بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > کتابهای کامل شده خارجی

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۵:۵۸ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
نهایت آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +22 امتیاز     
Post اشرافی بدنام ( Lord Sin ) | کاترین آرچر | نرگس عبداحد | تایپ

اشرافی بدنام
ترجمه : نرگس عبداحد
16 فصل
382 صفحه
چاپ 1385

رمان قشنگیه. و اولین کتابیه که من تایپشو شروع کردم. سعی می کنم زود به زود بذارم.



گویند خدا همیشه با ماست!!!
ای غم! نکند خود خدایی؟!!!!

ویرایش توسط نهایت : ۱۶ آذر ۱۳۸۹ در ساعت ۰۶:۰۰ قبل از ظهر
نهایت آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Ghazal*, *TARA*, -Nasrin-, -نازلی-, .arsana., .Monire., abedkhani, ady25, afarinesh, aflak, aridis, armin.kz, asal-1412, asal_cheshmak, bahooneh10, batul1s, Behnoush, blackeyesg, coral, crazyrobot, D0nya, Donya-70, down13, dream07, esfarzaneh, fahime7, farahi, farizad, Farnaz, fereshth, foruzan1, gord, hamy, hisa_jana, hiva, honey_x, ilyaiii, jlss, losi, M.shasusa, makhmal_66, maryam.mani, maryamale, Mina, Mino Bookworm, misan, mishapasha, Nahid72, nanii, nasi & somi, nastaran b, niayesh00, OoPs, pari daryai, Phoenix.74, qqjj, ronnin, safo, saharaaa, SaMirA.Ha, setare-samavat, shakiba_2510, shakiii, shide, Shifteh, Sokout, Sokout_momtad, sonia1357, soode, SOSKET, tama1011, tizaras, Zanessa, ~*SaHaR*~, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آرام.د, الی جوون, بی بی گل, ترنم, شبنم, فارقليطا, فاطیما-ش, فانوس دریایی, فرگون آسمانی, فیلسوف کوچولو, م.م.ر, ماجده, مسافر كوچولو, نفس_20, نی لو فر, هوفریا, پائیز96, یاسی جان, یهدا, یگانه, ღدختر کائناتღ

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۶:۰۴ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
نهایت آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +28 امتیاز     
پیش فرض

1
وزش باد آنقدر شدید بود که موهای مری فالتون از بالای سرش باز شد و صورت رنگ پریده اش را پوشاند. اما او حتی به خودش آنقدر زحمت نداد که آنها را از روی چشمانش کنار بزند. فقط سعی کرد تا کلاه حصیری اش را محکم نگه دارد، گویی ان کلاه ساده حصیری می توانست از طغیان بدبختی هایش جلوگیری کند و مانع نابودی کامل او شود. مری آنقدر غرق در افکارش بود که اصلا متوجه نشد روبان آبی و بلند کلاه باز شده و آزادانه با وزش باد از این سو به ظان سو می رود.تا آنجا که ممکن بود پایش را هم روی آن بگذارد.
حتی متوجه گلهای وحشی صورتی رنگ ، سوسن های سفید و تک و توک ارکیده هایی که در میان علفهای کوتاه دشت شکوفه کرده بودند هم نشد.مری نه زیبایی گلها می دید و نه خورشید را - که گهگاهی از میان ابرهای خاکستری مه گرفته زیر چشمی به پایین نگاه می انداخت - و نه چیز دیگری را. هیچ چیز نمی توانست تنهایی و خلا قلبش را از بین ببرد.
با اینکه دو هفته از خاکسپاری پدرش می گذشت اندوه و درد او هنوز کوچکترین تسکینی نیافته بود. مری این اواخر می دانست که بالاخره یک روز این همه درد تمام می شود. حتی احساس می کرد که پدرش تا حدودی راحت هم خواهد شد و به آرامش خواهد رسید. ولی با وجود این باز هم از دست دادن او ضایعه ی بزرگی برایش به حساب می آمدو آنقدر که روح و جسمش را در هم شکست.
مری پنج ساله بود که مادرش را از دست داد و از آن موقع با پدرش زندگی کرد. با اینکه رابرت فالتون خیلی حواس پرت و فراموشکار بود ولی این به آن معنا نبود که از تنها فرزندش غفلت کند . او که کشیش آن ناحیه هم به شمار می رفت با صرف زمان زیادی ، علوم مختلف را به مری آموزش داد. ولی حقیقت امر این بود که کشیش به مسائل روزمره اصلا اهمیتی نمی داد. مسایلی مانند خورد و خوراک و پوشاک. حتی وقتی مری کوچکتر بود و به زمین می خورد کشیش اغلب فراموش می کرد او را بغل بگیرد و نوازش کند. طفلک مری باید خودش گرد و خاک زانوهایش را می تکاند یا خدمتکارهایی را - که برای انجام کارهای خانه می آمدند - خودش راهنمایی می کرد و هر وقت هملازم می شد به کمکشان می رفت.
رابرت فالتون تمام وقتش را صرف علم و دانش کرده بود و در این مسیر مری با تمام وجود ، پدرش را پشتیبانی می کرد. او از هوش و ذکاوت مری به خود می بالید و با شادمانی درباره ی هر موضوعی که فکر می کرد دخترش به آن علاقه دارد توضیح می داد. مری دانا ، روشن فکر و صبور که فقط برای معلمی ساخته شده بود.

قابلیتهای برجسته ی رابرت فالتون به عنوان یک معلم ، سبب آشنایی مری با ویکتوریا ترن شد. کسی که از صمیم قلب به مری پیشنهاد کرده تا به خانه ی آنها برود و در آنجا زندگی کند. مری اصلا نمی دانست در این خصوص چه تصمیمی بگیرد و از بلاتکلیفی به بیشه زار آمده بود. چون که دشت و صحرا همیشه تاثیری آرام بخش به روی او داشت ولی این بار حتی این جا هم دردش را تسکین نداد.
ویکتوریا عزیزترین دوستش بود . مدت کوتاهی بعد از این که رابرت فالتون متصدی کلیسای محلی شد ، پدر ویکتوریا ، دوک کارلیسل از او خواست که معلم دخترش شود. خود دوک گفته بود که تحت تاثیر دانش مری قرار گرفته است. لحظه ای که ویکتوریا در اتاق مطالعه خانه کشیش کنار مری نشست با کنجکاوی چشمان خاکستری اش را به چشمهای عسلی مری دوخت. علی رغم انتظار مری از دختر یک دوک ، ویکتوریا اصلا مغرور و خودخواه نبود. مری لبخندی به او زد و از همان روز دوستی آنها شروع شد.
مری بی اختیار آه کشید و به آسمان خاکستری بالای سرش نگاه کرد. احساس کرد نمی تواند به دعوت ویکتوریا جواب مثبت دهد. او کاملا از زندگی دوستش خبر داشت و می دانست اخیرا مشکلات زیادی در سر راه داشته است.
علی رغم ثروت زیاد و موقعیت اجتماعی ، زندگی برای ویکتوریا آسان نبود. پدر و مادرش چند سال پیش مرده بودند و علاوه بر ثروتشان تمام مسئولیتهای آنها نیز به این دختر جوان به ارث رسیده بود. در آن دوران وحشتناک مری از هیچ کمکی به ویکتوریا دریغ نکرد و حالاویکتوریا و شوهرش جدیدیا سعی می کردند تا آنجایی که ممکن است به او کمک کنند.
آنها از او دعوت کرده بودند که برای زندگی به برایروود برود. با اینکه مری می دانست که آنها با خلوص نیت و شادمانی این پیشنهاد را به او داده اند ولی مطمئن نبود که بتواند جواب مثبت دهد. در حقیقت نمی توانست این کار را بکند.
حالا که ویکتوریا و جدیدیا پس از 9 ماه زندگی مشترک منتظر تولد اولین بچه شان بودند ، مری نمی خواست در این زمان به خصوص مزاحم آنها شود. وقتی که آن دو دیروز به خانه کشیش آمدند و او را برای زندگی در برایروود دعوت کردند ، وی می توانست به وضوح عشق را در چهره ی هر دوی آنها ببیند. هرچند لحظه یکبار به هم خیره می شدند و اصلا قادر نبودند عمق احساساتشان را نسبت به یکدیگر پنهان کنند.
مری دوست نداشت مزاحم خلوت آنها شود و تا حدودی وقتی نزدیکی و صمیمیت آن دو را با هم می دید تنهایی خودش را بیشتر حس می کرد و این برایش دردناک بود.
پس چا کار باید می کرد؟ بیشتر از یک سال بود که کشیش جدید و خانواده شش نفری اش به کارلیسان آمده بودند و در یک خانه ی اجاره ای در دهکده زندگی می کردند. حق این خانواده بود که به خانه ی 2 طبقه راحت کنار کلیسا نقل مکان کنند ولی در نهایت لطف و محبت کشیش جدید آقای دیلر اصرار کرده بود که رابرت فالتون در طول بیماریش در خانه خودش بماند.
مری می دانست حتما باید در اسرع وقت خانه کشیش را خالی کند. برای صدمین بار از خودش پرسید اگر به ویکتوریا جواب منفی بدهد آیا جای دیگری هم هست که بتواند برود؟ با دستی لرزان پیشانی اش را پاک کرد. وقتی اینقدر غمگین بود چه طور می توانست جوابی برای این وضعیت دشوار پیدا کند.
همین طور که در دشت به جلو قدم برمی داشت سعی در متمرکز کردن افکارش نمود. یک پایش را جلوی پای دیگرش می گذاشت. سعی می کرد روی زمین ناهموار راه برود. به دور و برش اصلا نگاه نمی کرد ولی دست آخر هم نتوانست خودش را از این وضعیت بغرنج رها کند و همچنان گیج و پریشان بود. سرش را به سوی آسمان بلند کرد و زمزمه کنان گفت :
- خدایا لطفا مرا راهنمایی کن. به من کمک کن که بدانم چه کار باید بکنم.
در این لحظه صدای سمهای اسبی که چهارنعل می رفت به گوشش خورد.یک لحظه فکر کرد در خیالش چنین صدایی را شنیده و به دقت دشت را از نظر گذراند. ناگهان اسب سیاهی را دید که با سرعت بسیار وحشتناکی به او نزدیک می شد. به طوری که یال و دمش وحشیانه در باد تکان می خورد. مرد تیره پوشی به روی گردن عضلانی او خم شده بود.
مری همانطور بی حرکت ایستاده و بی اختیار زیبایی وحشی آن مرد و اسبش را تحسین کرد ولی ناگهان تحسینش تبدیل به شک و تردید و شپش ترس و هراس شد. چشمهایش از وحشت گرد شده بود و قلبش داشت از سینه بیرون می زد. اسب و سوارش به سرعت به طرف او می آمدند.
احساس کرد بدنش کرخت شده و قادر به حرکت نیست. شاید تجربه های تلخ چند هفته ی گذشته باعث عدم تحرکش شده بود. همانطور بی حرکت و وحشت زده به آن دو خیره شده بود و درست در لحظه ی آخر مرد با چنان شتابی اسب را نگه داشت که حیوان شیهه کنان و بافصله ی بسیار کمی از مری ، وحشیانه به روی دو پایش بلند شد. مری در حالی که بی اختیار نفس نفس می زد یک قدم به عقب رفت.
اسب به دور خود چرخی زد و آرام شد. مری در حالیکه از تعجب خشکش زده بود صدای خنده ی بی ادبانه سوار را شنید. در حالی که خودش را جمع و جور می کرد ، صاف ایستاد و دستانش را به پشت کمرش زد. آیا لگدمال کردن زنی بی دفاع خنده دار بود؟ خودش را آماده کرد تا هرچه به دهنش می آمد به آن مرد دیوانه بگوید.
ولی هنگامی که آن مرد بعد از بستن اسبش به طرف او آمد تمام آن حرفها مثل برگهای یک درخت بعد از وزش باد از مغزش پرید. یک جفت چشم سیاه با مزگان مشکی بلند فرخورده با تحسین اشکار به او خیره شده بودند. قلب مری ایستاد ولی هنگامی که مرد لبخند زد دوباره طپش افتاد. دندانهای سسفید و مرتبش در آن صورت برنزه و عضلانی خودنمایی می کردند. هنگامی که شروع به صحبت کرد با دستش یک حلقه موی قهوه ای تیره را از روی چشمانش کنار زد.
- امیدوارم روز خوبی برایتان باشد دوشیزه ... ؟
صدایش مانند جادویی گریز ناپذیر بود.
مری متعجب از این که این مرد فوق العاده جذاب دیگر از کجا پیدایش شده خیره او را می نگریست. شاید واقعا همه چیز ساخته و پرداخته فکر و خیالش بود. چون این مرد با این همه اعتماد به نفس دقیقا همان چیزی بود که مری همیشه در تصوراتش در مورد ایده آلش خلق می کرد.
- دوشیزه ...؟
ناگهان مری احساس کرد مثل یک احمق به آن مرد زل زده است. با خودش فکری کرد و به یاد توهین آن سوارکار افتاد. چانه اش را بالا گرفت و به خود گفت : چهره ی زیبا دلیل مردانگی نیست. ولی با تمام این حرفها هنوز قلبش با شدت می تپید.
و چون نمی توانست خودش را کنترل کند ، بیشتر از حد غضبناک به نظر می رسید.
- می توانم بپرسم که چرا من باید خودم را معرفی کنم، اقا؟ در حقیقت این شخصیت شماست که سوال برانگیز است. چون تقریبا می خواستید با اسبتان مرا له کنید.
نگرانی در چهره ی جذابش نمایان شد.
- من؟ بانوی عزیز ، اجازه بدهید خدمتتان عرض کنم که اصلا نمی خواستم شما یک چنین فکری راجع به من بکنید.
سپس در حالیکه گردن اسبش را نوازش می کرد گفت :
- بالتازار بی نقص ترین اسب دنیاست. با کوچکترین اشاره ی افسار می ایستد. او اصلا به شما صدمه ای نمی زند.
سپس قیافه ی پشیمانی به خودش گرفت. در آن لحظه بیشتر شبیه یک پسربچه مدرسه ای بود تا یک مرد بزرگ.
سپس گفت :
- ولی اگر برای لحظه ای باعث نگرانی شما شدم ، تقاضا می کنم مرا عفو بفرمایید. لطفا بگویید ایا مرا می بخشید؟
لبخند صمیمانه اش باعث شد نفس در سینه ی مری بیشتر حبس شود.
مری زود خودش را جمع و جور کرد و با دقت به او نگریست. علتش را اصلا نمی دانست اما احساس می کرد آن مرد به نوعی او را به بازی گرفته با این وجود هیچ دلیلی برای اثبات این فکر در گفتار و رفتار آن مرد پیدا نکرد. بنابراین سعی کرد که این فکر را از خودش دور کند. چون یاد گرفته بود که باید در وجود هر کس بهترین را ببیند مگر اینکه خلافش ثابت شود.
- خیلی خوب آقا من شما را می بخشم. فقط امیدوارم در اینده بیشتر دقت کنید.
آن مرد دئباره لبخندی زد و در حالی که روی گردن اسب خم شده بود نگاهی به مری کرد و گفت :
- ولی شما هوز اسمتان را به من نگفته اید.
مری اب دهانش را قورت داد. بدون هیچ دلیلی احساس خوشایندی به او دست داد.
- من ... اسم من مری فالتون است.
سپس چانه اش را بالا گرفت و از تردید خودش عصبانی شد.
- ولی من اصلا مجبور نبودم خودم را معرفی کنم وقتی هنوز اسم شما را نمی دانم. بسیار متشکر می شوم اگر شما نیز لطف کنید و به من بگویید با چه کسی صحبت می کنم ، آقا؟:
آن مرد خندید و صدای خنده اش مانند یک قطره روغن گرم از روی ستون فقرات مری به طرف پایین سر خورد.
- خانم کوچولوی عصبانی ، من آین سین کلر هستم و دارم به طرف املاک برایروود می روم.
مری با خودش فکر کرد او حتما باید همان لرد آین سین کلر باشد. همانی که ویکتوریا چند ماه پیش راجع بهش صحبت می کرد. همانی که به لرد بدنام (
sin در انگلیسی به معنای گناه است و کنایه از بدنام بودن این شخص دارد. ) شهرت دارد. همان کسی که از ویکتوریا درخواست ازدواج کرد. ویکتوریا تقریبا نزدیک بود به او جواب مثبت دهد. فکر می کرد که جدیدیا او را نمی خواهد . ولی بعد از سنجیدن تفاوتهایشان عاقبت به خواستگاری سین کلر جواب منفی داد.
پس حالا او در کارلیسل چه کار می کند؟
این از عکس العمل مری قطعا یک چیزهایی دستگیرش شده بود و برای لحظه ای اخمهایش درهم رفت ولی خیلی سریع آزردگی خاطرش را با خونسردی ظاهری پوشاند.
- به نظر می رسد در من اشکالی می بینید ، دوشیزه فالتون. ایا به این خاطر است که مرا می شناسید؟
مری آهسته با سرش حرفهای او را تایید کرد. احساس می کرد بعد از این که یک لحظه شکنندگی درون این را دید ، بیشتر به طرفش کشیده می شد. مری به وضوح می توانست باطن حساس آین سین کلر را زیر چهره جذابش ببیند. سپس خیلی با احتیاط گفت :
- من با لیدی ویکتوریا آشنایی نزدیک دارم. او راجع به شما چند کلمه ای با من صحبت کرده است.
البته این مساله حقیقت نداشت. اما به دلایلی مری احساس می کرد شایدآین سین کلر دوست نداشته باشد کسی نا آن اندازه از زندگی خصوصی او اطلاع داشته باشد.
یک ندای باطنی به او می گفت هرچه بیشتر بین این مرد و خودش فاصله ایجاد کند بهتر است.
مری خدا را شکر می کرد که آین پی به افکارش نبرد. سپس لرد سین کلر در حالیکه سری به طرف مری تکان داد سوار بر اسبش شد و گفت :
- پس مطمئنا در این هفته شما را بیشتر می بینم. چون مدتی در برایروود هستم ، دوشیزه فالتون.
دوباره یک حالت صمیمیت عجیبی در صدایش شنیده شد که مری برایش هیچ تعریفی نداشت. این حالت در چشمهای سیاه مرموزش هم به وضوح دیده می شد.
خجالت زده قدمی به عقب بازگشت و شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت.
- شاید... دیگر بیش از این وقتتان را نمی گیرم. مطمئنا الان در برایروود منتظر شما هستند.
این سین کلر نگاهی تحسین آمیز به مری انداخت. حالت چشمانش الان واضح تر بود. با اشاره ابرو جای خالی جلوی زین را به او نشان داد.
- من زیاد عجله ندارم. خوشحال می شوم شما را هر کجا که می خواهید ببرم.
مری که به یک چنین تعارفاتی عادت نداشت و نمی دانست چگونه باید رفتار کند قادر نبود به آن نگاه تحسین آمیز پاسخ دهد. سپس در حالیکه سرخ شده بود بدون هیچ علتی انگشتان لرزانش را به طرف دامن ابی لباس نخی اش برد.
- نه ... راستش هنوز پیاده روی ام تمام نشده و با دستش دشت پهناور جلوی رویش را نشان داد.
این با دقت مری را از نظر گذراند.
- مطمئن هستید؟ چون برای من هیچ زحمتی ندارد... هیچی
دوباره مری آن حالت غیرقابل توصیف را در صدای اوشنید. حالتی که باعث می شد به فکر شبهای گرم تابستان بیفتد. آنقدر گرم که زیر ملحفه خوابیدن غیرقابل تحمل می شود.
برای یک لحظه چشمان مشتاقانه آین با چشمهای مری تلاقی کرد و دنیا را برای او وازگون نمود. حالا به آن صحنه شبهای تابستان سیمای غیر منتظره آین که به روی او خم شده بود نیز اضافه شد در حالیکه با چشمهای سیاهش با دقت درون روح مری را می دید. مری از این حالت خودش شوکه شد.
آین سین کلر لبخندی زد. لبخندی از روی هوس که باعث شد مری بیشتر سرخ شود. در حالیکه سعی می کرد افکارش را نادیده بگیرد چشمانش را لحظه ای به هم زد.
این بی درنگ پرسید: خوب؟
مری به سرعت در حالیکه نمی خواست به هیچ چیز فکر کند جواب داد :
- من کاملا مطمئنم که هیچ احتیاجی به کمک شما ندارم. خودم به تنهایی خیلی خوب می توانم از پس کارهایم بربیایم.

این ابرویش را بیشتر بالا برد.
- جدا؟ ولی فکرش را بکنید چقدر بهتر می توانید کارهایتان را انجام دهید وقتی یک نفر به شما کمک کند.
مری نمی خواست حتی در مورد این نحوه صحبت کردن این سین کلر فکر کند. به اندازه کافی با او صحبت کرده بود. بنابراین گفت :
- راستش را بخواهید آقا من فکر نمی کنم که در شان و مقام شما باشد که مرا به بازی بگیرید.
آین ناگهان به خود آمد و یک دستش را روی قلبش گذاشت.
- مری مطمئن باش که اصلا قصد به بازی گرفتنت را ندارم. حداقل نه با کلمات.
اخمهای مری در هم رفت. این وضعیت خارج از تحمل مری بود ولی حد اکثر سعی اش را کرد تا خودش را کنترل کند و با لحن تحقیرآمیزی گفت :
- لطفا مرا دوشیزه فالتون صدا کنید. روز خوبی داشته باشید آقا. خداحافظ.
این سین کلر دوباره لبخند زد. به نظر می رسید که اصلا تحت تاثیر غرور او قرار نگرفته بود.
- هرجور میل شماست. دوشیزه فالتون. خدانگهدار تا زمانی که دوباره یکدیگر را ملاقات کنیم.
سپس اسبش را برگرداند و چهارنعل تاخت. آنچنان سریع که برق از سمهای آن حیوان می جهید.
همچنان که مری دور شدن او را تماشا می کرد با خودش اندیشید دلیلی ندارد آنها دوباره همدیگر را ملاقات کنند. از این مساله کانلا مطمئن بود. این سین کلر با آن نگاه های طولانی و پر از کنایه ای که مری اصلا معنی آنها را نمی فهمید ، به هیچ وجه مرد مناسبی نبود. مردهایی مانند این سین کلر که مری می دانست وارث عنوان ارل (
Earl : یک موقعیت اجتماعی برجسته در انگلستان ) بود برای زنان جوانی مثل او که نه جهیزیه داشتند و نه دارای عنوان خانوادگی بودند فقط بدبختی می آوردند.
البته که مری هیچ کاری با آن مرد بدنام نداشت. او با آن رفتار سبک سرانه اش اصلا از آن نوع مردهایی نبود که قابل اطمینان باشد و البته آنقدر خوش تیپ و جذاب بود که مری اصلا باور نمی کرد که او بتواند آدم خوبی باشد.
اگر روزی معجزه ای رخ می داد و مری مرد مناسبی را می یافت و عاشقش می شد ريا، قطعا باید کسی می بود که بتواند به او تکیه کند. کسی که بتواند هم شریک زندگی اش باشد و هم شریک روحش ، نه مردی که جذابیتش هر زنی را تحت تاثیر قرار دهد.
مری شانه هایش را صاف کرد و دوباره شروع به قدم زدن در دشت کرد. ولی با تمام این حرفها پیش خود اعتراف کرد که چند لحظه ای را که آین سین کلر در آنجا بود باعث شد تمام مشکلاتی را که با آنها مواجه بود از یاد برد. در حال که آه می کشید آخرین نگاهش ره به سمتی که او رفته بود انداخت.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
نهایت آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Ghazal*, *TARA*, -نازلی-, .arsana., .Monire., 11mm, 30ma, afarinesh, aflak, angel04, Anolin, architect_shima, armin.kz, asal_cheshmak, asma-m, atousa27, azita_esy, babsaneh, bahooneh10, baran_1990, batul1s, Behnoush, blackeyesg, coral, D0nya, Donya-70, elhamtt, elhamz, elna, F.H90, fadai, fahime7, fahime_kiticat, farahi, farizad, Farnaz, fary, fatima983, fereshth, foruzan1, ghazale49, gord, hala, hamid_mm, hanas, hisa_jana, hiva, honey_x, ilyaiii, jlss, leila 67, leila93, losi, mahtaj, makhmal_66, mansuri, marmara25, maryamale, maryam_mariusz, meeraj, melody1368, mikironi, Mina, Mino Bookworm, mishapasha, monic, morteza va ati, nadjafi, nastaran b, niayesh00, Niki1986, nili, OoPs, pari daryai, parisa7, qqjj, riitaa, sabra1361, safo, sama 69, setare-samavat, shakiii, shide, Shifteh, shiva joon, sirius, Snow Dream, sogand.m, Sokout, Sokout_momtad, sonia1357, soode, tama1011, tara_5877, YALDA STAR, zanbagh, Zanessa, ~*SaHaR*~, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آرام.د, ازلی, اسوده, الی جوون, بی بی گل, ترنم, زری, سماهیر, شبنم, عينك, فرگون آسمانی, فیلسوف کوچولو, م.م.ر, ماه منیر, مسافر كوچولو, منيژه, نفس_20, نی لو فر, هوفریا, ونوس شب..., پائیز96, پرواز, کریستال, گل یاس, یاسی جان, یهدا, یگانه, یگانه بانو, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۱۷ آذر ۱۳۸۹, ۰۳:۳۵ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
نهایت آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +27 امتیاز     
پیش فرض

آین بدون توجه به زیباییهای آن منطقه کوچک همچنان می تاخت ، به طوری که اصلا حرکت باد را در موهایش احساس نمی کرد. آن موهای طلایی و چشمهای عسلی که به نظر می رسد کاملا زوایای روح او را می دیدند برای به لرزه در آوردن قلب هر مردی کافی بود.
رفتارش اصلا مانند دیگر زنان روستایی توام با شرم و خجالت نبود.، این مساله حتی باعث شد آین یسشتر جذب او شود.
آین از دوستی مری با ویکتوریا ترن اصلا متعجب نشد. ویکتوریا کسی نبود که بدون دلیل بخندد و یا اینکه مثل دختر مدرسه ای ها مرتب پلکهایش را به هم بزند. لیدی ویکتوریا مستقیما به صورت یک مرد نگاه می کرد ، دقیقا همان کاری را که دوشیزه فالتون کرد... مری ، وقتی که آین یادش آمد که چقدر اصرار داشته که او را به طور رسمی مورد مخاطب قرار دهد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.
مری ... این اسم خیلی به او می آمد. در عین لطافت خیلی هم محکم جلوه می کرد. البته شک داشت صاحب این نام واجد این صفات باشد. به دلایلی کنجکاوی آین نسبت به زن جوانی که چند لحظه پیش در دشت دید ، تحریک شد. زنی با لباسی از مد افتاده و موهای طلایی که درهم و برهم روی صورتش ریخته بود. کلاه حصیری ساده ای را که محکم با دستانش گرفته بود اصلا نمی توانست صورت سفیدش را در برابر افتاب محافظت کند. دامن لباس آبی کمرنگش بسیار ساده بود ولی روی هم رفته خیلی دلچسب و مطبوع به نظر می رسید.
شاید ویکتوریا بیشتر از خود دوشیزه فالتون به او کمک کند تا عطش کنجکاویش را فرونشاند.بنابراین مهیمزی به اسبش زد که سریع تر حرکت کند.
مدتی بعد وارد خیابانی منتهی به برایروود شد. در دوردست از میان شاخ و برگ درختان مرتب دو طرف خیابان می توانست عمارت بزرگ زردرنگی ببیند که میزبانانش ویکتوریا و جدیدیا ترن مک براید در آن زندگی می کردند.
کمتر از یک سال پیش ، آین از ویکتوریا درخواست ازدواج کرده و برای مدتی هم مطمئن بود که او جواب مثبت می دهد ولی ویکتوریا عاشق پسرخاله اش جدیدیا مک براید بود که در امریکا زندگی می کرد و آین بالاخره فهمید که چیزی بیشتر از صمیمیت خانوادگی بین آن دو وجود داشت. در روز جشن ازدواجشان ویکتوریا اعتراف کرد که این ازدواج اصلا ربطی به مسائل خانوادگی نداشت. در ابتدا فقط می خواستند به یکدیگر کمک کنند و این در نهایت به عشق ختم شد. اگر این تظاهر می کرد که قلبش به خاطر جواب منفی ویکتوریا شکسته قطعا دروغ می گفت اما تا حدودی نا امید شد. احساس می کرد آنها خیلی راحت می توانستند با هم کنار بیایند.
مدتی قبل از سفر اخیر جدیدیا به امریکا ، این زوج چند روزی را در لندن گذراندند. در این مدت آین فرصت بیشتری داشت که با جدیدیا آشنا شود و از انتخاب شایسته ویکتوریا بسیار خوشحال شد. کاملا مشخص بود که این زوج تازه ، خیلی به یکدیگر دلبستگی داشتند. چگونه او می توانست چنین شادی را از آنها دریغ کند؟
وقتی به خانه ویکتوری و جدیدیا نزدیکتر شد ، آنجا را با ملک خانوادگی خودشان مقایسه کرد. جایی را که حدود 2سال ندیده بود. بر خلاف برایروود روشن و سفید سین کلر هال خیلی تاریک و ساده به نظر می رسید. گویی که نمای خارجی خانه جد و آبادی اش منعکس کننده احساسات عجیب و غریب و کینه توزی قلبهای کسانی بود که داخل آن زندگی می کردند.
آین نمی خواست راجع به این موضوع فکر کند. از 17 سالگی همه کار کرده بود که این فکر را از سرش بیرون کند. الان 11 سال از آن موقع می گذشت و این فقط به قیمت بدنامی اش تمام شده بود.
وقتی به برایروود رسید در پایین پله های پهن عمارت توقف کرد. به محض این که از اسب پایین آمد یگ پیشخدمت ملبس برای بردن اسب ظاهر شد.
هنگام ورود به خانه ، ویکتوریا با آغوش باز لبخندزنان به طرفش آمد. علی رغم حاملگی اش ، زیبایی ویکتوریا همچنان به نظر می رسید. سرخی گونه های شیری رنگش نمایانگر سلامتی اش بود و گیسوان سیاهش همانند چشمهای خاکستری اش می درخشیدند. ویکتوریا علاوه بر زیبایی از بهره ی هوشی و جرئت نیز بی نصیب نبود. آین با حسرت به خودش گفت که جدیدیا مک براید واقعا یک مرد خوشبخت است.
به دلایلی ناگهان تصویر گذرایی از چشمها و موهای طلایی به هم ریخته ی مری جلوی چشمانش ظاهر شد. ولی وقتی ویکتوریا دستهای او را گرفت و شروع به صحبت کرد آن تصویر ناپدید شد.
- وقتی نامه ات رسید خیلی تعجب کردیم و وقتی فهمیدیم که در این حوالی هستی بسیار خوشحال شدیم. خیلی لطف کردی به دیدن ما آمدی.
این به او لبخندی زد و گونه اش را برادرانه بوسید.معمولا اگر کس دیگری حضور نداشت ، او با ویکتوریا کاملا احساس راحتی می کرد بدون اینکه مجبور به نقش بازی کردن باشد. از اول هم به این خاطر جذب ویکتوریا شده بود. اما حالا مجبور بود کمی نقش بازی کند.
جدیدیا یکی از بهترین مادیانهای آین را به عنوان کادوی تولد برای همسرش خریده بود. مادیان همراه کالسکه ای چند ساعت بعد می رسید ، آین اصلا قصد برملا کردن این راز را نداشت.
- چطور من طاقت دوری از شما را دارم؟
و با اغراق زیاد دستش را به طرف سینه اش برد.
- شما می دانید که قلب مرا دزدیده اید؟ لیدی ویکتوریا.
ویکتوریا او را با تمسخر سرزنش کرد.
- لطفا دیگر از این حرفها نزنید. قلب شما صحیح و سالم در سینه تان قفل شده است. جایی که من مطمئن هستم همیشه باقی خواهد ماند.
وقتی که این بسیار دردناک اعلام کرد
- و حالا شما مرا تا سر حد مرگ مجروح کردید
ویکتوریا خندید که منظور این هم دقیقا همین بود. سپس با نگاهی محبت آمیز کت آین را گرفت و آن را به پیشخدمت داد و گفت :
- جان لطفا به خانم اورارد بگو که چای را به اتاق نشیمن بیاورد.
- بسیار خوب بانوی من
پیشخدمت جوان که موهای تیره ای داشت با احترام تعظیمی کرد و از آنجا دور شد.
سپس ویکتوریا بازویش را به این داد و او را برای صرف چای به اتاق نشیمن راهنمایی کرد.
- جدیدیا برای این که استفاده از سیستم ابیاری را به یکی از مستاجرین نشان دهد ، بیرون رفته است. البته خیلی زود برمی گردد.
هنگامی که از سرسرا می گذشتند دوباره این غرق در زیبایی برایروود شد. علی رغم بزرگی و شکوهش آدم در اینجا احساس راحتی و نشاط می کرد. در تمام اتاقها باز بود و آین به وضوح می توانست ببیند که پرده ها را کنار زده بودند تا نور افتاب داخل بتابد. ادغام رنگهی کمرنگ و پررنگ باعث می شد هر اتاقی حالت خوشامدگویی مطبوعی داشته باشد.
با مقایسه دوباره آنجا با سین کلر هال غم و اندوه این بیشتر شد. خانه اجدادی او با آن اتاقهای تاریک و پنجره های همیشه بسته محلی مناسب برای ارواح سرگردان بود. البته در آن خانه روح وجود داشت. نه تنها روح مادرش که در هنگام تولد آین از دنیا رفت ، بلکه روح برادرش مالکوم.
فکر برادرش باعث شد قلبش از فقدان او به درد اید. او مالکوم را آنچنان از روی خلوص نیت دوست داشت که گویی قرمانی را پرستش می کرد. حتی زمانی که فهمید محبت پدرش نسبت به او هرگز به پای عشقی که به پسر بزرگش داشت نمی رسید ، احساسات او نسبت به مالکوم اصلا تغییری نکرد. او پسری باهوش ، مسئولیت پذیر و با نشاط بود. حتی این هم قادر نبود چیزی را از او دریغ کند. مالکوم خورشیدی بود که همه به دورش می چرخیدند. به این علت بود که پدرش هیچ وقت قادر به بخشیدن آین نبود ، چون که فکر می کرد آین باعث مرگ مالکوم شده بود ، ولی در حقیقت او اصلا مسئول مرگ برادرش نبود.
این سعی کرد که این افکار وحشتناک را از خودش دور کند اما با وجود گذشت سالیان دراز بعد از آن ماجرا هنوز هم این واقعه برایش دردناک بود. هیچ چیز ، نه شراب ، نه زن و نه مسابقات اسب سواری ، هیچ چیز باعث نمی شد که این واقعه را مگر برای چند ساعت کوتاه فراموش کند. آرزویش این بود که تغییری در زندگی اش به وجود آورد. فکر می کرد ویکتوریا برای شروع یک زندگی جدید کمکش می کند ولی آنطور نشد.
ویکتوریا او را به اتاق نشیمن راهنمایی کرد و هر دو به روی کاناپه سبز کمرنگی نشستند. آین فورا به طرف او برگشت . احتیاج داشت به چیزی ماورای افکار دردناکش تمرکز کند.
- به نظر می رسد که جد سرش با اداره املاک حسابی شلوغ شده.
ویکتوریا یکی از دستانش را به روی برآمدگی شکمش گذاشت. شادی و غرور در لحن صدایش و در چشمان خاکستری درخشانش کاملا آشکار بود.
- اره ريا، اصلا از وظایفی که به خاطر ازدواج با من بر عهده اش قرار گرفته ، احساس نارضایتی نمی کنه.
راستش فکر می کنم ، در کارش حسابی موفق شده است و من بیشتر از آنکه بتوانم بگویم از این امر خوشحال هستم. حداقلش این است که علاقه ی او به این کار به من فرصت می دهد که مادر بچه ام باشم.
آین با حسرت به حرفهای ویکتوریا درباره خوشحالی جدیدیا از مسئولیت جدیدش گوش می داد. او نیز به پذیرفتن مسئولیت اداره املاک سین کلر متمایل بود. ولی پدرش ذره ای علاقه به این کار نشن نمی دادو تنها انتظارش از این داشتن یک وارث بود. آخرین باری که با پدرش رو به رو شد ، پیرمرد دوباره ازدواج او با دختر عمه اش باربارا را پیش کشید. آین نه تمایلی به این ارزوی پدر داشت و نه ذره ای علاقه به باربارا. تازه اگر هم می خواست روزی ازدواج کند قطعا باربارا را انتخاب نمی کرد. نمی توانست اجازه دهد پدرش برای زندگی او تصمیم بگیرد. تا زمانی که ارل مالکوم سین کلر قدرت داشت می توانست آین را از اداره املاک محروم کند ولی هیچ موقع نمی توانست کنترل زندگی خصوصی او را به دست بگیرد
آین نتوانسا اشفتگی صدایش را پنهان کند و گفت :- ویکتوریا ، من مطمئنم بیشتر از آنکه تو فکر می کنی او را راضی و خوشحال می کند. همسرت از وظایفش راضی و خوشحال است. او کارها را بر طبق نظر تو انجام می دهد و سعی در بهبود وضعیت زندگی مستاجرین دارد. این چیزها به اندازه ی کافی هر مرد شریفی را خوشحال و راضی نگه می دارد.
ویکتوریا دستش را به روی بازوی این گذاشت و گفت :
- شاید یک روز پدرت اجازه دهد تو نیز حق و حقوق خود را به عنوان وارث سین کلر هال به دست آوری. می دانم مشتاقانه واهانش هستی.
با اینکه این ویکتوریا را بیشتر از هر کس دیگری محرم راز خود می دانست و درباره مشکلاتی که با پدرش داشت با او صحبت کرده بود ، با این حال از همدردی او تا حدودی احساس ناراحتی کرد و با لبخندی مصنوعی ادامه داد :
- شک دارم که پیرمرد اصلا چنین مقوله ای به ذهنش خطور کرده باشد. ولی من اصلا از این موضوع ناراحت نیستم. همانطور که می دانی مت اسبهایم را دارم و آنها مرا به حد کافی سرگرم می کنند و اصلا لازم نیت که سالهای زیادی بگذرد تا من وترث آنها بشوم. نه این که منظورم این باشد که برای ارل آرزوهای بدی دارم ، نه ريا، بالاخره هرچه باشد او پدر من است.
- روابط بین شما هنوز بهتر نشده؟ویکتوریا خیلی راحت پشت ظاهر فریبنده آین را می دید. مهارتی که از همان اولین روزهای آشنایی با این به دست آورد.
آین قادر نبود در برابر این زن هیچ عذر و بهانه ای بتراشد. به نظر می رسید چنان اعماق وجودش را می خواند که گویی تمام عمر ، او را می شناخته. سرش را به علامت منفی تکان داد و لبخند از لبانش محو شد.
- متاسفانه نه ، همچنان برای ازدواج من پافشاری می کند. در هر نامه اش با عصبانیت به این موضوع اشاره می کند. حتی چند ماه پیش به لندن آمد که شخصا منظورش را بیان کند.
- خوب ، پس چرا ازدواج نمی کنی؟ فکر می کنم تنها در این صورت رابطه اش با تو بهتر می شود. چند ماه پیش که آمادگی این کار را داشتی.
آین نمی توانست همه چیز را به ویکتوریا توضیح دهد. برای همین خیلی شاعرانه گفت :
- زنی را که مایل بودم با او ازدواج کنم ، با دیگری رفت.
سپس نگاه غم انگیز مسخره ای به ویکتوریا کرد. تنها جواب ویکتوریا این بود که ابرویش را به بالا بیاندازد.
سپس این خیلی جدی گفت :
- راستش هیچ کس دیگری را پیدا نکردم که مایل به گذراندن بقیه عمرم با او باشم و علی رغم میل پدرم هیچ تمایلی هم به ازدواج با دختر عمه ام باربارا ندارم. اصلا راجع به او حتی نمی توانم فکر کنم.
ویکتوریا سرسختانه گفت :
- ولی اگر واقعا سعی می کردی ممکن بود بتوانی کسی را مطابق میلت پیدا کنی.
آین شانه هایش را بالا انداخت :
- تو که می دانی من راجع به دخترانی که تازه به جامعه معرفی می شند و جلوی پسران مجرد لندن رزه می روند چه فکر می کنم. درست است که قشنگ می رقصند و خیلی جذاب به نظر می رسند ، ولی تنها فکری که از مغزشان می گذرد این است که چند دست لباس دارند ویا این که داماد اینده چند تا خدمتکار در اختیار آنها قرار خواهد داد. ازدواج با یکی از آنها به معنای یک عمر محکوم کردن خودم به ملالت ابدی است.
ویکتوریا به شوخی گفت :
- مطمئنا این در مورد تمام زنهای جوانی که تا به حال ملاقات کرده ای صدق نمی کند.
ناگها تصویری به ذهن این آمد. زنی با موهای طلایی بلند و یک جفت چشم عسلی افسونگر درست به مانند چشمهای شاهین.
- راستش امروز در حوالی کارلیسل زنی را ملاقات کردم.
و با شک و تردید ادامه داد
- او ... خوب .... یک جورهایی متفاوت بود.
ویکتوریا به او نزدیکتر شد و در حالی که چشمان خاکستری اش با علاقه می درخشیدند گفت :
- متفاوت... حوالی کارلیسل.... باید خیلی جالب باشد. این باید همه چیز را به من بگویی. راستی اسمش چی بود؟
ولی این هیچ میلی به صحبت کردن درباره ی آن زن را نداشت. پس این گفتگو را فقط به منزله ی سرگرمی تلقی نمود.
- راستش را بخواهی خیلی کم راجع به او می دانم. به نظرم با بقیه خیلی فرق داشت. با این که اصلا مرا تایید نکرد ، رفتارش واقعا در خور احترام بود. اما طرز لباس پوشیدن و عنوان ساده دوشیزه که قبل از اسمش به کار برد نشان می داد که جز طبقه اصیل زادگان نبود.
آین انقدر از این یاد آوری لذت می برد که اصلا متوجه سکوت ویکتوریا نشد.
- خیلی زیبا بود و باید اعتراف کنم که خیلی مایلم او را بیشتر بشناسم.
وقتی حرفهایش تمام شد نگاهی به ویکتوریا انداخت و دید همچنان که به دستانش خیره شده لبهایش را گاز می گرفت.
این احساس کرد که یک جای کار ایراد دارد.
- راستی او گفت که شما را می شناسد. اسمش مری فالتون بود.
ویکتوریا ناگهان به عقب برگشت. تمام بدنش خشک شده بود. یک دستش را روی برآمدگی شکمش گذاشت.
- مری؟ می ترسیدم نکند او باشد.
آین از این رفتار ویکتوریا دلگیر شد.
- مثل اینکه این موضوع شما را ناراحت کرد.
ویکتوریا با آن چشمان خاکستری به آین خیره شد.
- تو نباید درباره ی مری اینطور حرف بزنی ، حتی به صورت شوخی. در حقیقت من او را می شناسم. خیلی خوب هم می شناسم. او بهترین دوست من است و به تازگی پدر عزیزش را از دست داده. پدرش از زمانی که من بچه بودم کشیش کلیسای کارلیسل بود. آین ، اصلا شایسته نیست که مری را به بازی بگیری.
آین احساس کرد که سیلی خیلی محکمی خورده و دردی شدید سینه اش را گرفت. پس ویکتوریا فکر می کرد که این مرد مناسبی برای دوستش نیست. برای اینکه رنجش خاطرش را پنهان کند به اهستگی پرسید :
- امیدوارم که منظور شما را اشتباه فهمیده باشم. مطمئنا منظورتان این نیست که من می خواهم دوست عزیز شما را از راه به در کنم. ولی من چنین خیالی نداشتم. حالا که از احساسات شما مطلع شدم فکر او را از ذهنم دور می کنم.
ویکتوریا کاملا بی پرده گفت :
- آین مرا ببخش. ولی خودت هم مثل هر کس دیگری از سوابقت اطلاع داری.
آین همچنان که سعی می کرد خودش را کنترل کند گفت :
- فکر می کنم که یکبار به شما گفتم که دیگر از عنوان اشرافی بدنام خسته شده ام.
آزردگی خاطر صورت زیبای ویکتوریا را پوشاند. خیلی اهسته ادامه داد :
- وقتی که گفتی مایلی او را بهتر بشناسی با خودم فکر کردم که شاید....
ویکتوریا از جایش بلند شد.
- می دانی که پدرت هیچوقت عشق و علاقه ی تو را به دختر یک کشیش ساده تایید نمی کند. من او را مثل خواهر خودم دوست دارم. نمی توانم تحمل کنم که اسیب ببیند. حالا به هر شکلی که باشد. حتی اگر از طرف تو و غیرعمدی باشد. جدیدیا و من از مری خواسته ایم که به اینجا بیاید و با ما زندگی کند. اگر چه هنوز جواب مثبت نداده.
ویکتوریا لحظه ای مکث کرد ، سپس ادامه داد
- می خواهم به من اطمینان بدهی که از طرف تو هیچ خطری او را تهدید نمی کند.
آین دوباره متوجه شد که ویکتوریا با عصبانیت لبش را گاز می گرفت. سپس در حالی که سرش را به علامت منفی تکان داد مشتاقانه رو به ویکتوریا کرد و گفت :
- یادت هست وقتی می خواستم با تو ازدواج کنم گفتم که دست ازهمه کارهایم برداشته ام؟ من هیچ تمایلی به فریفتن دختران جوان و بی گناه ندارم و تازه آنهایی را که می گویند من منحرف کرده ام آنقدر که مردم فکر می کنند معصوم و بی گناه نبودند. به علاوه شما دیگر دارید خیلی مرا بدنام جلوه می دهید.
سپس به زور خندید و ادامه داد
- دلیلی ندارد که فکر کنی آن زن جوان تسلیم من شده باشد ، حتی اگر او را تحت فشار قرار داده باشم.
ویکتوریا با لبخند غم انگیزی شانه هایش را بالا انداخت.
- خودت را خیلی دست کم نگیر، آین. چون که تو از قلبت آن چنان با دقت محافظت می کنی که نمی توانی باور کنی دیگران این مهارت را ندارند.
آین احساس کرد که باید از خودش دفاع کند.
- من می خواستم عاشق تو باشم.
ویکتوریا حرفهای او را رد کرد.
- نهآین ، تو فقط می خواستی مرا دوست داشته باشی. حتی نظرت لین نبود که به من احترام بگذاری. این عشق نیست. عشق یعنی تمام وجود خودت را فراموش کنی که دیگری را به دست آوری. تو عاشق من نبودی.
اخمهای آین درهم رفت و می خواست هر آنچه را که او گفته بود حاشا کند. ولی ویکتوریا دستش را بالا برد وگفت :
- این حرفها دیگر کافیست. به هر حال مرا ببخش. مطمئنم که شرافتمندانه رفتار می کنی. همانطور که گفتم من فقط به خاطر عشق به مری و نگرینیم به خاطر وضعیت فعلی اوست که اینجور صحبت می کنم.
این با سر تایید کرد. او نیز به اندازه ی ویکتوریا مایل به ادامه ی این بحث نبود. هنگامی که ویکتوریا گفت که او قلبش را به روی همگان قفل کرده آین آنقدر ناراحت و غمگین شد که دیگر نمی خواست آن لحظه را تجربه کند. او می دانست که همه ی عمر سعی در فراموش کردن تنفر پدرش نسبت به خودش بوده ولی این به آن معنا نبود که نمی تواند عاشق باشد.
سپس مستخدمه با سینی چای وترد شد و خواه ناخواه از ادامه ی حرفها جلوگیری کرد. این آسوده خاطر شد. در حالی که به مستخدمه که مشغول چیدن میز عصرانه بود نگاه می کرد ، چیزی به ذهنش رسید که اصلا قبلا راجع بهش فکر نکرده بود.
صدای ویکتوریا در گوشش پیچید که می گفت ، پدرش هیچ وقت مری فالتون را تایید نمی کند. با خود فکر می کرد که مالکوم سین کلر قطعا آن زن جوان را قبول ندارد و البته نه به خاطر این که دختر یک کشیش بود. در همین افکار بود که سرش را به علامت تایید برای 3 قاشق شکر تکان داد.
اراده و تصمیم در آن چشمان عسلی به وضوح دیده می شد. مری ادمی نبود که بشود با یک اشاره انگشت چرخاندش. او فکر می کرد مهمترین دلیل پدرش برای تایید باربارا همین ویزگی است. از وقتی آین 20 ساله بود ، او و باربارا را در هر فرصتی با هم بیرون می فرستادند. درست هر زمان که این بهسین کلر هال می رفت به طور اتفاقی باربارا هم آنجا حضور داشت. باربارا 4سال از این کوچکتر بود و تهدیدی جدی به شمار نمی رفت. ولی این می دانست که یک چیزهایی در شرف اتفاق بود. مخصوصا از یک سال پیش که باربارا ساکن همیشگی سین کلرهال شد. اگر چه او هیچ وقت تمایلی برای ازدواج با این نشان نمی داد. ولی به نظر می رسید بدش نمی آمد بر طبق نقشه های والدینشان پیش رود ولی این اصلا مایل نبود.
دوباره صورت مری فالتون را در ذهن مجسم کرد. این حالا علت غمگینی آن چشمهای عسلی را می دانست. ناگهان احساس کرد که دلش می خواست از مری حمایت کند. ولی خیلی زود عقل نهیبی بر او زد. او می دانست که باید این افکار ناخواسته را در مورد مری فالتون از ذهنش دور کند. او قول داده بود که او را از راه به در نکند و تی اگر می خواست هم نمی توانست به دختر یک کشیش پیشنهاد ازدواج دهد. این یعنی اعلام جنگ با پدرش.
این با خود اندیشید احتمالا چون هنگام ملاقات با مری رفتاری شایسته نداشته الان احساس می کند که باید از او حمایت کند. واقعا باعث تاسف بود که راجع به مرگ پدر مری اطلاعی نداشت.

نهایت آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Ghazal*, *TARA*, -نازلی-, .Monire., afarinesh, aflak, angel04, Anolin, architect_shima, aridis, armin.kz, asal_cheshmak, asma-m, atousa27, azita_esy, babsaneh, bahooneh10, baran_1990, batul1s, Behnoush, blackeyesg, coral, D0nya, Donya-70, dordooneh, elhamtt, elhamz, elna, farahi, farizad, Farnaz, fatima983, foruzan1, ghazale49, gord, hala, hamid_mm, hashemi_s, hisa_jana, hiva, honey_x, jinoos, leila93, losi, mahdiya, mahtaj, makhmal_66, maryamale, maryam_mariusz, meeraj, mikironi, Mina, Mino Bookworm, mishapasha, monic, morteza va ati, nadjafi, nastaran b, niayesh00, Niki1986, parisa7, qqjj, riitaa, sabra1361, sama 69, setare-samavat, shakiii, shide, Shifteh, sirius, sogand.m, Sokout, Sokout_momtad, sonia1357, soode, ssmes, tama1011, tara_5877, YALDA STAR, zanbagh, Zanessa, ~*SaHaR*~, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آرام.د, ارود, ازلی, اسوده, بی بی گل, ترنم, زری, سماهیر, شبنم, فانوس دریایی, فرگون آسمانی, فیلسوف کوچولو, م.م.ر, مسافر كوچولو, منيژه, مهسان9093, نفس_20, نی لو فر, هوفریا, پائیز96, پرواز, کریستال, گل یاس, گیلدا جون, یاسی جان, یهدا, یگانه, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۲۶ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
نهایت آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
پیش فرض

2
مری قبل از ترک خانه ، کلاه حصیری لبه پهنش را برذاشت. ویکتوریا همیشه بر روی این مساله تاکید می کرد و در آخرین ملاقاتشان با محبت بسیار به دو کک و مک کم رنگ روی بینی اش اشاره کرد.
یک دفعه با خودش فکر کرد نکند این سین کلر این کک و مکها را دیده باشد. طبیعتا به عنوان یک اشراف زاده از هر زن جوان تحصیل کرده ای انتظار داشت به پوست صورتش اهمیت زیادی بدهد. ولی با توجه به ماجراهای دیروز به این نتیجه رسید که آین سین کلر اصلا به این مسایل اهمیت نمی دهد. حتی حالا هم با هر بار به یاد آوردن نگاههای او سرخ می شد. گویی که.... انگار او می خواست که... راستش مری نمی دانست او چه کار می خواست بکند.
بر خلاف احساساتش مصرانه می خواست به خودش بقبئلاند که اصلا برایش مهم نیست که آن لرد بد نام راجع به او چگونه فکر می کرد. ولی برخلاف آن روبان کلاه را محکم به زیر چانه اش بست و از خانه خارج شد.
از هنگام مرگ پدرش اصلابه گیاهان باغچه رسیدگی نکرده بود.به دلایلی امروز نیاز شدیدی به انجام این کار در خود احساس می کرد. بیشتر گلها را مادرش هنگام عروسی با خود اورده بود. آیا این وظیفه او نبود که به یاد مادرش از چیزهایی که آنقدر دوست ذاشت ، مواظبت کند؟ مخصوصا این که خود مری هم علاقه ی زیادی به باغبانی داشت. ناخودآگاه به یاد روزی افتاد که متدرش شکوفه یکی از رزهای پرورشی اش را چید و به او داد.
علاوه بر این ، فرصت خوبی برای استفاده از دستهای تنبلش بود. البته اگر فکر این سین کلر می گذاشت. دلش می خواست ذهنش را به هر چیزی به مراتب با ارزش تر معطوف کند.
دور تا دور باغچه پشت خانه را یک ردیف حصار چوبی با ارتفاع 4 فوت احاطه کرده بود.شاخه های بید مجنون بزرگی و سایبانی برای گلهای سوسن در روزهای گرم تابستان به شمار می رفت. قبل از این که پدرش خیلی بیمار شود اکثر اوقات بعد از ظهرها را در آنجا می گذراندند. مری سعی کرد به صندلی راحتی پدرش نگاه نکند. کشیش اغلب در آنجا استراحت می کرد و کتاب می خواند. ولی حتی یک نگاه گذرا هم کافی بود تا قلب دردناک مری را تکان دهد.
سعی کرد با غم و اندوه مبارزه کند و نباید اجازه می داد دوباره بدبختی بر او غالب شود. او باید به زندگی اش ادامه می داد. قطعا پدرش همین را می خواست.
چند ساعتی را که مشغول رسیدگی به گلهای تازه شکفته بود به هیچ چیز فکر نکرد. به نظر می رسید گیاهان به پاس قدردانی از زحمات او مشتاقانه برگهی تازه شان را به سوی نور دراز می کردند. خاک مرطوب و تیره چسبیده به دستش بوی مطبوعی داشت. این نشانه حاصلخیزی اش بود. در اسمان یک تگه ابر هم دیده نمی شد و آفتاب صبحگاهی با لبخندی بر همه جا می تابید.
بعد از مدتی ناخودآگاه دستمالی از جیبش بیرون آورد و بعد از باز نمودن دکمه های یقه لباسش شروع به پاک کردن دانه های عرق از روی گردن و گلویش نمود. ناگهان سنگینی نگاهی را احساس کرد. نگاهی به در ورودی جلوی خانه انداخت. ولی هیچ کس آنجا نبود. با خود گفت :
- احتمالا انقدر تنها بوده که دچار خیالپردازی شده است.
با این وجود هنوز احساس می کرد کسی داشت او را می پایید. انقدر این احساس قوی بود که برگشت و به طرف در پرچین نگاهی انداخت.
سپس از ترس خشکش زد. درست به مانند مجسمه سن جورج در حیاط کلیسا. در بالای پرچین کسی جز این سین کلر نبود. مردی خوش تیپ تر ، مطمئن تر و مردانه تر از او ، سراغ نداشت.
اصلا امکان نداشت. پلک زد تا ببیند ایا این زاییده ی خیالاتش بود. ولی وقتی چشمانش را باز کرد آین هنوز آنجا بود و با لبخندی کنایه آمیز بر لب داشت ، با همان حالت عجیب و شک بر انگیز روز قبل به مری می نگریست. گویی که رازی را در مورد او می دانست. رازی که حتی خودش از آن اطلاعی نداشت.
با خودش گفت که این افکار کاملا احمقانه است. آین سین کلر هیچ چیز در مورد او نمی داند. چون او اصلا رازی ندارد. ولی به دلایل نامعلومی این فرضیه نیز او را آرام نکرد. سپس در حالیکه چانه اش را بالا گرفته بود پرسید :
- اینجا کاری دارید؟
در این هنگام نگاه این به یقه باز لباس او افتاد. مری احساس کرد گونه هایش سرخ شدند. سعی کرد تا آنجایی که می توانست با اعتماد به نفس دو طرف یقه لباسش را به هم بچسباند ولی انگشتانش اصلا کمکی به او نکردند. با خودش گفت :
- معلوم است که اصلا دلم نمی خواهد تو را ببینم.
آین همچنان لبخند بر لب داشت و مری بیشتر رنجیده خاطر شد. ولی اصلا دلش نمی خواستکه او این موضوع را بفهمد.
-می توانم برایتان کاری انجام دهم؟ آقای ... لرد سین کلر؟
ناگهان حالت صورت آین عوض شد. گویی تصمیم گرفت مهربانانه تر رفتار کند. در چشمهای سیاهش به نحو دلچسبی اشتیاق و نگرانی موج می زدو
- نه ولی کاری هست که دوست دارم انجام دهم. وقتی به ویکتوریا راجع به ملاقاتمان گفتم ، او مرا از فوت پدرتان مطلع کرد. با خودم فکر کردم حتما باید خیلی اندوهگین باشید. فکر کردم باید...
سپس به اسب سیاهش که به یکی از حصارهای جلوی خانه بسته بود ، اشاره ای کرد.
- راستش داشتم اسب سواری می کردم و تصمیم گرفتم که خوب ... ادب حکم می کرد که زودتر بیایم و مراتب تسلیتم را به شما ابراز کنم و همچنین اگر به شما جسارت کرده ام ، پوزش بخواهم. این حداقل کاری است که می توانم بکنم.
مری اول به زمین و سپس به او نگاه کرد و سرش را چندین بار آهسته تگان داد. او آنقدر با خلوص نیت و صمیمیت معذرت خواهی کرد ، انگار که یک پسربچه ی مدرسه ای متمرد بود. در برابر یک چنین عذرخواهی ، اصلا امکان نداشت که مری حالت تدافعی به خود بگیرد. ولی عکس العملش نسبت به این رفتار این بیشتر از حد تصورش بود. این با این کارش نور و گرما در دل او به وجود اورد.
- من .... متشکرم. این نهایت لطف شما را می رساند. متاسفم اگر زیاده روی کردم. راستش تا حالا هیچ خطری مرا تهدید نکرده بود..... فقط اینکه .... خوب خیلی سخت بود...
مری مکث کرد. عقده ای در گلویش مانع ادامه حرفهایش شد.
- کاملا می فهمم.
این پایین امد و اهسته چفت در حصار را باز کرد. مری به خودش آمد و متوجه شد که دیگر تنها نیست. به نظر می رسید آین سین کلر خلا اطرافش را با حضور موثر خود پر کرد. او خیلی بیشتر از اینکه وجودش در میان این باغچه آرام ، طبیعی جلوه کند سرزنده و جذاب بود. هنگامی که به آرامی دستش را گرفت ، مری همچنان باوقار و متانت نگاهش می کرد.
اگر روزی فرشته ی مهربانی می آمد و به او می گفت که قرار است روزی یک چنین مرد جذابی دستهای کثیف و گل آلود او را آنقدر مهربانانه در دست بگیرد اصلا باورش نمی شد. چون این رویداد بدون هیچ آگاهی قبلی اتفاق افتاده بود ، نتوانست عکسا العملی از خود نشان دهد. خیلی شوکه شده بود گویی در مایع غلیظی فرو رفته که هر گونه فکر و سخنی را از او سلب کرده بود. بلکه فقط می توانست احساس کند.
دستهای مردانه و گرم آین جرقه ای از احساسات را به انگشتان یخ کرده مری منتقل کرد. چشمهای سیاهش با دلواپسسی آشکاری به دقت او را می نگریست. وقتی که نگاهشان با هم تلاقی کرد ، مری قادر نبود به راحتی نفس بکشد. انگار یک چیزی محکم گلویش را فشار می داد.
سرش را پایین انداخت و چون دیگر قادر به کنترل احساساتش در برابر او نبود. کت قهوه ای تیره اش درست قالب شانه های عریضش بود. آن جلیقه طرح دار به روی پیراهن سفید آهارزده اش و آن شلوار قهوه ای تیره بدون حتی یک چین و چروک کوچک بسیار شیک می نمودند. دوباره مری با خودش فکر کرد که این سین کلر مطمئنا همان مرد رویاهای دوران جوانی اش است.
در این لحظه به خودش آمد. متوجه شد به جای دختری جوان زنی 23 ساله است که خیلی از زمان ازدواجش گذشته. سن او خیلی بیشتر از سنی بود که بخواهد به ازدواج فکر کند. به علاوه آنقدر به بلوغ رسیده بود که اجازه ندهد ظاهر یک مرد بر احساساتش غلبه کند.
ناگهان متوجه وضعیت اشفته اش شد. لباش رنگ و رو رفته اش ، موهای درهم و برهمش زیر آن کلاه حصیری کهنه ، منظور مردی مثل آین سین کلر در مورد او اصلا جدی نبود. دختر یک کشیش ساده در برابر پسر یک ارل!!! با این که نمی توانست علتی برای علاقه این به خودش پیدا کند ولی نمی بایست این علاقه ی آشکار را جدی بگیرد. مطمئنا راجع به علاقه ی آین اشتباه می کرد. با این که بعد از مرگ پدرش بسیار شکننده و اسیب پذیر شده بود ولی غرور مانع از جاری شده اشکهایش شد.
آین همانطور که به مری خیره شده بود دانه های درخشان اشک را که در چشمان عسلی اش دید . دلش بی نهایت برای او می سوخت. از دیروز تا به حال اصلا نتوانسته بود او را از ذهنش بیرون کند و مدام خودش را متقاعد می کرد که شاید چون او را ترسانیده . در نهایت به این نتیجه رسید اگر برود و معذرت خواهی کند و برای از دست دادن پدرش به او تسلیت بگوید ، مطمئنا حواس پرتی اش از بین می رود. ولی حالا که با دقت به صورت دوست داشتنی لطیف مری می نگریست ، احساس عجیبی داشت. نیروئی که آین نمی دانست نام آن را چه بگذارد ، او را به طرف مری می کشید. نگاهش به روی گونه های سفید او خیره ماند و همچنان نظاره گر تلاشش برای کنترل اشکهایش بود. به دلایلی این تلاش او را برای حفظ غرورش این را بیشتر از پیش به ظرف خود کشید.
با ملایمت گفت :
- می توانم کاری برای شما انجام دهم؟
مری نگاهی به او کرد و ناامیدانه گفت :
- نه... کاری از دست کسی ساخته نیست. من باید یاد بگیرم که با شرایط کنار بیایم.
- ولی لازم نیست تا این حد تنهاباشید. چرا همین حالا به برایروود نمی روید؟ ویکتوریا به من گفت از شما دعوت کرده تا با آنها زندگی کنید. آنها با آغوش باز از شما استقبال می کنند.
قبل از اینکه آین صحبتهایش تمام شود ، مری سرش را به علامت منفی تکان داد.
- نمی توانم این کار را بکنم. اصلا کار درستی نیست.
این با تعجب دستانش را بالا برد.
- ولی منظورتان چیست؟ ویکتوریا کاملا درباره عشق و علاقه اش به شما برایم توضیح داد. او مشتاق مصاحبت با شماست.
مری نگاهی به او کرد. سپس به نقطه ای نا معلوم در حیاط خیره شد.
- این کار بی فکری مرا نشان می دهد. با این که هنوز یک سال هم از ازدواج آنها نمی گذرد. بیشتر از هر کسی به من کمک کرده اند. این حق آنهاست که بدون هیچ نگرانی در مورد مشکلات من در زمان به دنیا آمدن نوزادشان با یکدیگر تنها باشند.
دوباره نگاهش به نگاه آین تلاقی کرد. چانه اش را بالا گرفت و گفت :
- دنبال کار می گردم. مثلا معلم سرخانه یا ... نمی دانم . ولی هرجور شده باید یک کار مناسب برای خودم پیدا کنم.
- ولی آنها منتظر تو ...
مری نگذاشت آین حرفش را تمام کند
- خواهش می کنم. من تصمیمم را گرفته ام. ویکتوریا مسئول زندگی من نیست. دارم روی پای خودم بایستم. نمی خاهم احساس کنم که دارم صدقه می گیرم.
این با تحسین زیادی به او می نگریست. واقعا که این مری فالتون چه شجاعت و غروری داشت که یک چنین تصمیمی گرفته بود. خیلی کم پیدا می شد که کسی پیشنهادی مثل دعوت ویکتوریا را رد کند. پیشنهاد او فقط به خاطر عشق بود و واقعا بدون هیچ چشم داشتی.
آین یکبار دیگر سعی کرد مری را متقاعد کند.
- اصلا لازم نیست تا این اندازه متکی به خودتان باشید. هیچ اشکالی ندارد که کسی که شما را دوست دارد مراقبتان باشد و وسایل آسایشتان را مهیا کند.
مری در حالی که به نقطه ای دیگر خیره شده بود خیلی ارام ولی مصمم پاسخ داد.
- ما یعنی من و پدرم از زمانی که دختربچه کوچکی بودم در کارلیسل زندگی می کردیم. در آن زمان خانواده ترن هزینه زندگی ما را می پرداختند. اگرچه این کار آنها اصلا صدقه نبود . ولی وقتی که پدرم کشیش اینجا شد وانست خودش زندگی مان را اداره کند. ولی تمام پارسال را مریض بود و اصلا نتوانست کار کند. ویکتوریا مهربانانه اجازه داد ما در اینجا بمانیم. من آنقدر او را دوست دارم که قابل توصیف نیست ولی دیگر نمی توانم بیشتر از این از او سواستفاده کنم. به نظرم کار درستی نمی آید.
این می توانست عزم و اراده آهنین را در صدای او بشنود. چیزی در درونش می گفت مری فالتون دقیقا بر طبق تصمیمش رفتار می کند و برایش اصلا اهمیتی ندارد دیگران در آن مورد چه فکر می کنند. استقلال مری برای آین تحسین برانگیز بود. هرچند که در برابر او احساس نا توانی می کرد.
با این که می دانست حق ندارد که در کار مری دخالت کند ولی نتوانست خودداری کند و در حالی که سرش را به علامت تکذیب تکان می داد گفت :
- من اراده شما را تحسین می کنم اگرچه نمی توانم قبول کنم که شما با رضا و رغبت این تصمیم را گرفته باشید. با این حال خیلی شجاع هستید.
وقتی مری به او نگاه کرد چشمان عسلی اش مانند دو یاقوت طلایی مرطوب می درخشیدند وآین آنقدر تحت تاثیر قرار گرفت که یادش رفت زندگی خصوصی مری هیچ ربطی به او ندارد و دیروز به ویکتوریا گفته بود که این دختر اصلا برایش اهمیتی ندارد.
مری زمزمه کنان گفت :
- فکر نمی کنم خیلی شجاع باشم. فقط می خواهم برای خودم یک زندگی درست کنم. از وقتی پدر رفته ، اینجا ماندن برایم خیلی سخت شده است.
صدایش در هم شکست. ولی خیلی تلاش کرد تا احساساتش را کنترل کند.
- اصلا نمی توانم بدون او به زندگی فکر کنم.
قطره اشکی بزرگ به مانند مروارید به روی گونه اش غلطید. قلب این به سختی در سینه اش منقبض شد. درست به مانند ماه که نمی تواند از چرخش دور زمین اجتناب کند این نیز نتوانست خودش را کنترل کند و مری را در آغوش گرفت.
در زیر شاخ و برگ ان بیدمجنون تمام اعتماد به نفس مری درهم شکست و اجازه داد این سین کلر او را در بر بگیرد. مری در زیر گونه هی خود سینه محکم و ستبر آین را احساس می کرد. در تمام مدت زندگی آرزویش این بود که کسی او را این گونه تحت حمایت قرار دهد. پدرش او را خیلی دوست داشت ولی اهل بغل کردن و آرام کردن او نبود بلکه ترجیح می داد درباره ی مشکلات مری فیلسوفانه صحبت کند. همیشه می گفت خدا مصائب زندگی را برای این می فرستد تا بندگانش را قوی بار بیاورد . ولی با تمام این حرفها مری او را دوست داشت.
سیلاب اشک از چشمانش سرازیر بود. و در همین حال احساس کرد دستمالی بزرگ در دستش گذاشته شد. وقتی گوشه آن دستمال نخی را به صورتش نزدیک کرد دیگر اشک محالش نداد. به نظر می رسید دیگر نمی تواند دردی را که از زمان مرگ پدرش در درونش مخفی کرده بود ، تحمل کند.
آین همچنان در سکوت پشت مری را نوازش می کرد و زمانی که هق خق او تمام شد گفت :
- خیلی خوب. همه چیز درست می سود. بعضی وقتها یک درد و رنج بزرگتر از آن است که بشود در درون نگهش داشت. فکر می کنی می توانی آن را تحت کنترل درآوری ولی این درد همچنان در درون ادم باقی می ماند. بدون اینکه حتی شانس فراموش کردنش را داشته باشی.
طنین صدایش در گوش مری تسلی بخش و عمیق بود ولی در عین حال می توانست درد عجیبی را در صدایش احساس کند. این مرد خودش رنج کشیده بود. فهمیدن این موضوع احساسات مری را درهم و برهم رها کرد. و اگرچه نمی خواست اعتراف کند ولی احساس کرد چیزی در درونش در شرف تغییر بود. تغییری که خودش کاملا نمی فهمید چیست. فقط می دانست مربوط به خاطرات پدرش نیست.
وقتی به خود آمد دست قوی این سین کلر را به روی پشتش احساس کرد و گرمای دستش از میان لباس نخی نازکش بدن او را به لرزه انداخت. لرزه ای که هیچ ربطی به سرمای هوا نداشت. در این زمان این که احساسات او را کاملا می فهمید در سکوت نگاهش می کرد.
مری در حالی که نفسش حبس شده بود از زیر انبوه مزگانش نگاهی به این انداخت و متوجه نگاه مشتاقانه ان چشمان سیاه شد و حالتی را در آنها دید که نمی دانست نامش را چه بگذارد.
هراسان دوباره او را نگریست. افکار این سین کلر را به وضوح در چشمانش می دید. نگاهش را از او برگرفت و مغرورانه گفت :
- فکر می کنم بهتر است همین الان اینجا را ترک کنید.
آین نگاهی به او انداخت ولی مری نتوانست چیزی از افکارش را در آن چشمان بی حالت بخواند. سپس خیلی خشک و رسمی گفت :
- خیلی متاسفم. ولی اجازه بدهید بیشتر از این موضوع را پیچیده نکنیم. شما خیلی افسرده و غمگین بودید و من فقط می خواستم آرامتان کنم. همین.
به نظر می رسید این تا حدودی شوکه شده بود ولی لحظه ای بعد در چشمان سیاهش تحسین و لذت پرتو افکندند.
- شما خیلی صریح و بی پرده صحبت می کنید ، دوشیزه فالتون.
سپس لحظه ای خیره به روی یقه باز مری خیره ماند و آنگاه به صورتش نگریست. تازه در این موقع مری یادش امد دکمه ها یقه اش باز است. می دانست اگر به لباسش نگاه کند وضعیت بدتر می شود. اصلا دلش نمی خواست آین او را خجالت زده ببیند. ولی این که انگار همه چیز را می دانست لبخندی زد و مری احساس کرد که تمام وجودش خیس عرق شد.
سخنان بعدی این تمام افکار مری را از بین برد.
- دوشیزه فالتون ، اگر همین طور انجا بایستید ، امکان دارد نتوانم وسوسه های نفس خود ، پاسخ منفی دهم.
مری با دستانش یقه اش را پوشاند و گفت :
- شما جناب لرد سین کلر بسیار انسان پستی هستید. تعجبی ندارد که چرا به شما لقب اشرافی بدنام را داده اند.
در این هنگام چانه این منقبض شد و مری توانست عصبانیت را در وجو او ببیند. ولی خیلی اهسته و با ملاحظه گفت :
- از شما خیلی ممنون می شوم اگر دوباره مرا به این نام خطاب نکنید.
- و اگر این کار را بکنم؟
او یک قدم به طرف مری آمد و مری بی اختیار یک قدم به عقب گذاشت. مشخص بود که به سختی خودش را کنترل می کرد.
- من از شما خواهش کردم که اینکار را نکنید. اگر خواهش مودبانه مرا نممی پذیرید....
خیلی معنی دار شانه هایش را بالا انداخت .
- خوب ... من می توانم چند قدم دیگر جلو بیایم تا اینکه بالاخره نظر مساعدتان را دریافت کنم.
- تو ... تو ... یک... هیچ چیزی انقدر پست نیت که نامش را به روی تو بگذارم. یک لحظه دیگر ه اینجا نمی ایستم.
سپس با گامهای سنگین به سمت مخالف این حرکت کرد و با عصبانیت از آنجا دور شد.
آین او را با دلخوری و در عین حال لذت می نگریست و از اینکه می دید احترامی ناخواسته نسبت به او در خودش احساس می کند ، متعجب شد. عجب موجودی بود این مری فالتون! آدم اصلا نمی توانست حدس بزند چه می خواسن بگوید. درست نقطه مقابل دخترعمه مطیع و فرمان بردارش باربارا. بی اختیار هشدار ویکتوریا مبنی بر اینکه پدرش هیچ وقت دختر یک کشیش ساده را تایید نمی کند ، به ذهنش خطور کرد. چه قدر پدرش عصبانی می شد،اگر او با شخصی مثل مری فالتون ازدواج می کرد . کسی که می توانست از نظر عزم و اراده حریف پیرمرد و حتی بهتر از او باشد.
فکری آهسته اهسته به سرش خطور کرد. اینکه مری فالتون می تواند به عنوان همسر انتخاب جالبی باشد. نه یک لحظه هم نباید فکر یک چنین چیزی را می کرد.
تازه کاملا واضح بود این زن از او نفرت داشت. او حتی تا جایی پیش رفت که رو در روی او ایستاده و این را اشرافی بدنام نامید. چیزی که مردان بسیار کمی جرات گفتنش را داشتند.
ان فکر غیرقابل تصور را که در ضمیر ناخود آگاهش مرتب شاخ و برگ می گرفت از ذهنش زدود . بهترین راه این بود که مستقیما به برایروود برگردد و از بقیه سفرش با ویکتوریا و جدیدیا لذت ببرد. چند روز دیگر هم به لندن باز می گشت و زندگی اش را از سر می گرفت.
حتی به خاطر اینکه پدرش را عصبانی کند هم نمی توانست فکر ازدواج با آن دخترک روستایی را به سرش راه دهد. سسپس به طرف اسبش که هنوز به نرده های پرچین بسته شده بود رفت با این حال نتوانست از نگاه کردن به آن خانه آجری قرمز رنگ خودداری کند. در این موقع متوجه تکان خوردن پرده ی اتاقی در طبقه بالا شد. پس مری داشت او را نگاه می کرد. بی اختیار لبخندی بر لبانش نقش بست و راهی برایروود شد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ** * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ** * * ** * * * * * ** * ** * * * ** * * ** ** ***
نهایت آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Ghazal*, *TARA*, -نازلی-, .Monire., afarinesh, aflak, ali138, angel04, Anolin, architect_shima, armin.kz, asal_cheshmak, asma-m, atousa27, azita_esy, babsaneh, bahooneh10, baran_1990, batul1s, Behnoush, blackeyesg, coral, D0nya, Donya-70, elhamtt, elhamz, elna, fadai, farahi, farizad, Farnaz, fatima983, fereshth, foruzan1, ghazale49, gord, hala, hamid_mm, hisa_jana, hiva, honey_x, jinoos, leila93, losi, mahtaj, makhmal_66, maryamale, maryam_mariusz, mikironi, Mina, Mino Bookworm, mishapasha, monic, morteza va ati, nadjafi, nastaran b, niayesh00, Niki1986, parisa7, qqjj, riitaa, roya_ab_m, sabra1361, sama 69, setare-samavat, shakiii, shide, Shifteh, sirius, sogand.m, Sokout, Sokout_momtad, sonia1357, soode, tama1011, tara_5877, YALDA STAR, zanbagh, Zanessa, ~*SaHaR*~, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آرام.د, ارود, ازلی, اسوده, بی بی گل, ترنم, زری, شبنم, فانوس دریایی, فرگون آسمانی, فیلسوف کوچولو, م.م.ر, مسافر كوچولو, منيژه, نفس_20, نی لو فر, هوفریا, پائیز96, پرواز, کریستال, گل یاس, گیلدا جون, یاسی جان, یهدا, یگانه, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۲۴ دي ۱۳۸۹, ۰۲:۳۴ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
نهایت آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
پیش فرض

روز بعد مستخدمی به خانه کشیش امد که حامل دعوت نامه ای برای شام در برایروود بود. مری به خودش گفت که دعوت را نمی پذیرد. هرگز. تا زمانی که آن مرددر آنجا باشد ، اصلا پا به برایروود نخواهد گذاشت. خیلی مودبانه مراتب عذرخواهی اش را به آن مرد ابلاغ کرد. او نمی توانست در مهمانی شام شرکت کند.
مستخدم تعظیمی کرد و رفت. هنگامی که در را بست ، مری به کارتی که در دستش بود نگاهی انداخت. مغرورانه چانه اش را بالا گرفت و فورا آن را در سطل آشغال انداخت. سپس به اتاق نشیمن برگشت و دوباره مشغول بررسی نسخه های جدید روزنامه های تایمز و پست شد. دور چند اگهی را خط کشیده بود. هر کدام ار آنها مختصر شرح حالی از متقاضی شغل می خواست. در حالیکه کنار میز کوتاهی به روی زمین نشسته بود ، مدادش را یرداشت و ستونهای آگهی را به دقت از بالا به پایین خواند. از فکر اینکه چه کاری می خواست بکند دلشوره عجیبی داشت. پذیرفتن یک چنین شغلی او را از هر چیزی و هر کسی که برایش اشنا بود ، جدا می کرد. ولی خیلی مصمم به خودش گفت:
- این درستترین کاری است که می تواند انجام دهد.
با این وجود نیم ساعت بیشتر نگذشته بود که دوباره دعوتنامه را از درون سطل اشغال برداشت. در صورتش آرزو موج می زد. با خودش گفت ، چرا حال که قرار است برای شروع زندگی جدیدش به جای دیگری برود و دیگر نمی تواند ویکتوریا را به سادگی ملاقات کند به خاطر وجود این سین کلر خودش را از دیدار او محروم کند؟ مخصوصا حالا که تصمیم به ترک انجا داشت ، دیدار دوستش خیلی برایش ارزشمند بود.
علاوه بر این ، صدایی مبهم نیز از درونش به او می گفت:
- این که کاری نکرد. فقط تو را بوسید. بعد هم برای این کار عذرخواهی کرد..
آیا او همتنطور که این می گفت داشت مساله را پیچیده اش می کرد؟ آین به وضوح نشان داد که اصلا آن را جدی نگرفته بود. با این وجود مری نمی توانست به خودش بقبولاند که به آن مهمانی برود.
نیم ساعت بعد مری که نمی توانست فکرش را به هیچ چیز متمرکز کند خانه را ترک کرد. پیاده روی مسلما ذهنش را باز می کرد. تا همین اواخر ، قدم زدن در میان درختان به او آرامش می داد. شاید امروز هم همانطور باشد.
ولی اصلا ارام نشد. اصلا نمی توانست به بوسه این سین کلر و عکس العمل خودش فکر نکند. چرا به طرف این آدم هرزه و بدنام کشیده می شد؟ چرا نمی توانست احساسات و عواطفش را کنترل کند؟
در امتداد پرچینی پوشیده از بوته های تمشک به راهش ادامه داد تا به کلیسای کنار خانه شان رسید. در حالیکه لبخندی بر لب داشت، دستش را برای ماتیو براون تکان داد. او قیچی باغبانی در دست داشت و گل و گیاهان اطراف کلیسا را هرس می کرد. از زمانی که مری به یاد می آورد ، این پیرمرد از زمینهای کلیسا مراقبت می نمود وبی برخلاف معمول حوصلا صحبت کردن با او را نداشت.
در انتهای حصار ، مری ایستاد و نگاهی به کلیسا کرد. علی رغم طرح ساده اش ، عمارت ، دلنشینی و زیبایی خاصی داشت. اصلا نمی شد برای شیشه های رنگی پنجره هایی که در سرتاسر کلیسا چشم را نوازش می داد یا برای مجسمه های زیاب و طلایی داخل آن قیمتی تعیین کرد.
اما این چیزها فکر مری را به خود مشغول نمی کرد. انچه ذهن او را به خود وامی داشت، زنگ برج بود. زنگ بزرگ نقره ای که هر یکشنبه صبح به صدا در می آمد. ولی حالا ساکت و خاموش در بالای سرش زیر نور افتاب می درخشید.
با نگاه کردن به بلندای برج ، هیجان و اضطراب شدیدی در وجودش زبانه کشید. مری همیشه از بچگی زنگ برج کلیسا را دوست داشت و همیشه احساس می کرد اگر بالای برج برود به بهشت – جایی که مادرش آنجاست – نزدیکتر می شود. ولی وقتی 7سال داشت ، همه چیز تغییر کرد. روزی دو پسر که مری را بالای برج دیدند ، فهمیدند تنهاست. آنها اگرچه از مری بزرگتر بودند ولی دخترک را مسخره می کردند و مدام به او می گفتند که او جز یک عروسک متحرک خدا نیست! مری مغرور به آن دو گفت : شما حسودید! آنها هم به تلافی ، دست و پایش را گرفتند و تا بالای برج آوردند و تهدیدش کردند اگر معذرت خواهی نکند از همان بالا پرتابش می کنند. گرچه مری مغرور بود که معذرت خواهی نکند ولی شانس آورد. چون پدر ویکتوریا که از آنجا می گذشت ، پسرها را تنبیه کرد. ولی از آن زمان مری دیگر قادر نبود به بالای برج و یا جای بلند دیگری برود. با وجود گذشت سالهای متمادی مری آن لحظه را هرگز فراموش نکرد. پدر ویکتوریا با مهربانی او را در آغوش گرفت و به خانه برد. در آن لحظه او امنیت و آسایش و همچنین ترس را تجربه کرد. تازه دیروز هنگامی که آین سین کلر او را در آغوش گرفت مری آن احساس را دوباره بازیافت.
ولی او نمی خواست راجع به این سین کلر فکر کند.
وقتی به بالای برج نگاه کرد ف نسبت به خودش احساس ناامیدی و خشم می کرد. چرا اجازه داد دو تا پسربچه امنیت و اسایشی را که در برج بلند کلیسا بدست می آورد از او بگیرند؟ حالا که هم پدر و هم مادرش از پیش او رفته بودند احساس می کرد بیشتر از پیش به آن محل مقدس نیاز دارد. نمی خواست که هیچ چیز مخصوصا حادثه ای که سالیان پیش اتفاق افتاده او را از نزدیکی به والدینش محروم کند.
درست مانند حضور آین سین کلر در برایروود که او را از دوستی با ویکتوریا محروم کرد. احساس می کرد باید بیشتر ار آن که مردم فکر می کنند محکم و استوار باشد.
با اراده ، اضطراب را از خودش دور کرد و وارد کلیسا شد. قبل از اینکه بتواند تصمیمش را عوض کند به سرعت به طرف در برج راهی شد.
در پایین پله ها ایستاد. هنگامی که به آن پله های پیچ در پیچ که به نظر بی انتها می رسید نگاه کرد ضربان قلبش شدت گرفت. نگاهش را از پله ها برگرفت و نفس عمیقی کشید. دلش نمی خواست با ترس زندگی کند.
چشمانش را بست و با خودش قرار گذاشت که اصلا به پلا ها نگاه نکند. دست لرزانش را به نرده گرفت و با چشمان بسته ، پایش را به روی اولین پله گذاشت. با هر قدمی به خودش می گفت که نباید اصلا به آن فکر کند. فقط باید فکر کند که از پله های خانه بالا می رود که این هم هیچ ترسی ندارد.
او باید هرطور شده خودش را به آن بالا می رساند ولی ناگهان پایش را روی لبه پیراهنش گذاشت و لغزید. با وحشت چشمانش را باز کرد و در همان حال دیوانه وار سعی کرد نرده ها را بگیرد.
وحشت زده به زمین که در فاصله زیادی از او قرار داشت نگاه کرد. یک دفعه سرش گیج رفت. قلبش در سینه با شدت می طپید. با ناامیدی کامل به نرده ها چسبید. چنن از ترس بر جای میخکوب شد که نه می توانست بالا برود و نه پایین بیاید. به نظرش می آمد نرده ها تنها جای محکم و استوار در این دنیای متغیر است.
هق هق کنان به شکستش می اندیشید و تسلیم ترسش از بلندی شد. او نتوانسته بود چیزی را به خودش ثابت کند.
چه قدر آنجا ماند اصلا نمی دانست. گویی زمان با ترس و ناتوانی او ادغام شده بود. به نظرش رسید برای همیشه باید با این ترس و وحشت در آنجا بماند.
و بعد در میان ابهام ناشی از اضطراب صدایی شنید. صدایی آهسته ، خوشایند و آمیخته با نگرانی. « آین؟» او از کجا سرو کله اش پیدا شده بود ، مری نمی دانست. اهمیت هم نمی داد.
- چه شده مری؟
او نه می توانست به این نگاه کند و نه می توانست صحبت کند. فقط سرش را با غصه و درد تکان داد. حتی تا حدودی خجالت هم کشید که آین او را در این وضعیت می دید.
آین با ملایمت گفت :
- مری ، به من بگو ، چه اتفاقی افتاده؟
مری بدون اینکه صورتش را از روی دستانش بردارد به آهستگی گفت:
- خیلی بلنده ..... خیلی بلنده
سپس متوجه شد آین او را از زمین بلند کرد. دستش را به نرمی و آهسته از نرده جدا کرد. تنها کاری که مری می توانست بکند چسبیدن به تنها شی ثابت دیگر در دنیا بود ... آین.
آنقدر این را محکم گرفته بود که صورتش به سینه او چسبیده بود. ناامیدانه بازوانش را به دور شانه های پهن او حلقه کرد. این شروع به پایین آمدن از پله ها کرد. با این که مری اصلا نگاه نمی کرد ولی حتی یک حرکت هم باعث می شد سرش گیج برود.
سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند. دلش می خواست ذهنش مانند آسمان آبی بدون حتی یک لکه ابر ، صاف صاف باشد تا ترس نتواند بر او چیره شود. ولی تا زمانی که آین ایستاد و او را روی یک شی نرم گذاشت این مساله امکانپذیر نبود.
سپس احساس کرد که این از آنجا رفت. برای لحظه ای به آرامی دراز کشید و چشمانش را بست. وقتی مطمئن شد که کاملا در امنیت است چشمانش را باز کرد و سقف کرم رنگ اتاق نشیمن خانه خودشان را دید. همچنین آین سینکلر را که کاملا اشفته بود و موجی از نگرانی در چشمان تیره اش دیده می شد.
لیوان آبی را به طرف مری گرفت و گفت :
- این را بنوش.
ناخودآگاه مری بلند شد. لیوان را گرفت و آب را نوشید. از لرزش دستانش اصلا تعجب نکرد ولی حالا که ترس و وحشتش از بین رفته بود از آن اتفاق تا حدودی احساس خجالت می کرد.
آخر چرا در میان همه مردم ، آین سین کلر باید او را در این وضعیت می دید؟ اصلا چه جوری او را پیدا کرده بود؟ بدون اینکه به این نگاه کند و خیلی با دقت لیوان را روی میز گذاشت. سپس نفس عمیقی کشید و با صدای خشک و خشنی که اصلا مطابق میلش نبود پرسید:
- چه جوری مرا پیدا کردید؟
آین آهی کشید و گفت :
- دنبالتان می گشتم. به منزلتان آمدم ولی آنجا نبودید. مردی که درختان را هرس می کرد گفت به طرف کلیسا رفته اید.
نگاهی به این انداخت. اصلا قادر نبود قدرت مردانه اش را نادیده بگیرد. علی رغم ترس شدیدی که داشت ، حالا کاملا احساس امنیت می کرد.
- چرا دنبال من می گشتید
آین اخمی کرد و گفت:
- هنگامی که مستخدم برایروود به ویکتوریا گفت شما برای شام نمی آیید ، من آنجا بودم.
اخمهایش را بیشتر درهم کشید و ادامه داد:
- فورا احساس کردم که حتما به خاطر وجود من این دعوت را رد کرده اید. ولی من نمی توانم اجازه چنین کاری را به شما بدهم.

مری در حالی که حادثه چند لحظه پیش را به کل فراموش کرده بود با ناباوری گفت :
- شما اجازه نمی دهید؟ چطور جرئت می کنید اقا؟
آین با دستش مری را به سکوت دعوت کرد ، سپس در حالیکه با پشیمانی سرش را تکان می داد گفت:
- مری ، من منظورم توهین به شما نبود ، راستش منظورم را بد بیان کردم. فقط می خواستم بگویم اصلا لزومی ندارد از من دوری کنید. می دانم چقدر الان به دوستتان احتیاج دارید.
مری فقط به او خیره شد. خلوص نیت در صدایش موج می زد. احساس می کرد به طرف آن چشمهای تیره و مرموز کشیده می شود. حتی ناخودآگاه متوجه تغییر چهره این شد. به نظرش نگاه آن چشمها عمیق تر و جذاب تر می آمد. نبضش به سرعت می زد ولی هر کار کرد نتوانست خودش را آرام کند.
این حماقت محض بود که اجازه دهد آین سین کلر به هر نحوی برایش اهمیت پیدا کند. پسر یک ارل!!! سپس با امام وجود رویش را برگرداند.
- من... خیلی ممنون بابت لطفی که به من کردید... در کلیسا.
- راستی چه اتفاقی افتاده بود؟
آین خیلی جدی به مری خیره شد. از قرار معلوم تصمیم نداشت به آن زودی آنجا را ترک کند.
مری دوباره نگاهی به او انداخت. سعی کرد خیلی متین و مودبانه پاسخ دهد.
- هیچی ! من از بلندی می ترسم. وقتی بچه بودم تجربه بدی به روی برج کلیسا داشتم. نباید دوباره سعی می کردم.
- پس چرا این کار را کردی؟
صدایش پر از هیجان بود.
مری می خواست دروغ بگوید ، می خواسن داستانی سرهم کند که غرورش را جریحه دار نکند. ولی نه تربیت خانوادگی اش اجازه چنین کاری را به او می داد. و نه می توانست در برابر عزم و اراده این برای شنیدن جواب مقاومت کند.
- من... می دانم که به نظر احمقانه می آید ولی ... می خواستن به پدر و مادرم نزدیکتر باشم. وقتی بچه بودم معمولا با بالای برج می رفتم تا با مادرم صحبت کنم ولی یک روز دو تا پسربچه بی تربیت تهدیدم کردند و بعد از آن ماجرا دیگر نتوانستم آن کار را بکنم.
این با مهربانی متحیرکننده ای جواب داد:
- کاملا می فهمم. همه ما با ترس از یک چیزی زندگی می کنیم و اصلا هم احمقانه نیست که می خواستی به پدر و مادرت نزدیکتر شوی. این عین حقیقت است. من خودم یک جای مخصوص در جنگل های سین کلر هال داشتم که در آنجا با مادرم صحبت می کردم. او وقتی من به دنیا آمدم از دنیا رفت.
مری با سر حرفهای او را تایی کرد. تا حدودی همدردی این او را تسکین داد.
- به نظر می رسد آنها صدای ادم را در جاهای مخصوصی بهتر می شنوند. اینطور نیست؟
آین با سر این گفته را تایید کرد.
- من تا 17 سالگی آنجا می رفتم. سپس به لندن رفتم تا با مادربزرگم زندگی کنم. پس از ...
ناگهان صحبتش را قطع کرد. انگار بیش از حد راجع به خودش گفته بود.
- خوب دیگر ، صحبت در مورد این مساله کافیست. ما داشتیم درباره شما صحبت می کردیم.
مری می توانست اضطراب را در لرزش شانه های استوار و تورم رگهای گردن او ببیند. از آن ر.زی که آین در باغ راجع به غیرقابل تحمل بودن بعضی از دردها صحبت کرده بود ، مری می توانست عمق غم و اندوه را در وجود او ببیند.
وقتی ادم به ظاهر آین نگاه می کرد اصلا امکان نداشت تصور کند چیزی هم در دنیا هست که او را تحت تاثیر قرار دهد. مردی ثروتمند با موقعیت اجتماعی بسیار عالی داشت و بیش از اندازه خوش قیافه و خوش تیپ. ولی هر دفعه مری درون آین را می دید، می توانست درد را احساس کند و این باعث می شد بیشتر به طرف او کشیده شود. چه چیز باعث شده او آنقدر احساس تنهایی کند؟
نگاه خیره ی آین او را از افکارش بیرون آورد.
- چرا امروز؟ وقتی که اینقدر به خاطر از دست دادن پدرتان غمگین هستید؟ چرا امروز سعی کردید که بر ترستان غلبه کنید؟
مری دوباره مجبور بود جواب آین را بدهد.
- امروز من فقط...
مری به دستانش که به هم قلاب کرده بود و روی پاهایش قرار داشت نگاه کرد.
- من فقط می خواستم از این ترس رهایی یابم. تا این اواخر اینقدر از چیزی در زندگی ام نترسیده بودم. اصلا نمی دانم چه قرار است اتفاق بیافتد. در مورد تصمیماتی هم که گرفته ام مطمئن نیستم.
و ناخود آگاه به روزنامه ها اشاره کرد.
با تعجب آین را دید که داشت آگهی های علامت زده شده را با حالتی مصمم می خواند. سپس سرش را بالا آوردو به مری خیره شد و گفت :
- شما جدا می خواهید مستخدمه بشوید؟
- نارضایتی آشکار آین ، مری را کاملا گیج کرد. چانه اش را بالا گرفت :
- - بله دارم راجع به آن فکر می کنم.
- اما چرا؟ وقتی اصلا احتیاجی به این کارها نیست؟
مری با صلابت ایستاد و نگاهش را از آین برگرفت. او اجازه نمی داد که این مرد با چشمانش او را تحت تاثیر قرار دهد.
- من این کار را می کنم چون فکر می کنم بهترین راه است.
آین به سردی پاسخ داد:
- خیلی خوب. هر کاری را که فکر می کنید درست است انجام دهید ولی به نظر من حالا که تصمیمتان جدی است ، پس لااقل وقت بیشتری را با دوستانتان بگذرانید. به خاطر ویکتوریا و خودتان هم که شده باید قبل از رفتنتان اوقات بیشتری را با او سپری کنید. امیدوارم فقط به این خاطر که من مهمان برایروود هستم از آمدن به آنجا امتناع نکنید.
مری نتوانست جوابی بدهد. علی رغم ایکه پاهایش می لرزید سعی کرد کاملا بایستد.
- به خاطر گوشزد کردن این مساله بسیار سپاسگزارم. این نهایت لطف شما را می رساند. حالا از شما می خواهم اینچا را ترک کنید. دیگر نیازی به ماندن بیشتر شما نیست. خیلی لطف کردید.
3
وقتی آین در را پشت سرش بست ، مری تازه به یاد آورد که چطور نجات یافت. عقل بر او نهیب زد که دیگر نباید به این مرد فکر کند. باید سعی می کرد روی پای خودش بیاایستد. با اتکا به این مرد هیچ چیز عاید او نمی شد. رابطه بین آنها فقط برایشش دردسر و بدبختی می آورد.
با این وجود حرفهای آین مبتنی بر آخرین شانس و فرصت او برای دیدن ویکتوریا مدام در ذهنش تکرار می شد. اصلا راجع به این موضوع که ویکتوریا در نبود او چه احساسی خواهد داشت ، فکر نکرده بود. او که بیشتر وقتش را صرف کمک به فقرا و نیازمندان دهکده می کرد ، حالا چطور می توانست عزیزترین دوستش را فراموش کند؟ او نمی توانست احساسات دیگران را نادیده بگیرد.
آیا نباید این هفته های آخر اقامتش در کاراسیل را عاقلانه سپری کند؟ اصلا منطقی نبود که به خاطر رفتار مشکوک قبلی آین سین کلر به برایروود نرود. در این ملاقات اخیر آین اصلا سعی در غافلگیری او نکرد. او مردی بود که آداب و رسوم اجتماعی را رغعایت می کرد. ولی افکار به آنها جنبه نامناسبی داد.
آیا درست بود که اجازه دهد این کشش و تمایل غیرمنطقی نسبت به آین سین کلر او را از دیدن دوستانش بازدارد؟ مری نتوانسته بود ترس از بلندی را در وجودش از بین ببرد. آیا می توانست بر تمایلش نسبت به این مرد غلبه کند؟
قبل از اینکه دوباره در مورد این مساله فکر کند یادداشتی نوشت و توسط یکی از دوقلوهای آقای اندرسون که آن طرف کوچه زندگی می کردند به برایروود فرستاد.
سپس به اتاق خودش در طبقه بالا رفت. اتاقی ساده که تنها مبلمانش یک تخت و یک کمد لباس از چوب بلوط ، به همراه یک پاتختی و یک صندلی تشکیل می داد. تنها رنگ صورتی کمرنگ دیوارها و روتختی پارچه ای مملو از بنفشه های ریز قرمز بنا بر سلیقه او بود. هنگامی که مری پنجره را باز کرد نسیم ملایمی به داخل وزید و بندهای پرده های توری را به روی کف چوبی اتاق پراکنده ساخت.
برای لحظه ای در میان چهارچوب باریک در ایستاد و با خودش فکر کرد که چقدر دلش برای این اتاق تنگ خواهد شد. او در اینجا بزرگ شده بود. یک لحظه آرزوهای بچگی اش را مجسم کرد. او همیشه در آرزوی آینده ی شاد بود. زمانی که مردی عاشق او شود و با بچه هایش در یک خانه راحت و البته دارای یک باغ زیبا زندگی کند.
در حالی که با تکان دادن سرش ، خودش را تحقیر می کرد سعی کرد که ای افکار را به قسمتهای درودسن مغزش ببرد. هیچ کدام از آنها به حقیقت مپیوسته بود و او باید تلاش می کرد تا بتواند به وضعیت جدید عادت کند.
در حالی که این افکار را قاطعانه در ذهنش پرورش می داد به طرف کمد لباسهایش رفت و جدیدترین پیراهنی که را که داشت بیرون آورد. لباس صورتی یقه بازی با دامنی پرچین که هدیه ویکتوریا برای کریسمس بود. هر چند آن را فقط برای رفتن به برایروود می پوشید ، ته دلش از داشتنش لذت می برد. حتی دختر یک کشیش ساده هم بعضی وقتها دوست دارد بر طبق مد لباس بپوشد.
مری که بدنش آشکارا می لرزید از کالسکه ای که ویکتوریا برایش فرستاده بود ، پایین آمد. از خودش پرسید که چرا اینقدر هیجان زده است. امشب هیچ فرقی با وقتهای دیگری که در برایروود می گذراند ندارد. ناگهان لبخند تمسخره آمیز آین سین کلر به یادش آمد ولی مصممانه آن را پس زد.
خدمتکار فورا در را باز رد و هنگامی که او قدم به سرسرای خانه گذاشت شنلش را گرفت. مثل همیشه نگاهی سریع به سقف خانه که فرشتگان آسمانی رویش نقاشی شده بودند ، کرد. وقتی دختر بچه ای بیش نبود فکر می کرد که این فرشته های کوچولو مخصوصا از طرف خدا فرستاده شده اند که از او و دوستش مراقبت کنند. حتی حالا هم که می دانست آنها اثر یک هنرمند ماهر ولی غیرجاودان است ، نمی توانست این فکر را از ذهنش دور کند و به دلایلی احساس می کرد که مخصوصا حالا بیشتر از گذشته به حمایت آن فرشتگان آسمانی احتیاج دارد.
در همان لحظه ویکتوریا با آغوش باز از پله های پهن عمارت پایین آمد.
- مری خیلی خوشحالم که بالاخره آمدی.
مری دستان او را گرفت و گونه دوست بلند قامتش را بوسید. ویکتوریا لباسی بسیار شیک بر تن داشت و گیسوانش را بر طبق آخرین مد آراسته بود.
- ویکتوریا تو واقعا زیبایی.
و این حرف درست بود. حاملگی اصلا از جذابیت او کم نکرده بود. موهای تیره اش و رنگ صورتی گونه هایش حاکی از سلامتی او بود.
ویکتوریا او را در آغوش گرفت و به طرف اتاق نشیمن مورد علاقه اش راهنمایی کرد. سپس گفت :
- جدیدیا و آین در اصطبل هستند. جدیدیا مادیانی را برای تولد من از آین خریداری کرده . صبر کن تا ببینیش. لبته بعد از به دنیا آمدن بچه می توان از آن استفاده کنم. تا آن زمان هر چقدر که دلت بخواهد می توانی سوارش شوی. البته زمانی که وسایلت را جمع کنی و پیش ما بیایی به مراتب برایت راحت تر خواهد بود.
پس این سین کلر راجع به تصمیم او به آنها چیزی نگفته بود. به دلایلی این مساله باعث شد مری یک جور حس حق شناسی نسبت به او در خود حس کند. مشخص بود که از آن اشذاف زادگانی نبود که غیبت کردن برایشان یک نوع تفریح است.
ولی مری نه دوست داشت که راجع به آین سین کلر مثبت فکر کند نه مایل بود در مورد آینده اش سخنی به میان آورد. می دانست ویکتوریا سعی می کرد او را متقاعد به ماندن بکند. یکی از دلایلی که مری انقدر ویکتوریا را دوست داشت همین مهربانی ذاتی او بود. تصمیم گرفته بود که امشب تمام مشکلاتش را فراموش کند ، بنابراین سکوت کرد.
آنها به اتاق نشیمن رفتند و به روی کاناپه سبز کمرنگی نشستند. درست در هنگامی که ویکتوریا رویش را به طرف مری کرد ابروهایش ناگهان بالا رفت و دستش را به روی شکمش گذاشت.
- وای چه ضربه محکمی
مری با ترس به دوستش خیره شد.
- بچه بود؟ از اینکه یک موجود زنده در درون شکت است چه احساسی داری؟
و شگفت زده ادامه داد:
- از اینکه می بینی بچه خودت در حال تکان خوردن است.
ویکتوریا خندید.
- بله ، متاسفانه او بود.
سپس پرسید:
- دلت می خواهد احساس کنی؟
چشمان عسلی مری گشاد شد
- آه ، ویکتوریا یعنی امکان دارد؟
وقتی ویکتوریا با سر جواب مثبت داد ، مری در ادامه گفت :
- یکی از ارزوهایم است.
مری دستش را روی نقطه ای که ویکتوریا نشان داد گذاشت و چند لحظه بعد ، یک ضربه محکم به کف دستش خورد. در حالی که اشک از چشمانش جاری بود با هیجان می خندید.
- ویکتوریا این که فوق العاده است.
ویکتوریا با مهربانی خندید و سپس دستش را با مهربانی به روی شکمش گذاشت و به مسخره گفت :
- البته اگر نصف شب باشد اینطور فکر نمی کنی.
ولی با این وجود نتوانست احساسات واقعی اش را مخفی کند.
- این کوچولو حتی شبها جدیدیا را هم بیدار می کند.
نگاهی حاکی از رضایت مادرانه روی صورتش نقش بست.
- ولی او اصلا ناراحت نمی شود و آنقدر با بچه صحبت می کند تا این که او دوباره ارام شود. حتی اگر چندین ساعت طول بکشد می گوید دیگر نمی خواهد لحظه ای از بارداری مرا از دست بدهد چون به اندازه کافی هنگام سفرش به امریکا از این شانس محروم بوده. می دانی مری ، من خیلی خوشبختم که جدیدیا عاشقم است. هیچ وقت فکر نمی کردم زندگی می تواند تا این حد کامل و بی نقص باشد. هر لحظه ای را که با او می گذرانم بسیار گرانقدر است. مخصوصا زمانی که فکر می کنم ممکن بود هیچ وقت من و او به هم نرسیم.
مری میدانست که این زوج چه مشکلاتی داشته اند. البته ویکتوریا فقط بعد از اینکه همه چیز درست شد آنها را برای مری تعریف کرد. حالا بیشتر از هر وقت دیگری مطمئن بود که تصمیمش مبتنی بر ترک آنجا بسیار عاقلانه است. این حق جدیدیا و ویکتوریا که در این زمان به خصوص با هم تنها باشند... تنهای تنها.
مری نمی خواست راجع به تصمیمش حرفی به دوستش بزند. او می خواست زمانی که دیگر کار از کار گذشته ویکتوریا را از این موضوع باخبر کند. وقتی که شغل مناسبی پیدا کند و مقدماتش فراهم شود ، دیگر برای مخالفت ویکتوریا خیلی دیر است.
ورود این و جدیدیا به افکار پریشان مری خاتمه داد. نگاهش مستقیما به سوی این سین کلر پر کشید. گویی با نیرویی غیرقابل گریز در وجود او غرق شد. ولی از نگاه آن مرد بلند قامت و مو مشکی سرخ شد و سرش را پایین انداخت. آین همچنان خوش تیپ بود ، حتی بیشتر از قبل. کت و شلوار خوش دوخت سرمه ایش کاملا برازنده قامتش بود. یقه کاملا سفید پیراهنش موهایش را به مراتب تیره تر نشان می داد.
دوباره لحظه ای او را ورانداز کرد و متوجه شد هنوز دارد با آن چشمان درخشان سیاهش او را می پایید. هنگامی که برای لحظه ای کوتاه نگاه هایشان با هم تلاقی کرد ، آین یکی از ابروهایش را بالا برد.
تمام بدنش داغ شد. آیا آین زمانی را که مری آنقدر ناگهانی از او خواست تا که خانه اش را ترک کند به یاد آورده و حالا به چشم یک احمق به او نگاه می کند. برای همین هنگامی که جدیدیا او را مورد خطاب قرار داد و گفت :
- عصر بخیر مری.
مری خیلی سریع رویش را به طرف او گرداند و گفت :
- عصر بخیر
او واقعا به این مرد امریکایی علاقه داشت و احساس می کرد که خیلی برای دوستش مناسب است. سپس جدیدیا جلو رفت و گونه همسرش را بوسید. ویکتوریا عاشقانه به شوهر بلند قامت و مو طلایی اش لبخند زد و پرسید:
- مادیان چطور بود؟
جدیدیا خندید و گوشه های چشمان سبزرنگش چین افتاد.
- به محیط عادت کرده ولی هنوز جست و خیز می کند. فکر می کنم وقتی دوباره بتوانی اسب سواری کنی خیلی برایت جالب باشد. آین مادیانی ترببیت کرده که واقعا به قیمت گزافش می ارزد.
مری کاملا حواسسش به آین بود که اگر چه با فروتنی تعظیمی کرد ولی ماورای سکوتش می شد غرور را در مورد اسب مذکور در وجودش دید. درست مانند پدری که به فرزند تحسین برانگیز خود مباهات می کند. این علاقه آشکار او نسبت به آن حیوان مری را متعجب کرد و فهمید که هنوز خیلی چیزها در مورد آین سین کلر نمی داند. متعجبانه از خود پرسید:
- چطور پدری از آب در خواهد آمد؟
ولی به سرعت این فکر را از ذهنش دور کرد و به خودش گفت به او چه ربطی دارد که آین سین کلر چگونه پدری می شود.
این سنگینی نگاه مری فالتون را دوباره به روی خود احساس کرد ولی این دفعه دیگر پاسخی نداد. هنگامی که از او خواست خانه اش را ترک کند آشکارا تمام احساساتش را نشان داده بود. او نمی توانست مری را برای رنجش به خاطر دخالت در امور خصوصی زندگی اش سرزنش کند. با این حال هیچ دلیل منطقی هم نمی توانست پیدا کند که چرا اینقدر به زندگی مری و کارهای او علاقه دارد. سعی کرد خودش را متقاعد کند احتمالا به خاطر علاقه ی ویکتوریا به مری او نیز به این زن اهمیت می دهد ولی یک جورهایی درست به نظر نمی رسید.
قبل از اینکه از این افکار دست بکشد قیافه وحشت زده ویکتوریا و حرفهای مایوس کننده او را درباره پدرش و عدم تایید ازدواج او با دختر یک کشیش را به یاد اورد.

آین لبهایش را جمع کرد. اصلا درست نبود به خاطر عصبانی کردن پدرش به فکر ازدواج با دختری بیفتد. درست است یکی از دلایل تمایل او برای ازدواج با ویکتوریا این بود که می دانست پدرش خیلی خشمگین می شود. حداقل ویکتوریا دختر دوک کارلسیل از نظر اجتماعی هم طراز آنها بود.
ولی مری چه؟ نه ... نه تنها پدرش بلکه جامعه نبز او را به خاظر یک چنین ازدواجی اصلا تایید نخواهد کرد.
وقتی به خودش آمد متوجه شد دوباره به آن دختر خیره شده. مری در آن لباس ساتن صورتی بسیار جذاب به نظر می رسید. لباسی طبق آخرین مد روز که کمر باریکش را بالای دامن پرچینش نمایان می کرد. واقعا جذاب ترین زنی بود که آین تا به حال دیده و مطمئن بود که مری هم مجذوب او شده است.
ولی در طی چند روز گذشته آین به این نتیجه رسید که مری شایستگی خیلی بیشتر از اینها را دارد. او دارای هوشی سرشار و روحی والا بود که مانع از خم شدنش جلوی هر کسی می شد. اگر چه با این هم همانگونه رفتار کرد. ولی او نمی توانست این صفات را تحسین نکند. آین که همیشه رسم و رسومات را مسخره می کرد و به اشرافی بدنام شهرت داشت ، خوشحال بود که سابقه اش خراب است. چون علی رغم قولش به ویکتوریا می ترسید نتواند در برابر این دوشیزه فالتون دوست داشتنی مقاومت کند.
وقتی عکس العمل مری را در برابر خودش می دید واقعا برایش سخت بود بتواند در برابر تمایلاتش مقاومت کند. مری اصلا در برابر او ایمن نبود. آین به قدر کافی در رابطه با زنان تبحر داشت که علاقه دوطرفه را تشخیص دهد. پاسخ مری به بوسه اش اگرچه کوتاه و ناشیانه بود ولی احساسات درونی او را به وضوح نشان داد.
خودش را جمع و جور کرد و تلاش نمود تمرکزش به روی گفت و گوی جدیدیا و همسرش معطوف شود. او به خود اجازه نمی داد در مورد مری فالتون فکر ناشایستی بکند. این کار که از عهده اش بر می آمد.
هنگامی که پیشخدمت اعلام کرد که شام حاضر است آین به افکارش خاتمه بخشید. جدیدیا بازویش را به ویکتوریا داد. مری نیز بلند شد. آین با خودش فکر کرد احساسات اخیر او نسبت به این زن جوان نبلید مانع از ادب او شود. ادب حکم می کرد بازویش را به مری دهد. وقتی مری به طرف او آمد از زیر مزگان بلند تیره اش به او خیره شد و چشمان عسلی او را نامطمئن یافت. مری وقتی متوجه نگاه این شد با غرور سرش را بالا گرفت.
آین اصلا نمی توانست آن لحظه ای را که مری از ترس به روی پله های برج کلیسا می لرزید ، فراموش کند. قدرت و لطافت به طور عجیبی در وجود مری فالتون با هم ادغام شده بود.
بدون اینکه آین بداند چه کار می کند بازویش را به مری داد :
- خواهش می کنم!
مری مردد بود و آین تلاش می کرد ناراحتی اش را بروز ندهد. چرا او اینقدر به طرف این زن کشیده می شود. در حالی که او علی رغم کشش آشکارش به طرف آین همچنان از دستش عصبانی است؟ درست برعکس دختر عمه اش باربارا که هیچ وقت با آین آشکارا مخالفت نمی کرد ، مری همیشه مایل به این کار بود.
بالاخره مری موافقت کرد و دستش را به زیر بازوی آین گذاشت. در همین لحظه یک حس فوق العاده شیرین بدن آین را تکان داد. عطر گل رز چنان از موهای مری استشمام می شد که این بی اختیار دلش می خواست آن موهای طلایی درخشنده را که بالای سرش جمع شده بود ، باز کند و به روی شانه های برهنا اش بریزد و ...
آین ناگهان ایستاد. خدا می داند که چرا این فکرها به ذهن او می آمد. مری پرسش گونه او را می نگریست.
- جناب لرد؟
آین متوجه شد ویکتوریا نیز مدتی است کنار در اتاق غذاخوری ایستاده است. می دانست اگر مری راجع به افکار او اطلاع پیدا کند کاملا شوکه خواهد شد و به همین خاطر به چشمان مبهوت او نگاه نکرد و گفت :
- ببخشید ... حواسم نبود.
سپس مری بازویش را رها کرد و چند قدم از او فاصله گرفت و گفت :
- پس من شما را با افکارتان تنها می گذارم.
آین برای این رفتار مری هیچ توضیحی نداشت.
می خواست از رفتنش ممانعت کند ولی خیلی زود منصرف شد و دستش را پس کشید. با خودش گفت :
- اگر مری از دست او ناراحت باشد برای هر دوی آنها بهتر است. مگر به ویکتوریا قول نداده بود که مری را اغوا نکند؟ مگر با خودش قرار نگذاشت که کاری به کار مری نداشته باشد؟ همانطور که قبلا به خودش گفته بود مری خیلی بیشتر از اینها لیاقت داشت.
هنگامی که آخر از همه وارد آن اتاق غذاخوری مجلل شد ویکتوریا را دید که خیلی با دقت مراقب حرکات و رفتار اوست و با کنایه به او و مری خیره شده .
آین در جواب او ابرویش را بالا انداخت و با خودش فکر کرد اگر ویکتوریا به افکارش پی ببرد عکس العملش چیست؟
جدیدیا این سکوت را شکست.
- آین لطفا بشین.
و صندلی خالی رو به روی مری را به او نشان داد.
هنگامی که در جای تعیین شده نشست مری نگاهی سریع به او کرد و آین دوباره به این نتیجه رسید که مری هیچ گونه مصونیتی در برابر این کشش عجیب و دوطرفه ندارد. گونه های مری سرخ شده بود و خیلی سریع نفس می کشید.
این ویکتوریا بود که به افکار آین پایان داد و سرزنش آمیز گفت :\
- آین امیدوارم قولی را که به من دادی فراموش نکرده باشی.
آین خودش را جمع و جور کرد و مستقیما به او خیره شد و گفت :
- نه فراموش نکردم.
جدیدیا با خونسردی مصنوعی پرسید :
- چه قولی عزیزم؟
ویکتوریا در حالی که به شوهرش لبخند می زد به طرف او برگشت. آین مطمئن بود که احساسات مری را جریحه دار نمی کند.
- عزیزم جواب این سوال را به تو نخواهم گفت. چرا تو به من نگفته بودی علت آمدن این به اینجا چه بوده؟ چیزی که عوض دارد گله ندارد.
برای یک لحظه جدیدیا چیزی نگفت تا گرمای نگاهش به روی همسرش ... که حالا سرخ شده بود... اثر کند. سپس گفت :
- فکر می کنم هر دوی ما می توانیم حال تو را درک کنیم عزیزم.
ویکتوریا بیشتر سرخ شد و آین نگاهش را از آن دو برگرفت. چطور امکان دارد که آدم بتواند به یک نفر اینقدر نزدیک باشد؟ آین اصلا نمی دانست. او نگاهی به مری انداخت. با اینکه سرخ شده بود ولی مستقیما او را نگاه می کرد. تحسین در نگاهش موج می زد.
بالاخره تصمیم قطعی اش را گرفت و سعی کرد آن افکار ناشایست را از خودش دور کند. نه.... او نمی توانست از مری سوء استفاده کند. ولی یک راه دیگر برای به دست آوردن مری به ذهنش رسید. مگر او مرد نبود؟ مگر آزاد نبود هر کار دلش می خواهد بکند؟ امکان داشت این کار آنقدر برای پدرش غیرقابل توجیه باشد که او را حتی از ارث محروم کند. ولی در عوض آن پیرمرد دیگر نمی توانست بر او حکمرانی نماید.
نفس عمیقی کشید و به افکارش خاتمه داد. این دیگر چه فکری بود. مگر می شود فقط به صرف تمایل با مری ازدواج کند؟ البته با این کار می توانست به نحو احسن هم جلوی پدرش بیاستد. مگر او تصمیم نگرفته بود که دیگر تحت عنوان اشرافی بدنام زندگی نکند؟
این زن جوان ثابت کرده بود آنقدر غرور و عزت نفس دارد که بتواند برای زندگی اش برنامه ریزی کند. چرا آین نتواند این کار را بکند؟ او شایسته بود ارزش خودش را بالا ببرد.
** ** **
مری در حال بسته بندی یک سری کتاب بود که صدای در توجهش را جلب کرد. در حالی که یک جلد کتاب در دستش بود رفت که جواب دهد. عمدا به نامه های روی میز که باید پست می شد نگاه نکرد. مسیر زندگی اش بستگی به این نامه ها داشت. همه آنها تقاضای کار بودند. دلش می خواست حداقل یکی از جوابها مساعد باشد. مشکلش این بود که به محض پست کردن آنها شک و تردید به سراغش می آمد که آیا تصمی عاقلانه ای گرفته است؟ از تصور رو به رو شدن با آینده ای مبهم ناگهان اشفته شد . ولی می دانست که باید این کار را انجام دهد. باید آنقدر شهامت می داشت که بتواند زندگی جدیدی را شروع کند.
با خودش قرار گذاشت قبل از اینکه تصمیمش عوض شود همین بعد از ظهر نامه ها را پست کند. اصلا نمی دانست چرا این همه شک و تردید دارد. دائما صورت آین سین کلر در ذهنش نقش می بست. ولی می دانست که این کاملا مسخره است. لرد سین کلر هیچ نقشی در آینده او نخواهد داشت. حتی اگر او مهمان نوازی ویکتوریا را قبول می کرد و به برایروود می رفت هم ممکن بود دیگر او را تا آخر عمرش نبیند. سین کلر فقط چند روزی پیش دوستانش می ماند و می رفت تا... خوب ... همان کاری را بکند که هر مرد جوان ثروتمند و خوش تیپی قبل او می کرد.
و تازه آین اصلا علاقه ای به او نداشت. دیروز در برایروود به ندرت با مری صحبت کرد. درست است که در دومین ملاقاتشان آین او را بوسید ولی دیگر چنین کاری نکرد. اما خیلی وقتها همین طور به مری خیره می شد... گاهی اوقات با خودش فکر می کرد که ... ظاهرا همه آنها فقظ زاییده تصوراتش بود.
دانستن این موضوع او را به قدری ناراحت کرد که یک جورهایی می ترسید با واقعیت رو به رو شود. با این افکار مضطرب کننده بسیار خشک و بی احساس در را باز کرد.
در حالی که از تعجب خشکش زده بود ، آین سین کلر را در ایوان خانه دید. عرق سردی وجودش را در بر گرفت و نمی دانست چه بگوید. اصلا نمی توانست بر اعصابش مسلط شود. چون حضور آین دقیقا هم زمان با موقعی بود که مری تمام و کمال به او فکر می کرد. به خودش گفت : حتما دیونه شده. در را باز کرد و نفس نفس زنان گفت:
- عصر بخیر لرد سین کلر. چه کاری می توانم برایتان انجام دهدم؟
با تعجب دید آین هم تا حدودی مردد است. حتی آشفته و هیجان زده به نظر می رسید و کلاه ابریشمی سیاهش را در دستانش می فشرد. در حالی که خیره به مری نگاه می کرد و ابروانش را بالا انداخته بود پرسید :
- من... می توانم بیایم داخل منزل؟
مری قدمی به عقب گذاشت و فکر کرد این کاملا احمقانه است آنجا بیاستد و با دهان باز و چشمان گرد مثل دختر مدرسه ای های مبهوت و شیفته به او خیره شود. به خودش گفت علی رغم اینکه بسیار خوشتیپ و جذاب است ولی اصلا برایش اهمیتی ندارد. او تا به حال فقط دوبار به آنجا آمده و هر دوبار موقعی بوده که مری به کسی احتیاج داشته.
مری که ظاهرا آرام به نظر می رسید هنگام ورود آین ضربان قلبش شدت گرفت. او آنقدر نزدیکش بود که مری حتی می توانست موهای ریز روی صورتش را ببیند و ناخودآگاه از این مساله آشفته شد.
وقتی که فهمید آین اصلا متوجه آشفتگی او نشده خیالش راحت شد. به نظر عصبی می رسید و وقتی نگاهش را از مری برگرفت چشمانش به نامه های روی میز افتادو با ناراحتی گفت :
*************
دوستان شرمنده دیر شد. درگیر امتحاناتم. بعد امتحان زودتر می تایپم
نهایت آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Ghazal*, *TARA*, -نازلی-, .Monire., ady25, afarinesh, Alice in Wonder, angel04, Anolin, architect_shima, armin.kz, asal_cheshmak, asma-m, atousa27, azita_esy, bahooneh10, baran_1990, batul1s, Behnoush, blackeyesg, coral, D0nya, Donya-70, dordooneh, dream07, elhamtt, fadai, fahime_kiticat, farahi, farizad, Farnaz, fatima983, foruzan1, ghazale49, gord, hala, hamid_mm, hany666, hisa_jana, hiva, honey_x, jinoos, leila.kh, leila93, losi, mahdiya, mahtaj, makhmal_66, marmara25, maryamale, maryam_mariusz, melody1368, mikironi, Mina, Mino Bookworm, mishapasha, monic, morteza va ati, nadjafi, nastaran b, niayesh00, Niki1986, OoPs, parisa7, qqjj, riitaa, sabra1361, setare-samavat, shakiii, shide, Shifteh, shiva joon, sirius, sogand.m, Sokout, Sokout_momtad, sonia1357, soode, tama1011, tara_5877, zanbagh, Zanessa, ~*SaHaR*~, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آرام.د, آسوده, ازلی, بی بی گل, ترنم, روشناک, زری, شبنم, عينك, فرگون آسمانی, فیلسوف کوچولو, م.م.ر, مسافر كوچولو, منيژه, نفس_20, نی لو فر, پائیز96, پرواز, کریستال, یاسی جان, یگانه, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۴ بهمن ۱۳۸۹, ۰۳:۵۲ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
نهایت آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
پیش فرض

- اینها درخواست کار هستند؟
مری سرش را به علامت تایید تکان داد. از عکس العمل آین تعجب کرده بود. آین کاملا رنجیده بود. برای لحظه ای اخمهایش در هم رفت سپس شانه های پهنش را صاف کرد و نفس عمیقی کشید. به دلایلی آین آنقدر تحت تاثیر مری قرار گرفته بود که باعث شد در تصمیم گیریهایش تجدید نظر کند. صحبتهای بعدی او مری را بیشتر گیج کرد:
- من به اینجا آمده ام تا از شما چیزی بپرسم.
- اوه
اصلا نمی دانست چه جوابی بدهد. برای لحظه ای آین را به دقت نگریست و متوجه شد هنوز عصبی است. پس با خود به این نتیجه رسید که این یک سوال معمولی نیست. آین سین کلر چه چیز مهمی می خواست به او بگوید؟ آیا برایش کار پیدا کرده بود؟
در حالی که در آن راهروی بلند و باریک ایستاده بودند آین همچنان خیره به او می نگریست. مری نگاهش را از او برگرفت. می دانست نوری که از پنجره بالای در می تابد صورت او را واضح تر از صورت آین نشان می دهد. علی رغم نور کم مری متوجه شد که آین برای آن مکان محقر بسیار بلندقامت و با هیبت است.
در حالی که هنوز می لرزید دستش را دراز کرد و گفت:
- لطفا کلاهتان را بدهید.
ولی وقتی ذرات گرد و غبار را بر روی انگشتان دستش دید مکث کرد. در حالی که می خندید دستش را با پیشبندش پاک نمود و سپس به کتابی که در دست دیگرش بود اشاره کرد.
- داشتم کتابهای پدر را بسته بندی می کردم. آنهایی را که مورد علاقه ام هستند با خود می برم.
آین نگاهی به کتاب کرد و گفت:
- شما لاتین بلدید؟
مری نگاهی به کتاب انداخت و گفت:
- برای چه؟ ... من ... بله ... پدرم معلم فوق العاده ای بود . او هر چیزی را که به یک پسر یاد می دهند به من یاد داد.
سرش را بالا گرفت. می دانست اکثر مردها تحصیلات را برای زنها تایید نمی کنند و زنانی از این قبیل را با عناوینی مانند جوراب آبی * خطاب می کنند.
ولی به نظر نمی رسید که آین اصلا شوکه شده باشد و با اینکه زبان لاتین را برای مری تایید نکند. هنگامی که مری دوباره دستش را دراز کرد و کلاه ابریشمی آین را گرفت او فقط گفت :
- آها.
مری واقعا گیج شده بود دلش می خواست آین زودتر به سر اصل مطلب برود. با دقت خاصی کلاه را به روی جالباسی دیواری گذاشت و به سوی او برگشت.
- می خواهید نفسی تازه کنید. الان چای را آماده می کنم.
آین در حالی که چشمانش دوباره به مری دوخته شده بود سرش را تکان داد و گفت:
- نه متشکرم.
یک بار دیگر مری با خودش اندیشید که این نحوه دیدار آین اصلا جنبه معمولی ندارد. ولی مطمئن بود که باز دارد خیال بافی می کند.
علی رغم اعتماد به نفسش هنگامی که به در باز اتاق مطالعه اشاره کرد بسیار مضطرب می نمود. با اینکه تاق به خاطر جمع آوری متابها در وضعیت آشفته ای بود ولی در عوض جزء محدود اتاقهایی بود که حداقل روی اثاثیه اش گرد و خاک به چشم نمی خورد.
- بفرمایید بنشینید.
آین مودبانه با سرش حرف او را تایید کرد و گفت :
- بله فکر می کنم اینجوری بهتر باشد.
مری مضطربانه سعی کرد در مورد این جواب و رفتار عجیب آن نگرانی به خودش راه ندهد. سپس هر دو به روی صندلی های سرمه ای پشت بلند کنار پنجره نشستند.
مری بی حرکت در حالیکه دستانش را به هم جفت کرده بود منتظر شنیدن حرفهای آین سین کلر بود و او بعد از لحظه کوتاهی اینطور شروع کرد:
- دوشیزه فالتون ! می دانم چیزی را که می خواهم بگویم تا حدودی به نظرتان شتابزده می رسد، چون مدت بسیار کوتاهی است که ما همدیگر را می شناسیم.
مری در حالیکه اخم کرده بود و نمی دانست که این صحبتها به کجا می انجامد گفت :
- ادامه بدهید ، لطفا.
سپس آین دست سرد او را در دستان گرم خود گرفت. آنقدر هیجان زده شده بود که نه حرفی زد و نه سعی کرد دستش را از میان دستان او بیرون بکشد. مری فقط با نیمی از ذهن خود به حرفهای او گوش می داد. برخورد پوست گرم آین دستان سرد مری را به سوزش در آورد. آین ادامه داد : می دانم که چند ماه گذشته خیلی برای شما سخت بوده و وضعیت ناراحت کننده ای داشته اید. مطمئن باشید اگر شرایط طور دیگری بود اینقدر عجولانه و شتاب زده عمل نمی کردم.
چشمان تیره اش پر از معنی و مفهوم بود و زمانی که مری به آنها نگریست احساس کرد بیشتر به طرف او کشیده می شود اگرچه جسمش هیچ حرکتی نمی کرد.
در حالی که از تعجب چشمهایش گشاد شده بود سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت :
- من اصلا متوجه منظور شما نمی شوم ، آقا
آین در حالی که شانه هایش را صاف می کرد گفت :
- من از شما دوشیزه فالتون درخواست می کنم افتخار این را که همسرم باشید به من بدهید.
مری با بهت و حیرت به دستش که در دست آین بود نگریست و احساس کرد کیلومترها با خودش فاصله دارد. چرا؟ چگونه یک چنین چیزی اتفاق افتاد؟ نه نمی تواند حقیقت داشته باشد. اصلا معقول نبود آین سین کلر مرد جوان برجسته ای که وارث عنوان ارل است از او تقاضای ازدواج کند.
چه طور؟ آنها که عاشق نبودند. ناگها منظره بوسه را که در حیاط پشتی خانه با یکدیگر رد و بدل کرده بودند یادش آمد و علی رغم سردرگمی و آشفتگی ، هیجان و کشش عجیبی در درونش احساس کرد. سعی کرد آن افکار را از ذهنش دور کند. آن بوسه به این خاطر نبود که آین او را دوست داشت. خودش گفت که فقط می خواسته او را ارام کند.
از خودش پرسید آیا تقاضای ازدواج هم به این علت است که دلش برای مری می سوزد؟ با دقت به آین نگاه کرد و متوجه شد هنوز به مانند هنگام ورودش با معنا و مفهوم به او خیره شده.
مری در حالی که تلاش می کرد آرام و خونسرد صحبت کند پرسید:
- چرا... چرا می خواهید این کار را بکنید؟ چون شما احساس می کنید...
صاف تر نشست و ادامه داد
- دلتان برای من می سوزد؟
لحن محکم و صریح آین هنگام پاسخ به مری ثابت کرد که حرفهایش از صمیم قلب است.
- نه ، البته که نه. من نیازی ندارم که با زنی به خاطر همدردی ازدواج کنم.
مری اخمی بر ابرو آورد و متعجب بود که چرا؟ پس چرا آین می خواست با او ازدواج کند؟
- پس چرا به این فکر افتاده اید؟ من اصلا نمی فهمم.
آین به طرف او خم شد و با لحن مهربانی گفت:
- مری ، واقعا نمی فهمی؟ تو بسیار زیبایی. فکر می کنم همان عروسی هستی که دنبالش بودم.
حرفهای آن باعث شد که قلب مری سریعتر بزند. حتی برای لحظه ای متوجه شد که چیز عجیبی در لحن صدای آین شنید. تقریبا یک جور تلخی. اما هنگامی که دوباره به او خیره شد ، با خودش گفت که همه آنها زائیده تفکراتش بوده است.
آین که گویی اضطراب او را حس می کرد ، انگشتانش را محکمتر در دستانش گرفت.
- مری من تو را می خواهم. فکر می کنم هر کسی حتی خود بی گناهت هم این را حدس زده باشی.
گرمای لذت بخشی تمام وجودش را پر کرد.
نمی دانم. فکر نمی کنم که ...
بارها شده بود که نگاه خیره این را به روی خودش دیده بود گویی ... خوب او آنقدر از عکس العمل خودش می ترسید که اصلا به خود اجازه نمی داد به معنی آن نگاهها فکر کند.
دیگر لازم نبود چیزی را حاشا کند. مری از اولین لحظه ای که این را دیده بود مجذوبش شد. همان لحظه ای که سوار بر اسبش در امتداد دشت به سوی او آمد. حتی کشف این واقعیت که او همان لرد سین کلر بدنا است نیز علاقه او را کم نکرد. با وجود آنکه مدام به خودش می گفت که آین مرد شریفی نیست باز هم فایده ای نداشت و ایا حالا او با تقاضای ازدواجش خلاف همه آنها را ثابت نکرده بود؟ خواستگاری او کاملا شریفانه و صاقانه صورت گرفت. از خودش پرسید:
- مگر همیشه دلش نمی خواست که با مردی به این خوش تیپی و جذابی ازدواج کند؟
با این حال هنوز صدای ضعیفی از درونش فریاد می زد و باعث شک و تردیدش می شد. سرش را تکان داد و گفت :
- نمی دانم.
آین انگشتش را به روی لبهای مری گذاشت و گفت :
- فکر نکن مری ، فقط بگو بله.
و وقتی که هنوز اثار شک و دودلی را در چهره او دید با لحن محکمی ادامه داد:
- و یا اینکه آینده ای را که مد نظرت بود را ترجیح می دهی؟ دوست داری همه عمرت را در خانه زن دیگری بگذرانی و از بچه های او مراقبت کنی؟ این چیزیست که واقعا برای خودت می خواهی؟ مری تو شایسته بیش از اینها هستی.
مری دستش را از دستان گرم او بیرون آورد و پبشانی اش را خاراند.
- خیلی سریع بود. خیلی غیر منتظره. راستش نمی دانم چه بگویم. اصلا در این مورد فکر نکرده بودم.
آین دوباره دستش را گرفت. مری نگاهش کرد. ضعف در چشمانش به وضوح دیده می شد. آین از ته دل گفت :
- مری واقعا تا به حال راجع به زمانی که بوسیدمت فکر نکرده ای؟ و یا وقتی دستانت را می گیرم واقعا هیچ احساسی بهت دست نمی دهد؟ من از اولین لاری که بوسیدمت به ندرت می توانم به چیز دیگری فکر کنم.
صراحت این و صداقت بالفطره مری هر دو باعث جوابی صادقانه ولی گیج کننده شدند.
- راستش چرا راجع بهش فکر کرده بودم.
آین احساس قدرت می کرد. در دنیای ناشناخته ای احساس توانایی زیادی می کرد. مری حالا می توانست خانه خودش را داشته باشد. خانه ای با همسر و احتمالا چندین بچه. او همیشه از اطرافیانش مراقبت می کرد و رفتارش خیلی پخته تر از سنش می نمود.
نفس داغ آین به پیشانی مری می خورد.
- بگو که با من ازدواج می کنی.
مری که اصلا قادر به فکر کردن نبود سرش را به علامت مثبت تکان داد. وقتی که جواب داد از این که نفس نفس می زد و اینجور تسلیم آین شده بود خودش کمی متعجب شد.
- بله ... بله من با تو ازدواج می کنم.
نهایت آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Ghazal*, *TARA*, -نازلی-, .Monire., ady25, afarinesh, aflak, Alice in Wonder, angel04, Anolin, architect_shima, armin.kz, asal_cheshmak, atousa27, azita_esy, baran_1990, batul1s, Behnoush, blackeyesg, coral, Donya-70, dordooneh, down13, dream07, elhamtt, fahime_kiticat, farahi, farizad, Farnaz, fary, fatima983, fereshth, foruzan1, ghazale49, gord, hala, hamid_mm, hany666, hasti59, hisa_jana, hiva, honey_x, jinoos, leila.kh, leila93, losi, m.m.m.m., mahdiya, makhmal_66, marmara25, maryam.mani, maryamale, maryam_mariusz, mikironi, Mina, Mino Bookworm, mishapasha, monic, morteza va ati, nadjafi, nastaran b, niayesh00, Niki1986, nina86, OoPs, parisa7, qqjj, rahel194, riitaa, sabra1361, setare-samavat, shakiii, shide, Shifteh, sirius, sogand.m, Sokout, Sokout_momtad, sonia1357, soode, tama1011, tara_5877, Ushya7, zanbagh, Zanessa, ~*SaHaR*~, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آرام.د, آسوده, ارود, ازلی, بلوط, بی بی گل, ترنم, زری, شبنم, فانوس دریایی, فرگون آسمانی, فیلسوف کوچولو, مسافر كوچولو, مستانه85, منيژه, نفس_20, نی لو فر, پائیز96, پرواز, یاسی جان, یگانه, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۸۹, ۰۱:۱۲ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
نهایت آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +23 امتیاز     
پیش فرض

4
مری به خودش در آینه نگاه انداخت. باورش نمی شد زنی که به او خیره شده خودش باشد. موهایش با مهارت خاصی بالای سرش جمع شده بود و چند تار فر خورده اطراف گردن و شقیقه هایش دیده می شد. چشمانش از هیجان می در خشید. هیجانی که دوست نداشت علتش را بداند.
او داشت با این ازدواج می کرد ولی نه به خاطر عشق. هیچگونه تصوری به این شکل نداشت. فقط به این خاطر که ممکن بود تنها شانسش برای داشتن خانه و خانواده باشد. تازه ، آین او را همانطور که بود پذیرفت و برای تحصیلات و یا بی پرده سخن گفتنش ملامتش نمی کرد. اندک مردانی را که تا به حال دیده بود کاملا متفاوت با آین فکر می کردند.
پشت سرش صدای ویکتوریا را شنید که می گفت :
- خوب بتی حالا دیگر می توانی بروی.
و بعد از یک لحظه صدای بسته شدن در پشت سر خدمتکار شنیده شد. مری به صورت دوستش نگاه کرد و چشمانش با چشمان نگران ویکتوریا در هم آمیخت. ویکتوریا پرسید :
- مری واقعا مطمئنی آین چیزی است که می خواهی؟
مری اخمهایش در هم رفت و به طرف او برگشت
- البته ، چرا می پرسی؟ می دانم خیلی ناگهانی اتفاق افتاد ولی فکر می کردم که تو خوشحال می شوی.
ویکتوریا انگشتان یخ کرده مری را در دستانش گرفت و گفت :
- البته. اما آین! چرا او؟ من اصلا نمی فهمم.
مری از جا بلند شد و شروع به قدم زدن در آن اتاق مجلل کرد. شب قبل را او در برایروود سپری کرده بود. قالیچه سفید و نرم کف اتاق مانع از شنیدن صدای قدمهای آشفته اش می شد.
- ویکتوریا چرا اینقدر تعجب کردی که من تقاضای ازدواج او را پذیرفته ام؟ تو خودت هم نزدیک بود با این مرد ازدواج کنی.
و در حالی که با دقت به او نگاه می کرد ادامه داد
- تو می گفتی که علی رغم لقبش ، آین ...
مری مکث کرد. این اسم هم به نظرش عجیب بود و هم یک حال صمیمانه ای داشت.
- تو فکر می کردی او مرد خوبی است و می تواند همسری شایسته باشد.
ویکتوریا با چشمان ملتمسانه به او خیره شد.
- ولی من عاشق جدیدیا بودم.
مری با اوقات تلخی دستانش را تکان داد
- خوب این موضوع هر نوع سوء تفاهمی را از بین می برد.
ویکتوریا خندید اگر چه خنده مغمومی بود.
- بعد از هفته ها دوباره داری خودت می شوی. آنقدر در درون خودت رفته بودی که دائم می ترسیدم نکند هیچ وقت بهبود پیدا نکنی. امیدوارم بیشتر راجع به این مسئله فکر کنی. حداقل می توانی قبل از ازدواج مدتی صبر کنی. تازه الان عزادار پدرت هم هستی.
- تا آن جایی که به عزاداری مربوط می شود مطمئنم که پدرم اصلا راضی نمی شود که من به خاطر حرف مردم صبر کنم. او معتقد بود مرگ فقط راهی است به سوی مکانی بهتر.
ویکتوریا سرش را به علامت تایید تکان داد.
- پدر تو معلم من هم بود و می دانم آنچه را که می گویی کاملا درست است. تو اگر به خاطر او این کار را بکنی قطعا رنجیده خاطر خواهد شد. منظور من به خاطر غم و اندوهی است که خودت داری. تو باید صبر کنی تا این که از این وضعیت در بیایی و همان آدم سابق شوی.
- ولی من نمی خواهم صبر کنم.
مری نمی توانست به ویکتوریا توضیح دهد که کاملا می داند تصمیمش برخلاف شخصیتش است و اگر صبر کند احتمالا راضی به این ازدواج نخواهد شد. در تمام مدت زندگی اش مشغول مراقبت از پدرش بود. همیشه رویاهایش را به دورترین نقطه ذهنش عقب می راند. سپس آین آمد و شانه هایش را برای گریه کردن به او داد. او به مری پیشنهاد امنیت کرد. نا تنها مالی که اصلا برایش اهمیت نداشت بلکه امنیت روحی و روانی. در این مدت چند روزی که او را می شناخت ، آین گاهی اعصاب خرد کن و غیرقابل تحمل بود ولی همیشه وقتی مری احساس تنهایی می کرد و به کسی نیاز داشت او را حمایت می کرد. تا حالا هیچ کس دیگری این کار را نکرده بود. هنگامی که مری آن دیوار ستبر را جلوی خود دید اعتراف کرد که چقدر محتاج آن است.
ولی ویکتوریا هیچ چیز راجع به این موضوع نمی دانست و همچنان غرق در افکار خود بود و ادامه داد:
- مری من قصد آزار و اذیت تو را ندارم ولی امیدوارم دوباره این موضوع را بررسی کنی. مطمئن هستم که اگر تصمیم بگیری ازدواج را به تعویق بیاندازی ، آین درک خواهد کرد.
درسته که من تصمیم داشتم با او ازدواج کنم ولی بین موقعیت من و تو خیلی فرق وجود دارد. من در همان زمان عاشق جدیدیا بودم. تو عاشق کس دیگری نیستی . چه خوب می شد اگر عاشق آین می شدی. او خوش تیپ و جذاب است . اگرچه من ازدواج کرده ام ولی خوب کور نیستم و می بینم که او یک جور حس شهوت جالب و عجیبی در طرف مقابل به وجود می آورد. می خواهی بگویی که تا به حال به این موضوع پی نبرده ای؟
مری نتوانست از سرخ شدنش جلوگیری کند و به این سوال ویکتوریا جواب نداد. با این که این صفت را به وضوح در آین دیده بود. به جایش فقط شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
- من هنوز نمی فهمم چه اتفاقی دارد می افتد. ویکتوریا آیا مراقبت کردن از همسر خیلی کار سختی است؟
ویکتوریا به سرعت به طرف مری آمد و دستانش را دوباره در دستان خود گرفت و او را وادار کرد به چشمان نگرانش بنگرد.
- این کاری می کند که تو عاشقش شوی، مری! حتی بدون اینکه ذره ای سعی کنی. ولی نمی دانم آیا او خودش می تواند عاشق تو یا کس دیگری باشد. دردی در درون اوست که فقط اگر خودش بخواهد التیام پیدا می کند..
مری برای لحظه ای چشمانش را بست. حدس می زد آین از چیزی صدمه دیده و آنقدر این مسئله به روی او تاثیر گذاشته که تمام وجودش را تحت الشعاع قرار داده است. البته مطمئن بود مسئله انقدر عمیق و حاد نیست که مانع از علاقه او به مری شود. البته آنقدر احمق نبود که نداند آین عاشقش نیست. او هرگز چنین چیزی نگفته بود. اگر چه به تمایلش اعتراف کرده بود. یعنی این تمایلات نمی تواند روزی به چیز بیشتری مثل عشق تبدیل شود؟
مری که عکس العمل های پرحرارت خود را در مقابل او به یاد می آورد ، احتمال می داد این شور و هیجان قطعا با گذشت زمان عمیق تر می شود. ویکتوریا اصلا قادر به درک این مسئله نبود که ازدواج با آین تنها شانس مری است که تمام چیزهایی را که یک زن متاهل خوشبخت می تواند دارا باشد تجربه کند.
وقتی چشمانش را باز کرد قیافه اش مصمم بود.
- ویکتوریا من می دانم که تو مرا دوست داری. همچنین می دانم که نگران خوشبختی من هستی ولی بگذار رک و بی پرده حرف بزنم. هر دوی ما کاملا اطلاع داریم که من هیچ جهیزیه ای ندارم. قبل از پیشنهاد ازدواج از طرف این تصمیم داشتم به عنوان معلم سرخانه در جایی مشغول به کار شوم و در حقیقت نامه های درخوااست کار را هم نوشته بودم.
ویکتوریا در حالی که شوکه شده بود دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی مری او را به سکوت دعوت کرد و ادامه داد:
- می دانم تو می خواهی در اینجا و پیش تو زندگی کنم ولی من نمی توانم چنین کاری بکنم. من باید زندگی خودم را داشته باشم. من دلم می خواهد بچه داشته باشم ، خانه داشته باشم.آین این شانس را به من می دهد. می دانم که عاشق او نیستم ولی مطمئنم برایم احترام خاصی قائل است. امیدوارم که علی رغم هر آنچه در قلبت نسبت به من احساس می کنی اجازه دهی این شانس را امتحان کنم و این تصمیم را برای خودم بگیرم.
برای مدت زیادی ویکتوریا چیزی نگفت. سپس لبخند تلخی زد و در حالی که انگشتان مری را به نرمی می فشرد اشک از چشمانش سرازیر شد.
- خیلی خوب ولی بدان که من دوستت دارم و دعا می کنم که این ازدواج فقط برایت خوشبختی و سعادت به همراه داشته باشد.
مری دستانش را به دور کمر ویکتوریا حلقه کرد و گفت
- متشکرم دوست عزیز
ویکتوریا مری را در آغوش گرفت و گفت :
- تو مدت زمان طولانی را با من بودی. تمام دوران بچگی. زمانی که پدر و مادرم را از دست دادم. تمام دوران تنهایی را تا وقتی که جدیدیا را پیدا کردم. من دلم برایت تنگ می شود ، مری.
- من هم همینطور
آنها یک بار دیگر همدیگر را بغل کردند. سپس ویکتوریا عقب رفت و در حالی که حالت صورتش جدی بود ادامه داد:
- فقط یادت باشد در هر زمان که بخواهی ، خانه تو اینجا پیش ماست.
مری می دانست که هیچ وقت از این پیشنهاد استفاده نمی کند ولی فهمید ویکتوریا با گفتن آن منتها درجه عشقش را به ا نشان داده است. پس جواب داد :
- همیشه به یادم می ماند و می خواهم بدانی که این مسئله آنقدر برای من مهم است که واقعا نمی دانم چه جوابی بدهم.
در این موقع ضربه آهسته ای به در خورد و بتی شادمانه در را باز کرد.
- کالسکه حاضر است که شما را به کلیسا ببرد. بانوی من ... دوشیزه مری
مراسم قرار بود که در کلیسای کوچک دهکده ، جائی که پدر مری هر یکشنبه موعظه می کرد برگزار شود. جایی که مری تقریبا اکثر این 23 سال زندگی اش را گذرانده بود. مری می دانست که پدرش اینطور می خواست.
شب قبل آخرین شبی بود که او در کارلیسل می گذراند. این از مری خواسته بود که هرچه زودتر سفرشان را به طرف خانه او شروع کنند و مری قبول کرد. " سین کلرهال " این اسم یک احساس ارام و در عین حال عجیب را در ذهن او به وجود می آورد. آنجا خانه این بود و به زودی خانه او هم می شد.
مری برای آخرین بار لباس ابریشمی عاجی رنگی را که ویکتوریا با پافشاری به عنوان هدیه عروسی به او داده بود انداز و رنداز کرد سپس شانه هایش را صاف کرد و گفت :
- الان برویم؟
دوباره با دیدن خودش در آینه شوکه شده بود. دامن ابریشمی عاجی رنگ لباسش با صدها غنچه رز کوچک تزئین شده بود. این غنچه های گل رز در تزئین یقه لباس و سرآستین هایش که تا آرنج می رسیدند هم دیده می شد. مری احساس می کرد که شبیه پرنسس داستان پریان شده و با خودش فکر کرد چیزهایی هم که داشت اتفاق می افتاد به مانند همان افسانه ها غرواقعی می نمود.
* * *
نهایت آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Ghazal*, *TARA*, -نازلی-, .Monire., ady25, afarinesh, aflak, Alice in Wonder, angel04, Anolin, architect_shima, armin.kz, asal_cheshmak, atousa27, azita_esy, baran_1990, Behnoush, blackeyesg, coral, Donya-70, elhamtt, fahime_kiticat, farahi, farizad, Farnaz, fatima983, foruzan1, ghazale49, gord, hala, hamid_mm, hany666, hasti59, hisa_jana, hiva, honey_x, jinoos, leila.kh, leila93, losi, m.m.m.m., makhmal_66, marmara25, maryam.mani, maryamale, maryam_mariusz, Mino Bookworm, mishapasha, monic, morteza va ati, nadjafi, nastaran b, niayesh00, Niki1986, OoPs, qqjj, rahel194, sabra1361, setare-samavat, shakiii, shide, Shifteh, sirius, sogand.m, Sokout, sonia1357, soode, tama1011, tara_5877, Ushya7, YALDA STAR, zanbagh, Zanessa, ~*SaHaR*~, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آرام.د, آسوده, ازلی, بلوط, بی بی گل, ترنم, زری, شبنم, فانوس دریایی, فرگون آسمانی, فیلسوف کوچولو, مسافر كوچولو, منيژه, نی لو فر, پرواز, یاسی جان, یگانه, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۸۹, ۰۱:۵۷ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
نهایت آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +24 امتیاز     
پیش فرض

هنگامی که آین به صندلی مخمل سرمه ای رنگ کالسکه تکیه داد نگاهی به صورت مری انداخت. چند ساعتی از سفرشان می گذشت ولی در طول این مدت فقط چند مرواده بسیار رسمی و مودبانه با هم داشتند. هر لحظه که از سفرشان می گذشت ، آین مری را عصبی تر و آشفته تر می دید.
مری نگاهی به آین کرد سپس از پنجره بیرون را نگریست هنگام صحبت از فرط آشفتگی لباس مخملی سفرش را که آن هم هدیه ویکتوریا بود با انگشتانش مچاله می کرد.
- چند روز دیگر به سین کلر هال می رسیم؟
آین با بی تفاوتی جواب داد:
- قطعا باید روز سوم سفر به آنجا برسیم.
مری با سر حرف او را تایید کرد. حالا انگشتانش با عصبانیت با لبه توری یقه لباسش بازی می کردند. نگاه آین به گردن او افتاد و خیلی سعی کرد خودش را کنترل کند و ببیند مری چه می گوید.
- خیلی مشتاقم که خانواده ات را ببینم. از آنها برایم بگو.
آین صاف نشست. دلش نمی خواست راجع به خانواده اش صحبت کند. نه راجع به پدرش و نه راچع به باربارا. با این وجود احساس کرد باید قبل از رفتن به خانه به مری هشدارهای لازم را بدهد. باید به او می گفت که احتمالا مورد استقبال گرمی قرار نخواهد گرفت.
- چیز زیادی برای گفتن ندارم. دختر عمه ام باربارا و پدرم تنها افراد خانواده ام در سین کلرهال هستند. من ... بین من و پدرم... خیلی اختلاف وجود دارد. مدت زیادی است که می خواهد ازدواج کنم.
مری به سرعت گفت:
- پس شاید الان رابطه بین شما دو نفر بهتر شود.
آین لبخند تلخی زد و گفت :
- شاید. ولی اگر در ابتدا از این جریان خوشحال نشد تعجب نکنی. او دوست دارد همه چیز را تحت کنترل خود داشته باشد.
مری مستقیما به او نگاه کرد و سپس آن چهره دوست داشتنی مملو از امید به آینده شد.
- ما با هم بر تمام مخالفتها غلبه می کنیم و مطمئنا در انتها او متوجه می شود که همه چیز خوب پیش می رود.
آین اصلا دلش راضی نشد به مری بگوید ممکن است وضعیت چقدر بد باشد. ولی اگر حق با او باشد؟ اگر پدر نظرش را تغییر دهد؟ مشتاقانه گفت:
- البته اگر او تو را همان گونه که من دیدم ببیند ، امکان ندارد بتواند عیب و ایراذی ازت بگیرد.
مری سرخ شد و دوباره غرق در اندیشه های خود. و آین برای جلوگیری از هر نوع سوال احتمالی دیگر در مورد خانواده اش چشمانش را بست و سرش را در پشتی صندلی فرو کرد.
تازه حالا به عمق کاری که کرده بود پی برد. او با مری فالتون- سین کلر - ازدواج کرده و به طرف خانه اش یعنی سین کلرهال می رفت. ولی اصلا از خودش نپرسیده بود حالا که دارد او را به خانه می برد پدرش چه عکس العملی نشان خواهد داد. آیا مالکوم سین کلر عروس انتخابی پسرش را تایید می کند؟ او فقط امیدوار بود پیشبینی خوش بینانه همسرش درباره اینده قطعا اتفاق بیافتد. ولی دلایلی وجود داشت که این با شک و تردید به آینده نگاه می کرد.
از رضایت بی چون و چرای مری درباره پیشنهادش مبنی بر شروع بلافاصله سفرشان متعجب شد. لازم نبود چشمانش را باز کند تا ببیند مری از نگرانی رنگش پریده. آین کاملا درک می کرد و این هیجان غیرقابل توصیف مری او را نیز تا حدودی نگران کرد.
تمام مدت دو روز قبل از مراسم و حتی در حین مراسم این فقط به این موضوع فکر می کرد که قطعا تصمیم درستی گرفته است. البته چون مجبور بود کارهای زیادی در مدت بسیار کمی انجام دهد وقت زیادی برای افکار بیهوده نداشت و از این بابت خدا را شکر می کرد. او باید جواز مخصوص ازدواج را می گرفت ، به سوالات ناشی از حیرت ویکتوریا و جدیدیا با اعتماد به نفس جواب می داد ، مقدمات سفر را می چید و کارگرانی برای بسته بندی و حمل بقیه وسایل مری پیدا می کرد.
فقط یک لحظه کوتاه نسبت به عکس العل دوستان و آشنایانش در لندن راجع به ازدواجش اندیشید قطعا این موضوع باعث حیرتشان می شد ولی خیلی زود گرفتار کارها و تفریحات روزمره خود می شوند. او انتظار دیگری نداشت. آین دوستانش را به خوبی می شناخت و دوست نداشت کسی سوالات ناخوشایند درباره زندگی خصوصی او بکند و البته خودش هم اصلا در زندگی شخصی دیگران دخالت نمی کرد.
او ازاد بود که هر کار دلش می خواست بکند و نیازی نداشت که در مورد نظر دیگران نگرانی داشته باشد.
با این وجود حالا که شرم و حیا را در صورت دوست داشتنی مری و در آن چشمان عسلی می دید شک و تردید تمام ذهنش را پر کرد. او برای این ازدواج خیلی عجله کرده بود ولی در آن زمان به نظرش می رسید تنها راه حل باشد. مری داشت کارلیسل را ترک می کرد.
برای اولین مرتبه آین با خود اندیشید آیا متقاعد کردن مریبرای ازدواج آن هم به آن سرعت کار درستی بود ؟ یعنی مری در سین کلرهال خوشبخت می شد؟
البته مدعی این مسئله نبود که عاشق مری نیست. وقتی از مری خواستگاری کرد ، فقط از تمایلاتش نسبت به او گفت و مری هم اصلا از احساساتش نسبت به او چیزی بروز نداد. آین دقیقا همان همسری را که می خواست پیدا کرده بود. با هوش ، زیبا و صریح اللهجه. واضح بود که مری نیاز به یک آینده مطمئن داشت و ازدواج با آین آن نیاز را تامین می کرد. گویی همه چیز از قبل مقدر شده بود. با این حال هنوز نگران آینده بود. گویی یک جای قضیه می لنگید و آین نمی دانست چرا بالاخره شک و تردید را به کنار گذاشت. البته که او کار درستی انجام داده بود. تازه باید خوشحال هم باشد که مری نسبت به او بی تفاوت نیست. عکس العمل او نسبت به بوسه هایش حاکی از آن بود که شبی خاطره انگیز در پیش رو داشتند.
او اجازه نمی داد نگرانی از عکس العمل پدرش درباره این ازدواج او را تحت سلطه در آورد. مری انتخاب او بود و سین کلر بزرگ چاره ای جز قبول این حقیقت نداشت.
* * *
سایه خاکستری و دراز کالسکه به روی جاده ، پرچین ها و درختانی که از کنارشان می گذشتند نمایان بود. بالاخره کنار در ورودی یک مسافرخانه نسبتا خوب توقف کردند. آین خیلی مودبانه به مری کمک کرد تا از کالسکه پیاده شود. هنگامی که دست مری را گرفت به نرمی فشرد. تمام اندام مری آشکارا لرزد و با چشمانی پر از شک و تردید به او نگاه کرد.
برای لحظه ای نگاهشان در هم آمیخت و آین احساس کرد تمام بدنش منقبض شد. خدایا مری چقدر زیبا بود. با آن پوست شیری رنگ بی عیب و ایراد و اجزای ظریف صورتش درست مانند مجسمه ای چینی می نمود که زنده شده باشد.
خیلی با دقت احساساتش را در برابر زیبایی او کنترل کرد. به دلایلی احساس می کرد هرگونه ابراز تمایل و احساسات از طرف او مری را بیشتر اشفته می کند. با لبخند اطمینان بخشی گفت :
- مطمئنم که این مسافرخانه راحت است.
مری به سرعت نگاهش را از او برگرفت و گفت :
- شک ندارم که حق با توست ... آین... عزیزم.
تردیدش در تلفظ اسم او از دید آین پنهان نماند. با این حال احساس می کرد که تمام کارهای مری دلچسب و خوشایند است. نامش که هیچ وقت راجع به آن اصلا فکر نکرده بود چقدر نرم و شیرین در میان لبهای مری ادا شد.
بعد از اطمینانش از اینکه مسافرخانه اتاق غذاخوری اختصاصی دارد به مسافرخانه دار که چاپلوسانه در خدمت گزاری ایستاده بود اعلام نمود که در آنجا می مانند. آن مرد سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت :
- ببخشید عالیجناب اما در این صورت هزینه اش بیشتر می شود البته قابل شما را ندارد جناب لرد.
این شانه هایش را بالا انداخت و یک سکه طلا از جیبش درآورد و گفت :
- ترتیب همه چیز را بدهید.
مرد دوباره سرش را تمان داد و این دفعه لبخندی حاکی از خود شیرینی بر لبان داشت و گفت :
- البته ، عالیجناب. مطمئن باشید و هرچه لازم داشتید بدون معطلی به جرمی تاکر امر کنید.
آین گفت چند لحظه دیگر پایین می آیم تا در مورد لیست غذا با شما صحبت کنم. من و همسرم انتظار داریم که از بهترین های این مسافرخانه بهره مند شویم.
آن مرد نگاهی گذرا توام با احترام به مری انداخت
- همانطور که شما می گویید آقا. فقط بهترین ها. همسر من آشپز قابلی است ، عالیجناب. شما می توانید مطمئن باشید.
مسافرخانه دار فربه همچنان با احترام آنها را به طبقه بالا برد تا اتاق خوابشان را نشانشان دهد. آین در حالی که به اطذاف اتاق نگاه می کرد با خود تصدیق کرد که مسافرخانه دار بهترین اتاقش را به آنها داده است. تخت بزرگی از چوب تیره بلوط در وسط اتاق قرار داشت و قالی نسبتا تمیزی بیشتر قسمتهای زمین چوبی اتاق را پوشانیده بود و پاتختی ، کمدلباس و صندلی ها هم همه در وضع خوبی بودند.
مرد در حالی که تعظیم می کرد دوباره به آنها یادآوری کرد که در صورت احتیاج به چیزی کافیست او را مطلع کنند و از اتاق بیرون رفت. آین در جواب سرش را تکان داد ولی تمام توجهش جلب مری شده بود که آشکارا سعی می کرد به تخت نگاه نکند.
هراس او حلال درست به مانند دود آتشی که به تازگی خاموش شده باشد هویدا و قابل لمس بود. دستان ظریفش هنگامی که دامن مخملی کهربایی اش را لمس می کرد ، می لرزیدند. حتی با تمام آشفتگی اش آین به خود اقرار کرد که چقدر مری دوست داشتنی است. آخرین اشعه های مایل خورشید از پنجره پشت سر مری در حال ناپدید شدن بودند و او را در هاله ای ظریف و طلایی به جا گذاشتند. گویی که او خودش از درون می درخشید. او تمام وجودش گرما و لطافت بود و آین را به طرف خود دعوت می کرد. حالا این موجود زیبا همسرش بود. نگاه آین ناخودآگاه محو لبهای شیرین او شد.
خدا چقدر او وسوسه انگیز بود و در عین حال خودش کاملا از قدرتش غافل. قدمی به طرف مری برداشت و لحظه ای به او خیره شد و سپس سرجایش ایستاد. او یک پسر جوان بی تجربه نبود و هیچ وقت سابقه نداشت مجبور باشد زنی را به زور و یا تهدید از آن خود کند و امکان نداشت که با مری اینطور رفتار کند. وقتی با هم تنها شدند ، او به نرمی به مری اظهار عشق خواهد کرد و سپس خودش مشتاق ادامه دادن می شود.
با خودش گفت هیچ کس نمی تواند مری را برای اینکه نگران است سرزنش کند. بالاخره امشب شب ازدواجش بود و در حقیقت علی رغم ازدواج و کشش و جاذبه ی آن دو نسبت به یکدیگر ، واقعا آن دو با هم غریبه بودند. سپس با ملایمت گفت :
- اگر موافق باشی تا وقت شام تو را تنها می گذارم که کمی استراحت کنی. همانطور که به صاحب اینجا گفتم شام را در اتاق غذاخوری اختصاصی صرف خواهیم کرد.
مری با خجالت او را نگریست و گفت :
- باشد.
آین به او نزدیکتر شد. می خواست او را در بر بگیرد و بهش اطمینان ببخشد ولی خودش را کنترل کرد. با اینکه فقط چند سانتیمتر با او فاصله داشت ایستاد و گفت :
- دوست داری من بیایم و تو را ببرم یا اینکه ترجیح می دهی خودت بیایی؟
به نظر می رسید قسمتی از نگرانی مری از بین رفته بود چون به چشمان آین نگاه کرد و گفت :
- آه ، نمی خواهد خودت را زحمت بدهی و دنبالم بیایی. من خودم می آیم.
آین متوجه شد که رفتار آرام بخشش روی مری تاثیر گذاشته بود. ولی نمی دانست که او با خودش چه می اندیشد اما چیزی نگفت و ادامه داد :
- خیلی خوب. نیم ساعت دیگر می بینمت.
مری با لبخندی خجالتی با سر حرف او را تایید کرد.
- باشد نیم ساعت دیگر.
سپس در حالیکه سرخ شده بود چشمانش را بست و صورتش را به طرف او کج کرد. آین اصلا باورش نمی شد.
برای لحظه ای از شدت حیرت خشکش زد. مری منتظر بوسه بود. سپس برای این حیرت خودش را سرزنش کرد. مری فکر می کرد هر همسر وظیفه شناسی می باید این کار را انجام دهد. او نمی دانست آین در چه نبرد سختی با امیالش دست و پنجه نرم می کند. این نگاهی حاکی از قدردانی به سرتاپای ظریف مری انداخت و آهسته خم شد و لبانش را به روی لبهای او گذاشت. اولش تصمیم داشت که فقط بوسه ای کوتاه از او بگیرد ولی تغییر روش مری از دوشیزه ای شکاک به همسری پذیرا بیشتر از آن بود که آین بتواند مقاومت کند.
او چشمانش را بست و با اراده بی نظیری که باعث تعجب خودش هم شد اشتیاقش را کنترل نمود. نه حالا نه که مسافرخانه دار پایین منتظر آنها بود. به دلایلی که خودش هم نمی فهمید دلش نمی خواست مری موضوع شایعاتی باشد که ممکن بود به وجود آید.
با خودش فکر کرد شاید به خاطر این است که مری همسرش بود. لیدی سین کلر اینده. او نسبت به مری وظایف بیشتری را بر عهده داشت تا زنان دیگری که فقط در مسافرخانه ها و حتی جاهایی به مراتب بدتر می دید و با اینکه می دانست صاحب آنجا سوءظن پیدا کرده ولی اصلا اهمیت نمی داد.
آین محکم مری را به خود فشرد و در حالیکه صذای ضربان قلبش شنیده می شد گفت :
- من الان پایین می روم.
و با لبخندی ادامه داد:
- دیر نیایی!
مری سرخ شد و با خجالت لبخندی زد و گفت :
- نه دیر نمی آیم!
با بوسه ای به روی موهای طلایی او ، این اتاق را ترک کرد. از لرزش دستانش اصلا تعجب نکرد. در حالیکه از پله ها پایین می رفت سعی کرد خودش را آرام کند.
آین اول در مورد جزئیات غذا با صاحب مسافرخانه گفتگو کرد و وقتی فهمید که آنها انواع صدف تازه و نوشیدنی نسبتا قاابل قبولی در اختیار دارند خوشحال شد. به هر حال این شام عروسی مری بود و این می خواست که برایش خوشایند باشد.
سپس برای خودش یک لیوان نوشیدنی سفارش داد چیزی قوی که به او نیرو دهد. خوشحال بود که در برابر مری مقاومت کرده. او همسرش بود زنی که قرار بود به خانه ببرد تا پدرش را ملاقات کند. با این فکر لبخندی کنایه آمیز بر لبانش ظاهر شد. فکر کرد جقدر سین کلر بزرگ متعجب خواهد شد. زمانی که بفهمد پسرش ازدواج کرده و آن هم با دختر یک کشیش روستایی! اصلا امکان نداشت که مالکوم سین کلر زیبایی و هوش و ذکاوت مری را که باعث شده بود در نظر آین جذاب بیاید تحسین کند. او سعی کرد این افکار را هم مانند ش و تردیدی که در کالسکه برایش به وجود آمده بود به قسمتهای غقب ذهنش ببرد. سپس نوشیدنی دیگری سفارش داد.
* * * * * * * *
نهایت آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Ghazal*, .Monire., ady25, afarinesh, aflak, Alice in Wonder, angel04, Anolin, architect_shima, armin.kz, asal_cheshmak, atousa27, azita_esy, baran_1990, Behnoush, blackeyesg, coral, Donya-70, dordooneh, elhamtt, fadai, farahi, farizad, Farnaz, fary, fatima983, fereshth, foruzan1, ghazale49, gord, hala, hamid_mm, hany666, hasti59, hisa_jana, hiva, honey_x, jinoos, jlss, leila.kh, leila93, losi, m.m.m.m., mahtaj, makhmal_66, marmara25, maryam.mani, maryam1363, maryamale, maryam_mariusz, mikironi, Mino Bookworm, mishapasha, monic, morteza va ati, nadjafi, nastaran b, niayesh00, Niki1986, nina86, OoPs, parisa7, qqjj, rahel194, sabra1361, setare-samavat, shakiii, shide, Shifteh, sogand.m, Sokout, sonia1357, soode, tama1011, tara_5877, Zanessa, ~*SaHaR*~, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آرام.د, آسوده, ارود, ازلی, بلوط, بی بی گل, زری, شبنم, فانوس دریایی, فرگون آسمانی, فیلسوف کوچولو, ماندانا*, مسافر كوچولو, منيژه, نی لو فر, پرواز, یاسی جان, یگانه, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۲۵ بهمن ۱۳۸۹, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
نهایت آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +21 امتیاز     
پیش فرض

مری دست و صورتش را شست. لباس شبش را از کیف سفرش بیرون آورد و منتظر لحظه دیدار با آین شد. مرتبا ساعت جیبی اش را نگاه می کرد اما هر چه بیشتر این کار را انجام می داد به نظرش می رسید که دقیقه ها کندتر و آهسته تر جلو می رفتند. هنگامی که آین در کالسکه درباره احتمال عکس العمل پدرش درباره ازدواج آنها به او هشدار دااد تا حدودش دلسرد شد. احساس می کرد که تفاوت وضعیت اجتماعی آنها مانع از توجه آین به او می شود. ولی آین خلاف آن را ثابت کرد. پس این موضوع نمی توانست مانع بزرگی باشد. با خودش گفت احتمالا آین می خواسته او را برای بدترین شرایط آماده کند. البته او اصلا احتمال نمی داد که چنین چیزی اتفاق بیافتد. چه در اینصورت لزومی نداشت که او را به سین کلرهال ببرد.
مری می خواست سوالات بیشتری بپرسد ، مخصوصا درباره دخترعمه اش باربارا که امیدوار بود با او دوست شود. ولی به نظر می رسید آین خوابش برده . او هم دلش می خواست کمی بخوابد ولی این کار ماورای قدرتش بود. بارها و بارها صدای کشیش را می شنید که آنها را زن و شوهر اعلام می کرد.
همسر؟ خدای بزرگ! او - مری فالتون - همسر چه کسی بود؟ همسر آین سین کلر؟ هنگامی که او این موضوع را دوباره به یاد آورد هیجان عجیبی سراپایش را در بر گرفت. تمام مدتی که از پدر مریضش مراقبت می کرد با خود می اندیشید که دیگر نباید امیدی به ازدواج داشته باشد. چه کسی با او ازدواج می کرد؟ بدون پول و جهیزیه حتی بدون موقعیت پدرش که او را حمایت کند.
ولی یک نفر پیدا شد. یک نفر خوش تیپ ، قوی و باهوش . او نمی دانست چه کار نیکی کرده که یک چنین بخت و اقبالی خداوند نصیبش نمود.
اگر پدر آین در ابتدا این ازدواج را قبول نکند مطمئنا بعدا با آن کنار می اید. حتی هشدارهای ویکتوریا آنقدر به نظرش دور می آمد که فقط زمزمه ای از آنها را می شنید.
حالا که ازدواج کرده بود می خواست حداکثر سعی اش را بکند تا برای آین همسری خوب باشد و اگرچه جرات نمی کرد به این موضوع بیاندیشد وای امید داشت روزی آین بیشتر به او توجه کند.
هنگامی که بالاخره لحظه موعود فرارسید ، ایستاد و با دستش دامن بنفش لباسش را مرتب کرد. دوباره شک و تردید به سراغش آمد و نشست. دقیقه ها ولی او از اینکه می خواست پیش آین - پیش همسرش- برود عصبی بود.
به خودش گفت بهتر است دیگر مثل یک بچه احمق رفتار نکند. دوباره ایستاد و با عزمی راسخ به طرف در رفت. از لحظه ورود به این اتاق او به اندازه کافی احمقانه رفتار کرده بود. اصلا جای نگرانی نبود. آین از هنگام خواستگاری تا به حال با او مهربان و مودبانه رفتار کرده و قطعا به این روش ادامه خواهد داد.
5
وقتی مری وارد شد ، آین در اتاق غذاخوری خصوصی مسافرخانه انتظارش را می کشید. اتاقی کوچک با سقفی ک.تاه که احتمالا در نور زیاد کهنه و محقر به نظر می رسید. اما نور آتش و تعداد انرکی شمع که روی میز و طاقچه روی بخاری دیده می شد پرتوی گرم و صمیمانهای به آن اتاق که با رنگهای تیره مبله شده بود می تاباند.
هنگام ورود مری ، آین از جایش بلند شد.
- مری ! می بینم که راحت توانستی اینجا را پیدا کنی.
مری با شک و تردید کنار در ایستاد.
- من... باه. همسر مسافرخانه دار راهنمایی ام کرد.
آین به میزی که برای آن دو نفر چیده شده بود اشاره کرد.
- آیا می خواهی الان غذا را بیاورند یا اینکه ترجیح می دهی منتظر بمانی؟
مری به سرعت گفت :
- نه .. الان خوبه
با اینکه واقعا گرسنه اش بود به نظرش رسید شاید آین آن احساس را نداشته باشد. از آخرین باری که غذا ورده بودند ساعت های زیادی گذشته بود.
آین به طرف طاقچه بالای بخاری رفت و زنگ کوچک نقره ای را به صدا در آورد. لحظه ای بعد زنی تنومند با موهای خاکستری که خیلی مرتب بالای سرش جمع کرده بود با سینی سنگینی وارد شد. بدون اینکه مستقیما به هیچ کدام از آنها نگاهی بکند غذا را روی میز چید سپس در حالیکه با احترام تعظیم می کرد رو به آنها کرد و گفت :
- امر دیگری ندارید جناب لرد؟
- فعلا نه
آین با لحنی با او صحبت کرد که به نظر مری خیلی گیج کننده بود.
- اگر به چیز بیشتری احتیاج داشتیم زنگ می زنم.
زن دوباره تعظیم کرد و سپس رفت. اما مری آنقدر مات لحن غریبه آین شده بود که اصلا متوجه رفتن آن زن نشد. نگاهی به قیافه جذاب و خوش تیپ آین انداخت ، شاید پاسخ سوال خود را بیابد ولی چیزی دستگیرش نشد. آین به او نگاه نمی کرد. نگاهش به سوی آتش بود و به نظر مضطرب می رسید.
مری خودش را جمع و جور کرد. او دیگر یک دختر بی تجربه و ناشی نبود و این مرد شوهرش بود. متاسفانه این کلمه به جای اینکه او را آرام کند بیشتر آشفته اش می کرد ولی بر آشفتگی اش غلبه کرد و پرسید:
- آیا از چیزی نگرانی؟ ... آین.
آین به مری نگاه کرد. گویی ناگهان حضور او را به یاد آورد.
- نه چیزی نگرانم نکرده. فقط داشتم راجع به سفر فردا فکر می کردم.
مری به دستانش خیره شد. صحبت درباره فردا ، افکار دیگر را از ذهن مری زدود تا فردا همه چیز فرق خواهد کرد. تا آن موققع او به معنای واقعی کلمه همسر آین خواهد شد. پیش بینی این موضوع او را بیشتر خجالت زده کرد.
خوشبختانه به نظر می رسید آین از احساسات او اصلا اطلاعی نداشت. برای اینکه به میز چیده شده اشاره کرد و گفت :
- می توانیم شروع کنیم؟
مری با دقت به غذاهای روی میز نگاه کرد. نان تازه ، سوپ صدف ، بلدرچین سرخ شده و توت فرنگی با خامه. در حالیکه سر جایش می نشست ناامیدانه در تلاش برای یافتن موضوعی برای صحبت بود. هر چیزی که ذهن او را از خاطره بوسه ی چند لحظه پیش در اتاقی که قرار بود شب عروسی شان را در آن بگذرانند منحرف کند.
هنگامی که آین برای او نوشیدنی ریخت ، مری گفت :
- امیدوارم این سفر بیشتر از آن که تو پیش بینی کرده ای طول نکشد. قلمه هایی که از باغچه خانه آوردم احتیاج به آب دارند. دلم نمی خواهد که خراب شوند. به خاطر اینکه یادگار مادرم هستند. زمانی که عروس جوانی بود آنها را به خانه پدرم آورد.
آین مودبانه لبخندی زد و شروع به خوردن غذایش که بسیار خوشمزه به نظر می رسید کرد.
- هیچ دلیلی ندارد که طبق برنامه سفر نکنیم. اما اگر به هر حال با تاخیر وارد شدیم من آنچه لازم باشد انجام خواهم داد که در نهایت تو راضی و خوشحال باشی.
مری با خجالت لبخندی زد.
- متشکرم. این گلهای رز برای من خیلی اهمیت دارند. امیدوارم روزی دختر من هم قلمه هایی از آنها را به خانه خودش ببرد.
آین مرموزانه به او نگاهی کرد و سپس تمام توجهش را معطوف بشقاب غذایش کرد. به نظر می رسید از اشاره مری به بچه ناراحت شد. مری خجالت زده احساس کرد که خیلی بیشتر از اندازه جلو رفته بود. سکوت در میان آنها حکم فرما شد. ولی او آنقدر خجالت زده و شرمگین بود که نمی توانست برای شکستن سکوت پیش قدم شود و فقط با چنگالش با تکه های غذا بازی می کرد.
خیلی غیرمنتظره آین گفت :
- مری تو متدرت را به یاد می آوری؟
مری سرش را به علامت منفی تکان داد. خیلی تعجب کرد که آین توانست اینقدر سریع موضوع را تغییر بدهد.
- راستش را بخواهی ، خیلی نه. فقط گرمای بدنش و بوی گل سرخی که می داد به خاطرم است.
آین در حالیکه صدایش از فاصله دوری شنیده می شد ادامه داد:
- من حتی آنقدر هم یادم نمی آید. مادرم زمانی که من به دنیا آمدم از دنیا رفت. همیشه با خودم فکر می کردم اگر این اتفاق نیافتاده بود پدرم ... خوب. ممکن بود اگر این اتفاق نیافتاده بود او با حالا خیلی فرق داشت.
مری به نظرش رسید که آین وجود او را فراموش کرده. آین به او نگاه کرد و شانه هایش را بالا انداخت:
- اگر این اتفاق نیافتاده بود پدرم خیلی متفاوت با حالا رفتار می کرد... در خیلی از زمینه ها.
مری کمی جرات به خرج داد و پرسید :
- مثلا چه زمینه هایی؟
به نظر می رسید آین از وجود مری بی خبر بود چون گفت :
- مثلا مرگ برادرم. اگر چه کسی نمی تواند پدرم را برای عزاداری به خاطر از دست دادن او سرزنش کند. او ... خوب. من از مالکوم باهوش تر ، اجتماعی تر و خوش تیپ تر تا به حال ندیده ام. مرگ او چنان خلائی به وجود آورد که هیچ کس تا به حال نتوانسته آن را پر کند.
وقتی آین از برادرش صحبت می کرد ، مری درد عمیقی را در وجودش احساس کرد. آشکار بود که هنوز روح مالکوم از این مرد مرموز و عجیب که اکنون همسرش بود ، جدا نشده. برای مری باور کردن این وضوع که کسی خوش تیپ تر و جذاب تر از مردی که روبه رویش نشسته ، پیدا شود مشکل بود. احساس کرد خاطرات آین از برادرش فقط مانند قهرمان پروری یک پسربچه از برادر قوی و مهربانش است.
آین در حالی که با تاسف لبانش را به هم فشار می داد ادامه داد :
- آیا واقعا پدرم مقصر است که از کسی که مالکوم را ازش گرفت نفرت دارد؟
مری با دیدن اندوه آین رنگش پرید. قبلا احساس می کرد که حق ندارد از او سوالی بکند ، ولی حالا همسرش بود. این مسئله به او این حق را می داد. حتی لازم بود که بداند چه چیزی او را تا این حد عذاب می دهد. با این حال خیلی محتاطانه گفت :
- آین من نمی فهمم منظورت چیست؟ تو عقیده داری پدرت تو را مسئول مرگ برادرت می داند؟
آین پشتش را صاف کرد و به او نگاهی کرد. در حالی که چشمانش را غم گرفته بود در میان حیرت و تعجب مری جواب داد:
- آیا پدرم مرا مسئول مرگ مالکوم می داند؟ در یک کلمه بله.
- اما چرا. نمی توانی به من بگویی چه اتفاقی افتاده؟
آین مدتی طولانی در سکوت به شعله شمع خیره شد. بالاخره گفت :
- چه فرقی می کند اگر بدانی چه اتفاقی افتاده؟ مدتی طولانی از آن حادثه گذشته و تقریبا همه آن را فراموش کرده اند. همین قدر بس که بدانی تصادف بدی بود. به خاطر آن تصادف من دو روز بیهوش بودم. وقتی به هوش آمدم اصلا کسی از من توضیح نخواست. خودشان همه چیز را پیش بینی کرده بودند. احساس می کنم الان دیگر خیلی دیر شده که آنها را بازگو کنم.
- اما آین اگر من بدانم. اگر چیزی هست که پدرت باید بداند و باعث بهتر شدن روابط شما می شود باید...
آین در حالیکه صورتش مانند گچ سفید شده بود حرف مری را قطع کرد.
- آن یک تصادف بود. همش هم همین است که گفتم. این چیزی نیست که من بخواهم با تو و یا ... هر کس دیگری راجع به آن بحث کنم. نه حالا و نه در آینده.
مری از این تند مزاجی آین خیلی رنجیده خاطر شد. سعی کرد اجازه ندهد آین رنجشش را ببیند.
- بسیار خوب. دیگر با پرسش دوباره این مسئله شما را عصبانی نمی کنم. اگر اشکالی ندارد ، خیلی احساس خستگی می کنم. فکر می کنم باید به اتاقم بروم.
آین نیز بلند شد. آشکارا با احساساتش در ستیز بود.
- مری مرا ببخش. تو متوجه نیستی. بعضی مسائل اصلا قابل گفتن نیستند. آنها باعث می شوند خاطراتی برای من زنده شود که ترجیح می دهم در دورترین نقطه ذهنم قرار داشته باشند تا بتوانم فراموششان کنم.
مری بدون اینکه به او نگاه کند سرش را تکان داد.
- هر جور میل توست.
او تلاش می کرد تا خودش را قانع کند که اتفاقی نیافتاده. مدام به خود می گفت که حق ندارد آین را در هیچ موردی تحت فشار قرار دهد. ولی درونش زخم عمیقی باقی ماند. اگر چه به تازگی ازدواج کرده بود ولی فکر می کرد زن و شوهر نباید چیزی را از هم پنهان گنند. به نظر می رسید آین کلی راز در زندگی اش داشت. اگر یک چنین مسائلی دوباره بین آنها به وجود می آمد آینده ازدواج آنها چه می شد؟
وقتی این میز را دور زد تا جلوی مری بیاستد و جلوی خروج مصرانه او را بگیرد ، مری نتوانست از نگاه به چشمان جذاب او خودداری کند. لحنش الان نرم و منطقی بود.
مری متاسفم که ناراحتت کردم. من اصلا دوست ندارم به خاطر مسئله ای که مدتهاست از تمام ذهنها البته به جز دو نفر پاک شده ، تو را ناراحت بکنم. این مسئله ای است که اصلا ارزش این همه سماجت را ندارد.
مری احساس کرد در آن چشمان سیاه و آن مزگان مشکی انبوه غرق شد. ولی نتوانست جلوی خودرا بگیرد و گفت :
- من به چیزی که تو را ناراحت می کند اهمیت می دهم آین. درد و رنج تو درد و رنج من هم هست.
آین دست او را گرفت و به طرف سینه اش برد.
- مری تو مظهر مهربانی و قدرت هستی. ولی چون نمی توانم پیش بینی کنم چه می خواهی بگویی مجبورم در لاک دفاعی قرار بگیرم. می ترسم در مورد مسئله ای که من اصلا دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم ، بیش از اندازه پافشاری کنی. با این وجود نرمی قلب تو هر زخمی را التیام می بخشد. تو ارزش بهترین ها را داری. چرا موافقت کردی با من ازدواج کنی؟
مری احساس می کرد قلبش از سینه اش داشت در می آمد. یعنی آین به او اهمیت می داد؟ او اصلا نمی توانست باور کند یک چنین چیزی امکان داشته باشد. امیدواری به این مسئله باعث شد خون در رگهایش به جوش آید. بدون اینکه فکر کند ج.اب داد و ناخواسته بیشتر از آنکه دلش می خواست پرده از رازش برداشت.
- به خاطر اینکه من به یک نفر احتیاج داشتم آین. به کسی که بتوانم ازش مراقبت کنم و او نیز به نوبه خودش از من حمایت کند. اگر من سوالی ازت کردم به این خاطر است که می خواهم بدانی دلم می خواهد جزئی از زندگی و خانواده ات باشم.
آین به مری نگاه کرد. احساس را در حرفهایش و اشتیاق را در نگاهش به وضوح می دید و به این نتیجه رسید که او قطعا در سین کلرهال صدمه خواهد دید. البته این فکر تمام روز مشغولش کرده بود. حالا فهمید که چرا نمی تواند راجع به خانواده اش به او بگوید. او قادر نبود از اختلافات عمیق بین خودش و پدرش با مری صحبت کند. چگونه می توانست راجع به آنها با او صحبت کند وقتی که می دانست عکس العمل آنها نسبت به ازدواجش اصلا رضایت بخش نخواهد بود. احتمالش بسیار ضعبف بود که او را به عنوان فردی از خانواده بپذیرند.
آین بالاخره به خودش اعتراف کرد که هدف او از این ازدواج امتحان کردن پدرش بود. می خواست ببیند ایا مالکوم او و انتخابش را قبول خواهد کرد. چه فکر و خیال مسخره ای! گفتگویی که او با مری در مورد مرگ برادرش داشت تصویر واضحی از قضاوت ارل را در مورد خودش بیادش آورد. او تا به حال به هیچ یک از خواسته های آین احترام نگذاشته بود. احتمالا در مورد ازدواجش با مری نیز همین طور خواهد بود.
آین می دانست که ازدواجش با مری اشتباه محض بوده یک بار به او گفت که شایسته بهترین هاست. این حرف کاملا درست بود ولی آین بهترین نبود. با خود اندیشید که باید مری را آزاد بگذارد. آنها باید اردواج را فسخ می کردند. سپس خودش زندگی مرفهی را با درآمدی خوب در جایی مناسب برای مری ترتیب می داد. این تنها راهی بود که می توانست به این وضعیت سر و سامان دهد. یکی از دلایلی که این به سوی مری جذب شد ، علاقه او برای ایستادن روی پای خودش بود.
وقتی که دید اگر مری از او دور باشد به مراتب اینده ای بهتر خواهد داشت ، دردی غیرمنتظره ، به سراغش آمد. به خودش اعتراف کرد تمام درد و رنج کنونی ناشی از شرمی است که از گمراه کردن مری در خود احساس می کند. سعی کرد به زیبایی او به رایحه دلنشین عطرش و به گرمای چشمان کهربایی اش فکر نکند.
در حالیکه خیلی با دقت دست مری را از روی سینه اش بر می داشت گفت :
- بیا بریم بالا. باید یک چیزی بهت بگویم.
مری پلک زد و این دید که گونه هایش سرخ شد. هنگامی که فهمید به چه فکر می کند به نرمی دستش را فشرد. آین اصلا قصد تصاحب او را نداشت. برایش اصلا مهم نبود که چقدر احساس ناامیدی می کرد.
مری با صدای گرفته ای گفت :
- می شه لطف کنی و قبل از اینکه بالا بیایی ، چند دقیقه مرا تنها بگذاری؟
آین قبول کرد. این زمان به او فرصت می داد که افکارش را جوری تنظیم کند که برای مری قابل درک باشد.
وقتی که یک ربع بعد آین به اتاق رسید در زد و منتظر جواب شد. مری با صدایی که به زحمت شنیده می شد ، پاسخ داد. آین وارد شد و در را به دقت بست و برای گفتن چیزهایی که می خواست بگوید خود را آماده کرد.
ولی هنگامی که مری را دید مردد شد. او ایستاده بود و از پنجره تاریکی را تماشا می کرد و هیچ حرکتی مبنی بر اینکه کتوجه حضور آین شده نکرد. ولی این می دانست که قطعا او فهمیده که همسرش وارد اتاق شده. آنچه باعث تردید آین شد لباس سفید نازکی بود که مری به جای آن لباس بنفش رنگ به تن داشت و آن موهای طلایی مواج به روی شانه هایش تمام گرما و نورشمع ها را تحت الشعاع قرار داده بود.
علی رغم تمایلش به مری سعی کرد بر خود مسلط باشد. نفس عمیقی کشید. می دانست کارش درست است. می خواست به مری بگوید قصد دارد به این ازدواج کوتاه پایان دهد. البته باید خیلی مراقب می بود که مری فکر نکند او مقصر است. اگرچه فکر فرستادنش به جایی دیگر درد بزرگی در سینه اش به وجود آورد. هنگامی که نزدیکش شد مری غیرمنتظره برگشت و رودر روی او ایستاد. این همچنان با خودش در کشمکش بود. از همان اولین دفعه ای که او را در دشت دید ، این زن را می خواست ، دیگر تاب تحمل در برابر او را نداشت.
نهایت آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Ghazal*, .Monire., ady25, afarinesh, aflak, Alice in Wonder, anagalis, angel04, Anolin, architect_shima, armin.kz, asal_cheshmak, atousa27, azita_esy, baran_1990, Behnoush, blackeyesg, coral, Donya-70, dordooneh, down13, elhamtt, farahi, farizad, Farnaz, fereshth, foruzan1, ghazale49, gord, hala, hamid_mm, hisa_jana, hiva, honey_x, jinoos, leila.kh, leila93, losi, m.m.m.m., mahtaj, makhmal_66, marmara25, maryam.mani, maryamale, maryam_mariusz, mikironi, Mino Bookworm, mishapasha, monic, morteza va ati, nadjafi, nasi & somi, nastaran b, niayesh00, Niki1986, nina86, qqjj, rahel194, riitaa, sabra1361, sanaz1, setare-samavat, shakiii, shide, Shifteh, Sokout, sonia1357, soode, tama1011, tara_5877, ~*SaHaR*~, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آرام.د, آسوده, ارود, ازلی, بلوط, بی بی گل, ترنم, روشناک, زری, شبنم, فانوس دریایی, فرگون آسمانی, فیلسوف کوچولو, ماندانا*, مسافر كوچولو, منيژه, نی لو فر, پرواز, یاسی جان, یگانه, ღدختر کائناتღ
قدیمی ۲۷ بهمن ۱۳۸۹, ۰۳:۳۴ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
نهایت آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +22 امتیاز     
پیش فرض

6
صبح روز بعد وقتی مری از خواب بیدار شد ، آین در رختخواب نبود. افکار زیادی به ذهنش هجوم آوردند. اگرچه از دیدن دوباره آین احساس خجالت می کرد ولی در عین حال یک جور احساس اشتیاق در وجودش بود که نمی توانست انکارش کند. از فکر اینکه بقیه زندگی را قرار است با هم بگذرانند احساساتی شد. چند لحظه بعد در حالیکه مشغول بستن روبان کلاهش به زیر چانه اش بود صدای ضربه ای به در را شنید. همانطور که قلبش سریع می زد به طرف در برگشت.
- آین؟
آین خیلی آهسته گفت : مری می توانم بیایم تو؟
در حالیکه از رفتار رسمی آین تعجب کرده بود با خجالت گفت : خواهش می کنم!
در باز شد و آین با دودلی در چهارچوب در ایستاد.
- اگر حاضر هستی صبحانه در اتاق غذاخوری آماده است.
شک و دودلی در صدایش موج می زد و مری تا حدودی نگران کرد. با دقت به شوهرش نگاه کرد. ولی نتوانست بفهمد چه چیزی باعث نگرانی اش شده است. موجی از آرامش در چشمان سیاه آین دیده می شد. با این وجود مری هنوز احساس می کرد چیزی او را نگران کرده است و بالاخره پرسید :
- آین چیزی شده؟ آیا من کاری کرده ام که باعث ناراحتی تو شده؟
آین نگاهی به زمین و سپس به مری کرد و خیلی جدی گفت :
- نه مری. تو هیچ کار بدی نکرده ای. فقط فکرم درگیر سفرمان به طرف سین کلرهال است. اگر باعث شدم احساس بهت دست بده مرا ببخش.
و در حالیکه پش گردنش را می خاراند ادامه داد :
- تو در این مساله اصلا تقصیری نداری.
مری برای لحظظه ای او را نگریست. تقریبا به نظرش غیرممکن می آمد که همین چند ساعت پیش آنها به هم آنقدر نزدیک بودند. الان آین بسیار خشک و جدی آن طرف اتاق ایستاده و خودش هم به شدت احساس خجالت می کرد. از خودش پرسید : آیا صبح بعد از ازدواج برای همه همین طور است؟ ولی دلش نمی خواست در مورد این مساله از آین سوالی بکند. فقط می دانس با آن احساسات احمقانه اش در یک جا ایستادن چیزی را عوض نمی کند. بنابراین بدون آنکه به این نگاه کند گفت :
- من همین الان با تو پایین می آیم.
آین مودبانه گفت :
- پس من بهت کمک می کنم وسایلت را جمع کنی که بعر از صبحانه به سفرمان ادامه دهیم.
مری خودش هم دلیلش را نمی دانست ولی حرفهای این اصلا به او اطمینان نبخشید. هنگامی که اتاق را ترک می کرد با خودش گفت شاید این بیش از اندازه نگران است به خاطر نزدیک شدن به سین کلرهال. او به اندازه کافی به روایطش با پدرش برای مری توضیح داده بود. بنابراین تصمیم گرفت درباره ی این موضوع صحبت نکند تا اینکه زمان موعدش برسد.
دو روز دیگر آنها به طرف شرق سفر کردند. دیگر از کارلیسل - محل تولد مری - خیلی دور شده بودند. آین در تمام طول این دو روز مودبانه از دوران بچگی و گروه های ماهیگیری که عضوشان بود برای مری تعریف کرد. ولی دیگر رابطه ی عاطفی با او برقرار نکرد.
فقط با دقت و توجه خاصی نیازهای مری را برآورده می کرد. در هر نقطه جاده توقف می کردند ، همیشه دو اتاق می گرفت. یکی برای خودش و یکی برای مری.
آین به او گفته بود سین کلرهال در کنار ساحل لینلکن شایر قرار گرفته است. بنابراین وقتی که به مقصد نزدیک شدند مری بوی تند نمک را آشکارا در هوا استشاق می کرد. به غیر از این مورد خیلی کم در مورد خانه ی جدیدش می دانست و خیلی دلش می خواست که آنجا را هر چه زودتر ببیند.
مری خیلی کم راجع به دهکده می دانست چون آین به او خاطرنشان کرد هرچه را گفته همه خاطراتی هستند که از گذشته به یاد می آورد. از 17 سالگی با مادربزرگش در لندن زندگی می کرد. احساس می کرد این موضوع بی رابطه با مرگ برادرش و رنجش پدرش از او نیست ولی خودش در این باره چیزی نگفت.

ميخواست راجع به اين مسئله از او بپرسد ولی اين کار را نکرد فقط گفت :
- خيلی خوشحال ميشوم که مردمه منطقه شما را ببينم. هميشه از کمک به مردمه بخشی که پدرم کشيش بود ، لذت ميبردم. مطمئنم حالا که همسر تو هستم اين کارها به مراتب بيشتر وقته مرا پر خواهد کرد.
سپس با شک و دودلی لبخندی زد و ادامه داد:
- واقعاً منتظر ورودمان به سين کلر هال هستم .

آین برای مدت طولانی او را نگریست.
- مری چیزی هست که فکر می کنم باید قبل از ورودمان به سین کلرهال از آن با خبر شوی.
مری سرش را به علامت مثبت تکان داد و در حالی که از این رفتار این متعجب شده بود گفت : البته.
- در مورد دختر عمع ام باربارا.
مری پاک گیج شده بود. آین ادامه داد :
- پدرم ... خیلی تمایل داشت که من با او ازدواج کنم.
مری احساس کرد که آب سرد رویش ریختند.
- خدای من ، آین؟ و او در این مورد چه فکر می کرد؟ آیا باربارا هم معتقد بود تو باید با او ازدواج می کردی؟
این خیلی سریع مری را مطمئن کرد و با صداقت کامل جواب داد:
- نه من اصلا او را به این مسئله امیدوار نکردم. ولی پدرم از اینکه نقشه هایش به هم ریخته عصبانی خواهد شد. باربارا کاملا می داند برای من فقط یک دخترعمه می باشد و نه بیشتر.
قاطعیت آین مری را تا حدودی مطمئن ساخت. افشا این موضوع باعث شد تا حدودی آشفتگی آین را درک کند. اگر رولبطشان اینقدر رسمی نبود ، سوالات بیشتری می پرسید ولی ترجیح داد سکوت کند. اتفاقات چند روز گذشته خیلی سریع رخ داد و مری احساس می کرد دیگر در بدنش نیرو توانی باقی نمانده است.
فقط امید داشت هنگامی که به سین کلرهال رسدند با شروع زندگی جدیدشان بهتر همدیگر را بشناسند. احساس می کرد تصمیم آین مبنی بر بردن او به سین کلرهال به جای لندن مطمئنا نشانه آن است که او قصد دارد زندگی تازه ای را شروع کند. او واقعا از عنوان اشرافی بدنام خسته شده بود. قطعا این مسئله کمک خواهد کرد که پدرش بفهمد ازدواج او یک اشتباه نبوده.
برای مدتی هر دو در سکوت به سفرشان ادامه دادند. آین قبلا تصمیم داشت در مسافرخانه بین راه توقف کند ولی هنگام غروب تصمیمش را عوض کرد.
وقتی از مری پرسید آیا مخالف ادامه سفرشان است ، مری در حالی که از تعجب اخم کرده بود گفت :
- فکر می کنم گفتی شب را بین راه می خوابیم تا این که هنگام رئز به سین کلرهال برسیم.
آین بدون اینکه به او نگاه کند پاسخ داد :
- هنوز دیر نشده و ما کاملا زدیک خانه هستیم. به نظرم احمقانه می اید که شب را در مسافرخانه بخوابیم.
مری جواب داد:
- اگر تو فکر می کنی اینطوری بهتره من مخالفتی ندارم.
و سعی کرد ناامیدی در صدایش شنیده نشود. او می خواست تا جایی که امکان داشت تاثیر خوبی از خودش به روی خانواده آین بگذارد. ولی حالا کتملا خسته در حالی که سراپایش را گرد و خاک سفر پوشانیده بود به سین کلرهال می گذاشت.
البته اصلا لازم نبود نگرانی اش را پنهان کند. چون آین اصلا متوجه بی میلی و اکراه او نشد و از پنجره به کالسکه ران گفت که سرعتش را زیاد کند.
مری با دقت به شوهرش نگریست ولی او از نگاه کردن به مری امتناع می کرد. کم کم نور درون کالسکه آنقدر کم شد که مری قادر نبود آین را درست ببیند و عجیب اینکه او نیز چراغ را روشن نکرد. در عوض به صندلی تکیه داد و پشمانش را بست ولی قادر به استراحت نبود. همش به سین کلرهال فکر می کرد و نگران اولین آشنایی .
خیلی زود نگرانی جای خود را به افکار مضطرب کننده داد. کالسکه به واسطه سرعت زیاد تکان می خورد و هر از گاهی زانوی آین به زانوی او برخورد می کرد. ناگهان خاطره شبی را که در آغوش این گذرانده بود تمام ذهنش را مشغول کرد.
حالا که او و آین با هم ازدواج کرده اند باید بچه دار شوند. از فکر این مسئله بسیار خوشحال شد. به زودی آنها به خانه جدیدشان می رسیدند و زندگی مشترکشان را شروع می کردند. مطمئنا مشکلاتی در سر راه آنها وجود داشت. ولی این مسئله تحت الشعاع این حقیقت بود که او دیگر هیچ وقت تنها نیست. او صاحب خانه و خانواده ای خواهد شد که مری را از آن خود می دانند.
آین خواب نبود. این تنها کاری بود که می توانست بکند. رو به رویش زنی نشسته که همسرش بود. برخورد پای او با این فقط شعله ی میل و کششی را که هر لحظه در وجودش زبانه می کشید بیشتر می کرد. با این وجود به خودش اجازه نمی داد که افسار شور و هیجانش را رها کند. کاری که او با مری کرد وحشتناک بود. اصلا حق نداشت عطش اشتیاقش را با مری فرونشاند. مدام به او فکر می کرد. به تحساساتش ، به رایحه دلپذیرش و به زیبائیش. چرا با او منصفانه رفتار نکرد؟ اصلا حق نداشت او را لمس کند. ولی لحظه ای که آنقدر شیرین خودش را در اختیار او گذاشت ، دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
نهایت آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Ghazal*, -دایان-, .Monire., 30ma, afarinesh, aflak, ali99, Alice in Wonder, angel04, Anolin, architect_shima, armin.kz, asal_cheshmak, atousa27, aygeen, Behnoush, blackeyesg, coral, Donya-70, dordooneh, down13, farahi, farizad, Farnaz, fary, fatima983, foruzan1, gord, hala, hamid_mm, hany666, hasti59, hisa_jana, hiva, honey_x, leila.kh, leila93, losi, m.m.m.m., mahdiya, mahtaj, makhmal_66, marmara25, maryam.mani, maryamale, maryam_mariusz, mikironi, Mino Bookworm, mishapasha, monic, nadjafi, nasi & somi, nastaran b, niayesh00, Niki1986, nina86, qqjj, rahel194, sabra1361, sanaz1, setare-samavat, shakiii, shide, Shifteh, sonia1357, soode, tama1011, tara_5877, yas baran, zebeli, ~*SaHaR*~, ~jOojoO.tAlA~, آرام.د, آسوده, ارود, ازلی, بلوط, بی بی گل, ترنم, زری, شبنم, فرگون آسمانی, فیلسوف کوچولو, ماندانا*, مسافر كوچولو, منيژه, مهسان9093, نفيس, نی لو فر, پرواز, گل یاس, یاسی جان, یگانه, ღدختر کائناتღ
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
lord, sin, آرچر, اشرافی, اشرافی بدنام ، نرگس عبداحد ، رمان ، خلرجی, بدنام, تایپ, عبداحد, عبداحد or, نرگس, کاترین

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
اشرافی بدنام ( Lord Sin ) | کاترین آرچر | نرگس عبداحد| موبایل Farnaz رمان خارجی 4 ۸ بهمن ۱۳۹۰ ۰۱:۰۸ قبل از ظهر
اشرافی بدنام (Lord Sin) | کاترین آرچر | دانلود honey_x خارجی 0 ۳۰ تير ۱۳۹۰ ۰۱:۲۰ بعد از ظهر
رمان عاشقانه های امیر و نرگس | امیر و نرگس باقری رمان های کامل شده نوشته کاربران 24 ۱ خرداد ۱۳۸۹ ۰۲:۴۶ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۸:۳۷ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا