بازگشت   نودهشتیا > عمومی > بحث و گفتگو

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۶:۵۳ بعد از ظهر   #13791 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
zahra256 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
Exclamation

امروز رفتم خرید....
برای برگشت جوگیرانه اعلام کردم من میخوام با اتوبوس بیام...پریدم و سوار واحد شدم...توی پایانه x یه جوون بیست و چند ساله با چندتا بسته آلوچه در دست اومد بالا و التماس میکرد که ازش آلوچه بخرن...به تمام امام ها و خدا و پیغمبر همه رو قسم داد که ازش بخرن...قیافه اش به معتادها نمیخورد...یکی از خانم ها گفت : خب چرا قسم میدی؟ برگشت جواب داد:
"چیکار کنم؟؟ میخوام پول حلال در بیارم...خوبه برم دزدی؟؟؟!"
اتوبوس می خواست حرکت کنه که پرید پایین....
همون خانمه بلند بلند میگفت:
"خدا از باعث و بانیش نگذره...چرا جوونا اینجور به بدبختی افتادن و...." تو پرانتز بگم(اصلا بحث سیاسی و اینا نمیخوام بکنم)
خیلی دلم گرفت...از خیلی چیزا... از خیلیا...



خداوند به هر طریق ممكن تطهیرت میكند.
فقط طلا نیست كه باید از كوره بگذرد تا خالص شود؛
انسان نیز.این آتش برای انسان؛
همان رنج عاشقی است.


رمان لمسِ زندگی |zahra256 کاربر سایت

بخونیدش خوشحال میشم. سعی کردم موضوعش جدید باشه.
zahra256 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۱۸ بعد از ظهر   #13792 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
ke$ha آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

سلام به همگیییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییی یییی
خوب خوب
همین الان طبقه پایینیمون مهمونی گرفته از صدای اهنگش دارم دیوونه میشم
اینم بگم تو خونه همین همسایمون همیشه 5 شنبه ها مهمونیه
من نمیدونم اخه چرا اینجورین
حالا اینش به کنار مثه اینکه علاقه خاصی به اهنگای کامران و هومن دارن
الانم که از ساعته 5 دارن هی اهنگه بهترینی رو میزارن
حالا صداشو بلند میکنین اشکال نداره خوب یه اهنگو صد بار نزارینن دیگه
بزارین بقیه ام که دارن میشنون حداقل یه اهنگه جدید بشنون
اااا همین الان عوض کرد بالاخره خوب خدا رو شکر دعا کنین من صبرم تموم نشه برم یه چیزی بگم
چقدرم اهنگاشون بده
برم یه اهنگی چیزی بدم
خوب در روز های اخیر هیچ اتفاقه خاصی نیوفتاد یه چنتا ضد حال خوردم که زیاد مهم نبود
روز و شبتون خوش
دمتون جیز و ویز




WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN…………………
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد

BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت

“STUPID RAIN”
باران احمق

THAT’S MOM!!!
این است معنی مادر
ke$ha آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۵۶ بعد از ظهر   #13793 (لینک مستقیم)
مدیر بازنشسته
 
NILOUFAR آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +21 امتیاز     
پیش فرض

به نام خداي خوبم
4/اسفند/1390
يه سوتي قشنگي دادم چند ساعت پيش هنوزم توي فضام
اون موقع كه من ترم اول دوم حسابداري بودم يه پسري قسمت اموزش كار دانشجويي داشت توي انجمن ادبي هم بود من ميشناختمش اين اقا فوق العاده مهربون و آروم و باوقار بودش من خيلي خوشم ميومد ازش .بعد الان كه دوباره اومدم دانشگاه اين اقا درسش تموم شده داره يه جاي ديگه ارشد ميخونه كار دانشجويي هم نداره قسمت آموزش استخدام شده . چند وقت پيش به خاطر كاري شماره اش رو بهم داد اول اسم فاميليش هم با الف شروع ميشه و اولين شماره توي گوشيمه حالا بماند كه چقدر اس اشتباه اين مدت واسش فرستادم . حالا جز اون تو اموزش هم خيلي سوتي ميدادم . كلا خيلي ادم ضايعي هستم تو ذهنش
من از ديروز رفتم اموزش يعني تغيير دادن پست ها رو گفتن فعلا اموزش باشم بعد عيد شايد برگشتم كتابخونه . كلا حالم گرفته شده چون اموزش خيلي كار داره و همش بايد سرپا باشي
حالا تو اموزش يكي از دوستاي قديمي ام هم هست باهام حرف ميزد ميگفت همين پسر ذكر شده قصد ازدواج داره و به شوخي به من گفته خانم فلاني يه چند نفر رو به من پيشنهاد كن من اون لحظه هيچي نگفتم اومدم خونه
تا اينكه امروز تو اموزش من همچنان در حال خرابكاري و سوتي دادن اين آقا هم خيلي متين و موقر بهم كمك ميكرد اصلا اشتباهاتم رو به روم نمي اورد كلا خيلي ماهه
اومدم خونه ميخواستم براي دوستم تعريف كنم كه امروز چه خبر بود اينجوري اولش رو شروع كردم
نقل قول:
آره الناز به اقاي فلاني بگو منم قصد ازدواج دارم تو نميدوني اين بشر چقدر ماهه
باور كنيد همش رو به شوخي گفتم اس ام اس رو نوشتم فاميلي همين اقا رو نوشتم چون تو نوشته ام اسمش اومد ه بود داشتم دنبال شماره ميگشتم اشتباهي اسم پسره رو سرچ كردم براش فرستاد م.... ديگه تا تهش رو بخونيد خودتون ...
الان ميخوام خودزني و خودكشي كنم يه چند تا راه خوب بهم معرفي كنيد

نقل قول:
راستی نیل بهت گفتم که عاشقتم ؟
همین
آره زهرا خيلي معلومه نخند





Frostbite
Vampire Academy, Book 2



Throw your soul through every open door,
Count your blessings to find what you look for,
Turn my sorrow into treasured gold,
You pay me back in kind and reap just what
you’ve sown
,



ویرایش توسط NILOUFAR : ۴ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۳۰ بعد از ظهر
NILOUFAR آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۸:۲۶ بعد از ظهر   #13794 (لینک مستقیم)
همکار گروهها
 
* Star آواتار ها
 
* Star به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط NILOUFAR نمایش پست ها
به نام خداي خوبم
4/اسفند/1390
يه سوتي قشنگي دادم چند ساعت پيش هنوزم توي فضام
اون موقع كه من ترم اول دوم حسابداري بودم يه پسري قسمت اموزش كار دانشجويي داشت توي انجمن ادبي هم بود من ميشناختمش اين اقا فوق العاده مهربون و آروم و باوقار بودش من خيلي خوشم ميومد ازش .بعد الان كه دوباره اومدم دانشگاه اين اقا درسش تموم شده داره يه جاي ديگه ارشد ميخونه كار دانشجويي هم نداره قسمت آموزش استخدام شده . چند وقت پيش به خاطر كاري شماره اش رو بهم داد اول اسم فاميليش هم با الف شروع ميشه و اولين شماره توي گوشيمه حالا بماند كه چقدر اس اشتباه اين مدت واسش فرستادم . حالا جز اون تو اموزش هم خيلي سوتي ميدادم . كلا خيلي ادم ضايعي هستم تو ذهنش
من از ديروز رفتم اموزش يعني تغيير دادن پست ها رو گفتن فعلا اموزش باشم بعد عيد شايد برگشتم كتابخونه . كلا حالم گرفته شده چون اموزش خيلي كار داره و همش بايد سرپا باشي
حالا تو اموزش يكي از دوستاي قديمي ام هم هست باهام حرف ميزد ميگفت همين پسر ذكر شده قصد ازدواج داره و به شوخي به من گفته خانم فلاني يه چند نفر رو به من پيشنهاد كن من اون لحظه هيچي نگفتم اومدم خونه
تا اينكه امروز تو اموزش من همچنان در حال خرابكاري و سوتي دادن اين آقا هم خيلي متين و موقر بهم كمك ميكرد اصلا اشتباهاتم رو به روم نمي اورد كلا خيلي ماهه
اومدم خونه ميخواستم براي دوستم تعريف كنم كه امروز چه خبر بود اينجوري اولش رو شروع كردم
باور كنيد همش رو به شوخي گفتم اس ام اس رو نوشتم فاميلي همين اقا رو نوشتم چون تو نوشته ام اسمش اومد ه بود داشتم دنبال شماره ميگشتم اشتباهي اسم پسره رو سرچ كردم براش فرستاد م.... ديگه تا تهش رو بخونيد خودتون ...
الان ميخوام خودزني و خودكشي كنم يه چند تا راه خوب بهم معرفي كنيد

نیل دوباره خاطره ات رو خوندم اصلا نمیتونم خودم رو کنترل کنم
چهره ات هم از جلوی چشمم کنار نمیره
راههای پیشنهادی :
1- بیشتر از 20 تا قرص خواب آور رو توی یک لیوان آب حل کن و در حالی که تصویری از زندگی مشترک آینده تون جلوی چشمته لیوان رو سر بکش ، سعی کنی زمانی این کارو انجام بدی که کسی نباشه نجایتت بده چون در غیر این صورت دیدار دور بعدیم در مجلس عروسیته
2- یه طناب ببند به لوستر ( سبک وزنی جواب میده ) بعد برو روی یه چهارپایه به ایست و خودت در حالی که داری به اون آقا و آینده ی مشترکتون فکر میکنی چارپایه رو بنداز اینم زمانی باشه که کسی نباشه نجاتت بده در غیر این صورت در همون روزی که در گزینه ی بالا ذکر کردم می بینمت .
3- استفاده از تیغ برای زدن رگ مچ دست در حالی که دراز کشیدی توی وان حموم ( ترجیحا لباسا تنت باشه که در زمان پخش صحنه ها اسلامی باشه ) ترجیحا زمانی که کسی نتونه نجاتت بده در غیر این صورت می بینمت
4- شنبه صبح یه مانتوی سفید یه شلوار سفید یه شال سفید یه کفش سفید یه کیف سفید ( ست لباسات میشه ) و در حالی که شناسنامه ات رو محض احتیاط گذاشتی تو کیفت و محضر هم برای عصر رزرو کردی برو سرکار و قبل از همه به اون سلام کن که در این صورت هم می بینمت

راستی نیل بهت گفتم که عاشقتم ؟
همین
* Star هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۸:۳۴ بعد از ظهر   #13795 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
.19921371. آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

من حال بسی دل شکسته ام و اما بیدار و حالا از دست خودم شاکی ام.
خاطره سفرم براتون میگم این سایت از همه سنی داره مخصوصا جوون های که در دهه بیست زندگی شون هستن از هر قشری که هستید هر سنی که دارید هر دینی که دارید و هر جا دنیا که زندگی میکنید یه سفر جنوب ایران برین .من متاسفانه مذهبی نیستم همسفرهای انچنان مذهبی هم نداشتم حتی یکی شون تا به حال حتی مشهد هم نرفته بود و خیلی های دیگه هم برای اولین سعی میکردن چادر عربی رو سرشون نگه دارند ولی جالب این بود که همشون همه این همه تضاد به یه نتیجه رسیده بودن به راه اهن تهرون که رسیدیم برای هم اعتراف کردیم این که بهترین سفر عمرمون بود بهتر از کیش ، محمود اباد ، و اصفهان ودبی .
ولی دلیلش رو نمیدونستیم اما عهد بستیم دوباره هم خاک های رمل فکه رو و باب توبه طلائیه و مرز شلمچه رو تجربه کنیم یک تجربه فوق معرکه.
حالا پشیمونم که چرا زودتر نرفته بودم



اگر برهنگی تمدن است پس حیوانات از ما متمدن ترند.
.19921371. آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۹:۰۹ بعد از ظهر   #13796 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
sara_n آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

سلام به همگی خوبید ؟؟؟
وای نیلوفر جون ماشالا بد سوتی دادی کهخیلی بد بودحالا اشکال نداره همه اشتباه میکنن فقط سعی کن دیگه جلوی اون شخص مذکر نباشیالبته روش 4 زهرا جونم خوبه ولی دور از شوخی بیخیال بهش فک نکن واسه همه بیش میاد

ما نیز خاطره ای نداریم البته همین که اتفاقی نمی افته باید خدا رو شکر کرد ...الان به زنداییم زنگ زدم گفتم فردا صبح میام بیشت آنتن نداشت زودی قطع کردم اس داده (حالت کتابی) نهار تشریف میاورید؟؟؟ چند روزه تصمیم گرفتم نماز یاد بگیرم البته از این تصمیما زیاد گرفتم چقدر مامانم خواست بهم یاد بده حتی دوستامم میخواسن بهم یاد بدن ولی همیشه فرار میکردم برام نخندینا تعجبم نکین تو این سن نماز خوندن یاد نگرفتم کلاس سوم که ما رو بردن جشن عیادت من فقط خم و راست میشدم الکی لبامو تکون میدادم یا تو کلاس بنجم تو درس دینی باید عملی انجام میدادیم خودمو به مریضی میزدم دوست ندارم به زبون عربی که نمیفهمم با خدام درد و دل کنم به زبون خودم همیشه ازش تشکر میکنم و خواهم کرد ...
ما حوصله مان بسی سر رفته نمیدانیم چیکار کنیمالبته میدانیما ولی حالش را نداریم ....همین دیگهچرت و برت گفتم میدونم
شادی من هنوز وقت نکردم بیام رشت لباس بگیرم فک کنم اخر باید با تو قرار بزارم برم دنبال لباس حالا 15 اسفندم شاید نیومدم رشتمن که تو رو تا حالا ندیدم خجالتم میگیره ببینمت

هستی جونم دیروز خیلی خوشحال شدم صدای قشنگتو شنیدم



سارا
دوستون دارم
5 اسفند 90


____________________________


تمام روز خوابیده
تمام شب به تنهایی
منو تو خوب میدونیم چرا این لحظه اینجاییم

تمومش کن
تمومش کن

من انقدر ، غرق من هستم
که تو از خاطرم رفتی
و تا این قاعده بر جاست ، من و تو هر دو ، بدبختیم

تمومش کن
تمومش کن

نه اینجا جای این دیوونه بازی نیست
تمومش کن که قلب من دیگه هیچ جوری راضی نیست
تمومش کن برو ، از دردم ، از شادی بمیر
تمومش کن واسه من ژست غمخواری نگیر
ماها تا جایی که میشد به همدیگه بدی کردیم
تمومش کن که ثابت شه تو از جنس منی هربی

من انقدر ، بد شدم انگار
و دنیام انقده کوره
که هفتاد آسمون انگار ، خدا از زندگیم دوره

و من محو غرور خاک
و نجاری که میخندید

و میدونم تو هم با من ، چقدر اینجاشو همدردی

به چی ما اعتقاد داریم ؟
که دردا رو دوا کردیم ؟
نه ما امروزو خوابیدیمو ، فردا رو فدا کردیم

و این درد تمام ماست

منم هم سنگ تو تقصیر
و تو هم سنگ من مستی

اگر این عصر کم نوریم
مقصر کل ما هستیم

چرا؟
چون خونه ویرونست

نـــــــــــــه

فقط این نیست

تو درگیر خودت هستی
فراموش کردی مرد
دخیلت رو کجا بستی


کجا این حرف ما بوده ؟
کجا این رسم ادمهاست ؟

همه دنیا رو گشتمو
فقط این رسم ما تنهاست

که وقتی آدمیت رو شغالا بردنو خوردن
فقط من سیر باشم ، بقیه مردن هم مردن

و این رد همون ماره ، که بند پای طاووسه

رفــــــــــــــــیق ...

این خواب خرگوشی ، زمینه ساز کابوسه

حالا که قهره این دنیا ، بیا با هم برادر شیم

بیا واسه ی یک دفعه شده ، دلسوز هم باشیم

خدا میدونه که من هیچوقت ، بد خواه تو نیستم
خدا میدونه مثل تو ، که من پای تو می ایستم

پس فقط یک راه میمونه ،که ما یک قوم با هم شیم



امــــروز

در ِ قـــــلبم

بـــــرای همیشــــــــهـــ پـــــــلمپ شــــــد ;

به جرم دوســـــــت داشتن هــــــــای بـــی مــــــــورد

لطفـــــا دیگر ســـــــراغ آن نیـــــــــاییــــد

حــــــــتی بـــــــــا مجــــــوز رسمی از
عقــــــــل!

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




sara_n آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۹:۵۸ بعد از ظهر   #13797 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
fatima_59 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

سلام

نمیدونم چند بار اومدم حرف بزنم و هیچی نگفتم .. حرفهای لیلی خیلی درسته .. وقتی حس کنی یه جایی غرق یه عده ی خاص شده ناخوداگاه دلت نمیخواد دیگه واردش بشی .. هر چند برات عزیز باشه ..یا بوده ؟!!
یا وقتی حس کنی بودنت خوشایند نیست .. حس مزخرفیه ..
چه سال نحس و عذاب آوری بود .. چرا تموم نمیشه ؟ فردا سالگرد فوت بی بی هست .. نه برای مراسمش بودم نه برای اولین سالگردش .. بابا هم نیست .. چرا بغضم تموم نمیشه ؟ چرا نمیتونم داد بزنم ؟ چرا دلم آروم نمیگیره ؟ چرا تصور نبودش اینقدر عذابه ؟ دردناکه ؟ چرا هیچ کس نمیفهمه من حتی یک درصد هم نتونستم نبود بابا رو باور کنم ؟ نمیتونم کنار بیام .. سهم من از بابام اینقدر کم نبود ...
پارسال این موقع چقدر همه چیز متفاوت بود .. خوشحال بودم که اگر تو دنیای واقعی تنهام حداقل اینجا کلی دوست خوب و با معرفت دارم .. احساس تنهایی نمیکردم ... ولی الان چی ؟ از تنهایی دلم داره میپوسه و به شماره های گوشیم نگاه میکنم و فکر میکنم دیگه برای هیچ کدوم از این شماره ها ارزشی ندارم .. بدون این که دلیلش رو بدونم ... شاید سوتفاهمات .. شاید .. نمیدونم ..ماههاست دارم بهش فکر میکنم و بی نتیجه س ...
پارسال این موقع تاپیک رونق داشت .. خنده و شادی و حرفهای جالب داشت .. حس زنده بودن داشت .. الان چی ؟ شاید تاپیک همونه .. من یا ما عوض شدیم ..
چقدر جای خالی بعضی ها حس میشه ..بودنشون شور و نشاط بود ..
24 اسفند بلیط دارم برای مشهد .. دلم برای مامان چقدر تنگ شده .. دیشب رفتم برای همه عیدی خریدم .. هرچی میدیدم میخریدم برای مامان و زهرا و زینب .. علی عید میاد شیراز .. طفلکی داداشم .. چقدر یه دفعه مسئولیت های سخت و سنگین رو دوشش افتاد .. یه شبه مرد شد .. امیدوارم تعطیلات خوبی رو اینجا بگذرونه ..

حرف دیگه ای نیست .. شب خوب و آرومی داشته باشید ...
fatima_59 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۰۶ بعد از ظهر   #13798 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
nemesis آواتار ها
 
nemesis به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

به نام خدای مهربون


سلام به همگی

من هیچ حرفی برا گفتن نداشتما ولی خاطره نیلو رو خوندم دیگه نتونستم
خیلی باحالی

ببین عزیزم اینقد غصه نخور ماشاا... خودت که اینهمه رمان خوندی، الان نقش اول رمان شدی. فقط عروسیت ما رو فراموش نکن
راه های پیشنهادی زهرام خوبه ها مخصوصا بخش لوستر، صد در صد جواب میده

طرف جواب نداده؟

اتفاقا امروز من می خواستم برم خونه خالم، بعد قرار بود دختر داییم هم از خونشون بره اونجا، من بهش گفتم به .... نگو که میریم اونجا، من شاید با دوستم اومدم.
اینم به من گفت باشه.
بعد برام یه اس ام اس از دختر داییم اومد با این مضمون: عزیزم، به مهسا نگو که می دونی بذار خودش بهت بگه...

یعنی قیافه منو تصور کنین دیگه.....

بعد بهش میگم: خیلی ممنون که اصن بهش نگفتی!!!!

حالا معذرت خواهی و اینکه قبلی که من بگم نگو گفته بوده و از این حرفا....

ولی به هر حال اینجور اسا خیلی ضایع میشه

نیلو جونم ما رو بی خبر نذار


بعدا نوشت: خوب شد نوشتمو کپی کردما، ارسال نشد. حالا دوباره میزنم. خدا کنه مث سری قبل دو بار نشه


ای بابا چرا اینجوری میشه ارسال نشد اولش حتی دوباره ریفرش کردم ولی نبود حالا بازم دوبار شده



خداوندا
دستم به آسمانت نمی رسد،
ولی تو که دستت به زمین میرسد...
بلندم کن.....

ویرایش توسط nemesis : ۴ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۴۱ بعد از ظهر
nemesis آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۱۸ بعد از ظهر   #13799 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
meno آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

سلام

من خاطره ای ندارم ولی خدایی NILOUFAR خاطرت خیلی با حال بود .
همش می خوندم می گفتم نه اس نداده بهش که دیدم اس دادی اونم چه اسی
قیافه اون آقاهه موقع خوندن اس خیلی باحاله .
وای کاش یکی می دیدش موقع خوندنش .
عجب کاری کردی ها
من باشم نمی تونم اسمشو ببرم چه برسه به اینکه تو صورتش نگا کنم .

شوخی می کنم تو آرامشو حفظ کن و با پر رویی تمام و اعتماد بنفس اگه دیدیش نگاشم نکن .

تو می تونی



اميد يعني

ميداني خداوند از تو چشم برنميدارد

و ...

ايمان يعني

تو از خداوند چشم برنمي داري...
meno آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۲۱ بعد از ظهر   #13800 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
~~llonelly girll~~ آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سلووووووووووووووووووم

اقا ما امروز یکی از پسران کلاسمان را ضایع
کردیم ...

ولی خب نمی دانیم چرا ایشان مانند جن دور و برمان ظاهر می شوند...

امروز منو دوستم توی سالن دانشگاه بودیمو از همه چی برای هم تعریف می کردیمو می خندیدیم..

بعد یه مدت یه خنده اساسی کردیما..البته دوستمم می گفت عجب روزی بود امروز..

راس می گه..یه روز عجیب بود..


نمی دونم چرا بعضی از اقایون یه جوری ادمو نگاه می کن

البته من به شخصه سنگین رفتار می کنم...نه این که هر هر و کر کر داشته باشم..

خلاصه این که روز با نشاطی بود...

ای دی اس المم وصل کردنو دارم اساسی حال می کنم..دیگه کلاس ندارم تا 3 شنبه


دلم برا استادم تنگ شده..

اخ جون فردا دیگه 6 صبح بلند نمی شم..

باور کنین سخته

برامدعا کنین..

دوستتان دارووووووووم






و مـَن زن شدَم، تحَمُلی پایدار...
یِک دنیا...
از سیبی
گفت که مَن چیدَم...
ولی هیچکس نگفت...
نشان عشق...
سیب سرخی شد...
که من به آدم دادم..







~~llonelly girll~~ هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بیاد, تنهایی, خاطرات, خاطره, داخل, رفته, روزانه, شلمچه, نویسی, هرکی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
سهميه بنزين آذر ماه بدون تغيير تمديد شد 2012 اقتصادی 1 ۳۰ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۲۷ بعد از ظهر
اندوه شیرین عاشقی | رکسانا حسینی (تایپ) nasi & somi کتابهای کامل شده ایرانی 22 ۲۳ آبان ۱۳۸۹ ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
عشق گمشده | علیرضا مجلوبی باقری داستان های کوتاه و حکایات 0 ۵ تير ۱۳۸۹ ۰۷:۱۴ بعد از ظهر
قاصدک | مهسا طایع (تایپ) asma66 کتابهای کامل شده ایرانی 29 ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.


Earn cash with your XIP links - www.xip.ir
دانلود کتاب رايگان