر است یک روز غزل را بخانه بیاوری و بگویی از همان پشت در با او صحبت کند.
وقتی غزل ماجرا را بفهمد بگوش همه میرسید.
خب برسد مگر به مردم بدهکاری؟تو با دستهای خودت آریا را قربانی غرورت میکنی بیماری که تعصب بردار نیست همین امروز با غزل تماس بگیر ماجرا را برایش بگو.
خیلی سخت است ولی باشد اینکار را میکنم پوری فکر میکنی موثر باشد؟
نمیدانم اما باید همه راهها را امتحان کرد باید تا وضع از این وخیمتر نشده راه حلی پیدا کنی غزل را دیده ام دختر با شخصیتی است مطمئنم اگر از او بخواهی مساله را فاش نکندهیچوقت بروز نمیدهد
اگر از این راه هم نشد چی؟
پیشاپیش غصه نخور فکر بد نکن.
آبرویمان میرود.
این چیزها آبروی آدم را نمیبرد کار خلاف شرع و خلاف قانون عیب است بلند شو همین الان از همنیجا به غزل تلفن کن. یک لحظه هم تردید به خودت راه نده.
سرور خواست از تلفن همراهش استفاده کند اما یک مرتبه گوشی را روی میز گذاشت و گفت:نمیتوانم بخدا نمیتوانم
پوران گوشی را برداشت و گفت:خودم تلفن میکنم شماره را بگو.
پوری میترسیم.
از چی؟
از اینکه یک مرتبه همه جا بپیچد بچه ام روانی شده.
سرور مگر برای چاره جویی پیش من نیامدی؟
چرا اما نمیخواهم عیب روی بچه ام بماند.
بخاطر همین طرز فکر این همه وقت با ما قهر بودی و قطع رابطه کردی.امروز هم خودت آمدی و از من کمک میخواهی پس چرا نمیگذاری کمکت کنم؟من نمیگویم حتما از این راه به نتیجه میرسیم اما باید تمام راهها را امتحان کنیم تا ببینیم کدام به نتیجه میرسد شماره را بگو.
سرور با اکراه شماره را گفت و پوران گرفت.لحظاتی بعد غزل گوشی را برداشت پوران بلافاصله گوشی را بدست سرور داد و او را غافلگیر کرد سرور میخواست حرف بزند ولی صدایش در نمیآمد .سرانجام در میان الو الو های غزل گفت:غزل جان من محجوبی هستم مادر آریا.
غزل ناباورانه گفت:خانم محجوبی سلام حالتان چطور است؟
چه بگویم الان در شرایطی نیستم که بتونم درست حرف بزنم فقط میخواستم یک سوال بی پرده از تو بکنم آیا باز هم مثل گذشته به آریا علاقه داری؟
غزل سکوت کرد این سوال بدون مقدمه برایش غیر منتظره بود.نمیدانست چه بگوید.فکر کرد میخواهد از او خواستگاری کند دلش فرو ریخته و گرمای مطبوعی زیر پوستش دویده بود.سرور در حالیکه گوشی را در دست داشت و منتظر جواب بود به پوری نگاه کرد و با حرکت لب گفت حرف نمیزند .سکوت به داراز کشید و سرور گفت:سوال بدی کردم؟
نه نه فقط خیلی غیر منتظره بود.
غزل من در شرایط بدی هستم به کمک تو احتیاج دارم
به کمک من؟خواهش میکنم بفرمایید هر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم با کمال میل.<o></o>
از تو خواهش میکنم حرفهایم را نشنیده بگیری قول بده آنچه را که از من میشنوی به هیچکس نگویی.<o></o>
قول میدهم مطمئن باشید حرفتان را بزنید اتفاقی افتاده؟<o></o>
اگر هنوز آریا را دوست داری باید کمک کنی او را از وضع بدی که پیدا کرده نجات بدهیم.آریا 3 ماه است در اتاق را بروی خودش بسته و نگذاشته حتا برای یک لحظه او را ببینیم.<o></o>
نمیفهمم!3 ماه است نگذاشته او را ببینید؟مگر میشود؟آخر چرا با شما اختلاف پیدا کرده؟<o></o>
دیگر موضوع از اختلاف گذشته او دارد خودش را زجر کش میکند غزل جان خواهش میکنم این حرفها را پیش خودت نگه دار.<o></o>
مطمئن باشید اما واقعا شوکه شدم پس برای همین است که درس را رها کرده؟<o></o>
صدای گریه سرور بلند شد پوری گوشی را از او گرفت :الو غزل خانم من پوران هستم خاله آریا.<o></o>
سلام خانم چرا خانم محجوبی گریه میکنند خیلی ناراحت شدم.<o></o>
عزیزم بیا اینجا تا همه چیز را بفهمی.<o></o>
خیلی ناراحتم الان می ایم.<o></o>
خواهش میکنم تنها بیا.<o></o>
هیچکس در خانه نیست خیالتان راحت باشد تنها می آیم.<o></o>
پس منتظرت هستیم آدرس را یادداشت کن خیابان سنبل پلاک...<o></o>
کمتر از نیم ساعت بعد غزل رسید.هیجان زده و هراسان بود.سرور همه چیز را برایش گفت:غزل جان خواهش میکنم هر چه از او میدانی بگو ما نمیدانیم چرا یک مرتبه اینجوری شده گفتم نکند از طرف تو...<o></o>
غزل نگذاشت او ادامه بدهد گفت:رابطه ی من و او یک طرفه بود او هیچوقت تمایلی که من به او داشتم نداشت.نمیگذاشت دوستی مان جلو برود.<o></o>
مگر همدیگر را دوست نداشتید؟<o></o>
غزل سرش را پایین انداخت و با خجالت و افسوس گفت:آریا مرا دوست ندارت این من بودم که...بخدا نمیدانید از وقتی به دانشکیده نمیآید دلم میخواهد منهم ترک تحصیل کنم جای او را که د رکلاسها خالی میبینم حال بدی پیدا میکنم.<o></o>
فکر کردم شاید از تو سرخوردگی پیدا کرده.<o></o>
نه این منم که سرخوردگی پیدا کردم و دارم مریض میشوم.<o></o>
غزل دیگر خجالت را کنار گذاشته و از علاقه اش به آریا دم میزد:خانم محجوبی من دوستش دارم.<o></o>
خوشحالم حاضری بما کمک کنی؟<o></o>
چه کمکی؟<o></o>
الان می آیی برویم خانه ما؟<o></o>
از من چه کاری بر می اید؟او مرا دوست ندارد فکر میکنم پای کسی دیگری در میان باشد.<o></o>
پوران گفت:نه فکر نمیکنم پای کسی در میان باشد آریا مریض است.<o></o>
سرور نگاه رنجیده ای به او کرد و هیچ نگفت.پوران ادامه داد:از نظر من دیگر نباید وقت را از دست بدهیم بهتر است همین الان برویم سراغش.<o></o>
سرور با چهره ای ترسیده گفت:اگر بدتر شد چی؟<o></o>
خب میرویم سراغ یک راه حل دیگر میرویم به یک روانپزشک همه چیز را میگوییم و کمک میگیریم باید زودتر اقدام کنیم تا همینجا که اقدام اساسی نشده سهل انگاری بوده.<o></o>
غزل در برابر وضع غیر منتظره ای قرار گرفته بود با نگرانی از پوران پرسید:مگر چه بلایی سرش آمده؟<o></o>
بیا زودتر برویم آنجا در راه صحبت میکنیم.<o></o>
غزل مردد بود و سرور میترسید اما پوران با اصرار راهشان انداخت در طول راه پوران گفت حواست به رانندگی باشه با گریه که چیزی حل نمیشود .غزل در صندلی عقب نشسته و دستش را روی شانه سرور گذاشته بود و با او همدردی میکرد.
بخدا نمیدانستم آریا انقدر مشکل پیدا کرده هر بار که به شما تلفن میکردم سراغش را میگرفتم چیزی از ناراحتی های او برایم نمیگفتید و گرنه می آمدم خدمتتان.
دقایقی بعد جلوی خانه بودند .چهره ی سرور از نگرانی و ترس درهم

ویرایش توسط sama33 : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۴:۴۰ بعد از ظهر
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۵۴ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض Re: من حرف دارم «آوا»

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]



تایپ شده توسط:"dokhtarepaeiz"
شده بود.از عکس العمل آریا وحشت داشت.با صدایی آهسته گفت:«پوری،من و تو باید ساکت باشیم و فقط غزل حرف بزند.آخ ...خیلی می ترسم.اگر وقتی وارد ساختمان می شویم،بیرون از اتاقش باشد و ما را ببیند،فاجعه به بار می آید. پوران...»
ـ پس چرا هیس،هیس می کنی؟زنگ بزن.در بزن که صدا را بشنود و هر تصمیمی می خواهد بگیرد.بعد بی آن که منتظر سرور باشد،چندبار زنگ زد.سرانجام سرور با کلید در را باز کرد و وارد ساختمان شدند.همه جا در سکوتی مرگبار فرو رفته بود. سرور دست پوران را به دست گرفته بود و فشار می داد:«پوری می ترسم اشتباه کرده باشیم.می ترسم خودش را از پنجره بیندازد بیرون!»
ـ نترس.آریا در کدام اتاق است؟
سرور با انگشت به اتاق اشاره کرد.پوران آهسته،به غزل که بلاتکلیف ایستاده بود گفت:«غزل جان برو به امید خدا.از ما خجالت نکش.با او حرف بزن.»
ـ نمی دانم چه بگویم!
ـ خر چه در دلت هست برایش بگو.به او اظهار علاقه کن.
غزل با تردید از سه پله ای که اتاق خواب ها را از سالن نشیمن جدا می کرد بالا رفن.سرور دستش را روی قلبش گذاشته بود و با وحشت به او نگاه می کرد.حالت چشمهایش غیرقابل درک بود.پوران دستش را گرفت و روی یک مبل راحتی نشاند.خودش هم در کنار او نشست.غزل پشت در اتاق رسیده بود.قلبش به شدت به تب و تاب افتاده و به سینه اش می کوبید.دهانش خشک شده بود.دیوانه وار به آریا علاقه داشت.از وقتی آریا یک مرتبه ترک تحصیل کرده و به دانشکده نرفته بود،چنان ناراحت بود که اهل خانه بی آن که بداند چه اتفاقی رخ داده،برایش دلواپس و نگران شده بودند.
سرانجام آهسته تقه ای به در اتاق زد و منتظر جواب شد.اما وقتی دو سه بار این کار را تکرار کرد و جوابی نشنیده گفت:«آریا...منم غزل!از طرف بچه های دانشکده به دیدنت آمده ام.»هیچ صدایی از اتاق به گوش نمی رسید.غزل برگشت و به سرور و پوران نگاه کرد.پوران با ایما و اشاره فهماند ادامه بدهد،و او با صدایی کمی بلندتر ادامه داد:«آریا، تمام بچه های دانشکده سراغت را از من می گیرند.خیال می کنند من چیزی از تو می دانم.هر چه می گویممن هم مثل شما بی هبرم باور نمی کنند.آریا خواهش می کنم حرفی بزن.من برای دیدن تو آمده ام.مهمانت هستم.مگر آدم از مهمان اینطور استقبال و پذیرایی می کند؟»
غزل پس از گفتن آن عبارات گوشش را به در چسباند.لحظاتی بعد وقتی هیچ صدایی نشنید سربرگرداند و به پوران و سرور نگاه کرد.سرش را به علامت منفی تکان داد.هر چه زمان می گذشت سرور آرام تر می شد.از این که می دید آریا عکس العمل حادی نشان نمی دهد،کمی اطمینان خاطر یافته بود.هرگز آن روزی را که آریا با فنر ورزشی به جانش افتاده بود فراموش نمی کرد.اما یک باره ترس برش داشت.می ترسید با پافشاری غزل،در حالت بحرانی قرار بگیرد و در را باز کند و فاجعه به بار آورد.در دل از خدا می خواست:«خدایا کمکش کن.بچه ام جوان است...»غزل ادامه داد:«آریا،خودت می دونی،تمام دانشکده از استاد و دانشجو روی تو حساب دیگری می کنند.تو محبوب همه بودی و هستی.مرا فرستاده اند تا پیغامشان را برسانم.گفته اند به تو بگویم هر مشکلی داری همگی برای حلش حاضر و آماده اند.آریا جوابم را بده.چرا حرف نمی زنی.مگر نمی دانی...مگر نمی دانی چقدر...دوستت دارم!؟»
غزل با ادای آن عبارت آخر به گریه افتاد. در حالی که سعی می کرد خودداری کند.ادامه دا:«از همان اولن بار که در آمفی تئاتر دانشکده دیدمت...بهت...علاقه پیدا کردم.خیلی از دخترها چشمشان پی تو بود.اما من... از همه بیشتر...آریا،تو چشم و چراغ دانشکده بودی.»عقده های غزل سر باز کرده و از مرز خجالت و ملاحظه گذشته بود.دیگر به پشت سر نگاه نمی کرد.احساساتش چنان اوج گرفته بود که نمی توانست به سرور و پوران نگاه کند.ادامه داد:«آریا در این مدت که تو دانشکده را ترک کردی،لحظه ای از فکرت غافل نبوده ام.قبلا وقتی کلاسم تمام می شد و به طرف کلاس تو می آمدم سراپای وجودم...می لرزید.با خودم می گفتم تو یک ترم از من جلوتری و زود فارغ التحصیل می شوی.وقتی دیگر به دانشکده نیایی از دوری ات چه کنم!اما نمی دانستم این دوری خیلی زود از موعد اتفاق می افتد.گفته بودی قصد داری واحد تابستانی بگیری.من به هوای تو در این گرمای جهنمی شش واحد گرفتم که با تو باشم و ببینمت.اما تو نه تنها واحد تابستانی نگرفتی،بلکه هیچ سراغی هم از من نگرفتی.من هم واحدها را پس دادم.به خدا نمی دانی چقدر تلاش کردم .چقدر به خانه تان تلفن زدم که بپرسم چرا نمی آیی.اما هیچ کس جواب درست و حسابی به من نمی داد.فقط یک دفعه درخشنده گفت آقا آریا با همه قهر کرده.از حرفش خیلی تعجب کردم.آریا...من دوستت دارم.هر ورز سوال پیچم می کردند و می پرسیدند چرا به دانشکده نمی آید.باور نمی کردند من از آنها بی خبرترم.آنقدر از دوری ات پریشانم که تمام اهل خانه نگرانم هستند.هر چه قرص آرام بخش می خورم،باز شب ها خوابم نمی برد.فکر تو نمی گذارد خوابم.امروز آمده ام حرف آخر را از زبانت بشنوم.آریا به من بگو آیا دوستم داری یا نه؟دیگر از این بلاتکلیفی خسته شده ام.تو که می دانستی دوستم نداری،چرا با من صمیمی شدی؟چرا هر وقت تلفن می کردم از روی علاقه با من صحبت می کردی؟ آنقدر گرم و پرحرارت بودی که باور کرده بودم علاقه ام یک طرفه نیست.اما از مدتی پیش یک مرتبه عوض شدی.هی از من فاصله گرفتی.حتی گوشی تلفن را برنمی داشتی که مجبور به صحبت نباشی.خوب می فهمیدم می خواهی فاصله بگیری.اما نمی دانستی با این تغییر روش چه بلایی سر من می آوری.آریا به خدا خیلی عذاب می کشم.فقط یک کلمه بگو چه شده که از من دوری می کنی؟آخر من چه کار کرده ام.نمی دانی بی خبری چه قدر سخت است.آریا...می خواهم صدایت را بشنوم...»
گفته های توأم با التهاب و گریه ی او،پوران و سرور را متأثر کرده بود.هر دو به او چشم دوخته بودند برایش دل می سوزاندند.سرور یادش آمد یک روز آریا به او گفته بود،هر وقت غزل تلفن کرد بگو خانه نیستم،آن روز سرور خیلی خوشحال شده بود چون غزل را برای آریا نمی پسندید اما حالا تحت تأثیر احساسات پاک و بی شائبه ی او قرار گرفته بود.با احساس ندامت یادش آمد تا همین چند روز پیش تلفنهای او را با سردی و بی اعتنایی پاسخ می داد.از یادآوری این موضوع ناراحت شد.در دل نسبت به او احساس دیگری پیدا کرده بود و حس می کرد دوستش دارد.دلش می خواست او را در آغوش بگیرد و ببوسد.
پوران اوضاع را کاملا بروفق مراد می دید.سکوت کرده بود تا به نتیجه ی دلخواه برسد و به سرور بفهماند برای او خواهر دلسوزی است.
غزل دستش را مشت کرد و آهسته به در کوبید.با لحنی سوزناک ادامه داد:«آریا،مگر می شود تو یک مرتبه این قدر سنگدل شده باشی!مگر می شود قبول کرد آن آریای محبوب همه،این قدر بی عاطفه شده باشد.تو کسی نبودی که دست کمک کسی را رد کنی!حتی اگر شب امتحان بچه ها جزوه هایت را می خواستند می دادی.یک بار به تو اعتراض کردم مگر خودت فردا امتحان نداری که جزوه هایت را به این و آن می دهی!یادت هست در جوابم چه گفتی؟بگذار خودم بگویم.گفتی:«آنچه را که آینده به ما تحویل می دهد،بستگی دارد به این که امروز چه چیزی برای آینده ذخیره کرده باشیم.این دوستی ها ذخیره و پشتوانه ی روحی و عاطفی آینده است.»یادت آمد؟خودت حرف به این بزرگی زدی.گفتی دوستی های امروز،ذخیره ای است برای فردا.حالا چطور شد که یکدفعه تمام اعتقاداتت را زیر پا گذاشتی؟مگر من یک دوست نیستم؟پس چرا در را به رویم باز نمی کنی؟آریا...من نمی خواهم دست خالی از اینجا بروم.در را باز کن... بازکن...»
صدای گریه ی غزل چنان شدت گرفت که سرور از جا برخاست.به سراغش رفت.سر او را روی سینه گرفت و بی آنکه حرفی بزند،همرا خود به اتاق خواب برد.پوران هم به دنبالشان رفت.سرور در اتاق را بست که صدایشان بیرون نرود.با لحنی گریه آمیز گفت:«هیچ فایده ندارد.پوری دیدی هیچ حرفی نزد!دیدی من چقدر بدبختم.»
سرور،در مطب او نشسته بودند.سرور بغض کرده و آماده ی گریه بود.روانپزشک پرسید:«خانم محجوبی بفرمایید ببینم اولین بار که از او حرکت غیر عادی دیدید کی بود؟»
ـ نمی دانم مقصودتان از حرکت غیر عادی چیست؟مقصودتان عصبانیت و پرخاشجویی است؟
ـ عصبانیت یا پرخاشجویی همیشه دلیل بر غیرعادی بودن شخص نیست.اما اگر رفتاری غیرمتعارف از فرد عصبانی سربزند،می تواند اشاره ای بر غیرعادی بودن عکس العمل هایش باشد.در حقیقت می خواستم بپرسم جنون آنی داشته؟
سرور به یاد لحظه های جنون آمیز آریا افتاد.لحظه هایی که به سویش حمله می برد.اما غیرت و تعصب مادرانه اش نگذاشت به چنین امری اشاره کند.سکوت کرد و سکوتش برای دکتر گویا بود.دکتر سوال دیگری کرد:«شما شغل بیرون از خانه دارید؟»
ـ نخیر.هیچ وقت شغل بیرون از خانه نداشته ام.
ـ پس همیشه در کنارش بوده اید!
ـ هم بله،هم نخیر.در بیشتر مسافرت ها،یا مهمانی هایی که می رفتیم پیش مادرشوهرم بود.آریا خیلی به علاقه داشت.بیشتر دلش می خواست با او باشد.
ـ مادرشوهرتان با شما زندگی می کند؟
ـ بله.البته در ساختمان جداگانه.اما مدتی است برای دیدن پسر دیگرش به آمریکا رفته!
ـ می توانید بگویید چطور زنی است؟
ـ زن بدی نیست.جانش به جان آریا بسته است.آریا هم او را عاشقانه دوست دارد.از همان بچگی آنقدر با او مأنوس بود که جز در کنار او و باشنیدن قصه هایش خوابش نمی برد.تا وقتی بچه بود شبها وقتی از مهمانی برمی گشتیم و می رفتیم به ساختمان خانم جان،می دیدم در آغوش او به خواب رفته.علاقه ی عجیبی به او دارد.البته خانم جان خیلی خرافاتی است.
ـ من باید او را ببینم.
ـ گفتم که،نمی توانیم از اتاق بیرون بیاوریمش.
ـ مقصودم خانم جان است.
ـ خانم جان؟چرا او؟
ـ اینطور که پیداست او معمار شخصیت پسر شماست.
ـ یعنی چه؟فعلا که او اینجا نیست!
ـ بگویید بیایند.
ـ آقای دکتر تا او بیاید دیر می شود.ما چند روز دیگر باید خانه را خالی کنیم و تحویل خریدار بدهیم.
ـ از او مهلت بگیرید.
ـ دو سه بار اینکار را کرده ایم.دیگر کفرش درآمده.
ـ در چند ماه اخیر حادثه ی غیر منتظره ای برای پسرتان رخ نداده؟
ـ نخیر،او خیلی با ذوق و شوق مشغول درس و دانشکده بود.اما یک مرتبه ازذوق و شوق افتاد.کم کم حالتش عوض شد. او خیال می کردم اتاقی برایش افتاده.هر چه از او می پرسیدم چرا گرفته ای و کم حرف شده ای،نگاهم می کرد و بعد بدو هیچ حرفی از من فاصله می گرفت.انا نگاهش پر از نفرت بود.باپدرش هم همین طور رفتار می کرد.شاید تنفرش از ائ حتی بیش از من بود.هر وقت می خواستم سر صحبت را با او باز کنم که بفهمم از چه چیزی ناراحت است،چنان دندانهایش را بهم می سایید که چندشم می شد.
ـ به جز مادرشوهرتان،چه کس یا کسان دیگری در خانه با شما زندگی می کنند؟
ـ یک باغبان، یک خدمتکار زن که برای نظافت خانه می آید،و یک راننده.
ـ رفتار پسرتان با آنها چطور بود؟
ـ خیلی خوب و صمیمانه بود.به خصوص به باغبانمان علاقه ی زیادی داشت.الان دیگر آنها را هم نمی خواهد ببیند.
ـ ادامه بدهید چه موقع احساس کردید از حال طبیعی خارج شده؟
ـ من در سفر بودم.سفرم دوماه طول کشید.وقتی برگشتم همه چیز عوض شده بود.
ـ چه چیزهایی عوض شده بود؟
ـ آریا دیگر آن جوانی نبود که من می شناختم.به خون من و پدرش تشنه بود.پس از دو ماه وقتی با شوق و ذوق خواستم ببوسمش،کنارم زد.
ـ در این سفر پدرش همراه شما بود؟
ـ نخیر.او در ایران بود.
ـ خب ادامه بدهید.
ـ از شوهرم پرسیدم آریا چرا اینطور رفتار می کند.او هم دلیلش را نمی دانست.
ـ گفتید با مادرشوهرتان یک جا زندگی می کنید؟
ـ بله.اما باغ سه ساختمان مجزا از هم دارد.او در ساختمان خودش زندگی می کند.
ـ از آریابگویید.
ـ از مدتی پیش هر روز صبح می رفتم بیدارش کنم که به دانشکده برود می گفت درس ندارد.اوایل باور می کردم.اما وقتی این وضعیت چند بار تکرار شدفهمیدم نمی خواهد دانشکده برود.خیلی عصبانی شدم.هر چه می پرسیدم چه اتفاقی افتاده،چرا دانشگاه نمی روی،جوابم را نمی داد.یک روز شوهرم سرش فریاد زد و پرسید چرا نمی گویی چه مرگت است؟ که یکدفعه بدجوری از کوره در رفت.
ـ چکار کرد؟
سرور همانطور که به دکتر نگاه می کرد اشک هایش سرازیر شد.یادش آمد آن روز چهره ی آریا درهم پیچید.چشمهایش حالت خاصی پیدا کرد و بسوی او حمله ور شد.
سرور سکوت کرد.دکتر نگاه دقیقی به او کرد و گفت:«خانم محجوبی شما باید هر چه می دانید بگویید.در غیر اینصورت نمی توانم کمک موثری برای مشکلتان باشم.تمام حرکات او را شرح بدهید.هر حرکت می تواند نشانه ی نوعی بیماری روانی خاص باشد.»
پوران احساس کرد سرور نمی خواهد همه چیز را در حضور او بگوید.گفت:«فکر می کنم من در اتاق نباشم،خواهرم بهتر و راحت تر بتواند صحبت کند.»باگفتن این جمله از جا برخاست.دست نوازشی به صورت سرور کشید و از اتاق خارج شد. با رفتن او سرور سر بلند کرد و نگاه غمبارش را به در دوخت و گفت:«دکتر کمک کنید.بچه ام دارد از دست می رود. سه ماه است ندیدمش.تا وقتی احساس کند من و پدرش در خانه هستیم از اتاقش بیرون نمی آید.سه ماه است چیزی نخورده.»
ـ یعنی جه؟کسی که سه ماه چیزی نخورد زنده نمی ماند.
ـ اغراق نمی کنم.هر چه غذا و خوراکی پشت در اتاقش می گذارم، شب که برمی گردم می بینم دست نخورده مانده است.
ـ شما تا اینجا نتوانسته اید هیچ کمکی به من بکنید.در حقیقت باید بگویم چیز زیادی از پسرتان نمی دانید.اینطور بیماریها بیشتر یا ریشه در دوران کودکی دارد،یعنی زمانی که شخصیت کودک شکل می گیرد.یا در اثر یک شوک عاطفی و روحی ایجاد می شود.
ـ آقای دکتر هیچ مشکلی در کودکی نداشته.در ناز و نعمت بزرگش کردیم.هیچ چیز از او دریغ نکرده ایم.آخر ما چند تا بچه داشتیم که بگذاریم نقصی در زندگی اش پیدا شود.یکدفعه اینطور شد.خدا می داند چه به روزمان آورده.زندگیمان را سیاه کرده.ماشاالله یک متر و هشتاد وشش قد و هشتاد کیلو وزن دارد.هر که می بیند عاشقش می شود.اما...
سرور در کیفش را باز کرد.عکسی از آریا بیرون آورد و به دست دکتر داد:«نگاه کنید ببینید چ شکل و قیافه ای دارد.فکر نکنید چون بچه ی من است تعریفش را می کنم.»
دکتر هوشمند نگاهی به عکس انداخت.بی شائبه اظهار تاسف کرد:«بله واقعا جوان جذابی است اما افسوس می خورم چرا و چگونه از مرز تعادل خارج شده.شغل شوهرتان چیست؟»
ـ یک شرکت بین المللی دارد.در مزایده های بین المللی شرکت می کند.
ـ چه نوع مزایده هایی؟
ـ هر چه باشد.
ـ شرکت خصوصی است؟
سرور سکوت کرد.دکتر سوالش را دوباره پرسید.سرور با تردید گفت:«ببخشید این سوالات چه ربطی به حال پسرم دارد؟»
ـ من باید آنچه را که در محیط زندگی پسرتان وجود داشته و دارد،بدانم.پزشک محرم است.به خصوص یک روانپزشک بدون اصلاع از آن چه که بر بیمارش تاثیر می گذارد نمی تواند اقدام موثری برایش انجام دهد.
ـ مادر شوهرم می گفت در یکی از شب هایی که من مسافرت بودم،آریا به ساختمان او رفته و به عادت همیشگی با او صحبت می کرده که در باغ را می زنند.آریا از آیفون جواب می دهد.اما گویا کسی که در زده بود از او می خواهد دم در برود. مادرشوهرم می گفت او رفت و خیلی معطل کرد.وقتی برگشت حالش دگرگون شده بود.
ـ خب چه کسی دم در بوده؟
ـ هیچ کسی نمی داند.این معمایی است که تا اکروز حل نشده.
ـ پسرتان در جریان کارهای شغلی پدرش قرار می گرفته؟
ـ تا حدودی.اما از همه کارهای من و او ایراد می گرفت.
ـ چه ایرادی؟
سرور سکوت کرد.نگاهش به زمین دوخته شده بود.به یاد روزی افتاد که وقتی به عنوان هدیه ی تولد سوئیچ اتومبیلی را جلوی میهمانان به او دادند،سوئیچ را با اکراه گرفتو زیر لبی گفت:«کاش نمی دانستم پولش از چه راه هایی به دست آمده.»برای همان یک جمله بود که پس از رفتن میهمانها اجمد سرش فریاد کشید:«تو آخرش هیچی نمی شی.» دکتر سکوت را شکست:«خانم محجوبی،قبل از اینکه خواهرتان اتاق را ترک کند سوالی کردم که جواب ندادید.یک بار دیگر سوالم را تکرار می کنم.آیا پسرتان جنون آنی داشته؟»
سرور سری از روی تاسف تکان داد و با لحنی بغض گرفته جواب داد:«بله.از گفتنش زجر می کشم.حتی به روی من دست بلند کرده.»
ـ وقتی شما را زد چه حالتی داشت؟می تونید تشریح کنید؟
ـ نمی دانم چه بگویم.خودش نبود.یک آدم دیگری شده می شد.قیافه اش...آخ دکتر کمکمان کنید.
ـ ادامه بدهید.چهره اش چطوری می شد.
ـ تمام اعضا صورتش درهم می پیچید.انگار اصلا رحم در دلش نبود.
ـ فریاد می زدید؟کمک می خواستید؟
ـ نه.نه.من چطور می توانستم بگذارم چنین چیزی بر ملا شود.
ـ شما را به چه می زد؟
ـ با هر چه که دم دستش بود.یک روز هم با فنر ورزشی به من حمله کرد آن روز بطور تصادفی شوهرمزودتر از موقع به خانه آمد.اگر نرسیده بود...
ـ حضور شوهرتان در آرام کردن او تاثیری داشت؟
ـ نه، او را چنان چرخاند و به دیوار کوبید که یکی از انگشت هایش آسیب دید.
ـ آیا تا به حال به پزشکی مراجعه کرده اید؟
ـ نه آقای دکتر.نمی خواستم روی جوان نازنینم عیب بگذارند.
ـ به چه قیمتی؟به قیمت اینکه بیماری اش تا این حد وسیع و عمیق شود؟
ـ آخر این بیماری چیست؟حالا چه کار باید بکنیم؟
ـ فعلا باید برای خروجش از اتاق،از کسان مورد علاقه اش کمک بگیریم.
ـ من اینکار را کردم.از یکی از هم کلاسی هایش که فکر می کردم دارند خواستم بیاید و با او حرف بزند.آمد،اما هر چه گفت و التماس کرد آریا هیچ عکس العملی نشان نداد و در را باز نکرد.
ـ چه کسی را بیش از همه دوست دارد؟
ـ فعلا هیچ کس را.از همه متنفر است.پیش از آن که خودش را حبس کند،حتی از دیدن مش یدالله که آنهمه دوستش داشت پرهیز می کرد.
ـ با توجه به نزدیکی او با مادربزرگش چاره ای نداریم جز اینکه از او کمک بخواهیم.او در اتاقش را باز نخواهد کرد.این طور بیماران

ویرایش توسط sama33 : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۴:۴۳ بعد از ظهر
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۷ بهمن ۱۳۸۸, ۰۹:۰۳ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض Re: من حرف دارم «آوا»

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]




تایپ شده توسط:باران
مقاومت منفی تا پای مرگ می روند. هیچ چیز نمی خورند تا بمیرند. خانم شما متوجه هستید؟ او یک بیمار اسکیزوفرنیک است. آن هم از نوع ماژور.
صدای گریه ی سرور بلند شد. در میان گریه پرسید:
- یعنی چه؟
- یعنی جنون! نوعی جنون.
- یعنی دیوانه شده؟
- دلم نمی خواهد با شما بازی کنم. وعده دروغ هم نمی دهم. اگر برای باز کردن در به او فشار بیاورید ممکن است دست به خودکشی بزند. در این نوع بیماران میل به خودکشی زیاد است. حتی دگرکشی هم در این نوع بیماران دیده شده. اتاقش به بیرون پنجره دارد؟
سرور در حالی که مثل باران اشک می ریخت جواب داد:
- بله. یک پنجره رو به کوچه دارد، یک پنجره رو به تراس. می خواهید بگویید خودش را پرت می کند پایین؟ البته فاصله ی پنجره تا خیابان، یا حیاط زیاد نیست.
- اگر با سر بیفتد، همان فاصله هم کافی است. چون شما متوجه عمق بیماری او نیستید، مجبورم عریان صحبت کنم. بله، ممکن است در یک لحظه بحرانی دست به خودکشی بزند.
- شوهرم می گوید در را بشکنیم و داخل اتاقش شویم.
- با این کار حکم قتل او را صادر می کنید.
- دکتر نمی دانید چه می کشم، آرزو دارم یک لحظه در را باز کند و من ببینمش. اصلا بیاید مرا کتک بزند. به خدا دیگر هیچ چیز نمی گویم.
- کسی را بیش از مادربزرگش دوست دارد؟
- فکر نمی کنم. پیش از این فکر می کردم مرا عاشقانه دوست دارد. اما حالا می بینم از من هم، به اندازه ی پدرش متنفر است. به ما می گفت شما...
- سکوت نکنید. ادامه بدهید.
سرور با اکراه گفت:
- به ما می گوید شما دزد و خائن هستید.
- خانم محجوبی باید مادربزرگش بیاید. یا برای باز کردن در از آتش نشانی، یا نیروهای انتظامی کمک بگیرید.
- چه گفتید؟ نیروهای انتظامی؟ مگر قتل کرده؟ مگر جنایتی مرتکب شده؟!
- خواهد شد.
- آقای دکتر می دانید چه می گویید؟
- شما متوجه عرایض من شدید؟ یا مادربزرگش را بیاورید، یا همان که گفتم. من تا پسر شما را نبینم و سطح لیتیوم خونش را اندازه گیری نکنم، نمی توانم معالجه اش را شروع کنم. با این شرایط متاسفم. می توانید به پزشک دیگری مراجعه کنید.
- می گویند شما بهترین پزشک این شهر هستید. امیدم فقط به شماست. هر چه بخواهید می دهم.
- خانم اگر به بهترین کارگر شهرداری جارو ندهید، خوبی و بدی کارش معلوم نمی شود. بنده از کارگر شهرداری که کمتر نیستم. نمی توانم معجزه کنم. شما می خواهید جوانتان را قربانی غرور و خودخواهی تان بکنید. می خواهید به قول خودتان روی او عیب نگذارید. متاسفانه هیچ همکاری نمی کنید. مادربزرگش باید بیاید.
- آخر اگر یک دفعه و بی مقدمه بگوییم او را بفرستند ایران می دانید...
دکتر نگذاشت او صحبتش را ادامه دهد. گفت:
- بله. می دانم چه می شود. چیزی که شما از آن پرهیز می کنید. همه از شما خواهند پرسید چه اتفاقی افتاده که باید مادربزرگ حضور داشته باشد. آن وقت است که زیر سوال می روید، و شما هم حاضر نیستید جوابی به آنها بدهید.
- آخر شما که نمی دانید!
- چرا می دانم. می توانم حدس بزنم. آن قدر پسرتان را پیش دیگران بزرگ کرده اید که حالا نمی توانید اسطوره ای را که از او ساخته اید بشکنید. می ترسید مورد تمسخر قرار بگیرد. بله؟! همین طور است؟
- شما که همه چیز را می دانید. بگویید چه کنم؟ می خواهید با پدرش صحبت کنید؟
- نه! من فعلا با دو نفر کار دارم. مادربزرگ، و باغبان.
- مش یدالله؟ وای... خدایا چه می شنوم؟ او به چه درد می خورد. گوش هایش هم سنگین است.
- مطمئن باشید او چیزهایی می داند، که شما نمی دانید.
- چطور چنین چیزی ممکن است؟
- شما می دانید در روزهای تنهایی بر پسرتان چه می گذشت؟ آیا می دانید در غیابتان، وقتی در سفرهای دور و دراز بودید، یا در مهمانی هایی که شب را به صبح می رساندید، او در چه اتمسفری قرار می گرفت؟
- درسش را می خواند!
- پسرتان دوست، یا دوستانی هم دارد؟
- نه به خدا. آن قدر خوب بود که ما از طرفش هیچ نگرانی نداشتیم.
- مگر می شود دوستی نداشته باشد؟
- از اول اهل دوست و رفیق بازی نبود. حتی هیچ وقت ندیدم مثل پسرهای دیگر تلفن های طولانی داشته باشد.
- و شما از این وضع خوشحال بودید!
- آقای دکتر اجتماع خراب است. خب خوشبختانه آریا اهل این فکرهایی که جوان ها می کنند نبود. درسش را می خواند و هر سال شاگرد ممتاز می شد.
- همین کافی بود؟
- مقصودتان را نمی فهمم!
- هیچ وقت از خودتان پرسیدید چرا پسرتان نمی خواهد معاشرت داشته باشد؟ اصلا هیچ فرصت داشتید غیر از مسائل مادی به چیز دیگری در مورد او فکر کنید؟
سرور دهان باز کرد چیزی بگوید، اما دکتر ادامه داد:
- بهترین لباس. بهترین مدرسه. بهترین خورد و خوراک و بهترین وسائل را در اختیارش گذاشته اید! بله؟ همین را می خواهید بگویید؟
- تمام دنیا را دیده. هر سال تابستان به سویس می فرستادیمش.
- همراه خودتان؟ یا پدرش؟ یا هر دو؟
- آقای دکتر من با فکر خودم بچه ام را بزرگ کردم. هر کار که فکر می کردم به نفع اوست انجام دادم. باور کنید کوتاهی نکردم. ای کاش خودش حاضر می شد حرف بزند و از او می پرسیدید آیا چیزی را از دریغ کرده ایم؟
- باشد. اگر در را به رویمان باز کرد می پرسم.
سرور از روی استیصال گفت:
- اگرچه مش یدالله دهانش قرص است، ولی باز هم اعتماد کردن به کارگر خانه اصلا به مصلحت نیست.
- پس باید مادربزرگ را ببینم.
- به خدا او هم قابل اعتماد نیست. اصلا خیلی بی فرهنگ است. سواد که ندارد.
- عجب! پس چه طور بخش اعظم تربیت فرزندتان را به او محول می کردید؟
- تربیت؟ او بچه ام را تربیت نکرده!
- وقتی دو ماه دو ماه در مسافرت بودید، او با چه کسی آمیزش داشت؟ کدام تربیتی بالاتر از هم زیستی می تواند تاثیر گذار باشد؟
سرور آهی کشید و گفت:
- هی می گفتم خانم جان شب ها قصه های ترسناک برای بچه تعریف نکنید. می گفتم لوسش نکنید. اما گوشش بدهکار نبود.
- همه ی اینها که گفتید زیر واژه ی تربیت قرار می گیرد.
- آقای دکتر بچه های مردم نان خالی می خوردند و روی زمین می خوابند، سال تا سال رنگ لباس و کفش نو به خود نمی بینند. پدر از یک طرف دنبال کار و درآمد است، مادر از یک طرف، بچه هایشان هم عاقل و فهمیده از کار درمی آیند. همین کارگری که به خانه مان می آید. اسمش درخشنده است. شب به شب که به خانه می رود بچه هایش را می بیند. پس باید به سر بچه هایشان بزند و جنون پیدا کنند؟ بچه های او را کی تربیت کرده؟ زن و شوهر نه تحصیلات دارند، نه اصلا می دانند بچه هایشان از صبح تا شب کجا هستند و چه می کنند!
دکتر پوزخندی زد و گفت:
- الگوی خوبی ارایه دادید!
- مسخره می کنید!
- چرا مسخره؟ فقط کمی زود قضاوت کرده اید. باید بگذاریم بچه های درخشنده به سن پسر شما برسند، ببینیم چه از آب درمی آیند. خانم محجوبی دو مطلب را تکرار می کنم و به خدا می سپارمتان. اول این که مطلقا برای بیرون آوردن پسرتان به خشونت متوسل نشوید و در اتاق را نشکنید. دوم مادربزرگ را نزد من بیاورید. امیدوارم حال پسرتان هر چه زودتر بهبود پیدا کند.
سرور دستمالی از کیفش درآورد. اشکش را پاک کرد و با لحنی دردناک گفت:
- دکتر پسرم را از شما می خواهم.
صدای زنگ تلفن برخاست. اندکی بعد منشی به دکتر اطلاع داد تلفن از آسایشگاه است. و خانم دکتر آوا می خواهد صحبت کند. دکتر گوشی را برداشت. پس از سلام و علیکی صمیمانه گفت:
- خانم دکتر، اگر می توانید یک ساعت صبر کنید تا خودم را برسانم. وگرنه شوک بدهید.
سرور وحشت زده به او نگاه کرد. از ذهنش گذشت:
- نکند کار آریا به آسایشگاه بکشد؟

فصل دو
احمد در مقابل اصرار برادرش مبنی بر نفرستادن خانم جان به ایران با لحنی پر خشونت گفت:
- محمود به تو می گویم بفرستش بیاید.
- مساله ی گرین کارتش نیمه کاره مانده.
- خب بماند. گرین کارت که از بچه من واجب تر نیست. دکتر می گوید اول باید خانم جان را ببیند و با او صحبت کند.
- این چه جور بیماری است که کلیدش به دست خانم جان است.
سرور با چشمانی نگران به احمد نگاه می کرد و با ایما و اشاره به او می فهماند موضوع را سر بسته نگهدارد. اما احمد به اشارات او توجهی نمی کرد. در جواب محمود گفت:
- نمی دانم چه بدبختی ای سرمان آمده. حوصله ی توضیح و تفسیر ندارم.
- پس خودت با خانم جان صحبت کن. می ترسم برایش سوءتفاهم شود.
خانم جان مضطرب و نگران گوشی را از محمود گرفت:
- احمد جان؟
- سلام مادر. حالتان چطور است؟
- علیک سلام. چیه؟ چه شده مادر؟!
- چیزی نیست. نگران نشوید. آریا کمی...
خانم جان با شنیدن نام آریا میان حرف او دوید:
- آریا چی؟ الهی بمیرم. خدا مرگم بدهد. چی شده؟ چه بلایی سرش آمده؟
- خانم جان چرا شلوغش می کنید. خبری نیست! چیزی نشده!
- اگر خبری نیست، پس چرا می گویی من باید بیایم ایران.
- رفته توی اتاق و در را به روی خودش بسته. گوشش هم به حرف هیچکس بدهکار نیست. رفتیم با یک دکتر صحبت کردیم، وقتی فهمید آریا از بچگی با شما انس داشته، گفت اول باید مادربزرگش را ببینم. همین! منتهی چون باید باغ را تحویل بدهیم و آریا هم از اتاق بیرون نمی آید، شما باید فوری خودتان را برسانید، ببینم دکتر چه راه حلی پیشنهاد می کند.
- چکارش کردید؟ چه بلایی سرش آوردید که رفته توی اتاق و بیرون نمی آید. حیف از آن باغ که فروختید. چقدر گفتم...
- نمی دانم. پیش خودمان خیال کردیم اگر تغییر و تحولی در زندگی بدهیم برای روحیه اش خوب باشد. اما اصلا قضیه جور دیگری از آب درآمده.
- خدا مرگم بدهد. دارم قبض روح می شوم. نکند دعایی شده؟! وای الهی بمیرم برایش.
- خانم جان چرا این جوری حرف می زنید؟ مگر کسی از دست رفته؟ به جای این حرف ها بگویید محمود همین الان برود. بلیطتان را اوکی کند و تا آخر هفته اینجا باشید.
صدای گریه ی خانم جان بلند شد. در میان گریه بریده، بریده چیزهایی می گغت:
- الهی چشم هایشان کور بشود... چشمش زدند... چقدر به سرور خانم گفتم یک نظر قربانی همراه این بچه بکن. اما حرف من که قابل نبود! به من می خندید. بفرمایید. این هم نتیجه اش. به او بگو مگر صد بار نگفتم. نصف آدم هایی که توی قبر خوابیده اند، از چشم و نظر مرده اند!
احمد کلافه بود. گفت:
- خانم جان انشاءالله آمدید بیشتر صحبت می کنیم. گوشی را بدهید به محمود.
محمود گوشی را گرفت:
- داداش آریا را بفرست اینجا. اصلا همگی بیایید. دکترهای آنجا که دکتر نیستند. بیایید اینجا. فوری مرضش را تشخیص می دهند.
- چطوری بفرستمش؟ سه ماه است در اتاق را به روی خودش بسته!
- نکند بلایی سر خودش آورده باشد؟!
احمد با عصبانیت گفت:
- اگر مرده بود، بوی گندش همه جا را برمی داشت.
سرور گوشی را از او گرفت. با لحنی غمبار گفت:
- محمود آقا سلام. بچه ام... خدایا...
- سلام سرور خانم. صبر داشته باشید. انشاءالله هر چه زودتر خوب می شود.
سرور بغض کرده بود و نمی توانست درست حرف بزند. از میان اشک گفت:
- زود خانم جان را بفرستید بیاید.
- آخر چرا سه ماه صبر کردید؟ چرا زودتر به فکر نیفتادید. من فردا یا پس فردا خانم جان را راهی می کنم بیاید. خودتان را ناراحت نکنید. می خواهید من هم بیایم؟
- نه ممنون، دلم نمی خواست مزاحم خانم جان هم بشویم. اما دکتر می گوید اول باید با او صحبت کند.
- دکترش متخصص چی هست؟
سرور که می دید بالاخره راز از پرده بیرون می آید با اکراه گفت:
- مغز و اعصاب و روان.
- به داداش گفتم آریا را بردارید و همگی بیاید اینجا.
- نه، نمی شود. باغ را فروخته ایم. باید اثاث کشی کنیم.
- سرور خانم ناراحت نباشید. همین امروز دنبال بلیط خانم جان می روم.
سرور در حالی که به شدت گریه می کرد، خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. احمد در اتاق قدم می زد و آرامش نداشت. دلش می خواست در را می شکست و به آن نمایش خاتمه می داد. اما فقط غر غر کرد:
- صد دفعه گفتم این قدر لوسش نکن. کردی!
سرور پرخاش کنان گفت:
- تو دیگر بس کن. او لوس نشده. از دست تو به این روز افتاده. یادت هست آن شب که صبری آمد اینجا و بالاخره به توافق رسیدید چه گفت؟ بهت گفت من از کارهای خلاف شما رنج می برم. چرا رشوه می دهید؟!
- می گذاشتم آن مزایده ی کلان را یکی دیگر برنده شود؟ تو که از همه خوشحال تر بودی و سهمت را همان موقع گرفتی.
- خیلی خب. تو را به خدا بس کن. اصلا حوصله ندارم. به شمال هم نمی روم. گور پدر همگی شان. بگذار هر چه می خواهند بگویند.
تلفن زنگ زد. غزل بود:
- سلام خانم محجوبی.
- سلام غزل جان. حالت چطور است؟
- متشکرم. خوبم. از آریا خبری نشد؟
- نه! قرار است دکتر با مادربزرگش صحبت کند و بعد اقدام کند.
- من از طرف بچه ها مامور شدم یک سبد گل برایش بیاورم.
سرور با بی حوصلگی گفت:
- گلی که او نبیند چه فایده دارد! صبر کنید ببینیم با آمدن خانم جان وضع بهتر می شود یا نه!
غزل دیگر حرفی نداشت. ضمن خداحافظی گفت:
- خواهش می کنم اگر به من احتیاج داشتید، حتما خبرم کنید. خیلی خوشحال می شوم.
سرور پس از خداحافظی با غزل بلافاصله شماره ای گرفت. گوشی که برداشته شد با لحنی کاملا متفاوت گفت:
- سلام پریوش جان.
- سلام. حالت چطور است؟
- خوب خوب. انشاءالله شما هم خوب هستید!
- مرسی. بد نیستم.
- زنگ زدم بگویم این هفته نمی توانیم به شمال برویم.
- چرا؟ همه آماده اند. چی شده؟
- چیزی نشده. خانم جان می آید. می ترسم بیاد و ببیند من گذاشته ام رفته ام شمال ناراحت بشود. اتفاقا احمد خان هم یک برنامه ی مسافرت برایش پیش آمده. این است که من حتما باید موقع آمدن خانم جان باشم. انشاءالله هفته های بعد می رویم.
پریوش از به هم خوردن برنامه به وضوح ناراحت شد. خود را آماده کرده بود تا پول های باخته اش را ببرد. با دلخوری گفت:
- حالا برنامه را به کی موکول می کنی؟
- خبر می دهم. فعلا نمی دانم. قربانت. به بقیه هم خبر بده.


ساعت چهار صبح هواپیمای شرکت سوئیس ایر به رمین نشست. احمد و سرور کسل و خواب آلود منتظر خانم جان بودند. بالاخره احمد طاقت نیاورد و چیزی به مامور داد و به سالن ترانزیت رفت. خانم جان هنوز در راه بود. اتوبوس های بعدی او را به سالن رساند. احمد دستی به گردنش انداخت و بوسیدش:
- شما را می برم بیرون، بعد خودم می آیم چمدانتان را می گیرم. سرور بیرون است.
- احمد دارم فجاه می کنم. چکارش کردید؟ من که می رفتم چیزیش نبود. فقط از آن شب که نفهمیدم کی آمده بود در خانه و چه گفته بود، کمی بی حوصله شده بود. همین! این طوری قهر نبود!
- موضوع قهر و آشتی نیست. انگار زده به سرش. الان که رفتیم خانه، شما با او صحبت کنید. شاید صدای شما را بشنود و در را باز کند. کاش می دانستیم آن شب چه کسی دم در بوده و چه گفته!
- پس بالاخره نتوانستید زیر زبانش را بکشید و بفهمید کی بوده؟ هر بلایی سرش آمد، از همان شب آمد.
- شاید به این چیزها مربوط نباشد. نمی دانم چه بلایی سرش آمده!
- مادر به خدا از همان شب یک جور دیگر شد!

ساعتی بعد به خانه رسیدند. خانم جان از لحظه ی ورود با صدای بلند شروع به حرف زدن کرد:
- الهی خانم جان به فدایت. عزیز دلم، منم. آمدم ببینم چه بلایی سرت آوردند. ببینم چرا قهر کردی؟
سرور می خواست جلوی او را بگیرد. فکر می کرد در آن صبح زود آریا خواب است. اما احمد دستش را گرفت و نگهداشت:
- چیه؟ باز می خواهی سفارشات بکنی؟ بگذار حرفش را بزند.
- الان که خواب است!
- از کجا می دانی؟
حالا خانم جان پشت در اتاق رسیده بود. احمد آهسته یک صندلی برایش آورد. او نشست و به در زد:
- آریا. مادر در را باز کن. منم. خانم جان. آمدم تا خودم را قربانت کنم. مادر وقتی شنیدم قهر کردی، وقتی شنیدم خودت را حبس کردی، صبر و قرارم از دست رفت. بلند شدم فوری آمدم. الهی دورت بگردم. الهی چشمشان بترکه. الهی بابا قوری بشوند.


ویرایش توسط sama33 : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۴:۴۳ بعد از ظهر
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ بهمن ۱۳۸۸, ۰۹:۱۱ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض Re: من حرف دارم «آوا»

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


نقل قول:
نوشته اصلی توسط ROOROO نمایش پست ها
فصل 2


می دانم چشمت زدندم . دعا لازم داری خودم برایت دعا می گیرم دعایی که انس و جن را دور کند . حالا در را باز کن نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده نمی دانی تا به اینجا برسم چقدر غصه خوردم .دلم می خواست خودم را از طیاره بیندازم و زود به تو برسم مادر در را باز کن برایت خیلی حرف دارم حرف دختر عممویت را زدم نمی دانی سحر چه دختر خوشگل و با کمالاتی شده نمی دانی چه قد و بالایی دارد عین خودت بلند بالاست.
سرور مثل همیشه از حرف های خانم جان بدش می امد با اعتراض به احمد نگاه کرد او علامت داد ساکت باشد خانم جان ادامه داد :(اگر می دانستم اینطور غلط می کردم پایم را از اینجا بیرون بگذارم کاش قلم پام شکسته بود و نمی رفتم .خودت می دانی جانم به جان تو بسته است همه نوه هایم یک طرف تو هم یک طرف به سحر گفتم دوست دارم شما دو تا رو دست به دست بدهم و بعد بمیرم . وقتی می امدم طفلک خیلی ناراحت بود اریا...مادر در را باز کن برایت سوغاتی اوردم می دانم خوش سلیقه نیستم به خصوص ایندفعه که هول امدن را هم داشتم هول هولکی یه چیزهایی خریدم اما از اب گدشته است یک کت و شلوار برایت اوردم که برای دامادی ات خوب است در را باز کن مادر تو که حساب مرا از اینها جدا کرده بودی !خودت همیشه می گفتی شما یک طرف بقیه هم یک طرف! پس چرا خون به جیگرم می کنی؟ من طاقت ندارم در را باز کن و حرف هایت را بزن بگو چه شده تا من بفهمم اینها که در ست و حسابی با ادم حرف نمی زنند هنوز نگفتند سر چی قهر کردی به خدا دارم از غصه دق می کنم نمی خواهی در را باز کنی نکن ! لا اقل یه چیزی بگو تو که انقدر مرا دوست داشتی یادت رفته می گفتی طاقت غصه خوردن مرا نداری؟
صدای خانم جان خسته و لرزان بود در تمام طول راه فکر کرده بود اریا به محض شنیدن صدایش در را باز می کند و در اغوشش می گیرد حتی به محمود گفته بود اریا من را می خواهد اما کمکم مأیوس می شد لحظاتی سکوت کرد خستگی راه و کم خوابی فرسوده اش کرده بود و حالا در برابر ان در بسته بیشتر احساس فرسودگی می کرد. اریا را بیش از هر کس و هر چیزی دوست داشت خودش او را بزرگ کرده بود . دست پرورده خودش بود انتظار نداشت با او چنین رفتاری شود . خیال کرده بود کلید معما در دست اوست و با یک حرکت همه چیز به حال اول برمی گردد.
سرور هم همین امید را داشت از روزی که دکتر هوشمند گفته بود اول باید مادربزرگ را ببیند باور کرده بود با علاقه ای که بین ان دو وجود دارد اریا به محض شنیدن صدایش در را باز خواهد کرد.
خانم جان لحظه به لحظه نا امیدتر و کلافه تر می شد خسته شده بود اما غرورش اجازه نمی داد دست خالی از پشت در برگردد. یک عمر گفته بودند اریا جانش به جان خانم جان بسته است بدون انکه برگردد و به احمد و سرور نگاه کند دو سه مشت محکم به در کوبید و در حالی که پیدا بود خلقش تنگ شده گفت:(مادر جان از این بچه بازی ها دست بردار ماشاالله برای خودت مردی شدی این کارها خیلی سبک است بیا بیرون درست و حسابی حرفت رابزن هر چه می خواهی بگو این که نشد کار! داری به من کم حرمتی می کنی! تو که می گفتی برایت از همه عزیز ترم پس چی شد؟ این بود حرف هایی که می زدی؟ بلند شدم از امریکا به خاطر تو هول هولکی امدم ان وقت داری سکه یک پولم می کنی؟ دستت درد نکنه می خواهی دلم را بشکنی؟ می خواهی اتشم بزنی؟ ای والله . دستم درد نکنه با این بچه تربیت کردنم عزیز جانم تو هیچ وقت به من نگفت ان شب کی امده بود در خانه . غلط نکنم هر بلایی سرت امده از همان شب شروع شد اخر پسر یک حرفی بزن این کارها عیب و عار است. مردم بفهمند چه می گویند؟نمی گویند زده به سرش؟
سرور با شنیدن عبارت اخر مثل فنر از جا پرید کفش هایش را دراورد و پاورچین پاورچین خودش را به او رساند دستش را به علامت سکوت روی بینی اش گذاشت و با حرکت لب و دهان فهماند چند دقیقه به اتاق خواب بروند.
خانم جان بغض کرده بود در حالی که از روی صندلی برخاسته بود و می خواست برود با گریه گفت: مرا بگو پیش خودم چه خیال ها کرده بودم.
وقتی به اتاق خواب رسیدند سرور در را بست که احمد نیاید با تب و تاب گفت: خانم این حرف ها چیه؟ چرا می گویید مردم خیال می کنند به سرت زده ا چرا عیب روی بچه ا چرا عیب روی بچه ام می گذارید ؟ ولش کنید بعدازظهر میرویم دکتر ببینیم چه می گوید؟
-یعنی تا بعدازظهر نمی خواهد با من حرف بزند؟
-می بینید که فایده ندارد
- در این سه ماه با غذا و روزی چه کرده؟
-چه بگویم هیچی نخورده!هر غذایی هر میوه و خوراکی که پشت در می گذارم همان طور دست نخورده می ماند دارم دیوانه می شوم.
-مستراح رفتن را چه می کند؟
سرور با بغض گفت:(از صبح زود مثل اواره ها از خونه بیرون می روم تا ازاد باشد.
احمد اهسته به در زد و گفت:(من می روم بخوابم کار ندارید؟
خانم جان جواب داد:(نه مادر برو بخواب
سرور گفت:(از خیابان گردی خسته شدم.
-دعایی شده به روح مادرم قسم دعایی شده می دانستم مردم کار دستمان می دهند اخر چرا پیش یگ دعانویس نرفتید؟چرا تعویذ نگرفتید؟
-خانم ان شما هم عجب حرفهایی میزنید در این عصر و زمان کسی دنبال رمال و دعا نویس و کف بین و این خرفات بازی ها نمی رود.
-کفر نگو از وقتی مردم بی اعتقاد شدند هی بلا سرشان نازل می شود اما نمی فهمند از کجا می خوررند.حالا برو یک تخم مرغ بیاور می خواهم برایش تخم مرغ بشکنم . خمس و زکاه که نمی دهید مالتان که حرام و حلال می شود تقوا هم که ندارید اخرش همین می شود دیگر!
سرور با عصبانیت گفت:(تخم مرغمان تمام شده است.
خانم جان به سادگی باور کرد و گفت:(مش یدالله را بیدار کن بگو برود بخرد من که می گویم هر بلایی سرش امده از ان شب شروع شده باید ببینم ان شب کی دم در بوده و چه گفته!
ساعت چهار بعدازظهر خانم جان با همان چادر نماز سرمه ای گلدار در کنار احمد و سرور روبه روی دکتر هوشمند نشسته بود. دکتر گفت:(خانم بزرگ خیر مقدم می گویم. انشاالله که خسته را نیستید؟
-کاش خسته راه بودم اقای دکتر چه بلایی سر جوان دسته گلمان امده؟
دکتر نگاهی به سرور و احمد انداخت و گفت:(لطفا بیرون تشریف داشته باشید.
ان دو با حیرت به هم نگاه کردند سرور گفت:(من مادرش هستم حق دارم بفهمم چه بلایی سر جوان نازنینم امده.
-هر وقت به شما نیاز بود صدایتان می کنم.
انها با اکراه از اتاق خارج شدند و ر اتاق انتظار روی دو صندلی کنار هم نشستند سرور با لحن عصبی گفت:(این دکتر هم که نوبرش رو اورده این پیرزن چکار می تواند بکند که ما نمی توانیم بکنیم. خانم جان الان چانه اش گرم می شود اسمان و ریسمان می بافد. بهتر بود با یک دکتر دیگر هم مشورت می کردیم.
- با هر که صحبت کردم گفتند این بهترین روانپزشک ایران است.
-من باید بفهمم خانم بزرگ چه حرف ههایی سر هم می کند و تحویل دکتر می دهد . این طوری که نمی شود.
احمد دست هایش را به هم مالید و با غیظ گفت :(هزار تا کار دارم ان وقت باید اینجا بشینم و بگذارم وقتم تلف شود الان جلسه تشکیل می شود . بگو پسره احمق این ادا و اصول ها چیه که در می اوری؟ بیا بیرون مثل ادم حرف بزن.
سرور بغض کرده بود و نجوا کنان گفت:(خدایا دلم برایش تنگ شده . دلم برایش ضعف می رود.
دکتر پشت میزش جابجا شد به خانم جان گفت : ( خب حالا هر چه می دانید بگویید من گوش می کنم.
- از چه چیز بگویم؟
- از زندگی اریا. از پسر و عروستان . از خودتان. می خواهم جزئيات زندگی شما چهار نفر را بدانم هر چه به ذهنتان می رسد بگویید.
-چه بگویم اقای دکتر که دلم طشت خون است.
- منتظر جواب و سؤال من نشوید ادامه بدهید و من فقط به حرف های شما گوش می دهم در ضمن یادتان باشد دکتر محرم است . هر چه بگویید از این اتاق بیرون نمی رود حالا ادامه بدهید چراا دلتان طشت خون است؟
- بیست و پنج سال است با این عروس و پسرم زندگی می کنم اما از وقتی پسرم ما را اورد به این باغ غصبی اب خوش از گلویمان پایین نرفته.مال حلال با ادم چه می کند که مال حرام بکند.خانه نمی دانم از این مصادره ای هاست وقتی احمد این باغ را خرید تعجب کردم ان وقت ها او کاره ای نبود که بتواند چنین خانه ای بخرد از این پول ها نداشت.مانده بودم حیران از او می پرسیدم این همه پول را از کجا اوردی؟ جواب درست و حسابی نمی داد بالاخره از این و ان شنیدم صاحب خانه از ترس جانش در رفته حالا چکاره بود که ترسیده خدا عالم است به سرور و احمد گفتم والله والله اینجا نماز ندارد غصبی است اما کو گوش شنوا از وقتی فهمیدم خانه مردم زندگی می کنم یک ننماز به دلم نچسبیده به خدا گفتم خودت می دانی که من چاره ای ندارم حساب مرا از اینها جدا کن. اقای دکتر به جان خودتان هر لقمه ای که در این خانه می خورم زهرم می شود و از گلویم چایین نمی رود. از روزی که به اینجا امدیم زن و شوهر مثل سگ و گربه دایم به هم می پرند خدا می داند سر چه چیزهایی با هم می جنگند.دایم حرفشان پول و مال است. من هم از همان اول که اریا به عقل امد به گوشش خواندم و بهش فهماندم که فردا مثل باباش نشود. بهش حلال و حرام را فهماندم گفتم معلوم نیست این باغ مال کدام بدبختی بوده که از ترس جانش فرار کرده اما چشمش که دنبال مالش است!اقای دکتر همین یک باغ که نیست! نمی دانید در این بیست سال چه ملک و ملاکی را به مفت خریده و ساخته و به مردم فروخته. پولش از پارو بالا می رود من خوب می فهمیدم این همه مال و ثروت را از کجا بدست اورده. اما خدا می داند به تکلیفم عمل می کردم . امر به معروف و نهی از منکرم را می کردم.
- خانم بزرگ گفتید می دانستید پسرتان پول ها را از کجا می اورد. به من بگو از کجا خیالتان راحت باشد حرف های شما در این اتاق می ماند.
- اخر چه بگویم تف سربالاست به خدا من به تکلیفم عمل میکنم دست کم ه بچه اش می فهماندم که فردا پا جای پای پدرش نگذارد والله می فهمیدم که قاچاق می کند. زمان جنگ کارش شده بود قاچاق.نمی دانم با کجا ها دست داشت دایم یک پایش اینجا بود و یک پایش این طرف و ان طرف دنیا. هرچه می گفتم احمد به گوش من می رسد که چه کارهایی می کنی تره هم برای حرف های من خرد نمی کرد اقای دکتر امان از دست فرزند ناصالح سرور هم همینطور بود هر دوشان جنون پول گرفته بودند.خدا هم گذاشت تو کاسه شان.سرور یکه زا از اب در امد احمد همیشه ارزو داشت یک گله بچه داشته باشد میگفت دلم می خواهد سر سفره حاضر و غایبشان کنم . اقای دکتر چه بگویم که چه زندگی جهنمی برای خودشان درست کرده اند. احمد وقتی فهمید سرور دیگر بچه دار نمی شود سرناسازگاری گذاشت. به سرور گفت موافقت کند زن دیگری بگیرد و بچه دار شود. اما ماشاالله به جانش مگر سرور حرف حساب سرش می شد؟ چقدر نصیحتش می کرم . می گفتم عزیز جان قران خدا که غلط نمی شود خب بگذار برود یک زن دیگر بگیرد و به اارزوی دلش برسد. بگذار نان خور داشته باشد بگذار امت لا اله الا الله زیاد شود اما با من می شد دشمن صلبی می گفتم بابا این حرف را که من از خودم نمی زنم . حرف خدا و پیغمبر است می گویند مرد می تواند چهارزن عقدی و هر چند تا دلش بخواهد صیغه ای داشته باشد مگر ما ادم نبودیم با دو سه تا هوو می سوختیم و می ساختیم اقای دکتربه جان خودتان سیزده سالم بود که شوهرم دادند. خدا اقام را رحمت کند مرد مهمی بود چند سفر رفته بود فرنگستان فرانسه بلد بود حرف بزند اما وقتی مادرم سر زا رفت ناچار زن گرفت تا دید داریم تو سری خور زن بابا می شوم زود شوهرم داد. اما از بخت بد شوهرم تا دلتان بخواهد نامرد از اب در امد احمد را داشتم اما محمود در شکمم بود که خبر دار شدم با یک زنیکه شوهردار ریخته روی هم . بیست و دو سه سال از من بزرگتر بود من پیشش مثل یک جوجه بودم .نمی توانستم حرف بزنم هر وقت هم می خ0واستم پیش پدرم دلم را سبک کنم خدابیامرز رو نمی داد . میگفت برای مرد عار نیست که دوتا زن داشته باشد . کاش فقط همان زنیکه بود . یک اتاق پن دری داشتیم که مخصوص خودش و رفقایش بود. بساط تریاک و عرق و خانم می اوردند. به سرور می گفتم ما این چیزها را از شوهرهایمان می دیدیم و باز ابروداری می کردیم و جیک نمی زدیم. بیا و قبول کن احمد هم به ارزویش برسد . می گفت زن های امروز با دیروز فرق دارند. می گفتم زن ها فرق کردند خدا و پیغمبر که عوض نشده اند . می گفت اینها قانون خدا و پیغمبر نیست قانون مردهاست که به اسم خدا و پیغمبر تمامش کرده اند. می گفتم زن کفر نگو.برو ببین چه ایه هایی نازل شده و گفته مرد می تواند روی زنش زن بگیرد برو چهار رکعت نماز بخوان تا دلت روشن شود.می گفت شما پیرزن قدیمی ها هستید که نمی گذارید زن ها به حقوق شان برسند می گفتم خا خودش در قران فرموده:(الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علي بعضِ)یعنی مردها برتر از زنها هستند و حق تسلط بر انها را دارند. می گفتم حتی خداوند در قران فرمود:(و اضربوهن فان اطعنکم)یعنی اگر زن ها اطاعت مردها نکردند انها را بزنید بردار سوره نساء را بخوان تا بفهمی خدا چه تکلیفی به گردنت گذاشته . ان قدر گفتم و گفتم که خودم خسته شدم . من هم دیگر ولشان کردم گفتم مرا که در گور انها نمی گذارند بگذار هر کار دلشان می خواهد بکنند من دلم برای این بچه می سوخت که الحدلله به تکلیفم عمل کردم.
-خانم بزرگ چطور به تکلیفتان عمل می کردید؟
- اقا دکتر خدا می داند چقدر من و این بچه را تا نصف های شب تو این باغ غصبی تنها می گذاشتند. پی کیف خودشان بودند .اریا به خودش پدر و مادر ندید . من هم براش پدر بودم هم مادر هم مادربزرگش.گاهی اوقات انقدر برایش قصه می گفتم که از نفس می افتادم .الهی شکر اگر زورم به احمد و زنش نرسید دست کم نگذاشتم این بچه هم مثل انها شود اقای دکتر وقتی بچه به دنیا امد گفتم یه ام خوب براش بذار حسن حسین گفتم والله هر وقت صدایش بزنی حضرت فاطمه (س)جوابت را می دهد.اما برای من فاتحه ی بی الحمد هم نخواند و اسم بچه را گذاشت اریا اخر این هم شد اسم ؟ اقای دکتر از کجایش بگویم؟احمد باغ هایی در شمال دارد بیا و ببینید . اخر ارث پدرش نبود خودش هم جادو و جنبل نکرده!به قول اقام خدابیامرز(اسمان زر نباریده به سرش یا خودش دزد بوده یا پدرش)
پدر خدابیامرزش که اهل این فرقه ها نبود فقط یک عیب داشت چشمش پی زن های دیگر بود همین! وگرننه نانش حلال بود. من بچه ام را می شناسم احمد نه دکتر و مهندس بود نه کاره ای بود که بگویم وکیل است وزیر است که بگویم این همه ثروت را از وکالت و وزارت در اورده. پس باید کارهای خلاف کرده باشد که به اینجا رسیده.عایدی کار حرام و خلاف هم نجس است. مثل فضله ی موش نجسی اش به همه جا سرایت می کند و برکت ندارد. زهر مار می شود همین زهر ماری که الان خدا گذاشته تو کاسه اش. جوان رعنایش از ننه و بابا بیزار است از بچگی بهش فهماندم ...
تلفن زنگ زد . منشی خبر داد خانم دکتر اوا پای تلفن است... دکتر گوشی را برداشت و پس از سلام و علیک گفت: هر دو را با هم تزریق کنید تا نوبت بعدی خودم می ایم.
خانم جان نگاهش به زمین خیره شده بود و مثل پاندول سرش را به چپ و راست تکان می داد یاد گذشته ها در خاطرش جان گرفته بود و صحنه ها از پیش چشمش رژه می رفتند. وقتی دکتر گوشی را گذاشت گفت:(خب ادامه بدهید.
بدون انکه چشم از زمین بردارد اه بلندی کشید و گفت:(بچه از تنهایی می ترسید هی بهشان می گفتم این قدر بچه را تنها نگذارید و پی عیش و نوشتان نباشید . طفلک اریا بچه بود اول غروب تلفن می کرد می گفت اجازه هست بیام ساختمان شما؟ منم می گفتم اره الهی قربان او قد و بالایت بروم م. دفتر و مشقت را بیار اینجا پیش خودم باش.وقتی می امد میدیدم رنگ به صورتش نیست. می گفتم مادر چرا رنگت پریده؟ میگفت از توی باغ یه صداهایی می اید خدا لعنتشان کند هم پسرم را هم عروسم را یا دایم سر تقسیم مال می جنگیدند و تن این بچه را می لرزاندند . یا ولش مي كرىند و می رفتند پی پدر سوخته بازی هایشان . فقط بلد بودند برایش هی چیز بخرند تمام اتاق ها پر از اسباب بازی هایش است نمی دانم حالا که باغ را فروختند این همه اسباب بازی را کجا می خواهند جا بدهند اریا دوازده سالش بود که گفت اسب می خواهد. احمد فوری برداشت پشت باغ یک اصطبل درست کرد و دوتا اسب نر و ماده خرید. یک معلم هم گرفت تا اسب سواری یادش بدهد اما یکدفعه اسب یک لگد به او پراند و دیگر سراغ اسب نرفت. گاهی اوقات دو ما سه ماه می رفتند مسافرت فکر می کردند من براش مادر می شوم و مش ید الله پدر.انوقت می گویند بچه چرا ناخلفی می کندو از انها بیزار است.بچه که خر نیست . بزرگ شده می فهمند پدر ومادرش چکاره اند.انقدر معصیت کردند تا بچه دشمنشان شد اقای دکتر ببینید چکار کرده اند که بچه شان یکی یکدانشان نمی خواهد رویشان را ببیند.
-خانم بزرگ وقتی شما از ایران می رفتید حال اریا خوب بود؟
-والله اقای دکتر خوب خوب که نه!اما این طوری هم نبود
-چطوری بود؟
فکر کنم همه چیز از ان شب شروع شد یک شب ساعت حدود ده بود که اریا امد پیش من امد چند سوزن برایم نخ بکشد دعایش کردم گفتم الهی خدا از ماه و خورشید بلندترت کند ارزو دارم اول دامادی ات راببینم بعد بمیرم.گفت اگر زن و شوهری این است که بابا و مامان دارند از هر چه ازدواج است بیزارم گفتم که همه مثل پدر و مادر تو نمی شوند هم تقصیر بابات است هم مامانت چند سال است که بابات می خواهد یک زن بگیرد که صاحب چند تا بچه بشود مادرت به خاطر همین چیز جزئی روزگار خودش و او را سیاه کرده و گفته اگر این کار را بکند همه چیز را به اتش می کشد داشتیم اختلاط میکردیم که زنگ باغ را زدند. مش یدالله هم گوشش سنگین است هم زود می خوابد می دانستیم اونمی رود در را باز کند اریا گوشی در بازکن را برداشت و گفت کیه نمی دانم کی بود که اریا گفت صبر کنید الان می ایم پرسیدم کی بود جواب نداد و رفت خیلی طول کشید دیگر داشتم دلواپس می شدم وقتی برگشت دیدم خیلی تو هم رفته گفتم مادر کی بود؟ گفت هیچ کس گفتم پس کی در زد؟ جواب داد ادرس را عوضی امده بودند اما به جان خودش طوری منقلب شده بود که حرفش را باورنکردم. پرسیدم پس چرا یک دفعه حالت عوض شد؟ انگار دیگر صدایم را نمی شنید صورتش قرمز وچشم هایش گرد شده بود خیلی دلواپس شدم. پی قضیه را گرفتم و پرسیدم : اخه تو که حالت خوب بود این طوری نبودی کسی حرفی زده؟ خبری اورده اند؟ وقتی اریا دید هی سؤال پیچش می کنم بلند شد و گفت می رود بخوابد. از همان شب اخلاق و رفتارش یک طور دیگر شد بدبختی همان شب هم خبر رسید عطیه دختر سرایدار باغ شمال با ماشین تصادف کرده ومرده . با شنیدن این خبر حالش بدتر شد عطیه و اریا هم سن و سال بودند از بچگی هر وقت می رفتیم شمال دوتایی با هم بازی می کردند و جورشان جور بود. همیشه وقتی می خواستیم برگردیم اریا گریه می کرد و می گفت می خواهد پیش موسی خان بماند و با عطیه بازی کند . بالاخره یا با اشتلبمی و زور

ویرایش توسط sama33 : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۴:۴۴ بعد از ظهر
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۸۸, ۱۱:۳۷ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]



نقل قول:
نوشته اصلی توسط ROOROO نمایش پست ها
فصل دوم-3
می اوردیمش یا من قبول می کردم پیشش بمانم و چند روز بعد برگردیم طفلک معصوم عطیه خیلی بچه ی خوب و با عرضه ای بود. همان سال که دبیرستان را تمام کرد در دانشگاه تهران قبول شد و امد اینجا درس بخواند.
-پیش شما بود؟
- نه خیر خوابگاه بهش داده بودند خیلی با لیاقت بود.
- خانم بزرگ اریا به عطیه علاقمند بود؟
خانم جان خندید و گفت:(یعنی میخواهید بگویید عاشقش بود؟ نه بابا اریا کجا و اوکجا؟ اودختر رعیت بود ولی چون از بچگی با هم بزرگ شده بودند بهم انس داشتند یکدختر دیگه که اسمش غزل است دور وبر اریا می پلکید)
- اریا او را دوست داشت؟
-فکر می کنم بدش نمی امد
-مرگ عطیه خیلی اریا روناراحت کرد؟
-خیلی! عطیه خیلی با محبت بود. از وقتی امده بود تهران گاهیمی امد پیش ما. اما شب نمی ماند خدا الهی ان راننده را مرگ بدهد که دختر بیچاره را زیر گرفت وفرار کرد.خدا نابودش کند. شاید اگر نامرد فرار نکرده بود و اورا به بیمارستان می رساند دخترنا کام نمی مرد. اما ان بی شرف کشت و در رفت. امیدوارم خدا تقاصش را بگیرد. امیدوارم خدا عزیزش را جلوی چشمش به زمین گرم بزند.نمی دانید اقای دکتر عطیه چه دختری بود از هر انگشتش هنری می ریخت یک دفعه یکخواستگار خیلی خوب براش پیدا شد موسی خان می خواست شوهرش بدهد پایش را در یک کفش کرد و گفت تا درس دانشگاه نخواند شوهر نمی کند . با اریا مثل خواهر و برادر بودند. مرگ عطیه بچه را داغون کرد یک شب به اریا گفتم مادر جان عطیه کسوکارت که نبود چرا اینقدر غصه می خوری؟ می دانید چه گفت؟ گفت کس وکارم نبود اما از پدر ومادرم که کس وکارم هستند فهمیده تر بود هم باوفاتر.
- خانم بزرگ از کجا می دانید اریا عاشق عطیه نبود؟شاید نمی گذاشت شما یا کس دیگری بفهمد این طور که شما می گویید باید عطیه را خیلی دوست داشته باشد که اینقدر ناراحت است.
- نه والله مسأله عشق و عاشقی بینشان نبود. عطیه نشان کرده پسر عمه اش بود.قرار بود درسش که تمام شد با او عروسی کند.خیلی به او علاقه داشت.
-خب بالاخره فهمیدید ام شب چه کسی امده بود دم در و چه کار داشت؟
-نه اقای دکتر نگفت که نگفت بالاخره ان قدر بروز نداد که ... چه میدانم والله سر در نمی اورم. اول کم حرف شد .توی خودش بود . وقتی من رفتم امریکا پیش محمود یک خط درمیان می رفت دانشگاه اما این طور نبود که برود تو اتاق و در را بروی خودش ببندد و از مادر وپدر بیزار باشد. حالا اقای دکتر اینحرف ها به چه دردتان می خورد؟با گفتن این حرف ها که کاری درست نمی شود.شما باید کاری بکنید اریا از اتاقش بیاید بیرون و حرف دلش را بزند حرف های او بدرد خور است نه من او باید به حرف بیاید که بفهمیم چه بلایی سرش امده.
-با او هم حرف می زنم حرف های شما این خاصیت را ارد کهمرا با شرایط خانوادگی اواشنا می کند از او شناخت پیدا می کنم و می فهمم از کجا باید ششروع کنم.
- یعنی حالا فهمیدید از کجا باید شروع کنید؟
-دکتر خنده ای کرد و گفت :(مطمئن نیستم)
- پس چکار میخواهید بکنید؟
- باز همباید به سؤالاتم پاسخ بدهید بالاخره پسر شما همسر دیگری گرفت و صاحب بچه های دیگری شد؟ یا نه!
- الله و اعلم!تا انجا که من می دانم نه! اما از این طرف واون طرف حرف هایی شنیده ام. حرف هایی که اگر به گوش سرور برسد خون راه می افتد.
-من می خواهم همینحرف ها را بدانم. شاید همین حرف ها ببهگوش اریا رسیده و بیمارش کرده!
-نه اقای دکتر نمی شود بین زن و شوهر حرف زد فردا هر مصیبتی پیش بیاید می گویند زیر سر مادر شوهر بوده.
-به شما که گفتم طبیب محرم است نگران نباشید ممکن است این حرف ها که می گوید به گوش اریا رسیده باشد اگر بدانم بهتر می توانم با اوکنار بیایم
-نمی دانم والله از این مردم هر چه بگویید بر می اید به گوش من که رساندند حتما به گوش اوهم رساندند. یک دفعه که احمد بدجوری تو هچل افتاد خدا را شکر سرور اینجا نبود با ىوستاش رفته بوى ىور ىنيا را بگردد.
-چرا نمی گویید ؟ به من اطمینان کنید خانم بزرگ
احمد و سرور در اتاق انتظار کلافه شده بودند احمد پشت سر هم به ساعتش نگاه می کرد و می غرید:(ببین این پسره احمق ما را به چه روزی انداخته!هزار تا کار دارم.اه...لعنت...)
سرور هم از درون می جوشید اما سعی می کرد او را ارام کند که همراهش بماند در جواب احمد گفت :(خودت که از چانه خانم جان خبر داری وقتی گرم می شود دیگر دست بردار نیست.)
خانم جان نگاهی بمردد به دکتر کرد و گفت:(به خدا می ترسم حرفی به گوش سرور برسد و غوغا به پا کند. او یک خواهر دارد که زن بدی نیست اما خیلی راه و چاه نشان سرور می دهد اسمش پوران است از چندوقت پیش با هم قهرند.
- چرا؟
- از وقتی اریا یک دفعه دست از درس کشید و گفت دانشگاه نمی رود هر کس یک حرفی میزد اما پوران گفت اریا روانی شده باید ببریدش دکتر احمد و سرور از این حرف خیلی خیلی ناراحت شدند . گفتند پوران می خواهد عیب روی بچه بگذارد. اگر پای او وسط نبود شاید سرور اجازه می داد احمد یک زن دیگر بگیرد . اما پوران هشیارش می کرد که گول نخورد و رضایت ندهد. شوهرش هم ادم چیز فهمی است اسمش حمید است حمید خان صدایش می کنند یک بار بهمن تلفن کرد وگفت:چیزهایی در مورد احمد شنیده گفتم چی شنیدی؟گفت میگویند با یک زن شوهر دار رابطه پیدا کرده و شوهر زن خبردار شده و می خواسته او را بکشد خلاصه احمد اقا ان قدر به او رشوه داده تا صدایش را هم اورده .گفتم حمید اقا مبادا اینحرف به گوش پوران برسد . اگر برسد فوری می گذارد کف دست سرور و طوفان به پا می شود. اقای دکتر دو سه دفعه هم از پسر شوهرم منصور شنیدم با زن هایی رابطه دارد. خب وقتی زن حاضر نیست از خود گذشتگی کند و به شوهرش اجازه ی تجدید فراش بدهد کدام مردی از زن کمتر است که زیر بار حرف زور برود!
-گفتید پسر شوهرتان؟
-بله شوهرم وقتی مرد به جای مال و ثروت یک مشت بچه ی ریز و درشت از خودش باقی گذاشت من خیال می کردم یک زن روی من گرفته اما بعد از مردنش بر ملا شد چند تا زن داشته . حساب کردیم دیدیم غیر از من سیزده پسر ودختر هم از زنهای دیگرش دارد. حالا خوب بود پدر خدا بیامرزم یک ارثیه برای من گذاشته بود وگرنه باید میرفتم کلفتی می کردم تا بچه ها را بزرگ کنم. بعضی از بچه های شوهرم گهگاهی تلفنی به من می کنند و حال واحوالی می پرسند.یکی از انها منصور است که خیلی با محبت است طفلک هر انچه از این طرف و ان طرف می شنود می اورد می گذارد کف دست من .می گوید به داداش بگو اینکارها عاقبت ندارد.
-نکند ان شب که گفتید در خانه را زدند و اریا رفت دم در و وقتی برگشت حالش عوض شده بود منصور بوده و حرف هایی به او زده!
الله اعلم!اریا راجع به ان شب با هیچ کس حرف نزده از کجا باید بدانم؟ اما شک ندارم هر که بوده چیزی به اریا گفته که بچه را از این روبه ان رو کرده.الهی خدا از سرش نگذرد به قول شما شاید منصور بوده و خواسته از راه خیر خواهی چیزی بگویید.
-این طور که می گویید وضع زن و بچه های شوهرتان زیاد خوب نبوده و بعد از فوت او مشکل داشته اند. احمد اقا هیچ کمکی به انها می کند؟
- نه هزار دفعه گفتم حالا که اینهمه مال و ثروت به هم زدی دستی زیر بال و پر خواهر وبرادرها و زن پدریت بگیر.ببین وضعشان چه طور است. خواهرهایت می خواهند شوهر کنند برای تهیه جهزیه دستشان تنگ است کمکی بهشان بکن . می گوید بروند بمیرند. مگر من پسشان انداخته ام که مسئول زندگی شان باشم؟ میگویم مادر صله ی ارحام پرستی سنت پیغمبر و امام است دست کم زکوت مالت را بده به انها چه بگویم اقای دکتر هر انچه ان پسرم محمود در امریکا بچه ی خوب و سر به راه ودرسخوانی بود احمد تلافی اش را می کرد.نه درس خواند نه سر به راه شد نه حلال وحرام سرش می شود چه بگویم؟
دکتر نگاهی به ساعتش کرد و متفکرانه سری تکان داد و گفت:(ممنونم مطالبی که گفتید برای روشن شدن بسیاری از قضایا مفید است .من هم باید بروم بیمارستان.)
-پس اریا چه می شود؟
-الان با عروس وپسرتان صحبت می کنم.
-اقای دکتر شما را به جان عزیزانتان مبادا به انها بگویید من چه چیزهایی گفتم!برای هر حرفی که زدم باید تقاص پس بدهم.
- از طرف من مطمئن باشید.
دکتر از پشت میز برخاست به طرف در رفت.ان را باز کرد.احمد و سرور دلخور و اخم الود بودند.با دیدن او از جا برخاستند. دکتر گفت:(اقای محبوبی من امشب با یکی دونفر از همکارانم راجع به پسر شما صحبت می کنم. احتمالا فردا صبح باید بییاید ومرا به ملاقات او ببرید.
سرور شتابزده گفت:(چرا همین امشب نمی ایید؟)
-عرض کردم می خواهم با همکارانم مشورت کنم . الان هم باید بروم بیمارستان حال یکی از بیمارها بد است.
-اقای دکتر من پسرم را ازشما می خواهم.مادرشوهرم به شما گفت اریا چه بچه ی سربه راه و خوبی بود؟ به خدا گل بی خار بود.نمیدانم یک مرتبه چه شد که این طور شد؟!
-بله خانم بزرگ مطالبی گفتند. نگران نباشید همه چیز درست می شود من فردا صبح با پسرتان صحبت خواهم کرد.می دانم چطور او را وادار به عکس العمل کنم.
احمد دندانهایش را به هم فشرد و گفت:(اقای دکتر ببیند این بی شعور چطور ما را سرگردان کرده هزار کا و مسئولیت دارم. خانه را باید تحویل بدهیم.همین الان باید در یک جلسه مهم باشم)
-ارام باشید در این شرایط بحرانی حفظ خونسردی مهم ترین استراژی می تواند باشد.شما که سه ماه تحمل کرده اید چند ساعت دیگر هم صبر کنید.انشاالله فردا صبح همه چیز درست می شود.در ضمن قدر خانم بزرگ را هم بدانید بزرگ ترها برکت خانواده هستند.
خانم جان چادر روی سرش را جا به جا کرد و از اتاق بیرون رفت . سرور به او خصمانه خیره شد. خانم جان نگاهش را تحمل کرد. سرور رو از او برگرداند و از دکتر پرسید:(اقای دکتر چه ساعتی راننده را بفرستم دنبالتان؟)
-ساعت نه خوب است
اشک سرور در امده بود . با چشمانی که برق اشک در ان می درخشید التماس امیز به دکتر نگاه کرد وگفت:(باور کنید از شیر مرغ تا جون ادمیزاد را برایش فراهم کردیم نگذاشته ایم اب توی دلش تکان بخورد. همین یکی را که بیشتر نداریم.به خدا از جانمان هم برایش دریغ نداشته ایم.نمی دانم این دست مزدمان است؟این است جواب بیست و سه سال زحمتی که برایش کشیدم؟حالا باید از ما روبرگرداند و بگوید از هر دوتان متنفرم؟کسی تا به حال همچین چیزی دیده؟
-می فهمم شما را خیلی خوب درک می کنم اما این طور که پیداست او دچار نوعی اختلال روانی شده.از این نوع بیماران نمی شود انتظار زیادی داشت.
-اختلال روانی؟اخر برای چه؟چه کم وکسری داشته؟
-وقتی با خودش صحبت کنم همه چیز روشن می شود حالا اگر اجازه بدهید بنده مرخص می شوم
دکتر هنوز بیرون نرفته بود که تلفن زنگ زد.منشی گفت خانم دکتر اوا پای تلفن هستند او برگشت تا به تلفن جواب بدهد.
به محض اینکه هر سه سوار اتومبیل شدند سرور به پشت نگاه کرد واز خانم جان پرسید:(این همه وقت به دکتر چه می می گفتید؟
-حرف های صد تا یک غاز می پرسید
-حتما شما هم سیر تا پیاز هفت جدمان را ریختید روی دایره!
-احمد گفت:(سرور شلوغ نکن ح.صله ندارم)
-میخواهم بدانم این همه وقت چه می گفتند و می شنیدند
-چه فرق می کند ؟ دکتر کس و کارمان که نیست!
خانم جان گفت؟( هر چه پرسید جواب دادم. گفتم خودم را رساندم اینجا که هر کاری از دستم بر می اید بکنم. مگر شما همین را نمی خواستید؟)
احمد گفت:(خانم جان الان که می رویم خانه باز هم از پشت در با او حرف بزنید و من و سرور سروصدا نمی کنیم به او بگویید ما نیستیم بلکه حرف بزند.اه....لعنتی پدرمان را در اورده. دستم بهش برسد دو تا سیلی می خوابانم توی گوشش که این اداها و اصول ها از یادش برود خیال کرده نوبرش را اورده گوساله...)
سرور اعترض کنان گفت :( به خدا اگر حرف بهش بزنی خودم را می کشم)
هوا تاریک شده بود که به کوچه شان پیچیدند احمد اتومبیل را دور از خانه متوقف کرد و گفت:(همین جا پیاده شوید نباید صدای ماشین را بشنود.سپس از خانم جان پرسید:(شما که سختتان نیست این فاصله را پیاده بروید؟می خواهم خیالش راحت شود من و سرور در خانه نیستیم)
- پا درد که ولم نمی کنه اما به خاطر اریا حاظرم با همین پای چلاق تا پشت کوه بروم.
هر سه پیاده شدند و به طرف خانه راه افتادند. به خانه که رسیدند احمد کلید را اهسته در قفل انداخت و چرخاند.در باز شد به خانم جان اشاره کرد جلو برود. سپس خودش و سرور وارد شدند ارام کفش هایشان را در اوردندو پشت سر خانم جان وارد سالن شدند.سرور اهسته و پاورچین یک صندلی از اشپز خانه برداشت و در حالی که به خانم جان اشاره میکرد دنبالش بیاید به طرف اتاق اریا رفت میخواست صندلی را پشت در بگذارد تا خانم جان راحت بنشیند و حرف بزند.
احمد همان جا روی یک مبل نشست و خانم جان لنگان لنگان به طرف اتاق اریا رفت اتاق اودر انتهای راهرو قرار داشت و مشرف به هال بود احمد از ذهنش گذشت:(اگر از اتاق بیرون بیاید دوتا سیلی ابدار به گوشش می زنم که این ادا و اصول ها فراموشش شود و مثل ادم برود پی درس و دانشکده اش اگرهم نخواست...)
هنوز با افکار خود درگیر بود که صدای جیغ ممتد سرور تکانش داد سرور بدون انکه کلمه ای ادا کندچشم هایش از حدقه بیرون زده و به اتاق اریا چشم دوخته شده بود و جیغ می کشید یک ان از ذهن احمد گذشت:(خودکشی کرده)شتابان به طرف اتاق دوید در اتاق باز بود از دیدن ان منظره ی وحشت اور چنان یکه خورد که اگر دستش را به دیوار نگرفته بود به زمین سقوط می کرد حالا خانمجان هم خودش را رسانده بود و با دیدن منظره مبهوت شد واز هیچ چیز سر در نمی اورد هیچ کس در اتاق نبود و هرانچه انجا بود تکه تکه شده بود حتا قاب عکس ها کتابخانه کتاب ها لحاف و تشک وکمدو تمام لباس ها ریز ریز شده بد گویی پنبه های لحاف وتشک را زده بودند.پر بالش ها در همه جا پراکنده بود.تلی از کاغذهای ریز شده ی کتاب ها وپنبه های ریش ریش شده و چوب و شیشه ی خورد شده لباس های تکه پاره همه جا پراکنده بود احمد با لحنی دردناک گفت:(پس این همه وقت...)نتوانست ادامه بدهد پلک هایش را به هم فشرد احساس کد دنیا روی سرش خراب شده بود.مانند ادم های خواب زده برگشت و به سرور که همچنان جیغ های هیستریک می کشید نگاه کرد.بدون ان که مخاطب معینی داشته باشد با صدایی شکسته زمزمه کرد:(یعنی چه؟نمی فهمم!)سرور ناگهان از جا جهید پنجره ی رو به حیاط را باز کرد و دیوانه وار فریاد زد:(مش یدالله مش یدالله )سپس با پای برهنه به طرف حیاط دوید.احمد گیج و مسخ شده به اونگاه می کرد کسی از ان سوی ذهنش گفت:(دیوانه شد...)ناگهان به خود امد.به دنبال سرور رفت خانم جان به دنبالشان بود. سرور فریاد می کشید و در لابلای درخت ها می دوید و جیغ می زد:(اریا...؟اریا کجایی؟اریا دیوانه ام کردی...بگو کجا قایم شدی مادر.الهی سرور برایت بمیرد. سه ماه در انهوای داغ وجهنمی اتاق چه بلایی سر خودت اوردی؟اریا بگو کجایی؟دارم سکته می کنم.ای خدا بچه ام کو؟ای خدا چه به سرش امده؟)
مش یدالله از خواب پرده و وحشت زده در انتهای باغ استاده بود.سرور خودش را به اورساندسرش فریاد کشید:(مش یدالله اریا کجاست؟)او به تته گته افتاده بود:(خا..خانم...من خواب بودم .همین ...همین الان ...خوابم برده بود.)
سرور یقه ی پیراهن اورا گرفت وبا شدت تکانش داد وهمچنین فریاد می کشید:(یدالله بچه ام کو؟)
اما ناگهان از صدا افتاد . زانوهایشتا شد . جلوی پای مش یدالله از حال رفت و پخش زمین شد. احمد تمام کلیدهای برق باغ را زده وروشن کرده بود. با عصبانیت گفت:(اه...بدبختی امشب مجتبی هم رفته مرخصی)
فریاد زد:(اریا کجایی بابا؟هر جا هستی بگو.بیا ببینم چه میخواهی؟منکه چیزی ازتودریغ نکردم )وجب به وجب باغ را گشت حتاوارد گلخانه شد حالا دیگر صدایش شکسته بود نام اریا را تکرار می کرد(بسه بابا هر چه خواستی مجازاتمان کردی دیگر دست بردار مادرت دارد از دست میرود انصاف داشته باش)
مش یدالله فریاد زد:(اقا بیایید اینجا کمککنید خانم حالش بهم خورده) خانم جان تازه می فهمید چه اتفاقی افتاده .صدای گریه ی زوزه وارش در لای درختان می پیچید و به خودش بر می گشت. نوحه وار می گفت:(اخ بگردم مادر.چه بلایی سرت اوردند!کاش قلمپایممی شکست و نمی رفتم.یوسفم کجایی؟ به من که پیر و شکسته ام رحم کن مادر.ای یوسفم...به یعقوبت رحم کن وبرگرد.ای یوسفم پیراهنی باقی نگذاشتی که بو کنم.کی گرگ تو شد؟)
مش یدالله دوباره فریاد کشید:(اقا بیایید اینجا خانم غش کرده)حالا احمد روی پشت بام ساختمان خانم جان بود.پشت بام یک دست و صاف بود.با یک نگاه همه جا را دید.از راه پله ها پایین دوید.به طرف پشت ساختمان خودشان رفت. نفس نفس می زد.دهانش خشک شده بود و راه گلویش بسته بود.لحظاتی بعد روی روی پشت بود.جز گربه ی سفیدی که با دیدن او فرار کرد کسی در انجا دیده نمی شد مش یدالله این بار بلند تر فریاد زد :(اقا خودتان را برسانید خانم را بلند کنید از سرشان خود می اید بدجوری زمین خوردند.)
احمد از پشت بام به اطراف کوچه نگاه کرد.چند نفر در حال عبور بودند.به طرف راه پله برگشت وارد حیاط شد. خانم جان همچنان نوحه می خواند:(چرا ...چرا مادر گذاشتی و رفتی؟مگر از ما چه بدی دیدی عزیزم.خطامان را ببخش ای نازنینم...)
مش یدالله یک کاسه اب اورده بود و به صورت سرور می پاشید. سرور به شدت تکانخورد.
مش یدالله در کنارش چمباتهنشست و گفت:(خانم جان چرا خودت را می کشی؟جایی نرفته!حتما سراغ دوستی اشنایی رفته وبر میگردد.)
احمد سرگشته وپریشان به سراغ سرور رفت.مش یدالله با دیدنش گفت:(اقا پنبه بیاورید.سر خانم بدجوری شکسته .دارد خون می اید.)
احمد بالای سر سرور نشست و صدایش زد:(سرور سرور صدایم را می شنوی؟)کاسه اب را از مش یدالله گرفت و یک مرتبه به صورت او ریخت. سرور یک بار دیگر تکان خورد. احمد شانه هایش را گرفت وتکانداد. به زحمت از پشت سر بلندش کرد زیر سرش خون الود بود.دستمالی از جیبش بیرون اورد .سعی کرد محل شکستگی را پیدا کند. خون از پشت سر سرور جاری بود دستمال راروی ان گذاششت و محکم فشار داد سرور کم کم به حال امد. اما موقعیتش را به جا نمی اورد می خواست برخیزد . احمد نگذاشت:(سرور حالت بهتره؟)
-مگر من.....؟من اینجا چکار میکنم؟دستی به سر وصورتش کشید وپرسید:(چرا سر و صورت و لباس هایمخیس است؟ولم کن ببینم)
صدای نوحه خانم جان هشیارش کرد:(کجایی بالا بلندم... کجایی اریای قشنگم...کجایی تازه جوانم...علی اکبرم کجایی...)
سرور یک باره در جا نشست. احمد بازویش را گرفت:(صبر کن کجا می روی؟سرت شکسته دارد خون می اید دستت را بگذار روی دستمال و فشار بده تا من برم باند و چسب بیارم)سروربه اطرافش نگاه کرد خواست فریاد بزند اما صدایش شکسته شد احمد سعی می کرد ارام باشد با لحنی کنترل شده گفت:(سرور خودت را کنترل کن.الان بر میگردد و

ویرایش توسط sama33 : ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۲:۲۵ بعد از ظهر
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۴۶ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید][فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]



نقل قول:
نوشته اصلی توسط dokhtarepaeiz نمایش پست ها
فصل دوم-4

به ریش همه مان می خندد.می توانی بیایی برویم به ساختمان سرت را پانسمان کنم؟
زبان در دهان سرور سنگین شده بود.در یک لحظه همه چیز به یادش آمد.به یاد اتاق آریا و آن ویرانگری افتاد.صدایش در گلو با بغض درگیر بود و بیرون نمی آمد.دندانهایش را بهم فشرد.ناگهان ضجه زد:«آخ...آخ...چه دیدم!چه دیدم خدایا...آریا در آن اتاق چه کشیدی؟چه به روزت آمده که از جانت سیر شدی؟»احمد گفت:«آرام بگیر.صدا می رود خانه ی همسایه ها.»خانم جان با همان لحن نوحه وار گفت:«احمد بگذار گریه کند.بگذار دلش سبک شود.»
احمد سعی کرد او را بلند کند.بازویش را گرفت.ازجا بلندش کرد.مواظبش بود زمین نخورد.در حالی که بسوی ساختمان می رفتند از مش یدالله پرسید:«تو صدای در نشنیدی؟نفهمیدی کی از خانه بیرون رفت؟»
ـ نه به جئم.من هیچ صدایی نشنیدم.
ـ پس تو اینجا به چه دردی می خوری؟اگر دزد هم بیاید و همه چیز را جمع کند و ببرد تو خبردار نمی شوی!عجب حکایتی است.تو اصلا به آن ساختمان نرفتی؟
مش یدالله ترسیده بود.با لحنی التماس آمیز جواب داد:«نه والله امروز نرفتم.اما دیروز رفتم.یک خانمی تلغن کرد گفت با آقا آریا کار دارد.گفتم چرا به شماره ی خودشان تلفن نمی کنی،گفت شماره ی خودشان جواب نمی دهد.شما برو به او بگو گوشی را بردارد.گفتم چشم.پرسیدم اگرآقا آریا پرسید کی پای تلفن است چه بگویم؟گفت بگو غزل پای تلفن است.رفتم و در اتاقشان را زدم.هر چه صدایشان کردم.هر چه در زدم جواب ندادند.گفتم آقاجون غزل خانم پای تلفن است.با شما کار دارد.اما اگر شما صدایی شنیدی،من هم شنیدم.»
سرور نالید:«مرا به آنجا نبر.نمی توانم به آن اتاق نگاه کنم.با چی آن همه چیز را ریز ریز کرده؟با ناخن؟با دندان؟آخ خدا چه غافل بودم.چقدر خواب بودم.ای خدا بچه ام کجاست؟»
احمد گفت:«به تو گفتم بگذار در را بشکنم!نگفتم؟»
ـ می ترسیدم خودش را نفله کند.احمد...احمد اگر امشب او را پیدا نکنی من می میرم!
خانم جان گت:«شاید رفته باشد خانه ی همان دختره.یک تلفن به او بکنید.من هم نماز هزار«قل هو الله»نذر کردم.شک ندارم خانه ی یکی از دوستهایش».
به ساختمان رسیدند.سرور یک مرتبه دستش را از دست احمد بیرون کشید و به طرف اتاق آریا دوید.احمد به سرعت خود را به او رساند.سرش فریاد کشید:«آنجا چکار داری؟مگر نگفتی نمی توانی آن اتاق را ببینی.»
ـ می خواهم ببینم با چی آن همه اثاث را ریز ریز کرده؟آخ...آخ جگرم خون شد.
احمد به سرعت کلید را از پشت در برداشت.آن را بست و قفل کرد و کلید را در جیبش گذاشت.
سرور را روی مبلی نشاند.به آشپزخانه رفت.دقایقی بعد با مرکر کرم و چسب و باند برگشت.زخم سر او را دارو زد و باند گذاشت و چسب زد.
مش یدالله همان جلوی در دو زانو روی زمین نشسته بود.خانم جان هم روی یک مبل وارفته بود و زیر لب دعا می خواند و فوت می کرد.سرور مثل باران اشک می ریخت و نام آریا از زبانش نمی افتاد.احمد گفت:«نمی دانم صلاح هست به غزل تلفن کنیم،یا جلوی پدر و مادرش صحیح نیست.»
سرور گریان و نالان گفت:«به او چه بگوییم.پسرمان فرار کرده؟»
ـ بالاخره باید از یک جا شروع کنیم.من که صلاح نیست تلفن کنم.خودت زنگ بزن و بپرس با او تماسی داشته یا نه!
ـ نه...آبرویمان می رود.ای خدا...این چه بلایی بود سرمان آوردی؟!
احمد به خشم آمد.با عصبانیت گفت:«نفهمیدم!مگر نمی گویی باید امشب او را پیدا کنیم؟خب بگو از کجا شروع کنم؟»
ـ گوشی را بده به من.چه کنم؟آخر این موقع شب به دختر مردم چه بگویم؟
مش یدالله از جا برخاست.تلفن سیار را از روی دستگاه برداشت و به دست سرور داد.سرور در حالی که رمق از وجودش رفته بود و جای شکستگی سرش می سوخت شماره تلفن خانه ی غزل را گرفت.پس از دو سه زنگ غزل گوشی را برداشت:«بله،بفرمایید.»
سرور نفس بلندی کشید و در حالی که سعی می کرد گریه نکند جواب داد:«الو،غزل جان؟»
ـ بله؟خانم محجوبی شما هستید؟
ـ بله،منم.حالت چطور است؟
غزل از تلفن نابهنگام او تعجب کرده و دلواپس شده بود.جواب داد:«من خوبم.اما شما؟انگار صدایتان...اتفاقی افتاده؟»سرور نتوانست خودداری کند.به هق هق افتاد.غزل صدا می زد:«خانم محجوبی چه شده؟به خدا خیلی نگران شدم.چرا گریه می کنید؟»
ـ تو از آریا خبر داری؟
ـ نه مگر چه شده؟
ـ هیچی!ببخش که مزاحمت شدم.
ـ صبر کنید.مگر آریادر اتاقش نیست؟!
ـ نه...نیست.غزل بچه ام نیست!
ـ این که ناراحتی ندارد.الحمدالله که از اتاق بیرون آمده.شاید سراغ بعضی بچه ها رفته باشد.سرور خواست بگوید در اتاق او با چه منظره ای روبه رو شده،ولی غیرتش نگذاشت.فقط گفت:«او که با هیچ کس جز تو ارتباط نداشت.فقط با تو...»
غزل از این حرف ناراحت شد.نگذاشت او جمله اش را تمام کند.گفت:«او با من ارتباطی نداشت.»سرور از تلفنی که کرده بود پشیمان بود.با این حال گفت:«غزل اگر می توانی به هم کلاسی هایش تلفن کن ببین پیش آنها نرفته!»
ـباشد.شماره ی بعضی از آنهارا که به آریا نزدیک بودند دارم.الان زنگ می زنم.
ـ خواهش می کنم شماره ی بقیه را هم از آنها بگیر و زنگ بزن.غزل می ترسم...
ـ در اتاقش نامه ای،یادداشتی،برگه ای نگذاشته؟
سرور لبش را به دندان گرت که فریاد نکشد.هر بار یاد صحنه ی اتاق او می افتاد بی اختیار می خواست جیغ بکشد.در جواب غزل گفت:«نه،هیچی!اگه خبری داشتی تلفن کن.»
ـ چشم.پس فعلا خداحافظ.اگر خبری شد تلفن می کنم.
سرور ارتباط را قطع کرد.گوشی را روی میز گذاشت.صورتش غرق اشک بود گفت:«احمد برو نگاه کن ببین یادداشتی،نوشته ای ،چیزی نگذاشته!»احمد بلافاصله بسوی اتاق رفت.قفل را باز کرد.قبل از ورود به اتاق برگشت و به او گفت:«همان جا بنشین.حق نداری به این اتاق بیایی.»
برق اتاق را روشن کرد.مانند سرداری شکست خورده در برابر کوهی از اشیاء تکه تکه شده ایستاد.نمی توانست قدم از قدم بردارد.حال خرابی داشت.با دیدن هر گوشه ی اتاق ضربان قلبش شدت می گرفت.تکه هایی از چرم مبلی را که در اتاق بود برداشت با دقت نگاه کرد.می خواست ببیند با قیچی پاره شده.اما به جای قیچی جای دندان بر آن بود.قلبش فشرده شد.هوای دم کرده و خفقان آور اتاق راه نفسش را می بست.به طرف فن کوئل رفت.پیچش بسته بود.آن را باز کرد.پنجره ها را هم باز کرد.هوا به جریان افتاد.با دلی دردمند در لابه لای کوه اشیا خرد و تکه تکه شده به دنبال اثر و نشانه ای از او گشت.اما کاغذهایی که آنجا انبار شده بود،چنان ریز ریز شده بود که نمی شد کلمه ی کاملی بر آنها دید.سرور با صدایی لرزان پرسید:«چیزی پیدا کردی؟»احمد بغضش را فرو داد و گفت:«فعلا نه!»
سرور نالید:«رفت و هیچ نشانی از خودش باقی نگذاشت.کجا به دنبالت بگردم عزیزم.»
احمد صدای شکستن غرورش را می شنید.با هر تکه پاره ای که بدست می گرفت،بیشتر می شکست و فرو می ریخت.آن سر پربادی که به عرش و فرش فرود نمی آمد،حالا در مقابل آن وضعیت غیرمنتظر می خواست به خاک بیفتد.در گوشه ای از اتاق روی تلی از لباس های پاره پاره نشست.سر را بین دو دست گرفت و اشک هایش سرازیر شد.کسی در درونش به عجز آمده بود و می گفت:«آریا تو بردی.تو توانستی مرا خرد کنی.»صدای زنگ تلفن برخاست.سرور سرآسیمه گوشی را برداشت.غزل بود:«سلام خانم محجوبی.»
ـ سلام خانم.زود بگو.چه خبر؟
ـ متأسفم.هیچ کس از او اطلاعی ندارد.شما چرا این قدر نگران هستید.باید از اینکه در را باز کرده خیلی خوشحال باشید.ممکن است رفته قدم بزند.
سرور از ذهنش گذشت:«اگه این ویرانه را می دیدی،نمی گفتی رفته قدم بزنه.»دوباره صدای هق هقش بلند شد.حوصله ی ادامه ی صحبت نداشت.گفت:«غزل جان ببخشید مزاحمت شدم.حق با توست.شاید رفته قدم بزند.»
ـ اتاقش را دیدید؟یادداشتی نگذاشته؟
ـ نه، هیچ ردپایی از خودش باقی نگذاشته.
ـ من باز هم با شما تماس می گیرم.خواهش می کنم اگر خبری شد به من تلفن کنید.
ـ باشد.خداحافظ.
گوشی را گذاشت.با صدای بلند گریه سر داد.احمد هنوز در اتاق بود.سرور گریان پرسید:«احمد، چیزی پیدا کردی؟»
و او فقط جواب داد:«نه»
دوباره صدای زنگ تلفن برخاست.سرور با سرعت گوشی را برداشت.وران بود:«سلام سرور جان.منم پوری!»
سرور با شنیدن صدای او دیگر نتوانست چیزی بگوید.های های گریه اش پوران را نگران کرد؛دلواپس پرسید:«چیه؟سرور چرا گریه می کنی؟چه اتفاقی افتاده؟رفتید دکتر؟»
سرور نتوانست حرف بزند.گوشی را به طرف خانم جان گرفت.مش یدالله زود از جا برخاست. و گوشی را از او گرفت وبه دست خانم جان داد:«سلام العلیکم.وران خانم شمایید؟»
ـ سلام خانم بزرگ.خیرمقدم.کی آمدید؟
ـ همین امروز صبح.
ـ چرا سرور گریه می کند؟چه اتفاقی افتاده؟
ـ رفته بودیم دکتر.وقتی برگشتیم دیدیم آریا نیست.گذاشته رفته.بچه دعایی شده.
ـ خب این که گریه ندارد.خدا رو شکر در اتاقش را باز کرده.حتما صدای شما را شنیده و حالش خوب شده.
ـ آخر نمی دانی...
صدای گریه ی خانم جان هم بلند شد.در میان گریه گفت:«الهی شکر که شما با هم آشتی هستید.پوران خانم بیا اینجا تا ببینی سه ماه در اتاقش چه می کرده!»
ـ چه می کرده؟شما را به خدا حرف بزنید.دارم سکته می کنم.
ـ حمید آقا خانه است؟
ـ بله .تازه آمده.
ـ بیایید اینجا یک فکری به حال این زن و شوهر بکنید.سرور وقتی اتاق بچه را دید پس افتاد.
ـ مگر در اتاق چه چیزی بود؟
ـ وقتی آندید خودتان می بینید.زودتر بیایید.
پوران گوشی را که گذاشت به حمید گفت:«بلندشو برویم خانه ی سرور نمی دانم چه بلایی سر آریا آمده.خانه شان عزاخانه بود.سرور و خانم جان گریه می کردند.»
ـ تو برو.من خیلی خسته ام.
ـ حمید این موقع شب،تنهایی بروم؟
ـ آژانس بگیر.
ـ حمید الان وقت تلافی کردن گذشته ها نیست.گرفتار شده اند.باید کمکشان کنیم.
ـ باز می خواهی خودمان را پیش آنها سبک کنیم؟محجوبی آنقدر دماغش باد دارد که دلم نمی خواهد ریختش را ببینم.
ـ الان موقع این حرفها نیست.سرور چنان گریه می کرد که نتوانست حرف بزند.
ـ مگر ما چه گفته بودیم که بهشان برخورد و قهر کردند.ما همین چیزها را پیش بینی می کردیم.
ـ دلم دارد مثل سیرو سرکه می جوشد.چرا متوجه نیستی؟
ـ همین!تا دیروز سرور آمد سراغت خام شدی.بگو ببینم اگر بخاطر بچه اش نبود باز هم سراغی از تو می گرفت؟
ـ تو آدم باگذشتی هستی.همه به خاطر این اخلاقت دوستت دارند.بیا زودتر برویم.
حمید با دلخوری گفت:«من می آیم اما در ماشین می نشینم.»
ـ بیا برویم،بعد شرط و شروط بگذار.
پوران به سرعت آماده شد.در اتاق گلپر را زد و گفت:«گلپر جان،ما داریم می رویم خانه ی خاله سرور.تو هم می آیی؟»
ـ چه خبر شده؟تازه یک روز است که آشتی کرده اید.
حمید با لحنی تمسخرآمیز به جای پوران جواب داد:«به مهمانی دعوتمان نکرده اند به دردسر افتاده اند یاد ما کردند.مادرت هم که انگار منتظر بود!»
گلپر از اتاق بیرون آمد:«مامان چی شده؟»
ـ آریا نیست.گذاشته رفته!
ـ کجا؟
ـ نمی دانم.سرور دارد دق می کند.اگر می آیی،زود باش.
گلپر با سرعت لباس پوشید.حمید اتومبیل را از پارکینگ بیرون برد.هر سه سوار شدند.هنوز مسافتی نرفته بودند که حمید گفت:«پوری داری سبکمان می کنی.به جان گلپر از روی غرض نمی گویم.احمد پول و ثروت دارد،که دارد چرا پزش را به ما می دهد.مگر ما سر سفره ی او نان می خوریم.در ثانی ثروتی که از راه قاچاق و کارهای خلاف به دست بیاید همین می شود.»
پوران با ناراحتی جواب داد:«حساب هر کس با خداست.به من و تو چه که قاچاق کرده،یا ثروتش را از راه نادرست آورده!»
ـ تو تعصب داری،وگرنه خودت خوب می دانی احمد آدم خلافی است.دلش نمی خواست آن جنگ لعنتی تمام شود.هر وقت حرف می شد ومن می گفتم آخر هر جنگی بالاخره صلح است،پس چرا زودتر این بلای خانمان سوز را تمام نکنیم،ناراحت می شد.از دولتی سر جنگ و واسطه گری و قاچاق اسلحه به اینجا رسید.این را هم بدان.خواهرت هم دست کمی از او ندارد خوب می دانست احمد چه کارهایی می کند.اما پول و ثروت به دهانش مزه کرده بود.با آن اسلحه ها چه جوانهای نازنینی به خاک و خون کشیده شدند.یادت هست یک روز گفتم،احمد،فردا پسر خودت هم بزرگ و جوان می شود.اگر جنگ ادامه پیدا کرد،به دست او هم اسلحه می دهی که برود میدان جنگ؟!یادت هست چه قهقهه ای سر داد؟مسخره ام کرد و گفت:«مگر مخم عیب کرده.می فرستمش برود آمریکا.»
ـ دیدی که نفرستاد!
ـ او نفرستاده،یا آریا پایش را در یک کفش کردو گفت نمی رود؟!
طفلک آن بچه هیچ به پدرش نرفته.از دست آنها دیوانه شد!
ـ یعنی تو از وضعی که برای آنها پیش آمده خوشحالی؟
ـ من سگ کی باشم؟من هیچ وقت برای کسی بد نمی خواهم.
ـ حمید،مصیبت و مشکل برای هر کسی پیش می آید.ما خودمان هم جوان داریم.نباید خیال کنیم چون نان ما،نان حلال است،هیچ مشکل و مصیبتی برایمان پیش نخواهد آمد.روزگار پستی و بلندی دارد.غم و شادی و بالا و پایین دارد.
ـ به هر حال من توی آن خانه بیا نیستم.
ـ همیشه می گفتم حمید هر عیبی دارد،اما جوانمرد است.باشد هر کار می خواهی بکم!
پوران به هدف زده بود.کلمه ی جوانمرد به دل حمید نشست.گفت:«دلم برای آن بچه واقعامی سوزد.اگر بخاطر او نبود،این موقع خسته و کوفته از راه نرسیده،راه نمی افتادم بیایم بیرون!»
پوران در ته دل از حرف بجایی که زده بود احساس مطبوعی داشت.در جواب او گفت:«خوشحالم که شوهر من از زور بازو و عرق جنین خودش پول به دست می آورد.می خواهم ثروت و کنت و برج و باغ نباشد!»
جلوی خانه ی احمد که رسیدند،حمید گفت:«آریا بچه ی خوب و پاک و با شرفی است.نتوانست کارهای اینها را تحمل کند.»
مش یدالله خودش را به در رساند:«بفرمایید.بفرمایید.خ ش آمدید.»
حمید بعد از پوران و گلپر قدم به خانه گذاشت.سرور با شنیدن صدای پوران خودش را رساند و با سرو صدای زیاد گریه سر داد.خود را به آغوش اوانداخت:«پوری بچه ام.بچه ام نیست.»
پوران سراو را روی سینه گرفت ونوازش داد.سرور سر بلند کرد.نگاهش به گلپر افتاد.در میان های های گریه گفت:«خاله جون،آریا گذاشته و رفته.»گلپر برایش آغوش باز کرد.در طول آن لحظات حمید این پا و آن پا می کرد و منتظر احمد بود.پوران با اینکه تحت تاثیر اشک ها و ضجه ها سرور قرار داشت،انتظار احمد را می کشید.دلش می خواست حالا که حمید غرورش را زیر پا گذاشته و تا داخل خانه آمده با استقبال گرمی مواجه شود.عمدا پا جلوتر نمی گذاشت،بلکه احمد بیاید.همان جا دوباره سرور را که از آغوش گلپر جدا شده بود و در آغوش گرفت و نوازشش کرد:«سرور جان آرام بگیر.والله به خدا بی خود داری خودت را از بین می بری.»سپس با صدای بلندتر،آنطور که احمد در ساختمان بشنود و بفهمد حمید هم آمده گفت:«حمید تو یک چیزی بگو.من که نمی توانم ساکتش کنم.»
احمد از روی ناچاری با اکراه جلو آمد.چیزی که باعث اکراهش می شد،از جنس سرخوردگی از فرزندی که همیشه به او افتخار می کرد و آقای مهندس،آقای مهندس صدایش می زد.بارها پیش روی حمید کرُکُری خوانده و از سجایای او تعریف ها کرده بود.هر دو پسر حمید،فرشید و فرشاد،پس از گرفتن دیپلم وارد بازار کار شده و کار را به دانشگاه ترجیح داده بودند.این را احمد بارها بعنوان یک نقطه ضعف به رخ حمید کشیده بود.وقتی آریا به دانشگاهراه یافت،روزی احمد با تفرعن گفت:«به آریا گفته بودم حالا که نمی خواهی از ایران بروی،باید تحصیلات دانشگاهی داشته باشی.آن هم نه هر رشته ی آشغالی.یا باید دکترشوی،یا مهندس.پدروسوخته با قبولی اش در دانشگاه سراسری و رشته ی مهندسی برق رو سفیدمان کرد.دیگر زمان قدیم نیست که تحصیلات متوسطه و دیپلم سند افتخار باشد.»احمد در آن لحظات یاد حرفهای خودش افتاده بود ودلش نمی خواست با حمید روبه رو شود.اما به ناچار در آستانه در ظاهر شد.پوران با دیدن او دلش آرام گرفت.حمید جلو رفت.با او دست داد احمد دستش را فشرد و به داخل دعوتشان کرد.به سرور گفت:«بقیه اش را بگذار برای بعد،با این ناله و زاری ها اعصابم را خرد کردی.»وارد سالن شدند.پوران و گلپر به طرف خانم جان رفتند و با او دیده بوسی کردند.پوران گفت:«ماشاءالله چقدر سفرتان طولانی شد!»
ـ محمود حالا هم نمی خواست بگذارد بیایم.بفرمایید بنشینید.قربان قدمتان.خوب کردید آمدید.از وقتی برگشتیم خانه سرور دارد خودش را می کشد.چقدر خوب شد که با هم آشتی کردید.دو تا خواهر که بیشتر نیستید.قدر هم را بدانید.
گلپرنگاهش به پشت سر سرور افتاد با تعجب پرسید:«خاله سرور چرا پشت سرتان را بسته اید.»
خانم جان به جای او جواب داد:«وسط حیاط غش کرد و افتاد و سرش شکست.»
سرور از آمدن آنها خوشحال بود.احساس می کرد تنها نیست.در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت:«اصلا نفهمیدم چطور شد.یک دفعه از حل رفتم.»
گلپر خطاب به احمد پرسید:«برایتان نامه ای،یادداشتی،چیزی نگذاشته؟»
احمد زورش می آمد جواب بدهد.سرور که کمی آرام گرفته بود به جای او جواب داد:«هیچی!نه اثری،نه نشانه ای!نه یک خط نامه ای!همین طور بی خبر گذاشته و رفته.»حمید با لحنی اطمینان بخش گفت:«سرور خانم هر جا باشد پیدایش می کنیم.خاطرجمع باشید.جایی نرفته.آریا جوان عاقل و فهمیده ای است.چرا بی تابی می کنید؟!»
خانم جان زبان باز کرد و آنچه را که احمد و سرور نمی خواستند بگویند،گفت:«کدام عاقل و فهمیده ای اثاث اتاقش را تکه تکه و ریز ریز می کند؟بروید اتاقش را نگاه کنید ببینید چه خبر است.وقتی آمدیم به اتاقش،هرم آتش جهنم را داشت.»

ویرایش توسط sama33 : ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۸:۵۴ بعد از ظهر
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۸۸, ۰۵:۱۱ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید][فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


نقل قول:
نوشته اصلی توسط setareh__0171 نمایش پست ها
پايان فصل دوم- فصل سوم 1


سرور و احمد درمقابل عمل انجام شده قرار گرفته بودند. هيچ كدام دلشان نمي خواست كسي بفهمد آريا در آن سه ماه تنهايي چه كرده. اما حالا خانم جان بند را به آب داده و پته را رو كرده بود. دست بردار هم نبود. از جا بلند شد و در حالي كه به طرف اتاق آريا مي رفت به حميد و پوران و گلپر گفت: "بياييد ببينيد و بفهميد چرا سرور غش كرد و سرش شكست".
حميد متوجه اوضاع بود. از چهره نگران سرور و حالت چشم هاي خشمگين احمد كه به خانم جان دوخته شده بود، فهميد بهتر است از ديدن اتاق چشم پوشي كند. اما خانم جان دست بردار نبود. به احمد گفت: "مادر در اتاق را باز كن پوران خانم ببيند بچه سه ماه آزگار چكار مي كرده".
حميد گفت: "ديدن يا نديدنش فرق نمي كند. بهتر است فعلا به فكر پيدا كردنش باشيم. اگر چه من فكر نمي كنم جاي نگراني باشد و مطمئنم خودش بر مي گردد. اما اگر عجله داريد بايد اقدام كنيم."
خانم جان به طرف احمد رفت و كليد اتاق را خواست. احمد چشم غره اي رفت و ناچار در را باز كرد. پوران و گلپر با ديدن وضع اتاق يكه خوردند. پوران گفت: "الهي برايش بميرم. خودش اثاث اتاق را اين طور لقمه لقمه كرده؟"
دوباره صداي ضجه و فرياد سرور بلند شد. دستش را روي قلبش گذاشت و به هق هق افتاد. پوران خودش را به او رساند و سرش را در آغوش گرفت. اما گلپر همان جا مبهوت مانده بود.
خانم جان گفت: "حالا فهميدي چرا خاله ات آرام نمي گيرد؟"
حميد منتظر بود سرور يا احمد حرفي بزنند و كمكي بخواهند. خانم جان بود كه پرسيد: "بالاخره چكار مي خواهيد بكنيد؟" احمد گفت: "قرار بود فردا صبح دكتر هوشمند را بياوريم اينجا با او صحبت كند." حميد گفت: " آريا فهميد به خاطر او پيش دكتر رفته ايد؟" احمد با بي حوصلگي جواب داد: " نه بابا! از كجا فهميد؟ سه ماه است اصلا نديدمش." احمد چنان در مقابل عمل انجام شده و وضع غير منتظره اي قرار گرفته بود كه ديگر پنهان كاري را لازم نمي ديد. همه چيز بر ملا شده بود. گلپر آمد روي يكي از مبل ها نشست. خطاب به احمد گفت: "من كوچكتر از آن هستم كه بخواهم اظهار نظري بكنم. اما چون رشته ي تحصيلي ام روان شناسي است..."
حميد نگذاشت او جمله اش را تمام كند. گفت: "روان شناسي علم نيست. از ظاهر امر پيداست آريا از لحاظ سيستم عصبي دچار مشكل شده، و يك پزشك مغز و اعصاب بايد روي او كار كند. اين طور به نظر مي آيد كه چيزي ناراحتش كرده و روي اعصابش سخت اثر گذاشته".
سرور با لحني دردناك گفت: "ما كه كاري نكرديم. آخر از چه چيز ناراحت است. به خداوندي خدا اگر مرغ در آسمان پر مي زد و او مي خواست، برايش فراهم مي كرديم. نمي دانم، خانم جان مي گويد از شبي كه يك نفر آمده در خانه و با او حرف زده حالش بد شد."
خانم جان گفت: "حالش درست نبود كه خبر مرگ عطيه هم رسيد. براي عطيه هم خيلي غصه خورد. از بچگي با عطيه بزرگ شدند و با هم همبازي بودند. هر وقت مي رفتيم شمال موقع برگشتن گريه مي كرد و مي خواست آنجا بماند و با او بازي كند."
چشم سرور به ساعت افتاد. نزديك دوازده شب بود. يكباره با صداي بلند فرياد زد: "اي خدا الآن آرياي من كجاست؟ ساعت دوازده شد. اگر مي خواست برگردد تا به حال برگشته بود".
پوران گفت: "سرور اگر طاقت مي آوري تا صبح صبر كني، كه چه بهتر، و گرنه بهتر است به كلانتري اطلاع بدهيم." احمد با دلخوري گفت: "آبروريزي مي شود. من جلوي مردم آبرو دارم. به نيروي انتظامي خبر بدهيم ممكن است بخواهند بيايند خانه را بازديد كنند."
خانم جان گفت: "خب بكنند. مگر سر بريده قايم كرديم!"
حميد گفت: "عجله نكنيد. بگذاريد صبح شود. شايد خودش برگردد. موضوع را بي خود اين قدر بزرگ نكنيد. ممكن است از همين كار شما هم ناراحت شود."
سرور مويه كنان گفت:"تاصبح چطور صبر كنم؟ من طاقت ندارم. مي ترسم بلايي سر خودش آورده باشد. مي ترسم... مي ترسم خودكشي كرده باشد!"
احمد عصباني و از خود به در شده فرياد زد: "به جهنم كه خودكشي كرده. نانش كم بود؟ آبش كم بود؟ چه مرضي داشت كه خود كشي كند. تو لوسش كردي. همين خانم جان هم كم تقصير ندارد. هميشه مي گفتم خانم جان او را به خودتان نچسبانيد. اين قدر نازش را نكشيد. مگر به خرجتان مي رفت؟"
خانم جان ابرو در هم كشيد و گفت: "وقتي چند ماه، چند ماه او را مي گذاشتيد توي اين باغ درندشت و مي رفتيد خُب بُچه مي چسبيد به من. ماشاءالله حالي تان كه نبود. خيال مي كرديد درخشنده مادري مي كند و مش يدالله پدري! راستي حالا درخشنده كجاست؟ چرا پيدايش نيست!"
سرور گفت: "ديگر يك روز در ميان مي آيد."
پوران گفت: "الآن بايد به فكر چاره باشيم. اعصاب همديگر را خرد كردن و تقصير را به گردن اين و آن انداختن چاره ي كار نيست. بايد تصميم بگيريم ببينيم چكار مي خواهيم بكنيم."
سرور ناليد: "احمد بگذار برويم كلانتري خبر بدهيم. من ديگر فكر آبروريزي را نمي كنم. بچه ام را مي خواهم. به هر قيمتي شده. من ديگر صبر نمي كنم كه جنازه اش را برايم پيدا كنند." سپس با حالتي طغيان زده از جا بلند شد و گفت: "من مي روم كلانتري. مي خواهي بيا، نمي خواي نيا!"
احمد غرش كنان گفت: "شلوغ بازي در نياور. الآن با صبح هيچ فرقي ندارد. خيال كردي تا الآن بروي بگويي بچه ام از خانه رفته، تمام نيروي انتظامي شهر بسيج مي شوند تا دردانه ي شما را پيدا كنند؟ اين قضيه تا همين جا كه پخش شده كافي است. حق نداري اين موقع شب پايت را از خانه بيرون بگذاري.به تو گفتم بايد در اتاقش را بشكنيم و به اين مسخره بازي خاتمه بدهيم، نگذاشتي. گفتي بچه ام خودش را از پنجره مي اندازد بيرون. نبايد به حرفت گوش مي كردم. بايد با يك لگد در را مي شكستم و دو تا سيلي توي گوشش مي خواباندم تا قدر عافيت را بداند. پايت را از اين خانه بيرون گذاشتي، بايد بروي و پشت سرت را هم نگاه نكني. بگذار يك شب بيرون از خانه بخوابد تا حالش را جا بياورند."
احمد حرف هايش را زد. همه ساكت شده بودند. حميد منتظر بود نگاه پوران به او بيفتد و اشاره كند كه بروند. لحظاتي سنگين و خردكننده در حال گذر بود. احمد خود را در جايگاه محكمي مي ديد. احساس مي كرد توانسته بر جو متشنج موجود فايق بيايد. اما يخ سكوت با يك حركت صاعقه وار سرور در هم شكست. او در حالي كه با سرعت به طرف در خروجي ساختمان مي رفت سر پوران كه به دنبالش مي دويد تا مانع رفتنش شود فرياد زد: "ولم كن. خيال مي كند از خط و نشان هايش مي ترسم. خيال مي كند دهانم برايش باز مانده. من مي روم. بگذار هر تصميمي مي خواهد بگيرد. من بي آريا مي ميرم. مگر من چند تا بچه دارم كه بشينم اينجا دست روي دست بگذارم".
پوران نتوانست او را برگرداند. خانم جان سر احمد داد كشيد: "مرد بلند شو همراهش برو. اين وقت شب صلاح نيست يك زن تنها راه بيفتد برود كلانتري". سپس خطاب به حميد گفت: "حميد آقا، دستم به دامنت. فعلا اين زن و شوهر دارند با هم لج و لجبازي مي كنند. سر جدتان شما همراهش برويد. آخر خوب نيست..." مش يدالله كه تا آن موقع در گوشه اي بي سر و صدا نشسته و با نگراني به اوضاع نگاه مي كرد و زير لب ذكر مي گفت، از جا بلند شد تا خودش را به پاركينگ برساند. در حالي كه از ساختمان خارج مي شد گفت: "من همراه خانم مي روم. تقصير ندارد. مادر است. زن بابا كه نيست. دلش خون است. چند ماه است بچه اش را نديده".
احمد هاج و واج مانده و قيافه را باخته بود. بي اختيار از جا برخاست و از ساختمان خارج شد. گلپر گفت:"بياييد همراهشان برويم." حميد نگاه پرسنده اي به پوران انداخت. پوران گفت: "بيا برويم دنبالشان. مي ترسم خون و خونريزي راه بيفتد". حميد اخم هايش را در هم كشيد و گفت: "مگر اوضاع را نمي بيني؟ مصلحت نيست ما در كارشان دخالت كنيم."
خانم جان كلافه و مشوش گفت: "حميد آقا، الآن كه وقت اين حرف ها نيست. شما را به خدا برويد دنبالشان. هر دو زده به سرشان. حالشان را نمي فهمند. يكي بايد همراهشان باشد."
گلپر دست حميد را گرفت و بيرون برد. پوران به خانم جان گفت:
"نگران نباشيد. دنبالشان مي رويم".
احمد در اتومبيل نشست و پا به كلانتري نگذاشت. حميد و پوران و گلپر همراه سرور بودند. سروان معظمي، افسر كشيك، با لحني خسته گفت: "خانم محجوبي لطفا آرام باشيد و مشخصات پسرتان را بگوييد. با چه لباسي از خانه بيرون رفت؟" سرور اشك ريزان گفت: "جناب سروان ما در خانه نبوديم كه ببينيم چه لباسي پوشيده. آمديم ديديم رفته."
- حدودا چند ساعت پيش از خانه خارج شده؟
- نمي دانم. عرض كردم. ما در خانه نبوديم.
- با خانه ي اقوام، دوستان، آشنايان تماس گرفته ايد؟
- او به خانه ي هيچ كس نمي رود. ماه هاست پا به خانه ي اقوام و آشنايان و حتي دوستان خودش نگذاشته. مطمئنم به خانه كسي نرفته.
- با شما يا پدرش اختلاف داشت؟
- اختلاف كه نه! اما دلش نمي خواست ما را ببيند.
- مشخصات ظاهري اش؟
سرور اشك هايش را پاك كرد و با لذت گفت: "قدش يك متر و هشتاد و پنج است. موهايش پر پشت و خوشرنگ خرمايي است!"
- رنگ چشمهايش؟
- الهي بميرم براي چشم هايش. چه چشم هاي عسلي روشن قشنگي دارد!
- وزن؟
- حدودا هشتاد كيلو. اما خيال نكنيد چاق است! استخوان بندي اش درشت است. جناب سروان نمي دانيد پسرم چه دسته گلي است.
- عكسي از او همراهتان است؟
- بله جناب سروان. يك عكس در كيفم دارم.
سرور با دستپاچگي در كيفش را باز كرد. در قسمت آلبوم كوچك كيف پولش عكسي از آريا داشت. آن را بيرون كشيد و در حالي كه با حسرت نگاهش مي كرد، به دست افسر كشيك داد. سروان معظمي نگاهي دقيق به عكس انداخت. پرسيد: "با اتومبيل فرار كرده؟"
- نخير. چند ماه است ماشينش را از پاركينگ بيرون نبرده. هر چه مي گفتم عزيز دلم يك استارت به ماشينت بزن باطري اش خالي مي شود. اصلا انگار نمي شنيد.
- پسرتان بيماري بخصوصي نداشته؟
سرور دلش نمي خواست او پيش روي حميد و پوران و گلپر چنين سوالي بكند. لختي سكوت كرد. سروان معظمي سؤالش را به شكل ديگري مطرح كرد: "چرا پسرتان با كسي معاشرت نمي كرد؟"
- نمي دانم. چند وقتي بود انگار با خودش هم قهر بود. هيچ وقت به ما نمي گفت از چه كسي، يا چه چيزي ناراحت است.
- با برادر و خواهرهايش چه رفتاري داشت؟
- ما بجز او بچه ي ديگري نداريم.
- علامت مشخصه اي دارد؟
- يعني چه؟
- علامتي مثل خال، شكستگي، ماه گرفتگي، يا چيز خاصي در صورتش دارد؟ مي خواهم در پرونده ذكر كنم. علامت هاي مشخصه مي تواند به پليس كمك كند.
- نخير جناب سروان!
- رنگ پوست؟
- سفيد.
- شما توضيح بخصوصي داريد كه در پرونده بنويسم؟
- نمي دانم چيزي كه مي خواهم بگويم به درد پرونده مي خورد يا نه!
- هر چه مي دانيد بگوييد. اطلاعات پليس هر چه بيشتر باشد بهتر است.
سرور در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد گفت: "سه ماه بود خودش را در اتاقش حبس كرده بود."
پس از گفتن اين عبارت يك باره گريه اش به هاي هاي مبدل شد. در ميان هق و هق گفت: " سه ماه است نديدمش. تا وقتي من و شوهرم در خانه بوديم پا از اتاقش بيرون نمي گذاشت. برايش پشت در غذا و ميوه مي گذاشتم، كه ما از خانه بيرون مي رويم بردارد و بخورد. اما وقتي بر مي گشتيم مي ديديم دست نزده."
- اتاقش را وارسي كرديد؟ نامه اي، يادداشتي، چيزي ننوشته؟
سرور دستش را روي قلبش گذاشت. منظره ي اتاق آريا جلوي چشمش مجسم شد. ديگر نتوانست ادامه بدهد. گريه اش لحظه به لحظه شديدتر مي شد. سروان معظمي سكوت كرده بود تا او ادامه بدهد. سرانجام پوران گفت: "خواهرم امشب به خانه برگشته، ديده در اتاقش باز است و او رفته."
سرور با ناله گفت: "جناب سروان چه بگويم كه در اتاقش چه ديدم. همه ي اثاثه ي اتاقش را خرد و ريز ريز كرده بود. حتي ميز و صندلي را تا آنجا كه توانسته بود، شكسته."
- همه ي اثاثه؟!
- همه ي اثاثه. از لباس و لحاف و تشك گرفته تا آلبوم و كتاب و فرش...
سرور دوباره به هق هق افتاد. سروان معظمي لختي به فكر فرو رفت. همان طور كه گفته هاي او را يادداشت مي كرد، با قدري تأخير پرسيد:
سابقه ي مجرميت دارد؟
سرور يك مرتبه منفجر شد. دلش نمي خواست او چنين حرفي را جلوي پوران و حميد و گلپر بزند. از ميان دندان هاي فشرده اش كلمات به سختي خارج مي شدند. جواب داد: "جناب سروان فكر مي كنم چند دقيقه ديگر اينجا بمانيم حرف از قتل و قاچاق هم بزنيد".
سروان معظمي سر بلند كرد و با تعجب گفت: "شما مي گوييد سه ماه است پسرتان را نديده ايد. بنابراين نمي دانيد در اين مدت چه كرده و ساعاتي كه شما و همسرتان در خانه نبوديد دست به چه كارهايي زده. علت قهرش از شما و پدرش چه بوده؟"
- هيچي! اصلا قهر نكرد. فقط چند وقت بود خيلي ساكت شده و توي خودش بود. بعد هم يك روز آمديم خانه ديديم رفته توي اتاقش و در را از داخل قفل كرده. آقا پسرم مثل فرشته ها پاك است. همه دوستش دارند. نمي دانيد چه دسته گلي است!
- اين پسر دسته گل، فعلا دست به كارهاي غير عادي زده. سه ماه خودش را حبس كرده. هر چه دم دستش بوده خرد كرده. بعد هم بي هيچ برگه و نشانه اي از خانه فرار كرده. غير از اين است؟
سرور صورتش را با دو دست پوشاند و زار زار گريست. حميد وقتي جو را نامساعد ديد گفت:
- جناب سروان، بنده شوهر خواهر خانم هستم. آريا جوان بي نظيري است. همه دوستش دارند. هميشه شاگرد ممتاز بوده. با معدل نوزده ديپلم گرفت و با رتبه ي عالي در دانشگاه قبول شد. هيچ وقت مرتكب كار خلافي نشده.
گفته هاي او براي سرور تسكين بود. سروان در جواب حميد گفت: "توضيحات شما را هم يادداشت كردم". او پس از ثبت اظهارات آنان گفت: "آدرس و شماره تلفنتان را بنويسيد و اين قسمت را هم امضاء كنيد و تشريف ببريد."
سرور وحشت زده پرسيد: "تشريف ببريم؟ پس تكليف پسرم چه مي شود؟"
- انشاءالله صبح اقداماتمان را شروع مي كنيم.
- پس امشب بچه ي مرا پيدا نمي كنيد؟
- خانم امشب چيه؟ نزديك صبح است. يكي دو ساعت ديگر آفتاب در مي آيد.
حميد به پوران اشاره كرد كه بروند. پوران از جا برخاست. زير بغل سرور را گرفت. آهسته گفت: "تحمل داشته باش. اين قدر بي تابي نكن. تو همه را دستپاچه مي كني. بيا برويم خانه ي ما." سرور سرش را روي شانه ي او گذاشت و با سوز و گداز گريه كرد. با زاري گفت: "امشب بچه ام كجا خوابيده؟ اي خدا كي زير پايش نشسته و به اين روزش انداخته؟!"
سروان معظمي از شنيدن زاري هاي سرور متأثر شده بود. از پشت ميزش بلند شد و خطاب به او گفت: "مطمئن باشيد اگر از تهران خارج نشده باشد، ظرف بيست و چهر ساعت پيدايش مي كنيم". سرور با چشماني متورم و سرخ از اشك به او نگاه كرد و نالان پرسيد: "مگر ممكن است از تهران خارج شده باشد؟! اي واي، بچه ام از دستم رفت. آقا هر چه بخواهيد مي دهم. شما را به خدا همين امشب پيدايش كنيد. او در تمام عمرش يك شب تنها بيرون از خانه نخوابيده". سروان معظمي ابرو در هم كشيد و با اعتراض گفت: "مقصودتان را از هر چه بخواهيد نفهميدم!"
- مقصودم اين است كه براي پيدا كردنش مژدگاني مي دهم.
- در شغل ما مژدگاني رسم نيست. ما به هر حال وظيفه مان را انجام مي دهيم. بفرماييد تشريف ببريد، با شما تماس مي گيريم. تلفن هايتان را زياد اشغال نگه نداريد. براي اطمينان بيشتر با اقوام و بستگان و دوستانتان تماس بگيريد. اگر خبري شد ما را در جريان بگذاريد.
*****
دكتر هوشمند بنا به عادت معمول صبح زود به بيمارستان رفته و از بيمارانش عيادت كرده بود. وقتي به مطب رسيد ساعت نه بود. منشي پيغام ها را به اطلاعش رساند. دكتر گفت: "من بايد به عيادت بيماري بروم. آقاي محجوبي تلفن مي كنند. به ايشان بگوييد تا ساعت نه و نيم اينجا باشند."
- چشم.
دكتر به اتاقش رفت. به ساعت نگاه كرد. سپس مشغول مطالعه پرونده ي بيماراني شد كه براي بعد از ظهر وقت ملاقات داشتند. وقتي سر بلند كرد ساعت نه و چهل و پنج دقيقه را نشان مي داد. او مي بايست مجدداً به بيمارستان برگردد. از آيفون با منشي صحبت كرد: "خانم مطيعي، شماره تلفن آقاي محجوبي را بگيريد و وقتشان را يادآوري كنيد. بگوييد من ساعت دوازده بايد در بيمارستان باشم".
خانم مطيعي با گفتن "چشم" شماره ي تلفن خانه ي احمد را گرفت. پس از چند زنگ صداي خانم جان در گوشي پيچيد: "الو بفرماييد!"
- منزل جناب آقاي محجوبي؟
- بله، بفرماييد.
- من از مطب آقاي دكتر هوشمند زنگ مي زنم. مي خواستم با آقا يا خانم محجوبي صحبت كنم.
- گوشي دستتان باشد.
احمد در خانه نبود. چند مهمان خارجي داشت كه بايد در محل شركت آنها را مي ديد. صبح خسته و كسل و منقلب از خانه بيرون رفته بود. سرور هم با سر درد شديد و حال تهوع دست و پنجه نرم مي كرد. حميد و گلپر رفته بودند. اما پوران مانده بود. گوشي را از خانم جان گرفت: "بله بفرماييد".
- خانم محجوبي، مطيع هستم. از مطب آقاي دكتر هوشمند تماس مي گيرم. مي خواستم ياد آوري كنم. براي ساعت نه و نيم امروز صبح با آقاي دكتر وقت ملاقات داريد!
- من محجوبي نيستم. همه ي ما آن قدر پريشانيم كه وقت ملاقات را فراموش كرده بوديم.
- اتفاقي افتاده؟
- به آقاي دكتر بفرماييد، ديشب آريا فرار كرده.
- خيلي متأسفم. وصل مي كنم با خودشان صحبت كنيد.
لحظاتي بعد دكتر گوشي را برداشت: "الو، سلام."
- سلام آقاي دكتر. من خواهر خانم محجوبي هستم. ديشب كه از پيش شما برگشتند، ديدند آريا نيست.
- منظورتان اين است كه فرار كرده؟
- بله آقاي دكتر.
- عجب! پيغامي، يادداشتي، چيزي نگذاشته؟

ویرایش توسط sama33 : ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۸:۵۸ بعد از ظهر
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ بهمن ۱۳۸۸, ۰۳:۱۴ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید][فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


نقل قول:
نوشته اصلی توسط باران نمایش پست ها
فصل سوم – 2

- نخیر. در ضمن در اتاقش هم چیزی سالم نمانده. تمام وسایلش را خرد و ریز ریز کرده!
- جای تاسف است. باید بگویم بیماری خیلی پیشرفت کرده. چه اقدامی انجام داده اید؟
- دیشب به کلانتری اطلاع دادیم. قرار است اگر خبری شد به ما اطلاع بدهند. اما تا الان هیچ خبری نشده. چند دقیقه پیش خودم به کلانتری زنگ زدم. گفتند به تمام کلانتری ها و واحدهای گشت اطلاع داده اند، قرار است به محض آن که خبری شود، ما را در جریان بگذارند. آقای دکتر حال خواهرم خیلی بد است. صلاح می دانید به او آرام بخش بدهیم.
- در منزل قرص "کلردیازپوکساید" پنج میلی گرمی دارید؟
- نمی دانم. شما اسمش را واضح تر بگویید که من بنویسم. بروم ببینم اگر در داروخانه نبود، از بیرون بخرم. فکر نمی کنم داشته باشند.
- یادداشت بفرمایید "کلردیازپوکساید" پنج میلی گرمی.
- آقای دکتر این قرص برای چه خوب است؟
- اضطراب را کاهش می دهد.
- روزی چند تا بخورد؟
- دو عدد. اگر خیلی اضطراب داشتند تا روزی سه عدد می توانند بخورند. اگر خبری از بیمار شد مرا در جریان بگذارید. خوشحال می شوم بتوانم کمکی بکنم. فعلا خداحافظ.

* * *

خانم جان ختم انعام گرفته بود و سر از روی قرآن برنمی داشت. مانند پاندول ساعت به چپ و راست در حرکت بود و آیه ها را با سوز و گداز می خواند و اشک می ریخت. مش یدالله پشت در ساختمان در گوشه ای کز کرده بود و ذکر می گفت. درخشنده هم صبح زود آمده بود. اما با دیدن اوضاع و احوال ساکنان خانه، دست و دلش به کار نمی رفت. دور و بر سرور می پلکید و به او دلداری می داد:
- خانم به خدا همه ی اینها قضا و بلاست. صدقه بدهید دفع می شود. یادتان هست چقدر گفتم از چشم و نظر باید ترسید! خانم جان درست می گویند. چشم دنبالتان است. خب مردم نظر تنگ اند. الان وضع همین طوری شده که اگر کسی دو تا حلب روغن نباتی به خانه اش می برد، باید از چشم مردم پنهان کند. مردم دستشان به دهنشان نمی رسد. به خودتان نگاه نکنید که الحمدلله از دولتی سر آقا صاحب همه چیز هستید. مردم گرسنه اند. کار نیست. برای سیر کردن شکم بچه هایشان معطل مانده اند. آدم از صبح تا شب می دود و جان می کند، باز هشتش به نهش گروست و نمی تواند شکمش را سیر کند. از زور نداری، همه دارند دزد می شوند. دیروز رفتم چند تا کوپن بفروشم، کوفت گرفته کوپن ها را از دستم گرفت که اعلام شده ها رو جدا کند. نفهمیدم چطوری چشم بندی کرد که وقتی به خانه رسیدم و کوپن ها را شمردم، دیدم ده تا از آنها را دزدیده. آی جگرم سوخت. آی آتش گرفتم. الذین و الذین، روز به روز بدتر از این. هفته، به هفته مزه ی گوشت به دهانمان نمی رسد. سه چهار روز پیش رفتم قصابی سر کوچه. همیشه پوست و پلاس و دنبه و استخوان برایم می گذاشت، تا مرا دید اخم و تخم کرد و گفت همین یک دفعه را مجانی می دهم. دفعه ی دیگر باید پولش را بدهی. توی دلم گفتم ای نامسلمان اگر بدانی چقدر یک تکه نان و چند قاشق عدس پخته به شکم بچه هایم می کنم، آن وقت می فهمی چرا دنبال آشغال گوشت می آیم. اما دیدم نمی شود آبروی خدا را برد. روزی هر کس را خودش معلوم کرده! چکار کنم. قربان مصلحتش بروم. به یکی آن قدر می دهد که نمی داند با آن همه ثروت چکار کند! به یکی هم آن قدر نمی دهد که به شام شبش محتاج باشد. اما دلم می خواهد روزی دستم به یکی از آن بالا بالایی ها برسد و بپرسم، آخر خدا انصافتان بدهد، مگر نمی گویید این مملکت روی نفت خوابیده، آخر مگر ما مال کجا هستیم که هیچ سهمی نصیبمان نمی شود.
درخشنده شرایط را مساعد دیده بود و دلش را خالی می کرد. پوران نگاهی به او و نگاهی به سرور انداخت از ذهنش گذشت:
- خدا انصافتان بدهد، دست کم کارگر خانه را راضی نگهدارید.
تلفن زنگ زد. پوران شتابان گوشی را برداشت:
- الو!
- سلام خانم. من غزل هستم. می خواستم با خانم محبوبی صحبت کنم.
پوران گفت:
- خواهرم سرش درد می کند.
اما سرور گفت:
- گوشی را بده حرف می زنم.
پوران گوشی را به دستش داد. سرور به شنیدن صدای غزل بی اختیار فریاد زد:
- غزل آریا گم شده. بچه ام از دستم رفت.
- خانم محبوبی چه می گویید؟ آریا که بچه نیست. نگران نباشید. حتما جایی رفته، مسافرتی، خانه فامیلی!
سرور دیگه نتوانست ادامه بدهد. خانم جان سر از روی قرآن بلند کرد و گفت:
- زن حسابی چرا این قدر بی طاقتی می کنی؟ به جای اشک و آه و ناله بنشین دعای توسل بخوان.
پوران کنار سرور ایستاده بود گوشی را از او گرفت:
- غزل جان خواهرم خیلی ناراحت است. لطفا بعدا تلفن کن.
- باور کنید نمی توانم قرار بگیرم. حالا چه اقداماتی انجام داده اند؟
- آقای محبوبی و خواهرم و خانمجان دیروز رفته بودند پیش دکتر هوشمند. قرار شده بود امروز صبح دکتر را بیاورند اینجا که با آریا صحبت کند. اما وقتی به خانه برگشتند دیدن آریا گذاشته و رفته.
- بله خبر دارم. اما خیال نمی کردم موضوع جدی باشد. حالا چه کار باید کرد؟
- همان شبانه رفتیم کلانتری و خبر دادیم. حالا منتظریم ببینیم چه می شود.
- این طور که نمی شود یه امید کلانتری نشست. باید از پاسگاه ها، بیمارستانها، پزشکی قانونی خبر بگیرید. اصلا عکسش را به روزنامه ها بدهید.
- بدبختانه امروز صبح احمد آقا کار مهمی داشت و از خانه بیرون رفت. سرور هم که حالش خراب است.
- خب ما که هستیم! الان به بچه های دانشکده تلفن می کنم و هر کدام سراغ جایی می رویم.
- والله نمی دانم چه بگویم. بگذار از خواهرم بپرسم. غزل جان گوشی را نگهدار.
پوران به سرور گفت:
- غزل می گوید می تواند با دوست های دانشکده شان سراغ بیمارستانها و پاسگاه ها و جاهای دیگر بروند و بگردند. صلاح می دانی؟
سرور احساس ضعف و استیصال می کرد. می دید دیگر نمی تواند آریا را پشت ویترین نگهدارد. خبر همچون بخار کم کم پخش می شد. او که ابتدا دلش نمی خواست کسی از ماجرا با خبر شود، با درماندگی گفت:
- دیگر عقلم به جایی نمی رسد. از کلانتری هم که خبری نشد. بگو هر کاری می خواهند بکنند.
پوران خواست نقل قول کند. غزل گفت:
- شنیدم پوران خانم. الان تلفن می کنم ببینم کدام یک از بچه ها را می توانم پیدا کنم تا دسن به کار شویم. به خانم محبوبی بگویید هر کاری از دستم بربیاید کوتاهی نمی کنم. خواهش می کنم نگذارید غصه بخورند. فعلا خداحافظ.
پوران به سراغ داروخانه دیواری رفت. اما قرصی را که دکتر هوشمند برای سرور تجویز کرده بود، در آنجا ندید. برگشت و به درخشنده که مشغول پاک کردن چراغ گاز شده بود گفت:
- درخشنده چکار می کنی؟ بیا برو این قرص را از داروخانه بخر و بیا.
درخشنده از آشپزخانه بیرون آمد و پرسید:
- قرص برای چی هست؟
- دکتر برای اعصاب خواهرم تجویز کرده.
- قرص به چه درد می خورد؟ الان می رم گل گاو زبان می خرم و می آورم دم می کنم، سه چهار لیوان می دهم به خوردشان، حالش جا می آید.
خانم جان انعام را ختم کرده بود. با صدایی که از گریه دورگه شده بود گفت:
- راست می گوید. درخشنده سنبل طیبم بگیر. این دواهای آشغال را توی شکمتان نریزید. فردا از جای دیگر سر درمی آورد.
پوران به درخشنده گفت:
- هم قرص را بگیر، هم گل گاو زبان و سنبل طیب را.
مش یدالله که بیرون نشسته بود سر داخل ساختمان کرد و گفت:
- خانم اگه با من کاری ندارید می خواهم بروم حضرت عبدالعظیم.
پوران با لحنی معترض گفت:
- الان چه وقت زیارت رفتن است؟ شاید مجبور شویم از خانه برویم بیرون. خانه را که نمی شود تنها گذاشت!
- فقط برای زیارت که نمی روم. می خواهم بروم دخیل ببندم.
- فعلا صبر کن تا بعد...
خانم جان دنباله ی حرف او را گرفت:
- مش یدالله، تو برو. من که در خانه هستم.
سپس به پوران گفت:
- از وقتی دین و ایمانمان سست شده، هر روز یک بلایی سرمان می آید. اما نمی فهمیم از کجا می خوریم.
پوران به او علامت داد که ساکت باشد. اما او ادامه داد:
- چند سال است می گویم بابا این همه خارجه می روید، این همه پی عیش و نوش هستید، یک دفعه هم بردارید این بچه را ببرید امام رضا. ببرید حضرت معصومه. گوسفند عقیله کنید. آخر همه اش که اینجا نیست. یک خورده هم باید فکر آن طرف باشیم. عمر آدم کی آه و دم است. پس کی می خواهیم برای عاقبتمان هم یک کاری بکنیم. الحمدلله توی این خانه که از تقوا و پرهیز خبری نیستو اگر من نباشم سال تا سال لای قرآن باز نمی شود.
هنوز درخشنده از در بیرون نرفته بود که احمد در را باز کرد و آمد. جوابی سرسری به سلام درخشنده، و مش یدالله داد و وارد سالن شد. خانم جان با دیدنش برآشفت و گفت:
- ای خدا مرگم بدهد. چرا اینقدر رنگت پریده؟ چرا شما زن و شوهر دارید خودتان را می کشید؟ به جای دکتر و کلانتری همین الان وضو بگیرید و نیت کنید، مش یدالله را بردارید و بروید شاه عبدالعظیم. بروید یک خورده از گناهانتان استغفار کنید. حیف که پای درست و حسابی ندارم. وگرنه همین الان می رفتم سراغ علی شاه. می دانم اگر بگویم شما بروید مسخره می کنید! اما برای هر کس سر کتاب باز کرده، مثل آب خوردن همه چیز را دیده و گفته. هم سر کتاب باز می کند، هم آینه می بیند. بروید از آنهایی که علی شاه را می شناسند بپرسید که چه معجزه هایی کرده. انگشتر بشری خانم گم شده بود. به محض اینکه علی شاه برایش آینه دید، گفت افتاده ته استخر. رفتند استخر را خالی کردند دیدند انگشتر آنجاست.
احمد کلافه تر از آن بود که به حرف های او جواب دهد. به سرور گفت:
- سه نفر از مهمان ها با زن هایشان آمده اند بلند شو خودت را روبه راه کن برویم.
سرور که از شدت گریه و سردرد پلک هایش ورم کرده بود، یک مرتبه فریاد زد:
- به درک که با زن هایشان آمده اند. من دارم از غصه بچه ام دق می کنم تو می گویی خودم را روبه راه کنم و بیایم بیرون؟
خانم جان که انتظار چنین چیزی را از احمد نداشت با غیظ گفت:
- معلوم هست چه می گویی؟ به جای این که گیوه هایت را ور بکشی و راه بیفتی توی شهر بچه ات را پیدا کنی، آمده ای زنت را ببری مهمانی؟ دست زنت را بگیر بروید شاه عبدالعطیم استغاثه کنید. توبه کنبد. بلکه خدا از سر تقصیراتتان بگذرد و رحم به حالتان کند.
مش یدالله در آستانه ی در ایستاده و منتظر فرمان بود. پوران گفت:
- خانم بزرگ اگر همه بروند و از کلانتری تلفن کنند چه؟ شما که نمی توانید از خانه بیرون بروید. من هم که...
صدای زنگ تلفن به جدال ها پایان داد. احمد بلافاصله گوشی را برداشت. تلفن از کلانتری بود. احمد با تشویش و التهاب گفت:
- بله، بله خودم هستم.
لحظاتی به سکوت گذشت. همه چشم ها به او دوخته شده بود. سرور از فرط اضطراب دست هایش را به هم می سایید:
- ای خدا رحم کن. نذر می کنم اگر همین امروز صحیح و سالم پیدا شود، سفره ی ابولفضل بیندازم.
احمد گفت:
- بسیار خوب، ساعت چهار می آیم.
سرور بلافاصله تکمه ی بلندگوی تلفن را زد و صدا پخش شد. مخاطب گفت:
- آقای محبوبی اگر تا یک ساعت دیگر نیایید هر دو را می فرستم مرکز.
سرور دیوانه وار گوشی را از دست احمد قاپید:
- الو، سرکار چه شده؟
- سلام خانم. از کلانتری تلفن می کنم. دو نفر را دستگیر کرده اند آورده اند اینجا. یکی شان حرف نمی زند. اما ظاهرش با مشخصات پسر شما تطبیق می کند. سر و وضعش هم مناسب نیست. جیب هایش را گشتیم هیچ برگه ای که اسم و رسم واقعی اش را مشخص کند ندارد. گفتیم بیایید او را شناسایی کنید. یه آقا گفتم، اگر تا یک ساعت دیگر نیایید می فرستیمشان مرکز.
- الان می آیم. سرکار خواهش می کنم نفرستیدش الان می آیم. خداحافظ.
- خانم کارت شناسایی همراهتان باشد.
- بله، بله. شناسنامه ام را می آورم.
سرور گوشی را گذاشت. در حالی که دندان هایش از فرط التهاب به هم می خورد گفت:
- یا ابولفضل، دستم به دامنت.
احمد گفت:
- خب بفرستندش مرکز. نمی خواهند بفرستندش آن دنیا که. سه چهار ساعت دیگر می رویم مرکز و تحفه را تحویل می گیریم. زود باش آماده شو باید برویم.
سرور با چشمانی فراخ به او زل زد و گفت:
- حالا که پیدا شده بگذاریم ببرندش مرکز؟
خانم بزرگ گفت:
- بنده های خدا همین طورند. تا وقتی حاجتشان برآورده نشده عجز و التماس می کنند. همین که آرزویشان برآورده شد، شیر می شوند.
سرور کیفش را برداشت. به پوران گفت:
- پوری دستم می لرزد. تو یک تلفن به آژانس بزن بگو همین الان یک ماشین بفرستند. نمی توانم رانندگی کنم.
پوران بین او و احمد قرار گرفته بود و تکلیفش را نمی دانست. احمد عصبی و کلافه فریاد زد:
- می دانی چند ماه است پدرم درآمده تا آنها را کشیده ام به ایران؟ می دانی چه خرج هایی کرده ام؟ من تا قرارداد با آنها امضا نکنم...
حرفش نیمه کاره بود که خانم جان گفت:
- تو برو بچسب به دنیا. بگذار این زن کار خودش را بکند. تو چرا این قدر دل گنده شده ای. گور پدرشان که با زنهایشان آمده اند. خب بهشان بگو چه بلایی سرتان آمده.
پوران همچنان با تردید ایستاده بود. سرور گوشی را برداشت. شماره تلفن آژانس را گرفت و یک اتومبیل خواست. وقتی همراه پوران به کلانتری رسیدند، در آن هوای گرم آشکارا می لرزید. لحظاتی بعد احمد هم رسید. سرور چنان پریشان بود که منتظر نشد تا او اتومبیل را پارک کند. می خواست از میان مامورینی که سرآسیمه به این طرف و آن طرف می دویدند وارد کلانتری شود. پوران بازویش را گرفت و نگه داشت و گفت:
- صبر کن احمد آقا ماشینش را پارک کند و بیاید. یک مرد همراهمان باشد بهتر است.
احمد بلافاصله رسید. اوضاع کلانتری عادی نبود. حتی مامور کیوسک اطلاعات هم از اتاقکش بیرون آمده و حواسش به بقیه بود. احمد گفت:
- سرکار ما می خواهیم برویم داخل. تلفن همراه دارم. می گیرید یا بروم؟ اینجا چه خبر است؟ چرا این قدر شلوغ شده؟
سرباز وظیفه نگاهی به آنها کرد و گفت:
- هم تلفن را بدهید. هم کارت شناسایی تان را. همراه هم دارید؟
- بله، بفرمایید. این شناسنامه. این دو خانم هم همراهم هستند.
مامور در حالی که شناسنامه و تلفن همراه را می گرفت و مشخصاتش را در دفتر یادداشت می کرد به بیرون سرک می کشید. احمد پرسید:
- انگار وضع عادی نیست؟!
- بله، مامورهای گشت دو نفر را بازداشت کرده و آورده بودند اینجا. یکی از آنها فرار کرده.
سپس شماره ای به آنها داد وگفت:
- در راهرو باشید تا نوبتتان برسد.
پشت در اتاق افسر نگهبان بودند که چند یونیفرم پوش سراسیمه رسیدند. در اتاق را زدند و بلافاصله داخل رفتند و در را پشت سرشان بستند، صدای فریاد افسر نگهبان با دیدن آنها شنیده شد:
- گرفتیدش؟
- نه قربان!
- مگر شما مرده بودید که متهم فرار کرد؟ همه تان را توبیخ می کنم. بی عرضه ها! زود باشید. الان بی سیم می زنم. تمام خیابان های اطراف را زیر نظر بگیرید.
سرور دستش را یک مرتبه از دست پوران بیرون کشید و قبل از آن که یونیفرم پوشان از اتاق خارج شوند، سراسیمه به اتاق افسر نگهبان دوید:
- سرکار به من اطلاع دادند پسرم پیدا شده! من مادر آریا محجوبی هستم.
- خانم بفرمایید بیرون تا نوبتتان برسد.
- نه، نمی تونم صبر کنم. می خواهم بچه ام را ببینم.
یونیفرم پوش ها رفتند. سروان فره وشی کشیک روز کلانتری، در حالی که نمی توانست ناراحتی اش را پنهان کند، با من و من گفت:
- باید کمی صبر کنید.
- چرا آقا؟ دیگر طاقت ندارم.
- گفتم بیرون باشید.
سرور سرکش و پرخاشجو گفت:
- می دانی من کی هستم؟ می دانی با کی حرف می زنی؟
سروان فره وشی کمی جا خورد. احمد و پوران در دو طرف سرور ایستاده بودند. فره وشی با دست به صندلی ها اشاره کرد و در حالیکه پیدا بود ناراحت و نگران است گفت:
- بفرمایید بنشینید تا عرض کنم.
پوران و سرور نشستند. اما احمد بی قرار رفتن بود. فکر مهمان های خارجی اش که به دست مهندس رزمی سپرده بود نمی گذاشت حواسش جمع و متمرکز باشد. سروان فره وشی در حالی که سعی می کرد اوضاع را آرام کند گفت:
- در گزارش دیشب نوشته شده بنا به اظهارات مادر آریا محجوبی، وی جوانی آرام و سر به راه است. اما اگر توهین نباشد باید بگویم متاسفانه خیلی هم سر به راه نیست. به نظر کهنه کار می آید. همین چند دقیقه پیش با تردستی از چنگ ماموران فرار کرد. اما نمی تواند خیلی دور شده باشد. تا چند دقیقه دیگر جلبش می کنند و می آورند.
احمد و سرور و پوران با چشم های وحشت زده به او نگاه می کردند. افسر می خواست از زیر بار سنگینی نگاه انها شانه خالی کند و از اتاق بیرون برود. اما سرور راه را بر او بست:
- آقا... کجا می روید. من بچه ام را از شما می خواهم. چطور فرار کرد؟ محال است و...
احمد گفت:
- چرا جواب پرت می دهید؟ چطور فرار کرد؟ از کدام در، چطوری؟ مگر مامورهای شما خواب بودند که او بتواند یواشکی فرار کند؟
- آقای محجوبی با مشخصاتی که از پسرتان در پرونده درج شده، خیال می کردیم با یک آدم طبیعی و متعادل طرف هستیم. اما انگار شما درست پسرتان را نشناخته اید. من از شما خواهش می کنم تشریف ببرید، به محض این که دستگیرش کردند خبرتان می کنیم.
سرور ناخن های بلندش را در گوشت دستش فرو برده بود و تاب و توان از دست داده بود. احمد جوشان و خروشان گفت:
- یعنی چه؟ قصور از شما و افرادتان بوده! چطور یک جوان توانسته همه را خواب کند و در برود. من شکایت می کنم. نمی دانید با کی طرف هستید!
- آقا، به هوای توالت رفتن از دیوار جنوبی باغ پریده پایین و در رفته. یعنی شما می فرمایید نباید اجازه ی دستشویی رفتن به او می دادند؟
صدای سرور به بغض گیر کرده بود و در نمی آمد. اشک چون سیل بر گونه هایش روان بود. اما یک مرتبه بغضش شکست و در میان هق هق گریه گفت:
- جناب سروان چه لباسی تنش بود؟ او که همه چیزش را تکه تکه و ریز ریز کرده بود!
- خانم لطفا خودتان را کنترل کنید. اتفاق مهمی نیافتاده! قول می دهم ظرف چند ساعت دوباره دستگیرش کنند. لباسش هم یک شلوار جین مشکی بود، با یک پیراهن خاکستری! البته خیلی کهنه و درب و داغون بود.
سرور بهت زده به احمد نگاه کرد. احمد گفت:
- شلوار جین مشکی؟ او هیچ وقت چنین لباسی نداشت.
سرور هم گفت:
- پیراهن خاکستری هم نداشت!
- خب حتما برای خودش خریده!
- شما که می گویید لباس هایش کهنه بود.
- والله نمی دانم!
- اصلا کی؟ و چه وقت لباس خریده و کهنه کرده که ما نفهمیدیم! او سه ماه بود خودش را در اتاق حبس کرده بود و ما نمی دیدیمش.
- بله، در پرونده هم نوشته شده، اما از کجا می دانید در غیاب شما از خانه خارج نمی شده و بیرون نمی رفته. مطمئن باشید بیش از آنچه که شما فکر می کنید زرنگ است.
سرور اشک هایش را پاک کرد. هر دو بهت زده بودند. گفته ی افسر نگهبان حرف تازه ای بود. پوران به آنها گفت:
- جناب سروان راست می گویند. سرور جان خودت می گفتی صبح زود از خانه بیرون می رفتی که او راحت باشد و از اتاقش بیرون بیاید. حتما وقتی خیالش از بابت رفتن تو و احمد آقا راحت می شده، می رفته بیرون. حتما غذا و خوراکی هم می خریده و می خورده. ببین چقدر بی خودی غصه می خوردی و فکر می کردی او از صبح تا شب در آن داغ، بی غذا و روزی مانده! خب حالا خیالت راحت شد؟ پس دیگر فکر و خیال بی خودی نکن و غصه نخور. با تو و احمد آقا سر لج افتاده. حالا از چی ناراحت شده خودتان بهتر می دانید.

ویرایش توسط sama33 : ۲۳ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۳۷ بعد از ظهر
sama33 آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
«آوا», «آوا»نیمه, آوا, اسکن, تایپ, حرف, دارم, شهره, من, وکیلی, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
من حرف دارم آوا | شهره وکیلی | دانلود sama33 ایرانی 8 ۴ مهر ۱۳۹۰ ۰۲:۳۲ بعد از ظهر
من حرف دارم آوا | شهره وکیلی | معرفی و نقد کتاب sama33 ایرانی 8 ۲۸ شهريور ۱۳۹۰ ۰۲:۱۴ قبل از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | شب عروسی من ( شهره وکیلی) -ALI- فراخوان تایپ 233 ۱۱ اسفند ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ قبل از ظهر
شب عروسی من | شهره وکیلی | تایپ گروهی نودوهشتیا -ALI- کتابهای کامل شده ایرانی 81 ۹ اسفند ۱۳۸۹ ۱۰:۲۰ بعد از ظهر
رقص باد و آب | شهره وکیلی (تایپ) farnaz58 کتابهای کامل شده ایرانی 75 ۳ بهمن ۱۳۸۹ ۱۲:۲۰ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان