| |||
| | #501 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,039
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام علیکم ![]() اعصاب ندارم دلم میخواد بزنم همه رو له کنم حالم خوب نیست قرار بود با شری و نادی و الی و غزل بریم بیرون ولی نتونستم برم به جاش رفتم دکتر دوتا آمپول مسکن زدم با یه سرم و دوتا آزمایش عجق وجق دادم و مشکوک به عفونت روده شدم![]() همه چی انگار به هم گره خورده نمی دونم به کی بگم من عاشق دل خسته نمی خوام من نصیحت نمی خوام من دوست پسر نمی خوام دیگه دارن خسته ام میکنن جالب اینه هرچی میکشم از خواهر خودم میکشم![]() اصلا کلا اعصاب ندارما الانم همه رفتن مهمونی من چون مریض بودم موندم خونه![]() نه قرار رفتم نه مهمونی رفتم نه هیچی دارم دق مرگ میشم ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ویرایش توسط * Star : ۳۰ دي ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۴۶ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #502 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: خانه به دوش
نوشته ها: 1,091
(View Stats)
تشکرها: 3,299
تشکر شده 8,578 بار در 1,223 پست
کتاب مورد علاقه : نمی گم حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز امروز من زیاد جالب نبود.... صبح دیر از خواب بلند شدم..... خواهرمینا رفته بودن بیرون اما چون من خواب بودم جا افتادم.. صبحونه رو خوردم و اومدم سایت امروز تقریبا همش تو سایت بودم..... کار خاصی نکردم... در کل روز خوبی نبود اصلا چون کسل کننده بود... اما خوب چاره ای ندارم باید بگذرونمش دیگه خونی که از گلوی تو تراوید. همه چیز و هرچیز را در کائنات به دو پاره کرد در رنگ. اینک هرچیز یا سرخ است. یا حسینی نیست.... | ||||||||
| | |
| | #503 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸
نوشته ها: 1,311
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رویای روی تپه حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز امروز بهترین روز زندگیم بود ... بعد چندین ماه ... از ته قلبم خوشحال بودم ... نمیدونم چرا ولی حس خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی دارشم... خیلی گناه دارم ... بعضی وقتا دلم برای خودم میسوزه ... اخه با کوچیکترین چیزی خوشحال میشم ... میدونم دیگه تکرار نمیشه ... همین امروز بود ... دوست ندارم تموم بشه ... کاش همیشه همینطور بودم ... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #504 (لینک مستقیم) |
| کاربر نیمه فعال ![]() حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز خوب فردا اول ماهه چی از این بهتر ساعت 2 امتحان داشتم امتحان به حد فوق العاده وحشتناکی سخت ![]() بودبعد از امتحان با بچه ها سر استاد اجلال فرود امدیم ![]() ![]() اخه این چه امتحانی بود ![]() ![]() سرش پایین بود اصلا بهمون نیگا نکرد ![]() فقط گفت فعلا از اتاق من برین بیرون ، ،،،،،بعد مثه اینکه سرش اورد،،دید اا 60 نفر ادم دارن از دفترش میرن بیروندلش سوخت گفت یکشنبه ساعت 10 دانشگا باشین ببینم چی میشه ![]() بعد که از دانشگاه اومدم بیرون حدودا 4 بود به طرز فوق العاده جالبی انرژی داشتم خیلی برای خودم سرخوش بودم(نمیدونم امتحان گند زدم خوشحال بودم) پا شدم با مامانم رفتم خیابون گردی بسیار هوس کردم قره قورت-الوچه جنگلی-تمبر هندی خریدم خی.....یییییییییییلی ترش بودن همشون ![]() خیلی خودم رو نگه داشتم تا وسط خیابون نخورم اینم عکسشون http://up.98ia.com/images/7csuyutvsee0eq0e127i.jpg http://up.98ia.com/images/x7nwgss2r5db38v8zlb4.jpg http://up.98ia.com/images/9zfq4q2c77l5fnvtshvy.jpg خیلی ترش بوووووووووووووووودن ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() همیشه روزهایی هست که، انسان در آن، کسانی را که دوست می داشته است، بیگانه می یابد ... |
| | |
| | #505 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹
نوشته ها: 886
(View Stats)
تشکرها: 6,536
تشکر شده 3,724 بار در 1,893 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 30 دي . صبحي اصلا حوصله نداشتم . تا بعد از ظهر يه جوري سر كردم. بعد هم خوابيدم با چه بد بختيييه . .پا شدم رفتم كلاس . قرار بود بعد كلاس با ماميم بريم خريد . ماميم گفت من اصلا حال ندارم . من اين جوري ![]() البته همون بهتر كه نرفتم . تو راه خونه بودم كه دوستان زنگيدن گفتن لباس هاتو در نيار كه مي خوايم بريم شام بيرون . ![]() منم از خدا خواسته رفتم بيرون ( اگه رفته بودم خريد از دستم مي رفت . ) don't wait until people are dead to give them flower ![]() ![]() | ||||||||
| | |
| | #506 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت: یه گوشه از این کره ی سرد و خاکی
نوشته ها: 886
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بعد از او حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز امروز اصلا روز خوبی برام نبود...3 تا شوک بهم وارد شد... ..امتحانای تاریخ ،جغرافیا و تعلیمات اجتماعی هرسه تاشون افتضاح بودن...![]() 30 نفر خواستن آرومم کنن نتونستن........تو مدرسه همش گریه می کردم...الانم که سرم درد می کنه بدجور ![]() منم قسم خوردم که برای ترم دوم حسابی درس بخونم...میخوام بترکونم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید نه اینکه زانو زده باشم نه ! فقط تنهایی سنگین است ![]() | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #507 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸
نوشته ها: 680
(View Stats)
تشکرها: 6,283
تشکر شده 2,782 بار در 496 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز فقط همین قدر می گم که امروز روز فوق العاده خوبی رو پشت سر گذاشتم. از اون روزایی که واقعا باید ثبتشون کرد و بعدها با یادآوری تمام این لحظات خوب، لذت برد. حیف که نمی تونم این جا تعریف کنم ولی برای خودم نوشتمشون. البته یه کم احساس دلتنگی ناراحتم می کرد ولی فکر این که به زودی کاملا برطرف می شه تقریبا تمام ناراحتی ام رو از بین برد از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می ماند عطر سکرآور گل یاس است برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #508 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,229
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز پنجشنبه، سی ام دی امروز روز خوبی بود. به مناسبت تولد دوست صمیمیم رفتیم خونه شون با دوستام دور هم جمع شدیم. کلی یاد قدیما افتادیم. یاد اون سالی که تازه با هم دوست شده بودیم. هر کسی می گفت که اولین باری که اون یکی رو دیده چه حسی داشت نسبت بهش. یکی می گفت: فکر می کردم شادی از اوناییه که خیلی قیافه می گیره و کلاس می ذاره... یا می گفت اصلا از سحر خوشش نمی اومد... من می گفتم: از نازی خوشم نمی اومد، سمانه هم خیلی پر حرف بود، مهسا از اون درسخون های پاچه خوار به نظر می اومد(ولی اصلا اینطور نبود، به جاش ته تقلب بود) هرکی نظرشو می گفت و همگی میخندیدیم. آخه الان دوستای خیلی خوبی شده بودیم. باورمون نمی شد 5 سال گذشته باشه...! 4 تامون از همه صمیمی تر بودیم که الان یکیمون رفته کیش و شاغله، معمولا هر سال 1 یا 2 بار میاد رشت. دلمون خیلی براش تنگ شده بود، آخه یکسال و نیمه که ندیدیمش و چند وقتم هست که جواب هیچکدوممون رو نمیده... از دستش ناراحت شدیم و گفتیم حتما داره مارو فراموش می کنه... ولی وقتی داشتیم برمی گشتیم خونه هامون، یه دفعه به یکیمون اس داد و کلی خوشحال شدیم که بعد از مدتها که همه دور هم بودیم و کلی حرفشو زدیم ازش خبری شده بود... فهمیدیم که چقدر دلامون بهم راه داشت... من اینجــا کنـار ِ این همه زیبایی و تو، تنهایی؛ دلم برای تنهایی ِ تو می سوزد و خود آشفته ام از این خوشگذرانی؛ با من باش با من بیا و بمان که من بدون تو، به روزگار تلـــخ... ســـرد... اندوهــبار... فقط نگــاه می کنم | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #509 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت: my dreams
نوشته ها: 1,377
(View Stats)
تشکرها: 21,079
تشکر شده 6,742 بار در 1,408 پست
کتاب مورد علاقه : Phantom of the Opera in Paris | بدون امتیاز : 0 امتیاز 30 دی امروز از اون روزایی بود که از اول صبح دوس داشتم تموم بشه... از صبح که با دندون درد وحشتناکی بیدار شدم آخه دیروز رفته بودم دندون پزشکی و واسه ی ارتودنسی کش گذاشته بودم...صبحونه که نتونستم بخورم و رفتم مدرسه...امروز روز تعطیلیمون بود و با دوستم قرار گذاشته بودیم از صبح بریم مدرسه مثلا یه کم درس بخونیم و تست بزنیم!!! تو کلاسمون خوابیدم تا دوستم اومد...یه ساعت که داشتیم فیلم playful kiss رو تحلیل می کردیم بعدش هم آهنگ گوش دادیم و در آخر واسه اینکه عذاب وجدان نگیریم یه کم درس خوندیم تا کلاس بعداز ظهرمون شروع بشه... این دندون درد همچنان ادامه داشت و حتی نتونستم ناهار بخورم دیگه سر کلاس نزدیک بود غش کنم...خلاصه کلاسمون تموم شد و اومدم خونه... دیدم روده بزرگه داره روده کوچیکه رو می خوره ولی بازم نمی تونم چیزی بخورم گفتم یه کم بخوابم تا شب یه شام سبک بخورم... با یه مشقتی شام رو خوردم و اومدم یه سراینجا...و این درد همچنان ادامه دارد... حالا راه تو دوره دل من چه صبوره کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #510 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: Qazvin
نوشته ها: 100
(View Stats)
تشکرها: 1,685
تشکر شده 739 بار در 135 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 10 دقیقه به پایان پنجشنبه 30 دی: نمیدونم چی شد که اومدم خاطره بنویسم،شاید چون امروز روز عجیبی بود ![]() امروز من برخلاف همه ی روزام که معمولا توش یه حادثه ای هست،مثل تعقیب و گریز ،تصادف ،تماشای ماجرای عشقی بقیه و... ساده گذشت.از صبح مثل آدم آهنی سرم رو کردم تو کتاب و درس خوندم فقط نمیدونم چرا هر چند لحظه میفهمیدم که حواسم یه جای دیگه ست! شانس آوردم که جلوی دوستام نبودم وگرنه همه شون میگفتن مگه عاشقی؟!![]() امروز خونه مون آرامش عجیبی داشت .نه دو تا کامپیوترها مثل هر روز روشن بودن نه دو تا تلویزیون ها(این هر دو هزار سال یکبار اتفاق می افته! )نه پسر واحد کناری با توپ فوتبالش به دیوار کوبید(این در آینده حتما یه فوتبالیستی،چیزی میشه )،نه بچه های پارک شلوغ کردن(پسر بچه های پارک نزدیک خونه ی ما بیش فعالن! )،نه پسرهای بیکار پارک گیتار زدن(از وقتی اینا شبا تا ساعت دو شب گیتار میزنن تو پارک،دلم میخواد گیتار خودمو از پنجره پرت کنم بیرون ،احتمالا یه روزی اینکارو میکنم )نه زن های دو واحد طبقه پایین بلند بلند تو حیاط برای هم خاطره تعریف کردن(نمیدونم چرا انقدر ولوم صداشون بلنده )حتی سگ همسایه که دو شیفت صبح و عصر رو پارس میکنه هم پارس نکرد(قبلا نمیدونستم چرا این همسایه ما این سگ مخوف رو نگه میداره!قدش کمی بیشتر از یک متره و کاملا سیاهه،بگیر هم هست!ولی خب بعدا فهمیدم سگه قیمتیه! قبلا به سگ همسایه قبلی مون گیر میدادم،اون بیچاره یه سگ کوچولو بود که همسایه مون بهش میگفت:پسرم جیمی!!! این دفعه اگه جیمی رو دیدم براش اسپند دود میکنم )بچه های مدرسه ی ابتدایی غیر انتفاعی ته کوچه هم مثل هر روز سرود دوستت دارم سرزمین من!رو نخوندن(خداییش نمیدونم این بچه ها مخشون ایراد پیدا نمیکنه هر روز یه شعر تکراری رو میخونن؟! و نمیدونم چرا انقدر مدرسه ساختن الکی شده که هر کی از جاش پا میشه یه مدرسه میسازه که به همه چیز شبیه هست به جز مدرسه! )امروز جواب تماس های گوشیم رو ندادم تا سکوتم به هم نریزه،بعد از اون باری که یه نصفه روز گوشیمو خاموش کردم و بعد از روشن شدنش یه سریال جیغ و داد خفیف و شدید از دوستام شنیدم(انقدر که توبه کردم)دیگه گوشیمو خاموش نمیکنم(احتمالا فردا هم از کار امروزم توبه میکنم! )بعضی وقتا واقعا به سکوت نیاز هست اما اگه خودتم بخوای نمیتونی پیداش کنی ،کاش به همون اندازه که امروز دورم ساکت بود،تو مغزم هم سکوت برقرار میشد(امروز چیزی رو که باید سه ماه پیش میفهمیدم،فهمیدم. نمیدونم چرا بعضی از آدما دوست دارن انقدر نگه ات دارن تا دیر برسی کلا این روزها زیاد چیز میفهمم )،به هر حال آرزو بر جوانان عیب نیست![]() نمیدونم چرا امروز این شعر تو مغزم میچرخید: نه این پنجره از آفتاب میترسد نه چشم های من پرده را کنار نزن برای من که هنوز به صبح نرسیده ام خورشید شوخی جالبی نیست(از:احسان محسنی) من باهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم تو باهار ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه میون جنگلا طاقم می کنه تو بزرگی مثل شب اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مثل شب خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | <..RoSe..>, alonegirl, alonesachlie, brain storm, girlstreet, hiva, mahbano, Mahbib, novin, zara14, آرام.د, حاجی بلا, شبنم, فرمسک, ياابالفضل |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| بیاد, تنهایی, خاطرات, خاطره, داخل, رفته, روزانه, شلمچه, نویسی, هرکی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| سهميه بنزين آذر ماه بدون تغيير تمديد شد | 2012 | اقتصادی | 1 | ۳۰ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۲۷ بعد از ظهر |
| اندوه شیرین عاشقی | رکسانا حسینی (تایپ) | nasi & somi | کتابهای کامل شده ایرانی | 22 | ۲۳ آبان ۱۳۸۹ ۱۰:۵۰ بعد از ظهر |
| عشق گمشده | علیرضا مجلوبی | باقری | داستان های کوتاه و حکایات | 0 | ۵ تير ۱۳۸۹ ۰۷:۱۴ بعد از ظهر |
| قاصدک | مهسا طایع (تایپ) | asma66 | کتابهای کامل شده ایرانی | 29 | ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ بعد از ظهر |