| |||
| | #41 (لینک مستقیم) |
| مدیر بازنشسته ![]() | پست مفید : +3 امتیاز شنبه 6 آذر 89 ساعت 12:46 دقیقه (امروز حالم خوبه ) سلام امروز حالم خوبه یادم نمیاد دقیق کی بیدار شدم ولی گمونم طرفای 9 بودش بعد خوردن صبحانه سریع اومدم سایت به یه عادت تبدیل شده (دیروز تست اعتیاد گرفتم شدم 69 ولی همچنان امیدوارانه میام سایت چون معتادتر از فرشید که نیستم ) اومدم دیدم بخش خیلی مرتب هستش (خانومی امروز اومده بود دیشبم انی بخشو مرتب کرده بود ) از تمیزی برق میزد بخش و بیخیال شدم کلا .دیروز به این فکر افتادم که چرا من هی تند تند شارژم تموم میشه مدیر اموزش میگه به خاطر بخش عکسه تاپیکاش سنگیننه تصمیم گرفتم فعالیت مفیدمو یه جایی دیگه انجام بدم ولی هیچ بخشی بلد نیستم فعالیت کنم اومدم کیک و شیرینی (پلوی شوشتری) بزارم بخش آشپزی دیدم مدیر 2012 هیچ غذایی تو دنیا نمونده که نزاره![]() بعد تصمیم گرفتم برم حکایات و داستان بزارم هرچی سرچ کردم دیدم تکراریه جدیدترین تمیمم اینه که به عنوان اسپمر فعالیتمو شروع کنم و یه حالی ببرم![]() شایان به ذکره که حدود 6 روز دیگه کنکور دارم و به جای خوندن نشستم خاطره مینویسم حالا تا شب خیلی وقته میرم میخونم شب میام ته خاطراتمو میگم ( یه حال خوشی دارم امروز ) Frostbite Vampire Academy, Book 2 Throw your soul through every open door, Count your blessings to find what you look for, Turn my sorrow into treasured gold, You pay me back in kind and reap just what you’ve sown , |
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #42 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر ارشد ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran - Iran
نوشته ها: 11,681
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز شنبه ششم آذر هشتاد و نه ساعت یک و نیم ظهر شنبه رو دوست ندارم . روز شروع هفته است و یادآور یا عالمه کار. به جاش عاشق پنج شنبه ام . چه میشه کرد ؟ روز خداست دیگه نمی تونم که بپرم از روش ![]() آخر هفته ی عالی ای بود. سه روز تعطیلی مفت و مسلم چسبید به تن مبارکمان . یک روزش که رفتیم نامزدی خواهرزاده گرام . شب تا صبح بیدار ماندیم و درد دل کردیم و حرف زدیم. فرداش روز عید غدیر بود و همسر خواهرم سیده اونجا خونه شون مهمونسرا بود ما جان مبارک را برداشتیم و در رفتیم ![]() آمدیم منزل بسی زیاد خوابیدیم بعد مهمان های ما هم شروع کردند به آمدن و تا آخر شب در رکاب بودیم خواهر بزرگم سرما خورده اومده خونه ما. مامانم هم همین طور. الان خونه مون ویروس معلقه خدا کنه سرما نخورم دیروز هم کمی کار کردیم. بیرون رفتیم . دوباره رفتیم منزل کار کردیم . اومدیم سایت دیدیم اوووه چه قدر خبره. محمد واسه بچه اش تبریک تولد زده بود تاپیک مشق عشقمون دو باره جون گرفته که بسی خرسندیم تصمیم گرفتیم کتاب تایپ کنیم رفتیم سراغ رفقای همیشگی که همکاری میکنید یا نه قبول کردن از امروز استارت زدیم.خیلی زیاد کار داریم مثل همیشه ولی کمی برنامه ریزیمون دقیق تر شده و حجم کارای عقب افتاده مان کمتر شده . یعنی میشه فردا و پس فردا هم تعطیل شه ![]() ![]() | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | $...MoNiLi...$, * Star, alonegirl, avazkhamoosh, dDorsa, elahe70, elahem, Elnaz, farshid23, fatima_59, H0NEY, hana_89, hiva, jessica3, maha74, mahiii, NILOUFAR, REAL LOVE, reyhane.s, sC0rP!0N--GirL, shaghhayeghh, shahede, smart girl, آرام.د, خانم فسقلی, رابين هود, زی زی گولو, نگین, ياابالفضل, چیکا, یگانه |
| | #43 (لینک مستقیم) |
| کاربر نیمه فعال ![]() حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز شنبه 6 اذر به سال یکهزار و سیصد و هشتاد و نه دیشب تا ساعتهای 3 بیدار بودم امروز هم ساعت 9.30 بیدار شدم اگه دست خودم بود که تا 12 می خوابیدم ولی به خاطر مادرجونم که باید انسولین شو میزدم بیدار شدم یه سر رفتم سایت دانشگاه دیدم برنامه های امتحان رو زدن از 19دی شروع میشه اصلا نفهمیدم کی این ترم شروع شد و حالا هم یک عالمه درس قلمبه شده ریخته رو سرم این یک ماه نمیدونم چیکار کنم از بس کار ریخته سرم اخر ترمه زمان ارائه ی کنفرانس ها سر رسیده 2 تا متن رو باید ترجمه کنم واسه یکیش باید پاور پوینت درست کنم یه تحقیق درمورد حسادت +پاور پوینت یه تحقیق دیگه در باره ی رفتارهای ضد اجتماعی +پاور پوینت یه 72 تا سوال استاندارد هم برای روان سنجی یعنی میرسم همه ی اینارو تا اخر این ماه تموم کنم( به امید خدا) یک کاره مفیدی که امروز انجام دادم رفتم کلاس ایروبیک ثبت نام کردم با اینکه محیط سالنهای ورزشی رو دوس ندارم ولی خوب یک تنوع دیگه از روزمرگیم خارج میشم ![]() ![]() ![]() ![]() همیشه روزهایی هست که، انسان در آن، کسانی را که دوست می داشته است، بیگانه می یابد ... ویرایش توسط smart girl : ۸ آذر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۲:۰۹ بعد از ظهر |
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #44 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار ویژه ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر آسمون خدا
نوشته ها: 1,165
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز استارتر تاپیک گل کاشتی شبنمی شنبه 6/9/89 دیروز جمعه برام روز خوبی بود به خاطر همین امروز سر حال از خواب بیدار شدم البته با صدای مادرم ![]() اخیش امروز کلاس نداشتم خدا رو شکر حالا با خیال راحت می تونم بشینم پای نود و هشتیا ![]() مامانم می گه تو معتاد شدی به اینترنت ولی اخه چیکار کنم دیگه دست خودم نیست ![]() نزدیک های صبح خواب شادمهر عقیلی رو دیدم که بالای سر منه ایستاده هی داره می گه بریم کافی شاپ نودو هشتیا از بس پای سایت نشستم مخم هنگ کرده.![]() ولی عجب خواب شیرینی بود کاش مامان بیدارم نمی کرد.این مادر ما هم پا دردش برای ما شده مصیبت شدم کوزت خونه از خواب که بیدار شدم اندک صبحانه ای خوردم و به گفته مامان جون رفتم به روفت و روب آشپزخانه همون طور که هم آهنگ می گوشیدم هم ظرف می شستم یادم افتاد امروز 20 صفحه تایپ کتاب دارم![]() توی سایت اخ کاش این کارها تموم بشه که زودتر برم بشینم پای لب تاپ وگرنه فرناز می کشه منو گرچه گفته تا دوشنبه وقت داری ها رمان خودمم هم مونده دیشب زحمت دادیم به دست های همایونیمان و بالاخره چند صفحه تایپیدم با اینکه اخراشه ولی لعنتی مگه تموم می شه ![]() انگار طلسم شده خدا کنه زودتر تموم بشه تا برم سر رمان های بعدیم . کار آشپزخونه که تموم شد مامان می خواست بازم صدام بزنه که گفتم جون مامان خسته شدم یه امروز و به من مرخصی بده تا گفت باشه از خدا خواسته اومدم نشستم پای اینترنت ![]() اول از همه یک پیغام خصوصی داشتم جواب دادم بعد یه سر زدم به گروهام بالاخره یکی از بچه های گروه رمان نویسی رمان و ادامه داد خدا رو شکر خیلی نگران بودم ![]() یه سر هم به گروه هفته نامه نود و هشتی زدم خیلی خوشحالم بچه ها بلاخره امروز هفته نامه رو می ذارن توی سایت ولی ماهد چه ذهن فعالی داره مردم از دستش از خنده ![]() دیگه گروه ها رو ول کردم اومدم توی انجمن که تاپیک شبنم و دیدم عجیب بچه های این سایت ذهن هنری دارن دستش درد نکنه من که خیلی دوستش دارم کلا دوستایی که اینجا پیدا کردم یه تار مو شون می ارزه به صدتای اونایی که چهار سال پیش به من نارو زدن و من و دیوونه کردن خیانت و دورنگی که تو خون این بچه ها نیست اوخ اوخ مامان باز داره صدام می زنه مهشیددددددددددددددددددددد بیا ناهاااااااااااااااااااار ای بابا تا ما بیایم یک سر توی این سایت بزنیم فوری یه کار می رسه ![]() یادم باشه از دندون پزشکی برگشتم کتابمو تایپ کنم | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #45 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,038
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز شنبه 6 اذر 89 ساعت 2:15 دقیقه پسر عموی بابام با کمال وقاحت رفته از بابام شکایت کرده که تو چرا خونه ات رو نمی دی به من از دیشب تا ساعت 10 امروز صبح همش داشتم گفته های ددی رو تایپ می کردم که ببره برای رئیس دادگاه ماشالا ددی هم که ثانیه به ثانیه نظرش عوض می شد و در این حین کلی هم به پسر عموی بابام خندیدم.![]() وقتی ددی رو بیرون کردیم رفت نشستم پای کامپی و هی تایپیدم و هی تایپیدم و هی تایپیدم هنوزم دارم می تایپم دکمه های کیبور دارن می زنن بیرون دیگه![]() مامانم میگه دوست دارم ببینم آخر سر انگشتای تو دچار اصطلاک می شن و نابود می شن یا دکمه های کیبورد از بین می رن ![]() باید بلند می شدم می رفتم پست خونه رسید می داد پول دفترچه ی اشتباهیم رو میگرفتم که این کارو نکردم و جاش نشستن به فر خوردن توی سایت ![]() امروز هم نه صبحانه خوردم نه ناهار دیشب هم که رژیم بودیم شام نخوردیم الان حس مرگ دارم. اگر زنده موندم میام خاطرات تا اخر شبم رو به این پست اضافه می کنم اگرم مردم که یه فاتحه برام برفستید | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #46 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: دهکده عشق
نوشته ها: 398
(View Stats)
تشکرها: 1,243
تشکر شده 1,850 بار در 661 پست
کتاب مورد علاقه : رمان حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز شنبه 89/09/06 آخه یکی به من بگه بعد از 3 روز تعطیلی کی میتونه 8 صبح بره دانشگاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من رفتم!!!!!!!! ![]() از شنبه ها متنفرم ... خیلی کار دارم ساعت 15:20 دقیقه اس هنوز نصف کارام تموم نشده ![]() گلومم درد می کنه ... نمیدونم چرا تندتند گلو درد میگیرم امروز نمره ها رو خوند خدارو شکر 4.5 شده بودم وگرنه به استریلیزه باید جواب پس میدادم آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد ... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #47 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: یه جای خوب اما دور
نوشته ها: 941
(View Stats)
تشکرها: 13,013
تشکر شده 22,685 بار در 2,145 پست
کتاب مورد علاقه : خاطره حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز امروز از اون روزایی که نمیشه هیچ اسمی روش گذاشت دیشب تا صبح رو کنفرانسم کار کردم اما .... دو ساعت وقت داشتم گفتم یکم میخوابم چون واقعا تموم شده بودم دو ساعت شد سه ساعت و وقتی بیدار شدم دیدم ای واییییییییییییییی ......... تمام زحمتم به باد رفت ![]() منم عصبانی شدم و دوکلاس باقیمانده رو هم دودرش کردم و نرفتم ![]() تا الان هم خواب بودم , یعنی بیدار بودم ولی حوصله نداشتم از تخت بیام پایین حالم خیلی بده و غصه این کنفراس تو دلم قلنبه شده فردا بازم امتحان میان ترم داریم و من حال درس خوندن ندارم امروز واقعا از اون روزاست که نمیشه اسمی روش گذاشت............ | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #48 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار نودهشتیا ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 631
(View Stats)
تشکرها: 16,757
تشکر شده 16,347 بار در 1,133 پست
کتاب مورد علاقه : صدسال تنهايي حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز يك شنبه 7 آذر نمي دونم چرا متاسفانه پاچه خواري در اداره ما شده يه كار كاملا" عادي....خدا نكنه انگشت تو دماغت كني تا سن پيترزبووورگ همه ميفهمن ..ديروز يكي از كسايي كه با رئيسمون حرفش شده بود و هميشه پشت سرش فحش ودري وري ميگفت ..وحالابا استفاده از برنامه آموزشي پاچه خواري مدال ترقي گرفته و به قول خودش رفته بالا و شده دست راست همون رئيسمون.. و جالب اينجاست كه ميخواست مثلا" از نفوذش استفاده كنه و يه مقداري امتياز از واحد ما بگيره.... من هم مخالفت كردم.. همون آدم رفته زير آب ما رو زده كه بعله بابك فلان و بهمانه...البته كار به جايي نبرد چون كار بدي نكرده بودم و جوابشو هم دادم ..ولي در كل دلم ميگيره كه بعضي از آدمها اينقدر ارزش خودشونو ميارن پايين ...و نوني كه ميخوان بدن دست زن و بچه شون اينقدر كثيفه.... به هيچ جا هم نميرسن يا اگه برسن هم مقطعيه..ولي واقعا" ارزش نداره.. چقدر با همين آدم نشستيم سر يه ميز غذا خورديم ..حتي حرمت نون و نمك رو هم نگه نداشت...بعضي ها مثل بوقلمون رنگ عوض مي كنند... نميدونم شايد هم اينجوري راضي اند و وجدان درد نمي گيرند برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | $...MoNiLi...$, * Star, alonegirl, amozhgan, avazkhamoosh, dDorsa, domahi, elahem, Elnaz, farshid23, fatima_59, golnaghshetavous, H0NEY, hana_89, hasti_24, hiva, nigar_403, NILOUFAR, novin, REAL LOVE, reyhane.s, sC0rP!0N--GirL, shahede, silver moon, smart girl, آرام.د, خانم فسقلی, زی زی گولو, شبنم, ياابالفضل, یگانه |
| | #49 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۸ محل سکونت: shiraz
نوشته ها: 2,823
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : evreything حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز طوفان اومد و برای چند ساعتی موندگار شد و رفت... الان تو بی حسی هستم... یه خلا... فقط دستهام رو حس میکنم... البته سرماش رو... ولی فکرم ... حالا راحته... شیطان هنوز هم تو گوشه های تاریک اطاق کمین کرده.. حضورش رو کاملا حس میکنم ... ولی اینجا امنیت داره و یه ارامش عمیق ... دوستش دارم .... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | $...MoNiLi...$, * Star, alemeh, alonegirl, amozhgan, avazkhamoosh, dDorsa, elahem, Elnaz, farshid23, golnaghshetavous, hana_89, hiva, jessica3, mahdiyeh, mahiii, nigar_403, NILOUFAR, novin, pante, REAL LOVE, sC0rP!0N--GirL, shahede, smart girl, yasam, خانم فسقلی, رابين هود, زی زی گولو, شبنم, نگین, ياابالفضل, یگانه |
| | #50 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش آموزش ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 2,241
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Blue Melody (J. D. Salinger) حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز يكشنبه 7 آذر صبح بيدار شدم چشمامو وا كردم ديشب چه مروري كردم گذشتمو . اي بابا اين كتابه له شد كه زير دستم من چرا خوابم برد ديشب اينا نذاشتم كنار فكر كنم اون دنيا بايد به عباس معروفي به خاطر اين رفتار با كتابش تقاص پس بدم . خودمو جمع و جور ميكنم و ميشينم پاي صبحانه يه كم چايي ميخورم ولي دهنم باز نميشه حال و حوصلشو ندارم بلند ميشم ميرم دوش ميگيرم و ميام شروع ميكنم به گشتن كتابخونم دنبال يه دفترچه اي بابا ارم پيداش نميكنم ميرم لباس مي شوشم ميرم بانك كارامو انجام ميدم ولي به جايي نميرسم و نصفه نيمه بر ميگردم خونه اين وسط گوشي زنگ ميخوره الو چرا جواب نميدي من هر چي اس ام اس ميدم . خودم:آقا مگه بيكاري تو كار و زندگي نداري گير دادي به ما قطع ميكنم يه مزاحمه چند روزه ول نميكنه .ميام خونه اعصابم انقدر خورده كه حدو حساب نداره يه كم استراحت ميكنم و ناهار ميخورم ميشينم كتاب تايپ ميكنم و يه كم درس ميخونم .ساعت حول و حوش 3.15 گوشيم زنگ ميخوره محمده فري ميتوني 4.30 بريم بيرون محمد به جان تو داغونم پام خيلي درد ميكنه محمد:اوكي داداش بگير استراحت كن . من:خودم بهت زنگ مي زنم يه كم خستگيم در بره . يه يه ساعتي ميگذره حوصله خونه موندن نيست گوشيو بر ميدارم به محمد زنگ ميزنم محمد پاشو بريم حالا محمد گير داده ميگه نه نريم تو پات درد ميكنه خلاصه از من اصرار از محمد انكار بالاخره ميزنيم بيرون خودمونم نميدونيم كجا داريم ميريم بالخره اينور اونور سر از يه كافي شاپ در مياريم ميريم تو كافي شاپ طرف سرش تو كار خدشه كه سفارش ميديم و بدترين ميلك شيك عمرمونو ميخوريم البته واسه محمد به قول خودش يه كم بهتر بود. بر ميگرديم به سمت خونه كلي با محمد سر كوچه ما هنوز داريم حرف ميزنيم جالبه ما هيچ وقت حرفامون تمومي نداره تازه سر كوچه ما كه مي رسيم يه يه ربعي هم اونجا حرف مي زنيم امروز سعي كرديم زودتر برگرديم قرار بود ساعت 8 دوفته نامه در بايد و بايد حضور داشته باشيم ميام تو سايت پي ام هامو جواب ميدم با پيام هارو تاپيك نودو هشتينامرو باز ميكنم مي بينم كه هنوز فايلا رو بچه ها دارن اپلود ميكنند بر ميگردم بيرون يه سري پست اسپم حذف ميكنم تاپيك خاطره نويسي رو ميبينم برم توش بنويسم فعلا تا بچه ها دارن فايلارو اپ ميكنند . ........... نتيجه گيري روزانه اين روزا داره خيلي بد ميگذره بي هيچ نكته مثبتي در زندگي روزانه و من از اين ناراحتم ![]() حال و روزم مثِ سگِ هاره، که فقط پارس هاشو می شماره زخم دستاشو گاز می گیره، جیغ ترمز رو آرزو داره شکل پرسه رو فرشی از پوکه، توی یه سرزمین متروکه مشت می شم روی کلاویه ی، این پیانو که دیگه ناکوکه مثل حرفی که صد دفعه خط خورد، مثل برگی که سبز موند و مُرد دل خنک می کنم تو میدون با فحش دادن به عکس رو بیلبورد غرق می شم تو برکه ی الکل، توی میکس سن ایچ با اتانل روی فرش سرنگ می رقصم، با جوونای مُرده زیرِ پُل | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | $...MoNiLi...$, * Star, aida., alonegirl, amozhgan, avazkhamoosh, dDorsa, elahem, Elnaz, fatima_59, golnaghshetavous, hana_89, hiva, nigar_403, NILOUFAR, novin, REAL LOVE, sC0rP!0N--GirL, shaghhayeghh, shahede, smart girl, talayeh, tireys_77, خانم فسقلی, رابين هود, زی زی گولو, شبنم, نگین, ياابالفضل, یگانه |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| بیاد, تنهایی, خاطرات, خاطره, داخل, رفته, روزانه, شلمچه, نویسی, هرکی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| سهميه بنزين آذر ماه بدون تغيير تمديد شد | 2012 | اقتصادی | 1 | ۳۰ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۲۷ بعد از ظهر |
| اندوه شیرین عاشقی | رکسانا حسینی (تایپ) | nasi & somi | کتابهای کامل شده ایرانی | 22 | ۲۳ آبان ۱۳۸۹ ۱۰:۵۰ بعد از ظهر |
| عشق گمشده | علیرضا مجلوبی | باقری | داستان های کوتاه و حکایات | 0 | ۵ تير ۱۳۸۹ ۰۷:۱۴ بعد از ظهر |
| قاصدک | مهسا طایع (تایپ) | asma66 | کتابهای کامل شده ایرانی | 29 | ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ بعد از ظهر |