| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,947
(View Stats)
تشکرها: 107,739
تشکر شده 196,583 بار در 18,493 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +13 امتیاز سلام دوستان این کتاب رو honey_x عزیز زحمت اسکنشو کشیده تایپشو از امشب شروع میکنم سعی میکنم زود بزارم شما هم با تشکراتون بهم دلگرمی بدین. http://www.forum.98ia.com/t117289.html اینم لینک اسکنش دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, *mikhak*, *TARA*, -ALI-, -نازلی-, 5011311, abby7, alikhademi, Altin ay, amozhgan, arizona, aroosak, batul1s, corail, Donya-70, Elnaz, farahi, farnaz21, golnaghshetavous, honey_x, kdhc, libra272, m0zhdeh, mahdiyeh, mahtab10, mamorin, maryam00, Mina, minoo53, nlp16001, Persiana, roza23, saadegi.n, setareh67, shaayan, Shifteh, Sokout_momtad, Sokout_shab, ~jOojoO.tAlA~, اهنگ, باران, بی کس, ستاره یخی, سراب عشق, شبنم, طبیعت, نی لو فر, نیلوفر دختر دریا, پروانه!, یگانه |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,947
(View Stats)
تشکرها: 107,739
تشکر شده 196,583 بار در 18,493 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +11 امتیاز فصل اول پرده ها را کشیده و اتاق تاریک بود.ژاله آهسته لای در را باز کرد.همچون جوجه ای که سر از تخم در می آورد به این طرف و ان طرف اتاق گردن کشید.هاله پاها را در بغل جمع کرده و سر را روی زانو گذاشته بود و در تاریکی اتاق روی تختخواب نشسته بود.در دوردستها چیزی میدید که متوجه حضور خواهر نشد. ژاله کلید برق را زد.هاله در برابر نور چندبار پلکها را بر هم زد.لبخندی از نوع حواس پرتی بر لبش نشست. ژاله هاج و واج پرسید:چرا حاضر نشدی؟ هاله با نگاهی مبهم و محو به او خیره شد.نگاه مرده اش مثل یک نگاه صید آماده ذبح به صیاد بود.ژاله پرسید:حواست کجاست؟اصلا معلوم هست تو چته؟چرا اینجوری نگاه میکنی؟ چه جوری؟ انگار داری از پشت ابر و دود نگاه میکنی!قرص خوردی؟ خواهش میکنم پیله نکن. تو برای فهماندن منظورت از بدترین راه حلها استفاده میکنی.سکوت انزوا. جلو رفت موهای طلایی و براق او را از روی گونه ها عقب زد.دست برد زیر چانه و صورتش را بطرف خود برگرداند:بمن نگاه کن بگذار مطمئنت کنم.من و توی دوقلوی همزاد هستیم.به یک کل تعلق داریم مثل مویرگهای یک جسم جاندار بهم پیوسته ایم.یک سرنوشت بیشتر نداریم.یک سرنوشت مشترک.خارج از این کل هر دو موجودیتمان را از دست میدهیم.غیر از مامان و بابا و فرشید هم هیچکس من و تو را از هم تشخیص نمیدهد.بقول آقای دولتمند من و تو احتیاج به آینه نداریم اینه هم هستیم. منظور؟چه چیز را میخواهی با این حرفها ثابت کنی؟ همه چیز مشخص و معلوم است.احتیاج به ثابت کردن ندارد.خودت بهتر از من میدانی هیچکس نمیتواند ما را از هم جدا کند.من و تو هیچ چیز پنهانی از هم نداریم.مثل ماهی های تو آکواریوم از همه طرف دیده میشویم.تو بیخودی دنبال بهانه میگردی.نمیدانی توی تاریکی نمیشود دنبال سایه گشت چون مصداق پیدا نمیکند! درست است که مردم ما را از هم تشخیص نمیدهند.اما هر دو خوب میدانیم درونمان زیاد شبیه بهم نیست!مگر نه؟ نخیر هست.بین من و تو فقط یک فرق وجود دارد و آن اینست که تو به اندازه ای که من دوستت دارم دوستم نداری! ژاله دستهای او را در دست گرفت!خوب گوش کن.من و تو تا چند روز دیگر 28 ساله میشویم.27 سال است که از درون و بیرون یکی بودیم.هیچکس هیچوقت ما را جدا از هم ندیده.جدایی ما یعنی ویرانی ما. هاله با نگاهی رنجیده و مشکوک چشم در چشم خواهر دوخت احساس پیشگویانه مبهمی به او میگفت سرنوشت جریان عادی خود را بی توجه به درماندگی او طی میکند.با لحنی که معلوم نبود تهدید است یا التماس گفت:جدایی ما یعنی ویرانی ما خودت گفتی! آره خودم گفتم.هاله من میدانم هیچ مردی در تقدیر من و تو رقم نخورده.ما با هم بدنیا آمدیم با هم زندگی میکنیم و با هم میمیریم. هاله آه بلندی کشید و گفت:میترسم! از چی؟از کی؟ از تو...حس میکنم دارد اتفاقاتی می افتد. زیادی همه چیز را از چشم سوزن نگاه میکنی .پاشو لباس عوض کن راه بیفت.زنگ زدم آژانس توی ماشین حرف میزنیم دیر شده! تو برو من حال درست و حسابی ندارم. یعنی چه؟امروز باید هر دو باشیم.مراسم برای من و تو برپا شده.مهندس شاهانی خیلی تدارک دیده.از هیئتهای عملی دانشگاهها قول گرفته که در مراسم باشند.نباید کاری بکنیم که خستگی به تنش بماند.هاله زیر لب زمزمه کرد:مهندس برد یا شاهانی!بعد با لحنی گزنده گفت:ایشان مراسم را بخاطر تو راه انداخته.چون اصل اختراع مال توست. نخیر ایده اولیه اش مال تو بود .اختراع پمپ اب الکترونیک ایده ای بود که هیچکس به فکر اختراعش نیفتاده بود.بعد با هم روی آن کار کردیم و بنام هر دومان ثبت شد.حالا بلند شو بعدا صحبت میکنیم. ژاله جلو تختخواب زانو زد.دستهای او را آرام فشرد.با کلامی که طعم تلخش رو بسختی تحمل میکرد گفت:باز هم تکرار میکنم.هیچ مردی در تقدیر من و تو رقم نخورده!خیالت جمع.اگر ما دو تا میتوانستیم با یک مرد ازدواج کنیم میشد احتمال داد یک روز یک درازگوشی پیدا بشود و یک فیلم را دوبار ببیند.اما همانطور که هیچ عاقلی از یک شماره روزنامه یا یک مجله دو تا برای خودش نمیخرد هیچ مرد عاقلی هم پیدا نمیشود که دو تا زن کپی هم بگیرد. بعد دستهای او را روی گونه هاش گذاشت.به چشمهای مضطربش چشم دوخت وادامه داد:اگر هم پیدا بشود در قوانین ما مرد نمیتواند همزمان با دو خواهر در قید ازدواج باشد.مگر اینکه دایم در حال طلاق یکی و ازدواج دیگری باشد.تازه اینکار هم بیشتر از سه دفعه امکان ندارد.چون دفعه سوم پای محلل وسط می آید و بنده و شما باید با یک مرد دیگر ازدواج بکنیم.بعد اگر آقا طلاق دادند دوباره زن مرد اولی که با هم شریم هستیم بشویم.بعد با خنده ای تصنعی ادامه داد:من یکی که حاضر نیستم با مرد دو زنه ازدواج کنم.حتا اگر زن دوم تو باشی.حالا بلند شو که خیلی دیر شده فکرهای مسموم تو مرا هم مسموم میکند.تو را خدا اصلا این سردی بی زبان بین من و تو ضرورت دارد؟ وقتی از در بیرون میرفتند الهه که از پشت در گفتگوی دخترهایش را شنیده بود به شوهرش گفت:فرخ ما اشتباه کردیم از روز اول اشتباه کردیم.نمیبایست میگذاشتیم انقدر بهم وابستگی پیدا کنند. بله اشتباه کردیم چون اصرارداشتیم اشتباه بکنیم. متاسفم که چرا به توصیه های مادرت توجه نکردم.طفلک هر وقت حرفی راجع به این موضوع میزد من ناراحت میشدم و هشدارهایش را به حساب دخالت در زندگی داخلی مان میگذاشتم.از اینکه ژاله و هاله عین هم باشند مثل هم لباس بپوشند و مدل موهایشان یکجور باشد و خلاصه مردم ببیند و تعجب کنند لذت میبردم.تو هم اعتراضی نداشتی در حقیقت تو هم لذت میبردی. مادرم از روی تجربه ای که داشت هشدار میداد.از خودش فرزند یک مادر دوقولو بود.به چشم خودش دیده بود وقتی مادرش سکته کرد و مرد خاله اش هم که با او دوقلو بود فقط 10 ساعت بعد مرد.بهر حال آنچه نباید بشود شده!لازم نیست راجع به این که دیروزها چه کردم و چه اشتباهاتی مرتکب شدیم صحبت کنیم.امروز چشم مهندس شاهانی پی ژاله است.دیگر نباید بگذاریم وضع سابق ادامه پیدا کند.ژاله و هاله 27 ساله هستند.باید کم کم آماده زندگی مستقل بشوند. به حرف من و تو گوش نمیکنند.تا بحال هر بر چنین وضعیتی پیش آمده هیچکدام زیربار نرفتند.بنظرم باید دو تا برادر دوقلو پیدا کنیم! فرخ پوزخند زد که:و برایشان دستور صادر کنیم دخترهای ما را بگیرند که بیشتر شیر تو شیر بشود.علاقه و عشق و احساس را که نمیشود فرمایشی ایجاد کرد.گیرم دو برادر دوقلو هم پیدا کردیم از کجا معلوم حاضر به ازدواج با دخترهای ما باشند.یا اصلا ببینیم دخترهای ما اهل شوهر فرمایشی هستند یا نه!با دخترهای خودمان مشکل داریم حالا بیاییم مشکل را دو برابر کنیم که چه بشود؟نه...این راه حلش نیست! من حس میکنم ژاله به مهندس شاهانی علاقه پیدا کرده اما... اما از قالبی که ما برایشان درست کرده ایم نمیتواند بیرون بیاید! هاله هم حس کرده برای همین است که حال و حوصله حسابی ندارد.چیزی علنی نگفته ولی پیداست که کلافه است. باید صبر کنیم ببینیم چه پیش می اید. خب معلوم است صبر کنیم چه اتفاقی می افتد!مثل همیشه با بهانه ای بی اسرائیلی ردش میکنند. باید با ژاله صحبت کنیم. بنظر من اول باید با هاله صحبت کنیم.باید متوجهش کنیم نباید مانع سعادت هم بشوند. کاش از خیلی وقت پیش یعنی همان موقع که ارش به هاله علاقه مند شد و آنروز دیوانه وار او را میخواست بیدار شده بودیم. آرش قصد داشت هاله را ببرد آمریکا.مگر هاله رضایت میداد برود؟این دو تا در فراق هم دیوانه میشوند هیچکس از وابستگی عجیب و غریبشان خبر ندارد وگرنه پا جلو نمیگذارد.هیچکدام حاضر نیستند یکروز دور از هم باشند چه رسد به اینکه یکی این سر دنیا باشد و یکی آنسر دنیا. پس باید اب پاکی را روی دست خودمان بریزیم. نه...دیگر نه!این یکی با همه فرق دارد.مهندس شاهانی را نباید از دست داد.چیزی کم ندارد. جای سوال اینجاست که چطور ژاله را از هاله تشخیص داده!چی شده که به ژاله علاقه پیدا کرده؟من و تو بزور آنها را از هم تشخیص میدهیم.بارها گولمان زده اند و عوضی گرفتیمشان باید آدم خیلی دقیقی باشد. دیگر نباید بگذاریم مثل هم لباش بپوشند و موهایشان عین هم باشد.یا درست شکل هم ارایش کنند. آنروزها که بچه بودند و اختیارشان دست ما بود وادارشان میکردیم کپی هم باشند.مثل میوه های گلخانه ای از طبیعت هستی شان جدایشان کردیم.حالا که به این روش معتاد شده اند و اختیارشان هم دست خودشان است میخواهی امر و نهی کنی؟ بالاخره باید از یکجا شروع کنیم. بله ...باید شروع کنیم اما از کجا؟فکر میکنم بهتر است اول با یک رواشناس صحبت کنیم.تا بحال هر کار کردیم اشتباه بوده.در حقیقت روانشناس اول باید روی من و تو کار کند. اسم روانشناس را نیاور که همش دکان است.یادت نیست بعد از فوت مادرم چه حال خرابی داشتم به توصیه این و آن رفتم پیش دکتر ازلی که اینقدر هم شهرت و آوازه دارد!در تمام مدتی که روبرویش نشسته بودم و احتیاج به کمکش داشتم هی زیر چشمی به ساعت نگاه میکرد و حساب دقیقه ها و ثانیه ها را هم برای گرفتن حق مشاوره داشت.تازه در تمام ده جلسه ای که پیشش رفتم فقط من بودم که حرف میزدم.او فقط گوش میکرد.البته اگر حواسش صد جای دیگر نبود! خب اجازه میداد تو حرفهایت را بزنی تا تخلیه روانی بشوی. یعنی در تمام آن ده جلسه هیچ حرفی برای گفتن و راهنمایی کردن نداشت؟نه بابا موضوع را کش میداد که حق مشاوره بگیرد.نه این راهش نیست.باید این دو تا بفهمند دو آدم مستقل هستند. فرخ با پوزخند گفت:تا حالا بهشان میفهمانیدم که یکی هستند.با یک سرنوشت و یک زندگی.حالا میخواهیم بگوییم ببخشید اشتباه کردیم.باید از هم جدا باشید.مستقل زندگی کنید.یک روح در دو بدن نباشید.دیگر اسم همدیگر را روی شیشه های سرد که از نفسهایتان بخار گرفته یا روی ماسه های ساحل دریا ننویسید!نه الهه حرف زدن من و تو جز ضایع کردن خودمان و فرو ریختن آنچه که بعنوان پدر و مادر از من و تو در ذهنشان دارند نتیجه ندارد.این دو تا هویتی را که ما از بچگی بهشان تحمیل کردیم با همه غلط بودنش پذیرفتند.ژاله و هاله طوری بزرگ شده اند که فکر میکنند همینجوری هستند که باید باشند. بچه که نیستند!حرف حساب را میفهمند. کدام حرف حساب!همان حرفی که باید بگوییم غلط بوده و غلط کردیم؟یک عمر آنقدر با رفتار و گفتارمان بهشان تلقین کردیم یکی هستند که باورشان شد.اگر تفاوتهایی هم داشتند فراموش کردند.من احساس میکنم مرحله خیلی حساسی در پیش داریم.نباید کاری بکنیم که اشتباه روی اشتباه بشود.الهه گوش کن.دخترهای ما اگر چه هر دو تحصیل کرده اند و شخصیت محکمی دارند ولی این استحکام تا وقتی است که ما دست به ترکیب شخصیتی شان نزده ایم.بخواهیم بی گدار به اب بزنیم سر از ناکجا اباد در می آوریم. داری مساله را خیلی گنده میکنی. تو هم موضوع را زیادی دست کم گرفتی اسن درست مثل آن فرزند عزیز کرده ای است که وقتی به سن عقل میرسد یکی به گوشش میرساند که اینها پدر و مادر واقعی تو نیستند.تو را از پرورشگاه آورده اند و بزرگ کرده اند.میدانی فاش شدن این حقیقت چه بروز آن آدم بیچاره می آورد؟ چه ربطی دارد؟فاش شدن مساله پرورشگاهی بودن یک آدم با مساله دخترهای ما یکی است؟ از نظر ظاهر نه یکی نیست اما از نظر تخریب شخصیتی خیلی بهم شباهت دارد.همانطور که آن بچه پرورشگاهی هویتش را گم میکند اینها هم همان گرفتاری را پیدا میکنند شاید هم بدتر! پس چکار باید بکنیم؟ من سر حرف اولم هستم.باز هم معتقدم یک روانشناس این مساله را حل کند.کاش پسر بودند.پسرها بهتر میتوانند با مسایل عاطفی کنار بیایند. راستی تا یادم نرفته فرشید سفارش کرد راجع به هدیه ای که برای تولد ژاله و هاله خریده حرفی نزنیم. اوه...من هنوز چیزی تهیه نکردم. منهم همینطور. البته وقت کافی داریم. هر وقت یادم می اید که تا چند روز دیگر 28 ساله میشوند و هنوز مثل بچه ها دمشان به دم هم بسته است غمم میگیرد. الهه زیاد بخودت فشار نیاور صبر کن ببینیم چی پیش می آید. یادت باشد ساعت 5 باید توی دانشکده باشیم دیر نکنی. گل سفارش دادی؟ آره گفتم برای ساعت 4 آماده باشد. فرخ نگاه محبت آمیزی به همسرش انداخت .این زن را همیشه عاشقانه دوست داشت.در حالیکه میبوسیدش گفت:تا وقتی تو هستی هیچکس نباید بخاطر چیزی ناراحت باشد.تو پیشاپیش همه را از زحمت فکر کردن معاف میکنی. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *TARA*, -ALI-, -نازلی-, Admin, Altin ay, amozhgan, arezoue, arizona, aroosak, ayda90, azami, azita_esy, batul1s, corail, Donya-70, Elnaz, extranjera, farahi, hamid_mm, homi1, m0zhdeh, mahal.1, mahdiyeh, mamorin, maryam.mani, Melisa, Mina, minoo53, monir 11, nlp16001, noonoush, Persiana, saadegi.n, SAGHIIIII, Sang, shaayan, sinsor, Snow Dream, Sokout_shab, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, باران, بی کس, ستاره یخی, شبنم, طبیعت, نی لو فر, نیلوفر دختر دریا, هانیه12, پروانه!, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,947
(View Stats)
تشکرها: 107,739
تشکر شده 196,583 بار در 18,493 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +11 امتیاز فصل دوم (1) سالن آمفی تاتر دانشکده مملو از جمعیت بود.علاوه بر دانشجویان اکثر اعضا هیئت علمی دانشکده هایی که دعوت داشتند آمده بودند.در ردیف اول رییس دانشکده و چند تن از روسای سایر دانشگاهها نشسته بودند.نگاه منتظر هاله و ژاله به در ورودی بود.چند دقیقه مانده به ساعت 5 الهه و فرخ با سبد گلی بزرگ و زیبا وارد شدند.مراسم معرفی آنها را ژاله بعهده گرفت:معرفی میکنم... دو صندلی در ردیف اول برای آنها رزرو شده بود.با حضور آنها مراسم شروع شد.اولین سخنرانی دکترمزیدی رییس دانشکده بود.سخنرانی اش اگرچه کوتاه ولی سرشار از حسی افتخار آمیز بود.پس از شرح مختصری پیرامون اختراع ژاله و هاله با کلماتی تحسین آمیز آنها را مورد تشویق قرار داد.در آخره سخنرانی را با این عبارت به پایان رساند:جامعه علمی کشور به وجود مهندس ژاله و مهندس هاله نیک پی افتخار میکند. با صدای کف زدنهای ممتد حضار بغضی شیرین گلوگیر الهه و فرخ شد.هاله در صندلی مجاور مادر نشسته بود.الهه دست او را بدست گرفت و احساسات شورانگیزش را با فشار دست به او منتقل کرد.سخنران بعدی مهندس بردیا شاهانی عضو هیئت علمی دانشگاه بود مردی که حضور پر رنگش استرسهای پنهانی برای خانواده نیک پی به ارمغان می آورد.33 ساله بود.با ظاهری آراسته قدی بلند و اندامی محکم .وقتی پشت تریبون قرار گرفت .نور پروژکتورها چهره خوش نقش مردانه اش را برجسته تر به معرض نمایش گذاشتند.اگر میشد سرسختی نگاهش را ندیده گرفت صورتش آسمانی بود خط پیشانی اش بیشتر از آنکه نشانه جا افتادگی باشد نشانه جوانی بود.صحبتهایش بجز قسمتی که مربوط به شرح اختراع میشد شور خاصی داشت کلمات را کشیده و رسا ادا میکرد.صدایش خوش آهنگ شفاف و گرم بود.گرمایی که حرارت مطبوعش قلب ناباور ژاله را گرم میکرد و اندوهی غیر قابل تحمل برای هاله داشت. ژاله زیر چشمی هوای خواهر را داشت.هنوز دست هاله در دست مادر بود. گفته های دلنشین و تحسین آمیز بردیا شاهانی لحظه به لحظه ژاله و هاله را بزرگ و بزرگتر میکرد.اوج گفته هایش آنجا بود که گفت:از اینکه افتخار پیدا کردم درباره این عزیزان صحبت کنم نه تنها بخود میبالم بلکه ارزو دارم افتخار همراهی با آنان را تا آخر عمر داشته باشم. عبارت(تا آخر عمر) اگر برای دیگران معنایی جز تحسین و تشویق نداشت برای اعضا آن خانواده که عضو پنجمش یعنی فرشید 17 ساله هم اندکی دیرتر از راه رسیده و در انتهای سالن جایی برای نشستن پیدا کرده بود سوال برانگیز بود. برنامه با سخنرانی دو نفر دیگر از مهندسان ادامه یافت و در آخر مراسم با اهدای جوایزی چشمگیر به دو خواهر پایان گرفت و با ابراز احساسات حاضران اشک شوق در چشمهای نگران الهه و فرخ حلقه زد.حالا نوبت تبریک گویی و ابراز احساسات دوستان و همکاران دانشگاهی بود بود که ژاله سعی میکرد بجای هاله هم که بسیار بی حوصله بنظر میرسید پاسخگوی آنهمه محبتها باشد.مهندس بردیا شاهانی با یکی دو قدم فاصله ایستاده بود تا فرصت مناسبی برای جلو آمدن و همراه شدن با آنها پیدا کند.بظاهر حواس هیچیک از افراد آن خانواده 5 نفری که به ابراز احساسات حضاری که برای خداحافظی جلو آمده بودند پاسخ میداندند متوجه نبود.اما این فقط ظاهر قضیه بود.سایه او روی فرد فرد آنها سنگینی میکرد.سرانجام دو و بر آنها خلوت شده و او فرصت دلخواه را بدست آورد.دست بسوی فرخ دراز کرد و گفت:به شما و خانم صمیمانه تبریک میگویم.افتخار آشنایی با خانواده شما سعادت بزرگی را نصیبم کرده. متشکرم سخنرانی جالی کردید. بردیا نگاه سریعی به ژاله انداخت.حالت خاض چشمانش درونیاتش را لو میداد.گفت:البته این تمام حرفی نبود که میخواستم بزنم. جوابش پرمعنا بود.با معنایی ویرانگر برای هاله که نگاهش با هراس بین او و ژاله شناور بودو اضطراب آور برای ژاله.مطبوع اما نگران کننده برای الهه و فرخ و شوق انگیز برای فرشید که آرزو داشت روزی مثل مهندس شاهانی شود. سالن خالی شده بود که مهندس شاهانی پا به پای آنها از در بیرون رفت گفت:در خدمت هستم میرسانمتان. فرخ جواب داد:ممنون!ماشین هست. ژاله حالت فرار داشت.دلش میخواست هر چه زودتر سر و ته قضیه را هم بیاورند و بروند.اما بردیا شاهانی حاضر نبود به آن سرعت سعادت دیدار را از دست بدهد.فرخ تکلیف را روشن کرد.نگاهی به ساعتش انداخت و ابروها را بالا برد که:اگر عجله نکنم به قرارم نمیرسم. الهه فکر کرد این بهترین بهانه ای بود که شوهرش آورد تا مهندس شاهانی را دست بسر کند.هر دو متوجه حال خراب هاله بودند. اندکی بعد خداحافظی کردند و از هم جدا شدند. فرخ پشت فرمان نشست.الهه در کنارش قرار گرفت و آن سه نفر دیگر عقب نشستند. الهه گفت:قلبم داشت از خوشحالی منفجر میشد.تمام آن مراسم بخاطر دخترهای من برپا شده بود!این چیز کمی نیست! فرشید گفت:دو سه تا خبرنگار و عکاس هم بودند.حتما فردا خبرش توی روزنامه ها هست. هاله گفت:هیاهو برای هیچ!اختراع ما آنقدر بزرگ و خارق العاده نبود که شلوغش کردند.بیشتر شلوغ بازی ها زیر سر مهندس شاهانی بود. صدای الهه در آمد:کار کوچکی نکردید.این حق شما بود. فرشید گفت:چقدر لوحهای افتخارتان قشنگ است!راستی تا به تاحال توی ایران مخترع زن داشتیم؟ هاله با نگاهی سازش ناپذیر عصبی و برافروخته گفت:از این اختراعهای تزیینی و آبکی زیاد است.این لوحها هم کاغذ پاره هایی هستند که به هیچ دردی نمیخورند. او همه چیز را دست کم میگرفت که بردیا را دست کم گرفته باشد.در جواب او الهه با لحنی اعتراض آمیز گفت:کارهای بزرگ از نزدیک خوب دیده نمیشوند.مثل آسمان خراش است که باید عقب رفت تا خوب دیده شوند.اختراع شما هم همینطور است. ژاله قصد نداشت روی حرفهای خواهر حرف بزند.از روزی که مهندس شاهانی با این جمله که(میخواهم افتخار این آشنایی و دوستی را برای همیشه داشته باشم) از او خواسته بود دیداری با هم داشته باشند و تقاضایش را هم درست پیش روی هاله مطرح کرده بود سعی میکرد طوری با این مساله برخورد کند که انگار نه انگار اتفاقی افتاده است.البته مهندس شاهانی بدون مقدمه و ناگهانی چنین تقاضایی نکرده بود.ژاله را از حدود یکسال قبل یعنی از وقتیکه در کارگاه دانشکده روی طرحشان کار میکردند و او در تمام ساعات استراحتش به کارگاه می آمد و پابه پای هم پروژه را جلو میبردند زیر نظر داشت.اوایل رفتارش چنان رسمی و توام با احترام بود که نه تنها هاله بلکه خود ژالع هم حدسی در مورد نیست او نمیزد.اما وقتی رفتار رسمی اش با نوعی کشش عاطفی توام شد هر دو متوجه قضیه شدند از همان موقع بود که هاله کم کم تغییر روحیه داد.سرد و عصبی و عبوس شد. ژاله هیچ قصد نداشت موضوع پیشنهاد بردیا را با خانواده مطرح کند.چون میدانست این پیشنهاد هیچ چیز را برای او عوض نمیکند.اما هاله که احساس خطر کرده بود قضیه را با شاخ و برگ مطرح کرد:خیلی وقت بود میفهمیدم چشم مهندس شاهانی دنبال ژاله ست.بروی خودم نمی آوردم.بعدها به ژاله گفتم این آدم یک هدفی دارد که تمام ساعتهای استراحتش راه می افتد می اید کارگاه باور نمیکرد تا بالاخره پیشنهاد دیدار داد. الهه و فرخ قبلا دو بار مهندس شاهانی را دیده بودند.یکبار در مراسم فارغ التحصیلی دخترها یکبار هم در مجلس ترحیم مهندس آشتیانی. مهندس آشتیانی از مفاخر علمی ایران بود.او پس از بازگشت به ایران بکار تدریس در دانشگاهها را به هر کار دیگری ترجیح داد و نخبگانی را پرورش داد.مرگ او ضایعه بزرگی بود برای جامعه علمی کشود در همان مراسم بود که بردیا شاهانی با خواندن شعر موصری که به مناسبت فقدان آن مرد بزرگ سروده بود همه نگاهها را متوجه خود کرد.کسی از او که مغز ریاضی داشت انتظار شنیدن شعری به آن لطیفی و پختگی را نداشت. بخانه که رسیدند ساعت حدود 9 شب بود.همه به ساختمان رفتند جز فرخ که به حیاط رفت و شیر آب را باز کرد شیلنگ را برداشت که باغچه ها و گلدانها آب بدهد.به باغچه ها و گلدانها چنان عشق میورزید که گویی از افراد خانواده هستند. اردیبهشت ماه بود و همه جا از طراوات میدرخشید.مهتاب با نور فسفری درخشان حیاط را روشن کرده بود.او در حالیکه سرگرم آبیاری باغچه ها بود به بردیا و رفتار سنجیده و محبت آمیز و شخصیت پرجاذبه اش فکر میکرد.او را از هر نظر برای ژاله مناسب میدید در حقیقت ارزو میکرد جوان دیگری هم با همین مشخصات خواستار هاله شود.با تداعی گذشته ها و بیاد آوردن دو سه مورد پیشنهاد ازدواجی که به دخترها داده شده بود و به دلایلی که از نظر او هیچ منطقی نبود جواب رد داده بودند تصمیم داشت دیگر تحت تاثیر بهانه هایی نظیر همان بهانه های واهی قبل قرار نگیرد.بهمین دلیل وقتی از کار آبیاری باغچه ها فارغ شد و به ساختمان آمد به سراغ الهه که مشغول آماده کردن شام بود رفت.دستی روی شانه اش گذاشت.گردنش را بوسید و گفت:مرسی دیدی چه مراسمی بود؟حظ کردم چه افتخاری! بچه ها کجا هستند؟ توی اتاقهایشان. تصمیم گرفتم با ژاله صحبت کنم. الهه با نگرانی برگشت:کی؟ همین امشب. نه امشب وقت مناسبی نیست.هاله متوجه میشود.ندیدی چه حالی داشت؟ نباید بگذاریم همچین شانسی از دست برود.بالاخره باید یکروز به این وابستگی مزاحم خاتمه د اد.مهندس شاهانی میتواند بهترین شانس زندگی ژاله باشد. الهه سر روی سینه شوهر گذاشت زمزمه کرد:در طول مراسم دست هاله توی دستم بود تب داشت.زیر چشمی متوجهش بودم.انگار توی مراسم عزاداری شرکت داشت که آنطور گرفته بود. فرخ موهایش را نوازش داد :تو نگران نباش. الهه سر را بالا گرفت به چشمهای شوهرش نگاه کرد:تو از من نگرانتری! ژاله نگفت چه جوابی به پیشنهاد شاهانی داده؟ نه! امیدوارم جواب سربالا نداده باشد. نه فکر نمیکنم جواب سربالا داده باشد.چون شاهانی رفتار خیلی صمیمی داشت. فردا کدامشان دانشکده دارند؟ هر دو این ترم هم اکثر ساعتهای کارشان را مثل هم گرفتند. تلفن زنگ زد.فرخ از گوشی آشپزخانه جواب داد.با شنیدن صدای مخاطب حالتش عوض شد.سلام و علیک صمیمانه ای کرد و در جواب تلفن کننده گفت:نه لازم به زحمت شما نیست. .......... بله متاسفانه دیر شده بود به قرارم نرسیدم. ..................... آدرس زیاد سر راست نیست. .................... واقعا شرمنده میشویم. ....................... بسیار خوب یادداشت کنید خیابان بوعلی... در طول صحبت الهه با کنجکاوی به او نگاه میکرد.حدس نمیزد تلفن کننده کی هست که آدرس و نشانه میخواهد.فرخ آدرس را داد و خداحافظی کرد.الهه پرسید:کی بود که آدرس میخواست؟ مهندس شاهانی بود اصرارداشت سبدهای گل را بیاورد. وای...کاش قبول نمیکردی. اتفاقا بهتر شد بالاخره هاله باید با این مساله کنار بیاید.ژاله هم تکلیفش را معلوم کند. منکه جراتش را ندارم.خودت بگو. فرخ از آشپزخانه بیرون رفت.صدا زد:ژاله. ژاله از اتاقش جواب داد:بله بابا. بیا کارت دارم. لحظاتی بعد ژاله با لباس خانه آمد.فرخ گفت:برو لباس عوض کن.مهندس شاهانی می آید اینجا. ژاله مات و مبهوت نگاهش کرد.فرخ پرسید:چیه؟چرا ایستادی نگاه میکنی؟گفت سبدهای گل را که برای تو و هاله آورده بودند می اورد. چرا قبول کردید؟ نباید قبول میکردم. نه لزومی نداشت این موقع شب سبد گل بیاورد. فعلا برو لباس عوض کن. بابا کار درستی نکردید من آمادگی ندارم. الهه به هال آمد:چرا آمادگی نداری؟مگر چکار میخواهی بکنی؟ هاله با شنیدن سر و صدای آنها در اتاقش را باز کرد:چیه؟چه خبره؟ ژاله پیشدستی کرد:دارند خوش خدمتی میکنند.سبدهای گل مراسم را می آورند. کی؟مستخدم دانشگاه؟ فرخ جواب داد:نه مهندس شاهانی. ژاله مانند کسی که بخواهد از خود رفع اتهام کند گفت:شما قبول کردید بقیه اش هم با خودتان. هاله هاج و واج نگاه میکرد فرخ فرصت را غنیمت شمر:بالاخره که باید تکلیف این مساله روشن شود. الهه نگران و دلواپس دنباله گفتگوی او را گرفت:تا کی باید بهمه جواب سربالا داد؟ نگاه مبهم هاله عجیب بود سوز گزنده ای داشت.الهه پرسید:تو چرا اینجوری نگاه میکنی؟زن به هر درجه و مرتبه ای که برسد بالاخره باید زندگی خانوادگی تشکیل بدهد. ژاله مذبوحانه تلاش میکرد:هاله حق دارد تعجب کند یعنی چه؟این وقت شب موقع گل آوردن نیست من جلو نمی آیم. بعد محتاطانه از هاله پرسید:تو چکار میکنی؟ هاله با چهره ای بی حرکت گفت:من گیج خواب هستم شب بخیر. در اتاقش را بست.ژاله با صدای بلندتر که او بشنود در حالیکه به اتاقش میرفت گفت:منهم خسته ام شب بخیر. حرکات و گفته هایش تصویری از بیهودگی بود.اما بنظر می آمد این فقط ظاهر قضیه است.الهه گفت:مگر نمیخواهید شام بخورید؟ فرخ با اشاره دست و چشم و ابرو به سکوت دعوتش کرد.الهه صدایش را پایین آورد:حالا چکار کنیم؟ فرخ بطرف اتاق خودشان که در طبقه بالا و چسبیده به اتاق فرشید بود رفت و به او هم اشاره داد دنبالش برود.در اتاق را بست و گفت:با زور نمیشود کاری کرد.از جنبه مثبتش نگاه کنیم با شرایطی که پیش آمده یک قدم بزرگ برداشته شده. چه قدم بزرگی؟تا چند دقیقه دیگر مهندس شاهانی می آید.این درست نیست که دم در ردش کنیم.تعارفش هم که بکنیم بیاید تو بدتر از بد میشود این دو تا که جلو بیا نیستند. نگران نباش من حلش میکنم. گفتگویشان طولانی شد.در آخر فرخ مجابش کرد.با هم پایین آمدند.با صدای بلند گفت:هاله ژاله اگر با دستشویی کار دارید بیایید و زود برگردید مهندس شاهانی که آمد باید تا وقتی اینجاست توی اتاقهایتان بمانید شنیدید؟ ژاله با صدای بلند انطور که هاله هم بشنود جواب داد:من به دستشویی احتیاجی ندارم شام هم نمیخورم سیرم شب بخیر. از هاله خبری نشد فرخ با انگشت به در اتاق او زد:هاله شنیدی چی گفتم؟ بله شنیدم چه دروغی میخواهید سرهم کنید و تحویلش بدهید؟ وقتی استادیاران این مملکت شما باشید از نزاکت و ادب بویی نبرده باشند همان بهتر که بخوابند و سوال هم نکنند. به آهسته به الهه گفت:من تشک صندلی های حیاط را میبرم تو هم یک ظرف میوه آماده کن.توی آلاچیق پذیرایی میکنیم. اگر سراغ بچه ها را گرفت چی؟ بدون آنکه جواب او را بدهد از پایین پله ها فرشید را صدا زد.فرشید سر پله ها ظاهر شد:بله بابا. مهندس شاهانی می آید اینجا. برای چی می اید اینجا؟ سبدهای گلی را که برای خواهرهای با نزاکتت آورده اند می آورد. ا...چه آدم جالبی. هاله و ژاله جلو نمی آیند تو هم نیا که وانمود کنیم هر سه نیستید. چرا؟ بعدا از خواهرهایت بپرس. فرشید کرپ کرپ از پله ها پایین دوید:آنها کجا هستند؟ خوابیدند. بی مقدمه در اتاق ژاله را باز کرد:قرار است مهندس شاهانی بیاید چرا گرفتی خوابیدی؟کلید چراغ را زد.صدای اعتراض ژاله در آمد:خاموش کن ببینم.تو چکار به اینکارها داری؟ دکتر مزیدی گفت تمام زحمتهای آن مراسم به دوش مهندس شاهانی بوده!هاله هم خوابیده؟ من خبر ندارم.این سر و صدایی که تو راه انداختی مرا که بیدار کردی!چراغ را خاموش کن د راتاق را هم ببند. فرخ دست فرشید را گرفت و کنار کشید.در اتاق را بست:تو کاری به کارشان نداشته باش. چرا من نباید بیایم جلو؟ اینطوری بهتر است. یعنی چه؟من خیلی از مهندس شاهانی خوشم آمده! الهه در حالیکه ظرف میوه را می آورد گفت:آخر این درست نیست که بگوییم هاله و ژاله تا این موقع شب تنهایی بیرون از خانه هستند. کدام موقع شب؟هنوز ساعت 10 نشده. خب شاید مهندس شاهانی تا ساعت 12 شب بماند. فرخ دست روی شانه فرشید گذاشت و گفت:فرشید جان خواهش میکنم متوجه موقعیت من ومامان باش.بهتر است خیال کند یک مرد همراهشان است. فرشید مغرور شده از افتخاری که پدر بعنوان مرد به او بخشیده بود گفت:بخاطر شما جلو نمی آیم. ممنونم حالا بیا تا نیامده تشک صندلی ها را به حیاط ببریم. حیاط آب پاشی شده و باغچه های پرطراوت به نسیم ملایمی که میوزید بوی گل بخشیده بودند.الهه نفس عمیقی کشید و گفت:دیدی؟محبوبه های شب گل کردند.آدم از عطرشان گیج میشود. فرخ با محبت نگاهش کرد و جواب داد:تمام محبوبه های شب این خاصیت را دارند از جمله تو! دقایقی بعد زنگ خانه بصدا در آمد.فرشید بطرف در دوید.فرخ از پشت لباسش را چسبید.انگشت روی بینی گذاشت و آهسته گفت:سفارش ما بهمین زودی یادت رفت؟برو بالا و تا مهندس شاهانی اینجاست آفتابی نشو زود باش بجنب. فرشید دلخور و ناراضی به ساختمان رفت.فرخ و الهه به استقبال رفتند.بردیا مشتاق و هیجان زده سلام کرد و دست داد:ببخشید کمی دیر شد.خیابانها خیلی شلوغ بود.امیدوارم مزاحم استراحتتان نشده باشم. نه نه!الان موقع خواب نیست. الهه هم گفته شوهر را تایید کرد:ما زودتر از ساعت 12 نمیخوابیم. بردیا در صندوق ماشین را باز کرد.سبد بزرگ و زیبایی را که تنها با گل مریم تزیین شده بود بیرون اوردو صندوق را بست.سبد را روی صندوق گذاشت و به سرعت د رعقب را باز کرد.سبد بزرگ دیگری را که فقط با رز قرمز تزیین شده بود بیرون آورد و روی کاپوت گذاشت.در اتومبیل را بست.فرخ خواست کمک کند که او اجازه نداد:نه نه!اجازه بدهید من یکی یکی می آورم. الهه با کنجکاوی به سبدهای گل نگاه کرد.از سبد گل خودشان خبری نبود. فرخ به بردیا توجه نکرد.در حالیکه او سبد رز قرمز را برداشته بود سبد دیگری برداشت و به حیاط آمدند.روی هر دو سبد کارتی نصب شده بود نه الهه و نه فرخ بدون عینک نمیتوانستند نوشته روی کارتها را بخوانند. فرخ با دست بطرف آلاچیق اشاره کرد و گفت:جناب شاهانی بفرمایید اینجا هوای حیاط خیلی بهتر از ساختمان است. جلو جلو رفت.الهه همپای بردیا می آمد و تعارف میکرد. خیلی شرمنده کردید چرا زحمت کشیدید! هیچ زحمتی نیست. الهه دلش میخواست بپرسد در میان آنهمه سبدهای گل چطور این دو سبد را آورده ولی ترجیح داد موضوع را مسکوت نگه دارد. فرخ سبد را کنار در ورودی آلاچیق گذاشت و سبد دیگر را از بردیا گرفت و کنار آن یکی قرار داد:خب بفرمایید بنشینید در خدمتتان باشیم. نه متشکرم بی موقع است مرخص میشوم. امکان ندارد تا اینجا آمده اید نمیخواید چند دقیقه ای خدمتتان باشیم؟ الهه گفت شربت آماده است بفرمایید الان خدمت میرسم. منتظر جواب نشد و بطرف ساختمان برگشت. بردیا مانده بود چه کند.فرخ با دست به یکی از صندلی ها اشاره کرد و گفت:سرافراز کردید. این جمله را طوری ادا کرد که بردیا دیگر مقاومت نکرد و نشست.نگاهی به دور و بر انداخت. با لحنی ستایش آمیز گفت:چه آلاچیق زیبایی!خیلی با ذوق و سلیقه طراحی شده! این ابتکارها مال خانم است.هر گوشه این خانه را یکجور تزیین کرده. خانم شغل بیرون از خانه هم دارند؟ بله هفته ای سه روز زبان تدریس میکنند. چه زبانی؟ هم فرانسه هم انگلیسی! چه عالی!خارج از ایران تحصیل کردند؟ بله هر دو بورس خارج از کشور داشتیم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *TARA*, -ALI-, -نازلی-, Admin, amozhgan, arezoue, arizona, aroosak, ayda90, azami, azita_esy, batul1s, corail, Donya-70, Elnaz, extranjera, farahi, homi1, Idin98i, mahal.1, mahdiyeh, mamorin, maryam.mani, Mina, minoo53, monir 11, nlp16001, Persiana, saadegi.n, Sang, shaayan, sinsor, Sokout_shab, Ushya7, yashkin, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, باران, بی کس, ستاره یخی, شبنم, طبیعت, نی لو فر, نیلوفر دختر دریا, هانیه12, پروانه!, یگانه |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹
نوشته ها: 596
(View Stats)
تشکرها: 4,763
تشکر شده 21,161 بار در 521 پست
کتاب مورد علاقه : پنجره حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز فصل 2-2 - پس استعداد دختر خانمها ، هم از طرف شماست ، هم خانم. کدام کشور نشریف داشتید؟ - فرانسه. - هر دو در یک رشته تحصیل کردید؟ - نخیر . من حقوق خواندم و خانم ادبیات فرانسه . - در ایران ازدواج کردید؟ - نه، همان جا، در فرانسه. - بچه ها در کجا متولد شدند؟ - هر سه در ایران به دنیا آمده اند . من و همسرم تصمیم گرفته بودیم تا قبل از پایان تحصیلات، بچه دار نشویم و شدیم . تحصیلات که تمام شد و به ایران برگشتیم، اول صاحب یک دوقلو شدیم، حدود ده سال بعد هم پسرم، فرشید به دنیا آمد . الهه با سینی شربت آمد، بردیا به احترامش بلند شد . الهه شربت را تعارف کرد . او برداشت و نشست .الهه خطاب به شوهرش گفت: - ما یک غفلت بزرگ کردیم . می بایست کارت روی سبدها ی گل را بر می داشتیم و می آوردیم تا به موقع از صاجبانشان تشکر کنیم . بردیا دست در جیب کتش کرد . چند کارت درآورد و گفت: - وقتی این دو سبد را می آوردم ، کارت بقیه سبدها را هم برداشتم و برایتان آوردم . الهه و فرخ شگفت زده به هم نگاه کردند ، الهه گفت: - چه کار قشنگی کردید! واقعا شما را تحسین می کنم . بردیا از دیدن چهره شکفته آنها غرق لذت شده بود . الهه خطاب به شوهرش پرسید: - فرخ عینک توی جیبت هست؟ - نه، از آقای شاهانی خواهش می کنم کارت ها را بخوانند. بردیا گفت: "با کمال میل " . آن وقت اسم روی کارت ها را خواند : " دکتر مزیدی، دکتر اتفاق، مهندس عشیره ای ، آقای نوشین " الهه با شنیدن این اسم گفت: فرخ تو آقای نوشین را دعوت کرده بودی؟ - نه، من اصلا ندیدمش - وای .....چه بد می شد اگر نمی فهمیدیم گل فرستاده . یادمان باشد فردا زنگ بزنیم و تشکر کنیم . بعد خطاب به بردیا گفت: شما کار فوق العاده جالبی کردید. بردیا تشکر کرد و با اسم دیگری که از روی کارت خواند ، صدای فرخ بلند شد که: - اوه. ......مهندس آوانسیان هم گل فرستاده! اینها از کجا خبردار شدند؟ الهه گفت: من به ژانت گفته بودم . - دعوتش هم کردی؟ نه. مراسم که از طرف ما برگزار نمی شد! نمی دانستم مدعوین چند نفر هستند و سالن چقدر ظرفیت دارد . بردیا گفت: اگر می فرمودید چند نفر مهمان دارید، در همان ردیف اول برایشان جا رزرو می کردیم . فرخ گفت: الهه جان، کارت روی این دو تا سبد را هم بده آقای شاهانی بخوانند. الهه پا شد . در حالی که کارت ها را از روی سبد بر می داشت گفت: - به به ، چه گل های زیبایی . انگار با آدم حرف می زنند. کارت ها را به بردیا داد و نشست. بردیا با لبخند فرو خورده ای خواند: ( سرکار خانم هاله نیک پی، موفقیت شما را تبریک می گویم . با آرزوی پیشرفت روز افزون برای جنابعالی – بردیا شاهانی ) الهه و فرخ شگفت زده به هم نگاه کردند . بردیا بدون وقفه روی کارت دوم را خواند : ( خانم ژاله نیک پی ، شایستگی هی شما را ستایش می کنم – بردیا شاهانی .) الهه گفت: حالا فهمیدم چرا گل های این دو تا سبد با آدم حرف می زنند! به بردیا نگاه کرد که : تمام زحمات آن مراسم فوق العاده را شما کشیده بودید . یک شاخه گل هم کافی بود . بردیا زن و شوهر را غافلگیر کرده بود و احساس پیروزی می کرد . فرخ بی مقدمه گفت: کاش بچه ها بودند و از اظهار لطف شما تشکر می کردند. با این توضیح، حالت چهره بردیا به وضوح تغییر کرد . یک جور افسوس، یا حسرت در چشم هایش خوانده می شد . لبخندش ابتدا از روی لب ها، سپس گونه ها و در آخر از چشمانش برچیده شد . پرسید: کی تشریف می آوردند؟ الهه منتظر شد شوهرش بقیه دروغی را که ساخته بود تحویل بدهد . فرخ جواب داد: - منزل برادرم رفتند. فکر نمی کنم امشب برگردند. جوان ها دور هم جمع شدند. گهگاه چنین پارتی های فامیلی برپا می کنند. اگر چه بردیا حسابی واخورده و صدایش به وضوح تهی از شوق شده بود، با این حال ، حضور در کنار پدر و مادر دختر مورد علاقه اش هم برایش خالی از لطف نبود. الهه به لیوان شربت اشاره کرد: زیاد یخ نریختم . بفرمایید میل کنید . گرم می شود. بردیا لیوان را برداشت . با حالتی که نشان می داد بر سر گفتن چیزی مردد است، کمی از شربت نوشید . الهه و فرخ هم لیوان هایشان را برداشتند و جرعه جرعه نوشیدند. بردیا لیوان را طوری روی میز گذاشت که نشان از نوعی تصمیم داشت . انگار دیگر با بقیه شربت کار نداشت . سر بلند کرد و صاف نشست . بدون من و من و بی تزلزل گفت: - سبد گل مریم را برای هاله خانم تهیه کردم و گل رز را برای ژاله خانم . - هر دو در نهایت سلیقه تهیه شده . این را الهه گفت . فرخ هم اضافه کرد: فکر نمی کردم سبدها را شما تهیه کرده باشید . الهه خندید: ترسیدند پیامشان اشتباه دریافت شود. با گفتن آن عبارت به طور غیر مستقیم به او فهماند متوجه منظورش شده. بردیا با کمی تاخیر گفت: خوشحالم بین کسانی هستم که برای فهمیدن منظور هم، دچار هیچ اشکالی نمی شویم . هم الهه و هم فرخ کاملا باور داشتند او آماده شده تا حرف مهمی بزند . اما اگر فرخ مانعی برای گفتگو نمی دید، الهه بلافاصله ایجاد مانع کرد . او که می دانست چه گرفتاری با دخترهایشان دارند، نمی خواست بگذارد قبل از این که با آنها به تفاهم برسند، مساله به طور علنی مطرح شود .دست به کار شد: - بعضی مسایل باید یک سری مقدمات را طی کنند، بعد مطرح شوند. بردیا با این استنباط که منظور از مقدمات حضور بزرگ تر ها ست گفت: - حق با شماست . جامعه ما هنوز خیلی سنتی است . اکثر ما وقتی در خارج از ایران زندگی میکنیم ، از سنت هایمان فاصله می گیریم . اما به محض این که دوباره پا به این آب و خاک می گذاریم، به قید و بند سنت ها می افتیم . به هر حال به طرز فکر شما احترام می گذارم . فقط اگر اجازه بدهید، یک سوال را مطرح می کنم . فرخ که دلش می خواست به او میدان بدهد تا حرف هایش را بزند، قبل از این که الهه دوباره مانع ایجاد کند گفت: خواهش می کنم . بفرمایید. الهه به طور اریب نگاهی به شوهرش که در سمت راست او نشسته بود انداخت . اما چندان مستقیم در معرض دید بردیا قرار داشت که نتوانست هیچ حرکتی به او بدهد. به ناچار آماده شنیدن شد. بردیا گفت: - آیا ژاله خانم راجع به پیشنهاد من، صحبتی با شما کردند؟ الهه ساکت ماند. فرخ جواب داد: مثل اینکه از او خواسته بودید، صحبتی با هم داشته باشید. - بله، منظورم همین است . ولی هنوز جوابی به پیشنهاد من نداده اند . زن و شوهر در تنگنا قرار گرفته بودند . الهه حرکت خفیفی به خود داد و گفت: - دخترهای من، علاقه زیادی به ادامه تحصیل دارند. بردیا طوری نگاه می کرد که نشان می داد منتظر شنیدن بقیه صحبت اوست. الهه رو به فرخ گفت: مهندس خبر ندارند..... بردیا گفت: من هم از ادامه تحصیل سیر نمی شوم . از یکی دو دانشگاه خارج از کشور هم پذیرش دارم . فکر نمی کنم تکمیل کردن تحصیلات، مانعی برای زندگی طبیعی ایجاد کند. الهه به ظرف میوه اشاره کرد و گفت: - میوه ها گرم می شوند. بفرمایید چیزی میل کنید. اوه.... ببخشید یادم رفته کارد و چنگال بیاورم . خیلی کم حافظه شده ام . بدون معطلی از جا پا شد . بردیا گفت: خواهش می کنم زحمت نکشید. - الان بر می گردم . الهه از حیاط گذشت و وارد ساختمان شد . منقلب بود . دلش می خواست در اتاق ژاله را باز می کرد و چیزی می گفت. اما خود را کنترل کرد .فرشید که صدای در را شنید ، از بالای پله ها گردن کشید پایین: مامان شمایید. - بله. - رفت؟ - نه، آمدم کارد و چنگال ببرم . - چرا نمی رود؟ - تازه آمده! ژاله صدای مادر را می شنید. هاله هم می شنید . هر دو بیدار بودند و لحن ملتهب مادر را از همان دو سه جمله ای که با فرشید رد و بدل کرد، حس کردند. هر دو بر کنجکاوی خود غلبه کرده و پشت درهای بسته اتاق هایشان ، در سکوتی تحمیلی آرزو می کردند، بردیا هر چه زودتر برود . الهه ظرف کارد و چنگال را برداشت . مطمئن بود دخترهایش بیدار هستن. با لحنی تند، بدون آن که مخاطب معینی داشته باشد گفت: - تحصیل کرده ها که این طور باشند، وای به تحصیل نکرده ها! دو خواهر گوش تیز کرده بودند . حرفی که الهه زد، ابهام داشت . هر دو خیال کردند اشاره مادر به مهندس شاهانی است . با سوال فرشید ، معلوم شد، او هم چیز دیگری فهمیده. چند پله یکی پایین پرید و پرسید: - خیلی عوضیه؟ الهه با تعجب پرسید: کی؟ - همین که تا حالا نشسته و نرفته! - نه، این چه وضع حرف زدن است؟ تو که می گفتی از او خوشت آمده! - خودتان گفتید تحصیل کرده ها که این طور باشند، وای به تحصیل نکرده ها! - منظورم خواهر های محترمت است، نه مهندس شاهانی ! ژاله کلافه و ناراحت در رختخوابش نشست. هاله لحاف را روی سرش کشید . الهه غرغرکنان از در بیرون رفت. بردیا با آمدن او از جا پا شد : از پذیرایی شما متشکرم . اگر اجازه بفرمایید مرخص می شوم. - من کارد و چنگال برای میوه آوردم . - خیلی ممنونم . باید بروم . فرخ و الهه اصرار نکردند . الهه گفت: از زحمات شما سپاسگزارم . مراسم فوق العاده باشکوهی بود . از گل های زیبایتان هم ممنون هر دو پا به پای او به طرف در خروجی حیاط رفتند و بدرقه اش کردند . موقع خداحافظی ، بردیا در حالی که با فرخ دست می داد، گفت: - من به سنت های خوب احترام می گذارم . اما به هیچ وجه به سنت های دست و پا گیر اعتقادی ندارم . الهه که نمی خواست او با تصوری غلط از آن جا برود گفت: - ما هم سنت های دست و پا گیر را دوست نداریم . فرخ به طور غیر منتظره گفت: اگر ژاله نسبت به پیشنهاد شما عکس العملی نشان نداده، فقط به خودش مربوط می شود. بردیا که انتظار شنیدن چنان گفته صریحی را نداشت ، سردرگم دنبال جواب می گشت. با تعجب پرسید: پس باید منتظر جواب خودشان باشم؟ ولی پیشنهاد من خیلی ساده بود. فکر نمی کنم جوابش احتیاج به این همه زمان داشته باشد . من از ژاله خانم خواستم صحبتی با هم داشته باشیم . الهه گفت: ژاله و هاله زیادی غرق کار و درس هستند . به هرحال از سهل انگاری که شده متاسفم . - اگر اشکالی نداشته باشد ، خواهش می کنم پیشنهاد مرا به ایشان یادآوری کنید. فرخ گفت: با کمال میل . - به ژاله خانم بفرمایید مسایلی هست که به طور حتم باید با ایشان در میان بگذارم . من در مرحله یک تصمیم گیری بزرگ هستم . به طور قطع، نظر ایشان در نصمیم گیری من، خیلی موثر خواهد بود. الهه با صمیمیت پرسید: واقعا؟ و بردیا با صمیمیتی متقابل جواب داد: بله، واقعا. من زمان زیادی ندارم .ظرف چند روز آینده باید تصمیم مهمی بگیرم . - پیغام شما را به ژاله می رسانم . حتما نمی دانسته شما در شرایط خاصی هستید . - بله، بله. من هیچ فرصتی پیدا نکردم که مسایلم را مطرح کنم . - من با او صحبت می کنم . حتما تا دو سه روز آینده با شما تماس می گیرد . الهه وقتی این قول را می داد، قدری احساساتی شده بود. قولی که بدون مشورت و اطلاع دخترش داده بود، خلاف روش محافظه کارانه اش بود. *** ژاله با احتیاط ، از لای پرده رفتن بردیا را دید. نگاهش آن سوتر، روی سبد های گل نشست. آهی کشید و خود را روی رختخواب رها کرد . پایان فصل 2 داستانی متفاوت و عشقی (نخونید از دستتون رفته ) برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *TARA*, -ALI-, -نازلی-, Admin, amozhgan, arezoue, arizona, aroosak, ayda90, azami, azita_esy, batul1s, corail, Donya-70, Elnaz, extranjera, farahi, farnaz58, golnaghshetavous, hamid_mm, homi1, mahal.1, mahdiyeh, mahtab10, mamorin, maryam.mani, Mina, minoo53, monir 11, nlp16001, Persiana, saadegi.n, Sang, sinsor, Sokout_shab, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, باران, ستاره یخی, شبنم, طبیعت, نیلوفر دختر دریا, هانیه12, پروانه!, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,947
(View Stats)
تشکرها: 107,739
تشکر شده 196,583 بار در 18,493 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +11 امتیاز فصل سوم(1) بنظر تو بالاخره باید از کجا شروع کنیم؟ این سوال را الهه از شوهرش پرسید.آنهم ساعت 1 بعداز نیمه شب هر دو بیخواب شده بودند.فرخ جواب داد:به این وضع میگویند سهل و ممتنع.یک جوانی پیدا شده و به یکی از دخترهای ما علاقه پیدا کرده.ما هم باید جواب بدهیم آره یا نه به همین سادگی اما اشکال کار اینجاست که مطرح کردن همین موضوع ساده وقتی به مسایل احساسی و عاطفی و دلبستگی های دخترهای ما ربط پیدا میکند دیگر مساله ساده نیست که بشود یا یک آره یا نه تکلیف قضیه را روشن کرد. من نمیباید با آن اطمینان به مهدنس شاهانی قول میدادم که ژاله تا دو سه روز دیگر به او جواب میدهد.زیادی احساساتی شده بودم. مهم نیست.نباید خودت را سرزنش کنی.مهندس شاهانی یک جوان فوق العاده است.من نسبت به او احساس خاصی پیدا کرده ام.اما دیدی در نهایت به او گفتم موضوع بخود ژاله مربوط میشود.در حقیقت میخواستم بفهمد ما او را دست کم نگرفته ایم. خب حالا چکار کنیم؟ ما به یک مشاوره احتیاج داریم. با کی؟ با کسی که به مسایل روانشناسی آگاهی داشته باشد. آخه... الهه ما هر دو خوب میدانیم جدایی اینها از هم ممکن است تبدیل به یک گرفتاری بزرگ شود. کدامشان احتیاج به مشاوره دارد؟ژاله یا هاله؟ هر دو همانطور که قبلا هم گفتم پیش از آنها من و تو باید آموزش ببینیم. مگر یادت رفت شاهانی گفت عجله دارد و باید راجع به یک مساله مهم تصمیم بگیرد.تا ما مشاور خوب پیدا کنیم و اول خودمان پیشش برویم و بعد هم با آن دو تا دست و پنجه نرم کنیم که راضی بشوند پیش مشاورده بروند خیلی طول میکشد. حق با توست!تاکید داشت زودتر مسایلش را با ژاله مطرح کند.بچه ها فردا چه برنامه ای دارند؟ هر دو دانشکده هستند.از صبح تا عصر.عصر هم با هم می آیند هیچ فرصت مناسبی پیدا نمیکنیم با ژاله خصوصی صحبتی داشته باشیم. فکر میکنم بد نباشد با رییس دانشکده صحبت کنیم. این موضوع چه ربطی به دکتر مزیدی دارد؟ وقتی او را در جریان قرار بدهیم این فرصت را برای ما فراهم میکند که ژاله از کلاس بیرون بیاید و ... من هیچ موافق نیستم.شاید مهندس شاهانی نخواهد موضوع فاش شود.ژاله هم همینطور نه فکر دیگری بکنیم بیخودی نباید آنها را توی دست و دهن مردم بیندازیم. پس بنشینیم با هر دو رودرو حرف بزنیم. ژاله محال است در حضور هاله احساسات واقعی اش را بروز دهد.میبینی که چطور شانه خالی میکند.حتا حاضر نیست حرفش را بزند. میخواهی با یک نامه شروع کنیم؟ نامه برای کدامشان؟ ژاله.این نامه را یا تو مینویسی یا من طی نامه موضوع را برایش باز میکنیم. مطمئن هستم ناکه را بی هیچ پرده پوشی تقدیم هاله میکند.آنوقت است که اعتماد کاملا از من و تو سلب میشود.در حقیقت میخواهیم دست به یک پنهانکاری بزنیم مگر نه؟ما تا به امروز نسبت به بچه هایمان یکرو و صمیمی بودیم.نباید این رابطه را خراب کنیم. چطور است اول با هاله حرف بزنیم.مساله را برایش تحلیل کنیم.بگوییم نظیر همین شرایط ممکن است برای خودش هم پیش بیاید.همچنان که قبلا پیش آمده بود. حرف اصلی را که میخواهیم بزنیم چی هست؟ حرف اصلی ما اینست که غیر مستقیم به او بفهمانیم نباید به دلیل وابستگی هایشان مانع سعادت هم بشوند.اگر همدیگر را دوست دارند باید منطقی باشند. الهه پا شد در رختخواب نشست.فرخ پرسید:چرا پا شدی؟ خواب از سرم پریده تو هم که پیشنهادهای آنچنانی میدهی!با هاله صحبت کردن این معنی را میدهد که در لفافه به او میگوییم که از سر راه خواهرت برو کنار چون داری مانع سعادتش میشوی.یا کمی بدبینانه تر اینکه تلویحا به او میفهمانیم به خواهرت حسودی نکن. الهه لیوان آبی را که روی میز عسلی کنار تختخواب بود برداشت و چند جرعه نوشید.بطرف فرخ برگشت که:تو بخواب من میروم حیاط قدم میزنم تا خوابم بگیرد.اینطوری نمیگذارم تو هم بخوابی. این موضوع آنقدرها هم مهم نیست که اینهمه تو را ناراحت کرده باشد. تو برای تسلی من این حرف را میزنی وگرنه هر دو خوب متوجه هستیم موضوع با ظاهر ساده و معمولی اش چقدر سنگین و پیچیده است. کاش از شاهانی پرسیده بودیم موضوعی که باعث شده اینقدر عجله داشته باشد چی هست!ازدواج کار آسانی نیست که با عجله صورت بگیرد. الهه از تخت پایین آمد:فعلا تو بخواب تا ببینم چکار باید بکنیم. دستی به موهای شوهرش کشید و با محبت نوازشش کرد و رفت.آهسته در سالن را باز کرد اما موقع بستن در محکم بهم خورد و صدا کرد. در بیرون از ساختمان هوای با رایحه گلهای مریم و رز عطر آگین شده بود.در حیاط سکوت و سیاهی بنحوی اسرار آمیز بر همه جا حکم فرما شده بود.آسمان با آن سطح صاف و صیقل خورده مفهوم عظمت لایتناهی را مصداق میبخشید.بر مخمل سیاه شب قوس کمرنگ ماه و خرده الماسهای درخشان ستاره ها سرشار از اسرار ناگفته بودند و او در آن دقایق مادر آشفته حالی بود که دور از چشم دخترهایش با فکر و خیالات دست و پنجه نرم میکرد و برای سرنوشت نامعلومشان نقشه میکشید.اما نمیدانست صدای بهم خوردن در یک جفت چشم سبز تابناک را به پشت پنجره کشانده چشمهای روشنی که درگیر حادثه ای شیرین مصایب تلخی را تجربه میکند. ژاله از لای پرده در زیر نور بیرنگ و عاج گون طبق مهتاب که انگار بر پهنه اسمان سرگردان بود مادر را در لباس خواب سفیدش میدید که آهسته راه میرود و دور حیاط میگردد.لبخندی تلخ گوشه لبش نشست.با خود حرف میزد:مامان فقط تو میفهمی چقدر سخت است.تو که عاشق بابا شده بودی و خانواده مجبورت کرده بودند بخاطر خاله ترانه که 5 سال از تو بزرگتر بود و هنوز ازدواج نکرده بود از سر عشقت بگذری.تو بارها به مناسبتهای مختلف از عشقی که بین تو و بابا بود حرف زدی.اما تا وقتی خودم درگیر نشده بودم نمیفهمیدم چقدر سخت است...دلم میخواهد گریه کنم.مثل گریه های خودت که وقتی فهمیدی پدرت بدون اطلاع تو با بابا حرف زده و تهدیدش کرده که اگر نرود پی کارش به کلانتری شکایت میکند.حالا میفهمم چقدر با شهامت بودی که پشت پا به همه چیز و همه کس زدی تا عشقت را نگهداری.اما من مثل تو نیستم شهامت ندارم.خیلی بزدلم.فکر اینکه هاله چه میشود بیچاره ام کرده.مامان...آه...چقدر دلم میخواهد همین الان بیایم پیشت و سرم را روی سینه ات بگذارم و دلم را خالی کنم ولی شک ندارم الان هاله هم از پشت پنجره اتاقش بتو نگاه میکند.حال او از من خراب تر است.شک ندارم در این لحظات او هم همین ارزو را دارد.آروزی اینکه سرش را روی سینه تو بگذارد و عقده های دلش را خالی کند.نه مامان قصه من خیلی با قصه تو فرق دارد.خاله ترانه نیمه وجود تو نبود.تو مالک تمام وجود خودت بودی.همه چیز مال خودت بود.بهمین دلیل موفق شدی کار را با خانواده ات یکسره کنی.از کسی مایه نمیگذاشتی.اما من اول باید نصف وجودم را از هاله پس بگیرم.و نصفه او را پس بدهم.من نمیدانم در این پس دادن و پس گرفتن چه بر سر هر دو نفر ما خواهد آمد.مامان...تو چرا بیخواب شدی؟یعنی میفهمی بمن چه میگذرد و بخاطر من بیخوابی به سرت زده؟اوه...چقدر دوستت دارم.چقدر دوست داشتن خوب است. و چقدر وابستگی تلخ!کاش هاله در مورد آرش آنها کارها را نکرده بود.کاش نمیگذاشتیم او را رد کند.کاش من آنموقع آنهمه احمق نبودم. الهه پیش نگاههای پنهان دو دخترش یکی شاخه های گل مریم را از سبدش بیرون کشید و بو کرد. هاله قطره اشکی را که بی اختیار روی گونه اش جاری شده و تا گوشه لبهایش راه یافته و به دهانش رسیده بود مزه مزه کرد.او هم با خودش حرف میزد:مامان خواهش میکنم نگذار ژاله را از من بگیرند.کمکم کن.چرا به این مرتیکه احمق اجازه دادید پا به خانه ما بگذارد؟چرا اینقدر تحویلش گرفتید؟چرا اجازه دادید گل بیاورد.چرا بهش رو دادید که آنهمه وقت شما و بابا را بگیرد؟خدا کند همه چیز را به او گفته باشید.خدا کند او حرفتان را فهمیده باشد.خدا کند برود و گم شود.آخ...مامان حالم بد است.دلم نمیخواهد بفهمی بیدارم و خواب از چشمم رفته وگرنه همین الان می آمدم و توی بغلت گم میشدم.مامان...خیلی وقت است بغلم نکردی!انگار یادت رفته چطور من و ژاله را با هم در بغل میگرفتی و سرمان را میبوسیدی و از قصه های شیرینت آنقدر میگفتی تا خوابمان ببرد.مامان...دلم برای آغوشت تنگ شده.احساس بدی دارم.احساس تنهایی و ترس کمکم کن... اولین شعاعهای خورشید صبح کاذب را به صبح صادق تحویل داده و لحاف شب با صدای گنجشکها از روی صبح برداشته شده بود که الهه با یک شاخه گل به ساختمان برگشت.به اتاق خوابشان سرک کشید.فرخ خواب بود صدای نفسهای ارام و منظمش به او روح میداد.گرمش میکرد.هر چند نمیخواست خواب او را بر هم بزند ولی احتیاج به پناه آغوشش داشت.سردش شده بود.هم از نسیم خنک سحر هم از یخبندان درونش که از سردی افکار منجمد و تهاجم فکر و خیالات میلرزاندش.آرام به رختخواب رفت.آنقدر آرام که به خواب عمیق فرخ هیچ خللی وارد نیامد.اما چنان احساس احتیاج میکرد که آرام به آغوشش خزید.فرخ تکانی خورد و او سر را روی سینه شوهرش گذاشت.نفس راحتی کشید.مثل کسی که در بیابانی سرد و تاریک به یک پناهگاه امن رسیده باشد.با نفسهای ارام او ارام گرفت و کم کم خواب ربودش.وقتی چشم باز کرد همچون کسی که موقعیتش را بجا نمی آورد با تعجب به این طرف و آن طرف نگاه کرد.یادداشتی روی میز عسلی کنار تختخواب بود.برداشت و خواند:الهه ناز و زیبای من!چنان در خواب عمیق بودی که از رفتنم بیدار نشدی.میدانم شب سختی را گذراندی.عزیزم بخودت فشار نیاور.بالاخره راه حلی پیدا میکنیم.مواظب خودت باش.از خواب که بیدار شدی بمن تلفن کن کارت دارم. میبوسمت-فرخ یادداشت را در کشو میز گذاشت به ساعت نگاه کرد.نه و نیم بود.با عجله از رختخواب بیرون رفت.همه رفته بودند.از غربت خانه دلش گرفت.سری به اتاق فرشید و دخترها زد.همه چیز مثل روزهای قبل بود.اما او مثل روزهای قبل نبود.بیاد راه حلی که شب قبل در آخرین دقایق حضور در حیاط پیدا کرده بود افتاد.به اشپزخانه رفت.احساس کوفتگی میکرد.کتری هنوز گرم بود.یک فنجان چای ریخت و روی میز گذاشت.روی صندلی نشست.فکر کرد تلفن کند و اطلاع بدهد نمیرود.کمی شیر در چای ولرم ریخت و جرعه جرعه نوشید.سپس گوشی تلفن را برداشت.اما قبل از تلفن به محل کار شماره تلفن فرخ را گرفت.فرخ جواب داد:سلام عزیزم روز بخیر. سلام چرا وقتی میرفتی بیدارم نکردی؟کی رفتید که من نفهمیدم؟ به بچه ها گفتم دیشب خوب نخوابیدی رعایت کنند بیدار نشوی. ممنونم فرخ احساس کوفتگی میکنم امروز سرکار نمیروم. نه نه حتما برو اجازه نده فکر و خیالات مانع برنامه های عادی زندگیمان شود. دیشب من به یک راه حل رسیدم.البته زیاد قانع کننده نیست ولی میشود رویش فکر کنیم و تصمیم بگیریم. چه خوب!بگو چه راه حلی بنظرت رسیده؟ میخواستم امروز سرکار نروم که تو برای ناهار بیای خانه و تا هاله و ژاله نیستند راجع به آن صحبت کنیم. با سرکار نرفتن مخالفم همین الان بگو و به موقع هم برو. فرخ من فکر کردم ما چاره ای نداریم جز اینکه با مهندس شاهانی صحبت کنیم. به چه منظور؟ باید با صراحت همه چیز را به او بگوییم. یعنی ردش کنیم؟ نه ابتکار عمل را بسپاریم بدست خودش. تو مطمئنی که به نتیجه درستی میرسیم؟ نه مطمئن نیستم!اما راه بهتری بنظرم نرسید. فکر نمیکنی او را پیشاپیش وارد معرکه ای میکنیم که ممکن است اثر منفی داشته باشد؟ چرا کاملا به این موضوع فکر کرده ام.اما اینکار دو حسن دارد.اول اینکه با او روراست و شرافتمندانه برخورد میکنیم.دوم اختیار را به خودش میدهیم که اگر با همه مشکلات باز حاضر بود ژاله را داشته باشد راه حلی پیدا کند. خب اگر او ندانسته حرفهایی بزند یا کارهایی بکند که به روحیه هاله صدمه وارد شود چی؟آیا میتوانیم پیش بینی کنیم که چه حادثه ای اتفاق می افتد؟دخترهای ما اگر چه از بسیاری جهات کپیه هم هستند ولی من و تو خیلی خوب از تفاوتهای احساسی و عاطفی شان خبر داریم.آنقدر که هاله وابسته است ژاله نیست.هاله همانطور که فرصتهای طلایی خودش را بخاطر وابستگی به ژاله گذاشت از دست برود از او هم همین انتظار را دارد. آره متاسفانه همینطور است.ما به موقع جلو این ماجراها را نگرفتیم.وقتی آرش اظهار علاقه کرد با هاله ازدواج کند و او جواب منفی داد باید دست بکار میشدیم.اما گذاشتیم ان جوان خوب و لایق و خانواده دار و تحصیل کرده از دستمان برود.یادت هست دولتمند چقدر تلاش کرد؟دست اخر هم با نرفتن به عروسی پسرش نشان دادیم چندان علاقه ای به ادامه این روابط نداریم و چه بد کردیم که فراموششان کردیم. بعضی ها فراموش میشوند ولی حسرتشان بدل آدم میماند. البته یک دلیل دیگر هم وجود داشت.آنموقع دخترها فقط بیست و دو سه سال داشتند.هنوز ازدواج آنها بعنوان یک مساله اساسی برایمان اهمیت نداشت.فرق میکرد با حالا که در آستانه28 سالگی هستند آنموقع هیچ چیز به اندازه ادامه تحصیل نه برای خودشان مهم بود نه برای من و تو ولی یک چیز غیر قابل انکار است و آن اینکه هاله واقعا به آرش علاقه داشت. قبول دارم.چندبار که اتفاقی دولتمند را دیدم این موضوع را بمن گوشزد کرد.حتا ازدواج ناموفق آرش را هم به حساب ما گذاشت.از اینکه بخشی از مسئولیت بچه آرش به گردن او و محبوبه افتاده اظهار ناراحتی میکرد. آن دختر کوچولوی زیبا باید الان مال هاله بود.چندماه پیش یکبار محبوبه را توی خیابون دیدم دستش را گرفته بود و میبرد.بچه عین عروسک بود.کاش از دولتمند بپرسی آرش دوباره قصد ازدواج دارد یا نه؟ منظورت زا این سوال چیه؟ منظورم آن فرشته کوچولوست که دور از آغوش مادر با یک پیرزن و پیرمرد بزرگ میشود. هیچوقت نپرسیدم تا سر گلایه هایش باز نشود.رابطه ما چروک برداشته و قابل صاف شدن هم نیست.او همیشه روی دوستی ما خیلی حساب میکرد.اما در آن چند باری که دیدمش احساس کردم در مورد ما تجدید نظر کرده. حیف از آرش دلم میخواهد ببینمش. چه فایده؟یک روزی او و خانواده اش برای ما یک کل واحد بودند حالا دیگر پراکنده شدند. آرش واقعا اسم با مسمایی روی دخترش گذاشته.فرشته عین فرشته هاست.انگار فقط دو تا بال کم دارد.باید 4 سالش شده باشد.راستی آرش چکار میکند؟ بقول دولتمند جان میکند و دو شیفت کار میکند تا مهریه زنش را بدهد. ازدواج نامناسبی بود.اصلا آن زن به این خانواده نمیخورد.وقتی شنیدم سودابه را برای آرش گرفتند تعجب کردم.نه از لحاظ اخلاقی با هم جور بودند و نه از لحاظ خانوادگی.چرا سراغ چنین دختری رفتند نمیدانم آرش هیچ چیز کم نداشت.بگذریم فعلا در حل مساله خودمان ماندیم.بالاخره با پیشنهاد من موافقی یا نه؟ اگر تنها راه حل باشد مجبوریم همینکار را بکنیم. تو فکر میکنی شاهانی مشکل ما را خوب حس خواهد کرد؟ ما چیز زیادی از خصوصیات شخصی او نمیدانیم.آنچه که از وجهه اجتماعی اش پیداست باید آدم پخته و فهمیده ای باشد. ما باید به او بفهمانیم هاله چه روحیه حساس و شکننده ای دارد.باید بفهمانیم اگر قدم اشتباهی بردارد زندگی هممان تباه میشود. نه نه نباید انقدر بترسانیمش. چرا؟بگذار اگر در خودش توانایی نمیبیند قدم جلو نگذارد. وقتی ما چنین توانایی را در مورد دخترمان نداریم چه انتظاری میتوانیم از او داشته باشیم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *TARA*, -ALI-, -نازلی-, Admin, amozhgan, arezoue, arizona, aroosak, ayda90, batul1s, Donya-70, Elnaz, extranjera, farahi, golnaghshetavous, homi1, mahal.1, mahtab10, makhmal_66, mamorin, Melisa, Mina, minoo53, monir 11, nlp16001, Persiana, saadegi.n, Sang, sinsor, Sokout_shab, yashkin, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, باران, بی کس, ستاره یخی, شبنم, نیلوفر دختر دریا, هانیه12, پروانه!, یگانه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹
نوشته ها: 596
(View Stats)
تشکرها: 4,763
تشکر شده 21,161 بار در 521 پست
کتاب مورد علاقه : پنجره حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز - اقدامات ما هر چه باشد، جنبه تبعیض پیدا می کند. تبعیض پدر و مادر، برای بچه ها قابل تحمل نیست . اما ازدواج یک انتخاب است . شاهانی به عنوان انتخاب کننده، گناهی متوجهش نیست . نظر تو غیر از این است؟ - باید باز هم فکر کنیم . هر چند شاهانی عجله دارد، ولی این کاری نیست که با عجله و شتابزدگی انجامش بدهیم. - باشد . من فکر می کنم ، تو هم فکر کن . به هر حال باید قولی را که به او دادیم عملی کنیم . من گفتم ژاله تا دو سه روز آینده جوابش را می دهد. - کاش نگفته بودی، حالا مهم نیست. فعلا برو سر کار تا عصر که بیاییم و تصمیم بگیریم چه باید بکنیم ! - بدجوری احساس خستگی می کنم . - فشارهای عصبی و روحی می توانند مثل هر بیماری دیگری آدم را از پا در بیاورند. با این حال وقتی از خانه بیرون بری، از فشارهایت کم می شود. - خیلی خب. بعد از ظهر می بینمت. - مواظب خودت باش. الهه، خیلی دوستت دارم . مثل همیشه . الهه چشم هایش را بست . گویی وقتی چشم ها را می بست ، گفته ها را بهتر لمس می کرد . پس از سال ها زندگی زناشویی ، هنوز شنیدن این واژه ها، قلبش را به تب و تاب می انداخت. با لحنی دلنشین که اوج شیفتگی اش را می رساند جواب داد: فرخ، تو عزیزترین کسم هستی. دوستت دارم خداحافظ. گوشی را گذاشت . به دور و برش نگاه کرد . انگار از دنیایی دیگر جدا شده و به آن جا آمده بود . گفته های عاشقانه فرخ از زمین و زمان جدایش می کرد. از جا پا شد . فکر کرد اگر قرار است برود، باید زودتر دست به کار شود. همیشه نرفتن به جایی را، بر دیر رفتن ترجیح می داد. با سرعت لباس عوض کرد و آماده رفتن شد. هنوز از ساختمان بیرون نرفته بود که تلفن زنگ زد. لحظه ای تردید کرد . فکر کرد اگر به تلفن جواب بدهد، حتما دیر می شود . به صفحه نمایشگر دستگاه نگاه کرد، شماره آشنا نبود. شانه بالا انداخت که برود، اما انگار کسی مانعش شد. یه سرعت گوشی را برداشت: بله بفرمایید. - سلام خانم نیک پی . بدون لحظه ای تردید صدا را شناخت .: سلام آقای شاهانی . - از تلفن بی موقع ام معذرت می خواهم . اما ناچار شدم . فکر می کنم دیشب تلفن همراهم منزل شما جا مانده! - فکر نمی کنم ، بعد از رفتن شما میز را جمع کردم چیزی ندیدم . - زحمت دیشب کم بوده، الان هم باعث زحمت شدم . به هر حال می بخشید . فکر می کنم دستگاه روی صندلی که نشسته بودم جا مانده باشد . - شماره اش را بگویید، من زنگ می زنم . اگر آن جا باشد، صدای زنگش را می شنوم . بردیا شماره را گفت و الهه با موبایل خودش شماره را گرفت . زنگ تلفن به صدا درآمد . گفت: - بله، صدا را از حیاط می شنوم . اما هیچ کس در خانه نیست . من هم باید باید بروم تدریس دارم ، دیرم شده . - مهم نیست . هر موقع بفرمایید می آیم می گیرم . - به احتمال قوی بعد از ظهر بچه ها هستند . ساعت شش تشریف بیاورید . - متشکرم. ساعت شش خدمت می رسم . باز هم بابت زحمات دیشب ممنونم . - خواهش می کنم . کار شما فوق العاده جالب بود . بخصوص در مورد کارت های روی سبدهای گل . - با توجه به عجله ای که دارید، رفع زحمت می کنم . خدمت جناب نیک پی و بقیه اعضا خانواده سلام دارم . خدا نگهدار شما . - خداحافظ. گوشی در دست الهه مانده بود . متفکر و مردد از خود پرسید: یعنی عمدا گوشی را جا گذاشته؟ با این فکر ، بالاخره لبخند توانست در اندوهش راهی برای خود باز کند. گوشی را گذاشت و با سرعت به حیاط رفت . دستگاه روی صندلی بود . آن را برداشت و به ساختمان آورد . روی میز گذاشت و از ساختمان خارج شد . هیچ فرصتی نمانده بود که همان موقع موضوع را به فرخ بگوید . اما در ساعت استراحت بین دو کلاس از فرصت استفاده کرد و به او زنگ زد : - سلام فرخ - سلام عزیزم . از کجا تلفن می کنی؟ سرو صدا زیاد است . - کانون هستم . - پس بالاخره از خانه بیرون آمدی! کار خوبی کردی . - وقتی از خانه بیرون می آمدم، اتفاقی افتاد که باعث تعجبم شد . مهندس شاهانی تلفن کرد و گفت موبایلش را دیشب جا گذاشته . فکر نمی کنی به عمد این کار را کرده باشد؟ - من دیشب موبایل دستش ندیدم . - من هم ندیدم .اگر با تلفن صحبت کرده بود، می شد احتمال داد بعد از صحبت ، گذاشته روی صندلی، ولی تا وقتی پیش ما بود، هیچ تلفنی به او نشد . خودش هم به جایی زنگ نزد . - بالاخره چه کار کرد؟ آمد گرفت؟ - نه، من عجله داشتم . قرار شد ساعت شش بیاید . من یک پیشنهاد دارم . - بگو عزیزم . - بعد از کانون می آیم پیش تو . دو سه ساعتی می مانم و بعد با هم می رویم . - باشد ، ولی چرا؟ - بهتر است ما نباشیم تا وقتی شاهانی می آید، بچه ها جوابش را بدهند شاید فرصتی ایجاد شود که با ژاله دیداری داشته باشد . دستگاه تلفن را گذاشتم روی میز هال که بچه ها ببینند . - می خواستی یادداشت نگذاری . اگر بفهمند او می آید، ممکن است فقط فرشید را بفرستند جلو . - نه یادداشت نگذاشتم . - شاهانی چیز دیگری نگفت؟ - نه، من مجال ندادم . گفتم باید با عجله به محل کارم بروم - بسیار خب . بعداز ظهر منتظرت هستم . - خدا کند خودش قبل از آمدن تلفن نکند . دلم نمی خواهد هیچ کدام از قبل اطلاع داشته باشند . فرخ ...... نمی خواهم شاهانی را مثل آرش از دست بدهیم ! - نگران نباش . عصر منتظرت هستم . در ضمن من به نوشین زنگ زدم و بابت گل تشکر کردم . - من هم امشب به ژانت و وارتان زنگ می زنم . فعلا خداحافظ . - خداحافظ . مواظب خودت باش . فصل 4 فرشید اولین نفری بود که به خانه آمد . منتظر بود یکی از اعضا خانواده بیاید ، تا از او بپرسد دستگاه موبایلی که روی میز هال است متعلق به کیست . می دانست مال هیچ کدام از افراد خانواده نیست . گوشی شبیه دستگاه های آنها نبود . وقتی صدای در ساختمان را شنید، مثل همیشه پرش کنان از پله ها پایین دوید : - سلام بچه ها این موبایل مال کیه؟ ژاله کیف و کتاب را روی میز گذاشت . گوشی را از او گرفت و نگاه کرد. با تعجب به هاله گفت: این مال کیه؟ - تلفن کن از مامان بپرس. فرشید گفت: من چند تا اشکال ریاضی دارم . هاله با بی حوصلگی جواب داد: - من که آمادگی ندارم .فعلا سر و صدا نکن یک ساعتی بخوابم که چند دسته ورقه برای صحیح کردن آوردم خانه، سرم هم خیلی درد می کند. کسی با من کار داشت، صدایم نکنید . این سر دردها را ماهی یک بار به فاصله یکی دو روز، هر دو داشتند. دکتر گفته بود مال کم خونی است . فرشید گفت: - پس اشکال ها را بعدا می پرسم . در ضمن یادت باشد، هر وقت نوبت تو می شود، یک بهانه می آوری! ژاله گفت: - من که هستم . بگذار هاله استراحت کند - الان بیایم؟ - نه، صبر کن چیزی بخورم و چند دقیقه استراحت کنم، بعد . - شیر موز درست کردم . می خواهی یک لیوان برایت بیاورم؟ - قربان داداش خوبم . چرا نمی خواهم!؟ خیلی هم می چسبد. بعد به هاله گفت: یک لیوان شیر موز بخور ، بعد بخواب . فرشید به آشپزخانه دوید. سه لیوان پر کرد و آورد . هاله گفت: - فرشید تو تمام کارهایت قشنگ است، به خصوص شیر موز درست کردنت، مخصوصا موقع سردرد های گند من . ژاله دستی بر سر برادر کشید که: داداش کوچولوی خودمان است دیگر! هاله در حالی که لیوان را بر می داشت گفت: - ولی داداش کوچولو ریش و سبیلش درآمده. حیف، دوران معصومیت آدم ها زود میگذرد . هر سه خندیدند. هاله شیر موز را سر کشید و لیوان خالی را در سینی گذاشت و گفت: - کار را که کرد؟ آن که تمام کرد! خطابش به فرشید بود . اما ژاله چیز دیگری گفت: - نه فرشید جان، تو برو بالا سراغ درس هایت . شستن لیوان ها با من . با این شیر موز حسابی شارژ شدم . فرشید برگشت بالا . هاله هم به اتاقش رفت . ژاله سینی را به آشپزخانه برد و لیوان ها را شست و به هال برگشت . شماره تلفن همراه مادر را گرفت . جواب شنید دستگاه خاموش است . دو سه بار تلاش کرد، ولی جواب همان بود . شماره پدر را گرفت . خانم شهباز، منشی دفتر جواب داد: بفرمایید. - سلام خانم شهباز. می خواهم با بابا صحبت کنم . - نیستند با موبایلشان تماس بگیرید. 0 بسیار خب ممنونم . خداحافظ. بلافاصله شماره تلفن همراه پدر را گرفت . دستگاه خاموش بود ." یعنی چه؟" دوباره چند بار شماره گرفت . هر دو دستگاه خاموش بودند . حدس زد باید با هم باشند . آن هم در فضایی که آنتن نمی دهد . به اتاقش رفت . لباس ها را درآورد و بلوز و شلوار راحت پوشید . کلیپس را از موهایش برداشت و جلو آینه برس کشید . موها صاف و خوش رنگ و رها، همچون برنز مذاب روی شانه ها ریختند. به خود خیره شد . دیگر از این که نمی دانست به خودش نگاه می کند یا هاله، عصبی می شد . نگاهش به قاب عکس روی میز توالت بود که او و هاله را در کنار هم نشان می داد. قاب عکس را برگرداند. زیر لبی حرف می زد: من کی هستم؟ ژاله یا هاله؟ چرا این جوری شد؟ دلم می خواهد خودم باشم . پیش از این هیچ وقت این طور نبود و این جور فکر نمی کرد . مدت کوتاهی بود که از این شباهت عجیب رنج می برد . یعنی از وقتی که به بردیا شاهانی احساس پیدا کرده بود . موهایش را از پشت گرفت . طوری جمع کرد که انگار کوتاه است .:باز این جوری یه فرقی با هم پیدا می کنیم . موها را رها کرد . : رنگش می کنم . سیاه، سیاه. من هاله نیستم . یک آدم دیگر هستم . آدمی که می تواند خودش باشد . فقط خودش . اختیار قلبش را داشته باشد . اختیار زندگی و اختیار انتخاب خودش را داشته باشد . دیگر نمی خواهم مردم از شباهت ما غرق تعجب بشوند و از این که به اشتباه می افتند بخندیم و تفریح کنیم . نه، دیگر لذت نمی برم . من یک آدم مستقل هستم . احتیاج به مکمل ندارم . چرا هر کس ما دو تا را می بیند می گوید قدرت خدا را ببین . عینا همدیگر هستند! حالا می فهمم قدرت خدا در فرقی است که میلیاردها آدم با هم دارند، نه در شباهت شان . قدرت خدا آن جاست که میلیاردها انسان را با دو چشم و دو تا ابرو ، یک دهن و یک دماغ و یک چانه و یک پیشانی آفریده، ولی هیچ کدام مثل هم نیستند . معجزه این جاست که او با همین ابزار مشخص میلیاردها شکل و قیافه مختلف می سازد . میلیاردها نوع، تن صدا در حنجره ها می گذارد . میلیاردها قلب می سازد ، با میلیاردها حس متفاوت . اوه......خدایا ، چرا من؟ با صدای زنگ در به خود آمد . منتظر شد فرشید جواب بدهد. اما او گوشی آیفون را بر نداشت . به هال رفت و فرشید را صدا زد . او جواب داد: پای تلفن هستم . خودش گوشی را برداشت :کیه؟ - سلام . سلام از بردیا بود که نمی دانست مخاطبش را با چه اسمی صدا کند . هاله خانم؟ ژاله خانم؟ به همین دلیل سلامش را این طور تکمیل کرد : - سلام خانم نیک پی . دو خواهر با هم اشتباه می شدند، ولی بردیا همزادی نداشت که اشتباه شود .ژاله با همان سلام اول ، صدا را شناخت . خونی گرم به صورتش دوید . با قدری تاخیر جواب داد : - سلام مهندس شاهانی شما هستید؟ و همان لحظه حدس زد دستگاه موبایل ناشناس باید مال او باشد .بردیا جواب داد: - بله، شاهانی هستم . اما نپرسید تو کی هستی؟ ژاله، یا هاله. باید در مقابلش قرار می گرفت تا مطمئن شود کدام یک است . او تفاوت ظاهری را پیدا کرده بود ، هرچند تفاوت محسوس نبود که هر کس بتواند تشخیص بدهد. باید یک ندای قلبی وجود می داشت تا تمیز و تشخیص را میسر کند . چیزی که در بردیا با قوت و قدرت وجود داشت . هر چند امواج صدا هم بی پیام نبودند . یا شاید سکوت نسبتا طولانی حامل پیام بود . سکوتی که به ژاله فرصت می داد احساسش را پنهان کند و آرام بپرسد: پس موبایل شماست که این جا ماده! و با این سوال از ذهن بردیا گذشت که)نه تنها موبایل، بلکه قلبم جا مانده) . بعد با کلامی مرسوم و شناخته شده جواب داد: - متاسفانه بله . قبل از ظهر تلفن کردم . خانم نیک پی برای بیرون رفتن عجله داشتند . قرار شد ساعت شش بیایم و بگیرم . ژاله جز یک عکس العمل ، راه دیگری نداشت . باید دکمه آیفون را فشار می داد و در را باز می کرد، که کرد . از سر پله ها آهسته، طوری که اگر هاله خوابیده باشد، بیدار نشود صدا زد: فرشید ، کجایی؟ این صدا بیش از آن آهسته بود که به گوش فرشید شلوغ برسد . او با صدای بلند با مخاطب تلفنی اش جوک رد و بدل می کرد و با هیاهو قهقه می زد . بردیا منتظر بود و ژاله ناچار باید به دیداری چنان غیر منتظره تن می داد. دستگاه را از روی میز برداشت . پنجه در موهایش برد. نگاهی سرسری به آینه نصب شده به دیوار هال انداخت . بازتاب خود را در آینه دید. پایان صفحه 60 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *TARA*, -ALI-, -نازلی-, Admin, amozhgan, arezoue, arizona, aroosak, ayda90, Donya-70, Elnaz, extranjera, farahi, farnaz58, golnaghshetavous, homi1, mahal.1, makhmal_66, mamorin, Mina, minoo53, monir 11, nlp16001, Persiana, saadegi.n, Sang, shaayan, sinsor, Sokout_shab, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, باران, ستاره یخی, شبنم, نیلوفر دختر دریا, هانیه12, پروانه!, یگانه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,947
(View Stats)
تشکرها: 107,739
تشکر شده 196,583 بار در 18,493 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +11 امتیاز فصل چهام (2) دید اخم آلود دلتنگ و با هیجانی که خوب کنترلش میکرد.هیجانی که روی ضربان قلبش اثر گذاشته بود.قلب ریتم عادی نداشت.با شتاب میتپید با هر قدم که بسوی در حیاط برمیداشت احساس دیگری به سراغش می آمد.قدری خشکی دهان اندکی برافروختگی و دستپاچگی. در باز شده بود ولی بردیا پیدا نبود.کمی آنطرفتر در انتظار دیدن دختری بود که تا نمیدیدش متوجه نمیشد همان محبوب مورد نظر است یا همزادش. ژاله در را کاملا باز کرد بردیا جلو آمد.در همان لحظه اول شناختش.با شوقی در نگاه و در صدا دوباره سلام کرد و گفت:باعث زحمت شدم میبخشید. ژاله در حالیکه دستگاه تلفن را به او میداد مرسومترین کلمات را بر زبان آورد:خواهش میکنم چه زحمتی. دیشب از کم سعادتی من بود تشریف نداشتید. بله جایی بودیم که تا دیروقت طول کشید. بردیا موبایل را گرفت.اما این دست و آن دست کرد.قصد رفتن نداشت.نقشه جا گذاشتن موبایل را کشیده بود که در جایی غیر از دانشکده او را ببیند.حالا در آن لحظه موعود چنان شور و شوقی داشت که نمیدانست چطور ادامه بدهد.بنظرش ژاله در لباس راحتی که بتن داشت زیباتر از آن بود که فکر میکرد.لبخندی شوق آلود روی لبهایش جا خوش کرده بود.گفت:ژاله خانم مامانتان دیشب قول دادند ظرف دو سه روز آینده صحبتی با هم خواهیم داشت. ژاله که از شب قبل مادر را ندیده و صحبتی با هم نکرده بودند با تعجب پرسید:مامان قول داد؟ بله مگر با شما صحبت نکردند؟ من از دیشب مامان را ندیدم صبح وقتی میرفتم خواب بود.هنوز هم بخانه نیامده. آقای نیک پی هم در جریان هستند چیزی به شما نگفتند؟ نه صبح قبل از رفتن بابا را دیدم.اما حرفی از این موضوع نزد! پس نباید بیش از این فرصت را از دست بدهم.من همین حالا با شما صحبت میکنم. ژاله شگفت زده جواب داد:متاسفانه الان موقع مناسبی نیست.بعد به پشت سر نگاه کرد نمیدانشت هاله در آن دقایق چکار میکند خوابست یا بیدار! بردیا گفت:من باید زودتر از شما جواب بگیرم. ژاله سر را پایین انداخت.بردیا پرسید:چیزی مانع صحبت ماست؟با این سوال کاملا به هدف زده بود.ژاله سر بلند کرد.چشهای روشنش به دو چشم منتظر بردیا گره خورد.برای اولین بار طعم آن حالت خوشایندی را که هنگام فرو ریختن دل به انسان دست میدهد چشید.دگرگون و منقلب شد.بردیا ادامه داد:اجازه هست چند دقیقه ای در خدمت باشم؟ ژاله با آشفتگی جواب داد:نه نه!گفتم که الان هیچ موقع مناسبی نیست.شما اصلا مطمئن هستید با کی حرف میزنید؟ژاله یا هاله؟ بردیا با خنده ای شعف آلود جواب داد:یکسال است پیام نگاه شما را میشنوم.فقط چشمهای آن کسی را که دوست داریم با ما حرف میزند همان یک نفر حتا اگر آن یکنفر بجای یک همزاد صد تا همزاد داشته باشد پیام نگاهش چیز دیگری است.استثنا است.گویاست.آسمانی است. ببخشید من هیچ آمادگی ندارم. میروم یکساعت دیگر می آیم تا آمادگی پیدا کنید. اصرار نکنید. شما متوجه موقعیت من نیستید. شما هم متوجه موقعیت من نیستید!دم در کوچه که جای صحبت نیست. خودتان اجازه ورود ندادید. ژاله به پشت سرش نگاه کرد.طرز نگاهش طوری بود که بردیا متوجه نگرانی اش شد.پرسید:چرا نمیگویید از چه چیزی نگران هستید؟ من نگران نیستم. هستید.با دلواپسی به پشت سر نگاه میکنید.گوش کنید این اولین بار است که اینطوری تحت تاثیر کسی واقع شده ام.همیشه منتظر چنین معجزه ای بودم.اما به سراغم نمی آید.حالا که آمده متاسفانه در شرایطی هستم که فرصت طی کردن مقدمات طولانی ندارم.من فقط یکی دو ساعت وقت از شما میخواهم تا همه چیز را مطرح کنم.در حقیقت با جواب شماست که تکلیفم معلوم میشود. ژاله مکثی کرد بغضی را که به حلقومش چسبیده بود فرو داد و گفت:متاسفم روی من حساب نکنید. بردیا بهت زده از آن جواب صریح و قاطع پرسید:مرد دیگری در زندگی شماست؟ این جمله را طوری گفت که انگار از او حساب پس میگرفت:نه مشکل من این نیست. پس چی؟ هیچی!ببخشید نمیفهمم چرا سوال پیچم میکنید!طوری قیافه گرفت که از ذهن بردیا گذشت این قیافه آدم آماده فحش است.با چشم ابروی درهم گره خورده و نوعی وقار که از حالات و طرز برخوردش بیرون میترواید گفت:فکر میکنم با آدم بالغی حرف میزنم.انتظار دارم جوابی قانع کننده بشنوم.به هیچ وجه سوال پیچ کردن نیست.من دارم برای بقیه عمرم و زندگیم حرف میزنم.متوجه این مساله هستید؟ بردیا حرف میزد بدون آنکه دلواپسی نتیجه اش باشد این روحیه قراردادی بود که اجازه نمیداد کسی او را دست کم بگیرد. ژاله تکلیف خود را نمیدانست.بدون آنکه مستقیم به چشم او نگاه کند گفت:من از شما نخواسته بودم راجع به بقیه عمرتان با من حرف بزنید. اما احساستان چیز دیگری است مگر نه؟ کدام احساس؟ همان احساسی که الان مشغول سرکوب کردنش هستید. ما فقط دو همکار هستیم. دو همکاری که قلبهایشان فراتر از رابطه دو همکار نیاز به احساس و عاطفه همدیگر دارند. متاسفم بیشتر از این نمیتوانم در کوچه... بردیا نگذاشت ادامه دهد.میان حرفش دوید که:حرفهای من آنقدر سطحی نیست که بشود بی اعتنا از کنارش گذشت. شما بجای من از احساس و درونیاتم حرف میزنید بدون آنکه در قضاوتهایتان تردیدداشته باشید. بردیا در حالت قضاوت جدی بود.از نگاهش میشد فهمید او همیشه در عین عادی بودن متعالی بود.نگاه نافذش تا عمق وجود ژاله در حرکت بود گفت:دو هفته پیش از شما خواستم صحبتی با شما داشته باشم.چرا همان موقع مخالفت نکردید؟چرا قضیه را در حالت تعلیق نگه داشتید؟ شما از من چه چیز میدانید؟ من با چشم و گوش بسته در مورد شما تصمیمی نگرفته ام. چه تصمیمی؟این تصمیم چی هست که من خبر ندارم؟ نمیخواهید خبر داشته باشید چون خبر دارید.در طول یکسال گذشته هفته ای سه روز تدریس در این دانشکده را قبول کردم بارها... حالا نوبت ژاله بود که میان حرف او بدود و با دستپاچگی نگذارد بردیا از آن جلوتر برود.نمیخواست به او فرصت بدهد بیش از آن راز درونش را برملا کند و به رخش بکشید:احتیاج به فرصت بخصوصی نیست.من هیچ حرف خاصی با شما ندارم.فقط بعنوان یک همکار برایتان ارزش قائلم. شما در پشت سر چیزی دارید که از آن میترسید همین! قضاوت شما هر چه میخواهد باشد برای من فرقی نمیکند. اما برای کسی که یکسال حرفهای نگاه شما را شنیده خیلی فرق میکند. نگاه من؟ اتومبیل آقای نیک پی به کوچه پیچید ژاله با دیدن اتومبیل پدر گفت:متاسفم من همه چیز را گفتم دیگر حرفی ندارم... الهه کنار فرخ نشسته بود با تعجب گفت:فرخ این مهندس شاهانی نیست. چرا خودش است آمده موبایلش را بگیرد. نزدیک شدند ژاله کنار رفت تا پدر اتومبیلش را بداخل بیاورد.اما فرخ و الهه هر دو پیاد ه شدند.بردیا با آنها دست داد.مکدر بود.اما سعی میکرد عادی باشد.الهه گفت:ژاله چرا مهندس را دعوت نکردی بیایند تو. بردیا با لحنی که میخواست گزنده نباشد گفت:ژاله خانم اطلاع نداشتند که من برای گرفتن موبایلم می آیم وگرنه حتما طور دیگری برخورد میکردند. بله من غفلت کردم.باید به بچه ها میگفتم شما تشریف می آورید.به هر حال ما در خدمت هستیم. فرخ از ژاله پرسید:بابت زحمان دیشب تشکر کردی؟ ژاله در حالیکه سعی میکرد نگاهش به بردیا نیفتد گفت:نه متاسفانه فراموش کردم واقعا گلهای زیباییست.با نهایت سلیقه تهیه شده ولی چرا دو تا سبد؟ بردیا حاضر جواب انطور که صفت همیشگی اش بود گفت:برای اینکه گلها زبان و پیام متفاوتی دارند. جواب او همانطور که برای فرخ و الهه خوشایند بود برای ژاله هم دلچسب و مطبوع بود.میخواست جواب بدهد که صدای هاله را شنید:چه خبر شده در کوچه جمع شدید؟ فقط ژاله که پشت به ساختمان داشت او را ندیده بود.چنان ترسیده به پشت سر نگاه کرد که نه از چشم بردیا که از چشم الهه و فرخ هم پنهان نماند ژاله گناهکارانه توضیح داد!صاحب موبایل پیدا شد.مهندس شاهانی جا گذاشته بودند. بنظر می آمد کمی رنگش پریده.تنفسش غیر عادی شده بود.ضربان تند قلبش را میشد از بالا پایین شدن محسوس قفسه سینه تشخیص داد.هاله با لحنی طلبکارانه پرسید:کی آمدند که من متوجه نشدم؟ ژاله با همان لحن دست پایین جواب داد:فکر کردم متوجه زنگ آیفون شدی.فرشید را صدا زدم که در را باز کند مشغول تلفن بود. بردیا با دقتی خاص به روابط آن 4 نفر نگاه میکرد.در رفتار آنها به دنبال جواب معمایی میگشت.معمای سکوت ژاله در برابر تقاضایی که دو هفته پیش کرده و در طول یکسال گذشته پیام نگاهش را شنیده بود.باور کرده بود احساسی که به او پیدا کرده دو جانبه است.اما دو هفته انتظار و دست آخر چنین عکس العملی گیجش کرده بود. فرخ گفت:مهندس یک چای با هم میخوریم موافق هستید؟ دیشب به اندازه کافی زحمت دادم.اگرچه دختر خانمها تشریف نداشتند که باز هم برای شاهکاری که کردند تبیرک عرض کنم. ژاله گفت:اگر مقصودتان اختراع است که باید بگویم فکرش مال هاله بود.من فقط کمک کردم تا کاملش کند.تمام زحمتها را خودش کشید البته زحمات شما هم کم نبود. بردیا با دقت به گفته های او گوش میداد.میدید با کلماتش به هاله باج میدهد. فرخ گفت:ژاله جان در را باز کن ماشین را بیاوریم تو و بنشینیم با مهندس گپی بزنیم و چای بخوریم. در حالیکه ژاله یک لنگه در را باز میکرد خودش هم لنگه دیگر را باز کرد و گفت:مهندس بفرمایید چند دقیقه ای در خدمتتان باشیم. خیلی ممنونم.انشالله در یک فرصت دیگر. هاله سکوت کرده بود.الهه تعارف جدی و محکمی نکرد.آشفتگی دخترهایش را میدید و نیاز نداشت جو را از آنچه هست آشفته تر کند. در کاملا باز مانده و فرخ مصمم بود نگذارد بردیا به آن زودی برود.ژاله سکوت کرده بود و بردیا طوری با انتظار نگاهش میکرد که انگار جان کلام در پایان جمله ای است که هنوز گفته نشده.سرانجام وقتی اوضاع را مساعد ندید خطاب به الهه گفت:انشالله به زودی در خدمتتان خواهم بود. با این جمله قول او را بیادش آورد.سپس با وقاری حفاظت شده ساکت ماند.انگار میخواست حرفش نشست کند.سرانجام فرخ با دست داد و با بقیه هم خداحافظ و بطرف اتوموبیلش رفت. با رفتن او ژاله نفس آسوده ای کشید.انقباض ماهیچه هایش باز شد.هر چند سکوت هاله آزار دهنده و درونش را آشوب کرده بود. هر چهار نفر بدون رد و بدل شدن صحبتی به طرف ساختمان رفتند.اما ژاله مانند نارنجکی که سوزنش را کشیده باشند آماده انفجار بود.به ساختمان که وارد شدند با صدایی نزدیک به فریاد فرشید را صدا زد:فرشید تو هنوز پای تلفن پرچانگی میکنی؟ فرشید با کمی تاخیر جواب داد:مگر چی شده؟ زنگ میزدند چرا نیامدی در را باز کنی؟ حالا مگر چه اتفاقی افتاده؟ الهه متوجه بود او با فریادهایی که بر سر فرشید میکشد خشم و خروشش را بیرون میریزد.درد او را میفهمید دلش برای دخترش میسوخت. هاله بدون حرف به اتاقش رفت.ژاله اینرا نمیخواست.میدانست سکوت خواهرش یعنی رنج!یعنی درد!نمیتوانست شاهد عذاب او باشد.مردد بود بدنبالش برود یا نه!هاله در اتاقش را بست.ژاله برگشت .الهه ناظر صحنه بود.با دست اشاره داد کاری به کارش نداشته باشد و با او به اتاق خواب برود.ژاله به دیوار تکیه داد.فرخ لباس خانه پوشیده بود.از پله ها پایین آمد و بطرف حیاط رفت که باغچه ها را آب بدهد.با رفتن او الهه دست ژاله را گرفت و بدنبال خود به طبقه بالا برد.آهسته پرسید:چرا اینقدر عصبانی هستی؟ ژاله در سکوت نگاهش کرد.نگاهش پیچیده در پیرایه ای از راز بود.الهه گفت:چیه؟چرا اینجوری نگاه میکنی؟اتفاقی افتاده؟ چرا مهندش شاهانی به شما گفت بزودی در خدمتتان خواهم بود؟ مقصود؟اینکه حرف بدی نیست! خودتان را به آن راه نزنید.دیشب چه قول و قراری گذاشتید؟ قول و قرار؟نه هیچ قول و قراری نگذاشتیم فقط.... فقط چرا؟ الهه بی مقدمه گفت:ژاله این مساله را نمیشود دست کم گرفت.شاهانی آدم با ارزشی است نباید... آخر ص69 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *TARA*, -ALI-, -نازلی-, Admin, amozhgan, arezoue, arizona, aroosak, ayda90, batul1s, Donya-70, Elnaz, extranjera, farahi, golnaghshetavous, homi1, mahal.1, mahtab10, mamorin, Mina, minoo53, monir 11, nlp16001, Persiana, saadegi.n, Sang, shaayan, sinsor, Sokout_shab, yashkin, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, باران, بی کس, ستاره یخی, شبنم, نیلوفر دختر دریا, هانیه12, پروانه!, یگانه |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹
نوشته ها: 596
(View Stats)
تشکرها: 4,763
تشکر شده 21,161 بار در 521 پست
کتاب مورد علاقه : پنجره حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز 70-79 ژاله با صدایی آهسته، به شدت اعتراض کرد: یواش! چقدر بلند حرف می زنید! الهه با دلسوزی گفت: - می دانم از چه چیز عصبانی هستی، ولی آخرش چی؟ شما دو تا دارید به خاطر هم زندگی تان را خراب می کنید! - من می روم پایین. الان هاله بفهمد داریم پچ پچ می کنیم، هزار فکر می کند. بعد بی آن که منتظر عکس العمل مادر شود، برگشت پایین و سراغ هاله رفت . با انگشت به در زد . بی آن که منتظر جواب باشد، در را باز کرد وارد اتاق شد . هاله روی رختخواب افتاده بود . انگار نه انگار کسی به اتاقش وارد شده . بی هیچ عکس العملی در همان وضعیت ماند. ژاله پرسید: چیه؟ناراحتی؟ هاله جوابش را نداد . او در حالی که لبه تختخواب می نشست ادامه داد: - یادت هست آرش دولتمند چقدر سمج بود؟ یادت هست چه کار کردیم؟ موهای بلند هاله، همچون آبشاری از طلا روی پشتش ریخته بود.ژاله دستی بر آنها کشید و ادامه داد: بالاخره آرش نتوانست ما را از هم جدا کند مگر نه؟ هاله نفس بلندی کشید. آهسته گفت: کی تشریفش را آورد؟ - کی ؟ - شاهانی! - مگر صدای زنگ در را نشنیدی؟ - نه، خوابم برده بود - چند دقیقه ای بیشتر نبود که بابا و مامان آمدند. - عاشقت شده. مگر نه؟ - عاشق؟ ریاضی دان ها فقط با منطق و استدلال طرف هستند . با عشق و احساس و این چرندیات ، میانه ای ندارند. - انگار این یکی با همه فرق دارد! - اشتباه می کنی! - تلفن جا گذاشتن عمدی بود! - آرش دیوانه تو بود . مگر چی شد؟ یک مدت سماجت کرد و دید فایده ای ندارد، رفت دنبال یکی دیگر . - من آرش را نخواستم . - بله، می دانم . گفتن ندارد . - اما تو شاهانی را می خواهی . - دوباره داری خیالپردازی می کنی! هاله با چهره ای کبود از خشم با یک ضرب برگشت . پا شد نشست: تو دلت رفته . - پس بشین و تماشا کن . دیر یا زود، او هم می رود بغل دست آرش، و خودت به این بگو مگوهای ملال آور می خندی! - پای آیفون صدایش را شنیدی ، چرا رفتی استقبال . - فرشید را صدا زدم . نیامد پایین . ..... هاله ، تو را به خدا نگذار بی خودی فکر و خیال های خام به مغزت راه پیدا کند . من که نمی توانم هر روز با تو بگو مگو داشته باشم و دایم نمی شود قسم و آیه بخورم و خودم را از گناه نکرده، تبرئه کنم! الهه نزدیک اتاق ایستاده بود و صدای آنها را می شنید . عذاب می کشید. صدای پر تهاجم هاله، دلش را لرزاند: من کی از تو خواستم برایم قسم آیه بخوری؟ من کی خواستم خودت را تبرئه کنی؟ هر کار دلت می خواهد بکن . چرا سر به سر من می گذاری؟ من که با تو کاری ندارم . چرا هی می آیی سراغم ؟ - تو دیگر شورش را درآورده ای! اعصابم به هم ریخته ! خب من و تو دخترهای جوانی هستیم . این طبیعی است که هواخواهانی داشته باشیم . در ثانی، ما می توانیم اختیار خودمان را داشته باشیم . اختیار دیگران که دست ما نیست! - من گوشی آیفون را برداشت بودم و حرف های شما را می شنیدم . نگاه ژاله به روی او ثابت ماند: تو چی کار کردی؟ - درست شنیدی! - پس خواب نبودی! تو تا این حد به من بدبین شدی؟ - بدبین؟ شاهانی به تو گفت یک سال است پیغام چشم هایت را می شنود! - این دیگر واقعا بی انصافی است . اگر آن مرتیکه خوش خیال، هی برای خودش بافته و شکافته، تقصیر من چیه؟ هاله، از این که نسبت به من این قدر سوظن داری، متاسفم . اما خوشحالم که به قول خودت تمام حرف های را شنیدی . اگر از طرف او ناراحتی، چرا سر من تلافی می کنی؟ - تو داشتی یک ساعت با او حرف می زدی! چرا وقتی موبایلش را دادی خداحافظی نکردی و در را نبستی؟ دلم می خواست...... - بگو، دلت چی میخواست؟ فحشش بدهی؟ - نه، که چشم هایش را از کاسه در بیاورم . - هاله، تو با این روحیه ، هر دو نفرمان را نابود می کنی. الهه آهسته در راهرو را باز کرد و به حیاط رفت . به طرف فرخ دوید: شیلنگ را ببند. - چرا؟ چی شده؟ - با تو حرف دارم .صدای شرشر آب نمی گذارد راحت حرف بزنم . فرخ شیلنگ را در استخر رها کرد: چه خبر شده؟چرا سراسیمه ای؟ - ژاله توی اتاق هاله است . بیا گوش کن ببین چه حرف هایی رد و بدل می کنند . اوه.... این دیگر چه گرفتاری است؟ الهه، بخشی از گفتگوهای آنها را برای شوهر گفت و با اضطراب ادامه داد: هاله مثل یک بازجو ژاله را سوال پیچ کرده! - چرا ژاله رفته پیش او که حرف کش پیدا کند؟ - خب قیافه و رفتار هاله را می بیند، ناراحت می شود. طفلک برای این که به او ثابت کند فکرهایش اشتباه است، شاهانی را مرتیکه خطاب کرد . آخ ... فرخ چه کار باید بکنیم ؟ این جوری که نمی شود . بیا گوش کن! دست فرخ را گرفت و به ساختمان برد . نزدیک اتاق هاله ایستادند.هاله فریاد زد: - با گوش خودم شنیدم که گفت گل ها زبان و پیام متفاوتی دارند . او دو تا سبد گل آورده که همین حرف را بزند . سبد گل سرخ مال توست ، با پیام مخصوصش . - این حرف های سانتی مانتالی را از کجا درآوردی؟ من و تو و او بچه دبیرستانی نیستیم که از این بچه بازی ها داشته باشیم . از آن گذشته ، تو که همه چیز را شنیدی، پس می دانی که او برای گرفتن جواب، عجله دارد . پیداست می خواهد زودتر تکلیفش روشن شود، برود سراغ یکی دیگر .مثل آرش، خب وقتی هیچ جوابی از طرف من به او داده نشده یعنی چه؟ - یعنی این که سکوت علامت رضاست! چرا دو هفته است معطلش کردی؟ تو می توانستی از همان اول بگویی هیچ حرفی با او نداری و دعوتش را هم قبول نمی کنی . قضیه را باز گذاشتنی ببینی چه می شود! مگر نه! - نه، نه! اصلا این طور که تو فکر می کنی نیست! الهه سرش را روی شانه فرخ گذاشته بود و بازویش را فشار می داد .آهسته و با صدایی خفه گفت: می بینی چه گرفتار شدیم؟ فرخ نوازشش کرد، هاله چنان داد کشید که صدای فرخ گم شد . - اگر راست می گویی، بگذار من جوابش را بدهم . - هاله مگر من صغیر هستم که تو به جایم جواب بدهی؟ مگر خودم لالم ؟ - نه، لال نیستی! خیلی هم خوش سر و زبان هستی! - هر چه هستم، تو هم هستی! من و تو یکی هستیم .کی بین ما فرقی پیدا می کند؟ کی ما را با هم اشتباه نمی گیرد؟ - کی؟ آقای مهندس بردیا شاهانی! ایشان هیچ وقت بنده و شما را اشتباه نگرفته . - باشد ، می توانیم امتحان کنیم ! - چه جوری؟ - بالا خره راه حلش را پیدا می کنیم ! تو هم فکرهایت را بکن . دلم می خواهد هر چه زودتر این موضوع ثابت شود، تا بفهمی برای او، تو، با من فرقی نمی کند. مطمئن هستم روزی هم که از من دعوت کرد صحبتی داشته باشیم ، نمی دانست با ژاله صحبت می کند، یا هاله! - اگر تو به همین زودی یادت رفته، من یادم هست که همین چند دقیقه پیش چه گفت . وقتی تو پرسیدی مطمئن هستید با کی حرف می زنید، هاله یا ژاله، فرمود فقط چشم های آن کسی را که دوست داریم، با ما حرف می زند. حتی اگر به جای یک همزاد ، صد تا همزاد داشته باشد . - آخ ..... دلم می خواهد همین الان برگردد و این دفعه تو با او روبرو شوی، تا ثابت شود کداممان درست می گوییم . او خودش را از تنگ و تا نینداخت . آن حرف را هم زد که اعتبار خودش را خراب نکرده باشد . - حالا چه کار داری؟ آمدی این جا که چه چیز را ثابت کنی؟ - هیچی! باید تا فردا یک راه حل پیدا کنم . راه حلی که تو را از این همه سوظن و بدبینی بیرون بیاورد . هاله پوزخندی زد: مخ من داغ کرد . خودت راه حل پیدا کن . - باشد خودم پیدا می کنم . دست کم تا وقتی بهت ثابت نشده، دست از این بچه بازی ها بردار . من نمی توانم تو را ناراحت ببینم . خودت خوب می دانی. دو دست را روی شانه های خواهر گذاشت . گونه اش را به گونه او چسباند. چشم ها را بست . بغض مزاحم را فرو بلعید و گفت: هیچ کس نمی تواند ما را از هم جدا کند حتی مرگ . پاشو برویم پارک . دو سه روز است هیچ راه نرفته ایم . - حوصله ندارم . می خواهم چند دقیقه بخوابم . - نه، الان وقت خواب نیست . توی این اتاق پر از ریخت و پاش می نشینی و هی فکر می کنی . زود باش بلند شو . ورقه ها را هم با هم تصحیح می کنیم . - مگر نمی دانی پریود هستم ؟ - چرا . مگر می خواهیم مسابقه دو بدهیم . آهسته قدم می زنیم . پاشو . بعد نگاهی به اطراف انداخت . لباس های ریخته روی صندلی بازودار را در کمد آویزان کرد . کیف و دسته های ورق امتحانی را در دراور کنار اتاق گذاشت . روی میز توالت را نظم داد. طوری همه چیز را جمع و جور می کرد و سر جایش می گذاشت که انگار می خواست آثار صحبت ها و بحث ها را هم کنار بزند. کار را سرهم بندی به پایان رساند . مثل کسی که یک اتاق زباله را با یک جارو کشیدن از سر باز کند. الهه بازوی فرخ را کشید و به طرف حیاط برد: نباید بفهمند حرف هایشان را شنیدیم، تا به موقعش! فرخ به طرف شیلنگ رفت. استخر از آب لبریز شده بود. با ناراحتی گفت: - آن قدر حواسم پرت بود که شیر آب را نبسته بودم . - مهم نیست! دو سه روز آب به باغچه ها نده، جبران می شود! - مساله ژاله به بن بست رسیده، فکر نمی کنم صحبت با شاهانی هیچ فایده ای داشته باشد . - انگار حق با توست . مشکل ما چیزی نیست که به دست او حل شود . حالا باید چه کار کنیم ؟ من به شاهانی قول دادم . - مهم نیست . وقتی هیچ خبری نشود، حتما یا به خود ژاله رجوع می کند، یا من و تو . وقتی تماس گرفت، اصل قضیه را می گوییم . - حیف. این شانس چیز کمی نیست که داریم به آسانی از دست می دهیم . - این دو تا با وابستگی دیوانه واری که به هم دارند، به جای دوستی، در حق هم دشمنی می کنند. - واقعا شد راه هم شده اند. - و تقصیر ماست! - از کجا می دانستیم داریم اشتباه می کنیم؟ - باید نسبت به هشدار های مادرم، کمی خوش بینانه تر و با توجه تر می بودیم. - من از تو مقصرتر هستم . - نه، من هم به اندازه تو در اشتباه بودم . اما مقصر بودن یا نبودن ما در حل معمایی که امروز داریم تاثیری ندارد . باید آهسته، آهسته رویشان کار کنیم . - عجب حرفی می زنی. شاهانی عجله دارد، تو می گویی آهسته، آهسته رویشان کار کنیم ؟ - ما دیگر نمی توانیم با این اوضاع ، روی شاهانی حساب کنیم . اله با قاطعیت گفت: - نه، نباید این شانس را از دست بدهیم . شاهانی امتیازهای زیادی دارد . حالا کو تا جوان دیگری با این همه امتیازات پیدا شود و خواستار یکی از دخترهای ما باشد . فرخ، ما باید الان با سرعت دنبال راه حل باشیم . دست کم باید ژاله را وادار کنیم با شاهانی تماس بگیرد . - این چیزی نیست که با اجبار ما، به منظوری که داریم، منجر شود . اما برای من یک موضوع دیگر هم معما شده! الهه پیشدستی کرد: - می خواهی بگویی مهندس شاهانی چطور آنها را از هم تشخیص داده؟ حق داری، هنوز من و تو خیلی وقت ها آنها را اشتباه می گیریم . نکند شاهانی اصلا نمی داند به ژاله علاقمند شده، یا هاله؟ - یک سوال دارم . سریع جواب بده. پف زیر چشم ژاله بیشتر است ، یا هاله؟ - داری مسخره ا می کنی؟ - گفتم زور جواب بده. چرا طفره می روی؟ الهه خندید : - ژ.....نه، نه .پف زیر چشم هاله بیشتر است . - نخیر ، همان که اول می خواستی بگویی درست است . مال ژاله بیشتر به چشم می آید . الهه شگفت زده ، دست ها را به هم زد و گفت: - تو راست می گویی. آخ، آخ . خوب چیزی برای دست انداختن من پیدا کردی! - پس نتیجه می گیریم شاهانی هم - آره . با شنیدن صدای در ساختمان ، هر دو برگشتند. هاله و ژاله لباس پوشیده به حیاط آمدند، ژاله گفت: ما می رویم پارک . الهه پرسید: کی بر می گردید؟ - شما منتظر ما نشوید . شام بخورید . شاید ما چیزی بیرون بخوریم . بار دیگر در ساختمان با شتاب باز شد . فرشید بود که گفت : من هم می آیم . ژاله با پرخاشی که به ظاهر بی مورد به نظر می رسید گفت: تو یک ماه دیگر باید کنکور بدهی ، چرا وقت کشی می کنی؟ - ا...... تو هم شدی مثل مامان که از هر جا کم می آورد، می رود سر درس من! الهه که دلیل خشم دخترش را می دانست ، پا در میانی کرد: فرشید من با تو کار دارم . - چه کار؟ - می خواهم راجع به حامد با تو صحبت کم . فرشید گارد گرفت : باز رفتید سر قضیه حامد؟ - یک چیزهایی به گوشم خورده! - باز کی تحریکتان کرده؟ - فرشید، من مادری نیستم که تحت تاثیر حرف های بی خود قرار بگیرم . اما مساله حامد ، یک موضوع ساده و بی اساس نیست . حساسیت فرشید روی دوستش حامد، باعث شد چنان سرگرم سوال و جواب با مادر شود که هاله و ژاله بروند. به خصوص که فرخ هم دنباله صحبت همسرش را گرفت و با لحنی محکم، و در عین حال دوستانه گفت: فرشید، اولا با مادرت آرام صحبت کن . چرا شاخ و شانه می کشی؟در ثانی ، من هم نسبت به حامد خوش بین نیستم . - چرا ؟ مگر چه کار کرده؟ - گاهی آدم ها با کاری نکردنشان مرتکب خطا می شوند . حامد درسش را ول کرده . این یکی از مهم ترین مسایلی است که باعث نگرانی من و مادرت شده . - حامد احتیاج به درس خواندن ندارد. پدرش کارخانه سنگ دارد .آن قدر ثروتمند هستند که اگر هفت جدشان هم زندگی شاهانه بکنند، باز هم کم نمی آید . الهه گفت: از همین چیزها ناراحت هستم - از چی ؟ - از این فلسفه ای که برای خودت بافتی . مگر آدمی که ثروت داشت، باید تحصیل را رها کند؟ اصلا این دو موضوع ربطی به هم دارند؟ اگر کسی به دلیل مضیقه مالی درس را رها کند، عذرش موجه است . اما پایان صفحه 79 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *TARA*, -ALI-, -نازلی-, Admin, amozhgan, arezoue, arizona, aroosak, ayda90, batul1s, Elnaz, extranjera, farahi, farnaz58, golnaghshetavous, homi1, mahal.1, mahdiyeh, mahtab10, makhmal_66, mamorin, Mina, minoo53, monir 11, Persiana, saadegi.n, Sang, shaayan, sinsor, Sokout_shab, yashkin, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, باران, ستاره یخی, شبنم, نیلوفر دختر دریا, هانیه12, پروانه!, یگانه |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,947
(View Stats)
تشکرها: 107,739
تشکر شده 196,583 بار در 18,493 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +8 امتیاز برعکسش نه!سواد و شعور و تخصص با پول بدست نمی آید. مامان بخدا!اگر بفهمم دور از چشم من کاری کردید که حامد را کیش کنید... خب بفرمایید ببینم آنموقع چیکار میکنی؟ فرشید صدا بلند کرد.هنوز صدایش دو رگه بود و خروسک میشد.وقتی بدلیل اوج گرفتن دورگه شد فرخ اخطار محکمتری داد:فرشید درست صحبت کن. ببینید مامان چقدر بهانه میگیرد! این بهانه نیست.منهم با مامان موافقم.از تلفنهای طولانی ات با او ناراحتم.هر دفعه می آید اینجا بوی سیگار میدهد. بخدا تفریحی میکشد.خیال میکنی مثلا سیگاری شده؟ نه خیال نمیکنم .حتم دارم. حالا یعنی چه؟میخواهید چکار بکنید؟بمن بگویید چرا بیخودی بهانه میگیرید؟ پرسشهای اضطراب آلودش حس بدبینی آنان را بیشتر تحریک میکرد فرخ جوابداد:ما که هنوز هیچ اقدامی نکردیم.اما اگر خودت رابطه رو کم نکنی ناچار ما باید دست به یک کاری بزنیم.استعداد تو از خواهرهایت کمتر نیست.نباید از آنها عقب بیفتی!این پسره خیلی وقت تو را میگیرد! موقع درس خوندن که با هم نیستیم.وقتی مخم از خر خوانی داغ میکند به او تلفن میزنم. فعلا برو سر درسها که چیزی تا کنکور نمانده.بعدا مفصل صحبت میکنیم! قول میدهید هر کاری در مورد حامد میخواهید بکنید من در جریان باشم؟ بله قول میدهم.یک روز به او میگویی بیاید اینجا آنوقت مینشینم جلو رو خودت با او حرف میزنیم.اگر توانست برای ترک تحصیلش جواب قانع کننده بدهد که قانع میشویم.اما اگر نتوانست خودت میفهمی چرا من و مادرت نگران این دوستی و آمیزش هستیم. خب کی باید بگویم بیاید؟ فرخ با تعجب نگاهش کرد:خب معلوم است پس از کنکور. اوه...من خیال کردم همین روزها اقدام میکنید. نه فعلا حاضر نیستم یک دقیقه از وقت درس خواندنت بابت موضوعهای دیگری تلف شوند. بابا مبادا... برو سر درست!اینقدر با تهدید حرف نزن! من دیگر بچه نیستم! فرخ سرزنش بار نگاهش کرد و جواب داد:پس نشان بده که منطق سرت میشود. تلفن میکنیم.وقتی همه خوابیدند به شرطی که منهم پیشت باشم و حرفهایش را بشنوم.هاله اینجوری نگاهم نکن.تو چرا اینطوری شدی؟یک تلفن عمومی آنطرف پارک هست.بیا برویم همین الان تلفن کن. هاله راه افتاد.ژاله پرسید:پس موافقی؟ نه نه نه!نمیتوانم خودم را گول بزنم. ژاله با حالتی میان درماندگی و حقارت گفت:چه گول زدنی؟بخدا داری کلافه ام میکنی.من چکار کردم که باید انقدر به دست و پا بیفتم. اگر حرفش را ادامه میداد اشکش در می آمد.در آن لحظه درست نقطه مقابل او شده بودند.اولی چنان خشک و بی انعطاف بود که نمیشد تکانش داد.دومی چنان نرم بود که نمیشد نگهش داشت. ژاله سرخورده و مایوس با قدمهایی سست راه افتاد و از او فاصله گرفت.قدمهایی که یاریش نمیکردند.با کمی فاصله به پشت سر نگاه کرد.هاله می آمد ایستاد تا او رسید.حالا از بغض خبری نبود.مثل یک لقمه بزرگ بزور قورتش داده بود و بروی خود نمی آورد. گفت:اگر امشب صحبت کنی زودتر از این حال خراب میای بیرون. اگر با این تلفنی که تو میگویی حالمان خرابتر شد چی؟ اگر از تو پشت آن دود سیاه به قضیه نگاه نکنی حالمان خرابتر نمیشود پیشاپیش امواج منفی نفرست.پس آنهمه کلاس یوگا که رفتیم چی بود.وقتی هیچ تسلطی روی احساساتمان نداشته باشیم یعنی همه کارهایی که کردیم و تمریناتی که انجام دادیم پوچ و هیچ بوده! هاله با اشتهایی برای جنگیدن گفت:من برای اینکه بتو ثابت کنم اینکار را میکنم.اما عواقبش بخودت مربوط میشود. عواقبی نداره تو الکی این موضوع بی اهمیت را دست بالا گرفتی وگرنه من احتیاج به اثبات ندارم.همه چیز برایم ثابت شده است.خب خدا را شکر که قبول کردی میخواهی یک کمی دیگر راه برویم؟ بدون آنکه منتظر جواب بماند دست او را گرفت و بدنبال خود کشید.حالش تغییر کرده بود آن فکر از کدام گوشه ضمیرش به ذهن آمده بود نمیدانست.تا وقتی هاله به پیشنهادش جواب رد میداد احساس امنیت میکرد ولی با اعلام موافقت او یک جور اضطراب ناگهانی به دلشوره اش انداخته بود.پایش بطرف خانه نمیرفت.آهسته قدم برمیداشت .ناخودآگاه اجرای آن تصمیم را به تاخیر می انداخت.خطر را از هر فاصله ای پیش بینی میکرد.اما انگار لغزش کند زمین سرعت گرفته بود که انقدر زود رسیدند.نزدیک خانه با جملاتی ساده و اندکی پیش پا افتاده سعی کرد به آشفتگی اش سر و سامان ببخشد:آدم که نباید با این فکر و خیالهای پوچ هم خودش را ناراحت کند هم بقیه را.ما که بچه نیستیم دو تا آدم بالغ و عاقل هستیم.میدانیم چه میخواهیم در ضمن آنقدر دو نیستیم که نتوانیم حرفهایمان را بزنیم.از همه چیز هم خبر داریم.اصلا جای ابهامی وجود ندارد.خیالت راحت باشد. او در حالی خواهر را به ارامش دعوت میکرد که آرامش از وجود خودش رفته بود. هاله که گویی با قبول پیشنهاد او جانی تازه گرفته بود گفت:خب من تلفن کنم که چه بگویم؟ اگر قرار است تو ژاله باشی راجع به پیشنهادش حرف بزن.اگر تقاضای ازدواج کرد بگو اصلا چنین قصدی نداری! اگر پرسید چرا؟ ژاله با لبخند جواب داد:بگو من مجبور نیستم به چراهای شما جواب بدم. هاله پوزخندی زد که:ما فقط به یک بعد قضیه فکر میکنیم.یادمان رفته که اگر بفهمد من ژاله نیستم چه اتفاقی می افتد.آبرو و حیثیت برایمان نمیماند. ژاله لبخند منجمدش را روی لب حفظ کرده بود گفت:آبرو و حیثیت لولو نیست که از آن بترسیم.در ثانی این قضیه یک بعد بیشتر ندارد.چون من و تو را از هم تشخیص نمیدهد.حالا میبینی چه عکس العملی نشان میدهد. خب من حاضرم. بیا از خیابان پشتی برویم.هر چه دیرتر بخانه برسیم بهتر است. چرا؟ جوابی برای چرای او نداشت.اما از ذهنش میگذشت برای اینکه دارم میمیرم.با من و من به چرای دوباره او جواب داد:خب آمادگی بیشتری پیدا میکنی. احساس اندوه چون مایعی سیال در وجودش به چرخش در آمده و بی حس و حالش کرده بود.به اطراف نگاه کرد.انگار از آنچه در پیرامونش میگذشت سر در نمی آورد.هوش و حواسش کرخت شده بود.حالا هاله بود که او بدنبال خود میکشید:حوصله ندارم از خیابان پشتی برویم.ژاله میدانست موافقت با کسی که میل جر و بحث دارد بهترین راه نجات است.همپای او بطرف خانه رفتند. فرشید و الهه و فرخ در آلاچیق نشسته بودند.با ورود آنها الهه با صدای بلند پرسید:شام میخورید؟ هاله جواب داد:شما بخورید من الان میل ندارم. الهه پرسید:ژاله تو چی؟ ژاله بی رمق جواب داد:من سیرم. به ساختمان رفتند.هاله گفت:فکر میکنی الان موقع مناسبی برای تماس گرفتن باشد؟ ژاله با اشتیاقی ساختگی جواب داد:بگذار زودتر از این فکر و خیالات پوچ بیای بیرون.الان لباس عوض میکنم می آیم پیشت.اگر هم خواستی تو بیا اتاق من. هر دو مشغول تعویض لباس بودند که الهه به ساختمان آمد.خطاب به هر دو پرسید:بیرون چیزی خوردید؟ ژاله از اتاقش جواب داد:آره یک خرده هله و هوله خوردیم.زیر لب زمزمه کرد شام کامل بود داریم برای دسر آماده میشویم. الهه سوال دیگری نکرد.به آشپزخانه رفت.هوا آنقدر دلچسب بود که هوس کرده بودند شام را در آلاچیق بخورند.از پنجره به بیرون سرکشید و صدا زد:فرشید بیا کمک. ژاله سر را روی میز توالت گذاشته بود.به آینه نگاه نمیکرد.آینه در اندوه فرو میبردش.به دقایق بعد فکر میکرد.تا چند دقیقه دیگر کتاب عشق نخوانده اش بسته میشد.کتابی که از حدود یکسال پیش باز شده و در همان صفحه اول مانده بود.افسوس میخورد کاش بردیا تصمیم نگرفته بود آنرا ورق بزند.رویاهای شیرینش سنگین شده بود. الهه و فرشید غذاها را بردند و در هال را بستند.هاله از اتاق بیرون آمد.بدون در زدن وارد اتاق خواهر شد.با دیدن آن صحنه جا خورد ژاله که غافلگیر شده بود با سرعت سر بلند کرد :خب!حاضری؟ چرا سرت روی میز بود؟ همینجوری! نگاه هاله به قاب عکس بود که وارونه روی میز قرار داشت.ژاله تازه به صرافت افتاد.بدون توضیح آنرا درست کرد.هاله با تردید براندازش کرد حرفی که بزبانش آمده بود پشت سد لبهایش حبس کرد و نگفت تو عاشق شدی و حاشا میکنی.فقط گفت:اگر آمادگی ندارد باشد برای بعد. من کاملا آماده ام.آنها هم که توی حیاط هستند و شام میخورند.بیا تلفن کن. بعد د رحالیکه لبخند روی لبش مینشاند گوشی را بطرف او گرفت.لبخندش جز پوششی برای پنهان داشتن اضطرابش نبود.هاله درخشش سرد چشمها و دروغ آشکار لبخندش را به وضوح میدید.اما مصمم بود کار را تمام کند.گفت:خودت شماره بگیر. ژاله بدون مراجعه به دفتر تلفن شماره ای را که در روح و جانش حک شده بود گرفت در نیمه راه شماره گیری بود که هاله پرسید:مگر از حفظی؟ سوال او برق را از سرش پراند.غافلگیرانه قافیه را باخته میدید که اولین جرقه ذهنش را قاپید. با آرامشی ساختگی گفت:شماره اش عین شماره تلفن ژانت است.با یک عدد پس و پیش مگر کارت ویزیتش را که آنروز داد نگاه نکردی؟ نه کارتش را بتو داد بمن نداد. آره یادم آمد.من گرفتم.اما انگار تو هم گرفتی نگاه کردی. بله نگاه کردم اما اصرار نداشتم حفظ کنم. هاله همچون بیگانه ها حرف میزد و حساب پس میگرفت.این بیگانگی را ژاله حس میکرد بیگانه با هم در یک خانه و یک زندگی. قطع کرد و دوباره شماره گرفت.بخود فرصت میداد از آن حال خراب بیرون بیاید.آیفون دستگاه را روشن کرد و گوشی را به هاله داد و با دلی لرزان منتظر حوادثی شد که چون سیل میبردش.زنگ انتظار به صدا در آمد.یک بار دوبار سه بار در چهارمین زنگ صدای بردیا در گوشی پیچید:سلام ژاله خانم.شماره را روی نمایشگر تلفن دیده بود.ژاله منقلب شد.بروی خود نیاورد.اما هاله که حتا دیدن سایه بردیا در میان خانواده به خشم می آوردش طوری سر تکان داد که او را لرزاند.نگاه امید بریده ژاله به او بود و در دل برای سر بریده عشق مرثیه میخواند.میدید دیگر رویایی وجود نخواهد داشت که به ان بیاویزد.طوری اندوهگین بود که غم از دیدنش غمگین میشد. هاله جواب داد سلام. خیلی خیلی خوشحالم که زنگ زدید.بدون اغراق باید بگویم برای تماستان لحظه شماری میکردم.باز هم میگویم خیلی خوشحالم. هاله لب گزکی کرد و پرسید:مگر قراری داشتیم؟در حقیقت با این سوال پرده ها را کنار زد تا مچ گیری گند.اما جواب بردیا چیز دیگری بود:نزدیک یکسال است که در انتظار این لحظه هستم.حالتان چطور است؟ آخر ص 89 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, *TARA*, -ALI-, -نازلی-, Admin, amozhgan, arezoue, arizona, aroosak, ayda90, batul1s, Elnaz, extranjera, farahi, hamid_mm, homi1, mahal.1, mahtab10, mamorin, minoo53, monir 11, nlp16001, Persiana, saadegi.n, Sang, shaayan, sinsor, Sokout_shab, yashkin, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, باران, بی کس, ستاره یخی, شبنم, نیلوفر دختر دریا, هانیه12, پروانه!, یگانه |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹
نوشته ها: 596
(View Stats)
تشکرها: 4,763
تشکر شده 21,161 بار در 521 پست
کتاب مورد علاقه : پنجره حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز صفحه 90-99 - خوبم . - هیچ فکر نمی کردم این موقع تلفن کنید . خدا را شکر که در خانه بودم . - مگر شب ها چه موقع به خانه می آیید؟ - دیر . گاهی حدود ساعت دوازده ! - چرا این قدر دیر؟ - از وقتی مستقل زندگی می کنم، مادرم اصرار دارد شبها اول سری به او بزنم . شام را با او بخورم، بعد به خانه بروم . اکثر اوقات هم اقوام و دوستان آن جا هستند و سرگرم گفتگو می شوم و دیر به خانه می آیم . - من زنگ زدم تا راجع به پیشنهاد شما حرف بزنم . - پس بالاخره تصمیم گرفتید ! باعث خوشحالی ست . من در شرایطی قرار گرفته ام که باید هر چه زودتر تکلیفم را بفهمم . - خب بفرمایید . من آماده شنیدن هستم . - اول باید بپرسم هیچ علاقه ای به زندگی در خارج از کشور دارید، یا نه! با این سوال برای هر دو خواهر معلوم شد، عجله او برای چیست . ژاله پا شد، روی تختخواب نشست . زانوها را در بغل گرفت و بی آن که به خواهر نگاه کند فهمید الان چه جوابی می دهد. دلش می خواست گوش هایش را می گرفت تا اعلام پایان همه چیز را از زبان هاله نشنود، اما می دانست محکوم به ماندن و شنیدن است . هاله گفت: - نه، من علاقه ای به زندگی در خارج از کشور ندارم . - من هم ندارم . اما یک فرصت طلایی پیش آمده، یک بورس دو ساله برای ادامه تحصیل پیشنهاد شده که تصمیم دارم از آن استفاده کنم . - خب استفاده کنید . بردیا چند لحظه سکوت کرد . با سکوتش می شد فهمید محتاطانه عقب نشسته است . بعد با تردید گفت: من احتیاج به فکر راحت دارم . - این بورس مال کدام کشور هست؟ - آلمان. در ان جا امکانات خیلی خوبی در اختیارم می گذارند . اجازه کار هم دارم . یعنی تخصص و تجربه را با هم می توانم داشته باشم . - خب داشته باشید . چه بهتر! بردیا باز هم لحظاتی سکوت کرد . هاله گفت: الو ، قطع شد؟ - نه، نه . موضوع مهم بود و سکوت های او را توجیه نمی کرد . هاله پرسید: پس چرا حرف نمی زنید؟ ژاله سر را روی زانو گذاشت . به ندای قلبش گوش داد:بردیا فهمیده با من صحبت نمی کند . لبش را به دندان گرفت و از اضطراب جوید . لحظه فلج کننده ای بود . بردیا جواب داد: نمی دانم . انگار ..... - انگار چی ؟ - هیچی! می خواستم شرایط شما را بدانم . - شرایط من؟این موضوع چه ربطی به من دارد؟ - مثل این که باید با صراحت بیشتری حرف بزنم . با این سوال حال و هوای ژاله تغییر کرد . این طور فهمید که شرط را برده و بردیا هاله را با او اشتباه گرفته . اما از این برنده شدن دل خون بود . بردیا ادامه داد: - صریح حرف میزنم . من به شما علاقمندم . باید برنامه را طوری ترتیب بدهم که بدون نگرانی از طرف شما بروم . یعنی این که .... با این شرایط .... این طور نمی شود . باید شما را ببینم و حضوری صحبت کنیم . - چه فرقی می کند؟ - نه .... این طوری انگار احساسم به شما منتقل نمی شود . هاله آن قدر وضعیت روحی خرابی پیدا کرده بود که نمی توانست بگذارد او حرف آخر را بزند. طاقت شنیدن ابراز علاقه او را ، به مخاطبی که فکر می کرد ژاله است ، نداشت . با لحنی که بیشتر عصبی بود تا چاره گر گفت: - فکر نمی کنم برنامه های شما، ربطی به من داشته باشد . - من نمی فهمم! پس همه چیز خواب و خیال بود؟ - کدام همه چیز؟ ژاله پلک هایش را روی هم فشار داد . انگار اگر چشم ها را می بست ، گوش هایش هم بسته می شد . از ذهنش گذشت: زود باش به هاله توضیح بده که هیچ چیز بین ما نبوده، اما توضیح بردیا چیز دیگری بود: - شما به من علاقمند هستید . نمی توانید انکار کنید . فقط این وسط چیزی هست که مانع می شود با من رو راست باشید . یعنی در حقیقت با خودتان رو راست باشید . - ولی من به شما علاقه به خصوصی ندارم ! - شما دروغ می گویید ! به خودتان هم دروغ می گویید! - یعنی چه؟ - یعنی این که یک اما این وسط هست . - چه امایی؟ چرا متوجه نیستید؟ من قصد ازدواج ندارم . - من هنوز از شما تقاضای ازدواج نکردم ! جواب کوبنده بود و توضیحش کوبنده تر : دارید با من بازی می کنید؟ اما این تفریح چندان شرافتمندانه ای نیست . - شما چطور به خودتان اجازه می دهید این حرف ها را بزنید؟ - همان طور که شما به خود اجازه داده اید مرا مسخره کنید . ژاله دست روی پیشانی اش گذاشت . شک نداشت همه چیز خراب شده . خراب تر از آن بود که بتوان امیدی به بازسازی اش داشت . با خود فکر کرد :( این مردی بود که باید در کنارش خوشبخت می شدم ). هاله گفت: - من لزومی نمی بینم بیشتر از این با شما حرف بزنم . - من هم لزومی نمی بینم با شما به صحبت ادامه بدهم . - پس خداحافظ. - خداحافظ. هاله گوشی را گذاشت .ژاله سر بلند کرد . مثل پرندگان خسته و وامانده، با صدایی که شبیه مارش عزا شده بود گفت: - دیدی نشناخت!دیدی بین من و تو فرق نگذاشت؟ دیدی شرط را باختی! خب حالا که فهمیدی برو بگیر راحت بخواب . دیگر هم حرفش را نمی زنیم . هاله مردد ایستاده بود . از کنجکاوی ارضا نشده ای رنج می برد . با تردید پرسید: - تو چته؟ چرا یک جوری شدی؟ - چه جوری شدم؟ - مثل عزادار ها! پاک باخته ها! - قضیه تمام شد و فهمیدی اشتباه می کردی، اما انگار می خواهی از اجاق خاموش بالاخره یک اتشی بیرون بکشی ! - یعنی تو اجاق خاموشی؟! - هاله بس کن . به خدا دیگر حوصله جر و بحث ندارم . همه چیز که برایت روشن شده. نه عزا گرفتم ، نه پاک باخته هستم . فقط خوابم می آید، همین! - اگر تو به جای من بودی، همین طوری که من حرف زدم ، می زدی؟ - نخیر! تو زیادی طولش دادی . من با یکی دو جمله سر و ته قضیه را هم می آوردم . آدمی که زیاد حرف بزند، در حقیقت اطلاعات بیشتر می دهد. پس بازخواست بیشتری هم تحمل می کند، و آخرش هم این جوری گندش در می آید. - حالا مگر چی شده؟ - آخر او که تقاضای ازدواج نکرده بود که تو پیشاپیش گفتی قصد ازدواج نداری! برای این که خیال خودت را راحت کنی، جلو، جلو چیزی گفتی که او به خودش اجازه داد سنگ روی یخت کند . در حقیقت من سنگ روی یخ شدم . او فکر می کرد با من صحبت می کند. - برای من مهم نیست . مهم این است که بفهمد تصمیمش برای ادامه تحصیل و اعزام به خارج، ربطی به ما ندارد . من می روم یک چیزی بخورم تو چی می خوری؟ - هیچی! یک مسکن می خورم و می خوابم . - مسکن برای چی؟ - احساس می کنم سرما، سرمایم می شود. - پس شب بخیر . - شب بخیر . هاله از اتاق بیرون می رفت، بی آنکه رضایتی از آنچه پیش آمده بود داشته باشد . نمی توانست خواهر را آن طور ماتم زده ببیند . خوب می فهمید تلفنش به بردیا او را تکان داده. وقتی در اتاق را می بست گفت: فکی نمی کردم این قدر از خود راضی باشد . - چراغ را خاموش کن . - الان برایت مسکن می آورم . - توی کشوی میز توالت هست . - پس یک لیوان آب می آورم . - ممنونم . اندکی بعد، هاله با لیوانی آب برگشت . کشو میز توالت را کشید . قرص مسکنی را از پوشش طلقی اش بیرون آورد و به او داد .ژاله قرص را با تمامی آب لیوان بلعید . با آرامشی ساختگی خطاب به او که انگار در انتظار چیزی بود و قصد رفتن نداشت گفت: الان یک خواب راحت می چسبد . چراغ را خاموش کن . هاله کند و مردد چراغ را خاموش کرد و در را بست . اتاق در سکوت و تاریکی فرو رفت . واقعا احتیاج به خواب داشت . خوابی باشکوه و عمیق . اما این حادثه ای ساده و بی رنگ و بو نبود که با اتمامش ، خواب به چشمش راه پیدا کند . او که همه چیز را تمام شده می دید، از ذهنش گذشت ( رویایی فریبنده. توهمی زاییده یک امید پوچ که هنوز شروع نشده به نقطه پایان رسید). چشم های بی اشکش پر از گریه بود . فکر کرد حالا چطور می تواند آن شکاف صاعقه آسا را تحمل کند . وجودش مثل جاده ای که در طول روز لگد کوب صدها اتومبیل شده باشد، کوفته و خسته بود . اگر با آن مکالمه تلفنی، خشم و هیاهوی هاله فروکش کرده بود، برعکس در وجود او غوغا برپا شده و موجودی پر هیاهو و چند سر در عمق جانش به تقلا افتاده بود . خود را در مقابل بردیا فریب کار و خائن می دید . یک سال بود به نگاه های مشتاق او با لبخندهای هزار معنی و امید برانگیز، جواب داده بود . بردیا در طول مدتی که او هاله در کارگاه به تکمیل اختراعشان مشغول بودند، هفته ای سه روز به ان جا آمده و تمام ساعات آزاداش را به آنها کمک کرده بود . سهم او در به نتیجه رساندن آن اختراع کمتر از آنها نبود . اما نه تنها با سخاوت، که با عشق، سهم افتخارش را به آنها بخشیده بود تا نام ژاله ، و در کنارش نام هاله نیک پی در دفتر اختراعات به ثبت برسد . یک سال، هر بار پا به دانشکده گذاشته بود ریتم قلبش طور دیگری شده بود . سرعت پیدا کرده و با دیدن ژاله به پر پر افتاده بود . نگاه های اغواء کننده ژاله، شعله شهابی بود که به جانش می افتاد و با لذت می سوزاندش، او در تمام آن یک سال ، هرگز ژاله را با خواهرش اشتباه نگرفته بود .ژاله نمی دانست او چطور بین آنها تفاوت قایل می شود . بارها آرزو کرده بود از یک راهی مطمئن شود این نگاه ها فقط به اوست، یا به هاله هم از همین نوعش را تقدیم می کند. هر چند از دو هفته پیش که بردیا با صراحت از او دعوت کرد دو سه ساعتی همدیگر را ببیند به این اطمینان رسید که این گرایش به او است، نه هاله، ولی باز تردیدها رهایش نمی کردند. اما در ان دقایق دیر پا که گفتگوی تلفنی آنها را در ذهن آشوب زده اش مرور می کرد، می دید بی کوچک ترین تردید، به آن رابطه شیرین دیدارها که فقط نگاه بود و به گفتار در نیامده بود، مهر پایان خورده است . با این احساس خود را خائن می دید، چون بر علیه او توطئه کرده بود . او را به بازی گرفته بود، تا خود را پیش خواهر تبرئه کند . تبرئه از گناهی ناکرده و به فعل در نیامده . به بردیا فکر کرد . در آن سوی سیم بر او چه گذشته بود؟ او هر کسی نبود که بشود به بازی گرفتش . با همان سن و سال کم، عضو هیئت علمی دانشگاه ها بود ، نفر اول المپیاد فیزیک و برنده چند جایزه داخلی و خارجی . از آن گذشته، طراح و برنامه ریز موفق ترین آموزشگاه های علمی کشور بود . وقت آزاد برایش نمی گذاشتند. وقت آزادش ساعاتی بود که در آن دانشکده تدریس داشت و از هر فرصتی استفاده می کرد و خود را به کارگاه می رساند. از باج سنگینی که به هاله داده بود، می سوخت . فکر می کرد عشقش را به پای او قربانی کرده تا به قرارداد ظالمانه ای که دیگران بین آنها برقرار کرده بودند، خیانت نکرده باشد . به بردیا خیانت کرده بود تا هاله دروغش را باور کند . اما رفتار کند و عکس العمل های تردید آمیز هاله نشان نمی داد در این کار به طور کامل موفق شده باشد . به فردا فکر می کرد . روز کاری شان بود . روزی که بردیا هم به دانشکده می آمد . فکر کرد دیگر به کدام انگیزه ، به کدام انتظار شیرین پا به دانشکده بگذارد؟ صدای مادر را شنید: بچه ها خوابیدید؟ می خواست فریاد بکشد و بگوید خواب کجا بود؟ مگر می شود دست به خیانت زد و به عذاب روح و وجدان دچار نشد . خواب فکر راحت می خواهد. الهه از هیچ کدامشان جوابی نشنید . به فرشید گفت: صدای تلویزیون را کم کن . خواهرهایت خوابیده اند. - الان که موقع خواب نیست . هنوز ساعت ده و نیم نشده! زنگ تلفن به صدا درآمد . الهه برای این که زنگ ها تکرار نشود و آنها را بیدار نکند به سرعت گوشی سیار را برداشت و کمی دورتر از اتاق دخترها، آهسته جواب داد: بفرمایید. جوابی نیامد . چند لحظه بعد ارتباط قطع شد و فرشید پرسید : کی بود؟ - نمی دانم . نگاه کن ببین شماره آشناست ! فرشید نگاهی به شماره انداخت: شماره نیفتاده . - اوه....حتما خاله ترانه بوده . بعضی تماس های خارج از کشور ، اگر با کارت های اینترنتی باشد، شماره نمی اندازد . - خاله ترانه دیروز تلفن کرد . - ترانه هر موقع احساس غربت کند ، زنگ می زند . الان خودم شماره اش را می گیرم . کارت تلفن کجاست ؟ - بالاست . الان می آورم . فرشید مثل همیشه موشک وار به طبقه بالا جهید و لحظاتی بعد ، با کارت پایین پرید . الهه شماره گرفت . زنگ ها تکرار شد . اما کسی جواب نداد . یکی دو بار دیگر تلاش کرد . اما نه ترانه در خانه بود که جواب بدهد ، نه شوهرش ، گوشی را گذاشت . فرخ به ساختمان آمد . الهه ماجرا را گفت. فرخ شانه بالا انداخت : شاید ترانه نبوده . - پس کی بود که حرف نزد؟ - هر کس باشد، دوباره زنگ می زند. فرخ روبروی تلویزیون نشست . پرسید: بچه ها خواب هستند؟ - آره ، صدای تلویزیون را کم کن . - چرا به این زودی خوابیدند؟ الهه صدایش را پایین آورد: هیچ کدام سر حال نبودند. فرخ به علامت سوال سر تکان داد. الهه ادامه داد: تصمیم گرفتم از هیچ کدامشان سوال نکنم . - بهتر . بگذار به حال خودشان باشند . آنها صدایشان را کاملا پایین آورده بودند و حرف می زدند و هاله پشت در بسته اتاقش گوش ها را تیز کرده بود و حواسش شش دانگ به گفته های آنها بود . فرخ گفت: - بچه که نیستند!آن قدر عاقل و بالغ هستند که بفهمند نباید مانع سعادت هم بشوند. - من هم به همین نتیجه رسیده ام . اما چندان راضی نیستم . می ترسم همین طور ادامه بدهند .آخرش چی؟ یکی نباید حالی شان کند؟ - بالاخره یک روز خودشان با هم کنار می آیند . - کی ؟اگر آن یک روز خیلی دیر شده باشد چی؟ - فکرت را ناراحت نکن. ژاله که در رختخوابش کشاله میرفت، چنان به آب و عرق افتاده بود که گویی دندانه های یک آسیاب فولادی را به حرکت درآورده است . الهه روی کاناپه ، کنار فرخ نشست . سر روی شانه اش گذاشت . این شانه ها امن ترین پناهگاهش بودند .آهسته گفت: ژاله دارد قربانی می شود. - فراموش نکن آنها هنوز خیلی جوان هستند . شانس های زیادی در انتظارشان هست . سخت نگیر . هاله گوشش را به در چسبانده بود اما دیگر چیزی نمی شنید . صدای الهه و فرخ به نجوایی آرام تبدیل شده بود که جز پچ پچی از آن شنیده نمی شد . پایان فصل 5 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *TARA*, -ALI-, -دایان-, -نازلی-, amozhgan, arezoue, arizona, ayda90, Elnaz, extranjera, farahi, farnaz58, hamid_mm, homi1, mahal.1, mamorin, minoo53, monir 11, nlp16001, Persiana, saadegi.n, Sang, setareh67, shaayan, sinsor, Sokout_shab, Ushya7, yashkin, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, اهنگ, باران, ستاره یخی, شبنم, نیلوفر دختر دریا, هانیه12, پروانه!, یگانه |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| آب, باد, تایپ, رقص, شهره, وکیلی, وکیلیتایپ |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| اریکا | نادیا و هیوا.ب کاربران انجمن نودهشتیا | lilil | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 63 | ۱۸ اسفند ۱۳۸۹ ۱۱:۴۸ قبل از ظهر |
| خواب و بیدار | مهناز صیدی (تایپ) | ستاره یخی | کتابهای کامل شده ایرانی | 59 | ۴ آذر ۱۳۸۹ ۰۲:۱۱ قبل از ظهر |
| هر چه هستی باش | اولین کار گروهی کاربران 98ia | hiva | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 100 | ۲۱ تير ۱۳۸۹ ۱۲:۴۶ بعد از ظهر |
| بوف کور | صادق هدایت (تایپ) | Artemis | کتابهای کامل شده ایرانی | 2 | ۲۴ اسفند ۱۳۸۸ ۰۴:۳۰ بعد از ظهر |