بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲ بهمن ۱۳۸۸, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
Post شيوا | فريدون اديب يغمايي (تایپ)

خوب دوستاي خوبم جفتشو ميذارم
هرشب يه قسمت از يكيشو ميذارم
امشب اينو تقديم به سما جون ميكنم فرداشب منتظر حرم دل باشيد
شيوا
فريدون اديب يغمايي
چاپ 1377
6 فصل و 384 صفحه
***

فصل اول
1-1
اوايل خرداد ماه بود. به احسان گفتند خانو دانايي در دفتر دبيرستان قصد ملاقات با او را دارد. احسان پس از چهار ساعت تدريس خسته بود و اين خانم دانايي را نمی شناخت. با وجود اين ، چاره اي جز پذيرش اين ملاقات نداشت. هنگامي كه وارد دفتر شد به سوي خانمي كه پنجاه ساله مي نمود و بر روي يكي از صندليها نشسته بود، پيش رفت.زن چهره و نگاهي سرشار از عطوفت و مهرباني داشت و احسان تلاش كرد تا نزاكت و فروتني خاص خود را با وجود آن همه خستگي ، فراموش نكند:
-خانم دانايي؟
-بلي آقا.
-سلام خانم. من احسان هستم.چه خدمتي ميتوانم براي شما بكنم؟
زن ،شگفت زده از مشاهدۀ احسان و ناگزير از تحسين و تمجيد آن همه جواني و زيبايي، شيك پوشي و ادب و نزاكتي كه غرور باشكوهي را جلوه گر ميساخت، با اندكي مكث و ترديد گفت:
-مي خواستم خواهش كنم براي دختر من "عفت"،به طور خصوصي و در خانه ما انگليسي درس بديد.
-خانم،من افزون بر اين دبيرستان در دبيرستان ديگري هم تدريس ميكنم و خود در كلاسهاي شبانه دانشگاه درس ميخوانم. البته درس خصوصي هم ميدهم ولي در حال حاضر ... باور كنيد كه وقت ندارم. ميدانيد،دوازده ساعت درس دادن و درس خواندن كار چندان آساني نيست. با وجود اين...
زن به احسان فرصت نداد كه حرفش را به پايان رساند و شتابزده و اندكي افسرده گفت:
-آقاي احسان ،همه آنچه را كه گفتيد ميدانم. با وجود اين ،خواهش ميكنم با تمام گرفتاريهايي كه داريد در حق من و همسر و دخترم لطف و مرحمتي مبذول داريد و ترتيبي بدهيد كه عفت هم بتواند از دانش گسترده و قابل ستايش شما در زبان انگليسي، كه همه كس در اين شهر از آن آگاه است، بهره مند شود.بزرگواري شما به هر نحوي كه مايل باشيد ميتواند جبران پذير باشد.
-از لطف شما بينهايت سپاسگذارم. سعي ميكنم براي خانواده شما خدمت ارزنده اي انجام دهم.دو هفته ديگر امتحانات دانش آموزان دبيرستان به اتمام ميرسد و من در آن زمان ، وقت و فرصت بيشتري را براي تدريس خصوصي در اختيار خواهم داشت و ...
احسان از جيب خود دفتر يادداشت كوچكي را بيرون كشيد و پس از بررسي كوتاهي ، افزود:
-...مي توانم از روز بيستم خرداد ماه فقط فقط به مدت سه ماه ، به طور فشرده، دانش و تجربيات خود را در آموختن زبان انگليسي در اختيار دوشيزه دانايي بگذارم.همه روزه غير از روزهاي جمعه از ساعت ده تا دوازده. ميتوانيد هم اكنون نشاني منزل خود را در اختيارم قرار دهيد. من در ساعت و روزي كه معين كرده ام، در خانه شما خواهم بود.ولي خانم دانايي، شما كه درباره من همه چيز را ميدانيد حتما از اين مساله مهم هم آگاهي پيدا كرده ايد كه من، منحصرا به افرادي درس خصوصي ميدهم كه واقعا در پي كسب دانشي براي رسيدن به هدف معين و مشخصي باشند. وقت براي من از همه چيز با ارزش تر است و حاضر نيستم آن را بيهوده از دست بدهم يعني در ازاي زمان از دست رفته، همواره شيفته آن هستم كه حاصل مثبت و ارزنده كاري را كه انجام داده ام، مشاهده كنم و اين تنها چيزي است كه ميتواند مرا خوشنود و شادمان سازد.من بر اين باور هستم كه يك فرد اگر بخواهد ميتواند در مدت تقريبي صد و هشتاد ساعت به آن چنان دانشي از زبان انگليسي دست يابد كه بتاند از آن به بعد ، شخصا و به تنهايي ، بي نياز از كمك و ياري مربي و يا استادي ، با مطالعه كتابهاي مختلف ، دانش و معلومات خود را در اين زمينه گسترش دهد و حتما نيز بايد چنين كاري انجام دهد زيرا سه ماه درس دادن و درس خواندن ، اگرچه فشرده و با پيروي از يك اسلوب صحيح و آزموده شده،براي يادگيري يك زبان خارجي كافي نيست.آيا عفت خانم از چنين مسايلي هم آگاهي دارند؟
-بلي آقاي احسان
خانم دانايي بي نهايت علاقه مند بود بگويد كه:"بنابر همين ويژگيهاست كه شهرت فراواني كسب كرده ايد، چهار برابر ساير دبيران پول مي گيريد و شيفتگان خاص خود را داريد كه اين همه غرور و تكبر به ظاهر ناپيداي شما را تحمل ميكنند و شگفتا كه روز به روز تعداد آنها نيز فزون تر ميگردد."ولي چنان سخناني را بر زبان آوردن امكان پذير نبود. هرگونه آزردگي خاطر احسان مي توانست واكنش دور از انتظاري را به دنبال داشته باشد.
دقايقي بعد، زن رفت و احسان تازه به ياد آورد كه از خانم دانايي سن و سال و ميزان تحصيلات دخترش ،عفت، را نپرسيده است و هيچ چيز از او نميداند. و درست در همان لحظه ،زن به هنگام گذر از خيابان از خود پرسيد :"اين همه داوطلب براي يادگيري زبان انگليسي منحصرا از مرد جواني به نام احسان كه فقط بيست و دو سال دارد، آيا به خاطر دانش فراوان و شيوه تدريس اختصاصي و منحصر به فرد اوست يا و يا زيبايي و جذابيت مردانه و اعجاب آور او كه اين همه پروانه را به گرد شمع فروزان وجودش جمع آوري كرده است؟ آن وقار و متانت،آن شخصيت ستودني و سزاوار احترام، آن همه غرور نهفته در پس پرده تواضع و فروتني كه او را دوست داشتني و خيره كننده جلوه گر ميسازد؟كداميك؟"
"زري دانايي"در آن لحظات، تقوا و پرهيزكاري، نجابت و شرافت،پاكي و پاكدامني، صداقت و درستكاري، وجدان با عظمت و فضيلتهاي انساني احسان را به فراموشي سپرده بود. صفات و فضايلي كه براي مرد متدين و با ايمانی چون احمد دانايي،پدر عفت، بسيار ارزنده بود. يك امتياز بزرگ و درخشان براي احسان تا درهاي خانه اين مرد بازاري و روشنفكر به روی او گشوده شود و اين جوان به حريم امن خانه چنان مردی راه يابد و در غيابش هر آنچه را كه می خواهد به دخترش بگويد و بياموزد.
نه سال پيش زماني كه احسان تازه تحصيلات دبيرستاني خود را آغاز كرده بود، دبير زبان با مشاهده استعداد كم نظير او و آگاهی از اين امر كه احسان در يادگيری كليه دروس دبيرستانی نيز استعداد خيره كننده ای دارد، او را از آغاز كار انجمن روابط فرهنگی ايران و انگليس در شهر تبريز ،آگاه ساخت. نشانی انجمن را در اختيارش گذاشت. توصيه كرد كه سری به آنجا بزند و اطلاعاتی در مورد كلاسهای زبان انگليسی كسب كند. آقای دبير چيز بيشتری نگفت زيرا در آن سالها تب انگليسی خواندن و با اين زبان آشنايی يافتن هنوز فراگير نشده بود. باز هم در چند دبيرستان برای دانش آموزان زبان فرانسه تدريس ميد.كم تر كسی يادگيری زبان انگليسی را امری ضروری ميشمرد و آنان كه از تاسيس انجمن روابط فرهنگی ايران و انگليس آگاهي داشتند، بسيار اندك بودند. احسان به راحتی توانست در كلاس درس زبان انگليسی انجمن اسم نويسی كند و از كلاسهای گوناگون آن را كه فشرده تر بود و تلاش فراوانی طلب ميكرد، برگزيده، روزانه دو ساعت از ساعت پنج تا هفت بعد از نيمروز. مربيان زبان در اين انجمن تا حدودی با نزاكت ولیهميشه مغرور و در كار خود بسيار جدی و سختگير بودند و كوچكترين گذشتی نداشتند. احسان چاره ای جز يك تلاش پيگير و همه سويه نداشت. درسهای دبيرستانی هم بودند، امتحانات هم بود و كارنامه پايان سال تحصيلی كه احسان آن را گواهی ميزان لياقت و شايستگی خود ميشمرد. او بنا به عللی كه خود از چگونگی آن چيزی نميدانست هرگز مايل نبود در هيچ كار و يا مرحله ای از زندگی اش "دوم" شود. "اول" بودن در همه چيز برايش به صورت هدف مقدسی در آمده بود. و در آن سالها ، جز درس خواندن مداوم، كار و برنامه ديگري نداشت. پس می بايستی در اين در اين تنها كار و تلاش موجود ، از همه كس پيشی بگيرد و هميشه اول شود. و در اين راه به آنچه كه ميخواست رسيد. هنگامی كه كلاس سوم متوسطه را به پايان رسانيدموفقيت دور از انتظاري هم نصيبش شد. مدير انجمن، آن مرد مغرور و از خود راضی كه همواره پيپیگوشه لبش ديده ميشد،خيلیخلاصه گفت :" انجمن در برنامه آموزشی خود چه در اين شهر چه در تهران، ديگر چيزی برای آموختن به شما ندارد و شما هم ديگر نيازی به درس خواندن نداريد. توصيه ميكنم از هر فرصتی برای كتاب خواندن استفاده كنيد و شبها، شاعتی به بخش جهانی راديوB.B.C گوش فرا دهيد و... سرانجام اين كه تبريكات صميمانه مرا بپذير.شما در شانزده سالگی انسان فوق العاده ای هستيد. آينده مال شماست."

اين واسه شروع بود
بنظرتون فعلاش محاوره اي بشه قشنگتر نيست؟
اگه موافقين خصوصي پيام بدين و قوانين سايتو رعايت كنين
مرسي



[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

ویرایش توسط sama33 : ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۱۲ بعد از ظهر
golaleh آنلاین نیست.  

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

قدیمی ۲ بهمن ۱۳۸۸, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض re: رمان شيوا | فريدون اديب يغمايي (تایپ)

2-1
احسان با چنان دانشي كه روز به روز شخصا آن را گسترش ميداد، چهار سال قبل، آن گاه كه دانشسراي مقدماتي را تمام كرد به جاي اين كه به شهرهاي كوچك استان اعزام شود، در حالي كه آموزگار بود و از نظر طبقه بندي مشاف اداري آموزگار محسوب مي شد،در عمل دبير زبان انگليسي دو دبيرستان بزرگ و مشهور تبريز ش، به موازات تدريس يه دانش آموزاني كه هم سن و سال خودش بودند باز هم به تحصيلات خود ادامه داد و تدريس خصوصي نيز بخشي از كارهاي روزانه او بود.
احسان با تلاشي كه گويي از يك جنون سرچشمه مي گرفت از صبح تا شب درس ميداد و درس مي خواند و ميرفت تا يك ماه بعد، بر نخستين پله افتخاري كه آرزويش را داشت و روزگاري براي او فقط يك رويا بود، گام نهد، از دانشگاه تبريز، در رشته زبان انگليسي ليسانس بگيرد.اين براي ساير دانشجويان مي توانست پايان تحصيلات دانشگاهي باشد ولي براي احسان يك سكوي پرش به قله اي مرتفع تر و آينده اي درخشانتر بود.فقط يك ماه ديگر...
و بدين سان احسان لحظه به لحظه اعتماد به نفس بيشتري مي يافت.روياها گسترده تر مي شد.آسمان آبي تر و زلال تر، ستاره ها فروزانتر، هزاران ستاره رنگارنگ. اميدها و آرزوهاي بي شمار و بي انتها. طلوع خورشيد براي او لبخند زندگي بود. نسيم سپيده دم آواي دلنشين پرنده گان را به همراه داشت.باران در هر ساعتي در شبانه روز لطافت بيشتري مي يافت. همه چيز خوب بود. آسمان ، ماه و خورشيد و ستاره ها، عظمت زندگي در هر لحظه اي دوست داشتني تر مي نمود.
زري دانايي، احسان را به اتاق پذيرايي هدايت كرد.او خود را براي ملاقات با دختري به نام عفت آماده كرده بود كه هنوز سن و سال و ميزان تحصيلات او را نمي دانست . ولي اندكي شگفت زده و كاملا دور از انتظار ، با دو دختر خانم مواجه شد.دخترها در ظاهر چندان تفاوت سني زيادي با يكديگر نداشتند. تقريبا بيست ساله بودند. دو چهره كاملا متفاوت، هر يك با مشخصات و ويژگيهاي خاص خود جلو? دگرگونه اي داشتند.تا حد بسيار اندكي زيبا ، نه چندان دلفريب و خوش آيند، فقط قابل تحمل بودند. دوست داشتني نبودند، از جذابيت و شكوفايي دختران بيست ساله بهره اي نداشتند. براي يك انسان شاعر مسلك و زيبا پسند، كه تماشاي گلهاي عطرآگين در ميان سبزه ها مست و ديوانه اش مي كند، فاقد هرگونه ارزشي بودند.ولي احسان به هنگام كار، كاري كه چهار سال پيش شروع شد و هنوز هم ادامه داشت، نمي توانست به چنين مسايلي توجه كند و در مورد زيبايي چهره ها دقت و توجهي از خود نشان دهد.براي او فقط كار مطرح بود و نتايج حاصل از آن: شهرت و محبوبيت فزاينده در ميان خانواده ها،مورد احترام اقشار مختلف يك شهر بودن، نوعي آموزش كه حيرت و تحسين همگان چون هاله اي از نور او را در بر گيرد و درخشان و جلوه گر سازد. با وجود اين، مشاهده دخترها او را غرق در حيرت و تعجب كرد.نمي توانست آنچه را كه مي ديد باور كند زيرا در تمام طول عمر خود، د رهيچ جا و مكاني با چنين ديدگاه دور از انتظاري كه مي توانست بسيار خنده آور هم باشد، مواجه نگشته بود.
دخترها، هردو، پيراهني به رنگ بنفش به تن داشتند.پارچه و مدل دوخت كاملا يكسان بودند.كفشهاي پاشنه بلند مشكي،هيچ تفاوتي با يكديگر نداشتند. هريك گردنبند مرواريدي بر گردن آويخته و دستبند طلاي پهن و سنگيني را زينت بخش مچ دست راست خود كرده بودند.در مچ دست چپشان ساعتي ديده نمي شد ولي يك گل سينه ساخته شده از طلا،مزين به دانه هاي مرواريد كه شباهت زيادي به طاووس داشت، در سمت چپ سينه خود نصب كرده بودند تا با گوشواره هاشان يك هماهنگي قشنگي را به وجود آورند.اگر چهره ها اندكي به همديگر شبيه بودند، مي شد آنها را دو خواهر دو قلو تصور كرد كه در بيست سالگي هم به سان كودكان، پوشاكي از هر نظر يكسان در بر كرده اند ولي دخترها هيچ شباهتي با هم نداشتند. احسان بي اختيار با خود گفت:"چه دوقلوهاي جالي!" و با چند گام ديگري به سرعت در فاصله بسيار نزديكي از دخترها قرار گرفت. طبق عادت و شيو? متداول خود، با ادب و نزاكت فراوان سري به احترام در مقابل آنان فرود آورد:
-سلام.من احسان هستم، خانم عفت دانايي...؟
يكي از دخترها با تلاش فراواني براي حفظ خونسردي خود، پاسخ داد:
-سلام آقاي احسان.من عفت هستم و اين دختر عمويم"اقدس"است. به خانه ما خوش آمديد.
در اتاق پذيرايي در يك سمت مبلهاي بزرگي قرار داشت. بر روي ميزي ميوه و شيريني فراواني ديده مي شد و در سمت ديگر، ميز غذا خوري را همراه با دوازده صندلي نهاده بودند. احسان به سمت ميز غذاخوري رفت بر روي يكي از صندليها نشست. خطاب به عفت گفت:
-خانم خواهش مي كنم بنشينيد.
زري،ناراضي و ناخشنود، اعتراض كرد:
-آقاي احسان، اين كه خيلي بد است. تقاضا ميكنم روي مبلها بنشينيد و اندكي استراحت كنيد.چاي، شربت، ميوه و شيريني ميل بفرماييد.چندان عجله اي هم براي درس خواندن در كار نيست.پاسخ احسان بسيار صريح و قاطع و روشن بود:
-خانم، من براي نوشيدن چاي و شربت و يا خوردن ميوه و شيريني به اينجا نيامده ام و بر خلاف تصور شما براي درس خواندن و درس دادن بايد سرعت عمل بيشتري نشان به كار برم، من در مقابل شما و همسرتان كه اميدوارم به زودي افتخار آشنايي با ايشان را پيدا كنم، يك وظيفه و تعهد اخلاقي را عهده دار شده امكه بايد به آن عمل كنم.من مي خواهم يك برنامه آموزشي ششصد ساعته را در مدتي كمتر از صد و هشتاد ساعت با موفقيت به پايان برسانم و در نتيجه نمي توانم اين مدت زمان بسيار اندك را نيز بيهوده از دست بدهم.
آنگاه خطاب به عفت گفت:
-خانم،من به شما گفتم بنشينيد ولي هنوز هم ايستاده ايد و مرا تماشا مي كنيد. يك مطلب را چند بار بايد به شما گوشزد كنم؟
اين سخن و لحن آمران? آن، براي زري و عفت و اقدس، دور از انتظار و حتي اندكي هم غير قابل تحمل بود. آنان شنيده بودند و مي دانستند كه احسان به هنگام تدريس ، اندكي خشن و بي گذشت است ولي اين چنين خشونتي را هم انتظار نداشتند. هر يك به تنهايي،پنداري هماهنگ شده، با خود گفتند:
" او بيش از بيست و دو سال ندارد" ولي در عمل ، اين جوان ضمن رعايت اصول كلي نزاكت،به گونه اي با عفت سخن گفت كه گويي با دختري شش ساله حرف مي زند.و آنان، خواه ناخواه مجبور شدنداين حقيقت را بپذيرند كه در چنان لحظاتي، آنجا خانه آنها نيست، كلاس درس است و اين آقاي احسان، استاد زبان انگليسي ست كه مطابق دلخواه خود رفتار مي كند. عفت با يك شتاب آشكار ، در آن سوي ميز غذا خوري و رو به روياحسان نشست و سر به زير انداخت.
اقدس دختري بود گستاخ و بي پروا كه سالها ي گذشته ،همواره با پر رويي و سماجت كه اندكي با وقاحت توام بود، هر آنچه را مي خواست كرده بود و كوچكترين توجهي به افكار و عقايد ديگران نداشت.او در آن لحظه نيز به پيروي از اين عادت ديرينه، به سان شركت در يك محفل دوستانه و قبل از اداي هر توضيحي به احسان، پيش آمد و بر روي صندلي ديگري، در فاصله بسيار نزديكي از عفت نشست...

ویرایش توسط sama33 : ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۱۲ بعد از ظهر
golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۴ بهمن ۱۳۸۸, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض re: رمان شيوا | فريدون اديب يغمايي (تایپ)

1-3
اين چنين كاری برای احسان خوش آيند نبود. با مقررات خاص آموزشی او و با ويژگيهای اخلاقی اش، هيچ گونه سازگاری نداشت.با وجود اين ، واكنشی از خود نشان نداد و راه بی اعتنايی كامل را در پيش گرفت.آن گاه با لحنی كه سعی می كرد توام با مهر و عطوفت باشد، خطاب به عفت گفت:
-خانم، می توانم بپرسم كه شما در دوره دبيرستان تا چه حد با زبان انگليسی آشنايی پيدا كرده ايد؟ و دومين و اساسی ترين پرسش برای چه منظوری می خواهيد زبان انگليسی ياد بگيريد؟ بهتر بگويم دانش خود را در اين زمينه توسعه دهيد؟ می دانيد...برای رسيدن به هر هدفی ، دانش معين و مشخصی مورد نياز است. قبل از آنكه عفت بتواند پاسخی به احسان بدهد، اقدس گفت:
-آقای احسان ، ما در دبيرستان زبان فرانسه خوانده ايم و..
اين ديگر برای احسان غير قابل تحمل بود. در حاليكه به شدت عصبانی بود، مدادی را كه در دست داشت با اندكی خشونت به روی ميز انداخت و نگاه سرشار از تحقير و نفرت خود را به چشمان اقدس دوخت. نوعی نگرش كه گويی انسانی يك موجود مزاحم و بی ارزش را می نگرد.و اين چنين نگاه عذاب دهنده ای دقايقی چند ، تمام اجزاء صورت اقدس را در بر گرفت. اقدس از سخن گفتن باز ماند. رنگ چهره اش به زردی گراييد و سرانجام شكست خورده و دچار درماندگی ازستيصال ، سر به زير انداخت. او ديگر توان ادای حتی كلمه ای را هم نداشت.احسان با قيافه ای كه نارضايتی و خشم فراوان را فرياد ميزد، خطاب به عفت گفت:
-خانم، من با شما دو پرسش را در ميان نهادم كه هنوز پاسخ لازم را به آنها نداده ايد، آيا سخن گفتن تا اين حد برای شما دشوار است؟
-آه ، نه. متاسفم و معذرت می خواهم. در دبيرستان به ما زبان فرانسه تدريس می كردند. بنابراين، من فقط با حروف انگليسی آشنايی دارم. هدف من از يادگيری اين زبان كسب دانش فقط به خاطر گسترش دانش عمومی است. شايد در آينده ،در وضع و موقعيتی قرار بگيرم كه مجبور باشم انگليسی صحبت كنم.
عفت پس از اندكی سكوت، فكر كرد بهترين فرصت را به دست آورده تا به اقدس كمك كند، در آينده بتواند از همكاری و همياری هر چه بيشتر او بهره مند گردد.از اين رو ، با لحنی كه سعی می كرد سرشار از ادب و نزاكت باشد تا رضايت خاطر احسان را فراهم سازد، افزود:
-آقای احسان، آيا مامان برای شما نگفته اند كه اقدس هم بايد در اين كلاس درس شركت كند و از دانش شما بهره مند گردد؟ شما در حقيقت برای تدريس به دو نفر به اين خانه دعوت شده ايد،دو دانش آموز داريد، هر دو مشتاق يادگيری ، دو انسانی كه محبت و بزرگواری شما را فراموش نخواهند كرد و تا عمر دارند سپاسگذار استاد عالی قدر خود خواهند بود.
-يعنی ...بايد برای خانم اقدس هم درس بدهم؟ نه، خانم دانايی چنين چيزی به من نگفته اند.
زری، تماشاگر اين آغاز نا خوش آيند، مجبور شد در اين گفتگو شركت كند:
- می دانيد آقای احسان ، تمام تقصيرها متوجه من است. من كوتاهی كرده ام.يعنی دفتر دبيرستان را برای تشريح چنين مطالبی، محل مناسبی نيافتم و همه چيز را برای شما بيان نكردم. بر اين باور بودم كه امروز فرصت كافی برای حرف زدن و مطالب ضروری را مطرح كردن، در اختيار خواهم داشت كه متاسفانه شما چنين مجال و فرصتی را نداديد. بسيار خوب ،حالا می توانم خطای خود را تا حدودی جبران كرده و اطلاعات بيشتری در مورد عفت و اقدس در اختيار شما بگذارم. اين دو، از دوران طفوليت در كنار يكديگر بزرگ شده اند، همه جا و همه وقت با هم بوده اند. با هم تحصيل كرده و حتی می توانم بگويم كه تمام روزها و شبهای عمر خود را نيز در يكجا سپری كرده اند. برای اين دو غير قابل تصور و باور نكردنی است كه يكی از آنها انگليسی بخواند و ديگری فقط نظاره گر باشد و از چنين امتيازی برخوردار نگردد. عفت و اقدس به طور شگفت آوری به هم پيوسته اند،وابسته به يك ديگر هستند. جدا كردن آنها از هم و يا تفاوتی بين آنها قايل شدن ، برای اين دو دختر به منزله ، وقوع يك زلزله و يا رويدادی فاجعه بار است.شما انسان فهميده ای هستيد. می توانيد به خوبی از آنچه كه به اجمال گفتم به وضع روحی اين دو پی ببريد. پس خواهش می كنم به اقدس هم درس انگليسی بدهيد. پدر و مادر او از آنچه گفته شد اطلاع كامل دارند و به موقع ، تشكرات و مراتب قدردانی خود را به حضورتان تقديم خواهند داشت.
احسان شيفته رفتار و گفتار سرشار از عطوفت و مهر زری، زنی كه همانند يك مادر خوب و مهربان، پاك و نيكو سرشت، او را می نگريست، پس از لحظه ای تفكر گفت:
-بسيار خوب، به خاطر بزرگواری و انسانيت شما و به خاطر ادب و نزاكتی كه در عفت خانم ديدم قبول می كنم.
اقدس آهسته زمزمه كرد" خوش به حال عفت" و احسان آن را شنيد و نشنيده گرفت و آنگاه خطاب به عفت و اقدس، با لحن كاملا متفاوتی گفت:
-خانمها ، بازهم سلام. به كلاس درس انگليسی خوش آمديد. "نويد احسان" اميدوار است كه بتواند در ارايۀ دانش خود ، تمام تلاش ممكن را مبذول دارد.
و بدين سان آموزش زبان انگليسی به عفت و اقدس شروع شد...

ویرایش توسط sama33 : ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۱۱ بعد از ظهر
golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۵۵ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض re: رمان شيوا | فريدون اديب يغمايي (تایپ)

سلام بچه ها
ببخشيد ديروز نذاشتم هم سيستم بازیدر آورد و هم اينترنت
الانم يه ناخنك كوچولو به لبتاب مامان زدم كه بيشتر از اين بد قول نشم


1-4

عفت و اقدس ، دو دختر عمو بودند كه اختلاف سنی ناچيزی داشتند. اقدس فقط شش روز از عفت بزرگتر بود. تنها فرزند پدر و مادر خود بودند، و اين ، عزيز و گرامی بودن بسيار قابل توجهی را به همراه داشت كه نتايج چندان خوبی در نحوۀ تعليم و تربيت آنان به بار نياورد.
در حدود چهارده سال خانه های آن دو ، در جوار يكديگر بودند و ديوار مشتركی داشتند. دو خانۀ بزرگ، اگر چه قديمی ساز ولی مستحكم كه نسبت به زمان ساخت و استفاده از آنها ، تا حدودی با شكوه بودند. دری در حياط و در ديوار مشترك،رفت و آمد كليۀ افراد اين دو خانواده را در هر ساعتی از شبانه رود، بسيار سهل و آسان می ساخت.
عفت و اقدس، از آن هنگام كه چشم به جهان گشودند خود را هم اره در كنار يكديگر يافتند. دو همبازی خوب در دوران كودكی و در سالهای بعد، دودوست جدايی ناپذير در دبستان و دبيرستان،در ميهمانيها ، مسافرتها و همه جا برای يكديگر شدند. از همان دوران طفوليت به آنان لباس يكسان و يك شكل پوشاندند و چون بزرگتر شدند تصميم گرفتند كه خود به اين كار ادامه دهند، اگر چه در مواقع بسياری لباسهای متفاوت نيز می پوشيدند. در هفت سالگی هر دو به يك دبستان رفتند و در روی يك نيمكت نشستند. با هم درس خواندند ، مشق نوشتند و امتحان دادند و از هر فرصتی برای بازی و صحبت كردن و در مورد همه چيز و همه كس ساعتها به گفتگو نشستن، استفاده شايانی بردند. در دوران تحصيل در دبستان، چنديد بار يكی از آنها بيمار شد و نتوانست به مدرسه برود و در كلاس درس حاضر شود و هميشه در چنين مواقعی، آن ديگری نيز به مدرسه نمی رفت. در كنار بستر اين يار بی همتا می نشست و گريه می كرد و شگفتا كه از فرط اندوه، بيمار می شد و بستری هم می گرديدو
در پايان نخستين سال تحصيلی دخترها در دبيرستان ، بنا به درخواست و ميل "گوهر تاج" مادر اقدس، خانۀ آنان فروخته شد و در گوشۀ ديگری از شهر، خانه مدرن و مجلل و نو سازی خريداری گرديد و اين در نخستين روزها، به منزلۀ وقوع زلزله مهيب و ويرانگر در زندگی دخترها بود. هر دو دست به اعتصاب غذا زدند و از رفتن به دبيرستان خودداری كردند. سرانجام، پدر ها با با مشاركت و هم فكری زری و گوهرتاج، راه حل نسبتا مناسبی برای رفاه حال عفت و اقدس يافتند. در اتاق خواب دخترها، تخت خواب و كمد لباس ديگری هم نهادند و بدين ترتيب زندگی مشترك اقدس و عفت پس از چند روزی، دوباره از سر گرفته شد. دخترها يك هفته در آن جا و يك هفته در اين جا بودند.اصطلاح «آنجا و اين جا » را عفت و اقدس به وجود آوردند زيرا به كار بردن خانۀ من و خانۀ تو، و يا خانۀ ما و خانۀ شما را صحيح و دوستانه نمی دانستند و هردو خانه را به طور مشترك از آن خود می پنداشتند.
از همان دوران تحصيل در دبستان، اشخاص بسياری آن دو را "دوقلوها" نام نهادند، عنوان نسبتا مناسبی كه سالهای بسياری دوام يافت و جالب اين كه عفت و اقدس از چنين عنوانی نه تنها ناراضی نبودند بلكه از شنيدن آن لذت فراوان هم می بردند. دخترها هميشه و همه جا با هم بودند و اگر غير از اين بودمايۀ تعجب ديگران می شد. هر گاه يكی از آشنايان و دوستان ، بر حسب تصادف، اقدس يا عفت را تنها می ديد شگفت زده در ديدار با هر آشنای ديگری می گفت:" چيز بسيار عجيبی ست. امروز، فقط يكی از دوقلوها را ديدم" و آن گاه كه عفت و اقدس به طور مشترك، ادامه تحصيل در دبيرستان را كاری ملال آور و بيهوده يافتند با يك اقدام ناگهانی، آن هم در اواسط سال تحصيلی، از درس و كتاب و دبيرستان، برای هميشه خداحافظی كردند و خانه نشينی را برگزيدند تا داستانهای دنباله دار مجلات هفتگی را بخوانند، در مورد آنچه كه خوانده اند ساعتها به گفت و گوهای بی حاصل بپردازند. به ميهمانی ها بروند، به خصوص ميهمانيهای مجلل و اشرافی گوهرتاج كه امكان آشنايی آنان با زنها و دخترهای مقامات عالی رتبۀ كشوری و لشكری فراهم می ساخت. و اندكی ديرتر، خود به اين فكر افتادند كه با شركت چنين دخترهايی كه بعضی از آنان به اقتضای شغل پدر، از تهران آمده بودند ميهمانيهايی ترتيب بدهند و آن چه را كه نمی دانند از اين دوستان تازه يافته بياموزند. ولی اين ندانسته ها بسيار بودند و اقدس نمی توانست چنين حقارتی را بپذيرد. از اين رو، برای جبران كاستيهای گسترده اش تلاش كرد تا امتيازهای تازه و چشم گيری به دست آورد و سر انجام پس از مدتها بررسی و تفكر، يادگيری زبان انگليسی را برگزيد و حاصل يافته های فكری و ذهنی خود را با عفت در ميان نهاد. چون همه جا صحبت از انسان برجسته ای به نام احسان بود دوقلوها او را به عنوان استاد خود انتخاب كردند و اين ، انگيزۀ واقعی عفت و اقدس برای آموختن زبان انگليسی بود.
با وجود اين همه دوستی و هماهنگی فكری و عقيدتی، عفت و اقدس نمی توانستند از هر لحاظ مشابه هم باشند زيرا كه دو انسان متفاوت بودند و هر انسانی ساختار اخلاقی و روحی خاص خود را دارد. عفت دختری متفكر و دور انديش بود كه خيلی به ندرت احساسات پنهان خود را نمايان می ساخت. او بسياری از مسايل را همچنان يك راز اختصاصی را در زوايای دل و ژرفای جان خويشتن پنهان می داشت و هرگز آنها را برای اقدس فاش نمی ساخت. قبل از آغاز هر كاری ساعتها در خلوت خاموش و ناپيدای خود، به تفكر می پرداخت و سود و زيان چنين اقدامی را می سنجيد و پيش از بيان هر مطلبی، لحظاتی در مورد ضرورت گفتن چنان سخنانی، می انديشيد و در نتيجه فقط آن چه را صلاح می دانست و يا صحيح و به جا می پنداشت، بر زبان جاری می ساخت ولی تمام اين دور انديشيها و آينده نگريها محدود و منحصر به حفظ سود خود او در حال حاضر و تامين منافع اش در آينده های بسيار دور بود. و در چنين مواقع و مواردی هيچ وقت حاضر به گذشت و فداكاری به نفع اقدس نبود. فقط در مسايل محدود و مشخصی، حاضر می شد اقدس نيز از بهره مندی در سود حاصله بی نصيب نماند. البته تا جايی كه كوچكترين ضرر و زيانی متوجه او نشود و هيچ امتيازی را از دست ندهد.می توان گفت كه عفت با آن دانش عمومی بسيار ناچيز، دختر زرنگی بود و برای رسيدن به يك هدف مورد نظر، حيله و تزوير را هم چندان كار زشتی نمی شمرد. و عاقل تر و هوشيارتر از آن بود كه مرتكب اشتباهی شود و اقدس از نيات و اهاف واقعی او آگاه گردد. در زندگی محدود خود كه از يك مرز دايره مانند فراتر نمی رفت، برای خود صندوقچۀ اسراری داشت كه در آن را به روی هيچ كس نمی گشود. خوب غذا می خورد و در هر شبانه روز، در حدود نه ساعت می خوابيد. از ناراحتی اعصاب و اغتشاش فكری رنج نمی برد برای اينكه هيچ مساله و كاری را جدی نمی گرفت.تا حد قابل توجهی سهل انگار بود و در برخورد با هر مشكلی "فردا" را چاره ساز هر دردی می دانست. غم و غصۀ مصيبت وقوع نايافته ای را نمی خورد و اين برخورداری از آرامش كامل جسمی و روانی از او انسان متعادلی ساخته بود كه می توانست در هر شرايطی بر اعمال و گفتار خود مسلط باشد تا كوچكترين فرصت مناسبی را از دست ندهد. استفاده از هر فرصت و يا رويداد دور از انتظاری، برای بهره مندی و بهره برداری، سياست كلی زندگی او بود. به همه چيز به دقت می نگريست و به هر سخنی با هوشياری كامل گوش می سپرد تا يك فرصت طلايی از دست نرود زيرا می دانست كه چنين لحظات زود گذری، هرگز باز نمی گردند و تكرار نمی شوند.در مواقع بسياری هرگز سخن نمی گفت زيرا می دانست كه سود او در خاموش ماندن است. قانع و صبور و بردبار بود، بهتر است كه گفته شود كه برای حفظ منافع آتی خود ، تلاش می كرد كه همواره انسانی متواضع،قانع و بردبار جلوه گر شود زيرا اطمينان داشت كه اتخاذ چنين روشی در انظار مردم ، منافع سرشاری را در آينده نصيب او خواهد ساخت. پدر و مادرش، عمو و زن عمو و اقدس نيز برای او جزيی از كل مردم بودند و عفت دليلی نمی ديد كه اين پنج نفر را تافتۀ جدا بافته از ديگران بداند و واقعيت وجود خود و ماهيت درونی اش را در معرض تماشای آنان بگذارد.در ميهمانی ومحافل مختلف، سعی می كرد كه در برابر هر پيشنهاد و يا اظهار نظری ، واكنش مثبتی از خود نشان دهد، موافق هر كار و اقدامی جلوه گر شود و با اتخاذ چنين رويه ای خيلی بيش از اقدس توانسته بود محبت ديگران را به سوی خود جلب كند و به عنوان دختری مهربان و مردم دار، دوست و غم خوار همه كس،شهرت و محبوبيت فراوانی كسب كند. عفت در بيست سالگی می انست كه در كجا و تحت چه شرايطی بايد تبسم كند و رضايت خود را اعلام دارد و اين در حالی بود كه در آن لحظات، بسيار متاشف و غمگين بود و هيچ تمايل و رغبتی هم به انجام كار پيشنهاد شده نداشت. و در آن هنگام كه "نه" می گفت پاسخ قلبی اش ، "آری" بود ولی او مصلحت زندگی و منافع آينده خود را در نظر می گرفت و زيان و حاصل در اين ساعت زود گذر را به فراموشی می سپرد.
ولی اقدس، دختری متفكر و مبتكر نبود. او نمی توانست آن چه را كه در دل دارد پنهان كند و بر خلاف تمايلات قلبی اش سخن بگويد.او با مسايلی به نام مصلحت انديشی و آينده نگری آشنايی نداشت. هر آنچه را كه می خواست و هر چيز را كه حقيقت می پنداشت،بر زبان جاری می ساخت و از اينكه مخاطب او آزرده خاطر گردد و رنجشی حاصل كند پروايی به دل راه نمی داد. هميشه و همه جا گستاخ و پرخاشگر بود. با آن همه غرور و نخوت، خود را از جلب محبت ديگران بی نياز می دانست. بر اين باور بود كه از همه كس بيشتر می داند و همه چيز را بهتر از ديگران می فهمد. از اين رو، تمام دوستان و آشنايان بايد گفته ها و خواسته هایاو را بپذيرند، نظريات مختلفی را كه ابراز می دارد تاييد كنند و در هيچ شرايگی كوچك ترين مخالفتی از خود نشان ندهند. اقدس هيچ وقت خود را ملزم به تشكر و قدر دانی از كسی، حتی بزرگترها، نمی ديد:«خوب، به وظيفۀ خود عمل كرده اند». قناعت و متانت را هم رديف حماقت می دانست. بارها گفته بود:" من اينم كه هستم و به گفته های مردم كوچكترين اهميتی نمی دهم". می توان گفت كه اقدس غرور و تكبر را، خشونت و بی پروايی را، عات به فرمان دادن و اطاعت كامل كردن را، از مادرش گوهرتاج آموخته بود. او از آن زمانی كه با مسايل زندگی آشنا شد خود را با مادری روبرو يافت كه كاری جز فرمان دادن نداشت و پدر، هميشه سر به زير و آرام ، مجری اين اوامر بود.
جعفر دانايی، پدر اقدس، مرد ثروتمندی بود ولی گوهرتاج ثروت هنگفتی داشت. در حدود ده سال پيش، پس از مرگ پدرش سه روستای بزرگ و حاصل خيز را به ارث برد.و اين زن كه در آن موقع سی و دو سال بيش تر نداشت ادارۀ امور اين روستاها را شخصا و به تنهايی عهده دار گرديد. گوهرتاج زنی بود كه می دانست چه كار می كند و چه راهی را بايد در پيش گيرد. لياقت و مديري، دانش بسيار زياد-حاصل يك عمر مطالعه- از او زنی ساخنه بود كه از لحاظ انديشه و افكار، و آشنايی با تمام مسايل اجتماعی و سياسی و اقتصادی، همواره سی سال جلوتر از زمان در حركت بود.
و اقدس در پنج سالگی با چنين مظاهری آشنايی يافت و در سالهای بعد، در نگرش و بازنگری به مادر، با خود گفت :«اين يك زن نمونه است » و تصميم گرفت كه در زندگی پای در جای پای مادر نهد ولی او نمی خواست اين حقايق تلخ را بپذيرد كه از آن همه دانش و معلومات، لياقت و شايستگی، قدرت و اقتدار، و حتی زيبايی خيره كننده و اعجاب آور گوهرتاج، چيزی به ارث نبرده است. از اين رو اقدس، غرق در روياها و كاملا دور از درك و پذيرش واقعيتها، چند خاستگار بسيار مناسب را رد كرده بود با اين استدلال كه:"من نمی توانم با اين گداهای هميشه گرسنه زندگی كنم" و اين "گداها" جوانان تحصيل كرده ای بودند كه شغل بسيار خوب و آيندۀ درخشانی داشتند. ولی اقدس در نگرش به زندگی، فقط روز و هفته و ماه را در نظر می گرفت. او با دل بستن به امكانات بسيار خوب آينده هيچ سازشی نداشت و اميدوار بودن به چند سال بعد را ديوانگی محض می پنداشت.
ولی با اين همه نقاط ضعف اخلاقی و شيوۀ تفكر غلط، و بلند پروازيهای دور از منطق، بايد منصفانه اذعان داشت كه اقدس از قلبی پاك و صاف و بی آلايش برخوردار بود. هميشه راه صداقت و صميميت را می پيمود. ولی اين همه پاكی و طهارت جان و دل، دوستی و صفا و مهربانی، و حتی آمادگی برای انجام فداكاريهای بزرگ، با كمال تاسف د ر پشت مه غليظ و ظلمانی غرور و تكبر، عدم آشنايی با ملايمت و ملاطفت د رگفتار، زبانی تلخ و گزنده كه نيش زهرآگين كژدم را می مانست، گم شده بود و هرگز امكان تجلی نمی يافت.او از چهار سال پيش بسيار كم می خوابيد، از بی خوابی هميشه رنج می برد و خواب اندك او در مواقع بسياری در هم و آشفته بود. اشتهای چندانی به غذا خوردن نداشت، ولی خود علت اين همه دردهای روانی و جسمانی را نمی شناخت.
و اين چنين انسانی كه آميزه ای از تمام تضادهای جهان بود، با گذشت روزها و هفته ها، و آشنايی بيشتر با احساسات پاك و صميمانۀ احسان، مهر و محبتی در دل خود نسبت به اين جوان می يافت كه يك عشق سودايی نبود ولی رافت و مهربانی توام با احترام زيادی بود.احسان تنها انسانی در اين جهان بود كه اقدس برتری و مزيتهای فراوان او را نسبت به خود پذيرفت. مردی كه در نظر او خوبتر و بهتر از همه كس بود و بر همين اساس، روز به روز خود را در مقابل احسان گوچك تر و ناچيز تر می يافت و در عظمت جان احسان چنان تحليل می رفت كه تحسين و ستايش از اين مرد را تا پايان عمر فراموش نكند.
و اين، حكايت دوقلوها بود كه احسان پس از گذشت يك ماه فقط به ميزان اندكی با خصوصيات اخلاقی آنها آشنايی يافت. البته اقدس را بهتر و كامل تر از عفت می شناخت زيرا عفت هرگز به احسان آن چنان فرصتی نداد تا با ماهيت درونی او آشنا شود و چيزهای بيش تری بداند.
در گذر يك ماه، احسان به موازات آشنايی بيش تر با اخلاق و منش دخترها با حقيقت تلخ ديگری نيز به تدريج آشنايی يافت و اين، موجبات دلسردی و سرخوردگی او را فراهم ساخت....
.
.
.

.
خوب دوستای گلم چون ديروز نتونستم بذارم امشب جبران كردم
اميدوارم خوشتون بياد. هر بار دير كنم جبران می كنم پس گله نكنين

ویرایش توسط sama33 : ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۱۱ بعد از ظهر
golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ بهمن ۱۳۸۸, ۱۰:۵۳ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض re: رمان شيوا | فريدون اديب يغمايي (تایپ)

1-5
و اين موجبات دلسردي و سر خوردگي او را فراهم ساخت. دخترها،هيچ كدام، كوجكترين علاقه و اشتياقي به درس خواندن نداشتند و بالاتر و دردناك تر از همه ، اصلا به آنچه كه احسان مي گفت توجهي نمي كردند. به هنگام تدريسف در حالي كه با چشماني كدر و نگاهي مات و سردرگم، احسان را مي نگريستند، هر يك به تنهايي در دنياي انديشه ها و افكار خود سير و سياحت مي كردند، تمركز فكري نداشتند، از هرگونه انگيز? واقعي براي يادگيري زبان انگليسي تهي بودند و خواه ناخواه اين تصئر را ر احسان به وجود مي آوردندكه بي صبرانه منتظر پايان اين دو ساعت تحصيل اجباري هستند تا كار و برنام? متداول روزان? خود را از سر گيرند و نفس راحتي بكشند. احسان كاملا دور از واقعيتهاي ذهني آنان ، براي نخستين بار در طول چهار سال گذشته، خود را ناگزير از آن ديد كه روش تدريس خود را عوض كند؛ به گونه اي ديگر سخن بگويد. گفتگوها به زبان بسيار ساده به زبان انگليسي را مقدم بر خواندن و نوشتن و يادگيري دستور زبان انگليسي قرار دهد. ولي اين تغيير در روش تدريس نيز موثر واقع نشد و احسان درك كرد كه هرگونه تلاش او بي فايده است. اگر كلاس درس يك سال ديگر نيز ادامه يابد باز هم دخترها دانشي كه ارزنده باشد نخواهد داشت و اين چنين آموخته هاي بسيار اندك نيز، سه ماه بعد فراموش خواهد شد و از ياد خواهد رفت و احسان نمي توانست به اين وضع ناهنجار و نا خوش آيند ادامه دهد. در نتيجه يك روز در همان نخستين دقايق آغاز تدريس ، در حالي كه احساس مي كرد شكست خورده و موفقيتي به دست نياورده است،كتاب و دفتر و مداد خود را از روي ميز جمع كرد و خطاب به زري گفت:
-خانم، من مدت يك ماه است كه به اين خانه آمده و همواره از محبتهاي شما بهره مند شده ام ولي متاسفانه تا كنون نتوانسته ام با آقاي دانايي ملاقاتي داشته باشم و احترامات خود را به حضور ايشان تقديم دارم. البته ميدانم كه كه ساعات تدريس من متقارن با ساعات كار ايشان است.بنا بر اين فكر مي كنيد من چه ساعتي مي توانم آقاي دانايي را ببينم و نيم ساعتي با ايشان به گفت و گو بنشينم؟
-دانايي در چنين فصلي از سال معمولا ساعت هشت شب كار خود را تعطيل كرده و در خانه است.ولي آقاي احسان....
-متاسفم خانم، خواهش مي كنم به آقاي دانايي اطلاع دهيد كه من فردا ساعت هشت شب،به خدمت ايشان شرفياب خواهم شد تا مطالبي را به اطلاع برسانم.پس.... خداحافظ خانم تا فردا شب و خدانگهدار خانمها.
احسان رفت و زري و اقدس و عفت را بهت زده و خاموش بر جاي گذاشت. آنها ديدند و فهميدند كه احسان آن روز به كار خود ادامه نداد و فردا قبل از نيمروز نيز جهت تدريس حاضر نخواهد شد و اين،به منزل? پايان كار است، خداحافطي دايمي نويد احسان با خانه و خانواد? احمد دانايي...
زري مي دانست كه همسرش احمد، در يك گفت وگوي جدي كه به درس و ساير مسايل اجتماعي مربوط باشد نمي تواند پاسخ گوي مناسبي براي مسايلي گردد كه احسان مطرح خواهد ساخت.در پايان چنين گفت و شنودي، احسان پيروز مي شد و احمد دانايي شكست خورده بر جاي مي ماند و اين،چيزي نبود كه زري مي خواست. اين زن پاك نهاد مادر بود و براي دخترش عفت، در زندگي آرزوهاي بسياري در دل داشت. فقط آرزو: اميد به ياري پروردگار، نه چيزي بيش از آن. از اين رو، تنها راه چاره اي را كه مي شناخت برگزيد. فرداي آن روز، احسان به هنگام ديدار با احمد دانايي اندكي شگفت زده شد. اين مرد به پنجاه و چهار ساله ، بازاري ، بي نهايت مهربان، نيكو سيرت و بسيار روشن فكر بود. عطوفت و صميميت خارج از حد تصور را نمايان مي ساخت. احسان را در آغوش كشيد و صورت او را بوسيد:"به خانه خود خوش آمدي، پسرم."مردي كه يك انسان واقعي بود و چيزيبه نام حيله و نيز نيرنگ را نمي شناخت. احسان ميز شام و سرويس غذاخوري را نيز ديد. فهميد كه بايد در صرف شامي شركت كند كه قبلا از او براي شركت جستن و در آن دعوتي به عمل نيامده و حتي نظر خواهي هم نشده است. احسان ناراضي نشد، چند ساعت با اين مرد مهربان به سر بردن را سعادت بزرگي براي خود شمرد. جعفر دانايي برادر كوچكتر نيز آن جا بود. يك مرد خوب ، كم حرف، فاقد قدرت و مسوليت و فقط همين. احسان آن گاه براي نخستين بار گوهرتاج را ديد. يك زن زيبا، متين و موقر، بسيار شيك پوش و آراسته با لباسي كه شخصيت بارز و تقوا و نجابت او را نمايان مي ساخت. گوهرتاج هيچ گونه آرايش و يا زر و زيوري نداشت فقط از يك ساعت مچي ظريف استفاده كرده بود. احسان بي اختيار با خود گفت:"خدايا، اقدس دختر اين زني ست، كه سراپا شكوه و عظمت است؟"
-سلام خانم، از آشنايي با شما خوش وقتم.
-آه آقاي احسان، از اينكه شما را مي بينم بسيار خوشحالم. مي دانيد... من دربار? شما حرفهاي زيادي شنيده ام و مي توانم بگويم كه تا حدودي شما را مي شناسم.
احسان در حالي كه به دنبال اشاره و تعارف گوهرتاج بر روي مبلي مي نشست، لبخند كوجكي بر لبهايش نقش بست:
-من هم همينطور.
-تعجب نمي كنم.مردم در بار? من زياد حرف مي زنند و بيش از حد كنجكاوي مي كنند. چه چيزهايي به شما گفته اند؟ كه ثروتمند ترين زن اين شهر هستم و شوهر نسبتا پولداري هم اختيار كرده ام؟ يك زن پر قدرت؟ شجاع و بي باك؟ مالك خون آشام كه رعيتهايش را تازيانه مي زند و آنها را در اصطبل زنداني مي كند؟ بي حيا و نانجيب؟ من به آنچه كه اين مردم مي گويند اهميتي نمي دهم.ولي از شما مي پرسم چرا نسنجيده و نا آگاه در مورد كسي سخن مي گويند كه كمترين اطلاع درستي از زندگي و عمل كرد او در اين اجتماع ندارند؟ بي حيا و نانجيب هستم براي اينكه خود را اسير مقررات پوج و بي معني نمي سازم و در روستاهاي خود سوار بر اسب مي شوم و چهار نعل به هر سو مي تازم تا بتوانم بر همه چيز نظارت كامل داشته باشم؟براي اينكه فقط با افرادي در اين شهر معاشرت مي كنم كه تحصيل كرده و اهل كتاب و مطالعه اند و مي خواهند بدانند در اين كشور و جهان چه مي گذرد؟ و يا تلاش براي شركت گسترده در حركتهاي مردمي و ملي؟ آقاي احسان از شما خواهش مي كنم به يكي از روستاهاي من برويد. با كشاورزان به صحبت بنشينيد تا آنان به شما بگويند كه پدرم اين روستاهارا به چه صورتي براي من باقي گذاشت و من در ده سال گذشته، چه بهشتي از آنها ساخته ام. مي دانيد چه گونه؟ من تعين ميزان بهر? مالكانه را به خود كشاورزان محول كردم و در آن زمان گروهي از همين مردم به من گفتند كه كمونيست هستم و مي خواهم روستاهاي اشتراكي به وجود آورم.ولي من با اتخاذ چنين تصميم حيرت انگيزي سود سرشاري را عايد كشاورزان كردم و خود نيز به علت توسع? ناگهاني اراضي زير كشت، نتيج? كار و فعاليت شبانه روزي روستاييان، كه ازدياد محصول را به دنبال داشت، بهر? بيشتري بردم و بر ثروت خود افزودم.من در روستاهاي خود استفاده از آب آشاميدني سالم و بهداشتي را براي كشاورزان ميسر ساخته ام، تمام تسهيلات و امكانات لازم را جهت بهره مندي آنان از حمام و استحمام فراهم كرده ام. در اين روستاها هيچ كس "رعيت" نيست و بديهي است كه " خانم ارباب" هم وجود ندارد. آنچه كه هست دوستي و صميميت است.
-خانم، من از آشنايي با انسان بزرگواري چون شما بي نهايت مفتخرم.خيلي مايلم با افكار و عقايد شما، البته اگه تمايلي داشته باشيد، آشنايي بيشتري پيدا كنم.ولي در اين لحظه بي نهايت علاقه مندم اين پرسش را مطرح سازم كه شما در بار? من چه چيزهايي شنيده ايد؟
-جواني خود ساخته،يك نهال خود رو و كوچك كه خيلي زود رشد كرد و درختي تنومند شد. جواني كه براي رسيدن به يك آيند? درخشان و اهداف مرموز و ناشناخته اي، از هيچ تلاشي خود داري نمي كند. مي گويند كه احسان افكار و تمايلات سوسياليستي دارد و البته در مورد شما آنقدر منصف هستند كه بي درنگ اضافه كنند كه عضو هيچ حزب و سازمان و گروه سياسي نيستيد و دنباله رو افراد ديگري نشده ايد براي اينكه شما سوسياليزم را همراه با دموكراسي و آزادي كامل،تعدد احزاب، حكومت مردم بر مردم از طريق شركت مستقيم آنان در انتخابات پارلماني مي خواهيد. گفته مي شود كه در تدريس خصوصي از اشخاص ثروتمند پول بسياري هنگفتي مي گيريد تا آن جا كه واژ? "تاراج" را بهتر از هر چيزي مناسب كار شما مي دانند و آن وقت، هفته اييك بار به پرورشگاه مي رويد و براي آن كودكان بي سرپرست، ميوه و شيريني و حتي لباس هم مي بريد. شنيده ام كه از صبح تا شب درس مي دهيد و درس مي خوانيد. جواني منزوي و گوشه گير هستيد كه تمام ساعت فراغت خود را ، اگر چنين فراغتي براي شما به دست آيد، به كتاب خواندن اختصاص داده ايد. بعضي از شبها به خان? فقيرترين و مستمند ترين افراد اين شهر مي رويد، آنجا چاي مي نوشيد و چند ساعتي به درد دلهاي آنها گوش مي دهيد.در پايان چنين ديدارهايي پاكتي محتوي پول را در تاقچه و يا زير پتو مي گذاريد و آنگاه از آن خانه مي گريزيد. تاكنون چند بار شما را ديده اند كه پس از خروج از چنين خانه هايي و طي مسافتي، در تاريكي شب به ديوار كوچه اي تكيه داده و مدت زيادي گريه كرده ايد و اشك ريخته ايد و هميشه در اين اميد بوده ايد كه شناخته نشويد ولي حالا، بر خلاف تصور شما،تمام اين افراد مستمند نام شما را مي دانند، خان? شما را مي شناسند، با دبيرستانهايي كه در آن جا تدريس مي كنيد آشنايي دارند و ديوانه وار دوستتان دارنند.آقاي احسان بگذاريد از اين فرصت استفاده كنم و تبريكات صميمان? خود را به مناسبت پايان تحصيلات دانشگاهي و اخذ دانشنام? ليسانس به حضورتان تقديم دارم و براي شما موفقيتهاي بيشتري آرزو كنم.و حالا....شام حاضر است. خواهش مي كنم بفرماييد. مي دانم كه امشب براي صحبت كردن با برادر شوهرم به اينجا آمده ايد.به شما قول مي دهم كه بعد از صرف شام در اثر پر حرفيهاي من،از چنين هدف و منظوري محروم نخواهيد شد.
گوهرتاج از هر نظر براي احسان زن جالبي بود.او، با آنچه كه احسان شنيده بود تفاوت بسياري داشت.گوهرتاج بسيار صريح و روشن، تا حدودي بي پروا و با اعتماد به نفس فراواني سخن مي گفت. قدرت بيان خوبي داشت. در هر لحظه مي توانست با يك اقتار كامل بر اعمال و گفتار خود مسلط باشد. تا آن لحظه مجال و فرصتي براي سخن گفتن به هيچ يك از حاضران نداده بود. احمد و جعفر دانايي ، زري و عفت و اقدس كاملا خاموش بودند و گفت و شنود او را با احسان تماشا مي كردند، بدون آنكه قدرت و توان شركت در چنين مذاكراتي را داشته باشند. احسان با ذكاوت و هوشمندي خود، خيلي زود متوجه اين حقيقت شد كه ترتيب دهند? اين ميهماني و گردهمايي، گوهر تاج است و آن شب، پاسخگو و تصميم گيرنده در برابر اظهارات او نيز فقط همين زن با قدرت خواهد بود كه وجود سايرين را محترمانه ناديده مي انگاشت.
پس از صرف شام و نشستن مجدد بر روي مبلها، به هنگام نوشيدن چاي، احسان با استفاده از سكوت كاملي كه حاكم بر اتاق پذيرايي بود ، به احمد دانايي گفت:
-آقاي دانايي، من از يك ماه قبل، بنا به درخواست و اراده همسر شما به اين خانه آمدم تا با تدريس زبان انگليسي به دختر خانمها ، خدمتي انجام بدهم و تا آنجا كه امكان دارد و وقت اجازه مي دهد ، بخشي از دانسته هاي خود را در اختيار آنان بگذارم. يك بررسي كوتاه و سريع از آنچه كه در يك ماه گذشته حاصل شد مي تواند بيانگر آن باشد كه من با تمام تلاش و كوشش خود ، در راه رسيدن به هدفي كه داشتم كوچكترين موفقيتي به دست نياورده ام. اجازه بفرماييد بدون احساس شرمندگي و با صراحت كامل به اطلاع برسانم كه دختر خانمها اصولا به گفته هاي من كمترين توجهي نكردند زيرا كه علاقه اي به درس خواندن ندارند،وقت من و عمر خود را تلف مي كنند و جز زحمت براي خانم دانايي كار ديگري نمي كنند.در طول يك ماه گذشته با كمال تاسف خانم عفت و خانم اقدس چنين تصور كرده اند كه من مي توانم بازيچه و سرگرمي مناسب و تازه اي براي آنان باشم و احتمالا موجبات تفريح و خند? آنان را فراهم سازم. فكر مي كنم نمي دانستند كه من اين وضع مضحك و مسخره را بيش از اين تحمل نمي كنم و خيلي زود به آن پايان مي دهم براي اينكه شخصيت خود را از هر چيزي بيش تر دوست مي دارم. آقاي دانايي، امشب فقط با اين هدف به حضور شما شرفياب شدم كه چنين مطالبي را به استحضار برسانم تا علت واقعي خاتم? تدريس من به دختر خانمها را بدانيد و مرا انساني نمك نشناس قلمداد نكنيد. من در يك ماه گذشته، هر روز از محبتهاي خانم دانايي برخوردار بوده ام و امشب افتخار آشنايي با جنابعالي و ساير اعضاي خانواد? شما را از نزديك پيدا كردم كه البته آن را موهبتي براي خود مي دانم. با وجود اين، ساعتي بعد مجبورم از جنابعالي، خانمها و برادر گرامي شما براي هميشه خداحافظي كنم و بروم تا به كارهاي ضروري و حياتي خود رسيدگي كنم. خاطر? بسيار خوب ميهماني و اين همه مهر و محبت را هرگز از ياد نمي برم.
همان گونه كه احسان پيش بيني كرده بود در پاسخ به او،همه سكوت اختيار كردند و هيچ حرفي نزدند.اين، فقط گوهرتاج بود كه سخن مي گفت:
-آقاي احسان،تمام آنچه را كه گفتيد مي پذيرم و شما را محق مي دانم براي اينكه حصول چنين نتيج? تاسف باري را از يك ماه پيش مي دانستم و منتظر اين رويداد بسيار تلخ هم بودم.وقتي كه در انجام يك كار هدف معين و مشخصي وجود نداشته باشد و فقط تظاهري احمقانه جايگزين آن گردد،هيچ تلاش و يا پذيرش زحمتي هم در كار نخواهد بود. به اين دخترها در دبيرستان چه آموخته اند؟هيچ،عفت و اقدس از اين دنيا و از اين شهر و كشور خود چه مي انند؟هيچ، اقدس از من كه مادر و مربي او بوده ام ، چه آموخته است؟هيچ. چرا؟ براي اينكه در سالهاي گذشته هرگز نخواست و امروز هم نمي خواهد چيزي بياموزد زيرا لازم? يادگيري تلاش و زحمت است و او از هر كار دشواري گريزان.اين دخترها، هر دو بيست ساله، چه نشرياتي مي خوانند؟ همه بي ارزش. شما از چنين افرادي نبايد بيش از آنچه كه هستند انتظاري داشته باشيد.آه مي دانم، مي توانم اين پرسش را در اعماق چشمان شما بخوانم كه پس چنين موجوداتي چگونه به فكر يادگيري زبان انگليسي افتاده اند و پاي شما را به اين خانه كشاندند؟ ساعتهاي بسياري را كه مي توانست براي ديگران بسيار مفيد و ارزنده باشد به خود اختصاص دادند تا آن را در بيهودگي بگذرانند؟من، به پرسش ناگفت? شما پاسخ مي دهم. عفت در اين ماجرا كاملا بي تقصير است و هيچ گناهي ندارد.اقدس ،دختر بلند پرواز ولي تهي از فهم و شعور و دانش من، خالق و مبتكر چنين فكري بود. مي دانيد چرا؟ فقط براي اينكه در ميهمانيها و در هر محفل و مجلسي بنشيند و بگويد كه من انگليسي خوانده ام. من به اين زبان خارجي تسلط دارم و ساعتها با استاد ارجمند و بزرگوار خود جناب آقاي احسان به زبان انگليسي صحبت كرده ام و .... آن وقت مغرور تر شود و بر اين كبر تهي مغزانه بيافزايد.بلي آقاياحسان، دختر من فقط به خاطر تظاهر و اقدام به نوعي عوامفريبي به فكر درس انگليسي افتاد و اين عفت را هم كه من او را دختر خوبي مي دانم،در اين راهي كه هيچ آغاز و پايان روشني نداشت،به دنبال خود كشاند. عفت و زري و برادر شوهرم كه انسانهاي متعادلي هستند در طي اين راه يك ماهه هيچ خطايي مرتكب نشده اند. گناهكار اقدس است،خطا كار من كه چند سال است از او به كلي نا اميد شده ام و به اميد خدا رهايش كرده ام و مجرم ناآگاه از همه چيز و بي تفاوت به اين گونه مسايل،همسر بسيار عزيزم جعفر.
آقاي احسان، از آنچه كه گفتم تعجب كرديد؟ من در بيان عقايد و انديشه هاي خود صراحت گستاخانه اي دارم. هرگز حقايق و واقعيتها را پنهان نمي كنم. لازم? تفاهم و ادراك متقابل در يك گفتگو با انساني چون شما را در صداقت و تشريح ضعفها و نارساييهاي موجود مي دانم. پس بنا براين، از شما خواهش مي كنم كه باز هم از فردا به عنوان يك مربي به اين خانه بياييد.استاد ادبيات ، جامعه شناسي و هرگونه امور مربوط به زندگي در جهان امروز، براي اين دخترها باشيد. از عفت و اقدس بپرسيد و دقيقا بررسي كنيد كه علاقه مند به مطالع? چه گونه نشرياتي هستند؟ كدام روزنامه ها، مجله ها، كتابها؟كتابهايي از "بزرگ علوي"،"صادق هدايت"،"صادق چوبك"،" ماكسيم گورگي"، "داستايوفسكي"،" آنتوان چخوف" را به آنها تدريس كنيد.بلي، باز هم شگفت زده نشويد، گفتم كه تدريس كنيد زيرا عفت و اقدس با چنين مطالب و مسايلي كاملا بيگانه اند. مي توانم به جرات بگويم كه آنها تا كنون حتي نام "لئون تولستوي"،"ولتر"،"پان راك راسو" را هم نشنيده اند. از اين دوقلوها كه به طرز مضحكي به هم پيوسته اند و مقلد يكديگر هستند،بخواهيد كه انشا بنويسند، زبان فارسي را سليس و صحيح صحبت كنند. ساعتهاي متوالي با عفت و اقدس به گفت و گو بنشينيد، در اين اميد كه از آنها انسانهايي والا و با ارزش بسازيد.اين، يك كار انساني و اخلاقي ست. من فكر مي كنم كه شخصي چون شما هرگز نمي تواند به من پاسخ دهد كه از بذل چنين خدمت بزرگي نسبت به دو هموطن خودداري ميكند تا آنها بمانند و در جهالت و ناداني بپوسند و نا آگاه از همه چيز بميرند و چند روز بعد، براي هميشه فراموش شوند.
آقاي احسان من آن قدرت و توانايي را دارم كه انديشه هاي شما را بخوانم و هر آنچه كه مي خواهيد بگوييد هنوز لب نگشوده بدانم و پاسخ لازم را به شما بدهم . مي خواهيد بپرسيد كه چرا من شخصا چنين كارهايي را عهده دار نمي شوم و انجام آن را به عنوان يك استاد و مربي به شما واگذار مي كنم؟ پاسخ روشن است. من در دگرگوني عفت و اقدس، بخصوص اقدس كه نقاط ضعف زيادي دارد، كوچكترين موفقيتي نخواهم داشت ولي شما مي توانيد هر آنچه را كه من گفتم عملي سازيد.توجه كنيد، در دانشسرا، دو سال به شما روانشناسي را تدريس كرده و آموخته اند و اطمينان دارم كه در اين چهار سال گذشته،شما كتابهاي روانشناسي زيادي را مطالعه كرده ايد. پس با افكار و نظريات "فرويد" آشنايي كامل داريد و مي دانيد كه دو دختر جوان در برابر استادي چون شما، تمام تلاش فكري و ذهني خود را به كار خواهند برد كه انسانهاي با ارزش و قابل اعتمادي جلوه گر شوند.پس، هر مطلبي را كه شما بخواهيد ياد مي گيرند و انجام مي دهند در صورتي كه در برابر من، و اصولا هر زني ديگر،چنين انگيزه اي ندارند. انگيزه براي اين كه تهي بودن مغر خود را با اين همه طلا و جواهر كه بر خود آويخته اند، پنهان نكنند، به دانش و معلومات خود افتخار كنند، نه به جواهرات و لباسهاي گرانبهايي كه بر تن دارند.
احسان در آن تنگناي اخلاقي كه گوهرتاج براي او به وجود آورده بود پذيرفت كه از فردا كلاس درس دگرگونه اي براي دختر ها ترتيب دهد.، با اين اميد كه در اين مرحله بتواند كار موثري انجام دهد و...احسان مي دانست كه براي رسيدن به آنچه كه گوهرتاج مي خواهد وقت بسيار زيادي لازم است كه او در اختيار ندارد....

ویرایش توسط sama33 : ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۱۰ بعد از ظهر
golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ بهمن ۱۳۸۸, ۱۱:۰۷ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

احسان فرداي آن شب، با در دست داشتن چند عنوان كتابي كه آنها را از ميان چند صد كتابي كه در خانه خودش داشت، برگزيد، به ديدار دخترها شتافت.رفتار و گفتار دوستانه تري در پيش گرفت. هرآنچه را كه جهت تشويق دوقلوها به مطالعه مفيد ميدانست ،يك ، يك ، برشمرد. چند موضوع جالب را براي نوشتن انشاء كه مي توانست تمايلي وسوسه انگيز جهت بازگويي احساسات و آرزوها در هر دختر جواني به وجود آورد، معين كرد. از لزوم بالا بردن دانش عمومي براي هر فرد سخنها گفت.عفت و اقدس قول دادند كه كتابها را بخوانند ، نظريات و برداشتهاي شخصي خود را يادداشت كنند و در باره آن چه كه خوانده اند ساعتها با او به گفت و گو بنشينند. دخترها، به هيجان آمده از سخنان شب پيش گوهرتاج وعده هاي زيادي دادند و تعهدهاي زيادي را تقبل كردند ولي هرگز به گفته هاي خود عمل نكردند. كتابهاي صادق هدايت هيچ گونه جذابيتي براي آنها نداشت.و.... سلير برنامه هايي كه احسان تهيه و تنظيم كرده بود، جملگي با شكست و ناكامي موجه شد. آن چه كه بر جاي ماند فقط حرفها و بيانات طولاني احسان بود.
احسان با پذيرش اين حقيقت كه دخترها در شرايط كنوني ، همواره به ميل خويش رفتار مي كنند، در دفترچه يادداشتها و برنامه هاي خود تغيراتي داد. به جاي «از ساعت ده تا دوازده تدريس زبان انگليسي به خانم عفت دانايي» نوشت:« از ساعت ده تا دوازده وقت گذراني بي ثمر». آنگاه ميز غذاخوري را ترك گفت و بر روي مبل نشست. با عفت و زري و اقدس محفل دوستانه اي ترتيب داد.در اين گفتارها وقايع و رويدادهاي مهم سي سال گذشته ايران و ساير كشورهاي جهان را به سان يك قصه گو براي دخترها تعريف مي كرد و در بعضي از روزها مسايل اجتماعي دگرگونه اي را مطرح مي ساخت. ودخترها در همه حال شنونده هاي بسيار خوبي بودند.اوايل مرداد بود كه روزي احسان بار ديگر خود را با گوهرتاج روبه رو يافت:
-سلام خانم. از ملاقات مجدد شما خوشحالم
-آقاي احسان ، براي من هم ديدار و گفت و گوي دوباره با شما از هر لحاظ مي تواند خوش آيند باشد، ولي من در اين لحظه قصد ايجاد اختلالي در برنامه روزان? شما را ندارم. فقط مي خواستم خواهش كنم كه روز جمعه، ساعت هشت شب به منزل ما بياييد تا بتوانيم بار ديگر محفل دوستانه اي ترتيب بدهيم و از هر دري سخن بگوييم. پذيرش اين دعوت موجبات خوشنودي مرا فراهم ساخت.
-آه خانم ، متشكرم. من اين چنين ديداري را مغتنم مي شمارم و در ساعت و روزي كه معين كرديد با يك دنيا مسرت و شادماني به حضورتان شرفياب خواهم شد.
-متشكرم آقاي احسان و ديگر حرفي ندارم. اجازه مي خواهم همراه زري در اين گوشه بنشينم. و از گفته هاي آموزند? شما لذت ببرم. اطمينان داشته باشيد كه در طول دو ساعت آينده كاملا ساكت خواهم بود و هرگز سخن نخواهم گفت
-خواهش مي كنم و.... البته متشكرم.
حضور گوهرتاج افزون بر زري، قدرت و اعتماد به نفس بيشتري در دخترها به وجود آورد ولي احسان با ناديده انگاشتن اين ميهمان ناخوانده ، پرسش از پيش تعيين شده اي را براي آن روز در نظر گرفته بود، با دخترها در ميان نهاد:
-خانمها،هيچ انساني نمي تواند بي هدف و بي مقصد زندگي كند. شما ، شماها، شما خانم عفت و شما خانم اقدس،چه هدفي در زندگي داريد؟چه اميد و آرزوهايي را در دل مي پرورانيد؟ هر روز صبح در انتظار چه رويدادي چشم از خواب مي گشاييد و شبها، براي فردا و فرداهاي خود چه طرح و برنامه هايي تدوين و تنظيم مي كنيد؟ اگر طرح و برنامه اي هست، براي عملي ساختن آنها چه اقداماتي را ضروري مي دانيد و اگر آمال و آرزوهايي وجود دارند چه تلاشهايي را براي رسيدن به آنها به عمل مي آوريد؟
من منتظر پاسخ شما هستم.
عفت، محتاظ و محافظه كار،سكوت اختيار كرد تا اقدس نخستين پاسخگو باشد و اقدس چه بي پروا و ناآگاه در اين دام افتاد:
-آقاي احسان، يك دختر نجيب و پاكدامن،در خان? پدر مي نشيند تا خواستگار مناسبي براي او پيدا شود آن گاه اردواج مي كند و با همسر و فرزندان خود زندگي شيرين ديگري را ترتيب مي دهد. من اگر تا كنون ازدواج نكرده ام براي اين است كه خواستگاران خود را مناسب و شايسته، و مطابق ميل خود نيافته ام آيا در چنين انتظاري بسر بردن، يك هدف بسيار خوب و مقدس نيست؟
-شما از خواستگار محترم اسم برديد. ممكن است خواهش كنم خصوصيات و ويژگيهاي يك فرد مناسب و شايسته را براي اين كه مورد پسند شما قرار گيرد، براي ما شرح بدهيد؟
-يك جوان تحصيل كرده، حداكثر بيست و چهار ساله،بسيار ثروتمند كه داراي خان? مجلل و اتومبيل با شكوهي باشد و از نظر شغل و موقعيت اجتماعي بايد رييس دانشگاه و يا حداقل استاد عالي مقام دانشگاه باشد تا بتواند اندكي رضايت مرا فراهم سازد.
احسان ناخودآگاه، به ياد يكي از دوستان دوران تحصيل اش افتاد كه در آن موقع در تهران بود و در اول مهر ماه دانشكد? افسري را به پايان مي رسانيد و افسر ارتش مي شد.اين تداعي ذهني پرسش ديگري را به دنبال داشت:-و اگر خواستگار افسر ارتش باشد؟
-افسر ارتش؟ بد نيست،به شرطي كه همون شرايط و ويژگيها را داشته باشد،ثروتمند، داراي خانه اي مجلل و اتومبيلي بسيار زيبا، حداكثر بيست و چهار ساله ،و سرهنگ تمام، نه سرهنگ دوم.
-خانم اقدس، يك جوان بيست و چهار ساله هرگز نمي تواند رييس و يا استاد دانشگاه و يا سرهنگ ارتش باشد. براي فقط استاديار بودن تحصيلاتي لازم است كه با احتساب دوران مقدس سربازي، اگر يك فرد بسيار كوشا باشد و كوچكترين فرصتي را براي درس خواندن از دست ندهد،مي توانددر سن بيست و هشت سالگي به آن مقام شايسته دست رسي پيدا كند و براي رييس و يا استاد دانشگاه شدن، سالها بايد زحمت بكشد و در انتظار بماند و در ارتش... طبق مقررات جاري، امكان ندارد يك فرد بتواند زودتر از چهل و دو سالگي به درج? سرهنگي ارتقاء يابد. وانگهي يك جوان بيست و چهار ساله و تحصيل كرده، چگونه مي تواند داراي خان? مجلل و اتومبيل با شكوهي باشد؟ مگر اين كه از ثروت هنگفت پدر استفاده كند تا به چنين امتيازاتي دست يابد. بنا براين ، شما بايد در خواسته هاي خود تغيرات بزرگ و اساسي به وجود بياوريد و يا اينكه سفارش دهيد تا آن همسر كمال مطلوب شما را در كارخانه اي بسازند و به حضورتان تقديم دارند زيرا با كمال تاسف ، آن چه كه شما مي خواهيد فعلا در بازار موجود نيست كه خريداري گردد و در سالهاي آينده نيز هرگز چنين موجودات افسانه اي، استاد دانشگاه و يا سرهنگ ارتش بيست و چهار ساله و در همان حال بسيار ثروتمند، در هيچ سرزميني پيدا نخواهد شد.
احسان خيلي صريح و قاطع و تا حدي آمرانه سخن گفت. ناگهان اقدس احساس كرد كه مورد تمسخر و استهزاء قرار گرفته ، به سان يك ظرف سفالين خرد شده و در هم شكسته است. همانند نخستين روز ديدار با احسان ،چهره اش ابتدا به سرخي و اندكي بعد به زردي گراييد.فشار خونش بالا رفت و خود را نيز نا گزير از خاموش ماندن ديد. فقط در اعماق جان فرياد زد:«احسان، لعنت بر تو» و اين در حالي بود كه روز به روز نسبت به احسان ارزش و احترام بيشتري قايل مي شد و او را انساني مهربان، دوست داشتني و قابل ستودن مي يافت.
احسان خطاب به عفت گفت:
-و شما خانم، مايلم نظريات و ديدگاههاي خود را در مورد پرسشهايي كه مطرح كردم، براي من شرح بدهيد.
-من هم تا حدودي با اقدس هم عقيده ام.اميدوارم در آينده با مردي بسيار خوب و مهربان كه انسان شايسته اي باشد ازدواج كنم.از هم اكنون خود را آماده و مهيا مي سازم كه براي همسرم ، يك دوست صميمي و شريك عمر واقعي باشم. در زندگي زناشويي براي همسر خود خانه اي فراهم كنم كه كانون آسايش و استراحت،و آرامش و سعادت باشد تا هرگز احساس ناراحتي نكند و هر آنچه را كه آرزو دارد در خانه خود بيابد و از هيچ نظر كمبودي نداشته باشد. ولي من ، بر خلاف اقدس، در حال حاضر هيچ گونه مشخصات معين و تغيير ناپذيري را چه از نظر ثروت و چه از لحاظ موقعيت اجتماعي، در نظر نگرفته ام. چنين مسايلي را نمي توان از حالا به عنوان يك شرايط مشخص و در همان حال انعطاف ناپذير تعيين كرد و دل بر اميدهايي بست كه تحقق آنها امكان پذير نيست. من به سرنوشت و تقدير اعتقاد راسخي دارم و بر اين باور هستم كه هر آنچه را كه خدا بخواهد همان خواهد شد و من راضي به رضاي خداوندم.
اقدس، آزرده و خشمگين ، در اعماق دل و جان فرياد زد:«عفت، اي كثافت، اي موذي حيله گر،اي دروغگوي بي همتا كه قصد اغفال احسان را داري، باش تا به موقع رسوايت كنم و پرده از اين مكر و فريب بردارم».
احسان با چهره اي افسرده و نگاهي سرشار از اندوه،با خود گفت:«اين دخترها تحصيلات دبيرستاني خود را تمام نكرده اند. تا كنون هيچ كتاب ارزنده اي نخوانده اند، خياطي ، گلدوزي، نقاشي، نياموخته اند. علاقه اي به يادگيري موسيقي از خود نشان نداده اند. و حال بزرگترين و مقدسترين آمال و اهداف خود را در زندگي فقط شوهر كردن مي دانند،شوهر كردن و بچه دار شدن و غذا پختن،فقط همين.پس خدمت به مردم و به اجتماع چه مي شود؟ چرا به اين فكر نيافتادند كه به دانشسرا بروند و آموزگار بشوند؟ چرا در سالهاي گذشته، نخواستند تحصيلات دبيرستاني خود را به پايان برسانند،به دانشگاه بروند و در رشت? پرستاري و يا پزشكي تحصيل بكنند تا ستاره هاي درخشان و افتخار آفرين پرستار و يا پزشك بودن را آويز? پيشاني خود سازند؟ چرا پس از ترك تحصيل يك مدد كار اجتماعي داوطلب نشده اند؟به بيمارستان نرفته اند و از بيماران خردسال و كهنسال عيادت نكرده اند؟ براي آنان شاخه گلي نبرده اند؟ چند ساعتي پاي صحبت و درد دل آنها ننشسته اند تا با دردها و ريشه هاي بدبختي مردم آشنايي بيش تري پيدا كنند؟ ازدواج كردن و بچه دار شدن قانون طبيعت است براي اين كه هستي حيات باقي بماند ولي اين امر به تنهايي نمي تواند هدف و آرمان مقدس يك انسان باشد. وانگهي،مگر يك دختر نمي تواند ازدواج كند و به موازات آن،آموزگار شود،پرستار شود،پزشك شود و خدمات ارزنده اي به مردم كشور خود را عهده دار گردد؟»
ولي عفت با آن گفتار بسيار حساب شده و سنجيده كه هر كلم? آن با دقت زيادي انتخاب شد در حقيقت تيري در ظلمت رها كرد كه بر حسب تصادف بر دل گوهرتاج نشست و آن زن فهميده و آگاه را فريفت و به همين سادگي زني دانا و شايسته در دام ريا و تزوير دختري افتاد كه مي توان گفت در مقايسه با او ، بي سواد بود و چيزي نمي دانست.و البته در اين اغواي بزرگ، سوابق ظاهر فريب عفت،در شش سال گذشته، نقش ارزنده اي داشت. گوهرتاج در حالي كه با نگاهي سرشار از مهر و عطوفت،عفت را مي نگريست در دل گفت:"در اين دختر نشانه هاي بارزي از انسانيت و عطوفت مي بينم. سالهاي زيادي از محبت و احترام او برخوردار بوده ام و هنوز هم كار كوچكي براي اونكرده ام. من بايد در اولين فرصت در زندگاني اين دختر تغييرات مهمي به وجود آورم و آيند? با شكوهي براي او فراهم سازم. در نخستين فرصت..."
و بدين سان زنگها به صدا در آمد. در آن روزها و سالها چه كسي مي توانست به درستي تشخيص دهد كه آواي ناقوسها ، دعوت به جشن و شادماني ست و يا شركت در مراسم سوگواري....

ویرایش توسط sama33 : ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۶ بهمن ۱۳۸۸, ۰۴:۳۲ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

خانۀ گوهرتاج و همسرش جعفر دانايي،خانه اي بزرگ ، نو ساز و مدرن ، وبسيار مجلل و با شكوه بود كه لوازم و اثاث لوكس و گرانبها و نفيسي داشت و به طرز بسيار زيبايي آراسته شده بود.
همۀ افراد خانواده آنجا بودند.احمد و جعفر دانايي، زري و گوهرتاج،عفت و اقدس، و بر خلاف ميهماني خانۀ احمد و زري، به علت آشنايي قبلي و ياد و خاطرۀ بسيار خوبي كه احسان از خود در تمام دلها بر جا گذاشته بود، اين ضيافت با گرمي و صميميت زيادي آغاز شد و ادامه يافت. عفت و اقدس پذيرايي مي كردند و كاملا خاموش بودند و بقيه در يك صحبت دوستانۀ جمعي، شركت داشتند.احسان رويدادهاي مضحك و خنده آوري را كه در طول تدريس خصوصي اش د رخانه هاي مختلف، بدون ذكر نام و مشخصات آنان، با آنها مواجه شده بود براي همه تعريف مي كرد و موجبات خنده و نشاطي را فراهم مي ساخت تا خود از فشار انديشه هاي ناشناخته اي كه در سر داشت بكاهد و به ديگران، به خصوص گوهرتاج، فرصت طرح مسايل جدي و ملال آور سياسي و اجتماعي را ندهد. زري و احمد،و گوهرتاج و جعفر از خاطرات به ياد مانده از دوران طفوليت و خردسالي عفت و اقدس حرف مي زدند كه مي توانست براي هر كسي جالب و حيرت آور باشد و موجبات شگفتي هر انساني را فراهم سازد.
گفت و گو ها در سر ميز شام نيز ادامه يافت.ساعتي بعد، به هنگام صرف چاي، گوهرتاج با استفاده از سكوتي كه پيش آمد و چند دقيقه اي ادامه يافت، گفت:
-آقاي احسان من آدم كنجكاوي نيستم و دخالت در زندگي خصوصي ديگران را كاري شايسته و منطبق با اخلاق و نزاكتهاي اجتماعي نمي دانم. ولي با توجه به اينكه شما را انساني متفاوت با ديگران مي بينم، بي نهايت علاقه مندم اندكي بيش تر از آنچه خود مي دانم ، با كارها و برنامه هاي روزانه و ماهانۀ شما آشنايي پيدا كنم تا بتوانم از اين به بعد، راحت تر و ساده تر با شما صحبت كنم،البته اگر تمايلي به طرح چنين مسايلي داشته باشيد. وانگهي شما مجاز هستيد هر چيزي را كه مي خواهيد دربارۀ زندگي من و حتي افكارم و عقايدم از من بپرسيد و اطمينان داشته باشيد كه آن شهامت را دارم كه حتي ناگفتنيها را نيز براي شما بيان كنم زيرا شايستگي و صلاحيت لازم را داريد تا تمام افراد را بشناسيد و هر آن چه را كه مي خواهيد دربارۀ آنها بدانيد.
-خاتم دانايي،بي نهايت خوشحالم كه چنين فرصتي را برايم به وجود آورديد تا براي كليۀ افراد خانوادۀ شما كه مرا با مهر و محبت پذيرا شده اند،اندكي از خود سخن بگويم. انسانها هرچقدر بيشتر با زندگي يكديگر آشنا شوند راحت تر و آسان تر مي توانند دوستي و صميميت پايداري را به وجود آمرند.
مي دانيد ... من پدر و مادر خود را از دست داده ام. برادرها و خواهرهايم در رضاييه زندگي می كنند. بنا بر اين در اين شهر كاملا تنها هستم و هر شب كاري چون خواندن كتاب ندارم. تنها تفريح و سرگرمي من در زندگي كه دوري جستن از آن برايم نا ممكن است، كوهنوردي است. روزهای جمعه در هر فصلی از سال ، همزمان با طلوع آفتاب ، شهر را ترك می كنم و به آغوش باز و گستردۀ طبيعت پناه می برم تا به ورزش مورد علاقه ام ، پياده روی و كوهنوردي بپردازم.ساعت ده صبح، در قهوه خانه ای واقع در نزديك ترين روستای شهر ، صبحانۀ كاملی می خورم و آنگاه راه خانۀ خويشتن را در پيش می گيرم تا بقيۀ ساعات روز را در سكوت و تنهايی كامل به سر رسانم. در چهار سال گذشته كاری جز درس دادن و درس خواندن نداشته ام ولی هم اكنون كه تحصيلات خود را در دانشكدۀ زبان دانشگاه تبريز به پايان رسانده ام فرصت كوتاهی دارم تا هر روز فقط هشت ساعت درس خصوصی بدهم و در ساير ساعات شبانه روز از آرامش و استراحت نسبی برخوردار شوم. با وجود اين همه تراكم كار ، هر روز مجبور بوده ام خريد بكنم، غذا بپزم،ظرف بشويم و در نظافت و نگه داری تميز و آبرومندانۀ خانۀ كوچكی كه اجاره كرده ام ، بكوشم.می دانيد كه اينگونه دشوار و ادامۀ آن تحمل ناپذير است. ولیخوب ... چارۀ ديگری ندارم.
-چرا ازدواج نمی كنيد تا همسرتان موجبات راحتی و آسايش شما را در خانه فراهم سازد، بخشی از كارها و دشواريهای زندگی شما را كاهش دهد و در تمام ساعات شب، يار و غم خوار شما باشد؟
-خانم، مسالۀ بسيار مهمی را مطرح كرديد.اذعان دارم كه راه حل مناسبی در پيش رويم قرار نهاديد كه میتواند بخشی از مشكلات زندگی مرا از بين ببرد ولی متاسفانه ، برخورداری از چنين سعادتی در حال حاضر برايم مقدور نيست. من با اقداماتی كه در طی دو ماه گذشته انجام داده ام به تهران منتقل شده ام. در پايان شهريور ماه برای هميشه از اين شهر می روم تا در شهر بزرگتری باز هم درس بدهم و در كلاسهای شبانۀ دانشگاه تهران درس بخوانم.من بايد تا پايان سال تحصيلی آينده، در رشتۀ زبان انگليسی فوق ليسانس بگيرم.آنگاه اگر امكان ادامه تحصيل در اين رشته برايم وجود نداشته باشد در رشتۀ ديگری، به عنوان مثال ادبيات، به تحصيلات خود ادامه دهم تا دانشنامۀ دكترا بگيرم و استاديار دانشگاه تهران شوم. و اگر در اين سالها فرصت و امكانی برايم فراهم گردد تا بتوانم از خدمت سربازی معاف شوم و در ادامۀ تحصيلات خود با يك ركود و سكون هيژده ماههمواجه نگردم آن وقت در بيست و هفت سالگی به مقام منزلتی دست خواهم يافت كه از سالها پيش آرزويش را داشته ام و برای رسيدن به آن،تلاش و كوشش فراوانی به عمل آورده ام. ولی با آغاز تدريس در دانشگاه تهران هم بايد سالهای بسياری درس خصوصی بدهم تا بتوانم خانه ای زيبا و اتومبيل مناسبی بخرم و وسايل راحتی و آسايش زندگی خود را گسترده تر سازم
golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۹ بهمن ۱۳۸۸, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

1-8

خانم دانايی، رسيدن به چنين اهدافی سالها وقت می خواهد.پنج سال درس دادن و درس خواندن و در سالهای بعد از صبح تا شب تدريس كردن. در هر شبانه روز دوازده ساعت از خانه و زندگی دور بودن و به تلاشی گسترده ادامه دادن. چند سال؟نمی دانم. برای اين كه از قيمت خانه و اتومبيل در تهران چند سال بعد، نمی توانم اطلاعی داشته باشم. اين ،برنامۀ كار و فعاليتهای اجتماعی من در آينده است ولی برای مساله ای به نام ازدواج نيز من مقررات و قوانين خاص خود را تدوين كرده ام كه تغيير ناپذيرند و تخطی از آنها را هرگز نمی پذيرم. به عنوان مثال، همسر آيندۀ من بايد با جامه دانی محتوی لباسها و وسايل شخصی و ضروری خود به خانۀ من بيايد و با آن كه من دارم بسازد و در اميد فرداهای روشن باقی بماند.آه خانم، من حوصلۀ آن را ندارم كه يك سال و حتی سی سال بعد، همسرم بگويد:"آن فرشی كه پدرم خريده بود..."و يا:"آن سرويس غذاخوری كه من آوردم...". چنين گفتارهايی در زندگی من و حتی تصور آن ، برايم به منزلۀ يك فاجعه است كه بی درنگ ويرانی كامل زندگی زناشويی را به دنبال خواهد داشت. پس از هم اكنون علاج واقعه را قبل از وقوع می كنم، همسرم را فقط با جامه دانی به منزل استيجاری خود می برم. غرور و عزت نفس ام را برای خود محفوظ می دارم و در آينده هر آنچه را كه همسرم بخواهد، برای او فراهم می سازم. خوب خانم دانايی، حالا پرسشی دارم ، كدام دختری ست كه با قبول اين شرايط دشوار در موقعيت كنونی، حاضر باشدكه مرا به عنوان شريك عمر خود بپذيرد،با زندگی من بسازد،و برای رسيدن به يك رفاه و آسايش كامل،در حدود ده سال، هر روز دوازده ساعت، در خانه تنها بماند و صبر و تحمل پيشه سازد؟ آيا شما چنين دختری را می شناسيد؟
اقدس، اخذ دانشنامه های فوق ليسانس و دكترا، و استاديار دانشگاه تهران شدن را شنيد.خريد خانه ای زيبا و اتومبيلی مناسب چون نغمۀ شيرين و دلپذيری،رخوت مطبوعی در دل و جانش به وجود آورد. در حالی كه خود خاموش بود و بهت زده ديگران را می نگريست طوفان عظيمی در دلش غوغا می كرد:"آه احسان، چرا اين حرفها را قبلا به من نگفتی؟چرا فقط برنامه و اهداف زندگی من و عفت را پرسيدی و خود از اين آرزوهای با شكوه و از آن آيندۀ درخشانی كه ر انتظار توست، هيچ نگفتی؟چرا؟آخر چرا؟..." و در حالی كه با نگاهی لبريز از تمنا گوهرتاج را می نگريست، سراپايش آكنده از يك فرياد بود:«مامان، بگو اقدس، بگو اقدس حاضر است كه با تو ازدواج كند و تمام سختی های سالهای آغازين زندگی زناشويی را با ميل و رغبت بپذيرد.»ولی گوهرتاج دخترش را به خوبی می شناخت، با نقاط ضعف اخلاقی و روانی او آشنايی كامل داشت. احسان را هم تا آنجا كه ضرورت ايجاب می كرد شناخته بود.او اطمينان داشت كه زندگی مشترك احسان و اقدس بيش از چند روز دوام نخواهد آورد و احسان با مشاهدۀ كوچكترين بی احترامی از اقدس، حتی به هنگام نيمه شب، در خانۀ خود را خواهد گشود و اين نوعروس و جامه دانش را هم چون زباله ای در كوچه خواهد گذاشت.آنگاه در خانۀ خود را برای هميشه به روی او خواهد بست تا باز هم در تنهايی و خلوت خويشتن، كتاب بخواند و با خيالی راحت و در آرامش كامل ساعتها بياسايد.
-بلی،البته كه می شناسم.عفت، با عفت ازدواج كنيد تا يك همسر خوب و مهربان و خانه دار داشته باشيد. در خانۀ خود تنها نمانيد.كار مضاعف خانه داری را هم عهده دار نشويد و پس از ساعتها كار و زحمت، رفاه و آسايش كامل را در خانۀ خويشتن بيابيد و از آن لذت ببريد. گفتيد كه دوازده ساعت تنها ماندن برای هر زنی دشوار است؟ چرا؟ مگر در طول سالهای گذشته ، من و زری اين گونه زندگی نكرده ايم؟ همسرم و برادر شوهرم ، هميشه صبح زود از خانه بيرون رفته اندو شب، دير وقت به خانه برگشته اند زيرا كار و شغل آنان چنين ايجاب می كند. وانگهی شما نگران تنهايی عفت نباشيد.او هرگز در خانه تنها نخواهد ماند. اقدس چه حالا و چه بعد از ازدواج ، چه در تبريز و جه در تهران،هميشه با عفت خواهد بود و شما در هر مكان و زمانی آنها را در كنار يكديگر خواهيد يافت.اين يك واقعيت است كه بايد آن را بپذيريد. اين دخترها كه به دوقلوها شهرت يافته اند از همديگر جدايي ناپذيرند و من اميدوارم براي اقدس در هر شرايطی يك دوست و برادر خوب،يك مربی اخلاقی و اجتماعی باقی بمانيد.اطمينان دارم كه اقدس هم نيازمند مهر و عطوفت برادرانۀ شماست.اين چنين لطف و مرحمتی را از او دريغ نكنيد....
golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۰ بهمن ۱۳۸۸, ۰۱:۰۷ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

1-9
احسان ، پنداری که از خوابی گران بیدار شده ، بی اختیار گفت:
-خانم عفت؟ خانم عفت؟ من با ایشان ازدواج کنم؟ تا کنون هرگز به چنین مساله ای نیندیشیده بودم.
آنچه که گوهر تاج گفت برای زری و عفت و احمد دانایی ، حیرت انگیز و دور از انتظار بود. آنان باور نمی کردند که گوهر تاج ناگهان و بدون هیچ مقدمه ای چنین مساله ای را مطرح سازد. اگر چه زری و همسرش با ازدواج احسان و عفت مخالفتی نداشتند ولی طرح آشکار و عریان این امر خطیر را هم کاری صحیح نمی دانستند. با وجود این ، گوهر تاج این زن چهل و دو ساله و بی پروا ، آن چه را که خود می خواست کرده بود. او کوتاه ترین راه را برگزیده بود و از آن به بعد ، انجام سایر مسایل مربوط به یک ازدواج ، چقدر ساده و آسان می شد. ولی عفت به سرعت اتاق پذیرایی را ترک گفت. به اتاق خواب اقدس پناه برد و آنجا ، اسیر التهاب و هیجان درون ، بر روی تخت خواب افتاد و ساعتی از هوش رفت. آنگاه که توانست اعصاب خود را کنترل کند و تمام آن گفت و گو ها را به یاد آورد، لبخند پیروزی بر لبانش نقش بست. رویاهایی دیرین می رفت که جامه ای از حقیقت در بر کند و به صورت یک واقعیت انکار نا پذیر جلوه گر شود.
به هنگام نیمه شب، زمانی که احسان قصد ترک میهمانی را داشت ، عفت بار دیگر به جمع دیگران پیوست تا در بدرقه احسان شرکت کند. ولی هیچ چیز نگفت. هم چنان خاموش و آرام و سر به زیر بود.
.
.
.
پایان فصل اول
golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۶ اسفند ۱۳۸۸, ۱۰:۵۷ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

فصل دوم

احسان با عفت ازدواج کرد و یک ماه بعد ، اقدس که همواره پا به پای عفت ره می سپرد ، طی مراسم با شکوهی با مردی به نام "صالح زرنگار" پیمان زناشویی بست.
زرنگار دوازده سال از احسان بزرگتر بود . در هیچ دبیرستانی تحصیل نکرده ولی تاجرزاده بسیار ثروتمندی بود که خود نیز با شیوه متفاوتی در امر خرید و فروش ، فعالیت گستده ای داشت. هر چیزی را که ارزان بود و می دانست که در آینده گران خواهد شد ، می خرید و با استفاده از اعتبار و حسن شهرتی که از پدر به ارث برده بود در ازای اجناس خریداری شده پولی نمی پرداخت. دسته چک او در چنین مواردی یار و یاورش بود و آن گاه که زمان موعود فرا می رسید هر آنچه را که خریده بود به بهای گزافی می فروخت. پول فروشندگان اولیه را پرداخت می کرد و چکها را پس می گرفت و از این معاملات سود سرشاری می برد. زرنگار چهره خوش آیندی نداشت. شیک پوش و انسانی مدرن هم نبود. به زحمت می توانست خود را با افراد تحصیل کرده هماهنگ سازد.
البته زرنگار سی و چهار ساله ناگهان از زمین سبز نشد تا با اقدس ازدواج کند و شریک عمر او گردد. این مرد هوشیار که مهمترین اشتغال ذهنی او احتساب ثروت و یا بدهی های دیگران بود، از دو سال پیش یکی از خواستگاران پر و پا قرص اقدس به شمار می رفت. او اقدس را فقط دو بار دیده بود و این برایش کافی بود. به خصوصیات اخلاقی و وضع ظاهری اقدس چندان توجهی نداشت. زرنگار می دانست که اقدس تنها فرزند پدر و مادر خود، برای او گنج بی همتایی ست که تصاحب آن او را در آینده نه چندان دوری، از همه چیز بی نیاز خواهد ساخت. ثروت گوهرتاج از نظر زرنگار غیر قابل شمارش بود و جعفر دانایی نیز مرد بسیار ثروتمندی محسوب می شد.او تصمیم گرفته بود به آنهمه ثروت دست یابد و جز خود ، شخص دیگری را لایق و شایسته تصاحب آن نمی دانست و برای رسیدن به این هدف ، حاضر به پذیرش هرگونه خفت و خواری هم بود.
یک هفته بعد از عروسی عفت و احسان، اقدس در دیداری با زرنگار ، هر دو دستها را بر پهلوها نهاده و در حالی که در طول اتاق پذیرایی با گامهای بلندی راه می رفت، آمرانه سخن می گفت:
-من می خواهم به تهران بروم و برای همیشه در آنجا زندگی کنم و برای انجام چنین کاری بیش از چند ماه به شما مهلت نمی دهم. من احتیاج به خانه مجللی دارم که در آن زندگی کنم و اتومبیل زیبایی که شخصا رانندگی آن را عهده دار شوم تا در تهران به هر نحوی که می خواهم گردش کنم و به هر جایی که دوست می دارم، بروم. اگر نمی توانید چنین شرایطی را بپذیرید و این امکانات را برایم فراهم سازید خیلی زود از این خانه بیرون بروید و هرگز هم برنگردید. فهمیدید آقای محترم؟!
زرنگار، این مرد ثروتمند و بسیار طماع که گویی از روز اول برای نوکر بودن و فرمان بردن آفریده شده و حرص و آز از او توده ای از تفاله و زباله ساخته بود ، پاسخ داد:
-خانم، آ نچه را که شما گفتید می پذیرم و در آینده نیز تمام خواسته های شما را برآورده خواهم ساخت.
احسان و عفت یک هفته قبل از حرکت به تهران، در حالی که لباسهای بسیار زیبا و جالبی به تن داشتند ، در مراسم عقد و عروسی اقدس و زرنگار شرکت کردند.آن شب احسان نیم ساعتی فرصت یافت تا با زرنگار به صحبت بنشیند. برداشت احسان از همسر اقدس چندان مناسب نبود:
"مردی عامی که همه چیز را از دریچه پول می نگرد.تحمل یک مصاحبت طولانی با او دشوار است ولی نا ممکن نیست". ولی سراپای وجود احسان برای زرنگار غیر قابل تحمل جلوه گر شد. جوانی تحصیل کرده، بسیار زیبا و شیک پوش که اعمال و گفتاری دگرگونه داشت:"گویی آقا از نخست وزیر هم بالاتر است". وانگهی احسان خیلی صمیمانه و بسیار با مهر و عطوفت فراوان با اقدس سخن می گفت.پنداری که یکی از اقوام بسیار نزدیک دختری است که زرنگار او را به همسری خود برگزیده است.و این چنین استنباطی برای زرنگار نه تنها خوش آیند نبود بلکه بسیار تلخ و ناگوار هم بود:"باید از این جوان دوری جست و هرگونه رفت و آمدی با او را در آینده بسیار محدودتر ساخت. فاصله دیدارها هر چه طولانی تر، بهتر..." و سه روز بعد، در نشست و گفت و گویی کامل تر، زرنگار با خود گفت:"کمونیست است." حکمی که او آن راعادلانه ومنصفانه می پنداشت و هیچ کونه امکان فرجام خواهی برای احسان، در مورد رای صادره ، باقی نگذاشت. ولی زرنگار نمی دانست که با وجود تمام نا هماهنگی ها بین او و احسان، مجبور است که سالهای بسیاری، دوستی و ارتباط بسیار نزدیکی با این جوان از هر لحاظ ناخوش آیند! بر قرار سازد و به آن ادامه دهد زیرا که خواست عفت و اقدس چنین است...
2-1
golaleh آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اديب, از, تایپ, رمان, زيباي, شيوا, فريدون, يغمايي

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
شيوا | فريدون اديب يغمايي | دانلود mahdiyeh ایرانی 2 ۱۸ مهر ۱۳۹۰ ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
بیوگرافی سرگي ماركوويچ شاپشال | اديب السلطان SaRa مشاهیر دیگر 1 ۲ مهر ۱۳۹۰ ۰۴:۳۵ بعد از ظهر
شيوا بلوريان بهارجون بازیگران ایرانی 1 ۱۷ آبان ۱۳۸۹ ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
شیوا | فريدون اديب يغمايي | موبایل R.A.S.O.O.L رمان ایرانی 0 ۲۴ مهر ۱۳۸۹ ۱۰:۵۶ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان