بازگشت   نودهشتیا > عمومی > بحث و گفتگو

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۳۰ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۳۸ بعد از ظهر   #501 (لینک مستقیم)
همکار گروهها
 
* Star آواتار ها
 
* Star به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام علیکم
اعصاب ندارمدلم میخواد بزنم همه رو له کنمحالم خوب نیستقرار بود با شری و نادی و الی و غزل بریم بیرون ولی نتونستم برمبه جاش رفتم دکتر دوتا آمپول مسکن زدم با یه سرم و دوتا آزمایش عجق وجق دادم و مشکوک به عفونت روده شدم
همه چی انگار به هم گره خوردهنمی دونم به کی بگم من عاشق دل خسته نمی خواممن نصیحت نمی خواممن دوست پسر نمی خوامدیگه دارن خسته ام میکنن جالب اینه هرچی میکشم از خواهر خودم میکشم
اصلا کلا اعصاب ندارماالانم همه رفتن مهمونی من چون مریض بودم موندم خونه
نه قرار رفتم نه مهمونی رفتم نه هیچی دارم دق مرگ میشم

ویرایش توسط * Star : ۳۰ دي ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۴۶ بعد از ظهر
* Star هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۳۰ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۴۵ بعد از ظهر   #502 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
CountesSgoddesS آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

امروز من زیاد جالب نبود....
صبح دیر از خواب بلند شدم.....
خواهرمینا رفته بودن بیرون اما چون من خواب بودم جا افتادم..
صبحونه رو خوردم و اومدم سایت
امروز تقریبا همش تو سایت بودم.....
کار خاصی نکردم...
در کل روز خوبی نبود اصلا چون کسل کننده بود...
اما خوب چاره ای ندارم باید بگذرونمش دیگه



خونی که از گلوی تو تراوید. همه چیز و هرچیز را در کائنات به دو پاره کرد در رنگ. اینک هرچیز یا سرخ است. یا حسینی نیست....
CountesSgoddesS آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۳۰ دي ۱۳۸۹, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر   #503 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
linda آواتار ها
 
linda به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

امروز بهترین روز زندگیم بود ...
بعد چندین ماه ... از ته قلبم خوشحال بودم ...
نمیدونم چرا ولی حس خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی دارشم...
خیلی گناه دارم ... بعضی وقتا دلم برای خودم میسوزه ... اخه با کوچیکترین چیزی خوشحال میشم ...
میدونم دیگه تکرار نمیشه ... همین امروز بود ...
دوست ندارم تموم بشه ...
کاش همیشه همینطور بودم ...





کلبه ی تنهایی هام ...
http://tanhaee-haye-man.blogfa.com/


linda آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۳۰ دي ۱۳۸۹, ۱۰:۵۸ بعد از ظهر   #504 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
smart girl آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خوب فردا اول ماهه چی از این بهتر
ساعت 2 امتحان داشتم
امتحان به حد فوق العاده وحشتناکی سخت بود
بعد از امتحان با بچه ها سر استاد اجلال فرود امدیم
اخه این چه امتحانی بود
سرش پایین بود اصلا بهمون نیگا نکرد
فقط گفت فعلا از اتاق من برین بیرون ،،،،،،بعد مثه اینکه سرش اورد،،دید اا 60 نفر ادم دارن از دفترش میرن بیرون
دلش سوخت گفت یکشنبه ساعت 10 دانشگا باشین ببینم چی میشه
بعد که از دانشگاه اومدم بیرون حدودا 4 بود
به طرز فوق العاده جالبی انرژی داشتم
خیلی برای خودم سرخوش بودم(نمیدونم امتحان گند زدم خوشحال بودم)
پا شدم با مامانم رفتم خیابون گردی
بسیار هوس کردم قره قورت-الوچه جنگلی-تمبر هندی خریدم
خی.....یییییییییییلی ترش بودن همشون
خیلی خودم رو نگه داشتم تا وسط خیابون نخورم
اینم عکسشون
http://up.98ia.com/images/7csuyutvsee0eq0e127i.jpg
http://up.98ia.com/images/x7nwgss2r5db38v8zlb4.jpg
http://up.98ia.com/images/9zfq4q2c77l5fnvtshvy.jpg

خیلی ترش بوووووووووووووووودن





همیشه روزهایی هست که، انسان در آن، کسانی را که دوست می داشته است، بیگانه می یابد ...
smart girl آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۳۰ دي ۱۳۸۹, ۱۱:۰۷ بعد از ظهر   #505 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
h.douce.h آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

30 دي .

صبحي اصلا حوصله نداشتم . تا بعد از ظهر يه جوري سر كردم. بعد هم خوابيدم با چه بد بختيييه . .پا شدم رفتم كلاس . قرار بود بعد كلاس با ماميم بريم خريد . ماميم گفت من اصلا حال ندارم . من اين جوري


البته همون بهتر كه نرفتم . تو راه خونه بودم كه دوستان زنگيدن گفتن لباس هاتو در نيار كه مي خوايم بريم شام بيرون .

منم از خدا خواسته رفتم بيرون ( اگه رفته بودم خريد از دستم مي رفت .)



don't wait until people are dead to give them flower





h.douce.h آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۳۰ دي ۱۳۸۹, ۱۱:۲۱ بعد از ظهر   #506 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
_love angel_ آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

امروز اصلا روز خوبی برام نبود...3 تا شوک بهم وارد شد.....امتحانای تاریخ ،جغرافیا و تعلیمات اجتماعی هرسه تاشون افتضاح بودن...
30 نفر خواستن آرومم کنن نتونستن........تو مدرسه همش گریه می کردم...الانم که سرم درد می کنه بدجور
منم قسم خوردم که برای ترم دوم حسابی درس بخونم...میخوام بترکونم



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



نه اینکه زانو زده باشم
نه !
فقط تنهایی سنگین است


_love angel_ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۳۰ دي ۱۳۸۹, ۱۱:۳۰ بعد از ظهر   #507 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
-Nasrin- آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

فقط همین قدر می گم که امروز روز فوق العاده خوبی رو پشت سر گذاشتم. از اون روزایی که واقعا باید ثبتشون کرد و بعدها با یادآوری تمام این لحظات خوب، لذت برد. حیف که نمی تونم این جا تعریف کنم ولی برای خودم نوشتمشون.
البته یه کم احساس دلتنگی ناراحتم می کرد ولی فکر این که به زودی کاملا برطرف می شه تقریبا تمام ناراحتی ام رو از بین برد



از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکرآور گل یاس است


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



-Nasrin- آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۳۰ دي ۱۳۸۹, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر   #508 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

پنجشنبه، سی ام دی

امروز روز خوبی بود.
به مناسبت تولد دوست صمیمیم رفتیم خونه شون با دوستام دور هم جمع شدیم. کلی یاد قدیما افتادیم.
یاد اون سالی که تازه با هم دوست شده بودیم.
هر کسی می گفت که اولین باری که اون یکی رو دیده چه حسی داشت نسبت بهش. یکی می گفت: فکر می کردم شادی از اوناییه که خیلی قیافه می گیره و کلاس می ذاره... یا می گفت اصلا از سحر خوشش نمی اومد...
من می گفتم: از نازی خوشم نمی اومد، سمانه هم خیلی پر حرف بود، مهسا از اون درسخون های پاچه خوار به نظر می اومد(ولی اصلا اینطور نبود، به جاش ته تقلب بود)
هرکی نظرشو می گفت و همگی میخندیدیم. آخه الان دوستای خیلی خوبی شده بودیم.
باورمون نمی شد 5 سال گذشته باشه...!
4 تامون از همه صمیمی تر بودیم که الان یکیمون رفته کیش و شاغله، معمولا هر سال 1 یا 2 بار میاد رشت. دلمون خیلی براش تنگ شده بود، آخه یکسال و نیمه که ندیدیمش و چند وقتم هست که جواب هیچکدوممون رو نمیده... از دستش ناراحت شدیم و گفتیم حتما داره مارو فراموش می کنه...
ولی وقتی داشتیم برمی گشتیم خونه هامون، یه دفعه به یکیمون اس داد و کلی خوشحال شدیم که بعد از مدتها که همه دور هم بودیم و کلی حرفشو زدیم ازش خبری شده بود...
فهمیدیم که چقدر دلامون بهم راه داشت...



من اینجــا
کنـار ِ این همه زیبایی

و تو، تنهایی؛

دلم برای تنهایی ِ تو می سوزد

و خود آشفته ام از این خوشگذرانی؛

با من باش

با من بیا و بمان

که من بدون تو، به روزگار

تلـــخ... ســـرد... اندوهــبار...

فقط نگــاه می کنم

alonegirl آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۳۰ دي ۱۳۸۹, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر   #509 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
brain storm آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

30 دی
امروز از اون روزایی بود که از اول صبح دوس داشتم تموم بشه...
از صبح که با دندون درد وحشتناکی بیدار شدم آخه دیروز رفته بودم دندون پزشکی و واسه ی ارتودنسی کش گذاشته بودم...صبحونه که نتونستم بخورم و رفتم مدرسه...امروز روز تعطیلیمون بود و با دوستم قرار گذاشته بودیم از صبح بریم مدرسه مثلا یه کم درس بخونیم و تست بزنیم!!!
تو کلاسمون خوابیدم تا دوستم اومد...یه ساعت که داشتیم فیلم playful kiss رو تحلیل می کردیم بعدش هم آهنگ گوش دادیم و در آخر واسه اینکه عذاب وجدان نگیریم یه کم درس خوندیم تا کلاس بعداز ظهرمون شروع بشه...
این دندون درد همچنان ادامه داشت و حتی نتونستم ناهار بخورم دیگه سر کلاس نزدیک بود غش کنم...خلاصه کلاسمون تموم شد و اومدم خونه... دیدم روده بزرگه داره روده کوچیکه رو می خوره ولی بازم نمی تونم چیزی بخورم گفتم یه کم بخوابم تا شب یه شام سبک بخورم...
با یه مشقتی شام رو خوردم و اومدم یه سراینجا...و این درد همچنان ادامه دارد...



حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
کاشکی بودی و می دیدی
زندگیم چه سوت و کوره

brain storm آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱ بهمن ۱۳۸۹, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر   #510 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
always alone آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

10 دقیقه به پایان پنجشنبه 30 دی:
نمیدونم چی شد که اومدم خاطره بنویسم،شاید چون امروز روز عجیبی بود
امروز من برخلاف همه ی روزام که معمولا توش یه حادثه ای هست،مثل تعقیب و گریز،تصادف،تماشای ماجرای عشقی بقیه و... ساده گذشت.از صبح مثل آدم آهنی سرم رو کردم تو کتاب و درس خوندم فقط نمیدونم چرا هر چند لحظه میفهمیدم که حواسم یه جای دیگه ست!شانس آوردم که جلوی دوستام نبودم وگرنه همه شون میگفتن مگه عاشقی؟!
امروز خونه مون آرامش عجیبی داشت.نه دو تا کامپیوترها مثل هر روز روشن بودن نه دو تا تلویزیون ها(این هر دو هزار سال یکبار اتفاق می افته!)نه پسر واحد کناری با توپ فوتبالش به دیوار کوبید(این در آینده حتما یه فوتبالیستی،چیزی میشه)،نه بچه های پارک شلوغ کردن(پسر بچه های پارک نزدیک خونه ی ما بیش فعالن!)،نه پسرهای بیکار پارک گیتار زدن(از وقتی اینا شبا تا ساعت دو شب گیتار میزنن تو پارک،دلم میخواد گیتار خودمو از پنجره پرت کنم بیرون،احتمالا یه روزی اینکارو میکنم)نه زن های دو واحد طبقه پایین بلند بلند تو حیاط برای هم خاطره تعریف کردن(نمیدونم چرا انقدر ولوم صداشون بلنده)حتی سگ همسایه که دو شیفت صبح و عصر رو پارس میکنه هم پارس نکرد(قبلا نمیدونستم چرا این همسایه ما این سگ مخوف رو نگه میداره!قدش کمی بیشتر از یک متره و کاملا سیاهه،بگیر هم هست!ولی خب بعدا فهمیدم سگه قیمتیه!قبلا به سگ همسایه قبلی مون گیر میدادم،اون بیچاره یه سگ کوچولو بود که همسایه مون بهش میگفت:پسرم جیمی!!!این دفعه اگه جیمی رو دیدم براش اسپند دود میکنم)بچه های مدرسه ی ابتدایی غیر انتفاعی ته کوچه هم مثل هر روز سرود دوستت دارم سرزمین من!رو نخوندن(خداییش نمیدونم این بچه ها مخشون ایراد پیدا نمیکنه هر روز یه شعر تکراری رو میخونن؟!و نمیدونم چرا انقدر مدرسه ساختن الکی شده که هر کی از جاش پا میشه یه مدرسه میسازه که به همه چیز شبیه هست به جز مدرسه!)امروز جواب تماس های گوشیم رو ندادم تا سکوتم به هم نریزه،بعد از اون باری که یه نصفه روز گوشیمو خاموش کردم و بعد از روشن شدنش یه سریال جیغ و داد خفیف و شدید از دوستام شنیدم(انقدر که توبه کردم)دیگه گوشیمو خاموش نمیکنم(احتمالا فردا هم از کار امروزم توبه میکنم!)بعضی وقتا واقعا به سکوت نیاز هست اما اگه خودتم بخوای نمیتونی پیداش کنی،کاش به همون اندازه که امروز دورم ساکت بود،تو مغزم هم سکوت برقرار میشد(امروز چیزی رو که باید سه ماه پیش میفهمیدم،فهمیدم. نمیدونم چرا بعضی از آدما دوست دارن انقدر نگه ات دارن تا دیر برسیکلا این روزها زیاد چیز میفهمم)،به هر حال آرزو بر جوانان عیب نیست
نمیدونم چرا امروز این شعر تو مغزم میچرخید:
نه این پنجره از آفتاب میترسد
نه چشم های من
پرده را کنار نزن
برای من
که هنوز به صبح نرسیده ام
خورشید
شوخی جالبی نیست(از:احسان محسنی)



من باهارم تو زمین من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا طاقم می کنه
تو بزرگی مثل شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثل شب
خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو
always alone آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بیاد, تنهایی, خاطرات, خاطره, داخل, رفته, روزانه, شلمچه, نویسی, هرکی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
سهميه بنزين آذر ماه بدون تغيير تمديد شد 2012 اقتصادی 1 ۳۰ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۲۷ بعد از ظهر
اندوه شیرین عاشقی | رکسانا حسینی (تایپ) nasi & somi کتابهای کامل شده ایرانی 22 ۲۳ آبان ۱۳۸۹ ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
عشق گمشده | علیرضا مجلوبی باقری داستان های کوتاه و حکایات 0 ۵ تير ۱۳۸۹ ۰۷:۱۴ بعد از ظهر
قاصدک | مهسا طایع (تایپ) asma66 کتابهای کامل شده ایرانی 29 ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.


Earn cash with your XIP links - www.xip.ir
دانلود کتاب رايگان