ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
خاطره نویسی روزانه - صفحه 2723
asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 2723 از 4180 نخستنخست ... 1723197322232473262326732698271327192720272127222723272427252726272727332748277328232973322334733723 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 27,221 تا 27,230 , از مجموع 41796
  1. Top | #27221
    { }
    { } آنلاین نیست.

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    4,608
    میانگین پست در روز
    3.38
    محل سکونت
    هرجا که لازم باشه
    تشکر از کاربر
    10,210
    تشکر شده 14,874 در 3,996 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض روز عجیبی بود

    گفتند : عصر ، ساعتِ 6:00 ، « ستاد* » باش! (*ستادِ فرماندهیِ سپاه بوده یه موقعی!!! ، بهش میگن « میدان امام حسین »)
    گفتیم : اوکی!
    رفتیم!
    هنوز آفتاب تو آسمون بود! ، تاکسیی که سوار شدم!! تاکسی نبود!!! ؛ بنزینش میریخت از باکش بیرون!!!! ، مردک تا خرخره پرش کرده بود
    بگذریم که ترسیدم توی مسیر ، قبل از اینکه برسم!! منفجر بشم!
    مثِ اونروز که تاکسیِ دوگانه سوز سوار شدم و هربار که ترمز میزد! کپسول محکم تلو تلو میخورد!!!!

    یکی از دوستهام میخواست رأی بده!
    واردِ دانشکده پزشکی شدیم! که حوزهء رأی گیری بود!
    ملّت همه توی صف ایستاده بودند!!!!
    اینو مثِ زنبیل ، گذاشتیم رأیش رو بده و رفتیم بیرون!!!
    مدتی با دوستِ دیگه ام ، صحبت کردیم و از چالش ها و مسایل سیاسی و اجتماعی حرف زدیم
    ================================================== ===

    توی خیابونِ باغ ارم راه میرفتیم!
    بوی درخت ، فضا رو پر کرده بود!!! وای ؛ عاشقِ این رایحهء مست کننده ام!
    کاج و سرو و اقاقیا
    چنار و صنوبر
    انگار همهء درختها ، توی اوجِ عشق و مستیِ خودشون بودند!
    ==================================

    هرجا جمعیتی رو میدیدیم که واسه حوزهء رأی جمع شده ، بی اختیار ، یادِ صف های طویلِ « کوپن » می افتادم!!!
    حتی یه جایی ، جدّی جدّی یادم رفته بود روز انتخاباته!!! ، از بچه ها پرسیدم : مگه کوپن اعلام شده که ملّت اینجا صف کشیدن!!!؟
    نمیدونم چرا مردم چپ چپکی! نگاه میکردن بهم!
    ===============================

    این هم شده « مشارکت! » به سبکِ ما!
    یکی از ترس اینکه فلانی رأی بیآره ، به دیگری رأی میده!
    یکی از عشقِ چشم و ابروی فلان نامزدِ شورا!!! راه میفته پای صندوق!!!
    البته که اینها حاکی از اوجِ « درکِ سیاسی » بالای عزیزان در کشور ماست!
    ==========================================

    امشب نامزدهای انتخاباتی بیدارند!!!!!
    عجب شبیه!
    شاید واسه این آدمها ، یکبار در هر سی سال!!! چنین شبی پیش بیآد!
    بقیه اش ، تماماً در « خوابهای شیرین » سپری خواهد شد! * (*الآن توی این شکلک! اون مامانه ، مامِ میهنه!!! ، اون جوجوئه ، مثلاً نامزدِ مذبور ، بعد از پیروزی انتخاباتی!!!!)
    =========================

    وقتی شروع کرد* به صحبت (*یکی از دوستهای دورهء دانشگاهم رو میگم) یه جوری احساس چندش بهم دست داد
    طوری صحبت میکرد ، انگار خیلی باید عادی باشه!!!!
    و حس کردم این وسوسه ها ، نمیتونه قلبِ منو رامِ خودش کنه!
    دلِ من ، جای محکمی بسته شده!!!

    اما احساس بدش ، تا همین الآن با منه!
    این احساسِ ناامنی و افسوس!
    از اینکه چرا اینقدر آدمهای اطرافمون ، فاسد شده اند!!!!
    انگار ، اخلاقیات ، رنگ و بوی خودش رو سالهاست از دست داده!!!!
    مونده ام تصورّشون از این رفتارهاشون چی میتونه باشه!!!

    خدا ، به این جامعهء فاسد ، رحم کنه!
    ========================

    دلم براش تنگ شده* (*عشقمو میگم)
    خیلی خیلی دلتنگشم
    تنها حسی که با به یاد آوردنش ، بهم دست میده دلتنگیه.
    تنها چیزی که میتونم به زبون بیآرم ، اینه که دلتنگشم.

    خدایا
    کمکم کن که خیلی میخوامش


  2. Top | #27222

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    731
    میانگین پست در روز
    0.78
    محل سکونت
    کنــار خـودم
    تشکر از کاربر
    41,664
    تشکر شده 23,275 در 3,629 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به نام تو!

    رگ احساسم بدجور گرفته،حس میکنم بوی خون میده و منو درگیر یه بغض عجیب کرده!
    بغضی که منتظر یه تلنگر کوچیک که با تموم قدرت بشکنه و یه دنیایی رو راحت کنه...!
    چرا خوشبختی مثل مرگ حق مسلم هر کدوم از ما نیست!؟
    دلم لک زده برای دور هم جمع شدن...از اون لحظه هایی که تا صبح مینشستیم و صدای خندمون نمیذاشت بقیه بخوابن.
    گاهی آدم چه چیزای کوچیکی رو نداره!چه چیزای ساده ای رو!
    خودمو عجیب زدم به نشنیدن خیلی از حرفایی که شنیدنشون دردی رو ازم دوا نمیکنه!
    به شخصه اعتقاد دارم وقتی نتونم برای کسی کاری انجام بدم همون بهتر که پای دردو دلاشونم نشینم!
    ×دلــم نمیخواد دل کسی خوش باشه به بودنم!
    توی زندگی فقط نشستم و شاهد مرگ آرزوهامم...!نمیدونم چرا قدرت حرکت ازم سلب شده!چرا نمیتونم کاری بکنم برای خودم؟برای همه!فکرم مسموم نیست اما از نظر من این زندگی طلسم شده ست...!
    ×یا من از زندگی جا موندم یا اون از قصد منو جا گذاشته!
    ×امشب مثلا خواستم زودتر بخوابم اما حتی خواب هم منو نبرد!
    × مثل کلافی شدم که هر چی میخواد خودشو از کامواهایی که دورش پیچیده رها کنه،بازم یه گیر دیگه داره و بازم درگیر این گیر آخرم!
    امروز با مامان بعداز مدت ها رفتیم پیاده روی!اونم دوتایی به دور از دغدغه ها و دل نگرانیا...کلی برام درد و دل کرد حس میکنم تا حدودی سبک شد!
    مدتهاست که بیرون نمیره و تنها سرگرمیش شده تی وی و به گمانم افسردگی گرفته و من خیلی میترسم...مامان دنیای منه.
    اگه یه بغض بشینه توی گلوش دنیا جلوی چشمام تیره و تار میشه.
    تقاص توام خدا به زودی میده...مطمئنم که اگه نباشم،به بودن خدا شک میکنم!
    حس میکنم سبکتر شدم.
    خداروشکر...

    آخر این فشار زندگی را با تیغ از درونم خارج میکنم...
    وفشار خودم می افتد
    می افتم…
    می خوابم…
    می میرم…

    ×همیشه خوب باشین.
    بامدادتون خوش×




    هیچ گاه دوست داشتن هایِ پُر دلیل را دوست نداشته ام!
    مثلا این ها که می گویند:
    عاشقِ چشمانش شده ام،
    یا دیگری می گوید:
    عاشقِ شانه هایش!
    یا چه می دانم هر چه!!!
    اصلا چه معنی دارد
    وقتی کسی می گوید:
    چرا دوستش داری؟
    یاید نگاهش کنی
    لبخند بزنی
    و بگویی:
    چون دوستش دارم...!


  3. Top | #27223

    Banned


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    4,515
    میانگین پست در روز
    4.11
    تشکر از کاربر
    37,117
    تشکر شده 39,068 در 6,127 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بهـ نام او...

    اوست پنـاه و پشـت مـن. . .!
    تکـیه بر این جهـان مکـن. . .!


    از کل دیروز فقط 2 ساعت خوابیدم. . .!
    صبـح دعوا کردیم. . .!
    اعصابم خـورد شـد. . . .2 ساعت خوابیدم!
    ناهار نخوردم. . .!
    بعدظهر با سلام و صلوات از خونه رفتیم بیرون رای بدیم. . .!
    خیرسرمون رای اولی بودیم. . .!
    انقدر مسخره بازی دراوردم انقدر خندیدیم. . .!
    کلا یه جماعتی رو خندوندم. . .!
    ولی خودم بغض داشتـم. . .!
    با غزل درد و دل کـردم. . .!
    آروم شـدم. . .!
    با مــاید انقدر دیروز اس بازی کردیـم. . .انقد شکه بودم هی میگفتم مـاید خودتـی داری اس میدی؟!
    عصر حـرف زدیم. . . بحثمون شد. . .خیلی بد بود دعوامون. . .!
    حالمم خوب نبود. . . نمی تونستمم گریه کنم. . . بغض داشت خفم میکرد. . .!
    خلاصه. . .آشتی کـردیم. . .!
    تـازه فهمیدم چقدر دلتنگش بودم. . .!
    دیشبم لطف کردم به خودم....خوابیدم!




    عرضی نیس دیه!



    پ.ن:
    *این نتایج رو هم اعلام نمی کنن. . . .مردیم از استرس. . . .تا صبح خواب نتایج رو میدیدم. . .!
    *بنظر شما بعضی ها بعد 1 هفته تک زنگ زدن من الان باید ذوق مرگ باشم؟!
    *خــودم حالیم نبود. . . .ولی دیشب فهمیدم چقدر خوبه که هست. . .!
    *واقعا دیشب دلتگیم رفع شد. . .هرچند جفتمون شارژمون تموم شد. . .!




    یـــاحق. . .!
    ویرایش توسط .:matin:. : 1392,03,25 در ساعت ساعت : 06:40


  4. Top | #27224

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    462
    میانگین پست در روز
    0.53
    محل سکونت
    زیــــــــــــرگـــنبدکبـــود و سیاه تهران
    تشکر از کاربر
    5,622
    تشکر شده 2,194 در 491 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خاطره جمعه 24 خرداد ....
    +همین اولش میگم ..... برا سبک شدن خودم نوشتم .... اگهـ اعصاب یهـ دل سنگین شده رو ندارید ..... نخونید .... رد شید ....
    دارم دیوونه میشم از اتفاقات دور و برم ....
    خوابم نمیبره ...نمیدونم واسه چی .....واسه اینکه از 5صبح تا 12 ظهر خوابیدم ... یا واسه درد و دل دوستم ...که چه درد و دلی هم کرد ..... نمیشد حسش رو فهمید ... فقط دستش رو زده بود زیر چونه اش و به بچه های کوچیکی که داشتن توی اون فضای سبز قشنگ بازی میکردن نگاه میکرد ....
    نمیدونم دلش بچه میخواست که اونجوری به بچه ها ذل زده بود ... یا مثل همیشه فقط نگاه میکرد رو به روش به اطرافش .....

    میگفت بچه ها چه دنیای قشنگی دارن ... خوش به حالشون .... من که حس میکنم بچگی نکردم ...
    نمیدونم چش بود ... داشت دیوونه ام میکرد این خونسرد بودنش در عین عاجر بودن اش ....
    نمیدونستم چی شده و من باید چی بگم و چه عکس و العملی نشون بدم ....
    دیگه کلافه شده بودم و طاقتم تموم شد و با حرص بلند گفتم داری دیوونه ام میکنی ... بگو چته ... بگو چی شده ....
    خدایی داشت دیوونه ام میکرد ...
    یه نگاه به من انداخت و دوباره به رو به رو نگاه کرد و یه نفس عمیق کشید و برخلاف خیلی های دیگه از بینی نفسش رو خالی کرد ... هیچ وقت ندیده بودم که پوف کنه و نفنسش رو با یه پوف بیرون بده ... وتا حالا هم ندیدم ....
    با همون خونسردیش شروع کرد به حرف زدن ... گاهی مفهوم و گاهی نامفهوم .....
    من فقط گوش شدم واسه حرفهاش ....

    حرفهاش رو اینجوری شروع کرد : مهدی میگه شنبه بیاد راحتت میکنم ... میریم محضر و خلاص ....
    نفهمیدم چی گفت ... گنگ از حرفهاش نگاهش کردم .... که ادامه داد : گفت میخواد طلاقم بده ....
    و من به این فکر کردم که منو گذاشته سر کار ... داره خیلی خونسرد از طلاق حرف میزنه ....
    ادامه داد :
    دلم میخواست ازش طلاق بگیرم .... ولی از اینکه از دستش بدم میترسم ... من بعد از اون چی کار کنم ... بعد از شش سال .... بعد شش سال زندگی خیلی راحت میگه شناسنامه ات رو بده میخوام کارای طلاق رو انجام بدم و هر جفتمون رو راحت کنم .... یعنی واقعا میخواد منو طلاق بده ؟؟؟ .... تو این شش سال یه دفعه نگفت خیلی میخوامت .... برای یک بارم که شده با حس مالکیت بهم نگفت تو زنمی .... یه دفعه نگفت ناموسمی .... یه دفعه یرام غیرتی نشد .... یه دفعه به کسی نگفت مراقب حرف زدنت با زن من باش ... نگفت زن من .......... میگفتم دوسم داری؟؟؟ ... میگفت اگه دوست نداشتم تحملت نمیکردم ....
    تا حالا نگفته خیلی میخوامت .... تا حالا نگفته ... من دلم میخواد شوهرم بهم بگه دوست دارم ... بگه میخوامت ... بگه برام بخند ... بگه خانومم در چه حاله ....
    اصلا تمام اینا به کنار دلم میخواد وقتی میاد خونه با خنده بیاد تو ... من همیشه میرفتم به استقبالش ..... ولی اون میگفت برو اونور تو نمیفهمی از پله ها اومدم بالا نفسم بالا نمیآد ؟؟؟؟ ..... من با روی باز میرفتم به استقبالش .... میگفتم سلام آقا ... با لبخند ... با ناز .... با اطوار سلام میدادم .... خسته نباشیدی میگفتم ... عزیزم و آقا و شوهر های که بهش میگفتم رو میکشیدم بلکه خوشش بیاد و لذت ببره ... خستگیش در بره .... ولی اون پسم میزد و میگفت اه برو اونور ....
    میومد خونه بوی دود و عرق میداد ولی نمیرفت دوش بگیره و تمیز بیاد بشینه .... اونوقت به من میگفت بو میدی ....... دلش میخواست وقتی کنارشم تازه از حموم دراومده باشم و بوی شامپو ،حموم ،تمیزی ،نویی رو بدم .... ولی فقط توقع داشت و به اینکه من هم همین انتظار رو شاید داشته باشم رو هم به ذهنش راه نمیداد ..... فکر کن .... به من میگفت برو اونور بو میدی ....
    انقدر سردی کر د توی این زندگی که نسبت به زندگیم سرد شدم ... بی خیال زندگیم شدم ... نظافت خونه بهم ریخت ... نهار و شام بهم ریخت ... خونه میشد طویله ... انقدر که حالم رو بهم میزد ... بعد اونوقت تمیزش میکردم ... بیشتر خونه مامانم رفتم ... حتی بعضی شبها هم خونه شون میموندم .... کلافه میشستم پای ماهواره فیلم نگاه میکردم ... بعضی هاشو حتی نگاه هم نمیکردم .... محض روشن بودن تلویزون بود و من فقط از روی کلافگی نگاهش میکردم و حتی نمیفهمیدم به چی نگاه میکنم و با یه صدا گاهی میپریدم ....
    اون حتی عین خیالش نبود من شب رو خونه نیستم و رو تخت تنهاست ..... فقط خواب شبش مختل نمیشد براش کافی بود .... مرد .... میخواستم شوهرم مرد باشه ... قوی باشه ... غیرت داشته باشه ... من ازش حساب ببرم ... محکم باشه ... دوستم داشته باشه ... بهم با محبت نگاه کنه .... بهم توهین نکنه .. بی توجه نباشه به حضور من .... نگه حرف نزن ... ببینه که واسه دیده شدن حرف میزنم ... از سر کلافگی ... برای اینکه اونم حرف بزنه ... ولی .....
    دلم فقط کمی همراهی میخواست .... ولی اون میگفت میبینی که حوصله ندارم پس ساکت شو .....
    اصلا انگار قدرت تصمیم گیری نداشت .... نمیگفت پاشو فلان جا بریم ... فلان کار و بکنیم .... مسافرت بریم ... پارک رو به روی خونه بریم ... بریم سینما ..... بریم قدم بزنیم ... صبحها بریم بدوییم .... دو تا ساندویچ درست کن بریم بیرون بخوریم ... یا اصلا بپوش بریم من ساندویچ مورد علاقه ی تو رو میخرم میریم رو چمن میشینیم میخوریم .... یا بریم نمایشگاه .... کلی نمایشگاه بود که دلم میخواست دست منو بگیره ببره ..... فقط التماسش کردم و خودمو ضایع کردم ....
    تو این شش سال زندگیمون هیچ پیشرفتی نداشت ..... عروسی رو بابام گرفت .... ماشین براش خرید .... خونه بهمون داد .... بردش سر کار ..... نه اینکه بیکار بود ... نه ... فقط کار نون و آب دار گذاشت جلوش ... وارد شد تو کارش ..... ولی از اون خونه تکون نخوردیم .... دلم پوسید تو اون پنجاه متری ..... نخواست پراید رو عوض کنه ... نخواست خونه بخره ... بی خیال نشست .... باباش هم که دید گیر آوورده بابای منو کشید کنار ... چون میدونست بابام آبروش براش مهمه .... با اینکه میتونست کمک کنه ... میتونست درست رفتار کنه ..... ولی .....
    حالم از خودم بهم میخوره از این همه عاجز بودنم ..... وقتی وارد زندگیم شد زندگیم قفل شد ... همه چی بهم ریخت ... هیچ چی درست پیش نرفت .... حتی درسم موند و به زور تونستم تمومش کنم ... اونم من .... منی که شاگرد اول دانشگاه بودم ....
    یه چیز وحشتناک زندگی من با شوهرم اینه که من بهش نزدیک میشم نه اون .... من تقاضای همخوابگی میکنم ... من میخوام .... اونم خیلی راحت پس میزنه ... میگه خسته ام ... صبح باید برم سر کار .... برو اون ور تو چقدر بیشعوری ....
    برعکسه .... اون جای من ناز میکنه .... اون .... خیلی مسخره است ....
    ولی اون نمیفهمه من برای دیده شدن تو چشم اون خودمو کوچیک میکنم .... نیاز به محبتم رو از طرف اون میخوام جبران کنم .... برای فرار از ناراحتی ... میرم خرید ... وای گفتم خرید یاد این افتادم که توی خرید اصلا نظر نمیده ... نمیگه اینو بپوش بهت میاد ... نمیگه بیا ببین این چطوره ... میگه هرچی خواستی ... میگه با مامانت برو خرید .... من پولش رو میدم ... یا نه با آبجیت برو ... اصلا با دوستت برو ...... نمیفهمه که من دوست دارم با خودش برم خرید ... اون نظر بده ... اون بپسنده ... وگرنه من که همه ی اون کار ها رو میتونم انجام بدم .... نیاز به پول اونم ندارم ... خودم حقوق دارم ... نیازی به جیبش ندارم ... فقط حضورش رو میخوام ....
    یکی از دفعاتی که مریض شده بودم .... دکتر بهم آمپول داده بود .... میگفت برو بزن ... ولی من میخواستم اون منو ببره ... توجه اون بود که حالم رو خوب میکرد .... وگرنه خودم میتونستم برم ...... بابام میگفت نزدی آمپولت رو ... پاشو ببرمت .... نمیدونم بابام ساعت 12 شب خسته نبود که میگفت پاشو .... ولی اون که ساعت 5 می امد خیلی خسته بود ؟؟؟؟ ...... بابام ده برابر اون کار میکنه و زحمت میکشه و خسته میشه ... ولی اون فقط به فکر خواب و نهار و شام و تلوزیون و حرف زدن هر شب با خوانواده اشه .... من از این بی توجهی هاش خسته شدم ... من خسته شدم از بس برای رفع کلافگی ام حرف بزنم و بخندم و دلقک بازی در بیارم ... که چی ؟؟؟؟ .... که کلافگی ام برطرف بشه .... که ناراحتی ام پشت اینا قایم بشه ... که به روی خودم نیارم ...
    میدونی تقصیر مامان باباشه ... اونو لوس و بی مسئولیت و به قول خودش کالیبر سست بار آووردن .....
    خیلی مسخره است .... من به پدر و مادر خودم حسودیم میشه ... به خنده های بینشون .... به توجه هاشون .... یه مهربونیهای پدرم ... به مسئولیت پذیریش .... به اینکه هر کاری میکنه که ما رو خوشحال کنه .... به توجه اش به زندگیش ..... به فکر خانواده بودنش .... به تمام اینها حسودیم میشه ..... به نگرانیهای مادرم برای پدرم ....
    انقدر جو خانواده ای که من توش بزرگ شدم با خانواده اون فرق داره ..... یه چیزایی براشون ارزشه و روش تاکید دارن که آدم میمونه توش ....
    فکر کن به نون خریدن از نونوایی اونم توسط زن بد نگاه میکنن .... زن یه کهنه شوره .... زن باید خیلی خیلی احترام شوهرش رو حفظ کنه ... باید اصلا شوهر رو بذاره روی سرش .... نیست ما تو خانواده و فامیل مردا رو شکنجه میدیم ....
    نباید از شوهرش توقع داشته باشه .... نباید ازش چیزی بخواد ... نباید درد دل کنه ... نباید غر بزنه .... نباید از برگ گل نازک تر بهش بگه .... نیست مرد تخم دو زرده میکنه ..... واسه همونه ..... یه انتظاراتی از آدم دارن که آدم میخواد بزنه لهشون کنه ....
    خیلی مسخره اس ..... فکر کن مادر شوهرت با تو از ناف به پایین بخواد حرف بزنه ... هی بخواد از رابطه ی جنسی ات بدونه .....
    ولی من بهش رو نمیدم ... هی این وسط ها یه چیزهایی میپرونه ها ولی من به رو خودم نمیارم و رو نمیدم که بخواد .... آره .... انگار زندگیشون فقط خلاصه شده تو شکم و زیر شکم ..... جالبه بدونی برعکس شوهر من که حوصله هیچی رو واسه من نداره .... اونا خوش گذرونن .... خواهر شوهرم که هر سال عید میره مسافرت .... بعد عروسی ما هم بچه دار شد و میگفت بچه دار نشین ها خوش بگذرونین .... من نمیدونم من و داداشش چه خوش گذرونی داشتیم ..... منظورش این بود که بذار بچه من رو بورس باشه فعلا .....
    آخ اگه بدونی چقدر دلم بچه میخواد ..... دلم مادر شدن میخواد .... دلم میخواد ببینم حامگی چه دوره ایه .... مادر شدن چه مزه ایه .... ولی با این آدم ..... اصلا دلم نمیخواد .....
    ساکت شد و همونطور که به رو به روش نگاه میکرد یه نفس عمیق دیگه کشید .....
    تمام طول مدت صحبتش آروم بود و بی هیچ حسی توی صورتش .... حتی گریه هم نمیکرد ... فقط خیلی آروم .... با آرامش حرف زد .....
    بهرین دوستم بود ... پر از انرژی ..... خنده به لب ... شوخ طبع .... خوش سفر ... یه دوست واقعی .... فکر نمیکردم پشتش این همه حرف سنگینی کنه .....
    میدونی تارلا .... دلم یه زندگیه پر زرق و برق نخواسته بود .... دلم آرامش و دوست داشتن خواسته بود ... باور خواسته بود ... شادی و خنده خواسته بود .... نه اینکه نداشته باشم و با ازدواج بخوام بدستشون بیارم ... نه ... دلم تو زندگی با شوهرم اینا رو میخواست ... وگرنه داشتم ... حس میکردم یه کسی ... یه چیزی .... یه آدمی باید باشه ... که توی زندگیم کمه .... ولی با ازواجم ..... در اوج شلوغی اطرافم تنها بودم .... باورت نمیشه الان یه خلاء حس میکنم ..... خیلی آزار دهنده ......
    دیشب که رفته بودم خونه مادرم .... انقدر تیکه انداختن ... انقدر تحقیر شدم ... که ترسیدم از نبودن شوهرم ...
    میگم تحقیر ... ناجور فکر نکنی ها ...... شایدم من خیلی حساس شدم .... ولی اذیت شدم ... انگاری به نبودن من تو اون خونه عادت کردن.....
    منو اونا شوهر دادن ... هیچ وقت نمیبخشمشون ....
    یعنی تو خودت نخواستی ؟؟؟؟
    میخواستم ..... ولی نه اینجوری ... نه با این آدم ..... من چه میدونستم زندگی یعنی چی ؟؟؟ ...... من به مامانم گفتم مامان وقتی اینا اومدن من الان باید چه کنم ..... مامانم هول بود .... انگار اولین نفره که میخواد داماد دار بشه ..... یه کاری کرد کهـ بابام سکوت کرد ... و به من گفت برو به بابات بگو جوابت مثبته .... من فقط گفتم باید چه کرد ..... من نمیبخشمشون .... حتی تو دوره ی نامزدی خواستم بهم بزنمش ولی بابام نذاشت ....
    چرا؟؟؟؟
    آبروش از روح و روان دخترش مهم تر بود ....
    دیشبم که با بابام سر کار ها بحث میکردن ... آخرش بابام گفت دیگه داری اعصابم رو خورد میکنی ها ......
    داشتم سفره می انداختم .... آروم صداش کردم و با اشاره گفتم بس کن .... عکس العملش این بود که تو حرف نزد ... ساکت ....
    شام هم نخورد ... یعنی خورد ا ... ولی یه ذره که بگه خوردم ... بعد هم بابام هر چی میگفت ... با تمسخر میگفت بله درسته شما درست میفرمایین ....
    آخرشم یه ساعت بعدش پا شد رفت ... نگفت پاشو بیا بریم خونه ... یا اینکه میای یا میخوای بمونی .... هیچی .... فقط یه خداحافظ گفت و رفت ....
    اخر شب هم خواهرام میگفتن شوهرت خیلی پسته .... مامانم چشم خوره میرفت .... اونا هم میگفتن چیه ... زنشه داریم بهش میگیم دیگه ..... بریم به کی بگیم .....
    من فقط لبخند زدم .....
    مامانم هم تو جو قرار گرفت و وسط غر غر و ایرادهای عنوان شده ی جمع گفت اصلا هیچی حالیش نیست فقط ادعا داره ....
    من فقط نگاه کردم با یه پوزخند .....
    ولی خدایی این جمله اش درست بود ....
    اصلا هیچی حالیش نیست فقط ادعا داره ....
    راست میگفت هیچی حالیش نبود فقط خیلی ادعا داشت .... مثل تبل ..... بزرگ و تو خالی و با صدای بلند ....
    دلم میخواد نباشه تو این زندگی .... ولی به این فکر مبکنم که من تو این شش سال زندگی چی بدست آووردم ... بعد شش سال چی دارم .... کجا وایستادم ..... حالا چه مزییتی به خود شش سال پیش و شرایطم دارم ..... خیلی تغییرات بوده ..... من شش سال پیر شدم .... شدم 26 ساله .... من دیگه دختر خونه بابام نیستم .... یه زنم .... یه زن که کلی عقده از یه زندگی زناشویی داره ..... از زندگی و آرزوهام عقب افتادم ...... افسرده شدم .... من هیچی ندارم بعد این شش سال ... به جز یه تجربه که نتیجه ی سوخت شدن شش سال جونی و طراوتم بوده .....
    اون دختر بچه رو مبینی که داره رو چمن غِل میخوره .... دلم میخواست یه دختر عین اون داشتم .... موهاشو شونه میکردم ... دوگوشی میبستم .... بوسش میکردم .... لباس چین دار تنش میکردم ... با خودم میاووردمش پارک .... مثل مامان این دختر بچه منم با دخترم میومدم پارک ..... ولی حتی این رو هم خراب کرد با رفتاراش .... دلم نخواست پدر بچه ام باشه .....
    الان حس میکنم آروم شدم .... سبک شدم .... ولی تو سنگین شدی مگه نه ...؟؟؟؟ .....
    خندید و سری تکون داد .....
    پاشو بریم یه چیزی بخوریم که خشک شد دهنم ....
    انگاری هیچ اتفاقی نیافتاده و هیچ حرفی زده نشده .... به روی خودش نیووورد و تغییر موقعیت داد ..... منم بی خیال سنگینی آزار دهنده ای که لطف دوست بود همراهیش کردم تو نوشیدن آبمیوه .....
    هنوز داره تمام حرفهاش دیوونه ام میکنه ... با اینکه اینجا نوشتم و از سنگینی در اومدم ولی فکرش داره آزارم میده .... نگرانم که چی میخواد بشه ....
    +صبح همگی بخیر ....
    +اگه فکر میکنید اعصاب ندارید و حوصله درد دل ندارید و یا دلتون خوندن گله شکایت یه زن رو از زندگی و شوهرش نمیخواد .... پس نخونیدش ....
    +فقط دعا برای آرامش زندگیمون کنیم ....
    +مرسی.

    ویرایش توسط Tekin : 1392,03,25 در ساعت ساعت : 13:56


  5. Top | #27225

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    مرداد 1390
    نوشته ها
    182
    میانگین پست در روز
    0.15
    محل سکونت
    ایران زمین
    تشکر از کاربر
    516
    تشکر شده 425 در 136 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    امروز صبح کله سحر...شنبه ساعت 7واینا
    درود بر همه خطره نویسان گل
    شما خوبید؟ ما که بد نیستیم..حالا خیلی خوبم نیستیما..ولی خب بدم نیستیم!
    هی اصلا نمیدونم چطور شد امروز من اینقدر زود بیدار شدم؟ اصلا از بعد امتحانا سابقه نداشته!!
    واااااااای یهو یاد غولی به اسم کارنامه افتادم.ای خداااا
    آها یادم افتاد چرا زود بیدار شدم..چون تی وی از کله سحر روشنه تا ببینن از رای چه خبر....تازگیا آلزایمر گرفتم فکرکنم
    یه نمونش همین دیروز هندزفری و موبایل دستم بود بعد گذاشتمشون یه جایی رفتم آب بخورم..بعد که برگشتم دیگه یادم نبود کجا گذاشتمش ..خلاصه گشتیم..و گشتیم..تا اینکه دیدیم جلو چشمونهاینا همش تاثیرات مخرب امتحان و استرس نمرست..خودم میدونم
    آقا ما هر چی پیشنهاد میدیم طرح میدیم که خواهران و برادران محترم آموزش و پرورش نمره های دبیرستانم به صورت:
    عالی
    خععلی خوب
    خوب
    و نیاز به تلاش بیشتر بدید مگه قبول میکنن؟؟؟
    آخه ما داریم درگیر اجتماع و جامعه میشیم(آرایه جناس اشتقاقی رو حال میکنین؟!) نباید به ما استرس وارد کنن..نه این دبستایهای لوس بچه ننه!! آخه چرا ما رو تو این موقعیت قرار میدین..کیه؟..کیه..؟
    من دیگه بیشتر از این حرف نمیزنم یهو میبینید دعوا و گیس و گیس کشی میشه!!(شوخیدم)
    خب تا درودی دیگر بدروووووددددددددد

    من اینجا بس دلم تنگ است
    و هر سازی که میبینم بد اهنگ است
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بی برگشت بگذاریم
    ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟




    www.sampadia1391.mihanblog.com


  6. Top | #27226

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    1,351
    میانگین پست در روز
    1.63
    محل سکونت
    مریــــــــــــــــــــــــخ
    تشکر از کاربر
    11,884
    تشکر شده 32,357 در 1,228 پست
    اندازه فونت

    Wink

    بسم الله الرحمن الرحیم


    آقای ح ر تا این لحظه با 1،459،998 رای بیشترین تعداد رای رو آوردن.(انقد خلاصه کردیم اسم این بیچاره ها رو حس کامل نوشتنشون نی. همینجوری خوبه)

    امروز صبح شیش و نیم از خواب پریدم. صدای اهل خونه میومد بینش اسم ج رو شنیدم. آنی سکته کردم فک کردم اول شده.
    از اتاق اومدم بیرون پرسیدم ج شد.
    گفتن خیــر. عاقا ما ذووووووووووووووووووق...
    اول نازنین رو خبر کردم چون دیشب انقدر خوابم میومد جوابشو ندادم. و بهد مهرسا و بهدم اومدم اینجا.
    هــــــــــــــــــــــــ ـورااااااااااا
    راستی چقد رای اشتباه داده بودن. ولی کلی دلم برای اون آقایی که انتخاب نمیشه، بلکه از انتخاباتی به انتخابات بعد منتقل میشه سوخت. حقش خیلی بیشتر از این تعداد بود.

    دیروز
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    امروز
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    فردا
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


    25/3/92
    پریا


    بهدا اضافه شد:
    +پریا مرسی از جشن کوچیکتدلشادمون کردی....خدا یه شوهر خوب نصیبت کنه
    ما رو موگوی؟ خو زود تر میگفتی دختر من هرشب واسه تون جشن بگیرم.

    ســـــــلام بر دوستان خاطره نویس بی ادب که سلام یادشون میره
    اینم با ما بودینخو من یکی به شخصه به سلام اعتقاد ندارم بخیه رو نم دونم.

    اینم بگم و برم:
    تهدید من به مامانم=» یا یه بچه میاری یا یه بچه میارم

    نازنین، من تصمیم جدی شده باید ازت کنکور بگیرم.
    تو چندمین خاطره من ذکر کردم که به رهایی و آزادی رسیدم؟
    (تقلب ممنــــــــــــــوع!)

    ویرایش توسط little-fairy : 1392,03,25 در ساعت ساعت : 10:04


  7. Top | #27227

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    213
    میانگین پست در روز
    0.14
    محل سکونت
    زیر آسمون آبی
    تشکر از کاربر
    7,922
    تشکر شده 4,412 در 471 پست
    حالت من
    Kesel
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به نام؟؟؟

    اعصابم خورده...خیلی خورده......من باید امروز 6 صبح با ماشینم راه میفتادم برم تهران بعدش شمال ولی نشد...این پلاک ماشینم درست نشده هنوز....با ماشین خودم نمیتونم برم...بابا هم که ماشینش رو لازم دارم...

    اینجا اونجاست که آدم رفیق هاش رو میشناسه همون ها که روزی 10 بار به بهم زنگ میزنن ماشینم رو قرض بگیرن....حالا که من زنگ میزنم اولیشون که رفیق 10 سالمه ارشیا...میگه بریم..بعد از 1 ساعت زنگ زد شرمنده ها ولی بابام نمیزاره....

    میخواستم بگم مرتیکه......وقتی تو میخوای بری مسافرت بابات میزاره با ماشین من برین؟؟؟ حالا که من میخوام برم نمیشه ها؟؟؟ خوب بگو ماشین رو نمیدم چرا بهونه میاری...

    به بقیه دوستام زنگ میزنم همه اشون بهونه...اونایی هم که میخواستن خبر بدن گوشیشون تا الان خرابه.....

    الان لجم از این در میاد که همه اشون وقتی میخوان من ماشینم رو بهشون دادم نه هم نیاوردم ...

    الان فقط میدونم باید تو راه تهران باشم ....لعنت به این شانس.....

    اگه تهران بودم امشب بهترین خاطره و شب زندگیم بود ولی نشد....

    درد اینجاست 140 میلیون ماشین زیر پات باشه ولی پلاکش به خاطر این مملکت مسخره نباشه....
    عکسهای قشنگ دلیل بر زیبایی تو نیست ،
    ساخت دست عکاس است ،
    درونت را زیبا کن که مدیون هیچ عکاسی نباشی ..
    =====================================
    عادت کرده ام به طعم قهوه، به آدمهای پشت پنجره ی کافه
    به دست هایی که می روند، آدمهایی که نمی مانند!
    به تو...! که روبرویم نشسته ای، قهوه ات را می نوشی و می روی...!
    یک نفر به آدمهای پشت پنجره ی کافه... اضافه می شود!!!

    =====================================
    وقـتی تــــــو بـا مـنی ...
    تـرافیـــک میتــونه زیبــاترین مکــــــث عالـم باشــه
    =====================================
    خداحافظ برای همیشه... 23 آذر 1392


  8. Top | #27228

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    232
    میانگین پست در روز
    0.13
    محل سکونت
    جایی همین نزدیکی..
    تشکر از کاربر
    3,123
    تشکر شده 2,064 در 284 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    یادم باشه بیشتر از چیزی که واسم وقت میزارم واسه کسی نزارم...


    یادم باشه همیشه یه کسایی هستن که جاتو بگیرن....


    یادم باشه بین بودن تا بودن خیلی تفاوته و واسه هرکسی نباید بود...


    یادم باشه چه بخوام چه نخوام روزا پیش میرن و منم واسه اینکه نبازم باید باهاش پیش برم ....


    اینارو باید 100 بار بنویسم تا هیچ وقت یادم نره.


    نباید یادم بره من کیم...
    میخوام به چی برسم...
    چه آدمایی رو فراموش کردم و چه آدمایی منو فراموش کردن....


    اما نمیدونم چرا مدام غرق میشم تو گذشته و باهاش آینده میسازم.


    من نمیخوام دیگه...
    میخوام تو حال زندگی کنم.میخوام گذشته فقط واسم گذشته باشه نه سایه ای رو حال و آیندم.


    میدونم...
    همه اینا رو میدنم...خودم گفتم...با اینکه میدونم اما بازم تو گذشته ام


    من میتونم،نه؟؟میگن خواستن توانستنه اصلا خودم همیشه گفتم به همه،کلی امید میدم که اگه واقعا چیزیو بخوای میشه اما حالا خودم....نمیدونم باید چیکار کنم.
    آدم بی اراده ایم،نه؟نمیدونم....ندونستن بدترین چیزه


    باید بتونم،چاره ای ندارم،پس میرم جلو اون بالا هم مثله همیشه یکی هست که هوامو داشته باشه....دلم قرصه که اگه کمکم کنه همه چی حله...دو اتفاق میتونه بیوفته دیگه...یا میتونم یا نه...اما چیزی که مهمه اینه که بعدا پشییمون نمیشم و میدونم تلاشمو کردم


    پنجشنبه هفته دیگه کنکور دارم...دیروز که همش درگیر بودم پیش به سوی درس که همین چند روزم کلیه




    واسم دعا کنین....فعلا
    ویرایش توسط saha.a : 1392,03,25 در ساعت ساعت : 09:33
    هَمیشه نمے شود

    زد به بی خیالے و گفتــــ:

    تنهـــــ♥ــــــا آمَــده امــ ٬ تنهـــــــا می رومـ

    یک وقت هایے

    شاید حتے برای ساعتے یا دقیقه اے ...

    کم می آورے

    ϟ▇▅▃▂ دِل وآمــآنده اتـــ یکـ نـَفــر را مے خواهد ! ▂▃▅▇


  9. Top | #27229

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    39
    میانگین پست در روز
    0.05
    محل سکونت
    هر جا دل تنگم بخواهد
    تشکر از کاربر
    181
    تشکر شده 102 در 40 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    امروز شنبس...از 5شنبه ی هفته قبل که باهاش تموم کردم8 یا 9 روز میگذره...
    بش از اون موقع فقط 3 تا اس دادم ولی اون زیاد داده...
    هی میگه چیشد؟چته؟چیشد آخه ی دفه ای؟
    ومنووو
    بش اعتماد نداشتم...
    میدونی؟کلن به پسرا و احساساتشون اعتماد ندارم...
    الکی زیاد میگن...
    نمیخاستم بعدن مثه بقیه دوستام بگم فلان پسر بازیم داد یا بازیچه ی فلان پسر شدم...
    نمیتونستم تو چشای مامانم که ازم میپرسه قول میدی از اعتمادم سو استفاده نکنی؟زل بزنمو دروغ بگم...
    دلم نمیاد...
    دست خودم نیس...
    وختی با ی پسر دوستم هر چ قدم اونو دوس داشته باشمو کنارش خوشحال...
    بازم حس میکنم نجسم...
    هییییی!!!چیکار کنم؟
    سنگدلم نه؟
    من از نسل کوروشم ! که من ماندم و ماهیانه 45 هزار تومان یارانه !!!
    من از نسل ستارخان و باقرخانم ، که فقط ترافیک ِخیابانش برایم مانده !!
    از دریای کاسپین ، فقط ویلاهای ساحلی اش مانده برایم !!
    از خلیج فارس اش ، فقط رای گیری هایش !!
    از آذربایجانش ، برایم جُکهایش مانده!!
    از آزادی بیان ، برایم دیوارهای دستشویی های عمومی ماند !!
    ابراز احساساتم شد"اس ام اس " !!
    زندگی ام گره خورده به زندگی مجازی !!
    فریادم شد دکمه های سرد کیبورد !!
    آری ؛من از نسل "کوروش"ام


  10. Top | #27230

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    نوشته ها
    1
    میانگین پست در روز
    0.00
    محل سکونت
    shz
    تشکر از کاربر
    38
    تشکر شده 102 در 4 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    امروز شنبه 25 خرداد سال 1392 من از اول صب نشستم پای TV ببینم روحانی میبره یا نهاینایی که دارن میشمارن آرا رو خیلی فس فس میکنناصاب مصاب نذاشتن واسه ماخو بدوئین
    حالا هم اعلام شد آرای باطله بیشتر از غرضیه
    خودشو مسخره کرده
    تا الان 6.387.317 آرا صحیح اعلام شده که آفای روحانی پیشتازه
    به چه میخندی تو...؟
    به مفهوم غم انگیز جدایی؟
    به چه چیز...؟
    به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
    به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
    یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
    به چه میخندی تو..؟
    به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟
    خنده دار است بخند...!


موضوعات مشابه

  1. عشق گمشده | علیرضا مجلوبی
    توسط باقری در انجمن داستان های کوتاه و حکایات
    پاسخ ها: 12
    آخرین نوشته: 1393,08,03, ساعت : 16:37
  2. پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1389,08,30, ساعت : 20:27

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •