ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان نشاید ها | ~B@H@R~ کاربر انجمن
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 114
  1. Top | #1

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,601
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,454
    تشکر شده 85,247 در 1,477 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان نشاید ها | ~B@H@R~ کاربر انجمن

    به نام خدا


    سلام
    دیدین وقتی خودتونو به آب اتیش میزنین تا یه کاری بشه ولی چیزی که شدنی نیست، پس نمیشه... اونوقتِ که میشه قصه پر غصه این داستان... دوست دارم بازم اسم های قشنگتونو اینجا ببینم شرمندم میکنید با محبتهاتون
    در مورد ناکجا هم بگم که فعلا نمیتونم ادامش بدم و این رمان چون نوشته شده و کامل هست اینو میذارم ... خدا رو چه دیدی شایدم اون دو تا خواهرو ول نکردمو وقتی کامل شد براتون گذاشتمش حالا از هر جایی که سر در آورده باشن...


    موضوع: عاشقانه


    کپی کردن کتاب بدون اجازه رسمی از نویسنده و ذکر منبع مجاز نمی باشد.
    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,02,17 در ساعت ساعت : 12:08

    عاشـق ِ بـی خـوابـی هـای شبانـه ام مـی شـوم
    وقتـی یـواشکـی بـه چهـره ی غـرق در خـوابـت خیـره مـی شـوم...
    دستـی کـه دورکمـرم حلقـه مـی زنـد
    مـرا غافـل گیـر مـی کنـد!!!

  2. 186 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    #مریم# , (shohreh) , * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *~aida bala~* , *~SETAREH~* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , *مائده* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .yasmin , .سیاوش. , 2rrin , @@zahra@@ , abby7 , aida_siasookhte , alma8525 , alone shadow , Amaat , amorist , Anahita.s , ARA...GOL , Arezoo Khanoom , arezoo786 , arina17 , arman_iran , asal-1412 , asal007 , asal_cheshmak , b.hassani , BaharәH , batiii , behtarin_pari , BeLAtrIx , blub2000 , Chiksay , dada1 , dreamer , elin89 , Emily Krooz , eshton , F @ N @ H @ i , f.a.s , f.honey , fariba48 , FaTam , fateme16 , fatemeh27 , FereshteĦ , foruzan-k , ghazaal.t , ghazal-xr75 , ghazalghazal , hadis_s , haniyeh120 , hanna71 , hasti59 , Holooooooo , homa41 , hyunah , hzohreh , h_t_h_1984 , jahromi , katoore , kiumars , leyla71 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , makhmal_66 , mani1384 , mansor64 , MARDE_TANHA , maryamm1990 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , meloda , meno , mina_75 , mishapasha , ms_f90 , mzm1368 , nadi.h , Nahid72 , narges.shiraz , narges13 , nasrin.j , nasrin44 , Negaг , nel.v , night light , nikoo 123 , niloofarane , niloofarlover , pani1381 , paradaice , parto taban , punio , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ronika_1994 , ROZ GOL , Saeideh_82 , Samin 16 , sana1994 , sanni , sara parvizi , scarlet25 , Shabah eshg , shadi256 , shadi801 , shiva.e74 , sisi7070 , sobin , soheila50 , soheilam , somaye_t , sorrow23 , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , Titanium , wildrose , yada , yasaman20 , yasamin_34 , zarpari04 , zizi66 , zizigoloo , Zohr£... . , ~Amber~ , ~SAHRA~ , آتری , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , الی بانو 26 , الی مسعودی , الیرا , تربچه68 , ترسا اميني , ترنج فاطمي , ثنا77 , حسینی شاکر , حنانه 14 ساله , خیال غزل , دختر امیدوار , دخترویروسی , دل آرا دشت بهشت , دنیز. , رابین * , راژانه , روها , سامیه.ر , سپیدوسیاه , عاطفه دلنواز , عمه حمی , غزل... , فاطمه سمیعی , فرحناز65 , لبخند قرمز , م.نوری , مهسان9093 , نسرین... , نسيا , نفس13 , نوشیس , نگین79 , هانی سالی , هیونگ , پریسا71 , چاله , چشمک ستاره , گل اطلسی , گلبو , یک ابانی , ◊ نیلوفـر غنچـه , ♥ nazi nazi♥ , ❀ بهـــار ❀ , ❀پرستو❀

  3. Top | #2

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,434
    میانگین پست در روز
    9.43
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,601
    تشکر شده 420,102 در 26,740 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
    نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت
    مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن
    حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
    اطلاعیه های بخش کتاب !
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
    قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن
    استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یا بدون لینک! ) خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!



  4. Top | #3

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,601
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,454
    تشکر شده 85,247 در 1,477 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست اول

    گویند مرا چو زاد مادر
    پستان به دهن گرفتن آموخت
    شب ها بـَرِ گهواره من
    بیدار نشست و خفتن آموخت
    یک حرف و دو حرف بر زبانم
    الفاظ نهاد و گفتن آموخت

    برای همه مادرهای دنیا



    &فصل اول&
    از خستگی در حال مرگ بودم... دلم چند ساعت خواب درست و درمون میخواست...‏
    به در بسته نگاه کردم و بعد به ساعت مچیم...نفسی کشیدم... ‏
    هنوز پنج دقیقه ای برای اومدنش مونده بود چشم هامو روی هم گذاشتم... پنج دقیقه هم پنج دقیقه بود... چشمامامو بستمو ‏سرمو روی فرمون ماشین گذاشتم و زیر لب تکرار کردم...فقط پنج دقیقه... فقط پنج دقیقه...‏
    با صدای بسته شدن در با شدت سرمو از روی فرمون بلند کردم که باعث شد مهره های گردنم به هم سابیده بشن... چشم هامو ‏از درد وحشتناکی که توی گردنم پیچیده بود بستم ونالیدم:‏
    ‏_ خیلی بد ذاتی... این چه وضعشه نمیگی سکته کنم یه وقتی؟!‏
    دست به سینه وبا اخم به جلو خیره شده بود... که چی منو ترسونده تازه برام نازم میکنه؟!‏
    ‏_ببخشید عالی جناب میشه بفرمایید چرا اینجوری برام قیافه گرفتی؟!‏
    همون طور دست به سینه بطرفم برگشت:‏
    ‏_صد بار نگفتم وقتی خوابت میاد برای من سرویس بگیر؟ که نیای جلوی مدرسه ما بخوابی؟!نگفتم مامان؟!‏
    درد گردنم کمتر شده بود و دیگه با دستام نمی مالیدمش... خندیدم:‏
    ‏_خوب منم صدویک بار جواب دادم " نه خیر قربان دوست دارم خودم بیام دنبالت و میام... حتی زمانی که تشریف ببری ‏دبیرستان"‏
    چپکی نگام کرد:‏
    ‏_ دیگه چی... من بزرگ بشم خودم میرم میام...‏
    ماشین و روشن کردم و با لبخند گفتم:‏
    ‏_ حالا شما بزرگ شو یه فکری برات میکنم...‏
    زل زد به جلو غرید:‏
    ‏_ همیشه زورگویی... ‏
    بلند تر خندیدم و دنده رو جا به جا کردم..."پسرک لوس و قهرو من"‏
    نرسیده به خونه کنار یه سوپر مارکت ایستادم... پسرکم نه تنها زود قهر میکرد خیلی زود هم آشتی میکرد... اونم با یه رشوه ‏خیلی کوچیک... خوراکی های دوستاشتنیش...‏
    لبخند دندونمایی به قهروک خان زدم... این اخلاقش کاملا به خودم رفته بود...‏
    ‏ دستمو رو دستگیره گذاشتم:‏
    ‏_میخوام برم خرید کنم، بعضیا دلشون پاستیل نمی خواد احیاناً؟... یا بستنی پسته ای که وقتی رفتیم خونه همراه کیک مامان پز ‏بخوریم؟
    سرشو به معنی نه تکون داد و همون قیافه حق به جانبشو حفظ کرد.‏


    بازم سلام

    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,23 در ساعت ساعت : 20:46

  5. 197 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    (shohreh) , * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *~aida bala~* , *~SETAREH~* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , -baran- , . ماه بآنو . , .....ARAM , .MojGan. , .سیاوش. , 2rrin , @@zahra@@ , @Shytvnk@ , Abandokht , abby7 , aida_siasookhte , alma8525 , alone shadow , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , arina17 , asal007 , b.hassani , BaharәH , baii , barane khazan , blub2000 , Chiksay , delaram96 , duste man , elin89 , Emily Krooz , enchanter , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , FaTam , fatemeh27 , FereshteĦ , fereshth , fk-osh-d , ghazaal.t , ghazal-xr75 , gili , hanila , hasti59 , Holooooooo , homa41 , hyunah , hzohreh , h_t_h_1984 , ICY GIRL , khademre , kiumars , leyla71 , life 007 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mani1384 , mansor64 , MARDE_TANHA , maryamm1990 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , meloda , meno , mina_75 , Miss A , moltafet , moni14 , moniya , ms_f90 , mzm1368 , narciss , narges.shiraz , narges13 , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , omidk , pani1381 , paradaice , parei , parisat , parto taban , pati'a , raha_veronika , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ronika_1994 , ROZ GOL , Ryhan , Saeideh_82 , Samin 16 , sanaz14 , sanni , sara parvizi , sayeh66 , scarlet25 , shadab1987 , shadi256 , shadi801 , sheida_953 , shida.m , shimaaaaa , shiva.e74 , Sh_fatemeh , sisi7070 , sobin , soheilam , somaye_t , sorri , sorrow23 , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taraneh.rahmani , taranomeabshar , tgilani2012 , wildrose , yasaman20 , yasamin_34 , zarpari04 , zizi66 , Zohr£... . , zomorrod , ~Amber~ , ~SAREH~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , استاتيس , افسانه1362 , اقاقی , الهه50 , الی بانو 26 , بانوی اردیبهشت , بهار گل , بهاران81 , ترنج فاطمي , ثنا77 , خیال غزل , دخترویروسی , دنیز. , رابین * , رازدخت , روها , سپیدوسیاه , شمسا , عاطفه دلنواز , عسلی من , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فرحناز65 , لبخند قرمز , م.نوری , مائده 67 , مادرم , مامان زهره , مریم1371 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نوشیس , نگین79 , هانی سالی , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گل اطلسی , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی , ♥ nazi nazi♥

  6. Top | #4

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,601
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,454
    تشکر شده 85,247 در 1,477 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست دوم

    _من که رفتم بخرم...‏
    درو باز کردم و پیاده شدم ولی درو نبستم و خم شدمو نگاش کردم: ‏
    ‏_طعم دلخواه خودمو گرفتم آشتی کردی قر نداریما؟؟
    پفی کشید و منم لبخند زدم... مثلا به زورهمراهم شد... البته مادرش نیستم ندونم شکموی خودم عاشق این جور حله هوله ‏هاست...‏
    نرسیده به در پارکینگ آپارتمان وپشتش منتظر باز شدن در موندم جای خودم پارک کردم و و بعد از برداشتن خریدام همراه ‏ایلیام کیف به دوش راه افتادیم طرف آسانسور... ‏
    منتظر آسانسور موندیم که ایلیا برگشت طرفم:‏
    ‏_مامان تو کی کیک درست کردی که من ندیدم؟‏
    خب این بود شروع آشتی و کنجکاویش برای کیکی که نمی دونست من دیشب بعد ازخوابیدنش پخته بودم...‏
    ‏__دیشب بعد از اینکه شما خوابیدین...‏
    در آسانسور باز شد و با هم داخل کابین آسانسور شدیم... دکمه طبقه هشت رو زدم زندگی توی طبقه هشتم یه آپارتمان ده طبقه ‏با وجود آسانسوری که رو به خیابون بود بود واقعاً لذت بخش بود.‏
    آسانسور در حال بسته شدن بود که دستی لای در قرار گرفت و در نیمه بسته دوباره باز شد... ‏
    همسایه طبقه هفتم پسر مجردی که به گفته اهالی ساختمان دکتر بیهوشی بودن ...‏
    چاپلوسانه لخند زد:‏
    ‏_سلام عرض شد خانوم سماوات مشتاق دیداروبعد رو کرد به ایلیا که با اخم بهش زل زده بود نگاهی کردو خم شد و لپشو ‏کشید:‏
    ‏_ به به ایلیا خان... انقدراخم نکن پسر پیشونیت چروک میشه... بعدم به این حرف مسخرش خندید ‏
    ولی من از کار ایلیا که با دهنش اداشو درآورد نتونستم خودمو کنترل کنم یه لبخند کوچولو زدم
    چشم به ایلیا بود تا ناخداگاه به این مردی که همیشه با دیدن من می خواست خودشو بهم نزدیک کنه نیافته... واقعاً رفتارش ‏روی اعصابم راه میرفت و غیرقابل تحمل بود...‏
    بدبختی این بود که صاحبخونه بود و نمی شد به صاحبخونش شکایتشوکرد وازاین جا انداختش بیرون... که اگه نبود چنان ‏آشی براش می پختم که اون سرش ناپیدا...‏
    بی ادبی بود اگه جواب سلامش رو نمدادم:‏
    ‏_سلام آقای رحیمی... همین... به نظرم همینم زیاد بود شانس آورده بود یه آقا هم بهش اضافه کرده بودم....‏
    ولی اون لوده تر از این حرف ها بود:‏
    ‏_ بـهــارخانوم آقای رحیمی چیه منو معین صدا کنید...‏
    جوابی بهش ندادم که ادامه داد:‏
    ‏_ چه خبرا کار و بار چطوره؟
    نگاش کردم چیزی بگم که یه چشمک حواله من کرد...‏

    خو دوست داشتم یکی از شخصیت هام هم اسم خودم باشه

    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,23 در ساعت ساعت : 20:46

  7. 183 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *~aida bala~* , *~SETAREH~* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , -baran- , . ماه بآنو . , .....ARAM , .MojGan. , .سیاوش. , 2rrin , @@zahra@@ , Abandokht , abby7 , alma8525 , alone shadow , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , arina17 , asal007 , atish69 , b.hassani , BaharәH , baii , barane khazan , blub2000 , dada1 , diga , duste man , elin89 , Emily Krooz , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , FaTam , fatemeh27 , FereshteĦ , fereshth , fk-osh-d , ghazaal.t , ghazal-xr75 , gili , hanila , hasti59 , Holooooooo , homa41 , hyunah , hzohreh , h_t_h_1984 , ICY GIRL , khademre , kiumars , leyla71 , life 007 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mani1384 , mansor64 , MARDE_TANHA , maryamm1990 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , meloda , meno , mina_75 , Miss A , miss_mass , moltafet , moni14 , moniya , ms_f90 , mzm1368 , narciss , narges.shiraz , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , nazlili , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , omidk , pani1381 , paradaice , parei , parisat , parto taban , pati'a , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Saeideh_82 , Samin 16 , sanni , sara parvizi , sayeh66 , scarlet25 , shadab1987 , shadi801 , sheida_953 , shida.m , shimaaaaa , shiva.e74 , Sh_fatemeh , sisi7070 , sobin , soheilam , somaye_t , sorri , sorrow23 , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , tgilani2012 , wildrose , yasaman20 , yasamin_34 , zarpari04 , zizi66 , Zohr£... . , zomorrod , ~Amber~ , ~SAREH~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , اقاقی , الهه50 , الی بانو 26 , انگیلینا , بانوی اردیبهشت , بهار گل , بهاران81 , ترنج فاطمي , خیال غزل , دنیز. , رازدخت , روها , سپیدوسیاه , شمسا , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , لبخند قرمز , م.م.ر , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مریم1371 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نوشیس , نگین79 , هانی سالی , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی , ♥ nazi nazi♥

  8. Top | #5

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,601
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,454
    تشکر شده 85,247 در 1,477 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست سوم

    خدایا این مرد چقدر بیشرف بود... خوب می دونستم که چه سروسری با دخترا داره، بارها شده بود که وقتی سرمو روی ‏بالش می ذاشتم صدای خنده های خودش و دوست دخترایِ رنگارنش کاملاً به گوش می رسید و اون پروپرو داشت به من هم ‏نخ می داد...‏
    دست ایلیا رو گرفتم و به یه خوبه تنها بسنده کردم...‏
    به شماره های آسانسور خیره شدم اونم دیگه چیزی نگفت... انگار فهمیده بود زیاده روی کرده ولی مرتیکه مثل وزغ زل زده ‏بود به من، بخاطر این که یه وقت یکی نخوابونم توی صورتش دست ایلیا بیچارموهی فشار می دادم... ‏
    به طبقه هفتم که رسیدیم با یه خداحافظی و لطفاً طرف ما هم بیاین رفت... ‏
    در که بسته شد ایلیا دستشو از دستم کشید بیرون:‏
    ‏_آیـــی... مامان شکستی دستمو، خب حرست گرفته بود یه دونه می زدی توی صورتش چرا منو داغون میکنی؟ ولی بگم ‏من از این مرد خیلی بدم میاد...‏
    خندیدم:‏
    ‏__منم ازش متنفرم...
    با باز کردن در آپارتمان هشتاد متری و نقلی ِ منو پسری بازم همون حسی از که از روز اول به این خونه داشتم توی تمام ‏وجودم تزریق شد... رو کردم به طرف ایلیا که همراه با کوله سنگینش کشون کشون به طرف اتاقش میرفت:‏
    ‏_وسایلو بذاری سر جای خودش تا بعد نخوای یک ساعت تمیز کاری کنی...‏
    خودمم به طرف اتاقم راه افتادم که هم اتاق کارم بود و هم خواب...‏
    ‏ مانتو وشال در آوردم و توی سبد لباس توی حموم... وسواس خصلتی بود که خودمم می دونستم اصلا خوب نیست و من ‏گرفتارش بودم...‏
    ایلیا که دنیا اومد این مشکل رو پیدا کرده بودم، بعضی موقع ها احساس می کردم این مشکل مثل خوره داره منو میخوره...‏
    ‏ این که هر بار با بیرون رفتن باید تمام لباسامو بشورم و بعدم خودم دوش بگیرم واسم زیاد خوشایند نبود ولی من اگه روزی ‏چهار بار بیرونم می رفتم هر چهار بار هم باید می رفتم حموم...‏
    ‏ همیشه سعی میکردم تمام کارام با یه بار بیرون رفتن حل بشه، تا هردقیقه نخوام برم حموم...‏
    ‏ بارها سعی کردم این عادت رو ترک کنم ولی نشد که نشد...‏
    برای همینم سعی می کردم زیاد مهمونی نرم البته کسی رو نداشتم ولی مهمونی های کاریمون هم همیشه توی رستوران ‏میگرفتم...‏
    بقیه لباس هاو در آوردم... دوش پنج دقیقه ای گرفتم و بیرون اومدم... حوله رو دور خودم پیچیدم وازحموم کوچیک خونم ‏بیرون اومدم خوبی این خونه این بود که توی هر اتاق یه حموم خیلی کوچیک داشت...‏
    ایلیا هم لباسهاشو توی سبدم انداخته بود... پسرکمم عادت کرده بود به رفتارای غیرعادی مادرش...‏
    البته از این گزینه که هربار بعد از بیرون رفتن حموم بفرستمش مستثنا بود مخصوصا زمستونا که ممکن بود سرما بخوره... ‏
    لباس پوشیده همراه با سبد لباسها راه افتادم طرف آشپزخونه... ایلیا جلوی تلوزیون با پاستیل های مدل ماریش درگیر بود... ‏نزدیکش رفتم، با دیدنم یکی رو به طرفم گرفت:‏



    تا اینجا دوست دارید؟؟
    تند که پیش نمیرم؟
    برم که شام امشب با منه اگه تونستم بازم میام پست میذارم
    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,23 در ساعت ساعت : 20:46

  9. 175 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    * kiana * , * سعیده * , *sara-m* , *~aida bala~* , *~SETAREH~* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .MojGan. , .سیاوش. , 2rrin , @@zahra@@ , @Shytvnk@ , Abandokht , abby7 , aida_siasookhte , alma8525 , alone shadow , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , arina17 , asal007 , b.hassani , baii , barane khazan , blub2000 , dada1 , diga , duste man , elin89 , Emily Krooz , enchanter , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fatemeh27 , FereshteĦ , fereshth , fk-osh-d , ghazaal.t , ghazal-xr75 , gili , hanila , hasti59 , Holooooooo , homa41 , hyunah , hzohreh , h_t_h_1984 , khademre , kiumars , leyla71 , life 007 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mani1384 , mansor64 , maryamm1990 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , meloda , mina_75 , Miss A , miss_mass , moni14 , moniya , ms_f90 , mzm1368 , narciss , narges.shiraz , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , omidk , pani1381 , paradaice , parei , parisat , parto taban , pati'a , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Saeideh_82 , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , saraice , sayeh66 , scarlet25 , sheida_953 , shida.m , shimaaaaa , shiva.e74 , Sh_fatemeh , sisi7070 , sobin , soheilam , somaye_t , sorri , sorrow23 , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , tgilani2012 , wildrose , yasaman20 , yasamin_34 , zarpari04 , zizi66 , Zohr£... . , zomorrod , ~Amber~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , الی بانو 26 , انگیلینا , بانوی اردیبهشت , بهاران81 , ترنج فاطمي , خیال غزل , دنیز. , رازدخت , روشناک , روها , سپیدوسیاه , شمسا , عسلی من , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مریم1371 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نوشیس , نگین79 , هانی سالی , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی , ♥ nazi nazi♥

  10. Top | #6

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,601
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,454
    تشکر شده 85,247 در 1,477 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست چهارم

    _دستاتو که شستی؟؟
    یه گازی به پاستیل زد و محکم کشیدش که به دو قسمت تقسیم شد و با دهن پر پاستیل گفت:‏
    ‏_آره مامان... تمیزِ تمیزن... ناهار بخوریم؟!‏
    ‏ به طرف آشپزخونه راه افتادم وپاستیل توی دستمو به طرف دهنم بردمو کله ماررو کشیدم:‏
    ‏_گذاشتن وسایل سفره باتو زود باش..‏
    جلوی لباس شویی خم شدم و لباس ها رو انداختم توش بعد از ریختن پودرو نرم کننده روشنش کردم...‏
    ‏ ایلیا هنوزم روی مبل جلوی تلوزیون پاستیل گاز می زد... می دونستم تا تمومش نکنه توی آشپزخونه پیداش نمیشه...‏
    تهدید وارگفتم:‏
    ‏_ اگه این باعث بشه غذاتو نخوریــــ...‏
    پرید بین حرفمو تند گفت:‏
    ‏_ انقد گشنمه که ظرفو نخورم خیلیه...‏
    ظرف برنج و قرمه سبزی رو از یخچال آوردم بیرون... برنج رو توی ماکرو فر گذاشتم و قرمه سبزیم گذاشتم روی گاز...‏
    تا میز ناهار رو بچینم هردوگرم شده بود...ایلیا خان هم بلاخره پاستیلاش تموم شد و تشریف آوردن برای خوردن ناهار...‏
    ‏***‏
    تمام مدت ناهار فکر نگاه های کثیف این مردک از سرم بیرون نمی اومد... بارها بارها خواسته بود پاشو از گلیمش دراز تر ‏کنه و هر دفعه هم به در بسته خورده بود
    ‏ همیشه این نارحتی که یه زن تنها با بچش چرا دید خوبی تو جامعه نداره اذیتم میکرد...‏
    ‏ کی میگفت مردم ما دیگه اینطوری نیستن و فکرشون خیلی به روز تر شده این جورچیزها هیچ وقت براشون عادی نمیشه... ‏نمیتونن ببینن که یه مادر تنها میتونه زندگی کنه، کار کنه، تفریح کنه خوب بپوشه وهمین خوب پوشیدن یکی از دلایل خیلی ‏مهمی بود که یه زن رو می تونست خوب یا بد نشون بده... البته به چشم آدم هایی که فقط ظاهررومیبینن...‏
    این ساختمون برای من جای امنی بود...‏
    ‏ شش ماه اول همه همین دید رو بهم داشتن مخصوصا با شکم بالا اومدم که پسرکم توش بود... ‏
    ‏ وبا اومدن روزبه و افسون توی همسایگی من همه چی تموم شد... بماند که اوایل قبل از این که نسبت منو روزبه روبدوننن ‏فکراشون تا کجا ها که نرفته بود ولی بعد از اون دیگه توی این ساختمون مشکلی نداشتم... تا اومدن این دکتر به ظاهر ‏متشخص...‏
    مردک داشت بی حیایی رو به جایی می رسوند که باید با "روزبه" درموردش صحبت کنم اونم تا زمانی که ایلیا بهش درمورد ‏نگاه های مردک نگه... ‏
    اون وقته که دیگه روزبه میشه یه موتوری که از عصبانیت روشن شده و دیگه هم نمیشه خاموشش کرد...‏


    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,23 در ساعت ساعت : 20:46

  11. 174 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    * kiana * , * سعیده * , *sara-m* , *~aida bala~* , *~SETAREH~* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .MojGan. , .سیاوش. , 2rrin , @@zahra@@ , @Shytvnk@ , Abandokht , abby7 , alone shadow , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , asal007 , asiyeh69 , b.hassani , BaharәH , baii , barane khazan , blub2000 , diga , duste man , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fatemeh27 , FereshteĦ , fereshth , fk-osh-d , ghazaal.t , ghazal-xr75 , gili , go501 , hanila , hasti59 , Holooooooo , homa41 , hyunah , h_t_h_1984 , khademre , kiumars , leyla71 , life 007 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mani1384 , mansor64 , maryamm1990 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , meloda , mina_75 , Miss A , miss_mass , moltafet , moni14 , moniya , ms_f90 , mzm1368 , narciss , narges.shiraz , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , nazlili , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , paradaice , parei , parisat , parto taban , pati'a , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Saeideh_82 , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , sayeh66 , scarlet25 , sheida_953 , shida.m , shimaaaaa , Sh_fatemeh , sisi7070 , sobin , soheila50 , soheilam , somaye_t , sorri , sorrow23 , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , tgilani2012 , wildrose , yasaman20 , yasamin khanoom , yasamin_34 , zarpari04 , zizi66 , Zohr£... . , zomorrod , ~Amber~ , ~elin~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , الی بانو 26 , بانوی اردیبهشت , بهاران81 , ترنج فاطمي , خیال غزل , دنیز. , رازدخت , روشناک , روها , سپیدوسیاه , شمسا , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , لبخند قرمز , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مریم1371 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نوشیس , نگین79 , هانی سالی , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی

  12. Top | #7

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,601
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,454
    تشکر شده 85,247 در 1,477 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست پنجم

    کنار شوفاژ دراز کشیدم و پاهامو بلند کردمو کف پاهامو به بدنه شوفاژ چسبوندم... با این کار هم خستگیم درمی رفت و هم ‏پاهای همیشه یخ کردم گرم می شد...‏
    عاشق این کار بودم، واقعاً هم برانم لذّت بخش بود... این که وقتی خیلی خسته ای پاهاتو دراز کنی بچسبونی به دیوارو چه ‏بهتر که توی یه روز زمستونی به جای دیوار پاهات بچسبه به شوفاژ...‏
    با قرار گرفتن بالشی کنار بالشم دستمواز روی چشمهام براشتم و به ایلیا خیره شدم که دقیقاً به همون حالتی که من دراز کشیده ‏بودم دراز کشید:‏
    ‏_ فکر کردم رفتی مشقاتو بنویس!!‏
    وقتی دید که فاصله ای که من خوابیدم اون نمی تونه پاهاشو به شوفاش برسونه بالشتشو جلوتر کشید:‏
    ‏_بنویسمو توی مدرسه نوشتم مامان... کار پنج دقیقم بود...‏
    آره کار پنج دقیقش بود، فقط به این امید که خونه باید و بعد از اومدن روزبه سراون بندِخدا خراب بشه...‏
    تهدید وار گفتم:‏
    ‏_ نبینم روزبه اومد سرش خراب شی... بذار خودش خواست میاد صدات می کنه...‏
    جوابمو نداد و چشم هاشو بست یعنی می خواد بخوابه... این اخلاقش دیگه یک درصد هم به من نرفته بود...‏
    ‏ ***‏
    چای رو جلوی افسون گذاشتم وکنارش نشستم که دردی توی تموم کمرم پیچید و ناخداگاه یه آخ گفتم:‏
    ‏_آخــــ...‏
    افسون چایشو تو دستش گرفت:‏
    ‏_بازم کمرت؟!‏
    دستمو روی کمرم گذاشتم :‏
    ‏_لامصب انگار دردش نمی خواد یکم کم بشه... ‏
    ‏_دکترت گفت که نباید چیز های سنگین بلند کنی... اونوقت تو کم مونده کمد جا به جا کنی... که اونم اگه ترس روزبه نبود ‏جا به جا می کردی...‏
    خندیدم:‏
    ‏_روزبه یه طرف ایلیا از اونم بدتره از وقتی که به قول خودش مردونه به عمو روزبهش قول داده مراقب من باشه همیشه ‏مراقبه مبادا چیز سنگینی بلند کنم... ‏
    هردو خندیدیم:‏
    ‏_ولی افسون دلیل مهمش سن منه... دیگه دارم پیر میشم، سی سال کم نیست...پیر شدیم رفت...‏
    چپکی نگام کرد:‏
    ‏_ احمقی دیگه... این چرت و پرتارو میگی انتظار داری یدونه نزنم تو سرت... من چی بگم که بیست وهشت و رد کردم ‏هنوزم از بچه خبری نیست... چشمکی براش زدم:‏
    ‏_ اون دیگه بی عرضگیِ عموی گراممو نشون میده، اون باید به فکر باشه نه تو...‏
    دستی محکم خورد به کتف چپم، برگششتم عقب:‏
    ‏_چی داری توی گوش زن من میخونی خبیث؟!‏
    دستامو به حالت تسلیم بالا بردم:‏
    ‏_آقا ما تسلیم این که شما بی عرضه این و یه گوگولی تحویل ما نمیدین شرمندم... رو کردم به افسون:‏
    ‏_میدونی افسون خانوم من حرفمو پس میگرم این عموی من نیست که بی عرضست کلاً ذاتشِ...‏
    ما سماوات ها هممون یکمی بی عرضه تشریف داریم...‏
    روزبه خندید و یه دونه دیگه خواست به کتفم بزنه که جا خالی دادم و ایلیا هم از اون ورپرید روش تا مثلاً از مامانش دفاع ‏کنه... که آخرش به یه قلقلک حسابی توسط روزبه بی خیال شد...‏

    خب این آخرین پست امشب
    امیدوارم تا اینجا از این داستان خوشتون اومده باشه

    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,23 در ساعت ساعت : 20:46

  13. 173 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    * kiana * , * سعیده * , *Mar*yam* , *~SETAREH~* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .MojGan. , .سیاوش. , 2rrin , @@zahra@@ , @Shytvnk@ , Abandokht , alone shadow , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , aryanna , asal007 , b.hassani , BaharәH , baii , barane khazan , blub2000 , diga , duste man , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fatemeh27 , FereshteĦ , fereshth , fk-osh-d , ghazaal.t , ghazal-xr75 , gili , hanila , hasti59 , Holooooooo , homa41 , hyunah , hzohreh , h_t_h_1984 , khademre , kiumars , leyla71 , life 007 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mani1384 , mansor64 , maryamm1990 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , meloda , mina_75 , Miss A , miss_mass , moltafet , moni14 , moniya , ms_f90 , mzm1368 , narciss , narges.shiraz , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , paradaice , parei , parisat , parto taban , pati'a , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Ryhan , Saeideh_82 , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , sayeh66 , scarlet25 , sheida_953 , shida.m , shimaaaaa , Sh_fatemeh , sisi7070 , sobin , soheila50 , soheilam , somaye_t , sorri , sorrow23 , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , tgilani2012 , wildrose , yasaman20 , yasamin khanoom , yasamin_34 , zarpari04 , zizi66 , Zohr£... . , zomorrod , ~Amber~ , ~SAREH~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , الی بانو 26 , بانوی اردیبهشت , بهاران81 , ترنج فاطمي , خیال غزل , دنیز. , رازدخت , روشناک , روها , سپیدوسیاه , شمسا , عسلی من , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , لبخند قرمز , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مریم1371 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نوشیس , نگین79 , هانی سالی , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی

  14. Top | #8

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,601
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,454
    تشکر شده 85,247 در 1,477 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست ششم

    برگه های قرارداد رو روی میز گذاشتم:‏
    ‏_این چیزیه که برای ما ایمیل کردن که با شرایط ما هشتاد درصد مطابقت داره... من که باهاش موافقم...‏
    چشم دوختم به روزبه، این روزبه کت شلوارپوشیده کراوات زده همراه عینک های قاب مشکی و اخم کرده کجا اون روزبه ‏تیشرت بدون آستین پوشیده همراه شلوار گرمکن مشکی که وسط حال خونه من با پسرکم کشتی می گرفت و یواشکی برای ‏افسونش چشمک های محسوس می زد که فقط خودش فکر می کرد کسی نمی بینه کجا...‏
    عینکشو جابه جا کرد:‏
    ‏_ مشکلی نداره منم با تو موافقم، وقتی تو همه چی شو تایید کنی من هیچ نظری ندارم... ‏
    چشمم به عکس آقای فراهانی افتاد... پدر افسون... موسس شرکت که توی این شرایط که دیگه سری تو سرها در کرده بودیم ‏و برای خودمون کسی شده بودیم نبود تا توی خوشی هامون باهامون شریک باشه...‏
    ‏ این آدم از اون آدم هایی بود که سفید، سفید بود... حتی تو زندگیش یه نقطه خاکستری نداشت چه برسه به مشکی...‏
    ‏_جاش خیلی خالیه...‏
    صدای روزبه منواز قاب عکس گرفت وچشم دوختم بهش:‏
    ‏_خیلی... خدا بیامرزدتش...‏
    دست به سینه زل زد به قاب عکس:‏
    ‏_ وقتی ما این همه دوسش داشتیم ببین افسون بعد از رفتنش چه حالی شده... هنوزم داغدارشه و خوب میدونم برام فیلم بازی ‏میکنه که خوبه...‏
    آهی کشیدم و به طرف در راه افتادم، چیزی یادم اومد:‏
    ‏_راستی جلسمون برای تنظیم قرارداد دقیقا چه ساعتیه؟
    ‏_یازده...‏
    یه قدم به طرفش برگشتم:‏
    ‏_ از طرف اون ها کی میاد؟؟
    ‏_اول قراربود فقط معاون رئیسشون بیاد ولی مثل که اصل کاری هم امروز رسیده و خودش ما رو دعوت کرده هتلی محل ‏اقامتشون برای مذاکره نهایی...‏
    چشم هامو ریز کردم:‏
    ‏_انقد از آدم های از خود راضی بدم میاد... خب می اومدن همین جا دیگه... مثلا کلاسشون پایین می اومد؟!‏
    لبخندی زد:‏
    ‏_دیونه به نظر تو کسی که صاحب چند تا رستوران زنجیره ای باشه می تونه آدمی باشه که خودشو نگیره و به نظرت پاشو ‏میذاره توی شرکتی برای معامله و اخذ قرار داد؟!‏
    با شنیدن این که با چه آدمی طرفیم اخمی کردم:‏
    ‏_راست میگی این جور آدمها اگه هم خیلی مهربون باشن بازم ذاتشون جوریه که همه رو از بالا نگاه میکنن و انگار از دماغ ‏فیل افتادن...‏
    ‏_مشکلی نیست خودمون میریم... الان مهم این قرار داده که پول خوبی توش خوابیده...‏
    روزبه روی صندلیش لم داد:‏
    ‏_آره بابا قرارداد وعشق است فسقل عمو ... حالا هم زودتر برو سر کارت تا توبیخت نکردم زود...‏
    چشممو ریز کزدمو با ابروی بالا رفته نگاش کردم:‏
    ‏_الان منظورت از توبیخ که من نبودم؟ بودم؟‏
    بلند تر نخندید:‏
    ‏_نه بابا ما غلط بکنیم شما رو توبیخ کنیم...شما خودت رئیسی...‏
    برگشتم که برم بیرون که گفت:‏
    ‏_راستی ده و نیم حاضر باش که یازده اونجا باشیم... ‏
    سری برای تایید حرفش تکون دادم و از اتاق زدم بیرون...‏
    ‏***‏

    صبح آفتابیِ زمستونیِ اسفند ماهیتون بخیر
    الام من نگفتم
    آفتابی؟! اگه فردا شمال سیل نیومد حالا بیاین ببینین...به خدا آسمون با من انقد دوسته که نگو
    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,23 در ساعت ساعت : 20:45

  15. 169 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *~SETAREH~* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .MojGan. , .سیاوش. , 2rrin , @@zahra@@ , @Shytvnk@ , Abandokht , alone shadow , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , asal007 , asiyeh69 , b.hassani , BaharәH , barane khazan , blub2000 , diga , duste man , Elen , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fatemeh27 , FereshteĦ , fereshth , fk-osh-d , ghazaal.t , ghazal-xr75 , gili , hanila , hasti59 , Holooooooo , homa41 , hyunah , hzohreh , h_t_h_1984 , ICY GIRL , khademre , kiumars , leyla71 , life 007 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mani1384 , mansor64 , maryamm1990 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , masin , meloda , mina_75 , Miss A , miss_mass , moltafet , moni14 , moniya , ms_f90 , mzm1368 , n.shina , narciss , narges.shiraz , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , parei , parisat , parto taban , pati'a , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Samin 16 , sana 88 , sara parvizi , sayeh66 , scarlet25 , sheida_953 , shida.m , shimaaaaa , Sh_fatemeh , sobin , soheila50 , soheilam , somaye_t , sorri , sorrow23 , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , yasamin khanoom , yasamin_34 , zarpari04 , zizi66 , Zohr£... . , zomorrod , __mona__ , ~Amber~ , ~SAREH~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , الی بانو 26 , بانوی اردیبهشت , بهاران81 , ترنج فاطمي , خیال غزل , دنیز. , رازدخت , روشناک , روها , سپیدوسیاه , شمسا , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , لبخند قرمز , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مریم1371 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نوشیس , نگین79 , هانی سالی , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گشتاسب13 , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی

  16. Top | #9

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,601
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,454
    تشکر شده 85,247 در 1,477 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست هفتم

    توی لابی هتل نشسته بودیم ومنتظر رابط این قرار داد و مشتری جدیدمون بودیم...
    ‏"سبحانی" یا همون رابط ومعرفی کننده ما به اونا که یه دلال هم به حساب می اومد توی این کار...
    بعد از چند دقیقه اومد و ‏گفت که به اونا هم اطلاع امدنمونو داده...‏
    "سبحانی مردِ با جربزه ای بود و البته خودش به تنهایی یکی ازمشتریهای ثابت ما... ‏
    من زیاد ازش خوشم نمی اومد و همیشه سعی میکردم بدون روزبه هیچ ملاقاتی باهاش نداشته باشم...‏
    ‏ از وقتی که فهمیده بود من با پسرم تنهام و یه زن تنهام نگاهاش تغییرکرده بود... انگار یه جور خواستن توی نگاش بود... ‏میدونستم زن داره...
    اینو انگشتر طلا سفید توی انگشتش خیلی خوب نشون می داد ولی این نگاه ها رو اصلاً نمی تونستم ‏درک کنم...‏
    هر سه ساکت بودیم و در حال خوردن قهوه... ‏
    سبحانی قهوشو روی میز گذاشت:‏
    ‏_بلاخره اومدن‏
    فنجان مشکی رنگ توی دستمو روی میز گذاشتم و خواستم بلند شم که روزبه زود ترعمل کرده بود و صدای سلام و علیکش ‏با برگشتن من به طرف اونا یکی شد...‏
    بلند شدن و برگشتنم شاید به دو ثانیه هم نرسید و دهنمو باز کردم تا اظهار خوشبختی کنم که با دیدن دو مردی که روبه روم ‏ایستاده بودن لال شدم...‏
    نمی دونم چه حسی بود که تمام بدنم نبض میزد...‏
    ‏ احساس می کردم از چشم ها و گوش های گرمای شدیدی بیرون میاد... قلبم از یه گنجشک هم تند تر می زد...
    حس اینو داشتم که یکی قلبمو گرفته داره با تمام قدرت فشار میده... داشتم جون میدادم از این حالت ها و ترسیده خیره شده بودم به مردی که اونم دست ‏کمی از من نداشت...‏
    ای کاش داستاهای تخیلی توی زندگی هم وجود داشت من... همین جا توی همین لابی هتل غیب می شدم...‏

    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,23 در ساعت ساعت : 20:45

  17. 169 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *~SETAREH~* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .MojGan. , .سیاوش. , 2rrin , @@zahra@@ , Abandokht , alone shadow , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , asal007 , asiyeh69 , b.hassani , BaharәH , barane khazan , blub2000 , diga , duste man , Elen , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fatemeh27 , FereshteĦ , fereshth , fk-osh-d , ghazaal.t , ghazal-xr75 , gili , hanila , hasti59 , Holooooooo , homa41 , hyunah , hzohreh , h_t_h_1984 , ICY GIRL , khademre , kiumars , leyla71 , life 007 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mani1384 , mansor64 , margi , maryamm1990 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , meloda , mina_75 , mishapasha , Miss A , miss_mass , moltafet , moni14 , moniya , mzm1368 , n.shina , narciss , narges.shiraz , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , parei , parisat , parto taban , pati'a , raha_veronika , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Samin 16 , sana 88 , sara parvizi , sayeh66 , scarlet25 , sheida_953 , shida.m , shimaaaaa , Sh_fatemeh , sisi7070 , sobin , soheila50 , soheilam , somaye_t , sorri , sorrow23 , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , wildrose , yasaman20 , yasamin khanoom , yasamin_34 , zarpari04 , zizi66 , Zohr£... . , zomorrod , __mona__ , ~Amber~ , ~SAREH~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , الی بانو 26 , بانوی اردیبهشت , بهاران81 , ترنج فاطمي , خیال غزل , دنیز. , رازدخت , روشناک , روها , سپیدوسیاه , شمسا , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , لبخند قرمز , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مریم1371 , نسرین... , نسیب , نفس13 , نوشیس , نگین79 , هانی سالی , هیونگ , پونام , چاله , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی

  18. Top | #10

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,601
    میانگین پست در روز
    1.59
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,454
    تشکر شده 85,247 در 1,477 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست هشتم

    مرد قد بلندی که حالا دیگه موهای سیاهی یک دستش جاشو به موهای خاستری رنگی داده بود مثل همیشه اتو کشیده و منظم ‏ومعاون و دوست همیشه همراهش که اون هم دست کمی از این رئیس اتو کشیده نداشت... ‏
    ‏ خیلی آشنا تر از اونی بود که بخوام باهاشون دست بدم و ابراز خوشحالی کنم...‏
    مراسم معارفه بدون شرکت من توش انجام شد... مردها نشستن و من هم بعد از نشستن اونها کنار"روزبه" که نه چسبیده به ‏‏"روزبه" نشستم...‏
    تعجب توی تمام صورت روزبه داد میزد سرشو بهم نزدیک کرد:‏
    ‏_چته بـهــار؟!‏
    به یه هیچی کوتاه بسنده کردم الان از منی که داشتم می مردم مثلاً میخواست که بگم چمه؟
    ‏ یعنی آیکیو خودت نباید بفهمی من چمه که رنگ و روم شده عینهو گچ... ‏
    از ته دلم نالیدم:‏
    ‏"ای کاش میفهمیدی روزبه این مهندس "آرش فرشـــاد" کیه... "‏
    بارها تا نوک زبونم اومد که بزنم زیرهمه چی و بلند شم برم بیرون... ‏
    ‏"بهار" احمق تو همون یه باری که با این مرد شریک شدی برای هفت پشتت بسه بازم میخوام از یه سوراخ بگزی؟؟
    ‏ با اون چشم های قهوه ای خشن که تمام مدت زل زده بود به من و حتی نگاه های "نیما" و پوزخند های "سبحانی" و حتی ‏نگاه های متعجب و رو به عصبانیت "روزبه" هم براش مهم نبود.‏
    ‏"آرش" مستقیم بهم زل زده بود... این جلسه دو تا همراه نداشت که یکی "روزبه" ودومی "نیما" بود... "سبحانی" احمق هم در ‏حالی که پوزخند روی ل*ب *هاش از این بی پروایی آرش محو نمی شد توی دنیای دیگه ای سیر میکرد...‏
    سرمو انداختم پایین، با فنجون قهوه ی سردی که دستم بود بازی می کردم وبعضی موقع ها با اون ضربه های آرومی به پام ‏می زدم... دستهای "روزبه" دور مچم حلقه شد و جلوی ضربه ها رو گرفت و آروم فنجون رو از توی دستام بیرون کشید و ‏روی میز گذاشت...‏
    قبل از این که فنجون رو از دستم بیرون بیاره دستمو فشار آرومی داد که به چشم هاش خیره شدم...‏
    ‏ چشمکی از روی اطمینان زد و من چشمهامو بستمو یه نفس عمیق کشیدم... "روزبه" فهمیده بود اینی که جلوم نشسته و داغ ‏کرده به روزبه نگاه میکنه و چشم از دست هایی محکم شده روزبه روی دست هام بر نمی داره کیه...‏
    شروع کرد به بهانه آوردن و "نیما" که کمی بیشتر از "آرش" حواسش جمع بود نمی پذیرفت و من تو دلم دعا می کردم تا این ‏معامله هرچه زودتر بهم بخوره...‏
    دیگه مطمئن شده بودم که همه چی داره تموم میشه... چون "روزبه" علناً داشت نشون می داد ما موافق نیستیم و داریم بهونه ‏های بنی اسرائیلی می آریم..."نیما" اومد حرفی بزنه که دستاش بالا اومد:‏
    ‏_ ما مشکلی با شرط شما نداریم همه چی قبول... قرارداد رو امضا می کنیم...‏
    صداش همون صدا بود... هفت سال باعث نشده بود توی صداش تغییری ایجاد بشه... همون قدر محکم... همون قدرگیرا...به ‏جز اون محبت همیشگگی توی صداش...‏
    دوباره نگام به نگاه خیرش افتاد تو دلم نالیدم:‏
    ‏_پس محبت توی صدات کجاست آرش؟!‏
    ‏ نفسی بیرون دادم و برای شروع بدبختی هام به خودم تسلیت گفتم و چشم هامو از چشم های قهوه ای گرفتم...‏
    ‏***‏

    این به جبران پست قبلی که خیلی کوتاه از آب در اومده بود
    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,22 در ساعت ساعت : 14:59

  19. 184 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *~SETAREH~* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .MojGan. , .سیاوش. , 2rrin , @@zahra@@ , Abandokht , alone shadow , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , artemisir , asal007 , asiyeh69 , b.hassani , BaharәH , barane khazan , blub2000 , dada1 , diaar , diga , duste man , Elen , elin89 , Emily Krooz , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fary , fatemeh27 , FereshteĦ , fereshth , fk-osh-d , ghazaal.t , ghazal-xr75 , gili , hanila , hany111 , hasti59 , Holooooooo , homa41 , hyunah , hzohreh , h_t_h_1984 , ICY GIRL , khademre , kiumars , leyla71 , life 007 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mamanesami , mani1384 , mansor64 , margi , maryamm1990 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , masssi , meloda , mina_75 , Miss A , moltafet , moni14 , moniya , mzm1368 , n.shina , narciss , narges.shiraz , nasrin.j , nasrin44 , nazisaki , nazlili , negin 75 , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , parei , parisat , parto taban , pati'a , raha_veronika , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Ryhan , Samin 16 , sana 88 , sara parvizi , sayeh66 , scarlet25 , seda-a , shadi801 , sheida_953 , shida.m , shimaaaaa , Sh_fatemeh , sobin , soheila50 , soheilam , somaye_t , sorri , sorrow23 , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , wildrose , yasaman20 , yasamin khanoom , yasamin_34 , zarpari04 , zizi66 , Zohr£... . , zomorrod , __mona__ , ~Amber~ , ~banoo~ , ~SAREH~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , الی بانو 26 , انگیلینا , بانوی اردیبهشت , بهاران81 , ترنج فاطمي , خرس قهوه ای , خیال غزل , دنیز. , رازدخت , روشناک , روها , سها19 , سپیدوسیاه , شمسا , عسلی من , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , لبخند قرمز , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مریم1371 , نسرین... , نسیب , نفس13 , نوشیس , نگین79 , هانی سالی , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گشتاسب13 , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی , ♥ nazi nazi♥

صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان طلوع پنهان | asal_7 کاربر انجمن
    توسط asal_7 در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 225
    آخرین نوشته: 1393,07,23, ساعت : 12:49
  2. پاسخ ها: 139
    آخرین نوشته: 1393,03,25, ساعت : 15:00
  3. معرفی و نقد رمان رمان خیال های ترک خورده | مامیچکا کاربر انجمن
    توسط مامیچکا در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 268
    آخرین نوشته: 1393,03,25, ساعت : 14:43
  4. پاسخ ها: 148
    آخرین نوشته: 1393,03,18, ساعت : 21:04

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •