ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
معرفی و نقد سریال نابرده رنج | علیرضا بذر افشان
paradiseagency

گل نقش طاووس

?



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 124 12345112651101 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 1234
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    3,111
    میانگین پست در روز
    1.90
    محل سکونت
    زیر آسمان این شهر
    تشکر از کاربر
    29,034
    تشکر شده 41,024 در 5,202 پست
    اندازه فونت

    Wink معرفی و نقد سریال نابرده رنج | علیرضا بذر افشان

    هر شب ساعت 11 از شبکه ی 3

    به غیر از جمعه شب ها






    کامبیز دیربازو سام درخشانی،زوج کمدی ای که پا به تلوزیون می گذراند تا لحظات شاد و غمگینی را برای شما رقم بزنند.
    این سریال مفرح و سرگرم کننده را از دست ندید.





    بازیگران: کامبیز دیرباز ، سام درخشانی ، ثریا قاسمی ، سحر دولتشاهی ، سیاوش طهمورث ، …


    کارگردان: علیرضا بذر افشان


    سال: ۱۳۹۰


    خلاصه داستان:
    داستان در سال ۱۳۶۷ اتفاق می افتد . ایران درگیر جنگ تحمیلی عراق است . اسد ۲۶ ساله دست فروش موفق ، به این نتیجه می رسد که اگر سرمایه بیشتری داشته با شد بهترین درآمد را دارد. با فن ، پدر خود را گول می زند و...




    زمان پخش: هر شب ساعت 11 از شبکه ی 3 سیما















    اینگونه گنج میسر می شود:

    «نابرده رنج» اولین سریال نویسنده ای جوان است كه چند سالی از زمان حضورش در كارهای تلویزیونی میگذرد اما این سریال چهارمین اثر علیرضا بذرافشان به عنوان كارگردان محسوب میشود. او قبلا تله فیلم های «تنگنا» و «انتقال» را برای شبكه سه و «لرزش های زندگی» را برای شبكه اول سیما كارگردانی كرده بود. این سه تله فیلم اگرچه از اولین تجربه های بذرافشان به عنوان كارگردان محسوب میشدند اما با این وجود در معرض دید قرار گرفتند و حتی دو، سه مرتبه ای مكررا از تلویزیون پخش شدند.
















    تكرار موفقیت ها:

    علیرضا بذرافشان نویسندگی خود را با سریالهای قابل قبول و در عینحال عامه پسند و پرمخاطبی مثل «خط قرمز»، «تب سرد»، «زیرزمین» و... شروع كرد و بیشتر با علیرضا افخمی و قاسم جعفری همكاری میكرد. او سابقه نویسندگی دو فیلم «رقص در غبار» و «گرگ و میش» را هم داشته. بذرافشان طی این یكسال اخیر تنها سرش به سریال خودش گرم نبوده و علاوه برآن در نگارش فیلمنامه سریال«اینجا تهران است» آرش معیریان، مشاركتهایی داشته است:

    «دراین سریال من نه به عنوان نویسنده، بلكه به عنوان مشاور نویسنده با گروهی كه قبلا هم سابقه همكاری با آنها را داشتم مثل سارا خسروآبادی، حسین تراب نژاد فعالیت می كردم. نویسنده اصلی آن سریال محمد محمود سلطانی است و من فقط توافقاتی را با ایشان برای بهتر درآمدن كار داشتم».

    اما بذرافشان در اولین سریالش هم از همكاری با همكاران همیشگی اش غافل نمانده و در اینباره می گوید:

    «من نویسندگی این سریال را به تنهایی برعهده نداشتم و در واقع به غیر از خودم خانم خسروآبادی وحسین ترابنژاد برای بهتر در آمدن فرم و ساختار داستان سریال با من همكاری داشتند».

    بذرافشان در مورد اینكه ایده اصلی این سریال از كجا آمده، اظهار دارد كه:

    «ما برای نوشتن این سریال و شروع كار جدیدمان تصمیم گرفتیم كه تم های مختلف سریالسازی و داستان نویسی را بررسی كنیم و در نهایت توانستیم پس از تلاشهای مكرر داستان «نابرده رنج» را خلق كنیم».

    اما بذرافشان از كارگردانانی است كه از المانهایی خاص برای متفاوت درآمدن و دیده شدن كارهایش استفاده میكند كه همه اینها به فیلمنامه های قوی او وآب نبستن در كارهایش برمی گردد. به همین منظور او این روزها برای باورپذیر شدن سریال و مشابهت لوكیشن هایش به تهران قدیم دهه 60، به سراغ ساخت لوكیشنی سخت رفته:

    «بازسازی لوكیشن های این سریال كه در دوران قدیم میگذرد تاحدودی كارسختی است. چون كوچكترین المانی از تهرانی كه در حال حاضر می بینیم نباید وجود داشته باشد. ماشین ها، نمره ماشین ها، نحوه لباس و پوشش آدم ها، دیالوگ ها و... هیچكدام نباید با شرایط و مدل های امروزی تناسب و سنخیتی داشته باشد و وجود آنها اشتباه بزرگی برای ما محسوب میشود. به همین منظور ما تاجایی كه بتوانیم سعی خودمان را میكنیم و حتی به دلیل در اختیار نداشتن لوكیشن آماده ای، خودمان دست به كار شدیم و برخی لوكیشن ها را ساختیم.»

    اما به غیر از لوكیشن تهران قدیم سریال لوكیشن های دیگری هم داشته:

    «چند لوكیشن هم در كوه و جنگل داشتیم و در واقع هماهنگی گروه با این فضاها فشار كاری بالایی را می طلبد. چون اغلب فضای این مكان ها با سرمایی باور نكردنی همراه است، با نبود هریك از اعضای گروه (خصوصا در این فضاها) كار لنگ میماند. الان حدود 5 ماهی است كه بار اصلی سریال بر دوش دو بازیگر اصلی سریال كامبیز دیرباز و سام درخشانی افتاده و اگر آنها نباشند كار بدجوری می خوابد».

    بذرافشان از سختی های دیگری كه به كارشان اضافه شده می گوید:

    «به خاطر اینكه فضاهای داخلی كمتر در سریال دیده می شود و رد شدن از فضاهای صعب العبوری با استفاده از توپ و تانك برای در آوردن صحنه های جنگ بیشتر است، سختی های كار نسبت به اوایل چند برابر شده است».
















    حكایت گنجی دیرینه:

    خط اصلی داستان مربوط به دهه 60 شمسی است. حدود 30 درصد از داستان در فضای شهری می گذرد و مابقی آن را فضای جنگ و جبهه و ورود قهرمان قصه به این فضاها تشكیل می دهد. این مجموعه، داستان «اسد» را روایت میكند كه در پی افسانه ای قدیمی راهی سفر است و در طول سفر با ماجراهای مختلفی رو به رو می شود. بذرافشان نویسنده وكارگردان سریال درباره قالب داستان میگوید:

    «قالب اصلی داستان به گونه ای است كه در كنار جدی بودنش، فضا و موقعیت های طنزی را برای شخصیت های اصلی به وجود می آورد.»

    بذرافشان معتقد است كه سریال از نظر به وجود آمدن برخی از موقعیت ها شبیه به سریال «زیرزمین» است. البته علیرضا افخمی كارگردان «زیرزمین»، همكاری فوقالعاده ای در«نابرده رنج» با بذر افشان داشته:

    «تاثیر حضور آقای افخمی در این سریال به شكل ویژهای صورت گرفت. ایشان علاوه بر نظارتی كه به عنوان ناظركیفی در این سریال داشتند به عنوان مشاور كارگردان و فیلمنامه در این سریال ما را همراهی كردند.»























    تركیب بازیگران:

    علیرضا بذرافشان دراین سریال از تركیب بازیگرانی استفاده كرده كه به گفته خودش:

    «زمانیكه درحال نوشتن فیلمنامه با دیگر نویسندگان سریال بودیم، شخصیت ها را با توجه به شایستگی بازیگران برای ایفای نقش انتخاب كردیم. یعنی در همان زمان نوشتن به بازیگرانی كه الان در سریال هستند فكرمی كردیم و تقریبا از انتخاب های اولمان بودند.»









    اندر ماجرای دزد و پلیس:

    كامبیز دیرباز بازیگر سریال های تب سرد، درچشم باد و ... در این سریال نقش اصلی را برعهده دارد. او نقش اسد جوان پایین شهری را بازی می كند كه با مادر و خواهرش زندگی میكند. اسد برای به دست آوردن خرجی خانه از طریق مسیرهای غیرقانونی درآمد كسب می كند كه پیدا كردن گنجی دیرینه یكی از آنهاست. بذرافشان درباره نحوه بازی دیرباز و دیده شدن بازی او دراین سریال معتقد است كه:

    «به نظرم نقشی كه كامبیز دیرباز دراین سریال بازی كرده تاحدودی در كارنامه بازیگری اش متفاوت به نظر می رسد. اسد جوان ساده لوحی است كه در عین اینكه به خلاف می پردازد اما دوست داشتنی به نظر می رسد.»


    اسد برای ادامه دادن به كارهایش و قرارگرفتن در مسیر پیدا كردن گنج آبا و اجدادیاش با عماد همراه میشود.

    شخصیت عماد را سام درخشانی بازی می كند. عماد خلافش از اسد سنگین تر است. اما این دو نفر برای پیدا كردن همان گنج به جبهه هم راه پیدا می كنند.



    سیاوش طهمورث كه این روزها در سریال خونبها نقشی مثبت را برعهده دارد، در این سریال نقش منوچهر را بازی می كند. منوچهر شخصیتی است كه برای پیدا كردن گنج كمی پیرتر از اسد و عماد به نظر میرسد. او كه از قدیم دنبال این گنج بوده، همراه شدن با اسد و عماد را موقعیت مناسبی برای دسترسی به هدف خود كه همان رسیدن به گنج باشد، میبیند.

    میلاد كی مرام از بازیگران تازه كاری است كه قبلا حضوری كوتاه درچند سریال داشته. او در این سریال نقش جابر، شخصیت پلیس را بازی می كند كه قصد پیگیری از سارقان این گنج را دارد. باتوجه به اظهارات بذرافشان شخصیتی پلیسی كه در این سریال وجود دارد شبیه همان ژانوالژان معروف داستان بینوایان است. بذرافشان درباره ویژگی ها و تركیب این چهار شخصیت اصلی در طول داستان میگوید:

    «این چهار شخصیت اصلی در طول داستان درگیری های خاصی پیدا می كنند كه یا به هم نزدیك می شوند یا از هم دور می شوند و قصد دور زدن همدیگر را دارند.»











    مانعی به نام اسد:

    ثریا قاسمی مادر معروف سریال های ایرانی در «نابرده رنج» نقش مادر یك پلیس را بازی می كند. او سعی میكند كه پسرش جابر را نسبت به دختری كه دوستش دارد (هرچند مقدور نیست) برساند.

    سحر دولتشاهی بازیگر فیلم های «میم مثل مادر» و «چهارشنبه سوری» در این سریال نقش همان دختر را بازی می كند. او در این سریال نقش خواهر اسد را بازی می كند كه بر سر راه جابر قرار میگیرد و خواستار ازدواج با یكدیگر میشوند. اما به خاطر اینكه ازدواج این دو مانعی بر سر راه ادامه دادن كارهای اسد برای پیدا كردن گنج است، مخالفت هایی از طرف او صورت می گیرد.

    مینا جعفرزاده كه در «اخراجی ها» هم نقش مادر كامبیز دیرباز را بازی میكرد در این سریال هم نقش یك مادر شیرین زبان را بازی میكند.














    دیده شدن یا نشدن:

    بذرافشان این روزها مراحل تصویربرداری و تدوین سریال را با هم طی می كند و با این حال قرار است كه:

    «در طی این یكسال حدود هزار دقیقه از سریال تصویربرداری شده است. مراحل مونتاژ سریال توسط سیاوش كرد جان و صداگذاری آن توسط مهدی صادقی انجام میشود. باتوجه به اینكه كیفیت و نتیجه سریال برای من از هر مسئله دیگری در كارهایم مهمتر است، تصویربرداری تا اردیبهشت ماه به طول میكشد. به خواست خدا سعی میكنیم كه سریال را برای تابستان سال آینده تحویل شبكه سوم سیما ارائه دهیم»

    اما دیده شدن یا نشدن این سریال توسط مردم هم مسئله دیگری است:

    «سریال قابلیتهای جذب مخاطب را دارد اما یك بخشی از آن به زمان پخشی كه برای آن تدارك میبینند، بستگی دارد.»









    اسپانسر نداریم:

    بذرافشان درباره بودجه ساخت این سریال می گوید:

    «چون درسریال از اسپانسری استفاده نشده، تمام هزینه ای كه بابت ساخت این سریال صرف شده از همان بودجه ای است كه شبكه در اختیارمان قرار داده است.»












    سایر عوامل:

    عوامل این سریال عبارتند از؛ بازیگران: كامبیز دیرباز، سیاوش طهمورث، سام درخشانی، ثریا قاسمی، مینا جعفرزاده، میلاد كیمرام، صدرالدین حجازی، طوفان مهردادیان، محمود رضایی، افشین سنگچاپ، فرشید زارعیفرد، مصطفی اعلایی، سیما مطلبی، رضا كریمی و... طرح سریال: علیرضا بذرافشان، طراح اپیزودها: سارا خسروآبادی، مدیر تصویربرداری: علی محمدزاده، صدابردار: امیر پرتوزاده، طراح گریم: محمد قومی، طراح صحنه و لباس: حسین مجد، دستیار اول كارگردان: مانی حقیقتجو، برنامهریز: علیرضا صالحی، دستیار كارگردان: رضا شریفی، مدیر تداركات: علیرضا حقشناس، منشی صحنه: غزل رشیدی، عكاس: پیمان آباقی، مشاور رسانهای: حسین باقریان و محمود رضایی این سریال را به سفارش شبكه سوم سیما تهیه و تولید كرده است.






    منبع: tehrooz.com/ فرنوش ارسخانی

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

    بعضی وقتا مجبوری...تو فضای بغضت بخندی..
    دلت بگیره ولی دلگیری نکنی..شاکی بشی ولی شکایت نکنی ...
    گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن...
    خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری...
    خیلی ها دلتو بشکن و تو فقط سکوت کنی...
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


    خدایـــآا !من اینجا دلــمـ سخت معـــجزه میخواهــد...!
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




  2. 159 کاربر از پست حاجی بلا تشکر کرده اند .

    $Persian.boy$ , $~roya~$ , "Dezire" , * shaghayegh * , * Shiny_Shadow * , * sogand 21 * , **sevdayi ** , *Ghazal* , *MINA * , *Silver Sun* , *snowflake* , *_*aseman*_* , +Lily , -2nya- , -ALI- , -Nasrin- , -نازلی- , .arsana. , .Monire. , 5011311 , Admin , always alone , AMINJOON , AMITIS-ARIANA , angelic , ar_77 , asal , atei_69 , avazkhamoosh , Az@de , azaliya , babasi , believe me , boyegandom , brain storm , dDorsa , dokhtare-tanha , elahe70 , elahem , Eli~mean , elnaz 90 , Elnaz21 , elnaz89 , Elysium , Esperichoo , farahi , farhad1 , farizad , Farnaz , farshid23 , fatima_59 , fatosh , feedback , GhOsT GiRl , golnaghshetavous , hana_89 , haniehhh , hedie9390 , hiva , hobab , Hodaa37 , honey_x , jess!can!lz , jim.jim , Kalafe , khale rize , khoshhal , kodaki , koosar , MAH SAM , Mahbib , Mahed , mahsan , mahtabmm , man war , maral joon , MARDE_TANHA , maryam.khakbaz , Mini Moon , mini71 , Mino Bookworm , N@s!m , nastarani , Nelson , nemesis , NE[ )@A , nigar_403 , Niloufarjojo , novin , ONCE ALONE , parastoomc , Parnam , parsa.a , raha_19 , Rainy Girl 98 , rana-021 , rangool , raScal , REMIX , Reza , roya jo0on , s.love , sahari* , saharo , sama64 , samini , sara 13 , shaghhayeghh , sh_h , sollmaz , Sonetto , sotazi , spoon , spoorg , Star-crossed , Sutra , s_donia323 , talayeh , Tracy , vahid_alone90 , yasam , yase sefid , yAsnA*19F , zanbagh , zb7373 , zeos , |SarA_S| , ~jOojoO.tAlA~ , ~moonlight~ , ·•● samir ●•· , Vulnerable , κįД , ادرینا , باران , بهارجون , ثــمـره , خانم فسقلی , خانومی , روانراد , رودنا , زمستانی , سارا امیری , سمن ناز , !arefeh , عاطفه منجزی , عیدی , فهیم , مهرگل , مهستی , مُحی , مینو* , نیلوفر دختر دریا , نیکان , ياابالفضل , پدیده , پرهوده , گیتی , یاشمین , یگانه

  3. Top | #2

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    6,975
    میانگین پست در روز
    3.63
    محل سکونت
    teh
    تشکر از کاربر
    70,465
    تشکر شده 77,964 در 8,271 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خبرنگار: زهرا فرود

    تهیه کننده نابرده رنج:
    نابرده رنج تصویری نمادین از وطن دوستی و غیرت ملی ایران زمین است
    محمد رضایی گفت: سريال نابرده رنج با به تصویرکشیدن روزهایی از دهه 60 ویترینی از وطن پرستی و غرور و غیرت ملی سرزمین ایران را در قالب یک مجموعه نمایشی به اهتراز در می آورد.

    تهیه کننده سریال نابرده رنج که این شبها از شبکه سوم سیما در حال پخش است در گفتگو با خبرنگار باشگاه خبرنگاران افزود: سریال نابرده رنج از خط داستانی مشخصی پیروی می کند و به لحاظ پرداختن به گذشته و عبور از دوران آغاز جنگ تحمیلی اثری تاریخی با ظاهری ملودرام محسوب می شود.

    رضایی ادامه داد: موضوع این سريال مربوط به دهه 60 است بنابراین قصه نابرده رنج به شدت متکی بر روایت در این برهه زمانی بوده و پیش می رود بنابراین ساخت چنین مجموعه ای تجربه سختی محسوب می شود چراکه برای تولید آن باید به سالها قبل برمی گشتیم زمانی که نه علمک گازی وجود داشت و نه نمای شهر آنچنان بود.

    تهیه کننده سريال نابرده رنج گفت: نابرده رنج متولد دهه 60 است چون نه تنها موضوعش بلکه آکساسوارهای صحنه آن نیز بر طبق همان دوران تعریف شده چون همه عوامل دست در دست هم تمام تلاش خود را بکارگرفتند تا همه چیز در نگاه مخاطب طبیعی جلوه کند.



    وی اظهار داشت: دور از انصاف نیست که مدعی بود پرداختن به دهه های قبل از هر لحاظ کار سخت و دشواری است اما به هر حال ساخت آثار نمایشی با موضوع روز نیز جایگاه خاص خود را داشته و کار چندان ساده ای محسوب نمی شود.

    رضایی افزود: در این سريال هرچه جلوتر می رویم شاهد پخش صحنه های مربوط به 90 تا 100 سال پیش می رویم و این فلاش بک به گذشته تا سال 1306 ادامه خواهد یافت و همچنین چند صحنه کوتاهی از این سرایل مختص به سال 90 بوده و در این دوره روایت می شود.

    وی با بیان اینکه ساخت این مجموعه به علت سختی های آن بیشتر از یکسال به طول انجامید خاطرنشان کرد: نابرده رنج در کنار روایت قصه ای از جوانی که درصدد است راه صد ساله را یکشبه بپیماید و به خواسته هایش دست یابد سعی دارد تلنگری به موضوع وطن دوستی و رفاقت خالصانه داشته باشد و به طور کل تمام مفهوم این سریال برپایه وطن دوستی و رفاقت استوار شده است


    سارا خسروآبادی نیز نویسنده فیلمنامه سریال که با همکاری علیرضا بذرافشان متن نابرده رنج را به نگارش در آورده است گفت: فیلمنامه این سریال براساس طرحی از تراب نژاد طراحی شده و به نگارش در آمده و جز چند تغییر کوچک همگی متناسب با فضای لوکیشن ها بوده تغییرات خاصی در فیلمنامه نداشتیم و تمام قصه های نابرده رنج به نحوه وفادارانه به متن زنجیروار در کنار هم قرار گرفت و ساخته شد.

    وی افزود: ماجرای این سریال داستان روزهای جنگ نیست بلکه یک قصه جاده ای است قصه ای که عماد با بازی سام درخشانی و اسد با نقش آفرینی کامبیز دیرباز به عنوان قهرمانان اصلی آن برای رسیدن به اهداف خود باید از برخی موقعیت ها و مکان هایی عبور کند که آغاز جنگ یکی از همین موقعیت های ملزوم شخصیت های این قصه است.

    خسروآبادی اظهار داشت: این سریال با نگاهی به جنگ که مقوله مورد نیاز قهرمانان داستان برای رسیدن به اهدافشان است کوشیده تا از به تصویرکشیدن مسائل کلیشه ای در ارتباط با جنگ و دفاع مقدس چشم پوشی کند و در واقع با قراردادن جنگ به عنوان یک ابزار تلاش دارد مضمون خود را در بستر قصه ای اسطوره ای شکل گرفته با موضوع وطن پرستی ترکیب و تکمیل کند.

    نویسنده نابرده رنج ادامه داد: در شب های آینده مخاطبان شاهد پخش صحنه های مرتبط با قصه های اسطوره ای این سریال خواهند بود قصه هایی که رفاقت و صمیمیت خالصانه بین کاراکترهای آن موج می زند و همچنین این قصه در عین حال که از فراز و نشیب های متفاوتی نیز برخوردار است در هر قسمت با بیان یک ماجرای جدید آنها را لمس خواهیم کرد.

    وی خاطرنشان کرد: قصه نابرده رنج در عین جدیت از رگه هایی طنز برخوردار است و به طور کامل با وجود جدیتی توأم با طنز موقعیت تصویری از غرور و غیرت ملی مردم ایران زمین است.





    * * * * *




    خبرگزاري آريا- بزرگترين نقطه ضعف سريال هايي همچون "نابرده رنج" نداشتن تيم پژوهشي در حوزه ساخت است.
    روح الله جعفري در خصوص رويکرد رسانه ملي براي ساخت سريال به خبرنگار آريا گفت: با توجه به روال سالهاي گذشته صدا وسيما که حجم بالايي از آثار نمايشي را به صورت سريال هاي شبانه پخش مي کند وهمچنين با توجه به اينکه رسانه ملي هميشه شعار پژوهش را سر داده است، در بررسي سريال هايي که تا کنون پخش شده، گروه هاي نمايشي هميشه از داشتن يک تيم پژوهشگر در کارهايشان غافل اند.
    "نابرده رنج" هم تافته جدابافته اي از چنين نگاهي نيست و مهم ترين ضعفش نداشتن نگاه تخصصي و پژوهشي بر موضوعي به اسم گنج است که باعث شده در اکثر اوقات با نگاه طنز و کمدي يکسري حرف هايي را بيان کند و مخاطب به جاي اينکه به تأمل وادار شود از ديدن چنين داستاني که در خط سيره سريال دنبال مي شود فقط وفقط به فکر پر کردن اوقات فراغت خود باشد.
    درست است که رسانه هاي ديداري و شنيداري در وحله اول به دنبال سرگرم سازي هستند ولي نبايد مخاطب به حال خود رها شود و بايد به انديشيدن عادت داده شود. دوم بايد نسبت به مسئله اي که مي خواهيم مطرح کنيم ذائقه مخاطب را پايين نياريم.
    جعفري اظهار داشت: اين سريال هم مثل سريال هاي ديگر که در کانال هاي مختلف پخش مي شود نگاه درستي به مسئله پژوهش و پژوهشگري در کنارارائه يک فيلم نامه که خط سير مشخص، به لحاظ داستاني که بايد تعريف کند ندارد. وقتي ساختار يا محتواي يک اثر داراي نواقص اساسي باشد خواه نا خواه کليت آن اثر ، چه در حوزه بازيگري يا کارگرداني وچه در حوزه تکنيکال فيلم آسيب پذير مي شود. درواقع بايد اساس يک داستان قرص باشد واين قرص بودن با يک نگاه تخصصي به حوزه فيلمنامه تضمين مي شود.
    بنابراين بزرگترين نقطه ضعف سريال هايي همچون "نابرده رنج" برميگردد به همين موضوع يعني نداشتن تيم پژوهشي وبطور کلي پژوهش نداشتن دراين حوزه مي باشد.
    اين منتقد در ادامه گفت: بزرگترين لطمه اي که فيلم نامه "نابرده رنج" مي خورد عدم شخصيت پردازي درست کاراکتر ها است. هر کاراکتري که وارد داستان مي شود بايد هدفي را دنبال کند، براي معرفي ديگر فضاها و کاراکتر هاي فيلمنامه. متأسفانه "نابرده رنج" طيف وسيعي از شخصيت ها را که من به آنها تيپ ميگويم نه شخصيت وارد داستان کرده است و مخاطب در هر قسمت به جاي اينکه به رمزگشايي نقاط پيدا و پنهان هر کاراکتر بپردازد با تصاويري روبرو مي شود که علامت سوال بيشتري را به ذهن متبادر مي کند. با توجه به قسمت هاي پخش شده اگر روال اين سريال به همين صورت باشد خواه نا خواه با پايان بندي محکمي روبرو نخواهيم بود، البته قضاوت در اين مورد هنوز زود است و بايد چند قسمت ديگر از آن بگذرد تا به اين نتيجه رسيد.
    جعفري در مورد اتفاقات و ماجراهايي که در هر قسمت از "نابرده رنج" رخ مي دهد گفت: اين فکر درستي هست به شرطي که که اين اتفاق بيفتد، نه اينکه هر شبه داستاني را که تعريف مي کنيد نيمه کاره رها شود، چون ساختار اين فيلمنامه کلاسيک است ونگاه مدرني در نوشته وتفکر و در واقع در اصل سريال ديده نمي شود. تا به اينجايي که سريال پخش شده با آنچه که نويسندگان سعي در ايجاد ماجراهاي مختلف داشته اند دو موضوع متفاوت و متضاد است.
    جعفري درادامه در مورد بازيگران "نابرده رنج" افزود: در کسوت ارزش گذاري اگر بخواهم قرار بگيرم و نمره بدهم بازي "سام درخشاني" نسبت به "کامبيز ديرباز" چون در سکانس هايي که با هم داشتند، به لحاظ تکنيک " درخشاني" نمره قابل قبول تري مي گيرد. به علت اينکه با توجه به عقبه اي که از "ديرباز" و حضورش در "اخراجي هاي1" داريم، اين شخصيت (اسد) داراي شناسنامه مشخصي نيست که مخاطب متوجه شود عقبه اين آدم چيست و اطلاعاتي که به او داده مي شود بسيار ناقص است.
    "ديرباز" به اين خاطر براي اين نقش انتخاب شده که مخاطب را پاي تلويزيون بنشاند. اين کاراکتر حتي بصورت با نمکي ترسيم نشده تا بتواند حرف و فکر نويسنده را بيان کند.
    وي ادامه داد؛ متأسفانه ضعف چنين سريال هايي اين است که با ديدن چند قسمت مي توان انتهاي داستان را حدس زد واين گره گشايي ها و افکندن گره ها در فيلم نامه بر مي گردد به اينکه داستان خط سير مشخصي را دنبال نمي کند. به عنوان يک منتقد معتقدم بازي "درخشاني" از قدرت و استحکام بيشتري نسبت به "ديرباز" برخوردار است.
    جعفري در مورد اينکه نقش "کامبيز ديرباز" در اين سريال متفاوت از حضورش در "اخراجي هاي1" است، چنين پاسخ داد:
    اين کافي نيست، يعني براي اينکه بنياد يک شخصيت را طرح ريزي کنيم و بسازيم و بعد به آن جان بدهيم و براي خلق يک کاراکتر کافي نخواهد بود که بگوييم چون فلان بازيگر در فلان فيلم نقش منفي داشته الآن به او نقش مثبت بدهيم يا در فيلمي نقش انسان لات را داشته حالا نقش انسان ساده لوح را به او بدهيم قابل تمييز است نسبت به آنچه که او ارائه مي دهد. بنظر مي رسد خمير مايه براي خلق اين شخصيت در اين داستان کم است.البته نويسنده در اين چند قسمت زمان مناسبي براي معرفي کاراکتر هايش در اختيار داشته ولي همين هم اتفاق نيفتاده است.
    وي در مورد کارگرداني اين کار نيز گفت: بنظرم کارگرداني نسبت به فيلمنامه يک مقدار جلوتر است که البته قضاوت کردن در رابطه با اين سريال وبه طور کلي سريال هاي طولاني مدت در مورد تکنيک هاي کارگرداني زود است و هرچه سريال جلوتر رود اظهار نظر بهتري مي شود کرد.
    جعفري در مورد خلق صحنه هاي جنگي "نابرده رنج" اظهار داشت: بنظرم يک مقدار کم مايه است که شايد برمي گردد به اينکه گروه بودجه مناسبي را در اختيار نداشته يا کارگردان بخواهد چنين توجيه کند که به لحاظ فني و تکنيکي عواملي را براي خلق اين صحنه ها در اختيار نداشته است.
    روح الله جعفري در مورد اين استدلال که "نابرده رنج" اثري اجتماعي است نه در حوزه دفاع مقدس گفت: اين يک فرار به جلو است مگر مي شود شما يک فيلم اجتماعي بسازيد و صحنه هاي رزم و جنگ در کار قرار دهيد ولي با اين نگاه که فيلمي اجتماعي است براي نشان دادن صحنه هاي رزم کم کاري کنيد.
    جعفري در مورد خلق لوکيشن ها و تطبيق آن با سالهاي دهه شصت عنوان کرد: فضاها و لوکيشن ها و حتي درب منازل و ديوارها بوي نو بودن مي دهد و داستان در زماني که دارد تعريف مي شود يک مقدار فاصله دارد نسبت به ايده اي که در فيلمنامه بايد وجود داشته و اين يکي از تضادهاي بزرگ فيلمنامه است که البته بايد زمان بيشتري گذشته شود تا ببينيم آيا دست اندرکاران سريال در روزهاي اول ساخت متوجه اين نکته شده اند يا نشده اند.
    البته تجربه نشان داده بعضي از سريال ها و فيلم ها در روزهاي ابتداييه کارشان متوجه شده و اقدام به اصلاح آن کرده اند. به عنوان مثال مي توان از سريال "يوسف پيامبر" نام برد که در ابتدا گريم ها و دکور نامناسبي داشت ولي به مرور زمان اين قضيه اصلاح شد.البته گروه ها با مشکلات زيادي مواجه هستند براي اينکه بتوانند واقعيت را نسبت به آن چيزي که در دو يا سه دهه پيش در بافت و معماري فضاي شهري وجود داشته نمايش دهند.
    جعفري در پايان با ياد از مرحوم "علي حاتمي" به عنوان يک پژوهشگر تمام عيار گفت: "حاتمي" هميشه در ارائه هر کاري همچون "هزاردستان" فارغ از نويسندگي و کارگرداني، در کسوت يک پژهشگر نگاه ويژه اي به مقوله تحقيق و پژوهشگري داشت به همين دليل است که آثار او همچنان پخش مي شود و طيف هاي مختلف سني از آن استقبال مي کنند.
    متأسفانه ساخت سريال در تلويزيون براي پر کردن آنتن است و در اين چند سال اصل بر کميت بوده و عده اي هم که در اين حوزه فعاليت مي کنند در کنار اين قضايا، نان مي خورند. اما رمزموفقيت يک اثر هنري چه در سينما ، چه تئاتر، چه در تلويزيون خلق يک اثر هنري به همراه پژوهش و فارغ بودن ذهن هنرمند از گيرودارهاي مسائل نظارتي است که مي تواند حتي يک هنرمند را به ورطه سقوط بکشاند.

    منبع: javanemrooz.com








    حرف های بعضی از بازیگران سریال راجب خود سریال:



    مينا جعفرزاده: فيلم نامه ارزشمند و كارگردان زبده نقطع برجسته نابرده رنج است فيلمنامه ارزشمند و كارگرداني قدرتمند سريال نابرده رنج نقطه برجسته كار و عامل انتخاب من در ايفاي نقش در اين سريال بود.
    مينا جعفرزاده بازيگر نقش مادر اسد در سريال تلويزيوني نابرده رنج در گفتگو با خبرنگار باشگاه خبرنگاران ضمن بيان اين مطلب افزود: حضور بازيگراني كه در مقابل من به ايفاي نقش ميپردازند و نحوه پردازشي كه در مورد نقش هاي مختلف در اين سريال صورت گرفته از جمله عوامل تاثيرگذار در انتخاب اين نقش از جانب من بوده است.
    وي ادامه داد: از جمله ساير عوامل تاثيرگذار در انتخاب من ميتوان به فيلمنامه ارزشمند اين سريال و سپس كارگردان كارآزموده اين اثر اشاره كرد.
    جعفرزاده با اشاره به رضايت مخاطبان از يك اثر به عنوان عنصري امتيازبخش براي سريال موردنظر خاطرنشان كرد: رضايت شخصي بازيگر و سپس ميزان رضايت مخاطبان از يك اثر به عنوان عنصري امتياز بخش براي اثر مورد نظر به شمار ميرود./






    طوفان مهرداديان: "سعيد" در "نابرده رنج" شخصيتي متفاوت دارد بازيگر تئاتر، سينما و تلويزيون گفت: ارتباط "سعيد" و "جابر" وجه ديگري علاوه بر پليس بودن را در مجموعه "نابرده رنج" به تصوير مي كشد.
    طوفان مهرداديان بازيگر تئاتر، سينما و تلويزيون در مورد نقش خود در سريال "نابرده رنج" در گفتگو با خبرنگار باشگاه خبرنگاران اظهار داشت: در سريال "نابرده رنج" نقش "سعيد" دوست و همكار "جابر" را ايفاگر بودم كه به واسطه نوع ارتباط اين دو نفر، وجه ديگري از شخصيت سعيد علاوه بر پليس بودن وي به تصوير كشيده مي شود.
    وي در خصوص همكاري با كارگردان، عوامل گروه و نحوه دعوت به اين سريال بيان كرد: كار با كارگردان اين اثر و عوامل گروه خوب و لذت بخش بوده است.
    مهرداديان ادامه داد: پيش از اين نيز با "عليرضا بذرافشان" كارگردان اين مجموعه همكاري داشتم و هنگامي كه از من براي بازي در اين مجموعه دعوت به همكاري كرد، مشتاقانه پذيرفتم.
    بازيگر نقش سعيد در مورد بازيگر نقش مقابل تصريح كرد: بازيگر نقش مقابل هميشه مهم است به خصوص در تئاتر كه ايفاي نقش بصورت زنده است.
    مهرداديان تاكيد كرد: در يك كار گروهي هارموني خيلي مهم است و اين هماهنگي در صورتي به وجود مي آيد كه تبادل فكري بين عوامل مختلف وجود داشته باشد.
    وي در مورد عوامل موثر در موفقيت يك مجموعه بيان كرد: عوامل زيادي در موفقيت يك مجموعه تلويزيوني موثر است و مهمترين عامل متن خوب و بعد از آن عوامل و نوبت پخش مجموعه است، البته فاكتورهاي ديگري نيز وجود دارد.
    اين بازيگر در ادامه گفت: تجربه ثابت كرده متاسفانه كيفيت به تنهايي عامل موفقيت يك مجموعه نيست و پارامترهاي متنوعي كه هميشه ارزشمند هم نيستند در اين زمينه موثرند.
    گفتني است؛ اين بازيگر در حال حاضر مشغول ايفاي نقش در مجموعه "عكاسخانه" به كارگرداني "فرزين مهدي پور" و سريال "پنج كيلومتر تا بهشت" به كارگرداني "عليرضا افخمي" كه براي ماه رمضان توليد مي شود، بوده و در راديو جوان با عنوان گوينده در برنامه هاي "اينجا شب نيست"، "يك سبد ترانه"، "خارج از كادر" و "آپارات" حضور دارد و همچنين نمايشنامه "كارول" را براي شهريورماه به احتمال قوي در مجموعه فرهنگي نياوران روي صحنه بازي مي كند./






    افشين سنگ چاپ: فيلمنامه "نابرده رنج" خيلي شگفت انگيز است فيلمنامه سريال تلويزيوني "نابرده رنج" به واسطه برخورداري از تنوعي قابل توجه و دقت نظر عليرضا بذرافشان در نحوه نگارش خيلي شگفت انگيز است.
    افشين سنگ چاپ بازيگر نقش سيفي در سريال "نابرده رنج" در گفتگو با باشگاه خبرنگاران ضمن بيان اين مطلب افزود: نقش سيفي نقش مردمي است كه در بطن جامعه قرار دارد و از اين رو در برقراري ارتباط با مخاطب نقش مهمي ايفا كرده است.
    وي با اشاره به عواملي كه درخشش فيلمنامه يك اثر، تاثير بسزايي دارد اظهار داشت: عنصر شخصيت پردازي در درخشش فيلمنامه يك اثر تاثير بسزايي دارد به نحوي كه شخصيت پردازي در اين سريال باعث شده كاراكترها به شخصيت هاي اصلي مردم نزديك شوند و اين مطابقت كاراكترها با افراد حاضر در جامعه باعث مي شود تا مردم پردازش شخصيت ها را درك كنند و آنها را بيش از پيش دوست داشته باشند.
    سنگ چاپ با اشاره به تركيب پرداخت كاراكترها و شخصيت پردازي در اين سريال تلويزيوني، تصريح كرد: نحوه و چگونگي پرداخت كاراكترها و شخصيت پردازي در سريال "نابرده رنج" بي نظير است و نكته اي كه در اين اثر بيش از ساير عناصر، توجه مخاطب را به خود جلب مي كند ويژگي هاي اخلاقي طبقات پايين جامعه است كه هر يك به نوبه خود جذاب و دلنشين است.
    بازيگر نقش سيفي در سريال نابرده رنج با اشاره به ميزان تناسبي كه بين نحوه بيان ديالوگ ها و محتواي هر نقش مشاهده مي شود تصريح كرد: بخشي از برقراري چنين تناسبي به درايت و هدايت هنرپيشه مربوط مي شود كه در روند اين سريال علاوه بر اينكه چنين تناسبي ديده مي شود در مورد تعداد معدودي از شخصيت ها، ضعف در نحوه بيان ديالوگ ها و محتواي نقش ها و تناسب بين اين دو عنصر مشاهده مي شود./



    * * * * *





















    دانلود تیتراژ سریال نابرده رنج | احسان خواجه امیری



    قیافه ی سام و نگاه...
    شبیه این آقاجونیا شده.

    خدایی هیچ وقت توی یه همچین نقشی تصورش نکرده بودم!
    بیشتر نقش دکتراو بچه باکلاسا و سوسولا بهش میاد. اما خوب بازی کرده.
    کامبیز که خودش همینجوری لوتی هست.


  4. Top | #3

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    6,975
    میانگین پست در روز
    3.63
    محل سکونت
    teh
    تشکر از کاربر
    70,465
    تشکر شده 77,964 در 8,271 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خب مث اینکه هیچکسی نمی خواد بیاد و نظر بده!
    راجب تیتراژش که احسان خواجه امیری خونده می گن چون مجوز صادر نشده اجازه ی پخش ندارن.
    حالا نمی دونم این ارشاد مسخره واسه چی مجوز نداده.
    احتمال میره واس خاطر شاعر و آهنگسازش بوده باشه.


    عکس جدید از کامبیز دیرباز و سام درخشانی رفقای فابریک در سریال نابرده رنج

















    سال هاست كه تابستان ها شبكه هاي مختلف سيما مجموعه هاي نمايشي مختلفي را براي پخش در اوقات فراغت بينندگان در نظر مي گيرند. امسال نيز شبكه 3 سيما از اين قاعده مستثنا نبوده و با پخش مجموعه «نابرده رنج» مهمان و ميزبان خانه هاي مردم شده است. مجموعه 40 قسمتي نابرده رنج به كارگرداني عليرضا بذرافشان و تهيه كنندگي محمود رضايي و مجيد مولايي به سفارش گروه فيلم و سريال شبكه 3 سيما از 28 خرداد، هر شب به مدت 40 دقيقه روي آنتن رفته است.
    داستان اين سريال به دهه 60 برمي گردد. نابرده رنج، داستان زندگي اسد را روايت مي كند كه براي دگرگون كردن زندگي خودش وارد مسيري ميشود كه به انتها رسانيدن آن كار چندان ساده اي نيست. بخش اعظمي از اين مجموعه در سالهاي جنگ رخ ميدهد، يعني درست همان زمان كه جنگ تحميلي ايران با عراق در جريان بود. سالهاست مجموعه هايي با چنين رواياتي ساخته شده و به نمايش درآمده اند، اما آنچه نابرده رنج را تا حدودي از ديگر آثار متفاوت مي سازد، تلفيقي از روايت طنز با به تصوير كشيدن فضاي حاشيه اي جنگ است. در اين مجموعه بازيگراني چون كامبيز ديرباز، سام درخشاني، سياوش طهمورث، مينا جعفرزاده، سحر دولتشاهي، ثريا قاسمي، ميلاد كيمرام، افشين سنگچاپ، صدرالدين حجازي، طوفان مهرداديان و سيما مطلبي ايفاي نقش ميكنند.
















    خاطرات بچه هاي دهه 60

    عليرضا بذرافشان را سالهاست در سمت نويسندگي آثاري چون خط قرمز، تب سرد، زيرزمين و فيلم هاي سينمايي رقص در غبار و گرگ و ميش ميشناسيم. وي پيش از اين هم تله فيلم هايي چون تنگنا، لرزش زندگي و انتقال را براي شبكه هاي مختلف سيما كارگرداني كرده است.

    بذرافشان ميگويد:
    «اوايل ارديبهشت 88 نگارش اين مجموعه آغاز شد. نابرده رنج براساس طرحي از حسين ترابنژاد بود و خودم و سارا خسروآبادي آن را نوشتيم. دي ماه همان سال با شبكه قرارداد بستيم.»

    وقتي از او مي پرسم چه شد در اولين تجربه سريال سازي به سالهاي جنگ پرداخته در پاسخ ميگويد:
    «من متولد دهه 50 هستم، ولي هميشه معتقدم شخصيت ما در دهه 60 شكل گرفته است. به همين دليل همه ما نسبت به آن دوره حس نوستالژي زيادي داريم. جنگ و آن سالها براي همه ما دوران سختي بود و همه اينها بهانه اي شد تا نابرده رنج را با اين محتوا بسازم.»

    سابقه حضور چندين ساله در مقام نويسندگي، امروز بذرافشان را به كارگرداني تبديل كرده است كه قصه برايش مهمترين قسمت باشد. او در ادامه ميگويد:
    «معمولا سعي ميكنم معرفي كاملي از تمام شخصيت هاي داستان داشته باشم و اين فاكتور را مهمترين عامل در جذب مخاطب ميدانم. به عقيده من هميشه فيلمنامه حرف اول و آخر را ميزند. شايد اينكه قرار است چند شخصيت ايفاگر نقش باشند خيلي مهم نباشد. نكته كليدي اين است كه نويسنده فرصت زماني خوبي در اختيار داشته باشد تا بتواند تكتك شخصيت هايش را معرفي كند.»

    وقتي به او ميگويم مجموعه در يكي دو قسمت اول نتوانست مخاطب خود را جذب كند، در پاسخ ميگويد: «معمولا 5 قسمت اول هر سريالي در ديده شدن از سوي مخاطب تاثير زيادي دارد. نابرده رنج هم از اين قاعده مستثنا نيست بخصوص اينكه در ادامه، قصه ريتم متفاوت تري مي گيرد. كليت اين مجموعه مربوط به سالهاي 60 است و از اين لحاظ كار سختي به شمار ميرود، چون به هيچ عنوان نبايد بيننده چيزي از فضاي فعلي تهران جديد احساس كند. اين اتفاق حتي در شماره پلاك خودرويي هم كه از كنار تصوير ما عبور ميكرد حائز اهميت بود. هيچ لوكيشن آمادهاي براي طراحي صحنه ما وجود نداشت. ما مجبور بوديم تكتك صحنه ها را بازسازي كنيم علاوه بر اين، نابرده رنج سريالي است كه تنها به تهران و فضاهاي اطراف آن محدود نميشود، بويژه صحنه هاي جنگ كه فضاهاي مخصوص به خود را مي طلبد. از طرفي شرايط كار بشدت خطرناك بود، چرا كه در برخي لوكيشنها مواد منفجره داشتيم و اين مساله متاسفانه براي يكي دو نفر از عوامل مشكلاتي به وجود آورد. مخاطب با دنبال كردن اين مجموعه به مرور با شخصيت هاي بيشتري از داستان آشنا ميشود.»

    بذرافشان معتقد است:
    «نخواستيم داستان به طور صرف و مطلق خود را به يك فضا محدود كند. به همين دليل تنها حدود30 درصد قصه در فضاي شهري ميگذرد و بقيه آن در جنگ و زماني است كه شخصيت اصلي را به اين فضا وارد ميكند.»

    وقتي از او ميپرسم چرا روايتي اين چنيني براي اين مجموعه در نظر گرفته است، در پاسخ ميگويد:
    «ايجاد فضاي طنز فقط به اين علت بود كه حرفها راحتتر زده شوند و در عين حال نوع ادبيات و ساختار داستان بايد بهگونهاي طراحي ميشد كه شباهت بسياري به فضاهاي آن سالها ميداشت.» بذرافشان در خاتمه حرفهايش تاكيد ميكند: «علاوه بر همه مشكلات در توليد، مساله اي بشدت دست ما را بسته بود. يكي از بازيگران اصلي مجموعه ميخواست اسمش در جاي خاصي از تيتراژ قرار گيرد؛ موضوعي كه براي ما اصلا قابل قبول نبود. در نهايت ايشان حاضر نشد تا انتهاي مجموعه گروه را همراهي كند و ما مجبور شديم داستان را با يك پايان ديگر به اتمام برسانيم.»



















    روايتگری تاريخ معاصر

    مجيد مولايي، يكي از تهيه كنندگان مجموعه نابرده رنج است. وي ميگويد:
    «15 سال است كه در سمت تهيه كنندگي فعاليت ميكنم.»

    مجموعه هايي چون نبردي ديگر، سفر سرخ، ريحانه، پرواز در حباب و تاوان از جمله كارهاي او طي اين سالها بوده اند. مولايي ميافزايد:
    «فعاليتم را با سريال هاي جنگي و موضوعات دفاع مقدس آغاز كردم و در اين سالها، كارگرداني و تهيه كنندگي برنامه هاي ايثارگران را به عهده داشتم. از ابتدا قرار نبود در نابرده رنج حضور داشته باشم و اين اتفاق دست خودم نبود. مشكلاتي در روند توليد به وجود آمده بود كه تصميم بر آن شد من نيز كنار محمود رضايي در اين پروژه حضور داشته باشم.»

    مولايي نابرده رنج را يك مجموعه دفاع مقدسي نمي داند و ميگويد:
    «اساسا اين مجموعه يك قصه كاراكترمحور است و بر پايه شخصيت هايش پيش ميرود و داستان شخصيت هايش را در موقعيت جنگ قرار ميدهد. بيشتر از آنكه نابرده رنج را در ژانر دفاع مقدس بدانم، فكر ميكنم اثري اجتماعي است كه به تاريخ 2 دهه پيش ميپردازد. در اين مجموعه سعي نويسنده بر اين بوده كه داستان را به گونهاي پيش ببرد كه خيلي هم خطي و خشك به نظر نرسد. بنابراين سعي شد علاوه بر پيشبرد روايت كلي قصه، گفتاري طنز و موقعيت هايي نه چندان جدي هم به آن اضافه شود.»

    مولايي معتقد است:
    «خيلي مهم نيست كه يك مجموعه در چه ژانري گنجانده شود. مهم اين است كه چه حرفي براي گفتن دارد. قبلا تله فيلم هاي بذرافشان را در حيطه كارگرداني ديده بودم و دركل سبك نگارش او را دوست داشتم. چون وي را از آن دسته نويسندگاني ميدانم كه به قول معروف براي پيشبرد خط اصلي قصه خود به سريال آب نمي بندند. گنجاندن هر ديالوگ برايش مفهوم خاصي دارد بويژه اينكه نابرده رنج يك مجموعه هر شبي است و سعي همه ما بر اين بوده كه قصه، چه در روايت و چه در ساختار و تصويرسازي، خود را از تك و تا نيندازد.»

    وقتي به مولايي ميگويم چرا در تيتراژ انتهايي سريال، 2 فاز مختلف از همراهي گروه ها ديده ميشود در پاسخ ميگويد:
    «اين پروژه مشكلاتي داشت كه قابل ادامه دادن با اين روند نبود. پس همزمان با ورود من عناصر توليد تغيير كردند و گروه جديدي وارد شد. چيزي كه از همان ابتدا برايم قابل توجه بود اين كه بذرافشان، شخصيت هاي قصه را با فرهنگ خاص خودشان به مخاطب معرفي ميكند و به نظر من نابرده رنج از آن مجموعههايي است كه به فرهنگ بومي ما ايرانيان اهميت زيادي ميدهد.»

    تهيه كننده مجموعه معتقد است:
    «اين كار فيلمنامه خوبي دارد، چرا كه خط اصلي قصه را برمبناي اصول كلاسيك فيلمنامه نويسي پيش ميبرد و فرصت خوبي براي معرفي شخصيتهاي اصلياش در اختيار دارد».

    وي در ارتباط با انتخاب بازيگران ميگويد:
    «براي همه ما مهم بود كه ايفاي هر نقش به چه بازيگراني سپرده ميشود و فكر ميكنم الان كه سريال در حال پخش است بهترين انتخاب را براي حضور بازيگرانمان داشتهايم. به عقيده من، بذرافشان در مديوم تلويزيون ميتواند بسيار خوب عمل كند و رمز موفقيتش اين است كه براي ساختار كارش به هر ابزار و وسيلهاي متوسل نميشود و نوع ميزانسن و دكوپاژش را نيز بسادگي و بدون حركات پيچيده دوربين پيش ميبرد.»



















    حضوري متفاوت در همه اين سال ها

    كامبيز ديرباز در نابرده رنج، شخصيت اصلي است به نام اسد. او كه با گذشت همه اين سال ها و بازي در مجموعه ها و فيلم هاي سينمايي يك هنرمند محبوب بخصوص براي نسل جوان است اين بار نقشي متفاوت را در كارنامه هنري خود تجربه كرده؛ چرا كه شخصيت اسد نه كاراكتر پيمان در مجموعه تب سرد است و نه مجيد سوزوكي اخراجي ها. اين بار اسد است. يك جوان به قول خودش بدشانس بي عرضه كه دست به هر كاري ميزند، بدشانسي مي آورد. اين بار ديرباز نقشي را بازي مي كند كه قلدربازي خاصي ندارد. جواني ناپخته كه آرزوهاي ديرينه اي را در سر مي پروراند. ديرباز پيش از اين در مجموعه تب سرد با عليرضا بذرافشان سابقه همكاري داشته است؛ مجموع هاي كه به گونه اي باعث معرفي او به قاب شيشه اي شد.كامبيز ديرباز هميشه در نقش هايش فرمول ديكته شده اي دارد. اينكه علاوه بر حركات مشخصي كه در نوع بازياش دارد، صدا و حركات ريتميك بدنش را هم در اختيار ميگيرد. اين همان اتفاقي است كه باعث ميشود بيننده خيلي اوقات ترديد كند او كامبيز ديرباز است يا اسد نابرده رنج.

    ديرباز ميگويد:
    «بارها قرار شد در تله فيلمي از اين كارگردان بازي كنم، ولي شرايط جور نشد. الان خوشحالم كه افتخار اين همكاري را داشته ام. حدود يك سال و نيم پيش بود كه در حين تصويربرداري صحنه هاي مربوط به جنگ در حوالي پرندك نزديك به تهران، من و فرشاد خالقي، مدير تصويربرداري مجموعه دچار سانحه شديم. اتفاقي كه خوشبختانه آسيب جدي به همراه نداشت و تنها خاطره تلخي شد از مجموعه نابرده رنج.

    ديرباز معتقد است:
    «روند داستان چنان پيش ميرود كه به مرور زمان، شخصيت ها را به فضاي سال ها قبل و دوران جنگ ميكشاند. شخصيتهايي كه خودشان چندان ربطي به جنگ و فضاي آن سال ها ندارند.»

    ديرباز از همكاري با اين پروژه ابراز رضايت ميكند و معتقد است برايش يك گروه و فيلمنامه خوب كه توانسته باشد در پرداخت شخصيتها موفق عمل كند، بسيار حائز اهميت است.

    وي در ادامه جذابيتهايي كه نقش اسد براي وي داشته، خاطرنشان ميكند و ميگويد:
    «نقشي شبيه اين كاراكتر را تاكنون بازي نكرده بودم و خوشحالم اين موقعيت برايم پيش آمد كه بتوانم حضوري متفاوت در همه اين سالها داشته باشم. اميدوارم مردم سريال را دنبال كنند بخصوص اينكه داستان در ادامه بسيار جذابتر ميشود.»




















    توجه به قشر متوسط جامعه

    افشين سنگچاپ در اين پروژه نقش سيفالله را بازي مي كند. نقشي كه او را نيز مانند كامبيز ديرباز در همه اين سالها متفاوت كرده است. سنگچاپ را تا امروز در سمت هاي مختلفي چون بازيگردان، دستيار كارگردان و برنامه ريز ديدهايم. او ميگويد حضور در اين مجموعه اولين سابقه همكاري اش با عليرضا بذرافشان است. وي يك خصوصيت عمده براي اين كارگردان قائل است: «اين كه نوشته هاي بذرافشان هميشه قشر متوسط جامعه را شامل ميشود و به بافت متوسط فرهنگي جامعه رجوع دارد. اين نكته باعث ميشود شخصيت ها ملموس و باورپذير جلوه كنند و نماينده آدم هايي باشند كه در زندگي روزمره اطراف خودمان مي بينيم. معمولا در انتخاب نقش هايي كه به عهده ميگيرم اين فاكتور را لحاظ ميكنم.» سنگچاپ ميگويد: «سيفالله هم از اين قاعده مستثنا نيست، چون آدمي است كه هم خوب است و هم بد. جايي اداي آدمهاي بامرام را درميآورد و زماني هم رفتارهاي سطحي و غيرقابل انتظاري دارد. در كل همه آدمهاي اين قصه شخصيتهاي موقعيت و لحظه هستند و شايد نتوان تعريفي كامل و مطلق از آنها ارائه كرد. اين همان نقطهاي است كه خيلي از نويسندگان رعايت نميكنند. وقتي كاراكتر ازنظر مخاطب قابل باور نباشد كل مجموعه هم نميتواند چندان به دل بنشيند.» وقتي از او ميپرسم چه فاكتورهاي خاصي را در نوع بازياش لحاظ ميكند كه نقشهايش آنقدر ملموس و باورپذير از كار درميآيند در پاسخ ميگويد: «طي اين سالها، سابقه تدريس در آموزشگاههاي بازيگري هم داشتهام. اساس كارم هميشه اين بوده كه به هنرجويانم ميگفتم خوب ببينيد و خوب بشنويد. اين همان فرمولي است كه نقش را متعلق به بازيگر ميكند.» سنگچاپ ميافزايد: «از خصوصيات يك بازيگر خوب اين است كه نقش را به گونهاي بازي كند كه گويي با آن زندگي ميكند دركنار همه اينها زماني يك نقش به مخاطب خوب معرفي ميشود كه موقع نگارش خود برخي فاكتورهاي خاص را رعايت كرده باشد. فكر ميكنم نابرده رنج از همان ابتدا بخوبي عمل كرد و علاوه بر معرفي تمام و كمال بازيگران خود توانست در 5 قسمت اول، جاي خود را ميان مخاطبان به دست آورد. در كل تلاش گروهي خوبي بود. اميدوارم نابرده رنج بتواند هديه تابستاني خوبي براي مردم عزيزمان باشد.»












    زبان تصاویر گویاتر است

    علي محمدزاده، تصويربردار مجموعه است. وي قبلا در مجموعه هاي پرمخاطب ديگري چون روز حسرت هم در سمت تصويربردار حضور داشته است. صحبت از مجموعه نابرده رنج، صحبت از فضاي امروز و ديروز تهران نيست. وقتي قرار براين ميشود كه حدود بيست و چندي سال پيش به تصوير كشيده شود يعني بايد همه چيز دست به دست هم دهد تا هيچ چيز از نگاه اين قاب كوچك دور نماند. روايت، روايت فضاي سالها قبل است. محمدزاده ميگويد: «از همان ابتدا من و گروهم ميدانستيم مسووليت سنگيني به عهده داريم، چرا كه يك سهل انگاري كوچك از طرف گروه تصويربرداري ميتوانست خطاي زيادي به كار وارد كند.» وي ميافزايد: «اگر خوب دقت كرده باشيد در كليت تصاوير، رنگ و نور خاصي به چشم ميخورد.با كارگردان به اين نتيجه رسيديم كه همه چيز بايد دست به دست هم دهد تا قصه بتواند حس و حال سال هاي قبل را داشته باشد. اين مساله در ادامه قصه و ورود به فضاي جنگ بيشتر به چشم ميآيد، چرا كه به طور حتم در روايت مجموعه هاي اينچنيني تصاوير حرف هاي زيادي براي گفتن دارند.»








    نابرده رنج، گنج ميسر نميشود

    محمود رضايي، ديگر تهيه كننده اين مجموعه است. وي تهيه كنندگي مجموعه هايي چون هويت پنهان، حرف هاي ها، تله فيلم مرگ يك شاعر و جداافتاده را نيز به عهده داشته است. او در ارتباط با حضور خود در سمت تهيهكننده ميگويد: «ابتدا قرار بود كار ديگري را براي شبكه بسازم كه در نهايت قرعه به نام اين مجموعه افتاد و در نيمه راه هم مجيد مولايي براي همراهي بيشتر به گروه تهيه كنندگي پيوست.» رضايي نابرده رنج را از جمله كارهاي بسيار سخت در پرونده چندين ساله خود ميداند. وي معتقد است: «ما در اين پروژه لوكيشن هاي زيادي داشتيم. از استانهاي جنوب كشور گرفته تا شهرك سينمايي دفاع مقدس، كن، پرندك، سوهانك و خيلي جاهاي ديگر. علاوه بر آن، توليد اين مجموعه بيش از يكسال به طول انجاميد و هزينه هاي پيشبيني نشده زيادي را به دنبال داشت.» رضايي از انتخاب بازيگران تعيين شده در اين مجموعه رضايت دارد و ميگويد: «به هر حال شرايط كار آسان نبود. خيلي از لوكيشن ها بيرون شهر بودند و مواردي چون حجم بالاي كار، مسافت هاي طولاني و گرماي بيش از اندازه به دشواري كار مي افزود.» رضايي علاوه برسمت تهيه كنندگي در اين پروژه، ايفاي نقش هم ميكند: « در قسمت هايي از اين مجموعه بازي دارم. نقش يك بنگاهدار به نام حسن آغاز را بازي ميكنم. يك فرد معتمد محل كه با پدر اسد سابقه رفاقتي ديرينه دارد و بعد از مرگ فضلعلي (پدر اسد) به خانواده آنها سر ميزند و كمكشان ميكند.» وقتي از رضايي ميپرسم چه شد كه با همه مشكلات و سختيها در اين مجموعه هم بازي كرده است در پاسخ ميگويد: «معمولا در همه آثاري كه تهيه كننده هستم نقش كوتاهي هم بازي ميكنم. علاوه بر حضور پشت دوربين كار جلوي دوربين را هم دوست دارم.» او در ادامه ميافزايد: «ساخت آثاري چون نابرده رنج، نهايت اراده ما به ارائه بافت سنتي سرزمينمان است. من فكر ميكنم ساخت يك مجموعه علاوه بر انجام وظيفه در قبال سرگرمي و ايجاد اوقات فراغت براي مردم بايد پيامي هم به دنبال داشته باشد؛ چيزي كه عليرضا بذرافشان هم به عنوان نويسنده و كارگردان مجموعه به آن معتقد است. در طول كار با سختي هاي زيادي مواجه بوديم. تغييراتي در گروه هاي پشت صحنه به وجود آمد كه با تلاش و كمك همه عوامل سعي شد در نهايت مجموعه بتواند بخوبي روند توليد خود را طي كند. اين همان چيزي است كه موفقيت يا عدم موفقيت يك مجموعه را به دنبال دارد. جا دارد همينجا از همراهي مجيد مولايي و عواملي كه با همه مشكلات و سختي ها صبورانه ماندند و تحمل كردند بسيار قدرداني كنم.»
    چند قسمت از مجموعه نابرده رنج گذشته است؛ مجموعه اي كه به گفته خيلي از عوامل زحمات زيادي براي آن كشيده شد تا به سرانجام برسد. امروز هرچه از آن سالها ميگذرد بيشتر روايت مردانگي و جوانمردي آدمهاي آن زمان ورد زبانهاست. تلويزيون هم طي اين سالها به سراغ ساخت آثاري اينچنيني رفته و مجموعه هاي جنگي توليد كرده است. شايد لازم است براي ساخت اينگونه آثار مساعدت بيشتري انجام شود، از در اختيارداشتن بودجه بيشتر براي ساخت تا لوكيشن هاي خاص فضاهاي اين چنيني.
    وقتي پرونده مجموعه نابرده رنج را در دست تهيه داشتم به سراغ جمعي از عوامل رفتم كه برخي سرصحنه مجموعه هاي ديگر بودند و فرصت گفتوگو با آنها ميسر نشد. خيلي از آنها هم گفتوگو را به زمان ديگري موكول كردند. سحر دولتشاهي در نقش مرضيه(خواهر اسد) معتقد بود مجموعه بايد به نيمه برسد تا گفتني ها گفته شود. سياوش طهمورث هم مانند هميشه حاضر به گفتوگو نميشود. او در اين مجموعه نقش منوچهر را بازي ميكند. يكي از شخصيتهاي اصلي كار كه ورود او به داستان، قهرمان اصلي قصه را به گذري ديگر از زندگياش وارد ميكند. منوچهر شخصيت فرصت طلبي است كه بعد از مرگ فضلعلي به بهانه اداي دين به خانواده دوست قديمياش، قصههايي را در ادامه داستان رقم ميزند. بايد ديد بعد از گذشت 40 شب از زمان پخش، نابرده رنج تا چه حد خواهد توانست رضايت خاطر مخاطبان خود را فراهم آورد. آيا اولين تجربه سريال سازي عليرضا بذرافشان ميتواند مانند دستنوشته هايش در مجموعه هاي پرمخاطبش باشد؟
    بايد ديد وقتي جنگ و طنز و دلدادگي در هم ميآميزد ميتواند حرفهاي زيادي براي گفتن در قاب كوچك شيشه اي داشته باشد؟
    شبنم مدنی
    منبع: جام جم




  5. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    2,673
    میانگین پست در روز
    1.65
    محل سکونت
    Iran
    تشکر از کاربر
    14,428
    تشکر شده 15,924 در 2,456 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بعد از مدتها داریم یه فیلم پر محتوا میبینیم.دست کارگردان وبازیگرای خوبش درد نکنه.
    ساختمان پزشکان هم خیلی قشنگه.عجب نکاتی میپرونه











  6. Top | #5

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    6,975
    میانگین پست در روز
    3.63
    محل سکونت
    teh
    تشکر از کاربر
    70,465
    تشکر شده 77,964 در 8,271 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اینجوری که از تیتراژ آغازین مشخصه باید پای گنجی چیزی درمیون باشه
    بعدش خیلی دوست دارم بدونم چی می شه پای اسد و عماد به جبهه باز می شه؟
    قضیه ی اون گنجی که چند بار تو دیالوگاش گفت چیه؟
    که فلانی گنج زنده بود و از این حرفا...




    بعد از مدتها داریم یه فیلم پر محتوا میبینیم.دست کارگردان وبازیگرای خوبش درد نکنه.
    آره واقعا...

    توجه کردین لحن گویش کامبیز دیرباز همیشه یه حالت لوتی داره منم واس همین لوتی بازی هاشه که ازش خوشم میاد.
    اما توی این سریال هم خیلی متفاوت داره بازی می کنه هم حرف می زنه و خلاصه کلا تریپی که برداشته متفاوته.
    یه ژست و تریپ بچه پررویی داره که خیلی خوشم میاد.
    مثلا اونجا که با منوچهر دیالوگ رد و بدل می کردم قشنگ این پررو بودن زیادش و با وجود اینکه مثل خر تو گل گیر کرده نشون داد.

    دوجا سکته زدم از خنده
    یکی اونجا که عماد روی اسد شرط بسته بود که پول مول تعطیله و میاد و می گه که ندارم... اما اسد تا رفت تو قهوه خونه چندتا تیکه رد و بدل کرد و یهو پاش و گذاشت رو صندلی و عماد هم نیم متر پرید بالا بعد دید اسد پول گذاشت وسط... شرط و باخت.

    به جا هم تو پاسگاه اونجا که چوپون ِ رو دیده و به جای اینکه رد کنه اونو میشناسه اسکل بازی درمیاره و تازه بعد نیم ساعت دوزاری پوکیده ش صاف می شه.



    با اون دیالوگ اسد که به منوچهر گفت هم بسی خندیدم.
    دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم گفت:
    - پس بگو واس چی بال بال می زنی تا به پسرش یه حالی بدی! می خوای وجدان خودت و راحت کنی. د ِ اگه این زمین داشتیم الان وضع من این بود و وضع تو اون! الان من تو شمرون خونه داشتم با یه استخر! نه تو!




    راجب تیتراژ هم آخر متوجه نشدم چی شد که اجازه ی پخش دادن! آخه از اولشم مشکلی وجود نداشت.
    کلا مشخصه که خوددرگیری دارن.












    بعد نوشت؛ من کم کم مطالب پست هایی که توی صفحات دیگه دادم و به همین پست اضافه می کنم:




    جا داره که از بازی آقای سیاوش طهمورث هم یه چی بوگوم.
    عاشق بازیشم.
    خصوصا بازیش توی سریال زیر تیغ، به نظرم یکی از بهترین کارهاش بود. واقعا حقش بود یه چی دستی بهش بدن!
    اینجا هم همینطور، با اینکه نقش های منفی زیاد بازی کرده، اما هر دفعه متفاوته! این یه هنر بازیگر هستش که بتونه نقش های بهم نزدیک و متفاوت نشون بده. شخصیت هارو متفاوت نشون بده. در واقع یه بازیگر اگه قبول داشته باشه کارش خوبه باید بتونه یه همچین کاری بکنه.
    ایشون هم که بازیگر تئاتر هستن بیشتر به این امور واقفن.
    امیدوارم تا یه همچین پیشکسوت هایی هستن قدرشونو بدونیم و بدونن؛ نه اینکه وقتی خدایی نکرده فوت کردن همه ی بازیگرا و بزرگان سینما و اینور اونور بیان دم از عشق و خاطراتشون بزنن!
    الان که زنده هستن باید دریابن بابا







    اونجا که دارن فرار می کنن و یهو یه بمب می خوره تو زندان و عماد بر می گرده می گه فکر کنم یه بمب خورد اونجاها و اسد هم به جای اینکه با استفاده از این موقعیت به فکر فرارش باشه بر می گرده می گه یا ابوالفضل پاشو بریم کمک... خیلی باحال بود.




    * * * * *






    من هی می گفتم خدایا این یارو رو من توی یه برنامه ای دیدم (یه برنامه به غیر از فیلم و سریال)
    بعدش که گشت زدم به وبلاگ طرفداراش برخوردم و بفهمستم که مجری هم بودیده و یادم اومد کجاها دیدمش.





    اینم وب یکی از طرفدارهاش: http://www.mibakhshamesh-b-to.blogfa.com/


    از لحجه ش خوشم میومد. خوب بازی کرد.






    * * * * *







    چوپونم چوپونای قدیم. چشم نخوره مغز متفکری بود واس خودش.
    می گن ژانر سریال دفاع مقدس بید و اینا، با این طنزی که قاطیش کردن خیلی باحال شده.
    آره فکر کنم اسیر هم بشن. شاید اسد هم شهید بشه و اون منوچهر هم بپوکه یا آدم بشه یا آدم بوده یا حالا هر چی هست واس خودشه. تریپ معمایی اومدن حدس زدنش سخته خو...
    من دیشب به غیر از اون تیکه هایی که میره به گذشته از باقی سریال بسی لذت بردم.
    خصوصا با اون اوشین دیدن و اون کل کل هایی که اسد و عماد می کردن. خوشم میاد کل کل کنن.
    اون خنده های عوضی ِ اسد هم بسی باحال بود.
    تنها مشکلم طولانی بودن همون یکی دو سکانس فلش بک خاطرات پدر اسد بود.
    اولش که دو ساعت قر و پر میدن و دست می زنن و باباش هی تیر واس ما در می کنه. بعدشم شیش ساعت وسط اون همه اسب چلونده می شن و باقی اهالی هم وایسادن فیلم اکشن نگاه می کنن.
    حالا خوبه همه ی اینارو توی یه دفتر 60 برگ جا داده.
    خداییش چه عظمتی بودن این ابزار و اسباب اساسیه های اون زمان!
    این اسد هم که جون میده بخونه
    صدای باباهه هم که ناله س
    آها فکر کنم منوچهر هم عموی اسد می شه دیگه نه؟ به نظرتون کیش بید؟
    دوست باباش؟


    خیلی باحال می شه به خاطر گنج زرد و زار برن جبهه و ولی... یه گنج بهترتر پیدا کنن.
    یه جورایی مث اخراجی های یک بید. اما متفاوت تر... یعنی کلا متفاوت...
    توی تیتراژ که دید می زنم نوشته فاز یک و دو و سه و... تا شیش! چه خبره گمونم تا پوکیدن جسد هاشونم ساختن!



    * * * * *




    قسمت هفتم:
    ای خدا چرا انقذه شخصیت این کامبیز (اسد) تو این سریال اسکل ِ آدم انقدر شاسکول نوبره والا!
    ولی خیلی باحاله
    واقعا کارگردان حق داره بگه نقشش متفاوته.
    کامبیز با اون همه قلدر بازی حالا این همه اسکل بازی...
    این قسمت ته خنده بود.
    خصوصا اونجا که اون یارو گندهه اسد و میاره پایینه و می زنه و اسد هی به تخت خودش و به تخت عماد آویزون می شه. تا عماد از خواب بیدار می شه و اسد می گه:
    - جون مادرت کمکم کن
    عماد هم می گه:
    - اگه ننه م زنده بود که وضعم این نبود.
    ولی بعدش که می خواد جداشون کنه با چش و چال میاد تو دوربین.
    بعدشم با یه لحن باحالی داد می زنه واس چی می زنی؟ بچه محلمونه!
    حالا فکر کنید اسد هی به تختا آویزون می شه تا دودر کنه و حاجت بگیره. عماد هم لنگ و چیزای اون یارو گندهه رو گرفته و داره باهاش کتک کاری می کنه. اون یارو هم که کف گرگی میره تو صورت هر دوتاشون.
    اصل خنده بود.
    موقع خوندن خاطرات دیگه به باباش هم داشت تیکه مینداخت.




    * * * * *






    قسمت هشتم:


    خیلی باحال بود.
    یه جورایی هم تریپ فرار از زندان درآورده بودن.
    البته اینجوری حس می شه. وگرنه در اصل این نبید که بخوان تقلید کنن.
    یعنی من دلم و گرفته بودم و به تیکه هایی که کامبیز دیرباز میومد می خندیدم.
    به جون خودم انقدر که سر این سریال قهقهه زدم سر قهوه تلخ و باقی فیلم های طنز نخندیدم.
    یارو پلیسه که فکر کنم فامیلیش سلامت بود موقع فرار اسد و خفت کرده؛ اسد برگشته می گه آقا سلامت بذار برم کارم و کردم به جون مادرم بر می گردم.
    حالا یارو رو که ناکار کرد و تونست بپره پایین، پیش عماد نشسته می بینیه عماد ناراحته می گه چی شده؟ عماد هم از نقشه ی زیغیش می گه.
    خدایی نقشه رو که گفت پوکیدم از خنده.
    اسکل منتظر بوده وقتی از اون بالا پرید پایین چفت بشه زیر ماشین تا هر وقت ماشین رفت بیرون اینم باهاش بره.
    حالا اون ماشین ِ نبود و اینا ماتم گرفته بودن.
    اسد برگشته می گه ای کاش بر می گشتم. داداش دمت گرم قلاب میگیری من برگردم تو؟ عماد؟!
    حالا دقیقا دیالوگ ها یادم نیست. وگرنه با اون لحن و صدای لرزونی که کامبیز دیرباز دیالوگ می گه اصل خنده س...
    مهسا خدایی این تیکه آخرش بود.
    - داداش دیگه دوره ی آویزونی سراومده، من کلی جا و مکان دارم.
    چپ چپ نگاه کردن سام حالا کامبیز

    دم هر دوتاشون گرم گل کاشتن. من از هیچکسی تعریف بی خود نمی کنم، این دوتا واقعا خوب دارن بازی می کنن. نقش هایی و قبول کردن که هیچ وقت اونارو توی این نقش ها تصور نکرده بودم! هیچ وقت کامبیز دیرباز و توی نقشه یه پسر ساده و اسکل که همه سرش و کلاه می ذارن اما خودش خیلی ادعا داره و می خواد بگه من دیگه اسد پنبه نیستم تصور نکرده بودم!
    هیچ وقت سام درخشانی و توی نقش یه پسر خلافکار با یه تریپ لوتی و گنده مونده که مخش کار می کنه واس کارای خلاف تصور نکرده بودم!


    اونجا که عماد گریه می کرد بسی ناراحت شدم.
    چقذه این سام گوگولی گریه می کنه.
    اصا به اون هیکل نر خرش نمیومد.
    اما قیافه ای که بهم زده بود باحال بود.
    سر فرار کردنشون بدجور جو و هیجان دادن.
    خصوصا اونجا که اون یارو گردن کلفته بهشون ملحق شد، به داداشم گفتم اینا چرا اینجوری می کنن؟؟
    گفت اتفاقا دارن کار خوبی می کنن، مث فرار از زندان دارن هیجان میدن، نمی ذارن اینا همینجوری کشکی فرار کنن. حالا ببین این عماد زهرش و به این یارو میریزه بعد میره.
    دقیقا هم همونی که گفت شد!
    خوبه این پسرا همدیگه رو بهتر میشناسن.

    بازم می گم خیلی خوشم میاد که کامبیز و سام با هم بازی می کنن.
    خوشم میاد کل کل می کنن، باهم همراه می شن.
    با هم فرار می کنن. خوشم میاد بازم دعوا کنن، دوست ندارم اون رفاقت خفنی که وعده داده شده سریع پیش بیاد.
    دوست دارم فعلا تو سر و کول هم بزنن و همدیگه رو دور بزنن و کم کم برن تو خط همون رفاقت خون تو رگی که قراره پیش بیاد.
    فکر کنم اینکه یکی از نویسنده ها زن بوده خیلی بهشون کمکیده.

    حدس می زنم اون عماد ناجنس قضیه ی گنج و خونده و می خواد بره طرفش.
    لابد منظورش از سرمایه و اینا همون گنج بوده. ای ناکس...
    خیلی مشتاقم زودتر ادامه ی داستان و ببینم.
    اون پلیسه هم حرصم و درمیاره.
    دِ خو هنوز هیچی نشده واس گل پسرای ما شاخ بازی درمیاره.
    می گم این قسمت نسبت به قسمت های قبلی یکم طولانی تر بود نه؟
    از وقتی خاطرات باباهه تموم شده روند سریال هم خیلی خوب شده.
    خاطرات زیغیش همچین مالی هم نبود.
    اصل ماجرا اون گنج و نصیحت های باباهه بود که می شد تو دو خط قبل مرگ کوفتیش به پسرش بگه.
    رودر رو حرف می زد بهتر از این بود که حالا خام این منوچهر خاک بر مُخ بشه.

    کلی حرف دیگه دارم، اما دوباره موخوام تکرار این قسمت و ببینم و دیالوگ های باحالش و بنویسم.
    بعد میام می حرفم...
    من ادامه ی سریال موخوام.





    * * * * *







    قسمت نهم:


    روند سریال خیلی خوبه.
    من همش دلشوره داشتم که نکنه این قسمت و کش و قوس بدن و چیز بزنن به سریال... اما نه، خوب بود.
    خصوصا اینکه دوباره اسد و عماد با هم همراه شدن.
    یکی از بچه ها توی صفحات پیش بدون اینکه حتی یه قسمت از این سریال و دیده باشه اومده نابرده رنج و با ستایش مقایسه کرده و گفته مثل اون چرته.
    اما خداییش من خودم دو قسمت از سریال ستایش و که دیدم گذاشتمش کنار... برای من یکی که خیلی چندش بود. هیچیش و نمی پسندم! نه زوج هاش، نه داستانش، نه کلا هیچی... هیچ جذابیتی برای من نداره.
    عوضش سریال نابرده رنج هم زوج شدن بازیگراش مثل کامبیز دیرباز و سام درخشانی بسی جذاب بید، هم داستانش، هم کلا همه چیش...

    من می فکریدم عماد خاطرات و حداقل تا جای گنج خونده باشه؛ ولی مث اینکه این از اسد هم اسکل تر بید و کمی تند خوانی بلت نیست.
    اصا همین که سواد داره باید کلاهم و بندازم بالا...
    دیشب قضیه ی این اتوبوس رزمنده ها پیش اومد به برادر گرام گفتم جالب می شد با همین اتوبوس دودر کنن برن جبهه...

    یه جا یه نقد جالبی خونده بودم که الان هر چقدر می گردم پیداش نمی کنم.
    توش گفته بود با وجود اینکه زمان سریال بر می گرده به اوایل جنگ تحمیلی، عوامل خیلی خوب تونستن در ایجاد فضایی که به زمان جنگ تحمیلی بخوره موفق باشن. که حتی دفتر شصد برگی که دست اسد بید هم مال همون زمان هاس...

    کم کم داره از اون پلیس ِ هم خوشم میاد.
    یه جورایی خوب بازی می کنه. ادا اصول زیاد داره اما خب... اونشم خوبه.

    می گم این پلیس های ایران از همون اول جوک بودن. شیش ساعت نشستن مکالمه ی رادیویی ِ اسد و ننه ش و گوش میدن بعد دو ساعت هم که پرس و جو می کنن آدرس و گیر آوردن یا نه؟! طرف بر می گرده می گه سه تا آدرس گیر آوردیم و این حرفا...
    حالا اون موقع اینجوری بودن همین الانشم همینجوریان.
    پس نتیجه میگیریم پلیس هارم خوب تونستن دربیارن.


    ادامه:
    خدا بذگرد از ما، من که دیشب خیلی خندیدم.
    آخه شهادت هم بود.
    یارو برگشته می گه: سلام اسد، کی از زندان آزاد شدی؟
    اسد: داداش اشتباه گرفتی. من اسد نیستم، ممدم!
    یاد یه جوکی افتاده بودم نمی تونستم خودم و کنترل کنم پوکیدم از خنده.

    کلا خواهره خیلی تابلو و اسکل می زنه!
    موندم این ننه باباهه این دوتا بچه رو چجوری بزرگ کردن؟
    هردوتاشون خیلی ساده ان!
    دو ساعت داره بند یه کفشش و می بنده.
    هی هم مث خنگا بالا رو نگاه می کنه.
    جلوی اون پلیسه هم انقدر ضایع بازی درآورد که اونجوری شد.
    پلیسا هم که اصولا بیشترشون تعطیل می زنن اصا متوجه نشد.






    * * * * *











    قسمت دهم:

    این قسمت هم خوب بود.
    فقط اینکه عماد و نشون ندادن همچین تو ذوقم خورد.
    من کلا عاشق همه ی قسمت هایی هستم که اسد و عماد پیش هم هستن.
    حالا چه دیالوگ رد و بدل کنن چه نکنن گریه هم که کنن من خنده م میگیره.
    هردو خیلی قشنگ بازی می کنن.
    به قولی رفاقتشون روی بازیشون تاثییر خوبی گذاشته.
    اصا همین تیپایی که اون دوتا زدن، همین تیپ زیغی عماد...
    اون چه شلوار و اون چه لباسی بود!
    جوات تر از این تیپ نبود اون موقع ها؟!
    کلا این قسمت بیشتر راجب روشن شدن یه چیزایی واس اسد و جرقه ی عشق در نگاه اول بین جابر و خواهر اسد بید.
    خوب تونستن جمع و جورش کنن.
    هر چند یه جاهایی هم کش و قوس داشت.
    اما اونقدری نبود که بزنی تو سر خودت و حرص بخوری.
    اون دیالوگ هایی هم که با آن برادر بسیجی و رزمنده ی جوان رد و بدل کرد قشنگ بود و یه جاهاییش هم بامزه می زد.
    اونجا که گفت برو بخواب تا جلو دشمن چرت نزنی و یه چی تو این مایه ها...







    * * * * *











    قسمت یازدهم:

    دمشون گرم این قسمت عالی بود.
    من سر این قسمت خیلی بالا پایین پریدم.
    خصوصا سر پریدنشون روی اتوبوس، قبل از اینکه اینا بپرن نزدیک بود من از این دنیا پر بکشم، بس که هوار زدم و گفتم زود باشید... بپرید... ای درد بگیرید.
    از اولشم تابلو بود که خراب شدن این اتوبوس نزدیک این مسافرخونه یه حکمتی داره.
    البته مشخصه که نویسنده با حکمات خداوند آشنایی عمیقی می دارد.
    خوبه حداقل این آخری مخ اسد کار کرد و تونست این حکمتارو پیش خودش جمع بندی کنه.
    خر و پف کردن عماد خنده بود.
    دیالوگ هایی که با اسد رد و بدل کرد، خصوصا گیر دادنش سر نحسی و این چیزاش... کلا اون دیالوگ هایی که پشت هم گفت اصل خنده بود.
    عماد: یعنی تو من و نداشتی چی کار می خواستی بکنی؟ تو واس من نحسی میاری، من واس تو خوش شانسی، من به تو وانت میدم، تو من و میندازی تو زندون، من تورو از زندون درمیارم، تو منو میندازی گیر جابر، حالا بعد جابر چه گند دیگه ای می خوای بالا بیاری خدا می دونه.
    اونجا که یارو فکر کرده بود اینا هم جزو رزمنده ها هستن و نمی دونست قایم شدن باحال بود. اومده واس نماز صبح بیدارشون کنه. حالا عماد برگشته اسد و صدا می کنه:
    برادر اسد... پاشو آفتاب زد...
    قبلشم وقتی که اسد می خواست عماد و بیدار کنه باحال بود، دستشو می زد به مماخ عماد.

    حال کردم این جابر اسکل شد رفت.
    هنو هیچی نشده واس شخصیت های اول داستان ما لات بازی درمیاره.
    اونجا که اسد گفت دوباره داریم بر می گردیم زندان، داداش نامرد من گفت برگردن باحال می شه، میرن پیش تی بک...
    می گم تی بک دیگه کیه؟ اون که تو فرار زندان بود.
    برگشته می گه خب تی بک این داستان هم همون پرویز دیگه. برگردن پیش اون باحال می شه. اصا اونم اگه فرار کنه بیاد پیش اینا باحال تر می شه.
    دیدید اسد با هزار زور و زحمت یواشکی سوار اتوبوس شد بعد تا روشو برگردوند دید توی خود اتوبوس یه گله دارن نگاش می کنن.
    امیدوارم این عماد دنبالش راه بیفته بره.
    اینجور که معلومه خودشم تا گنج و اینارو خونده.
    فقط مث اسد فکر کرده خالی بندی بید و به قول خودش دفتر تخیلات آقای اسد ِ
    اما اگه مخش و تکون بده و یاد اون النگو بیفته، حداقل شده فعلا به خاطر النگو و طلا و گنج و اینا خرابکاری اسد و ماست مالی کنه تا با هم بزنن به جبهه.
    من خیلی ذوق مرگ شدم وقتی اینا به سوی جبهه حرکتیدن.
    چه دیالوگ های باحالی دارن خدایی:
    حالا این قسمت و ندارم دقیقا یادم نی...


    اسد: دریا واس ما موجش زیاده، بیفتیم توش غرقمون می کنه.


    اسد: داداش پاشو یه روبوسی بکنیم شاید دیگه ندیدمت.
    عماد: خیلی خب دیگه تراژدیش نکن.


    عماد: من خلاف تو خونمه!
    اسد: خیلی خب بابا یه جوری می گی انگار فضیلته!


    عماد: باث کف پامو بذارن کف سرشون!


    اسد: تهرون من و تو فعلا قد همین مسافرخونه س، بیرون هر جا که بری، بوی جابر میاد تو دماغت...


    عماد: یعنی تو من و نداشتی چی کار می خواستی بکنی؟ تو واس من نحسی میاری، من واس تو خوش شانسی، من به تو وانت میدم، تو من و میندازی تو زندون، من تورو از زندون درمیارم، تو منو میندازی گیر جابر، حالا بعد جابر چه گند دیگه ای می خوای بالا بیاری خدا می دونه!


    به قول داداش اگه یکی از این دوتا (کامبیز دیرباز و سام درخشانی) توی سریال نابرده رنج نبود، اصا سریال لنگ می زد. لنگ می موند. واقعا کارگردان با انتخاب این دوتا رفیق زرنگی کرده.










    * * * * *







    قسمت دوازدهم:

    بازم می گم عاشق همه ی سکانس هایی هستم که کامبیز و سام بازی کردن.
    مث اینکه این دفعه ورق برگشت و اسد واس عماد یه جورایی خوش شانسی آورد.
    دیدید که تو اتوبوس چه لبخند ژوکوندی تحویل اسد می داد.
    دیالوگ ها هم فردا تکرارش و ببینم میام می تایپم.
    دیالوگ هایی که عماد می گفت خیلی باحال بود. پوکیدم از خنده...
    نیت اصلی و...
    ولی خیلی نامرد ِ این اسد.
    دیده حالا که قراره برگرده زندان، رفیقشم با خودش همراه کنه بد نیست، تنها نباشه اونجا اونم ور دل پرویز خان قلدر بند...
    نامرد سر سه سوت لوش داد.
    یه نکته ی دیگه شخصیت پردازی جالب داستان بید.
    الان که داشتم بازی و شخصیت ثریا قاسمی و توی سیر داستان نگاه می کردم، کم کم باقی شخصیت هارم مرور کردم.
    اسد شخصیت خاص خودش و داره، عماد شخصیت خاص خودش و داره، منوچهر شخصیت خاص خودش و داره، مرضیه، جابر، خانم جان، بابای اسد، مامان طلا... خلاصه همه ی شخصیت ها واقعا متفاوتن.
    البته وقتی متن دستت نیست و داری فیلم و می بینی این دیگه به عهده ی بازیگر بید که تفاوت این شخصیت هارو به بیننده القا کنه و نشون بده.
    جو گیر می شویم.
    نه بی شوخی، واقعا متن یکدستی داره، از بازیگرها خوب تونستن بازی بگیرن، بازی هم نمی گرفتن خودشون ماشالا خیلی فیلمن...
    خصوصا برادر اسد
    کار تدوین هم خیلی خوبه.
    توی یکی از وبلاگ ها خوندم که یکی گفته بود همین آنچه گذشت این سریال می ارزه به کل بعضی از سریال های دیگه...
    من هر روز توی گوگل می سرچم که ببینم آیا کسی دیگری هم راجب این سریال می حرفه یا نه.
    بعد میرم تو وب طرف یا سایتش نظر میدم.

    فقط ای کاش توی هر قسمت بیشتر اسد و عماد و نشون می دادن.
    اونجوری که قبلا هم دید زده بودم، اگه مرضیه و جابر عاشق هم بشن و اسد نذاره و یعنی نتونه بذاره که بهم برسن، اگه جابر هم شهید بشه، پس عماد و مرضیه بهم می رسن احیانا نه؟
    ولی بهتره یه جوری اسد هم یه چیزیش بشه.
    حالا شاید خیلی ها بگم شهید نشه بهتره، می شه مثل پایان فیلم اخراجی ها، ولی اصا ربطی بهم نداره.
    شیمیایی هم بشه خوبه.
    دوست دارم اوجش و توی این سریال ببینم.
    شاید بگین زوده که این حرف و بزنی اما همیشه از همون اول به پایان کار هم فکر می کنم، امیدوارم پایانش تاثیر گذار باشه.

    خداییش از همون اولین قسمت خیلی سعی کردم یه سوتی ای چیزی از تو سریال دربیارم اما خب تا اینجای سریال که چیزی ندیدم.
    می گم این مامان طلا هم خوب بلده پسرش و ایستگاه کنه ها!









    * * * * *






    قسمت سیزدهم:

    یه اسکل کم بود، شدن دوتا...
    حالا هی بهم می خورن و جرقه ی علم و دانش می زنن.
    فکر کنم تو جشنواره ای که شبکه ی سه هر چند سال یه بار میگیره، یه چی به کامبیز دیرباز و سام درخشانی، اللخصوص کامبیز دیرباز بدن.
    حداقل بهترین بازیگر نقش اول کمدی ای چیزی رو شاخشه!
    چون واقعا خیلی یکدست و بی نقص بازی کرده.
    خداییش بازیش خیلی متفاوته، کلا تو این جنس و سبک بین بازیگرهای دیگه ندیده بودم.
    خصوصا این مدل نگاه کردنش و ادا اصولی که میاد.
    با این سریال محبوبیت جفتشون چند برابر می شه.
    پت و متین واس خودشون.
    این جابر چه هنوز هیچی نشده خانم جان خانم جان می کنه! نگران مادر زنشه!
    لابد وقتی هم بره جبهه چایی دوم و نزده با اسد رفیق جان می شه.
    مرضیه هم هنوز خونه شوهر نرفته باید لباس مجلسیه مادر شوهرش و بدوزه.
    عماد چه گیری داده به این دیالوگ:
    - رو خر مراد سواره.
    - پارتی داشته باشی رو خر مراد سواری.
    کلا علاقه ی شدیدی به خر مراد داره. حالا خود خر مد نظره یا خود مراد، مقصد نامعلومه!
    این بنده خدا محسن خیری که قیافه ش هم مث شهدا می مونه رو چندین مدل صدا کردن.
    اول که محسن جون، بعد شد محسن خان، بعد حاج آقا، آخرش آقا محسن خیری... حالا بعدش و خدا به خیر بگذرونه.
    من کلا از موسیقی متن این سریال خیلی خوشم میاد، چه موسیقی که توی تیتراژ اول به کار بردن، راستش برای من خسته کننده نیست، چه موسیقی که توی خود متن و سریال به کار بردن، و چه موسیقی پایانی که دیگه معرکه س...
    مثلا اونجا که اسد دستش و دراز کرد و گفت یا علی...
    موسیقی به خوبی با متن پیش میره و اون حسی و که باید و منتقل می کنه.
    تیتراژ آغازین هم منو یه جورایی یاد تیتراژ آغازین فرار از زندان میندازه.
    آخه اونجا هم لوله موله و از این چیزا نشون می دادن.
    این عماد داشت راجب سابقه می حرفید منظورش بسیج بود دیگه نه؟ ای ناکس...

    خــــــــــــــــوب خانواده ی بی چاره ی اسد و طاغوتی کرد رفتا! خانواده ی برادر اسد چیزن...
    حالا اسد می خواد زنگ بزنه به عموش که حزب الله ی، نگو این عمو جان همون حسن آغاز بیدن.
    ادامه ی اسمش آغاز ِ دیگه، نه؟ این دیگه چه مدل اسمیه!
    په بگو این اینسپشن از همین حسن آغاز ما نشات گرفته
    آره خنگول جابر و صابر شنید.
    قضیه ی همون جلال بید که یکی دیه از بچه ها هم به اشتباه گفت.
    این مدل مقنعه ای که مرضیه سرش کرده اون زمون ها بوده؟
    فکر کنم زمان جنگ مقنعه ی کرواتی مد بوده و سرشون می کردن.
    نمی دونم والا... از مامانم هم پرسیدم جواب دقیقی گیرم نیومد.
    الان که تو جبهه هستن فاز چند فیلمبرداریه؟
    یه ذره جنس بازی سام درخشانی تغییرات کرده. یه هیجان خاصی قاطی لحن بیانش شده که خوبه.
    ولی چقدر سخته که اول بیان مثلا از سکانس های وسط سریال شروع کنن بعد برن آخر سریال حالا که اونا تموم شد بیان اولش.
    این عماد خان به غیر از خر مراد جان، با آشپزخونه هم قرار داد دارن.
    دوباره رفت سر خونه ی اولش. حالا خوبه کیلو کیلو پیاز بذارن جلوش تا بپوسونه.
    می گم این سریال که مارو انقدر می خندونه، لابد موقع اشک و زاری هم می خوان پدر مارو دربیارن دیگه!
    من با شخصیت های اول داستان خو گرفتم جون آبجی
    دیگه نمی تونم غم و غصه شون و ببینم.
    طلا خانم هم خیلی شیرین می زنه.
    خب حق داره بنده خدا تنهایی بهش فشار آورده.
    ضرب المثل هم می سازونه:
    - صابخونه محرم مستاجرشه!
    فلاح هم خوب بازی کرد.
    فردا حتما باید تکرارش و ببینم، چون انقدر می خندم که اصا یه سری از دیالوگ هارو از دست میدم.
    من عاشق دیالوگ های اون دوتام.







    دیالوگ ها بازم نصفه و نیمه یادم مونده، یه سری هاشم که انقدر بلند بلند می خندم نمیشنوفم، کم مونده بود برادر گرام دمپاییشو بکنه تو حلقم.

    - خون ما قد اینا رنگی نی!

    - نمردیم و جبهه رم دیدیم.

    - زیپت نصفه مونده داداش.

    - آبکش به کفگیر می گه کفت سولاخه!

    اون دیالوگ هایی هم که راجب خط مقدم با هم رد و بدل می کردن خیلی باحال بود.
    حالا انگار راجب چی می حرفن.
    اسد برگشته می گه جنگ تو خط مقدم بید و از این حرفا، عماد هم مث خنگا جواب میده:
    - یعنی ما تو یه خط دیگه ایم!
    حالا اسد انگار که کارکشته ی جبهه و اینجور جاهاس نشسته خط هارو واس خودش تقسیم بندی می کنه.
    - شاید تو خط دوم و سوم باشیم... یا شایدم چهارم و پنجم...
    بعدم در جواب اینکه عماد بهش تیکه میندازه خیلی وارده می گه مث اینکه بابام بچه ی اینجاس ها













    * * * * *









    قسمت چهاردهم:

    خوب بود، چون دُز طنز داستان بالاست، یه جورایی سرگرم کننده می زنه و اصلا تند یا کند بودن روند احساس نمیشه. یعنی خیلی کاری به این کارا نداری. بیشتر درگیر ادا اصول و دیالوگ های اسد و عماد می شی.
    به نظر من خوب پیش میره. بند یه چیزی نبودن، این قسمت خیلی چیزا تو خودش داشت. یکی دوتا نبود. بیشتر شخصیت ها هر کدوم حداقل یکی یه پله رفتن جلو... یه بخشی از قصه طی شد.


    خیلی دوست دارم بدونم این دیالوگ های طنز کار کدوم یکی از نویسنده ها بوده؟
    هر کی بوده قلم طنزش خیلی خوبه؛ چرت و پرت نیست.
    مثل بعضی از فیلم ها و سریال های طنز نیست که کلی چرت و پرت به خورد ملت میدن تا مثلا چند دقیقه دل ملت و شاد کنن.
    چقدر خنگه این اسد؛ اد رفته سر جای قبلی قایم شده. حالا دیالوگ هایی که با پسره رد و بدل می کرد خیلی بامزه بود. گیر داده بود به دریا و اینکه باید خودش و به دریا بزنه و دلشو به دریا برسونه و خلاصه آی دریـــــــا!
    اسد: من تا به دریا نرسم ول کن نیستم.
    - بیا برو اسد.
    - دریا...
    - پیاده شو!
    خداییش یه سری از دیالوگ ها هم هست که خیلی خنده نیست، اما با قیافه و ژستی که اسد و عماد بهم می زنن من یکی که واقعا می پوکم از خنده. یه دیالوگ می خوان بگن از همه ی قیافه و هیکلشون استفاده می کنن.
    پس هم کار متن خوب بوده، هم کار بازیگرا...
    من از اولش یه جورایی به اسم سهیل شک کرده بودم.
    تابلو می زد که خانواده ش خیلی مذهبی نیستن.
    چون اون زمون ها خانواده های خیلی معتقد و مذهبی اسم بچه هاشونم مذهبی بود. منظور اوناییه که خودشون بچه هاشونو میفرستادن جبهه و عشق شهادت بودن.
    حالا اسد چه گیری داده بود به شمرون و استخر...
    یاد این دیلاوگش افتادم که به منوچهر می توپه:
    -
    پس بگو واس چی بال بال می زنی تا به پسرش یه حالی بدی! می خوای وجدان خودت و راحت کنی. د ِ اگه این زمین داشتیم الان وضع من این بود و وضع تو اون! الان من تو شمرون خونه داشتم با یه استخر! نه تو!
    اون قضیه ی نقشه هم خیلی خنده بود. اونجا که اسد می گه:
    - صاف میری تو آدرس!
    دیگه روش نشد بگه صاف میری تو دل گنج!
    دیالوگ اسد راجب نماز: شخصی می خونم. (خیلی خنده بود.) ای خدا اصا این سریال یه جورایی طنز ِ خالص ِ! حداقل تا اینجا... البته بهتره فاخر هم بهش اضافه کنم.
    عماد هم که دیگه خدایی آخرش بود : چشم خیالت راحت... هماهنگه... شما بفرمایید.
    حالا خودش و چپونده وسط نمازخونا، تیکه هایی که میاد...
    فلاح: قبول باشه.
    عماد: خیلی ممنون، مخلص شما.
    عماد: دست بوس!
    عماد: من آشپزخونه تو خونم نیست.
    عماد: آقا فلاح کف ِ دستم و ببین خداییش با کف پاهات فرقش چقدره؟!
    من که عاشق این دیالوگشم: باث کف پامو بذارن کف سرشون.
    مامان طلا هم واقعا خیلی فیلمه! هم خودش هم پسرش!
    گیر یه خانواده ی فیلم تر از خودشون هم افتادن ببین چه شود!
    مامان طلا: آقای آگاهی شما باید به فکر آینده ت باشی.
    جابر بچه پررو حرفی که رو دل خودش سنگینی کرده و باید به خودش بگه، تو مخ رفیقش می کوبه.
    جابر: هیچ وقت مسائل عاطفیت و با کار قاطی نکن.
    این اسد از پَس هیچ کاری برنمیاد.
    می ترسم تو کار شهادتش هم بمونه.
    داره نامه هارو میده مثلا، حالا دیالوگ ها دقیق یادم نیست.
    اسد: ممد... ممد بودی دیگه؟
    ممد: ممد بودم و هستم.
    اسد: نامه داری.
    ممد: اینکه واس ممد زعفرانی ِ.
    اسد: په تو چی؟
    ممد: من زعفرانم
    اسد: په ایش کجاس؟

    کل کلش با محسن خیری هم باحال بود. کلا از این محسن خیری خوشم میاد.
    اسد: از دور قیافه ی خط و ببینم.






    - بسیجی تا آب بندی نشه نباید بره خط مقدم
    اسد: یه طوری می گی انگار خودت مدل 48 تی!













    * * * * *










    قسمت پانزدهم:



    بچه ها اینکه بعضی هاتون می گید داستان تکراری می زنه و اینارو منم قبول دارم، ولی مهم اینه که با وجود کلیشه ای بودن یه جاهایی از قصه، سریال انقدر خوش ساخت هست که تورو درگیر خودش بکنه.
    مرض نداری که بشینی کشکی چیزی که دوست نداری و ببینی، برات جذابیت داره.
    این قضیه هم بستگی به همه ی عوامل ساخت می دارد.
    به نظر من تا اینجا که دیدم کارگردانی خیلی خوب بوده، بازیگری خیلی خوب بوده، فیلمبرداری، تدوین، صدابرداری، موسیقی متن و تیتراز، جلوه های میدانی و ویژه، طراحی صحنه و لباس و...
    اگه بخوام اسم ببرم گمونم باید کل عوامل و بگم.
    خداییش وقتی سریال و دید می زنید احساس نمی کنید واقعا توی جنگ و جبهه و اون زمونا هستید؟
    من که یه همچین حسی دارم.
    یه سریال دیگه هم بود که تونست یه همچین حسی بهم منتقل کنه اونم ارمغان تاریکی بود.
    اون سریال هم خیلی دوست داشتم. اتفاقا اول از همه از زوج سریال خوشم اومده بود.
    یعنی آرش مجیدی و لیلا زارع، زوج کردن بازیگرایی که واقعا مناسب هم هستن خیلی تاثیر گذاره.
    ای کاش کارگردان ها توی این موارد بیشتر به فکر باشن.
    من خودم نقد چندتا از منتقدین توی خبرگزاری های مختلف و دید زدم.
    همشون از سریال تعریف کردن و گفتن ما که تا اینجا سوتی ای ندیدم.
    راجب اون مدل مانتو و روسری هم چون خودمم شک داشتم از مامانم سوال کردم، حتی سریال و دان کردم و بهش نشون دادم، گفت هم این مدل روسری و هم این مدل مانتو اون زمونا بوده. حتی کوتاه تر از این و نازک تر از اینم داشتیم.
    ولی اون مقنعه رو هنوز مطمئن نیستم.
    حالا بی خیال یه مقنعه...
    من فکر کنم حالا که زوج کامبیز دیرباز و سام درخشانی توی این سریال سرو صدا کرده و تا آخر هم همینجوری سرو صدا می کنه و موفق ِ ، خیلی ها بخوان از این دوتا توی فیلمشون استفاده کنن.
    اما امیدوارم این دوتا بازیگر مراقب فیلمنامه ها و نقش هایی که انتخاب می کنن باشن.

    شهرام عبدلی تو سریال چه نقشی داره؟ مشتاقم بازیش و ببینم.

    توی این قسمت طبق معمول دیالوگ های خنده زیاد بود.
    این دعوای اسد و عماد هم که تیکه ایه واس خودش
    من از جلوه های میدانی خیلی خوشم اومد.
    فقط دلم برای اونایی سوخت که توی اون ماشین ها نشسته بودن.
    با اون حرکت اسد هم که برای کمک رفت خیلی حال کردم.
    در واقع قبل از اینکه بخواد بره من خودم داشتم می رفتم کمک کنم.
    کم مونده بود شیرجه بزنم تو تی وی...
    احتمالا عماد واس خاطر نقشه گنج هم که شده به اسد یه کمکی می کنه. البته اگه نقطه چین نزنه و دوتاشون اسیر نشن.
    بازی آقای سیاوش طهمورث هم عالی بود.












    * * * * *





    قسمت شانزدهم:


    اولاش اینجوری نبود که پایان هر قسمت بیننده رو منتظر نگه دارن.
    اما الان خوب پیش میره.
    من خوشم میاد که برای پایان هر قسمت یه شوک و یه انتظار واس بیننده در نظر بگیرن.
    اصلا باید اینجوری باشه!
    بچه ها به نظرتون شهرام عبدلی دقیقا چجور نقشی تو سریال داره؟
    منفی، خاکستری، منافق؟
    این اسد خنگه ِ، عماد واسه چی اون اسلحه رو انداخت دور! کمال همنشینیه دیگه.
    این دیالوگ عماد که به اون یارو گفت خیلی باحال بود:
    - به خیالت بچه زرنگ اینجایی!
    حالا انگار اونجا کجاست.
    اینا هم که صاف رفتن تو دل دشمن
    خنگ خدا یه جوری قطب نما دستش گرفته انگار داره فرمون چپ و راست می کنه.
    شخصیت پردازی قصه واقعا عالیه!
    یعنی هر شخصیتی که به داستان اضافه می شه، یه جور خاصی متفاوته!
    خوب بهشون پرداخته شده.
    یه سری از بازیگرا هم که اول به نظرم میومد زیاد به نقش هاشون نمیان الان احساس می کنم چقذه میان.
    مثلا سحر دولتشاهی، اولاش به نظرم اصا بهش نمیومد خواهر کامبیز دیرباز باشه، اما وقتی دیدم بهش میاد دختر خانم مینا جعفر زاده باشه ، به آقا کامبیز هم که میاد پسر خانم مینا جعفر زاده باشه، اون وقت به جفتشون نیاد خواهر و برادر باشن! به به چه تحلیلی
    این باشه من بازم تو همین پست می حرفم.



    قسمت شانزدهم در ادامه:

    من دوباره تکرار قسمت دیشب و دیدم.
    آخه دیروز از کلاس که اومدم از خستگی زیاد غشیدم. بعدشم همه رو تهدید کردم اگه منو واس سریال از خواب بیدار نکنید دیگه نه من نه...
    حالا دقیقا رفته بودم روی کاناپه جلوی تی وی غشده بودم و ثانیه ای یک بار از صدای تی وی بلند می شدم و مث خنگا زل می زدم به صفحه، تا ببینم خبری از سریال هست یا نه؟!
    وقتی هم برادر گرام اومد و گفت پاشو سریالت شروع شد منگ خواب بودم که نشستم و دید زدم.
    همیشه توی تکرار یه چیزایی می بینم که برا بار اول به چوشمم نمیاد.
    اگه پراکنده می نویسم عذر می خواهم.
    چون همینجوری به ذهنم میاد، هر چی هم بیاد می نویسم.

    اين منوچهر عجب فيلميه!
    خداييش هيچکسي مثل سياوش طهمورث نمي تونست اين نقش و انقدر باور پذير بازي کنه.
    بازيگری که نقش زن دوم منوچهر و بازی مي کنه هم خوب انتخاب کردن. الان اسمش يادم نمياد.
    ولی همش در حال خوردن و غر زدنه.
    خوشم مياد خودش و شوهرش و خوب ميشناسه.
    در واقع همديگه رو خوب ميشناسن.
    این دیالوگارو هم خوب اومد:
    - اصلا باورم نميشه که تو غصه ی کسي و بخوری!
    - دلم مي خواد ببنم اون کيه که مي خوای به خاطرش همه ی دار و ندارت و بدی، گرچه ديگه از خدامه بهم خيانت کنی.
    بله ديگه همه ی اموال طرف داره به اسمش می شه.

    يکی از غافلگير کننده ترين صحنه های اين سريال حرکت اسد توی قسمت شانزده بود.
    کي فکرش و مي کرد اسد پنبه يه همچين حرکتی بکنه؟
    کي فکرش و مي کرد دُز غيرتش به خاطر کشور و هموطنش بزنه بالا و بدون فکر کردن به جون و خونش بره تو خطر؟
    بعدشم از يه همچين راه حلی برای گير انداختن اون يارو استفاده کنه!
    والا فکر می کردم یه ریزه مرام تو کارش باشه اما حدس نمی زدم همین اول کار از جونش مایه بذاره.
    رو دست باحالی به یارو زد.
    گمونم... الکی به پشت طرف نگاه کرد و گفت:
    - عماد بکشش!
    بعد هم چوب و کوبوند تو مخ طرف.
    من فکر مي کردم مثل هميشه عماد واس کمک اسد بياد جلو، نه اينکه اون پشت مشتا قايم موشک بازی کنه!
    حالا بازم با اینکه اسد کار طرف و ساخته می ترسه بیاد پایین!
    اسد: عماد کجايي لامصب!
    - زنده ای اسد!
    - بيا...
    - مگه بهت تير نزد؟!
    - د بيا!
    - مجبورت کرده که صدام کنی بندازیم تو تله؟!
    حالا که آقا اسد زحمت کشيدن طرف و گير انداختن عماد واس ما شاخ بازی درمياره و هی يارورو مي زنه که مثلا حرف بکشه.
    - رفيقات از کجا خمپاره مينداختن کثافت!
    اسد: نکن عماد
    - مي خوام حرف بکشم.
    - يه طور ديگه بکِش خب!

    کلا عاشق اینم که همه ی دیالوگ هارو بنویسم چون همش بامزه بود.
    عماد: چی فرمودی لندهور؟!
    عماد: قيافه ش اينهو صدام ِ ... عربيش هم که سليسه...
    چقدر قشنگ صدای اسد می لرزید موقع گفتن این دیالوگ: نکن ديگه من خون ببينم پس ميفتم...

    اینجا هم قیافه ی عماد دیدنی بود.
    عماد: داداش شما فارسي بلدی؟ شما فارسي بلدی؟

    خانم جان: خودشون يعني کيا! این خودشون از خودشونه ديگه...

    تحليل حکم بازرسی مامان طلا: همونی که نشون ميدی به زور ميری خونه مردم.

    خداييش فکر نمي کنم منتقدا بتونن هيچ ايرادی از بازی بازيگرای این سریال بگيرن. حداقل نه بازیگرای اصلی...
    جالبه ها هر کدوم از شخصيت ها واس خودشون يه تيکه کلامی دارن، چيزی که بيشتر مواقع بيشتر نويسنده ها یا ناديده ميگيرنش يا به غلط ازش استفاده مي کنن.
    اما به نظرم توی متن اين سريال تيکه کلام هر نقش واقعا مناسبشه.
    مثلا تيکه کلام جابر: حالا چی کنيم. تو چی کن... چی کنم...
    همش اين مدلی می گه.

    بیسیم دست گرفتن عماد هم خودش یه سریال بود: الو... الو... الو... کسی صدای منو ميشنوفه؟ گوشی دست کيه؟
    - داش کی قراره از اين خفه خونی که گرفتی دست برداری؟

    اسد: يه نخود شعور نداري الاغ! چقدر آدم بايد خر باشه که کشورش و بفروشه به غريبه! مگه نه عماد؟
    - حتما بهش خوب پول دادن، نه بلا؟
    اسد: آره بلا؟!

    عماد: وسط جنگ وقت سوالای عاطفی ِ؟

    عماد: چرا قلبت افتاده کف پات؟!

    اين پچول چي بود هي بهم مينداختن!

    اسد: تو غصه خودت و بخور که نيم ساعت ديگه داری منتقل ميشی جهنم.

    اسد: داره زر می زنه عماد! چه سليز هم زر مي زنه بلا!


    مي گم رانندگي زنا هم خوب درآوردن.
    خصوصا وقتی خانم ها اعصاب ندارن و با شوهر گرام دعواشون شده.


    چه جاهايی هم واس فيلمبرداری رفتن! خيلي سخته... لابد شبش حسابی سرد و روزش حسابي گرم بوده.

    اين کريم کوراني کي بود عماد اسمش و آورد؟


    فکر کنم اين حرکت تيکي که اسد روش شونه هاش داره خود آقا کامبیز به شخصيت اضافونده که الحق خوب چيزیه.


    اونجا که اسد نقشه رو شرح مي داد باحال بود.
    عماد از اول تا آخر به اسد نگاه مي کرد.
    آخرشم که اسد گفت:
    - مفهومه؟
    عماد: مفهومه ولي به فهم تو شک دارم.


    ناز و ناز کشیشون هم جای بسی خنده داشت.
    عماد: يه سو تفاهمي بود اومد رفت ديگه!
    - شرق از اون طرفه...
    - من مي خواستم دوربين اينو چک کنم. بابا تو اين نگاه نکردی ، انقدر دوربينش باحاله، همه چی گنده س!
    - عين دخترای 17 ساله ناز داره! وا بده ديگه داداش! ( اين کلک با دخترای 17 ساله کوجا آشنا شده؟ )



    خوشم مياد با وجود خاکستری بودن شخصيت هاشون يه تيکه های دست و پاشيکسته ای از معصوميت توی وجودشون پيدا مي شه. به قولي معصوميت از دست رفته ، اما احتمالا کم کم بر می گرده.















    * * * * *









    قسمت هفدهم:


    ای خدا پوکیدم از دست ادا اصول های این اسد و عماد از بس خندیدم.
    اسد چه محکم کوبوند رو پیشونی خودش!
    برگشته به عماد می گه:
    - پاشو وقتشه، آقایون معطل شمان!
    منظورش از وقتشه، وقت مردن بود دیگه نه؟!


    اسد: من می خوام وایسم بمیرم. می خوام وایساده بمیرم. (چه بهونه ای جور کرد!)


    عماد: اسد کابوس میبینم دیگه!
    اسد: بکوف کف پیشونیت.


    عماد: چی چی هدف مقابل! داداش ما اهل شهادت نیستیم.



    اونجا که زن منوچهر می گفت:
    - این که می خوای بگیری از من سرتره؟
    برادر جان برگشتن گفتن: آره عزیز فقط یه ریزه ریش داره. وگرنه از لحاظ باستانی و اگه خدا بخواد حساب بانکی از شما سرتره.
    خودش دیالوگ های به این بلندی وسط سریال بلغور می کنه اون موقع به من می گه انقدر نخند!


    این سعید بیسیم و میخ کرده بالا می گه:
    - بیا بریم اونور تو دید نباشیم.
    واقعا که خیلی به فکره !


    دلم نمیاد بگم، ولی می گم آخه کتک خوردنشون هم اصل خنده بود.


    موندم تو کار این خانم جان!
    این که قربون خدا برم انقدر مخش کار می کنه
    چرا جا پنبه یه ریزه عقل تو مخ بچه هاش نکرده!
    خیلی ساده ن!


    اونجا که داشت ده بیست سی چهل می کرد افتاد به عماد، اسد چه خیالش جمع شد.
    همچین نفس راحتی کشید، نامرد

    عماد هم می خواد لو بده اولین اسمی که میاد نوک زبونش: فلاح...
    گیر داده فلاح دشمنمونه.
    اما خوب با چرندیاتشون حکم مرگشونو به تاخیر انداختن.

    10 بار غش کردن! پنبه ن دیگه!
    ولی خب تصورش هم وحشتناکه!
    چه شکنجه ها که نکردن جوونای مارو
    ایشالا استخوناشون تو گور بره رو ویبره ی عذاب قبر


    اسد: من تو بهشتم؟
    کژال: نه ما هممون تو جهنیمم. بگیر بخواب...
    اسد: باشه.


    خدا دلتان را شاد کند، خداییش آدم وقتی انقدر می خنده خستگیش در میره.
    یکی از دلایل موفقیت این سریال، تا الان که بین شب زنده داران محبوب شده، اون داستان های بهم متصلی هستش که باعث برقراری ارتباط بین شخصیت ها می شه.
    اینا خیلی خوب با هم هماهنگ شده. در واقع شخصیت ها خیلی جالب و خوب بهم می رسن و با هم ارتباط برقرار می کنن.
    نمی دونم چجوری بگم، در کل چیدن این قصه ها کنار هم و هماهنگیشون عالیه! بی تعارف می گم.

    اگه سریال توطئه ی فامیلی و دیده باشید (که من خودم دو سه قسمت دیدم بعد بی خیالش شدم) توی اون سریال هم داستان های مختلفی قرار داشت که بر اسا اونها شخصیت ها باهم ارتباط برقرار می کردن و آشنا می شدن.
    اما واقعا چقدر ناهماهنگ و بیش از اندازه اغراق آمیز و خسته کننده و... بود! انقدر زیاد که از کل داستان زده می شدی.
    واقعا از رامبد جوان که الان ورود آقایان ممنوع رو روی پرده داره انتظار نداشتم! نه حداقل بعد اون همه تعریف و تمجیدی که واس خاطر فیلم سینمایی طنزش از منتقدا شنید.

    دیشب که داشتیم نگاه می کردیم یه جاهایی کُردی حرف می زدن و زیرنویس میومد، حالا خود تی وی هم اد اومده همون موقعی که فیلم زیرنویس داده واس ما تبلیغ و اینا زیرنویس می کنه که فلان ساعت فلان برنامه ی کوفت گرفته رو داره.
    خیلی بدم اومد از این کارشون. البته تازگی نداره از این کارا زیاد می کنن. حالا من هی کله م و بالا پایین می کردم انگار که از زیر اونا می تونم نوشته هارو بخونم.

    راجب بازی ها هم بگم که هر چقدر جلوتر میریم برای من یکی باورپذیر تر و پخته تر می شه.
    من وقتی کامبیز دیرباز و سام درخشانی و توی سریال می بینم، واقعا فراموش می کنم خودشون کی هستن.
    مطمئنم حتما خودشونم خودشون و فراموش کرده بودن و حسابی رفته بودن تو حس نقش.
    من اونجا توی قاب شیشه ای ِ تی وی، فقط اسد و عماد و می بینم. برای باقی بازیگر ها هم همینطوره...
    کلا این کار یه کار حرفه ایه، با عوامل حرفه ای...
    امیدوارم صدا و سیما از تمام عوامل این سریال اونطوری که لایقش هستن تقدیر کنه.
    می گم سریال پشت صحنه هم داره؟ یعنی می شه وقتی تموم شد پشت صحنه هاشم نشون بدن؟ من خیلی دوست دارم ببینم.








    * * * * *


    قسمت هجدهم:

    چرا زمان این قسمت انقدر کم بود؟
    همش 38 دقیقه! دفعات قبل حداقل 48 دقیقه ای می شد!
    اولش گفتم شاید واس خاطر فوتبال باشه.
    اما اونو که ساعت 3 اینا داره... گمونم!

    مثل شب های پیش این قسمت هم خوب پیش رفت.
    به قول بچه ها این جرقه های تحول داره کم کم واس اسد پیش میاد.
    این پله پله به جلو رفتن خیلی خوبه، از تحول های یکدفعه ای ِ اغراق آمیز خوشم نمیاد.
    که خدارو شکر توی این سریال تا اینجا شاهدش نبودیم.
    برا عماد یه جورایی کندتر هست و به نظر میاد زمان بیشتری می بره.
    بلکم اصا نبره! هنوز چیزی معلوم نیست.
    چقدر سخته جلوی نویسنده از داستان بحرفی! خصوصا آینده...
    صحنه ی شهادت اون تیربارچی منو تحت تاثییر قرار داد.
    یه جوری بود! غریب... معصوم... واقعی...
    احساس کردم اونجام! حس و حال ِ هم خوب، هم بدی بود.
    اون حس و حالت و صدای لرزون اسد هم... معرکه بود!
    واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.
    نمی تونم دوباره نگم؛ هر دفعه بیشتر از قبل پی می برم که شیفته ی بازی بازیگرای این سریال به خصوص کامبیز دیرباز هستم.
    اون مدل نگاه کردن و پلک زدنش خیلی بامزه س!
    دیدید یه حالت اسلوموشن پلک می زنه. همچین تریپ پپه ها
    یا اون مدلی که دیالوگ می گه و از همه ی اعضا و جوارح استفاده می کنه.
    سام درخشانی هم همینطور، دور از جان، تریپ این آقاجونیا که خیلی ادعا دارن اما بادکنکی بیش نیستن دیالوگ می گه.
    این هوشیار گیر داده بود این قضیه که: «به حرف های مهمی که توی سینه ات داری فکر کن پسر!»
    حالا هر وقت این جمله رو می گفت من خنده م می گرفت.
    نمی دونست حرف های مهم اینا یه مهم دیگه س داداش!

    اینا هم در هر مکان و هر زمان و هر حالت خروپفشون به راهه ها! عبرت نمی گیرن.
    می گم نمی شد اسم برادر کژال و یه چی دیه جا هیوا می ذاشتید؟
    الانه که دوباره ملت بیفتن پی اینکه هیوا اسم پسر است یا دختر؟
    حالا بیا واسشون شرح بده که هیوا هم اسم دختر است هم پسر...
    چرا این قسمت هم دیالوگ های طنز داشت.
    مثلا اونجا که عماد داشت خودشون و به بروسلی و تارزان تشبیه می کرد.
    یا کلا حرکات و دیالوگ های اسد...
    من همش اولش می ترسیدم که نکنه یه وقت شخصیت اسد بشه یه چی مثل شخصیت صادق مشکینی با بازی استاد پرویز پرستویی توی فیلم لیلی با من است
    اما واقعا شخصیت اسد توی سریال نابرده رنج با تمام شخصیت های پپه و ساده ای که دیده بودم فرق می کنه.
    این یکی به هر چی پپه و ساده و.. بوده گفته زکی!
    - دست به تیرم خوبه عماد؟
    راستی امشب هم مثل دیشب تا سریال زیرنویس داد، تی وی هم واس خودش یه چی زیرنویس داد نوفهمیدیم چی گفتن اونا!







    * * * * *









    قسمت نوزدهم:

    موسیقی متن فیلم و خیلی دوست دارم، خصوصا اونجا که اسد تیر خورد به کلاهش و روی زمین افتاد.
    یه صدای سوت مانند و تو مخی ای داشت. یه لحظه گفتم اسد موجی شد رفت!
    کلا صحنه های جنگش طولانی بود، اما این همه که نشون دادین نهایت دو سه نفر تیر خوردن!
    صحنه های مرگ و میر... خیلی هم بد نبود.
    اما حس ِ بعضی از این بازیگرا خیلی تابلو بود!
    خصوصا همون آر پی جی زن اولی ِ
    هر یه تیری که بهش می خورد انگار یه نسیمی می اومد و نوازشش می کرد و می رفت.
    تیر اول و دوم و که خورد:
    - آه...
    تا بیاد بیفته یه چندتا تیر دیگه هم خورد.
    قیافه ش خیلی خنده بود.
    اما اون آر پی جی زن دومی حس بهتری داشت.
    قیافه ی اسد وقتی تیراندازی می کرد آخرش بود.
    راجب این طبیعی بودن و نبودن هم، این سریال مختار نامه انقدر صحنه های مرگ و میرش طبیعی ِ که انتظارات مردم و توی این مسائل یکم بالا برده. ناخواسته این مدل صحنه هارو با اون سریال مقایسه می کنی. خب من یکی که دست خودم نیست!
    اما بازم به نظرم بد نبود. من فقط با حس و حال بعضی از بازیگرا مشکل داشتم.
    این عمادم که فقط یه آدم پرمدعاس! بادکنکی بیش نیست. پنبه تر از پنبه!
    اگه اسد نبود که یکم ازش بترسه و تحویلش بگیره به معنای واقعی باید می رفت می مرد!
    تا اینجای سریال که اینجوری بود. مثل موش خودش و قایم کرد و از ترس رفت رو دور بندری.
    کلا فقط اسد هستش که یه جورایی ازش حساب می بره و آدم حسابش می کنه.
    تا یه چیزی هم می شه، اسد می گه:
    - عماد؟ چی کار کنیم؟ عماد؟ چی کار کنیم؟ چی کار کنیم؟
    یا:
    - عماد جون؟ عماد جان؟ عماد؟!
    این عماد هم که انگار مایکل اسکوفیلدی چیزیه:
    - الان فکرم کار نمی کنه.
    میون اون هیری ویری هم داداش ما سیگار لازم شده.
    حالا خوبه تو جبهه ترکش بدن.
    آخه میون اون همه اخوی و برادر که این چیزا یافت نمیشه.
    به قول خودش لا اخویا

    اونجا که فرمانده به اسد می گه بسیجی، بنده خدا بدجور کپ می کنه.
    فرمانده: تو اسمت چی بود بسیجی؟
    اسد: کی؟ من؟!
    بعدشم که عماد و تحویل نمیگیره اون بزور خودش و جا میده.
    - منم عمادم!

    فرمانده: بچه ها می گن آر پی جیشون و تو زدی... آره؟
    اسد: شانسی بود آقا...
    - بزرگوار نمی گن شانسی بود، می گن خدایی بود.
    - همون.


    فرمانده: اسد؟ اعتماد بی خود که بهتون نکردم؟
    اسد: نمی دونم چی بگم...
    فرمانده: یه چیزی بگو خب!
    اسد: محسن خیری حاجی نشده.
    فرمانده: بری به سلامت.


    عماد: امنیت ما به اینه که دمه رو بندازیم رو کولمون و عین بچه آدم برگردیم تهرون.

    اسد: گنج ِ بیخ گوشمون ِ!
    عماد: گیرم که از رگ گردن هم بهمون نزدیک تر باشه. ما دیگه نیستیم داداش، خلاص!

    عماد: یه بارم قبلا بهت گفتم. حرف های معنوی به من و تو نیومده.

    اسد: پنبه منم یا تو؟! کی بود گوشه ی پاسگاه از ترس داشت می لرزید به خودش؟! من که پشت تیربار بودم داش! ایناها... اینم نشونه ش!
    عماد: اون سولاخ نشونه ی کله خریته. عقلت اگه کار می کرد... مث من میشستی یه گوشه نظارت می کردی.
    اسد: عماد!

    اون یارو خیلی باحال بود، گمونم اسمش خلج بود: مال کدوم دسته ای تو؟ ببین... شلوارت که مال بسیج ِ، پیرهنت هم که مال ارتش ِ، ستون پنجمی ای تو؟
    اسد: داداش میری یا خودم برم؟
    خلج: مگه من مردم که تو بری؟! اسلحه ت و بنداز زمین دستاتم ببر بالا، بجنب یالا!
    قربان: چطور شده خلج؟
    خلج: من خودمم نفهمیدن قربان! دارم برسیش می کنم.

    اسد: عماد بشین بریم؟
    عماد: خط آخرم الان میریم.
    اسد: چی داری می خونی؟
    عماد: نامه محسن خیری و...
    اسد: دِ مگه نگفت محرمانه س!
    عماد: واسه نامحرم محرمانه س داش! ما که دیگه با اینا خون یکی شدیم!


    عماد: مارو چه به توپ و تانک! مارو ساختن کلاه اینو برداریم بذاریم سر اون، کلاه اونو برداریم بذاریم سر این... والا!

    اسد: عماد جون؟!
    عماد: عماد جون و زهرمار!
    اسد: عماد جون؟!
    عماد: اَی... کــوفت!

    اسد: عماد پاشو...
    عماد: خودت یه کاریش بکن. من مخم خوابه.
    اسد: تو اون مخ ِ خوابیدت هم آقایی می کنین تو پدرسوختگی! من حرف بزنم گیر میفتیم. عماد؟!




    راستی من با این گریم جابر مشکل دارم.
    هر چند خود بازیگر هم خیلی به خودش فشار میاره تا نشون بده بالای 38 سال و داره، اما من به قیافه ش که نگاه می کنم دیگه نهایت یه جوون 28 ساله می بینم.
    توی زوج های هنری هم از اینکه سن زن بیشتر از مرد باشه خیلی بدم میاد!





    * * * * *





    قسمت بیستم:

    اون بازیگر نقش مش سلام ،چه قشنگ بازی کرد! خصوصا اون قسمت های احساسیش و خیلی دوست داشتم.
    اونجا که برای برادرش گریه می کرد.
    چوشماش پر از اشک بود.
    نانا
    گوگول

    من که آخر نگرفتم این مرضیه چه جور دختریه! یه جا خیلی پپه س و دست و پا چلفتی! یه جا خیلی لوتی و قلدر و بچه پرروئه! یه جا خیلی باهوش و خانم و سروسنگین!
    بنده خدا شخصیت پیچیده ای داره.
    نمی دونم مشکل از شخصیت پردازیه، یا بازی خانم سحر دولتشاهی!

    شخصيت و بازي مرضيه براي من باور پذير نيست
    مشکل منم یه جورایی همینه! نمی تونم با شخصیتش ارتباط برقرار کنم.
    تا میام این کار و بکنم صد و هشتاد درجه تغییر می کنه! هر دفعه می شه یکی...






    بریم سر وقت تیکه ها و دیالوگ های مورد علاقه:

    مش سلام: دورتا دورتون محاصره س، می فهمین؟
    اسد: بیا فرار کنیم.
    عماد: چی چی و فرار کنیم! می گه دورتا دورتون محاصره س!


    اونجا که داشت راهنماییشون می کرد ده قدم به جلو بیان و چی کار کنن و نکنن، ادا و اصولشون خیلی باحال بود.
    اسد یه جوری دستش و انداخته بود دور دست عماد انگار اومده با نامزدش قدم بزنه.
    هر ده قدم هم شمرد. چه یه اندازه هم قدم برداشت.
    طرف یه نفره دوتا پچول و گیر انداخت.



    عماد: این یارو خودش مش سلام ِ ! اینا خونوادگی قاطی دارن!


    اسد: مش سلام به جون مادرم ما دشمن نیستیم که! لباسامونو نگاه کن. این مال ارتش ِ ... شلوارمون مال ِ سپاه ِ ... ما از اون آدم حسابیاشیم.



    اسد: چه دست به تیری هم داره!


    عماد: موندم چرا ما هر جا که میریم مارو بها یکی دیگه که نیستیم اشتباهی میگیرن!
    اسد: آخه نی که گردیم! بقیه فکر می کنن گردوییم!
    عماد: والا!



    عماد: خو شما لوله ی تفنگ و بگیر اونور تا بخونه.
    مش سلام: لازم نکرده.
    عماد: داش! این از بچه ترسوهای تهرون ِ ...
    اسد: نوچ!
    عماد: لوله ی تفنگ که روش باشه زبونش قلف می کنه.
    مش سلام: می گمت بخوان!
    اسد در حال خوندن: سلام... باقیش دیگه خوندنی نی! رمز و رازی نوشته.


    من دلم می خواد کردی یاد بگیرم، توجه کردین تمام حروفشون فارسی ِ ، یه حرف و یه کلمه ی غیر فارسی ندارن. هم شیرین بید، هم سخت!




    خانم جان: آخه کی و دیدی که دزدیگر پسرش بشه دوماش؟!


    مامان طلا: نگاشون کن ببین چقدر کِر همدیگه ن! (بی خیال آبجی! کوتاه بیا!)



    عماد: خفه بمیر بابا! وسط سنگ و سخره پیاده شم بگم چندمنه؟!
    اسد: پیاده شو یکی سر راه سوارت می کنه.
    عماد: مگه سر لاله زاره یکی سوارم کنه!



    عماد: این باز زد تو حرفای معنوی!




    لحظه ی مثلا خداحافظیشون هم اصل خنده بود.
    عماد: راهی که آخرش فلاح باشه هیچ برگشتی توش نیست. یعنی نه اینکه نیایا! میای، منتهی با فلاح و خدم و حشم...

    عماد: سلام مارو به فلاح برسون. بگو دلم براش یه ذره شده!
    اسد: اگه بفهمه اومدی حتما یه سری بهت می زنه.

    عماد: واس تو که بد نشد! هم کلی واست شانس آوردم، هم کلی چیز یادت دادم.
    اسد: واس تو هم بد نشد! خاطره هاش می مونه واست.

    عماد: زورت و بزن زنده بمونی اسد.



    وای خدا اونجا که خمپاره و این چیزا مینداختن دیگه پوکیدم.
    اسد: چشونه اینا!
    عماد: چه بدونم!
    اسد: چرا سر تفنگ هاشون تو آسمونه!
    عماد: تفنگ نیست ضد هواییه!




    راستی من تو این قسمت ها حضور نامحسوس داشتم. ذکر خیرم بود. البته ذکر اسم...

    راجب این بازیگری که باعث شده آخر سریال اونی نباشه که باید باشه من یه حدسیاتی زدم.
    البته فقط حدس بید دیگه، قصد تهمت ندارم، فکریدم شاید همین میلاد یا همون جابر باشه که انقذه قربون قد و بالاش میرید.
    در هر صورت هر کی که بوده خیلی خودخواه و نامرد بوده
    آدم واس فیلمی که خودش توش نقش داره یکم مرام خرج می کنه
    نه سر اینکه اسمم اینجا باشه یا اونجا...
    اگه بدونم کی بوده!
    موکوشمش.
    حالا خدایی نکرده یکی از بازیگرای این سریال مرد نندازن گردن من!



    اسد اینا چرا بنزینشون تموم نمیشه؟
    آن زمان ها همه چیز خدایی بوده آبجی





    * * * * *












    قسمت بیست و یکم:


    می گم سریال چند قسمتی هستش؟
    آخه یه جا نوشتن 30 قسمت یه جا دیگه هم نوشتن 40 قسمت!

    اینکه لوکیشن ها سریع عوض می شه و متنوع هستش، خیلی خوبه.
    آدم خیلی حوصله ش سر نمیره.

    اون گریم کمر و کتف عماد، یکم... تابلو بود.
    به نظر من باید یه دایره های خیلی بزرگی از خون پشت کمرشون ایجاد می شد.
    اما برای اینا بیشتر مثل این می موند که یکی خون پاشیده به پشتشون.
    نمی دونم! راستش تا حالا ترکش خوردن کسی و از نزدیک ندیدم.
    با این حال یه مدلی بود. می شد بهتر درآوردش.
    این کمر اسد و عماد هم که هر دفعه مورد اصابت یه چیزی هست.

    اسد خیلی باحال دیالوگ می گفت. در واقع آقا کامبیز...
    یعنی توی هر حالتی که باشه لحن و صداش و تغییر میده.
    خیلی قشنگ تلگرافی می گفت.

    دکتره چه سریع نبض اسد و گرفت!
    هی هم پشت سر هم پوزخند و لبخند ردیف می کرد.
    دکتر هم دکترای قدیم!
    الان که بیشترشون سن بالا و اخمالو هستن.
    تا مارو هم می بینن، می گن: تو که چیزیت نیست!



    دکتر: چیزی یادت میاد؟
    اسد با یه لحن باحال: عماد شهید شده؟!
    دکی با خنده: نه، اونجا خوابه.
    اسد: خودم چی؟ زنده می مونم یا شهید می شم؟
    دکی با نیشخند: دوتا ترکش ناقابل کسی و شهید نمی کنه.


    اسد: دیشب داشتم خوابش و می دیدم یا خودش واقعا اینجا بود؟!
    دکی: کی؟
    اسد: فلاح؟
    دکی با پوزخند: فعلا بهتره استراحت کنی.
    بعدش که دکی میره و اسد فلاح و می بینه، یک قیافه ی بسی خنده داری به خودش میگیره.
    اسد: دکتره گفت فعلا باید استراحت کنم!
    فلاح: مگه من حرفی زدم؟!
    اسد: په با اجازه...
    ثانیه ای یه بار هم زیر چشمی دید می زد تا ببینه فلاح رفته یا نه.

    فلاح: تو فکر فراری؟
    اسد: فرار؟! من اصا شمارو می بینم فکرم کار نمی کنه!

    عماد: آقا فلاح... به جون خودت ما اگه عشق خط نبودیم که پامون به جنگ وا نمیشد. ما نیومدیم اینجا که اسیر آشپزخونه قرارگاه بشیم! ما اهل جنگ و جهادیم! واسه همینم شرط کردیم دیدیم بهتره شبونه فلنگ و ببندیم بریم... این از این...


    فلاح رو به اسد: شنیدم نشستی پشت تیربار و آر پی جی زن ِ منافقارو زدی؟!
    اسد خنگول دوباره همون حرف قبلی و می گه: شانسی بود.
    فلاح: نمی گن شانسی بود! می گن... کار... خدا بود!
    اسد: ...
    عماد: حالا از این حرفای معنوی بگذریم... پس می شه نتیجه گرفت که (دستاشو یه حالت باحالی میاره دو طرف صورتش، مثل همون موقع که می خواست بگه خانواده ی اسد طاغوتی بیدن.) قضیه ی جاسوس بودن ما منتفیه دیگه؟! جاسوس که منافق و نمیبنده به تیربار!
    فلاح: پشت تیربار اسد بوده.
    عماد: یعنی می خوای بگی که ما دوتا رفیقیم که یکیشون بسیجی ِ ، یکیشون جاسوس! نمیشه که برادر من!

    فلاح یهو داد می زنه: برپا!
    اسد و عماد مث فشنگ از جاشون می پرن.
    فلاح: بیرون.
    عماد با ترس: بیرون چه خبره؟!
    فلاح: بجنبین!
    اسد: آقا فلاح... اگه خاطرتون باشه خودتون فرمودین که من پشت تیربار نشسته بودما!


    می گم اون تیرایی که بیخ پای ِ آقا سام زدن که واقعی نبود! مشقی بود دیگه نه؟!
    آخه خیلی نزدیک بود!


    جابر هم مادر ذلیل بید که بایدم باشه، هم به گمانم زن ذلیل ِ آیندگان...
    خلاصه کنم این آقا پلیسه ما یه زی زی گولوی به تمام معناس!
    حالا واقعا از اون پرونده کشیده بود کنار یا نه؟
    آخه حرف های سعید اولش مشکوک می زد اما بعدش یه جور دیگه شد.
    نگرفتم چی به چی شد.


    من اینجا یه لحظه خیال کردم اینا دیالوگ کم آوردن که هی تکرار می کنن!
    اما بعد دیدم نه واقعا هنوز تو شوکن و بندگان خدا حسابی کُپ کردن.
    از طرفی خودم و که جای اونا گذاشتم، دیدم تازه حال اینا خیلی زود خوب شده!!
    عماد: هر کاری می کنم کمره تکون نمی خوره لامصب!
    اسد: این پسره می گفت... نی این فلاح از ارتش اومده... واسه همین خیلی کلید ِ !
    عماد: کمره قلف کرده. تکون نمی خوره لامصب!
    اسد: داداش می دونی چرا انقد فلاح کلیده؟! چون از ارتش اومده... پسره می گفت...
    عماد: لامصب بدجوری قلف کرده!

    وای بازم من شیفته ی موسیقی متن شدم. خصوصا یه قسمت خاصش!
    همونجا که فلاح داشت قضیه ی پلاک هارو می گفت و بعدش هم از استخاره و اینا تعریفید.
    موسیقی متن از پایین شروع شد، با هر جمله ی فلاح اوج گرفت، یه هیجان خاصی توش بود، کم کم یه اضطراب و تردید و ترس و.. هم بهش اضافه شده.

    خصوصا برای این قسمت از دیالوگ ها گمونم صدای ویالن بود که یه هیجان خاصی به من می داد؛ فلاح: اینه که از این به بعد شمارو دوتا بسیجی تمام عیار می دونم. برش دارین. اینا چکای سفید امضا نیست که هر کاری دلتون بخواد بشه باهاش بکنید!

    موسیقی دوباره ریتم آرومی میگیره و میاد پایین، صدای پیانو... یه حالت گنگ بین اسد و عماد... مثل تردید و سر دوراهی موندن. اما بالاخره پلاکارو میندازن گردن خودشون. اسد با سادگی... عماد با یکم تردید...

    سکانس بعدی میاد و حالا قیافه ی متفکر جابر و می بینم. اونم سر یه دوراهی مونده. ریتم عوض می شه.
    وقتی جابر از مرضیه می خواد که مادرش و صدا کنه موسیقی ریتم تندتری به خودش میگیره. بازم هیجان... حالا ترس و نگرانی واس مرضیه...
    عالی بود! باید یه بار دیگه به این قسمت ها توجه کنید و اون موقع ببینید چه احساسی بهتون دست میده.

    موسیقی کار اگه خوب باشه خیلی تاثییر گذاره!
    خصوصا روی باورپذیری و انتقال حس و حال دیالوگ ها...






    * * * * * *





    قسمت بیست و دوم:

    توی این قسمت بازی آقای طهمورث از همه چشمگیر تر بود.
    بر خلاف نظر یکی از بچه ها که می گفت بازی متفاوتی از خودش ارائه نداده، اتفاقا به نظر من سیاوش طهمورث یکی از بازیگرانی هستش که با بازی خوبش، نزدیک ترین نقش ها بهم رو هم متفاوت نشون میده!
    الان همین بازی ای که دارید ازش می بینید، نمونه ش رو توی کدوم فیلم یا سریال که خودش بازی کرده باشه دید زدید؟



    واقعا که خود منوچهر هم یه فیلم به تمام معناس! موذمار!

    اونجا که منوچهر داشت تو سرو کول خودش می زد، یعنی من پوکیدم از خنده، پخش شده بودم روی مبل...
    منوچهر: جیگر گوشه م و می خوام اسد اسد بابا فدات شه. این نمی دونم چی چی ها نمی ذارن تورو ببینم. گنج بابا عزیز بابا اسد جان فضلعلی قربونت بره الهی




    وقتی که جابر ابراز علاقه و خاستگاری می کرد، والا به من یکی که هیچ احساسی دست نداد!
    شماها دیگه خیلی عشقولانه این
    من زیاد تو فاز عشقولانه ها نیستم. البته این مدل عشق و عاشقی ها...
    تو این سریال بیشتر تو فاز همون رفاقت و وطن پرستی
    که کم کم داره به نقطه ی اوجش می رسه هستم.
    از این چیزاش بیشتر خوشم میاد.
    مرضیه و جابر بهم برسن یا نرسن اصا برام مهم نیست.
    مرضیه هم به نظرم از جابر خوشش میاد.
    اما یه جوری به جابر فهموند که ما مثل هم نیستیم و صلاح نیست باهم باشیم.




    عماد با آفتابه فالگوش واستاده بود.

    اسد: کسی با ما دوتا پچول کاری نداره داداش.
    عماد: خنگ ِ خدا! ما الان خیلی وقت ِ پچول محسوب نمیشیم. توی خاک بر سر مگه نبودی نشستی پشت تیر بار؟! اینا هم الان نیرو کم دارن، هر کی دستش خورده باشه به ماشه راهیش می کنن یازده سیزده.


    عماد: باث یه بسته سیگار بخورم.
    اسد: بخوری یا بکشی؟!
    عماد: توتون... باث توتون بخورم.
    اسد: که چی بشه؟
    عماد: کریم کورانی واس معافیش روزی یه بسته سیگار می خورد. (پسرا یاد بگیرید)
    من مشتاق شدم این کریم کورانی و یه بار زیارت کنم. الگوی عماد بوده.

    عماد: پاشو! پاشو باید بریم دنبال سیگار.
    اسد تیکه میندازه: الان سر صبح ِ داداش، مغازه ها هنو وا نکردن!
    عماد: اسد خنگ بازی درنیار! این فکرای معنوی که افتاده تو کله ت، کله ت می کنه ها!

    عماد چه تو جبهه یه خروار سیگار جور کرد! ایول برادرای رزمنده.
    دیالوگ اون یارو هم باحال بود: ولی از من میشنوفی نکش، بد آموزی داره.
    اون یکی هم که آتیشش و داشت دودش و نداشت.

    عماد رو به بابای قلابی اسد: راستیتش، خدا صبرت بده حاجی جون. اسد بنده خدا... دو ماه پیش توی یه عقب نشینی... به فیض اسارت نائل شد.
    قیافه ی منوچهر دیدنی بود.

    یکی نیست به این عماد بگه واس چی وایسادی همینجوری کله تکون میدی و آه می کشی.
    خب راهت و بکش و برو دیگه! سه شد رفت.


    اسد: یعنی چی؟
    عماد: یعنی همین که شنوفتی! روح آقات از تو قبر دراومده ، داره پی ِ ت می گرده.
    اسد: عماد حدت و نگه دار! من رو این چیزا غیرت دارما!
    عماد محکم می کوبه رو پیشونی خودش: اسد! خر خدا! وقتی یکی نامه رسمی رو می کنه من بابای اسدم معنیش اینه که بابای اسد نیست، پلیس مخفی ِ آدم جابر ِ ، خرفهم شد؟!


    اونجاشم باحال بود که اسد گفت: په باید دریم!
    عماد: آره، ولی چجوری؟
    اسد: ولی چجوری؟!
    عماد خیلی بد نگاش کرد، بعد اسد یه حالت متفکری به خودش گرفت که یعنی آره من دارم فکر می کنم.


    اسد: راش اینه که با ملت بریم شونزده هیفده...
    عماد: یازده سیزده!
    اسد: آره همون دیگه!


    راستی بچه ها می گم حالا که عیب و ایرادهارم می گید، دلیلتون هم بیان کنید.
    بعضی هاتون با دلیل می گید، بعضی ها فقط می گید فلان چیز مشکل داشت.
    دلیل بگید ما هم دقت کنیم بدانیم چی به چیست. یا منطقی است یا نیست.












    * * * * *







    قسمت بیست و سوم:

    این بازیگر نقش محسن خیری خیلی خوب بازی کرد.
    حالا تا ما از شخصیتش خوشمون اومد سریع شهید شد.
    خو آخه یکدفعه ای بود، غافلگیر شدم!
    ولی قیافه ی اسد و دیدید! بنده خدا بدجور کپ کرده بود.
    این بازیگر محسن خیری هم می بینم بعضی وقت ها یاد بهنام صفوی میفتم.


    اسد: آقا فلاح؟ کی گفته خون ِ بقیه از ما پررنگ تره؟! بعدشم ببخشیدا! معقولش اینه که اون ده نفر و از تو بچه های صفر کیلومتر انتخاب کنی. نه ما که دست به تیرمون سابقه داره!


    منوچهر که اومد من ترکیدم.
    یعنی اصا فکرش و نمی کردم یکی تو نقش جدی انقذه کمدی بزنه!
    خدایی خیلی خیلی متفاوته! ایول بازی...
    از دور که میاد اسد اسد می کنه، حالا قیافه ی اسد دیدنی شده، بعد منوچهر کیف و ول میده رو زمین و خودش و می چپونه تو بغل اسد عزیز بابا

    منوچهر: اسد! اسد! عزیز بابا! اسد! یوسف بابا! بابا فدات بشه اسد! اسد جان! لو بدی لوت میدم صدات در نیاد. اسد! پسر بابا!
    بزور گردن اسد و می ماچه
    اسد هم هی قیافه ش و کج و کوله می کنه.
    هی کلاهش و صاف می کنه.
    اون کلاهه هم دردسری شده بودا!
    نمی دونست اونو نگه داره یا واس ماچای منوچهر جاخالی بده.
    ولی خدایی این صحنه ها آخرش بود! تا حالا انقدر نخندیده بودم.
    اولش زوج کامبیز دیرباز و سام درخشانی غوغا می کرد؛
    حالا مثلث ِ گنجی ِ این سه تا فیلمیه واس خودش.
    خدا به خیر بگذرونه وقتی جابر میره نمی دونم با چه مربعی روبه رو هستیم.


    عماد: کار خدارو می بینی آقا فلاح! طرف بابای اسد از آب دراومده. هی خدا... این آقا همونیه که سراغ بچه شو از من می گرفتا!

    عماد: په دیگه گنج واس چیته! یه پاتم که لب گور داش!

    این تیکه کلام داش من و پچول الان افتاده توک زبون ملت.

    اسد: به فکر یه راه فلاح پسند باش واسه برگشتنت.

    عماد: فلاح که اومد یازده سیزده رو ماسمال می کنی.


    نقل قول:
    اون تیکش هم که به عماد گفت نصف مال من نصف مال اسد نصفم مال تو، شد همون حکایت من که میگم میزنم از وسط 3 نصف بشی
    ایول منم دقیقا این یه تیکه رو تعجب زدم!


    عماد: باز زد تو حرف های معنوی!

    عماد: باز داری حرف های معنوی می زنی؟!
    اسد: باز دارم حرف های معنوی می زنم.
    عماد: لامصب، معنویت به من و تو نیومده. کی می خوای بفهمی؟!


    رعنا دیدی اونجا که مثلا آروم و درگوشی حرف می زدن، خیلی باحال بود.
    ماشالا منوچهر گوشای تیزی داره ها!
    یا شایدم اون دوتا میکروفون قورت دادن.
    دم صدابردار گرم...
    وقتی با هم برگشتن گفتن نوچ قیافه شون بامزه شده بود.

    عماد: خسته نباشی آقا فلاح، کلی علف تازه زیر پامون سبز شد.


    فلاح: تو و عماد می تونین برین، بابات باید برگرده.
    اسد از خدا خواسته: چشم آقا فلاح، باباجون حلالمون کن.
    عماد: آقا فضلعلی... یا علی... خدافظ.

    و حالا لحظه ی تاریخی که منوچهر می سازونه.
    منوچهر: جون بچه ت! تورو به ابوالفضل! مگه تو بچه نداری؟! این تنها پسرمه!
    اسد:
    عماد:
    منوچهر: اسد گلمه! این یوسف باباس، حاجی...
    اونجوری که منوچهر تو سر و کول خودش می زد من بدجور نگران آقای طهمورث شدم!
    دیگه اون آخراش که کار به پاره شدن لباس و اینا کشید گفتم جون داداش دیه باید با آمبولانس برن خط مقدم.


    عماد: سخت می شه این بابارو سربه نیستش کرد!
    اسد: می دونم!


    اسد خودش توی دفتر تخیلات باباش خونده بود اون قسمت هایی که باباش و منوچهر راجب گنج و رفتن و اینا می حرفن، پس چرا سه کرد! خواست رو دست بزنه! جدا که پچوله.



    وقتی میرن یازده سیزده، فیلمبرداری یه جوری شد، تصویر مدام بندری می زد. چش و چالم دراومد!
    از روی عمد این مدلی فیلم گرفتین نه؟!
    یا واس خاطر بدو بدوها بوده!









    * * * * *








    قسمت بیست و چهارم:


    زمان این قسمت: 51 دقیقه
    روال عادیش اینه که هر شب همین مقدار باشه.



    قال گذاشتن منوچهر خیلی باحال بود.
    اسد و عماد دارن سوار موتور میشن اون موقع منوچهر داره راجب راه می حرفه.

    منوچهر: عماد فکر کنم از این طرفه.
    عماد: ها؟!
    منوچهر: فکر کنم از این طرفه!
    عماد: اِ ...
    منوچهر: کمکم کنید منم بیام.
    اسد: بر می گردیم.


    اون صدای مگس و اینا رو اعصاب بود، حالا فکر کنید صداش میومد رو مخ ما، خود عوامل چی می کشیدن.


    من از اون سکانسی که اسد موتور نگه می داره تا عماد سر و صورتش و آب بزنه خیلی خوشم اومد.
    کلا دیالوگ هایی که اونجا بینشون رد و بدل می شد هر چند به نظر خیلی ساده بیاد، اما به نظرم خیلی قشنگ بود.
    رفاقت موج می زد جون داداش
    آخه بعضی چیزارو، یا شایدم بیشترشونو توی سادگی ها می شه پیدا کرد.

    عماد: داشتم دستام و میشستم می تونستی تنهایی بری.
    اسد: باث می رفتم؟!
    عماد: منو منوچهر جات بودیم و همه ی آدرس و هم می دونستیم می رفتیم.
    اسد: تو با منوچهر فرق داری.
    عماد: نه اونقدری که نخوای قالم بذاری. پای رفاقتم نکش وسط، که نیستیم رفیق. آدما دو سری بیشتر نیستن، یه سری اونایین که تو خط دارن کشته می شن، یه سری هم باقی آدمها، تو هم عین منو منوچهر مال سری دومی، باث می رفتی.
    اسد میاد کنار عماد می شینه و یه قیافه ی درهم به خودش میگیره.
    عماد: چیه؟ بر خورد بهت؟!
    اسد: همین دوروبرا یه قله ی تکی ِ تو کوه یلان ِ ، ازش برو بالا تا برسی به تهش، رو قله یه قلعه س که توش یه درخت همیشه بهار ِ ، پا درخت و بکن برسی به گنج. نشستی که! برو دیگه! موتور که روشن ِ آدرسم بلدی... برو...
    عماد نمیره، اسد یه نیم نگاه به عماد می کنه و ادامه میده: منوچهر بود می رفت.
    حالا سکوت، فقط صدای موسیقی متن میاد.
    عماد: آتیش داری؟
    اسد بد نگاش می کنه.
    اسد: آدما بیشتر از دو سرین داش، انقدر نخواه خودت و ضایع ِ صد درصد نشون بدی.

    این جمله هایی که بین این دوتا جوون رد و بدل شد به نظر خیلی ساده س نه؟
    اما توی همین سادگیش خیلی چیزا هست. خیلی چیزا که خیلی ها میگیرن.
    حتما لازم نیست کلی کلمات قلمبه سلمبه استفاده کنن تا یه قشر خاصی بیان واسه ی نویسنده و فیلمنامه نویس به به و چه چه کنن.
    مردم ما با این چیزا بیشتر ارتباط برقرار می کنن.


    می گم اون کوه بود یا تپه؟ بابا اون که نهایت سه چهار ساعت طول می کشید ازش برن بالا نه؟
    آخه من از اون خفن ترشم از نزدیک دیدم، واس ما همش صخره بود، تا نوکش رفتیم بالا...
    نوک قله خیلی هموار و بزرگ بود، اصا باورت نمی شد که این نوک یه کوه باشه.
    بچه که بودم فکر می کردم نوک کوه اندازه یه نخود بیشتر جا نداره، مث نوک مداد
    حالا بچه ها تصور کنید این همه راه برن هیچ گنجی در کار نباشه!
    یا اصا نرن دنبال گنج، خیلی بد می شه!
    منم خوشم میاد به گنجم برسن. اینجوری جالب تر در میاد.
    اون یکی ها کلیشه و تکراری شده بین ایرونی جماعت...
    اما اگه بخواین تریپ سریال امریکایی پیش برین، باید به گنج برسن.
    اگه تریپ معنویت باشه که...



    راستیتش منم از شخصیت جابر و مرضیه تا اینجا خیلی خوشم نیومده.
    مرضیه که خیلی چشم سفید می زنه
    جابر هم بیشتر از عماد ادعا داره و هر چی می شه می گه من می دونم، شغل اینجوریاس و از این حرفا...





    این اسد و عماد هم همیشه باید موقع خواب گیر بیفتن!


    منوچهر می خواد عماد و بیدار کنه با لگد می زنه تو شیمک عماد (خیلی حرکت نامردی ای بود! اونم واس کسی که توی خواب ِ)
    عماد هم فکر می کنه اسد زده، با مشت می زنه تو شیمک اسد
    دلم بیشتر واس اسد سوخت، برگشته می گه: آخه مگه من پام می رسه به شیکم تو!






    اسد: نگم چی می شه؟
    منوچهر: یه تیر خالی می شه تو مخ رفیقت.
    اسد: خالی کردی و نگفتم چی؟
    منوچهر: اول یکی می چکونم تو پای راستت، نگفتی پای چپت و نشونه می گیرم، نگی می زنم تو دستات، باقی فشنگ هارم خالی می کنم تو هر جای تنت که سالم باقی مونده باشه. انقدر تیر در می کنم تا حرف بیای.
    عماد: این با همون تیر اولی که در کنی از هوش میره میفته رو دستت.

    من اولش تعجب کردم که واس چی اسد انقدر راحت گذاشت منوچهر به عماد تیر بزنه.
    بیشتر هم از این دیالوگش: بزن بکش.
    ناراحت شدم.
    که بعدشم منوچهر تیر زد.
    اما بعد از اینکه حرکت و حرف عماد و دیدم بفهمستم، اگه می گفت هر دوتاشون می مردن.
    اینجوری یه وقتی داشتن تا بالاخره یه خاکی تو سر خودشون بریزن.
    پس اسد کار درستی کرد.


    اسد: عماد، داش شرمنده لجبازی کردم. اصا فکر نمی کردم تیر در کنه!
    عماد: خوب کردی داش، خوب کردی...
    اسد کله عماد و می ماچه: به قرآن نوکرتم.
    عماد: تراژدیش نکن...


    عماد: پاشو یه لگد بهش بزن.
    اسد: ها!
    عماد: پاشو یه لگد بهش بزن خودت و خالی کن.
    اسد: بزنم؟
    عماد: آره دیگه پاشو...
    اسد: اینو بگیر...
    حالا اسد می خواد بره یه لگد بزنه؛ کلی ژست میگیره و گردن چپ و راست می کنه.
    عماد: محکم بزن...
    صدای ناله ی منوچهر که میاد، عماد: یکی دیگه هم بزن.
    بازم ناله ی منوچهر، عماد: محکم تر بزن!
    اسد میاد میشینه، عماد قمقمه رو میده بهش، اما اسد قمقمه رو پس میده: یه دقه داش اینو بگیر، یکی دیگه بزنم؟!
    عماد: برو... قشنگ خودت و خالی کن، بزن!


    این منوچهر چه دروغ های تابلویی واس برادرا سرهم کردا!
    خدایی تابلو بود داره دروغ می گه.

    ماشینی که جابر و سعید سوار می شن، مال کارشونه؟!
    گمونم اون زمان ها فقط رئیس کل پاسگاه ماشین شخصی داشته.
    بعد تاکسی که پشت سرشون میومد، واقعا اون موقع ها از این تاکسی ها بوده؟
    چون خودم اطلاعات دقیقی ندارم دو به شکم.





    می گم بچه ها، بی خیال بابا چه گیریه که حالا این شهید بشه یا اون!
    اصا همشون با هم شهید بشن.
    اتفاقا منم دوست دارم شهید بشم، دوست ندارم یه مرگ معمولی داشته باشم.
    حرفای معنوی می زنیم!







    * * * * *






    قسمت بیست و پنجم:

    اول اینکه اون گل و بلبلی که تی وی کاشته بود کنار صفحه چی بود؟

    خیلی تو چش می زد!

    خصوصا وقتی رنگش و سبز می کردن و یه چیزایی هم ازش پایین می ریخت.

    حداقل یکم جمع و جور ترش و می ذاشتن که تو صورت بازیگرای گل ما، گل و بلبل منعکس نشه!

    کلا تو چش بود و حواس آدم و بعضی وقت ها پرت می کرد.





    جایی که فیلم شروع می شه و اسد عماد دارن از کوه یا تپه (حالا هر چی) بالا میرن، چه سنگ های بامزه و جالبی پشت سرشون بود! خیلی گوگول بودن!



    عماد: خیلی شانس آوردیم.

    اسد: هیچ کدوم شانسی نبود.

    عماد: په چی بوده؟

    اسد: هیچی بابا...

    عماد: صب کن بینم! منظور معنوی داری باز؟!

    اسد: آره داداش، هر بار داره یه طوری می شه که از پس قضیه برمیایم! وگرنه وسط توپ و تانک و آتیش، کِی دیدی دوتا پچول بتونن برسن به کوه یلان؟!

    عماد: یه پچول... یه بچه زرنگ!





    عماد: خدا که بی کار نشسته منو تورو هل بده سمت گنج! اصا اگه قرار باشه به کسی حال بده، این بی چاره ها که دارن زیر گلوله جون میدن از من و تو مستحق ترن! چیه داداش؟ سکوت پیشه کردی که مثلا چی بشه؟ اگه راست می گی جواب منو بده! منو تو نه اهل جنگیم، نه اهل نمازیم، این ریشیم که داریم از بی تیغی ِ !



    عماد: دیدی حالا خر ِ منطقت می لنگه!





    دعوای سر قمقمه و آب خوردن خیلی بامزه بود.

    یه جورایی احساس کردم هر دو خندشون گرفته.

    اسد می گه یکم بیشتر نخوری، عماد با اشاره به دستش: بده من... خون ازم رفته!



    خیلی بد قمقمه رو کشید کنار، هر چی آب بود رفت تو مماخ عماد، مماخش سیراب شد.



    گریم اون جنازه هایی که روی زمین بودن همچین منو یاد گریم های خودمون تو تئاتر مینداخت.

    یکمی مصنوعی می زد.

    اما عوضش اون خمپاره ها و اینا دیه خیلی واقعی بود!

    قشنگ بیخ ریش رزمنده ها خمپاره می پوکید!

    دیدید اون یارو بنده خدایی که مجروح شده بود رو طرف مث جسد قِل داد سمت باقی شهدا یا مجروهین!

    من اول فکر کردم این واقعا مُرده، اما بعد دیدم نه بابا بنده خدا هنوز زنده س!

    البته اگه بعد اون قل دادن شهید نشده باشه.

    حتما به دلیل زیغ (زیق! کدوماشه؟) وقت یه همچین حرکتی روش پیاده شده.

    ولی خب، طبیعی بود دیگه. محض شوخول گفتم.



    قیافه ی منوچهر خیلی دیدنی شده بود.

    آقای طهمورث خیلی قشنگ نقش یه آدم جون دوست و درآوردن. کلا جنس بازیشونو دوست دارم.

    راننده ی ماشینی که منوچهر توش بود از ماست یه چیزی اونور تر بود جون داداش!

    منوچ جان خیلی تابلو از ماشین پیاده می شن و دور راننده ی عزیز می چرخن؛ اما ایشون ککشون هم نمی گزه!

    نمی دونم شاید راننده شهید شده بودیده!

    خلاصه همچین بی حرکت بود.



    منوچهر تا دید فلان ماشین داره زخمی هارو با خودش می بره عقب، سریع رفت جلو و چه فیلمی اومد!

    خدایی فیلم بازی کردن تو خود فیلم خیلی سخته...



    این یه تیکه رو یه بار دیگه برید ببینید، من که همون بار اول پوکیدم از خنده.

    منوچهر داره میره سمت مجروحین که یارو مچشو میگیره و می گه شما کجا دارین میرین؟ بعد منوچهر با یه قیافه ی خیلی باحالی شروع می کنه فیلم اومدن. دستش و می ذاره روی قلبش و هن هن می کنه. بعدشم که خودش و ول میده رو اون بندگان خدا!

    پیش خودم گفتم لابد بین راه اونارم شوت می کنه بیرون، تا هم مجروحین به مقام شهادت نائل شن، هم جا خودش بیشر شه!



    عماد واقعا هفت جونه ها! بد زخمی بود بابا!
    خوب دووم اورد.



    اسد: پاشو... پاشو راه بیفتیم. پاشو انقدر انرژی من و تلف نکن!


    اسد: پاشو... بمونی یه عباسی هم گیرت نمیادا!

    عماد: عباسی دیگه چیه؟

    اسد: من چه می دونم! عباسی ِ دیگه! گمونم یه جور گنج ِ ... از قدیم یادم مونده.

    عماد: جون به جونت کنن پنبه ای.

    اسد: نوچ!

    عماد: خو نگو چیزی که ازش سر درنمیاری!



    نمی خوام خیلی ایراد گیر باشم، ولی خب، اون دکور در و دروزاه و قلعه و اینا... یه جورایی نمایشی بود! خصوصا سنگ ها و...

    ای کاش یکم بیشتر هزینه و وقت براش می ذاشتین.

    البته گفتین که بودجه محدود بوده. ولی ای کاش اینجوری نبود.

    واقعا چرا نباید هوای یه همچین سریال هایی و داشته باشن!

    اونم یه سریال با این ژانر که فکر کنم مورد پسند و تائید خودشونم هست.
    نمی دونم، یا شاید هم نیست!



    عماد: می گم نکنه یه وقت همش خواب و خیال باشه اسد؟!

    اسد محکم می کوفه رو پیشونی خودش: بیداریم.

    آخر از دست این کوبیدن ها، همون یه ذره مخ هم می پوکه.

    اینجا خیلی چرت و پرت بهم بافتن، خب البته حق داشتن حسابی کپ کرده بودن.



    عماد: گنجمونو می خوایم بار کدوم خری بکنیم ببریم؟

    اسد: همشو خودم میارم.

    عماد: منو کی می بره؟!

    اسد: یعنی تا برگردیم دووم نمیاری؟

    عماد: قد هیکلت ازم خون رفته!

    اسد: همونی که تا اینجا آوردتمون، حتما خودشم بلده چجوری برمونگردونه!

    عماد: خداییش دیگه داری رو مخم رژه میری.





    عماد: اسد... اسد؟!

    اسد: ها!

    عماد: داره چشمک می زنه.

    اسد: کی؟

    عماد: درخته.





    وقتی اون همه کندن و به گنج نرسیدن پیش خودم گفتم خدا کنه یه گنج هر چند زیغی هم در کار باشه!

    بابا ما به لنگ دمپایی پادشاه سلجوقی هم راضی هستیم.

    اگه خالی بندی باشه که...

    من جا اسد بودم می رفتم آقامو از تو قبر می کشیدم بیرون و گنجش می کردم.

    یعنی چی؟ په این همه وقت اسکل چی شده؟

    حالا شاید هم یه چیزی در کار هست و منتظر رنج نهایی اسد جان می باشد.

    ما فکریدیم قراره نابرده رنج گنج مسیر بشه

    اما احتمال اینم هست که نابرده رنج، گنج میسر نمی شود

    مزد آن گرفت که جان برادر حرف آقاجونشو گوش نکرد



    ورود جابر جالب بود.
    من تو نگاه اول نشناختمش، یه چند ثانیه گذشت که بعد گفتم: اِ جابر هم رسید!

    این منوچهر با اون همه زرنگیش نفهمید صدای ِ جابر ِ !

    جابر هم که انگار نه انگار هیچ تلاشی برای تغییر صداش نکرد.
    فقط لحن گفتاریش و تغییر داده بود.
    اونم که زحمت کشیده بود واقعا!!

    البته شاید بشه به این نسبت داد که منوچهر از چند طرف توی شک و هپروت بوده.



    دیالوگ هایی که سر قبر فضلعلی رد و بدل می شد هم جالب می زد.
    خسته کننده و لوس نبود.

    من اگه جای فضعلی بودم همون موقع سر از خاک بر می آوردم و اینارو می شوتیدم برن پی کارشون!

    آخه که چی پا قبر میت جا اینکه چندتا آیه و فاتحه بوخونن کنفرانس جابر خوبه یا بد؟ اسد گلم رفته پی فلان... راه انداختن. (شوخمول می کنیما، ما کلا همه ی نظراتمون شخصی و شوخمول ِ )


    راستی به نظرم عماد بر می گردد! آخه بهش نمیاد انقذه نامرد باشه!
    لابد تا اسد گنج و یابید سروکله ش پیدا می شه.
    شایدم یه دردسری مثل عراقی ها پیش بیاد تا دوباره بهم برسن.




    یه چیزای دیگه هم بود که می خواستم بگم اما یادم نمیاد چی بود!
    به این نتیجه رسیدم که همون یادداشت برداری چیز مفیدتری ِ
    چون مورادی که موقع فیلم دیدن به ذهنم می رسه رو یادداشت می کنم و حالا با آلزایمر از یادم نمیره.







    * * * * *







    قسمت بیست و ششم:


    بچه ها توجه کردید یه جای دیگه هم با دوتا سنگ یه حالت دروازه ی کوچمولو درست کرده بودن؟
    همونجا که اسد گفت: نگاه کن! باز از این سنگای مسخره بازی گذاشتن اینجا! چه مرگشون بوده اینا؟!
    نزدیکش هم یه شیر بود، یه چند ثانیه دوربین روی شیر ِ مکث کرد.
    من حدس می زنم باید اون اطراف دنبال درخت همیشه بهار می گشتن، یا زیر اون شیرِ ، یا اصا شاید همین سنگ و شیرا گنجن یا داخلشون گنجه و... خلاصه یه چیزی اونجا هست که گنج ِ!
    من فکر نمی کنم بابای اسد دروغ گفته باشه.
    فکرم نمی کنم بابای ِ بابای اسد بهش دروغ گفته باشه.
    یا بابای ِ بابای ِ بابای ِ اسد... کلا دروغی در کار نیست.
    بالاخره آخر سریال یا بعدا یا خلاصه یه جایی از سریال نشون میدن که یه نفر این گنج و گیر میاره.
    البته این فقط یه حدس ِ ، می تونه اشتباه باشه.
    شما هم می تونید حدسیات خودتون و داشته باشید. نیاید بگید نه اشتباه می کنی و اینا... یا بلعکس! بابا فقط یه حدس ِ !





    عماد: بیا این و بگیر، نصفه ی منو منوچ و بریز این تو. یه عباسی تقلب کنی من می دونم با تو...
    اسد: اذیتم نکن عماد.
    عماد: روتو برم داش! یه اذیت خشک و خالی که دیگه حقمه. نی؟


    اسد: داش... من اشتباه کردم معذرت می خوام.
    عماد: از رو نیت می گی یا رفع تکلیف ِ ؟!
    اسد: جدی می گم. تقصیر من بود. باث حواسم جمع می بود که نبود.
    عماد: در اصل پنبگی کردی. درسته؟!
    اسد: درسته.
    عماد: گور بابای گنج.
    اسد: والا! رفاقتمون و عشقه.
    عماد: گول نرمیم و نخور، رفاقتی تو کار نی.
    اسد: باشه، هر چی تو بگی. بیا پایین بریم.
    عماد: می تونستم بیام تا حالا اومده بودم.
    اسد: چطوری رفتی بالا په؟!
    عماد: عین همین کوه یلانی که اومدیم بالا، که حالا موندیم تو گِل!

    اسد میره سمت درخت.
    عماد: بیا من پاهامو می ذارم رو شونت...
    اسد دستش و دراز می کنه، انگار که عماد همین دورو براس: دستتو بده من.
    عماد: دستمو بدم به تو!!
    اسد: پاتو بده من... اونوری شو...
    عماد: اینوری؟!
    اسد: ها... برعکس بیا...
    عماد: وایسا برعکس بیام.



    اسد: نگاه کن! باز از این سنگای مسخره بازی گذاشتن اینجا! چه مرگشون بوده اینا؟!
    عماد: اون موقع دفتر نبوده رو اینا می نوشتن.
    اسد: بیا داش شیرم اینجا هست. بذ عماد بزنم بشکونم دق و دلیم ...
    عماد: نکن بابا! اینارو خوابوندم تو آب نمک. جنگ که تموم بشه فرداش اینجام... همه ی اینارو بار می کنم چی چی خون اصغر نمی دونم چی چی واسش مشتری دارم.
    اسد: نزنم؟!
    عماد: نه بابا!
    اسد: سهم منم می دی؟!
    عماد: آره! سه سهمش کردم. نصف من، نصف تو، نصف منوچهر...




    اسد: فکر کنم کوه یلان تموم شد.
    عماد: آره، راه ملسی بود.




    اسد: باقیش و از کدوم ور باید بریم؟
    عماد: معلومه دیگه... از رو قطب نما باید بریم سمت شمال.
    اسد: واس چی شمال؟
    عماد: په کدوم ور؟
    اسد: چه می دونم!
    عماد: په میریم شمال.
    اسد: داش از رو شیکم که نی! یهو دیدی دراومدیم وسط عراقیا!
    عماد: ما میریم سمت شمال. شما هم صلاح مملکت خویش خسروان دانین. هر وری دلت می خواد برو. بگو سمت شمال کدوم وره؟ بجم؟!
    اسد: از اونور باث بری.
    عماد: سلام برسون.


    وای اینجا مردم از دست ادا و اصول اسد. یعنی آقا کامبیز یه شخصیت پپه ی نوین خلق کردی.



    اسد می بینه تنهایی سه بید، راه میفته دنبال عماد.
    اسد: دستت بهتره؟!
    عماد: چرکی شده. تا استخونم تیر می کشه.
    اسد: می خوای کمکت کنم؟! وسط راه نندازتت!
    عماد: وبال نمی خوام.
    اسد: وبال کدوم ِ داش؟! می خوام کمکت کونم!
    عماد: نباشی راحت ترم. برو سوی خودت.
    اسد: تعارف می کنیا!
    عماد: کی گفت بیای؟!
    اسد: من که اون موقع معذرت خواهی کردم ازت. دیگه واس چی کدری؟



    اسد: الان حاضرم واس یه کف دست نون، جونمو بذارم کف دستم.
    عماد: خیال می کردم وقتی برگردیم خدارم بنده نیستیم، حالا باث واس کف دست نون، جون بدیم.



    عماد: دست ِ امونمو بریده!
    اسد: برسیم تهران می برمت بهداری.
    عماد: به نظرت آدم با تیر منوچهر بمیره، شهید محسوب می شه یا نفله؟!
    اسد: نمی دونم، برسیم تهرون زنگ می زنم از فلاح می پرسم.



    اسد: گمونم خوابن، تو بمون، من برم ببینم خوردنی مردنی چی دارن کش برم.
    عماد: اعتباری به تو نی. میری گند می زنی تو همه چی، خودم میرم.
    اسد: با این دست چلاقت؟!
    عماد: عماد یه دست شرف داره به اسد هزارپا... (گمونم اینجا عماد سوتی داد، باید می گفت اسد هزار دست، واس خاطر همین اسد اول چپ چپ نگاش کرد بعد هردوشون زدن زیر خنده)



    اسد واقعا از مخ پنبه س! بدبخت جابر دو ساعت بیخ گوشش گفت که عراقیا اینجان و شیش ساعت تحلیل و تفسیر کرد که خفه خون بگیر!
    اما آخرشم کار خودش و کرد.
    ولی گرگم به هوای باحالی بود.
    عراقیا پنبه تر از اسد. برگشته می پرسه: صدای چیه؟
    صدای عمه ی من ِ نقش مکمل ِ نامحسوس داشت.
    خوب تابلو ِ یکی داره ایرونی داد و بیداد می کنه داش!


    عماد اولین بارش بود که یه نفرو واقعا نفله کرده بود، واس همین حسابی تو شوک به سر می برد.
    اگه اسد نمی کشیدش کنار خودشم نفله می شد.


    این جابر که پاشد و شروع کرد به تیر زدن من دلم و گرفتم پهن شدم.
    یه جوری اینور اونور می شد و تیر می زد که انگاری داره قاسم آبادی یا بندری می رقصه! (شونه هاش و عقب جلو می کرد پاها هم که...)
    رقص پاش خیلی خوبه ها! حداقل بهتر از تیراندازی.
    اون چه وضع تیراندازی بود بابا!
    قربون خدا برم که دوتا معجزه ایجاد کن و وردل آقا جابر گذاشته، وگرنه حتما یکی از اون همه تیرا بهش می خورد.


    منوچهر به عربی خیلی باحال التماس می کرد.
    گمونم می گفت من از ایرونی ها بدم میاد، من با شمام...


    جابرم حرص آدم و درمیاره، همش از خودش تعریف می کنه.

    می گم این مریض شدن خانم طلا که ربطی به مخ زدن مرضیه نداره؟ داره؟
    خوب از آب گلالود ماهی میگیره.






    * * * * *












    قسمت بیست و هفتم:


    اول از همه یه نکته بگم: بچه ها ما دیگه زیادی رفتیم تو خط ایراد گرفتنا!
    یه وقت یه جوری نشه که سریال و واس مشکل و ایراد گرفتن دید بزنید؟!
    بابا ببینید و بخندید و گریه کنید و خلاصه عشق و حال کنید! هر چی عشقتون می کشه!
    حوصله داریدا! نظرات سازنده رو بدید بیاد، اما ایرادگیری و سوتی گرفتن و بذارید واس همون منتقدان فعال کشورمون! والا!
    منظورم اینه که میخ تی وی نشید تنها به این دلیل که یه چیزی به اسم سوتی و ایراد از تو سریال گیر بیارید.
    کم کم منم داشتم جوگیر می شدم.

    هر کسی از دیدن هر فیلم و سریالی، یه هدفی داره.
    هدف من اینه که لذت ببرم و یه کاری کنم بقیه هم لذت ببرن.
    البته هر کی با من فیلم ببینه آخرش هم پشیمون می شه، هم اگه بتونه یه جوری منو خفه کنه حتما این کار و می کنه. چون هم زیاد می خندم، هم زیاد حدس می زنم.
    بعدشم، به خیالتون بچه زرنگ نودهشتیایید! (ایول یه تیکه جدید گیر آوردم)




    بهتره اسم این قسمت و بذاریم تصمیم عماد!
    دیگه این قسمت داشت تموم می شد، ولی آقا هنوز تصمیمش و نگرفته بود!
    پیرمون کرد بابا! والا تصمیم کبری و صغری خانم انقدر طول نکشیده بود.
    ولی خودمونیما! این حکمت های الهی که انقده برای عماد پیش میاد، یکیش واسه اون مایکل بدبخت پیش نیومد. همش از مخ خودش مایه می ذاشت.
    دیگه برادرمون نماز خون شدن، کم مونده بود سجده ی شکر به جا بیاره.
    ولی چونه زدناش با خدا خیلی باحال بود.

    نترسید بابا، این عماد حالا حالاها شهید بشو نیست.
    من هنوز نقطه ی اوج رفاقت اسد و عماد و ندیدم!
    فکر نمی کنم تیری که اون جابر زد بخوره به هدف. (با اون تیر زدنش)
    هر چند من دوست دارم اسد شهید بشه چون پایان سریال اینجوری برای من قشنگ تره، اسد شهید بشه، عماد جانباز، بقیه هم هر چی می خوان بشن.
    البته این بماند که من اسد و عماد و کنار هم دوست دارم.
    یه جورایی بدون همدیگه که هستن، همش احساس می کنم یه چیزی کم ِ !
    اما نویسنده کار خیلی درستی کرد که یه جدایی کوتاه انداخت میون این دوتا شخصیت.
    یکنواختی باعث کسل شدن بیننده می شه.
    اینکه یهویی با هم جور بشنم خیلی تخیلی می شه.
    اما روند داستان خیلی منطقی و خوبه. من که خوشم اومد. هیچ ایرادی هم بلد نیستم بگیرم.
    این اسد هم قیافه و ژست هایی که میاد خنده س ، هم دیالوگ هاش و طرز دیالوگ گفتنش.
    تیکه هایی که میان و اگه واقعا بگیری از خنده می ترکی.
    بعدشم بازی بازیگر مقابل خیلی تاثیر گذاره، خوب بازی کردن هردو باعث شده یه زوج خوب تشکیل بدن.
    پس بهتر است از هردو در کنار هم بتعریفیم.
    دم همه ی عوامل این سریال گرم.
    اسمش و هر چی دوست دارید بذارید. پاچه خواری، آستین خواری...



    عماد باز گریه کرد! چه دل نازکی داره این بشر...
    ولی خنده هاش خیلی باحاله. وقتی می خنده منم می خندم.
    با همون تیرای اولی که بهش نخورد و اشکی که جاری شد، بفهمستم توی ذهنش زمزمه های معنوی داره بالا پایین می شه.
    یعنی داش عماد ما هم دارن فکرای معنوی می کنن. اما خب... تا سه نشه بازی نشه.
    دور دوم شد و آقا دارن غذا میل می فرماین. نمی خورد که دیه عماد نبود!
    ولی این سیگار کار دستش داد.
    نکشید برادران من نکشید...
    بخورید از سربازی دودر کنید ولی نکشید

    بچه ها توجه کردین وسط سریال همش یه سری تبلیغات تکراری پخش می کنن.
    خیلی هم ضایع س! خصوصا همون تبلیغ بانک صادرات بود گمونم... دختره دوتا خاستگار واسش اومده... به خاطر پول به یکی جواب منفی میده به یکی مثبت...
    خلاصه با اونی مزدوج می شه که سپرده ی نمی دونم چی چی داره.
    اصل پیام معنویه ها




    عماد: منطقه دست هر کی باشه دخلی به تو نداره. تو به فکر یه سری بهونه باش که واسه نکیر و منکر سرهم کنی. اگه اهلشی که نیستی، قبل اومدن عراقی ها اشهدتو بخون. محض اینکه شب اول قبر عذاب کمتری بکشی، بدون که تو کوه یلان هیچ گنجی نبود. معلومه که نباث باورت بشه! توی احمق یه عمری پاسوز این گنج ِ خیالی شدی که واسه بالا کشیدنش صدجور فن زدی به اسد و باباش.

    منوچهر: فکر نمی کردم اهل نامردی به رفیقت باشی.
    عماد: اهل نامردی نیستم داش! اما حسابش و که می کنی می فهمی از بین ما چهار نفر یه نفر می تونه در بره. اسد و جابر که بچه های خوبین شهادت حقشونه (منطق معنویت منو کشته) تو هم که ته نامردای عالمی نفلگی حقته، می مونه من... که لنگ در هوام و... حقمه که بزنم برم دنبال کارم.

    منوچهر: زمینی محال ِ بشه از لای عراقی ها رد شد. (اینجا چشمای منوچهر پر از اشک شده بود! چه حس و حال طبیعی ای! دمش گرم)
    عماد: می دونم. واس همین سفارش دادم یه هلکوپتر کبری بیاد ورم داره ببرتم.
    منوچهر: من یه راه زیرزمینی بلدم عماد.
    عماد: پس بذار وقتی زیر زمین چالت کردن اون راه و امتحان کن که بلکه نبرنت جهنم.


    منوچهر: خر نفهم، بیشــــــــــــعور می گم بیا! (مث بچه سوسولا فحش میده!)


    اسد: چه دقتی دارن توی این تاریکی!
    جابر: حتما (نمی دونم چی چی...) دارن.
    اسد: اینی که گفتی یه جور چی می تونه باشه؟
    جابر: یه جور تفنگ دوربین دار ِ ... دوربینش هم حتما دید شب داره.
    اسد: ایولا... دستم برسه حتما ازشون کِش میرم.


    اسد: ببین داش، عماد بخواد بره هیشکی نمی تونه جلوشو بگیره، میره! منتهی یه خوبی که داره اینه که، سرجهازی خودم ِ ... هر جا بره دست از پا درازتر بر می گرده.


    اسد: یه چی که تو جبهه باث آویزون گوشت کنی اینه! به هیچی دل نبند، رو هیشکی هم حساب نکن. اینجا هر چیزی عین آب خوردن دود می شه میره هوا...
    جابر: ...
    اسد: بد نگاه می کنی داش!
    جابر: خیال می کردم یه طور دیگه باشی.
    اسد: مثلا خوشگلتر باشم؟! هه...



    عماد در حال فکر و خیال.
    عماد: معجزه کیلو چنده عماد خان! پاشو بزن به چاک! پاشو...


    عماد: همچین ذوق مرگ ِ انگار محسن رضایی و گروگان گرفته!



    عماد: کجا رفتی عراقی؟ فیلم در نیار نفله! به خیالت بچه زرنگ بغدادی؟! می خوای باهام تفریح کنی؟!



    دست به انداختن عماد هم خیلی خوبه ها! سنگ و که انداخت صاف افتاد رو مخ طرف...
    عماد: چی شدی سیدی؟! کله پا شدی! (خیلی باحال می خنده) خسته نباشی داش، تو که خیلی ادعات می شد، از ما زودتر رفتی جهنم! به قول یارو گفتنی... عدو شده سبب خیر ...



    عماد: بعید ِ ولی خدا بیامرزدت بدبخت.



    عماد: گمونم این سرش میره سمت کو یلان، په این سرشم باید بره طرفای تهرون.



    اسد: په خواهر مادر مارو گران گرفتی ها؟!
    جابر: نه.
    اسد: نه و نگمه! می خوای باور کنم از رو دلسوزی خونتون و بهشون اجاره دادی؟!
    جابر: بحثش مفصله...
    اسد: گفتی حالشون خوبه ها؟!
    جابر: آره...
    اسد: مرضیه هنوز از دستم شاکیه؟!
    جابر: دختر خوبیه
    اسد: چه ربطی داشت؟!
    جابر: هوم!
    اسد: کوفت!
    جابر: کلا گفتم. یعنی... منظورم اینه که...
    جابر دید داره سه می شه رفت یکم تیر در کنه.



    عماد: به نظرت به قیافه من می خوره خدا معنویت خرجم کنه؟! این اسد یه چیزی کرده تو کله ی ما... مغز و شعور مارو روفته برده! هی هر چی می شه می گه خدا خواهی که فلان شد کار خداست که بیسار شد... خداییش خدا انقدر بی کار نشسته هی داره واس من و اسد کلک سوار می کنه که جون سالم به در ببریم؟! اصا گیریم که اسد راست بگه و خدا هوا خواه منو اسد دراومده باشه! اگه همچین باشه! همونطوری که منو از شر تو خلاص کرد... خب اسدم از شر رفیقای تو خلاص می کنه دیگه. آره داش! ما بیتره بریم. خوش باشی.

    عماد بر می گرده و با جسد عراقیه درد و دل می کنه: گیر کردم داش! بدجوری گیر کردم! تو راه که می رفتم فکرم پیشت بود. دیدم همین یکی دو ساعت پیش یه خشاب خالی کردی روم یکیشم بهم نخورد. حالا هم که عین گوسپند کله شدی تو قنات! هم راه رو وا کردی... هم شر خودت و کم کردی. یعنی خداییش همه ی اینارو باث بذارم پای معجزه؟! تو بودی می ذاشتی؟!

    عماد: شرمنده ها! ولی هی راه به راه معجزه می کنی که چی بشه؟! آخرش که چی؟! منی که می بینی تهش همینیم که می بینی! عوض که نمیشم که! یهویی که نمیشم محسن خیری! می شم؟! نمیشم... اسدشم عوض نمیشه. خیالت راحت.

    عماد: رفتنی پیش خودم می گفتم... عماد خان... خدا هم صبر و تحملش حدی داره! یهویی دیدی رفتی و سر از کوه یلان درآوردی. همین یه بار آدم باش عماد! همین یه بار...



    به نظر من عماد باید زنده بمونه و همه ی تغییرات و با چشم های خودش ببینه.
    چیزای که فکرش و نمی کرد بشه، ولی می شه، چیزایی که فکرش و می کرد می شه، ولی نمیشه.
    یه جورایی حدس می زنم همینطوری بشه. هر چند، الله اعلم...


    پ.ن: آقا کامبیز و آقا سام (نمی دونم والا چطوری خطاب کنم که نه خیلی خودمونی باشه، نه خیلی رسمی!) می خوام بگم که من خیلی بازی هردوتاتون و دوست دارم. از اون دسته بیننده هایی بودم که اول جذب زوج شدن دوتا رفیق شدم، بعد واس خاطر چیزای دیگه نشستم پای تی وی، اونم تی وی ای که یه جورایی باهاش قهرم.
    پس قدر این رفاقت که واس دوتاتون سود هم داره و بدونید و همیشه دوست بمونید.
    همینجوری دلم خواست اینو بگم. (نذارید به حساب نصیحت، حرف ِ دل ِ )
    آخه می ترسم یا چشم بخورید، یا خدایی نکرده انقدر از یکیتون بد بگن و از اون یکی خوب، تا بالاخره یه چی این وسط بهم بخوره.
    بترکه چوشم حسود ایشالا...
    هر کی حسوده به خودش بگیره.
















    * * * * *











    قسمت بیست و هشتم:

    این قسمت یه تیکه از حرفای عماد سانسور شد.
    خیلی تابلو بود، از رو حرکت لبهاش قشنگ مشخص بود عماد به اسد گفت خر، اما روش صدا گذاشتن شد پچول...
    همون تیکه که اسد پرسید ایرانین یا عراقی بعد عماد جوابید.
    دیگه خر که چیزی نیست! واس چی شد پچول؟
    قسمت قبلش که منوچهر به عماد گفت خر نفهم، بیشعور...

    من اینو همون اول هم گفتم بازم می گم، یه خوبی ِ این سریال اینه که یه جا بند نیستن.
    سریع لوکیشن ها عوض می شه و سریع یه جو جدید پیش میاد. اینم از رو حساب پیش میره ها!
    همین باعث تازگی هست و بیننده کسل و خسته نمیشه.
    انقدر بدم میاد از این فیلم هایی که همش یکی دوجا بندن و مدام یه ساختمان و این چیزارو نشون میدن.
    اون فیلم هارو که می بینم یاد تله تئاتر میفتم.

    طبق معمول، جابر خان بازم شروع کرد به قپی اومدن و ادعا های همیشگی ای که الم می کنه و می زنه تو سر ملت.
    یکی نیست بگه تویی که انقدر ادعات می شه واس چی تو تیر در کردن موندی!
    باز اون اسد و عماد بیشتر از تو جون گرفتن.

    عماد داره اسد و صدا می کنه، اسد خنگول برگشته می گه اسم منو از کجا می دونه؟
    حالا گفتیم اون جابر کور بود نفهمید طرف عماد ِ ، تو هم که گوشات مشکل داره.
    خوشم اومد اینجا اسد، جابر و بی خیال شد و رفت پی رفیقش.

    توجه کردید اسد مث بچه های 2 ساله هی سوال می پرسه، با یه لحن باحالی هم می پرسه آدم نمی تونه نخنده.
    حالا باز نیاید بگید که نه واس ما که خنده دار نیست و از این حرفا، من اصولا سرخوشم.
    زیاد می خندم اما نه هرجایی...


    وای خدا اونجا که عماد مثلا می خواست عراقیه رو راحت کنم پوکیدم!
    آخه یکی نیست بگه مگه حیوون ِ دیوونه !

    عماد به جابر لقب نفله داد.
    خلاصه همشون یه لقبی دارن.
    پچول، نفله، بعثی، بچه زرنگ...

    برگشتن وسط جنگ راجب خاطر خواهیه مرضیه و عشق یه طرفه دو طرفه حرف می زنن.
    به قول عماد گور بابای منوچهر و جابر و اونا...
    اما خب، امتحان بود دیگه، باید می رفت.

    این قسمت هم که راجب رفتن اسد و خاطر خواهی می حرفیدن یه موسیقی قشنگی رو متن بود که خیلی خوشم اومد.
    به قولی هیجان داشت.

    اولش که ماشین هارو از دور نشون می دادن توی جمع برگشتم گفتم، دو سه تا ماشین ِ فوقش دو سه نفرم توشن، چیزی نیست بابا اینا شانسشون زیاده از پسش برمیان و از این حرفا...
    بعد که ماشینارو از نزدیک نشون داد، دیدم یا امام تو هر ماشین یه لشگر آدم چپیده.
    یه لشگر از حسین فهمیده هم بیاد جلوشون کم ِ!
    دیدیم سه کردیم دیه یکم سکوت پیشه کردیم.

    صحنه های درگیریشون هم خوب بود. عالی نبود، اما خوب بود.
    ولی این تفنگ دست گرفتن اسد و تیراندازیش به قول داداشم یه جوریه انگار داره کفتر می زنه.

    عماد داشت به زور تیرارو می کرد تو تفنگ ِ

    اسدم یه جوری میرفت پیش عماد و خشاب می خواست و بر می گشت و تیر می زد انگار میدون یک و دو بید. هی اینور اونور می شد.

    کلا صحنه های جنگ هم خنده دار بود. کلی از دست همشون خندیدم.

    اونجا که عماد برگشت به جابر گفت بخواب جابر؛ جابر همچین شیرجه زد و دو متر رفت اونورتر که انگار بمب هسته ای کار گذاشته بودن، داداش ما از ترس پودر شدن دو سه متر پرواز کرد.

    عراقیه دو ساعت می حرفه زیرنویسش می شه نارنجک و بده.
    خدارو شکر عربییمون خوب نی.
    یعنی اصا بلد نیستیم، حداقلش من، وگرنه خدا می دونه شاید از اینم ایراد می گرفتیم.

    اسد می خواد پماد سوختگی بماله رو دستی که تیر بهش مالیده رفته.

    اونجا که جابر داشت زخم عماد و دید می زد، منوچهر جلو دوربین بود، جابر که گفت: اوه اوه چه چرکی کرده!
    من برگشتم گفتم، کو؟ برو اونور منوچهر... (خل شدیم رفت) بعدش خودم فهمیدم باز دوباره سه کردم.

    اونجا هم که عماد قرصارو توف کرد بیرون و بعد گفت صدا میاد، همه برگشتن اونور، دوباره گفت صدا از اینور، دوباره همه برگشتن اینور خیلی باحال بود.
    جالب بود، اسد فقط به حرف عماد گوش می کرد. خوشم اومد کلا...






    جابر: فکر کنم زدم ناکارش کردم. (جون عمه ت)
    عماد: اسد...
    اسد: اسم منو از کجا می دونه!
    عماد: اسد لامصب جواب بده.
    اسد: عماد ِ ! تو عراقیا چی کار می کنه؟
    جابر: فکر کنم خودش و فروخته. جوابش و بده ببینیم چی می گه؟
    اسد: چی می گی عماد؟
    عماد: کی بود تیر دَر کرد؟
    اسد: جابر...
    عماد: بهش بگو مگه مرض داری؟!
    اسد: تو خودت چه مرضته که رفتی تو عراقیا؟
    عماد: خیر سرم داشتم نجاتتون می دادم! صدای این همه تیری که در کردم و مگه نشنوفتین؟!
    اسد: اِ ... تو بودی تیر در کردی؟!
    عماد: نه په! عمه م بود! (ایول تیکه کلام ِ منو گفت)


    جابر: من کارم فهمیدن راست و دروغ حرفای مجرم ِ...



    عماد: خاک بر سرت کنن اسد! این حرفارو جابر داره می کنه تو کله ت!
    اسد: آره!
    عماد: خاک بر سر جفتتون.
    اسد: احترام خودت و نگه دار عماد!
    عماد: اصا خاک... آی... بر سر من کنن که زندگیمو به خاطر شما دوتا پچول ریکس کردم.
    اسد: داره راست می گه.
    جابر: گول حرفاشو نخور، من آدمایی مثل شمارو مثل کف دستم میشناسم.



    اسد: چجوری از پسشون بر اومدی؟
    عماد: ما اینیم داش!
    اسد: دمت گرم! یعنی گل کاشتی. اینا که یکیشون کمه که!
    عماد: دخل اون یکی و یه جا دیگه آوردم.
    اسد: کجا؟
    عماد: تو قنات
    اسد: قنات دیگه کجاس!
    عماد: کف حیاط خونه آقات... منوچهر می گه اگه بریم توش می تونیم زیر زمینی عراقیا رو رد کنیم برسیم به بچه های خودی.
    اسد: راست می گی؟!
    عماد: کاست و بده ماست بگیر.
    اسد: ها ؟!؟
    عماد: راست می گم دیگه!
    اسد: دمت گرم. یعنی خداییش رمبوی عالمی عماد.
    عماد چه ژستایی که نمیومد.


    جابر: اسد؟!
    اسد: ها؟
    جابر: اسد امن ِ؟
    اسد: نه داش امن نیست. همونجا واستا تا زیر پات علف هرز دربیاد.




    جابر رو به عماد: چجوری اینجوریشون کردی؟
    عماد: اینارو نفله کردم که یه درس عبرتی باشه واس تو که خیال نکنی بچه زرنگ آگاهی هستی بخوای بری مارو تحویل بدی.

    جابر: صد جاش سوراخ شده به این سادگی ها درست بشو نیست!
    عماد: برو کنار بزنم راحتش کنم. برو کنار...
    جابر: خجالت بکش عماد!
    عماد: داش... این بابا همونیه که تا پن دقیقه پیش قماسه رو رو مخت تنظیم کرده بود. ( نمی دونم قناسه رو درست می نویسم یا نه)
    اسد: قماسه نه قناسه.
    جابر: اسیر اسیر ِ عماد... کشتنش گناهه.
    عماد: اسد تو یه چیزی بهش بگو، این رو زمین بمونه زجرکش می شه.
    اسد: کلید دستبند منوچهر و بده به من.
    عماد: می خوای چی کار؟!
    اسد: می خوام برم بیارمش.
    عماد: هیچی دیگه! مهد کودک ِ! منوچهر و بعثی و نفله و همه رو باث با خودمون ببریم.
    اسد: بده من اون کلیدو...
    عماد بد نگاهش می کند.


    اسد: من میرم منوچهر و میارم خونه آقام، شما هم این بابارو کول کنید ببرید دم قنات.
    جابر: قنات دیگه چیه؟
    اسد: عماد واست توضیح میده.
    عماد: من نه با این نفله حرف می زنم، نه بعثی رو کول می کنم.
    اسد: خنسی در نیار عماد.
    عماد: هر کی عاشق چشم و ابروی بعثی ِ خودشم کولش کنه.



    عماد: اون سرخر بعثی و کجا میاری؟ بذارش زمین!



    عماد: خاطر خواه خواهرشی؟!
    جابر: آره.
    عماد: خاک بر سرت کنم. خجالت نمی کشی!
    جابر: حرمت نگه دار عماد!
    عماد: بشین بینیم بابا! یعنی من اگه جای اون بودم همچین... می خوابوندم تو گوشت که تا آخر عمرت صدا ساحل بشنوفی.




    اسد: آخ آخ... گمش کردم عمو منوچهر!
    جابر: خیلی کار بدی کردی اسد!
    عماد: راست می گه داش، خیلی بدی.


    عماد: تهرون جون، آماده باش که ما داریم می آییم. (منظورش به اون شعر ِ هست که می گه کربلا کربلا ما داریم می آییم.)



    عماد: بیا اونو بیگیر منوچهر... راست راست داری راه میری!



    اسد: تو علوممون نوشته بود، قنات یه تونل ِ که قدم به قدم سولاخ داره. الان چهار پنج ساعت ِ داریم راه میریم یه سولاخم ندیدیم! چرا... آقا منوچهر سولاخ نداره؟
    منوچهر: بگو دستم و باز کنه تا واست بگم.
    اسد با یه لحن فوق باحالی: دستش و وا کن.
    جابر: کلیدش و بده.
    اسد: گمش کردم.
    جابر: گمش کرده.
    منوچهر: اسد گم کردی؟! من منوچهرما!
    اسد: نه بابا! منوچهری!


    جابر: چی کار می کنی اسد اون پماد سوختگی ِ نمال رو زخمش!
    اسد: می سوزه دیگه زخمش... خب!
    عماد:




    عماد: عماد یعنی مقاومت، نه برگ چقندر!




    عماد: تو دست نزن بینیم بابا! همش تقصیر تو! به جون مادر کریم کورانی یه بار دیگه دوروبرم ببینمت دخلت و آوردما!



    اسد: داش، این قرصا قیافه ش عین مُسکن ِ ، یه دوتا بندا بالا، دردت ساکت شه.
    عماد: قرص بیتره.




    جابر: صدا چی میشنوی؟
    عماد: آدم، ماشین... همه چی...
    اسد: ایرانی یا عراقی؟
    عماد: سه تا ایرانی، هفتا عراقی، یه تانک، یه دونه جیبپ، یه نارنجک... پچول، این گوشه ها! رادار که نی!




    اسد: باث همین الان بزنیم به چاک!
    جابر: عراقین؟!
    اسد: شدید!











    اینقدر دوست دارم برای یه بارم که شده عماد اسدو بغل کنه و بهش بگه ما رفیقیم رفیق ..
    نگران نباش، بالاخره یه همچین اشتباهی می کنه.
    شاید لحظه ی شهادت یکیشون، یکی از این دوتا، اسد یا عماد؛ برگرده بگه: رفیق نیمه راه شدی داش!
    بعد اون یکی بگه: ما که رفیق نبودیم!
    خوبه من فیلمنامه رو ننوشتم، وگرنه فیلم هندی می شد می رفت.







    * * * * *









    جای خالی
    آهسته می آید صدا، انگشترم آنجاست
    این هم کمی از چفیه ام، بال و پرم آنجاست
    آنجا که ترکش ریخته زیر درخت نخل
    چشم دلت را باز کن خاکسترم آنجاست
    یک تکه از روح صدایم زمین خورده ست
    آن تکه ی دیگر کنار سنگرم، آنجاست
    یادش بخیر آن پا که بر مین ها قدم می زد
    آنجا کنار بوته پای دیگرم آنجاست
    یک قمقمه درد و عطش از من به جا مانده اس
    یک چشمه، یک رود از دو چشمان ترم آنجاست
    حالا ببند آن چشمهای نازنینت را
    تا سنگری که جای خالی سرم آنجاست






    * * * * *


    قسمت بیست و نهم:


    من امشب خیلی از دست اسد خندیدم.
    هم عاشق شدنش باحاله، هم حرص خوردنش، هم ترسیدنش، هم فکر کردنش، هم جدی شدنش، هم غیرتی شدنش، هم پلک زدنش، هم خلاصه هر کاری که می کنه باحاله!
    کلا شیرین می زنه این بشر، هر چند خیلی پچول ِ، اما همین اسکل بازیاش دوست داشتنیش کرده.
    در اصل آقا کامبیز، جون دادن به این شخصیت.



    اسد چوشماش که پر از اشک شده بودا... دلم خیلی سوزید... نانا...
    اگه من بودم همون اول کمکش می کردم نه بعد اینکه اسد رفت تو سنگر منم مجبوری برم.
    بی غیرتای جون دوست! نمیشه که نشه جونتونو بدید.


    عماد هم تا یه چیزی می شه سریع لب و لوچه رو میاره جلو و بغض می کنه.
    این حالت ناراحتی و بغض و اینارو خیلی خوب درمیارن.

    بازی آقای طهمورث هم که نیازی به تعریف نداره، همین که اون حس و حال و به بیننده منتقل می کنن، یعنی موفقن.
    البته شخصین منوچهر برای من یه جورایی دوست داشتنی و متفاوته. هر یه جاهایی حرص آدم و در میاره.
    تعجب نکنید، من اصولا نقش های منفی و خیلی دوست دارم و همیشه بیشتر از باقی نقش ها بهشون توجه می کنم.
    نقش های منفی و خاکستری، بازی تو اینجور نقش ها سخت تر ِ تا بازی تو نقش یه آدم مثبت الهی.
    اینکه همه ی حرکات صورتت نشون از ذات خرابت داشته باشه، لبخندت، نگاهت، اخم کردنت، کلا همه چیت باید متفاوت و متمایز باشه.
    برای شخصیت مثبت هم همینطور، اما قربون خدا برم کی خودش و منفی می دونه.
    نگاه که می کنی می گی به به، چه فرشتگانی...



    میلاد کی مرام هم خوب بازی می کنه
    خصوصا نقش آدم های مغرور و قد و از خود راضی و که خیلی ادعا دارن.


    اون دختره کژال هم ازش خوشم میاد، هم شخصیتش توی داستان، هم بازیگرش، انتخاب خوبیه.
    دیدید لگد و خوابوند تو کمر یارو چجوری نگاش کردن.




    اول سریال جابر می خواد منوچهر و بغل کنه!
    آخه یکی نیست بگه مداد جان، یکی باید بیاد و شمارو هل بده سمت جلو!


    اسد نگاهش و میخ چهره ی کژال کرده بود و بی خیال دید زدن نمیشد.
    کژال جان هم نگاه های زیبایی رد و بدل فرمودن.

    دیدید عراقیه همش اون چهارتا استخونو می گرفت جلو چشم کژال بالا پایین می کرد؟!

    بهتر نبود گریمور کمی سمت راست صورت کژال و کبود می کردن!
    والا به نظر من اون چهارتا استخونی که تو صورت کژال پایین میومد، به اسب می زدن می خوابید.
    دیگه اینکه یه دختر بود و چند برابرشم خورد. حداقل یکم کبودی حقش بود. نبود؟


    من کلا با گریم یه قسمت هایی مشکل دارم، دلایلمم گفتم، هر چند حرفه ای نباشم، اما گریم یه چیزایی بعضی جاها خیل سرسری گرفته شده و بچگانه به نظر می رسه.
    یه جاهایی هم که کلا بی خیال شدن انگار!
    گریم چهره و اینارو نمی گما! زخم و زیری و این چیزا مد نظرمه.
    مثلا همین اسرا، لباساشون خیلی نو نوار می زد!



    وای عماد سینه خیز داشت می رفت.
    بعد اسد برگشت گفت: پچول! اینجوری بری که تا صبح طول می کشه!




    جابر همچین گفت یکی داره میاد اینور، پیش خودم گفتم یا خدا یعنی کی می تونه باشه!
    بعد دیدم یه آقای آفتابه به دست دارن لر میرن.



    منوچهر دقیقا همون دستش که دستبند بهشه رو هی اینور اونور می کنه و با همراهیش دیالوگ می گه.



    وای خدا اسد باز اون تیکه کلامش و به کار برد!
    تا ترس برش می داره و مخش از کار میفته به عماد می گه: عماد... عماد... حالا چی کار کنیم؟ چی کار کنیم؟ منوچهر چی کار کنیم؟ جابر چی کار کنیم؟ چی کار باید بکنیم!
    عماد: سسسس!
    اسد: چی کار کنیم...



    اگه دست منوچهر به دستبند نبود؛ حتما باید نقش اول عراقیا رو می دادن منوچ جان بازی کنن.
    نقش صدام و عین آب خوردن واسشون بازی می کرد. اصا از خود صدام هم بهتر!
    فیلمیه واس ِ خودش...








    منوچهر: خاک بر سرتون با اون طرحتون!
    اسد: می گن اسیری خیلی سخته! خدا کنه ببندنمون به رگبار! داش اشهدتو بخون حداقل اون دنیا واست تخفیف قائل شن.
    عماد: اسیری بیتره اسد. نقشه فرار می ریزیم.
    اسد: از دریچه آشپزخونه؟!
    عماد: از دریچه آشپزخونه.
    اسد: خب سوهان لازم داریم، داری همرات؟!
    عماد: پام برسه اونجا یه دونشو جور می کنم.



    اسد: حالا تو عین اون یارو تو گالیور هی نفوس بد بزن! اَه...



    منوچهر: جابر! اینا جوونن خامی می کنن، منو تو که نباید دنبال رو اونا باشیم!
    جابر: اِ ! چرا خودت و به من می چسبونی؟! مگه من چند سالمه؟!
    اسد: مگه تو چند سالته جابر؟!
    جابر: چند س... چند سالمه؟!
    اسد: من چه می دونم چند سالته! بالای 35 سالت باشه حسرت مرضیه رو می ذارم به دلتا!
    جابر: نترس بابا 35 سالم نیست.
    منوچهر: چی داری می گی! موهای این پُرِ سفیدی ِ !
    اسد: خواستی بیای خاستگاری حتما شناسنامتو همرات میاریا! فمیدی؟!



    منوچهر: من این موهارو تو آسیاب میرزارضا سفید نکردم که وقتی می گم بریم تو قنات!



    عماد: رو شانس بودی، وگرنه گیر می کردی اسد پنبه.
    اسد: واسه چی می گی پنبه! مگه من چی کارت کردم؟! (خیلی باحال این دیالوگ و گفت)
    عماد: اگه اون شب خامت نشده بودم، فرداش تهرون بودم. اونقدر خورد خورد خریت کردم که آخرش وضعم شد این! یه دست چلاق و یه لشگر عدو!
    اسد: خریتش و تو می کنی! پنبگیش و باید من بکشم؟! اونم جلو جمع؟!
    جابر: چتونه شما دوتا! تو این هیر و ویر وقت گیر آوردید؟!
    اسد: دیدی که کی اول شروع کرد جابر؟!
    جابر: خیلی خب!
    منوچهر: تقصیر عماد ِ ، الکی زد تو پَر این بدبخت!
    اسد: بدبخت خودتی!
    منوچهر: حیف که دستم به این دستبند ِ وگرنه...
    جابر: تو هم به جای اینکه ریش سفیدی کنی آتیش بیار معرکه شدی؟!
    منوچهر: آخه...
    اسد: خیلی خب! سسس...




    جابر: حالا هر چی... اسد تو میری یا عماد؟
    اسد: این (نمی دونم گفت چلاق یا الاغ) که کاری از دستش برنمیاد که! باید من برم دیگه.
    عماد: پچول خودتی پنبه!



    اسد: داش باید یه فکری به حالش بکنیم!
    عماد: هیچ فکری نمیشه کرد اسد! برو راه و وا کن بریم داش! برو...
    اسد:
    عماد: چیه؟! نگاه داره؟! تو که پچولی، منوچهر هم که تو آفساید ِ ، منو جابرم که سرمون به تنمون می ارزه هر کدوممون که یه دست بیشتر نداریم! اینا هم که یه لشگر بعثین! می خوای سرت و به باد بدی؟!
    اسد: خجالت بکش عماد! خجالت بکش...



    منوچهر: دعا خودش خیلی مهمه!



    جابر: جنگ همینه دیگه اسد، یه وقتایی واقعا هیچ کاری از دستت بر نمیاد.




    عماد: نمیومدیم چی؟! چجوری می خواستی از پسشون بربیای؟!
    اسد: حالا که اومدی.
    عماد: قرار نبود بیایم داش. شانس آوردی!
    اسد: اسمش شانس نی.
    عماد: په چیه؟!
    اسد: حالا هر چی.
    عماد: خیلی رو داری اسد!




    اسد: خسته نباشی.
    کژال: از اینورا!
    اسد: خیلی طول و تفسیر داره! خوبی؟!
    کژال: بهتر از این نمیشه.
    اسد: می گم... دست شما درد نکنه.
    کژال: برا چی؟
    اسد: همین که... چیز کردی دیگه... این... پشت مارو زخم و زیلی هاشو راست و ریست کردی. خیلی کارتون درجه یک بود. من یکی که اصا انگار پشتم... هیچی شلاق ملاق نخورده. اینا خیلی اذیتت کردن؟
    کژال: نه...


    اسد: به قول یارو گفتنی... شما نیکی کردی انداختی تو دجله، منم وسط بیابون شمارو نجات دادم.



    عماد: بچه زرنگ تهرون همه جا هه، عینهو زبل خان!



    منوچهر: مگه قلادِ سگ ِ می کشی!!



    اسد: برادرا این بابا با شما فرق داره، این یه مجرم ِ تموم عیار ِ اون دستبندم نشونشه.



    عماد: برادرا... بفرمایید تورو خدا... بفرمایید سرپا خوب نی! یکی از پنجره ببینتمون دخلمون اومده.



    عماد: دمش گرم! بچه زرنگ ِ خوزستان ِ ها؟!







    * * * * *
















    جون داداش دیالوگ های قسمت هشتم:


    اسد تو سردخونه مشغول خرد کردن پیاز بید. عماد وقتی وارد می شه و اسد و اونجا می بینه حسابی تعجب می کنه و به قول اسد شاخاش می زنه بیرون.
    اسد با فین فین: چجوری هر روز این همه پیاز پوست می کنی؟ چشام از کاسه داره درمیاد.
    عماد رو ویبره ی عصبانیت: تو اینجا چه غلطی می کنی؟
    اسد: اومدم کمک.
    عماد: چجوری اومدی اینجا؟
    اسد: چی کار داری چجوری اومدم یه جوری اومدم دیگه.
    عماد: مگه من بمیرم که بذارم تو بمونی اینجا!
    اسد: عماد... به نفع جفتمونه. یکی کشیک میده پیاز پوست می کنه... اون یکی میره سوهان می کشه دیگه! بده من سوهانو...
    عماد با یه لحن لوتی: بزن گاراژ اسد پنبه! نُه ماه جون نکندم که جنابعالی بیای سودش و ببری.
    اسد: سسسسس... اِ ! سوهان و بده به من!
    عماد: خفه کار کن!
    اسد با فریاد: می گم بده به من سوهانو! (فیلمنامه نویس: من اینجا بسی حال کردم از فریاد گوش خراش کامبیز)
    سکوت...
    اسد بعد از مکث اشاره به چشم هاش می کنه: ببین... چشامو نیگاه... کاسه ی خون ِ... یه بار دیگه بخوام داد بزنم یه جوری عربده می کشم حاج عباس و بقیه بریزن جفتمون و ببرن شیش ماه انفرادی
    بعد از مکث، ادامه میده: بده بیاد...
    بعد یکم دید زدن های عشقولانه ی همدیگه، عماد سوهان و دست اسد می ده و خودش مشغول پوست کندن پیاز می شه.
    عماد در حالی که با حرص پیاز می پوسونه: از سه تا میله دوتاش کارش تمومه، دست بزنی میفته. تو باث رو سومیش کار کنی که می شه اولی از سمت راست. جمع کن حواست و اسد! یه نخود پنبه گیر کنی کُل عمرمون رو موندیم تو حبس!

    * * * * * *

    عماد بی خیال حرص خوردن اسد، مشغول دید زدن فوتبال زندونی ها و لِر رفتن تو محوطه ی زندون بید.
    اسد: فردا یکشنبه س... من باید امشب برم بیرون.
    عماد با بی خیالی: من ولی عجله ای ندارم. فردا هم برم رفتم.
    اسد: بازی درنیار عماد! فردا منوچهر با حکم تخلیه میره سر وقت مادرم!
    عماد: ساعتی سه وعده داری این یه جمله رو می گی.
    اسد: لازم باشه بازم می گم! داداش ِ من، خانم جان که اگه بفهمه من این خونه رو با این مرتیکه معامله کردم که دیگه نه من نه اون! خو چرا حالیت نی!
    عماد: زور الکی داری می زنی. یارو تا الان پته پوتتو جلو ننه ت ریخته رو آب.
    اسد: ریخته باشه هم من باز باید برم که نذارم اسباب اساسیه رو بریزه تو کوچه! عماد... اون قلبش رو لبه ی تیغه... نباشم و تخلیه ش کنن قلبش وامیسه به قرآن!
    عماد: یه حرف ِ که زرت و زرت داری بلغورش می کنی.
    اسد: خو بفهم دیه نامرد.
    عماد کف دستش و بلند می کنه: بابا من دستم تاول زده نمی بینی؟ جای منم خودت برو.
    اسد: اگه می تونستم که منت تورو نمی کشیدم. حاج عباس واس شام امشب هزارتا چرت و پرت لازم داره. تحویلش ندیم جفتمونو میندازه بیرون از آشپزخونه.
    عماد: خو بی خیال فرار شو!
    اسد با یه دست چندبار روی مخ خودش می کوبه: عماد رو اعصاب من قدم نزن! (فیلمنامه نویس: ایول حرکت و تیکه ی بسیار هیستیریکی بود)
    عماد یکمی جلوتر میره و اسدم میره دنبالش، اسد: به خیالت بچه زرنگ تهرونی؟! کارگر مفت گیر آوردی؟! دو روزه دارم سوهان می کشم می خوای به وقتش قالم بذاری تنهایی جیم شی!
    عماد با یه نیشخند: دقیقا می خوام همین کارو بکنم.
    اسد: هه! به همین خیال باش!
    عماد: نُه ماه جون مفت نکندم که یکی دیگه سودش و ببره. صدتا راه الکی و رفتم و خوردم به دیوار. واس خاطر یه تیکه سوهان و صد سی سی اتر و یه قوطی روغن کرچک کلی هزینه کردم. بعد تو از راه نرسیده می خوای رد شی از تو سولاخ! هه...
    اسد: داری خودتو مچل می کنی پنجه وری! من باید امشب برم بیرون که میرم. می خوای بیا می خوای نیا.
    عماد: بذار خلاصت کنم اسد... تو همیشه یکی و لازم داری که آویزونش بشی. آویزون هر کی هم بشی گردنشو میشکونی. په الکی شور بیرون رفتن و نزن. بیرون که بری... هیچ کاری که نمی کنی که هیچ... یه گرفتاری جدیدم میشی واس خانواده ت... این توو که باشی همه راحت ترن. آره داداش.

    * * * * *

    اسد وقتی می بینه از عماد هیچ بخاری بلند نمیشه با مثلا خیر سرش زرنگی میره مخ پرویز خان و بزنه، یکم با اون سربسته حرف می زنه که عماد صداش می کنه و اسد میره پیشش.
    عماد: زور بی خود نزن. پای پرویز محال ِ که بشه به آشپزخونه واشه.
    اسد: همونجوری که پای من واشد پای اونم وا می شه.
    عماد: پرویز واس خودش صد تا آدم مث من و تو داره. بخواد رد شه از تو سولاخ با تو نمیشه.
    اسد لُپ عماد و می کشه: اونش به تو مربوط نی...
    عماد روی دست اسد می زنه: پررویی نکن اسد! بده من سوهانو...
    اسد با یه قیاف درهم: یه غلط کردن می گی... بعدش میگیری.
    عماد: بابت ِ؟
    اسد: بابت حرفای مفتی که از دهنت در رفت.
    عماد: یعنی می خوای بگی الان آویزون من نیستی؟!
    اسد: اگه آویزونتم په وقتشه گردنتو بشکونم! تورو ولت کنم حرف مفت زیاد می زنی عین سوم آقام که گفتی صدقه به ما نیومده.
    عماد: بده من بینیم بابا اعصابتو ندارم!
    اسد با یه نگاه باحال: اصا نظرم برگشت. پرویز بیشتر راه دستمه.
    و به سمت پرویز میره که بین راه عماد جلوش و با خشونت می گیره: داری وحشیم می کنی اسد! سگ بشم جرواجرت می کنما!
    اسد: این حرفا معطلی وقته... سوهان و می خوای باید بگی غلط کردم. وگنه پرویز و می ذارم جات.
    عماد یقه ی اسد و میگیره، پرویز که شاهد مشاجره ی اینا از دوره عماد و صدا می کنه: عماد! یقشو ول کن.
    عماد: شخصی ِ پرویز خان... شوما به بازیت برس.
    و روبه اسد ادامه میده اونم در حالی که مشتش رفته رو هوا: یه ثانیه مونده تا مشت اول...
    اما قبل از اینکه بزنه پرویز از پشت یه پس گردنی بهش می زنه.
    عماد: واس چی می زنی پرویز خان؟
    پرویز: واس اینکه هنوز یاد نگرفتی چجوری قلدرارو احترام کونی! شیش هفته شهردار کل بند می مونی تا آدم شی... کل بند!
    و روبه اسد ادامه میده: اسد اون حرفی که زدی قضیه ش چی بود؟
    اسد: فعلا نمیشه... خصوصیه... شب تو بند بهت می گم.
    بعد از رد و بدل شدن چند جمله ی دیگه پرویز میره که به بازیش برسه اما عماد به سمتش حمله می کنه و نوچه های پرویز جلوشو میگیرن. خلاصه ش اینه که شیش ماهش می شه 25 ماه...


    * * * * *

    اسد به بند میره تا عماد و ببینه. اون و در حالی می بینه که روی تخت نشسته و داره گریه می کنه.
    اسد: فکر نمی کردم بلد باشی گریه کنی. (فیلنامه نویس: منم فکر نمی کردم)
    عماد با بغض: اسد گمشو بیرون.
    اسد: پرویز نامردی کرد. با همین تو جمع زدناشه که واس خودش هیبت درست کرده. می دونی چیه؟ اصا حق یه همچین آدم عوضی ای نیست که بخوای برش گردونی تو دل جامعه... از اون طرف هم حق تو نیست که بخوای 25 هفته کل بند و آب و جارو کنی. خانم جان و مرضیه هم حقشون نیست که فردا بریزنشون تو کوچه...
    به سمت تخت عماد میره و کنار عماد میشینه:
    یه خورده هم حق باتواِ... من حدودا آدمی هستم که باث به یکی آویزون باشم. اینارو نمی گم فکر کنی اومدم منت کشیا! اون مشتی که خورد پس کله ت حقت بود. داداش اومدم بگم دوره ی آویزونی به سر رسیده. فقط تا امشب وقت دارم. نباشی هم یک تنه از پسش برمیام. هستی یا نه؟

    و دستش و می ذاره روی دست عماد.
    عماد: پاشو گمشو بیرون اسد.
    اسد با یه حلن مظلوم و بامزه: می خوام دوتایی بریم! شده معذرت خواهی هم بکنم می کنم عماد... هستی یا نه؟
    عماد با حرص دست اسد و پس می زنه: نیستم.

    * * * * *

    اسد عماد و درحالی پیدا می کنه که در حال خوندن دفتر خاطرات پدرش بید. دفتر و از دستش بیرون می کشه.
    عماد: چته؟!
    اسد: واس چی می خونیش؟
    عماد با قلدری: دلم خواست. حرفیه؟
    اسد پنبه با استرس: یه حرف مهم تر دارم. سوهان از دستم سُر خورد افتاد اونور سولاخ... یه راه بیشتر نداریم. همین الان کریم پستچی و پیدا کنی و هر چی پول داری بهش بدی و ازش یه سوهان بگیری.
    عماد بر و بر زل زده به اسد.
    اسد: می خوای وایسی همینجوری منو نیگاه کونی؟ پرویز تو حیاط آشوب راه انداخته این سر و صداها که می بینی واس اونه. الان بری سراغ کریم پستچی تو این هیری ویری کار مارم راه میندازه. نری بدبخت میشیما! دِ جون مادرت یه غلطی بوکون! اصا من غلط کردم پرویز زد پس کله ی تو... عماد من باید امشب فلنگ و ببندم. یه حالی بده دیگه!
    با سکوت عماد اسد ادامه میده: جهنم... خودم میرم سر وقتش...
    به سمت در می رفت که عماد گفت: آشوب حیاط مبسوطه؟!
    اسد که انگار بهش تیتاب دادن و داره جلوی خرکیف شدن خودش و میگیره: یکم از خر تو خر بهتره... چطور؟
    عماد: بریم.
    و به سمت وسایلش میره.
    اسد: کجا بریم؟
    عماد: بریم سرد خونه. دو نفری بزور میله رو کج می کنیم. وقت فرار همین الاناس...
    اسد مث اسکلا پشت سر هم شروع می کنه به وراجی: دِ! مگه نگفتی باید شبونه روغن کرچک بخوریم بعد بالا بیاریم ببرنمون درمونگاه با اتت دکتره و ماموررو بیهوش کنیم از پنجره بپریم تو حیاط بریم تو آشپزخونه بعد بریم اونور دریچه بریم تو پارکینگ زیر دوتا ماشین قایم شیم تا صبح که اوتا برن ما هم بریم.
    عماد: اون نقشه مال وضعیت سفید بود الان وضعیت قرمزه، بجنب تا آشوب نخوابیده.
    اسد: نگهبونای پارکینگ و چی کار کنیم؟ روزه می بیننمون!
    عماد: بلکم نبیننمون. مگه نگفتی حیاط ریخته بهم؟!
    اسد: اگه دیدنمون چی؟
    عماد: اگه دیدنمون یه تیرشونو خلاصت می کنن مشکلت از بیخ با ننه ت حل می شه. بجنب!
    اسد در حال جمع آوری وسایل: من که با ننه م مشکلی ندارم که...
    عماد: بجنب بینم...
    و میره. چند لحظه بعد، عماد: اومدی اسد؟
    اسد: اومدم.
    می خواد دفترش و برداره که عماد میاد سراغش: بجنب بابا بجنب.
    خلاصه دفتر و بر می داره و عماد خرکشش می کنه میرن بیرون.

    * * * *
    عماد داره جون می کنه میله رو بپوکونه، اسد هم مث میخ نشسته نگاش می کنه.
    اسد: عماد بجنب الان سر می رسنا!
    عماد دست از زور زدن بر می داره، با عصبانیت می ناله: مگه دارم چی کار می کنم؟!
    اسد: زور بزن دیگه...
    عماد دوباره زور می زنه، پرویز که شک کرده بوده بهشون از راه می رسه.
    پرویز: این تو چه خبره بچه ها؟!
    اسد و عماد مث منگلا بهش نگاه می کنن.
    پرویز: اسد... بی معرفت... مگه ما چیمون بود که فروختیمون به عماد؟! تکلیف من با شما دونفر چیه؟! بدمتون دست قانون یا چی؟
    اسد ِ بچه پررو: اتفاقا خوب شد دیدیمت پرویز خان... یکی از این میله هارو هر کاری می کنیم کج نمیشه کار خودته... مگه نه عماد؟
    عماد بر و بر اسد و دید می زنه.
    پرویز: جواب؟
    بعد مکث عماد، پرویز ادامه میده: یا سه تایی می زنیم به چاک... یا جفتتونو می برم تحویل می دم تشویقی میگیرم. تو حیاط که نباشم ایکی ثانیه سروصدا می خوابه رفتنمون هم منتفی می شه. حالا سه تای میریم یا چی؟!
    اسد با حرکت سر به عماد اشاره می کنه که قبول کنه، عماد هم بعد یه خورده حرص خوردن با حرکت سر به پرویز می گه قبوله. پرویز میره اون بالا تا میله رو کج و کوله کنه و بپوکونه. حالا سه تاشون اون بالا تمرگیدن.
    پرویز به میله اشاره می کنه: اینه؟!
    اسد و عماد: آره...
    عماد و پرویز دارن زور می زنن.
    اسد: زور بزن پرویز...
    پرویز: خیل خب...
    اسد: با هم زور بزنید... پرویز یک... دو... سه... زور بزن.... یک... دو... سه...
    عماد می کشه کنار. پرویز هنوز داره زور می زنه. عماد با چشم ابرو به اسد پرویز و نشون میده. که یعنی بیا سرشو بکنیم زیر آب و خودمون دودر بشیم. بعد اسدم با چشم ابرو و دهن و دست و همه چیش می گه نه... یه چیزا دیگه هم می گه که نوفهمم.
    پرویز بالاخره میله رو می پوکونه و کلی ذوق مرگ می شه. اما عماد هلش میده پایین و بعد می پره پایین حالا دِ بزن. خلاصه انقدر می زنه تا اسد میاد بزور جداش می کنه. پرویز همونجور خونین و مالین دودر می کنه میره بیرون. اون دوتا هم کم کم می خوان از سولاخ رد بشن. ارتفاع زیاد بید تا بپرن پایین.
    پرویز خودش و به سلامت یکی از مامورای اونجا می رسونه و آمار سرد خونه رو میده.
    حالا عماد با هزار دنگ و فنگ می پره پایین. اسد هم داره می پره پایین، اول دفتر و می شوته پایین، بعد که می خواد از سولاخی رد بشه لباسش گیر می کنه به یکی از میله های بریده شده، کلی زور می زنه جداش کنه، سلامت از راه می رسه. می پره بالا، یخش می کنه و گردن اسد و می چسبه، در حالی که نصفی از بدن اسد بیرون آویزونه.
    اسد با ترس و غافلگیری همونطوری که سلامت از گردنش آویزون شده: سلام... آآآآی...
    سلامت: کجا میری؟
    اسد: آقا سلامت گردن و ول کن...
    سلامت: بهت گفتم بیا پایین.
    اسد: گردنم و شیکوندی ولم کن...
    سلامت: بیا پایین بچه
    اسد: آقا سلامت به جون مادرم کارم تموم شه بر می گردم... جون مادرت بذار برم.
    سلامت: کجا بر می گردی؟
    اسد: آآآآی... بر می گردم زندون...
    خلاصه با کلی دنگ و فنگ دیگه سلامت و می شوته پایین و خودش ول میده پایین. میفته کنار عماد که قیافه ی ماتم زده ای بهم زده.
    اسد: چته عماد؟ چرا میخ شدی پَه؟
    عماد: پارکینگ... ماشیناش کجان؟ کجان این لامصبا!
    اسد بعد دید زدن اینور اونور محکم می کوبه تو پیشونی خودش: کاش که برگشته بودم تو... حقش بود با سلامت بر می گشتم تو...
    عماد بعد دید زدن اطرافش چوشمش میفته به دیوارای اطراف محوطه ی زندان.
    عماد: اون دیواره رو می بینی؟
    اسد: آره...
    عماد: باث بریم اونور دیواره...
    اسد: خو پاشو بریم دیگه!
    عماد: چجوری بریم؟
    اسد: نقشه ی تو بوده، از من می پرسی؟!
    عماد: بابا لامصب... نقشه ی من این بودش که از دیوار که پریدیم پایین... عین اون فیلمه... چفت شیم زیر ماشینه... ماشینه خودش مارو می برد بیرون. اما کو ماشینه؟!
    اسد: داداش دمت گرم قلاب میگیری من برم برگردم تو؟ عماد؟!
    عماد میره سمت اون دیوار و به اسدم می گه بیا، شانسشون می زنه و سربازی که داره اون بالای دیوار نگهبانی میده به خاطر کمبود نیرو میره، حالا این دوتا فقط مونده که اون دیوار با عظمت و رد کنن برن باقیش حله، که یهو صدای یه بمب میاد و زمین می لرزه.
    عماد: گمونم یه بمب خورد رو زندون!
    اسد اسکل: یا ابوالفضل! پاشو بریم کمک...
    عماد اسد و میشونه سر جاش: بیشین بابا! صد نفر اونجا هستن واس کمک...
    همون موقع زرتی یه بمب دیگه می خوره رو دیوار مورد نظر و دیوار زارت میریزه. دودر می کنن و کلی می دوند تا از محوطه دور می شن. از دور وسط جاده یه ماشین کوچمولوی میوه فروشی می بینن. خلاصه ماشین و دودر می کنن و می نن به جاده.
    تو اون ماشین کومچولو اسد ام پی تری نشسته و عماد کل جارو گرفته. شونه ش رفته تو هیکل اسد.
    اسد در حالی که گردنش و ماساژ میده: داداش یه نموره جا به ما میدی این گردنم له شد...
    عماد: کجا پیاده ت کنم؟
    اسد: برا چی پیاده م کنی؟
    عماد: مگه نمی خوای بری سراغ منوچهر؟
    اسد: با زیر پیرنی؟!
    بعد یهو می کوبه تو مخ خالی خودش: اَی خاک تو سرم بدبخت شدم عماد!
    عماد: نی که نبودی قبلا؟!
    اسد: کارت منوچهر و جا گذاشتم! شماره تلفن... آدرس... همه چی روشه... الان من بدون نشونی منوچهر این بیرون به هیچ دردی نمی خورم. اَهههه عماد چه خاکی به سرم بریزم؟ فردا منوچهر میره سر وقت خونمون بدبخت می شم...
    عماد بی حوصله: نگفتی کجا پیاده ت کنم؟
    اسد با یه قیاف مظلوم: خودت کجا می خوای بری؟
    عماد: به تو هیچ ربطی نداره! بمیرمم دیگه نمی ذارم آویزونم باشی...
    اسد: داداش دیگه دوره ی آویزونی سر اومده... من کلی جا و مکان دارم.
    عماد چپ چپ نگاهش می کنه و اسدم با یه قیافه ی باحال نگاش می کنه.
    اسد: عماد... تو که تو دغل کاری مخت بیشتر از من کار می کنه الان جای من بودی چی کار می کردی؟
    عماد: می رفتم یه گوشه سرمو می ذاشتم می مردم.

    * * * * *

    عما و اسد می رن خونه ی یکی از رفقای عماد قایم می شن. عماد داره با طرف حرف می زنه و اسد دست به آب به سر می بره که با صدای آب و اینا می زنه از دبلیو به آب بیرون.
    اسد یه نیگاه به لباس های عوض شده ی عماد می کنه و روبه رفیق عماد می گه: داداش یه لباس مباسی نداشتی به ما بدی؟
    رفیق عماد چپ چپ می نگرد: سایزت دستم نبود.
    اسد بچه پررو: همین سایز عماد بهم می خوره دیگه.


  7. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مهر 1388
    نوشته ها
    1,698
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    Neverland
    تشکر از کاربر
    12,287
    تشکر شده 20,522 در 2,851 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام !!

    خب به خواست دوستان از نقد کتاب رسیدم به نقد فیلم البته نقد که نمیشه گفت ولی خب یه چیزایی میگیم دیگه

    اینجوری که از تیتراژ آغازین مشخصه باید پای گنجی چیزی درمیون باشه
    چه جالب من تیتراژ رو ندیدم تا حالا , بیشتر فکر می کردم منظورش اینه که با سعی و تلاش موفق میشن نه با تن پروری و دزدی و قاچاق !!

    البته شایدم اسم سریال ایهام داشته باشه و هم این منظورو برسونه و هم اون چیزی که تو میگی !!!

    من زیاد از سام درخشانی خوشم نمیومد شاید به خاطر همون نقشای سوسولی که گفتی ولی تو این نقش داره خوب بازی می کنه !!

    به نظرم روند داستان داره خوب پیش می ره , یه جورایی از پایین شروع کرده , کم کم اوج میگیره , پله پله می ره جلو ! اینا نکات مثبتشه !

    شاید دفتر پدرش بیشتر داستان رو بالا ببره , البته امیدوارم !!
    ویرایش توسط mahsan : 1390,05,02 در ساعت ساعت : 20:44

    خدایا خسته ام


  8. Top | #7

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    6,975
    میانگین پست در روز
    3.63
    محل سکونت
    teh
    تشکر از کاربر
    70,465
    تشکر شده 77,964 در 8,271 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    چه جالب من تیتراژ رو ندیدم تا حالا , بیشتر فکر می کردم منظورش اینه که با سعی و تلاش موفق میشن نه با تن پروری و دزدی و قاچاق !!
    آره تیتراژ اول و یه جوری درآوردن که همه چیز زیر زمین بید و انگاری دارن زیر زمین و می کنن و... بعدش آخرش یه سری کتیبه و اینا نشون میده و خط میخیه نمی دونم چیه!

    می دونی من بیشتر از این خوشم میاد که این دوتا رفیق کنار هم دارن بازی می کنن.
    یعنی اولش به خاطر این مسئله شروع کردم به دیدن، اما حالا از داستان هم خوشم میاد یه جورایی کمدی می زنه.
    کامبیز گریه هم که می کنه آدم خنده ش می گیره.
    مثلا من سریال سوپرنچرال و به دور از همه چی به خاطر اون دوتا برادر و کمدی ای که جنسن به کار می بره و احساسی که میون اون دوتا وجود داره می بینم.
    برای اینا هم همینجوریه.
    اگه عکس های مراسم فوت پدر سام درخشانی و دیده باشید اونجا کامبیز یکسره پیششه.. خدایی سام بعد فوت پدرش خیلی شکسته شد! سن و سالی نداره آخه.




    اون صحنه که پدر اسد فوت کرده بود و عماد اومده بود محض دلداری می حرفید یا اون عکس ها افتادم.
    حالا دوست دارم همینجوری که از هم دورن کم کم توی روند داستان رفیق فاب بشن و بعد خلاصه یه حرکت بترکانی انجام دهند.



    شاید دفتر پدرش بیشتر داستان رو بالا ببره , البته امیدوارم !!
    دوساعت داشت دفتر و اینور اونور می کرد آخر سر چهار خط بیشتر نخوند!


  9. Top | #8

    همکار بازنشسته


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    3,062
    میانگین پست در روز
    2.06
    محل سکونت
    همیشه بهار ِ گـــیلان
    تشکر از کاربر
    25,979
    تشکر شده 22,249 در 3,552 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    من دو سه قسمت اولش رو خوب ندیده بودم ،فکر می کردم قشنگ نیست ولی خلاصه اش رو دیدم و دو قسمت رو هم کامل و دقیق خوشم اومد
    کامبیز دیرباز که کاملاً این نقش بهش میاد فقط با گریمش مخصوصا ابروهای پیوسته اش من یه کم مشکل دارم :دی
    سام درخشانی هم که پایه ی نقش منفیه !!
    نمیدونستم داستان به جبهه هم کشیده میشه !!

    تیتراژ سریال رو با صدای احسان خواجه امیری از اینجا دانلود کنید ، من که خودمه خفه کردم انقدر گوش کردم




  10. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    1,134
    میانگین پست در روز
    0.73
    محل سکونت
    Tabriz
    تشکر از کاربر
    39,426
    تشکر شده 10,284 در 1,861 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    واي من عاشق اين كامبيزم ، از لوتي بازياش كه غالبا غيرت زيادي هم داره خيلي خوشم مياد تو اخراجي ها هم اين مدلي بود ... عاشقشمممممممم فقط اين سريالو به خاطر اون مي بينم ، صداش خيلي شبيه صداي علي صادقيه ، يه بار توجه كنين ، تو كفِش موندم هنوچه جيگريه اين كامبيز

    بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد.
    هر چند آنجا جز رنج و پريشاني نباشد.
    اما کوري را به خاطر آرامش تحمل نکن!





  11. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1389
    نوشته ها
    1,000
    میانگین پست در روز
    0.73
    محل سکونت
    SOMEWHERE
    تشکر از کاربر
    5,501
    تشکر شده 8,771 در 1,488 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ما يه قسمت بيشتر نديديم،ولي از همان لحظات آغازين متوجه محتواي پرش شديمغير از ديشب،قسمتاي قبليشم تيكه تيكه ديدم.فيلم قشنگيه.نتكه ي مهم اينه كه بر خلاف بقيه فيلمايي كه به سبك قديمي ساخته ميشه،گاف هاي(منظور از گاف در اين جا سوتي هايي مثل اينكه يه مزدا3 وسط خيابون باشه،اونم تو دهه شصت!!!و گافهايي از اين قبيل) كمتري داره.
    ميشينم فيلمو با دقت ميبينم بعد ميام يه نقد حسابي ميكنم
    دلتنگی هایم را نشاندم روی دوش بادبادک
    و فرستادمشان به آسمان...
    باران می بارد!

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید






صفحه 1 از 124 12345112651101 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. عشق ممنوعه | افشان قائدی | معرفی و نقد کتاب
    توسط پروانه! در انجمن رمان
    پاسخ ها: 26
    آخرین نوشته: 1391,06,06, ساعت : 17:51
  2. دانلود سریال نابرده رنج | علیرضا بذر افشان
    توسط ghaem.64 در انجمن دانلود سریال و مستند مجاز
    پاسخ ها: 14
    آخرین نوشته: 1390,05,07, ساعت : 15:28
  3. دانلود تیتراژ سریال قفسی برای پرواز | علیرضا وکیلی نژاد
    توسط asal_cheshmak در انجمن دانلود موسیقی متن و تیتراژ فیلم
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,08,03, ساعت : 16:14

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •