ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان نشاید ها | ~B@H@R~ کاربر انجمن - صفحه 6
http://fidibo.com/

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 6 از 12 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 114
  1. Top | #51

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,603
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,431
    تشکر شده 86,166 در 1,479 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست چهل و نه

    گفتم افتتاحیه صفحه شیش رو داریم نگفتم؟؟

    نمی دونم آرش چطور زنش رو به آمریکا فرستاده بود... معلوم نبود چه کلکی سوار کرده بود که تمام مدت پیش من بود... ‏من یکی که به زندگی جالب این زن و شوهر فکر کرده بودم داشتم دیونه می شدم...‏
    چطور اون زن به همین راحتی شوهرشو از خودش دور میکنه؟
    توی ماه ششم بودم که آرش بعد از فرستادن زنش اومد پیش من البته قبلاً هم همیشه پیش من بود ولی هفته ای یه روز یا دو ‏روز می رفت تهران... که با اومدنش این یکی دو روز کلاً حذف شد...‏
    مثل این که تمام کاراشو واگذار کره بود به نیما... ‏
    برای خودش یه مرخصی شیش هفت ماهه دست و پا کرده بود... شایدم ترس این که من به سرم بزنه و بچشو بردارم و برم ‏وادار به این کار می کردش...‏
    خودش که بارها گفته بود:‏
    ‏_ من این همه به تو میرسم و هواتو دارم یه درصد نسبت به مژده این کار هارو نمی کنم...‏
    ‏"مژده" درسته زن رسمی و همیشگی آرش که آرش ادعا داره به من بیشتر از اون می رسه ولی به نظر من آرش خیلی ‏دوسش داره که به هیچ وجه راضی به جدا شدن ازش نیست...‏
    سیخ جگر رو برداشت و به طرفم گرفت:‏
    ‏_ بخور بهار خانوم... بذار بچمون تپل بشه مثل مامانش...‏
    خندیدم:‏
    ‏_ تو که به فکر من نیستی منم که دارم می ترکم... ده کیلو اضافه وزن خیلی وحشت ناکه...‏
    جدی شد:‏
    ‏_ چی وحشت ناکه؟! خیلی هم طبیعیه... دیدی که از دکترم پرسیدم... ‏
    روی نیمکت حیاط نشستم و آرشم پتویی روی برداشت دورم پیچید... دستاش بازو هامو گرفت و خیره توی چشمام گفت:‏
    ‏_ هوای "مِهر" شمال سوز داره خوب باید خودتونو بپوشونید، یه وقت سرما میخورید... ‏
    این توجهشو با این که مال دخترش بود بازم دوست داشتم... جوری که انگار لذّت می بردم از این محبت، لبامو گاز گرفتم که ‏چشم از چشمام برداشت زل زد بهشون... ‏
    آروم لب زد:‏
    ‏_ شیطون نباش... می دونی که دکتر گفته بچه خیلی پایینه... ‏
    بعدم به طرف منقل کبابش رفت ومنم همون جورنگاش می کردم خواستم حرفو عوض کنم... میدونستم خودشو خیلی کنترل ‏میکنه:‏
    ‏_بلاخره نگفتی می خوای اسم "دخترتو" چی بذاری؟!‏
    ‏«انگار نیش زدم بهش» ‏
    ساکت به طرفم برگشت... یکم نگام کرد :‏
    ‏_ چرا میگی "دخترم؟" اون "دختر" تو هم هست...تو از چه اسمی خوشت میاد...‏
    خواستم حرفمو درست کنم برای همین با مهربونی لبخندی زدم:‏
    ‏_ خودت خوب میدونی که من حقی ندارم... پس خودت انتخاب کن...‏
    ‏ کمی ساکت موند و بعد آروم گفت:‏
    ‏_ همیشه دوست داشتم اگه یه زمانی دختر داشتم اسمشو بذارم آیدا... اگرم پسر بذارم ایلیا...‏
    زیر لب زمزمه کردم:‏
    ‏_ ایـلیـا... آیــدا... دستمو روی شکمم گذاشتم و به دریای روبه روم زل زدم... ‏
    ‏"آیدا مامان... آیدای من... دخترمن "‏


    پست بعدی گزیده ای از
    زندگی آرش بذارم؟؟
    [COLOR=#ff0000]

  2. 182 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    &Azin& , (shohreh) , * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *Nastaran*M* , *~SETAREH~* , *آویژه* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .MojGan. , .سیاوش. , 2rrin , 7toranj , abby7 , akhsham , alma8525 , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , asal007 , asiyeh69 , atish69 , Ayer 13 , aysel482 , Azita49 , b.hassani , baharezendegani , BaharәH , bharak , blub2000 , chochok , diaar , donya jooj , duste man , ebina , Elen , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fary , fereshth , fk-osh-d , ghazal-xr75 , gili , hanila , hanna71 , hany111 , homa41 , hyunah , h_t_h_1984 , K i a n a , khademre , Kim2013 , kiumars , KOKI , leyla71 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mamanesami , mani1384 , mansor64 , maral66 , maryiana , marzieh68 , meloda , meno , mina_75 , Miss A , miss_mass , moni14 , moniya , mzm1368 , n.shina , narciss , narges.shiraz , narrin , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , negin 75 , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , parei , parisat , parto taban , pati'a , raha_veronika , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Ryhan , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , sarshar , sas29 , scarlet25 , sheida_953 , shimaaaaa , sisi7070 , sobin , soheila50 , soheilam , somaye_t , sorri , strich , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , taranom_eshgh , tgilani2012 , tiger1978 , tono , vorojak1570 , yasaman20 , yasamin_34 , zarpari04 , zese , zizi66 , Zohr£... . , ~banoo~ , ~elin~ , ~SAREH~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , بهاران81 , ترنج فاطمي , خورشیدک , خیال غزل , دختر آسمان , سارا ف , سپیدوسیاه , شمسا , شهره بهاری , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مریم1371 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نگین79 , هانی سالی , هلن سادات , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی

  3. Top | #52

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,603
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,431
    تشکر شده 86,166 در 1,479 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست پنجاه

    این پست تقدیم به خودم ~B@H@R~
    دیدین رکود رفت رو صفحه اصلی و من دو روزه متوجه نشدم؟؟
    از همتون که منو همراهی کردین از همتون که رکود رو دوست داشتین یا اونایی که گفتن مذخرفه ممنونم چه کنیم بعضی موقع ها مذخرف نویس زیاد میشه یکیش من
    ولی من تمام خواننده هامو دوست دارم همه ی شما ها رو


    تا حالا فکر نکرده بودم خودم چه اسمی دوست دارم... ولی این اسم های آرش بدجوری به دلم نشیسته بود... پتو رو بیشتر به ‏خودم پیچیدم... آخرین سیخ ها رو هم روی میز گذاشت...‏
    کنارم نشست و دستاشو دور شونه هام حلقه کرد...‏
    سوال که تمام این مدت درست از روزی که بهم این پیشنهادی داده بود ازش پرسیدم:‏
    ‏_زنت اگه یه روزی دخترتو دید چی میخوای بهش بگی؟؟‏
    به دریا خیره بود و آروم جواب داد:‏
    ‏_ حقیقتو...‏
    فکر اینکه اون زن بخواد از روی حسادت دخترکمو اذیت کنه باعث شد تنم بلرزه...‏
    با ترس گفتم:‏
    ‏_ اذیتش نکنه؟؟‏
    نگام کرد... لبخندی زد و من بازم از لب های کبودش که دندونای سفیدشو بیشتر نشون می داد بیشتر خوشم اومد...منو بیشتر ‏به خودش نزدیک کرد:‏
    ‏_می دونی من خیلی عاشقش بودم... مثل خیلی از بچه پولدارو بودم که می گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز... ‏
    منم میخواستم عاشق یکی باشم مثل خودم پولدار و همه چی تمام... من تمام مدت فکر میکردم اون شرط مسخره روز عقدمون ‏رو برای شوخی گذاشته...‏
    هیچ وقت فکرشم نمی کردم به این خواستش پایبند بمونه...‏
    ‏ برگشت طرف دریا... انگارداشت زندگی خودش رو توی اون دریای نیمه آروم روبه رومون میدید...‏
    همون جور که خیره بود به روبه رو برای من حرف زد... منی که زن عقد موقتش بودم... منی که دو ساله بودم...‏
    منی که توی بغلش لم داده بودم و دستاش که دورشم پیچیده شده بود...‏
    ‏_پنج سال اول اصلا واسم مهم نبود که بچه داشته باشم یا نه...انقدر "مژده" برام عزیز و جذاب بود که...‏
    بعد از سکوت چند ثانیه اایش گفت:‏
    ‏_من واقعا مجذوبش بودم... ولی این مجذوبیت کم، کم جاشوداد به یکنواختی...‏
    همون مهمونیای همیشگی... همون سفرهای داخلی و خارجی همیشگی... این که نتونی بچه دار بشی یه درد ولی اینی که ‏بتونی و نشه خیلی بده بــهار...‏
    خیلی سعی کردم راضیش کنم... همه جوره بهش قول داده بودم که نذارم حتی یه ساعت بعد از بدنیا اومدن مراقب بچه باشه... ‏یجورایی فکر می کردم شاید مهر بچه به دلش افتاد... «سرشو به طرف من برگردوند:»‏
    ‏_به خودم دل داری می دادم دوست داشتن من باعث بشه که بچشم دوست داشته باشه... اگرم نمی شد.. خودم مراقبش بودم... ‏فقط اون نه ماه باید مواظب بچه می بود همین...‏
    ‏«تو دلم گفتم مثل من که نه ماه مواظب بچشم... »‏
    پوزخند آشکاری روی لباش اومد... معلوم بود این جور لب خند روی لبش اصلا به خندیدن ربطی نداره:‏
    ‏_ می دونی بهار... قبول نکرد...حتی تهدیدم کرد اتاقشم با این کار از من جدا میکنه...ولی من کوتاه بیا نبودم و ...‏
    ساکت شد... دستامو دور بازوش رسوندم:‏
    ‏_ آرش؟؟‏
    معلوم بود خیلی ناراحته:‏
    ‏_ من کار خودمو کردم... اونم حامله شد... چون فکر می کرد من مواظبم و از این موضوع که به قرص زد بارداری ‏حساسیت داشت سو استفاده کردم...‏
    چشم هام گرد شد... بارها وبارها با خودم فکر کرده بودم چرا آرش همچین کاری انجام نداده بوده:‏
    ‏_ پس بچتون؟!‏
    پلکی زد:‏
    ‏_بهار... « دستشو به طرف صورتم آورد وبا پشت انگشت هاش روی گونه ام کشید و تا روی چونم ادامه داد تمام صورتم از ‏این گرمای دستش توی این سردی هوا گرم شد:»‏
    ‏ _خوتو نببین بهار...نبین که با اینکه می دونی باید بعد از به دنیا آوردن بچت تنهاش بذاری بازم مثل یه شیء گرانبها ‏مواظبشی... نبین که حتی توی راه رفتنتم حواست به بچه من هست...‏
    اون...خیلی راحت تر از اون که فکرشو بکنم رفت و با همون تعهد بچمو انداخت...‏
    ‏ دستشو روی شکمم قرار داد:‏
    ‏_بچمو بهار...‏
    ‏« این چه عادتی بود که توی تمام جمله هاش باید بهار به تهشون می چسبید...ولی هر چی که بود من این بهار گفتن رو خیلی ‏دوست داشتم ولی غصه ای که توی چشم های آرش بود انقدر بزرگ بود که این چیزا یادم نمونه... »‏
    ادامه داد:‏
    ‏_اعتراضی نکردم...یعنی نتونستم بکنم... حقش بود... بخاطرش تعهد گرفته بود... همون طور که الان حقه منه که منتظر ‏دنیا اومدن بچم باشم بهار...‏
    ما دو سالی میشه که فقط گذری همو می بینیم... بعد از اون ماجرا دیگه چیزی بینمون نمونده هردو مونم خوب می دونیم ‏ولی من طلاقش نمی دم...تا راحت باشه...‏
    اون الان اینو می خواد که ازم جدا بشه وبه قروفـِرِش برسه... می دونی اون عاشق مدل شدنه حتی آمریکا رفتنشم واسه ‏همینه...ولی کور خونده...‏
    ‏« دندوناشو روی هم سابید... آرش حتما به یه روانشناس احتیاج داشت... انقد پر ازاون که نمی دونه چطور خالیش کنه... »‏
    آرش ذاتاً آدم مهربون و خوبی بود... یا با من که خیلی خوب بود.. اگه مژده براش یه بچه می آورد چه کارهایی که براش ‏نمی کرد این مرد مهربون...‏

    توی تماس های کاریش رو که می دیدم باورم نمی شد این همون مردِ مهربون باشه انقد خشک و جدی بود که با اونی که ‏به من شب و روز محبت می کرد...‏
    ‏ اینی که هر شب به شکمم روغن می مالید... اینی که به خاطر ورم پام، رزی یک ساعت به زورم که شده منو مجبور به ‏پیاده روی میکرد خیلی فرق داره...‏
    ‏***‏


    فکر کنم غلط خیلی داره دوباره میخونم ولی الان نه حالم خوب نیست
    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,22 در ساعت ساعت : 11:23

  4. 187 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    &Azin& , * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *Nastaran*M* , *~SETAREH~* , *آویژه* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .MojGan. , .سیاوش. , 2rrin , 7toranj , abby7 , alma8525 , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , asal007 , asiyeh69 , atish69 , Ayer 13 , aysel482 , Azita49 , b.hassani , baharezendegani , BaharәH , bharak , blub2000 , chochok , diaar , donya jooj , duste man , ebina , Elen , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fary , fereshth , fk-osh-d , ghazal-xr75 , gili , hanila , hanna71 , hany111 , homa41 , hyunah , h_t_h_1984 , K i a n a , khademre , Kim2013 , kiumars , KOKI , leyla71 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mamanesami , mani1384 , mansor64 , maral66 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , masoumeh , meloda , meno , mina_75 , Miss A , miss_mass , moni14 , moniya , mzm1368 , n.shina , nadi.h , narciss , narges.shiraz , narrin , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , negin 75 , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , parei , parisat , parto taban , pati'a , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Ryhan , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , sarshar , scarlet25 , sheida_953 , shimaaaaa , sisi7070 , sobin , soheila50 , soheilam , somaye_t , sorri , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , taranom_eshgh , tgilani2012 , tiger1978 , tono , violet-9-b , vorojak1570 , yasaman20 , yasamin_34 , zarpari04 , zese , zizi66 , Zohr£... . , ~elin~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , بهاران81 , تابتا , ترنج فاطمي , خاله ریزه ریزه , خورشیدک , خیال غزل , دختر آسمان , سارا ف , سپیدوسیاه , شمسا , شهره بهاری , عسلی من , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مروا , مریم1371 , ملکه 62 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نگین79 , هانی سالی , هلن سادات , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گشتاسب13 , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی

  5. Top | #53

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,603
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,431
    تشکر شده 86,166 در 1,479 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست پنجاه و یک

    این پست فقط برای شماهاست
    مهربون هایی که همیشه همراهم بودین
    خیلیا تونو از چراغونی میشناسم و بعدم رکود همین ها بودن که باعث شد دوستای خوبی مثل شما ها پیدا کنم




    ولی ای کاش فقط مثل یه کارمند باهام رفتار می کرد... ای کاش می فهمید چه بلایی به سر من میومد بعد از رفتنش... ‏
    ‏***‏
    دلم بد هوس ماکارانی کرده بود... خسته بودم از غذاهای رستورانی ...‏
    آرش اجازه آشپزی به من نمی داد و تمام غذاش های ما از رستوران می اومد...
    توی این ماه ها فقط در حد یه چای یا قهوه ‏یا نهایتش یه صبحونه آماده کردن اجازه داشتم پامو توی آشپزخونه بذارم...‏
    دیگ رو پر آب کردم و روی گاز گذاشتم... اخلاق آرش این بود که اگه آبم می خورد جوری ازش تعریف می کرد که انگار از ‏بهترین چشمه ها آورده شده... ‏
    از پنجره پشت گاز به بیرون نگاه کردم...سه روز بود یک سره بارون می بارید، واقعا وحشتناک بود...
    به آسمون نگاه کردم انگار قصد نداشت نفس بکشه...‏
    چشم گردوندم و آرش رو دیدم که غرق در تلفنی که حرف میزد بود... کلافه گی از تمام حرکاتش معلوم بود...
    ده دقیقه ای ‏می شد که گوشی به دست داشت با پشت خط بحث می کرد...‏
    ‏ سنگینی نگاهمو حس کرد و به طرف پنجره برگشت... منو دید و لبخندی زد جواب لبخندش با ذوق دخترکم یکی شد...‏
    اونم انقدر محکم که باعث شد از درد صورتم جمع بشه و یکم خم بشم... هیچ وقت فکر نمیکردم درد هایی باشن که شیرینن... درد های شیرین من...‏
    کوچولوی تنبل حرکت نمی کرد، نمی کرد وقتی هم حرکت می کرد یدفعه انگار تمام رودهامو می پیچید به هم...‏
    ‏_چی شدی بــهار؟
    صدای آرش باعث شد دستِ گذاشته روی شکمم و بردارمو نگاش کنم...‏
    دستاش کمرمو گرفت و باعث شد با تکیه بهش صاف بایستم...‏
    نگران بود... برای من نه برای آیداش نگران بود... ‏
    یکمی خودمو صاف کردمو از بید دستاش اومدم بیرون... ولی هنوزم دستش رو پشت کمرم حس می کردم:‏
    سرفه ای کردم با لبخند گفتم:‏
    ‏_اهم... خوب...م... چیز مهمی نبود یه چرخش صدو هشتاد درجه ای داشت دخترت...‏
    یه نگا به شکمم که بین حرف زدن بهش اشاره کردم انداخت و خندید:‏
    _قربونش بره باباش...‏
    دلم گرفت از لفظ بابا... خندم رفت کنار... ای کاش من هم بابا داشتم...ای کاش زنده بود...‏


    همیشه که
    نباید شما تشکر کنید یه بارم من
    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,23 در ساعت ساعت : 22:08

  6. 190 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    &Azin& , * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *~SETAREH~* , *آویژه* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .سیاوش. , 2rrin , 7toranj , abby7 , alma8525 , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , asal007 , asiyeh69 , atish69 , Ayer 13 , aysel482 , Azita49 , b.hassani , baharezendegani , BaharәH , blub2000 , chochok , diaar , donya jooj , duste man , ebina , Elen , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fary , fereshth , fk-osh-d , ghazal-xr75 , gili , hanila , hanna71 , hany111 , homa41 , hyunah , h_t_h_1984 , K i a n a , khademre , Kim2013 , kiumars , KOKI , leona , leyla71 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mahya.af , mamanesami , mani1384 , mansor64 , maral66 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , masoumeh , meloda , meno , mina_75 , Miss A , miss_mass , moltafet , moni14 , moniya , mzm1368 , n.shina , nadi.h , narciss , narges.shiraz , narrin , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , negin 75 , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , parei , parisat , parto taban , pati'a , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Ryhan , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , sarshar , sas29 , scarlet25 , sheida_953 , shimaaaaa , sisi7070 , sobin , soheila50 , soheilam , somaye_t , sorri , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , taranom_eshgh , tgilani2012 , tiger1978 , tono , vorojak1570 , yasaman20 , yasamin_34 , zarpari04 , zese , zizi66 , Zohr£... . , ~elin~ , ~SAREH~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , الی بانو 26 , بهاران81 , تابتا , ترنج فاطمي , جغد شوم , خورشیدک , خیال غزل , دختر آسمان , رودنا , سارا ف , سها19 , سپیدوسیاه , شمسا , شهره بهاری , عسلی من , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مریم1371 , ملکه 62 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نگین79 , هانی سالی , هلن سادات , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گشتاسب13 , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی

  7. Top | #54

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,603
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,431
    تشکر شده 86,166 در 1,479 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست پنجاه و دو

    پست فرداست، فردا میخوام برم مهمونی پست نداریم

    چشمش به قابلمه روی گاز افتاد، رو کرد به من:‏
    ‏_ این قابلمه چیه؟؟ می خوای غذا درست کنی؟
    به قابلمه نگاه کردم واز فکر ماکارانی چرب لبخندی زدم:‏
    ‏_ آره دلم می خواد ماکارانی درست کنم...‏
    ‏ جدی شد و یا اخم گفت:‏
    ‏_ماکارانی هوس کردی زنگ می زنیم برامون بیارن... لازم نکرده بخوای وایسی به آشپزی... انگار نمی دونی تو چه ‏شرایطی هستی؟
    ‏ دلم گرفت... من ماکارانی میخواستم:‏
    ‏_کاری نمی خوام بکنم... به خودمم فشار نمیارم... من دلم غذای خونگی می خواد، یه ماکارانی چرب با ته دیگ سیبزمینی ‏چرب وچیلی...‏
    مسخره گفت:‏
    ‏_ تعارف نکنین حتما دلتون نوشابه گاز دارهم می خواد؟؟ ‏
    نیش هام با شنیدن اسم نوشابه خود به خود باز شد نوشابه یکی از چیز هایی بود که من عاشقش که نه معشوقش شده بودم... ‏
    گفته بودم بچه خوش اشتهایی دارم من...‏
    ‏ ولی آرش نامرد حتی بدون گازشم نمی خرید... نمی دونم اینو از کجای خودش در آورده که نوشابه برای زن حامله و بچش ‏خوی نیست...‏
    چشم هاشو ریز کرد و انگشت اشارشو به طرفم گرفت:‏
    ‏_ بهار اگه فکر کردی من با این نیش بازت خرمی شم و برات نوشابه می خرم تا همراه این ماکارانی به قول خودت چرب ‏بخوری کور خوندی..‏
    ‏***‏
    با لذّت آخرین تیکه ته دیگ برشته سیبزمینی رو توی دهنم گذاشتم و لیوان نوشابه رژیمی بدون گاز رو تا تهش سر ‏کشیدم...‏
    انقد خورده بودم که داشتم می ترکیدم:‏
    ‏_ دستپختت عالیه... نکنه خودتم توی رستوران هتل آشپزیم میکنی؟؟
    پشت صندلی های کانتر نشسته بودیم... روبه روی هم... به جای جواب خودشو کشید جلو به من نزدیک شد یه لحظه هزاران ‏فکر توی سرم اومد و ضربان قلبم رفت بالا...‏
    شنیده بودم که ممکنه یه زن حامله به شوهرش ویار داشته باشه یا نه کشش ولی اصلاً فکرشم نمی کردم یه روزی من آدمی ‏باشم که با نزدیک شدن آرش هم ضربانم بالا بره و هر لحظه بخوام که کنارش باشم...‏
    با نشستن انگشت شصتش کنار لبم و کشیده شدنش زیر لب های ورم کردم برق که نه یه چیزی بیشتر از برق یه چیزی مثل ‏ترس توی بدنم پیچید... ‏
    باید به خودم می اومدم... این گار این کشیش که من داشتم یه طرف هم نبوده و این مرد روبه روی من که خیره به چشمام ‏هست هم از این کشش بی نصیب نیست...‏
    ‏ سرمو کمی عقب کشیدم که دستش از صورتم جدا شد دستمالی برداشتم:‏
    ‏_به خودم میگفتی با دستمالــ...‏
    دستمال نرسیده به دهنم توی هوا گرفته شد:‏
    ‏_ پوستت الان نازکِ دستمال باعث میشه اذیت بشی...‏
    دستم روی هوا موند... "آرش یکم به فکر من بعد از خودت باش فقط یکم "‏


    این پست منو یاد تنهایی بهار توی پست های آینده سر حاملگی ایلیا میندازه
    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,22 در ساعت ساعت : 17:00

  8. 188 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    %NEGAR% , &Azin& , * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *~SETAREH~* , *آویژه* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .سیاوش. , 2rrin , 7toranj , abby7 , alma8525 , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , asal007 , asiyeh69 , atish69 , aysel482 , Azita49 , b.hassani , baharezendegani , BaharәH , bharak , blub2000 , chochok , diaar , donya jooj , duste man , ebina , Elen , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fary , fereshth , fk-osh-d , ghazal-xr75 , gili , hanila , hanna71 , hany111 , homa41 , hyunah , h_t_h_1984 , K i a n a , khademre , Kim2013 , kiumars , KOKI , leyla71 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mahya.af , mamanesami , mani1384 , mansor64 , maral66 , margi , maryiana , marzieh L , marzieh68 , masin , meloda , meno , mina_75 , Miss A , miss_mass , moltafet , moni14 , moniya , mzm1368 , n.shina , nadi.h , narciss , narges.shiraz , narrin , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , negin 75 , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , parei , parisat , parto taban , pati'a , raha_veronika , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Ryhan , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , scarlet25 , sheida_953 , shimaaaaa , sisi7070 , sobin , soheila50 , somaye_t , sorri , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , taranom_eshgh , tiger1978 , tono , vorojak1570 , yasaman20 , yasamin_34 , zarpari04 , zese , zizi66 , Zohr£... . , ~elin~ , ~SAREH~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , بهاران81 , تابتا , ترنج فاطمي , خورشیدک , خیال غزل , دختر آسمان , رودنا , سارا ف , ستاره بارون , سها19 , سپیدوسیاه , شمسا , عسلی من , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مروا , مریم1371 , ملکه 62 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نگین79 , هانی سالی , هلن سادات , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گشتاسب13 , گل نمک , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی

  9. Top | #55

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,603
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,431
    تشکر شده 86,166 در 1,479 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست پنجاه و سه

    ***‏
    ‏ سینی چای رو روی میزگذاشتم.... ‏
    آرش داشت با تلفن حرف می زد، با ورود من از کسی که پشت خط بود خداحافظی کرد و تلفن رو روی میز گذاشت:‏
    ‏_خسته شدم از این که هر حرفی رو باید بارها و بارها تکرار کنم ولی بازم بازم خوب انجامش ندن...‏
    دوست داشتم بپرسم داری در مورد کدوم سوال و کدوم کار حرف میزنی ولی چیزی نگفتم... اصلا به من چه...‏
    حتما این مرد رهگذر زندگی من دوست نداره از کاراش به زن رهگذر زندگیش توضیح بده...‏
    چای رو برداشت و بو کشید:‏
    ‏_ هـــوم... بـــهار چای دارچینی واقعاً خوش طعمه یا تو انقدر خوب دم می کنی؟؟
    خندیدم:‏
    ‏_ من خودم انقدر به این چای و بوش عادت کردم که یه باری که تموم شده بود مثل یه معتاد خمار خمار بودم....‏
    سر درد امانمو بریده بود و خودمم نمی دونستم از چیه... همین که دوباره خوردمش حالم خوب شد...‏
    فنجون رو برداشتم انگشتامو دروش حلقه کردم و با همون لبخند ادامه دادم:‏
    ‏_ موادم که جور شد همه چی حل شد...‏
    یه قلپ از چایش خورد:‏
    ‏_جالب شد... منم همین علائم رو دارم...پس تو هم مثل منی...‏
    متعجب گفتم:‏
    ‏_ چرا؟!... تو هم به چیزی وابسطه ای؟!‏
    بازم چایش رو مزه مزه کرد:‏
    ‏_وقتی اینجا نیستم تمام اعصاب و روانم می ریزه به هم بهار... انگار منم به تو معتاد شدم دختر...‏
    بعد از تموم شدن حرفشم یه چشمک مسخره برای قیافه داغون من انداخت...‏
    البته داغون از نظر خودم...قیافه ی منی که یه لبخند کج روی صورتم بود که به طرف کج صورتم کشش داشت... شاید از ‏نظر اون داغون نبود ولی از نظر خودم که از داغون هم اون طرف تر بود...‏
    ‏ دیگه نمی خواستم تخیلی نباشم... بس بود هر چی این مرد با احساس ترک خورده من باز ی میکنه...‏
    چای نخورده رو روی میز گذاشتم و به سختی بلند شدم... انگار سختی این هشت ماه حاملگی الان خودشو بیشتر از همیشه ‏نشون می داد:‏
    ‏_ یکم خستم می رم استراحت کنم...‏
    راه افتادم... بدون اینکه چای دارچینی مورد علاقمو تموم کنم...عهد کردم به چیزی وابسته نباشم... حتی چای دارچینی... ‏ترک کردن سخته ولی ممکنه... دستمو به نرده ها گرفتم:‏
    ‏_آره اصلا خوب نیست آدم به چیزی وابسته باشه بهار خانوم...‏
    در اتاق خواب رو باز کردم و پشت سرم قفلش کردم...‏
    ‏ جلوی آینه ایستادم و چشم دوختم به دخترم...‏
    نسبت به زن های دیگه که توی مطب خانوم دکتر می دیدم شکم خیلی کوچیکی داشتم:‏
    ‏_ ببین آیدا خانوم نببینم عادت کنی به من؟
    انگشت اشارمو به شکم توی آینم گرفتم:‏
    ‏_مثل من که وابسطه چشمکای باباتم وابسته نشی دخترم؟
    مثل من دلت ضعف نره واسه یه زندگی سه نفره...من تنها... تو بابا هم... با هم... باشه خانومی؟!‏
    دستمو روی یه قسمتی که خیلی کوچولو جلو اومده بود گذاشتم:‏
    ‏_ انقد ژیمناستیک نرو دخترم... درستِ حرکاتت خیلی آرومه... ولی همینم وابستم میکنه... تو دیگه بد نباش دختری...‏
    نمی گی من گناه دارم... من چجوری وابسته تو نشم با این همه عشقم بهت...‏
    به چشم های توی آینه نگاه کردم عصبانی دستمو گرفتم طرف آینه:‏
    ‏_ گریه نکنیا...کردی با پست دست می کوبم تو دهنتا... فهمیدی؟!‏
    سرمو تکونی دادم:‏
    ‏_باشه...نه وابسته می شم... نه گریه می کنم...خوبه بهار؟
    بهارتوی آیینه چشمک زد
    _تو هم چشمک نزن ... وابستگی میاره...‏
    ‏***‏
    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,23 در ساعت ساعت : 23:15

  10. 178 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    &Azin& , * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *~SETAREH~* , *آویژه* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .سیاوش. , 2rrin , 7toranj , abby7 , akhsham , alma8525 , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , asal007 , atish69 , aysel482 , Azita49 , b.hassani , baharezendegani , BaharәH , bharak , blub2000 , chochok , diaar , donya jooj , duste man , ebina , Elen , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fary , fereshth , fk-osh-d , ghazal-xr75 , gili , hanila , hanna71 , hany111 , homa41 , hyunah , h_t_h_1984 , K i a n a , khademre , Kim2013 , kiumars , KOKI , leyla71 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mahya.af , mamanesami , mani1384 , mansor64 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , masoumeh , meloda , meno , mina_75 , Miss A , miss_mass , moni14 , moniya , mzm1368 , n.shina , nadi.h , narciss , narges.shiraz , narrin , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , negin 75 , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , omidk , pani1381 , parei , parisat , parto taban , pati'a , raha_veronika , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Ryhan , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , scarlet25 , sheida_953 , shimaaaaa , sisi7070 , sobin , soheila50 , somaye_t , sorri , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , taranom_eshgh , tgilani2012 , tiger1978 , tono , vorojak1570 , yasaman20 , yasamin_34 , zarpari04 , zese , zizi66 , Zohr£... . , ~elin~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , الی بانو 26 , بهاران81 , تابتا , ترنج فاطمي , خورشیدک , خیال غزل , رودنا , زهرا گل , سارا ف , سها19 , سپیدوسیاه , شمسا , عمه حمی , فتانه.پ , فرحناز65 , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مروا , مریم1371 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نگین79 , هانی سالی , هلن سادات , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گل نمک , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی

  11. Top | #56

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,603
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,431
    تشکر شده 86,166 در 1,479 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست پنجاه و چهار

    وای خدا من هر وقت میرم توی صفحه اصلی رکود از زندگی نا امید میشم... عهد میکنم دیگه پامو نذارم اونجا ولی بازم میرم نه که ذوق دارم اونام هی میزنن تو ذوقم

    _مطمئنی با جراحی پلاستیک هیچ جای بخیه ای روی شکمم نمی مونه...‏
    لبخندی زد... ‏
    آرش عاشق اینه که جواب آدم رو با لبخند بده...‏
    دو باره خودم ادامه دادم:‏
    ‏_ خب می تونستم طبیعی زایمان کنم...مشکلی که نداشتم...‏
    این دفعه دستشو روی دستای پف کردم گذاشت:‏
    ‏_خانومی چرا انقد می ترسی ؟ ترس نداره عزیزم...‏
    ترس نداره؟؟ چرا برای من ترس داشت... برای منِ تنها خیلی این عمل ترس داشت... ‏
    برای منی که تازگی ها یه حسی مثل ویروس توی بدنم وول می خورد... ‏
    ‏ من دیونه هم این ویروس رو دوست داشتم... این ویروس دوست داشتنی این پدر بچمو، عاشقش بودم...‏
    من زن عقد موقت این مرد فکرایی مثل عقد دائم و زندگی سه نفره به ذهنم زده بود...‏
    تقصیر من نبود من یاد نمی گیرم که وابسطه نباشم... من تو این مورد واقعا تنبلم... این مرد هم از ظزفیتم بیشتر به من ‏محبت کرده بود... ‏
    اون این ویروس روتو تنم انداخته بود...‏
    ‏ خدایا یه بار فقط یه بار منو ببین یه بار دعامو تو این زندگی بر آورده کن... مگه نمی گن زن حامله دعای از ته دلش بر ‏آورده می شه؟؟
    خدایا می شه این محبتش و میلش به من واقعی بشه؟؟ فقط برای من ؟؟ من توی این بیست وسه سال هیچی نخواستم می شه ‏اینو ازت بخوام؟؟
    ‏ سه روز به زایمانم مونده و من مثل یه گدا محتاج بودن آرش و آیدام...‏
    حالا میفهمم چه غلطی کردم... مگه پول می تونه دل شکسته منو بعد از آرش و آیدا دوباره درست کنه؟؟
    یا پول میتونه برام یه آیدا بخره؟؟
    مثل آرش که آیدا رو داره از من می خره منم می تونم یه آیدا ازش بخرم؟؟ حداقل اینجوری چیزی از آرش رو داشتم...‏


    فردا انقد کار دارم نمی دونم چطوری میخوام انجامشون بدم
    نکته انحرافی بودا گرفتید


    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,23 در ساعت ساعت : 21:44

  12. 187 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    %NEGAR% , &Azin& , * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *~SETAREH~* , *آویژه* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .MojGan. , .سیاوش. , 2rrin , 7toranj , abby7 , akhsham , alma8525 , Amaat , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , asal007 , atish69 , aysel482 , Azita49 , b.hassani , baharezendegani , BaharәH , blub2000 , chochok , diaar , duste man , ebina , Elen , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fary , fereshth , fk-osh-d , ghazal-xr75 , gili , hanila , hanna71 , hany111 , homa41 , hyunah , h_t_h_1984 , K i a n a , khademre , Kim2013 , kiumars , KOKI , leona , leyla71 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mahya.af , mamanesami , mani1384 , mansor64 , margi , maryiana , marzieh L , marzieh68 , masoumeh , meloda , meno , mina_75 , Miss A , miss_mass , moni14 , moniya , mzm1368 , n.shina , nadi.h , narciss , narges.shiraz , narrin , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , negin 75 , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , parei , parisat , parto taban , pati'a , raha_veronika , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Ryhan , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , scarlet25 , sheida_953 , shimaaaaa , sisi7070 , sobin , soheila50 , soheilam , somaye_t , sorri , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , taranom_eshgh , tgilani2012 , tiger1978 , tono , vorojak1570 , yasaman20 , yasamin_34 , zarpari04 , zese , zizi66 , Zohr£... . , ~banoo~ , ~elin~ , ~SAREH~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , الی بانو 26 , بهاران81 , تابتا , ترنج فاطمي , خورشیدک , خیال غزل , رودنا , زهرا گل , سارا ف , سها19 , سپیدوسیاه , شمسا , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مروا , مریم1371 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نگین79 , هانی سالی , هلن سادات , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گشتاسب13 , گل نمک , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی

  13. Top | #57

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,603
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,431
    تشکر شده 86,166 در 1,479 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست پنجاه و پنج

    آخ به روزایی که نوای تموم بشه و اون روزها مثل باد میگذرن... نمیدونم چرا دوست داشتم این حاملگی نه ماه نوزده ‏ماه ‏باشه... ولی صد حیف که بلاخره رسید...‏
    آیدام اومد...اونم با دوکیلو سیصد گرم... دکتر بارها، بارها گفته بود که دخترخیلی کوچولویی دارم و باید به تغذیم برسم...‏
    تغذیه خوبی داشتم ولی می دونستم این کوچیک بودن بچم به خاطر اضطرابا و غمامه... ‏
    توی اتاق عمل و با اون بی حسیِ کمربه پایین و خود نیمه هوشیارم که می دونستم این حالتم به خاطر همون بی حسیِ... چون فقط چشمام اطراف رو میدید وگرنه حتی توان پلک زدن هم نداشتم ولی تمام مدّت شاهد دکترو پرستارایی بودم که پشت اون پرده سبز زنگ برای ‏بیرون ‏آوردنش تلاش می کردن...‏
    دردی نداشتم ولی خیلی راحت میتونستم کشیده شدن چاقو روی پوست نازک شدم رو حس کردم...‏
    پرستار رو دیدم که بعد از این که دکتر بند ناف رو برید دختر کوچولو خونی رو توی حوله تمیزی پیچید و کمی دور تر رفت تا تمیزش کنه...
    دکتر در حال دوخت و دوز بود و من چشمم به کوچولویی که پرستاری باهاش درگیر بود...
    پرستار که چشم های منتظر منو دید آیدا رو به طرفم گرفت...

    لب هاشو پشت اون ماسک نمی دیدم ولی چشماش ‏معلوم بود ‏که داره لبخند میزنه شایدم داشت به دخترکم میگفت" به مامان سلام کن" ‏
    ‏با دیدنش انگار دلتنگی از این نبودنش بیشتر شده بود...انگار تمام نگرانیام با دیدنش دود شدن... توی اون لحظه فقط یه ‏چیزخواستم حفظ دختر بدون مادرمن بود...‏
    ‏***‏
    در باز شد و اول یه دسته پر از گل های مریم اومد تو بعد سر آرش که با لبخند گفت:‏
    ‏_ مامان کوچولو... اجازه هست؟‏
    لبخندی زدم که باعث شد تمام شکمم از درد تیر بکشه... لبهامو از اون درد زیاد فشار دادم...‏
    کاملا اومد تو در رور بست... گل ها رو روی کمد کنار تخت گذاشت:‏
    ‏_ درد داری بهار؟؟
    درد اون لحظه مهم نبود:‏
    ‏_ دیدیش؟؟‏
    لبخندی به زیبایی تمام لبخند پدرایی که منتظر بچشونن زد:‏
    ‏_خیلی خوشکله... «صورتشو به شکل بامزه ای درآورد و دست گذاشت روی سرش» ولی کچله...‏
    خندید:‏
    ‏_ بهار تو یه دختر کچل تحویل من دادی...‏
    منِ منتظر، این شیرین زبونیای آرش حالیم نبود الان:‏
    ‏_ چرا نمیارنش من ببینم پس؟‏
    ‏_ خودم الان میارمش عزیزم... ‏
    و پشت این حرف از اتاق بیرون رفتو به دقیقه نکشید اومد تو
    بازم لبخند زد ولی نه به اندازه لحظه ورودش:‏
    ‏_پرستار گفت خودش میاره تا بهش شیر هم بدی...فقط...‏
    منتظرادامه حرفش شدم توی دلم التماس کردم ازم نخواد همین الان رامو با اونو دخترکم جدا کنم....‏
    ‏_اون پول رو ریختم به حسابت... «بعدم با صدای آرومی ادامه داد» طبق قرارمون...‏‎ ‎
    یه لحظه احساس کردم مثل بادکنکی شدم که ترکیده و می ندازنش دور... من بادکنکی نبودم که بادش خالی شده باشه... من ‏ترکیده بودم انگار..‏
    ‏_تو گفتی تا شیش ماه...‏
    نذاشت ادامه بدم :‏
    ‏_آره آره روی حرفمم هستم... این حق درخترمونه که شیر مادرشو بخوره... ‏
    ‏«تو دلم گفتم: پس من چی من حقی ندارم...»‏
    ‏_من فقط حقتو به حسابت ریختم بهار...‏
    ‏« بازم توی دلم گفتم: بیا اینم حقت... همینو نمی خواستی مگه؟!»‏
    ساکت شد... انگار اونم داشت می ترکید...‏

    پ ن: به قول یه
    مامان زهره که من خیلی دوسش دارم تعادل ندارم دیگه میگم نمی ذارم بازم می ذارم
    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,25 در ساعت ساعت : 19:59

  14. 186 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    %NEGAR% , * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *Nastaran*M* , *~SETAREH~* , *آویژه* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .MojGan. , .سیاوش. , 2rrin , 7toranj , abby7 , alma8525 , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , asal007 , aysel482 , Azita49 , b.hassani , baharezendegani , BaharәH , blub2000 , chochok , diaar , donya jooj , duste man , ebina , Elen , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fary , fereshth , fk-osh-d , ghazal-xr75 , gili , hanila , hanna71 , hany111 , homa41 , hyunah , h_t_h_1984 , K i a n a , khademre , Kim2013 , kiumars , KOKI , leona , leyla71 , lida 68 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mahya.af , mamanesami , mani1384 , mansor64 , maral66 , maryiana , marzieh68 , masoumeh , mehdi-1369 , meloda , meno , mina_75 , Miss A , miss_mass , moni14 , moniya , mzm1368 , n.shina , nadi.h , narciss , narges.shiraz , narrin , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , negin 75 , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , parei , parisat , parto taban , pati'a , raha_veronika , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Ryhan , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , scarlet25 , sheida_953 , shimaaaaa , sisi7070 , sobin , soheila50 , somaye_t , sorri , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , taranom_eshgh , tgilani2012 , tiger1978 , tono , violet-9-b , vorojak1570 , yasaman20 , yasamin_34 , zarpari04 , zese , zizi66 , Zohr£... . , ~banoo~ , ~elin~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , الی بانو 26 , بهاران81 , تابتا , ترنج فاطمي , جغد شوم , خیال غزل , رودنا , زهرا گل , سارا ف , سها19 , سپیدوسیاه , شمسا , عسلی من , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مروا , مریم1371 , ملکه 62 , نسرین... , نسيا , نسیب , نفس13 , نگین79 , هانی سالی , هلن سادات , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , گل نمک , گلبو , یلدا2222 , یک ابانی

  15. Top | #58

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,603
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,431
    تشکر شده 86,166 در 1,479 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست پنجاه و شیش

    پست بالایی ویرایش شده بچه ها

    ***‏
    در باز شد و پرستار بچه به بغل اومد تو...‏
    با خوشرویی گفت:‏
    ‏_سلام به مامان مظلوم... ‏
    رو کرد به آرش:‏
    ‏_ خیلی کم پیش میاد یه زنی که زایمان کرده باشه یه آخ هم از درد نگه... باور کنید برای یه آرامبخش این مامان خوشکلا ‏بخش رومی ذارن روی سرشون... اونوقت این دختر یه آخ نمی گه...‏
    آرش برگشت به طرفم نمی دونم من احساس کردم یا واقعاً آرش یه جوره خاصی گفت:‏
    ‏_بهار تو زندگیشم همین قدر مظلومه...‏
    چشمم به اتیکت پرستار افتاد و تو دلم گفتم:‏
    ‏« آره خانوم پرستار سیما رضوی منی که اینجا نشستم و دارم از ددرد می میرم و دَم نمی زنم دردای بدتری دارم که این درد ‏کنارش چیزی نیست...»‏
    به طرفم اومد وآروم آیدا رو کنارم گذاشت... با زور و درد یکم به پهلو چرخیدم که آرش تقلامو دید اومد وایستاد کنارم کف ‏دستش پشت کمرم نشست تا بتونم بهتر خودمو نگه دارم... ‏
    میدونستم که باید به کوچولو شیربدم... تازه اون موقع بود که چشمام افتاد به دخترکم...‏
    پرستار شروع کرد به حرف زدن و دهنش تکون می خورد... انگار داشت در مورد اینکه چطور بهش شیر بدم صحبت می ‏کرد... ولی نمی دونم چرا گوشای من کر شده بود فقط چشمام بود که می ید...‏
    چقدر کوچیک بود... خندم گرفت...این کجاش کچل بود؟! دخترک بورمن کچل نبود فقط موهاش از روشنی زیاد معلوم نمی ‏شد... ‏
    دخترم خیلی شبیه من بود... همون لبها... همون دستهای کوچیک من...‏
    ‏ فقط چشم های آرش شده بود اثری از پدر دخترکم که شده بود آیدا فرشاد.... دخترک ظریف دو کیلو سیصد گرمی من... ‏
    ‏_ متوجه شدی مامان خانتومش؟!‏
    با صدای پرستارچشم از این همه زیبایی بردشاتو گنگ گفتم:‏
    ‏_ چی گفتین؟؟
    فکر کردم الان از این همه گیجی من عصبانی میشه که اصلاً به حرفاش گوش ندادم ولی برعکس بازم لبخند زد...‏
    ‏ این خانوم واقعاً دنیا اومده بود که پرستار باشه...‏
    ایندفعه توصیح نداد... کمکم کرد تا برای اولین بار به دخترکم غذا بدم... دختر کوچولوم بدغلقی می کرد نمی خواست شیر ‏بخوره ولی پرستار انگار میخواست به زور هم شده مجبور به این کارش کنه و واقعا هم تونست...‏
    وضعیت درستی نداشتم تقریبا نصف بالا تنم لخت بود... یه لحظه از آرش خجالت کشیدم...‏
    هنوزم همون طور پشت کمرم رو با دست گرفته بود و چشم از مک زدن های هر دقیقه چند بار دخترش برنمی داشت...‏
    نمی دونم به خاطر بیمارستان یا اتاق خصوصی بود یا به خاطر این که آرش خوب پولی به اونا داده بود که پرستار حرفی ‏از بیرون رفتن آرش نمی زد... ‏

    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,25 در ساعت ساعت : 22:04

  16. 181 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    %NEGAR% , &Azin& , * سعیده * , *msbm* , *Nastaran*M* , *~SETAREH~* , *آویژه* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .سیاوش. , 2rrin , 7toranj , abby7 , akhsham , alma8525 , amorist , Anahita.s , ana_b , asal007 , aysel482 , Azita49 , b.hassani , baharezendegani , BaharәH , blub2000 , chochok , diaar , donya jooj , duste man , ebina , Elen , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , F.M.1990 , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fary , fereshth , fk-osh-d , ghazal-xr75 , gili , hanila , hanna71 , hany111 , homa41 , hyunah , h_t_h_1984 , K i a n a , khademre , Kim2013 , kiumars , KOKI , leona , leyla71 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mamanesami , mani1384 , mansor64 , margi , maryiana , marzieh L , marzieh68 , masoumeh , mehdi-1369 , meloda , meno , mina_75 , Miss A , miss_mass , moni14 , moniya , mzm1368 , n.shina , narciss , narges.shiraz , narrin , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , negin 75 , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , parei , parisat , parto taban , pati'a , raha_veronika , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Ryhan , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , scarlet25 , sheida_953 , shimaaaaa , sisi7070 , sobin , soheila50 , somaye_t , sorri , strich , suny-s , sαвα , tahmin67 , taranomeabshar , taranom_eshgh , tgilani2012 , tiger1978 , tono , vorojak1570 , yasaman20 , yasamin_34 , zarpari04 , zese , zizi66 , Zohr£... . , ~banoo~ , ~elin~ , ~SAREH~ , آسوده , ارامی , ارنیکا , الهه50 , الی بانو 26 , بهاران81 , ترنج فاطمي , خیال غزل , دیهان , زهرا گل , سارا ف , سها19 , سپیدوسیاه , شمسا , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , م.نوری , مائده 67 , مامان زهره , مروا , مریم1371 , ملکه 62 , نسرین... , نسيا , نسیب , نگین79 , هانی سالی , هلن سادات , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , کلمه , گشتاسب13 , گل نمک , گلبو , یلدا2222

  17. Top | #59

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,603
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,431
    تشکر شده 86,166 در 1,479 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست پنجاه و هفت

    ***‏
    مانتو رو به دستم داد:‏
    ‏_ بذار کمکت کنم...‏
    دستامو توی آستیناش کردم:‏
    ‏_ نمی خواد این مانتو دکمه که نداره یه بنده که « مکث کردم همین بین بند های مانتو رو گرفتم گره زدم و ادامه دادم» که ‏خودم بستمش...‏
    ساک رو برداشت:‏
    ‏_پس بریم تا این دخترکم بیشتر از این منتظر ما نمونه....‏
    ‏ فکر کردن به آیدا هم باعث می شد که لبخند روی لبهام دوبرابر بشه... چه برسه اینکه همیشه پیشش باشم...‏
    ‏***‏
    ‏ این بار هم پامو توی خونه ی آرش گذاشتم ولی این دفعه اومدنم مثل یه ساعت شنی که هر لحظه داره شن های توش می ریزه ‏پایین وقت من هم داره تموم میشه...‏
    ‏ آرش پشت سرم بچه به بغل اومد تو:‏
    ‏_ میگم بهار این بچه اصلا گریه بلده؟؟
    برگشتم طرفش:‏
    ‏_آره چرا بلد نباشه؟؟‏
    صورتشو به آیدا پتو پیچ شده نزدیک کرد و یه بوس فکر کنم از دستای آیدا کرد:‏
    ‏_ آخه من تصورم از بچه کوچیک این بود که تمام مدت شیر بخوره و گریه کنه ولی دخترم می خوابه بیدار میشه یکم نق ‏میزنه برای شیر و بعد دوباره می خوابه...‏
    ‏_ شاید هنوزم فکر میکنه توی شکم منه...‏
    دستمو زیر شکمم گذاشتم و به طرف پله ها راه افتادم...هر لحظه احساس میکردم الان شکمم باز میشه و دل رودم میریزه ‏بیرون...‏
    واقعا پشیمون بودم از این که حرف آرش رو قبول کردم و بچمو سزاریان دنیا آوردم... این درد واقعا وحشتناک بود...‏
    پامو روی اولین پله گذاشتم که دست آرش زیر بغلم قرار گرفت:‏
    ‏_ می دونم خیلی قوی هستی ولی بهتر نیست یکمم خودتو به بقیه بسپری تا اونا کمکت کنن... ‏
    متعجب نگاش کردم که خودش ادامه داد:‏
    ‏_ انتظار داشتم توی بیمارستان وقتی دستمو برای کمکت دراز کردم رد نمی کردی...‏
    ‏ _ولیـــ...‏
    پرید بین حرفم:‏
    بی خیال بهار... الان که دیگه تو خونه ایم و می دونی که دوست ندارم به خودت سختـــ...‏
    این دفعه دیگه من پریدم توی حرفش:‏
    ‏_ من اگه دستتو نگرفتم چون میتونستم راه بیام و می خوام روی پای خودم با یستم... یادت نرفته که من سختیای بزرگتری ‏هم کشیدم...‏
    یه دستش بازوی منو گرفته بود و دست دیگش آیدا رو توی بغلش داشت... چشم های دخترکم باز بود... ‏
    ‏_نه خانوم تو یادت رفته که من چیز زیادی از گذشته تو نیم دونم...‏
    این دفعه من پوزخندِ خنده نمایی زدم:‏
    ‏_ نمی خواد آقای فرشاد... من زیاد مزاحم نمی شم که بخواین کامل در باره گذشته من بدونید... در همین حد بسه...‏

    برای ریحانه عزیزم که فکر کنم با من قهره دیروز پست نذاشتم

    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,28 در ساعت ساعت : 20:44

  18. 153 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *~SETAREH~* , *آویژه* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .سیاوش. , 7toranj , akhsham , alma8525 , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , asal007 , asiyeh69 , aysel482 , Azita49 , b.hassani , baharezendegani , BaharәH , blub2000 , chochok , diaar , donya jooj , ebina , Elen , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fary , fereshteh-92 , fereshth , fk-osh-d , ghazal-xr75 , gili , hanila , hanna71 , homa41 , hyunah , h_t_h_1984 , K i a n a , khademre , kiumars , KOKI , leyla71 , lida 68 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahinfk , mahsa.f.h , Mahya 84 , mani1384 , mansor64 , maryiana , marzieh L , marzieh68 , masoumeh , meloda , meno , mina_75 , Miss A , moni14 , moniya , mzm1368 , n.shina , narciss , narges.shiraz , narrin , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , negin 75 , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , parto taban , pati'a , raha_veronika , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Ryhan , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , sheida_953 , shimaaaaa , sobin , soheila50 , somaye_t , sorri , strich , suny-s , sαвα , taranomeabshar , taranom_eshgh , tgilani2012 , yasaman20 , zarpari04 , zese , zizi66 , Zohr£... . , آسوده , ارامی , الهه50 , الی بانو 26 , بهاران81 , جغد شوم , خیال غزل , زهرا گل , سارا ف , سها19 , سپیدوسیاه , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , م.نوری , مامان زهره , مروا , مریم1371 , نسرین... , نسيا , نسیب , نگین79 , هانی سالی , هلن سادات , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , کلمه , گل نمک , گلبو , یلدا2222

  19. Top | #60

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    1,603
    میانگین پست در روز
    1.55
    محل سکونت
    شهری میان کوه و دریا
    تشکر از کاربر
    14,431
    تشکر شده 86,166 در 1,479 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض پست پنجاه و هشت

    بالای پله ها خواستم به طرف اتاق آیدا که براش چیده بود برم که پرسید" کجا؟"‏
    متعجب گفتم:‏
    ‏_اتاق آیدا...‏
    اخمی کرد:‏
    اونوقت چرا؟
    دلم وزدم به دریا:‏
    ‏_ بچه که دنیا اومد...‏
    آیدا توی بغلش نقی زد و آرش اخمی کوچیک روی پیشونیش نشوند:‏
    ‏_ خب...«با چشم به آیدای توی بغلش اشاره کرد» دارم میبینم یعنی چی؟؟
    ‏_ منو آیدا توی اتاق اون میمونیم خب...‏
    به طرف اتاق خواب خودمون راه افتاد:‏
    ‏_ نمی خواد... فعلا یه تخت کوچیک براش کنار تخت خودون گذاشتم بزرگتر شد می ره تو اتاق خودش دیگه... سخت هی ‏شب بری و بیای...‏
    ‏ رفت توی اتاق و صدای قربون صدقه رفتن برای دخترش توی خونه پیچشد...‏
    ‏ مگه یادش نیست من چرا اینجام؟ داری گیجم میکنی مرد... ‏
    توای که دیروز ریختن پول توی حسابم رو یاد آوری میکنی الان از یجا خوابیدنمون حرف میزنی؟؟
    به سقف بالا سرم نگاه کردم... انگار تو هم باهام لج کردی خدا وگرنه این چه سرنوشتیه؟
    ‏ این مرد داره با من بازی میکنه... اونم خیلی بد... « به در اتاق خیره شدم »چجوری میخوای جواب پس بدی آرش ‏چجوری؟؟
    نکنه این مرد میخواد تا آخر این شیش ماه بازم شوهرم باشه؟
    دستمو باز روی دلم گذاشتم... آروم به طرف اتاق راه افتادم...‏
    ‏***‏
    با بدنیا اومدن آیدا دوباره پای خانوم سرایدار به اینجا باز شد... یعنی از توان من که خارج بود نگهداری از بچه کوچیکی که ‏از بچه داری هم چیزی نمی دونم... ‏
    ‏ دخترکم که از بیمارستان اومد خونه تازه یادش اومد که ثابت کنه "بله من هم هستم..."‏
    و این من هستمش شده بود گریه های شبانه و خواب های روزانش...‏
    ثریا خانوم یا همون خانوم سرایدار می گفت خیلی بچه ها بعد از سه روز تازه بد قلقی هاشون شروع می شه و انگار آیدا ‏خانوم هم از این دخترا بوده... ‏
    آیدا توی یه تخت گهواره ای کنار تخت دو نفره منو آرش می خوابید خنده دار بود که شب تا صبح نوبتی باید تختشو تکون ‏می دادیم تا خانوم از خواب بیدار نشه...‏
    کم کم آیدا با دنیا کناراومد و بازم آروم شد... البته نه آرومِ آروم ولی دیگه خوابش تنظیم شده بود...‏
    یک ماه و نیم از تولد آیدا میگذشت و زمسوتنم داشت نفس های آخرشو می کشید... ‏
    تلفن های آرش بیشتر شده بود شاید روزانه بیست یا سی تا تلفن جواب می داد... انگار دیگه زیاد از حد از کارش زده بود که ‏اینطور تلفنش زنگ خور شده بودن... ولی آرش از من جدا نمیشد... همیشه و همه جا کنار من بود... ‏
    البته تا زمانی که آیدا پیش من بود...‏
    ‏ معلوم بود می ترسید که دخترکشو بردارمو برم...‏



    هر بار که تو را یاد میکنم گم میشود تکه ای از من...همین روز هاست که تمام میشوم...
    ویرایش توسط ~B@H@R~ : 1393,01,28 در ساعت ساعت : 20:45


  20. 160 کاربر از پست ~B@H@R~ تشکر کرده اند .

    &Azin& , * kiana * , * سعیده * , *msbm* , *~SETAREH~* , *آویژه* , *توهم سبز** , *دخت تپل* , . ماه بآنو . , .....ARAM , .سیاوش. , 7toranj , akhsham , alma8525 , amorist , Anahita.s , ana_b , Arezoo Khanoom , asal007 , asiyeh69 , atish69 , aysel482 , Azita49 , baharezendegani , BaharәH , blub2000 , chochok , diaar , donya jooj , ebina , Elen , elin89 , Emily Krooz , eshton , f.a.s , f.honey , faezeh369 , fariba44 , fariba45 , fariba48 , fary , fereshteh-92 , fereshth , fk-osh-d , ghazal-xr75 , gili , hanila , hanna71 , hany111 , homa41 , hyunah , h_t_h_1984 , K i a n a , khademre , kiumars , KOKI , leyla71 , lilijinan , mahboub215 , mahda , mahdiye21 , mahinfk , mahsa.f.h , mamanesami , mani1384 , mansor64 , margi , maryiana , marzieh68 , masoumeh , meloda , meno , mina_75 , Miss A , moni14 , moniya , mzm1368 , n.shina , narciss , narges.shiraz , narrin , nasrin.j , nasrin44 , NazAlmas , nazisaki , negin 75 , nel.v , night light , niloofarane , niloofarlover , NILOUFAR , nona65 , omidk , pani1381 , parto taban , pati'a , rashno , reyhaneh2020 , reza9000 , ROZ GOL , Ryhan , Samin 16 , sana 88 , sanni , sara parvizi , scarlet25 , sheida_953 , shimaaaaa , sobin , soheila50 , somaye_t , sorri , strich , suny-s , sαвα , taranomeabshar , taranom_eshgh , tgilani2012 , yasaman20 , zarpari04 , zese , zizi66 , Zohr£... . , ~banoo~ , آسوده , ارامی , الهه50 , بهاران81 , ترنج فاطمي , جغد شوم , خیال غزل , دختر آسمان , زهرا گل , سارا ف , سپیدوسیاه , عسلی من , عمه حمی , فاطمه سمیعی , فتانه.پ , فرحناز65 , م.نوری , مامان زهره , مروا , مریم1371 , ملکه 62 , نسرین... , نسيا , نسیب , نگین79 , هانی سالی , هلن سادات , هیونگ , پونام , چاله , چشمک ستاره , کلمه , گشتاسب13 , گل نمک , گلبو , یلدا2222

صفحه 6 از 12 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان طلوع پنهان | asal_7 کاربر انجمن
    توسط asal_7 در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 230
    آخرین نوشته: 1393,09,01, ساعت : 16:45
  2. پاسخ ها: 145
    آخرین نوشته: 1393,08,28, ساعت : 11:08
  3. معرفی و نقد رمان رمان خیال های ترک خورده | مامیچکا کاربر انجمن
    توسط مامیچکا در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 269
    آخرین نوشته: 1393,08,14, ساعت : 15:27
  4. پاسخ ها: 148
    آخرین نوشته: 1393,03,18, ساعت : 21:04

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •