ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان محکوم به مرگ (جلددوم قاتل دوست داشتنی) | *noghre کاربر انجمن
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 1 از 20 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 195
  1. Top | #1

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1392
    نوشته ها
    523
    میانگین پست در روز
    1.69
    محل سکونت
    دنبالم نگر که نیستم.بنده کم یابم.الکی که بهم نمیگن نقره
    تشکر از کاربر
    488
    تشکر شده 20,005 در 611 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان محکوم به مرگ (جلددوم قاتل دوست داشتنی) | *noghre کاربر انجمن

    به به سلام به دوستان گلم.
    از اونجای یکه من خیلی فعالم (جونم اعتماد به نفس) امروز اومدم با جلد دوم رمان قاتل دوست داشتنی که محکوم به مرگ هستش.
    خوب دوستای گلم اونایی که میخواستن زودی جلد دوم رو بزارم.زود گذاشتم فقط بخاطر شما.
    دوستان گلم به این چند تا جمله توجه بفرمایید.

    1- نیاز یبه اجازه نیست.مخصوصا شما نگاه جون ازادی برداری.

    2-تا اتمام رمان کسی حق کپی و گذاشتن توی سایتش رو نداره.

    3-ممکنه بعضی جا ها اشتباه تایپی پیش بیاد بهم بگید تا ویرایشش کنم.البته رمانم از زبان چند نفره پس اگر مرد بود فکر نکنید این قراره عاشقش بشه هااا فقط بخاطر اینه که رمان خوب پیش بره و شما همه زاویه هارو ببینید



    خوب دیگه تموم شد میریم سراغ خلاصه

    خلاصه داستان :
    کسایی که جلد اول رو خوندن میدونن که داستان از چه قراره .
    باران قصه ما از پرتگاه پرت میشه پایین ولی ..
    این جاست که یه اقا که فرشته نجات باران ماست پیداش میشه.
    زندگی بازم رونق میگره ولی با کلی تفاوت باران شاد دیگه اون دختر همیشگی نیست. سرد تر شده....یه جورایی روزه سکوت گرفته..همه چیز براش مبهم شده...و این پسر قصه که اسمش هم سامان هست میخواد بهش کمک کنه..خودشم نمیده ولی یه جورایی نسبت به این دختر خیلی خوشکل مسئوله بخاطر اینکه.....
    اینقدر زود عاشقانش نکنید به همین سادگی که نیست سامان قصه فقط یه وسیله است که کمک کنه

    ویرایش توسط *noghre : 1393,02,09 در ساعت ساعت : 15:27


  2. Top | #2

    همکار بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    3,429
    میانگین پست در روز
    2.97
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    27,537
    تشکر شده 26,656 در 4,059 پست
    حالت من
    Khaste
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
    نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت
    مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن
    حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید..
    اطلاعیه های بخش کتاب !
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
    قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یا بدون لینک! ) خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    صدای پاهات ،توی سینه ی من
    مثل پاییزه مثل پاییز
    دلم یه برگه ، یه برگ تنها
    یه برگ زرد پاییزی
    خش خش قلبم زیر پاهاته
    تنم طوفانی ، چشام بارون
    یه برگ زردم یه برگ
    توی پاییز



  3. Top | #3

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1392
    نوشته ها
    523
    میانگین پست در روز
    1.69
    محل سکونت
    دنبالم نگر که نیستم.بنده کم یابم.الکی که بهم نمیگن نقره
    تشکر از کاربر
    488
    تشکر شده 20,005 در 611 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض

    این شب ها
    چشم های من خسته است
    گاهی اشک
    گاهی انتظار...
    این سهم چشم های من است.
    مترسک ناز می کند
    کلاغ ها فریاد می زنند
    و من سکوت می کنم....
    سكوت...
    این مزرعه ی زندگی من است
    خشک و بی نشان!

    "به نام تک خالق هستی"


    من اگر دختر نفرین شده تقدیرم

    اگر از راز جهان وارث یک احساسم
    تو همان ادمک چوبی پیمان شکنی
    که فقط لایق اتش زدنی

    اهسته وارد اتاق شدم چشم هامو برای چند ثانیه بستم.و نفس عمیقی کشیدم و به دخترک نگاه کردم ساکت و ارام گوشه ایی نشسته باورش سخت است این که این همان دخترکیه که سه ماه پیش با وحشی گری از تیمارستان فرار کرده.
    اهی کشیدمو سرم را به طرفین تکان دادم جسم کوچک و نحیفش در پیراهن ابی روشن و شلوار گشاد سیاهی قایم شده .موهای بلند و سیاه رنگش مثل چادر شب روی شانه هایش اوار شده و بازیگوشانه پیچ و تاب خورده.

    نگاه سرد و یخ زده اش رو به پنجره است بی روح. تنها صدایی که ازش شنیدهام در این سه ماه تنها صدای نفس های ارامش است که گاهی عمیق میشود...
    ارام از اتاق خارج شدم بااینکه میفهمم که تمام حرکاتم را متوجه میشود.در را بستم و به سمت اشپزخانه رفتم در یخچال را باز کردم تا پیتزای برای شام درست کنم.
    وسایل پیتزا را بیرون اوردم چرا که الما پیتزا را دوست داره از بین تمام غذا هایی که تا حالا بهش دادم فقط پیتزاست که با ولع میخوره. و یه نگاه تشکر امیز میکنه..ولی بازم سکوت..خیلی بده یه جورهایی بهش حق میدم که ساکت باشه.
    داشتم پیتزای اماده برای گذاشتن توی فر رو بلند میکرد و به سمت ماکرو فر ببرم که گوشیم زنگ خورد پیتزا رو توی فر گذاشتم و گوشیم رو برداشتم با دیدن اسم ارشام پوفی کردم باز هم میخواد بیاد اینجا چطوری دست به سرش کنم؟.
    با جدیت گفتم- بله.
    صدای شاد و شوخ ارشام توی گوشی پیچید- علیک سلام اقای اخمو...خوبی؟.
    ابرو هام بالا پرید و لبخند خیلی کم رنگی رو لب هام نشست.
    -خوبم..شما چطوری؟...درضمن اخمو هم برادر خودته.
    ارشام خندید و گفت- والا این بله ایی که تو گفتی با زبون بی زبونی اعتراف میکرد که تو اخمویی .
    تک خندهایی کردم -چه خبر ارشام...چی شده باز تو زنگ زدی بهم.
    ارشام با بیخیالی گفت- هیچی بابا دختر عمو ها و دخترعمه ها و صد البته به اضافه برادر ها و پسر عمو ها دارن میان خونه ارواح.
    دستمو به پیشونیم کوبیدم.-اخه چرا؟
    صدای ارشام متعجب شد- چی چرا؟..بیشعور خونه پدر بزرگمونه که فعلا به جناب عالی به ارث رسیده..یعنی میخوای رامون ندی؟..واقعانم که سامان..خیلی خری.
    اخمام توی هم شده بود حالا الما رو چیکار کنم؟.
    -ها حالا نمیشه نیان؟
    صدای ارشام عصبی شد.-سامان..ما ده دقیقه دیگه جلوی خونه ایم .حرف مفت هم نزن الاغ.
    صدای بوق های پشت سر هم در گوشی نشون می داد که ارشام قطع کرده اهی کشیدم و به سمت اتاق الما رفتم باز هم ساکت به پنجره زل زده بود نمیدونم چی توی این سیاهی مبینه که اینطوری بهش خیره میشه.
    اروم صداش کردم دیگه بعد از سه ماه زندگی با من به این اسم عادت کرده و کمی عکس و العمل نشون میده.
    -الما....الما.
    سرش رو اروم برگردوند و نگاه نقره ایی پر سوال و منتظرش رو بهم دوخت.
    با ارامش گفتم- قراره چند تا از دختر عمو ها پسر عمو هام بیان اینجا...نمیخوام اذیت بشی..توی اتاق میمونی؟...دلم نمیخواد اذیتت کنن.
    حرفی نزد و باز هم بهم خیره شد .نگاهش جوری بود که حس میکنم تا ته وجودم رو میخونه گاهی این نگاه نافذ اذیتم میکنه.
    حرفی نزد فقط اروم پلک هاشو روی هم فشرد دوباره نگاهش خالیش رو به سمت پنچره و سیاهی حیاط دوخت.
    با خیالی راحت از اتاق بیرون اومدم این خل و چل ها هم ادم رو اذیت میکنن .
    صدای دینگ ماکرو فر نشون میداد که پیتزا اماده شده سریع پیرونش اوردم و بردمش واسه الما لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست و یه نگاه تشکر امیز .
    از اتاق بیرون اومدم و پیتزای بعدی رو گذاشتم و دست هامو شستم که صدای زنگ در اومد بدو بدو دکمه اف اف رو زدم و جلوی در ورودی ایستادم سعی کردم لبخند بزنم..متنفرم از این ادما که فقط موقع ارثیه گرفتن پیداشون شده..هرچند در کل بد نیستن فقط یکمی پول پرستن .
    شیوا دختر عموم با پالتوی قرمز و جیغش با یه لبخند زشت که مثلا میخواست خودش جذب کنه نزدیکم شد و با ناز دستش رو به طرفم دراز کرد- سلام سامان جان...از من خبری نمیگری!... بی معرفت!.
    و صورتش رو نزدیک اورد دستش رو محکم گرفتم و مانع از نزدیک شدنش شدم اصلا دلم نمی خواد صورتم رو با روژلب و تف یکی کنه.









    ویرایش توسط *noghre : 1393,01,31 در ساعت ساعت : 15:36


  4. Top | #4

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1392
    نوشته ها
    523
    میانگین پست در روز
    1.69
    محل سکونت
    دنبالم نگر که نیستم.بنده کم یابم.الکی که بهم نمیگن نقره
    تشکر از کاربر
    488
    تشکر شده 20,005 در 611 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض


    وقتی ازش فاصله گرفتم بهش کمی برخورد محمد پسر عموی دیگه م نزدیک اومد ومردونه دست داد و با لبخند شادی گفت- سلام پسر!..خوبی؟..ندیده بودمت یه مدت دلمون تنگ شده!..چیه خودت رو همش توی این خونه حبس کردی!.
    لبخندی زدم و دستش رو فشردم- خوبم پسر عمو!..تو چطوری...خوش میگذره؟.
    رو به همه گفتم- بفرمایید داخل..بیرون نایستید هوا سرده.
    همه بچه ها که کلا سه تادختر بودن و سه تا پسر اومدن داخل پسر ها شامل محمد ارشام و سهند بود و دختر ها هم شامل مینا .شیوا و ترانه میشدن که جلو تر از بقیه وارد شده بودن.
    پشت سرشون وارد سالن خونه شدم سالنی بزرگ که چند دست مبل عتیقه قدیمی توش به شکل دایره چیده شده بود.پنجره های بزرگ و پهنش با پرده های سفید که حریر طرح داری زیرش بود تا روز ها که کنارش میزنیم باعث بشه از بیرون توی خونه مشخص نباشه و نور خونه هم تامین بشه.
    مینا اروم و با لبخند میلیحی کنار شوهرش که کنار سهند و ارشام نشسته بود. شیوا روی مبل دونفره نشسته به انتظار اینکه من برم کنارش بشینم .نمیدونم این دختر چرا اینقدر اعتماد به نفسش بالاست مخصوصا با این لباسی که توی این سرما پوشیده .هرچند توی خونه گرمه. ولی اخه کی یه دامن کوتاه که به زور تا روی رونش میرسه می پوشه؟...با یه تاپ دکلته قرمز واقعا چی با خودش فکر میکنه.؟!!
    ارشام داشت زیر گوش ترانه پچ پچ میکرد و سهند هم داشت با چشم هاش خونه رو زیر و رو میکرد صدای شیوا بلند شد.
    شیوا- وای!..چه بوی خوبی؟...سامان جون داشتی پیتزا درست میکردی؟.
    بی تفاوت گفتم- بله..مگه شما شام نخورید؟.
    شیوا با ناز گفت- نه عزیزم...تو خوردی؟.
    سهند گفت- کاش از بیرون شام سفارش بدیم چون من دارم از گرسنگی میمیرم.
    ارشام هم حرف سهند رو تایید کرد.
    از بیرون چند پرس غذا سفارش دادم وقتی برگشتم دیدم ترانه و شیوا دارن توی خونه میچرخن اخه الان دوازده سالی هست که ایران نبودن و الان هم فقط بخاطر من اومدن ایران و تا امروز هم رفته بودن شمال چون من بنا به دلایل مسخره ایی که فقط بخاطر تنها نزاشتن الما بود نرفته بود در کل علاقه ایی به بودن باهاشون ندارم.
    با دیدن ترانه که داشت به طرف اتاق الما میرفت رنگ از رخم پرید سریع با صدای بلند گفتم- نه ترانه نرو اونجا.
    ترانه مکثی کرد و با شیطنت گاهم کرد و گفت- چیه؟..نکنه چیز توی این اتاق قایم کردی؟.
    شیوا هم به ترانه پیوست متنفرم از این دوتا خواهر شیوا با پرویی تمام رفت و دستگیره در رو چرخوند با عصبانیت رفتم و پسش زدمولی دیر شده بود در باز شده بود الما نمایان شده بود..متنفرم از دختر های فضول.
    ویرایش توسط *noghre : 1393,01,31 در ساعت ساعت : 15:40


  5. Top | #5

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1392
    نوشته ها
    523
    میانگین پست در روز
    1.69
    محل سکونت
    دنبالم نگر که نیستم.بنده کم یابم.الکی که بهم نمیگن نقره
    تشکر از کاربر
    488
    تشکر شده 20,005 در 611 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض

    شیوا جیغی زد که الما تکون شدیدی خورد این یعنی فاجعه.الما سریع از جاش بلند شد اخم های توی هم شده بود چشم های نقره ایی رنگش تیره و براق شدند.همیشه همینطوره توی این سه ماه هر وقت عصبانی و غمگین میشه چشم هاش تیره میشه و وقتی از یه چیی خوشش میاد و خوش حاله رنگ چشم هاش روش تر میشه و فوقلاده براق.
    اروم جلوی شیوا و ترانه ایستادم شیوا با عصبانیت جیغ دیگه ایی کشید و گفت- این دختره رو توی خونت قایم کردی!...واسه همین نمیخواستی ما بیایم اینجا!؟..
    من رو پس زد تا رسید به الما دستش رو بالا برد که بزنه به الما ولی اون با یه لگد محکم شیوا رو به دیوار کوبید حرکاتش دست خودش نبود وحشی شده به عصبانیت شیوا رو کشیدم بیرون سعی داشتم الما رو اروم کنم.
    -الما..الما اروم باش..اینا کاری بهت ندارن.
    از عصبانیت نفس نفس میزد قفسه سینش تند تند بالا و پایین میشد توی چشم هاش تردید بود. و خشم.
    شیوا با یه حرکت دیوانه وار سیلی محکمی به گوش الما زد موندم کی وارد اتاق شد اینبار الما با عصبانیت موهای بلوند شده ی شیوا رو گرفت و از اتاق پرتش کرد بیرون نگاهش به ترانه افتاد که داشت از ترس میلرزید ترانه رو کشیدم و انداختمش بیرون به سمت الما رفتم یه قدم به عقب برداشت دستمو به طرفش دراز کردم.
    -منم الما..چرا عصبانی میشی؟!..اروم باش دختر خوب..باشه؟.
    نگاه الما تیره تر شد اشک به چشم هاش هجوم اورد .دست هاش دو طرف بدنش افتاد سرش رو انداخت زیر اروم تر بهش نزدیک شدم المارو اروم به طرف خودم کشیدم هیچ حرکتی انجام نداد نفس های نامنظمش نشون میداد داره گریه میکنه اولین بار بود که گریه کردنش رو میدیدم.اروم موهاشو نوازش کردم با شنیدن صدای فریاد سهند المارو به خودم چسبوندم .ترسیده بود..نمی دونم شایدم بازم وحشی شده.
    سهند با عصبانیت وارد اتاق شد و غرید- کی شیوا رو زده؟.
    ارشام هم پشت سرش وارد شد هر دوشون نگاهشون به دختر ریزه میزه ی توی بغلم افتاد سکوت کردن محمد سکوت رو شکست و با جدیت گفت- این کیه سامان؟.
    نگاهم رو به صورتش دوختم و سر الما رو به قفسه سینم چسبوندم نمیخوام دوباره یکی رو به حد مرگ بزنه.
    -الماست...با من زندگی میکنه..برید بیر
    ون ..اون حالش خوب نیست..بعدا براتون توضیح میدم.
    ارشام کنجکاو داشت به الما نگاه میکرد عصبی شدم پرو نمیره بیرون.
    نگاه جست و جو گر ارشام به دنبال صورت الما بود.

    ویرایش توسط *noghre : 1393,01,31 در ساعت ساعت : 15:44


  6. Top | #6

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1392
    نوشته ها
    523
    میانگین پست در روز
    1.69
    محل سکونت
    دنبالم نگر که نیستم.بنده کم یابم.الکی که بهم نمیگن نقره
    تشکر از کاربر
    488
    تشکر شده 20,005 در 611 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض

    -با تو هستم ارشام برو بیرون.
    ارشام پوفی کرد و باشه ای گفت و با بی میلی از اتاق بیرون رفت.
    اروم المارو از خودم جدا کردم صورتش خیس از اشک بود.نگاهش پر بود از خواهش برای چی؟..شاید باید تنهاش بزارم.
    اب دهنم رو قورت دادم نگاه ازش گرفتم و به سمت در رفتم که دستم رو گرفت برای اولین بار صداش رو شنیدم.
    الما- میترسم.
    ماتم برد.صدای ظریفش خیلی گوش نواز بود اون حرف میزنه!..به طرفش برگشتم نگاهش به من بود..غبار گرفته و لرزون...نباید میزاشتم متوجه تعجبم بشه ولی سخت بود..خیلی سخت حتی برای منی که یه روان پزشکم.
    تا به خودم جنبیدم الما اروم توی بغلم خزیده بود چشم هامو بستم..دلم براش میسوزه.وقتی پیداش کردم خالش خیلی بد بود..نمیدونم چطوری از اون پرتگاه پرت شده بود.درست پشت خونه ام یه پرتگاه که زیاد هم عمیق نیست..ولی چند تا تکه چوب افتاده الما رو اونجا پیدا کردم یه صبح از سرما رو به موت بود از سرش خون رفته بود و رنگش مثل گچ شده بود .وقتی دیدمش فکر کردم مرده ولی نبضش رو گرفتم دیدم که زنده است بردمش بیمارستان خیلی سبک بود درست مثل پر می میوند برای من .وقتی به هوش اومد هیچی یادش نبود سرش به کنده چوبی برخورد کرده و باعث شده بود حافظه اش رو از دست بده ..حرکاتش غیر قابل پیش بینی بود هنوزم همین ط
    وره من اصلا توقع اینکه حرف بزنه رو ازش نداشتم همه چیزش زیباست شاید اگر دختری بود که میتونستم از توی نگاهش دروغ و دوریی رو بخونم هرگز بهش اجازه نمیدادم که توی خونم باشه...دخترا موجودی هستن نمیشه فهمید درونشون چی میگذره ولی من میتونم تا حدودی درون الما رو ببینم .اینکه حافظه اش رو از دست داده و من رو نمیشناسه..شایدم قصد خودکشی داشته .
    همه چیزش ظریفه بینی لب گونه ها و فرم صورت اندام...ولی توی چشم هاش به جز خالی بودن یه چیز دیگه هم هست..یه نوع پریشونی.یه نوع عذاب که مدام تمام موجودش رو می گیره.
    اروم زمزمه کردم-تو حرف هم میزدی؟ً!...پس جرا تا الان سکوت کرده بودی الما؟...
    حرفی نزد بعد از گذشت چند ثانیه کشدار گفت-میترسم.
    همین..انگار فقط همین یه کلمه توی لغت نامه ذهنش مونده. تا وقتی خوابش برد توی اتاق موندم.
    پتو رو روش کشیدم و بیرون اومدم همه روی مبل نشسته بودن غذا ها رسیده بود شیوا با حال زار و خنده داری نشسته بود .خوبه الما کاری کرد من یکم خوش حال بشم. ترانه با ترس به ارشام چسبیده بود و محمد و مینا هم با ارامش و سکوت نشسته بودن سهند عصبی بود .

    سهند- میشنوم.
    همچ
    ین میگه میشنوم انگار ده سال از من بزرگ تره و داره باز خواستم میکنه.
    نگاه کوتاهی به سهندانداختم -فکر نمیکنی با بزرگتت باید بهتر صحبت کنی سهند؟...تو پنج سال ازمن کوچیک تری کسی که کنارت نشسته یه پسر 18 ساله نیست یه مرد 34 ساله است .
    ویرایش توسط *noghre : 1393,01,31 در ساعت ساعت : 15:48


  7. Top | #7

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1392
    نوشته ها
    523
    میانگین پست در روز
    1.69
    محل سکونت
    دنبالم نگر که نیستم.بنده کم یابم.الکی که بهم نمیگن نقره
    تشکر از کاربر
    488
    تشکر شده 20,005 در 611 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سهند پوفی کرد-باشه تو درست میگی..به من بگو اون دختر کیه که توی اون اتاق بود؟.چرا اینجوری وحشی بازی میکرد؟.چرا شیوا رو اینجوری زد؟.
    با خونسردی روی مبل نشستم و پا رو یپا انداختم وتکیه دادم به تکیه گاه مبل.
    -گفتم که الماست....با من زندگی میکنه...حافظه اش رو از دست داده ...رفتارش هم دست خودش نیست به هیچ کسی جز من اعتماد نداره.
    سهند عصبی دستی توی موهاش کشید شیوا با پرخاش گفت- چی؟..اون دختره روانی داشت من رو میکشت اون وقت تو فقط میگی رفتارش دست خودش نیست؟!..باید میزدیش نه اینکه بغلش کنی تا اروم بشه سامان .من ختر عموت هستم باید طرف من رو میگرفتی و اون دختره رو میزدی .باید من رو اروم میکردی نه اون هرزه رو .
    اخمی بهش کردم که خفه شد حالم ازش بهم میخوره اخه ادم هم اینقدر رذل؟!!!.
    با جدیت و سردی بیش از حد ممکنی نگاهش کردم
    - بار اخرت باشه که راجب الما اینطوری حرف میزنی.اون هر کاری کرده درست بوده...درضمن .من از هر کسی که بخوام طرفداری میکنم .در کل از ادمایی طرفداری میکنم که لیاقتش رو داشته باشن.
    شیوا جیغ کوتاه یکشید و دست هاشو روی سینه قفل کرد روش رو ازم گرفت و ساکت شد مینا ساکت به ما نگاه میکرده
    ارشام اروم پرسید- حالا از کجا پیدا کردی این دختره رو که اینجوریه؟
    بی تفاوت گفتم- از توی حیاط پشتی..زیر پرتگاه از اونجا پرت شده بود پایین.
    همه تعجب کردن شیوا با ناز و حرص گفت- چه سگ جونی بوده این. دیگه.
    لب هام رو روی هم فشار دادم دلم میخواد با دیوار یکیش کنم کاش الما الان از اتاق بیاد بیرون و به بار کتک بگیرتش من دلم خنگ بشه .های خنگ بشه.
    خودم رو زدم به نشنیدن که حالش گرفته بشه .با سرخوشی گفتم- خوب اینم از شامتون که رسید بفرمایید بریم توی اشپزخونه میز رو بچینید تا دور هم غذا بخوریم بفرمایید.
    ارشام اول از همه بلند شد من به سمت اتاق الما رفتم اروم بشقاب پیتزا ش رو که خالش بود رو برداشتم و بیرون اومدم البته یه تکه توش بود بچه ها میز رو چیدن تکه پیتزای المارو گذاشتم روی پیتزای خودم و نشستم پشت میز چشم شیوا به اون تکه پیتزا بود معلوم بود تعجب کرده که من میخوام اضافه یکی دیگه رو بخورم ولی خدایش الما اینقدر قشنگ و شیک غذا میخورد که حس میکنم قاش چنگالشم تمیزه.
    اون قاچ پیتزارو برداشتم و با ولع گازش زدم روی پیشونی شیوا اخم عمیقی نقش بست توی دلم دارم ریسه میرم از خنده بخاطر حرص خوردنش.قاشق رو توی دستش فشار میداد.
    با حرص یه قاشق غذا توی دهنش گذاشت و دیگه حتی نگاهمم نکرد
    ویرایش توسط *noghre : 1393,01,31 در ساعت ساعت : 15:50


  8. Top | #8

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1392
    نوشته ها
    523
    میانگین پست در روز
    1.69
    محل سکونت
    دنبالم نگر که نیستم.بنده کم یابم.الکی که بهم نمیگن نقره
    تشکر از کاربر
    488
    تشکر شده 20,005 در 611 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به خوبی میدونم که خیلی پر رو تر از این حرف هاست که بخواد ول کنه و بره می مونه و مثل کنه می چسبه به این خونه .
    شام رو که خوردیم به طرف اتاقم که درست کنار اتاق الما بود رفتم لباس هامو عوض کردم و بیرون اومدم هنوز وقت نکرده بودم که لباس راحتی تنم کنم .حالاهم یه شلوار خاکستری مارک با یه تیشرت ابی تنم کردم درست رنگ لباس الما دلم میخواد شیوا بسوزه از ست کردن من با اون.چون به خوبی میدونم الما همیشه سر ساعت یازده شب از خواب بیدار میشه.
    دیدی گفتم الما اروم از اتاق خارج شد چشم هاشو بادست میمالید موهاش مرتب دورش ریخته بود اخه شب ها اروم میخوابه و تکون نمیخوره که موهاش جنگلی بشه.
    الما اروم به طرف اشپزخونه رفت حتی کوچیک ترین توجه ایی هم به بقیه نکرد یه لیوان اب پر کرد و خورد و اروم به طرف سالن رفت انگار که اصلا ما رو نمبینه.
    جلوی تی وی نشست و کنترل رو دستش گرفت شبکه هارو این طرفو اون طرف کرد روی یه فیلم زبان اصلی که فرانسوی بود نگه داشت و کنترل رو روی مبل گذاشت و خودش هم چهار زانو نشست روی مبل و به صفحه تی وی چشم دوخت.چشمم افتاد به ارشام محو دیدن الما شده بود اره خوب اون واقعا خوشکله.سهند هم داشت به الما نگاه میکرد شیوا از شدت خشم سرخ شده بود.نمیدونم چرا فکر میکه من دوسش دارم خودش یه بار گفت چون من یه بار توی بچگی ازش طرفداری کردم عاشقم شده.درکل مشکل داره این دختر
    اروم کنار الما نشستم چون دلم نمیخواد مشکلی پیش بیاد البته به جز کتک خوردن شیوا.
    الما نیم نگاهی بهم کرد و دوباره به تی وی چشم دوخ اروم زمزمه کردم.
    -میفهمی چی میگن؟.
    سرش روتکون داد و حرفی نزد.یعنی واقعا میفهمه؟.
    ویرایش توسط *noghre : 1393,01,31 در ساعت ساعت : 15:52


  9. Top | #9

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1392
    نوشته ها
    523
    میانگین پست در روز
    1.69
    محل سکونت
    دنبالم نگر که نیستم.بنده کم یابم.الکی که بهم نمیگن نقره
    تشکر از کاربر
    488
    تشکر شده 20,005 در 611 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض

    تا اخر فیلم بی حرف نشست همه داشتن حرف میزدن ولی اون ساکت بود منم دیگه کاری به کارش نداشتم حتما دوست داره بشینه اونم یه ادمه دوستداره توی جمع باشه شایدم ترسیده.

    ********************

    به صفحه تلوزیون چشم دوختم چندتا دختر و پسر اینجا هستن به جز سامان نمیدونم ولی بهش اعتماد دارم.خیلی بده هیچی درمورد گذشته ام نمیدونم و سامان بهم میگه الما از ادم هایی که همش اذیتم میکنن بدم میاد وقتی اون دختره پرید توی اتاق نفهمیدم چرا ولی با یه حرکات خاصی به بار کتک گرفتمش برام عجیبه من این همه قدرت رو از کجا اوردم؟.
    هر شب وقت یکه چشم هامو میبندم خواب های بد میبینم میترسم ..اینقدر وقتی اون دختره پرید توی اتاقم ترسیدم که حد نداشت دست خودم نبود ترسیدم و زدمش اگر سامان نبود حتما می کشتمش.
    نمیدونم یه فیلم بود معنیش رو میفهمیدم سامان که ازم پرسید میفهمم چی میگه برام عجیب بود ولی خوب حرفی نزدم و باز هم نگاهم رو به صفحه تی وی دوختم اون دختر پسر ها هم نشسته بودن و حرف میزدن سنگینیه چندتا نگاه رو روی خودم حس میکننم ولی توجه نمیکنم وقتی فیلم تموم شد بی حرف به اتاقم رفتم ودر رو برای پیشگیری از حر اقادمی قفل کردم و روی تخت دراز کشیدم .
    میترسم چشم هامو ببندم..توی تمام خواب هام چند تا ادم هستن ادم هایی که من با چاقو تکه تکشون میکنم یا با یه تفنگ تیر میزنم بهشون و میکشمشون..از خواب هام گاهی وحشت میکنم ولی گاهی هم نمیترسم انگار اینا واسه زندگی من بوده.بی شک این ها همه نشونی هایی از گذشته منه.
    اینقدر فکر کردم تا خواب مهمون چشم هام شد و من پا به سرزمین عجیب خواب گذاشم و مثل هر شب با اون ادم ها دست وپنجه ایی نرم کردم.
    با صدایخوردن ضربه ایی به در چشم های مست خوابم باز شد اروم توی جام نشستم و نگاهی به در انداختم سایه ایی از زیر در مشخص بود اروم از جام بلند شدم به سمت در رفتم اهسته کلید رو چرخوندم و در رو باز کردم .یه پسر قد بلند با چشم های میشی رنگ و ابرو های مشکی و مرتب پشت در بود چهرش اشنا نبود ولی خوب دیشب دیده بودمش همون پسری بود که همش نگاهش روی تنم سنگینی میکرد.
    پسر-سلام..صبح بخیر.
    سرد نگاهش کردم یه نگاه پر سوال یعنی واسه چی اینجاست.
    پسر-جواب سلام واجبه.
    چقدر روش زیاده این پسر خوب دلم نمیخواد جواب بدم برو گورت رو گم کن.داره عصبانیم میکنه هــــا.
    پسربا شیطنت گفت- زبونت رو موش خورده؟.
    بازم حرفی نزدم و فقط نگاهم رو توی چشم هاش دوختم.نمیدونم چی توی چشم هام دید که یه قدم به عقب برداشت کمی متعجب بود ولی من همچنان بهش زل زده بوم.
    پسر- چرا اینجوری نگاه میکنی؟....اومدم بگم صبحانه درست کردم حدس زدم بیدار باشی..گفتم باهم بخوریم من تنها نباشم.
    بی حرف بازم نگاهم رو به چشم هاش دوختم.
    -اینجا چه خبره؟..ارشام مگه بهت نگفتم با الما کاری نداشته باش؟.
    پسری که فهمیدم اسمش ارشامه نگاهش رو به سامان دوخت سامان به من نگاه کرد و با اخم روش رو به طرف ارشام برگردوند بین دندون های کلید شده گفت- چرا عصبیش کردی؟.
    ارشام با دستپاچگی گفت- نه بخدا کاریش نداشتم گفتم بیاد باهم صبحانه بخوریم.
    سامان نگاه سوالیش رو به من دوخت چشم هامو روی هم فشردم یعنی راست میگه بعدم به اتاقم برگشتم و در رو بستم و دوباره قفل کردم.
    یه دوش گرفتم و لباس هامو با یه پیرهن سفید و شلوار کرم دم پا گشاد عوض کردم تمام این لباس هارو سامان برام گرفته بود.



    ویرایش توسط *noghre : 1393,01,31 در ساعت ساعت : 15:55


  10. Top | #10

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1392
    نوشته ها
    523
    میانگین پست در روز
    1.69
    محل سکونت
    دنبالم نگر که نیستم.بنده کم یابم.الکی که بهم نمیگن نقره
    تشکر از کاربر
    488
    تشکر شده 20,005 در 611 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نگاهم رو به دختر توی ایینه دوختم مدت ها بود که به خودم درست و حسابی نگاه نکردم اخرین باری که حرف زدم دیشب بود واقعا ترسیدم ..نمیدونم از چی...نمیدونم چرا نگاه سامان برام رنگ اشنای داره یه جفت چشم سیاه سیاه...انگار یه جایی دیدمش.ولی چشم های خودم.
    درد بدی توی سرم پیچید چشم هامو محکم بستم صدای اشنایی توی گوشم زنگ میزد.
    ((من فدای تو دختر خوشکل بشم))
    نمیدونم..سردرد گمم این کیه..این کیه که اینقدر به من شبیه چشم هاش موهاش خندیدنش..
    اعصابم متشنج شده..از زور عصبانیت و سر گیجه با مشت به ایینه توی اتاق کوبیدم خون از دستم جاری شد با تگاهی متعجب روی زمین نشستم به دستم که خون ازش فواره میزد نگاه کردم بازم یه تصویر بازم یه گلوی پاره شده و خونی که توی صورتم پاشیده میشد.
    در اتاق به شدت باز شد حتی نگاه نکردم که کیه چون معلوم بود غیر از سامان که به خودش اجازه میده اینجوری وارد اتاقم بشه؟.
    سامان باحرص و نگرانی گفت- چه بلایی سر خودت اوردی الما...خدای من دستت داره خون میاد.
    سریع جلوی پام زانو زد و مچ دستم رو گرفتم تمام دستم بریده بریده و خراش خراش شده بود و ازشون خون میریخت.
    سامان- خوبِی؟..اخه چرا اینه رو شکستی؟.
    هیچی نگفتم..نمیدونم ولی باید حرف بزنم.باید بگم که چمه.
    با حال زاری گفتم- من کیم؟...اون کیه..اون کیه من رو دوست داره؟.
    و بغض رها شد هق هق بلندم اتاق رو در بر گرفت اشک هام انگار که با هم مسابقه گذاشتند اخه من کیم؟..چرا اینقدر سر درگمی؟.
    سامان با داد به یکی از پسرا گفت- برو اون جعبه کمک های اولیه رو بیار بدو.
    و زیر بغلم رو گرفت و کمکم کرد بلند بشم .بردم توی سرویس بهداشتی توی اتاقم و دستم رو زیر اب گرفت زخم هام میسوخت...ولی انکار بااین درد اشنا بودم..زیاد برام عذاب اور نبود.
    پنبه الکی روی دستم فرود می اومد و تنها هدیه اش سوزش بدش بود.دستم پانسمان شد نفس عمیقی کشیدم و به مبل تکیه دادم این تصاویر هر چه که بود مربوط به گذشته منه..من باید تحمل کنم تا بفهمم که کی هستم.
    سامان با نگرانی نگاهم کرد- حالت خوبه؟.
    ویرایش توسط *noghre : 1393,01,31 در ساعت ساعت : 15:57


صفحه 1 از 20 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان روح دوست داشتنی | roksana11 کاربر انجمن
    توسط roksana11 در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 15
    آخرین نوشته: 1393,05,13, ساعت : 22:51
  2. پاسخ ها: 148
    آخرین نوشته: 1393,03,18, ساعت : 21:04
  3. رمان قاتل دوست داشتنی | *noghre کاربر انجمن
    توسط *noghre در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 119
    آخرین نوشته: 1392,11,20, ساعت : 18:58

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •