بازگشت   نودهشتیا > عمومی > بحث و گفتگو

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۷ اسفند ۱۳۸۹, ۰۱:۲۱ قبل از ظهر   #1001 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

یک نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است
وهنوز آب میریزد پایین ، اسب ها می نوشند ....

رسم دنیا رسم بدیه ! ولی اینه دیگه !
فاطیمای عزیز تسلیت میگم !
امیدوارم خدا تحملشو برات آسون کنه !

دیشب تا 4 صبح بیدار بودم
داشتم فیلم حرامزاده های بی آبرو رو میدیدم
خوب احساس کردم مگسم ! اینطوری که تو این فیلم آدم کشته میشد !
خیلی دلم میخواد ببینم آدمایی مثل هیتلر و صدام چطور فردا میخوان جواب خدا رو بدن ؟
خدا چطور مجازاتشون میکنه ؟
یادمه چن سال پیش یه کتاب خوندم به اسم نسا !
عین خلا رفته بودم ، مچاله شده بودم زیر میز کامپیوتر و این کتابو می خوندم!
درباره ی یه زنی بود تو دوره ی مصدق که شوهرش وکیل ( نماینده مجلس ) بود
خیلی سال پیش بود / درست یادم نیس که کی. اعدام کردند ولی یادمه که نسا فکر می کرد مردا که اینطور اینقدر راحت یکیو میزارن بیخ دیوار و می کشن به خاطر اینه که مادر نیستن / یه بچه رو به دنیا نیاوردن / خون جگر نخوردن
خیلی حس بدی بم دست داد
بگذریم / تا ساعت 12 خواب بودم که خانواده برای بیدار کردنم از یک تدبیر بسی خجالت آور استفاده کردند
pmc ترانه ی تهی وکامیار رو گذاشته بود
آرشم صداشو بلند کرد تا من بشنوم
وقتی من با اون قیافه ی پف و لف از اتاق بیرون اومدم کلی بهم خندیدند اینقدر سر وصدا کردند نزاشتن کلیپو ببینم
میگن من هنوز بچه ام که برای هرکاری باید بهم جایزه بدن
عصری می گفتن بریم بیرون من نمی رفتم/ گفتن بستنی میخرن / من رفتم
تو ماشین یادم اومد پروژه امو سیو نکردم زنگ زدم به آرش بره سر کامی ببینه چه خاکی تو سرم شده ؟
که گفت نه همش هست
خدایا این 3 واحدو از سر ما بگذرون / خیر ببینی
+Lily هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۷ اسفند ۱۳۸۹, ۰۱:۲۵ قبل از ظهر   #1002 (لینک مستقیم)
همکار بخش موبایل
 
SaRa آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

ساعت از 12 بامداد گذشته یعنی شروع یه روز جدید ولی من هنوز جمعه حسابش میکنم

خوب جمعه ساعت 8-12 صبح کلاس داشتم اونم کرج واقعا حس رفتن نبود ساعت 5:30 صبح تازه رفتم تو رختخواب یه خرده استراحت کنم بعد پاشم آماده شم برم مترو یعنی من فقط 35 دقیقه خوابیدم بعد با زنگ ساعت بیدار شدم آماده شدم
البته با تکرار زنگش یه 10 دقیقه دیر بیدار شدم برای همین انقدر هول هولکی کارامو انجام دادم که وقتی رفتم سوار ماشین بشم دیدم یه کتونی سفید بامه یه کتونی مشکی دو باره 9 طبقه رو رفتم بالا کتونیامو درست کردمم برگشتم با دوستم شیرین تو مترو قرار داشتم ساعت 7 مترو راه افتاد بالاخره رسیدم کرج همینطور تو راه خمیازه میکشیدم خیلی خوابم میومد همش با خودم میگفتم 4 ساعت سر کلاس چطوری طاقت بیارم هیچی رفتم تو دانشکده هرچی برد رو نگاه میکردم میدیدم اسم کلاسم نیست گفتم برم آموزش بپرسم چشمتون روز بد نبینه بهم گفتن هفته دیگه کلاس دارم واقعا دلم میخواست دانشگاهو رو سرشون خراب کنم دیگه دست از پا درازتر برگشتم خونه باز بابام مترو اومد دنبالم تا رسیدم خونه یه چیزی خوردم مثل جنازه افتادم خوابیدم تا ساعت 6 بعد از ظهر بعدش اومدم سایت یه خرده با مهسا نمسیس و دنیا 2nya در مورد سوپرنچرال و خاطرات یک خون اشام حرف زدیم بعد من نتم قطع شد نشستم کتاب از جنس مینا رو خوندم خوشم اومد از کتابش تا همین یک ساعت و نیم پیش داشتم میخوندمش تمومش کردم بعد باز ساعت 12:20 اومدم سایت تا الان کی دوباره بخوابم خدا میدونه زندگیم شده مثل خفاش شبا بیدار روزا خواب


پ ن : فاطمه جان بهت از صمیم قلب تسلیت میگم ایشاالله خدا به تو خانواده ات صبر بده



به سلامتي پسري که پول هاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت:
براي روز پدر يک کمربند مي خوام
فروشنده:
چه جنسي باشه؟
پسر کوچولو:
..
..
فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه
SaRa آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۷ اسفند ۱۳۸۹, ۰۸:۴۲ قبل از ظهر   #1003 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
Mina آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد دیشب...
بجز اینکه من کلافه بودم..
نمیخوامم اینجا بنویسم..
چون روزام تکراری شدن..
خسته میشین.


پ.ن: فاطی جون، از صمیم ِ قلب بهت تسلیت میگم
پ.ن2:
نقل قول:
پ.ن: راستی مینا من خیلی وقته به وبلاگت راییدم
گلم با یه بار راییدن که چیزی نمیشه...
این رای گیری 30روزه ست..
الانم خیلی رفتم پایین



نگران نبودنت نباش نفـــــرینــت نمیکنم!
همین که دیگرجایت در دعـــــاهــــــــایــــم خالیست ،برایت کافیست!




Mina آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۷ اسفند ۱۳۸۹, ۰۹:۲۸ قبل از ظهر   #1004 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
حاجی بلا آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

امروز شنبه فکر کنم 7باشه


صبح زود بیدار شدم نشسم کنار بابا بعدم باهاش خداحافظی کردم بدرقه اش کردیم ...براش بمیرم الهی وقتی نگاهم کرد صورتشو بوسیدم گفتم بروبابا ماشین واجب تره ایشالا هر چه زودتر تکلیفش مشخص بشه...چقد سخته ناراحتی رو تو چهره یه پدر ببینی........الهی فداش بشم.......بعدم که زنگ میزنم میگم اقای سادات ((راننده گچساران))میاین دنبالم...من در خونه منتظرم....گفت شرمنده من امروز گچساران نمیرم ...منو میگی دوست داشتم جیغ بزنم.....بعدشم که از سر ناچاری زنگ زدم به اسحاق گفتم خودت یا دایی مصیب یکیتون من و میبرین گچساران ؟؟بعد قول داد خودش عصر منو ببره.....انگاری قرار نیست من برم گچساران.....منم نشستم پای کامپی....مامانم میگه کور از خدا چی میخاست دوتا چشم بینا......چه قد ناراحت بودم که داشتم تنها میرفتم هرچند خودم خواسته بودم تنها برم ..ولی الان خیالم راحته که آجولی همراهمه.....چقدر دل کندن از خونت سخته....از دیشب تا حالا یه جوریم....از جاده متنفرم ....لعنت به هرچی جاده است.........

پ.ن:مینایی من به وبلاگت رای دادم ....

پ.ن:آدم از من چیز تر دیدین؟؟

پ.ن:خودمم از کارای خودم خندم میگیره.....



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



/hajibala.blogfa.com/
متنفرم!
از خاطره هایی که وقتی بهشون فکرمیکنم میگم:وای من چقدراحمق بودم!
حاجی بلا آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۷ اسفند ۱۳۸۹, ۱۰:۵۳ قبل از ظهر   #1005 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
raha6956 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

شنبه 7 اسفند
همه جای بدنم درد میکنه،سرم پام دستم موهام ناخونم عضلاتم چشام مژهام،خلاصه همه جام درد میکنه
دیروز رفتیم آبگرم گنو
اولش یه خورده با پدرام بدمینتون بازی کردم،بازی پدرام رو که دیدم به خودم امیدوار شدم
بعدش پدرام گفت بیاید وسطا،من وخواهری و فاطمه(دوست خواهریم)و خواهرش رفتیم وسط
پدرام نامرد از همون اول من رو نشونه گرفته بود با توپ بسکتبال آنچنا بهم زد که خوردم زمین،یه ان فکر کردم مرده ام
خیلی دردم گرفت اما روم نمیشد گریه کنم؛مامان اومد یه خورده دعواش کرد که جیگرم حال اومد و بازی رو تعطیل کرد
امروز صبح وقتی داشتم لباس می پوشیدم دیدم شونه ام(که توپ بهش خورد)کبود شده تازه بالای ابروم خوب شده بود.
امروز عصر قراره بعد از کلاس برم دکتر،آخه خیلی زود بدنم کبود میشه
امروز صبح یه صحنه ای دیدم که خواب از چشام پرید
در اتاق رو که باز کردم دیدم به به دوس پسر هدیه اومده و بلههههههههه،داشتن همدیگه رو میبوسیدن
خجالتم نمیکشن،بی تربیت ها(به جای اونا من خجالت کشیدم و کیفم رو گذاشتم و سریع از اتاق رفتم بیرون)
آخه اداره جای این غلطا هست
الانم پشت میز باهم نشستن و دارن یه غلطایی میکنن البته آروم
من بدبخت هم هی سرم رو میندازم پایین
خدا کنه زود بره چون اگه یکی ببینه پای من هم به حراست باز میشه



خودم با دوس جونم(یاشمین)
=============
خدایا کاش حرف عاشقانه ای بودم و دهان به دهان بین عشاق می گشتم
کاش شاخه ای سرسبز بودم و پرنده های فقیر بر شانه ام می نشستند
کاش نرده ای بودم و مسافران خسته به من تکیه می دادند
کاش پشت پرده شب پنهان نمی شدم
کاش اینچنین و آنچنان نمی شدم
خدایا دوستم داشته باش
همین
raha6956 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۷ اسفند ۱۳۸۹, ۱۱:۵۱ قبل از ظهر   #1006 (لینک مستقیم)
خبرنگار ویژه نودهشتیا
 
lucy آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

به نام خدا

سلام

خوب اول از همین تیریبون اعلام کنم عقل از دست رفته ی اینجانبات برگشته خدا روشکر

دوم یه رازی بهتون بگم میگن خنده بر هر درد بی درمان دواست ولی من دیروز فهمیدم گاهی هم گریه بر هر درد بی درمان دواست اقا من دو روز بود در افسردگی حاد به سر میبردم اول اینکه یکی از تایپیک ها منو برد به گذشته و.....ودوم اینکه :البته این احساس معمولا واسه ی خانم ها پیش میاد واکثرا بین خانم هایی که شاغل نیستن !! دیگه هیچی احساس پوچی ، احساس اینکه وجودت اصلا فایده ای داره اینکه فلسفه وجودتو گم میکنی از این دست حرفای فلسفی که هیچ وقت اهلش نبودم ولی دچار شدن بهش دست من نیست !!
هیچی دیگه کلا زده بودم تو فاز منفی وچون از این حالت خوشم نمیاد حسابی از دست خودم عصبانی بودم واین بدی حالمو بیشتر میکرد دیگه بعد از اینکه دیشب خاطر مو اینجا نوشتم کلی سبک تر شدم بعدم رفتم خانواده سلام دادم وبچه ها رو دیدم ولی دیدم اصلا حالم خوب نیست قراره بقیه رو هم افسرده کنم برای همین فقط پست ها رو میخوندم ویه کم دیگه بودم واومدم بیرون از همینجا از عسل معذرت میخوام که ناراحت شد رفتم
بعدشم هیچی یه جایی تو سایت بود که من خیلی دوسش داشتم وقفل شده ودیگه نیست ولی خیلی خاطرات دارم از اونجا نشستم از اول پستاشو خوندن پستای که یه موقع موقع نوشتنش وخوندش از خنده ریسه میرفتم زمین!!و همه بهم میگفتم دیوونه شدی ؟؟؟دیشب باعث گریه ام میشد وهمینطور اشک از چشمام میومد پایین ولی دیگه سبک شدم وراحت وبعد دوشب سه شب استرس وغم یه خواب راحت کردم واین بود راز من!! گریه هم بر هر درد بی درمان دواست !!!
صبح هم که بیدار شدم اول یه سر اومدم اینجا ولی دوباره یه کاری پیش اومد رفتم الان هم که تا بعد از ظهر احتمالا اینجا تشریف دارم (باعث خوشحالی دوستان ) باید کارای مونده ماهنامه رو انجام بدم و....
از همه دوستان خوبم که نگرانم بودن ممنونم
lucy آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۷ اسفند ۱۳۸۹, ۱۱:۵۸ قبل از ظهر   #1007 (لینک مستقیم)
خبرنگار نودهشتیا
 
رابين هود آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

شنبه 7 اسفند....
ديروز رفته بودم يه مقداري لباس واسه عيد بخرم....چقدر زود داره ميگذره...
انگار همين ديروز بود...
تو پياده رو قدم ميزدم و مغازه هارو نگاه ميكردم...
اين ماه اسفند رو خيلي دوست دارم...
يه جور شوق و هيجان عجيبي بين مردم حاكمه...
همه دوست دارن خريد كنند..حالا هرچي باشه ..مغازه دارها هرچي جنس بنجل دارن كه از اول سال مونده تو اين ماه به مردم غالب ميكنند...عيده ديگه!!
مغازه ها شلوغ...بساط دستفروشها هم كه راه افتاده...((البته اگه شهرداري بزاره با خيال راحت كار كنند...اونم بستگي داره به اينكه چقدر بهشون رشوه بدن))
يه گوشه ديدم يه آكواريوم بزرگ گذاشتن و تو پر از ماهي قرمزه...تعجب كردم حداقل 20 روز مونده تا عيد...
رفتم جلو وايستادم به نگاه كردن...
طرف همچين داد ميزد ماهي قرمز شب عيد يادت نره كه انگار فقط 1ساعت تا سال تحويل مونده...
از بچگي هروقت كه براي خريد عيد ميومديم...مي ايستادم...و نگاه ميكردم...
طرف بهم گفت: اقا چند تا ماهي بدم...
گفتم دوتا ...
ماهي ها رو ريخت تو يه كيسه پلاسنتيكي و داد دستم...
حوصله راه رفتن نداشتم ..برگشتم تو ماشين...همينجوري نشستم و مردم رو نگاه ميكردم...
آهنگ يادگاري سياوش قميشي هم كه داشت ميخوند...منو برد به عالم ديگه...ياد گذشته ها افتادم...
چرا ما آدمها هر چيزي كه ميشه ياد اون قديم ميافتيم تا يه چيز مشابه براي لحظه حال پيدا كنيم و با هم مقايسه شون كنيم؟
راه افتادم به سمت خونه...توي راه مامان بهم زنگ زد و كلي سفارش خريد داد ..گفتم چه خبره ؟
گفت مهمون داريم...گفتم كيه؟ گفت افسانه با دار و دسته اش...
گفتم : خوبه... ولي من كار دارم و نمي تونم بيام زنگ بزن به بابا و بگو بگيره...
حالا مونده بدم كه ديگه كجا برم ...از طرفي حوصله بيرون رو نداشتم...از طرفي ميخواستم برم خونه مختار رو ببينم ...
كه متاسفانه ....بماند...
به سرم زد برم همون كافي شاپي كه گاهي با آرش ميرفتيم...البته كافي شاپ هم نيست ها...تقريبا" قهوه خونه است...
رفتم اونجا از در كه وارد شدم...بوي تند سيگار و قليون ...باعث شد به سرفه بيوفتم...اينقدر شلوغ بود و و دود قليون همه جا را پر كرده بود كه چشم چشم رو نميديد...نميدونم اونايي كه اون تو بودن چجوري طاقت مياوردند...
ديدم كه نخير ...اينجا هم جاي مانيست...بعد مثل اين پسر هاي فراري كه هر جا ميرن به در بسته ميخورن و آخر سر ميرن دست آقاشونو ماچ ميكنند ..افسردگي گرفتم...
تو دلم گفتم :به درك ميرم خونه ...اينجوري كه فايده نداره...هرچي كوتاه ميام مثل اينكه بدتر ميشه...ميرم تكليفشون رو يك سره ميكنم...
برگشتم خونه ...ديدم هنوز كسي نيست مامان گفت: تو كه قرار نبود بياي چي شد؟
گفتم يه دفعه قرار شد كه بيام ..خريد ها چي شد؟
گفت باباتو فرستادم كه خريد كنه...
گفتم اين قوم تاتار هنوز نيومدن...
گفت :الانه ديگه بايد پيداشون بشه...
رفتم تو اتاقم...يه مقدار هشت كتاب سهراب رو خوندم..بعد ديدم كه مهمان ها وارد شده اند..
به هواي اب خوردن رفتم بيرون خيلي جدي و تلخ يه سلام عليك جمعي كردم و رفتم تو آشپزخونه...
به مامان گفتم شام منو بده همينجا بخورم...
گفت بابك زشته ...وايسا چند دقيقه ديگه سفره مياندازيم همه با هم ميخوريم..
گفتم من نميخوام با اونا بخورم الان ميخوام...
گفت:نخير ..نميشه هركي كه هستن مهمون هستن ...نبايد بي احترامي بهشون بشه...
گفتم اينا كه مهمون نيستند...ماشاءالله ديگه صاحب خونه شدن...
مامان گفت:هيس ميشنون زشته...
تو همين بين دختر افسانه اومد تو اشپزخونه بهم گفت: دايي!!
خنده ام گرفت..با خودم گفتم همين يه قلم رو كم داشتيم...سني نداره ..فكر كنم15 ،14 سالش باشه...
گفتم بله ..
يه دفتر بهم داد و گفت ميشه اين تو برام بنويسي...
گفتم اين چي هست؟
گفت دفتر عقايده!!!
بازش كردم...خنده ام گرفته بود...فكر نميكردم هنوزم از اين چيز ها باشه...يادش به خير...
سوالارو كه خوندم...داشتم از خنده منفجر ميشدم..
زمان ما سوالا اينجوري بود:مثلا..از چه رنگي خوشت مياد؟ ماشين مورد علاقه ات...غذاي مورد علاقه ات...يه جمله براي من و از اين حرفها..نهايتا اين بود كه يه جمله عاشقانه..يا يه جمله براي اونكه دوستش داري؟
اكثرا هم كه اون جمله رو مينوشتيم تقديم ميكرديم به مادرمون !!تا يه وقت لو نريم..!!

اما حالا براي اينا: تا حالا عاشق شدي؟ عاشق كي و چرا؟ اگه يه روز با دوستت بهم بزني چكار ميكني؟
اگه دوستت رو با يكي ديگه ببينيش چكار ميكني؟ دوست داري عشقت چه تيپي باشه...؟؟از همه جالب تر نظرات بود...
نمي خوام انتقاد كنم ها ...بالاخره هركسي تو هر سني يه دوره اي داره...ولي ميخوام بگم كه عشق رو عوضي دارن به اين بچه ها ياد ميدن...عاشق شدن براشون خيلي راحت شده...نميخوام مثل بابابزرگ ها حرف بزنم ها شايدم من اشتباه ميكنم...ولي اينجوري به نظرم خيلي مضحك اومد....
نگاهش كردم از چشماش شيطنت ميباريد...گفتم :دفترت باشه پيشم بعدا برات پر ميكنم...ولي نميدونم چي بايد توش بنويسم...خنديد و گفت دايي هرچي دوست داري بنويس و لي يادت باشه همه شو پركني...!!
گفتم بچه اينقدر به من نگو دايي !!گفت پس چي بگم...گفتم من اسم دارم ..بابك...
گفت باشه دايي بابك...
ديدم نخير اين ول كن ما نيست رفتم تو اتاق در رو بستم.. هدفون رو گذاشتم تو گوشم و داشتم آلبوم جديده محسن چاووشي رو گوش ميدادم كه در باز شد ...و ديدم دوباره اومد..تو...
بلند شدم و گفتم آدم وقتي ميخواد بره تو اتاق كسي اول در ميزنه...
گفت: من درزدم ولي شما هدفون تو گوشت بود...
گفتم خوب حالا امرتون...گفت":تشريف بياريد شام...
رفتم سر سفره ..با بابا يك كلمه هم حرف نزدم...كارد ميزدي خونش در نمي اومد...
شام رو خوردم و برگشتم تو اتاق نشستم پاي مختار ...تموم كه شد تلويزيون رو خاموش كردم و گرفتم خوابيدم...












 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

رابين هود آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۷ اسفند ۱۳۸۹, ۱۲:۵۶ بعد از ظهر   #1008 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
بازباران آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام سلام سلام خاطره
وقت ندارم .سريع بايد برم.اين روزا ،براي مالي چيا كابوسيه .اونقدر عددورقم وارد مغزت ميشه .فكر ميكني قيافه ات شده شبيه عدد.ولي يه عددمجهول.از صبح ميگم اين ويادم باشه توليست بزارم...اون وخارج كنم.....خلاصه كلام طرف امور مالي وحسابداري و...نريد كه برزختون ماه اسفنده.....دلم ميخواد يه ماله بردارم ويا خودم وماله بكشم يا ليستارو....خوب خيلي مزاحمم شدي خاطره ....خداحافظ



دوعا،برات گریه کردم....دعا برات افاغه نکرد
اي آنكه طلبكارخدايي ،به خودآ
ازخود به طلب
كزتوجدانيست خدا
اول به خودآ
چون به خودآيي، به خدا
اقرار نمايي
به خداوندي خدا
شاه نعمت اله ولي
بازباران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۷ اسفند ۱۳۸۹, ۰۱:۱۹ بعد از ظهر   #1009 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
fatima_59 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ماه من ،اسفند من ، همیشه عاشق اسفند بودم .. بوی زمستون نداره،بهار هم نیست ،فقط اسفنده،یه ماه خاص ...
دلم آروم نمیشه،دیشب با مامان و زینب تلفنی حرف زدم،در واقع خودم رو خالی کردم .. همه میگن نمیخواد بیایی،هنوز نرفته برگردی سخته،مهدی رو تنها نذار، ولی من دلم اونجاست،مگه میشه دفعه دیگه که برم ،برم سراغ یه سنگ ؟ چطوری نبودش رو باور کنم؟ من که ندیدم ..من که نبودم ، آخ خدایا بازم بگم چرا؟ از گفتن این حرف هم خسته شدم ...
بارها و بارها گفتم معرفت دوستهای دنیای مجازی هزار برابر دنیای واقعیه .. دیشب که بچه ها برام پیام تسلیت میذاشتن،دلم گرم میشد که تنها نیستم،هستن کسایی که من رو میبینن و میفهمن دلم گرفته ... از همتون ممنونم، نمیدونید پیغام هرکدوم از شماها چه دلگرمی بزرگی برای من بود ...
دلم خرید عید میخواد با همون ذوق و شوق بچگی .. کفش صورتی ، بلوز سفید، دامن کوتاه ..
هی بچگی ...


دوستانی ، بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه

fatima_59 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۷ اسفند ۱۳۸۹, ۰۷:۰۴ بعد از ظهر   #1010 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
Mina آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خوب من باز اومدم..شیه؟میخوام روزی دوتا پست بدم..حرفیه؟
عصـری ساعت 2.30دیه دیدم حس و حـال سایت نیست..گفتم بخوابم.. چشـام باز نمیشد دیه...
یه چرت کوچولو زدم و دیه تا 4همینطور ولو بودم رو زمین و از این پهلو به اون پهلو
چهار داشتم چایی میخوردم که خوابم بپره... فـاطی (یکی از همه کلاسیا) زنگ زد... منم حواسم به گوشی نبود..جواب نداادم...بعد خودم بهش زنگ زدم..اون جواب نداد..بعد خودش زنگ زد که فلانی کجایی؟ گفتم دارم چای میخورم جای شما خالی...گفت پاشو بیا بابا، من اینجا تنهام..گفتم خوب ما که 5.30 کلاس داریم..شه کاری ِ از الان پاشدی رفتی
گفت پاشو بیا دیه...گفتم اوکی تا نیم ساعتی دیه یونی ام..
یه دلشوره هم افتاده بود به جونم و قلبم تند تند میزد...بی دلیل
هوا زیادی سرد بود...
تا 4.30 طول کشید من رسیدم ...
انگار نه انگار..
هیچ بنی بشری نبود...
رفتم طبقه اول دیدم..بلههههههههه..همه همکلاسیا پلاسن
گفتم بابا چه خبره تونه از الان؟

بجز ما سه تا پسر بودن که اعصاب واسه مون نذاشتن
یه چشمشون به راه پله ها بود..یه چشممشون به ما
بی تربیتا!
خلاصه تا 5.30 یه جوریایی گذروندیم..
رفتیم سر ِ کلاس
جای ِسوزن انداختن نبود..
یه ردیف دختر بود و سه ردیف پسر
منم رفتم درست ِکنار پنجره که به بیرون مشرف باشم
دوتا پسر ِ هم رشته ای پشت ِ سرمون نشسته بودند که من حالم ازشون بهم میخوره
هی تیکه می پروندن....یهو استاد اومد...
من و میگی
انقـــــــدر بیبی فیییییییس بود استادهخنده ش رو نگو
مرده بودیم از خنده
آی باحال می خندید...

یه پسره بود تو کلاس... خیلی باحال بود... این همیشه با دوس دخترش میاد میره چون اهلِ اینجا نیستنوگرنه تو این شهر کوچکی و از این...استغفرالله
اینم تو کلاس بود..
من از ترم پیش ازش خیلی خوشم میاد
اصلا یه قیافه ای داره..آدم دلش واسه ش میسوزه
گفتم فاطی... گوشتو تیز کن ببین این کی میره کلاس، منم وقتی این رفت میرم
آخر سرم معلوم نشد کی باشه کلاس ِبعدی
استاده رفت..
ماهم اومدیم بیرون..
ساعت 6بود...
برف میبارید..
ماهم به سرمون زد پیاده بریم..
تا یه مسیری پیاده اومدیم...
بنده هم بقیه راه رو دربست اومدم
مجبورم دیه..
اینجا خیلی خلوته..(محله مون) نمیشه آدم تاریک باشه تنهایی بیاد

پ.ن: ها؟ چیه؟ دوست داشتم دوتا پست بدمحرفیه؟
Mina آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بیاد, تنهایی, خاطرات, خاطره, داخل, رفته, روزانه, شلمچه, نویسی, هرکی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
سهميه بنزين آذر ماه بدون تغيير تمديد شد 2012 اقتصادی 1 ۳۰ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۲۷ بعد از ظهر
اندوه شیرین عاشقی | رکسانا حسینی (تایپ) nasi & somi کتابهای کامل شده ایرانی 22 ۲۳ آبان ۱۳۸۹ ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
عشق گمشده | علیرضا مجلوبی باقری داستان های کوتاه و حکایات 0 ۵ تير ۱۳۸۹ ۰۷:۱۴ بعد از ظهر
قاصدک | مهسا طایع (تایپ) asma66 کتابهای کامل شده ایرانی 29 ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.


Earn cash with your XIP links - www.xip.ir
دانلود کتاب رايگان