بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > شعر و ادبیات > دفتر شعر و مشاعره

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۸۸, ۰۷:۴۰ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
Artemis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
Wink دفتر اشعار و دلنوشته های فروغ فرخزاد

خوب این جا میخوایم هر کی هر کدوم از شعرای فروغ رو که دوست داره بنویسه.
من خودم از شعر ایمان بیاوریم به فصل سردش از همه بیشتر خوشم میاد و صبر سنگ.
"ایمان بیاوریم به فصل سرد"
و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درک هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناک اسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد مي آيد
در کوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر کم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از کنار درختان خيس مي گذرد
مردي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلو گاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرار مي کنند
_سلام
_سلام
و من به جفت گيري گل ها مي انديشم
در آستانه فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه مي شود به آن کسي که مي رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان.
فرمان ايست داد.
چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست ، او هيچوقت زنده نبوده است.
در کوچه باد مي آيد
کلاغهاي منفرد انزوا
در باغهاي پير کسالت مي چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد.
آنها ساده لوحي يک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون ديگر
ديگر چگونه يک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان کودکيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را که سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پالگد خواهد کرد؟
اي يار، اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده نمايان شدند
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس مي زدند انگار
آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها مي سوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.
در کوچه ها باد مي امد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم که دست هاي تو ويران شد باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شکسته
پناه آورد؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
براي مطالعه ادامه شعر ادامه مطلب را کليک کنيد
اي يار اي يگانه ترين يار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشت هاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري؟
من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم
من سردم است و مي دانم
که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سکوت هاي ميان کلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.
من اين جزيره ي سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدي بود
که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد.
سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي که چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي کني
و در کنار جويبارهاي تو ، ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردميست
که همچنان که ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند
سلام اي شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردي از کنار درختان خيس گذر مي کرد...
چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسيدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
آن شب که اصفهان پر از طنين کاشي آبي بود،
و آن کسي که نيمه ي من بود، به درون نطفه ي من بازگشته بود
و من در آينه مي ديدش،
که مثل آينه پاکيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم کرد
و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم...
انگار مادرم گريسته بود آن شب
چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه مسدود سر کشيد
چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
که دستهاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهايش، مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهايش مي رفت
گويي بکارت روياي پرشکوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي برد
آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعداني ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم»
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود مي خوانند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند
و او چگونه از کنار درختان خيس مي گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.
در ساعت چهار
در لحظه اي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرارمي کند
_سلام
_سلام
آيا تو
هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشيه هاي پنجره سُر مي خورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون مي کشيد
من از کجا مي آيم؟
من از کجا مي آيم؟
که اينچنين به بوي شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را مي گويم...
چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي
چه مهربان بودي وقتي که پلک هاي آينه ها را مي بستي
و چلچراغها را
از ساق هاي سيمي مي چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي
تا آن بخار گيج که دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست
و آن ستاره ها مقوايي
به گرد لايتناهي مي چرخيدند.
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باکرگي بردند؟
نگاه کن که در اينجا
چگونه جان آن کسي که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آراميد
به تيرهاي توهم
مصلوب گشته است.
و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
که مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست
سکوت چيست، چيست، چيست اي يگانه ترين يار؟
سکوت چيست بجز حرفهاي ناگفته
من از گفتن مي مانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعتست.
زبان گنجشکان يعني: بهار. برگ. بهار.
زبان گنجشکان يعني: نسيم. عطر. نسيم.
زبان گنجشکان در کارخانه مي ميرد.
اين کيست اين کسي که روي جاده ي ابديت
بسوي لحظه توحيد مي رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها کوک مي کند.
اين کيست اين کسي که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي داند
آغاز بوي ناشتايي مي داند
اين کيست اين کسي که تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست.
پس آفتاب سرانجام
در يک زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد.
تو از طنين کاشي آبي تهي شدي.
و من چنان پرم که روي صدايم نماز مي خوانند...
جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساکت متفکر
جنازه هاي خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ايستگاه هاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشکوک نورهاي موقت
و شهرت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي...
آه،
چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوت هاي توقف
در لحظه اي که بايد، بايد، بايد
مردي به زير چرخ هاي زمان له شود
مردي که از کنار درختان خيس مي گذرد...
من از کجا مي آيم؟
به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد.»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي کنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوري است که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب مي داند.
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيکار
و دانه هاي زنداني.
نگاه کن که چه برفي مي بارد...
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود
و در تنش فوران مي کنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبکبار
شکوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...



بهترین راه حل همیشه به طرز خنده داری ساده است...!

ویرایش توسط باران : ۲۸ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۳۰ قبل از ظهر
Artemis آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۸۸, ۰۸:۱۱ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
Artemis آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار فروغ فرخزاد !


زندگی نامه ی فروغ فرخزاد

فروغ در ظهر ۸ دیماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانیتبار به دنیا آمد.
اما پوران فرخزاد خواهر بزرگتر فروغ چندی پيش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی

ماه متولد شده و از اهل تحقيق خواست تا اين اشتباه را تصحيح کنند.
فروغ فرزند چهارم توران وزيری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او میتوان برادرش فریدون فرخزاد خواهر بزرگترش،پوران فرخزاد را نام برد.
فروغ با مجموعه های اسیر، دیوار وعصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.

فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار بود.
فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامهنگاریهای عاشقانهای داشت.این نامهها به همراه نامههای فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام "اولین تپش های عاشقانهء قلبم" منتشر گردید.


ازدواج بعدی او با ابراهیم گلستان بود.

آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.
در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب میکند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا میشود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر میدهد. و چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز میسازند. و در سال 1342 در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان میدهد. در زمستان همان سال خبر میرسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اویر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال 1343 به المان ، ایتالیا و فرانسه سفر میکند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت میکند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد میدهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش میشوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گستردهای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد را منتشر نمود.

پایان زندگی

آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگراست. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سالهای1338 تا1342 سروده شدهاند. به قولی دیگر آخرین اثر او "ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد" است که پس از مرگ او منتشر شد.
فروغ فرخزاد در روز 24 بهمن هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصیاش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه 26 بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیر الوله به خاک سپرده شد. آرزوی فروغ ار زبان خودش: « آرزوی من آزادی زنان ایران وتساوی حقوق آن ها با مردان است» « من به رنجهایی که خواهرانم در اینمملکت در اثر بی عدالتی مردان میبرند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم رابرای تجسم دردها و آلام آنها به کار میبرم.»




ویرایش توسط باران : ۲۸ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۳۳ قبل از ظهر
Artemis آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۸۸, ۰۸:۱۴ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
*RaHa2* آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار فروغ فرخزاد !

صبر سنگ

روز اول پیش خود گفتم

دیگر هرگز نخواهم دیدش

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندانبان خود بودم

آن من دیوانه عاصی

در درونم های و هو می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو میکرد
در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه می نالید:

دوستش دارم نمی دانی؟؟؟؟

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خواست

لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست
مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهو ها

در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیکتر می شد

ورطه ی تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیا ها

باز تصویری غبار آلود

ز آن شب کوچک شب میعاد

ز آن اتاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من

می شکفت از حس دستانش

شکل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی

قلب هامان میوه های نور

یکدیگر را سیر می کردیم

با بهار باغ های دور
می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان دریاها

زورق اندیشه ام ارام

می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم...



زندگي جيره ی مختصريست
مثل يه فنجان چاي
و كنارش عشق است
مثل يك حبه قند
زندگي را با عشق
نوش جان بايد كرد...!
*RaHa2* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۱ خرداد ۱۳۸۸, ۰۹:۵۱ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
*RaHa2* آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار فروغ فرخزاد !

بعدها

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور



مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروزها دیروزها!
دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها و دفتر های من
در اطاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آینه می ماند به جای

تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هرچه برجامانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب

روز ها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامن گیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه ها و نام و ننگ...







ویرایش توسط *RaHa2* : ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۳۳ قبل از ظهر
*RaHa2* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۱ خرداد ۱۳۸۸, ۱۰:۳۷ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
مدیر کل سایت
 
Admin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار فروغ فرخزاد !

می دونم شعر نیست ، اما این جمله از فروغ خیلی قشنگه .
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد



بهترین آهنگ بی کلامی که تا به حال شنیده ام!

لطفا سوالات و مشکلاتتون رو پیام خصوصی نکنید . برای هر مشکل و درخواستی تاپیک مخصوصش وجود داره .
قبل از ایجاد تاپیک و یا پرسیدن سوال حتما جستجو کنید .

آپلود فایل و عکس - اطلاعیه های انجمن - قوانین انجمن - با انجمن مشکل دارید؟

Admin آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۱ خرداد ۱۳۸۸, ۱۰:۴۱ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
ننه جون آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار فروغ فرخزاد !

سپیده ی عشق رو خیلی دوست دارم

آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رؤیا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم
آه … گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله ی راز
ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید
آه … باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رؤیایی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
« جاودان باشی ، ای سپیده عشق»



و چه آسان عاشق میشوند
و چه سخت میگیرند دل شکستنها را
که خود نمیدانند که از سنگدلانند
ننه جون آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۱ خرداد ۱۳۸۸, ۱۲:۰۷ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
mahak آواتار ها
 
mahak به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار فروغ فرخزاد !

آفتاب می شود...


نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراراه ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود



تو آمدی ز دور ها و دور ها

ز سرزمین عطر ها و نور ها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاج ها ، ز ابر ها ، بلور ها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شور ها



به راه پر ستاره می کشانیم

فرا تر از ستاره می نشانیم

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم



چه درو بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران ، به جاودان



کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن



نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود



[color=red]تنگ نظر نباش!
mahak آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۱ خرداد ۱۳۸۸, ۰۴:۰۱ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
یاسمن آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار فروغ فرخزاد !

من "صبر سنگ و بعد ها و آفتاب میشود "رو خیلی خیلی دوست دارم که تو اینجا تایپ شده
به اضافه


غزل

«امشب به قصهء دل من گوش می کنی»
«فردا مرا چو قصه فراموش می کنی»
***

سایه ها

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقهء سبز نوازش است
با برگ های مرده همآغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو درهء بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟


***

عاشقانه

ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام ديگر ز دردی بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرارها


آه، ای با جان من آميخته
ای مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهانی اینچنين سرد و سياه
با قدمهایت قدمهايم براه

ای به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بيگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمين های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست
چلچراغی در سکوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمری که با من زيستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پيکرت پيرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بيالاید به غم
آه، می خواهم که برخيزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
اين فضای خالی و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بيقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

***
نمیتونم بگم از کدوم شعر بیشتر خوشم میاد چون همه شعرای فروغ رو دوست دارم
ایناهم گلچینایی بود ؛ تو ذهنم



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

یاسمن آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۱ خرداد ۱۳۸۸, ۰۸:۲۷ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
دلنویس آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار فروغ فرخزاد !

گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دوصد پیرایه بستند
ازاین مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آندم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند

این شعرش رو در جواب مخالفتهای مردم سطحی نگر در سال 1336 بعداز چاپ کتاب (عصیان) گفته



نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود


http://myrue.blogfa.com
دلنویس آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۱ خرداد ۱۳۸۸, ۱۱:۰۳ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
الیکا آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار فروغ فرخزاد !

اعتراف

تا نهان سازم از تو بار دگر
راز این خاطر پریشان را
می کشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشی جانسوز
از خدا راه چاره می جویم
پارسا وار در برابر تو
سخن از زهد و توبه می گویم

آه … هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود ، دروغ
کی تو را گفتم آنچه دلخواهست

تو برایم ترانه می خوانی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گوئیا خوابم و ترانه تو
از جهانی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده ای که زنان
در دل «آری» و « نه» به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی سازند
رازدار و خموش و مکارند

آه، من هم زنم ، زنی که دلش
در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال



باید عاشق شد و خواند
باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند
باید عاشق شد و رفت
الیکا آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
آبتنی, آخرین, آرزو, از, اشعار, اعتراف, افسانه, امروز, اندوه, ای, بافروغ, بر, بعدها, بلور, به, بودم, ترس, تشنه, تنهایی, تو, جنون, خدا, داری؟, درد, دفتر, دنیای, دوست, دونه, دیر, دیوار, رهگذر, رو, روز, رویا, زندگی, زیبایی, سایه, ستیزه, سرود, سپیده, شاپور, شب, شعر, شعرای, شعری, شوق, شکست, شکوفه, صدا, ظلمت, عشق, عصیان, فرخزاد, فروغ, قربانی, قصه, قهر, لالایی, لیلی, موج, نامه, نغمه, نیاز, ها, های, وداع, پاسخ, پرست, پرویز, پسرش, پوچ, کام, کدوم, گر, گمشده, گور, یاد, یه, یک, یکی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
مشاعره با اشعار فروغ فرخزاد ! Guest2 مشاعره 11612 ۲۵ فروردين ۱۳۹۳ ۰۸:۴۴ بعد از ظهر
دیوان اشعار | فروغ فرخزاد | دانلود SANIA-23 کتاب شعر 6 ۶ فروردين ۱۳۹۳ ۰۶:۰۱ بعد از ظهر
دفتر اشعار و دلنوشته های من | N e d a N e d a اشعار و دلنوشته های کاربران سایت 7 ۲۶ آذر ۱۳۹۲ ۰۶:۳۷ بعد از ظهر
پیمان خازنی: مجموعه ای بر اساس اشعار فروغ فرخزاد می سازم talayeh اخبار و بحث پیرامون موسیقی ایرانی 0 ۱۸ آذر ۱۳۹۰ ۰۵:۲۲ بعد از ظهر
فروپاشي ارزش هاي عمومي و تقدس زدايي در اشعار فروغ فرخزاد hiva مقاله 1 ۷ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۰۹:۳۳ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۲:۲۳ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا