بازگشت   نودهشتیا > عمومی > بحث و گفتگو

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۸ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۴۶ بعد از ظهر   #24331 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
نگین آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

بنام خدای عشق و امیـــــد

تاحالاشده به آخر خط برسی ؟!
آخر خط که نه ... آخر خط تو ... چون این جاده حالا،حالا ها ادامه داره ...
جاده عشق رو میگم ... ولی تو دیگه نمی تونی جلو بری ... آخه این راه رو نمیشه یکنفری رفت
تو مدتهاست که میدونی تنهایی ولی از راه رفتن نایستادی
مدتهاست داری فریاد میزنی :"دوستت دارم "...به امید اینکه همسفرت رو برگردونی!
ولی یه وقتی به یه جایی میرسی که می بینی دیگه فرقی نمیکنه تو چقدر عاشق باشی ، یا تو چقدر دوست داشته باشی
اون دیگه نیست!
یه وقت هست که می بینی رفتن دیگه فایده نداره ، فریاد عشقت به جایی نمیرسه
عشقت برای اون دیگه معنایی نداره ...
می بینی دیگه وقت اون رسیده که یه گوشه روی یکی از نیمکتهای کنار جاده بشینی
ومهر خاموشی روی لبات بذاری ...
یه دنیا عشقت رو با همه دوست داشتن هات بریزی توی خودت و دیگه صدات در نیاد ...
بشینی یه گوشه و هیاهوی رفت و آمد بقیه رو تماشا کنی
اونایی که دو تا دو تا ، دست در دست هم میرن و تو عالم خودشونن ... تو میدونی اونا چه عالمی دارن
یا اونایی که ته امیدی دارن ... یا اونایی که نا امیدِ نا امیدن
اونایی که رسیدن به جایی که دیگه حاضر نیستن تنهایی شون رو با هیچی عوض کنن ...
اونایی که دیگه برای عشق هیچ تعریفی ندارن
در این مدت ...
توی این مسیر خیلی از این آدما دیده بودی، خیلی ها رو دلداری داده بودی
ولی حالا دنیا رو از دید اونا میبینی ...
همون دنیای زیبای همیشگی ... همون دنیای قشنگی که با همه زیبایی هاش حالا داره بهت دهن کجی میکنه
شاید هم این تویی که با این همه ادعات برای عاشقی،معنی عشق رو نمیفهمی ...
ولی دیگه چه فرقی میکنه عشق چه معنی میده ... تو دیگه رمقی برای رفتن و از عشق گفتن نداری
عشق برای تو مفهومی نداره..!


ثبت حالِ این لحظم!
8/اسفند/91





ویرایش توسط نگین : ۹ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
نگین آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۸ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر   #24332 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
Big.Nothing آواتار ها
 
Big.Nothing به Yahoo ارسال پیام فرستادن پیام با Skype به Big.Nothing
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

وای دارم از خستگی بیهوش میشم درسام خیلی سنگین شده از 7 درسی که این ترم دارم 5تاشون ازم ارائه میخوان.........
میخوام الان خاطره دیروز رو بنویسم چون بخاطر خستگی نتونستم تمرکز کنم که چی میخوام بنویسم!!!
any why..........
دیروز ساعت 8 تا 10 کلاس داشتم (تاریخ ادبیات جهان) بعد 20دقیقه تاخیر استاد میاد میگه 10 دقیقه دیگه باید برم!!!
میگیم چرا ؟
میگه استادا نشست دارن و منم باید باشم (آخه رئیس دانشکده ادبیاته خیر سرش)
خوب استاد میره...............
یکی از دوستای خابگاهیم بهم میگه بمون که ساعت 10تا12 قراره تو تالار دانشکده یه فیلم اکران بشه!!!
خوب پیش خودم فکر کردم شاید مستندی چیزیه
گفتم بریم
ساعت ده رفتیم به سالن مذکور دیدیم شلـــــــــــــــــوغغغغغ غغه

بعد یه نیم ساعت حرف زدن از نگاه من سازندگان فیلم فیلم شروع شد و در کمال تعجب یه فیلم آمریکایی پخش شد زبان اصلی..............با زیرنویس

من عاشق فیلم آمریکایی زبان اصلیم
اسم فیلمم هفت روانی بود عالی بود عالی
از دانشگاه بعیده یه همچین چیزهایی ولی بعد از اتمام فیلم گفتند بازم برامون فیلم میزارند البته این فیلم رو گروه روانشناسی تدارک دیدند چون گویا نکاتی داشته که چون من رشتم یه چیز دیگست نگرفتمشون!!!!!!

با نگاهی به ساعت! جاداره که به قول برادرم بگم:

شب بر همه خوش تا صبح فردا....................


Big.Nothing آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۳۸ قبل از ظهر   #24333 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
NAVA22 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

این ترم عکاسی موضوعی داریم انتخاب موضوعش با خودمونه بعد من موضوعی ک میخواسم و گفتم استاده گفت این سخته نمی تونی منم داغ شدم جو گرفتم ،گفتم خیلی هم خوب می تونم و اینه ک امروز کارگاه دارم و دو سوم عکسام و هنوز نگرفتم... هر ی دونه عکسی ک می خوام بگیرم کم کمش 40مین طول می کشه... نور محیطم ک خوب نیس از اون ور این میز و صندلیا هی سایه می اندازن از اون ور باید پشت و جلوی سوژه رو مقوا یا پارچه بذارم ک زمینه ش گند نزنه ب عکس... فک کنم تا موقع رفتن فقط ی عکس دیه بتونم بگیرم :|
پرینتر بعد از گندی ک ب دستام زد و پاکم نمی شه خودشم آب روغن قاتی کرد... کلا دم عید ک می شه همه وسایل برقی خونه خراب می شه:| ب خیال خودشون می خوان ابراز وجود کنن.
بچگی و نوجوونیمون و ک نفهمیدیم جوونیمونم ک کم از 60/70 ساله ها نداره... موندم واسه بچه هامون خاطره چی تعریف کنیم :O هرچند بعید می دونم دیگه اون زمان کسی حال و حوصله خاطره شنیدن داشته باشه:|

اصلاً قبول حرف شما، من روانی ام

من رعد و برق و زلزله ام؛ ناگهانی ام

این بیتهای تلخِ نفس گیرِ شعله خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی ام

رودم؛ اگر چه بی تو به دریا نمیرسم

کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانی ام

من کز شکوه روسری ات کم نمی کنم

من، این من غبار؛ چرا میتکانیام؟

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

این سر که سرشکسته نامهربانی ام

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست

از بعد رفتنت گل ابروکمانی ام

شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار

نگذاشت این که بشنوی ام یا بخوانی ام

این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند

من دوستدار بستنی زعفرانی ام









در تاریکی
همیشه امیدی هست به روشنی
و در روشنایی
همیشه ترس از تاریکی
NAVA22 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۴۰ قبل از ظهر   #24334 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
REMIX آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
پیش فرض


سلام سلام سلام
خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتین ؟
خوب فکر کنم بعداز حدود 6 ماه دارم خاطره می نگارم یادگاری که در این گنبد دَوار بماند
خوب تا اونجا گفته بودم که خونمونو عوض کرده بودم ... بعد از اون شرکت هم از طبقه 9 اومد طبقه 7 و بالطبع یه سری از شرایط تغییر کرد و چند تا آیتم دیگه هم به کارمون اضافه شد ضمن اینکه دو تا کارمند خانوم جدید وارد جمعمون شدن که یکیشون خیلی باحاله و یکیشون خیلی بی حاله .
زمستونم که تموم شد و رو سیاهی به ذغالِ شوفاژ موند . هر چند که امسال در کل زمستونی هم نبود فقط یه سرماخوردگی ناجور نصیبم شد .
فقط فقط 21 روز ( البتهاگه اسفند 30 روزه باشه ) به شروع فصل مورد علاقه من مونده ... بهار و طراوت و کلی انرژی .ضمن اینکه اسفند از اون ماه های پر مشغله و پر جنب و جوشه ..خوشمان می آید خوووو.
خوب برو بچه های خاطره نویسی در چه حالین ؟ شبنم ؟ بابک ؟ مینا ؟ لیا ؟ .....
راستی چخده کاربر رنگی شدن .... از همین تریبون تبریک می گوییم ... دوستانِ جان ، تبریک با تأخیر ما را بپذیرید .
برای همتون آرزوهای قشنگ قشنک دارم و امیدوارم روزای خوب همراه با کلی خبر خوش در انتظارتون باشه .
خاطره خاصی نبود ، غرض نشان دادن قسمتی از وجود پر برکتمان بود که حاصل شد .
در ضمن دلتون بسوزه ما امسال خونه تکونی نداریم چون تازه جابجا شدیم
روز خوش .
الهام



سپس() بابک نوشت : الان دلت سوخیـــــــــد ...آخه نه که تو هم دستمال بستی سرت و دائما داری کمک می کنی

ویرایش توسط REMIX : ۹ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۰۵ بعد از ظهر
REMIX آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۱, ۱۲:۵۸ بعد از ظهر   #24335 (لینک مستقیم)
ناظر کتابهای انجمن
 
Babak آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
پیش فرض

به نام خداوند بخشنده مهربان



چهار شنبه 9 اسفند ماه سال 91






بعضی از پرنده ها نباید هیچ وقت تو قفس نگهداری بشن..


چون پَرشون با بقیه فرق داره..!

وقتی پرواز می کنن ...تیکه ای از وجودمون که احساس میکنه زندانی کردن اونا گناه داره..


شاد میشه...

اما مسئله اینه که اینجا بدون اون پرنده ها همیشه سوت و کوره....









آخر سال شده و طبق معمول هر سال دهن ما رسما" آسفالت شده!
یه بگیر و ببندی راه افتاده تو شرکت که نگو...
از اون طرف هم به این همکار ما یه کاری رو محول کردن یه چیزی تو مایه های اینکه مثلا به یکی بگی برو 4 تا مورچه پیدا کن
که سه تاش نر باشن و یکیش ماده..!
یه جوی گرفته ش که اصلا من هنوز هنگم...تا دیروز شوخی های خفن با هم داشتیم الان منو که می بینه میگه سلام علیکم و رحمه ال...
این مامورا هستن که میرن در خونه ملت و حکم ورود به منزل رو میدن؟ عین اونا حکمش رو گذاشته تو جیبش و راه افتاده..به همه نشون میده!
اول از همه به من گیر داد که بریم واحدت رو بازرسی کنیم ....
منم یه چیز بدی بهش گفتم که اینجا نمیشه گفت!
بعد خلاصه گیر داد و منم بلند شدم رفتم به رئیسمون گفتم: به این بگو دور بر من نباشه..!
خودم هزار جور کار دارم اینم واسه من شده قوز بالا قوز..
اونم بهش زنگ زده و گفته بود: این روزا دور و بر بابک نچرخ ..اعصاب نداره...



از بدبختی های ما اینه که رئیسمون دقیقا" اومده اتاق بغلی مون ...
به تلفن هم هیچ اعتقادی نداره...!
از تو اتاقش داد میزنه با هرکی که کار داره صداش می کنه...
اسم منو که داد میزنه من زنگ میزنم بهش ...گوشی رو برمیداره ..تو گوشی هم داد میزنه!
این عادت چوپانی رو از قدیم الایام داره بنده خدا...!





داریوش چقدر این تیکه رو قشنگ می خونه...


خودم گفتم...
خودم گفتم یه راه رفتنی هست ...
خودم گفتم ...
ولی باور نکردم...
دارم میرم که تو فکرم بمونی ...
دارم میرم ...
دعا کن برنگردم....



پ.ن
: آرشام خیلی از خوندن خاطره ات لذت بردم

پ.ن
:میبینم که بابای ما هم بعد از چند وقت اومدن اینجا

پ.ن
: الهام چرا شما خونه تکونی ندارین آخه







دوستان همگی




روز همگی خوش...









بابک...


الهام نوشت:بعله همچین پسر متعهدی هستم من



دارم تِلو...دارم تِلو...از نیستی مستم...

حالا دکارت مسخره...ثابت کند هستم..!


ویرایش توسط Babak : ۹ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۳۴ بعد از ظهر
Babak آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۱, ۰۱:۰۰ بعد از ظهر   #24336 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
lonely *73 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض عطر بسیــــــــــار خوشبو...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام بچه ها....
یه روز سرد زمستونی.....چیه فکر کردید می خوام بگم داشتم توی خیابون پر از برف قدم می زدم که...
نه..فکرتون اشتباهه.....
یه روز سرد زمستونی سال ها قبل مامی بنده(مادرم) رو جو گرفته بوده ورفته بود عطر فروشی تا برای دخملش(من)عطربگیره !!!!! از اون جایی که مامانم هیچ وقت از این کار ها نمیکنه در زمینه عطر تخصص نداره و به سلیقه فروشنده برای من عطرگرفت...جالب اینه که اصلا عطر رو بو نکرده بود...گفت سرم درد می گرفت!!!!!
وحالا که من دانش آموز پیش دانشگاهی شدم اون عطر که ته کیف من زندگی می کرد رو پیدا کردم ودادم به فروغ تا نظرش رو راجع بهش بده...
فروغ بعد ازاینکه بوش کرد یه نفس عمیق کشید و گفت به به !!!
برای مسخره بازی یکمش رو زد پایین مانتوش ومدام مانتوش رو تکون می داد....بعد از چند دقیقه...
بوی صابون میاد؟! کی کِرم زد؟! چه بو گندی میاد؟! بوی میوه گندیده میاد؟!
بچه ها داشتن گلاب به روتون بالا میوردن...ومن و فروغ رو از دعای خیرشون بی بهره نمی گذاشتند..من و فروغم می خندیدم ولی بماند که جفتمون سر درد گرفتیم ولی مردم آزاری پایه ای بود....(حداقل اونا جلوی بینیشون رو گرفته بودند من وفروغ حتی نمی تونستیم این کار رو بکنیم چون دست هامون بوی عطر می داد)
هفته بعد...
یکی از بچه ها یه غلط گیر گرفته بود که شبیه ماژیک بود...همه می خواستن ببینن چه طوریه ولی یکی از بچه ها برش داشته بود وبه کسی نمی داداز قضا به بوی عطر من خیلی حساس بود برای همین فروغ تهدیدش کرد که اگه ندی عطر رو خالی می کنم روت...اون هم کم نیاورد و عطر رو از فروغ گرفت و سر تاپای فروغ رو عطر زد فروغم فقط جیغ می کشید ومی زدش...
وقتی زهرا رفت نماز فروغ رفت یه لنگه از کفش هایش روقایم کرد..بیچاره کلی دنبالش گشت...اونم اومد عطرعزیزمن رو انداخت سطل زباله..
اتفاقا اون روز زنگ آخر تعطیل بودیم...فروغم نامردی نکرد ووقتی زهرا رفت بیرون عطر رو از توی سطل زباله برداشت...وکل کیف زهرا رو عطر زد...
بعدشم باهم رفتیم نمازخونه ...بماند که فروغ کوچکترین تکونی که می خورد بوی عطر همه جا رو می گرفت..فروغم بعداز مدرسه مستقیم رفته بود حمام...
زهراهم که رفته بود خونه مامانش گفته امروز دیگه رفتی توی طویله!!!!!(آخه خیلی شیطونه...پایه خنده کلاسمونه)
وکماکان کِرم ریختن با این عطر ادامه داره...
(البته فکر نکنید ما کِرم داریم...نه...ما فقط تفریح سالم می کنیم!!!)

این بود داستان ما
خوش بود دوستان ما
؟؟؟؟؟؟
lonely *73 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۱, ۰۱:۵۵ بعد از ظهر   #24337 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
PARI KHANUM آواتار ها
 
PARI KHANUM به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سلام.خیلی وقته اینجا خاطره ننوشتم دلم تنگ شده ه ه ه ه
الان تو سایته دانشگاهم با دوستم 15 مین دیگه کلاس متونم شروع میشه. همین الان یه چیزی شنیدم که میخوام سرمو بکوبم به دیوار.
ای خدااااااااااااااااااا.
امروز تو کلاسه معادلات انقدر که این شکمه عوضیه من قارو قور کرد که اصلا نفهمیدم استاد چی بلغور کرد!
بعدشم که رفتیم کلاسه اردلان(استادمون بین بچه ها به اسمه کوچیکش معروفه)میترسم یه روز هول شم بهش بگم اردلان پرتم کنه بیرونحالا بگذریم این بدبخت داشت میدرسید تا اومد از رو صندلیش بلند شه پاهاش پیچید به کابله پروژکتور و کم مونده بود باکله پخش شه رو زمین.بعده دیدنه این صحنه انقدر که جلو خندمو گرفتم علاوه براینکه سرخ شدم شکمم درد کرد.
بقیه هم در وضعیته من بودن.استادم اصن به روی مبارکش نیاورد وبه تدریسش ادامه داد!
ساعته بعدشم با یه دختره ترشیده ی جوجه گسسته داشتیم
رفتیم سره کلاسش که نمیدونم چی شد که عصبانی شد و برگشت گفت: باهوشا و حساسا زود عصبانی میشن!
بعدشم یه چشم غره ای به ماها رفت و جوری اخم و تخم کرد که ماها دیگه جیکمون درنیومد.
همینه ترشیده دیگه ه ه ه ه ه
بعدشم که ناهار خوردیم و الانم که در خدمته شمام.
دوزتون دارم و کلی خاطره ی خنده دار دارم که حسش نیست باشه بعدا میگم.فعلنات



شاید روزی شاهزاده ی خود را پیدا کنم

اما پدرم همواره پادشاه من خواهد ماند
PARI KHANUM آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۱, ۰۳:۱۲ بعد از ظهر   #24338 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
yushi آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

دو روز پیش. زنداییم اومده بود خونه مون. دختر سومشو که تازه بدنیا اومده حدود یکی دو ماهشه آورده بود. باورم نمی شد چه ذوقی داشتم واسه بغل کردنش! همش دلم می خواست بشینم نگاهش کنم. واسه خودمم عجیبه که چه اشتیاق شدیدی به بچه ها دارم.
اونروز برای اولین بار بعد از مدت ها به نظرم ومد که خوش گذشته. زنداییم خیلی راحته و مثل بقیه نمیاد سیخ بشینه و مودبانه چایی بخوره و احوال پرسی کنه، پایه ست. دختر بزرگه ش دوم راهنماییه فکر کنم و پسرش چهار سالشه. چقد باهوشه این بچه! هزار ماشالا! عاشقشم :) اسمش داریوشه. داییم کلی احترام بهش می ذاره، هر وقت می بیندش احوالشو می پرسه! و خیلی حواسش بهش هست، که با چی بازی می کنه، چطور بازی می کنه و ... داییم آدم پر حرفی نیست... یکم سرده. اما وقتی این رفتارشو میبینم کلی کیف مرگ! میشم :دی
خلاصه! دعا کنین منم بچه مو ببینم! :)

از منفی گرایی بد جور داره بدم میاد. دیشب یه قسمت هایی از شات آپ بوی بند فلاور عزیزمو نگاه کردم، خوشحال کننده بود. علی رغم تاثیر ظاهریش.

بعد نوشت: ما هم خونه تکونی نداریم :)



پنجره ای که همیشه
از آن قدم های تو را
میشمردم
حالا غرق آتش است
و من
دیگر گریه نمی کنم
چشمهایم تو خالیست،
فقط نگاه می کنم
نه در انتظار آبی
و نه در انتظار آغوشی
تا نفسم بند بیاید
و این پنجره روی صورتم سقوط کند
و صدای آخرین نفسم را بشنوم
و هیچکس را بیاد نیاورم
و فکر کنم،
آیا به چیزی که میخواستم رسیدم؟

ویرایش توسط yushi : ۹ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۱۵ بعد از ظهر
yushi آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۱, ۰۵:۰۸ بعد از ظهر   #24339 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
*marin* آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سلام
9 اسفند 1391
یک سوم اسفندم گذشتآغا هی تو خاطره ها میگفتین گرونی گرونی ما ها هم از بس درگیر بابا بزرگم بودیم خرید مرید و کنار گذاشته بودیم و امروز که ما زود تعطیل شدیم رفتیم خرید آغا شلوار لی زیر 70 تومن نیستیادش بخیر پارسال 2 تا خریدم 60 تومنخلاصه یه مانتو و یه شلوار و یه روسری شد 180 تومنکلا وضع خرابی است
امروز دوباره با همون دوست ننرمون دعوام شد سر اینکه دیشب رئال و بارسا بازی داشتن بارسا باختهتسلیت به تک تک بارسایی های عزیزگفت:تیمتون که تیم نیست...گفتم:بابا رئالی...آخه تو که اسم 4 تا بازیکن رئالم به زور میدونی الان عمرا بتونی بگی واسه من قدقد نکن...گفت:چه ربطی داره؟گفتم:لا اقل از تیمی طرفداری کن که حداقل اسم 4ا بازیکنش رو بلد باشیاونم بش برخورد و رفت پیش دوستم گفت:مرضیه آدم نیست اینطوری حرف میزنه...یکی نیست بگه آخه تو که جنبه کل کل نداری بیخود میکنی کل میندازیبعدش با یکی دیگه از دوستام دعواش شد سر یه چیز دیگه رفت به یکی از بچه ها گفت:نگینم آدم نیست...از خرم بدتره...یکی نیست بگه اصن تو زورو
یک شنبه معلم شیمی مون نمیاد 2 زنگم شیمی داشتیم ولی جاش هندسه واسمون گذاشتن...من واقعا از هندسه تنفر دارم
امروز که دینی داشتیم خیلی خوب بود عاشق معلم دینی مونم نمیزاره هیچ وقت خودش متکلم باشه حتی بچه ها هم که نظری ندارن و میاره تو بحث...کلاساشم اصلا خواب آور نیست بیشتر پر از بحث و شوخی و خندساصن آدم سر کلاسش شارژ میشه بر عکس معلم زبان فارسی و ادبیاتمون که تا میاد تو کلاس همه میخابنامروزم جای کامپیوتر زبان فارسی داشتیم با بچه ها داشتیم اونو بازی میکردیمخیلی حاااال میدهبه خصوص سر زنگ اون...بعدش که داشتیم بازی میکردیم یهو کارتامون ریخت رو زمین کلی خیط شد اما چون ته کلاس نشسته بودیم معلوم نبود...این دوستمم که باش قهریم انقد حرصش گرفت که راش ندادیم میخاست بکشتمونولی ماها خرسند و سرخوش داشتیم بازی میکردیم
فردا و پس فردا میرم خونه بابابزرگم...از الان ذوق مرگم
امشب هم گذشت من ندیدمت
چشم براهتم تا رسیدنت

امشب هم گذشت حال من بده
دل بریدنو یاد من نده

دنبالت میام با یه چتر خیس
ردپای تو روی جاده نیست

از کدوم مسیر رد شدی گلم
بی تو هر نفس غصه می خورم

تو چه راحتیمن ازت جدام
همه چیزمی چی ازت بخوام

چی شده بگو دل خوری ازم
از تو بگذرم حرفشم نزن

دنبالت میام با یه چتر خیس
ردپای تو روی جاده نیست

از کدوم مسیر رد شدی گلم
بی تو هر نفس غصه می خورم

تو چه راحتیمن ازت جدام
همه چیزمی چی ازت بخوام

از کدوم مسیر رد شدی گلم
بی تو هر نفس غصه می خورم

تو چه راحتی من ازت جدام
همه چیزمی چی ازت بخوام
+
پ.ن:
نونو:قربون شما
فاطی:بیــــــــــــا دیگه
مجددا به بارسایی ها تسلیت میگوییم و میگوییم هر شکستی مقدمه پیروزی است




دارم می میرم از اینکه تو رفتی و نمی میرم

*marin* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۱, ۰۶:۱۴ بعد از ظهر   #24340 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
N@s!m آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

سلام
خسته کارم دلم میخواد اخر سال که شد یه نفس راحتی بکشم از اینکه کارای عقب مونده ای نباشه از اینکه به عقب برگردم جایی کم نذاشته باشم اما آرزو برجوانان عیب نیست !!!!
این چند روز رسما"آبلمو شدیم از دست کار !!!!
روز شنبه یک مجوز میخواستم بگیرم بالاتر از حدود اختیاراتمون بود شیراز که دسته بیل تهران هم جهنم ایرانی ها رئیس فلان خراب شده نبود نایب رئیس گورشونو گم کرده بودن فلان جلسه ....دیگه دیگه
دست آخر چنان عصبانی داد وبیدادی کردم که مجوز را بهمون دادن
یه روزم که دوتا مودیران محترم شبکه یک گفتمان داشتن اگه دیده باشین
ساعت شش رسیدم خونه مثـــــــــلا" ناهار سق زدیم با این معده بیچاره حق داره یک هفته ای یکبار تعجب کنه !!!!!
خوشم میاد ما یک کلام یه حرفی بزنیم از فردامخابره میشه دیه فردای همون روزی که من آمدم اینجا گفتم بوهایی میاد ؛ اعلام شد صد و پنجاه و دومیلیون تومن آغا مگه قرار نشد شتر چینی تولید کنید !!
دیروز هم که از ساعت شش نخوابیدیم تا یک نصف شب یکسره دفتر بودم بعد هم با دوست محترممان رفتیم گوشی بخره سر حساب کردنش ایکی ثانیه اطلاع دادن طلا و دلار رفته بالا طرف دبه درآورد دیگه مام حسابی از خجالت طرف در آمدیم بس که بارش کردیم و گوشی را دست آخر خریدم آمدیم خانه

امروزم که در خدمت خلق الله
ما هرروز به توصیه فاطی گل عمل می نماییم یک دور ظهر صندوق را خالی می کنیم و میریم بانک یک دور عصر
حرفشو حسابی کردیم آویزه گوشمان تا یه موقع کسی بهمون شبیخون نزنه دم عیدی به خاک سفید و سیاه و خاکستری بنشینیم
ما رفتیم
یاحق




«نه درحالت بمان ؛نه درجایت
همواره روحی باش مهــــــــــاجر
به سوی مبداء ؛به سوی مقصـــــــــد
به سوی آنجا که می توانی انسان باشی
وازآنچه که هستی و هستند فاصله بگیــــــــر
چون این رسالت دائمی توســـــــت»
N@s!m آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
خاطرات, خاطره, روزانه, نویسی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
عشق گمشده | علیرضا مجلوبی باقری داستان های کوتاه و حکایات 5 ۲۸ فروردين ۱۳۹۳ ۱۰:۰۱ قبل از ظهر
سهميه بنزين آذر ماه بدون تغيير تمديد شد 2012 اقتصادی 1 ۳۰ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۲۷ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۲:۴۵ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا