ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
خاطره نویسی روزانه - صفحه 2434
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 2434 از 4165 نخستنخست ... 1434168419342184233423842409242424302431243224332434243524362437243824442459248425342684293431843434 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 24,331 تا 24,340 , از مجموع 41644
  1. Top | #24331

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    بهمن 1391
    نوشته ها
    271
    میانگین پست در روز
    0.44
    محل سکونت
    یه گوشه از این کره خاکی...
    تشکر از کاربر
    469
    تشکر شده 780 در 184 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    وای دارم از خستگی بیهوش میشم درسام خیلی سنگین شده از 7 درسی که این ترم دارم 5تاشون ازم ارائه میخوان.........
    میخوام الان خاطره دیروز رو بنویسم چون بخاطر خستگی نتونستم تمرکز کنم که چی میخوام بنویسم!!!
    any why..........
    دیروز ساعت 8 تا 10 کلاس داشتم (تاریخ ادبیات جهان) بعد 20دقیقه تاخیر استاد میاد میگه 10 دقیقه دیگه باید برم!!!
    میگیم چرا ؟
    میگه استادا نشست دارن و منم باید باشم (آخه رئیس دانشکده ادبیاته خیر سرش)
    خوب استاد میره...............
    یکی از دوستای خابگاهیم بهم میگه بمون که ساعت 10تا12 قراره تو تالار دانشکده یه فیلم اکران بشه!!!
    خوب پیش خودم فکر کردم شاید مستندی چیزیه
    گفتم بریم
    ساعت ده رفتیم به سالن مذکور دیدیم شلـــــــــــــــــوغغغغغ غغه

    بعد یه نیم ساعت حرف زدن از نگاه من سازندگان فیلم فیلم شروع شد و در کمال تعجب یه فیلم آمریکایی پخش شد زبان اصلی..............با زیرنویس

    من عاشق فیلم آمریکایی زبان اصلیم
    اسم فیلمم هفت روانی بود عالی بود عالی
    از دانشگاه بعیده یه همچین چیزهایی ولی بعد از اتمام فیلم گفتند بازم برامون فیلم میزارند البته این فیلم رو گروه روانشناسی تدارک دیدند چون گویا نکاتی داشته که چون من رشتم یه چیز دیگست نگرفتمشون!!!!!!

    با نگاهی به ساعت! جاداره که به قول برادرم بگم:

    شب بر همه خوش تا صبح فردا....................




  2. Top | #24332

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1389
    نوشته ها
    654
    میانگین پست در روز
    0.49
    تشکر از کاربر
    22,632
    تشکر شده 48,660 در 1,267 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    این ترم عکاسی موضوعی داریم انتخاب موضوعش با خودمونه بعد من موضوعی ک میخواسم و گفتم استاده گفت این سخته نمی تونی منم داغ شدم جو گرفتم ،گفتم خیلی هم خوب می تونم و اینه ک امروز کارگاه دارم و دو سوم عکسام و هنوز نگرفتم... هر ی دونه عکسی ک می خوام بگیرم کم کمش 40مین طول می کشه... نور محیطم ک خوب نیس از اون ور این میز و صندلیا هی سایه می اندازن از اون ور باید پشت و جلوی سوژه رو مقوا یا پارچه بذارم ک زمینه ش گند نزنه ب عکس... فک کنم تا موقع رفتن فقط ی عکس دیه بتونم بگیرم :|
    پرینتر بعد از گندی ک ب دستام زد و پاکم نمی شه خودشم آب روغن قاتی کرد... کلا دم عید ک می شه همه وسایل برقی خونه خراب می شه:| ب خیال خودشون می خوان ابراز وجود کنن.
    بچگی و نوجوونیمون و ک نفهمیدیم جوونیمونم ک کم از 60/70 ساله ها نداره... موندم واسه بچه هامون خاطره چی تعریف کنیم :O هرچند بعید می دونم دیگه اون زمان کسی حال و حوصله خاطره شنیدن داشته باشه:|

    اصلاً قبول حرف شما، من روانی ام

    من رعد و برق و زلزله ام؛ ناگهانی ام

    این بیتهای تلخِ نفس گیرِ شعله خیز

    داغ شماست خیمه زده بر جوانی ام

    رودم؛ اگر چه بی تو به دریا نمیرسم

    کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانی ام

    من کز شکوه روسری ات کم نمی کنم

    من، این من غبار؛ چرا میتکانیام؟

    بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

    این سر که سرشکسته نامهربانی ام

    کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست

    از بعد رفتنت گل ابروکمانی ام

    شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار

    نگذاشت این که بشنوی ام یا بخوانی ام

    این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند

    من دوستدار بستنی زعفرانی ام




    ساده بودیم و سخت بر ما رفت
    خوب بودیم و زندگی بد شد
    آنکه باید به دادمان برسد
    آمد و از کنارمان رد شد!
    هیچ کس واقعا ً نمی داند
    آخر داستان چه خواهد شد!




  3. Top | #24333

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    1,195
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    Iran-tehran
    تشکر از کاربر
    27,150
    تشکر شده 19,662 در 2,658 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


    سلام سلام سلام
    خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتین ؟
    خوب فکر کنم بعداز حدود 6 ماه دارم خاطره می نگارم یادگاری که در این گنبد دَوار بماند
    خوب تا اونجا گفته بودم که خونمونو عوض کرده بودم ... بعد از اون شرکت هم از طبقه 9 اومد طبقه 7 و بالطبع یه سری از شرایط تغییر کرد و چند تا آیتم دیگه هم به کارمون اضافه شد ضمن اینکه دو تا کارمند خانوم جدید وارد جمعمون شدن که یکیشون خیلی باحاله و یکیشون خیلی بی حاله .
    زمستونم که تموم شد و رو سیاهی به ذغالِ شوفاژ موند . هر چند که امسال در کل زمستونی هم نبود فقط یه سرماخوردگی ناجور نصیبم شد .
    فقط فقط 21 روز ( البتهاگه اسفند 30 روزه باشه ) به شروع فصل مورد علاقه من مونده ... بهار و طراوت و کلی انرژی .ضمن اینکه اسفند از اون ماه های پر مشغله و پر جنب و جوشه ..خوشمان می آید خوووو.
    خوب برو بچه های خاطره نویسی در چه حالین ؟ شبنم ؟ بابک ؟ مینا ؟ لیا ؟ .....
    راستی چخده کاربر رنگی شدن .... از همین تریبون تبریک می گوییم ... دوستانِ جان ، تبریک با تأخیر ما را بپذیرید .
    برای همتون آرزوهای قشنگ قشنک دارم و امیدوارم روزای خوب همراه با کلی خبر خوش در انتظارتون باشه .
    خاطره خاصی نبود ، غرض نشان دادن قسمتی از وجود پر برکتمان بود که حاصل شد .
    در ضمن دلتون بسوزه ما امسال خونه تکونی نداریم چون تازه جابجا شدیم
    روز خوش .
    الهام



    سپس() بابک نوشت : الان دلت سوخیـــــــــد ...آخه نه که تو هم دستمال بستی سرت و دائما داری کمک می کنی
    ویرایش توسط REMIX : 1391,12,09 در ساعت ساعت : 13:05


  4. Top | #24334

    ناظر کتابهای انجمن


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    1,571
    میانگین پست در روز
    1.01
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    23,080
    تشکر شده 34,058 در 2,775 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به نام خداوند بخشنده مهربان



    چهار شنبه 9 اسفند ماه سال 91






    بعضی از پرنده ها نباید هیچ وقت تو قفس نگهداری بشن..


    چون پَرشون با بقیه فرق داره..!

    وقتی پرواز می کنن ...تیکه ای از وجودمون که احساس میکنه زندانی کردن اونا گناه داره..


    شاد میشه...

    اما مسئله اینه که اینجا بدون اون پرنده ها همیشه سوت و کوره....









    آخر سال شده و طبق معمول هر سال دهن ما رسما" آسفالت شده!
    یه بگیر و ببندی راه افتاده تو شرکت که نگو...
    از اون طرف هم به این همکار ما یه کاری رو محول کردن یه چیزی تو مایه های اینکه مثلا به یکی بگی برو 4 تا مورچه پیدا کن
    که سه تاش نر باشن و یکیش ماده..!
    یه جوی گرفته ش که اصلا من هنوز هنگم...تا دیروز شوخی های خفن با هم داشتیم الان منو که می بینه میگه سلام علیکم و رحمه ال...
    این مامورا هستن که میرن در خونه ملت و حکم ورود به منزل رو میدن؟ عین اونا حکمش رو گذاشته تو جیبش و راه افتاده..به همه نشون میده!
    اول از همه به من گیر داد که بریم واحدت رو بازرسی کنیم ....
    منم یه چیز بدی بهش گفتم که اینجا نمیشه گفت!
    بعد خلاصه گیر داد و منم بلند شدم رفتم به رئیسمون گفتم: به این بگو دور بر من نباشه..!
    خودم هزار جور کار دارم اینم واسه من شده قوز بالا قوز..
    اونم بهش زنگ زده و گفته بود: این روزا دور و بر بابک نچرخ ..اعصاب نداره...



    از بدبختی های ما اینه که رئیسمون دقیقا" اومده اتاق بغلی مون ...
    به تلفن هم هیچ اعتقادی نداره...!
    از تو اتاقش داد میزنه با هرکی که کار داره صداش می کنه...
    اسم منو که داد میزنه من زنگ میزنم بهش ...گوشی رو برمیداره ..تو گوشی هم داد میزنه!
    این عادت چوپانی رو از قدیم الایام داره بنده خدا...!





    داریوش چقدر این تیکه رو قشنگ می خونه...


    خودم گفتم...
    خودم گفتم یه راه رفتنی هست ...
    خودم گفتم ...
    ولی باور نکردم...
    دارم میرم که تو فکرم بمونی ...
    دارم میرم ...
    دعا کن برنگردم....



    پ.ن
    : آرشام خیلی از خوندن خاطره ات لذت بردم

    پ.ن
    :میبینم که بابای ما هم بعد از چند وقت اومدن اینجا

    پ.ن
    : الهام چرا شما خونه تکونی ندارین آخه







    دوستان همگی




    روز همگی خوش...









    بابک...


    الهام نوشت:بعله همچین پسر متعهدی هستم من
    ویرایش توسط Babak : 1391,12,09 در ساعت ساعت : 13:34
    از خانه که می آیی
    یک دستمال سفید،پاکتی سیگار ،
    و تحملی طولانی بیاور...
    احتمال گریستن ما،بسیار است...


    *******************************


  5. Top | #24335

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    بهمن 1391
    نوشته ها
    132
    میانگین پست در روز
    0.21
    محل سکونت
    اصفهان
    تشکر از کاربر
    5,266
    تشکر شده 706 در 184 پست
    حالت من
    Pakar
    اندازه فونت

    پیش فرض عطر بسیــــــــــار خوشبو...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    سلام بچه ها....
    یه روز سرد زمستونی.....چیه فکر کردید می خوام بگم داشتم توی خیابون پر از برف قدم می زدم که...
    نه..فکرتون اشتباهه.....
    یه روز سرد زمستونی سال ها قبل مامی بنده(مادرم) رو جو گرفته بوده ورفته بود عطر فروشی تا برای دخملش(من)عطربگیره !!!!! از اون جایی که مامانم هیچ وقت از این کار ها نمیکنه در زمینه عطر تخصص نداره و به سلیقه فروشنده برای من عطرگرفت...جالب اینه که اصلا عطر رو بو نکرده بود...گفت سرم درد می گرفت!!!!!
    وحالا که من دانش آموز پیش دانشگاهی شدم اون عطر که ته کیف من زندگی می کرد رو پیدا کردم ودادم به فروغ تا نظرش رو راجع بهش بده...
    فروغ بعد ازاینکه بوش کرد یه نفس عمیق کشید و گفت به به !!!
    برای مسخره بازی یکمش رو زد پایین مانتوش ومدام مانتوش رو تکون می داد....بعد از چند دقیقه...
    بوی صابون میاد؟! کی کِرم زد؟! چه بو گندی میاد؟! بوی میوه گندیده میاد؟!
    بچه ها داشتن گلاب به روتون بالا میوردن...ومن و فروغ رو از دعای خیرشون بی بهره نمی گذاشتند..من و فروغم می خندیدم ولی بماند که جفتمون سر درد گرفتیم ولی مردم آزاری پایه ای بود....(حداقل اونا جلوی بینیشون رو گرفته بودند من وفروغ حتی نمی تونستیم این کار رو بکنیم چون دست هامون بوی عطر می داد)
    هفته بعد...
    یکی از بچه ها یه غلط گیر گرفته بود که شبیه ماژیک بود...همه می خواستن ببینن چه طوریه ولی یکی از بچه ها برش داشته بود وبه کسی نمی داداز قضا به بوی عطر من خیلی حساس بود برای همین فروغ تهدیدش کرد که اگه ندی عطر رو خالی می کنم روت...اون هم کم نیاورد و عطر رو از فروغ گرفت و سر تاپای فروغ رو عطر زد فروغم فقط جیغ می کشید ومی زدش...
    وقتی زهرا رفت نماز فروغ رفت یه لنگه از کفش هایش روقایم کرد..بیچاره کلی دنبالش گشت...اونم اومد عطرعزیزمن رو انداخت سطل زباله..
    اتفاقا اون روز زنگ آخر تعطیل بودیم...فروغم نامردی نکرد ووقتی زهرا رفت بیرون عطر رو از توی سطل زباله برداشت...وکل کیف زهرا رو عطر زد...
    بعدشم باهم رفتیم نمازخونه ...بماند که فروغ کوچکترین تکونی که می خورد بوی عطر همه جا رو می گرفت..فروغم بعداز مدرسه مستقیم رفته بود حمام...
    زهراهم که رفته بود خونه مامانش گفته امروز دیگه رفتی توی طویله!!!!!(آخه خیلی شیطونه...پایه خنده کلاسمونه)
    وکماکان کِرم ریختن با این عطر ادامه داره...
    (البته فکر نکنید ما کِرم داریم...نه...ما فقط تفریح سالم می کنیم!!!)

    این بود داستان ما
    خوش بود دوستان ما
    ؟؟؟؟؟؟

  6. کاربر زیر از پست lonely *73 تشکر کرده است .


  7. Top | #24336

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    43
    میانگین پست در روز
    0.05
    تشکر از کاربر
    905
    تشکر شده 1,899 در 122 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام.خیلی وقته اینجا خاطره ننوشتم دلم تنگ شده ه ه ه ه
    الان تو سایته دانشگاهم با دوستم 15 مین دیگه کلاس متونم شروع میشه. همین الان یه چیزی شنیدم که میخوام سرمو بکوبم به دیوار.
    ای خدااااااااااااااااااا.
    امروز تو کلاسه معادلات انقدر که این شکمه عوضیه من قارو قور کرد که اصلا نفهمیدم استاد چی بلغور کرد!
    بعدشم که رفتیم کلاسه اردلان(استادمون بین بچه ها به اسمه کوچیکش معروفه)میترسم یه روز هول شم بهش بگم اردلان پرتم کنه بیرونحالا بگذریم این بدبخت داشت میدرسید تا اومد از رو صندلیش بلند شه پاهاش پیچید به کابله پروژکتور و کم مونده بود باکله پخش شه رو زمین.بعده دیدنه این صحنه انقدر که جلو خندمو گرفتم علاوه براینکه سرخ شدم شکمم درد کرد.
    بقیه هم در وضعیته من بودن.استادم اصن به روی مبارکش نیاورد وبه تدریسش ادامه داد!
    ساعته بعدشم با یه دختره ترشیده ی جوجه گسسته داشتیم
    رفتیم سره کلاسش که نمیدونم چی شد که عصبانی شد و برگشت گفت: باهوشا و حساسا زود عصبانی میشن!
    بعدشم یه چشم غره ای به ماها رفت و جوری اخم و تخم کرد که ماها دیگه جیکمون درنیومد.
    همینه ترشیده دیگه ه ه ه ه ه
    بعدشم که ناهار خوردیم و الانم که در خدمته شمام.
    دوزتون دارم و کلی خاطره ی خنده دار دارم که حسش نیست باشه بعدا میگم.فعلنات

  8. 24 کاربر از پست PARI KHANUM تشکر کرده اند .


  9. Top | #24337

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    نوشته ها
    3
    میانگین پست در روز
    0.00
    محل سکونت
    جهنم
    تشکر از کاربر
    4
    تشکر شده 91 در 7 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    دو روز پیش. زنداییم اومده بود خونه مون. دختر سومشو که تازه بدنیا اومده حدود یکی دو ماهشه آورده بود. باورم نمی شد چه ذوقی داشتم واسه بغل کردنش! همش دلم می خواست بشینم نگاهش کنم. واسه خودمم عجیبه که چه اشتیاق شدیدی به بچه ها دارم.
    اونروز برای اولین بار بعد از مدت ها به نظرم ومد که خوش گذشته. زنداییم خیلی راحته و مثل بقیه نمیاد سیخ بشینه و مودبانه چایی بخوره و احوال پرسی کنه، پایه ست. دختر بزرگه ش دوم راهنماییه فکر کنم و پسرش چهار سالشه. چقد باهوشه این بچه! هزار ماشالا! عاشقشم :) اسمش داریوشه. داییم کلی احترام بهش می ذاره، هر وقت می بیندش احوالشو می پرسه! و خیلی حواسش بهش هست، که با چی بازی می کنه، چطور بازی می کنه و ... داییم آدم پر حرفی نیست... یکم سرده. اما وقتی این رفتارشو میبینم کلی کیف مرگ! میشم :دی
    خلاصه! دعا کنین منم بچه مو ببینم! :)

    از منفی گرایی بد جور داره بدم میاد. دیشب یه قسمت هایی از شات آپ بوی بند فلاور عزیزمو نگاه کردم، خوشحال کننده بود. علی رغم تاثیر ظاهریش.

    بعد نوشت: ما هم خونه تکونی نداریم :)
    ویرایش توسط yushi : 1391,12,09 در ساعت ساعت : 15:15
    پنجره ای که همیشه
    از آن قدم های تو را
    میشمردم
    حالا غرق آتش است
    و من
    دیگر گریه نمی کنم
    چشمهایم تو خالیست،
    فقط نگاه می کنم
    نه در انتظار آبی
    و نه در انتظار آغوشی
    تا نفسم بند بیاید
    و این پنجره روی صورتم سقوط کند
    و صدای آخرین نفسم را بشنوم
    و هیچکس را بیاد نیاورم
    و فکر کنم،
    آیا به چیزی که میخواستم رسیدم؟

  10. 21 کاربر از پست yushi تشکر کرده اند .


  11. Top | #24338

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    1,706
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    تهران:)
    تشکر از کاربر
    12,120
    تشکر شده 10,667 در 2,503 پست
    حالت من
    Khaste
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام
    9 اسفند 1391
    یک سوم اسفندم گذشتآغا هی تو خاطره ها میگفتین گرونی گرونی ما ها هم از بس درگیر بابا بزرگم بودیم خرید مرید و کنار گذاشته بودیم و امروز که ما زود تعطیل شدیم رفتیم خرید آغا شلوار لی زیر 70 تومن نیستیادش بخیر پارسال 2 تا خریدم 60 تومنخلاصه یه مانتو و یه شلوار و یه روسری شد 180 تومنکلا وضع خرابی است
    امروز دوباره با همون دوست ننرمون دعوام شد سر اینکه دیشب رئال و بارسا بازی داشتن بارسا باختهتسلیت به تک تک بارسایی های عزیزگفت:تیمتون که تیم نیست...گفتم:بابا رئالی...آخه تو که اسم 4 تا بازیکن رئالم به زور میدونی الان عمرا بتونی بگی واسه من قدقد نکن...گفت:چه ربطی داره؟گفتم:لا اقل از تیمی طرفداری کن که حداقل اسم 4ا بازیکنش رو بلد باشیاونم بش برخورد و رفت پیش دوستم گفت:مرضیه آدم نیست اینطوری حرف میزنه...یکی نیست بگه آخه تو که جنبه کل کل نداری بیخود میکنی کل میندازیبعدش با یکی دیگه از دوستام دعواش شد سر یه چیز دیگه رفت به یکی از بچه ها گفت:نگینم آدم نیست...از خرم بدتره...یکی نیست بگه اصن تو زورو
    یک شنبه معلم شیمی مون نمیاد 2 زنگم شیمی داشتیم ولی جاش هندسه واسمون گذاشتن...من واقعا از هندسه تنفر دارم
    امروز که دینی داشتیم خیلی خوب بود عاشق معلم دینی مونم نمیزاره هیچ وقت خودش متکلم باشه حتی بچه ها هم که نظری ندارن و میاره تو بحث...کلاساشم اصلا خواب آور نیست بیشتر پر از بحث و شوخی و خندساصن آدم سر کلاسش شارژ میشه بر عکس معلم زبان فارسی و ادبیاتمون که تا میاد تو کلاس همه میخابنامروزم جای کامپیوتر زبان فارسی داشتیم با بچه ها داشتیم اونو بازی میکردیمخیلی حاااال میدهبه خصوص سر زنگ اون...بعدش که داشتیم بازی میکردیم یهو کارتامون ریخت رو زمین کلی خیط شد اما چون ته کلاس نشسته بودیم معلوم نبود...این دوستمم که باش قهریم انقد حرصش گرفت که راش ندادیم میخاست بکشتمونولی ماها خرسند و سرخوش داشتیم بازی میکردیم
    فردا و پس فردا میرم خونه بابابزرگم...از الان ذوق مرگم
    امشب هم گذشت من ندیدمت
    چشم براهتم تا رسیدنت

    امشب هم گذشت حال من بده
    دل بریدنو یاد من نده

    دنبالت میام با یه چتر خیس
    ردپای تو روی جاده نیست

    از کدوم مسیر رد شدی گلم
    بی تو هر نفس غصه می خورم

    تو چه راحتیمن ازت جدام
    همه چیزمی چی ازت بخوام

    چی شده بگو دل خوری ازم
    از تو بگذرم حرفشم نزن

    دنبالت میام با یه چتر خیس
    ردپای تو روی جاده نیست

    از کدوم مسیر رد شدی گلم
    بی تو هر نفس غصه می خورم

    تو چه راحتیمن ازت جدام
    همه چیزمی چی ازت بخوام

    از کدوم مسیر رد شدی گلم
    بی تو هر نفس غصه می خورم

    تو چه راحتی من ازت جدام
    همه چیزمی چی ازت بخوام
    +
    پ.ن:
    نونو:قربون شما
    فاطی:بیــــــــــــا دیگه
    مجددا به بارسایی ها تسلیت میگوییم و میگوییم هر شکستی مقدمه پیروزی است
    اگه پای من جاده رو برنگشت
    فراموش کن بین ما چی گذشت...!

    خدافظ تا کنکور 94


  12. Top | #24339

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    نوشته ها
    1,566
    میانگین پست در روز
    0.95
    محل سکونت
    Shiraz
    تشکر از کاربر
    10,884
    تشکر شده 10,587 در 1,202 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام
    خسته کارم دلم میخواد اخر سال که شد یه نفس راحتی بکشم از اینکه کارای عقب مونده ای نباشه از اینکه به عقب برگردم جایی کم نذاشته باشم اما آرزو برجوانان عیب نیست !!!!
    این چند روز رسما"آبلمو شدیم از دست کار !!!!
    روز شنبه یک مجوز میخواستم بگیرم بالاتر از حدود اختیاراتمون بود شیراز که دسته بیل تهران هم جهنم ایرانی ها رئیس فلان خراب شده نبود نایب رئیس گورشونو گم کرده بودن فلان جلسه ....دیگه دیگه
    دست آخر چنان عصبانی داد وبیدادی کردم که مجوز را بهمون دادن
    یه روزم که دوتا مودیران محترم شبکه یک گفتمان داشتن اگه دیده باشین
    ساعت شش رسیدم خونه مثـــــــــلا" ناهار سق زدیم با این معده بیچاره حق داره یک هفته ای یکبار تعجب کنه !!!!!
    خوشم میاد ما یک کلام یه حرفی بزنیم از فردامخابره میشه دیه فردای همون روزی که من آمدم اینجا گفتم بوهایی میاد ؛ اعلام شد صد و پنجاه و دومیلیون تومن آغا مگه قرار نشد شتر چینی تولید کنید !!
    دیروز هم که از ساعت شش نخوابیدیم تا یک نصف شب یکسره دفتر بودم بعد هم با دوست محترممان رفتیم گوشی بخره سر حساب کردنش ایکی ثانیه اطلاع دادن طلا و دلار رفته بالا طرف دبه درآورد دیگه مام حسابی از خجالت طرف در آمدیم بس که بارش کردیم و گوشی را دست آخر خریدم آمدیم خانه

    امروزم که در خدمت خلق الله
    ما هرروز به توصیه فاطی گل عمل می نماییم یک دور ظهر صندوق را خالی می کنیم و میریم بانک یک دور عصر
    حرفشو حسابی کردیم آویزه گوشمان تا یه موقع کسی بهمون شبیخون نزنه دم عیدی به خاک سفید و سیاه و خاکستری بنشینیم
    ما رفتیم
    یاحق

    «نه درحالت بمان ؛نه درجایت
    همواره روحی باش مهــــــــــاجر
    به سوی مبداء ؛به سوی مقصـــــــــد
    به سوی آنجا که می توانی انسان باشی
    وازآنچه که هستی و هستند فاصله بگیــــــــر
    چون این رسالت دائمی توســـــــت»


  13. Top | #24340

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    نوشته ها
    41
    میانگین پست در روز
    0.02
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    2,363
    تشکر شده 1,546 در 154 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض صحبت های مادر بزرگی

    بَلِ الْإِنسَانُ عَلَىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ وَلَوْ أَلْقَىٰ مَعَاذِيرَهُ

    بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است، هر چند (در ظاهر) براى خود عذرهايى بتراشد!



    بله، همه ما آدم ها ته دلمون میزان امکاناتمون رو میدونیم، اینکه کجا کار غلطی رو به چه بهانه ای کردیم...
    فقط گاهی مرتب خودمون رو توجیه می کنیم و به اشتباهاتمون ادامه می دیم....آنقدر که دیگه جبران سخت میشه!!!

    اصلا من نمیدونم چطوریه که ما از همه خجالت می کشیم، مواظب جایگاهمون پیش همه هستیم؛ جز اون بالا سری.

    من خودم کسی رو میشناسم که کمابیش همه چی داشته، یک وضعیت متوسط روبه بالا از همه نظر...
    هم مادی هم معنوی...
    مادی که میشه سلامتی و زیبایی و ثروت و تحصیلات.
    معنوی هم آرامش خانوادگی و فضای مذهبی مناسب.


    حالا این بشر از وقتی ما میشناسیمش (به قول مادر بزرگم از وقتی به عرصه رسیده...) گشته، گشته هر چی کمبود که داشته رو درآورده این ها رو هی تو سر خودش و بقیه میزنه!!
    گاهی به بهانه همین کمبود ها یک آتیشی میسوزونه که بیا و ببین؛ هیچ کس هم از پسش بر نمی آد.

    نه اینکه هیچ مشکلی نداشته ولی خب همه مشکل دارن، اصلا کی گفته این دنیا فقط برای کیف و عشق و حاله؟
    هر وقت بهش میگی این کارها چیه تو میکنی؟ خب بشین زندگیتو بکن...یک لیست برات درمیاره از اینجا تا اون سر دنیا...!

    روی همین حساب بنده این آیات سوره قیامت رو نوشتم که اگر احیانا اومد اینجا و اینها رو خوند بدونه که ما میدونیم دردش چیه و خودش هم میدونه و دیگه کسی رو سیاه نکنه!

    نصیحت بنده به ایشون و افرادی شبیه شون اینه که بشینن عین آدم اونچه پیش روشونه رو بررسی کنن، ببینند تا کجا این وضع رو میخوان ادامه بدن...و چی حاصلش میشه...آیا چیزی بدست میارن؟ آیا با عیبجویی از دیگران و آه و ناله زندگیشون بهتر میشه؟

    من این ها رو از روی دلسوزی بهش گفتم...تا وقت هست و انرژی و جوونی داری راهت تو زندگی رو پیدا کن...سرت رو بنداز پایین راهت رو برو.
    بذار اگر چیزی بدست نمیاری، لااقل چیزی هم از دست ندی...


    هر وقت خود را در چاهی میبینی، اولین کار این است که دست از کندن برداری!



    خدا برای من همیشه هست.
    هر چقدر که من بد باشم، باز هم نمی رود.
    خدایی که به من هیچ نیازی ندارد و من سراسر نیاز به اویم.
    وقتی دلم خیلی برایش تنگ می شود، مهری می گذارم و به سجده می روم.
    انگار وقتی خیلی کوچک می شوم، به او که خیلی بزرگ است؛ نزدیکترم.


    هر روز که توش گناه نباشه.........عیده
    خدایا روزهای مرا، سراسر عید بگردان!




موضوعات مشابه

  1. عشق گمشده | علیرضا مجلوبی
    توسط باقری در انجمن داستان های کوتاه و حکایات
    پاسخ ها: 9
    آخرین نوشته: 1393,04,23, ساعت : 22:42
  2. پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1389,08,30, ساعت : 20:27

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •