ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
خاطره نویسی روزانه - صفحه 2723

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 2723 از 4464 نخستنخست ... 1723197322232473262326732698271327192720272127222723272427252726272727332748277328232973322334733723 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 27,221 تا 27,230 , از مجموع 44640
  1. Top | #27221

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1392
    نوشته ها
    633
    میانگین پست در روز
    0.91
    تشکر از کاربر
    2,089
    تشکر شده 1,562 در 411 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به نام آنکه هر چه دارم از اوست
    السلام و علیک بر همه خاطره خوناو خاطره نویسا
    دیدین یه وقتایی دلتون هوس میکنه یه کاریو بکنید؟منم الان دقیقا تو اون حسم...
    نمیدونم خاطره های قبلی منو خوندید یا نه...تو یکیشون گفتم که یکی از دوستای هشت ماهم نظرش در مورد روحانی چی بود حالا اون ازم خواسته رابطمون به یه چیزی فراتر از دوستی برهوالا نمیدونم بهش چی بگمنه که تاحالا از اینجور رابطه ها نداشتم یه مشکل دیگه ای هم که هست اینه که من هیچ جوره با پسرا کنار نمیام
    بیچاره نمیدونه گیر چه کسی افتاده
    امروز انگار گذاشته بودن دنبال مامانمهی ازاینور به اونور از اونور به اینورثبات نداشت اصلاآخرشم به هیچ جایی نرسیدهمه ی کارا رو هم گذاشت واسه فرداهمه این به جایی نرسیدناشم ختم میشد به این کره ذلیل مرده که از ایران باختوالا! اگه ایران میباخت(که زبونم لال) مردم نشسته بودن تو خونه هاشون مامان منم به همه کاراش میرسید
    با خودم عهد کردم دیگه نویسنده تازه کار قبول نکنمپدرمو درآوردن واسه یه پست گذاشتنآخرشم با یکیشون دعوام شدولی خب بعدش آشتی کردیم و ختم به خیر شد
    +مامانم نذاشت امشب برم بیرون بوق بوق کنممن دلم بوق بوق میخواد با داد فراووووون
    +توصیه میکنم حتما تو گروه بختیاران غیور ایران(نمیدونم یه همچین چیزی بود) عضو بشید خیلی جوکای توپی داره
    +دیشب دعوای بدی با اشکان داشتیم که ختم شد به بن شدنش....واقعا دلم نمیخواست اینجور بشه
    +فردا کانونم تمامهههههههههه یوهووووو بالاخره طعم آزادیو میچشم
    +تا یکی دوهفته نیستم دلم برای همتون تنگ میشه
    اینم از خاطره امروز مااین نوشتن خاطره هم از همون کارای یهویی بود که دلم خواست انجامش بدم
    +من نمیفهمم این شکلکا اگه یه پاپیون بهشون بزنیم میشد مونث؟اینجوری خو رو شکلک الاغم پاپیون بذارن میشه الاغ ماده
    نازی عزیزم(نازنین68)مامی خوشکلم محبوب جون(mahboubeh69 )دنیــــــــــا همزاد نازنینم(D O N Y A) وبقیه بچه ها که حضور ذهن ندارم واسمشون به خاطرم نیست
    و بقیه خاطر خونا و خاطره نویسا
    عاشق همتونم
    شب همگی توپ ، بای
    ویرایش توسط < IMANA > : 1392,03,29 در ساعت ساعت : 02:28
    تــو "جــــا" زدی
    مـن "جــا" خــوردم
    اون "جــــــا" گــرفـــت


  2. Top | #27222

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    877
    میانگین پست در روز
    0.86
    محل سکونت
    | همینجـــآ |
    تشکر از کاربر
    5,867
    تشکر شده 4,045 در 819 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به نـام او

    سلـام نیمه شبتون خوش
    بعد از یازده روز من برگشتم با یه کوله بار پر از خاطـره
    نمیدونم از کجا شروع کنم... آخرین خاطره ام واسه هیفده خرداده... کلی گشتم تا صفحشو پیدا کنم! صفحه 2696 !!!
    حالـا علت اینهمه تاخیـر:
    تو آخرین خاطره نوشتم که نتم قطع شده یادم رفت که بگم الـان با لپ تاپ عموم اومدم. ینی وقتی دیدم نت ندارم اینقدر غر زدم تا عموم اومد منو برد خونش:)
    مامانمم که میگفت بهتره نت قطع باشه مام یکم تو رو ببینیم:l
    قبل از عید یه مدت نت قطع شده بود حدود یه ماه طول کشید طوری که میخاستن یه اشتراک دیگه بمون بدن. آخرش فهمیدن مشکل از پُرت مخابراته، عوضش کردن
    منم دیدم مامانم قصد تمدید نداره با شرکت صحبت کردم گفتن به جای اون یه ماه این دفعه تمدیدش میکنن :)ولی خب کلی طول کشید...

    اتفاقاتی مهمی که در این بین افتاد:
    گرفتن کارنامه... خراب شدن ویندوز پی سی... و سفـرمون...

    شرحِ سفرِ عزیز:) البته خیلی کوتاه

    روز اول رفتیم آبگرم، من که شهری ندیدم! رفتیم هی هی دور یه کوه دور خوردیم چند تا سوییت دیدیم یکی رو بالـاخره مامانم تایید کرد ، سوییتو گرفتیم با یه ساعت استخر روبه روش... خیلی خوب بود آبش اینقد گرم بود... بابامو داداشم تو اون مثلا یه ساعت چهار دفعه رفتن استخر بقیشم تو وان حموم بودن!! ینی هر دو ساعت یه بار اینا غیب میشدن:) یه دفعه هم چهارتایی رفتیم کلی حال داد:)

    دو روزم محلـات بودیم... خیلی شهر قشنگی بود... خیابوناش از دو طرف با درختا محصور بود
    دهکده گلش که محشر بود... یه دنیا عکس گرفتم نصف با گوشیم نصف دیگه با دوربین ریختم رو پی سی واسه شمام میزارم ببینید:)
    مامانم از هر مدل کاکتوس یه دونه گرفت میخایم کاکتوس فروشی بزنیم:))
    منم دو تا کاکتوس مصنوعی و یه مانتو و یه جفت کفش گرفتم اصن باورم نمیشه ینی هیچکدومون باورش نمیشد من تو دو روز اینقد سریع خرید کنم! بابامو مامانم همش میگفتن نیکو خودتی؟!

    تو راه برگشت، خمینم یه گشتی زدیم.. اصن من امامو همه جا حس میکردم:)

    خاطرات پلیسی سفر:))
    تو جاده طرف من آفتاب بود رفتم نزدیک دادشم نشستم خرت و پرتا رو گذاشتم جای خودم یکم بعد رسیدیم به یه پلیس راه
    مامانم گفت بدو کمربندتوببند.. کمربند وسط نبود:l من تا وسایلو جابجا کردم و نشستم پلیس اومد سریع کمربندو بستم
    یهو پلیسه هم گفت چرا همتون کمربند نبستین؟ بابامم گفت نیگا همه کمربند دارن پلیسه ی پلیدم گفت دخترتون الـان کمربند بستــا عاغا منم از لحن این خندم گرفت خندیدم اونم شروع کرد به خندیدن
    حالا هی میخاست گیر بده هــا:
    چرا آفتاب گیر زدین داخل ماشین معلوم نی
    خو مرد حسابی اگه معلوم نی تو از کجا منو دیدی؟؟
    بعدشم گیر داد که چرا دوتا کارت ماشین دارین؟
    اصن به تو چه فضول بابم گفت که واسه اون یکی ماشینه
    دیگه چیزی نبود بخاد بش گیر بده گفت به سلامت :)

    یه دفعه هم امیر جعفری (!) جریممون کرد
    یاد یه رمانی افتادم که پلیسه تو پاسگاه هم اسمه یه بازیگر بود:)
    گفته بود که سبقت تو خط ممتد گرفتین ولی انصاف به خرج داده بود به جای صد تومن پنجاه تومن جریممون کرد
    بابامم که طبق معمول میگفت خط ممتد نبوده بعدشم خودش به این نتیجه رسید که اصن سبقت نگرفته
    ****
    فردا جشن عقد دختر عمومه کلی لباس عوض کردم تا آخرش منو مامانمو بابام رو یه لباس که من دوز داشتم توافق کردیم:))
    تا حالـا دومادو ندیدم یه عالمه خوشحالم واسه دیدن دوماد جدید:)

    ****
    _ این چند وقت همش فکرم اینجا بود... دو روز نبودم وقتی اومدم تا ساعت چهار صبح خاطره خوندم... حالـا نمیدونم چقد طول میکشه تا ایــنهمه خاطره رو بخونم
    _ چند تا اتفاق مشکوک رخ داده و ذهنمو به شدت مشغول خودش کرده
    _ از اکسپلورر متنفرم... خعلی خزه... بعد از تعویض ویندوز موزیلای عزیزم پاک شده:((
    _ همش ده ، یازده روز نبودم خط قرمزای فعالیتم پریده:l
    _ و در آخــر:

    بگـو شـب بخوابــه مـن بیــدارم
    مـن شبــو زنــده نگه میــدارم
    * شبتون پر ستاره*
    چشم هایم رآ مے بنـבم
    گوش هایم را مـے گیرَم وَلـے ...
    حریف افـڪآرم نمے شوم
    چقـבر בرבنآڪ استــ فهمیـבטּ ...!



    .:. [ رسوبـ ] .:.
    .:. [ ســقـطــهــ ] .:.


  3. Top | #27223

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    دی 1391
    نوشته ها
    563
    میانگین پست در روز
    0.68
    محل سکونت
    tehRan
    تشکر از کاربر
    7,035
    تشکر شده 3,203 در 749 پست
    حالت من
    Asabani
    اندازه فونت

    پیش فرض

    امروز بعد از 4 سال همه چی بین منو x تموم شد.......

    نمیدونم بخندم یا گریه کنم......

    از همه ی اطرافیانم بیشتر دوسش داشتم چون همه ی بار رفته بودن .......


    ولی اون نه......

    دارم سعی میکنم فراموشش کنم.....

    یعنی مجبورم........

    فعلا....

    +خیر سرم میخواستم امرو ی روز خوب باشه....

    از وقتی از خواب بیدار شدم دارم با x دعوا میکنم.....تا ی ساعت پیش.......

    ی ساعت پیش همه چی تموم شد.......


    دُخـتَــــرم، امـــا ...

    دِلـَـم مَــردانــه گرفته...

    دخـتــــرم،امــــــــا...

    رویـاهــایـم بـویِ اَلـکُـل گـرفـتـه...

    دخـتـرم،امــــــــا...

    اتـاقـم را دودِ سـیـگـار گـرفـتـه...

    نــه مـن حـتي دختــرم هم نيستــم

    بــدون تــو مــن تـنـها يــك مــُرده ام



    +حقیقت زندگی من همینه.....

    هه چقد زود دلم واسه بچگیام تنگ شده......


  4. Top | #27224

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    452
    میانگین پست در روز
    0.51
    محل سکونت
    زیــر درختـــــ چـنــــار !
    تشکر از کاربر
    1,806
    تشکر شده 2,019 در 739 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    • سلام
    • سلامی به گرمی روزای تابستونی:)
    • امروز صب ساعت 5:40 بود که با یه خواب وحشتناک از خواب پریدم!:((
    • برخلاف همیشه خوابم نبرد!
    • با این که دیر خوابیده بودم!شاید علت خوابمم گریه ی دیشب بود!خب علتشو نپرسین!چون بی علت بود!:((((
    • خلاصه نمیدونم چرا وقتی چشم باز کردم هزار جور جمله تو سرم بود!!
    • خیلی وقته که میخواستم ازین دل نوشته ها یا به قول خودم زخم نوشته ها بنویسم ولی تو ذهنم نمیومد!
    • تهی تهی بودم!!!
    • اینجوری شد که همون صب گوشیمو گرفتم و شرو کردم به نوشتن!:)
    • دیگه ازون موقع بیدارم...
    • نمیدونم...شایدم بد شده باشه!ولی حسامو نشون میده!خودمم نمیدونم چه حسی!!
    • ******
    • کنارمن هستی و از دلتنگیت با غریبه سخن میگویی!؟
    • گناه منه تنها چه بود که از بی کسی به تو تکیه کردم!
    • من با شانه های شکسته کنارت امدم!قدرت به دوش کشیدن دردهای تورا ندارم!برو...
    • تنهایم بگذار که من با بی کسی هایم هم آغوشم...توهم برو کنار دلتنگی هایت!
    • خوش باشی کوه من!
    • نگفتم _مرد من_که بی تعلق بروی...بروی و نگاهی به پشتت نیندازی...با وجود اینکه _مرد من_شدی،تکه ای از وجودم،هم نفس لحظه هام...برو...
    • برو...تو که این وجود را تکه تکه کردی!تکه هاشم ببری چیزی نمیشود!برو خوش باش _...._!!!
    • *******
    • »به این خورشید تابان،به این رود جاری،به این دستان گرم...همینجا همین لحظه سوگند میخور...»
    • چه سوگندی؟چرا من ساده بودم و نفهمیدم!!
    • تو خورشید را قسم دادی!اما نیمه شب، تنهایی را همبسترم کردی!!
    • رود را قسم دادی اما سال هاست که رود از بی آبی جاری است!!
    • دستان...از دستانم نگویم که سال هاست از غم فراغت با قلم دل همنشینی میکند!!
    • با صلابت از عشق میگویدو هر لحظه خاکستر قلبم را شعله میکشد...
    • به امید شعله ور شدن دوباره!
    • ولی نمیداند تو با همان دستان قلبم را فشردی...روی شعله هایش آبی نشاندی...در آخر با خورشیدت آن را خشکاندی!
    • چه احمق بودم که نفهمیدم خورشید و رود و این جهان در دست تو بود و دستان تو فقط مال من بود!
    • بی خورشید...بی رود...بی....
    • من فقط تو را داشتم..._تو_...
    • ******
    • #یه نکته میخواستم بگم...اول اینکه از همه دوستانی که تشکراشون همیشه پای نوشته هام هس متشکرم.لطف دارن بهمون...خودم همیشه سعی میکنم بیام بخونم ولی وقت نمیشه همه رو خوند...و دوست هم ندارم تا نخوندم چیزیو تشکر بزنم!به نظرم بی احترامیه که نخونده فقط خواسته باشم ابراز وجود کنم!!به هرحال به بزرگی خودتون ببخشین.
    • #دوستدار همه خاطره نویسا و خاطره خونا
    • #شاد و موفق باشین
    • روز خوش


  5. Top | #27225

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    212
    میانگین پست در روز
    0.12
    محل سکونت
    زیر آسمون آبی
    تشکر از کاربر
    7,927
    تشکر شده 4,586 در 475 پست
    حالت من
    Kesel
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ما بچه های ایرونیم
    همیشه ایرونی میمونیم
    با هم یک صدا میخونیم
    با هم یک صدا ایران ایران ایران
    تیم ملی فوتبالش
    با بچه های با حالش
    حال حریف رو میگیریم
    اگه پاش بیوفته واسه ایران میمیریم
    ایران... ایران... ایران... ایران... ایران... ایران... ایران... ایران
    ایران... ایران... ایران
    له له له له له له له له له له له
    له له له له له له له له له له له


    خوب دیروز از صبح تا شب درگیر مهمونی بودم که از ارومیه اومده بود...که هم بازی ایران تموم شد
    بچه های(مریم - شیما - فرزناز- آناهیتا-و. یکی دیگه نمیدونم کی بود) زنگ زدن کجایییییییی؟؟؟
    گفتم تو خیابون ..
    گفتن اوووو بیا ما رو ببر بیرون همه اشون پیش هم بودن داشتن جیغ میزدن...

    هنوز اومدم بگم ول کنین امروز خبری نیست دیدم یک ماشین رد شد پرچم ایران داشت...

    سریع تاکسی گرفتم رفتن خونه 206 رو برداشتم...سریع سیستمش رو درست کردم..

    آهنگ ایران آرش رو هم گذاشتم..

    خلاصه جاتون خالی رفتیم بیرون 4 صبح اومدیم خونه......

    پرچم ایران هم داشتیم کلی حال داد......


    عکسهای قشنگ دلیل بر زیبایی تو نیست ،
    ساخت دست عکاس است ،
    درونت را زیبا کن که مدیون هیچ عکاسی نباشی ..
    =====================================
    عادت کرده ام به طعم قهوه، به آدمهای پشت پنجره ی کافه
    به دست هایی که می روند، آدمهایی که نمی مانند!
    به تو...! که روبرویم نشسته ای، قهوه ات را می نوشی و می روی...!
    یک نفر به آدمهای پشت پنجره ی کافه... اضافه می شود!!!

    =====================================
    وقـتی تــــــو بـا مـنی ...
    تـرافیـــک میتــونه زیبــاترین مکــــــث عالـم باشــه
    =====================================
    خداحافظ برای همیشه... 23 آذر 1392


  6. Top | #27226

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1392
    نوشته ها
    651
    میانگین پست در روز
    0.94
    محل سکونت
    قاطی کتابام
    تشکر از کاربر
    2,087
    تشکر شده 2,826 در 556 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به نام خدا
    سلام
    امروز کلا روز جالبیه ! صبح یه خوابی دیدم که زهرم ترکید ! معتادا افتاده بودن دنبالم من سوار آسانسور شدم فرار کنم طبقیه اول یهو آسانسور واستاد! درش باز شد داشتن میومدن تو همون موقع مامانم بیدارم کرد دستش درد نکنه داشتم سکته می کردم تازه جالبیه خوابای من میدونی چیه؟ میتونی استپش کنی بعدا ادامشو ببینی من نماز که میخونم بعد که میام بخوام ادامه ی خواب سحرمو میبینم ! حالا این هوچی رفتم مدرسه یه مانتوی زشت بی ریخت گرفتم که دوتام توش جا میشه برگشتنی هم که مامان جانم نزدیک بود بفرستتم سرای آخرت همچین لایی میکشید زهرت آب میشد!
    الانم خاله جان داره میاد بریم خرید وای به حال من الان دوتا خواهرا پدرمو درمیارن

  7. 15 کاربر از پست *ارامیس* تشکر کرده اند .


  8. Top | #27227

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    702
    میانگین پست در روز
    0.64
    محل سکونت
    کوچه نُهُــ9ـ
    تشکر از کاربر
    7,753
    تشکر شده 7,879 در 2,587 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بنام خدا
    امروزچهارشنبه29خرداد1392
    ساعت10و48دقیقه ی صب.
    سلام.
    دیروز روز خوبی بود خوب شروع شد خیلی خوب.از صب حالم خوب بود بعد از ظهر هم بازی ایران و کره
    خیلی باحال بود.
    بازیای مهمو خاله هام میان خونه ما یا ما میریم خونه اونا کلا یه جا جم میشیم که خوش بگذره بهمون
    دیروز هم از اون بازیای مهم بود و خالم اینا اومده بودن خونه ما.
    بازی ایرن و کره شروع شد و نیمه اول افتضاح و ما فقط فش میدادیم.
    به کره ایا به مربیشون ولی به بازیکنامون فحش نمیدادیم که روحیشون خراب نشه .اینگار اونا صدای مارو میشنیدن
    خوب خیلی تو جو بازی بودیم
    منم نصف بازیو چش بسته نیگا کردم.
    واااااااااااااااااااااااا ااای رضا قوچان تژاد و توی دروازه.
    نمیدونید چ جیغ و دادو و فریادی اونجا بود همه دس میزدن من و دخمر خالم در اغوش هم به خوشحالی پرداختیم بعد سوت میزدیم کلا خیلی گل خوبی بود.
    بعد هم که بازی تموم شد همین طور به خوشحالی ادامه دادیم.
    بعد دیگه بازی تموم شد کلی اصرار کردیم خاله اینا شب پیشمون نموندن.
    هوش سیاه شروع شد و ما مشغول شام خوردن بودیم بابا شام خورد و گفت با یکی از دوستا میرن بیرون.
    بابا رفت حدود یه ساعت بعد خاله اینا اومدن خونمون .
    مااز تعجب که چرا نموندن و رفتن دوباره برگشتن درحال تفکر بودیم.
    بعد نیم ساعت خالم گفت که بابا تصادف کرده...
    نمیدونید چ حالی داشتم دست و پام سرد سرد شده بود وهمونجا رو زمین نشستم و اشکام سرازیر شد...
    یه رب ساعت تو همین حالت بودم و بعدش تلفن برداشتم به عمو زنگ زدم و گفت بابا حالش خوبه و الان بیمارستانیم داریم میایم خونه ولی من که باور نمیکردم حالا از حال مامانم اینا نگم که گفتن نداره
    دیگه خونمون هم شلوغ شده بود و هرکی خبرو شنیده بود اومده بود خونمون
    ولی خداروشکر بااینکه ماشین داغون شده بود بابا واقعا حالش خوب بود و 5/3اصب اومد خونه.
    دیشب خیلی پراسترس بوووووووود خیلی
    خداروشکر که تموم شد.
    خدا جون دوستت دارم و ازت ممنونم.
    *بهاره جون(مه نگار غم ترنم)
    *بقیه دوستای گل خاطره خون و خاطره نویس
    [ آماده ی ِ رَفتَن اَم
    چِشم به رآهِ کَسی نخوآهَم مآند
    خیلی وَقت است
    چشمِدآنِ رنگ وُ رو رَفته ی خود رآ بسته ام،
    چَمِدآنِ خُردَ ریزِ بعضی
    رویاهآ رآ... ! ]

    ×دلنوشته هام|perancesfafa+ ×قاب میگیرم جزئیات را...!


    ×من رفتم تا بَعد ِ کُنکور...برمیگردم با یه موفقیت ِ بزرگ


  9. Top | #27228

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    1,480
    میانگین پست در روز
    1.43
    محل سکونت
    ....
    تشکر از کاربر
    17,622
    تشکر شده 7,195 در 1,527 پست
    حالت من
    Badjens
    اندازه فونت

    پیش فرض



    عاغا سلام من عاشق این شکلکم تازه دیدمش توی خاطره بچه ها برش داشتم دعبام نکنیا

    وای من باخبری بسیار عالی اومدم بابا من اینهمه خوشبختی محاله

    خدا خودش توی قلبمه اصلا هروقت دلم میگیره خودش دلمو باز میکنه بابا دیشب دراز کشیدم لالا کنم خیلی خسته بودم

    ساعت 11 و20 میبینم گوشی مامانم زنگ میخوره به نظرتون کی بود؟

    بله درست حدس زدید همسر بود بعد 2بار زنگ زد نگرفت اس داد منم خط خودمو بهش دادم وشروع کردیم به حرف زدن

    عاغا همسری بی نهایت ازما خجالت میکشه منم تا 4صبح خجالتشو ازبین میبردم والله بخدا دوره زمونه عوض شده اصن یه وضیه

    بیچاره صبح زودم باید میرفت سرکار ولی موند تامن گفتم خستم خوابم میاد رفت

    خلاصه کلی کیف کردم ویه چیزیو بهم گفت که خیلی جاخوردم میدونستم چندسال دوستم داره ولی نمیدونستم ازبچگیش منو دوست

    داشته الهی بمیرم منم توی این سال ها حسابی اذیتش کردم

    خوب خبر خوبمم دادم برم البته امروز جهازبرون داداشمه مهمون داریم منم ازصبح یه ریز دارم کار میکنم



    ^MY HEAVEN^ اِ عزیز ما به شوما تبریک موگوییم! به پای هم پیر شید

    ممنونم ایشالا روزی تو



    *my heaven (سارا) جان بازم تبريك دوستم


    منم تبریک میگم برای ا خونت

    حستو درک میکنم منم هنوز نرفته این حسارو دارم واقعا زندگی مشترک سخته ومسیولیت میاره




    تبریک سارا جانمایشالا خوشبخت بشی عزیزدلم اوکشال نداره...خودت سوپلیزش کنبهش اس بده..
    دوتام بهش بگوهمه چی اول زندگی دستش بیاد


    نگین اصلا من میگم تفاهم داریم باورت نمیشه منم عاشق اون زنه رویا تیموریان هستم که میگه سوپلیزش کن

    بالاخره دیشب همسرو کلی دعبا کردمش گفتم انتظار داشتی من بیام شمارمو بدم هان؟



    + ســــــــارا کوشـــــــی بی معرفتــــــ؟؟؟
    سهیلا نوشته بودم که ببخشید که چندوقته خاطره هارو نمینویسم ونمیخونم الان تازه خوندم ببچید
    باورکن دلم برات تنگ شده بود
    ویرایش توسط ^MY HEAVEN^ : 1392,03,29 در ساعت ساعت : 15:33


  10. Top | #27229

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    76
    میانگین پست در روز
    0.08
    تشکر از کاربر
    9,094
    تشکر شده 392 در 78 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    دیروز شنیدم فهیمه رحیمی مرده.........خدا رحمتش کنه بیشتر پولای دوران نوجونی رو دادیم به کتاباش.سرگرمی خوبی بود.یادش به خیر.
    انتخاب رشتمو انجام دادم راحت شدم رفت امشالله که به خیر بشه............
    از دو ماه دیگه هم کشیک و بی خوابی و تو سری سال بالایی و...........شروع میشه.....اینم از زندگی ما.بازم خوبه زندم و فرصت زندگی دارم
    میخوام تو هر کشیکی دو دقیقه هم که بشه بیام اینجا و یه چیزی بنویسم.................کاش بتونم
    خدایا خیلی دوست دارما


  11. Top | #27230

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    323
    میانگین پست در روز
    0.31
    محل سکونت
    تبریز
    تشکر از کاربر
    13,321
    تشکر شده 11,867 در 641 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به نام خدا
    سلام
    الان خونه تنهام ... صبحی مهسا با.... بابا رفتن کارای ثبت نام رو انجام بدن ... کاراموزی توی اداره ای :|
    بعد معرفی از مدرسه لازم داشت که این مهسای ما فکر اینجاشو نکرده بود و همین طوری رفته بودن اداره :| بعد اومدن مامانو برداشتن که باهاش برن مدرسه ...معرفی بگیرن ... باز از اونجا برن اداره :|
    * پریروز یه شماره ای تک زد .. چون نااشنا بود اهمییت ندادم .. بعد چند ساعت پیام داد که : عسل سلام خوبی ؟ مژگانم
    مژگان از دوستای دوران راهنمایی ایم بود که یه زمانی شماره اشو داشتم ولی خب خیلی خیلی کم رنگ شد و پاکش کردم :| ما اینیم
    یه ذره سلام احوالپرسی اس ام اسی :)) کردیمو بعد پرسید : ازدواج کردی ؟ دانشجویی ؟ درس میخونی ؟
    اول میخواستم سر به سرش بزارم بگم اره یه بچه 5 ساله هم دارم :|
    بیخیال شدم و زدم که : نه و آره دانشجوام ..تو چی ؟
    _نه ازدواج نکردم ... دیپلمم نگرفتم ... تویه سالنی شنیون کارم :|
    این از اولشم شنیون کار بود :| استغفرالله
    یه لحظه حرص خوردم ... خواستم بگم که علاقه نداشتی بخونی حداقلش دیپلمتو میگرفتی .. که فردا پس فردا که شوهر گیرت اومد و کمِ کمِش تحصیلاتشم دیپلم بود .. سرکوفت نخوری .. یا ازش کم نباشی ... یا حتی اگه بچه ات یه سوالی ازت کرد توش نمیونی و بتونی جوابشو بدی
    ولی بیخیال شدم و گفتم به من چه ! صلاح مملکت خویش خسروان دانند و بس :|
    بیشتر به درد خودش میخوره تو این دورو زمونه ولی خب علاقه ای نداشت و نداره !
    **الان اینجای خاطره ام بود که در زدند .. درو باز کردم دیدم اِ مامانو مهسا ...
    دیدم مهسا با حرص اومد تو ... و دنبال لباس فرمِ مدرسه اش میگرده :))
    نگو مدیره مدرسه یا ناظم.. دقیق نفهمیدم ... گفته باید با لباس فرم مدرسه ات بیای تا معرفی امضا کنم و بهت بدم
    از دستِ مهسای ما .. مدیرو ناظمِ مدرسه اش برمیان فقط
    خو خدا خیرت بده ... چه فرقی میکنه .. امضا کن بده دیگه ... این همه راهو برگردوندیشون که چی اخه ؟
    خلاصه با لباس مدرسه راه افتادن رفتن :))
    ***1 هفته است خونه خاله ام نرفتم و دلم شدیــــد هواشونو کرده .. . 4 ماه تقریبا هر روز اونجا بودیم .. افتضاح بِ هم عادت کردیم ... 5 تیرم امتحان دارم و خلاصه دیگه نمیشه که برم :|
    ****کلی جزوه رو زمین ریخته .. یه سِریشون روی تخت و یه سِری دیگه اش رو میز .. هر کی وارد اتاق ام میشه فک میکنه داارم خر میزنم
    من برم جزوه هامو جم و جور کنم بعد بشینم یکم درس بخونم

    بچه های گل خاطره نویسی :
    دوستتون دارم و خداحافظ
    عسل 92.3.29
    ویرایش توسط # eLaHe # : 1392,03,29 در ساعت ساعت : 11:18

    لبخند بزن؛
    برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند
    تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد ...


موضوعات مشابه

  1. عشق گمشده | علیرضا مجلوبی
    توسط باقری در انجمن داستان های کوتاه و حکایات
    پاسخ ها: 19
    آخرین نوشته: 1393,12,23, ساعت : 03:11
  2. پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1389,08,30, ساعت : 20:27

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

counter free hit invisible