بازگشت   نودهشتیا > عمومی > بحث و گفتگو

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۵۴ قبل از ظهر   #101 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
golnaghshetavous آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ساعت 8:44
تاریخ: 89/9/11

دیروز بد نبود !خوب هم نبودتا 11سره کار بودم تصمیم گرفتم همون جا بساط خوابمو بچینم که دستور از بالا صادر شد راهی خونه شیم!چه فایده باز 6بلند شیم خب اینجا بخوابم که سنگینترم!!!

دیروز داشتم برای کارمون مانکن نیگاه میکردم!اوضاعه همه چی چقده خیطه!همشون یه کیلو مالیدن به صورتشون اصلا معلوم نیست چه ریختین!فعلا که یکی دوتا رو انتخاب کردیم ببینم چی میشه!

دیروز زنگ میزنم به 118!

-سلام اقا خسته نباشیدببخشید شماره سر کنسولگری ایران توی سوئیس رو میخواستم

- ادرس اونجا رو بگید!

-جانمببخشید بنده هنوز اونجا رو زیارت نکردماخه اقا محترم من از کجا بدونم کدوم خیابونه!؟

- گفتین سرکنسولگری دیگه !

بله

یادداشت کنید:

5 5 5 5 5 5 5 (شمارش یادم نیس!)

.......................

خب به شماره که لطف کردن دادن زنگ زدیم

سلام اقا ببخشید من نمیدونم اونجا کجاست ولی از 118 شماره سرکنسولگری رو خواستم این شماره رو بهم دادن

جانــــــــــــــــم!خانم اینجا امداد خورده!

منو میگی اول اینجوری

خیلی ممنون!خدافظ!


اینم از مملکت ما!

دیشب با اباجولی لیلا نشستیم به غیبت کردن ِ شری و الی و کچل خیلی حال داد

بعدشم در مورد هفته نامه یکم باهاش حرف زدم یکم هم نصیحتش کردم امروز رفت ددر با ادب باشه و شیطونی نکنه(نمونه کامل ابجی بزرگه)

صبح امروز هم رفتم نون بگیرم حاجی نبودبه جاش پسرش بود


فحلا اینا

ساعت تمام 8:54



فسیل ترین دیوانه این دایره ، منم !
golnaghshetavous آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۵۹ بعد از ظهر   #102 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
elmiraa_20 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام ممنون از تاپيكتون خيلي قشنگه.

11 اذر 89 پنجشنبه

.اينقدر دلم گرفته روزا يه نواخت شده حوصله ادم سر ميره از يه طرف كه ما شانس نداريم به ما كه ميرسه اسمون ميتپه شنبه قرار بود برم تهران با دختر داييم و پسرداييم و دوست دخترش بريم كنسرت سيروان خسروي كه ديروز دختر داييم زنگيد گفت كنسرت لغو شد.شانس كه نداريم..امروزم كه كلاس دارم صبح تا ساعت 12 تو بانك بوم حالم از بانك رفتن به هم ميخوره علافيه به خدا.
پريشب خونه دوستم بودم تا صبح حرف زديم دم دماي صبح خوابمون برد .

ویرایش توسط elmiraa_20 : ۱۱ آذر ۱۳۸۹ در ساعت ۰۳:۳۸ بعد از ظهر
elmiraa_20 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۳:۱۸ بعد از ظهر   #103 (لینک مستقیم)
Banned
 
زی زی گولو آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

5 شنبه 11 آذر 1389

امروز خیلی خوشحالم...بلاخره یه کار مفید انجام دادم...کتابمو دادم یه نویسنده خوب بخونه...برای دوصفحه ی اول کلی تشویقم کرد....واقعا دارم ذوق مرگ میشم...بیچاره آرام هی می گفت تو خوب مینویسی ها ! من قبول نمی کردم...تازه یکمی اعتماد به نفسم رفته بالا دارم بهتر مینویسم...فقط مونده جواب نامه ای که به ناهور دادم ، اگه مشکل حقوقی کتاب حل بشه دیه چیزی نمی مونه..
دیروز نرفتم تفلد مرمر...کلی هم فحش خوردم..خدایا ! به هرکی هم برا نرفتنم یه چی گفتم..به خود مرمر گفتم دوستم نیازم داره...به خاله م گفتم حاج آقامون نذاشته (کلی براش به زبون شیرین اصفهانی چرتو پرت بهم بافتم...) به داییم و خاله بزرگم گفتم سرم گیج می رفته و الی آخر ! من دارم الان فک می کنم اگه اینا حرفای منو بذارن کنار هم چی میشه ؟ بهتره یه مدت گم و گور شم ! صبح باباهی زنگید که موبایل مورد علاقه مو که تو اصف یافتیده نمی شده پیدا کردیده....قرار شد شنبه بره برام بخرتش...(یادم باشه تو سایت یه سوال بپرسم در مورد این موبایله !)
چشمام سرخه سرخه...نمیدونم چرا ؟ از پریروز تا حالا شدم کپ این خوناشاما هستنا ! عینه همونا شدم...خودم از خودم می ترسم !
دلم برا مامانم تنگ شده.....پس این تهطیلی ها کی میرسن؟شنبه میان ترم ریاضی دارم...سه شنبه کلاس اضافه گیاهی...باید تا فردا 100 ص گیاهی بخونم...وای وای ! پس کی ریاضی بخونم آخه ؟
همین دیگه...کم درس می خونم انتظار نمره ی خوبم دارم....
دیشب که با مامان حرف میزدم بابام داشت بلند بلند قربون صدقه م می رفت..کاش برا خاطر مشکل ترسم زودتر رفته بودم دکتر تا بابام زودتر به این نتایج جالب برسه که منم دوس دارم بابام لوسم کنه ! هی یاد بچگیام افتادم که میرفتم تو دلش میشستم اونم بهم می گفت گربه لاسه ! می گفت عینه گربه می مونی ! هی خودتو لوس می کنی...
خوف...بابابزرگم که رفته خونه شون...ایشالا شنبه میبینمش....امیدوارم تا شنبه عینه بچه ی آدم تصمیمشو بگیره با هم درس بخونیم...خدا کنه این دفعه موفخ بشم....
از صبح که بیدار شدم همه ش داشتم اتاقمو تمیز می کردم...دیگه دارم خل میشم !چقده این سری بهم ریخته بود...
برم یکم دیه درس بخونم بلکه حداقل دوتا سوال جواب بدم !
کاش آرام امشب باشه...دیشب دلم از تنهایی پوکید !
امیدوارم تا شب نیازی به ویرایش نباشه !
باه بای !

ویرایش توسط زی زی گولو : ۱۱ آذر ۱۳۸۹ در ساعت ۰۳:۲۲ بعد از ظهر
زی زی گولو آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۴:۴۳ بعد از ظهر   #104 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

از سر کلاس متره میام

تمام مدت با ندا داشتیم غیبت می کردیم و فرتاش بیچاره ( استاد) هی سینه اشو صاف می کرد هرکی دیگه جای اون بود کمتر از خفه شین به ما نمی گفت
ندا میگه من باعث شدم اون بره پروژه تخصصیشو با محمد بگیره
( محمد شوهرشه ولی قبلا فقط استادمون بود و البته معاون مدیر گروه )
دیگه به یادش نیاوردم که ولی شوهرش دست مارو گذاشت تو پوست گردو
خیلی جالبه ها
من مثل بلانسبت الاغ تو گل پروژه تخصصیم گیر کردم و اطرافیانم همه به خاطر پدیده ی میمون عشقولنس دارن خوش و خرم می چرخن
این از ندا که شوهرش گفته واسه ارشد بخون خودم انجامش میدم
اون از هم اتاقیم که چون به خواستگاری طرف جواب رد داده طرف گفته لازم نیس دیگه بیای خودم یه کاریش می کنم (مثلا نخواسته دیگه ببیندش ولی به نظرم می خواد دل دختره نرم بشه )
البته مال هم اتاقیمو غیر از من و ندا وحالا شما نمی دونین

الان پیش خودتون میگین بساط عقد و عروسیه تو گروه اینا
همه اش زیر سر شوهر نداس که شروع کرد وگرنه ما یه مشت استاد عزب از خدا بی خبر داشتیم که فرق دختر و درختو نمی دونستن
ولی حالا .............
شوهر ندا که کلاساشو یکی درمیون میره
اون یکی استادمون هم که در حد فنچ بچه و معصوم بود فردا داره عقد می کنه
اینم از خبرگزاریه نداس
که من قول دادم تا شنبه به کسی نگم ایرانسل ( اسم مستعار استادمونه ) داره عقد می کنه
منم که به کسی نگفتم
گفتم؟
الهی به امیدتو!
یه مشت فیلم از بچه ها گرفتم
مطمئنم الان که برگردم خوابگاه پرده ی تختمو می کشم و به قول دوستان مشغول لهو و لعب میشم بعد شب وجدانم اینقدر درد می گیره که نمیزاره بخوابم
ای خدا یعنی میشه من فارغ التحصیل بشم و یه روز سیر بخوابم بی خیال کلاس 8 صبح ، بی خیال پروژه ای که دو روز به تحویلش مونده ، بی خیال آقای قربانی که امده لوله های دستشویی رو تعمیر کنه و تو اگه نری دستشویی می میری
بی خیال نونی که با هزار ترفند از سلف دزدیدی و گذاشتی تو یخچال و همش دلت تاپ تاپ می کنه هم اتاقیات نخورنش و تو مجبور بشی بری وایسی تو نونوایی

مشکلاتو حال می کنین؟
تازه مامانم و موعظه هاشو یادم رفت

ویرایش توسط +Lily : ۱۸ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۲۰ قبل از ظهر
+Lily هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۱۴ قبل از ظهر   #105 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
ايزابلا آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Angry



امروز كلي درس و كتاب ريخته رو سرم و مامانم اينا واسه
نهار مهمون دعوت كردن و از همه مهمتر من تو اينترنت وول ميخورم
اصلا حوصله مهمونامون رو ندارم . قراره داييم و دخترش و خانومش بيان اينجا! دختر دايي من
مياد همش پز ميده بابام فلان چيز رو برام از فلان جا گرفته و......... اعصاب همه
ماها رو خورد كرده و همه اين حرفا رو يكي 1000 بار براي همه مون گفته
تازه از اون مهمتر اخلاق گند زنداييمه ! چون برخلاف ميلش خواهر زاده اش از من خواستگاري
كرده و زن داييم فكر مي كنه من در شان خانواده شون نيستم . اخه يكي نيست بهش بگه
حتي اگه در شان شون هم نباشم نبايد منو جلو همه خورد كنه!
ازشون خوشم نمياد ! نه از خودش و نه از خواهر زاده اش !
حتي اگه پسر خوبي باشه كه هست نميشه باهاش زندگي كرد اخه به پول دايي منو به دستور زندايي من
واسه ادامه تحصيل رفته ايتاليا!
فكر مي كنم امروز يه روز كاملا كسل كننده در انتظارمه!



I love you
not for what you are
but for what I am when I am with you

يادت نره اينا رو هم ببيني دوست من
http://www.forum.98ia.com/t97467.html
http://www.forum.98ia.com/t97591.html
http://www.forum.98ia.com/t97186.html
http://www.forum.98ia.com/t103529.html
ايزابلا آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۱۹ بعد از ظهر   #106 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
s.love آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض


11/9/89 _پنجشنبه
صبح ساعت6:30 پاشدم ولي دلم باز مي خواست بخوابم
هيشي حاضر شدم رفتم مدرسه. زنگ اول ديني داشتيم بعد از كلي خر زدن ، ازم نپرسيد
دوستم سر زنگ هر يه ربع به يه ربع صدام ميكنه ميگه: سعيده نخواب
باور نكنيدا اينم سوژه ي امسالشونه ،حداقل بهتر از ماله پارساله
زنگ دومم ازم جغرافيا پرسيد حالا اينو يه نگاه انداخته بودم فقط
يك سوتي خوشملم دوستم داد
يه مورچه بالدار ديديم ؛ دوستم گفت: اه ، از اين مورچه گازدارا بدم مياد
بقيه مون اين شكلي شده بوديم اون يكي دوستم مي گه: اون نوشابه س
سوتي زياد مي ده اين رفيق ما. يه سوتي ديگه م داد كه يادم نمياد هان ، خب يادم نمياد ديگه!

از مدرسه هم كه اومدم نشستم كتاب تايپ كردم
بعد هم اومدم منتظر الي شدم كه 2 مين قبل اينكه من بيام رفته بود
بعدش هم اومدم يه كوشولو درس خوندم اتاقم رو جمع و جور كردم و شب شد و اومدم نت و كه كلي هم خنديديم
اين محمد سركارمون گذاشته بود
همين ديگه........




آدمیزاد غرورش را خیلی دوست دارد
اگر داشته باشد آن را از او نگیرید
حتی به امانت نبرید
ضربه ای هم نزنیدش چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد شاید
بیشتر از تمام داشته هایش دوست می دارد
حالا ببین اگر خودش غرورش را به خاطر تو نادیده می گیرد
چه قدر دوستت دارد...
و این را بفهم آدمیزاد!
s.love آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۳:۰۶ بعد از ظهر   #107 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
NIKSA آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

جمعه دوازده اذر
امروز یه کوچولو با مامانم بحثم شد.اخه یکی از اشناهامون امشب از مکه میاد مامانمم میخواد منو به زور ببره شام
هی میگم وجود من اونجا به چه دردی میخوره میگه نه اگه نیای ناراحت میشن!!!!!!!!!
کلی درس و مشق ریخته سرم ولی حوصله درس خوندن ندارم عوضش تا دلتون بخواد حوصله فیلم دیدن کتاب خوندن
و... دارم.از درس خسته شدم احساس میکنم دیگه مخم نمیکشه.
تا حالا شده شما هم به این حس برسید؟؟؟؟
اهان دیروز عمه شدم خیلی حس خوبیه دارم لحظه شماری میکنم برادرزادمو ببینم
NIKSA آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۴:۲۱ بعد از ظهر   #108 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
golnaghshetavous آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

89/9/11
ساعت 15:51

دیروز حوالی عصر مهمون اومد برامون اونم از اون ادم مهمامنم تمام سعی مو کردم سوتی ندمخلاصه اومدن نشستن من و عمم گرام هم رفتیم میوه و شیرینی بیاریم!در حین چیدن شیرینی یکی دور از چشم عم جان کوفیدیمخب قرار شد عم گرام چایی و شیرینی رو ببرن و بنده میوه ها×برگشتم به عمم میگم عمه نگران نباش دستات نرلزه ریلــــکس باش (اینا برای خواستگاری نیومدن اومدن برای کار)میدونست دارم باهاش شوخی میکنم اما هی چشم غره میرفت که نادی ساکت باش بچهتا این رفت من هزار تا گیر بهش دادم!خب به سلامتی رفت و هیچ اتفاقی نیفتاداومدم میوه ها رو ببرمیه سیب از این ور ظرف افتاد یه سیب از اون ور ظرفمنم یه لبخند زدم و به روی خودم نیوردم(نکته اخلاقی:مسخره کردن اصلا کار خوبی نیست)
بعدشم که تا 12شب سره کار بودم×اهان اینو بگم رفتم دستیار ددی باشم یکم کار تعمیری یاد بگیرم خب!گفت بدو برو دوتا چایی بیار باهم بخوریمرفتم زودی اب رو زدم جوش بیاد بعدش سیم سوت ثانیه چایی نیپتنوون رو گذاشتم توش رفتم گفتم بابا بدو چایی تازه دم و داغ اوردم بخورییکم از چایشو خورد یه نیگاه به من کرداین تازه دم ِ دیگه؟×اره بابا تازه دمش کردم!مطئنی؟!
زرشــــــک!هیچی ضایعه شدم
بعدشم رفتم خونه از خستگی همون طوری با مانتوم رو مبلا خوابیدم صبحی بلند شدم از دست این وروجک ها میخواستم جیغ بزنم!نمیزارن روز جمعه ادم استراحت کنهخیلی تب داشتم سرم درد میکرد دقیقا تا ساعت 2توی تخت بودم×!!!!!بعدشم اصبانه و نت!

راستی دیروز میز ِ کارم به این شکل بود که اخر شب مرتبش کردن
ساعت تمام 16:17
به جزئیات دقت نکنید


ویرایش توسط golnaghshetavous : ۱۲ آذر ۱۳۸۹ در ساعت ۰۴:۲۵ بعد از ظهر
golnaghshetavous آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۴:۴۷ بعد از ظهر   #109 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

پنجشنبه 89/9/11
صبح دوتا کلاس داشتم. بازم مثل همیشه به علت دیر خوابیدن، صبخ یکم دیرم شد و دوستم از دستم عصبانی شد که معطلش کردم ( ولی دیگه براش عادی شده بود... )
اولین کلاس هیچی، دومین کلاس... وسط کلاس حرف بچه های کوچولو پیش اومد که یکی از پسرای کلاس می خواست تو گوشیش عکس برادرزاده شو که می گفتن خیلی شبیه خودشه، نشون استاد بده. (استادمون یه خانم جوونه)
همه کنجکاو شدیم عکس رو ببینیم. گوشی به دست بغل دستیم رسید، منم واسه اینکه زودتر ببینم، با آرنج به دسته صندلی فشار آوردمو خم شدم سمت دوستم که... یه دفعه دسته صندلی برگشت و تمام وسایلم از جمله گوشی، خودکارا و جزوه هام با صدای ناهنجار ولو شدن رو زمین... تمام کلاس منفجر شد. من فقط از خجالت سرمو انداختم زمین. خیلی بد بود، به خاطر هول بودنم جلوی استادم ضایع شدم. پسرا همش می خندیدن و می گفتن: خانم... فقط یه عکس بود، بابا چرا هول می کنین...
وسایلمو از رو زمین جمع کردم. آبرو برام نموند. آخرشم از عکس اون بچه هیچی ندیدم!
وقتی برگشتم خونه ساعت 1 بود. بعد از ناهار یکم درسامو خوندم. بعد نشستم تایپ رمان نوا رو تمووم کنم.
درحال تایپ آهنگهای حامی رو هم گوش می دادم. دلم گرفته بود خیلی... گیر دادم به آهنگ "سوگند"، فقط و فقط همینو گوش می دادم و آروم باهاش زمزمه می کردم.
«نگاه کن مثل من و تو هیچکس عاشق نیست هم بغض من
توی این شب مرگی و غم قلب سردمو پرپر کن هم بغض من»
نمی دونم چرا حالم گرفته بود... دلم می خواست تنها باشم... دلم می خواست گریه کنم... تا غروب همینجوری بودم.
نزدیک ساعت 8 خاله و داییم اینا جمع شدن خونه مادربزرگم(که خونه ش کنار خونه ماست) قرار بود برای پسر دایی کوچولوم مثلا یه تولد خودمونی بگیرن. حوصله نداشتم ولی مجبور بودم برم. وقتی همه برای شام رفتن اونجا، از تنهاییم استفاده کردم و با صدای بلند با حامی خوندم. می خواستم اینجوری خودم رو خالی کنم...
«وقتی می خندی زندگی زیبــــاست
چشمــای سردت مثل آسمـــون همرنگ دریــــــاست
با تو تکراره شوق پروازم
با تو دنیــــــایـــی از آسمــونــــــــــو آینه می ســـازم
من هم مثل تـــو از شب دلگیــــرم
من هم مثل تـــو عــاشق می مونــــــم عــاشق می میـــــرم»

با تمام وجود می خوندم. خیلی حس خوبی بود. خیلی آرومتر شده بودم.
قبل از اینکه هزار بار بیان صدام بزنن، پاشدم رفتم خونه مادربزرگم. همه شام خورده بودن و من تنهایی شام خوردم. اشتها نداشتم ولی مجبوری یه چیزی خوردم.
یکم که بین خونواده نشستم، کم کم فکر و خیال ازم دور شد... ولی ته دلم بازم یه جوری بود...
جالب اینجا بود که آخرش خودمم نفهمیدم یه دفعه چم شده بود...



من اینجــا
کنـار ِ این همه زیبایی

و تو، تنهایی؛

دلم برای تنهایی ِ تو می سوزد

و خود آشفته ام از این خوشگذرانی؛

با من باش

با من بیا و بمان

که من بدون تو، به روزگار

تلـــخ... ســـرد... اندوهــبار...

فقط نگــاه می کنم

alonegirl آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۰۹ قبل از ظهر   #110 (لینک مستقیم)
Banned
 
زی زی گولو آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

جمعه 12 آذر 1389

خسته م ! خیلی خسته...از آدما از زندگی...بیش تر از همه از خودم...از خودم که انقدر ضعیفم...از خودم که یاد نمی گیرم آدما تنوع طلبن ... از خودم که یادم میره این جمله رو : برای دیگران خودتو تند تند ورق نزن چون وقتی که تموم بشی میرن سراغه یکی دیگه...

صبح که از خواب بلند نشدم..نه صدای زنگ موبایل و نه جیغ و داد همیشگی مامان بزرگو بابابزرگ...بلاخره ساعت 11 بیدار شدم...رفتم تو حموم صورتمو با صابون مخصوصم شستم...وقتی مادری رفت سمت آشپزخونه دویدم پای لپ تاپو وصل شدم به نت...5 دقیقه ای برا خودم گشتمو جواب دوستامو دادم...بلاخره دل از کامی کشیدمو رفتم یه چی بخورم ته دلمو بگیره تا ناهار دووم بیارم...یه لیوان چایی و یکمی کیک خوردم...(دست خاله لیلا درد نکنه...دیشب برام از نیوشا شیرینی خریده بود...منم برا تشکر بغلش کردمو گفتم : وای خاله دسِدون درد نکنه...آقامون از اینا برام نمی خره ! .. خاله مم لطف کردن منو مورد نوازش خودشون قرار دادن !)
بعدش اومدم تو اتاق یه ریزه ریاضی خوندم..اصلا حس درس خوندن ندارم..مامانمم وحشتناک حرص می خوره از دستم...ترم دیه حتما انتقالی می گیرم میرم اهواز پیش مامان بابا...دلم براشون تنگه...دوس ندارم اینجا باشم...
کم کم وقت ناهار شدو مادرجون صدام کرد...چون صبحونه نخورده بودم حسابی پرخوری کردمو الانم دارم از عذاب وجدان میمیرم !
بعده ناهار دوباره اومدم یه سرزدم به سایت ببینم ناهور جوابمو داده یا نه که نداده بود..عوضش آرام دوتا پیخام برام گذاشتیده بود...سریع جواب دادمو برگشتم سر درسام...یکمی که خوندم چشام پر خواب شد...رفتم دراز کشیدم...داشت خوابم می برد که دوستان با دادن اس بنده رو از خواب پروندن...همه ی بچه ها تو شکن که فصل سه هست یا نه ! آخه هنوز کامل درسش نداده....
من که نمی خونم یه چیزایی از پارسال یادمه با همونا یه غلطی موکونم !
از فصل دو سی صفحه ی دیگه مونده و من دارم خاطره مینویسم....
خوب بلاخره دانشجو شدمو باید یه ریزه بی پرواتر بشم نه ؟ شوخی کردم...دارم دوباره برا کنکور می خونم...کاش این دفعه بتونم یه جای خوبتر دربیام...نه این که اینجا بد باشه ها ...نه ! می خوام یه جای بهتر دربیام..تو برزخ عجیبی دستو پا می زنم...کاش بتونم یه تصمیم خوب بگیرم....
بابابزرگ داره برا شام صدام می کنه...
رفتم سایت دیدم تو تاپیک کتابم تاحالا سه تا پست دادن...این یعنی باید بی خیال ناهور بشمو اون قسمت کتاب رو هم بپیچونم تا بیش تر از این بچه ها صداشون درنیومده...وای وای ! حتما دارن تو دلشون نفرینم می کنن....
بلاخره این چن صفحه ریاضی رو هم خوندم..برم یکمی استراحت کنم آخر شب بیام سراغ آرام ببینم چرا حالش بد بوده....
خوف..اینم یه روز و یه شب از زندگی یکنواخت زی زی گولو....
زی زی گولو آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بیاد, تنهایی, خاطرات, خاطره, داخل, رفته, روزانه, شلمچه, نویسی, هرکی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
سهميه بنزين آذر ماه بدون تغيير تمديد شد 2012 اقتصادی 1 ۳۰ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۲۷ بعد از ظهر
اندوه شیرین عاشقی | رکسانا حسینی (تایپ) nasi & somi کتابهای کامل شده ایرانی 22 ۲۳ آبان ۱۳۸۹ ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
عشق گمشده | علیرضا مجلوبی باقری داستان های کوتاه و حکایات 0 ۵ تير ۱۳۸۹ ۰۷:۱۴ بعد از ظهر
قاصدک | مهسا طایع (تایپ) asma66 کتابهای کامل شده ایرانی 29 ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.


Earn cash with your XIP links - www.xip.ir
دانلود کتاب رايگان