بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ رمان

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 0 0%
15 تا 20 3 60.00%
20 تا 25 0 0%
25 تا 30 2 40.00%
بالای 30 0 0%
رأی دهندگان: 5. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۲, ۰۳:۲۶ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
maryamsamadani آواتار ها
 
maryamsamadani به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض رمان جدال و عشق در کارواش | مریم صمدانی و sahartat@gmail کاربران انجمن

سلام
به همه ی دوستان گل نودوهشتی دوستان رمانی خودمون
خوب هستید؟ایشالله که خوبوخوشوسرحال باشید هرکجای ایران هستیدوداستان ماروقراردنبال کنید

من عاشق این شکلکام..واسه همین خلاصه رومیکنم پرازشکلکو عکس








ورمان های خودم رمان بهارماندگارورمان شروع عشق بادعواورمان احساسات منجمد واشک های مقدس..کاملافرق داره


این داستان پراز

هیجان ...خنده..گریه...غم...شادی.....کل کل.....عشق
...وهرچی که فکرشوکنید






خوب بریم سرخلاصه ی داستان ونکاتی که قبل ازشروع باید گفته بشه


خلاصه داستان


داستان ما ازاونجایی شروع میشه که سه تادخترشیرازی دانشگاه تهران قبول میشن..اما یه مشکلی دارن اونم اینکه هرسه توپرورشگاه بزرگ شدندوحالا که 18 سالشونه ودانشگاه قبول شدن ..هیچ پولی ندارند که خرج داشنگاه وخانه ای که تصمیم دارن جاره کنند درتهران بدهند خلاصه اینا باهربدخبتی که بوده باکمک مدیرشون ازپرورشگاه خارج میشنو میان تهران یه خونه نقلی هم توپایین شهراجاره میکنن

اینادنبال کارمیگردن...تاهم خرج دانشگاهشون هم اجاره ی خونشون تامین شه...اما هرجاکه میرن بنا به دلایلی .....قبولشون نمیکنن...تااینکه پشت دریه کارواش زده بود که به چهارتا کارگرخوب جهت شستشوی ماشین نیازمندیم
خوب کی بهترازاین سه تا دخترما...
صاحب کارواش قبول نمیکنه اما وقتی کارشونو میبینه ...استخدامشون میکنه

خوب ماسته تاپسر شروشیطونم داریم به اسم امیررسا معراج وراتین
اگرداستان فرزند من روخونده باشیدمتوجه میشید که اینا بچه های بارانو بردیا
ارش ومهسا
شوگلورامین هستن

والان بزرگ شدن..که برخلاف دخترا زندگی خوبو ....پرامکاناتی دارن

اما یکم شروشیطونن دلشون خنده میخواد تفریح میخواد

خوب چه ربطی به دخترای داستان مادارن؟
اینش دیگه باشماست که زحمت بکشیدوداستانو دنبال کنید



ماشالله الان این خلاصه بود یاشاهنامه فردوسی؟

اشکال نداره لازم بود




ببینید دوستان هررفتاری مطمئنن جوابی داره

پس لطفا کسی بدرفتاری نکنه توصفحه نقدیاپروفایل من حرفهای دورازشخصیت یه انسان نزنه
عذرمیخوام انقدررک گفتم

ودیگه اینکه من هلاک تشکرو امتیازم اگربهم نرسه میمیرم


پس با تشکرات وامتیازات همراهیم کنید

ازهمین الان بگم ...تشکرواسم خیلی مهمه چراکه نشون میده چند نفرداستانو دنبال میکنن


درمورد تصاویر شخصیتها هم توگروه مشترک منوسحرجان هست ..وذدیگه عرضم به حضورتون
فعلا صفحه نقدنداریم پس توپروفایلمون داستانونقدکنید


جلد داستانم میذارم


رمان ها ی درحال تایپم

رمان بهار ماندگار | مریم صمدانی کاربر انجمن




رمان احساسات منجمد و اشک های مقدس | مریم صمدانی کاربر انجمن



رمان کامل شده ام

رمان شروع عشق با دعوا | مریم صمدانی کاربر انجمن




وای که شد پرازشکلک..یعنی کیف میکنماااااااااا




تشکرو امتیازیادتون نره



مریم صمدانی

ویرایش توسط maryamsamadani : ۵ اسفند ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۱۶ قبل از ظهر
maryamsamadani آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۲, ۰۵:۳۰ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
Sepid آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

  • نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:


  • حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:


  • برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:


  • استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ،منوط به قرار دادن نام ولینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com ) و اجازه رسمی از نویسنده انجمن، مجاز می باشد!


  • تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یا بدون لینک! ) خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!





مهم: تمامی نویسندگان بخوانید:
اطلاعیه راجع به درخواست حذف کتاب های نویسندگان!
------------------------------------------------------------
... دوستان عزیز برای درخواست طراحی جلد رمانتون فقط از طریق لینک زیر اقدام کنید ...
- طراحی جلد رمان های کاربران سایت -
----------------------------
Sepid آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۲, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
maryamsamadani آواتار ها
 
maryamsamadani به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
Smile رمان عشق وجدال درکارواش

سلااااااااااااام
خوب هستید؟
ایشالله که همینطوره

خوب بانام ویادخداشروع میکنم..اولین پستو میذارم ایشالله که...تااخرداستان راضی باشید پست بعدی رو سحرعزیزمیذاره وزمانشودقیق نمیدونم چون داره رمان فرزند منو تموم میکنه




هرسه روی نیمکت پارک نشسته بودند بهار کوله اش راروی زانویش گذاشته بود تاجای هرسه کامل بشود
قرارگذاشته بودند که هرسری که امدند بیرون یک نفرکوله اش رابیاورد تا وسایلهایشان رادرونش بگذارند

وحالا نوبت بهاربود


به فوراه وسط پارک خیره شدند که مثل اتشفشان بالا می امدو پخش میشد


هرسه به یک چیز فکرمیکردند
تهران..دانشگاه دولتی...
حالا که قبول شده بودند مشکلی بزرگترداشتند بنام بی پولی ونداشتن کسی که پشتشان باشد مانند کوه هوایشان راداشته باشد

بالاخره یکی ازاین سه نفر خسته ازاین سکوت به حرف امد
فرزانه به ارامی گفت
من میگم بیایدوبیخیال بشیم


خودش میدانست که چرت میگوید تاحالا جرات نکرده بودلحظه ای کتابش راکناربگذاردتامبادا قبول نشوداما خواست چیزی بگوید تادوستانش حرفی بزند

بهار باپوزخند جواب داد:اهان چشم فری خانم امری دیگه ای نیست...فرزانه نگاهی گذرا به صورت بهارانداختو ایش کوتاهی گفتو سرش راچرخاند سمت فواره



میناباحرص گفت
بشین یک سال ازهمه چیت بزن..حالا که نتیجه اشوداریم میبینیم بجای اینکه خوشحال باشیم عذای اینو گرفتیم که چه خاکی توسرمون کنیم


فرزانه ازجایش برخواست بهاروسط نشسته بود
سرشان رابالا گرفتند
فرزانه گفت:پاشید یکم راه بریم ..منکه دیگه نمیکشم سه روزه همش داریم فکرمیکنیم

بهار کوله اش رااز روی پایش برداشتو انداخت روی دوشش
مینا هم بلندشد
هرسه کنارهم ایستادن
وهم قدم شدند
بهار دختری شوخ طبع باقلبی مهربان بود که فعلابخاطرشرایط پیش امده سکوت کرده بود
فرزانه صبورباایمان وباخدابود..دلش قرص بود چون ازخدا کمک خواسته بود اما یکم دلهره داشت

مینا دختری شیرین بالهجه ی شیرازی وشدیدا دلسوز بود
اماهرسه یک خصلت رامشترک داشتند
معرفت


بعدازکمی قدم زدن درپارک وفکرکدن هرسه سوارتاکسی شدند وبه پرورشگاه برگشتند


ادامه دارد



میدونم که کم بود اما فقط این پستو محض این گذاشتم که یکم باشخصیت دخترااشنابشید

ویرایش توسط maryamsamadani : ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۰۵ بعد از ظهر
maryamsamadani آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۵ اسفند ۱۳۹۲, ۱۱:۵۵ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
maryamsamadani آواتار ها
 
maryamsamadani به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
Wink رمان جدال عشق درکارواش

سلام بعدازیه غیبت طولانی اومدم
اول اینکه عذرمیخوام بابت این غیبت
دوم اینکه چندتامسئله پیش امده
اول اینکه قراربود که این رمان مشترک نوشته بشه
اما من پست اولوکه گذاشتم سحرجون گفتن بخاطرایم عید واینکه متاهل هستن نمیتونن منو همراهی کنن که بهشون حق میدم
خلاصه من درگیر رمان احساست منجمدواشک های مقدسم هستم
کارای عید خریدو اینجورچیزاهم که دیگه ...وقتمو گرفته
ازهمه بدتردرکلییه هامه که امانمو بریده امابازم درخدمتتونم عمری باقی باشه بنویسم حتما سریع اپ میکنم

پس باتشکروامتیازهمیراهیم کنید



پست دوم


ولش کن معراج توبازگیردادی به این؟
اه دیوونه ام کرده راتین هی دم به دقیق زنگ میزنه
روانی شدم بخدا

امیررسا که شاهد بحث معراجو راتین بود...پوزخندی زدو ..بدون پلک زدن به ان دو خیره شد
تاکی معراج باید این بحثو تکرارمیکرد هرروز نصف ازتایمی که کنارهم بودند درمورد
رکسانا دوست دختر معراج گرفته میشد
معراج رامقصرمیدانست چراکه چند مدت پیش ازرکسانا خواستگاری کرده بودو
بعد ازدوسه روز که رکسانا باخانواده اش درمیون گذاشته بود معراج زده بود زیرهمه ی قولو قرارش
تاچندروز پکربود هرچقد منو راتین بهش گفتیم نامردی نکن ..دختررو داغون میکنی بااین کارت
تنها جواب معراج سکوت بود...ویه پوزخند..

حالا رکسانا هرلحظه زنگ میزدو گریه وزاری که معراج دوست دارم اصلا خانوادم به درک بخاطردل منم که شده برگرد
باشناختی که ازمعراج داشتم بعید بود همچین کاری کنه اما
این سکوتش ....

اه امیر تویه چیزی به این بگو
نفسمو صداداردادم بیرون تکییه امو ازرو مبل راحتی وسط سالن برداشتمو به جلو خم شدم
یه نگاه به راتین که باحرص برام چشمو ابرو مییومد حرفی بزنم انداختم
یه نگاه هم به معراج که کلافه دستاشو درون موهاش فرو کرده بوده به پارکت کف سالن خیره شده بود

لیوان چای سرد شدمو ازرو میز روبه روم برداشتم به لبم نزدیک کردمو یا قلپ ازش خوردم
لیوانو اوردم پایینو بین پنجه های دستم قرار دادم

طرف بحرفمو معراج قراردادم
باحوصله وکلام رسا وتاثیرگذارهمیشگیم که زبان زد همه بود گفتم:
تعریف کن معراج
معراج کمی توجاش جابجاشدو به چشمهام خیره شد وقتی نگاه سخت منو دید ازجاش بلند شدو پشتشو کرد به ما رفت سمت اشپزخونه

ادمی نبودم که بخوام به زورازکسی حرفی بکشم معتقد هستم که زندگی شخصی هرکسی به خودش مربوطه اما این واسه معراج صدق نمیکنه چون اون هرکسی نیست

راتین باعصبانیت به معراج که بااخم داخل لیوان واسه خودش چای میریخت خیره شد
وبعدباصدای اروم گفت:
امیربه جون خودم این یه چیزیش هست معراج ازاین اخلاقانداره

سرمو اهسته به معنای تاکید تکون دادم همون لحظه معراج لیوان به دست به مانزدیک شد
راتین باصدای بلند گفت :اه بگو چه مرگته دیگه؟بیست روزه گندزدی به اعصاب نداشته ی ما
اخم های معراج بطورفجیحی رفت توهم دریه چشم به هم زدن لیوانو محکم پرت کرد سمت دیواروشروع کرد دادوبیداد کردن
جاخوردم ازاین حرکت ناگهانی معراج ازسرجام بلند شدم
راتین هم سریع بلند شدو به سمت معراج که وسیله ای روی میز ازجمله قندونو لیوانها وسینی رو پرت میکرد دوییدمعراج فریاد میزد
هرزه باهادی هم خوابه شده فکرمیکنه من خرم...خراون بابای بی غیرتشه ...
خرهفت جدوابادشه

راتین که باعجله به سمت معراج میرفت بین راه متوقف شدو بادهانی باز به معراج که اروم گرفته بود به دیوارتکییه دادو روی زمین نشسته خیره شد
منم دست کمی ازراتین نداشتم
معراج اروم شروع کرد به حرف زدن وبه دیوار سفید رنگ روبه روش خیره شد


یک ماه پیش زنگ زدم گوشیه رکسانا اما هی ریجکت میکرد برای بارچهارم که زنگ زدم خاموش کرده بود ..گفتم شاید توخونه هستو نمیتونه حرف بزنه اما ازیه طرفم میگفتم رکسانا هیچ وقت گوشیشو خاموش نمیکرد

یک ساعت گذشت اما خبری ازرکسانا نشد هرچی هم زنگ زدم گفت خاموشه
دلم اروم نگرفت همش میترسیدم اتفاقی واسش افتاده باشه
معراج کمی مکث کردو اب دهانشو به سختی قورت داد لباشو بازبونش ترکردو به چشمای پرازحیرت من خیره شدو ادامه داد

ساعت 10 شب بودومن بی خبرازرکسانا که یه جورای بخاطر حسی که بهش داشتم زن خودم میدونستمش ناموس خودم
معراج بغض کرد
به راتین نگاه کردو گفت
باورت میشه راتین من خر نگران این کثافت بودمو اونم توتخت هادی
رفتم جلودرخونشون هرچی زنگ زدم گوشیش همچنان خاموش بود

شماره سحردوستشو داشتم به سحرزنگ زدم
اولش جواب نداد اما بعدش خودش زنگ زدو
باترس گفت:اقامعراج توروخدا این چیزی که میخوام بهتون بگمو به کسی نگید هادی منو میکشه
سحرعاشق هادی بودو هادی پست فطرت دنبال رکسانا

سحربهم گفت که ازساعت 6 هادی ورکسانا باهم رفتن بیرون
گفت که اومده جلودانشگاه دنبالش
اولش گفتم شاید کاری داشته باشه بهش به هرحال پسرعموی باباش بود
اما بازغیرتم اجازه نداد
ماشینو روشن کردمو رفتم جلودرخونه هادی
کل ساختمونشون برقاش خامو ش بود فقط مش اصغرنگهبان ورودی با یه چراغ قوه ایستاده بود پیاده شدمو رفتم نزدیکش منو میشناخت زیاد پیش این نارفیق رفته بودم
واسه همین اجازه داد برم بالا گفت برق ساختمون اتصالی کرده

منم بانورگوشیم رفتم بالا اماصدای رکسانا که باگریه به هادی میگفت
قرارمااین نبود باعث شد وایسم پشت دروگوش بدم
رکسانا باگریه میگفت
هادی توقول دادی گفتی که فقط درحد یه..هادی پرید وسط حرفشو گفت:اشکال نداره عزیزم خودم درستش میکنم...دست خودم نبود خودت که دیدی تواین چندباری که باهم رابطه داشتینم این اولین بارم بود که نتونستم خودمو کنترل کنم رکسانا باگریه ادامه داد...معراجوچیکارکنم؟هان؟م میخوام باهاش ازدواج کنم میفهمی من دوسش دارم؟هادی باحرص گفت:دوسش داشتی که الان توتخت من نبودی ...وبعد صدای گریه رکسانا اوار شدن همه ی باورهام ازاون


صدای گریه مردنه معراج تمام سالنو پرکرد
راتین بااخم به روبه روش خیره شده بودو منم بادستهای مشت شده از هرزگی رکسانا ونارفیقی هادی خودمو ورمبل انداختم راتین بادوقدم خودشو به معراج رسوندم کنارش نشست

ادامه دارد
maryamsamadani آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان احساسات منجمد و اشک های مقدس | مریم صمدانی کاربر انجمن maryamsamadani تایپ رمان 25 ۱۹ فروردين ۱۳۹۳ ۰۷:۳۱ بعد از ظهر
رمان بهار ماندگار | مریم صمدانی کاربر انجمن maryamsamadani رمان های کامل شده نوشته کاربران 92 ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ ۱۰:۳۱ بعد از ظهر
معرفی و نقد رمان بهار ماندگار | مریم صمدانی کاربر انجمن maryamsamadani نوشته کاربران سایت 9 ۵ بهمن ۱۳۹۲ ۱۱:۰۵ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۲:۰۷ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا