بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۳۹ بعد از ظهر   #41 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

3-18

احسان، دو سال قبل ، زمانی که شیوا فقط سه سال و شش ماه از عمر خود را پشت سر گذاشته بود، هر روز دوبار پس از شنا کردن در دریا ، شیوا را دقایقی زیر دوش آب شیرین می گرفت. آن گاه اندام کوچک و ظریف او را با حوله ای خشک می کرد و لباس مناسبی را که اقدس در اختیارش می گذاشت، بر تن شیوا می کرد تا آماده نهار و یا شام خوردن گردند.
احسان آن روز هم به پیروی از عادت دو سال پیش و کاملا ناآگاه ، شیوا را برای دوش گرفتن به حمام برد. آن گاه خواست کارهای دو سال پیش را از سر گیرد، ولی ... ناگهان از هر حرکتی باز ماند:"آه خدای من، نه." یک لحظه به یاد آورد که حالا شیوا بزرگ شده، به شش سالگی رسیده و یک ماه بعد به مدرسه خواهد رفت و با شیوای دو سال قبل ، تفاوت بسیاری دارد. شیوا حالا نه یک دختر بچه، بلکه یک خانم کوچولو بود که برای خود شخصیتی داشت، او می بایستی بتواند شخصا لباسهایش را عوض کند و اگر مواجه با اشکالی شد از اقدس کمک بخواهد:"از این به بعد، تعویض لباسهای او توسط من کار درستی نیست و ... اخلاقی هم نیست. باید شیوا چنین مسایلی بفهمد و درک کند."
در حمام باز بود و عفت و اقدس در آن نزدیکیها بودند. احسان گفت:
- خانم اقدس ، خواهش می کنم لباسهای شیوا را عوض کنید...
احسان چند قدم دورتر نرفته بود که ناگهان صدایی شنید که برای او نامفهوم و تا حدودی دور از انتظار بود. از راه رفتن بازماند و به سرعت بر روی پاشنه چرخید و درب حمام را نگریست. آن جا، شیوا را دید که می خندد.شیوا از این گردش سریع احسان و نگاه کاونده او غافلگیر شد. شتاب زده دست خود را بر دهانش نهاد تا خنده اش را از احسان پنهان کند ولی این تلاش بی حاصل بود. احسان آن خنده بی دلیل را دیده و شگفت زده او را می نگریست. چشمان شیوا در آن لحظه سرشار از نوعی شیطنت بود و نگاهی که گویی حرف می زد و حکایتها در خود نهفته داشت. احسان لحظه ای این کودک بهت آور را نگریست و باز هم راه بازگشت را در پیش گرفت. او بدون هیج دلیل قابل توجهی ، عصبانی و ناراحت بود. با خشم بسیار از خود پرسید:" برای چه می خندید؟ این جا که چیز خنده داری وجود ندارد و این شیطان ... چرا سعی داشت که خنده خود را از من پنهان کند؟ فقط برای این که بی دلیل و بی مورد بود؟".
ولی شیوا برای خندخ خود دلایلی کافی در اختیار داشت:"احسان، از من ترسیدی ها؟برای اینکه من بزرگ شده ام؟خانم شده ام...؟و از من دوری گرفتی، آنهم به این زودی؟چه با مزه ... واقعا موجود خنده داری هستی احسان. و در ضمن انسانی همیشه تنها و غمگین که من در هر لحظه از عمرم برای تو احسان دلسوزی میکنم. من می توانستم تا سالهای بسیاری برای تو همان دوست کوچک و خوب و مهربان باقی بمانم و تو را دوست بدارم.مثل اینکه چنین محبت کودکانه ای را نمی خواهی؟ خوب . باسد. ولی من، آن گونه که تو می پنداری بزرگ نشده ام. تا آن زمان سالهای بسیاری باقی مانده است. با وجود این، سعی می کنم از این به بعد رضایت خاطر تو را از هر حیث فراهم سازم. با مشاهده کارهای مضحک تو ، دیگر خنده ای بر لب نرانم. اندکی کم تر حرف بزنم. رفتار شایسته و مناسبی داشته باشم. حال که تو بر این باور هستی که من بزرگ شده ام، خانم شده ام،پس بهتر است که من هم رفتار و گفتاری چون خانم ها داشته باشم تا تو ببینی و قبول کنی که در تصورات خود مرتکب اشتباه نشده ای. اطمینان دارم که در چنین صورتی رضایت و خوشحالی بیش تری خواهی یافت و خیلی زیادتر از این ، دوستم خواهی داشت".
آن شب در سر میز غذا خوری ، هنگامی که احسان لیوان شیر را مملو از پپسی ساخت، شیوا گفت:
- آقای احسان، از لطف و مرحمت شما متشکرم.
احسان به شدت تکان خورد."آقا؟"،"شما؟" او نمی توانست آن چه را که شنیده بود باور کند. ساعاتی پیش ، آن خنده بی دلیل شیوا را دیده و چشمان سرشار از شیطنت او را که نوعی شرارت در خود نهفته داشت، تماشا کرده بود. نگاهی که شعله های آتش را می مانست و حالا ... ناظر تغییر ناگهانی و شگفت آور در شیوه گفتار او بود. گویی پس از چند سال تمام پندارها و باورهای او، و حتی آرزوهایش ، به گونه ای حیرت آور و باور نکردنی از هم فرو می پاشید. چه گونه کودکی شش ساله می توانست از چنان درک خارق العاده ای برخوردار باشد که ناگهان بنا به دلایل نامشخصی شیوه گفتار خود را عوض کند؟ حالت رسمیت به آن ببخشد؟ او را آقای احسان خطاب کند؟"شما"را جایگزین "تو" سازد؟ از او فاصله بگیرد و نوعی بیگانگی را نشان دهد؟ و اصولا چه چیزی این دگرگونیها را به وجود آورد؟ احسان چیزی نمی دانست...
.
.
.
ادامه دارد



golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۴ خرداد ۱۳۸۹, ۰۳:۰۳ بعد از ظهر   #42 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

3-19


نگاه احسان سرگردان در فضا ، در فراسوی شیشه های بزرگ سالن غذاخوری به سوی امواج دریا کشیده شد. همه جا و همه چیز تاریک و فرو رفته در مه غلیضی بود. با وجود این، او یک کیلومتر دورتر، هما را دید. هما چهار ساله بود. پیراهن و دستکش و کفش و جوراب سفید بر تن داشت و کلاه سفیدی هم بر سر نهاده بود، خیلی آهسته و آرام در روی امواج گام بر می داشت، راه می رفت و می ایستاد. در توقفی کوتاه ، از آن فاصله دور، احسان توانست چهره زیبای دخترش را تماشا کند و نگاه نرم و لطیف، و سرشار از مهر و عطوفت او را که بی دریغ نثار پدر می شد، بنگرد. آه ، هما چه زیبا و مهربان بود.
احسان به سرعت روی برگرداند. شیوا خیلی نزدیک به او ، در روی صندلی نشسته، لیوان پپسی را در دست گرفته و با دقت حبابهای حاصل از گاز پپسی را می نگریست.او پیراهنی به رنگ صورتی به تن داشت و کفشهایش همرنگ گلهای سرخ بود. احسان، شیوا و بار دیگر هما را نگریست و باز هم شیوا را:"آه خدایا، چرا این دو از هم جدا شدند؟ چرا از یکدیگر فاصله گرفتند؟ و برایم فاجعه دردناکی آفریدند؟"
احسان با دلهره و ترس فراوان ، خود را با این حقیقت رو به رو یافت که هما به تدریج از وجود شیوا رخت بر می بندد تا راه دیگری در پیش گیرد و رهسپار دیار ناشناخته ای گردد. آن رویاهای پیشین در برخورد با واقعیتها به طرز سهمگینی در هم می شکست تا احساس کنک و نا مفهومی جانشین آن گردد و سرنوشت نا مشخص تری را برای احسان رقم زند.
شب هنگام ، احسان تخت خواب خود را از اتاق به بالکن برد و آن جا در بستر خود دراز کشید. نسیم ملایمی از روی امواج دریا می گذشت و چهره اش را نوازش می داد. احسان می توانست بخشی از آسمان را که صاف و زلال بود و ستارگان، این یاران همیشه بیدار در شبهای تنهایی اش ار ، بنگرد، به هیاهوی وهم آلود دریا گوش دهد. از فاصله بسیار دوری آوای پرنده ای به گوش می رسید که گویی ناله می کرد و کمک می خواست. شاید پرنده زخمی بود و شاید هم آشیان خود را گم کرده بود و خانه و کاشانه ای برای خود نداشت. درست به سان قصه ای که دو سال قبل احسان به شیوا می گفت و او با اشتیاق زیادی به آن گوش می سپرد.
صبح، هنگامی که احسان از خواب بیدار شد ، چند متر دورتر از تخت خواب خود، چیز دور از انتظاری را دید. شیوا، بر روی زیراندازی گسترده شده در بالکن و در رخت خواب کاملا مناسبی ، به خواب رفته بود. احسان تعجب کرد. شیوا به تنهایی نمی توانست آن رخت خواب کامل را در نهایت سکوت و آرامش به بالکن بیاورد. پس از اقدس و عفت کمک و یاری خواسته بود؟چرا؟
در شبی که گذشت، عفت و اقدس هر یک آرمیده در بستر خود،گفت و گوهای مداوم خود را از سر گرفتند و خوابیدن و استراحت کردن را برای شیوا ناممکن ساختند. و آن گاه که شیوا، ناراضی و نا خوشنود از جای برخواست و لب به اعتراض گشود، دوقلوها با رضایت کامل در خواست او را پذیرفتند، برای اینکه احسان را از خواب بیدار نکنند به آهستگی پنجره بزرگ بالکن را گشودند و رخت خواب شیوا را به آن جا بردند و خود نفس راحتی کشیدند تا در بیان هر آنچه که می خواشتند آزادی بیشتر و کاملتری داشته باشند.
احسان، آن چه را که شب پیش بر شیوا گذشته بود حدس زد و لبخندی بر لبانش نقش بست و مدت کوتاهی در کنار بستر شیوا، در کف بالکن نشست. آن چهره سرشار از زیبایی کودکانه را نگریست و موهای سیاهی که بر روی بالش پراکنده شده بود. با وجود آزردگی خاطری که از شیوا داشت و خود دلیلی بر آن نمی شناخت، احساس کرد که نوعی دلبستگی به شیوا پیدا کرده که تا کنون نسبت به هیچ کس در دل و جان خود نیافته بود.شیوا درس تازه ای به او می آموخت.
آن روز صبح و عصر ، شیوا و احسان، دست در دست یکدیگر ، به ساحل دریا رفتند، با هم شنا کردند. شیوا می خندید و حرف می زد و مانند همیشه حرفهای تازه ای برای گفتن داشت....
.
.
.
ادامه دارد

ویرایش توسط golaleh : ۲۷ خرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۰۱:۳۳ قبل از ظهر
golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ خرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۳۵ قبل از ظهر   #43 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

3-20
در روابط احسان و شیوا ، به ظاهر هیچ چیز تغییر نکرده بود ولی احسان به خوبی احساس می کرد که چیزهای بسیاری دگرگون شده اند و این "چیزها" فراوان بودند. شیوا همان مهر و محبت ، صفا و صمیمیت همیشگی را داشت ولی "آقای احسان " گفتن و "شما" بر زبان آوردن را یک لحظه نیز فراموش نمی کرد. احسان با ناباوری حیرت آوری می دید که در مدت زمان کوتاهی فاصله ای بین او و شیوا به وجود آمده است و دلیل آن را نمی دانست. ولی شیوا کاملا آگاهانه عمل می کرد. برای او در رابطه با احسان، چیزی نامفهوم و غیر قابل درک وجود نداشت. مهر و محبت بی پایان نسبت به احسان مانع از این بود که کارهای ناپسندی انجام دهد. شیوا فقط یک هدف را دنبال می کرد: فراهم کردن موجبات خشنودی احسان و انجام هر کاری که می توانست رضایت خاطر او را ر پی داشته باشد و لبخندی بر لبان تنها مرد زندگانی اش نمایان سازد و برای رسیدن به چنین اهدافی بود که ناگهان در شبی که گذشت تغییراتی بزرگ در سخن گفتن با احسان به وجود آورد و آن روز اعمال و رفتار توام با متانت بیشتری را در پیش گرفت ولی شیوا، این کودک زود رس ، که خیلی بیش از آن چه طبیعت سنی او اقتضاء می کرد، می دانست و قدرت بیان بسیار خوبی هم داشت. هرگز نمی توانست باور کند که با اتخاذ چنین رویه ای ، بسیاری از آرزوهای دیرین احسان رابه خاکستر نشانده است. او از انسان کوچکی به نام هما که هرگز دیده به جهان هستی نگشود، خبر نداشت.نمی دانست که احسان همای نادیده را در وجود او یافته و با این تصور وهم آلود، شیوا را در بلندای کوهستان آرزوهای خود نشانده است. از این رو نمی توانست از یک حقیقت تلخ آگاه باشد که احساس با عظمتی را در وجود احسان در هم شکسته و به ویرانی کشانده است.
احسان آن شب ، ساعتی قبل از خواب پرسید:
-شیوا، باز هم مایل هستی که در بالکن بخوابی؟
- بلی آقای احسان ، امشب و تمام شبها.
احسان تخت خواب شیوا را از اتاق خانمها برداشت و آن را در بالکن گذاشت. شیوا خسته از آن همه شنا کردن ، راه رفتن و بازی کردن ، به بستر پناه برد. احسان روی او را با ملحفه و پتویی پوشاند و قبل از اینکه شیوا را ترک کند، پرسش دیگری را مطرح ساخت:
- شیوا ، می خواهی همان قصه دو سال پیش را برایت بگویم؟ قصه "کبوتر کوچکی که آشیانه خود را گم کرده بود"؟
- نه آقای احسان، من دیگر آن قصه را به همان صورتی که برایم گفته اید دوست نمی دارم. کبوتر کوچک سرانجام پس از تحمل دشواریهای بسیار ، بزرگ می شود، آشیانه خود را پیدا می کند تا با همان پدر و مادر زندگی کند. با همان پدر و مادر؟چرا؟ نه آقای احسان، نه. من این قصه را نمی پسندم.
- نمی فهمم شیوا، پس این قصه چه گونه پایانی باید داشته باشد؟
- می دانید ... آن کبوتر کوچک پس از چند سال بزرگ خواهد شد. پرواز کنان راه بسیار دوری را در پیش خواهد گرفت و آشیانه تازه ای برای خود خواهد یافت و همیشه آن جا زندگی خواهد کرد.
احسان در حالی که از شیوا دور می شد با خود گفت :" خدایا، چه اعجوبه ای!" و شیوا در همان لحظه می اندیشید:"پس چرا من بزرگ نمی شوم؟"
نه روز دیگر ، بدین سان در ساحل دریا گذشت. روزهای بسیار خوبی برای همه، برای عفت و اقدس که در شبانه روز بیش از شانزده ساعت در هر جایی که می خواستند ، می نشستند و حرف می زدند. برای آرش وشاهین که از شنا کردن در دریا و استفاده از برنامه های شبانه "تالار نیلوفر" لذت می بردند و برای احسان و شیوا که برنامه های خود را دنبال می کردند.
شیوا از صبح تا شب همیشه در کنار احسان بود. ساعات زیادی در میان امواج دریا شنا می کرد و آن گاه که خسته می شد،بر روی ماسه های گرم می نشست تا نادانسته های خود را از احسان بپرسد و چیزی بیشتر بیاموزد. ولی پس از صرف شام ، زمانی که عفت و اقدس به همراه آرش و شاهین به تالار نیلوفر می رفتند، احسان در یک حالت رویا گونه برای فراموشی همه چیز، راه ساحل را در پیش می گرفت و در کنار امواج آب بر روی شنها می نشست تا از سکوت شب و نسیم خنک شبانگاهی لذت برد، بی آنکه بتواند همه چیز را به فراموشی بسپارد، شیوا نیز همواره راهی را که احسان رفته بود، در پیش می گرفت. اندکی دورتر از او بر روی همان ماسه ها می نشست که دیگر آن گرمای مطبوع ساعات روز را نداشتند. ولی حرف نمی زد و سکوت و آرامش شبهای احسان را در هم نمی شکست. شیوا هرگز از سه ساعت خاموش ماندن و تحرکی نداشتن، خسته نمی شد.قدرت و توانایی حیرت انگیز جسم و جان او ، می توان گفت که بی نظیر بود.
و این گونه مسافرت دوازده روزه آنان به پایان رسید و در تهران هر کسی راه خانه خود را در پیش گرفت...
.
ادامه دارد

golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۸ خرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۴۸ بعد از ظهر   #44 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

3-21
شیوا از اول مهر ماه دوران تحصیل خود را در دبستان آغاز کرد و خیلی زود متوجه شد که آن جا با کودکستان تفاوتهای بسیاری دارد. شیوا فهمید که فقط از راه درس خواندن می تواند هر آن چه را که نمی داند فراگیرد و از این رو برای آگاهی از همه چیز شتاب بسیار زیادی از خود نشان می داد.
و احسان از هیژده سالگی زحمت کشید، سختیها و مرارتهای بسیاری را متحمل شد تا سرانجام در سی و سه سالگی ، یک خانه بسیار لوکس و مدرن و نو ساز، در انتهای شمالی خیابان یوسف آباد خرید که فاصله نزدیکی با خانه اقدس و زرنگار داشت و به موازات آن، اتومبیل فولکس واگن خود را فروخت و با پرداخت پول به دست آمده به عنوان پیش قسط ، یک اتومبیل پیکان از کارخانه ایران ناسیوانال خریداری کرد.
احسان می دانست که عفت هر آنچه ا که در خانه او می گذرد ، به اقدس گزارش می دهد و از بازگویی هر کار و سخن نا چیز و یا حایز اهمیتی نیز خود داری نمی کند. از این رو هیچ سخنی از خری خانه با عفت نگفت و این در حالی بود که یک پارچه فروش برای کلیه پنجره های خانه جدید ، پرده های بسیار زیبایی می دوخت.
احسان، خیلی ساده و مختصر به عفت گفت:
- خانم، ما تا یک هفته دیگر از اینخانه می رویم.پس باید هر آنچه را که شسکستنی است ، با کمک همدیگر بسته بندی کنیم. به شما اطمینان میدهم که خانه جدید و بهتری خواهید داشت.
عفت و اقدس، این دوقلوهای جدایی ناپذیر، در طول تمام عمرشان بارها از یکدیگر قهر کرده و چند روز بعد ، راه آشتی را در پیش می گرفتند.مساله اسباب کشی به خانه جدید، در یکی از این دورانهای قهر و قطع هرگونه رابطه ، مطرح شد. دورانی که از نظر عفت و اقدس بسیار طولانی و دردناک بود، پانزده روز! با وجود این، هردو این زجر و درد را پذیرفته بودند در این امید که این بار، آن دیگری در آشتی کردن پیشقدم شود و هنوز موعد مقرر فرا نرسیده بود.
روز پنج شنبه ساعاتی بعد از نیمروز، احسان، عفت و آرش را به دیدن خانه جدید برد. عفت هنگامی که وارد اتاق پذیرایی شد، از آن همه زیبایی سرگیجه گرفت.
- عفت، روزی را که می خواستم با شما پیمان زناشویی بندم وعده کردم که خانه بسیار زیبایی برای زندگی مشترکمان خریداری کنم. این همان خانه است، خانه ما و دوران اجاره نشینی به سر رسیده است.
عفت از شدت شوق و شادی ، در آستانه بیهوشی قرار گرفت.
خانه دو طبقه بود و حیاط بسیار قشنگی داشت. در طبقه اول ، سرسرایی کوچک، اتاق نشیمن/پذیرایی بزرگ، و آشپزخانه بسیار لوکس و بزرگی وجود داشت، ولی مهم تر برای احسان ، اتاقی بود که او آن را از نخستین روز به عنوان دفتر کار و مطالعه خود برگزید. حال، پس از سالها انتظار ، می توانست یک چنین اتاق اختصاصی برای خود داشته باشد. صندلی و میز تحریری در آنقرار دهد و ... قفسه کتابهایش را، کتابهایی که در پانزده سال گذشته خریداری کرده بود. در طبقه دوم ساختمان، فقط سه اتاق خواب و حمام قرار داشت، خانه ای نه چندان بزرگ ولی لوکس و مدرن که می توانست برای احسان خانه امید و مکانی برای زیستن در آرامش کامل باشد.
احسان خود نیز بسیار شادمان بود ولی با وجود افزایش حقوق ماهیانه، می دانست که چند سالی نیز باید به تدریس خصوصی ادامه دهد، برای این که او آینده نگر بود و سه چیز بسیار مهم را در نظر می گرفت.آن خانه با شکوه به لوازم و اثاث لوکس و گرانبهایی نیاز داشت، تامین هزینه تحصیل آرش در دانشگاه می بایستی در نظر گرفته می شد و خیلی مهم تر از آنها ، اندوختن پول بسیار زیادی در بانک، برای آن روزهای تاریک و دشواری که در زندگی برای هر کسی ممکن است پیش بیاید.
یک هفته پس از اسباب کشی به خانه جدید، سر انجام عفت به اقدس تلفن کرد:
- سلام اقدس، نمی خواهی با من آشتی کنی؟
- آه عفت ، الهی قربانت بگردم.
و عفت همه چیز را به اقدس گفت و دعوت به صرف شام برای فردا شب را از یاد نبرد...
.
.
.
ادامه دارد

golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۰۳:۵۳ بعد از ظهر   #45 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

3-22
اقدس می دانست که احسان در دنیا فقط دو چیز را دوست می دارد: گل و کتاب را.بنابراین سبد بزرگی از گلهای زیبا را به احسان هدیه کرد و خانه جدید را تبریک گفت. زرنگار از طرف خود و اقدس یک آباژور بسیار زیبا و گران قیمت را برای احسان و عفت هدیه آورده بود.و سر انجام ، احسان شیوا را دید که هنوز در کنار در ورودی اتاق پذیرایی ایستاده، یک شاخه گل سرخ را در دست گرفته و با بی اعتنایی به همه چیز ، فقط او را می نگرد. هنگامی که شیوا متوجه شد موقعیت از هر لحاظ مناسب است،با گامهای شمرده ای به سوی احسان رفت. در حالی که آن شاخه گل را به احسان می داد، گفت:
- آقای احسان خانه نو مبارک.
و آن گاه دست خود را پیش آورد و با احسان دست داد. رفتاری بدان سان که باید یک خانم متشخص داشته باشد و شیوا از هم اکنون خود را برای یک خانم برجسته ای بودن، آماده می ساخت.
در روزهای چایانی خردادماه، هنگامی که دبستانها تعطیل شد، احسان با یادآوری ماجرای سال گذشته ، به زرنگار گفت:
- آقای زرنگار ، می دانید که من تمام کارهای آینده خود را از مدتها قبل مورد بررسی قرار می دهم. از این رو می خواستم از شما بپرسم که آیا در تابستان امسال تمایلی به مسافرت دسته جمعی به کنار دریا و یا شهر دیگری را دارید؟
زرنگار غافلگیر شد، انتظار چنین پرسشی را نداشت. مجبور بود جواب صریح و روشنی به احسان و "دخترعموها" بدهد و با این پاسخ، به کار بردن نیرنگ سال قبل برای این که افزون بر روزها، شبها نیز از آزادی عمل کاملی برخوردار گردد، دیگر ممکن نبود.در نتیجه مجبور شد روش دیگری اتخاذ کند:
- آقای احسان، آن چنان مسافرتهایی خسته ام میکند. من به آسایش و استراحت کامل نیاز مبرم دارم و از چنین موهبتی جز در خانه خود، هیچ جای دیگری نمیتوانم برخوردار گردم.ولی اگر شما و خانمها بخواهید به همراه بچه ها به مسافرت بروید، من مخالفتی نخواهم داشت.
- متشکرم آقای زرنگار ، بنابراین، از نقطه نظر من نیز انجام چنان مسافرتهای دسته جمعی برای همیشه خاتمه یافته تلقی می گردد.
و اگر شاهین و آرش پس از شنیدن این گفت و گوی کوتاه، سکوت کردند و لب به اعتراض نگشودند، دلیل دیگری داشت. آنان حالا برای تفریح و سرگرمی از امکانات و تسهیلاتی برخوردار بودند که می توانست جایگزین مسافرت ده روزه ای به منار دریا باشد، اگر چه فقط روزهای جمعه و سایر روزهای تعطیلی در هفته ، می توانستند از چنین تنوع بسیار جالبی بهره مند شوند ولی آزادی عمل بیشتری داشتند.از ساعت نه صبح تا ساعت ده شب در یک استخر بسیار بزرگ شنا می کردند و با دوستان تازه یافته خود تفریح و سرگرمیهای جدیدی را می آموختند.
یک سال قبل، هوشنگ زرنگار ، عموی شیوا و شاهین که سالهای بسیاری در آلمان اقامت داشت، برای همیشه به تهران آمد. او از زرنگار چند سالی بزرگتر بود، تحصیلات دانشگاهی داشت.آن گونه که خود می گفت در آلمان و در رشته جامعه شناسی دانشنامه دکترا گرفته بود و در مواجه شدن با هر کسی ، برای این که خود را معرفی کند، با غرور و تکبر خاصی می گفت:"دکتر زرنگار". و اقدس نیز از همان آغاز تلاش کرد که شاهین و شیوا ، همواره از این مرد تازه از راه رسیده به عنوان "دکتر عمو جون" یاد کنند و "آقای دکتر" گفتن را از یاد نبرند. هوشنگ زرنگار در سال گذشته و مدت کوتاهی پس از ورود به تهران ، خانه مجللی در زعفرانیه و باغ بسیار بزرگی در کرج خرید.این باغ،برق،چاه عمیق،استخری بزرگ و یک ساختمان بسیار خوبی داشت.
احسان در نخستین دیدار خود با این برادر کوچک تر، او را مرد خوش پوش و خوشگذرانی یافت که آرزوهای بزرگی در سر داشت. پیوستن به سیاستمداران و آغاز معاشرتهای گسترده ای با آنان، برای این که خود نیز بتواند فعالیتی بکند و با برخورداری از حمایت رجال سرشناس ، به پارلمان راه یابد، نماینده مجلس شود، از عنوان دیپلمات بهره مند گردد و مصونیت سیاسی و پارلمانی داشته باشد و آن گاه با برخورداری از چنین امتیازهایی ، به هر آنچه که می خواهد دست یابد...
.
.
.
ادامه دارد
golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۰ خرداد ۱۳۸۹, ۱۲:۵۰ قبل از ظهر   #46 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

3-23
هوشنگ زرنگار که با یک زن جوان و زیبای آلمانی ازدواج کرده و دارای دو فرزند بود، در برابر احسان و عفت ادب و نزاکت بسیار زیادی از خود نشان داد و از آنان خواست که روزهای جمعه و هر تعطیلی در ماههای تابستان، به باغ بیایند و هرگونه که خود می پسندند، از امکانات موجود در آن جا استفاده کنند. ولی احسان نمی توانست خود را با چنین فردی که به رجال و اشراف پیوسته بود و پای در جای پای آنان می نهاد، هماهنگ سازد.او و هوشنگ ، هر یک دارای عقاید سیاسی و اجتماعی کاملاً متفاوت و متضادی بودند.
احسان، پس از آگاهی از برنامه تابستان، برای نخستین بار به همراه عفت و اقدس و زرنگار و بچه ها ، به باغ رفت و ساعاتی بعد، از این که پای در چنان مکانی نهاده بود، به شدت پشیمان شد.آن جا نیز به گونه ای دیگر یک محفل سیاسی و اشرافی بود میهمانان هوشنگ و زرنگار ، زن و مرد ، در حدود پنجاه نفر بودند. زنها، بی بند و باریهای زیادی از خود نشان می دادند. از ساعت نه صبح به بهانه شنا در استخر ، نیمه برهنه می شدند تا هر نوع مشروبی را که دوست می دارند، بنوشند. پوکر و رامی به راه اندازند. با صدای بسیار بلندی بخندند و در گوشه های خلوت باغ، آن گونه که خود می پسندند قدم زنند و تفریح کنند.
احسان همسر آلمانی هوشنگ زرنگار را دید که بسیار دورتر از دیگران بر روی یک صندلی بزرگ و حصیری نشسته و کتاب می خواند و با وجود این که می توانست فارسی صحبت کند، حاضر نبود با چنان زنهایی در هم آمیزد و دوستی آنها را بپذیرد و او ... در باغ هم لباس بسیار آبرومندی در بر کرده بود، زنی که احسان به دیده احترام به او می نگریست.
احسان و شیوا اندکی از آن میهمانان عالی قدر! فاصله گرفتندتا شیوا کتاب قصه های کودکان را بخواند و نادانسته های خود را از احسا بپرسد. آرش و شاهین در استخر شنا می کردند. عفت و اقدس در گوشه ای دیگر، به چند تن از آن خانمها چیوستند تا برای خود دوستان تازه ای از خانواده های رجال و اشراف پیدا کنند و اندکی دیرتر ، برای این که نشان دهند مثمر ثمر هستند و از خویشاوندان بسیار نزدیک آقای دکتر زرنگار می باشد، به چند زن و مرد خدمتکاری که در آن جا بودند، دستورات لازم را برای پذیرایی از خانمها و آقایان ، صادر می کردند.
زرنگار ، همسر اقدس ، اندکی در استخر شنا کرد و بعد از صرف نهار، پتو و بالشی از اتاقی برداشت و به گوشه خلوتی از باغ پناه برد تا در سایه درختان چند ساعتی بخوابد و استراحت کند.
شیوا، این عموی تازه ز راه رسیده را به هیچ وجه دوست نداشت. هوشنگ زرنگار در یک سال گذشته، هرگز او را نبوسیده ، دست نوازشی بر سرش نکشیده و حتی چند کلمه ای هم با او صحبت نکرده بود. شاهین نیز در این بی اعتنایی و کم توجهی عمو، سهمی برابر شیوا داشت. هوشنگ زرنگار مغرورتر از آن بود که به برادر بزرگ خود ارزش و احترامی قایل شود تا چه رسد به این که مهر و محبتی نسبت به فرزندان او از خود نشان دهد.شیوا، تشنه محبت، از این عمو چنان روی گردان و گریزان بود که گویی او را نمی شناسد و کوچکترین تمایلی هم به دیدارش ندارد و بدیهی است که او حاضر نبود از اقدس اطاعت کند و از آن چنان مردی به عنوان "دکتر عمو جون " یادی کند.
احسان ساغت پنج بعد از نیمروز از اقدس و زرنگار درخواست کرد که به هنگام مراجعت ، عفت و آرش را نیز با خود همراه بیاورند و آن گاه پس از خداحافظی کوتاهی از هوشنگ زرنگار و همسرش، سوار پیکان شد و به تنهایی به سوی خانه شتافت. چنان گریخته بود که گویی جهنمی را پشت سر گذاشته است.
برای احسان همان یک بار دیدن از باغ و آشنایی با میهمانان هوشنگ زرنگار کافی بود که بگریزد و هرگز بازنگردد. ولی از آن به بعد ، در روزهای جمعه، عفت و آرش، زرنگار و اقدس، شاهین و شیوا، از ساعت هشت صبح به آ« باغ می رفتند و ساعت یازده شب به خانه بازمی گشتند.
عفت می توانست به همراه آرش ، از اتومبیل بزرگ و راحت زرنگار که رانندگی آن را همیشه اقدس عهده دار بود، استفاده کند ولی او ترجیح می داد که شخصا پشت فرمان اتومبیل پیکان بنشیند، که البته نوع اتومبیل موجبات خفت و خواری اش را فراهم می ساخت. تا هنگام ورود به باغ و به هنگام شب در آن لحظه ای که میهمانان به خانه خود مراجعت می کردند، همه ببینند و مشاهده کنند که او خود اتومبیل شخصی دارد، از تهران تا کرج و بالعکس ، بتواند از احترام دیگران در حد گسترده تری بهره مند گردد.
عفت در همان آغاز، فقط یک بار از احسان پرسیده بود:
- امروز با ماشین کاری نداری؟
- نه خانم، نیازی به اتومبیل ندارم.
و از آن به بعد ، برای همیشه ، عفت دیگر چنین پرسشی را مطرح نساخت.همواره در هر روز تعطیلی در ماههای تابستان ، به همراه آرش سوار اتومبیل می شد و می رفت و درست از همان لحظه که خانه را ترک می گفت فراموش می کرد که همسری به نام احسان دارد که در خانه مانده است و در تنهایی بسر می برد...
.

.
.
ادامه دارد
golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۱ تير ۱۳۸۹, ۱۱:۳۱ بعد از ظهر   #47 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

3-24


از آن زماني که شيوا به مدرسه مي رفت، احسان هر دو ماه يک بار براي آگاهي از چه گونگي وضع اخلاق و تحصيل او، به دبستان مي رفت و نيم ساعتي با آموزگار شيوا به گفت و گو مي نشست. درست همان کاري که از چند سال قبل براي آرش و شاهين مي کرد، زيرا که چنين ملاقاتهايي را امري بسيار ضروري مي شمرد.
احسان در پايان دومين ماه از تحصيل شيوا در کلاس چهارم، بار ديگر به دبستان رفت و کم تر از نيم ساعت با آموزگار جديد شيوا که زن جواني بود، به گفت و گو نشست. نتيجه همان بود که او مي خواست، شيوا از هر لحاظ دانش آموز ممتاز و بر جسته اي بود. و چون اين ملاقات با پايان ساعت درس دبستان مواجه شد، احسان اجازه خواست که شخصاً شيوا را به منزل برساند.
در داخل اتومبيل شيوا گفت:
- آقاي احسان ، خانم معلم مرا ديديد؟ خوشکل است و بسيار مهربان هم هست. در بسياري از زنگهاي تفريح در کلاس مي ماند تا به پرسشهاي من پاسخ دهد و هر آنچه را که نمي دانم به من بياموزد. من به او گفته ام که شما دکتر و استاد دانشگاه تهران هستيد. سرپرستي امور تحصيلي و بسياري از کارهاي زندگي مرا عهده دار شده ايد. به خانم معلم گفته ام که پاپا کمترين توجهي ه من ندارد و اصولاً نمي داند که من در چه کلاسي درس مي خوانم و به همين علت است که من در اين دنيا فقط آقاي احسان را دوست مي دارم زيرا جز ايشان کسي ديگر را ندارم.آه ، چه خوب که خانم معلم و ساير بچه ها ، پاپا و مامان را نديده اند، پاپا به خوبي شما لباس نمي پوشد. مثل شما خوب و قشنگ حرف نمي زند. پاپا و مامان کوچکتربن علاقه اي به آگاهي از درس و مشق من ندارند و من هم مايل نيستم آنها، و از جمله خانم عفت، از حرفهاي من و شما و از روابط دوستانه ما ، چيزي بداند.
سخنان شيوا احسان را در فکر فرو برد. با خود انديشيد:" اين دختر يا نابغه است و يا شيطان".ولي در حقيقت ، شيوا نه نابغه بود و نه شيطان. موجود بسيار جالبي بود احسان از هفت سال پيش او را به تدريج تربيت کرد،از آن زمان که شيوا دو ساله بود و هميشه بر روي همان مبلي مي نشست که احسان نشسته بود و او در هفت سال گذشته، هر آن چه را که از احسان ديده و يا شنيده بود به خاطر سپرده، درست و سنجيده سخن گفتن را از او آموخته و در انجام هر کاري پاي در جاي پاي احسان نهاده بود. احسان نمي توانست باور کند که يک دختر نه ساله بتواند با آن فصاحت و زيبايي صحبت کند ولي شيوا با آن همه هوش و استعداد ستودني، مربي بسيار خوبي چون احسان داشت که شيوا درست سخن گفتن را از او آموخت. شيوا در کلاس دوم کتابهاي قصه مخصوص کودکان و در کلاس سوم داستانهاي نوشته شده براي نوجوانان را مي خواند و ناگهان در تابستان گذشته ، روزي به احسان گفت:" شما در حق من محبتهاي زيادي کرده ايد، چيزهاي بسياري به م آموخته ايد، کتابهاي خوبي برايم خريده ايد ولي آقاي احسان ، من ديگر نمي خواهم داستانهاي مربوط به کودکان و نوجوانان را بخوانم.من کتابهاي بهتري مي خواهم.داستانهاي جالب،سرگرم کننده و آموزنده تا بتوانم از اين دنيا چيزهاي بيش تري بدانم و همانگونه که خودتان گفته ايد ، در کلاس درس انشاءهاي عالي تري بنويسم و همبشه مثل شما حرف بزنم."
و احسان اين تقاضاي شيوا را پذيرفته و با دلهره و ترس فراواني داستانهاي ادبي و عاطفي ساده اي که از هرگونه مطالب زننده تهي بودند، خريداري کرده و در اختيار شيوا گذاشته بود. احسان باور نمي کرد که مطالعه آن کتابها بتواند اين چنين بازتابي در شيوه گفتار يک انسان داشته باشد. از اين رو، اين کودکي را که غرور و اعتماد به نفس خاص خود را داشت و به سان زنان سخن مي گفت، با بهت و حيرت فراواني مي نگريست. ديدار چنين موجود از هر نظر جالبي براي احسان ، آکنده از لذت هم بود زيرا که شيوا مي رفت همان انسان برتر از ديگران شود که احسان مي خواست.
احسان براي ملاقات با آموزگار شيوا، ساعت يازده صبح روزهاي پنجشنبه را برگزيده بود زيرا مي دانست که شيوا و ساير همکلاسيهايش ، در آن ساعت تحت مراقبت آموزگار ديگري ورزش مي کنند و اين ، بهترين موقع براي گفت و گو با خانم معلم او بود.
دو ماه پس از نخستين ديدار در سال تحصيلي جديد، احسان بار ديگر در چنان روز و ساعتي به مدرسه شيوا رفت و باز هم پس از گفت و گو با خانم معلم، که احسان را با گرمي و صميميت بيش تري پذيرفته و در گفتار خود زياد حاشيه رفته بود، احسان باز هم شيوا را با خود برد.
شيوا در اتومبيل ، کنار احسان نشسته و باز هم حرفهاي تازه اي براي گفتن داشت:
- آقاي احسان ، مي دانيد ... اين خانم معلم بسيار زيباي من، بيوه است، يعني شوهر ندارد، زن بسيار خوبي است. براي من مي گفت که در "شهرآرا" يک آپارتمان قشنگي براي خود خريده و در آن جا به تنهايي زندگي مي کند. يک روز در زنگ تفريح ، ضمن گفت و گو و پتسخ دادن به پرسشهاي من ، در مورد خانم عفت پرسشي را با من در ميان نهاد:
- جوان است؟ خوشگل هم هست؟
و من هم همه چيز را به او گفتم:
- خوشگل که نيست، بسيار زشت هم هست و آقاي احسان او را دوست نمي دارد....
.
.
.
ادامه دارد

golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۴ تير ۱۳۸۹, ۰۱:۴۵ قبل از ظهر   #48 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

3-25

- خوشگل که نیست، بسیار زشت هم هست و آقای احسان او را دوست نمی دارد....
- شیوا ، تو نباید چنین حرفهایی را به خانم معلم می گفتی. این، کار بسیار ناشایستی ست و تو ... بدترین کارها را کرده ای. وانگهی عفت بسیار خوشگل است و من هم او را خیلی دوست می دارم.
- معذرت می خواهم آقای احسان ، ولی شما بارها به من گفته اید که هرگز دروغ نگویم و جز حقیقت چیز دیگری را بیان نکنم؟!
- آه خدای من، شیوا، دروغگویی کار ناپسندیده است ولی در زندگی حقایق بسیاری هم هست که نباید کسی دیگر از آن آگاهی یابد و مسایل مربوط به زندگی خصوصی من، شایسته نیست که به اطلاع این خانم معلم برسد. وانگهی شیوا، به خاطر بسپار که آموزگار تو ، از هیچ نظر اجازه طرح چنین پرسشهایی را ندارد من مجبورم از این به بعد در ملاقات با او، راه و رویه دیگری در پیش گیرم.
شیوا پس از یک مکث طولانی گفت:
- پنهان کردن حقایق از دیگران! با چنین روشی آشنایی دارم و در چهار سال گذشته ، به تدریج شیوه های بهتری برای ساکت و خاموش ماندن را فرا گرفته ام. بلی، حق با شماست. من اشتباه کردم و معذزت می خواهم و قول می دهم که دیگر چنین مسایلی در زندگی من تکرار نشود و ... یک چیز دیگر که تا این لحظه نمی دانستم! خانم عفت زن بسیار زیبایی هستند و شما هم او را خیلی دوست می دارید.
احسان طنز و تمسخر بهفته در گفتار شیوا را به خوبی فهمید و به ناچار آن را به جان خرید. ولی این بار واقعاً از شیوا ترسید:" چرا این دختر، تا این حد خطرناک است؟"
و بدین سان ، سه سال دیگر گذشت و شیوا ر دوازده سالگی راه دبیرستان را در پیش گرفت. تکامل شخصیت فردی و اجتماعی، و رشد فکری او شگفت آور بود. شیوا همچنان دیوانه وار، احسان را دوست می داشت و در وجود او آرزوهای گمگشته اش را می جست. مردی که برای او یک پاپای دوست داشتنی، یک برادر مهربان، و یک دوست بسیار صمیمی و قابل اعتماد بود، تنها مرد زندگی اش که می توانست همه چیز را به او بگوید و هر آنچه را که احسان می پسندد انجام دهد.
شیوا بزرگ می شد و از آن دوران کودکی که برای احسان بهترین سالهای زندگی اش بود، فاصله بیشتری می گرفت. احسان با دقت و هوشیاری کامل، این تکامل را که در نظرش سرعت وحشتناکی داشت، می نگریست. شیوا، آن دختر کوچکی که احسان هشت سال پیش او را پرنده بهشت می دانست ، برای خانم شدن تعجیل خارق العاده ای از خود نشان می داد و در این راه دشوار، گامهای بسیار بلند و سریعی برمی داشت. احسان در بهت و حیرت، در مواقع بسیاری حالت انفعالی به خود می گرفت و در رفتار و گفتار خویش، تغییراتی می داد تا بتواند خود را با شیوه ای همیشه در حال تحول و دگرگونی ، هماهنگ سازد.
احسان در سه سال گذشته ، کتابهای خوبی برای شیوا خرید و ر اختیارش گذاشت و با گذشت هر سال و ماهی، کتابهایی با محتوای غنی تر و در همان حال دشوارتر بر می گزید. ولی احسان دستیابی شیوا به کتابخانه شخصی اش را هنوز بسیار زود می دانست. از نظر او پنج سال بعد ، خیلی بهتر بود.
ولی یک ماه پس از آغاز تحصیلات دبیرستانی، شبی که میهمانی خانوادگی در خانه احسان و عفت برگزار شده بود، بعد از صرف شام شیوا گفت:
- آقای احسان، اجازه می فرمایید یکی از کتابهای شما را بردارم و برای خواندن به خانه ببرم؟ چند روز بعد ، کتاب را همراه با تشکراتم به حضورتان تقدیم خواهم داشت.
احسان غافلگیر شد، هرگز انتظار چنین درخواستی از سوی شیوا را نداشت. برای این که سخنی ناسنجیده نگوید، لحظه کوتاهی به فکر فرو رفت. او دیگر نمی توانست با خواسته های شیوا مخالفت کند، آن هم درخواستی که نامعقول نبود و به طرز بسیار زیبایی مطرح شد.
- آه بلی، خواهش می کنم، هر کتابی که می خواهی.
احسان که برای آشنایی بیش تر با روحیات شیوا و نوع نگرش او به مسایل زندگی، علاقه فراوانی داشت ، در آن لحظه از این رو شادمان شد که کتاب انتخابی شیوا از میان آن همه کتاب، می توانست تا حدودی بیانگر نوع احساس و شیوه تفکر شیوا باشد، چیزی که آگاهی از آن ، روز به روز برای احسان مشکل تر می شدزیرا که شیوا در کمال ناباوری و تأثر برای او، به تدریج یک دیوار حایلی بین خود و احسان به وجود می آورد، دیواری که شناخت بیش تر و واقعی تر او را برای احسان ناممکن می ساخت....
.
.
.
ادامه دارد

golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ تير ۱۳۸۹, ۱۱:۳۴ بعد از ظهر   #49 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

3-26


درِ اتاق مطالعه احسان همیشه باز بود و از آن جا، آنها که بر روی مبلهای راحتی لمیده بودند، می توانستند هر آن چه را که در آن اتاق می گذشت ، ببینند و بشنوند. ولی شیوا راه و رویه دیگری در پیش گرفت. ابتدا به آشپزخانه رفت و صفحه ای از روزنامه روز قبل را برداشت و هنگامی که وارد اتاق مطالعه می شد در را بست. ساعتی در آن جا بود و چون بیرون آمد کتابی را در دست داشت که آن را با کاغذ روزنامه جلد گرفته بود. شیوا خیلی ساده ، گویی که با یک کودک خردسال و نادان حرف می زند، گفت:
- ملاحظه می کنید آقای احسان؟ برای این که کتاب شما کثیف نشود ، آن را جلد گرفته ام.
و بدین ترتیب احسان از عنوان کتابی که شیوا انتخاب کرده بود، بی خبر ماند. در اتاق مطالعه احسان چهار قفسه کتاب، هر کدام چنج طبقه قرار داشت که مملو از کتابهای گونه گون بودند و برای او بسیار دشوار بود که با بررسی کتابها، بتواند از عنوان کتابی که شیوا برای مطالعه انتخاب کرده بود، آگاه شود. این دختر خانم دوازده ساله، با آن شیوه ماهرانه و توام با نزاکت، آگاهی از این امر را برای او ناممکن ساخته بود.
سه روز بعد ، به هنگام شب، شیوا تلفن کرد و ضمن تشکر فراوان از احسان، از او اجازه خواست که در یک فرصت مناسب به خانه آنها بیاید ، کتابی را که قبلاً برداشته در سر جای خود بگذارد و کتابهای دیگری بردارد، چند عنوان کتاب مختلف ، برای این که مزاحمتهایش کم تر شود و بیش از این احساس شرمندگی نکند.
احسان گفت:
- شیوا، تمام کتابهای من متعلق به توست. هر وقت و هر گونه که می خواهی از آنها استفاده کن. ولی... می توانم بپرسم که با اختصاص وقت زیادی برای مطالعه این کتابها ، دروس دبیرستان و آمادگی برای امتحانات دچار چه سرنوشتی خواهد شد؟ شیوا، آینده تو ، سرنوشت تو، تمام زندگی و شخصیت اجتماعی تو با تحصیلات دبیرستانی و دانشگاهی تو، ارتباط مستقیم دارد. آیا به این مسایل هم فکر کرده ای؟
- بلی آقای احسان، درس را باید در دبیرستان یاد گرفت نه در خانه خویشتن. با وجود این، من هر روز یک ساعت به مرور مطالبی که در دبیرستان یادداشت کرده ام ، اختصاص داده ام.
- فقط یک ساعت در هر روز؟ آیا این برای آموختن دروس دشوار دبیرستانی کافی است؟
- آقای احسان ، شما می دانید که من چقدر به شما ارزش قایل هستم و باز هم اطلاع کامل دارید که تمام ساعات عمرم را وقف یک هدف مقدس کرده ام: جلب رضایت شما. بنابراین اجازه بدهید در پاسخ به پرسش شما، من پرسش دیگری را مطرح سازم، شما موفقیت در تحصیلات دبیرستانی ام را با چه معیاری ارزیابی می کنید؟ آیا معدل امتحانات من در پایان هر سال می تواند برای شما ملاک داوری باشد؟ و اگر چنین است شما از من ، در تمام دوران تحصیل ام در دبیرستان و در پایان هر سال، چه معدلی از نمرات امتحانی را انتظار دارید؟ چه رقمی می تواند برای شما ارزنده باشد و رضایت خاطر شما را فراهم سازد؟
- مطابق دوران تحصیلت در دبستان، همه ساله رقمی بالتر از نوزه.
- بسیار خوب ، قبول می کنم و ... متعهد می شوم. آیا این برای شما کافی است؟می توانم اطمینان داشته باشم که در خواندن کتابهای شما ، همیشه از آزادی کامل برخوردار خواهم بود؟ و امیدوار باشم که چنین گفت و گوهایی، دیگر هیچ وقت بین من و شما تکرار نخواهد شد؟
- بلی شیوا، من به تو اعتماد کامل دارم. تمام آن چه را که گفتی می پذیرم. تمام کتابهایم برای همیشه مال تو...
- متشکرم آقای احسان و... شب خوش.
روز بعد ، در آن ساعاتی که شوا می دانست احسان در خانه نیست، به همراه اقدس به آن جا رفت. و هنگامی که عفت و اقدس مطابق معمول به آشپزخانه رفتند و در آن را هم بستند ، شیوا در حالی که کیف خرید اقدس را در دست داشت راه اتاق مطالعه احسان را در پیش گرفت و ساعاتی بعد آن جا را ترک گفت و از اقدس خواست که هر چه زودتر او را به خانه برگرداند، طی چنین مسافتی با اتومبیل در ده دقیقه به آسانی میسر بود.
عفت فقط آن چه را که دیده بود به احسان باز گفت. او نمی دانست که درون آن کیف بزرگ و پارچه ای ، شیوا چه چیزهایی گذاشته است؟ و این مسأله از نظر عفت هیچ ارزش و اهمیتی هم نداشت. کتاب در باورهای عفت اصولاً چیز قابل توجهی نبود که بتواند فکر و اندیشه او را به خود کعطوف سازد.
و شیوا با چنین ویژگیهای اخلاقی و روحی برای احسان، واقعیت پیچیده ای بود که جز پذیرش او ، راه چاره ای نمی شناخت.
رفت و آمد شیوا به خانه احسان که همواره در غیاب او صورت می گرفت، برای بازگرداندن کتابهایی که خوانده بود و انتخاب کتابهای جدید، به تدریج صورت امری متداول به خود گرفت. زرنگار و عفت و اقدس این پدیده جدید را نیز پذیرفتند و با گذشت ماهها به آن عادت کردند...
.

.
.
ادامه دارد
golaleh آنلاین نیست.  
قدیمی ۶ تير ۱۳۸۹, ۱۱:۴۳ بعد از ظهر   #50 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
golaleh آواتار ها
 
golaleh به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

3-27


احسان در گذر روزها و ماهها ، در تنهایی غم انگیز و حسرت بار خویشتن ، دست و پا می زد و در نهایت تأسف، بیش از گذشته ها ، در ژرفای تاریکی فرو می رفت. او در زندگی ، انسانی واقعاً تنها بود. دوست و همدم و مصاحب مناسبی نداشت. در این جهان یار و غم خواری برای خود نمی شناخت. عفت، همسرش ، حالا دیگر به قدری از او دور شده بود که گویی اصلاً وجود نداشت . در طول تمام سالهای عمرش ، آن انسان والا و با ارزشی را که بتواند مورد اعتمادش باشد هرگز نیافته بود تا با او از دردها و حسرتهای زندگی خود سخن بگوید بسر بردن در سکوت و ظلمت مداوم، آزارش می داد و هیچ راه گریزی هم برای خود نمی یافت.
آن شب در اتاق خواب خود، در حالی که سقف اتاق را در آن نور ملایم و رویایی می نگریست، در میان آرزوهای برباد رفته و هزاران درد به جای مانده، بی آن که خود بخواهد و یا دلیلی وجود داشته باشد، ناگهان بار دیگر به یاد "هما" افتاد. هما، همان دختری که هرگز زاده نشد. اگر به جای آرش ، هما متولد می شد حالا هفده ساله بود. می رفت تا سال آینده ، در دانشگاه تهران و در رشته علوم سیاسی به تحصیلات خود ادامه دهد. یک دختر خوب و یک دوست صمیمی و مهربان و از هر لحاظ مناسب برای احسان باشد.اگر هما بود احسان دیگر این همه احساس تنهایی نمی کرد. می توانست در تمام ساعات شبانه روز ، هما را در کنار خود داشته باشد و تمام آن مهر و محبتی را که احسان نیازمند آن بود، برایش ارزانی دارد و احسان دیگر هیچ کمبودی در زندگی نداشته باشد.احسان به یاد آورد که در آن روزها و ماههایی که عفت در انتظار نوزادی بود، مطابق با برنامه ریزیهای او، هما می بایستی از شش سالگی نواختن پیانو را فرا گیرد تا این که در دوازده سالگی موسیقیدان ماهری شود و برای پدر، آهنگهای دلخواهش را بنوازد. احسان در آن ساعات طولانی انتظار، بارها چشمانش را می بست و در رویاهای شیرینی فرو می رفت:
زمستان از راه رسیده و هوا به شدت سرد شده است. احسان در کنار شومینه، بر روی مبلی نشسته و از پنجره های اتاق ، حیاط و درختهای عریان را می نگرد. برف به شدت می بارد و همه جا را سپید پوش کرده است. شعله های آتش در شومینه رقص دلفریبی دارند و دانه های برف ، در خارج از از اتاق می چرخند و بر زمین میریزند. هما با آگاهی از نیاز جان پدر ، پشت پیانو می نشیند. انگشتانش با مهارت قابل تحسینی بر روی "توش"ها می لغزند و آهنگ دلنشینی را طنین انداز می سازند و احسان در یک حالت رویایی ، دانه های برف و شعله های آتش را می نگرد و همراه امواج موسیقی رهسپار آسمانهای دوردست می شود تا به سرزمین نور جاویدان رسد...
پندارها، آرزوها، رؤیاها و باورها...
و اگر هما بود هرگز از او دوری نمی جست و در هر شرایطی از احسان دور نمی شد. او با یک مرد بسیار خوب و شایسته ازدواج می کرد ولی خانه پدر را هرگز ترک نمی گفت. هما،آن دختر زیبایی که در رشته حقوق سیاسی دکترا گرفته بود، می توانست این حقیقت را بفهمد و به همسرش بگوید که پدر بدون او نمی تواند زندگی کند، به دور از او نمی تواند زنده بماند. پس... هما و همسرش در خانه احسان می ماندند. صاحب فرزندی می شدند.آن وقت احسان تنها نمی شد. آن وقت احسان به هنگام شب، گریه نمی کرد و اشک نمی ریخت و آن وقت احسان از نظر روحی و عاطفی اسیر سرگردانی نمی گشت. ملجاء و پناهی داشت، دوست خوب و مهربانی داشت. و آن گاه که هما به عنوان سفیر دایمی ایران در سازمان ملل متحد تعیین می گردید، احسان هم با او به نیویورک می رفت و چند سالی به انتظار می نشست تا " دکتر هما احسان" در اثر شایستگی و لیاقت، دبیر کل سازمان ملل متحد شود و او نیز خوشبخت ترین فرد جهان گردد.
اشک، همچون باران بهاری از چشمان احسان جاری شد و چهره اش را آشفته تر کرد. هما نبود و همه چیز تمام شده بود. از سالها پیش تمام شه یود، از آن هنگام که آرش متولد شد، از هفده سال پیش...
ناگهان از اعماق جان احسان فریادی برخواست:" اگر هما نیست ، شیوا هست. شیوا می تواند همان هما باشد. اشتباه نکن احسان، شیوا، همای سعادت توست."
احسان به یاد آورد که فردا، ساعاتی بعد از نیمروز ، به خانه شیوا خواهد رفت و از این یادآوری لبخند حزن آلودی بر لبانش نقش بست. مدتها بود که او آن خانه بزرگ را "خانه شیوا" می نامید و حقیقت نیز برای او جز این، چیز دیگری نبود. احسان هیچ علاقه ای به دیدار و یا گفت و گو با اقدس و زرنگار نداشت و اگر به آن خانه می رفت فقط به خاطر شیوا بود، دختری دوازده ساله که احسان او را بسیار دوست می داشت ولی افسوس که شیوا کوچکتر از آن بود که بتواند برای او یک دوست صمیمی باشد و آن چنان روابط صمیمانه ای با او برقرار سازد که می توان با یک دوست بزرگسال بنیان نهاد. با وجود این ، احسان تصمیم گرفت که فردا شب، پس از صرف شام، گفت و شنود تازه ای با شیوا داشته باشد.
از شش سال پیش ، از آن زمان که شیوا راه دبستان را در پیش گرفت، در تمام دور هم بودنهای خانوادگی همواره پس از صرف شام ، شیوا و احسان از دوقلوها و زرنگار فاصله می گرفتند. در خانه احسان، به اتاق مطالعه او می رفتند تا آن گونه که خود می خواهند صحبت کنند. عفت و اقدس و زرنگار به این دوری جستن احسان و شیوا از آنان، به تدریج عادت کردند و با گذشت ماهها و سالها ، با هم بودن احسان و شیوا ساعتی پس از ترک میز غذا خوری برای ادامه آن گفت و گوهای طولانی، صورت امری متداول به خود گرفت. عفت و اقدس و زرنگار از ده سال پیش که شیوا کودک خردسالی بود او را به احسان بخشیدند و "حق مالکیت" احسان بر شیوا را شخصاً به او تفویض کردند، روابط صمیمانه و بسیار نزدیک آ«ان را که با مهر و محبت آشکاری در هم آمیخته بود، دیدند و این وابستگی اجتناب ناپذیر را نیز پذیرفتند. هیچ دلیلی برای جدا کردن شیوا از احسان نیافتند زیرا تمام گفت و گوهای آنان را می شنیدند و آشنایی شیوا با چنین مطالبی را مفید و ضروری می شمردند. و بدین سان، آن دختر کوچک و آن مرد بزرگ را به حال خود گذاشتند و راه بی اعتنایی را در پیش گرفتند....
.
.
.
ادامه دارد

golaleh آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اديب, از, تایپ, رمان, زيباي, شيوا, فريدون, يغمايي

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
شيوا | فريدون اديب يغمايي | دانلود mahdiyeh ایرانی 2 ۱۸ مهر ۱۳۹۰ ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
بیوگرافی سرگي ماركوويچ شاپشال | اديب السلطان SaRa مشاهیر دیگر 1 ۲ مهر ۱۳۹۰ ۰۴:۳۵ بعد از ظهر
شيوا بلوريان بهارجون بازیگران ایرانی 1 ۱۷ آبان ۱۳۸۹ ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
شیوا | فريدون اديب يغمايي | موبایل R.A.S.O.O.L رمان ایرانی 0 ۲۴ مهر ۱۳۸۹ ۱۰:۵۶ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.


Earn cash with your XIP links - www.xip.ir
دانلود کتاب رايگان