بازگشت   نودهشتیا > عمومی > بحث و گفتگو

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۱۲:۵۴ بعد از ظهر   #10001 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
nairika آواتار ها
 
nairika به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض شنبه 14/08/90 12:42

سلام همگانی خوبین که
وای مردم از خستگی خواب دیشب
آخه برادری داشت فیلم اکشن میدید و ما رو هم از صدای بلند و مهیبش بی نصیب نذاشت یعنی من که فیلم رو ندیدم ولی همون صداش تاثیر خودش رو داشت و تو خواب مدام داشتم از دست پلیس و باندای خلاف فرار میکردم یعنی اینقدر از سخره و دره پریدم همه استخونام خورد و خاک شیر شده و صبحی با بدن درد از خواب بلند شدم فکر کنم اگه برادری همینطور به روند نگاه کردن فیلم شبانه اش ادامه بده باید یه کلاس دفاع شخصی برم که تو خواب اینهمه کتک نخورم
راستی یه خبر خوش این بخاری ما درستید و هوا بسیار مطبوع گرم است فقط اندکی بوی گاز یا شاید بوی بخاری در دفتر پیچیده که گمانم بی خطر باشد چه بسا که باعث خواب آلودگی ما میشود و هم اکنون است که به خواب ابدی برویم خدا خیرشان بدهد بسیار
دیگه اینکه این روزها میگذره بدون کوچکترین اتفاق خاصی
خوب همین دیگه خوش باشین و سرزنده
فعلنات



آب آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
.
.
.
nairika هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۲:۴۰ بعد از ظهر   #10002 (لینک مستقیم)
کاربر فعال گفتگوی آزاد
 
REMIX آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

سلام سلام سلام

امروز14 آبان ماه 1390( روز فرهنگ عمومی . پس لطفا یه امروز با فرهنگ باشین و فرهنگ عمومی رو رعایت کنین )


چطورید یا خوبید ؟

من که خوبم مخصوصا که امروزشرکت ساکت بود و منم مثل بچه های خوب نشستم درس خوندم . البته لازم به ذکره که سکوت شرکت بخاطر همون درس خوندن من بوده وگرنه هیچ وقت اینجا رو نمی تونی ساکت گیر بیاری .

هر کاری می کنم حس خاطره نوشتنم نمیاد .

من ... الان ... احساسم :عالی ، خوب و.... هوای حوصلمان هم مدیترانه ای و کاملا دلپذیر می باشد .

می بینم که دوشنبه هم تعطیله . چه شود .

زهرا مترو پلیس نازنینم
فاطمه (دختر شرقی) عزیزم

امیدوارم روزو همینطور هفتۀ خوبی داشته باشید و خبرای خوب خوب در راه باشه برای همتون .

عاشقتونم جیجریا . دختر و پسرم نداره .
الهام .
اینم لینک یه آهنگ بی کلامه . فقط گوش بدید ببینید ویولون چیکار کرده . من که عاشقشم .








قفــــــس از بال بال زدن هایت خسته است . . .

گاهی کمی عـــــــــادت بد نیست





ویرایش توسط REMIX : ۱۴ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۴۸ بعد از ظهر
REMIX آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۲:۵۲ بعد از ظهر   #10003 (لینک مستقیم)
همکار بخش درسی و دانشجویی
 
م.ن آواتار ها
 
م.ن به Yahoo ارسال پیام فرستادن پیام با Skype به م.ن
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

ماه چشمانت را که مي تابي

بی محابا مخیل سر انگشت ات

جاده ای را شروع میکنی!

که تا انتهایش،

به گل می نشید!

پاسخی گره خورده با کمان نازکی از خورشید!



جشمان ت رازی نهفته تر باید! تا مثابه ی شعر و،شعور ...


نگاه کن!

به شهر،

اندرون آيي و

تازگي،

شکوفه باران تشویش هجمه ی تن ات!

شاعری زاده باشد و

شعری، برانگیزد!



رسالتی که تو آغاز میکنی

روزگار تهي

رنگ مي بازد

سبزهايت دچار تازگي ميرود

از دور

و شهر،

ستاره باران سکوت مي شود

با تو

مي خواهم ات، بال ها بگشايم!

قصه اي ،

نه تازه با چشم هات





درون نوشت:


آیا حقيقت همون واقعيته و چه بسا حق؟؟؟؟؟

یعنی وقتي چيزي وجود داشته باشه پس داراي حقيقت هستش بنابر اين، چيزي در اين عالم نيست که وجود نداشته باشه
مثلا
اگه خدا حقانيتي باشه که داراي حقيقت، و اين حقيقت اش خود حق که وجود مطلقه اون رو بيان میکنه!یعنی خدا هست

پس خدا .شرا همش میگن نیستی؟



م.ن آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۳:۰۱ بعد از ظهر   #10004 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
Leon SS آواتار ها
 
Leon SS به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

سلام.
امروز 14 آبان 1390.

خدایا شکرت که همه جوره بهم حال دادی.

جواب آزمایشمو گرفتم................................
فقط فشار خون بالا...................................
چند روزه که وجودمو باخته بودم. فقط نیلوفر بود که بهم امید زندگی میداد. ازش ممنونم که کنارم موند.کلا نیلو عاشششششششششششقتم!!!!!!!!!!!
از ظهر تا حالا هم که هیچی. فقط با ماشینم ور میرفتم و بعدشم اومدم نت چون ماشین درست نشد خستم کرد.. دیشب با 110تا از روی یه سرعت گیر ساندوچی پریدم و فک کنم قطع کن سوختش مشکل پیدا کرده..........



زندگی شهد گلی ست مور زمان میخوردش.... آنچه میماند عسل شیرین خاطره هاست
Leon SS هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۳:۲۲ بعد از ظهر   #10005 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
armin gerrard آواتار ها
 
armin gerrard به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

سلام بچه ها خوبين؟
دلم باي همتون تنگيده بوت!(تازگيا چه زود دلم تنگ ميشه.....)
عرضم به خزمته شوما كه امروز 14 آبانه....بچه ها ي دانش آموز روز گذشته تون مبارك باشه خلاصه!
امروز از در شركت كه وارد شدم ديدم نگهبونمون تريپ قرمز زده به خيال خودش خوشگل شده چپ چپ نيگا كردم گف:
_چيه خوشگل نديدي؟
_هر روز جمالم به جمال خوشگل ميوفته والاه!(خودمو ميگفتم)
....
چه خبرا راستي؟
باز من خاطره نداركم اومدم الكي اينجا....حوصله م سر رفته خوب چه كنيم.....
[QUOTEپ.ن جمیع خاطر نویسان,چه پسر چه دختر:کسی به اعضای خانواده من,یهنی همون بابک و سعید پ.ن عاشقانه بده,گل بده,تشکر کنه,سلام برسونه,حالشو بپرسه,دعواش کنه و........اخطار میگیره
][/QUOTE]

نيميشه د دعوا رو ازش حذف بنماييد؟؟؟؟؟
والاه اينطوري كه شما ميگين روابط اجتماعيه اين آقايون ميره رو صفر!اصا شايد افسردگي بگيرن....
بعد هي ميگن دخترا حسود نيستن....



تاپیک تولد ابجی نیاز:
http://www.forum.98ia.com/t490639.html

آبی خاکستری
سیاه

یه سه چار ماهی بسته میباشیم شرمنده ی همه!
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

armin gerrard آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۳:۴۲ بعد از ظهر   #10006 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
لی لی تنها آواتار ها
 
لی لی تنها به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

خاطرات پنج شنبه و جمعه(جمکران)

پنج شنبه صبح با بر و بچ سوار اتوبوس شدیم راه افتاديم...طبق معمول دو ردیف آخر اتوبوس اتراق کردیم....صدیقه و مژگان و دنیا و سحر ردیف ته منو یاسی و خاطی و فاطی ردیف یکی مونده به آخر نشستيم.....از همون اول راه صدیق اينا شروع کردن فک زدن....فکر کنم صبحانه تخم کفتر خورده بودن چون کله ما رو بردن بس که حرف زدن.... بازار بلوتوث حسابی گرم بود یه ساعتی بلوتوث بازی کردیم بعدم بچه ها با موبایل آهنگ گذاشتن یه ذره فک زدیم با هم یه ذره هم با دوست پسرامون حرفیدیم....ساعت 11 صدیق و دنیا ساندویچ درآوردن بخورن اونم چی با دوغ گاز دار....مسابقه آروق زنی راه انداخته بودن دل و روده مون رو بالا آوردن....12 تا صدیق زد 7 تا دنیا
ساعت 12 رسیدیم قزوین....وضو گرفتم و نماز خوندم بچه ها هم تو مسجد دور زدن...یه ساعتی ول چرخیدیم پسرا رو دید زدیم... یه پسره سریش شده بود میرفت میومد متلک مینداخت....بعده يه ساعت دوباره راه افتادیم
سه ربعی تو ماشین خوابیدم ولي چه خوابی!!!!!!! اینقدر بچه ها سر و صدا کردن کوفتم شد....صدیق هم که درست بالا سرم آهنگ گذاشته بود با صداي بلند....يکی از بچه ها از تو کیفش سی دی درآورد دادیم خانوم تجدد گذاشت اول آلبوم قلب یخی بعدم محسن یگانه....رگ خواب زیاد فاز نداد ولی با مازیار خیلي حال کرديم....بالاخره به قم رسیدیم رفتيم وضو گرفتیم تو دستشویی چادرمو دادم به یاسی خودم رفتم دست به آب اومدم بیرون دیدم چادرم گم شده....یاسی میگفت دادم دست خاطي خاطره هم دستش یه چادر ملی بود خلاصه هرچی گشتم چادرم رو پیدا نکردم همون چادر ملی رو گذاشتم رفتم بيرون که شايد یکی برداشته باشه که تا از در دستشویی اومدم بيرون دیدم مژگان در به در دنبال چادره....چادر من دست اون مال اون دست من بود!حالا چه طور چادرم دست اون افتاد فقط خدا میدونه
بعد از زیارت خاطی و یاسی و فاطی رو گم کردیم پس با بچه های دیگه راه افتادیم رفتیم خرید بعد از یه ساعت برگشتیم سر قرار اوليه و بعد دوباره راه افتادیم....تو ماشین یه وضعیتی بود که نگو همه دپرس....مژگان که همون اوایل راه با دوست پسرش دعواش شد آبغوره گرفت صدیق هم همین طور وقتی هم تو ماشین نشستیم دنیا و فاطی و خاطي هم به همین وضع دچار شدن
وقتی رسیدیم جمکران بعد از اینکه مستقر شدیم رفتیم رستوران شام خوردیم و ساعت 12 شب برگشتیم وقتی برگشتیم خاطی و فاطی و یاسي شاکی شدن که چرا به ما نگفتین(قالشون گذاشتیم)
بچه ها همه رفتن تو حرم بخوابن ولي ما تو حیاط نشستیم تمام شب رو بیدار بودیم....تا حالا همچین سرمایی رو تجربه نکرده بودم....با دوتا پتو بازم سردمون بود ساعت دو رفتم يه گوشه بلکه خوابم ببره ولی تا گرم خواب شدم صدیق و دنيا پتو رو از روم کشيدن گفتن لیلا الآن تو خوابیدی؟ دلم میخواست خرخره شون رو بجوام....تا ساعت سه بالا سر من با تلفن فک زدن منم نذاشتن بخوابم....خلاصه کنم تمام شب بیدار بودیم و از سرما یخيديم الآنم همه مریض هیچکدوم نرفتيم مدرسه
صبح راه افتادیم بعد از يه ساعت رسیدیم مرقد امام ولي ما تو ماشین نشستيم....خیر سرم اومد دو دقیقه بخوابم بار تا گرم خواب شدم صدیق صدام زد که خوابیدم یا بیدارم....بعد از اینکه بچه ها از مرقد امام برگشتن خانوم آزموده خاموشی داد تا بلخره جمیعا خوابیدیم ولی دنیا نخوابيد در عوض تو خواب از همه عکس گرفت....مردیم از خنده وقتی دیدیم....بعد از چند ساعت رسيدیم شهر ري با بچه ها رفتیم بازار یه ساعتی چرخیدیم دوباره برگشتیم سر جای اول بعدم رستوران....موقعی که ما رفته بوديم بازار فاطی و خاطی از یه پسره شماره گرفتن بعد از ناهار به مدیر گفتیم داریم میریم خرید اونم گفت یه ساعت دیگه برگردین خلاصه گله ای راه افتادیم رفتیم سر قرار....همه رو یه پله ردیف نشستيم همه هم پاهای راستمون رو انداختیم رو چپ و با ژست تکون داد هرکي رد شد به ما خندید....پسره که اومد ما رو دید کپ کرد...گفت یا خدا اينا چرا اینقدر زیادن....پسره خیلی زشت بود ما هم تو روش گفتیم خيلی میمونه....طبق نظریه ی ما فاطي باهاش بهم زد ما هم راه افتادیم پاساژ بگردیم....ده نفری سوار آسانسور میشدیم و بعدم جیغ ميکشیديما بعد از یه ساعت همه رو پله های طبقه اول-دوم ولو شدیم....یه منظره ای بود که نگو.....کل پله ها رو اتراق کرده بوديم همه بهمون نگاه میکردن...یه ربعی نشستیم تا اينکه پسره زنگ زد گفت فقط 30 ثانیه بذار باهات حرف بزنم....وقتي اومد پاساژ ما همه شروع کردیم شمردن اونم با صداي بلند همه نگاه میکردن پسره رو خنده ش گرفته بود سر 30 ثانیه مژگان دست فاطی رو کشید برد بیرون خلاصه کنم راه افتاديم دیگه یه کله اومدیم شهرمون شب هم رسیدیم
قصه ي ما به سر رسيد کلاغه به خونه ش نرسيد



قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.







لی لی تنها آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۳:۴۳ بعد از ظهر   #10007 (لینک مستقیم)
خبرنگار نودهشتیا
 
رابين هود آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

به نام خداوند بخشنده مهربان
شنبه 14 آبان ماه سال 90


ميگن توي تمام آشفتگي ها ...يه نظمي وجود داره ....


ما كه نفهميديم توي اين آشفتگي هاي دور و برمون چه نظمي هست...ولي حتما" نظمي هست كه اينجوري پشت سر



هم داره ما رو مي كوبونه...يعني هر طرف قضيه رو



ميگيريم ..يه طرفش در ميره...


پنجشنبه بعد از ظهر خوبي بود برام...با اينكه تا ظهرش مزخرف بود...اما كلا" به خوبي تموم شد...


ديدن دوباره دوستان ...ما رو حسابي سرشوق آورد...ممنون از همشون...


جمعه هم يه عمليات تعقيب و گريز داشتيم كه به حمدالله به خير گذشت...


يه موقع ها بهترين سلاح براي ايستادن جلوي دشمنت اينه كه آنقدر خودتو ضعيف نشون بدي كه در باد قدرت



بخوابه...و آنقدر غرورش زياد بشه كه تصور هيچ



عكس العملي رو ازت نداشته باشه...اون موقع است كه از يه مورچه هم ضعيف تر ميشه...


وخيلي راحت ميتوني بشكنيش...




تمركز براي نوشتن ندارم...دوست دارم حرف بزنم...از ناگفته ها...ولي براي كي؟؟


از خودش به خودش بگم؟؟ نميشه كه...


اون توي يه دنياي ديگه ست و من توي دنياي اون...


فاصله...فاصله....فاصله...فاصله ....


هميشه اين فاصله هاست كه تعيين ميكنه كجاي دنيا ايستادي...فرقي نميكنه..دنياي خودت يا اون...





دوست دارم خواب راحت داشته باشم...يه خواب عميق...بدون هيچ فكر و خيالي...فكر كنم فقط مرگ همين خاصيتي داره...


يه موقع به گذشته كه نگاه ميكنم...ميبينم كه الكي دست و پا زدم...الكي به خودم سختي دادم...وقتي يكي خيلي راحت همه ي چيز هايي كه بدست آوردي رو مال



خودش ميكنه...و تو مجبوري در سكوت نظاره گر باشي...چه فرقي ميكنه...


به قولي ميشه كار كردن خر و خوردن يابو.(اين ها هم دو تا حيوانن...حيوان حيوانه ديگه!! ولي نميدونم چرا اينا تو ضرب المثل ها كاربرد بيشتري داره!!)




اين شعر كوچه ملي رضا يزداني رو خيلي دوست دارم...


خيلي راحت تو رو ميبره به فضايي كه شايد هيچ گاه تجربه نكرده باشي...


ملوديش 100 درصد تاثير گرفته از كارهاي مرحوم بابك بيات هست...حداقل اين نظر منه...


حتما" تا حالا شده با يك شعر همذات پنداري كنيد...من كه اينطوريم...با اينكه اين فضا رو تجربه نكردم..


نميدونم شايد 30 سال بعد يكي هم يه همچين شعري بگه و يك نفر باهاش همذات پنداري كنه...



هنوز عكس فردين به ديوارشه...


هنوز پرسه تو لاله زار كارشه...


تو روياش هنوزم بليت ميخره...


ميگه اين چهارشنبه رو ميبره...


تو جيباش ،بليط هاي، بازندگي...


روي شونه هاش...كوه اين زندگي...


حواسش تو ...30سال پيش گم شده...


دلش...زخمي حرف مردم شده...


سر كوچه ملي يه مرد...يه مرد...


كه 30 سال پيش ...ساعتش.. يخ زده...


نمي دونه دنيا چه رنگي شده...


نمي دونه كي..رفته...كي اومده...


توي پالتوي كهنه عهد بوق...


داره عابرا رو ..نگاه ميكنه...


كه رد ميشن از كوچه هاي شلوغ....


هنوز عكس فردين به ديوارشه...


خراباتي خوندن هنوز كارشه...


يه عالم ترانه تو سينه اش..داره...


قدم هاشو تو لاله زار مي شمره...


دلش از تئاتر هاي بسته پره...


چشاش از نگاه هاي خسته پره...


هنوز فكر چهارشنبه ي بردنه...


يه عمره كه باختاشو رج مي زنه...


سر كوچه ملي ...يه مرده..يه مرد...


كه 30 سال پيش ساعتش يخ زده....




بابك....




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


ویرایش توسط رابين هود : ۱۴ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۴۶ بعد از ظهر
رابين هود آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۳:۵۳ بعد از ظهر   #10008 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
nairika آواتار ها
 
nairika به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

خوبم؟! آره خوبم! نه نیستم! بدم! در واقع افتضاحم!
بازم قفل این سکوت لعنتی رو شکستم
بازم همه ناگفته ها رو گفتم به کسی که تا به حال حتی 10 ساعت هم با هم نبودیم و هیچ شناختی ازش نداشتم
چرا اون؟
چرا حالا؟
حالا که ماه ها میگذره تو ترک این عادت کوفتیم که همش سفره دلم و پیش این و اون باز نکنم
چرا حالا که داشتم به خودم امیدوار میشدم که دهنم چفت و بست داره؟
آه لعنت به من و این دهن لقم
آخه گفتن باخت زندگی چه سودی داره که دست از این کار احقانه نمیکشم؟
nairika هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۳:۵۴ بعد از ظهر   #10009 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
ساحلي آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Post

سلام به همگي
گفتم ما هم خاطره اي بنويسيم
امروز صبح بيدار شدم رفتم دانشگاه
آقا ما ي پسر تو كلاسمون دارين.هرچي ميپوشه براقه!كت چرم براق.پيراهن براق.شلوار براق.كفش براق.خلاصه اسمشم گذاشتيم براق.انقدم فكر ميكنه بانمكه كه آدم مخواد بميره از اين همه بانمكي.نميدونم اين شبا تو درياچه نمك اروميه ميخوابه كه انققدر بانمكه يا تو درياچه خزر كه انقدر شيرينه
والا بخدا
خلاصه ديگه
حالا اويزون دوست بدبخت من شده بود كه جزوتونو بديد به من.اونم اصلا دلش نميخواست بهش جزوه بده.خواست بپيچونتش كه رفت به استاد گفت جزوه من ناقصه براي امتحان چيكر كنم.كه گفت بريد از خانم ... بگيريد بياچاره دوستم ..........

واي واي اينو بگم.صبح تو سرويس دانشگاه من كنار ي سره نشسته بودم.هدفن تو گوشش بود ولي انگار ضبط روشن بود.انقدر صداشو بلند كرده بود كه من نگران پرده ي بيچاره ي گوشش بودم حالا چه اهنگايي هم گذاشته بود.واويلا ليلي.دبي دبي و اين مدل آهنگا.منم فيض ميبردم از اين آهنگا
پياده كه شدبم با دوستام كلي بهش خنديديم

در حال حاضر هم كه اينجا هستم فكرم كلي تا مشغوله! آخه فردا امتحان شفاهي ادبيات دارم انقده سختههههههههههههههه
جالبه ميخوايم با مامي بريم خونه دخترعموم. منم به روي خودم نياوردم فردا امتحان دارم
اگه تمومش نكنم نميرم سر كلاس
خب ديگه خاطره م تموم شد.الته اگه بشه اسمشو خاطره گذاشت
در پناه حق



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


رمان من: لمس واژه عشق | سارا کاربر انجمن نودهشتیا
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



لمس واژه عشق | سارا کاربر انجمن نودهشتیا | معرفی و نقد

لیموهایش چلانده ، کودکش مرده بود ... | ژیلا کاربر انجمن
ساحلي هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۴:۴۷ بعد از ظهر   #10010 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
سوداا آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

روز دانش آموز بر همه دانش آموزان با حال مبارکباد
امروز بچه های مدرسه منو غرق در دستمال کاغذی کردند. :mrgr een:
ماجراازاین شروع شد که بعداز زنگ تفریح اول داشتیم بچه ها رو برای مسابقه علمی مدرسه آماده میکردیم که سه تااز بچه ها پریدن و مارو ماچیدنو زودی هر کدوم یدستمال کاغذی بسته بندی شده گذاشتند تودست ماو رفتن.
از اونجا که امروز رو ما برای بچه ها روز دانش آموز قرارداده بودیم . اجازه دادیم سری دوم که حدودا 10 نفر میشدندهم مارا بماچنو بروند.
واین عده هم باز مارامفتخر بدریافت دستمال کاغذی نمودن
و سری بعد درزنگ دوم و ووووو
بقدری سرم شلوغ بود که هیچ فکرم کار نمی کرد که اینا این همه دستمال کاغذی رو از کجا میارند .
خلاصه تا ساعت آخر میز ما مملو از دستمال کاغذی شده بودتا اینکه مدیر جانمان با یک عدد خمیردندان و مسواک و یک بسته از همین دستمال کاغی ها وارد اتاق من شد .
بادیدن ای حجم وسیع دستمال کاغذی با تعجب بمن نگاه کرد که ( محتکر اقتصادی > دزد دستمال کاغذی ها چند میلیاردی ای از اقوام دزد ریئیس بانکی . وووووووو گیرت انداختم )
گفتم . نمی دونم چه خبره . امروز بچه هاتون مارو تو دستمال کاغذی غرق کردن
مدیر جانمان در حالیکه می خندید گفت : نه عزیزم به مناسبت روز دانش آموز از طرف مدرسه یک مسواک و خمیردندان و یک بسته دستمال کاغذی به کلیه بچه ها دادیم
ایناهم اون دوتا رو برخودشون برداشتند و هر چی از این دستمال کاغذی ها بود یا به معلمهاشون دادن و یا به کادر دفتر . که شامل شما هم شده .
گفتم : آخه تو همین مونده بودم . از صبح تا حالا داشتم فکر می کردم این ورو جکها این همه دستمال رو از کجا آوردن . پس مال مفت بود .
خلاصه الان که در خدمت شما هستم تا پایان زمستان آذوقه ( ببخشید دستمال کاغذی جمع کرده ام )



دردیک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کورشدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت بمن آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتراز حنجره ها می فهمند.

سوداا آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بیاد, تنهایی, خاطرات, خاطره, داخل, رفته, روزانه, شلمچه, نویسی, هرکی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
سهميه بنزين آذر ماه بدون تغيير تمديد شد 2012 اقتصادی 1 ۳۰ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۲۷ بعد از ظهر
اندوه شیرین عاشقی | رکسانا حسینی (تایپ) nasi & somi کتابهای کامل شده ایرانی 22 ۲۳ آبان ۱۳۸۹ ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
عشق گمشده | علیرضا مجلوبی باقری داستان های کوتاه و حکایات 0 ۵ تير ۱۳۸۹ ۰۷:۱۴ بعد از ظهر
قاصدک | مهسا طایع (تایپ) asma66 کتابهای کامل شده ایرانی 29 ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.


Earn cash with your XIP links - www.xip.ir
دانلود کتاب رايگان