بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده خارجی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۴:۰۵ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
samira1362 آواتار ها
 
samira1362 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
پیش فرض گرگ و میش | استفانی مه یر | تایپ

ازونجایی که این کتاب در سایت با حجم بالا سانسور شده و اسکن موجوده
تصمیم دارم این کتاب رو به صورت تایپ بگذارم
با تشکر از همراهیتون پیشاپیش



داستان گرگ و میش twilight
با ترجمه و بدون سانسور
http://www.forum.98ia.com/t132823.html

آوا
روایتی متفاوت از عشقی عجیب

گرگهاي مرسي فالز جلد دوم « درنگ»
با ترجمه و بدون سانسور

samira1362 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*TARA*, -MARYAM-, .LiLiM., 23252, 5011311, @parisa@, aazz, ali fatemi, amozhgan, arman_iran, armin.kz, Asal88, asemanii, asma66, atousa27, Aypinar, bluefox_2020, DataBus, dokhtare khial, dokhtarepaeiz, Dolphin, Donya-70, dream07, dr_elaheh_eh, eglantine-m96, Elahe111, Elham68, eloy, farnaz58, farzaneh14, fatima_59, fereshte.h, gogoli, GreenCoder, helian, honey_x, horin, ja3il, Kamellia, kanyar, katerina petrova, kodaki, layahashemi, linda, linda2011, lisha, luna.brillante, M mehrane, m0zhdeh, Maedeh, maniia, maral73, maryam1, maryam1363, mhnasiri, mina naz, Mino Bookworm, motahare23, Nedaye gham, Negin joon, niloofartavoosi, niusha27, nlp16001, OoPs, paeezi, paradise, parisa.., Parnam, parsadmehr, pesare bazigosh, placebo, qqjj, rakina, reyhane.s, rina_rita14, rose33, roya62, roz3, s.love, samss, sansi, shaghhayeghh, shahzad, shakiba_2510, shide, silver moon, skarlt60, soha.f, Sokout, sollmaz, swallow_159, sydney, Takin_70, yalda97, yasam, yashkin, Zanessa, zebeli, ZeYnAb KhAnOoM, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, اهنگ, باستیان, بهار آشوب, خورشید خانم, روژان, ستاره یخی, شبنم, طلوع عشق, قطره کوچولو, كيميا 2, مسافر كوچولو, ملیساا, مِنّا, ناهور, واران, والا, پروکسیما, گیتی, یاشمین, یگانه, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۲۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۵:۱۲ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
MICROOOB آواتار ها
 
MICROOOB به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تایپیکهای زیر اعلام کنید



آمار کتابهای در جریان سایت


از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد.



گاهی دلم می خواهد وقتی بغض می کنم ، خدا از آسمان به زمین بیاید !

اشک هایم را پاک کند ، دستانم را بگیرد و بگوید :
" اینجا آدم ها اذیتت می کنند ؟!؟ ...
بیــــــــــــا بــــــــرویم ! "
MICROOOB آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۶ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
samira1362 آواتار ها
 
samira1362 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +20 امتیاز     
پیش فرض

گرگ و میش_اولین نگاه


مقدمه

هرگز وقت زیادی صرف فکر کردن به نحوه مردنم نکرده بودم،اگرچه در چند ماه گذشته دلیل کافی برای انجام اینکار داشتم،اما حتی اگر این فرصت هم میبود،هرگز نمیتوانستم چیزی شبیه به این را تصور کنم.
بی آنکه نفس بکشم به چشمان سیاه شکارچی در آن سوی اتاق خیره شدم او هم با حالت خوشایندی مرا می نگریست!
بدون شک این بهترین راه برای مردن بود،مردن به جای کسی که عاشقانه دوستش میداشتم .حتی میتوان گفت با شکوه چون مرگ بی ثمری نبود.
میدانستم اگر به فرکس نمی امدم اینگونه با مرگ رو به رو نمی شدم . اما با اینکه وحشت کرده بودم به خاطر تصمیمی که گرفته بودم متاسف نبودم. وقتی زندگی به تو رویایی فراتر از هر انتظاری را اهدا میکند،وقتی به پایان می رسد دیگر دلیلی برای غصه خوردن نیست .
همچنان که شکارچی به سمتم می آبد تا مرا بکشد لبخند دوستانه ای بر چهره اش نقش می بندد!
samira1362 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
-MARYAM-, .LiLiM., 23252, 5011311, @parisa@, aazz, afrooz87, amozhgan, armin.kz, asal-1412, Asal88, asemanii, asma66, atousa27, Aypinar, azita_esy, babasi, dokhtarepaeiz, Dolphin, Donya-70, dream07, eglantine-m96, Elahe111, fariba_hed, farnaz58, fary, farzaneh14, fatima_59, gogoli, golgh, hany666, hasti_azadi, henia, hsdhsd, Kamellia, kanyar, kodaki, layahashemi, m0zhdeh, Maedeh, mahtab10, maniia, maral73, marjanagn, maryam1, maryam1363, mhnasiri, Mi Na, mokmor, Nedaye gham, nlp16001, OoPs, paeezi, Parnam, qqjj, reyhane.s, rina_rita14, roya62, roz3, s.love, saba_lovly, samini, sanm, sarina1911, shaghhayeghh, shahzad, shakiba_2510, shide, silver moon, skiller, Sokout, sollmaz, sulduzmarali, sydney, Takin_70, TanNazZz, TARANOMEMEHR, ti_na60, UnKnOwN_Sh, Ushya7, yalda97, yasam, yashkin, ~jOojoO.tAlA~, اهنگ, باستیان, بهار آشوب, ستاره یخی, سماهیر, شایسته بانو, شبنم, شکیبا.., قطره کوچولو, كيميا 2, ملیساا, منجی, مِنّا, نفيس, نیلوفر:-), پروکسیما, یاشمین, یگانه
قدیمی ۵ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۱۲ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
samira1362 آواتار ها
 
samira1362 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +16 امتیاز     
پیش فرض

فصل اول
اولین نگاه

مادرم با ماشینی که پنجره هایش را پایین کشیده بود مرا به فرودگاه رساند.دمای هوای فنیکس،هفتاد و پنج درجه با آسمان آبی و خالی از ابر بود .پیراهن سفید رنگ مورد علاقه ام را که آستین حلقه ای بود به نشانه خداحافظی به تن کرده بودم و فقط یک کاپشن خزدار در دست داشتم
در شبه جزیره المپیک که در شمال غربیه ایالت واشینگتن واقع شده است ،شهر کوچکی به نام فرکس زیر پوشش نسبتا دائمی ابرها قرار دارد،در این شهر دور افتاده بیش از هر جای دیگری در ایالات متحده آمریکا باران می بارد.زمانی که چند ماه بیشتر نداشتم مادرم به خاطر محیط خفه ای که بر روی شهر سایه انداخته بود
با من از آنجا فرار کرد،از همان شهری که هر سال تا قبل از رسیدن به چهارده سالگی مجبور بودم یک ماه از تابستانم را در آن بگذرانم.این همان سالی بود که من پاهایم را در یک کفش کردم و در عوض، هر سه تابستان گذشته را با پدرم چارلی دوهفته ای تعطیلات را در کالیفرنیا گذرانده بودم
به خاطر مادرم بود که تن به این تبعید می دادم تصمیمی که با ترس زیاد گرفته بودم،چراکه من از فرکس متنفر بودم. در مفابل من عاشق شهر فینیکس بودم،عاشق خورشید و گرمای سوزانش،عاشق شلوغی و بزرگی اش...
بلا....مادرم صدایم میزند و برای هزارمین بار قبل از سوار شدنم به هواپیما تکرار می کند:...مجبور نیستی این کارو بکنی!
مادرم غیر از موهای کوتاه و خطوط خنده اطراف دهانش شبیه من است. وقتی به چشمان معصومانه مادرم خیره شدم،اضطرابی را در دلم احساس کردم.چطور می توانستم مادر دوست داشتنی ام را تنها بگذارم؟
نگرانش بودم،مادر ساده دلم چطور می توانست از عهده کارهایش برآید؟ هرچند او حالا فیل(فیلیپ) را
داشت تا قبض هایش را پرداخت کند،یخچالش را پر از غذا و باک ماشینش را پر از بنزین کندو اگر مشکلی برایش پیش می آمد کسی را برای درد و دل کردن با او داشت اما باز هم........
به دروغ گفتم: می خواهم برم... من همیشه دروغگوی بدی بوده ام اما این دروغ را اخیرا اینقدر تکرار کرده بودم که متقاعد کننده به نظر می رسید.
مادرم گفت: به چارلی از طرف من سلام برسون
-می رسونم
اصرار کرد: به زودی می بینمت. تو هم می تونی هر وقت که خواستی به خونه برگردی،حتی اگر وسط مسافرت باشم به محض اینکه بهم نیاز داشته باشی بر می گردم.
بی شک می توانستم درخشش از خود گذشتگی را به خاطر حرفی که زده بود در چشم هایش ببینم.
پا فشاری کردم : نگران نباش خیلی عالی میشه . دوستت دارم مامان...
برای لحظه ای مرا محکم در آغوش می کشد و پس از آنکه من سوار هواپیمی می شوم، او می رود.
مدت زمان پرواز فینیکس تا سیاتل چهار ساعت است،بهد از آن باید سوار یک هواپیمای کوچک شوم و
یک ساعت را تا پورت آنجلس با آن طی کنم، سپس یک ساعت راه با ماشین تا فرکس خواهم داشت.
پرواز مرا اذیت نمی کند،اما در مورد یک ساعتی که قرار بود با چارلی در یک ماشین بگذرانم کمی
نگران بودم.
چارلی تا این لحظه با تمام ماجرا به خوبی کنار آمده است. او از اینکه من برای اولین بار می آمدم تا برای همیشه در کنارش زندگی کنم واقعا خوشحال بود حتی مرا در دبیرستان ثبت نام کرده بود و می خواست در خرید یک ماشین کمکم کند!
اما مطمئن بودم در کنار چارلی معذب خواهم بود. هیچ کدام از ما کسی نبود که به عنوان یک وراج شناخته شود و من نمی دانستم چطور باید سر صحبت را با او باز کنم؟ هرچند می دانم او به خاطر تصمیم ناگهانی من کمی گیج شده است،مثل زمانی که مادرم قبل از متولد شدن من او را ترک کرد،و در نهایت من هم نفرتم را از ماندن در فرکس پنهان نکرده صریحا در باره آن صحبت کرده بودم.
زمانی که هواپیما در پورت آنجلس فرود آمد باران می بارید. این را به فال نیک نگرفتم این وضعیتی همیشگی
خواهد بود البته من هم پیشتر با خورشید خداحافظی کرده بودم.
همانطور که انتظارش را داشتم چارلی با ماشین کروزرش در انتظارم بود. او در فرکس فرمانده پلیس سوآن،
پلیس خوب مردم فرکس است انگیزه اصلی من برای خریدن یک ماشین علیرغم سرمایه اندکم این بود که
نمی خواستم با ماشینی که روی سقفش گردون آبی و قرمز پلیس را دارد دور شهر بچرخم، هیچ چیز مانند یک پلیس سبب کاهش ترافیک نمی شود
بعد از اینکه تلو تلو خوران از هواپیما پیاده شدم چارلی به سمتم آمد و ناشیانه با یک دست مرا در آغوش کشید
-بلز ازینکه میبینمت خوشحالم
در حالی که خود به خود داشت برای ایستادن کمکم می کرد لبخندی روی لبش نشست
-خیلی تغییر نکردی رنی چطوره؟
-مامان حالش خوبه منم ازینکه دوباره می بینمتون خوشحالم پدر
من اجازه نداشتم اورا جلوی خودش چارلی صدا بزنم.
چمدانهای کمی همراه داشتم چون بیشتر لباسهای آریزونایی من برای استفاده در واشینگتن نازک بودند
هرچند من و مادرم تمام لباسهای زمستانی را از کمد بیرون کشیده بودیم اما باز هم کافی نبودند همه
وسایلم به راحتی در صندوق عقب کروزر جا شدند.
وقتی کمربندها رو می بستیم چارلی گفت
-من یک ماشینه خوب برات پیدا کردم واقعا مفته
-چه ماشینی؟
به لحنی که او برای توصیف یک ماشین خوب برای من به کار برده بود شک کردم
"خوب بودن برای من" با یک "ماشین خوب" خیلی فرق داشت
-خب در اصل یک وانته یک شورلت
-از کجا پیداش کردی؟
-بیلی بلک رو که پایین لاپوش بود یادت میاد؟
لاپوش یک استراحت گاه سرخ پوستی کنار ساحل است
-نه.
-همونی که تابستونا با ما به ماهیگیری میومد.......
این خودش توضیحی برای به یاد نیاوردن بیلی بود جون من همیشه به خوبی می توانستم مسائل دردناک و غیر ضروری را از حافظه ام پاک کنم. وقتی جوابی ندادم چارلی ادامه داد
-اون الان روی ویلچره .... بنابراین نمیتونه دیگه رانندگی کنه و بخاطر همین وانتش رو با یه قیمت
ارزون بهم پیشنهاد داده.
-مال چه سالیه؟
از تغییری که در حالت چهره اش ایجاد شد فهمیدم امیدوار بود که این سوال رو نپرسم
-خب، بیلی خیلی رو موتورش کار کرده، چند سالی میشه جدی میگم.
امیدوار بودم مرا یک بچه فرض نکند که به این راحتی ها جا بزنم
-کی خریدتش؟
-فکر کنم سال 1984 خریدش
-وقتی که ماشین رو خرید صفر بود؟
خجولانه اعتراف کرد
-خوب نه، فکر میکنم اوایل دهه یا اواخر دهه پنجاه دست اول بوده!
-چار...یعنی پدر، من هیچی راجع به این ماشین نمی دونم، اگه خراب بشه نمی تونم تعمیرش کنم
و نمی تونم ببرمش پیش مکانیک چون خرجش خیلی زیاده.........
- در واقع بلا این چیزا واقعا عالی کار می کنن، دیگه مثل اینا رو نمی سازن.
با خودم گفتم "چیز"، این حداقلش بود دست کم یه لقب بود..... گفتم حالا چقدر ارزون میده؟؟
به هر حال این قسمتی بود که میتوانستم با آن کنار بیایم
-خب عزیزم. به نحوی می شه گفت من اونو برات خریدم..... به عنوان هدیه بازگشتت به خانه
چارلی با چهره ای امیدوار زیر چشمی مرا نگاه می کرد
آخ جون مجانی
–مجبور نبودی اینکارو بکنی پدر .من خودم می خواستم ماشین بخرم.
–مسئله ای نیست من دوست دارم تا وقتی اینجا هستی خوشحال باشی .
وقتی که این حرف رو می زد به خیابان روبه رویش زل زده بود . چارلی از آن دسته آدم هایی نیست که احساسشان را راحت و با صدای بلند بیان کند و من این را از او به ارث برده بودم، به تبعیت از او به جلو نگاه کردم و گفتم: خیلی خوبه پدر ممنونم خیلی با ارزشه برام.

نیازي نبود عدم خوشحال بودنم را در فرکس نشان دهم ...لازم نبود او را در اندوه خودم شریک کنم و من هیچ وقت موتو ر و ظاهر یک وانت مجانی را برانداز نخواهم کرد ...به قول قدیمی ها: دندون اسب پیشکشی رو که نمی شمرن!
چارلی در حالی که از تشکر کردن من خجالت زده شده بود ، من من کنان گفت :خوبه...قابل تو رو نداره.

کمی دیگر درباره آب و هو ا صحبت کردیم و بعد در سکوت به منظره اي که در پس پنجره اتومبیل نمایان بود ، خیره شد یم، واقعا ز یبا بود؛ من نمی توانستم این همه زیبایی ر ا انکار کنم. همه چیز سبز بود ، درختان با تنه ها ي پوش یده از خزه ، شاخه ها ي آویزان با سایه هاي گسترده و زمینی پوشیده از سرخس با نسیمی آرام که در میان درختان جریا ن داشت...این منظره بیش از حد سبز بود، گویی اینجا تکه اي جدا از این سیاره است.

سرانجام به خا نه چارلی رسیدیم . او در هما ن خانه کوچک و دو خوابه اي زندگی می کرد که کمی پس از ازدواجش با مادرم خر یده بود . روزهاي اول ازدواجشان، تنها روزهاي خوبشان بود . جلوي خانه اي که هیچ تغییر نکرده بود، وانت جدیدم - البته جدید براي من - پارك شده بود.
بدنه اش قرمز رنگ و رو رفته با یک گِلگیر بزرگ مدور و کابینی برآمده است. در کمال تعجب متوجه شدم که از آن خوشم آمده . نمی دانستم که می توانم آن را حرکت بدهم یا نه، اما می توانستم خودم را در حین رانندگی با آن تصور کنم. بعلاوه بدنه آن از مقاوم ترین فلز در نوع خودش بود که هرگز آسیب نمی د ید، از هم آن ها یی که در یک تصادف بدون اینکه کوچکترین خراشی بردارند یا رنگشان برود در میان انبوهی از تکه پاره هاي ماشین هاي دیگر صحیح و سالم می درخشند.
با هیجان گفتم: «! واي پدر ! خیلی باحاله، من عاشق اینم ! ممنون » حالا کمی از نحسی فردا که می توانست بدترین روزم باشد کاسته می شود، دیگر مجبور نبودم بین پیاده روي مسافتی دو مایلی در زیر باران و یا رفتن به مدرسه با ماشین گشت کلانتر یکی را انتخاب کنم.
چارلی دستپاچه جواب داد «خوشحالم که دوستش داري » از ظاهرش معلوم بود که دوباره خجالت زده شده است.
اتاق آشنا به نظر می رسید؛ از وقتی به دنیا آمده بودم، متعلق به خودم بود . کف چوبی، دیوارهاي آبی روشن، سقف رنگ پریده و پرده هاي توري زرد رنگ روي پنجره ها از دوران کودکی ام تا به حال باقی مانده بودند. تنها تغییراتی که چارلی اعمال کرده بود شامل عوض کردن تخت خواب کودکیم با یک تخت خواب بزرگتر و اضافه کردن یک میز تحریر به وسایل اتاق می شد...میزي که حالا کامپیوتر دسته دومی روي آن قرار داشت و یک خط تلفن که از نزدیک ترین پریز براي استفاده از مودم به آن سیم کشی شده بود.

این قراري بود که مادرم با چارلی گذاشته بود تا ما بتوانیم از طریق اینترنت با یکدیگر راحت تر تماس برقرار کنیم و آخرین چیزي که نظرم را جلب کرد، صندلی راحتی دوران کودکی ام بود که هنوز در گوشه اتاق قرار داشت. در بالاي پله ها فقط یک حمام وجود داشت که من و چارلی باید مشترکا اًز آن استفاده کنیم، هر چند من سعی می کردم زیاد به این موضوع توجه نکنم. یکی از بهترین خصوصیات چارلی این بود که زیاد دور و بر من نمی پلکید . او مرا تنها گذاشت تا با خیال راحت وسایلم را از چمدان ها بیرون بیا ورم و مستقر شوم، کاري که وقتی با مادرم بودم غیر ممکن می شد.

تنهایی واقعا لذت بخش بود ، زیر ا مجبور نبود م بی دلیل لبخند بزنم و خودم را شاد نشان بدهم؛ لحظه اي به رشته هاي باران پشت پنجره خیره می شوم و چند قطره اشک از چشمانم سرازیر می شود...در حالی نیستم که به گریه کردن ادامه بدهم، میخواهم آن را براي وقت خوابم نگه دارم، براي زمانی که می خواستم به صبحی که در پیش رو خواهم داشت فکر کنم.

دبیرستان فرکس جمعیتی نزدیک به سیصد و پنجاه و هفت نفر دارد که حالا با ورود من سیصد و پنجاه هشت نفر می شدند . در جایی که من درس می خواندم، فقط تعداد همکلاسی هاي سال سومی ام به بیش از هفتصد نفر می رسید . در اینجا تمام بچه ها با یکدیگر بزرگ شده بودند و حتی پدربزرگ هایشان نیز با هم از کودکی رفیق بوده اند. می توانستم مثل دختر تازه واردي باشم که از یک شهر بزرگ آمده است ، یه آدم عجیب و
الخلقه... شاید، اگر شبیه دخترهاي فنیکس می بودم، می توانستم از آن به نفع خودم استفاده کنم ، اما از نظر فیزیکی هیچ وقت با هیچ منطقه اي تناسب ندارم . من باید دختري برنزه و بور با هیکل ورزشکاري باشم ، شاید یک بازیکن والیبال یا لیدر تماشاگر ان تیم هاي ورزشی ، این ها شرایطی است که بیشتر ساکنین دره خورشید در فنیکس از آن برخوردار بودند.
در عوض ، علیرغم تابش دائمی آفتاب فنیکس، پوستم به سفید ي عاج فیل بود ، حتی بی هیچ توجیهی چشمانم آبی و موهایم قرمز رنگ بود، قامتم بلند و لاغر اما به شکلی نرم که مسلما ورزشکاري نبود ؛ در واقع آنقدر به خودم مسلط نبودم که بدون مسخره کردن خودم یا آسیب رساندن به خودم و اطرافیانم ورزش کنم.
samira1362 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
.LiLiM., @parisa@, aazz, afrooz87, Amirsam1, amozhgan, aristotle, armin.kz, asal-1412, Asal88, asma66, atousa27, Aypinar, azita_esy, babasi, bubbly, dokhtarepaeiz, dream07, dr_elaheh_eh, eglantine-m96, farnas, farnaz58, farzaneh14, fatima_59, For All Time, gogoli, golgh, henia, hsdhsd, Kamellia, kanyar, kodaki, linda2011, m0zhdeh, Maedeh, mah banoo, mahbobe26, maniia, maral73, marjanagn, maryam1, mhnasiri, mina naz, mmahdie, nazi shirazi, Nedaye gham, Negin joon, nilou6, niyayeeeeeesh, nlp16001, OoPs, parisa.., Parnam, paηίz, purija, qqjj, reyhane.s, rina_rita14, roya62, roz3, sania555, sanm, serentipiti, shaayan, shahzad, shakiba_2510, shide, silver moon, sina17, skarlt60, sollmaz, SONIA B, sulduzmarali, sydney, Takin_70, ti_na60, ~jOojoO.tAlA~, آسوده, الهام1995, انائل, باستیان, بهار آشوب, دختراسمان, ستاره یخی, شبنم, طلوع عشق, علی رضاایران, كيميا 2, ملیساا, منجی, مِنّا, نفيس, نیلوفر:-), یگانه, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۵ دي ۱۳۸۹, ۰۹:۵۱ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
samira1362 آواتار ها
 
samira1362 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض

هنگامی که لباس هایم را در کمد چوب صنوبر قد یمی قرار دادم ، کیف لوازم حمامم را برداشتم و به حمام اشتراکیمان رفتم تا پس از یک روز مسافرت خودم را بشویم. در حالی که موها ي در هم رفته و نمنا کم را جلو ي آینه شانه می کردم، به تصویرم در آینه چشم دوختم، شاید این به خاطر نور حمام بود، اما من واقعا رنگ پر یده و بیمار به نظر می رسیدم. پوست من زیبا بود ، پوست من تمیز بود و تقریبا درخشان به نظر می رسید، ولی این وابسته به رنگ بود و حالا اینجا بر آن هیچ رنگی وجود نداشت. آینه تصو یر چهر ه رنگ پر یده ام را در خود منعکس می کرد، من با ید می پذ یرفتم که خودم را گول می زنم و تنها از نظر فیزیکی نبود که مناسب به نظر نمی رسیدم ، بلکه من نتوانسته بودم در یک مدرسه بین سه هزار نفر یک جایگاه خوب پیدا کنم و حالا در اینجا چه شانسی می توانستم داشته باشم؟ من هیچ نمی توانستم با افر اد هم سن خودم ارتباط خوبی برقرار کنم، شاید حقیقت این بود که من با افراد هم دوره خودم مشکل داشتم، حتی مادرم که از هرکسی روي کره زمین به من نزدیک تر بود هم هیچ وقت با من همساز نبود و هیچ وقت به یک نقطه مشترك
نمی رسیدیم.

اوقات تعجب می کردم که آیا مردم همانطوري که من دنیا را می بینم به دنیاي اطرافشان نگاه می کنند؟ شاید مغز من معیوب بود، ولی علتش اهمیتی نداشت. بیشتر از همه نتیجه مهم بود و فردا شروعی تازه براي من بود. آن شب ، خوب نخوابیدم، حتی بعد از آنکه گریه ام بند آمد، زوزه هاي مداوم باد و بارش باران بر فراز سقف خانه لحظه اي ذهنم را رها نمی کرد. لحاف رنگ و رو رفته قدیمی را بر سرم کشیدم و سپس بالش را هم به آن افزودم ، اما با این حال تا نیمه هاي شب که بالاخره بارش تند باران به نم نم ضعیفی تبدیل شد، نتوانستم بخوابم. زمانی که از خواب بیدار شدم، تنها چیزي که می توانستم از پشت پنجره ام ببینم، مه غلیظ بود و احساس ترسی که از جاي تنگ و محصور در من پیش روي می کرد. شما هیچ وقت نمی توانید آسمان اینجا را تصور کنید؛ دقیقا مثل قفس است. صبحانه خوردن با چارلی در سکوت گذشت . او شروع خوبی را در مدرسه برایم آرزو کرد و در مقابل از او تشکر کردم، هرچند می دانستم آرزویش برآورده نمی شود، زیرا آرزو کردنش در من تاثیري نداشت . اول چارلی از خانه خارج شد و به اداره پلیسی رفت که برایش مثل همسر و خانواده اش بود.

زمانی که او رفت، بر روي یکی از سه صندلی بی شکل بهم که پشت میز مر بعی شکلی از جنس بلوط قرار داشت، نشستم و آشپزخانه کوچک او را که دیوارهایش با رو کش چوبی تیره پوشانده شده بودند و کابینت های ی زرد و براقی داشت و زمین آن از جنس لینولیوم سفید بود، بررسی کردم. هیچ چیز تغییر نکرده بود . مادرم کابینت ها را هجده سال پیش رنگ کرده بود تا بتواند کمی تابش خورشید را به خانه بیاورد . بالاي شومینه کوچک در اتاق نشیمن بسیار کوچک خانه که با آشپزخانه دیوار به دیوار است، ردیفی از قاب عکس ها قرار داشت . اول، عکسی از ازدواج چار لی و مادرم در لاس وگاس، سپس یک عکس از ما سه نفر در بیمارستان که بعد از تولد من توسط یک پرستار کمکی گرفته شده بود. عکس ها با عکس هاي دسته جمعی من در مدرسه تا پارسال، ادامه پیدا می کرد. از دیدن آن ها خجالت می کشیدم، باید راهی پیدا می کردم تا چارلی آن ها را جاي دیگري بگذارد، حداقل تا وقتی که من اینجا زندگی می کردم.

غیر ممکن بود کسی در این خانه زندگی کند و نفهمد که چارلی هنوز نتوانسته مادرم را فراموش کند و این مرا ناراحت می کرد. نمی خواستم خیلی زود به مدر سه بروم اما بیشتر از این هم نمی توانستم در خانه بمانم و لِفتش بدهم . ژاکتم که احساس لباس هاي ضد تشعشع را منتقل می کرد به تن کردم و از خانه خارج شدم و به دل باران زدم، بارانی که نم نم می بارید و آنقدر سریع نبود که هنگام برداشتن کلید خانه از جاي پنهان همیشگی اش در زیر برآمدگی کنار در و قفل کردن آن، من را خیس کند. چلپ و چولوپ کردن چکمه هاي ضد آب جدیدم بر اثر پا گذاشتن بر روي گل و لاي اعصابم را خرد می کرد. دلم براي صداي خرد شدن ماسه ها در زیر پایم تنگ شده بود. نمی توانستم بایستم و دوباره به وانتم عشق بورزم، هرچند که دلم می خواست، ولی عجله داشتم تا از آن هو اي مرطوب مه گرفته که دور سرم می گشت و حتی به موهایم در زیر کلاهم نفوذ کرده بود، خارج شوم.


فضاي داخل وانت عالی بود و هیچ گونه رطوبتی هم نداشت . معلوم بود که بیلی یا چارلی آن را تمیز کرده بودند، اما روکش قهوه اي مایل به زرد رنگ صند لی هاي آن کمی بو ي تنباکو، بنزین و نعنا ي تند می داد . موتور ماشین به سرعت روشن شد و نفس راحتی کشیدم، اما بعد با صد اي بلند ي بر اي زندگی فر یاد کشید و بی دلیل با نها یت توانش غر ید. خب، یک وانت با چنین قدمتی، عیب هایی هم داشت . رادیوي آنتیک آن هنوز کار می کرد، یک نکته مثبت که انتظارش را نداشتم. با اینکه قبلا به مدرسه فرکس نرفته بودم، پیدا کردنش دشوار نبود، چرا که مدرسه هم مانند بسیاري از مکآن هاي دیگر، کنار بزرگ راه قرار داشت، هرچند ساختمان آن شبیه یک مدرسه نبود و تنها تابلویی که نشان می داد اینجا "دبیرستان فرکس " است، مرا متوقف کرد. مدرسه مانند مجموعه اي از خانه هاي به هم چسبیده بود که از آجرها یی به رنگ بلوط ی ساخته شده بود . در محوطه تعداد ز یادي درخت و بوته وجود داشت و در ابتدا نمی توانستم وسعت آن را تشخیص دهم. به طرز غریبی شگفت زده شده بودم، اینجا هیچ شباهتی به یک موسسه آموزشی نداشت، از تور ي هاي محافظ فلزي و دستگاه هاي امنیتی هم خبري نبود.

اتومبیلم را جلوي اولین ساختمان که بر روي در آن تابلوي کوچکی قرار داشت و نوشته شده بود : دفتر مسئولین ، پارك می کنم، هیچ ماشین دیگري آنجا پارك نشده بود، پس مطمئن می شوم اینجا پارك ممنوع است، اما تصمیم می گیرم به جاي اینکه مثل یک احمق در زیر باران دور خودم بچرخم، به آن ساختمان بروم و آدرس بگیرم. با بی میلی از اتاقک وانت گرم و نرمم پیاده می شوم و پیاده روي باریک و کوتاه سنگی را طی می کنم تا به ساختمان برسم. قبل از باز کردن در، نفس عمیقی می کشم. داخل دفتر روشن تر و گرمتر از آن بود که انتظار داشتم. دفتر کوچکی بود با یک اتاق انتظار محقر که تعدادي صندلی تاشو ي پشتی دار و فرشی راه راه نارنجی در آن قرار داشت، دیوارهاي دفتر با اطلاعیه ها و جوایزي که بی نظم چیده شده بودند، پوشیده شده بود و بر روي یکی از دیوارها ، ساعتی بزرگ با صداي بلند ي تیک تاك می کرد. گیاهان همه جاي اتاق در گلد ان هاي پلاستی کی روییده بودند، مثل اینکه فضا ي سبز خارج از ساختمان کافی نبود! اتاق از وسط به وسیله یک پیشخان که بررویش سبدهاي سیمی انباشته شده از کاغذ هاي درهم و برهم قرار داشت و جلویش را نیز آگهی هاي کوچک رنگی چسبانده بودند، به دو قسمت تقسیم شده بود . پشت پیشخان سه میز تحریر قرار داشت که پشت یکی از آن ها زنی فربه و عینکی با موهایی قرمز رنگ نشسته بود . او پیراهنی نازك و ارغوانی به تن داشت که با دیدن آن بلافاصله احساس کردم بیش از حد لباس پوشیده ام.
زن موقرمز نگاهی به من کرد و گفت: می تونم کمکتون کنم؟
گفتم: من ایزابل سوان هستم
به محض اینکه خودم را معرفی کردم ، برقی در چشمانش نمایان شد انتظارش ر ا داشتم ، بی شک شایعاتی درباره من نقل شده بود « دختر همسر سابق و دمدمی مزاج رئیس پلیس، سرانجام به خانه بازگشته بود»
جواب داد: البته
و لا به لاي توده انبوه اوراق روي میزش به جست و جو پرداخت تا سرانجام چیزي را که می خواست پیدا کرد
من اینجا برات یه جدول برنامه ریزي و یه نقشه از مدرسه دارم
سپس چند ورقه روي میز گذاشت و بهترین مسیرها را براي رسیدن به کلاس هایم روي نقشه مشخص کرد و بعد برگه اي به من داد که هر یک از معلمان باید آن ر ا امضا می کردند و در پایان روز آن را به او باز می گرداندم. در نهایت لبخندي به من زد و مثل چارلی امیدوار بود که من این مدرسه را در فرکس دوست داشته باشم . من هم در مقابل آن طور که می توانستم لبخندي متقاعد کننده تحویلش دادم.

وقتی که به وانتم برگشتم ، سا یر دانش آموزان تازه در حال رسیدن به مدرسه بودند . خط هاي عبور و مرور را دنبال کردم و گشتی در اطراف مدرسه زدم، از اینکه می دیدم بیشتر ماشین ها بی هیچ زرق و برقی مثل مال من قد یمی هستند، خوشحال بودم. در فنیکس، در یکی از معدود محله هایی که در دره بهشت کم درآمد نشین حساب می شد، زندگی می کردم. با این وجود، دیدن یک مرسدس بنز یا پورشه در محوطه دانش آموزان چیز عجیبی نبود ، اما بهترین ماشین اینجا یک ولوو ي براق بود که خارج از مدرسه پارك شده بود.

به محض اینکه در محل مناسبی قرار گرفتم ، موتور ماشین را خاموش کردم تا صداي رعد آساي آن توجه دیگران را به خود جلب نکند. در وانتم نگاهی به نقشه مدرسه انداختم و سعی کردم آن را همان موقع به خاطر بسپارم؛ به امید اینکه لازم نباشد در تمام طول روز در حالی که نقشه ر ا جلو ي بینیم نگه داشته ام، اینطرف و آنطرف بروم . همه چیز را در کیفم قرار دادم ، سپس بندش را رو ي شانه هایم انداختم و نفس عمیقی کشیدم؛ از روي ضعف به خودم به دروغ گفتم : « از پسش برمیام هیچ کس نمی خواد من رو گاز بگیره ...» سرانجام نفسم را را بیرون دادم و از وانت پیاده شدم.

در حا لی که صورتم را با کلاهم می پوشاندم وارد جمعیت دانش آموزان نوجوانا نی که در پیاده رو بودند شدم و با آرامش به ژ اکت سیاه رنگم دقت کردم که به هیچ وجه عالی نبود.
وقتی به کافه تریا رسیدم، دیگر پیدا کردن ساختمان شماره سه آسان بود . در گوشه شرقی ساختمان، یک " 3" بزرگ مشکی رنگ بر روي یک. چهارچوب سفید کشیده بودند احساس کردم هرچه بیشتر به در آنجا نزدیک می شدم، رفته رفته تنفسم تندتر می شود.
در حالی که سعی می کردم نفسم را در سینه حبس کنم ، به دنبال دو نفري که بارانی هاي یک شکل پوشیده بودند از در عبور کردم. کلاس کوچک بود. کسانی که جلوتر از من بودند کنار در توقف کردند تا کت هایشان را روي جا لباسی آویزان کنند . من هم به تقلید از آن ها ژاکتم را آویزان کردم . آن ها دو دختر بودند، یکی از آن ها پوستی به سفیدي ظروف چینی و موهایی بلوند داشت و دیگري هم رنگ پر یده بود و موها ي قهوه اي روشنی داشت. دست کم پوست من اینجا متمایز نبود.
برگه ورود را به معلم تحویل دادم تا امضا کند، او مردي بلند قامت و تقریبا طاس بود که پلاکارت روي میزش او را "آقاي مِیسون" معرفی می کرد. وقتی اسمم را دید با بی خیالی به من نگاه کرد، واکنشی نه چندان دلگرم کننده که البته چهره ام را مثل گوجه فرنگی سرخ کرد. اما حداقل بدون آنکه مر ا به دیگران معرفی کند به میزي خالی در انتهاي کلاس فرستاد.
حالا براي همکلاسی هاي جدیدم دشوار بود که برگردند و به من خیره شوند ، اما به هرطریقی که ممکن بود آن ها این کار را انجام دادند. به لیستی که معلم به من داده بود چشم دوختم. انصافا ابتدایی بود: برونته ، شکسپیر ، چاسر ، فالکنر . من قبلا همه آن ها را خوانده بودم . هرچند این مسئله دلگرم کننده به نظر می رسید، اما در عین حال کسالت آور هم بود .
با خود م فکر کردم آیا مادرم حاضر است پوشه مقالات قدیمی ام را برایم بفرستد یا فکر می کند اینکار تقلب است. در حالی که معلم یک بند حرف می زد، در ذهنم مشغول جر و بحث با مادرم بودم. وقتی که زنگ با صداي گرفته اي، وزوز کنان به صدا درآمد، خارج از کلاس ، پسري لاغر و بلند قد با پوستی کک مکی و موهاي مشکی روغن زده، به دیوار راهرو تکیه کرده بود تا با من صحبت کند.
مثل اعضاي باشگاه شطرنج، کمک کننده به نظر می رسید. شما ایزابل سوان هستید، درسته ؟
و همه تا شعاع سه نیمکت برگشتند تا به من نگاه کنند.
تصحیح کردم: « بلا»
پرسید « کلاس بعدیت کجاست؟ »
باید برنامه کلاس هایم را که در کیفم بود، بررسی می کردم : هوم، دولت، با جفرسون در ساختمان شش
جایی نبود که از دسترس چش مهاي کنجکاو در امان باشد
من می خوام به ساختمان شمار ه چهار برم، می تونم راه رو بهت نشون بدم

قطعا کمک بزرگی بود. او اضافه کرد «. من اریک هستم ».
با تردید لبخند زدم « متشکرم ».
ژاکت هایمان را برداشتیم و به زیر باران رفتیم. می توانستم قسم بخورم که چند نفر پشت سر ما می آمدند تا به حرف هایمان گوش بدهند، فقط امیدوار بودم که دچار پارانویا نشده باشم.
پرسید «خب، این جا خیلی با فنیکس فرق داره، نه »
« خیلی »
« اونجا خیلی بارون نمیاد، میاد؟ »
« سه یا چهار بار در سال »
با تعجب گفت « واو، هواش چطوریاست؟»
« آفتابی »
« تو خیلی برنزه به نظر نمی آیی »
« مادر من نیمه زاله »
با نگرانی به صورت من نگاه کرد و من آهی کشیدم. انگار ابر ها و حالت شوخ طبعی با هم جور در نمی آمدند. احتمالا تا چندماه دیگر به کلی شوخی کردن را فراموش می کردم.
ما به طرف کافه تریا برگشتیم تا به ساختمان هاي جنوبی کنار باشگاه ژیمناستیک برسیم.
اگرچه د ر ساختمان کاملا مشخص بود ولی اریک تا جلوي در با من آمد و زمانی که دستم را روي دستگیره در گذاشتم، با صداي امیدوار انه اي گفت
« خوب، موفق باشی »
ادامه داد: « شاید چندتا کلاس دیگه هم با هم داشته باشیم »
به طور مبهمی به او لبخند زدم و داخل ساختمان رفتم .

ویرایش توسط samira1362 : ۵ دي ۱۳۸۹ در ساعت ۰۹:۵۸ بعد از ظهر
samira1362 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
.LiLiM., @parisa@, aazz, afrooz87, Amirsam1, amozhgan, aristotle, armin.kz, Asal88, asma66, atousa27, Aypinar, azita_esy, babasi, baran_1990, bubbly, dokhtarepaeiz, dream07, dr_elaheh_eh, eglantine-m96, farnas, farnaz58, farzaneh14, fatima983, fatima_59, gogoli, golgh, henia, hsdhsd, Kamellia, kanyar, kodaki, linda2011, m0zhdeh, Maedeh, mah banoo, mahbobe26, mamalisooti, maniia, maral73, marjanagn, maryam1, maryam1363, mhnasiri, mina naz, nazi shirazi, Nedaye gham, nilou6, niyayeeeeeesh, nlp16001, OoPs, parisa.., Parnam, purija, qqjj, reyhane.s, rina_rita14, roya62, roz3, samini, sania555, sanm, serentipiti, shaayan, shahzad, shamim_13, shide, silver moon, skarlt60, sollmaz, SONIA B, sydney, Takin_70, Ushya7, ~jOojoO.tAlA~, آسوده, باستیان, بهار آشوب, دختراسمان, ستاره یخی, شبنم, كيميا 2, ملیساا, مِنّا, نفيس, نیلوفر:-), کردلیا, کریستال, یگانه, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۵ دي ۱۳۸۹, ۱۰:۲۹ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
samira1362 آواتار ها
 
samira1362 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +16 امتیاز     
پیش فرض

بقیه صبح نیز به همان شکل گذشت؛ فقط معلم مثلثاتم، آقاي وارنر که در هر صورت بخاطر درسش از او متنفر خواهم شد، تنها کسی بود که من را به جلوي کلاس آورد تا خودم را معرفی کنم .
من هم به تته پته افتادم ، سرخ شدم و در هنگام برگشتن به صندلی ام، با پوتین هایم سکندري خوردم. بعد از گذراندن دو کلاس، شناسایی چهره ها را در هر کلاس آغاز کردم . همیشه فردي شجاع تر از بقیه وجود د ارد که خودش را معرفی کند و دیدگاه من نسبت به فرکس را بپرسد. سعی می کردم با سیاست رفتار کنم، اما بیشتر وقت ها دروغ می گفتم، حداقل اینطوري هرگز احتیاجی به نقشه نداشتم. در کلاس هاي مثلثات و زبان اسپانیایی دختري کنار من نشست و براي خوردن ناهار نیز با من به کافه تریا آمد. او دختر ریز نقشی بود که چند اینچ از من، که پنج فیت و چهار اینچ بودم، کوتاه تر بود . اما موهاي مجعد و آشفته تیره اش تفاوتی ساختگی در قدهایمان به وجود آورده بود . نمی توانستم نامش را به خاطر بیاورم، از این رو به وراج یهایش دربار ه معلمان و کلاس ها لبخند می زدم و سر تکان می دادم؛ در واقع هیچ تلاشی براي هم کلام شدن با او نکردم.
در کافه تریا با چند نفر از دوست هاي او در انتهاي یک میز پر نشستیم. او آن ها را به من معرفی کرد ، ولی خیلی سریع اسم هایشان را از یاد بردم . به نظر می رسید آن ها تحت تاثیر شجاعت او در صحبت کردن با من قرار گرفته بودند. اریک، پسري که در کلاس انگلیسی دیده بودم نیز آنجا بود و از آن طرف کافه تریا برایم دست تکان داد . او در آن سوي نهار خو ري نشسته بود و سعی می کرد با چند نفرغریبه که ظاهر عجیبی داشتند صحبت کند؛
دفعه اولی بود که آن ها را می دیدم. آن ها در گوشه اي از ناهار خوري نشسته بودند، درست در دورترین فاصله ممکن از جایی که من نشسته بودم . آن ها صحبت نمی کردند، غذا هم نمی خوردند، هرچند جلوي هریک از آن ها سینی اي دست نخورده از غذا قرار داشت. آن ها برخلاف بسیاري از دانش آموزان دیگر ، توجهی به من نداشتند، پس می توانستم با خیال راحت و بدون هیچ ترسی از تلاقی نگاهم با چشمان کنجکاوشان، به آن ها خیره شوم. اما هیچ یک از این ها، مسائلی نبودند که توجه مرا به خود جلب کنند . بلکه چیزي که توجهم را جلب می کرد این بود که هیچ کدام از آن ها شباهتی به یکدیگر نداشتند . یکی از آن سه پسر، درشت اندام بود و عضلاتی شبیه به وزنه بردارهاي واقعی و موهای فرفري تیره داشت، دیگري قد بلندتر و لاغرتر بود، اما او هم هیکلی عضلانی داشت و موهایش قهوه اي روشن بود . آخري بلند قامت اما لاغر تر از دوتاي دیگر بود و موهاي نامرتب و برنزي رنگ داشت . چهره اش مردونه تر از بقیه آ نها بود. به نظر می رسید به جاي دبیرستان باید در دانشگاه یا حتی به جاي یک دانش آموز، یکی از معلمان اینجا باشد. دخترها کاملا متفاوت بودند . دختر قد بلندتر، اندام زیبایی داشت ، از همان هایی که بر روي جلد مجلات مشهور ورزشی براي تبلیغ لباس شنا دیده اید، از همان هایی که هر دختري اطرافش باشد مجذوب عزت نفس او می شود. موهایش طلایی رنگ بود با فرهاي درشتی که تا نیمه هاي پشتش می رسید. دختر کوتاه قد مثل پري زادها بود، بینهایت لاغر با چهره اي کوچک ؛ موهاي کاملا سیاه رنگش ر ا کوتاه اصلاح کرده بود و هرکدام به سویی نشانه می رفت. و با این حال، همه آن ها به نوعی به هم شباهت داشتند. همه آن ها مثل گچ رنگ پریده بودند، رنگ پریده ترین دانش آموزانی که در این شهر بی نور زندگی می کردند ، حتی رنگ پریده تر از من ، از یک زال ...با وجود اینکه رنگ موهایشان با همدیگر متفاوت بود، اما همه آن ها چشمان تیره رنگی داشتند . گذشته از این سایه اي تیره زیر چشم هایشان وجود داشت ، سایه هایی ارغوانی رنگ مثل جاي کبود شدگی انگار همه آن ها از بی خوابی شبانه رنج می کشیدند یا تقریبا از یک بینی شکسته درحال بهبودي، با وجود آن که بینی همه آن ها صاف و بی عیب و نقص بود. ولی هیچ کدام از این ها دلیل آن نبود که چرا به طرف دیگري نگاه نمی کنم. من به آن ها چشم دوخته بودم، چون چهره آن ها در عین متفاوت بودن، بسیار به هم شبیه بود و به طرز غریبی زیبا به نظر می رسیدند،چهره هاي زیبایی که جز بر روي صفحات مجلات مد یا نقاشی هاي که یک استاد چیره دست از صورت فرشتگان کشیده باشد،انتظار دیدنشان در جاي دیگري نمی رود؛
تصمیم گیري براي آنکه کدام یک از آن ها زیباتر است، سخت بود، شاید دختر بلوند یا پسر مو حنایی را می شد به نحوي زیباتر دانست. همه آن ها به نقطه دوري خیره شده بودند، دور از خودشان، دور از سایر دانش آموزان و دور از هر چیز به خصوصی که من می توانم بیان کنم.
همچنان به آن ها نگاه می کردم، دختر ریز نقش با سینی غذایش بلند شد، سینی اي که نوشابه باز نشده و سیبی دست نخورده در آن قرار داشت . او با گام هایی سریع و زیبایی که برازنده خودش بود از آنجا دور شد . شگفت زده محو تماشا ي قدم ها ي رقصنده گونه اش شد ه بودم تا وقتی که سینی اش را درون ظرف زباله خا لی کرد و خیلی سریع از در پشتی خارج شد، خیلی سریعتر از آنکه بتوانم توصیفش کنم .
دوباره به بقیه آن ها خیره شدم که بی هیچ تغییر سرجایشان نشسته بودند. از دختر ي که در کلاس اسپانیایی با من بود و اسمش را فراموش کرده بودم پرسیدم
« اونا کین؟»
هنگامی که نگاه کرد تا ببیند منظورم چه کسانی هستند، به نظر می رسید از لحن صدایم متوجه مقصودم شده بود .
ناگهان آن پسر لاغرتر که چهره پسرانه اي داشت و از بقیه جوان تر بود به او نگاه کرد . یکی دو ثانیه به بغل دستی من خیره شد و سپس چشمان سیاهش به روي من لغزید؛ اما به سرعت به سوي دیگري نگاه کرد، سریع تر از آنکه من اینکار را بکنم، با این حال من از خجالت سرخ شدم و نگاهم را پایین انداختم . در آن مختصر نگاه درخشنده، هیچ علاقه اي دیده نمی شد. مثل آن بود که آن دختر او را صدا کرده باشد و او بی اختیار واکنش نشان داده بود، اما قصد پاسخگویی نداشت.
کسی که کنارم نشسته بود با خجالت خندید و مثل من به میز خیره شد . و با صداي گرفته اي گفت: آن ها ادوارد و امت و رزالی کالن هستند وجسپر هیل. اونی که سمت چپ نشسته آلیس کالن ...همه اونا پیش دکتر کالن و همسرش زندگی می کنند.
از پهلو نگاهی به پسر زیبا رو کردم که حالا به سینی غذایش خیره شد بود و با انگشتان بلند و رنگ پریده اش یک تکه از نانی شیرینی حلقویی را می کند . دهانش به سرعت حرکت می کرد و لب هاي بی عیبش به سادگی از هم باز می شدند. سه نفر دیگر هنوز دور دست را تماشا می کردند و در عین حال احساس کردم که او به آرامی با آن ها صحبت می کند. با خودم به نام هاي عجیب و نامتعارف آن ها فکر کردم، نام هایی که بیشتر پدر بزرگ ها یا مادر بزرگ ها دارند، شاید هم این نام ها در این شهر کوچک مرسوم باشند.
بالاخره یادم آمد نام بغل دستی ام جسیکا بود، یک نام رایج و معمولی؛ در کلاس تاریخ دبیرستان قبلی ام نیز دو دختر بودند که جسیکا نام داشتند.

سعی کردم بی تفاوت باشم: « آنها...بسیار زیبا هستن »


جسیکا با لبخندي دیگر موافقت کرد :آره! اونا با همدیگر هستند . منظورم اِمت و رزالی و جسپِر وآلیس بود . همه اشون با همدیگه زندگی می کنن
صدایش همه هراس و انزجارشهر کوچک ر ا نسبت به آن ها به همراه داشت، هرچند اگر بخو اهم صادق باشم ، باید بپذیرم که آن ها حتی اگر در شهر بزرگی مثل فنیکس هم بودند می توانستند اسباب بروز شایعات باشند.
پرسیدم :«... کدوماشون کالنن؟ به نظر نمیاد با هم نسبت داشته باشن »
«اوه، نسبتی ندارن . دکتر کالن خیلی جوونه، حدودا بیست - سی ساله . اون همه رو به فرزندي قبول کرده . هیل ها خواهر و برادرند، دوقولوها که موهاي بوري دارن، بچه هاي. سر راهی اند»
« به نظر میاد یکمی براي فرزند خونده بودن سنشون زیاده! »
« الان آره، رزالی و جسپر هر دو هجده ساله هستن، اما از هشت سالگی به بعد با خانم کالن بودن، اون خاله اشونه یا یه چیزي تو همین مایه ها»
«اونا واقعا مهربون هستن که این همه بچه رو به فرزند خوندگی قبول کردن، اونم وقتی که خودشون جوون بودن»
جسیکا با اکراه تایید کرد« احتمالا...»
و من فهمیدم او به دلایلی از دکتر کالن و همسرش خوشش نمیاد . از طرز نگاه کردنش به اون بچه ها می توانستم بفهمم که شاید علتش حسادت باشد و مثل اینکه بخواهد کار آن ها را بی ارزش جلوه دهد، اضافه کرد « فکر می کنم خانم کالن نمی تونه بچه دار بشه »
در طول این گفت و گوها نگاهم به دفعات به سمت میزي که آن خانواده عجیب دورش نشسته بودند چرخید . آنها همچنان چیزي نمی خوردند و به دیوارها نگاه می کردند . مطمئنا آنها را در یکی از تابستان هایی که اینجا بودم، دیده ام.
پرسیدم :« اونا همیشه در فرکس زندگی کردن؟ »
« نه » این را بالحنی گفت که انگار مطلب واضحی ر ا حتی براي تازه واردي مثل من بیان می کند
«اونا دو سال پیش از جایی در آلاسکا به اینجا آمدند ».
موجی از ترحم و آرامش را احساس کردم . احساس ترحم می کردم چون آنها با وجود اینکه زیبا بودند اما بیگانه خطاب می شدند و واضح بود که آن ها را در اینجا نپذیرفته اند و احساس آرامش می کردم براي آنکه من تنها تازه وارد شهر نبودم و مطمئنا جالب ترین آن ها هم نبودم.
همانطور که به آن ها خیره شده بودم، جوان ترینشان - یکی از کالین ها - سرش را بالا آورد و نگاهش با نگاه خیره من گره خورد، اینبار حس کنجکاوي در چهره اش آشکار بود.
پرسیدم :« اون پسري که موهاي قهوه اي مایل به سرخ داره کیه؟»
از گوشه چشم دزدکی به او نگاه کردم و دیدم او هنوز با نگاه خیره اش به من نگاه می کند، اما نه به شکلی که دیگر دانش آموزان امروز به من خیره شده بودند .
چهره اش کمی ناامید به نظر می رسید . دوباره به پایین چشم دوختم.
«اون ادوارده ، واقعا خوش تیپه، ولی وقتت رو تلف نکن. ظاهرا هیچ کدوم از دختراي این جا به انداز ه کافی براي اون خوشگل نیستن»
سپس نفسش را با صدا از بینی اش خارج کرد، گویی می خواهد بوي تند آب غوره را برطرف کند . زمانی که او رویش را از جسیکا برگرداند، تعجب کردم.
لبم را گاز گرفتم تا لبخندم را پنهان کنم . بعد دوبا ره او را برانداز کردم . صورتش را به سوي دیگري چرخانده بود ، اما احساس کردم گونه اش به طور واضحی به سمت بالا کشیده شده است، انگار او هم لبخند می زند. پس از چند دقیقه هر چهار نفرشان میز را ترك کردند . همه آن ها به طور قابل ملاحظ هاي باوقار بودند، حتی آنکه عضلانی و درشت هیکل تر از بقیه می نمود . دیدن این صحنه به نوعی تشویش برانگیز بود و دیگر آن پسري که نامش ادوارد بود نیز به من نگاه نکرد

مدت طولانی تر نسبت به زمانی که می خواستم با جسیکا و دوستانش پشت میز در کافه تریا نشسته بودیم . اگر تنها می بودم، ترجیح می دادم زودتر بلند شوم، زیرا نگران بودم در روز اول مدرسه یکوقت با تاخیر در کلاس درس حاضر شوم.
با یکی از دوستان جدیدم که دائما به یادم می آورد نامش آنجلا است در ساعت بعدي کلاس زیست شناسی دو داشتم.
او هم مثل من خجالتی بود و براي همین ما در سکوت در کنار یکدیگر به سمت کلاس رفتیم. وقتی وارد کلاس شدیم، آنجلا رفت تا بر روي میز آزمایشگاهی که رویه سیاهی داشت، دقیقا مشابه همانی که من قبلا استفاده می کردم بنشیند.
از پیش کس دیگري کنارش نشسته بود و در حقیقت تمام میزها به جز یکی اشغال شده بو ند. کنار راهرو ي وسط کلاس، توانستم ادوارد کالن را از روي موهاي غیر عادیش تشخیص بدهم، او درست کنار همان تک صندلی خالی نشسته بود.
هنگامیکه از مسیر میان نیمکت ها به طرف معلم می رفتم تا خودم را به او معرفی کنم و برگه ام را امضا کند ، مخفیانه نگاهی به ادوارد کالن انداختم.
درست زمانی که از کنار او رد شدم، در جایش محکم نشست . دوباره به من خیره شد و نگاهم به چهره عجیب او افتاد که خصمانه و خشمگین بود .
به سرعت به طرفی دیگر نگاه کردم . ترسیده بودم و دوباره داشتم قرمز می شدم که در راه پایم به کتابی گیر کرد و سکندري خوردم و براي آنکه به زمین نخورم ،
مجبور شدم لبه میزي را بگیرم. دختري که پشت آن میز نشسته بود با دیدن این صحنه خنده اي کرد. متوجه شدم که چشمان ادوارد مشکی هستند، مشکی ذغالی.
آقاي بنر برگه من را امضا کرد و بی هیچ توضیحی کتابی را به دستم داد. می توانم بگویم رابطه ام با آقاي بنر می تواند خوب باشد؛ بی شک او هیچ انتخابی نداشت جز اینکه من را به سمت تنها صندلی خالی در وسط کلاس بفرستد .
هنگامیکه رفتم تا کنار ادوارد بنشینم ، نگاهم را به پایین دوخته بودم، همچنان از نگاه خصمانه اي که به من کرده بود ، حیرت زده بودم. وقتی که کتا بم را روي میز گذاشتم بی آنکه به او نگاه کنم بر روي صندلی ام نشستم، اما از گوشه چشمم دیدم که در جایش کمی جا به جا شد .
او پشتش را به من کرد و با فاصله زیادي از من در منتهی الیه صندلی اش نشسته بود و رویش را چنان برگردانده بود که گویی بوي بدي به مشامش خورده است.
یواشکی موهایم را بو کردم؛ بوي توت فرنگی می داد که رایحه شامپوي مورد علاقه ام بود و به نظر می رسید که به اندازه کافی خوش بو باشد .گذاشتم موهایم به روي شانه راستم سرازیر شوند تا پرده اي تیره بین ما ایجاد شود و سعی کردم حواسم را به معلم معطوف کنم.
بدبختانه، موضوع درس ساختار سلولی بود، چیزي که من پیش از این آموخته بودم . با این حال با دقت یادداشت برداري کردم و نگاهم را بی وقفه پایین انداختم.
نمی توانستم جلوي خودم را بگیرم تا هراز گاهی زیر چشمی به پسر عجیبی که کنارم نشسته بود نگاه نکنم . در تمام مدت کلاس حتی یک لحظه هم از حالت سفت و سختش خارج نشد و تا آنجا که ممکن بود ، دور از من بر لبه صندلی نشسته بود .
می توانستم دستش را بر روي پاي چپش ببینم ، آن را چنان محکم مشت کرده بود که مفاصلش از زیر پوست رنگ پریده اش بیرون زده بودند و تا پایان کلاس شل نشد.
آستین هاي بلند پیراهن سفید رنگش را تا آرنج بالا زده بود و ساعدش به طرز شگفت آوري در زیر پوست روشنش عضلانی بود. از نزدیک آن چنان هم باریک اندام به نظر نمی رسید ، مثل زمانی که درکنار برادر عضلانی اش بود.
به نظر می رسید این کلاس نسبت به کلاس هاي دیگر کندتر پیش می رود.
شاید اینطور بود؟ چون آن روز کم کم تمام می شد، یا به این خاطر که من منتظر بودم تا مشت هاي گره کرده ادوارد کالن باز شود!
اتفاقی که هیچ وقت نیفتاد و او به نشستن در سکوت ادامه داد، چنان که به نظر می رسید نفس نمی کشد. مشکلش چه بود؟ همیشه اینگونه رفتار می کرد؟ ناگهان حرف هاي جسیکا را در ساعت ناهار و تردیدي که در گفته هایش کرده بودم به خاطر آوردم، به نظر خیلی هم بیراه نمی گفت و حرف هایش از سر ناراحتی نبودند.
به هرحال این رفتار ها نمی توانست ارتباطی با من داشته باشد، زیرا او من را اصلا نمی شناخت. یک بار دیگر زیرچشمی به او نگاه کردم، اما از اینکارم پشیمان شدم . او دوباره به من خیره شده بود ؛ چشمان سیاهش پر از انزجار بودند.
همانطور که از او رو بر می گرداندم و در صندلی ام جابه جا می شدم، ناگهان عبارت "اگر نگاه ها می توانستند بکشند ." از ذهنم گذر کرد.
در همان لحظه، زنگ با صداي بلندی به صدا درآمد که باعث شد از جا بپرم و ادوارد کالن هم از جایش به نرمی بلند شد.
از آنچه فکر می کردم بلند قامت تر بود و سپس پشتش را به من کرد و قبل از اینکه کس دیگري از جایش برخیزد، از کلاس خارج شده بود.
سر جایم خشکم زده بود و به جاي خالی او چشم دوخته بودم . او خیلی بدجنس بود . عادلانه نبود که اینطوري رفتار کند . آرام شروع به جمع کردن وسایلم کردم . سعی می کردم جلوي خشمی را که مرا فرا گرفته بود بگیرم ، زیر ا نگران بودم از عصبانیت از چشمانم اشک جاري شود . به دلایلی، خشمم مستقیما به مجاري اشک ی ام ارتباط داشت . معمولا وقتی عصبانی می شدم، گریه می کردم، عملی که مرا بیشتر تحقیر می کرد.
صداي پسرانه اي پرسید :« تو ایزابلا سوان نیستی؟ »
بالا را نگاه کردم و پسر جذابی را با چهره اي بچه گانه دیدم. موهاي بور کمرنگش با دقت به صورت یکنواخت سیخ شده بودند . دوستانه به من لبخند می زد و واضح بود که فکر نمی کند من بوي بدي می دهم.
« بلا» با لبخندي حرفش را اصلاح کردم
« من مایک هستم»
«سلام مایک »
«براي پیدا کردن کلاس بعدیت کمک لازم نداري؟ »
« دارم به سالن ورزش می رم، فکر کنم بتونم پیداش کنم »
« کلاس بعدي منم ورزشه »
هیجان زده به نظر می آمد؛ با این حال این تصادف بزرگی در مدرسه ي به این کوچکی نبود.
ما با هم به طرف کلاس رفتیم . او وراج بود و بیشتر مکالمه را او ترتیب داد که این کار را براي من ساده کرد . او تا ده سالگی در کالیفورنیا زندگی می کرده، پس
می دانست چه احساسی نسبت به خورشید دارم . متوجه شدم که او در کلاس انگلیسی هم با من است . حداقل او بهترین کسی بود که امروز دیده بودم.
اما وقتی داشتیم وارد باشگاه می شدیم،پرسید
« راستی بگو ببینم به ادوارد با چی سیخونک زدي؟ با مداد؟ تا حالا اینجوري ندیده بودمش؟»
ماهیچه هایم منقبض شدند . پس من تنها کسی نبودم که متوجه رفتارهاي او شده بود و ظاهرا این رفتار معمول ادوارد کالن هم نبوده است.
خودم را زدم به اون راه و با بی خیا لی پرسیدم:
« همون پسري که تو کلاس زیس تشناسی کنارم نشسته بود ؟»
« آره. به نظر میومد احساس درد یا یه همچین چیزي بهش دست داده بود »
پاسخ دادم:
«نمی دونم. تا حالا باهاش صحبت نکردم »
مایک به خاطر مسیرم که به سمت رختکن می رفت ایستاد« آدم مرموزیه »اگر من انقدر « شانس داشتم که کنارت بشینم حتما باهات صحبت می کردم ».
قبل از رفتن به سمت درب رختکن اختصاصی دختران به او لبخند زدم .
او جدا مهربان و ستودنی بود. ولی این ها براي رفع ناراحتیم کافی نبود. معلم ورزش، مربی کِلَپ ، مرا با لباس اونیفرم پیدا کرد، ولی مجبورم نکرد لباسم را براي کلاس امروز عوض کنم .
در شهر خودم فقط دو سال تربیت بدنی داشتیم، اما اینجا چهار سال تربیت بدنی اجباري بود. فرکس به معناي واقعی جهنم شخصی من روي زمین بود. مشغول تماشاي چهار مسابقه والیبالی شدم که به طور هم زمان برگزار می شدند. با به خاطر آوردن آسیب هایی که در حین بازي والیبال محتمل شده بودم و به دیگران تحمیل کرده بودم، دچار حالت تهوع می شدم.
بالاخره زنگ آخرین کلاس هم به صدا درآمد. به آرامی تا دفتر قدم زدم تا گزارش کارم را تحویل دهم . دیگر باران نمی بارید، اما باد قوي شروع به وزیدن کرده بود و هوا سردتر شده بود. بازوانم را دور خود پیچیده بودم.
وقتی وارد دفتر گرم شدم، چیزي نمانده بودکه برگردم و از آنجا خارج شوم. ادوارد کالین پشت میزي جلوتر از من ایستاده بود .
دوباره او را از روي موهاي برنزي رنگش شناختم . ادوارد متوجه وارد شدنم به دفتر نشده بود . در حالی که به دیوار تکیه کرده بودم، منتظر ماندم تا کار مسئول پذیرش تمام شود.
ادوارد با صداي آرام و جذابش با مسئول پذیرش بحث می کرد. خیلی سریع موضوع بحث را فهمیدم. او سعی می کرد تا شش ساعت کلاس زیست شناسی را به وقت دیگري منتقل کند، هر وقتی که باشد. نمی توانستم باور کنم که بخاطر من چنین تصمیمی را گرفته باشد. حتما علت دیگري داشت، موضوعی که قبل از آمدن من به کلاس زیست شناسی رخ داده باشد.
حالت عصبی چهره اش که با آن رو به رو شده بودم قطعا به خاطر مسئله ي دیگري می بود . این غیر ممکن بود که این پسر غریبه بتواند بی دلیل اینقدر شدید از من متنفر شود.
درب دفتر دوباره باز شد و باد سرد ي در اتاق پیچید که خش خش کاغذهاي روي میز را به صدا درآورد و موهایم ر ا به روي صورتم ریخت . دختري که وارد دفتر شده بود به سمت میز گام برداشت و فقط یادداشتی را به داخل سبد سیمی انداخت و دوباره به بیرون رفت. اما پشت ادوارد کالن سفت شد و به آرامی برگشت تا به من خیره شود، صورتش با چشمانی نافذ و مملو از تنفر به شکلی غیر معقو لی زیبا بود .
براي لحظه اي وحشت را به معناي حقیقی احساس کردم و موهاي بدنم سیخ شدند نگا هش تنها ثانیه اي به طول انجامید اما مرا بیش از آن باد سرد به خود لرزاند. دوباره به سوي مسئول پذیرش برگشت.
با صداي نرمی، عجولانه گفت:« پس مهم نیست .متوجه غیر ممکن بودن اینکار شدم ، از کمکتون ممنون »
و سپس روي پاشنه چرخید و بدون هیچ نگاه دیگري به من ، بیرون در ناپدید شد.
با حالتی خجالت زده و چهره اي که براي اولین بار به جاي قرمز، سفید شده بود به سمت میز مسئول پذیرش رفتم و تکه کاغذ امضا شده را به او دادم.
مسئول پذیرش با حالتی مادرانه پرسید
« عزیزم، روز اول چه طور بود؟ »
با صداي ضعیفی، دروغکی گفتم « خوب بود »
اما او متقاعد به نظر نمی رسید.
وقتی به کنار وانتم رسیدم، تقریبا آخرین ماشینی بود که در محوطه باقیمانده بود. براي من مثل یک پناهگاه به نظر می رسید که در این گودال سبز مرطوب مرا تا خانه حفظ می کرد
وقتی داخل ماشین نشستم، فقط با حالتی خیره به خارج از شیشه جلوي اتوموبیل چشم دوختم، اما چیزي نگذشت که به اندازي کافی سردم شد و مجبور شدم بخاري ماشین را روشن کنم . کلید را چرخاندم و موتور ماشین با غرشی براي زندگی روشن شد .
به سمت خانه چارلی به راه افتادم و در تمام مسیر سعی کردم با جاري شدن اش اشکهایم مبارزه کنم!!!
samira1362 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
.LiLiM., @parisa@, aazz, afrooz87, amozhgan, aristotle, Asal88, asma66, atousa27, Aypinar, azita_esy, babasi, dokhtarepaeiz, dream07, dr_elaheh_eh, eglantine-m96, farnas, farnaz58, fatima983, fatima_59, foggy, For All Time, golgh, hsdhsd, Kamellia, kanyar, kodaki, layahashemi, linda2011, m0zhdeh, mah banoo, mahtab10, maniia, maral73, maryam1, maryam1363, mhnasiri, mina naz, Nedaye gham, nilou6, niyayeeeeeesh, nlp16001, OoPs, Parnam, qqjj, reyhane.s, roya62, roz3, samaane, samini, sania555, sanm, serentipiti, shaayan, shahzad, shide, silver moon, skarlt60, sollmaz, SONIA B, sydney, Takin_70, ~jOojoO.tAlA~, آسوده, انائل, باستیان, بهار آشوب, ستاره یخی, شبنم, كيميا 2, ملیساا, مِنّا, نیلوفر:-), کردلیا, یگانه, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۶ دي ۱۳۸۹, ۰۱:۱۵ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
samira1362 آواتار ها
 
samira1362 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض

فصل دوم
کتاب باز


روز بعد هم بهتر و هم بدتر بود...
بهتر بود چون دیگر باران نبارید ، گرچه انبوه ابرها ي تیره آسمان را پر کرده بودند .
راحت تر بود چون می دانستم چه روزي در انتظارم است. در کلاس انگلیسی، مایک آمد و کنار من نشست، سپس قدم زنان مرا با اریک تا کلاس بعدي همراهی کرد که تمام مدت به او خیره شده بود، در حقیقت نوعی گفت و گوي بی کلام بود.
دیگر به اندازه دیروز کسی به من نگاه نمی کرد. همراه با گروه بزرگی متشکل از
مایک، اریک، جسیکا و چندین نفر دیگر که اکنون چهر ه ها و نام هایشان را به خاطر ندارم سر میز ناهار نشستم.
حالا این احساس در من بوجود آمده بود که به جاي غرق شدن در آب ، بر سطح آن قدم می زنم.
بدتر بو د زیرا خسته بودم؛ چون نمی توانستم با وجود بادي که اطراف خانه می وزید و زوزه می کشید بخوابم. بدتر بود چون آقا ي وارنر وقتی که دستم بالا نبود ، احضارم کرد و من به سوالش جواب اشتباهی دادم. رنج آور بود چون مجبور بودم والیبال بازي کنم و یکبار که خود را از راه توپ کنار نکشیدم، با توپ به سر هم گروهیم برخورد کردم، بدتر بود چون ادوارد کالین اصلا به مدرسه نیامد.
تمام صبح، دلواپس ساعت ناهار بودم، می ترسیدم با آن نگاه عجیب و غریبش به من خیره شود. قسمتی از وجودم می خواست با او رو به رو شود و بپرسد« مشکلش چیست؟ »
زمانی که در تخت خوابم، خودم را دروغکی به خواب زده بودم، با خودم فکر می کردم چه چیزي به او بگویم، اما می دانستم که خیلی خوش خیال هستم که فکر می کنم جسارت چنین کاري را دارم.
از خودم یک شیر جعلی مثل ترمیناتور ساخته بودم.
ولی وقتی همراه جسیکا به کافه تریا رفتم ، هرچند سعی کردم تا چشمانم به دنبال او نگردند، دیدم که چهار خواهر و برادرش با هم پشت همان میز همیشگی نشسته بودند ، ولی او همراهشان نبود.
مایک جلو ي راهما ن را گرفت و ما ر ا به سمت میز خودش هدایت کرد . جسیکا بخاطر رفتار مایک خوشحال به نظر می رسید و دوستانش هم سریع به ما پیوستند.
با این که سعی کردم به وراجی هایشان گوش کنم، به شدت معذب بودم و با
بی قراري انتظار لحظه ورود ادوارد را می کشیدم. امیدوار بودم وقتی وارد می شود، نسبت به من کاملا بی توجه باشد و به من ثابت کند که بی خودي دچار بدگمانی شده بودم.
او نیامد و هرچه زمان می گذشت، بیشتر و بیشتر دلواپس می شدم. زمانی که ادوارد تا پایان ساعت ناهار خودش را نشان نداد، با اعتماد به نفس بیشتري به کلاس زیست شناسی رفتم . مایک وفادارانه کنارم راه می رفت و با شور و هیجان در باره روش هاي فروش طلا صحبت می کرد. نزدیک در کلاس که رسیدم، نفسم را حبس کردم و سپس وارد کلاس شدم، اما ادوارد کا لین آنجا هم نبود . با خیال راحت نفسم را بیرون دادم و به سمت نیمکتم رفتم .
مایک به حرف زدنش ادامه داد و حالا درباره ي سفر آینده اش به ساحل حرف می زد و تا وقتی که زنگ شروع کلاس خورد ، کنارم ایستاد ه بود. بعد لبخند گرمی تحویلم داد و رفت تا کنار دختر ي که موهایش به شکل بدي فر شده بودند ، بشیند. اینطور به نظر می رسید که باید براي مایک تصمیمی بگیرم و این آسان نبود.
در شهر کوچکی مثل اینجا، همه همدیگر را می شناختند ومنش صحیح امر مهمی بود. هیچ وقت فرد اجتماعی نبودم، براي همین نمی توانستم با پسرها رابطه خوبی برقرار کنم.
از اینکه ادوارد غایب بود و من تنهایی پشت میز نشسته بودم، احساس راحتی می کردم. این را بارها به خود گفتم ، اما نمی توانستم از احساس سرزنش کننده اي که دلیل عدم حضور ادوارد را به من نسبت می داد، رهایی یابم . این مسخره و خودخواهانه بود که فکر کنم می توانم روي کسی تا این حد تاثیر بگذارم، در واقع غیر ممکن بود . با این حال نمی توانستم از شر نگرانی که من مصوب این قضایا هستم، خلاص شوم.
زمانی که مدرسه آن روز به پایان رسید ، سرخی گونه هایم که بخاطر حوادث بازي والیبال ایجاد شده بودند، از گونه هایم محو شدند . به سرعت شلوار جین و ژاکت ملوانی آبی رنگم را به تن کردم و با شتاب از رختکن دختران خارج شدم و خوشحال بودم که توانسته ام براي مدتی از دست مایک بگریزم . به سرعت به سمت پارکینگ راهم را ادامه دادم. پارکینگ مملو از دانش آموزانی بود که گویا از مدرسه فرار می کردند !
وارد وانتم شدم و درون کیفم را گشتم تا مطمئن شوم همه چیز را با خودم آورده ام. دیشب فهمیدم که چارلی نمی تواند چیزي به جز نیمرو و همبرگر درست کند . بنابراین خواهش کردم تا آشپزخانه را در زمان سکونتم به من واگذار کند. او هم به اندازه کافی تمایل به اینکار داشت تا کلید آنجا را به من واگذار کند و به هاله خانه برود
همچنین پی بردم که او هیچ مواد غذایی در خانه ندارد. بنابراین لیست خریدم و پول مورد نیازم را از کوزه اي که با نام "پول غذا" در کمد مخصوص غذا بود، برداشتم و حالا قصد رفتن به "ثریفت وي" را داشتم.
موتور گوشخراش ماشینم ر ا روشن کردم و بی توجه به آنکه همه برگشته اند و به من نگاه می کنند، با احتیاط به محلی که ماشین هاي زیادي در صف منتظر بیرون رفتن از پارکینگ بودن به راه افتادم . همان طور که منتظر بودم، تظاهر می کردم صدا از ماشین من نیست . متوجه دوتا از کالن ها و دوقلوهاي هیل شدم که سوار
ماشینشان می شدند. ماشینشان همان ولووي نویی بود که برق می زد! تا به حال متوجه لباس هایشان نشده بودم، زیرا بیشتر به چهره هایشان توجه می کردم. حالا که دقت می کنم ، مشخص است که خیلی خوب و ساده می گردند، اما علائمی بر روي لباس هایشان است که گویا اشاره به شرکت طراحشان دارد. با وجود زیبایی و
منشی که براي خودشان در نظر گرفته بودند، حتی می توانستند قاب دستمال به تن کنند و خوشتیپ باشند. به نظر می رسید که آن ها ثروت و ظاهر را با هم دارند، اما تا آنجا که می توانم بگویم، زندگی کار خودش را می کند و فکر نمی کنم آن ها بتوانند با این ظاهر در این شهر کوچک مورد قبول واقع شوند.
نه، نمی توانم این را کاملا باور کنم. آن ها باید به انزوا طلبی تمایل داشته باشند؛ هرچند نمی توانم تصور کنم که بخاطر اینکه تا این حد زیبا هستند، تمام درها را به روي خودشان بسته اند.
هنگامی که از کنارشان رد می شدم، درست مثل همه، نگاهی به وانت پر سر و صدایم کردند. نگاهم را به پیش رویم دوخته بودم و زمانیکه که کاملا از محوطه مٔدرسه خارج شدم، احساس آسودگی خاطر کردم.
ثریفت وي خیلی از مدرسه دور نبود، فقط چندتا خیابان را باید به سمت جنوب طی می کردم و به کنار اتوبان می رفتم . از بودن در سوپرمارکت احساس خوبی داشتم . در فینیکس خرید خانه به عهده من بود و دوست داشتم در اینجا هم این وظیفه را به عهده بگیرم.
داخل فروشگاه آنقدر بزرگ بود که نمی توانستم صداي برخورد باران با سقف را بشنوم تا به من یادآوري کند که در فرکس هستم. وقتی به خانه رسیدم، تمام خریدها را به داخل بردم و در هرجاي خالی که گیر آوردم آن ها را قرار دادم امیدوار بودم که چارلی از اینکار من ناراحت نشود.
چند سیب زمینی را داخل فویل پیچیدم و داخل اجاق گذاشتم تا بپزند، سپس یک تکه استیک را با ادویه و شراب مخلوط کردم و آن را بر روي یک جعبه تخم مرغ در یخچال گذاشتم.
وقتی این کارها تمام شد ، کیف و کتابم را به طبقه بالا بردم و پیش از آنکه مشغول به انجام تکالیفم شوم، لباس هاي خیسم را عوض کردم و موهایم را دم اسبی بستم و سپس ایمیلم را چک کردم
سه ایمیل داشتم! مادرم نوشته بود:
« بلا...
بمحض اینکه رسیدي، برام بنویس، بگو پروازت چطور بود؟ بارون می اومد؟
به همین زودي دلم برات تنگ شده. تقریبا بسته بندي وسایلو براي رفتن به فلوریدا تموم کردم، ولی نمی تونم پیراهن صورتیم رو پیدا کنم. می دونی کجا گذاشتمش؟فیل سلام می رسونه.
مادر.»
آهی کشیدم به سراغ ایمیل بعدي رفتم . هشت ساعت پس از اولی فرستاده شده بود!
نوشته بود:
«بلا....
چرا تا حالا بهم ایمیل نزدي؟ منتظر چی هستی؟ مادر. »
آخري امروز صبح فرستاده شده بود.
« ایزابلا، اگه تا ساعت پنج و نیم ازت با خبر نشم، همین امروز به چار لی زنگ. می زنم »
ساعت را چک کردم . من هنوز یک ساعت وقت داشتم، ولی مادرم همیشه برف نیامده پارو به دست می گرفت.
«مادر، آروم باش . من همین الان برات یه نامه می نویسم. هیچ کار نسنجیده اي انجام نده. بلا»
این متن را فرستادم و دوباره شروع به نوشتن کردم.
« مادر،
همه چیز عالیه ، البته داره بارون میاد .
من منتظر بودم یه چیزي پیش بیاد تا در موردش بنویسم .
مدرسه بد نیست، فقط یکم تکراریه . با بچه هاي خوبی آشنا شدم که ساعت ناهار کنارم نشسته بودند.
پیراهنت تو خشکشویئه، ولی تو فکر می کردي جمعه برش داشتی.
چارلی برام یه وانت خریده ، باور ت می شه؟ من عاشقشم . هرچند قدیمیه ولی واقعا محکمه، عالیه، می دونی، حداقل براي من اینطوره.
منم دلم برات تنگ شده . دوباره برات نامه می فرستم، ولی ایملیم و هر پنج دقیقه چک نمی کنم. آرامشتو حفظ کن و یه نفس عمیق بکش. دوست دارم.. بلا.»

تصمیم گرفتم براي سرگرم شدن، کتاب "بلندي هاي بادگیر " را که موضوع درسی کلاس ادبیا ت انگلیسی هم بود، دوباره بخوانم .
وقتی مشغول خواندن کتاب بودم، چارلی هم به خانه آمد و فهمیدم که متوجه گذر زمان نشده ام. شتابان به طبقه ي پایین می روم تا سیب زمینی ها را از اجاق بیرون بیاورم و استیک را براي سرخ کردن در فر بگذارم.
پدرم وقتی صداي دویدنم را بر روي پله ها شنید، صدایم زد « بلا؟»
با خود فکر کردم« می خواستی کی باشه؟ » و گفتم«. هی پدر، به خونه خوش اومدي »
« مرسی » او کمربند اسلحه اش را آویزان کرد و پوتین هایش را درآورد، در همین حین من مشغول این سو و آن سو ر فتن در آشپزخانه بودم .
تا جایی که به یاد داشتم، هرگز درحین انجام وظیفه از اسلحه اش تیري شلیک نکرده بود. اما آن را همیشه آماده نگه داشته است . وقتیکه در زمان کودکی ام به اینجا می آمدم، او همیشه به محض ورود به خانه، فشنگ هاي اسلحه اش را بیرون می آورد. اما حالا اینکار کار را نکرده بود، فکر می کنم که اکنون مرا آن قدر بزرگ پنداشته که تصادفی به خود م شلیک نکنم یا مرا آنقدر افسرده نمی داند که بخواهم به خاطر موضوعی خودکشی کنم.
محطاتانه پرسید:
« شام چی داریم؟ »
مادرم آشپز مبتکري بود و تجربه هایش همیشه قابل خوردن نبودند . از این که گذشته ها را دوباره به یاد می آورد و فکر میکرد شاید من هم مثل مادرم باشم، غافل گیر و ناراحت شدم.
جواب دادم: « استیک و سیب زمینی » و به نظر رسید که خیالش راحت شد.

از این که در آشپز خانه هیچ کاري انجام نمی داد، معذب به نظر می رسید؛ سلانه سلانه به اتاق نشیمن رفت تا در مدتی که من غذا را حاضر می کردم، تلوزیون تماشا کند.
هر دوي ما این طوري راحت تر بودیم . وقتی استیک ها در حال آماده شدن بودند ، سالاد درست کردم و میز را چیدم. هنگامی که شام حاضر شد او را صدا کردم و همانطور که به داخل اتاق قدم م یگذاشت ، با حالت تحسین کنند هاي بو می کشید. « بوي خوبی می ده، بل »
« ممنون »
چند دقیقه اي در سکوت غذا خوردیم. این ناراحت کننده نبود ، زیر ا هیچ کداممان از سکوت آزرده نمی شدیم. می توان گفت در بعضی موارد همراهان خوبی براي زندگی با یکدیگر بودیم.
پس از چند لحظه پرسید:
« خب، مدرسه چطوره ؟ ازش خوشت میاد؟ با کسی دوست شدي ؟»
«خوب چند تا کلاس با دختري که اسمش جسیکاست دارم . موقع ناهار با دوستاش می شینم. بینشون یه پسر هست که اسمش مایکه و خیلی دوست داشتنیه . به نظر می رسه همه خیلی خوبن»
«اون باید مایک نیوتون باشه. بچه ي خوبیه، خانواده خوبی هم داره. پدرش خارج از شهر یه مغازه داره که توش کالاهاي خوبی می فروشه . اون لوازم رفاهی خوبی براي همه. گردشگرایی که از این جا رد میشن فراهم کرده»
با تردید پرسیدم
« تو خانواده ي کالن و می شناسی؟ »
«خانواده ي دکتر کالن؟ البته. دکتر کالن مرد خوبیه »
« اونا...بچه هاشون...یکم متفاوتن. تو مدرسه زیاد مناسب به نظر نمی رسن »
چارلی مرا با یک نگاه عصبانی غافلگیر کرد. او غرولندکنان گفت

«امان از دست مردم این دهکده! دکتر کالن جراح فوق العاده ایه که می تونه توي هر بیمارستانی، تو هرجاي دنیا که دوست داره کار کنه و ده برابر حقوق که اینجا می گره، پول در بیاره... »
وبا صداي بلند تري ادامه داد
«ما خیلی خوش شانسیم که او نو داریم . خوش شانسیم چون همسرش دوست داره تو این دهکده کوچیک زندگی کنه. بچه هاشونم همگی سازگار و مودبن . وقتی تازه به اینجا اومده بودن، منم به اونا مشکوك بودم، چون چندتا نوجوون رو به فرزند خوندگی قبول کرده بودن . فکر می کردم باهاشون مشکلاتی خواهم داشت...اما اون بچه ها عاقل و بالغن .تا حالا نشنیدم که اونا مشکلی درست کرده باشن . می تونم بگم به مراتب از خیلی از اهالی قدیمی اینجا بهترن ...اونا واقعا مثل یک خانواده به همدیگه وابسته اند و در تعطیلات آخر هر هفته به گردش می رن، چون اون ها تازه وارد هستن، مردم بی خودي براشون حرف در میارن»
این طولانی ترین صحبتی بود که در تمام این سال ها از چارلی شنیده بودم .
احتمالا او از حرف هاي مردم به شدت دلخور بود .
پس عقب نشینی کردم و با نوعی تملق افزودم« به نظرم به اندازه ي کافی خوب بودند . فقط خواستم بگم که بیشتر باهم هستن. همه اشون هم خیلی جذاب و خوش چهر ه اند »
چارلی با خنده گفت:
« باید دکتر رو ببینی، اون خیلی خوبه و ازدواج خوبی داشته. خیلی از پرستارهاي بیمارستان براي اینکه بتونن در کنار اون روي کارشون متمرکز بشن، ساعت هاي سختی رو پشت سر می زارن... »

وقتی غذا خوردنمان تمام شد، دوباره ساکت شدیم . بعد من مشغول شستن ظرف ها شدم و او میز را پاك کرد و سپس به سراغ تلویزیون رفت .
بعد از آنکه من شستن ظرف ها را با دست و نه با ماشین ظرف شویی به پایان رساندم از روي بی میلی به اتاق با لا رفتم تا بر روي تکالیف ریاضیم کار کنم. این کار به یک عادت قدیمی تبدیل شده بود. آن شب، شب ساکتی بود. آنقدر خسته بودم که به سرعت خوابم برد.
باقی هفته بی هیچ حادثه اي سپري شد . با جریان عادي کلاس هایم خو گرفته بودم تا جمعه، تقریبا توانستم تمام بچه هاي مدرسه را بشناسم ، هرچند نام همه را نمی دانستم . در سالن ورزش بچه هاي هم تیمی من فهمیدند که نباید توپ را به من پاس بدهند و اگر تیم مقابل در تلاش بود تا با استفاده از ضعف من برتري بدست آورد، باید به سرعت خودشان را به من برسانند.
ادوارد کالن به مدرسه برنگشت!
هر روز با نگرانی مراقب بودم تا سایر کالن ها بدون او وارد کافه تریا شوند . بعد می توانستم با خیال راحت از صحبت هاي زمان ناهار لذت ببرم.

بیشتر این صحبتها درباره یک سفر دوهفته اي به پارك اقیانوسی لاپوش بود که مایک سعی داشت آن را عملی کند. من هم دعوت شده بودم و مجبور بودم آنرا بیشتر بخاطر رعایت ادب و نه تمایل خودم بپذیرم . حداقل ساحل در آن فصل گرم و خشک بود...
تا جمعه، دیگر خیالم براي شرکت در کلاس زیست شناسی کاملا راحت بود و نگران حضور ادوارد در آنجا نبودم. احتمال می دادم که ترك تحصیل کرده باشد. سعی کردم به او فکر نکنم، اما نمی توانستم به طور کامل مانع از احساس مسئولیت نسبت به غیبت هاي دائم او شوم. هرچند مسخره به نظر می رسید.

اولین تعطیلات آخر هفته ام در فرکس ، بی هیچ حادثه اي سپري شد . چارلی که عادت نداشت آخر هفته ها از خانه خالی اش استفاده کند، به سر کارش رفت. من هم خانه را تمیز کردم. تکالیفم را انجام دادم و ایمیلی ساختگی از موضوعات خوشحال کننده اي براي مادرم نوشتم .
روز شنبه را با ماشینم به کتابخانه رفتم، اما آنقدر تعداد کتاب هایش کم بود که زحمت گرفتن کارت عضویت را هم به خودم ندادم . بایستی به زودي یک روز را براي رفتن به المپیا یا سیاتل در نظر می گرفتم تا یک فروشگاه کتاب خوب براي خرید کتاب پیدا کنم .
از روي بیکاري کنجکاو شدم تا ببینم وانتم چه مقدار گاز در هر مایل می سوزاند...اما تصور آن هم، مرا به لرزه میانداخت.
در مدت تعطیلات آخر هفته، باران ملایم و آرام شد، به طوري که توانسته بودم به راحتی بخوابم.
صبح روز دوشنبه در پارکینگ ، عده اي از دانش آموزان به من سلام کردند ، هرچند اسم همه شان را نمی دانستم، اما به همه لبخند زدم و برایشان دست تکان دادم . امروز صبح هوا سردتر بود، اما خوشبختانه باران نمی بارید .
در کلاس انگلیسی، مایک بر روي نیمکت همیشگی اش در کنار من نشست . امتحانی از پیش تعیین نشده درباره بلندي هاي بادگیر داشتیم که بسیار پیش پا افتاده و راحت بود. روي هم رفته ، احساس راحتی فراتر از تصور من بود که حتی بتوانم به آن اشاره کنم . راحت تر از آنکه من انتظار داشته باشم در اینجا، در فرکس آن را تجربه کنم. وقتی از کلاس خارج شدیم، هوا پر از تکه هاي غوطه ور سفید رنگ بود . می توانستم صداي بچه ها را که از روي هیجان بر سر یکدیگر فریاد می کشیدند بشنوم .
باد سرد ي می وزید که بینی و گونه هایم را میسوزاند.
مایک گفت: «. ایول، داره برف میاد »
به دانه هاي پنبه مانند برف که مسیر طولانی را بر روي پیاده رو ایجاد کرده بودند و از جلوي صورتم به شکل مبهمی می گذشتند، نگاهی انداختم. روز خوبم خراب شد.
« اَه،برف »
مایک که غافل گیر به نظر می رسید گفت: « از برف خوشت نمیاد ؟»

واضح بود ، « نه، یعنی براي باریدن هوا خیلی سرده. از این گذشته فکر می کردم قراره مثل پولک بباره ، ولی می دونی، هرکدوم یه جورین، در حقیقت همشون. اینا بیشتر شبیه گوش پاك کن هستند».
با ناباوري پرسید: « تا حالا باریدن برف و ندیده بودي؟ »
« معلومه که دید ه ام » مکثی کردم و سپس ادامه دادم « ولی تو تلویزیون »
مایک خندید و در همان حین صداي برخورد گلوله برف خیسی به پشت سرش شنیده شد.
هردو برگشتیم تا ببینیم از کدام سو پرتاب شده است . به اریک که پشتش را به ما کرده بود و در مسیر مخالف کلاس بعدي اش داشت از ما فاصله می گرفت، مشکوك شدم. ظاهرا مایک هم چنین تصوري داشت ، چون به سرعت خم شد و با توده هاي برف گلوله اي درست کرد.
« ؟ وقت ناهار می بینمت، باشه » و در حالی که از آنجا دور می شدم، ادامه دادم « وقتی بچه ها شروع به پرتاب کردن گلوله هاي خیس بکنن، من میرم داخل» همانطور که نگاهش را به اریک دوخته بود که حالت عقب نشینی به خود می گرفت، فقط سرش را تکان داد.
در تمام صبح همه با هیجان درباره برف صحبت می کردند. ظاهرا این اولین بارش برف در سال نو بود . من دهانم را بسته نگهداشتم تا چیزي نگویم .
مسلما،ً این خشک تر از باران بود، فقط تا زمانیکه آب نشود و کفشهایتان را خیس نکند!
بعد از کلاس اسپانیایی ، با احتیاط همراه جسیکا شتابان به کافه تریا رفتیم. گلوله هاي برف از هر سویی به پرواز در می آمدند. کلاسورم را به عنوان سپر آماده در دست داشتم تا در موقع نیاز براي محافظت از خود از آن استفاده کنم .
به نظر جسیکا این کار خنده دار بود، در هر صورت، چیزي در چهره ام بود که مانع از جسیکا می شد تا گلوله برفی به سمتم پرتاب کند.
مایک در حالی که می خندید به ما ملحق شد . تکه هاي میخ مانند یخ در موهایش در حال آب شدن بودند . وقتی در صف خرید غذا بودیم ، او و جسیکا با هیجان تمام درباره برف بازي صحبت می کردند.
بر حسب عادت، نگاه مختصري به میزي که در گوشه اتاق قرار داشت انداختم و بعد در همان جایی که ایستاده بودم، میخ کوب شدم!
پنج نفر سر میز نشسته بودند. « سلام؟ بلا؟ چی میخواي؟ ».
جسیکا دستم را کشید به پایین نگاه کردم؛ گو شهایم داغ شده بودند. به خود یادآوري کردم که هیچ دلیلی براي خجالت کشیدن نداشتم و هیچ کار اشتباهی انجام نداده بودم.
مایک از جسیکاپرسید « بلا چشه ؟»
جواب دادم « هیچی. امروز فقط یه سودا می خورم »به آخر صف رسیده بودم.
جسیکا پرسید: « گرسنه ت نیست؟ »
گفتم:«در واقع، احسا س می کنم یه کم حالم بده » چشمانم هنوز به زمین دوخته شده بودند.
صبر کردم تا آنها غذایشان را بگیرند، بعد در حالی که نگاهم را پایین انداخته بودم تا میز دنبالشان رفتم .
به آرامی سودایم را مزه مزه کردم . حالم را بهم می زد.
مایک دو بار با دلواپسی بی دلیلی حالم را پرسید و من هم به او گفتم که چیزي نیست.
ولی فکر کردم باید آن را مهم تر نشان بدهم تا بتوانم ساعت بعدي را به دفتر پرستار بروم.
مسخره بود ! نباید فرار می کردم. پس تصمیم گرفتم تا نگاهی به میز خانواده کالن بیندازم و اگر با نگاه خصمانه او رو به رو می شدم، از رفتن به کلاس زیست شناسی صرف نظر می کردم.
مثل یک آدم ترسو! سرم را پایین نگه داشتم و از زیر مژ ه هایم به آنجا نگاهی انداختم هیچ کدام از آن ها این طرف را نگاه نمی کردند.
سرم را کمی بالا بردم. دیدم که آن ها می خندیدند . ادوارد، جسپر و امت، همگی موهایشان با برف آب شده کاملا خیس شده بود. وقتی امت موهایش را که از آن ها آب می چکید تکان داد، آلیس و رزالی با فاصله از او به طرف دیگري خم شدند .آن ها هم مثل بقیه از این روز برفی لذت می بردند، فقط بیشتر به نظر می آمد که آن ها صحنه اي از یک فیلم باشند تا جزئی از ما.

اما به دور از صداي خنده و شوخی هایشان، این وسط چیزي عوض شده بود که من نمی توانستم به طور کامل به آنچه فرق کرده بود اشاره کنم . من ادوارد را با بیشترین دقت ممکن بررسی کردم . رنگ پریدگی پوستش کمتر شده بود و کبودي زیر چشمش هم خیلی کمتر به چشم می خورد.
هر چند ممکن بود بخاطر برف بازي رنگ و رویش عوض شده باشد، اما چیزي بیش از این حرف ها بود . در حالی که عمیقا به او خیره شده بودم، سعی کردم تا آن تغییر اساسی را تشخیص دهم.
جسیکا در حالی که فضولانه نگاه مرا دنبال می کرد، گفت: «بلا، به چی خیره شدي؟ »
در همان لحظه، یک آن چشمان او با نگاه من گره خورد.

سرم را پایین انداختم و اجازه دادم تا موهایم صورتم را بپوشانند. گرچه لحظه اي که نگاهمان با یکدیگر تلاقی کرد ، مطمئن بودم که ادوارد مانند آخرین باري که دیدمش غیر دوستانه و خشن به نظر نمی رسد و نگاهش فقط کنجکاوانه بود، به نظر می رسید که از چیزي ناراحت باشد.
جسیکا با خنده در گوشم گفت: « ادوارد کالن بهت خیره شده »
نتوانستم جلوي سوال کردنم را بگیرم« اون عصبانی به نظر نمیاد، مگه نه؟ »
او که به نظر می رسید از سوالم گیج شده باشد، گفت : « نه، باید باشه؟»
با اطمینان گفتم« فکر نمی کنم از من خوشش بیاد! »
هنوز حالت تهوع داشتم . سرم را روي بازویم گذاشتم.

«کالن ها هیچ کس رو دوست ندارن ...خب، اونا به قدر کافی به کسی توجه نمی کنن که بخوان دوسش داشته باشن. اما اون هنوز داره بهت نگاه می کنه »
به آرامی گفتم:
« دیگه بهش نگاه نکن »
او پوزخند ي زد، اما مسیر نگاهش را عوض کرد .
سرم را به اندازه ي کافی بالا بردم تا مطمئن شوم که او این کار را کرده است.
تصمیم داشتم اگر اینکار را نمیکرد، با او تندي کنم.

سپس مایک حرفمان را قطع کرد . او مشغول برنامه ریزي براي یک نبرد حماسی با گلوله برفی بعد از مدرسه در پارکینگ بود و می خواست ما هم به او بپیوندیم .

جسیکا با خوشحالی قبول کرد . طوري که او به مایک نگاه می کرد، این شک را باقی گذاشت که اگر او هر پیشنهادي بدهد، جسیکا با او همراه می شود .
ساکت ماندم . باید تا وقتی که پارکینگ خالی می شد، در سالن ورزش پنهان می شدم.

در زمان باقیمانده ساعت ناهار با دقت تمام به میز خود چشم دوختم . تصمیم گرفتم
به عهد خود احترام بگزارم .
بخصوص حالا که دیگر او عصبانی به نظر نمی رسید، قصد رفتن به کلاس زیست شناسی را داشتم.
هرچند که از ترس نشستن در کنار او، دلم دوباره شور می زد.
اصلا دلم نمی خواستم طبق معمول با مایک تا کلاس بروم، به نظر می رسید هدف خوبی براي پرتاب کنندگان گلوله هاي برفی باشد . اما وقتی بیرون رفتیم همه بعلاوه خودم یک صدا گلِه می کردیم.
داشت باران می بارید و تدریجا تمام آثار برف را از بین می برد . کلاهم را به سر کشیدم و در د لم احساس خوشحالی می کردم.
حالا آزاد بودم تا بعد از زنگ ورزش مستقیم به خانه بروم و لازم نبود جایی پناه بگیرم تا برف بازي در پارکینگ تمام شود.
در راه ساختمان شماره چهار، مایک یک بند نِق می زد. وقتی وارد کلاس شدیم، دیدم که میزم خالی است و خیالم راحت شد .
آقاي بنِر در اتاق قدم می زد و مشغول توزیع یک میکروسکوپ با جعبه اي از اسلاید هاي آن در هر میز بود .
کلاس براي مدتی شروع نشد و صداي همهمه اي از حرف زدن بچه ها کلاس را در بر گرفت. چشمانم را از در دور نگه داشتم و از روي بیکاري مشغول طراحی بر روي جلد دفتر یادداشتم شدم.
در همان موقع صداي حرکت کردن صندلی کنارم را به وضوح شنیدم، اما همچنان با دقت نگاهم را به طرحی که می کشدم، دوخته بودم.
صدایی آرام و آهنگین گفت:« سلام »
از اینکه دیدم با من صحبت می کند گیج شدم. او به انداز ه اي که میز اجازه می داد دور از من نشسته بود اما صندلی اش به سمت من زاویه داشت.
از موهاي خیسش آب می چکید، با این حال به نظر می رسید که تازه ضبط کردن آگهی تبلیغاتی ژل مو را به پایان رسانده باشد.
صورت خیره کننده اش دوستانه بود و بر لب هاي بی عیبش لبخند کم رنگی وجود داشت. اما نگاهش محتاط بود.
او ادامه داد:
«من ادوارد کالن هستم، شانس این رو نداشتم که هفته قبل خودم را معرفی کنم، شما باید بلا سوان باشید؟»
ذهنم از گیجی مغشوش شده بود . آیا هر چه به نظرم رسیده بود، ساخته پرداخته تخیلاتم بود؟ او حالا کاملا مودب بود و من باید جواب او را می دادم، او منتظر بود، اما چیزي براي گفتن به ذهنم نمی رسید.
منِ منِ کنان گفتم: « اسم م...م...من و از کجا می دونی ؟»
او با حالت محسور کننده اي به نرمی خندید
« اوه...فکر می کنم همه اسم تو رو می دونن،.. همه شهر منتظر رسیدن تو بودن»
چهره ام را در هم کشیدم، می دانستم حق با اوست. اما به شکلی احمقانه پافشاري کردم « نه! منظورم اینه که چرا بلا صدام کردي؟ »
« ایزابلا رو ترجیح می دهی؟ ».
به نظرم آمد که گیج شده است
گفتم « نه، بلا رو دوست دارم » سعی کردم توضیح بدهم
«اما فکر می کنم چارلی ...یعنی پدرم ...حتما در نبودم مرا ایزبلا خطاب می کرده، این اسمیه که همه من و باهاش می شناسن» احساس کردم که یک ابله درجه یک هستم.
گفت و گویمان با گفتن یک« اوه » از جانب ادوارد به پایان رسید.
و من هم به شکلی ناشیانه نگاهم را از او دور کردم .
خدا را شکر که آقاي بنر در همان لحظه کلاس را شروع کرد. وقتی که او توضیح می داد که ما باید امروز چه کار کنیم، سعی کردم با دقت به توضیحاتش گوش کنم. اسلاید هاي درون جعبه نامنظم چیده شده بودند .
کار در آزمایشگاه شریکی بود و ما باید سلول هاي ریشه ي پیاز را به شکل تقسیم میتوز سلولی به شکل صحیح طبقه بندي می کردیم. در ضمن حق استفاده از کتابمان را نداشتیم و فقط بیست دقیقه براي انجام این کار فرصت داشتیم، سپس آقاي بنر بالاي سرمان می آمد تا ببیند اوضاع تا چه حد خوب پیش رفته است.
آقاي بنر با لحنی امرانه اي گفت« شروع کنید »
ادوارد خواهش کنان گفت: « همکار، خانم ها مقدم هستن »
بالا را نگاه کردم و او را دیدم که لبخند می زند، لبخندي آنقدر زیبا که فقط توانستم مثل یک ابله به آن خیره شوم.
لبخندش محو شده بود« یا اگر بخواي من می تونم شروع کنم ؟»
احتمالا نسبت به سلامت عقلی من شک کرده بود
با هیجان گفتم « نه، من شروع می کنم » می خواستم کمی خودنمایی کنم .

من این دوره آزمایشگاه را گذرانده بودم و می دانستم که باید دنبال چه باشم، کار سختی نبود .
اولین اسلاید را در جایگاه زیر میکروسکوپ محکم کردم و به سرعت عدسی آن را در بزرگنمایی برابر تنظیم کردم و آنرا مختصرا بررسی کردم. نسبت به ارزیابیم مطمئن بودم و گفتم« پیشگاه.»
وقتی خواستم اسلاید را عوض کنم او پرسید« میتونم نگاه کنم ؟» همزمان که این را
می گفت، دستم را گرفت تا متوقفم کند .

انگشتانش به سردي یخ بودند، انگار قبل از کلاس آن ها را در توده اي از برف گذاشته باشد.اما این دلیل عقب کشیدن دستم از او نبود. وقتی مرا لمس کرد، دستم را گزید مثل اینکه جریان برق بینمان رد و بدل شده باشد.

در حالی که دستش را عقب می کشید، زیر لب گفت «. متاسفم » اما دوباره براي گرفتن میکروسکوپ دستش را دراز کرد
نگاهم را به او دوختم ، وقتی توانست در مدت زمان کمتري نسبت به من اسلاید را تشخیص دهد، به شدت گیج شدم.

تایید کرد: « پیشگاه »
و در همین حین با سلیقه زیادي در اولین قسمت ورق کار آن رانوشت، سپس به سرعت اسلاید اولی را با دومی عوض کرد و شتابان آن را برانداز کرد .
زمزمه کرد « آنافیز. » و آن را یادداشت کرد.
با لحن بی تفاوتی گفتم« می تونم ببینم »
لبخند مغرورانه اي زد و میکروسکوپ را به طرفم هل داد. با اشتیاق به عدسی نگاه کردم و ناامید شدم.
لعنتی...درست گفته بود.
« اسلاید سه ؟». بی آنکه نگاهش کنم دستم را دراز کردم در حالی که به نظر می رسید احتیاط می کند تا مبادا دستم را لمس کند ، آن را به من داد.
با بیشترین سرعت ممکن، نگاهی به آن انداختم و گفتم « اینترفیز. » و پیش از آنکه میکروسکوپ ر ا بخواهد، گذاشتم به آن نگاه کند .
نگاهی سرسري انداخت و آن را نوشت. می خواستم در زمانی که او مشغول بررسی است، آن را یادداشت کنم، اما با دیدن برگه که با سلیقه زیادي نوشته شده بود و به شدت تمیز بود، از اینکار منصرف شدم، چون نمی خواستم برگه را با
دستخط خرچنگ قورباغه ام خراب کنم! پیش از بقیه کارمان را تمام کردیم .

مایک و هم گروهیش را دیدم که دو اسلاید را مکررا مقایسه می کردند و گرو ه دیگري هم کتابشان را زیر میز باز کرده بودند.
دیگر کاري براي انجام دادن نبود جز تقلا کردن براي بازداشتن نگاهم از خیره شدن به او که تقلایی بی حاصل بود.
نگاه مختصري به او کردم و فهمیدم به من خیره شده است . ناامیدي غیرقابل وصفی در چشمانش وجود داشتی. ناگهان آن تفاوت اساسی را در چهره اش کشف کردم. بی درنگ پرسیدم« لنز گذاشتی ؟»
به نظر می رسید از سوال غیرمنتظره ام گیج شده است « نه ».
زمزمه کردم« اوه، فکر کردم چیزي تو چشمات فرق کرده؟ »
شانه بالا انداخت و به سمت دیگر نگاه کرد.
در واقع، مطمئن بودم که چیزي فرق کرده است . به وضوح چشمان سیاه رنگش ر ا در آخرین باري که به من خیره شده بود، به خاطر داشتم .
رنگ سیاه چشمانش در زمینه صورت رنگ پریده و موهاي بورش خودنمایی می کرد . امروز چشمانش رنگ کاملا متفاوتی داشتند : یک رنگ عجیب مایل به قرمز ، تیره تر از شکلات تافی، اما با همان زمینه ي طلائی .
نمی دانستم این چه طور ممکن است، مگر اینکه به دلایلی درباره مشاجره هایش دروغ بگوید .
یا شاید به معناي واقعی کلمه فر کس داشت مرا دیوانه می کرد. به پایین نگاه کردم . دست هایش را دوباره به سختی مشت کرده بود .
سپس آقاي بنر به کنار میز ما آمد تا بداند چرا دست از کار کشیده ایم. از روي شانه هایمان به آزمایش هاي تکمیل شده نظري انداخت و سپس با دقت بیشتري خیره شد تا جوا ب ها را بررسی کند .
آقاي بنر پرسید:
« ادوارد، فکر نمیکنی بهتر باشه فرصت استفاده از میکروسکوپ ر و به ایزابلا بدي ؟»

ادوارد به طور ناخواسته تصحیح کرد« بلا» و ادامه داد« راستش، اون سه مورد رو از پنج مورد تشخیص داد»
آقاي بنر به من نگاه میکرد؛ حالت ناباوري در چهره اش بود و پرسید:
«قبلأ این ازمایش را انجام دادي ؟»
با کمرویی لبخند زدم « نه با ریشه ي پیاز ».
« با جنین ماهی سفید؟ »
« بله »
آقاي بنر سرش را تکان داد« تو در فینیکس مشغول گذروندن دوره پیشرفته بودي؟ »
« بله »
پس از مکث کوتاهی گفت« خب، حدس میزنم هم گروهی بودن شما در آزمایشگاه، خوب باشه»
و در حالی که زیر لب چیزي ر ا زمزمه می کرد، رفت . بعد از رفتن او، دوباره مشغول طراحی کردن در دفتریادداشتم شدم.

ادوارد پرسید« در مورد برف خیلی بد شد ، نه ؟»
احساس کردم سعی خودش را می کند تا بتواند سر صحبت را با من باز کند . دوباره دچار پارانویا شده بودم . مثل این بود که در ساعت ناهار صحبت هاي من با جسیکا را شنیده باشد و حالا قصد داشت به من ثابت کند که اشتباه می کردم.
به جاي آنکه مثل بقیه وانمود کنم که همه چیز خوب است ، صادقانه گفتم « نه واقعا » همچنان سعی می کردم تا سوءظن احمقانه ام را برطرف کنم . اما نمی توانستم فکرم را متمرکز کنم.
« تو از سرما خوشت نمیاد » این یک سوال نبود.
اضافه کردم « و از رطوبت »
متفکرانه گفت « زندگی کردن تو فرکس باید برات سخت باشه، نه؟ »
زیرلب گفتم « از کجا می دونی؟ »
به دلیلی که حتی نمی توانستم تصور کنم، به نظر می رسید مجذوب حرف هاي من شده است. چهره اش انقدر مرا آشفته می کرد که تا جایی که بی نزاکتی نبود، سعی می کردم به او نگاه نکنم.
« پس چرا به اینجا اومدي؟ » هیچ کس این سوال ر ا از من نپرسیده بود، حداقل نه اینطور مستقیم و مصرانه .
جواب دادم « این...پیچیده است »
پافشاري کرد « فکر می کنم...راز نگهدار خوبیم !»
مدت طولانی مکث کردم و بعد با تلاقی نگاهم با نگاه خیره او، مرتکب اشتباه بزرگی
شدم. چشمان طلایی متمایل به تیره او مرا آشفته کرد و بی آنکه فکر کنم ،
گفتم « مادرم دوباره ازدواج کرده»
با لحن مخالفی گفت« به نظر خیلی هم پیچیده نیست! » اما بطورناگهانی همدردي کرد و پرسید: « کی اتفاق افتاد؟ »
با صدایی که حتی براي خودم هم اندو هبار بود، گفتم: « سپتامبر گذشته »
با همان حالت مهربانانه، حدس زد « و تو اون رو دوست نداري؟ »
« نه، فیل مرد خوبیه، شاید خیلی جوون باشه ولی به اندازه کافی خوب و زیباست! » « پس چرا پیششون نموندي؟ »
نمی توانستم دلیل علاقه او به این موضوع را درك کنم . ولی او هم چنان با چشمهاي نافذش به من خیره شده بود. مثل این که داستان کسل کننده زندگی من، به شکلی براي او بسیار مهم بود.
گفتم «فیل خیلی سفر می کنه، اون هزینه زندگیش رو از راه فوتبال در میاره »
با لبخندي در جوابم، پرسید« من اون و می شناسم ؟»
« احتمالا نه، اون خیلی بازیکن خوبی نیست، بیشتر تو لیگ هاي کوچیک کار می کنه، و دائما اینطرف و اونطرف میره»
و دوباره در حالی که نمی پرسید، حدس زد« و مادرت تو رو فرستاده اینجا تا بتونه با اون به مسافرت بره»

چانه ام را بالا آوردم « نه، اون من و نفرستاده اینجا، خودم اومدم ».
ابروهایش را در هم کشید و اقرار کرد« نمی فهمم ». به نظر می رسید که بی دلیل از این حقیقت آزرده بود.
آهی کشیدم . چرا داشتم این ها را براي او تو ضیح می دادم ؟ او هم چنان با کنجکاوي آشکاري به من خیره شده بود. ادامه دادم
« اوایلش مادرم پیش من می موند، اما دلش براي فیل تنگ می شد و غصه می خورد...پس تصمیم گرفتم که در این وضعیت وقت بیشتري را با چارلی بگذرونم » وقتی حرفم را تمام می کرد، صدایم غمگین شده بود.

طعنه زنان گفت « اما حالا تو غصه می خوري ؟»
از او توضیح خواستم« و؟».
او شانه بالا انداخت و درحالی که هنوز چشمانش مشتاق بود، گفت« به نظرم این عادلانه نیست! »
خنده تلخی کردم « تا حالا کسی بهت نگفته؟زندگی عادلانه نیست ».
با لحن خشکی تایید کرد « حدس می زنم قبلا این و یه جایی شنیدم ».
از اینکه بدین شکل به من خیره شده بود، متعجب بودم و تاکید کردم «همه اش همینه ».
با نگاه خیره اش مرا برانداز کرد و به آرامی گفت« سعی می کنی همه چیز رو خوب نشون بدي، اما حاضرم شرط ببندم بیشتر از چیزي که بذاري کسی بفهمه، رنج می کشی»

به او اخم کردم، خیلی سعی کردم تا مانع از آن شدم که مثل یک بچه پنج ساله به او زبان درازی کنم و فقط رویم را از برگرداندم.
« اشتباه می کنم؟ »
سعی کردم به او بی اعتنا باشم.
مغرورانه گفت « فکر نمی کنم »
با عصبانیت پرسیدم« براي تو چه فرقی می کنه؟ » سپس نگاهم را به سمت دیگري دوختم و به معلم که در کلاس پرسه می زد خیره شدم.
زیر لب گفت« سوال خیلی خوبیه »
آنقدر آهسته این را گفت که فکر کردم با خودش صحبت می کند. به هر حال پس از چند لحظه سکوت، فهمیدم که این تنها جوابی است که من می گرفتم. آهی کشیدم و با ترش رویی به تخته نگاه کردم.
با صداي مجذوب کنند ه اي گفت « ناراحتت کردم؟ »
بی آنکه فکر کنم به او خیره شدم و دوباره حقیقت را گفتم
«نه دقیقا، چیزي که بیشتر من و آزار می ده، خودم هستم! »
اخم کردم و ادامه دادم « چهره من طوریه که همیشه من و لو می ده، بخاطر همین مادرم همیشه من و کتاب باز صدا می کنه»
« برعکس، به نظرم خوندن ذهن تو سخته » صدایش طوري بود که می خواست بگوید، با وجود اینکه همه چیز را من گفته ام، او هم حدس زده بود!
جواب دادم« پس تو باید ذهن خوان خوبی باشی »
«معمولا » و آنچنان لبخند زد که برق دندا نهاي بیش از حد سفیدش نمایان شد.

بعد آقاي بنر کلاس را به سکوت دعوت کرد و من هم با خیال راحت برگشتم تا به او گوش دهم. هنوز باور نمی کردم که داستان کسل کننده زندگی ام را براي این پسر عجیب و غریب و خوش سیما تعریف کرده ام. کسی که شاید با استفاده از آن مرا تحقیر می کرد شاید هم نه ! به نظر می رسید که مجذوب گفت وگویمان شده بود، ولی حالا باز می توانستم از گوشه چشمم ببینم که داشت از من فاصله می گرفت و با دست هایش لبه میز را محکم گرفته بود. موقعی که آقاي بنر چیزي را که من به راحتی در زیر میکروسکوپ تشخیص داده بودم از روي اسلاید بوسیله پروژکتور نشان می داد، سعی کردم تا وانمود کنم که با دقت به همه حرف هایش گوش می دهم. اما افکارم مغشوش بود. وقتی که بالاخره زنگ پایان کلاس زده شد، ادوارد با همان سرعت و دلربایی دوشنبه هفته پیش از کلاس بیرون رفت و باز هم مثل دوشنبه هفته گذشته، من با شگفتی محو تماشاي او شده بودم.

مایک به سرعت خودش را به من رساند و کتاب هایم را از روي میز برداشت. در خیالم
او را مثل یک سگ که دمش را تکان می داد، تصور کردم.

غرولندکنان گفت « خیلی بد بود. همه اسلاید ها شبیه هم بودند. خیلی شانس آوردي که کالن هم گروهی تو بود»
من که از مقصود او عصبانی شده بودم، گفتم

«این کار سختی نبود و خودم از پسش بر اومدم» و به سرعت از رفتار خودم پشیمان شدم و پیش از آنکه او ناراحت شود، اضافه کردم « من قبلا اینکار و کرده بودم »

هنگامی که در زیر باران می رفتیم، مایک شانه هایش را بالا انداخت و گفت« به نظر میومد که ادوارد امروز رفتاره خیلی دوستانه اي باهات داشت» و به نظر نمی رسید که از این موضوع خوشحال باشد.

با لحن بی تفاوتی گفتم « نمی دونم دوشنبه گذشته چه مرگش بود »

وقتی به سمت سالن ورزش می رفتیم، نمی توانستم بر روي صحبت هاي تند و ناشمرده مایک تمرکز کنم، حتی موقع ورزش هم نتوانستم تمرکزم را باز یابم . مایک امروز در تیم من بازي می کرد. او با حالت جوانمردانه اي سعی می کرد در موقعیت من و خودش به خوبی بازي کند .
فقط ز مانی که نوبت سرویس زدن من می شد، اعضاي تیم در امان بودند و وقتی حرکت می کردم، هم تیمی هایم با احتیاط خودشان را از سر راهم کنار می کشیدند تا آسیب نبینند.
وقتی که به سمت پارکینگ ماشین ها می رفتم، باران به مه تبدیل شده بود، اما وقتی در اتاقک خشک ماشینم بودم، خوشحال تر شدم . بخاري را روشن کردم و براي اولین بار نسبت به صداي غرغر ماشینم بی توجه بودم . زیپ ژاکتم را پایین کشیدم ، کلاهم را در آوردم و موهاي را باز کرد تا در راه خانه با گرماي بخاري خشک شوند.

نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن شوم کسی آنجا نیست . همان موقع متوجه پیکر بی حرکت و سفید ادوارد کالن شدم که سه ماشین جلوتر از من به در جلوي ولوویش تکیه داده بود و مشتاقانه به من نگاه می کرد. سریع به سوي دیگري نگاه کردم و وانت را دنده عقب بردم که نزدیک بود به یک تویوتا کلوراي رنگ و رو رفته برخورد کنم .

تویوتا خیلی شانس آورد که من توانستم در یک لحظه مناسب بایستم. وگرنه از آن ماشین هایی بود که وانتم می توانست از آن آهن پاره درست کند. نفس عمیقی کشیدم و به سوي دیگر ماشینم نگاه کردم . یک بار دیگر، این بار با احتیاط راه افتادم و با موفقیت بیشتري به راهم ادامه دادم .
وقتی از کنار ولوو رد می شدم، مستقیم به جلو خیره شدم ولی از گوشه چشمم ادوارد کالن را لحظه اي از نظر گذراندم، می توانستم قسم بخورم که به من میخندید.
samira1362 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ دي ۱۳۸۹, ۰۱:۵۵ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
samira1362 آواتار ها
 
samira1362 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
پیش فرض

فصل سوم

حادثه

صبح وقتی چشمانم را باز کردم، چیزي عوض شده بود.
آن نور بود ، باز هم نوري سبز رنگ و متمایل به خاکستري که می توان در یک روز ابري در جنگل دید. فهمیدم که پنجر ه ام را هم مه نگرفته است.
از جا پریدم تا بیرون را تماشا کنم و بعد از وحشت ناله اي کردم. لایه اي از برف حیاط را پوشانده بود و غباري از برف سقف وانتم را در برگرفته و جاده را هم سفید کرده بود اما این قسمت بدش نبود . تمام دیروز باران بارید و حالا همه جا به سختی یخ زده بود، پوششی از بلورهاي سوزنی مثل نقش هاي پر زرق و برق بر سطح درختان نشسته و از جاده سطح صاف مرگباري از یخ ساخته بود .
وقتی که زمین خشک بود، به اندازه کافی براي زمین نخوردن مشکل داشتم، حالا که زمین یخ زده بود، رفتن به رختخواب و خوابیدن براي من امن تر بود.
پیش از آنکه به طبقه پایین بروم، چارلی به سر کار رفته بود . در بسیار از موارد، زندگی کردن با چارلی مثل آن بود که جایگاه خاصی داشته باشم و در عوض آنکه احساس تنهایی کنم، خوشحال بودم.
به سرعت یک کاسه برشتوك و شیر با کمی آب پرتغال خوردم. از اینکه میخواستم به مدرسه بروم، هیجان زده بودم و این مرا میترساند. می دانستم که این هیجان بخاطر درس خواندن یا دیدن دوستان جدیدم نیست .
اگر بخواهم با خودم صادق باشم، مشتاق بودم که به مدرسه بروم، زیرا می خواستم ادوارد کالن را ببینم و این خیلی خیلی احمقانه بود.
بعد از یاوه گویی هاي بی فکرانه و خجالت آور دیروزم، باید کاملا از او فاصله بگیرم . به علاوه نسبت به او بدگمان بودم .
چرا در مورد چشمانش دروغ می گفت؟
هنوز هم از رفتار خصمانه او می ترسیدم و هنوز هم وقتی چهره بی عیب و نقص او را مجسم می کردم، زبانم بند می آمد. به خوبی می دانستم که ما از یک قماش نیستیم.بنابراین به هیچ وجه نباید مشتاق به دیدن او باشم.
از تمام حواسم استفاده کردم تا از ورودي آجري یخ زده خانه به سلامت عبور کنم. وقتی به وانتم رسیدم، چیزي نمانده بود که تعادلم را از دست بدهم، ولی توانستم با گرفتن آینه ماشین خودم را نجات دهم.
واضح بود که امروز به یک کابوس تبدیل خواهد شد. در حال رانندگی به سمت مدرسه، سعی کردم ترس از زمین خوردن را از ذهنم بیرون کنم و با فکر کردن به مایک و اریک، حدسیات ناخواسته ام را درباره ادوارد کالن به فراموشی بسپارم.
به تفاوت هاي آشکار در واکنش هاي پسرهاي نوجوان نسبت به خودم در اینجا فکر کردم. مطمئن بودم ظاهرم در اینجا با فینیکس فرقی ندارد .
شاید به این خاطر بود که پسرهاي مدرسه فقط شاهد گذر آهسته من از دوران عجیب نوجوانی بودند ، مسیري که همچنان در آن بودم .
شاید به این خاطر که من یک تازه وارد بودم . جایی که تازه واردهاي کمی وجود داشت و بینشان تفاوت زیادي بود .
شاید هم دست پاچلفتی بودنم مرا ترحم برانگیز کرده بود و از من دختري رنج دیده می ساخت.
به هرحال علت رفتارهاي مایک که مثل یک بچه سگ پاسبان بود یا چشم و هم چشمی هاي اریک با او مرا گیج میکرد . با این تفاسیر ترجیح میدادم نادیده گرفته شوم. به نظر می رسید وانتم در عبور کردن از یخ هاي سیاهی که جاده را پوشانده بودند، مشکلی نداشت.
خیلی آرام حرکت می کردم، به هر حال نمی خواستم در وسط خیابان اصلی خرابی ایجاد کنم. وقتی به مدرسه رسیدم و از وانتم پیاده شدم ، فهمیدم که چرا براي حرکت بر روي یخ ها با مشکل زیادي رو به رو نشده بودم .
در حالی که دستم را با احتیاط به لبه وانت گرفته بودم تا به عقب ماشین بروم و لاستیک هایم را امتحان کنم، شیئی نقر ه اي رنگ ی نظرم را جلب کرد. دور لاستیک هاي ماشین زنجیرهاي نازکی به صورت ضربدري بسته شوده بودند .
احتمالا چارلی صبح زود بیدار شده بود تا آن ها را به چرخ هاي وانتم ببندد.
ناگهان احساس کردم بغض گلویم را گرفت، عادت نداشتم دیگران از من مراقبت کنند و این توجه بی سر و صداي چارلی مرا غافلگیر کرده بود.
گوشه عقبی وانتم ایستاده بودم و تلاش می کردم بر موج ناگهانی احساساتم که از دیدن زنجیرها به من دست داده بود، غلبه کنم که ناگهان صداي عجیبی شنیدم. صداي بلند ترمز ماشینی بود که با سرعت به سمت من می آمد .
سرم را بالا آوردم و با وحشت نگاه کردم. چیزهاي مختلفی را در یک لحظه دیدم . برخلاف فیلم ها هیچ چیز آهسته پیش نمی رفت . در عوض به نظر می رسید هجوم آدرنالین سرعت کار ذهنیم را بیشتر کرده است و قادر بودم جزئیات چندین چیز متفاوت را همزمان تحلیل کنم!
ادوارد کالن که چهار ماشین پایین تر از من ایستاده بود، با وحشت به من نگاه می کرد . چهره اش در میان دریایی از چهره هاي وحشت زده متمایز بود .
اما چیزي که اهمیت داشت، ون تیره آبی رنگی بود که با لاستیک هاي قفل شده اش لیز می خورد و با هر ترمز صداي جیغ چرخش هایش بلند می شد و به سرعت بر روي یخ هاي پارکینگ به دور خود می چرخید. چیزي نمانده بود که با پشت وانتم برخورد کند و من بین این دو ایستاده بودم. حتی فرصت بستن چشم هایم را هم نداشتم. درست قبل از اینکه صداي خرد شدن ون را در برخورد با ماشینم بشنوم،
چیزي ضربه سختی به من وارد کرد، ولی از جهتی نبود که من انتظارش را داشتم . سرم به آسفالت یخ زده خورد و احساس کردم چیز سرد و سفتی مرا به زمین میخ کوب کرده است. پشت ماشین قهوه اي رنگی که کنارش پارك کرده بودم، به روي زمین دراز کشیده بودم . اما فرصت نکردم که هیچ چیز دیگري را متوجه شوم، زیرا ون هنوز به سمت من می آمد که با صداي دلخراشی با انتهاي وانتم برخورد کرد و باز هم می چرخید و سر می خورد و حالا در شرف برخورد با من بود.
یک نداي ضعیف مرا از تنها نبودنم آگاه کرد و امکان نداشت این صدا را با صداي دیگري اشتباه بگیرم. دو دست سفید و کشیده براي مراقبت از من در جلویم قرار گرفتند و ون در فاصله یک فوتی صورتم متو قف شد . دست هاي کشیده با قدرت غریبی با ون برخورد کردند و در بدنه آن فرو رفتند.
سپس دست هایش با چنان سرعتی حرکت کردند که دیده نمی شدند . ناگهان یکی از دست هایش زیر بدنه ماشین را محکم گرفت و دست دیگرش من را کشید .
پاهایم مثل عروسک هاي پارچه اي در هوا تاب می خوردند، تا اینکه با لاستیک ماشین قهوه اي رنگ برخورد کردند. چند لحظه اي صداي ضربه هاي متوالی فلزات به همدیگر گوشم را آزار داد و بعد ون ثابت ماند.
شیشه ماشین ترکید و خرده هاي آن بر روي آسفالت ریخت، دقیقا جایی که یک لحظه پیش، پاهایم آنجا بود.
براي لحظه اي سکوت مطلق برقرار شد و بعد صداي فریادها بلند شدند . می توانستم صداهاي زیادي را بشنوم که نام مرا صدا می زدند. اما به وضح در بین تمام فریادها توانستم صداي ادوارد کالن را بشنوم که با صدایی آهسته و عصبانی در گوشم گفت
«بلا؟ حالت خوبه ؟ »
با لحن عجیبی گفتم« خوبم »
و سعی کردم بایستم که فهمیدم او مرا در کنارش خودش با پنچه هاي آهنینش نگه داشته است.
در حالی که سعی می کردم بایستم، او هشدار داد «مواظب باش، فکر کنم سرت بدجوري ضربه خورد»
ناگهان درد شدیدي را در بالاي گوش سمت چپم احساس کردم.
با تعجب گفتم « آي »
«همون چیزیه که فکرش و می کردم » صدایش به طرز عجیبی، شبیه کسی بود که می خواهد جلوي خنده اش را بگیرد.
گفتم « چطوري ...» و ادامه ندادم، سعی کردم افکارم را مرتب کنم تا وضعیت بهتر شود و ادامه دادم « چطوري تونستی انقدر سریع خودت و به اینجا برسونی؟ »
گفت« بلا، من دقیقا کنار تو ایستاده بودم » دوباره صدایش جدي شده بود.

برگشتم تا بنشینم و اینبار او کمکم کرد . دستش را از دور کمرم برداشت و تا آنجا که در آن فضاي محدود ممکن بود، از من فاصله گرفت . به چهره معصوم و مضطرب او نگاه کردم و دوباره با دیدن چشمان طلایی رنگش، گیج شدم.
چی داشتم ازش می پرسیدم؟ و بعد عده اي مارا پیدا کردند . از چهره بعضی ها اشک سرازیر بود و بعضی ها بر سر دیگران و ما فریاد میکشیدند.
یک نفر دستور داد «. تکون نخورید »
کس دیگري فریاد زد « تایلر و از ون بیارید بیرون »
تکاپوي زیادي اطراف ما در جریان بود .
سعی کردم از جایم بلند شوم، اما دستهاي سرد ادوارد شانه هایم را پایین کشید «الان فقط بی حرکت بمون ».
غرزدم« ولی سردمه »
صداي هرهر آرام خنده اش حیرت زده ام کرد . چیز خاصی در صدایش وجود داشت ناگهان سوالم را به یاد آوردم «. تو اونجا بودي ». ناگهان خند ه اش قطع شد. « کنار ماشین خودت بودي ».
چهره اش را در هم کشید« نه، نبودم ».
« من دیدمت »
در اطراف ما هرج و مرجی برپا بود. صداي خشن بزرگترها را می شنیدم که به تدریج وارد صحنه می شدند.
اما لجوجانه بحثمان را ادامه دادم، حق با من بود و او باید اعتراف می کرد.
« بلا من کنار تو ایستاده بودم و از سر راه ون کنار کشیدمت ».
نگاه ویرانگر خود را با تمام قدرت روي من انداخت، گویی می خواست چیز بسیار مهمی را به من بفهماند
با لحن محکمی گفتم «نه »
چشمان طلاییش درخشید « بلا، لطفا ».
پافشاري کردم « چرا؟ ».
ملتمسانه گفت « به من اعتماد کن » صداي ملایمش، در هم کوبنده بود.
حالا می توانستم صداي آمبولانس را بشنوم« قول می دي بعدا همه چیز رو برام تعریف کنی؟»

با لحن تندي گفت « باشه » ناگهان عصبانی شده بود.
من هم با عصبانیت تکرار کردم«باشه »

شش مسئول اورژانس و دو تن از معلم ها؛ آقاي وارنر و معلم ورزش ، آقاي کلپ به کمک یکدیگر ون را به اندازه کافی از سر راه کنار کشیدند تا برانکار ر ا بیاورند . ادوارد برانکاري را که برایش آورده بودند به سرعت کنار زد و من هم سعی کردم همان کار را بکنم، اما ادوارد خائن به آن ها گفت که ضربه اي به سرم وارد شده و احتمالا ضربه مغزي شده ام.
وقتی نگه دارنده را دور گردنم انداختند، نزدیک بود از احساس حقارت بمیرم . به نظر می رسید همه افراد مدرسه آنجا بودند و با حالت جدي به صحنه بردن من درون آمبولانس نگاه می کردند.
ادوارد جلوي آمبولانس کنار راننده نشست.
این دیوانه کننده بود!
با از راه رسیدن پلیس سوآن پیش از اینکه مرا به سلامت از آنجا دور کنند، اوضاع بدتر شد. وقتی مرا روي برانکار شناخت، وحشت زده فریاد زد« بلا...»
آهی کشیدم و گفتم « من خوبم چار...پدر هیچ صدمه اي ندیدم »
او به سمت نزدیک ترین تکنسین فوریت هاي پزشکی رفت تا نظر او را هم بداند.
از او رو برگرداندم تا بتوانم به تصاویر درهم ریخته اي که در سر داشتم فکر کنم .
وقتی مرا بلند می کردند، برروي سپرماشین قهوه اي فرورفتگی عمیقی را دیدم؛ فرورفتگی که به وضوح شبیه به جاي شانه هاي ادوارد بود .
مثل اینکه خودش را در برابر ماشین با نیروي کافی محکم کرده تا به بدنه فلزي آن آسیب برساند.
و بعد خانواده او را دیدم که از فاصله دوري این صحنه ها را با چهر ه هاي غضبناك و ناراضی تماشا می کردند، اما در چهره هیچ یک از آن ها نگرانی براي سلامتی برادرشان دیده نمی شد.
سعی کردم به راه حل منطقی فکر کنم که بتواند آنچه دیده بودم را توضیح دهد. راه حلی که من را دیوانه نشان ندهد! طبیعتاً یک ماشین پلیس آمبولانس را تا بیمارستان همراهی می کرد. در تمام مدتی که مرا از آمبولانس بیرون می آوردند، احساس بدي داشتم.
چیزي که حالم را بدتر کرد این بود که دیدم ادوارد به راحتی و روي پاهاي خودش وارد بیمارستان شد. دندان هایم را بر روي هم فشردم. مرا به اتاق اورژانس بردند. یک اتاق بزرگ با ردیفی از تخت ها که با پرده هاي طرح دار از هم جدا شده بودند .
پرستاري فشارسنج را به بازویم بست و دماسنجی زیر زبانم گذاشت. چون کسی زحمت کشیدن پرده ي دور تختم را به خود نداده بود و نمی توانستم با خودم خلوت کنم،به این نتیجه رسیدم که دیگر مجبور نیستم آن گردنبند طبی مسخره را نگه دارم. وقتی پرستار رفت به سرعت گردنبند را باز کردم و زیر تخت انداختم. گروه دیگري از کارکنان بیمارستان از راه رسیدند و برانکار دیگري را کنار تختم آوردند. تایلر کراولی را که در کلاس علوم سیاسی با من بود شناختم .
باندها یی که محکم به سرش بسته بودند به لکه هاي خون آغشته بود .اوضاعش صد برابر ازآنچه فکر می کردم بدتر بود. اما نگاه مضطربش را به من دوخته بود.
« بلا،متاسفم »
« من خوبم تایلر، به نظر میاد اوضاعت خیلی بده ، الان خوبی ؟ »
درحالی که صحبت می کردیم،پرستارها باند چرك شده او را باز کردند و من توانستم هزاران زخم سطحی را که پیشانی و گون هاش را بریده بودند، ببینم.
با بی خیالی گفت« فکر می کردم باعث مرگت می شم! من خیلی تند می روندم و یخ روي زمین باعث شد ...» در حالی که پرستار مشغول پاك کردن زخم هاي صورتش شده بود، از درد تکانی خورد.
« نگرانش نباش، تو به من نخوردي »
«چطور انقدر سریع از جلوي راه کنار رفتی؟ تو که اون جا بودي و بعد یه دفعه از اونجارفته بودي... »
« اومم...ادوارد منو از مسیر ماشینت کنار کشید »
« کی؟ ».
سردرگم شده بود هیچ وقت دروغگوي خوبی نبودم؛ لحنم به هیچ وجه متقاعد کننده نبود «. ادوارد کالن ...کنارم ایستاده بود. »
« کالن؟من که ندیدمش...فکر می کنم همه چی خیلی سریع اتفاق افتاده، حالش خوبه ؟»
«فکر می کنم خوب باشه .اون الان یه جایی همین اطرافه ،اما مجبورش نکردن از برانکار استفاده کنه »
می دانستم که دیوانه نشده ام. چه اتفاقی افتاده بود؟ به نظر می رسید هیچ راهی براي توضیح آنچه دیده بودم وجود نداشت.
مرا بردند تا با اشعه ي ایکس از سرم عکس برداري کنند . به آن ها گفتم هیچ مشکلی ندارم و حق با من بود
حتی ضربه اي به سرم وارد نشده بود . پرسیدم« آیا می توانم آنجا را ترك کنم؟ »
اما یکی از پرستاران گفت « اول باید با یکی از پزشکان صحبت کنم »
احساس کردم در اتاق اورژانس گیر افتاده ام.
انتظار می کشیدم و از عذر خواهی هاي بی وقفه ي تایلر و قول هایی که براي جبران این حادثه به من می داد، به ستوه آمده بودم .
بارها سعی کردم او را قانع کنم که حالم خوب است، اما او همچنان خودش را آزار می داد. سرانجام چشمانم را بستم و او را نادیده گرفتم .
اما او همچنان ادامه می داد و با پشیمانی زیر لب حرف می زد. صداي خوش آهنگی شنیدم که پرسید « خوابیده؟ » چشمانم را باز کردم.
ادوارد پاي تختم ایستاده بود و نیشخند می زد. خصمانه به او نگاه کردم که کار آسانی نبود، به طور طبیعی آسان تر بود که با محبت به او نگاه کنم.
« هی، ادوارد، واقعا متاسفم »: تایلر شروع کرد ادوارد دستش را بالا برد تا او را ساکت کند.
« نه خونی، نه مشکلی » دندان هاي براقش درخشیدند. به طرف تخت تایلر حرکت کرد و لبه تختش نشست و در حالی که رویش به من بود، دوباره نیشخند زد.

از من پرسید « خوب،نتیجه ي معاینه چی شد ؟»
غرولندکنان گفتم « هیچ مشکلی ندارم، ولی بهم اجازه ندادن که برم . چطور تو رو مثل ما به تخت نبستن »
جواب داد: «به خاطر کسی که تو می شناسیش . ولی نگران نباش، من اومدم که هواتو داشته باشم »
بعد یک پزشک از گوشه اتاق وارد شد و دهان من از حیرت باز ماند . او جوان بود، بور بود....از هر ستاره سینمایی که تا آن موقع دیده بودم خوش سیما تر بود . اما رنگ پریده بود، با آنکه خسته به نظر می رسید و حلقه هاي کبودي زیر چشمش وجود داشت . با توجه با توصیفات چارلی او باید پدر ادوارد می بود.
دکتر کالن با صداي بسیار دل انگیزي گفت « خوب،دوشیزه سوان،الان حالتون چطوره؟ »
گفتم. «. خوبم » امیدوار بودم آخرین باري باشد که این جمله را به زبان آوردم .
به طرف صفحه درخشانی رفت که بر دیوار بالاي سرم نصب شده بود و آن را روشن کرد. دکتر گفت «جواب عکس برداري با اشعه ایکس خوب به نظر می رسه . ادوارد.. می گفت ضربه شدیدي خوردي »
به ادوارد اخمی کردم و آهی کشیدم، سپس گفتم « خوبه »
دکتر کالن انگشت هاي سردش را به آرامی بر سرم می کشید و وقتی خودم را از درد عقب کشیدم، پرسید« حساسه؟ »
« نه واقعا » اما واقعا درد می کرد.
صداي خنده دهان بسته اي را شنیدم و سر م را پایین آوردم تا ادوارد کالن را ببینم که لبخند حق به جانبی بر لب داشت. از ناراحتی چشمانم را تنگ کردم.
« خب، پدرت توي اتاق انتظاره . می تونی باهاش بري خونه ولی اگر سر گیجه یا اشکالی تو دیدت داشتی برگرد »
چارلی را در حالی که سعی می کردم مواظبم باشد، در خیالم تصور کردم و پرسیدم « نمی تونم به مدرسه برگردم؟ »
« بهتره امروز خودتو خسته نکنی »
به ادوارد نگاهی انداختم و پرسیدم « اون به مدرسه برمی گرده؟ »
ادوارد با حالتی ازخودراضی گفت« همیشه باید یکی باشه تا خبر هاي خوبی ر ا که اتفاق افتادن به همه اعلام کنه»
دکتر کالن حرف ادوارد را تصحیح کرد
«در واقع، به نظر می رسه کل مدرسه توي یک اتاق انتظار بزرگه»
در حالی که صورتم را با دستانم می پوشاندم، نالیدم « اوه، نه »
دکتر کالن ابروهایش را بالا برد « می خواي بمونی؟ »
پافشاري کردم« نه، نه! » پاهایم را از تخت خارج کردم و سریع پایین جستم
چیزي نگذشت که تلو تلو خوردم و دکتر کالن مرا گرفت. او با نگرانی نگاه کرد.
دوباره به او اطمینان دادم« من خوبم »
نیازي نبود به او بگویم مشکلات تعادل ی ام هیچ ارتباطی با ضربه خوردن به سرم ندارند.
همانطور که مرا سر جایم ثابت نگه می داشت، پیشنهاد داد «براي دردت چند تا تایلینول بگیر ».
اصرار کردم «به اون بدي هم صدمه ندیده »
دکتر کالن گفت« به نظر می رسه واقعا خوش شانس بودي » در حالی که برگه ترخیصم را امضا می کرد، لبخند می زد.
با دید بهتري که به قضیه داشتم، اصلاح کردم «خوش شانس بودم که اتفاقی ادوارد پیشم بود»
دکتر کالن موافقت کرد « اوه، خب، بله » و یکدفعه مشغول بررسی کاغذهاي جلویش شد
سپس به طرف دیگر، به تایلر نگاه کرد و به طرف تخت کناري حرکت کرد .
حسی درونی به من می گفت که دکتر از همه چیز اطلاع دارد.
او به تایلر گفت«می ترسم شما مجبور بشی کمی بیشتر با ما بمونی » و مشغول بررسی کردن زخم هاي او شد.
به محض اینکه دکتر برگشت، به کنار ادوارد رفتم.
آهسته گفتم« می توانم یک دقیقه با تو صحبت کنم ؟» همانطور که دندان هایش را بر هم می فشرد، یک قدم از من دور شد.
در حالی که هنوز دندان هایش را بر هم می فشرد ،گفت « پدرت منتظرته »
به دکتر کالن و تایلر نگاهی انداختم و اصرار کردم «اگر می شه، می خوام باهات خصوصی صحبت کنم »
به من خیره شد و سپس برگشت و قدم زنان به انتهاي اتاق طویل اورژانس رفت . تقریبا باید می دویدم تا به او برسم . خیلی سریع به گوشه ورودي اتاق رسیدم و او برگشت تا رو در روي من قرار بگیرد.
چشمانش سرد بودند. با صدایی ناراحتی پرسید « چی می خواي؟ » نامهربانی او، مرا وحشت زده کرد .
کلمات با سفتی کمتري، از آن چه می خواستم، از دهانم خارج شدند. به او یاد آوري کردم « تو یک توضیح به من بدهکاري »
« من زندگیت رو نجات دادم...هیچ چی به تو بدهکار نیستم »
از آزردگی صدایش خود را عقب کشیدم « تو قول دادي ».
بریده بریده گفت « بلا،تو سرت ضربه خورده، نمیدونی درباره چی صحبت میکنی »
از کوره در رفتم و جسورانه به او چشم غره رفتم « سر من هیچ چیزیش نیست ».
نگاهی غضب آلود کرد « بلا...از من چی میخواي؟ »
گفتم « من میخوام حقیقتو بدونم، می خوام بدونم چرا باید بخاطر تو دروغ بگم! »
با لحن زننده اي گفت « فکر میکنی چه اتفاقی افتاده؟ »
«تمام چیزي که میدونم اینه که تو اصلا نزدیک من نبود ي، تایلر هم تو رو ندید، پس به من نگو که به سرم ضربه سختی خورده، اون ون داشت جفتمونو خورد خاك شیر میکرد و تو بدون اینکه آسیبی ببینی گودي هایی در بدنه ماشین به جا گذاشتی و یک فرو رفتگی دیگه هم تو اون یکی ماشین ایجاد کردي و اون ون باید پاهاي من و خرد می کرد ولی تو... بالا نگهش داشته بودي»
و نتوانستم دیگر ادامه بدهم، و از شدت عصبانیت، احساس کردم هر آن ممکن است اشک هایم جاري شوند، ولی با فشردن دندان هایم بر هم، مانع از جاري شدن آن ها شدم.
با ناباوري به من خیره شده بود . اما چهره اش هنوز جدي بود و حالت تدافعی داشت

با لحنی که بیشتر قصد داشت سلامت عقلانی مرا زیر سوال ببرد گفت « فکر می کنی من ون رو بالا گرفتم تا روي تو نیفته ؟» اما این حرف مرا بیشتر بدگمان کرد . شبیه این بود که اداي یک هنرپیشه را در آورد.
من فقط سرم را تکان دادم.
با حالت تمسخر آمیزي گفت «خودت می دونی هیچ کس این و باور نمی کنه »
با دقت سعی کردم خشمم را کنترل کنم و شمرده گفتم « من به هیچکس نخواهم گفت »
شگفتی از چهره اش بیرون زد « پس چه اهمیتی دارد؟ ».
تاکید کردم«برای من اهمیت دارد ...دوست ندارم دروغ بگم ، پس بهتر دلیلی خوبی براي انجام اینکار باشه ».
« نمیتونی از من تشکر بکنی و تمامش بکنی؟ »
با عصبانیت و نگرانی منتظر ماندم. « ممنون »
« نمی خواي از این قضیه بگذري، نه؟ »
« نه »
« در این صورت...امیدوارم از ناامیدي لذت ببري »
در سکوت به یکدیگر اخم کردیم . چهره زیبا و رنگ پریده اش مرا گیج می کرد. مثل این بود که به فرشته خرابکاري خیره شده باشم . سعی کردم تمرکزم را حفظ کنم و سکوت را شکستم.
به سردي گفتم « چرا گفتنش نگرانت می کنه؟ »
مکثی کرد و براي لحظه اي در چهره گیج کننده اش راه نفوذي دیدم. اما بعد نجواگونه گفت « نمی دونم » و سپس به من پشت کرد و رفت.
خیلی عصبانی بودم، چند لحظه اي طول کشید تا بتوانم حرکت کنم . وقتی توانستم راه بروم، به آرامی به سمت درب خروجی در انتهاي اتاق رفتم. اتاق انتظار از آنچه که فکر می کردم هم ناخوش ایندتر بود . انگار هر کسی در فرکس می شناختم آن جا بود و به من خیره شده بود . چارلی به سمتم آمد، دستم را بالا بردم و با ترش رویی به او اطمینان دادم « من چیزیم نشده »
هنوز عصبانی بودم و اصلا حوصله ي صحبت کردن را نداشتم. « دکتر چی گفت ؟» آهی کشیدم و گفتم «دکتر کالن مرا دید، او گفت حالم خوب است و می توانم به خانه بروم »
مایک و جسیکا و اریک ، همگی آنجا بودند و داشتند به ما ملحق می شدند . اصرار کردم «. بریم »
چارلی یک دستش را پشتم گذاشت، به طوريکه بدنم را کامل لمس نمی کرد و من را به سمت درب خروج شیشه اي هدایت کرد .
با کمرویی براي دوستانم دست تکان دادم، به امید آنکه دیگر برایم نگران نباشند. براي اولین بار بود که از سوار شدن در کروزر احساس آرامش می کردم. وقتی ماشین در حرکت بود، ساکت بودیم . در افکارم غرق شدم و به سختی متوجه حضور چارلی بودم
برایم مسلم بود که رفتار مدافعانه ي ادوارد تاییدي بر چیزهاي عجیبی است که هنوز هم به سختی باور می کنم که شاهد آنها بوده ام.
وقتی به خانه رسیدیم، چارلی بالاخره حرف زد. سرش را با احساس گناه تکان داد «هوم...تو باید با رنی صحبت کنی »
با وحشت گفتم « به مامان گفتی !»
« متاسفم »
وقتی از کروز پیاده شدم، در آن را کمی محکمتر از معمول بستم.
مادرم به شدت نگران شده بود حداقل سی بار به او گفتم« حالم خوبه » تا آرام شد .
از من خواهش کرد که به خانه برگردم .
گویا یادش نبود که خانه در حال حاضر خالی است، اما مقاومت در مقابل درخواستش راحتتر از آن بود که فکرش را می کردم. بخاطر معماي ادوارد از پا در آمده بودم و حالا بیشتر از یک ذره مجذوب ادوارد شد ه ام.
احمق، احمق، احمق . بر خلاف هر آدم عاقل و عادي که حالا می باید از فرکس فرار کند ، من علاقه اي به این کار نداشتم.
آن شب تصمیم گرفتم بهتر است زودتر بخوابم . چارلی همچنان با نگرانی به من نگاه می کرد و این اعصابم را خرد می کرد. او سر راهم ایستاد تا سه تایلینول از حمام بردارم . آنها کمکم کردند و همانطور که دردم تسکین پیدا می کرد، به خواب فرو رفتم. آن اولین شبی بود که ادوارد کالن را در خواب دیدم.
samira1362 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*TARA*, @parisa@, afrooz87, Amirsam1, amozhgan, aristotle, Asal88, asma66, atousa27, Aypinar, azita_esy, dokhtarepaeiz, dream07, dr_elaheh_eh, eglantine-m96, farnaz58, farzaneh14, fatima983, fatima_59, golgh, henia, hsdhsd, Kamellia, kanyar, kodaki, linda2011, Maedeh, mah banoo, maniia, maral73, maryam1, maryam1363, mhnasiri, mina naz, mmahdie, Nedaye gham, Negin joon, nilou6, niyayeeeeeesh, nlp16001, OoPs, Parnam, qqjj, reyhane.s, roya62, roz3, samini, sania555, sanm, serentipiti, shaayan, shahzad, shide, silver moon, skarlt60, sollmaz, SONIA B, sulduzmarali, sydney, Takin_70, tala bala, tannaz22, ~jOojoO.tAlA~, آسوده, الهام1995, باستیان, خانوم بهار, ستاره یخی, شبنم, كيميا 2, مِنّا, نیلوفر:-), کردلیا, یگانه, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۶ دي ۱۳۸۹, ۰۲:۲۲ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
samira1362 آواتار ها
 
samira1362 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
پیش فرض

فصل چهارم

دعوت ها



خواب دیدم در جاي تاریکی هستم و تنها نور کم سویی که وجود دارد از پوست ادوارد ساطع میشود. نمی توانستم صورتش را ببینم، تنها پشتش را میدیدم که از من دور می شد و مرا در سیاهی تنها میگذاشت.
هرچه سریع تر می دویدم،نمی توانستم به او برسم؛ هر چه بلند تر صدایش می کردم، او برنمیگشت تا نگاهم کند. نیمه شب آشفته از خواب پریدم و براي مدتی نسبتا طولانی خوابم نبرد.
بعد از آن شب، او تقریبا در تمام خواب هایم حضور داشت، اما همیشه دور بود و به او نمیرسیدم. تا یکماه پس از تصادف پریشان، ناراحت و از همه مهمتر خجالتزده بودم. در ادامه ي هفته با وجود ترسی که در سر داشتم، متوجه شدم در مرکز توجه همه هستم. تایلر کراولی به طرز ناخوشایندي دنبالم می کرد و در تلاش بود تا کارش را به نحوي جبران کند. سعی کردم متقاعدش کنم برایم از همه مهمتر این است که همه چیز را در مورد تصادف فراموش کند، مخصوصا حالا که هیچ صدمه اي به من وارد نشده بود. ولی او مصرانه به کارش ادامه می داد. در فاصله ي بین کلاسها دنبالم کرد و پشت میز ناهار شلوغمان نشست. مایک و اریک با او آنطور که خودشان احساس دوستی میکردند، راحت نبودند. این مرا نگران میکرد، زیرا اکنون یکنفر دیگر به جمع هواداران ناخواستهام اضافه شده بود. با آن که بارها و بارها توضیح دادم که ادوارد قهرمان این ماجرا است و در حالی که نزدیک بود خودش هم له شود، چگونه مرا از جلوي مسیر ون کنار کشید، اما به نظر نمی رسید کسی چندان توجهی به او داشته باشد. سعی کردم متقاعد کننده جلوه کنم. جسیکا، مایک، اریکو دیگران، همیشه توضیح میدادند که تا وقتی ون از سر راه کنار کشیده نشده بود، ادوارد را ندیده اند. در تعجب بودم که چرا قبل از اینکه یکباره جانم را به طرز غیرممکنی نجات دهد، هیچ کس متوجه او نشده است که خیلی دور تر از من ایستاده بود. با دلخوري به دلیل احتمالی آن پی بردم. هیچ کس به اندازه ي من متوجه رفتار او نبود. هیچ کس به اندازه ي من به او توجه نمی کرد. چقدر رقت انگیز بود.
هیچ وقت جمعیت تماشاگرهاي مشتاق و کنجکاو، براي شنیدن داستان دست اول ادوارد، دور او حلقه نزدند. طبق معمول همه از او دوري می کردند.
افراد خانواده ي کالن و هیل مثل همیشه پشت یک میز می نشستند و بی آن که چیزي بخورند، با همدیگر صحبت می کردند. هیچ یک از آنها، به خصوص ادوارد، حتی نیم نگاهی به من نمی انداخت. وقتی در کلاس کنارم نشست و تا جایی که میز به او اجازه می داد، از من فاصله گرفت.
به نظر میرسید کاملا از حضورم بی خبر است. فقط گاهی اوقات که مشت هایش را محکم گره می کرد و پوستش به سفیدي استخوانهایش می شد، متوجه میشدم که آنقدرها هم بی خبر نبود.
آرزو می کرد کاش مرا از سر راه ون تایلر کنار نکشیده بود. این تنها نتیجه اي بود که می توانستم بگیرم. میخواستم با او بیشتر صحبت کنم. روز بعد از تصادف سعی کردم این کار را انجام دهم. آخرین باري که او را بیرون از اورژانس دیدم، هر دویمان بسیار عصبی بودیم. هنوز هم از اینکه با من رو راست نبود عصبانی بودم، هرچند به قول و قرارمان کاملاً پایبندم. اما در حقیقت او جان مرا نجات داده بود، اهمیتی نداشت چطور.
در طول شب شعله ي خشمم به قدرشناسی احترام آمیز تبدیل شد.

وقتی به کلاس زیست شناسی رسیدم، او آنجا نشسته بود و به روبرویش خیره شده بود. نشستم و منتظر شدم تا به سمتم برگردد. هیچ نشانه اي از اینکه فهمیده باشد من آنجا هستم، نشان نداد. میخواستم به او نشان دهم رعایت ادب را میکنم. با خوشرویی گفتم « سلام ادوارد » او سرش را بدون آنکه چشمش در چشم من بیفتد، برگرداند. سري تکان داد و سپس به سمت دیگر نگاه کرد.
هرچند او هر روز آنجا بود و به اندازه ي یکقدم با من فاصله داشت، این آخرین برخوردي بود که با او داشتم. گاهی او را می پاییدم، نمیتوانستم جلوي خودم را بگیرم. حتی از فاصله ي دور ، کافه تریا یا در پارکینگ.
حواسم بود که چشمهاي طلاییش روز بروز تاریکتر می شدند. اما در کلاس توجهی بیشتر از آنچه او به من ابراز میکرد، نشانش نمیدادم.
رویاها ادامه داشت و من بیچاره بودم. علی رغم دروغهاي آشکاري که در اي-میلهایم نوشتم، محتواي آنها براي رنی هشداري بود که افسرده شده باشم. او چند بار با نگرانی تماس گرفت. سعی کردم او را متقاعد کنم که علت بی حوصله بودنم تنها وضعیت هواست.
دستکم مایک از سردي آشکار من و همکار آزمایشگاهیم خوشحال بود.
میتوانستم ببینم، او نگران بود که شهامتادوارد در نجات دادن من، رویم اثر گذاشته باشد. اما حالا که به نظر میرسید تاثیر عکس داشته، خیالش راحت شد. وقتی لبه ي میزم نشسته بود تا قبل از شروع کلاس زیست شناسی با من صحبتکند، به خودش مطمئنتر شده بود و به همان اندازه که ادوارد نسبت به ما بی اعتنا بود او نیز به ادوارد بی اعتنایی میکرد.
برف؛ بعد از یکروز بسیار سرد و خطرناك کاملا شسته شده بود. مایک از پیدا کردن فرصتی براي برفبازي نا امید شد، اما از اینکه گردش ساحلی به زودي امکانپذیر میشد، خوشحال بود.
همچنانکه هفته ها میگذشت باران به سختی ادامه داشت.

جسیکا مرا از یک رویداد که به زودي رخ میداد، مطلع کرد. او اولین سه شنبه ي ماه مارس با من تماس گرفت تا اجازه ي دعوت مایک به مجلس رقص بهاري انتخاب دخترها را در دو هفته ي بعد بگیرد.
وقتی به او گفتم کمترین اهمیتی به این قضیه نمیدهم، اصرار کرد
« مطمئنی که برات مهم نیست؟... قصد نداشتی که ازش درخواست کنی؟»
به او اطمینان دادم « نه جس، نمیخواستم » برایم روشن بود که رقصیدن از دامنه ي تواناییهایم خارج است.
« واقعا خوش می گذره » تلاش او براي متقاعد کردنم چندان جدي نبود. شک کردم که جسیکا از معروفیت غیر قابل وصف من بیشتر از رفاقت واقعیمان لذت می برد.
تشویقش کردم « با مایک بهت خوش بگذره »
روز بعد، از اینکه جسیکا در زنگ مثلثات و اسپانیایی اشتیاق همیشگی را نداشت، شگفت زده بودم. همچنانکه کنارم بین کلاسها راه میرفت ساکت بود، و من ترسیدم که دلیلش را بپرسم.
اگر مایک او را نپذیرفته بود، من آخرین شخصی بودم که میخواست به او بگوید. وقتی جسیکا در طول ناهار خوردن تا جاي ممکن از مایک دور نشست و با اشتیاق با اریک صحبت کرد، ترسهایم بیشتر شد. مایک بشکل فوقالعادهاي ساکت بود. وقتی مایک با من تا کلاس بعدي قدم میزد، هنوز ساکت بود. ناراحتی در صورتش علامت بدي به نظر میآمد. اما تا وقتی که من بر صندلی و او روي میزم نشست، چیزي نگفت.

مثل همیشه با احساسی منحصر به فرد اگاه بودم که ادوارد به قدري نزدیک است که حتی میشود لمسش کرد، به همان فاصله اي که تنها در تصوراتم بود.
مایک در حالی که به زمین نگاه میکرد، گفت «خوب...جسیکا از من درخواست رقص بهاره کرد »

«عالیه » لحنم را ذوق زده و علاقه مند نشان دادم « با جسیکا کلی بهت خوش می گذره ».

«خوب ..... » همچنانکه لبخندم را میدید، دنبال کلمات میگشت که سرهمشان کند. واضح بود که از پاسخم خوشش نیامده است « بهش گفتم باید در موردش فکر کنم » .
« چرا میخواي این کارو بکنی ؟» گذاشتم صدایم رنگ مخالفت به خود بگیرد، هرچند خیالم راحت بود که به طور قطعی به جسیکا "نه" نگفته.
دوباره به پایین نگاه میکرد و صورتش سرخ شده بود. احساس ترحم تصمیمم را عوض کرد. « من می خواستم بدونم اگر...اگر بخواي از من درخواست کنی »

براي لحظه اي مکث کردم. از احساس گناهی که داشتم متنفر بودم. اما از گوشه ي چشمم، سر ادوارد را دیدم که به شکل غافلگیر کننده اي به سمت من کج شده بود. گفتم « مایک، فکر میکنم باید بهش جواب مثبت بدي »

«قبلا از کسی درخواست کردي؟ » آیا ادوارد متوجه شد چگونه چشمان مایک به سمت او نظر انداخت؟
« نه » به او اطمینان دادم « من اصلا به مجلس رقص نمیرم »
اصرارکرد « چرا نمیري؟ »
معلم در جستجوي پاسخ به سوالی که نشنیدم، صدا زد« آقاي کالن؟ »
ادوارد پاسخ داد . « چرخه ي کرِبز » با بی میلی برگشت تا به آقاي بنر نگاه کند
براي آگاهی از جوابم، به من نگاه کرد.

به محض اینکه چشمهایش را از من برداشت، سرم را پایین انداختم و به کتابم نگاه کردم. مثل همیشه از روي نامردي موهایم را براي مخفی کردن صورتم روي شانه ي راست انداختم. نمیتوانستم این همه هیجان را که در من به وجود امده بود باور کنم، زیرا او براي اولین بار در تمام شش هفته گذشته به من نگاه کرده بود. نمیتوانستم به او اجازه بدهم تا این حد روي من نفوذ داشته باشت. رقت انگیز بود و حتی بیشتر از آن، زیان اور.
من خیلی سعی کردم در زمان باقی مانده به او فکر نکنم. اما از آنجایی که این کار غیر ممکن بود، حداقل اجازه ندادم بفهمد حواسم به اوست. سرانجام وقتی که زنگ به صدا در آمد، پشتم را به او کردم تا وسایلم را جمع کنم. سعی کردم با این کار از او بخواهم که طبق معمول فوراً کلاس را ترك کند.
« بلا؟ »
صدایش نباید تا این حد برایم آشنا به نظر میرسید، به طوري که انگار تمام عمرم صداي او را میشناسم، نه در این چند هفته ي کوتاه.
آهسته و با بی میلی به طرفش برگشتم. می دانستم به محض نگاه کردن به چهره ي بی عیب و نقصش، دچار چه احساسی خواهم شد اما نمی خواستم دچار آن حس شوم. وقتی سرانجام روبه رویش قرار گرفتم، حواسم کاملا جمع بود. اما از حالت او چیزي دستگیرم نشد. او هیچ چیز نگفت.
سرانجام پرسیدم « چیه؟دوباره باهام حرف می زنی؟ » گستاخی ناخواسته اي در صدایم وجود داشت.
لبهایش را بر هم فشرد،گویی می خواست جلوي لبخندش را بگیرد گفت.« نه،واقعا نه»

چشمهایم را بستم و به آرامی از بینی ام تنفس کردم. می دانستم که دارم دندانهایم را به هم می فشارم. او منتظر ماند.
اگر با او منسجم تر صحبت می کردم کارم راحت تر میشد چشمانم را بسته نگه داشتم، پرسیدم
« پس،چی می خواي،ادوارد؟ »
صادقانه گفت «متاسفم، خیلی بی ادبانه است، اما واقعاً این طور بهتره »
چشم هایم را باز کردم. چهره اش کاملا جدي بود. با احتیاط گفتم «. نمیفهمم منظورت چیه »
توضیح داد « بهتره باهم دوست نباشیم. به من اعتماد کن »
چشمانم تنگ شدند. این جمله را قبلا شنیده بودم.
از پشت دندان هایم هیس هیس کنان گفتم « خیلی بده که زودتر متوجه این موضوع نشدي. وگرنه لازم نبود الان تا این حد پشیمون باشی»
« متاسف؟ » معلوم بود که این کلمه و لحنم غافل گیرش کرده است « متاسف براي چی؟».
« براي این که نذاشتی اون ون لِعنتی منو له کنه »

هاج و واج مانده بود. با نا باوري به من خیره شده بود.
وقتی سرانجام به حرف آمد، تقریبا عصبانی به نظر می رسید
«تو فکر می کنی از این که جانت را نجات دادم پشیمونم ؟ »
به تندي گفتم « می دونم که هستی »
حالا واقعا عصبانی بود « تو هیچی نمی دونی »

به سرعت رویم را برگرداندم و دهانم را بستم تا مانع از خروج سیل اتهاماتی شوم که می خواستم بر سرش رها کنم. یکدفعه کتاب هایم را جمع کردم و بلند شدم. به سمت در رفتم. میخواستم با یک حرکت ناگهانی از اتاق خارج شوم اما همانطور که انتظار میرفت نوك چکمه ام به چهارچوب در گیر کرد و کتابها از دستم افتادند. براي لحظه اي ایستادم و فکر کردم آن ها را همان جا رها کنم و بروم.
آهی کشیدم و خم شدم تا برشان دارم. او آنجا بود؛ و پیش از من آن ها را در یکدسته جمع کرده بود. آن ها را به من داد. صورتش سخت و جدي بود.
به سردي گفتم « متشکرم »
چشمهایش باریک شدند. پاسخ داد « خواهش می کنم »
به سرعت راست ایستادم، دوباره برگشتم و بی آن که به پشت سرم نگاه کنم، خرامان از او دور شدم و خودم را به سالن ورزش رساندم.
باشگاه به طرز وحشیانه اي خشونت آمیز بود. مشغول بازي بسکتبال شدیم. هیچ کدام از اعضاي گروه به من پاس نمی داد. البته این خوب بود، ولی با این حال چندین بار زمین خوردم.گاهی دیگران را همراه خودم میانداختم. امروز بد تر از همیشه بودم، زیرا فکر ادوارد تمام ذهنم را پر کرده بود. سعی کردم روي پاهایم تمرکز کنم، اما درست وقتی که به تعادل نیاز داشتم، وارد افکارم می شد. مثل همیشه، موقع رفتن نفس راحتی کشیدم. تقریبا به سمت وانت دویدم؛
افراد زیادي بودند که میخواستم از آن ها دوري کنم. وانت در تصادف تنها آسیب جزئی دیده بود. باید چراغهاي عقب را عوض می کردم و اگر می توانستم آن را رنگ کنم، ظاهر بهتري پیدا می کرد. والدین تایلر مجبور شده بودند ونشان را براي قطعاتش بفروشند. وقتی از گوشه اي پیچیدم، پیکره اي بلند و تیره را دیدم که به پهلوي وانتم تکیه داده بود. تقریبا جا خوردم. متوجه شدم که او اریک است. دوباره شروع به قدم زدن کردم.
صدایش زدم « هی، اریک »
« سلام،بلا »
همان طور که قفل در را باز میکردم گفتم « چه خبر ؟» توجهی به لحن ناراحت صدایش نکرده بودم، به همین دلیل کلمات بعديش شگفت زده ام کرد.
« من فقط داشتم فکر می کردم که...میخواي با من به جشن مهمونی رقص بهاره بیاي ؟» صدایش در حین به زبان آوردن کلمات آخر آرام تر شد.
آنقدر شوکه بودم که نمیتوانستم سنجیده صحبت کنم. گفتم « فکر میکردم انتخاب با دختراست »
او خجالتزده قبول کرد «خوب،همین طوره »
آرامشم را به دست آوردم و سعی کردم به گرمی لبخند بزنم
« ممنون از دعوتت، اما من آن روز به سیاتل میرم ».
گفت « اوه ،باشه، شاید دفعه ي بعد »
موافقتکردم «حتماً » و بعد لبم را گاز گرفتم. نمیخواستم حرفم را آنقدر جدي بگیرد

با نا امیدي برگشت و به سمت مدرسه رفت. صداي خنده ي آهسته اي شنیدم. ادوارد روبروي وانتم در حرکت بود. لبهایش را بر هم میفشرد و به جلویش نگاه میکرد. با تکانی شدید در را باز کردم و داخل رفتم، سپس در را پشت سرم به شدت کوبیدم. موتور ماشین را با صدایی گوشخراش به دور تند رساندم و در راهرو ماشین را عقب جلو کردم. ادوارد در ماشینش بود، دو قسمت پایینتر از من به آرامی، جلوي من به حرکت درآمد و راهم را بست. همانجا توقف کرد تا منتظر خانواده اش بماند.
میتوانستم چهارتایشان را ببینم که به این سمت می آمدند، اما هنوز اطراف کافه تریا بودند. با خود فکر کردم به پشت وولوي براقش بزنم و بروم، اما حیف که شاهدان زیادي آنجا بودند. به آینه ي پشتم نگاه انداختم. صفی در حال تشکیل شدن بود. درست پشت سرم، تایلر کراولی در اتوموبیل سنترایی که اخیراً صاحبش شده بود برایم دست تکان میداد. براي جواب دادن به او بیش از حد عصبی بودم. وقتی در صندلی ام نشسته بودم و به هرجایی جز ماشین جلویم نگاه میکردم، ضربه اي از پنجره ي مسافرم شنیدم. به آنجا نگاه کردم، تایلر بود. نگاهی به آینه ي پشتم انداختم، گیج شدم. ماشینش همچنان روشن و درب آن باز بود. در کابین راننده خم شدم تا پنجره را پایین بکشم. سفت بود. تا نیمه پایین کشیدم و بیخیالش شدم.
با ناراحتی گفتم « متاسفم تایلر، پشت ادوارد گیر افتادم » واضح بود که راهبندان تقصیر من نیست.
لبخندي زد و گفت
« میدونم، فقط خواستم در این حین که اینجا گیر افتاده ایم چیزي ازت بپرسم »
این نمیتوانست واقعیت داشته باشد.
ادامه داد « ممکنه منو به مهمونی رقص بهاري دعوت کنی ؟»
با لحن تندتري گفتم « من تو شهر نیستم، تایلر » باید یادم میماند که اگر مایک و اریک کاسه ي صبرم را به سر آورده اند، تقصیر تایلر نیست.
حرفم را تصدیق کرد« آره، مایک گفت »
« پس چرا... »
شانه بالا انداخت « امیدوار بودم اینو براي خلاص شدن از دستش گفته باشی »
بسیار خوب، کاملاً تقصیر او بود.
درحالی که سعی میکردم خشمم را پنهان کنم،گفتم « متاسفم تایلر. من واقعا به خارج از شهر میرم »
« مشکلی نیست. در هر صورت مجلس رقصمان پا برجاست »

قبل از آنکه بتوانم به او جواب دهم، به سمت اتومبیلش راه افتاده بود. میتوانستم بهت زدگی را در چهره ام احساس کنم. به جلویم نگاه کردم. آلیس، رزالی، امت و جسپر را دیدم که به آرامی وارد ولوو شدند. چشمان ادوارد برآینه ي عقبش به من دوخته شده بود. مسلما داشت به ریش من میخندید، گویی تک تک کلماتی که تایلر بر زبان آورد را شنیده است.
پایم میل شدیدي به فشردن پدال گاز داشت...یک برخورد کوچک به هیچ کدام از آنها آسیبی نمیرساند، جز آن ولووي نقره اي رنگ. دور موتور را تند کردم. اما همه ي آنها سوار اتوموبیلشان شده بودند و ادوارد به سرعت در حال دور شدن بود.
آهسته و با احتیاط به سمت خانه حرکت کردم. تمام طول راه را زیر لب با خود زمزمه می کردم. وقتی به خانه رسیدم،تصمیم گرفتم براي شام انچیلاداي مرغ درست کنم. دستورالعملی سخت و طولانی داشت، اما فکرم را براي مدتی مشغول میکرد.
وقتی داشتم پیاز و فلفل را در آب میجوشاندم، تلفن زنگ زد. از برداشتن گوشی واهمه داشتم، اما ممکن بود چارلی یا مادرم باشد. جسیکا بود و خوشحال به نظر می رسید؛ بعد از مدرسه، مایک سراغش رفت و او دعوتش را پذیرفت. سعی کردم براي مدتی کوتاه هم که شده در شادیش شریک باشم.
او باید میرفت تا این خبر مسرت بخش را به آنجلا و لورن هم بدهد. صادقانه به او گفتم که آنجلا ، همان دختر خجالتی که با من کلاس زیست شناسی داشت، می تواند از اریک براي شرکت در مهمانی دعوت کند. همچنین پیشنهاد کردم لورن که دختر سرد و نجوشی بود و بر سر میز ناهار به من هیچ توجهی نمی کرد، از تایلر دعوت کند. شنیده بودم هنوز کسی از او دعوت نکرده است. جس فکر میکرد ایده ي خوبیست.

حالا که دیگر خیالش از بابت مایک راحت بود، وقتی آرزو کرد که من هم در آن مهمانی رقص شرکت کنم، صداقت بیشتري در صدایش احساس کردم. اما من رفتن به سیاتل را بهانه کردم.
بعد از این که گوشی را گذاشتم، سعی کردم ذهنم را روي آماده کردن شام متمرکز کنم. مرغ را با دقت زیادي قطعه قطعه کردم. دلم نمی خواست دوباره به اتاق اورژانس برگردم، اما ذهنم آشفته بود و سعی می کرد تک تک کلماتی را که ادوارد امروز به کار برده بود، تجزیه تحلیل کند. منظورش از این حرف چه بود « بهتره با هم دوست نباشیم؟»
وقتی منظور واقعیش را درك کردم، معده ام پیچ خورد. او حتما فهمیده بود چقدر مجذوبش شده ام. او نباید مرا امیدوار می کرد... پس ما حتی نمی توانستیم دوست باشیم...
چون او اصلا به من علاقه اي نداشت. پیازي که در دستم بود، چشمهایم را سوزاند با عصبانیت فکر کردم.« طبیعیه که اون هیچ علاقه اي به من نداشته باشه »

من آدم جالب و جذابی نبودم، اما او بود. جذاب...باشکوه...زیبا...بی عیب و نقص...! و احتمالا می توانست با یکدست ون بزرگ را از زمین بلند کند. خوب شد. میتوانستم تنهایش بگذارم. باید ترکش میکردم. باید به مجازات خودم در این برزخ میرسیدم، و با امید به مدرسه اي در جنوب غربی یا هاوایی میرفتم تا کمک هزینه ي تحصیلی بگیرم.

درحالی که انچیلادا را داخل فر میگذاشتم، فکرم را روي سواحل آفتابی و درختان نخل متمرکز کردم. وقتی چارلی به خانه آمد و بوي فلفل سبز به مشامش رسید،کمی مردد شد. من نمی توانستم او را سرزنش کنم. احتمالا نزدیکترین جایی که در آن غذاي مکزیکی پیدا میشد،کالفرنیاي جنوبی بود. اما او یک پلیس بود،گرچه فقط پلیس یک شهر کوچک اما آنقدر شجاع بود که بتواند اولین گاز را بزند. به نظر میرسید از غذا خوشش آمده است.
دیدن اینکه به تدریج در امور آشپز خانه به من اعتماد می کرد، جالب بود. وقتی که تقریباً غذایش را تمام کرد، پرسیدم « بابا، میتونم یه چیزي بگم؟ »
« بله،چی بلا؟ »
« اوم، فقط میخواستم بدونی شنبه میرم سیاتل...قبوله؟ ».
نمیخواستم از او اجازه بگیرم، این کارسابقه ي خوبی نداشت، اما احساس گستاخی کردم بنابراین دست آخر تصمیم گرفتم موضوع را با او درمیان بگذارم.
در حالی که از سوالم تعجب کرده بود گفت. « چرا ؟» براي او تصور این که چیزي در فرکس نباشد، غیر ممکن بود
« راستش می خوام چند تا کتاب بخرم. کتاب خونه ي اینجا خیلی محدوده و شاید هم نگاهی به لباسا انداختم »
پول بیشتري نسبت به گذشته داشتم. از چارلی ممنون بودم که دیگرلازم نبود پول ماشین بدهم. البته هزینه ي بنزین به عهده ي خودم بود.
گفت « احتمالاً ماشینت میزان مصرف سوخت و خیلی خوب نشون نمیده » این همان چیزي بود که خودم هم به آن فکر میکردم.

«میدونم. بین راه توي مونته سانو و المپیا توقف می کنم، اگر هم لازم شد تاکوما »
پرسید « تنهاي میري ؟»
نمیتوانم بگویم چارلی نگران خرابی اتومبیل بود یا از این می ترسید که دوست پسر پنهانی داشته باشم. « بله »
با نگرانی گفت « سیاتل شهر بزرگیه. ممکنه گم بشی »
« بابا،فنیکس از نظر بزرگی، پنج برابره سیاتله...در ضمن میتونم نقشه رو بخونم، نگران نباش »
« نمیخواي باهات بیام؟ »
سعی کردم به بهترین شکل ممکن، وحشتم را پنهان کنم. « مشکلی نیست بابا. احتمالا تمام روزم توي رختکن لباس فروشیا میگذره. خیلی خسته کننده است »
فکر نشستن در لباسفروشی هاي زنانه حتی براي یک مدت کوتاه، بلافاصله او را خلع سلاح کرد و گفت: « اوه، باشه »
همراه با لبخندي گفتم « ممنون »
« براي رقص به موقع بر میگردي »
اَه! فقط در چنین شهر کوچکی امکان داشت پدري از زمان برگزاري مهمانیهاي رقص دبیرستان مطلع باشد. « نه...من نمیرقصم بابا »او بهتر از دیگران، باید میفهمید که من مشکل عدم تعادل را از مادرم به ارث نبرده ام. بلکه از خود او به ارث برده ام.
البته پیش از این متوجه شده بود گفت « اوه.درسته » .
صبح روز بعد وقتی وارد محوطه ي پارکینگ شدم، در دورترین نقطه ي ممکن از ولووي نقره اي پارك کردم. نمیخواستم خودم را در معرض وسوسه قرار دهم و دست آخر هم به او یک ماشین نو بدهکار شوم. از اتومبیلم پیاده شدم و همان طور که با کلید ور میرفتم، از دستم سر خورد و جلوي پایم،داخل چاله ي آبی افتاد. وقتی خم شدم تا کلید را بردارم، دست سفیدي ظاهر شد و قبل از این که بتوانم کاري بکنم، آن را برداشت. سریع بلند شدم و راست ایستادم.
ادوارد کالن درست کنار من به وانتم تکیه داده بود.
با رنجشی آمیخته به تعجب، پرسیدم« چطور این کارو میکنی؟ »
« چیو چطور میکنم ؟»
همان طور که حرف میزد،کلید را جلویم گرفت. وقتی دستم را براي گرفتنش دراز کردم، آن را در دستم انداخت.
« همین که یهویی از ناکجاآباد پیدات میشه »
صدایش مثل همیشه آرام بود به لطافت مخمل.. « بلا، تقصیر من نیست که به طرز خارق العادهاي نسبت به اطرافت بی توجهی »
به چهره ي بی عیب و نقصش اخم کردم. چشمهایش دوباره روشن بودند؛ نوعی طلائی درخشان و عمیق. مجبور شدم سرم را پایین بیندازم تا افکار در هم و برهمم را مرتب کنم.
در حالی که نگاهم را از او می دزدیدم، مصرانه پرسیدم «چرا دیشب راهو بستی؟ فکر میکردم قراره تظاهر کنی من وجود ندارم، نه این که با رفتارت زجر کشم کنی »

زیر لب خندید و گفت « به خاطر تایلر این کارو کردم، نه خودم. باید این شانسو بهش میدادم »
بریده بریده گفتم« تو... » نتوانستم کلمه اي پیدا کنم که به خوبی احساساتم را بیان کند. انتظار داشتم آتش خشمم تا مغز استخوانش را بسوزاند، اما تنها مایه ي خنده اش شد
او ادامه داد« وانمود نمیکنم تو وجود نداري »
«پس می خواي منو تا سرحد مرگ آزار بدي؟ وقتی ماشین تایلر نتونست این کارو بکنه خواستی خودت انجامش بدي » خشم در چشمان تیرهاش شعله کشید.
لبهایش به هم فشرده شدند و هیچ اثري از شوخ طبعی در او دیده نمیشد.
« بلا، تو واقعا احمقی » کف دستهایم می سوخت. خیلی دوست داشتم چیزي را بزنم. از خودم تعجب کردم. معمولا فرد آرامی بودم. رویم را برگرداندم و از ادوارد دور شدم. فریاد زد « صبر کن » شلپ شلوپ کنان به راه رفتن ادامه دادم.
اما او کنارم آمد و به راحتی همراهم حرکت میکرد.
همان طور که راه میرفت، گفت «متاسفم، خیلی گستاخ بودم » به حرفش توجهی نکردم
ادامه داد « من نمیگم حرفم دروغ بوده، ولی به هر حال لحنم بی ادبانه بود »
غر و لند کردم « چرا تنهام نمیذاري؟ »
« میخواستم یه چیزي ازت بپرسم، ولی حواسمو پرت کردي »
به آرامی خندید. به نظر میرسید دوباره شوخ طبعیشگل کرده بود.
به سختی پرسیدم « تو اختلال روانی چند شخصیتی نداري؟ »
« باز داري همون حرفا رو تکرار میکنی »
آهی کشیدم و گفتم « باشه، خب؟ چی میخواي بپرسی؟»
« داشتم فکر میکردم ...اگر شنبه ي هفته ي بعد...میدونی که روز رقص بهاره رو میگم »
حرفشرا قطع کردم« داري سعی میکنی خوشمزگی کنی؟ »
وقتی سرم را بالا گرفتم تا به چهره اش نگاه کنم، صورتم کاملا از باران خیس شده بود.
برق شیطنت آمیزي در چشمانش دیده میشد « میشه لطف کنی و بذاري من حرفمو تموم کنم؟ » .
لبم را گاز گرفتم و دستهایم را بهم قلاب کردم، طوري که انگشتانم در هم قفل شدند. این طور میتوانستم جلوي خودم را بگیرم تا کار عجولانهاي انجام ندهم.
« شنیدم اون روز به سیاتل میري و فکر کردم یه نفر هست که تو رو با ماشینش برسونه »
خیلی غیرمنتظره بود.
مطمئن نبودم که منظورش چیست. پرسیدم « چی؟ »
« میخواي کسی تو رو تا سیاتل همراهی کنه؟»
هاج و واج پرسیدم« کی؟ »
« معلومه، خودم »هر کدام از حرفها را طوري بیان میکرد که گویی در حال صحبت کردن با یک عقب افتاده ي ذهنی بود.
هنوز سردرگم بودم « چرا ؟».
«خب، قصد داشتم تو چند هفته ي آینده برم سیاتل، همین طوري خواستم کمکی کرده باشم. مطمئن نبودم که وانتت بتونه به اونجا برسه »
« وانت من خیلی هم عالی کار میکنه. به خاطر این که برام نگران بودي خیلی ممنونم » دوباره شروع به راه رفتن کردم. بیشتر متعجب بودم تا عصبانی.
دوباره خودش را به من رساند « ولی مگه وانتت میتونه با یه باك بنزین تو رو به سیاتل برسونه؟ » .
« نمیدونم این چه ربطی به تو داره » پسره ي احمق با اون ولووي مسخرش
«جلوگیري از به هدر رفتن منابع طبیعی وظیفه ي همه ي ماست »
«راستشو بخواي ادوارد » وقتی اسمش را بر زبان آوردم،هیجان عجیبی وجودم را فرا گرفت و من از این احساس متنفر بودم « نمیتونم باهات رابطه اي داشته باشم. فکر میکنم تو دوست نداري با من دوست بشی » .
« گفتم بهتره باهم دوست نباشیم، نه این که دوست ندارم »
با لحن کنایه آمیزي گفتم « اوه، متشکرم، حالا همه چی برام روشن شد »
تازه آن موقع بود که متوجه شدم دیگر راه نمیروم. زیر سایبان کافه تریا ایستاده بودیم و من راحت تر میتوانستم به صورتش نگاه کنم. با این وجود دیدن چهره اش به روشن شدن ذهنم کمکی نمیکرد.
توضیح داد
« این...عاقلانه تره که دوستم نباشی. اما منم از این که همش سعی میکنم ازت فاصله بگیرم خسته شدم، بلا »
وقتی جمله ي آخر را به زبان آورد، چشمانش به طرز باشکوهی سرشار از احساس و صدایش پر از شور و حرارت بود.
با همان لحن پرشور پرسید « با من به سیاتل میاي ؟»
هنوز نمیتوانستم صحبت کنم، بنابراین فقط سر تکان دادم.
لبخند کوتاهی زد و بعد چهرهاش جدي شد.
هشدار داد « تو باید واقعا از من فاصله بگیري. سر کلاس می بینمت »
با حرکتی ناگهانی برگشت و از همان راهی که آمده بودیم، رفت.

ویرایش توسط samira1362 : ۶ دي ۱۳۸۹ در ساعت ۰۲:۳۴ قبل از ظهر
samira1362 آنلاین نیست.  
قدیمی ۶ دي ۱۳۸۹, ۰۲:۵۶ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
samira1362 آواتار ها
 
samira1362 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +12 امتیاز     
پیش فرض

فصل پنجم
گروه خون



با سر در گمی راهم را به سمت کلاس انگلیسی باز کردم.
زمانی که قدم به درون کلاس گذاشتم، حتی نفهمیدم درس تقریباً شروع شده است.
آقاي میسون با لحن تحقیر کنندهاي گفت «ممنون از اینکه به ما ملحق شدین،خانم سوان » از خجالت سرخ شدم و با عجله نشستم. تا آخر کلاس متوجه نشدم که مایک در جاي همیشگی خود، یعنی کنار من ننشسته است.
احساس گناه کردم، اما طبق معمول او و اریک هر دو کنار در منتظرم بودند. بنابراین پیش خودم حساب کردم که در کل بخشیده شدم. به نظر می رسید مایک بیشتر شبیه سابق شده است همانطور که راه می رفتیم با ذوق و شوق درباره ي گزارش آبو هواي آخر هفته صحبتمیکرد. گمان می رفت بارش باران قرار است براي مدت کمی متوقف بشود و در این صورت شاید برنامه ي سفر ساحلی اش امکان پذیر می شد. سعی کردم براي جبران نا امید کردن او در دیروز، خود را مشتاق نشان دهم. کار سختی بود. هوا بارانی باشد یا بارانی نباشد. باران می آمد یا نمی آمد، دما حداکثر به چهل درجه میرسید.
باقی صبح در تیرگی گذشت. به سختی میتوانستم قبول کنم طرز نگاه ادوارد و همه ي آنچه گفته بود، خیال واهی نبوده باشد. شاید این هم فقط رویاي قانع کننده اي بود که با واقعیت اشتباه گرفته بودم.امکان آنکه رویا دیده باشم خیلی بیشتر از این بود که واقعاً مورد توجه او واقع شده باشم از اینرو زمانی که همراه جسیکا وارد کافه تریا شدم، بی قرار و بی تاب بودم. میخواستم چهره اش را ببینم که آیا دوباره به شکل همان آدم خونسرد و بی احساس قبل در آمده است یا شاید معجزه اي رخ داده و آنچه را که فکر می کردم امروز صبح شنیده ام، به راستی شنیده بودم.

جسیکا همچنان درباره ي برنامه هاي جشن رقصش وراجی می کرد. لورن و آنجلا پسر هاي دیگري را دعوتبه رقص کرده بودند و همه میخواستند با هم به جشن بروند. آنها اصلاً نفهمیدند که چه قدرگیج و حواس پرت هستم!
همانطور که با دقت به میز او چشم دوخته بودم، نا امیدي بر من چیره شد. چهارتاي دیگرشان آنجا بودند، اما او نبود،آیا به خانه رفته بود؟
همانطور که گوشم به وراجی هاي جسیکا بود، وارد صف شدم. اشتهایم را از دستداده بودم، به خاطر همین تنها یک بطري لیموناد خریدم. فقط میخواستم بنشینم و بق کنم.
جسیکا گفت « ادوارد کالن دوباره به تو خیره شده. در تعجبم که چرا امروز تنها نشسته !» سرانجام با به زبان آمدن اسم او رشته ي افکارم پاره شد.
سرم ناگهان بالا پرید. نگاه خیره اش را دنبال کردم تا ادوارد را ببینم، پشت میز خالی، در آن سوي کافه تریا مقابل جایی که همیشه می نشست با لبخندي کج به من خیره شده بود. یکبار نگاهمان با هم گره خورد. دستش را بالا برد و با انگشت اشاره کرد که پیشش بروم، همچنان که با ناباوري خیره شده بودم، چشمکی به من زد.
جسیکا با تعجب توهین آمیزي پرسید « منظورش تویی؟ »
براي اینکه خیالش را راحت کنم زیر لب گفتم
«شاید در تکلیف زیست شناسی نیاز به کمک داره. اوم، بهتره برم، ببینم چی میخواد»

همچنان که می رفتم میتوانستم نگاه خیره ي جسیکا را پشت سرم احساس کنم. وقتی که به میزش رسیدم، با تردید پشت صندلی روبرویش ایستادم.

او لبخند زنان پرسید« چرا امروز پیش من نمیشینی؟ »
در حالی که با احتیاط نگاهش می کردم نا خود آگاه نشستم. او هنوز لبخند بر لب داشت. باور کردن اینکه فردي تا این حد زیبا، میتواند وجود خارجی داشته باشد، برایم مشکل بود. میترسیدم که ناگهان در یک چشم به هم زدن محو شود و من از خواب بیدار شوم. به نظر میرسید منتظر است تا من چیزي بگویم.

سرانجام از عهده اش بر آمدم« رفتارت فرق کرده! »
« خوب..... » او مکث کرد، سپس بقیه ي کلمات را پشت سر هم ادا کرد«تصمیم گرفتم حالا که دارم به جهنم میرم، درست حسابی این کارو بکنم»
منتظر ماندم حرفی بزند که معنی اشرا بفهمم. ثانیه ها همانطور می گذشتند.
سرانجام متذکر شدم « میدونی، نظر خاصی درباره ي این حرفت ندارم »

« میدونم ». دوباره لبخند زد و بعد موضوع را عوض کرد «فکر میکنم دوستات براي اینکه من قاپت رو دزدیدم شاکی هستند ».
« اونا دوام میارن » میتوانستم نگاه سنگینشان راکه در حال گلوله باران کردن پشتم بود، احساس کنم.
با درخششی از روي بدجنسی در چشمهایش گفت «گرچه ، ممکنه من تو رو بهشون پسندم »
آب دهانم را قورت دادم.
او خندید « به نظر نگران میاي »

گفتم« نه» اما به شکل مضحکانهاي صدایم ضعیف شد « غافل گیر شدم، راستش...چی باعث این کارها شده؟ »
«بهت گفتم، از دوریت خسته شدم. براي همین دارم بی خیال میشم »
هنوز لبخند بر لب داشت اما چشمهاي اُخرایی اش جدي بودند.
با گیجی تکرار کردم « بی خیال میشی؟ »
« آره. از تلاش براي خوب بودن منصرف شدم. حالا میخوام اون کاري رو که دوستدارم انجام بدم. هر چه بادا باد!»
در حین توضیح دادن لبخندش محو شد و صدایش لحنی جدي بر خود گرفت.
« دوباره گیجم کردي »
لبخند کجکی و هیجان انگیزش دوباره ظاهر شد.
« این یکی از مشکلاتمه که هر وقت با تو هستم زیاد حرف میزنم »
با طعنه گفتم « حالا نگران نباش. از حرف از حرفات هیچی سر در نمیارم »
« امیدوارم همینطور باشه! »
« خوب حالا به زبان ساده: رفیق هستیم ؟»
با تردید به فکر فرو رفت «رفیق... »
زیر لب گفتم « یا نه! »
پوزخند زد «خوب، به نظرم میتونیم امتحان کنیم. ولی من از حالا بهت هشدار میدم که دوست خوبی برات نیستم »
در پس خنده، هشدارش جدي بود.
سعی کردم لرزش ناگهانی شکمم را نادیده بگیرم و صدایم را متعادل نگهدارم
یادآوري کردم « تو این رو خیلی میگی »
« آره، به خاطر اینکه تو به حرفم گوش نمیدي. من هنوز منتظرم که حرفم را باور کنی. اگر باهوشباشی، از من دوري می کنی»
چشمهایم را تنگ کردم « فکر میکنم با این حرفت، میزان هوش منو به طور واضحی مشخص کردي »
با حالت عذرخواهانه اي لبخند زد.
«بنابراین تا وقتی که... من باهوش نباشم، میتونیم سعی کنیم دوست هم باشیم؟ » سعی کردم تا به این تبادل نظر گیج کننده خاتمه بدهم.
«. به نظرم...درسته »
به پایین نگاه کردم، به دستانم که دور بطري لیموناد پیچیده شده بودند، مطمئن نبودم که حالا باید چه کار کنم.
از روي کنجکاوي پرسید « به چی فکر میکنی؟ » به چشمهاي عمیق طلائی اش نگاه کردم، سر مستش شدم و طبق معمول حقیقت از دهانم بیرون پرید.
« من سعی میکنم کشف کنم تو چی هستی؟ »
چهره اش جدي شد، اما با کمی تلاش لبخندش را در همان حالت حفظ کرد.
بی مقدمه پرسید « شانسی هم داشتی؟ »
گفتم « نه آن چنان! »
خندید « فرضیه هات چی هستن؟ »
صورتم از خجالت سرخ شد. در طول ماه گذشته بین بروسوین و پیتر پارکر دودل بودم. هیچ راهی نداشت که به آنها اشاره اي نکنم. در حالی که سرش را به یک سمت خم میکرد، با لبخندي به شدت وسوسه کننده پرسید
« نمی خواي به من بگی؟ »
سرم را تکان دادم « خیلی خجالت آوره ».
غر زد «خودت میدونی، واقعا نا امید کننده است »
به سرعت مخالفت کردم « نه»
چشمانم را تنگ کردم «نمیتونم تصور کنم که چرا باید نا امید کننده باشه. فقط به این دلیل که کسی نمیخواد چیزي که تو مغزش میگذره بهت بگه؟ حتی اگر حرفهاي گیج کننده و مشکوکی بهت بزنه که تمام شب رو بیدار نگهت داره تا به منظورش فکر کنی؟... حالا کجاي این موضوع نا امید کننده است؟»
اخم کرد.
خشم فروخورده ام اکنون درحال آزاد شدن بود، ادامه دادم
«یا بهتره بگیم اون آدم کارهاي عجیب و غریب زیاد کرده. از نجات دادن زندگیت در غیر ممکنترین وضعیت گرفته تا وقتی که با تو مثل یک آدم پست و نفرین شده رفتار میکنه. حتی وقتی هم قول میده در مورد این چیزها توضیح بده، چیزي نمیگه . اینا هم نمیتونه نا امید! کننده باشه»
« یک کم زود از کوره در رفتی، مگه نه ؟»
« از برخورد هاي دوگانه خوشم نمیاد »
بی هیچ لبخندي به یکدیگر خیره شدیم. از روي شانه ام نگاهی کوتاه انداخت، و یکدفعه پوزخند زد.
« چیه ؟»
« دوست پسرت فکر میکنه برخورد من با تو خوب نیست. داره سبک سنگین میکنه که بیاد به دعواي ما فیصله بده یا نه» دوباره با تمسخر پوزخند زد.
به سردي گفتم « نمیدونم درباره ي کی صحبت می کنی؟ ولی به هر صورت مطمئنم که در اشتباهی »
« نیستم. بهت گفته بودم، بیشتر مردم دستشون راحت رو میشه »
« البته به جز من »
«بله، به جز تو » ناگهان حالتش تغییر کرد، چشمهایش به فکر فرو رفتند« تعجب می کنم چرا اینطوره ».
باید چشمهایم را از سنگینی نگاه شدور میکردم. بر باز کردن درپوش لیمونادم متمرکز شدم. و در حالی که خیره ي میز بودم بدون آنکه نگاه کنم، جرعهاي نوشیدم.
با حواسپرتی پرسید« گرسنه نیستی؟ »
نمیخواستم به یاد بیاورم که شکمم خالیست است و دل و روده ام به هم می پیچد. به میز خالی روبرویش نگاه کردم و گفتم « نه. تو چی؟ »
متوجه حالتش نشدم. انگار که از لطیفه اي خصوصی لذت میبرد.
« نه گرسنه ام نیست »
بعد از لحظهاي درنگ پرسیدم « میشه یه لطفی بهم بکنی؟ »
ناگهان هوشیار شد « بستگی داره چی بخواي ؟» .
« چیز زیادي نیست » خاطر جمعش کردم با کنجکاوي آمیخته به احتیاط منتظر ماند.
«داشتم فکر میکردم...کاش می تونستی دفعه ي بعد که تصمیم گرفتی بخاطر منافع خودم منو نادیده بگیري از قبل بهم اخطار بدي! حداقل اینجوري خودم رو آماده میکنم ».درحین صحبتکردن به در بطري لیموناد که انگشت کوچکم در حال باز کردن آن بود چشم دوختم.
وقتی سرم را بالا آوردم او لبهایش را بهم میفشرد، تا خنده اش نگیرد.
« به نظر منصفانه میاد »
«. ممنونم »
پرسید « خوب حالا میتونم درعوضاین، یه چیزي بپرسم؟ »
« فقط یکی! »
« یکی از فرضیههاتو بهم بگو .»
فریاد زدم «. این یکی رو نه »
به من یادآوري کرد « تو منو در سوال پرسیدن محدود نکردي، فقط قول دادي یه جواب بدي »
من هم یادآوري کردم « و تو هم قبلا زیر قولهاي خودت زدي »
« فقط یه فرضیه...نمیخندم »
« چرا، میخندي »هیچ شکی نداشتم. سرش را پایین انداخت. و بعد با چشمهاي اخرایی و نافذش از میان مژه هاي بلند سیاهش نگاه کوتاهی به من انداخت..
به طرفم خم شد و پرسید «خواهش میکنم »
پلک زدم. مغزم داشت قفل میشد!
چطور این کار را انجام داده بود؟
گیج شدم. از او پرسیدم«؟ هان! چی »
چشمانشهنوز خیره به من بود «لطفا فقط یه فرضیهي کوچکترو بهم بگو »
آیا او هیپنوتیزم هم میکرد؟ یا من فقط یک آدم ضعیف و بی اراده بودم؟ « خب... یک عنکبوت رادیواکتیویته نیشت زده »
او با تمسخر گفت « خیلی خلاقانه نیست »
با رنجیدگی خاطر گفتم « متاسفم. این همه ي چیزي بود که من فهمیدم »
او مرا دستانداخت « تو حتی نزدیک هم نشدي »
« هیچ عنکبوتی در کار نیست؟ »
« هیچی »
« و هیچ رادیواکتیویته اي »
« هیچکدوم »
آهی کشیدم « لعنت! »
او با دهان بسته خندید « حتی گاز کریپتوناید هم منو اذیت نمیکنه »
«قرار نبود بخندي، یادته؟ »
سعی کرد صورتش را جدي کند.
به او اخطار دادم « بالاخره جوابو پیدا میکنم »
او دوباره جدي شد « کاش اصلا این کارو انجام ندي »
«چون که... ؟»
او با بازیگوشی لبخند زد. اما چشمانش رسوخ ناپذیر بودند. « اگر من یک ابر قهرمان نباشم چی؟ اگر پسر بدي باشم چی؟ »
« اوه. درك میکنم »
ناگهان قیافه اش به شدت جدي شد انگار ترسیده بود نکند به طور اتفاقی حقیقتی را بروز داده باشد. صورتش یکدفعه جدي شد، طوري که انگار بدون این که بخواهد زیادي حرف زده باشد. « واقعاً میفهمی؟ »
همانطور که به معنی واقعی سخن خودم پی می بردم، ضربان قلبم تندتر شد. او خطرناك بود. « تو خطرناکی ؟»
در تمام این مدت تلاش می کرد تا این مطلب را به من بفهماند.
او فقط به من نگاه کرد. چشمانش پر از احساساتی بود که نمیتوانستم درکشان کنم. سر تکان دادم و زیر لب گفتم « ولی بد نیستی. نه، من باور نمی کنم که تو بد باشی »
صدایش تقریبا غیر قابل شنیدن بود. سرشرا پایین انداخت. در بطري ام را برداشت و بعد آن را بین انگشتانشچرخاند. «تو اشتباه می کنی »
به او خیره شدم. تعجبکردم که چرا احساس ترس نمیکردم. منظورش همان بود که گفت. که البته واضح هم بود. اما فقط مشتاق و بی صبر ...و بیشتر از هر چیز دیگري مجذوب او بودم. همان احساسی که هر وقت کنار او بودم داشتم. سکوت تا زمانی که متوجه شدم کافه تریا تقریبا خالی شده، طول کشید.

روي پاهایم پریدم « داره دیرمون میشه »

او گفت « من امروز کلاس نمیرم » درپوش بطري را چنان می چرخاند که اصلا دیده نمیشد.
« چرا ؟»
لبخند زد « براي سلامتی خوبه که هر چند وقت کلاس رو بپیچونیم » اما چشمانش هنوز هم نگران بود.
من که دل و جرات این کارها را نداشتم، به او گفتم « خب، من میرم »
توجهش را به درپوش معطوف کرد. « بعداً میبینمت »
مردد که بروم یا نه! اما با صداي زنگ اولین کلاس نیم نگاهی به او انداختم تا مطمئن شوم از جایش یکسانتی متر هم تکان نخورده باشد و سپس با عجله از در بیرون رفتم.
وقتی به سمت کلاس آرام میدویدم، سرم سریع تر از آن درپوش بطري دور خود میچرخید.
در مقابل سوالات بسیار زیادي که حالا مطرح شده بود، جواب سوالات بسیار کمی را گرفته بودم.
اما حداقل باران بند آمده بود. خوش شانس بودم؛ وقتی وارد کلاس شدم آقاي بنر هنوز نیامده بود.
سریع خود را در صندلی ام جا دادم ولی حواسم بود که مایک و آنجلا هر دو به من خیره شده اند. مایک با بی میلی و آنجلا شگفتزده و با مقداري ترس نگاه میکردند.

آقاي بنر وارد کلاس شد و به بچه ها گفت که منظم شوند. او داشت با تعدادي جعبه مقوایی کوچککه در دست داشت بازي می کرد.آن ها را روي میز مایک گذاشت و به مایک گفت که شروع کند آن ها را دست به دست، به همه کلاس بدهد. او در حالی که یک جفت دستکش پلاستیکی را از جیب ژاکتش بیرون می آورد و به دست می کرد،
گفت « خیلی خب بچه ها. من می خواهم که همه ي شما یک قطعه از هر جعبه اي بردارید »
صداي چسبیدن دستکشها به مچ دستشبه نظرم بدشگون آمد.
کارت سفیدي را با چهار مربع در رویش برداشت و ادامه داد« اولی باید یک کارت معرف باشد »
سپس چیزي برداشت که شبیه یکشانه ي بی دندانه بود « دومی یک وسیله چهار شاخه است » .« و سومی یک نیشتر جراحی کوچک ضدعفونی شده است » او یک قسمت از پلاستیک آبی را برداشت و بازش کردنوکش از این فاصله غیر قابل دیدن بود. ولی شکم من لرزید.
«من با قطره چکان میام سر میزتون تا کارت هاتون رو آماده کنم پس لطفاً تا وقتی نیومدم کارتون رو شروع نکنید » او دوباره از میز مایک شروع کرد. با دقت در هر یک از چهار مربع یک قطره ي آب می چکاند« بعد.. من از شما می خواهم که با دقت انگشتتان را با نیشتر سوراخ کنید.» او دست مایک را گرفتو نیشتر را در نوك انگشت میانی او فرو کرد.
واییی! نه! روي پیشانی ام عرق سردي جاري شد. دست مایک را آنقدر فشار داد تا خون از آن بیرون بزند و توضیح داد« یک قطره ي کوچک خون را روي هر شاخه قرار بدهید» حالت تهوع بهم دست داد و بی اختیار آب دهانم را قورت دادم.
« و بعد آن را روي کارت بگذارید »
حرفش را تمام کرد و کارت قرمز که ازآن خون می چکید را بالا گرفت تا ما آن را ببینیم. چشم هایم را بستم و سعی کردم از میان صداي زنگی که در گوشم می پیچید به حرفهاي معلم گوش کنم.
با غرور گفت« صلیب سرخ آخرهفته ي آینده در پورت آنجلس یک دوره ي مربوط به خون دارد. پس من فکر کردم همه ي شما باید گروه خونیتان را بدانید. فقط آنهایی که هنوز هجده سالشون نشده اجازه ي والدینشان را لازم دارن. رضایتنامه هم رو میزم هست»
او با قطره هاي آب در طول کلاس می رفت.گونه ام را بر روي قسمت خنک میز گذاشتم و سعی می کردم هوشیاري ام را حفظ کنم. می توانستم از تمام اطرافم صداي جیغ غرولند و خنده هاي ریز همکلاسیانم وقتی که دستشان را می بریدند بشنوم. به ارامی توسط دهانم نفس کشیدم. آقاي بنر پرسید« بلا، تو خوبی؟ » صدایش به من نزدیک بود و وحشتزده به نظر می رسید.
می ترسیدم سرم را بالا بگیرم. با صداي ضعیفی گفتم « من گروه خونی ام را می دانم،آقاي بنر »
« احساس ضعف می کنی »
من من کنان گفتم« بله آقا » از درون خود را براي رها نکردن کلاس وقتی که فرصتش پیش آمده بود، سرزنش می کردم.
او با صداي بلند گفت « خواهش می کنم کسی بلا رو پیش پرستار ببره » لزومی نداش تسرم را بلند کنم تا ببینم مایک داوطلب شده است من را از کلاس بیرون ببرد. آقاي بنر پرسید « میتونی راه بري »
زمزمه کردم« بله » پیش خودم گفتم فقط بگذارید از اینجا بیرون بروم، سینه خیز هم شده، می روم.
مایک با اشتیاق بازویش را دور کمرم بست و دستم را روي شانه اش گذاشت. در راه بیرون از کلاس سنگینی ام را روي او انداختم. مایک مرا از این سو به آن سوي محوطه ي مدرسه دنبال خود کشید. در نزدیکی کافه تریا ایستادم. آنجا خارج از دید ساختمان شماره ي چهار و موقعیتی بود که آقاي بنر بتواند تماشایمان کند.
خواهش کردم « لطفا اجازه بده یه دقیقه بشینم »
کمکم کرد تا روي لبه ي پیاده رو بنشینم.
هنوز به شدت، منگ بودم. به مایک گفتم« هر کاري که میخواي بکن ولی دستاتو از جیبت بیرون نیار »
به پهلو خم شدم. سرگیجه ام هنوز خوب نشده بود. ناگهان از حال رفتم، چشمهایم را بستم وگونه ام را روي سیمان سرد و مرطوب پیاده رو قرار دادم. با این کار حالم قدري بهتر شد.
مایکبا نگرانی گفت « واي بلا، رنگت پریده »
صدایی متفاوت از فاصله ي دور آمد « بلا؟»
نه! لطفا بگذارید آن صداي به شدت آشنا را در ذهنم بشنوم.
« چی شده؟ صدمه دیده؟ »اکنون صدایش نزدیکتر بود و به نظر ناراحت می رسید.
این صدا را فقط در ذهنم تصور نکرده بودم. چشمهایم را بر هم فشردم،آرزو میکردم بمیرم. یا حداقل جلوي بالا آوردنم را بگیرم.
به نظر میرسید مایک تحت فشار قرار گرفته است «فکرکنم از حال رفته. نمیدونم چه اتفاقی افتاد. حتی انگشتشو هم سوراخ نکرد»
« بلا» صداي ادوارد دقیقاً کنارم بود و حالا آرامتر شده بود « صدامو میشنوي؟ » .
ناله کردم« نه، برو » او خندید
مایکبا لحنی تدافعی توضیح داد «من داشتم اونو پیش پرستار می بردم ولی اون دیگه نمی تونه بیشتر از این راه بیاد »
ادوارد گفت« من می برمش » میتوانستم نیشخندي که هنوز در صدایشبود را بشنوم
«میتونی به کلاس برگردي»
مایک مخالفت کرد « نه! این کارو به عهده ي من گذاشتن ».
ناگهان پیاده رو از زیر پایم محو شد. چشمانم از تعجب باز مانده بود. ادوارد مرا در آغوشش گرفته بود.آن قدر راحت که گویا به جاي صد و ده پوند، ده پوند وزن داشته باشم. خدایا! لطفا نگذار رویش بالا بیاورم« منو بزار زمین » اما قبل از اینکه صحبتم را تمام کنم، راه افتاده بود.
مایک که تقریباً ده قدم پشت سر ما بود با صداي بلند گفت « هی! »
ادوارد به او توجهی نکرد. با خنده به من گفت« به نظرم زیاد حالت خوب نیست »
تکان خوردن قدم هایش حالم را بدتر میکرد. ناله کردم« منو بذار رو پیاده رو » او محتاطانه مرا از بدنش دور نگه داشت. تمام وزنم را تنها با بازوهایش نگه داشته بود که البته به نظر نمیرسید برایش زحمتی باشد. به نظر می رسید این حرفها سرگرمش میکند. پرسید « پستو با دیدن خون از حال میري؟ »جوابی ندادم.
چشمانم را دوباره با تمام قدرت بستم و لبهایم را به محکمی فشردم که با حالت تهوع بجنگم. با گفتن این حرف از خودش لذت برد. ادامه داد «... تازه نه با دیدن خون خودت » نمیدانم چطور در حین اینکه مرا حمل میکرد در را باز کرد. اما ناگهان احساس گرما به من دست داد. بنابراین متوجه شدم که وارد ساختمان شده ایم.
« اي واي » صداي زنی را شنیدم که نفسش را در سینه حبس کرده بود ادوارد توضیح داد « سر کلاس زیست شناسی غش کرده » چشمهایم را باز کردم در دفتر بودم و ادوارد با گام هاي بلندي از کنار پیشخوان جلویی می گذشت تا به سوي در اتاق پرستار برود. مسئول پذیرش مو قرمز دفتر، خانم کوپ ، جلوتر دوید تا در را برایش باز نگه دارد. پرستار پیر سرش را از روي کتاب بلند کرد و با حیرت به ادوارد نگاه کرد که مرا تا داخل اتاق حمل کرده و با ملایمت روي کاغذ چین خورده اي میگذارد که تشک شرابی رنگ روي برانکار را پوشانده بود. بعد دوباره به سمت دیوار رفت و تا آنجا که اتاق کم عرض و باریک اجازه میداد از تخت فاصله گرفت. چشمهایش درخشندگی تحریک آمیزي داشت.
به پرستار وحشتزده قوت قلب داد «اون فقط یکمی ضعف کرده. توي کلاس زیست شناسی درس تعیین گروه خون داشتن»
پرستار سرش را تکان داد تا نشان دهد موضوع را فهمیده است « همیشه یکنفر اینطوري میشه » ادوارد بی صدا پوزخند زد. « فقط یک دقیقه دراز بکش، عزیزم. تموم میشه »
حالت تهوعم کم کم برطرف می شد. آهی کشیدم « میدونم » او پرسید « خیلی این حالت بهت دست میده؟ » اقرار کردم « گاهی اوقات »
ادوارد سرفه اي کرد تا خنده ي دیگري را پنهان کند پرستار به او گفت « حالا میتونی برگردي سر کلاست » «اما قراره من پیشش بمونم » اون این حرفرا با چنان قاطعیتی گفتکه هرچند پرستار لبهایش را بر هم فشرد بیش از این با او بحث نکرد. پرستار به من گفت «عزیزم، می روم برایت یکمی یخ بگیرم تا روي پیشانیت بگذاري » و سپس با سر و صدا بیرون رفت
چشمهایم را بستم غر زدم. «. حق با تو بود »
« من معمولا درستمیگم. ولی این دفعه در چه موردي به من حق میدي؟ »
تلاش کردم تنفسم را منظم کنم « پیچوندن کلاس! براي سلامتی خوبه ».
« اونجا یه لحظه منو ترسوندي »لحن صدایش طوري بود که انگار به ضعف و حقارت خودش اعتراف میکند بعد از مکثی کوتاه اقرار کرد « فکر کردم نیوتن جسدت رو تا جنگل کشونده تا دفن کنه »
«ها ها ها! » هنوز چشمانم را بسته بودم. ولی هر لحظه که می گذشت حالم بهتر می شد. « صادقانه بگم، من جسدهایی با رنگو روي بهتر هم دیدم. نگران بودم که ممکنه مجبور بشم از قاتلت انتقام بگیرم»
«بیچاره مایک. شرط می بندم خیلی عصبانی شده بود »
ادوارد با خوشرویی گفت « او کاملاً از من متنفره »
نظرش را نپذیرفتم و با او بحث کردم« تو از کجا می دونی »اما بعد ناگهان از خودم پرسیدم شاید هم بتواند این مطلب را بداند.
« قیافه اشرو دیدم... می تونم بگم »
تقریبا حالم خوبشده بود. « چطور منو دیدي؟ فکر کردم داشتی جیم می شدي » هرچند اگر چیزي براي ناهار خورده بودم احتمالاً حالت تهوعم زودتر رفع می شد. به هر حال از طرفی شانس آوردم که معده ام خالی بود.
« من توي ماشینم بودم. سی دي گوشمی دادم »چه پاسخ مناسبی! غافلگیرم کرد.صداي در را شنیدم و چشمهایم را باز کردم تا پرستار را با یک کمپرس یخ در دستش ببینم. « بهتر به نظر میرسی » آن را روي پیشانیام گذاشتو اضافه کرد
« بفرما عزیزم » بلند شدم و نشستم.
فقط زنگ آرامی در گوشم می شنیدم اما صداي آزار دهنده اي نبود گفتم «. فکر کنم حالم خوبش ده » دیوارهاي سبز همان جایی بودند که باید باشند. متوجه شدم که پرستار سعی میکند من را دوباره بخواباند اما همان لحظه در باز شد و خانم کوپسرشرا به داخل اتاق خم کرد. «او اطلاع داد یکی دیگه داریم » من براي بیمار بعدي از روي برانکار پایین جهیدم. کمپرس یخ را به پرستار برگرداندم وگفتم«بفرمایید، من دیگه نیاز ندارم » و سپس مایک تلو تلو خوران از در وارد شد.
این بار لی استیفنز رنگپریده را که پسر دیگري در کلاس زیست شناسیمان بود، همراهی میکرد. من و ادوارد دوباره خودمان را به دیوار چسباندیم تا اتاق را در اختیار آنها قرار دهیم. ادوارد زمزمه کرد « بهم اعتماد کن. برو » . گیج و سردرگم نگاهش کردم «. واي، نه! از دفتر برو بیرون بلا » : قبل از آنکه در بسته شود به طرفش چرخیدم و به سرعت از درمانگاه بیرون پریدم. میتوانستم حضور ادوارد را که درست پشت سرم بود احساس کنم. « تو واقعا به حرف من گوش کردي !». او گیج شده بود
لی برخلاف من از دیدن خون دیگران غش نکرده بود بینی ام را چین انداختم و گفتم « بوي خون حس کردم »
او نظرم را رد کرد «. مردم که بوي خون رو استشمام نمیکنن » «. خب، من میتونم. براي همین هم حالم بد میشه. یه بویی شبیه زنگ آهن و... نمک میده » با نگاهی مرموز به من خیره شده بود
پرسیدم « چیه »
« هیچی »
مایک از در بیرون آمد. نگاه کوتاهی به من و سپس به ادوارد انداخت. نگاهش به ادوارد، چیزي را که او درباره ي تنفرگفته بود تصدیق میکرد. او دوباره برگشت تا مرا ببیند. چشمهایش رنجیده و دلخور بود. با لحن اتهام آمیزي گفت «به نظر بهتر شدي » دوباره به او هشدار دادم «. فقط دستهات رو توي جیبتنگه دار » من من کنان گفت « دیگه خونریزي نداره. بر میگردي کلاس؟ » «. شوخی میکنی؟ اگر برگردم که دوباره میام همین جا » وقتی صحبت میکرد باز هم به ادوارد نگاه میانداخت « آره. حدس میزدم...پس آخر این هفته ساحل میاي دیگه ؟».
ادوارد به پیشخوان شلوغ تکیه داده بود و مثل مجسمه، بی حرکت به فضا خیره شده بود. سعی کردم لحنم تا جایی که امکان دارد دوستانه باشد « حتماً. گفتم که هستم » چشمهایش دوباره به ادوارد افتاد. شاید فکر میکرد اطلاعات زیادي بروز داده است «ساعت ده کنار مغازه ي پدرم جمع میشیم ». حرکاتش روشن میکرد که این یک دعوت صریح و علنی براي دیگران نیست. به او قول دادم « منم همان جا میام »
او گفت« پس توي باشگاه می بینمت » و با تردید به سمت در حرکت کرد. جواب دادم« می بینمت ».
یکبار دیگر به من نگاه کرد. صورت گردش کمی اخمو بود. و بعد درحالی که داشت به طرف در آهسته قدم برمیداشت، شانه هایش یکباره فرو افتاد. احساس ترحم تمام وجودم را گرفت. به این فکر بودم که مجبورم دوباره صورت ناامیدش را در باشگاه ببینم. ناله کنان گفتم « باشگاه! » اصلاً متوجه نشدم که ادوارد کنارم آمده است. اما او اکنون در گوشم صحبت میکرد.« من می تونم از پسش بر بیام »
او زیر لب گفت « برو بشین و وانمود کن رنگت پریده » اینکه زحمتی نداشت. من همیشه رنگپریده بودم. و این ضعف اخیر هم قطرات عرق درشت و براقی را روي صورتم ایجاد کرده بود. روي یکی از صندلیهاي تاشو که غژغژ میکرد نشستم و با چشمهاي بسته سرم را به دیوار تکیه دادم. ضعف ناشی از غش کردن همیشه مرا از پاي در می آورد. شنیدم که ادوارد به نرمی در باجه صحبتمیکند «خانم کوپ... » وقتی به سر میزش برگشت، صدایش را نشنیده بودم. « بله؟ »
«بلا زنگ بعد باشگاه داره، و من فکر نمیکنم حالش زیاد خوب باشه. راستش فکر کنم بهتر باشه الان ببرمش خونه. فکر میکنید بتونید از کلاس رفتن معافش کنید؟ » صدایش مثل عسل روان و نرم بود. میتوانستم تصور کنم که چشمهایش چقدر آدم را دستپاچه میکرد. چرا من نمیتوانستم این کار را با دیگران بکنم؟
خانم کوپ با لرزشی در صدایش گفت « تو هم معافی میخواي ادوارد؟ »
« نه، من با خانم گوف کلاس دارم. از نظر ایشون اشکالی نداره »
« باشه، همهي کارهاي لازم انجام میشه. تو بهتري بلا ؟» سرم را فقط کمی بالا بردم و به علامت تایید تکانش دادم.
حالا که پشتش را به پذیرش کرده بود، ظاهرش طعنه آمیز بود
« میتونی راه بري یا میخواي که دوباره ببرمت؟ »
« راه میام » با احتیاط ایستادم. هنوز حالم خوب بود. او در را برایم نگه داشت، لبخندش مودبانه بود اما نگاهش تمسخر آمیز بود. به درون سرما قدم گذاشتم. بیرون مه رقیقی بود که خبر از آغاز پاییز می داد. احساس خوبی داشت. اولین بار بودکه از باریدن قطرات ریز و نمناك روي صورتم لذت می بردم. آنها عرق چسبناك روي پیشانی ام را شستند و به من احساس خوبی هدیه کردند. همانطور که پشت سرم از دفتر بیرون می آمد،
گفتم« ممنونم، از دست دادن باشگاه، ارزش مریض شدن رو داره»
« خواهش میکنم ».
مستقیم به جلویش نگاه میکرد. زیر باران چشمهایش به حالت نیمه بسته درآمده بود «خب تو هم میاي؟ منظورم یکشنبه ي همین هفته است » امیدوار بودم او هم بیاید، هرچند بعید بود. نمیتوانستم او را تصور کنم که در کنار بقیه ي بچه هاي مدرسه در یک ماشین چپیده باشد. او به این دنیا تعلق نداشت. فقط آرزو میکردم او اولین جرقه ي اشتیاق را براي بیرون رفتن به من نشان دهد.
او هنوز با قیافهاي مبهم به روبرو نگاه میکرد« شماها دقیقا کجا میرین ؟». بر روي چهره اش متمرکز شدم و سعی کردم متوجه حالتش شوم. به نظر می رسید چشمهایش خیلی جزئی باریک شده باشند «. پایین شهر... لاپوش. اولین ساحل ». او یک نظر با گوشه چشم به من نگاه کرد و لبخندي کنایه. آمیز و کج و کوله زد «. من واقعاً فکر نمیکنم دعوت شده باشم »
من با حسرت گفتم « من همین الان دعوتت کردم »
« بیا من و تو این هفته دیگه بیش از این مایک بیچاره رو اذیت نکنیم. ماکه نمیخوایم یه دفعه به سرش بزنه » در نگاهش شادي موج میزد. حسابی داشت از فکرش لذت می برد. شیفته ي لحن "من و تو" گفتنش شدم. بیشتر از آنچه باید از این حرف خوشم آمد. با غرولند گفتم «مایک واي مایک!. » حالا نزدیک محوطه ي پارکینگ بودیم. من به سمت چپ یعنی به طرف وانتم چرخیدم. چیزي ژاکتم را گرفت و ناگهان مرا برگرداند. قسمتی از ژاکتم را در یک مشت گرفته و نگه داشته بود.
با عصبانیت پرسید« فکر کردي کجا داري میري؟! »
دستپاچه شدم « دارم میرم خونه »
«نشنیدي من قول دادم تورو صحیح و سالم به خونه برسونم؟ فکر میکنی من بهت اجازه میدم با این وضعت رانندگی کنی؟ » صدایش هنوز خشمگین بود.
غر زدم « کدوم وضع؟ پس وانتم چی میشه؟ »
من را با ژاکتم داشت دنبال خود به طرف ماشینش می کشید « به آلیس میگم بعد از مدرسه اونو برگردونه » .
تمام تلاشم را می کردم که زمین نخورم. احتمالاً اگر می افتادم تمام مسیر مرا روي زمین می کشید.
من اصرار کردم « بزار برم! » هیچ توجهی به حرفم نکرد. در امتداد پیاده روي خیس تلو تلو خوران جلو رفتم تا اینکه به ولوو رسیدیم.
بالاخره رهایم کرد و من محکم به در شاگرد ماشین خوردم. غرولند کردم « تو خیلی زورگویی! »
تمام واکنشی که او نشان داد این بود« در بازه » و خودش طرف راننده نشست.
با عصبانیت کنار ماشین ایستادم « من خودم توانایی کامل دارم که تا خونه برونم !» . اکنون باران شدیدتر شده بود و من که کلاه کاپشنم را روي سرم نیانداخته بودم، قطرات آب از موهایم به پشتم چکه میکردند. او پنجره ي اوتوماتیک را پایین آورد و از روي صندلی به طرفم خم شد « سوارشو، بلا » . من جوابی ندادم. در ذهنم مشغول بررسی بودم که چطور میتوانم قبل از اینکه مرا بگیرد، به وانت برسم. باید اقرار کنم که شانس زیادي نداشتم.
او که به نقشه ام پی برده بود، تهدیدم کرد « من هرطور شده برت می گردونم »
سعی کردم در حالی که سوار ماشینش می شدم وقارم را حفظ کنم. اما زیاد موفق نبودم، چرا که شبیه گربه اي خیس و غرق آب، شده بودم و چکمه هایم جِر جِر میکرد. با لحن سفتو سختی گفتم « نیازي به این کار نبود » او جوابی نداد.
با کنترل روي فرمان ماشین ور میرفت تا درجه ي حرارت بخاري را زیاد و میزان صداي موزیک را کم کند. وقتی از پارکینگ بیرون میآمد، خود را آماده کردم که با او حرف نزنم. صورتم را کاملا اخمو و در هم کشیده کرده بودم. اما بعد موسیقی اش را شناختم و حس کنجکاویم تصمیمم را تغییر داد. با شگفتی پرسیدم « کلیر دو لونه؟ »
لحن صداي او هم شگفتزده بود « تو دبوسی رو می شناسی؟ »
اقرار کردم «نه خیلی خوب... مادرم توي خونه خیلی موسیقی کلاسیک گوش میده اما من فقط اونهایی که دوستشون دارم رو میشناسم »
غرق افکارش شد و به باران چشم دوخت. « این یکی از اهنگهاي مورد علاقه ي منم هست » من به صندلی چرمی خاکستري رنگ لم دادم و به موسیقی گوش کردم. غیر ممکن بود که نسبت به آن ملودي آرامش بخش و آشنا بی تفاوت باشم. باران هرچیزي را که بیرون از پنجره بود، در مه تاریکی فرو برد و به لکه هاي سبز و خاکستري تبدیل کرد. تازه متوجه شدم که ما با سرعت زیادي در حال حرکت بودیم، اگرچه ماشین ثابتو یکنواخت حرکت میکرد. من حتی این سرعت زیاد را احساس نمیکردم و فقط چشمک زدن تصاویري از شهر در اطرافم بودکه مرا متوجه سرعت ماشین میکرد. او ناگهان پرسید « مادرت چه شکلیه ؟»
یک نگاه او را برانداز کردم تا ببینم که با چشمهاي کنجکاوش به من خیره شده است. گفتم« اون خیلی شبیه منه. ولی قشنگتر از من» او ابرویی بالا انداخت
«من بیشتر خصوصیتهاي چارلی رو در خودم دارم. مادر از من اجتماعی تره و شجاع تر. اون یک کم عجیب و بی مسئولیته، و آشپزیش غیرقابل پیش بینیه. اون بهترین دوست منه » حرفم را ادامه ندادم. حرف زدن در باره ي او باعث می شد احساس دلتنگی کنم
« چند سالته بلا؟ » . صدایش بدون آن که دلیلش را بدانم، یأس آلود بود ماشین را متوقف کرد. فهمیدم که به خانه ي چارلی رسیده ایم. باران به قدري شدید بود که به زحمتمی توانستم خانه را ببینم. مثل این بود که ماشین در یک رودخانه غرق شده باشد. کمی هول شدم و جوابدادم « هفده سالمه »
« به نظر نمیاد هفده ساله باشی » لحنش سرزنش آمیز بود و مرا به خنده انداخت. دوباره کنجکاو شد و پرسید « چیه؟ »
خندیدم و سپس آهی کشیدم « مادرم همیشه میگه من سی و پنج ساله به دنیا آمدم و هر سال بیشتر شبیه میانسال. ها میشم. خوبیه نفر هم باید بزرگسال باشه دیگه» لحظه اي مکث کردم و خاطرنشان شدم « خودت هم زیاد شبیه بچه مدرسه اي ها نیستی »
قیافه اش را در هم کشید و بحث را عوض کرد « خب، چرا مادرت با فیل ازدواج کرد؟ » . از اینکه میتوانست اسمش را به یاد آورد، شگفتزده بودم. من فقط یکبار آن هم دو ماه پیش به آن اشاره کرده بودم. لحظه اي طول کشید تا جوابش را بدهم.
سر تکان دادم. دلیل علاقه ي آن دو هنوز هم برایم یک راز بود« مادرم...نسبت به سنش خیلی جوونه. فکر میکنم فیل هم باعث میشه احساس جوونی اون بیشتر بشه .به هر حال مادرم عاشق اونه»
« تو با این قضیه موافقی ؟»
با تندي جواب دادم « اهمیتی داره؟ من میخوام که اون خوشبخت باشه.....و فیل کسیه که مادرم میخواد »
به فکر فرو رفت « خیلی سخاوتمندانه است........من تعجب میکنم »
« چی؟ »
یک آن جدي شد چشمهایش در چشمهاي من به دنبال چیزي میگشت « فکر میکنی اگه مادرت جاي تو بود، همین اندازه به خواسته ي تو اهمیت میداد؟ و براش اهمیتی نداشت که انتخابت کیه ؟»
با لکنت زبان گفتم «. ف...فکر کنم همین طور باشه. به هرحال مادره. موضوع یک کم درباره ي اون فرق داره »
او به شوخی گفت « پس طرف اون قدرها هم آدم ترسناکی نیست»
به جاي جواب دادن، دندان هایم را به هم ساییدم «منظورت از ترسناك چیه؟ شکافهاي پهن روي صورت یا خال کوبی هاي بزرگ؟» .
« تصور میکنم این هم یه تعریفش باشه »
« تعریف تو چیه؟ »
اما او توجهی به سوالم نکرد و به جایش سوال دیگري پرسید « فکر میکنی که من بتونم ترسناك باشم؟ » او با این حرف یک ابرویش را بالا انداخت و نشانه اي ضعیف
از یک لبخند صورتش را شاد کرد.
لحظه اي فکر کردم. نمیدانستم گفتن حقیقت بهتر است یا دروغ. تصمیم گرفتم که حقیقت را بگویم «هومم..... فکر کنم اگه بخواي می تونی ترسناك باشی»
لبخندش محو شد و چهره ي زیبایش ناگهان جدي شد « الان از من میترسی؟ »
گفتم« نه» اما این را خیلی سریع پاسخ دادم دوباره لبخند زد.
براي آنکه حواسش را پرت کنم، پرسیدم. «پس حالا دلت میخواد درباره ي خانواده ات بهم بگی؟ باید جذابتر از داستان زندگی من باشه»
فوراً هوشیار شد « چی میخواي بدونی؟ ».
« کالن ها تو رو به فرزندي قبول کردن؟ »
« آره »
« چه اتفاقی براي پدر و مادرت افتاد؟ »
«خیلی سال پیشمردن » . لحن صدایش خبر از گفتن حقیقت میداد
« متاسفم»
خیلی خوب اونا رو به یاد نمییارم. حالا دیگه کارلایل و ازمی براي مدت زیادیه که پدر و مادر من هستن »
« و تو دوستشون داري » این یکسوال نبود. از طریقه ي صحبت کردنش درباره ي آنها واضح بود که همینطور است.
لبخند زد «آره. نمیتونم دو نفر دیگه رو که بهتر از اونا باشن، تصور کنم »
« تو خیلی خوش شانسی »
«میدونم که خوششانسم »
« و برادر و خواهرت؟ »
نگاه مختصري به ساعتروي داشبورد انداخت «موضوع اینه که برادر و خواهرم و جسپر و رزالی اگر مجبور بشن تو بارون منتظر من وایسن خیلی ناراحت میشن»
« اوه ببخشید،فکر کنم باید بري » اما دلم نمیخواست از ماشین بیرون بروم.
نیشخندي به من زد« ولی حتماً دلت می خواد که قبل از رسیدن رئیسسوآن وانتت توي خونه باشه تا اون نفهمه امروز سر کلاس زیست شناسی چه اتفاقی افتاده»
آهی کشیدم « مطمئنم که تا حالا با خبر شده. هیچ رازي توي فورکس مخفی نمی مونه »
او خندید. کنایه اي در قهقه اش وجود داشت. به باران شدید بیرون پنجره نگاه مختصري انداخت « تو ساحل خوش بگذره...براي آفتاب گرفتن هواي خوبیه »
« فردا نمی بینمت؟ »
« نه. من و امت تعطیلات آخر هفته مون رو زود شروع میکنیم »
« میخواین چی کار کنین »یک دوست میتواند این را بپرسد، درسته؟ امیدوار بودم نومیدي زیاد در صدایم مشخص نباشد.
« ما میخوایم براي پیاده روي به گوت راکز ویلدرنس بریم، در جنوب رینر »
به یاد آوردم که چارلی گفته بود خانواده ي کالن بیشتر اوقات به اردو میروند.
سعی کردم خود را علاقه مند نشان دهم « خوبه، خوشبگذره » گرچه، فکر نمیکردم توانسته باشم او را متقاعد کنم اما لبخندي در گوشه ي لبش ظاهر شد.
برگشت تا مستقیماً به صورتم نگاه کند. از تمام نیروي چشمهاي طلایی و سوزانش بهره می جست «میتونی آخر هفته کاري برام انجام بدي؟» .
به ناچار سر تکان دادم « دلخور نشی ها، ولی به نظر میاد از اونهایی هستی که درست مثل آهنربا حوادث رو به خودشون جذب می کنن. پس... سعی کن توي اقیانوس نیفتی یا زیر ماشین نري» کجکی خندید
همچنان که صحبت می کرد نومیدي ام از بین رفت. به او خیره شدم و با خشونت گفتم « ببینم چی کار می تونم بکنم » به زیر باران رفتم و در را پشت سرم به شدت کوبیدم..
همچنان که با ماشینش دور میشد، هنوز لبخند بر لب داشت.
samira1362 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
-MARYAM-, @parisa@, afrooz87, Amirsam1, amozhgan, aristotle, armin.kz, Asal88, atousa27, Aypinar, daltonha, deragun, dokhtarepaeiz, dream07, dr_elaheh_eh, eglantine-m96, fani black 212, farnaz58, farzaneh14, foggy, For All Time, golgh, hassan_snoopy, henia, hsdhsd, Kamellia, kanyar, KaVo, kimia1372, kodaki, leila 67, linda2011, luna.brillante, Madoo, mah banoo, maniia, maral73, maryam1, maryam1363, mhnasiri, Mi Na, mina naz, mmahdie, Nedaye gham, Negaranam, nilou6, niyayeeeeeesh, nlp16001, OoPs, Parnam, qqjj, rina_rita14, rose33, roya62, roz3, saharmn, samini, sania555, sanm, sansi, serentipiti, shaayan, shahzad, shide, silver moon, skarlt60, sollmaz, SONIA B, sulduzmarali, sydney, Takin_70, tannaz22, tarane, tinairn, Ushya7, yalda97, yashkin, ~jOojoO.tAlA~, آسوده, اهنگ, باستیان, بهار آشوب, تهمتن, خانوم بهار, روشناک, ستاره یخی, شبنم, فهیمه67, كيميا 2, مِنّا, نفيس, پدیده, کردلیا, یگانه, ღدختر کائناتღ
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
استفانی, تایپ, مه, میش, گرگ, یر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
گرگ و میش (5 جلد) | استفانی می یر | دانلود DataBus خارجی 12 ۲۲ بهمن ۱۳۹۰ ۰۲:۰۴ بعد از ظهر
ماه نو ( گرگ و میش 2 ) | استفانی میر | تایپ آزالیا کتابهای کامل شده خارجی 145 ۳ مهر ۱۳۹۰ ۰۳:۱۶ بعد از ظهر
شماره تلفنت را دارم | استفانی باند (تایپ) کتابهای کامل شده خارجی 42 ۹ آبان ۱۳۸۸ ۰۷:۳۶ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.


Earn cash with your XIP links - www.xip.ir
دانلود کتاب رايگان