بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ رمان

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 5 1.81%
15 تا 20 69 24.91%
20 تا 25 88 31.77%
25 تا 30 44 15.88%
بالای 30 71 25.63%
رأی دهندگان: 277. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۴ دي ۱۳۹۲, ۰۹:۲۴ قبل از ظهر   #11 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
رز صورتی ... آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +173 امتیاز     
پیش فرض

پست سوم ...

***

روزها از پی هم می گذشتن و من هر روز بیشتر از روز قبل دلبسته و وابسته ی پسر حاجی می شدم ... بیشتر از دیروز دلبسته و بیشتر از ساعت پیش وابسته

چهار روزی بود علی رضا رو ندیده بودم ، خاله صدیقه رفته بود کویت و هر روز صبح فوأد در خونمون رو می زد و سفارش خرید های مامان رو یاداشت می کرد و خرماهای کنجدی یا پر شده با گردو رو تحویل می گرفت و می رفت ، هر روز صبح می اومد دم خونمون و من هر روز صبح تا بره از تو اتاقم بیرون نمی اومدم و می دیدم که هی پا به پا می کنه و با مامان حرف می زنه و لفتش می ده اما سرش رو بالا نمی اورد و می دونستم منتظره چیه ، با اینکه چند روز بود خودم پشت پنجره ی اتاقم به انتظار علی رضا می نشستم و می دونستم چه طعم بدی داره انتظار اما من دلم باهاش نبود و انتظار کشیدنشم مهم نبود

حوصله ام سر رفته ، روزها به عدد مقدس هفت رسیدن اما هنوز علی رضا از جایی که نمی دونستم کجاست برنگشته ، سرمای بدی خورده بودم و تمام تنم درد می کرد ، عبام رو برداشتم و به مامان گفتم می رم درمانگاه بهبهانی ها ، از اونور هم می رم بازار ، می خوام پولک بگیرم برای زیر لباسم

مامان با نگرانی نگاهم کرد و گفت : بذار لباس هاجر خانم رو از زیر چرخ در بیارم میام بات ؟
می دونستم چرا نگرانه اما حوصله ی منتظر موندن و لفت دادن مامان رو نداشتم ، حالم بد بود ، نبودن و ندیدن علی رضا هم شده بود مزید بر علت
_ الان تمومش می کنم
دوست نداشتم بیاد ، می خواستم برم لب شط ، می خواستم گِله ی نبودنش رو به آب بکنم و براش سلامتی ارزو کنم ، مدتی بود زمزمه ی درگیری تو مرزها بلند شده بود ، مدتی بود بعضی از سران عرب تو جوونها افتاده بودن و تحریکشون می کردن به داشتن یه دولت مستقل و کانون فرهنگی به اسم کانون خلق عرب تشکیل داده بودن ، من خیلی سر در نمی اوردم اما ، گاهی که پسرهای محل با هم جمع می شدن از تو حیاط صدای اعتراضشون به این نوع تحریکهات رو می فهمیدم اما به نظرم چیز مهمی نبود ، مردم خودشون عقل داشتن ، اما اون روزها نگران این بودم که نکنه افراطی های این کانون بلایی سر علی رضای مخالف با این جنبش اورده باشن ...
_ کجا مگه می خوام برم ؟ زود بر می گردم و سر راه سری به خدیجه می زنم
بایستی این دلتنگی رو با یکی در میون می ذاشتم و کی بهتر از خدیجه ؟

رفتم کنار شط و به لنج های کوچک و بزرگ نگاه کردم ، به قایق های ماهیگیری که به طرف ساحل می اومدن ، شهر دوست داشتنیم رو دوست داشتم ، مردمش رو ، خاکش رو ، نخل هاش رو و پسر حاجیش رو که هفت روز بود ازش خبر نداشتم و روم نمی شد از کسی بپرسم
خس خس سینه ام اذیت می کرد ، باید می رفتم دکتر ، نزدیکی های درمانگاه از رفتن پشیمون شدم و راهم رو به طرف بازار کج کردم ، روبند بلندی رو که فوأد بهم داده بود رو کشیدم رو صورتم و وارد بازار شدم ، بازار سرپوشیده ایی که همه چی داشت ، به قول حاج اسمائیل از جون آدمیزاد ، تا شیر گنجشک توش بود ، دم مغازه ی موسیو بارِن پا سست کردم ، کانواهای رنگارنگ و پرز دار وسوسه ی خریدنشون رو به جونم انداختن ، بافتنی رو از سکینه خواهر بزرگ علی رضا یاد گرفته بودم و گاهی که حوصله ام می رفت برای خودم و مامان جوراب و ژاکت و ژیله می بافتم ، می دونستم نباید برم تو مغازه اش ، می دونستم مامان و حاجی و از همه بدتر فوأد ، قدغن کرده بودن پا تو این مغازه بذارم اما دست خودم نبود ، عاشق جنس های جور و پر رنگ و لعابش بودم ، گاهی که می گفتم پولک های موسیو قشنگ تره ، مامان با تشر می گفت : نجابت یه زن از همه قشنگتره ، موسیو چشم ناپاکه

و همیشه برام سوال بود که چطور با این همه عرب غیرتی اون هنوز اونجا بود و جنس می فروخت ؟ پس دل به دریا زدم و با ذوق و شوق در حالی که عبام رو محکم چسبیده بودم و تو دلم از فوأد بابت پیچه ایی که برام خریده بود تشکر می کردم رفتم تو مغازه اش ، با دیدن روی گرفته ام روش رو جمع کرد و چشم های ابی رنگش رو به توری روی چشم هام دوخت و گفت : بفرمایید مادام ؟


به نظرتون چی می شه ؟؟؟ پست بعدی پر از هیجان هستش ، از انجمن ادبی که برگشتم براتون می ذارم ،
اقا لحظه ی دیدار نزدیک است ... ندا جونم برم صفاسیتی ؟؟؟
اینم واسه خاطره جونم که داره عروس می شه و خاله پریش از خوشحالی نمی دونه به کدام رقص زنده ی دنیا برقصه

اقا ما با این جناب همسر مکافات داریم ، صبح کله ی سحر که می ره سر کار هی میاد بالاسرم و هی می گه : خانوم چی بپوشم ؟ منو می گی دلم می خواد با چماق بیفتم دنبالش و همونطور با پیژامه بکنمش بیرون
اینم جناب شنگول و خانم منگول هستن که هی با هم بحث می کنن
وای وای اینم فوأدِ ...
اینم منو شوهری در حال ستاره چینی



چقدر پیراهن های مردانه پشت ویترین مغازه ها قشنگند...!
تو را که درآنها تصور میکنم
وسوسه خریدنشان به سرم میزند...
می بینی
فقط مانده بودکه اینهانبودنت را به رخم بکشند که کشیدند

♥♥♥
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


Reza Sadeghi – Havasam Behet Bood

ویرایش توسط رز صورتی ... : ۵ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۱:۵۱ بعد از ظهر
رز صورتی ... آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
&Azin&, "Giti", (morvarid), * narges *, * م .عباس زاده*, *mahsa*, *parimah*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *مرغ خروس دوس*, *پریسا*, .elina., .parniya., /manoo/, 2khtarBaran, 6789, A N G E L, a-hagh, abbas_p, abri, ABR_SEPED, Adele72, afra., AFSON*, amirhessam, AMOURE, anahid 33, Anahita.s, arefe90, arezoo214, arqavanii, arsenik, ashoka, ask., astanehp, atish69, Atrisa banu, azam 24, baran97, blue heart, chenar, chochok, cloudyneda, dada1, dara67, Dellaraam..., devilgirl_A, dokhibabash, ebaa, EINDRA, Elena*, eliiie, ellli77, elnaz dadkhah, estifen, fa2013, fa62, FANNI, faranak-bahari, fariba45, fariba48, Fateme-a, Fateme.R, fereshteh27, FereshteĦ, ghazal-xr75, GOLE...KAGHAZI, goli1658, googoosh z, GOOL89, hasti59, Hasti94, Iris7, iyzak, juju 66, just.niloofar, khademre, khakbaz, Ki Mi Ya ● $h, kitaro3549, lartmis, leyla71, leyli ba man as, libra272, m.tanha, mahdiar, mahya7763, makhmal_66, Maman fariba, mansuri, MARYAMGOL, maryiana, marzieh68, mb_maryam, mehrniaa, Melina89, Melisa, mellina2000, meloda, meno, me_ned, mfr60, mina87, mishapasha, miss_mass, Mmojack, mratiger, mzm1368, nacm7114, nafas-77, narges.shiraz, nasimrahi, nasrin.j, nasrin44, nastaran1351, nazisaki, negar*pb, negin gold, negin17, Nelson, noora86, osweh, parvazeh98, parvinah, pikasooo, pishiesefid, R.A.H.A, rahakh, rahha, raniya, ratanaz, razieh y, razieh76, Real Smiler, reyhane1371, romina ab, roya sh, roya87, Roza18, roze sefied, s7453s, saba erfan, sadafnaz, sahar-ar, sahar32, sahar88, saharnazv, SALI1452, samaneh yavari, SAMIRA BANOO, sam_h_m, sana 88, sara.77, sarakaviani, saramin, saray, sara_1360, sefid65, sepidrokh, setareh273, setayesh1363, shadi1356, shadi256, shadi_gule, sharareh 78, shima7, shimash, sh_shivol, simindokht, Snow Princess, sogol21, soheila50, somaye_t, soodeh90, SOSKET, star78, Street love, sun gir*l*, SunDaughter☼, S_64, s_aftab, tannaz1994, tannazf, Tarlan_tahami, tena, Titanium, titinaz, vampire_undead, water_lily, YASAM!N, yasaman20, z.rahmatian, zahra.gol, zahra@m, zara_127, zarpari04, zemestune, zholi joon, zizi.m, Zjooojooo, _ماهک, ~Azita~, ~ELAHE~, ~farzaneh jan~, ~sara khatoon~, ~SAREH~, ~The14th MooN~, °Hal¡¥aS°, ·•● samir ●•·, آرسین2, آواشیوا, ارامش.پ, اردیبهشت 75, اسمون, امیلیا, بازیگوش, بانوی اردیبهشت, بــــانــــو, بهار راد, بی قرار تنها, ترنج فاطمي, تنها..., تینا97, خانوم جان, خانوم معلم, خیال پاییز, دارابي, دختر حنایی, دختر کبریت فروش, دریا 91, دریا دلنواز, دریا....s, رادمینا, رالف, رزصورتی, روشنک اهورایی, ریماس, زهرا گل, زينب(زينب14), سامولک, سامیه12, سرو تنها, سلطان قلبها, شروع, صوفی آزاد, عمه حمی, فتانه.پ, فرحناز65, ققنوس 73, ليدا.ا.ك, لیلاحمیده, م-محسنی, م.نوری, مائده 67, مادرم, ماه سیما, ماه و خورشيد, ماهوش, منا معیری, مهسا.میر, میثاق 1, نسرین..., نیکا83, نیکیا, هادیانا, هستی 11, هیونگ, ویدا درستی, ویدا.ف, چشم قشنگ, کوثر واصلی, گلينه, یلدا تقی زاده, یک ابانی, ღ Seti ღ, Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ, ♥ nazi nazi♥, ♥Arezoo, ✖م♥ر✖ی♥م✖

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲۴ دي ۱۳۹۲, ۰۹:۳۹ بعد از ظهر   #12 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
رز صورتی ... آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +180 امتیاز     
پیش فرض

سلام
سلااااااااااااااام
جیییییییییییییغغغغغغغغغغغ غغغغغغغغغغغغ ... قراره چه بلایی سر لیلا بیاد ؟؟؟ هی وااااااااااااای من استرس دارم به جان خودم به قول یکی از پیرهای فامیلمون ، استرج دارم ننه
راستش قرار بود هفته ایی یه بار بیام آپ کنم اما چند تا چندتا پست بذارم بعد بر حسب تجربه بهم ثابت شده تو همچین روشهایی امتیازها به صفر می رسن اما باز دلم نمیاد تو بدترین جای ممکن تمومش کنم و اذیت بشید
حالا تا می تونم براتون پست می ذارم اگه فردای روزگار هم نشد که شما به این روزها من رو ببخشید
این پست فقط و فقط برای روشنک اهورایی و ویدا.ف عزیزم هستنش
دوستتون دارم فداتون شممممممممممممم
پست آخر امشب ♥

♥♥♥

دست رو هر کدوم رنگ می ذاشتم یه رنگ خوشگل تر نظرم رو جلب می کرد تا اینکه تو طبقه ی چهارم یه کلافِ جگری ، کلافه ام کرد ، هی نشوندمش رو پوست تیره ی علی رضا و هی بلندش کردم ، هی زبونم چرخید برای رنگ سرخابی اما انگشت اشاره ام اون رنگ رو نشونه می گرفت ، تا اینکه خریدمش ، پنج کلاف جگری رنگ و یه کلاف سفید برای کش بافت دور یقه و زیر ژیله ، دست کردم تو کیف مشکی و براق پولم که یکی گفت : برو بیرون من حساب می کنم ؟

با دست راست زدم تو سرم و لب گزیدم و چرخیدم طرفش و سرم رو انداختم پایین ، با اخم پول رو حساب کرد ، با دنیایی دلتنگی از پشت پیچه ی بلند و توریِ روی چشم هام نگاه به اخم و تخمش کردم ... چه کسی باور می کند که با یک اخم هم می شود مست شد اگر گره خورده باشد بین ابروان کسی که دوستش داری ، که حواسش نیست که حواست هست ؟؟؟ ...
محلم نکرد ، فقط کشید کنار و با دست در مغازه رو نشونم داد ، با سری فروافتاده و شونه هایی که مایل به زمین بودن اومدم بیرون ، جلوتر از من راه افتاد و پشت سرش کشیده شدم ، اول بدون حرف ، بعد پا تند کردم و گفتم : علی رضا ؟ !
جوابم رو نداد ، خودم رو رسوندم بهش و ایستادم جلوش ، با دست عقبم زد اما من لجوجتر از این ها بودم ، دوباره ایستادم کنارش و دوباره پا تند کرد تا اینکه گوشه ی استین کت سورمه ایی رنگش رو گرفقتم و کشیدم ، ایستاد ، منم ایستادم و با خودم گفتم
_ این حق من بعد ازهفت روز بی خبری نیست
به دشداشه ی سیاهش نگاه کردم ، به چفیه ی سفید مشکی روی شونه اش ، به انگشتر فیروزه ی توی دست راستش
_ می خوای تا کی تو کوچه بمونی و اینطور وجبم کنی ؟
خجالت کشیدم ، دلخور شدم ، این لحن علی رضا نبود ، این لحن همیشه شوخ و پر از شیطنت علی رضا نبود ، این لحن برای من عاشق سنگین بود و پر از دلخوری و پر از اشک که می دونستم تا چند روزی شریک چشم و بالشتم و دنیای رویاییم می شه
_ راه بیفت ، می خوای فوأد ببینه خونت رو بریزه ؟ مگه اقام نگفته بود دم دکونه این اجنبی نری؟ مگه ننت نگفت ؟ مگه اونباری که رفتی و دستش رو کشید رو دستت فوأد تا حد مرگ نزدش ؟ چرا اینقدر بی فکری ؟ به فکر خودت نیستی به فکر ننت و ابروش و حرف آقام باش ...
کوهی در درونم ریزش کرد ، پر از گرد شدم ، پر از خاک شدم ، ویرون شدم ، تو یک کلمه مردم
که ادامه داد : همه می دونن اسم فوأد روته ، نمی تونی هرکاری دوست داری بکنی ، تو که می شناسیش چقدر تعصب داره ، وقتی می گه اونجا نرو بگو چشم ؛ وقتی میگه بازار نیا بگو چشم ، الانم خدایی بود من پیش ابوذر بودم ، وهاب از عماد خواسته بود تا سر فوأد رو گرم می کنه یه جوری تو رو از بازار ببریم بیرون ، کمی مراعاتش کن دختر ، می خوای دستش به خون کثیف و عرق خور اون بی ناموس آلوده بشه ؟
دوست داشتم بهش بگم بسه ، بهش بگم دیگه نگو ؛ بهش بگم اگه حواست به حال خرابم نیست حداقل حواست به حرفهات باشه اما نشد ، نمی دونستم تجمع اشک تو بلوطی چشم هام بابت حرفهاشه یا به خاطر سرماخوردگیه ؟ چشم هام هم مثل گلوم می سوختن ، اما بدتر از اون قلبم بود که تو اتش بی خیالی و بی حواسی پسر حاجیِ روبروم در حال جزغاله شدن بود ... بغضم رو قورت دادم ، نه الان وقت ریختنش نبود ، شب وقتی مامان خوابه برای بالا اوردنش کلی وقت داشتم ... داشتم تاوان دلتنگیم رو می دادم و چه تاوان سخت و زجر اوری بود ... یه چیزی این وسط جور در نمیومد ... پس نگاه شیطون و بازیگوشش که گاهی ادم رو تا مرز وسوسه ی چیدن سیب می برد کجا بود؟
با صدایی که به زحمت به گوشم می رسید ، با جون کندنی که داشت جونم رو می گرفت گفتم :
_ تو این هفت روز کجا بودی ؟
_ هرجا که بودم ... حالا هم تا فوأد ندیده زودتر راه بیفت
توان از پاهام رفت و با زانو نشستم رو زمین ، هروقت فشارم می افتاد ضعف می کردم و دست و پاهام شروع می کردن به لرزیدن ، علی رضا نشست رو بروم اما من نمی دیدمش و تنها چیزی که می دیدم آتش بود و ناله ی قلبم ، انگار بلند شد و رفت ، انگار دوتا دست با عضلاتی بهم پیچیده از رو زمین بلندم کردن ، انگار سوار ماشین بودم و صدای مردی که علی رضا نبود اما تا می شد و می تونست شبیه پسر همسایه ی کناریمون بود ، شبیه پسر همسایه ایی که بوی زهم ماهی می داد ، پسر همسایه ایی که حواس دختر همسایشون پیشش نبود اما حواسشم به حواسِ رفته ی اون پسرِ ماهیگیر بود ....


جان پروانه انتظارش رو داشتید ؟؟؟ جون پری بگید ...
بنده در پروفم منتظرتونم و اگه سوالی بود با رنگ صورتی تو پروفم بهتون جواب می دم ، ببخشید بابت نقد که باور کنید فعلا بودنش برام مقدور نیست ... هر پستی هم تو هر روزی که بخوام بذارم با رنگ قرمز تو پروفم براتون می گم یا اینکه تو امضام براتون می ذارم
دوستتون دارم
بووووس
شب خوش


شده تا حالا حضور و اغوش یه نفر رو که برای شما جهانی بوده رو کم داشته باشید ؟ این روزها عجیب احساس کمبود می کنم

ویرایش توسط رز صورتی ... : ۲۴ دي ۱۳۹۲ در ساعت ۰۹:۴۳ بعد از ظهر
رز صورتی ... آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
&Azin&, "Giti", (morvarid), * narges *, * م .عباس زاده*, *honeymoon*, *mahsa*, *parimah*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *مرغ خروس دوس*, *پریسا*, .elina., .parniya., 2khtarBaran, 6789, A N G E L, a-hagh, abbas_p, abri, ABR_SEPED, Adele72, afra., AFSON*, amirhessam, AMOURE, anahid 33, Anahita.s, arefe90, arezoo214, arqavanii, arsenik, ashoka, ask., astanehp, atish69, Atrisa banu, azam 24, baran97, blue heart, chenar, chochok, cloudyneda, dada1, dara67, Dellaraam..., devilgirl_A, dokhibabash, doxi bala, ebaa, EINDRA, Elena*, eliiie, ellli77, elnaz dadkhah, estifen, fa2013, fa62, FANNI, faranak-bahari, fariba45, fariba48, Fateme-a, Fateme.R, fereshteh27, FereshteĦ, ghazal-xr75, GOLE...KAGHAZI, goli1658, googoosh z, GOOL89, hasti59, Hasti94, Iris7, iyzak, juju 66, just.niloofar, khademre, khakbaz, Ki Mi Ya ● $h, kitaro3549, lartmis, leyla71, leyli ba man as, libra272, m.tanha, mahdiar, mahya7763, makhmal_66, Maman fariba, mansuri, MARYAMGOL, maryiana, marzieh68, mb_maryam, mehrniaa, Melina89, Melisa, mellina2000, meloda, meno, me_ned, mfr60, mina87, mishapasha, miss_mass, Mmojack, mratiger, mzm1368, nacm7114, nafas-77, narges.shiraz, narges21, nasrin.j, nasrin44, nastaran1351, nazisaki, negar*pb, negin gold, negin17, Nelson, noora86, osweh, parvazeh98, parvinah, pikasooo, pishiesefid, R.A.H.A, rahakh, rahha, ratanaz, razieh y, razieh76, Real Smiler, romina ab, roya87, Roza18, roze sefied, s7453s, sahar-ar, sahar32, sahar88, saharnazv, SALI1452, samaneh yavari, SAMIRA BANOO, sam_h_m, sana 88, sarakaviani, saramin, saray, sara_1360, sefid65, sepidrokh, setareh273, setayesh1363, shadi1356, shadi256, shadi_gule, sharareh 78, sheyda315, shima7, sh_shivol, simindokht, Snow Princess, sogol21, sogsnd, soheila50, somaye_t, soodeh90, SOSKET, star78, Street love, sun gir*l*, SunDaughter☼, S_64, s_aftab, tannaz1994, tannazf, Tarlan_tahami, tena, Titanium, titinaz, vampire_undead, water_lily, YASAM!N, yasaman20, z.rahmatian, zahra.gol, zahra@m, zara_127, zarpari04, zemestune, zholi joon, zizi.m, Zjooojooo, _ماهک, ~Azita~, ~ELAHE~, ~farzaneh jan~, ~sara khatoon~, ~SAREH~, ~The14th MooN~, °Hal¡¥aS°, ·•● samir ●•·, آرسین2, آواشیوا, ابری, اردیبهشت 75, اسمون, امیلیا, بازیگوش, بانوی اردیبهشت, بــــانــــو, بهار راد, بی قرار تنها, ترنج فاطمي, تنها..., تینا97, خانوم جان, خانوم معلم, خیال پاییز, دارابي, دختر حنایی, دختر کبریت فروش, دریا 91, دریا دلنواز, دریا....s, رادمینا, رالف, رزصورتی, ریماس, زهرا گل, سامولک, سامیه12, سرو تنها, سلطان قلبها, شروع, صوفی آزاد, عمه حمی, فتانه.پ, فرحناز65, ققنوس 73, ليدا.ا.ك, لیلاحمیده, م-محسنی, م.نوری, مائده 67, ماه سیما, ماه و خورشيد, ماهوش, منا معیری, مهسا.میر, میثاق 1, نسرین..., نیکا83, نیکیا, هادیانا, هستی 11, هیونگ, ویدا درستی, ویدا.ف, چشم خمار, چشم قشنگ, کوثر واصلی, گلينه, یلدا تقی زاده, یک ابانی, ღ Seti ღ, Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ, ♥ nazi nazi♥, ♥Arezoo, ✖Dark♥AngeL✖, ✖م♥ر✖ی♥م✖
قدیمی ۲۶ دي ۱۳۹۲, ۰۴:۱۸ بعد از ظهر   #13 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
رز صورتی ... آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +170 امتیاز     
پیش فرض

سهلــــــــــــــام
رسید به صفحه ی دوم ؟؟؟ منو این همه زرنگی و تند تند پست گذاشتن محاله محاله محاله
آقا امروز کلی مهمان دارم ، دختر دایی های عزیزم ، خاله جونم ، خواهرام ... اینقــــــذی خوشحالم ببم جان
من و دختر دایی دومم هفده روز با هم تفاوت سنی داریم و فقط سری از هم سواییم ، همیشه با هم بودیم و همیشه مثل الان از بودن هم لذت می بریدم
به امید خدا یه ساعت دیگه می رسن ، خانوم قشنگم اهواز زندگی می کنه و قراره دو سه روز بمونه و ما هم شوشوی گرام را از خونه کرده ایم بیرون و گفتیم ، یه چی می دونستن می گن مردها باید چهار تا زن داشته باشن تو اگه یکی از اون سه تا رو داشتی اینطور در به در نمی شدی ... والا...
با اینکه گفته بودم هفته ایی یه روزش رو پست می ذارم اما دلم نیومد مهرتون رو بی جواب بذارم
برای امروز دو پست داریم که امیدوارم خوشتون بیاد ، اینجا تو این دو پست شما بیشتر از همه فوأد رو قراره بشناسید
این برای اونایی که گفتن اخلاق و تعصبش رو دوست ندارن و برای اونایی که گفتن عاشقشن و برای خودم که نیشم با اومدن اسمش تا گوشهای مبارکمان کش میاد
فردا عقدکنون نرگس خانوممه ، نرگسم خوشبخت باشی♥
ماربچون این همه درس نخون
ندای خوبم ممنونم از دقتت و تلنگرهات ♥





صدای واویلای مامان بود ،اما سوزش چشم هام باعث می شد نتونم چشم باز کنم و خیال مامان رو از حال خرابم راحت کنم
_ چه بلایی سرش اومده ، خونم خراب شد ... لیلا ؟
_ نترس خاله ، چیزیش نیست ... می تونید زیر بلغلش رو بگیرید ببریمش داخل؟
_ جون ندارم خاله ... برم دنبال بی بی بیاد ببینه خونم خراب شده
بی بی همون نزدیکی ها مغازه ی عرقیجات و داروهای گیاهی داشت و از جا انداختن استخون در رفته تا گرفتن بچه بلد بود ، خیلی ها مثل مامان اون رو بیشتر از دکتر و بهیار ها قبول داشتن
_ مو می برمش تو تا شما برید پی اش ( پیش )( دنبالش )
دوباره همون دستها کمک کردن و از رو زمین کنده شدم ، گلوم می سوخت ، انگار یه گردوی درشت اون تو گیر کرده و راه نفس کشیدنم رو بسته بود و به گلوم چنگ می انداخت
_ لیلا ؟ بهوشی؟
تو یه جای نرم گذاشتم زمین
_ لیلا ؟
دلم نمی خواست پلک هام رو از هم آغوشی پر از عذابشون جدا کنم ، دلم نمی خواست به لیلای پر دردی که می گفت پاسخ بدم ، دلم نمی خواست چشمم بهش بیفته و چقدر این دل ، نخواستن داشت ، چقدر متفاوت بودن این نخواستن ها با دل خواستن های پسر حاج اسمائیل ...
سر درد بدی داشت شروع می شد ، گیجگاهم می زد و جلوی سرم نبض داشت اما قلبم به زور می زد ، به زور می تپید ، به زور خون رسانی می کرد
_ لیلا ؟
چقدر قشنگ اسمم رو صدا می کرد ، چقدر دلم می خواست یک عمر چشم هام رو ببندم واون صدام کنه و من به دل خواستن هام فکر کنم
_ علی رضا لیلا چشه ؟ تو بازار کسی مزاحمش شد ؟ خاله فکر می کنه من تُندیش کردم ... ای خدا پس چرا خاله نیومد ؟
صدای فواد می لرزید ، شاید از ترس ، شاید از غیرت شاید از بی گناهی
اما صدای علی رضا نگران بود ، صداش مرتعش بود اما نمی لرزید به جاش تمام هیکل من رو می لرزوند
_ کسی مزاحمش نشد ... ولی من بهش توپیدم ... بهش گفتم چرا باز اومده بازار ؟ بهش گفتم اگه فوأد ببینه خون به پا می کنه ، بهش گفتم حرمت خواستن تو رو نگه داره ، بهش گفتم اسم فوأد روته و باید رعایت کنی ، اونم ترسید ، بعد دیدم زانو زد زمین
صدای عصبی فوأد رو شنیدم : تو چیکارش کردی ؟ چــــــــــــی بهش گفتی ؟؟؟
و بعدش صدای عصبی تو چته ی علی رضا اومد
_ مگه مو خودُم لالُم که بهش بگُم ؟ اگه می خواستُم خون به پا کنم یا اذیتش کنُم همون بار اول که گفتُم نیا و اومد ، می کردُم ... به خودم می گفتی ، می گفتی اومده بازار خودم می بردمش ، حالا خوبه ؟ حالا اینطوری افتاده تو جا خوبه ؟
_ بکش دستت رو ، تقصیر منه که به فکر توئم
نکنه دست به یقه شده باشن ؟ با سختی پلکهام رو از هم باز کردم و فواد قوی هیکل رو دیدم که علی رضای قد بلند رو چسبونده به دیوار
_ خاطرش رو می خوام درست ... برام عزیزه درست ... تعصبش رو می کشم درست ... اما نمی خوام بترسه ، نمی خوام مجبورش کنم ، نمی خوام اذیتش کنم ، اگه می گم نیاد بازار چون دلم نمی خواد کسی ببینتش
_ خو منم واسه همین تشرش زدم
_ نه تو ، نه هیچ کس دیگه حق نداره تشرش بزنه ، هیچ کس حق نداره لیلا رو بترسونه ، هیچ کس حق نداره اذیتش کنه
این وجه از دلنگرانی و علاقه ی فوأد رو ندیده بودم
_ بیا تو بی بی بیا ببین رولکم ( عزیز دلم ) چش شده
نگاه خستم رو ازفوأدی که سریع دستش رو از یقه ی علی رضا جدا کرد گرفتم و دادم به مامان ، از اون دوتایی که با اومدن مامان خیلی عادی کنار هم قرار گرفتن و به بی بی سلام کردن
بی بی زنی قد کوتاه و فوق العاده چاقی بود و گاهی که تو خوردن زیاده روی می کردم مامان می گفت رعایت نکنی می شی مثل بی بی و من گاهی از ترس شبیه شدن به اون با شکم خالی از پای سفره بلند می شدم

ویرایش توسط رز صورتی ... : ۵ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۰۵ بعد از ظهر
رز صورتی ... آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
&Azin&, "Giti", (morvarid), * narges *, * م .عباس زاده*, *honeymoon*, *mahsa*, *parimah*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *مرغ خروس دوس*, *پریسا*, .parniya., 2khtarBaran, 3131, 6789, A N G E L, a-hagh, abbas_p, abri, ABR_SEPED, Adele72, afra., AFSON*, amirhessam, AMOURE, anahid 33, Anahita.s, arefe90, arezoo214, arqavanii, arsenik, ashoka, ask., astanehp, atish69, Atrisa banu, azam 24, blue heart, chenar, chochok, cloudyneda, dada1, dara67, Dellaraam..., devilgirl_A, dokhibabash, doxi bala, ebaa, EINDRA, Elena*, eliiie, ellli77, elnaz dadkhah, estifen, fa2013, fa62, FANNI, faranak-bahari, fariba45, fariba48, Fateme-a, Fateme.R, fereshteh27, FereshteĦ, ghazal-xr75, GOLE...KAGHAZI, goli1658, googoosh z, GOOL89, hasti59, Hasti94, Iris7, iyzak, juju 66, khademre, khakbaz, Ki Mi Ya ● $h, kitaro3549, lartmis, leyla71, leyli ba man as, libra272, m.tanha, mahdiar, mahya7763, makhmal_66, Maman fariba, mansuri, MARYAMGOL, maryiana, marzieh68, mb_maryam, mehrniaa, Melina89, Melisa, mellina2000, meloda, meno, me_ned, mfr60, mina87, mishapasha, miss.no.1, miss_mass, Mmojack, mratiger, mzm1368, nacm7114, nafas-77, narges.shiraz, nasrin.j, nasrin44, nastaran1351, nazisaki, negar*pb, negin gold, negin17, Nelson, noora86, osweh, parvazeh98, parvinah, pikasooo, pishiesefid, R.A.H.A, rahakh, rahha, raniya, ratanaz, razieh y, razieh76, Real Smiler, romina ab, roya87, Roza18, roze sefied, s7453s, saba erfan, sadafnaz, sahar-ar, sahar32, sahar88, saharnazv, samaneh yavari, SAMIRA BANOO, sam_h_m, sana 88, sarakaviani, saramin, saray, sara_1360, sefid65, sepidrokh, setareh273, setayesh1363, shadi1356, shadi256, shadi_gule, sharareh 78, sheyda315, shima7, sh_shivol, simindokht, Snow Princess, sogol21, soheila50, somaye_t, soodeh90, SOSKET, star78, Street love, sun gir*l*, SunDaughter☼, S_64, s_aftab, tannaz1994, tannazf, Tarlan_tahami, tena, Titanium, vampire_undead, water_lily, YASAM!N, yasaman20, z.rahmatian, zahra.gol, zahra@m, zara_127, zarpari04, zemestune, zholi joon, zizi.m, Zjooojooo, _ماهک, ~Azita~, ~ELAHE~, ~farzaneh jan~, ~sara khatoon~, ~The14th MooN~, °Hal¡¥aS°, ·•● samir ●•·, آرسین2, آواشیوا, ارامش.پ, اردیبهشت 75, اسمون, امیلیا, با نمک, بازیگوش, بانوی اردیبهشت, بــــانــــو, بهار راد, بی قرار تنها, ترنج فاطمي, تنها..., تینا97, خانوم جان, خانوم معلم, خیال پاییز, دارابي, دختر حنایی, دختر کبریت فروش, دریا 91, دریا دلنواز, دریا....s, رالف, رزصورتی, روشنک اهورایی, ریماس, زهرا گل, سامولک, سامیه12, سرو تنها, سلطان قلبها, شروع, عمه حمی, فتانه.پ, فرحناز65, ققنوس 73, ليدا.ا.ك, لیلاحمیده, م-محسنی, م.نوری, مائده 67, مادرم, ماه سیما, ماه و خورشيد, ماهوش, منا معیری, مهسا.میر, میثاق 1, نسرین..., نیکا83, نیکیا, هادیانا, هستی 11, هیونگ, ویدا درستی, ویدا.ف, چشم خمار, چشم قشنگ, کوثر واصلی, گلينه, یلدا تقی زاده, یک ابانی, ღ Seti ღ, Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ, ♥ nazi nazi♥, ♥Arezoo, ✖م♥ر✖ی♥م✖
قدیمی ۲۶ دي ۱۳۹۲, ۰۴:۲۳ بعد از ظهر   #14 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
رز صورتی ... آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +175 امتیاز     
پیش فرض

اووووهوم جان هستی ، نترس من به هیچ کس نمی گمم حضورت رووووووو







_ یا الله ... ننه لیلا ؟
صدای حاج اسمائیل بود ، مامان دویید بیرون و فوأد زانو زد کنارم و عبام رو کشید بالاتر
چشم های بازم رو که دید ، حس کردم چونش لرزید ، حس کردم چشم های سیاه و مثل قیرش سرخ شدن ، حس کردم نگاهش شط پر ابی شد اما بدون ماهی ؛
_ لیلا از مُو می ترسی؟
من ازش می ترسیدم ؟ اون فکر کرده بود از ترسش اینطور شدم ؟ باز دلم نخواست اذیتش کنم اما با ورود حاجی به اتاق نتونستم جوابش رو بدم ، فوأد به احترام حاجی و مامان بلند شد و سلام کرد و رفت بیرون از اتاق ... می خواستم نیم خیز بشم اما حاجی اجازه نداد و کنارم نشست و پدرانه به شله ی روی سرم دست کشید و گفت : خوبی بابا ؟
دوسش داشتم ؛ همیشه دوسش داشتم ، از وقتی چشم باز کرده بودم حاجی بود و حمایتم می کرد ، تنها وقتی از دستش دلم گرفت که با کلی ذوق و شوق دفتر و کیف خریدم و حاجی با یک جمله همه چیز رو به باد داد : تا حالا هرچی یاد گرفتی بسه ، دیگه نمی خواد بری
اولش با دهن باز نگاهش کردم ، بعد که تونستم حلاجیش کنم و بفهمم چی گفته ، دیدم تار شد و تند تند پلک زدم و گله گله اشک ریختم ، بدو بدو رفتم خونه و تو پناهگاهم ، پناه گرفتم و به آسمون بی ستاره نگاه کردم ، همون وقتی که فوأد صدام کرد : لیلا ؟ ... منم گفتم : فوأد حالم خوش نیست ، حاجی نمی ذاره برم مدرسه
فوأد هم یه یا الله گفت و از پشت صندوق هایی که چند ماه پیش به کمک خودش رو هم چیده بودم تا هر وقت دلم گرفت بیام بینشون بشینم و به اسمون نگاه کنم ، اومد و روبروم ایستاد ، سرش پایین بود و نگاهم نمی کرد گفت : حاجی هیچ کاری رو بدون فکر انجام نمی ده و هر حرفی رو بیخود نمی زنه ، حتما خیری تو نرفتنه لیلا

بهش توپیدم : چه خیری؟ من می خوام درس بخونم ، می خوام دکتر بشم ، می خوام کمک مردمم باشم
اومد با فاصله نشست کنارم و گفت : دکتر هم می شی ، فقط بذار کمی وضع شهر اروم بشه ، یه مشت از خدا بی خبر تو مدارس نفوذ کردن و دارن ذهن بچه ها رو شستشو می دن ؛ دارن افکار قوم گرایی رو توشون تقویت می کنن و همین چند روز پیش یه زن باردار رو تو کوی شاه اباد ( بعد ها به کوی طالقانی تغییر نام داد اما تا مدتها به همون اسم خوانده می شد ) کشتن و بچه ی کوچک همراهش رو بردن ، حاجی هم ترس برش داشته ، درکش کن لیلا ، احساس دین می کنه به شما
و همون موقع انگار اسمون بدون ستاره پر شد از ستاره های ریز و درشت و پر نور و چقدر خوب بود فوأد نذاشت کینه ی حرف حاجی رو به دل بگیرم
مامان : لیلا ؟ ... حاجی با توئه
از حصار و فوأد و همیشه بودنش اومدم بیرون و رو به چشم های نگران حاجی نگاه کردم و گفتم : خوبم حاجی ، سرم گیج رفت ، بزرگش کردن وگرنه چیزیم نبود
حاجی رو به مامان گفت : بایدم سرش گیج بره ، جون نداره پا شه ، رنگ به روش نیست ... بی بی داروی تقویتی براش بده
بعد تسبیح درشت و دون سیاهش رو گذاشت کف دستش و سرش رو کمی برد عقب و رو به در اتاق صدا زد : فوأد ؟
_ بله حاجی ؟
_ این دختر باید تقویت بشه ، می ری بازار و به ابوذر می گی از هرچی نوبره بده بیاری ، ماهی هم میاری ، باید جون بگیره
_ میگو هم بیارم حاجی ؟ لیلا میگو خیلی دوست داره
علی رضا گفت : من می رم ، تا فوأد بیاد طول می کشه
_ مگه کجا می خواد بره ، دکونش که همسا ( همسایه ) ابوذره
علی رضا خندید و چاله گونه هاش عمیق تر شد و من تو دلم التماسش کردم ، نخند ؛ به روح مادرت نخند ، بیشتر از این بیچارم نکن
_ این بِره از تو مغازه ماهی بیاره ؟ به جون خودم تا نره از وسط شط ماهی تازه نگیره ول نمی کنه
بعد سرش رو تکون داد و موهای در هم و بر همش هزار بار تکون خوردن و ناآرام تر از همیشه رها شدن
و دوباره ادامه داد : بسوزه پدر عاشقی
فوأد بهش اخم کرد ؛ اشک من از این همه بی خیالی و بی حواسیش کش اومد و خونه کرد تو فرهای دور شله و چسبیده به گوشم ، عبا رو کشیدم بالاتر و صورتم رو زیرش قایم کردم
_ مزه نریز ، برو ببین خالت چیزی نمی خواد ؟
_ چشم آقا ... لیلا چیزی نمی خوای ؟
چقدر دلم می خواست بهش بگم ؛ می خوام ، دلم خیلی چیزها می خواد ، می خواستم بهش بگم ؛ دلم می خواد دیگه من رو کنار فوأد ننشونی ، دلم می خواست بهش بگم ، حواست رو به حواسم بده ، دلم می خواست بهش بگم ؛ دل من ، تو رو می خواد علی ، تو رو می خواد رضا ، تو رو می خواد علی رضا
درد داشتم ، غم داشتم و از همه بدتر اینکه علی رضا رو نداشتم


دوسش داشتید ؟؟؟ امیدوارم قد من فوأد براتون قابل لمس باشه ، حالا چرا به خواستنش اصرار نمی کنه رو هم بعد براتون می گه ، کم کم ، گاماس گاماس ، فقط منتظرش باشید ، فوأد در نظر من و به چشم من یه اسطوره است ، یه قدیس ، یه مرد همه چی تمام ، نمی دونم شایدم من زیادی جنوبی فکر می کنم
دوستتون دارم و آخر هفته ی خوبی رو براتون آرزو می کنم

ویرایش توسط رز صورتی ... : ۲۶ دي ۱۳۹۲ در ساعت ۰۴:۳۲ بعد از ظهر
رز صورتی ... آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
&Azin&, "Giti", (morvarid), * narges *, * م .عباس زاده*, *honeymoon*, *Lnaz73*, *mahsa*, *parimah*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *مرغ خروس دوس*, *پریسا*, .parniya., /manoo/, 2khtarBaran, 6789, A N G E L, a-hagh, abbas_p, abri, ABR_SEPED, Adele72, afra., AFSON*, amirhessam, AMOURE, anahid 33, Anahita.s, arefe90, arezoo214, arqavanii, arsenik, ask., astanehp, atish69, Atrisa banu, azam 24, blue heart, chenar, chochok, cloudyneda, dada1, dara67, Dellaraam..., delsukhte-g, devilgirl_A, diga, dokhibabash, doxi bala, ebaa, EINDRA, Elena*, eliiie, ellli77, elnaz dadkhah, estifen, fa2013, fa62, FANNI, faranak-bahari, fariba45, fariba48, Fateme-a, Fateme.R, fereshteh27, FereshteĦ, ghazal-xr75, GOLE...KAGHAZI, goli1658, googoosh z, GOOL89, hasti59, Hasti94, Iris7, iyzak, juju 66, khademre, khakbaz, Ki Mi Ya ● $h, kitaro3549, lartmis, leyla71, leyli ba man as, libra272, m.tanha, mahdiar, mahya7763, makhmal_66, Maman fariba, mansuri, MARYAMGOL, maryiana, marzieh68, mb_maryam, mehrniaa, Melina89, Melisa, mellina2000, meloda, meno, me_ned, mfr60, mina87, mishapasha, miss.no.1, miss_mass, Mmojack, mratiger, mzm1368, nacm7114, nafas-77, narges.shiraz, nasimrahi, nasrin.j, nasrin44, nastaran1351, nazisaki, Nazlii, negar*pb, negin gold, negin17, Nelson, noora86, osweh, parvazeh98, parvinah, pikasooo, pishiesefid, R.A.H.A, rahakh, rahha, raniya, ratanaz, razieh y, razieh76, Real Smiler, romina ab, roya87, Roza18, roze sefied, s.invisible, s7453s, saba erfan, sadafnaz, sahar-ar, sahar32, sahar88, saharnazv, samaneh yavari, SAMIRA BANOO, sam_h_m, sana 88, sarakaviani, saramin, saray, sara_1360, sefid65, sepidrokh, setareh273, setayesh1363, shadi1356, shadi256, shadi_gule, sharareh 78, sheyda315, shima7, sh_shivol, simindokht, Snow Princess, sogol21, sogsnd, soheila50, somaye_t, soodeh90, SOSKET, star78, Street love, sun gir*l*, SunDaughter☼, S_64, s_aftab, tannaz1994, tannazf, Tarlan_tahami, tena, Titanium, titinaz, vampire_undead, water_lily, YASAM!N, yasaman20, z.rahmatian, zahra.gol, zahra@m, zara_127, zarpari04, zemestune, zholi joon, zizi.m, Zjooojooo, _ماهک, ~Azita~, ~ELAHE~, ~farzaneh jan~, ~sara khatoon~, ~SAREH~, ~The14th MooN~, °Hal¡¥aS°, ·•● samir ●•·, آرسین2, آواشیوا, ارامش.پ, اردیبهشت 75, اسمون, امیلیا, با نمک, بازیگوش, بانوی اردیبهشت, بــــانــــو, بهار راد, بی قرار تنها, ترنج فاطمي, تنها..., تینا97, خانوم جان, خانوم معلم, خیال پاییز, دارابي, دختر حنایی, دختر کبریت فروش, دریا 91, دریا دلنواز, دریا....s, رادمینا, رالف, رزصورتی, روشناک, روشنک اهورایی, ریماس, زهرا گل, سامولک, سامیه12, سرو تنها, سلطان قلبها, شروع, عمه حمی, فرحناز65, ققنوس 73, ليدا.ا.ك, لیلاحمیده, م-محسنی, م.نوری, مائده 67, مادرم, ماه سیما, ماه و خورشيد, ماهوش, منا معیری, مهسا.میر, میثاق 1, نسرین..., نیکا83, نیکیا, هادیانا, هستی 11, هیونگ, ویدا درستی, ویدا.ف, چشم خمار, چشم قشنگ, کوثر واصلی, کوکول, گلينه, یلدا تقی زاده, یک ابانی, ღ Seti ღ, Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ, ♥ nazi nazi♥, ♥Arezoo, ✖م♥ر✖ی♥م✖
قدیمی ۲۹ دي ۱۳۹۲, ۰۱:۲۴ بعد از ظهر   #15 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
رز صورتی ... آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +165 امتیاز     
پیش فرض

سلام
عیدتون مبارک قربوووووونتون برم الهــــــــــــــــــــــ ی
آقا بسی بسیار خوشحالم ،با خانواده بودن اونم از نوع بی غل و غشش خیلی خوبه
اینکه بعد از مدتی یکی باشه یادت بیاره تو حقیقتی هم داری که خیلی دوست داشتنیه هم خیلی خوبه
اینکه من تو تمام خنده هام یادتون بودم و خوشحال بودم که با شما مهربونها هم حس خوبی دارم
خانومم کم لطفی نبود ، که می دونی لطف تو و مثل تو باعث اینجا بودنه منه اما عزیزم خلافه مقرارت سایته که من بخوام برای رمانم اطلاع رسانی کنم و می ترسم خودم و رمانم شوت بشیم بیرون
اما خوشحالم که خواننده های رمان های قبلیم دونه دونه دارن حواسم هست رو پیدا می کنن ، میسپرم به خودتون ، من نمی تونم خانومم
نقدهاتون رو دوست دارم ، همشون رو دونه به دونه می خونم ، میثاق مهربونم تو مجازی نیستی خانومم ، وقتی با یه دوست بیشتر از مجازی بودی و حرف زدی اون می شه حقیقی برای من که حقیقی هستی خانومم
این پست رو به عنوان عیدی از من داشته باشید ، دوتا پست برای امروز می ذارم ، زنده بودم و رو فرم باز می شینم و می نویسم نبودمم که یه فاتحه ی مشتی بخونید اون دنیا دستمون رو بگیره

سر رمان های قبلی هی جسممون حالش بد می شد و کلیه و دندون بود ، سر این رمان با اجازتون قلبمون گرفتار شده
فکر کنم رمان بعدی به کل جام مرگ رو سر بکشم ... والا...
اخی این یادتونه ؟ واسه گرگ و میش گذاشتمش
خب بریم داشته باشیم ، این پست تقدیم به : یاسمن جون/ ریماس قشنگم/ ماهک گلم/باران 71 خوبم/کوکل/ دختر حنایی/ دختر بی حوصله که با حوصله همراهم شده/ سامولک نازم/ به چشم قشنگ مهربونم / sepanta1369/ narges.r / sepidrokh/ mahya7763/ shadi1356 /Atrisa banu/osweh /zizi.m mzm1368/AMOURE// دلارام20/ / 2khtarBaran

پست اول امروز♥

علی رضا رو نداشتم و بجاش همه جا فوأد وجود داشت ، من این داشتن و این نداشتن رو نمی خواستم ، من این همیشه بی حواسی اونو ، همیشه پر حواسی فوأد رو نمی خواستم ، من دلم علی رضا رو می خواست و باز ، همین دل ، هیچ رقمه ، فوأد رو نمی خواست و بیچاره از دلم که تو خواستن و نخواستن هاش ، تو حواس پرتی ها و حواس جمعی ها بلاتکلیف بود ...
یا حاجی خیلی شلوغش کرده بود یا واقعا رنگ و روم اونقدر شبیه میت شده بود که علی رضا با شرمندگی نگام می کرد و هرچی آقاش می گفت ، با چهارانگشت دست راستش می زد رو چشم های درشت و شکلاتی رنگش و می گفت : چشم
مامان نگران بود و حاجی سر عماد فریاد می کشید که بره ببینه فوإد کجا رفته و چرا نمیاد تا اینکه بلاخره پیداش شد ، صدای یا الله گفتنش تو توپ و تشر حاجی گم شد : کجا بودی ؟
اومد تو و سلام کرد و سینی بزرگِ وَرشو رو گذاشت وسط اتاق و در حالی که سرش پایین بود خطاب به حاجی گفت : لیلا از بو ماهی بدش میاد ، ننمم که نبود ، ترسیدم بیارم اینجا خاله درست کنه لیلا حالش بدتر بشه واسه همین خودم درستشون کردم و طول کشید
برای لحظه ایی سرش رو آورد بالا و نگاهم کرد و لب گزید و سرش رو چرخوند طرف علی رضا و بدون حرف دوباره سرش رو انداخت پایین و اینبار خطاب به مامان گفت : خاله ، شما زحمتش رو بکشید و تا داغن بدید بخوره
مامان با ذوق ایستاده بود بالاسرش و به سینی پر از ماهی و میگو و باقالی پلو نگاه می کرد و گفت : همه اینا رو خودت درست کردی ؟
فوأد بلند شد و ایستاد و من از مشت های جمع و رگ های بیرون زده ی دستش وحشت کردم ، بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت : برنج رو دادم ننه غلام درست کرد
ننه غلام یا همون خاله وجیه مامان خدیجه بود ، بعد از مرگ بابا ، همین وابستگی و یک رنگی بین همسایه ها و اهل محل ، باعث شد مامان یک درصد هم فکرِ برگشتن پیش خانواده اش رو نکنه ، مامان تعریف می کرد که زنهای محل عین خواهر و مردهاشون عین برادر همیشه هواش رو داشتن و خداییش مامان هم هرکدومشون کاری داشت از جون براشون مایه می ذاشت ، صدای فوأد من رو برگردوند به اتاق ...
_ خاله داروهاش رو از بی بی اوردید؟
و باز دلم نمی خواست بهم محبت کنه ، دلم نمی خواست مامان اونطور با لذت نگاهش کنه و حاجی با رضایت نگاهش رو از اون به من و از من به اون هدایت کنه ... اصلا ، دلم نمی خواست جلوی علی رضا اینطور من رو لوس کنه ، دوست نداشتم حواس جمعش رو به رخ بی حواسی علی رضا بکشه ...
_ آره خاله ، زحمتشون رو علی رضا کشید
فوأد با لبی که زیر دندون جوییده می شد به علی رضا نگاه کرد و بعد نگاهش رو داد به من و با ابرو به شالم اشاره کرد
دست گذاشتم و با سر انگشت موهام رو لمس کردم ، پس دلیل اخمش وقتی وارد اتاق شد این موهای لخت و سر به هوای بیرون اومده از شالم بودن ، با همون سرانگشت هولشون دادم و قایمشون کردم زیر شال و به رضایت فوأد نگاه کردم
علی رضا : چه زحمتی خاله ، برای غریبه که نبوده ، برای خواهرم بوده
خواهر ؟ فرو ریختم ، ویرون شدم ، می شه ادم تو یه روز دوبار بمیره ؟ من که اونروز دوبار مردم
می خواستم فریاد بزنم من نمی خوام خواهر کسی باشم ، من اصلا دلم نمی خواد برادری مثل تو داشته باشم ، اصلا کی بهت گفته برادرم باشی ؟
فوأد لبش رو رها کرد و ارومم لبخند زد ، علی رضا رفت کنارش و دست گذاشت رو شونه اش و گفت : بریم تا راحت بتونه چیزی بخوره
چی بخورم وقتی این همه بی حواسی به خوردم داده بود ؟ چی بخورم وقتی جلوی همه گفته بود من خواهرشم ؟ چی می تونستم بخورم وقتی یه عالمه غصه رو یک دفعه بلعیده بودم ؟
هرچی مامان اصرار کرد گفتم نمی خورم ، هر کاری کرد دهنم رو باز نکردم ، نه قربون صدقه های مامان نه تشرهای حاجی ، هیچ کدوم باعث نشد لب از لب بردارم
مامان عصبانی سینی غذا رو برد و حاجی دلخور چراغ رو خاموش کرد و رفت بیرون ، اما من دلزده ، دل خسته ، دل شکسته عبای سیاهم رو کشیدم رو صورتم و زار زدم
اونقدر غمگین بودم که خدا هم دلش برام سوخت و خیلی زود چشم هام سنگین شدن و خوابم برد
اما به عادت این همه سال قبل از ساعت پنج بیدار شدم ، ته ذهنم کارگرها مشغول کار بودن و باز مثل همیشه صورت علی رضا رو خشت به خشت می ساختن و من خشت به خشت از این همه بی حواسی هاش فرو می ریختم ... ساعت از پنج گذشت و من با لجاجت تشکم رو چنگ زدم و چشم هام رو بستم ، به شش رسید و هنوز تشک بین پنجه ام فشرده می شد ، آفتاب زد و هوا روشن شد و من هنوز چشم هام رو محکم رو هم فشار می دادم و به خودم تلقین می کردم که خوابم و خوابم میاد در صورتی که تمام تنم از ندیدن و بدرقه نکردنش درد می کرد .

ویرایش توسط رز صورتی ... : ۲۹ دي ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۰۵ بعد از ظهر
رز صورتی ... آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
&Azin&, "Giti", (morvarid), * narges *, * م .عباس زاده*, *honeymoon*, *Lnaz73*, *mahsa*, *parimah*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *مرغ خروس دوس*, *پریسا*, .parniya., 2khtarBaran, A N G E L, a-hagh, abbas_p, abri, ABR_SEPED, Adele72, afra., AFSON*, amirhessam, AMOURE, anahid 33, Anahita.s, arefe90, arezoo214, arqavanii, arsenik, ashoka, ask., astanehp, atish69, Atrisa banu, azam 24, blue heart, chenar, chochok, cloudyneda, dada1, dara67, Dellaraam..., devilgirl_A, diga, dokhibabash, doxi bala, ebaa, EINDRA, Elena*, eliiie, ellli77, elnaz dadkhah, estifen, fa2013, fa62, FANNI, faranak-bahari, fariba45, fariba48, Fateme-a, Fateme.R, FereshteĦ, ghazal-xr75, go501, GOLE...KAGHAZI, goli1658, googoosh z, GOOL89, hasti59, Hasti94, Iris7, iyzak, juju 66, just.niloofar, khademre, khakbaz, Ki Mi Ya ● $h, kitaro3549, lartmis, leyla71, leyli ba man as, libra272, m.tanha, mahdiar, mahya7763, makhmal_66, Maman fariba, mansuri, MARYAMGOL, maryiana, marzieh68, masssi, mb_maryam, mehrniaa, Melina89, Melisa, mellina2000, meloda, meno, me_ned, mfr60, mina87, mina91, mishapasha, miss.no.1, miss_mass, Mmojack, mzm1368, nacm7114, nafas-77, narges.shiraz, nasimrahi, nasrin.j, nasrin44, nastaran1351, nazisaki, Nazlii, negar*pb, negin gold, negin17, Nelson, noora86, osweh, parvazeh98, parvinah, pikasooo, pishiesefid, rahakh, rahha, rain_signal, raniya, ratanaz, razieh y, razieh76, Real Smiler, romina ab, roya87, Roza18, s.invisible, s7453s, saba erfan, sadafnaz, sahar-ar, sahar32, sahar88, saharnazv, samaneh yavari, sam_h_m, sara.77, sarakaviani, saramin, saray, sara_1360, sepidrokh, setareh273, shadi1356, shadi256, shadi_gule, sharareh 78, sheyda315, shima7, shimash, sh_shivol, simindokht, Snow Princess, sogol21, sogsnd, soheila50, somaye_t, soodeh90, SOSKET, star78, Street love, sun gir*l*, S_64, s_aftab, tannaz1994, tannazf, Tarlan_tahami, tena, Titanium, titinaz, vampire_undead, water_lily, YASAM!N, yasaman20, z.rahmatian, zahra.gol, zahra@m, zara_127, zarpari04, zemestune, zholi joon, zizi.m, Zjooojooo, _ماهک, ~Azita~, ~ELAHE~, ~farzaneh jan~, ~sara khatoon~, ~SAREH~, ~The14th MooN~, °Hal¡¥aS°, ·•● samir ●•·, آرسین2, آواشیوا, ارامش.پ, اردیبهشت 75, اسمون, امیلیا, بازیگوش, بانوی اردیبهشت, بــــانــــو, بهار راد, بی قرار تنها, ترنج فاطمي, تنها..., تینا97, خانوم جان, خیال پاییز, دارابي, دختر حنایی, دختر کبریت فروش, دریا 91, دریا....s, رادمینا, رالف, رزصورتی, رودنا, روشنک اهورایی, ریماس, زهرا گل, زینب سادات, سامولک, سامیه12, سرو تنها, سلطان قلبها, شروع, عمه حمی, فتانه.پ, فرحناز65, ققنوس 73, ليدا.ا.ك, لیلاحمیده, م-محسنی, م.نوری, مائده 67, مادرم, ماه سیما, ماه و خورشيد, منا معیری, مهسا.میر, میثاق 1, نسرین..., نیکا83, نیکیا, هستی 11, هیونگ, ویدا درستی, ویدا.ف, چشم خمار, چشم قشنگ, کوثر واصلی, گلينه, یلدا تقی زاده, یک ابانی, ღ Seti ღ, Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ, ♥ nazi nazi♥, ♥Arezoo, ✖م♥ر✖ی♥م✖
قدیمی ۲۹ دي ۱۳۹۲, ۰۱:۵۱ بعد از ظهر   #16 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
رز صورتی ... آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +171 امتیاز     
پیش فرض

برای فاطی گردی گردی خودم ، واسه گیتی قشنگه که رنگ سبزش قرمز شده
واسه رز سفید قشنگم / تقدیم به پریسا رنگین کمونی و نفیسه قشنگه
مامان فریبای نازم♥
مریم قشنگه / zemestune / Fateme-a / pikasooo / .:!Tar:. / نیکیا / zahra.gol / SOSKET / mahdiar / FereshteĦ / *Lnaz73* / *Lnaz73*


من حواسم به حواس همتون هست ، ببخشید اگه دونه دونه جواب مهرتون رو ندادم ، بذاریدش پای گرفتاری هام نه فراموشکاری هایی که مطمئنن توشون جایی ندارید♥

پست دوم و شاید اخر امروز ...



حاجی می اومد و می رفت و برام تنقلات می اورد اما من لب به هیچ کدومشون نمی زدم ، سه روز گذشت و من هنوز با خودم و دلم لجبازی می کردم ، لج بازی می کردم که یه وقت نگه دلم می خواد ببینمش و من بگم نمی خوام ببینیش و از ساعت پنج صبح عذاب می کشیدم تا خورشید طلوع کنه ، سه روز بود نماز صبحم قضا می شد و سه روز بود دلتنگی بدی اذیتم می کرد ... خاله صدیقه برگشت و کلی برام سوغات آورد اما من خودم رو به خواب زدم و تا وقتی اونجا بود سرم رو از زیر لحاف در نیاوردم ، جز و ولزهای مامان رو ندید گرفتم و سعی می کردم حواسم به بی قراری دلم نباشه اما مگه می شد ؟
دقیق نمی دونستم چند ساله پشت همین شیشه صبح به صبح منتظرش می مونم ؟ یک سال ؟ نه ... دو سال ؟ نه ... چهار سال ؟ قطعا نه ... خودمم نمی دونستم کی و کجا و چطور اینطور دلباخته اش شدم ... به جایی تو فضا خیره شدم و سعی کردم یادم بیاد اولین بار کی دلم براش لرزیده ، یادم میاد خیلی بچه بودم ، همراه خدیجه و عماد و وهاب رفته بودیم کنار الوندرود ، عاشقِ کشتی های کوچک و بزرگی بودم که توش رفت و آمد می کردن ، گاهی همراه وهاب می شستیم و منتظر فوأد می موندیم ، فوأد چفیه اش رو می بست دور دهنم تا بوی ماهی اذیتم نکنه و منم با ذوق و شوق به ماهی های ریز و درشتی که گرفته بود نگاه می کردم ، یه ماهی کوچولوی آبی رنگ بین ماهی ها نظرم رو جلب کرد ، دست کردم تو سطل پر از ماهی که یک مرتبه جیغم رفت هوا ، یه خرچنگ با چنگهاش انگشت اشاره ام رو چسبیده بود ، جیغ می کشیدم و بالا پایین می پریدم ، فوأد دویید طرفم و وهاب دویید طرف ساحل ، حس کردم کم کم دردش داره کم می شه ،فوأد با التماس ازم می خواست چشم هام رو باز کنم و من بی رمق دلم می خواست بخوابم ، حالا که فکر می کنم می بینم از همون اول دلم هیچ کدوم از حرفهای فوأد رو نمی خواسته
یادم میاد ، با سوزش و دردی که تو دستم بود چشم هام رو باز کردم و دیدم که تو درمانگاهم ، مامان با چشم های قرمز کنار حاجی ایستاده بود و حاجی می گفت و مامان سرش رو تکون می داد
_ دیگه نه طرف شط می ری نه طرف لنجِ فوأد ... فهمیدی ؟
علی رضای سیه چرده رنگش پریده بود و با همون رنگ پریده داشت دعوام می کرد
مامان اومد کنارم و حاجی سرم رو بوسید ، مامان زد زیر گریه و علی رضا یقه ی فوأدی رو که نمی دونستم کی اومده بود رو گرفت و با عصبانیت باهاش حرف می زد و براش خط و نشون می کشید ، اون موقع حمایتش خیلی به دلم نشست ، یعنی از اون موقع حواسم رفت پی حواسش؟
شایدم اون روز که مامان پا برهنه در حالی که با هر دو دست می زد تو سرش و وِیُ وِی گوبان رفت خونه ی حاجی و من با ترس رفتم دنبالش و علی رضا رو دیدم که شله ی حاج خانوم رو گرفته تو بغلش و با بهت به زنی نگاه می کنه که خوابیده و با جیغ و خود زنی های خواهرهاش بیدار نمی شه ، علی رضایی که رفتم کنارش و دستش رو گرفتم و گفتم : چرا مامانت بیدار نمی شه ؟ علی رضایی که نگاهش رو داد به من و وقتی نگاه پر از سوالم رو دید دستش رو کشید رو موهای بلند و لختم و گفت : می خوای با تیله هام بازی کنی ؟
بعد منو برد تو انباری و تیله ها رو ریخت جلوم و صورتش رو تو شله ی مادرش قایم کرد و بی پناه زد زیر گریه ، همون وقتی که تیله ی قرمز رو انداختم رو زمین و رفتم کنارش و عین یه آدم بزرگ سرش رو تو بغل گرفتم و منه هشت ساله شدم مادرِ علی رضای دوازده ساله ، همون وقتی که علی رضا دستهاش رو حلقه کرد دور کمرم و گفت مادرش رو می خواد و منم بهش گفتم مادرت جایی که نرفته ، تو حیاط خوابیده و الان بیدار می شه
فکر کنم اون روزی که بعد از کلی گریه کردن در حالی که سرش روی دامنِ پر چین و گلدارم بود و به خواب رفته بود ، همون وقتی که با خودم فکر می کردم نکنه مثل حاج خانوم دیگه بیدار نشه اما با تمام بچگیم می دونستم این خواب براش خوبه ، همون روزی که دستم رو گذاشتم رو گوشش تا صدای شیون و قران رو نفهمه و اروم بخوابه ، همون وقتی که از یکجا نشستن و سنگینی سر علی رضا پاهام خواب رفته بودن اما می ترسیدم تکون بخورم و بیدار بشه و دوباره بهونه ی مامانش رو بگیره ، همون روز انگار حواسم رو برده بود ، یعنی اون روز عاشقش شدم ؟ عاشق مژه های خیس و تاب دارش ؟ عاشق موهای پر پیچ و تابش ؟ یعنی با اون همه کودکی می دونستم مهر و علاقه یعنی چی ؟ نمی دونم ... اصلا نمی دونستم ... تنها چیزی که می دونستم این بود که هر وقت اسمش می اومد قلبم شروع می کرد به لرزیدن و نگاهم می دوید پی بی حواسیش و حواسم می رفت دنبالش ... و چقدر ساده بودم که فکر می کردم با ندیدنش می تونم فراموشش کنم ...



تو پست های اول گفتم لیلا 14 سالشه که به 15 سال تغیرش میدم و علی رضای 18 ساله هم می شه 19 سالش خوبه ؟ اینطور بهتره
بووووووووووووووس


ویرایش توسط رز صورتی ... : ۲۹ دي ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۵۷ بعد از ظهر
رز صورتی ... آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
&Azin&, "Giti", ((fatemeh ashkoo)), (morvarid), * narges *, * م .عباس زاده*, *honeymoon*, *Lnaz73*, *mahsa*, *parimah*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *مرغ خروس دوس*, *پریسا*, .parniya., 2khtarBaran, 6789, A N G E L, a-hagh, abbas_p, abri, ABR_SEPED, Adele72, afra., AFSON*, amirhessam, AMOURE, anahid 33, Anahita.s, arefe90, arezoo214, arqavanii, arsenik, ashoka, ask., astanehp, atish69, Atrisa banu, azam 24, blue heart, chenar, chochok, cloudyneda, dada1, dara67, Dellaraam..., devilgirl_A, diga, dokhibabash, doxi bala, ebaa, EINDRA, Elena*, eliiie, ellli77, elnaz dadkhah, estifen, fa2013, fa62, FANNI, faranak-bahari, fariba45, fariba48, Fateme-a, Fateme.R, FereshteĦ, ghazal-xr75, go501, GOLE...KAGHAZI, goli1658, googoosh z, GOOL89, hasti59, Hasti94, Iris7, iyzak, juju 66, just.niloofar, khademre, Ki Mi Ya ● $h, kitaro3549, lartmis, leyla71, leyli ba man as, libra272, m.tanha, mahdiar, mahya7763, makhmal_66, Maman fariba, mansuri, MARYAMGOL, maryiana, marzieh68, masssi, mb_maryam, mehrniaa, Melina89, Melisa, mellina2000, meloda, meno, me_ned, mfr60, mina87, mishapasha, miss.no.1, miss_mass, Mmojack, mratiger, mzm1368, nacm7114, nafas-77, narges.shiraz, nasimrahi, nasrin.j, nasrin44, nastaran1351, nazisaki, Nazlii, negar*pb, negin gold, negin17, Nelson, noora86, osweh, parvazeh98, parvinah, pikasooo, pishiesefid, rahakh, rahha, rain_signal, raniya, ratanaz, razieh y, razieh76, Real Smiler, romina ab, roya87, Roza18, s.invisible, s7453s, saba erfan, sadafnaz, sahar-ar, sahar32, sahar88, saharnazv, samaneh yavari, sam_h_m, sara.77, sarakaviani, saramin, saray, sara_1360, sefid65, sepidrokh, setareh273, shadi1356, shadi256, shadi_gule, sharareh 78, sheyda315, shima7, sh_shivol, simindokht, Snow Princess, sogol21, soheila50, somaye_t, soodeh90, SOSKET, star78, Street love, sun gir*l*, S_64, s_aftab, tannaz1994, tannazf, Tarlan_tahami, tena, Titanium, vampire_undead, water_lily, YASAM!N, yasaman20, z.rahmatian, zahra.gol, zahra@m, zara_127, zarpari04, zemestune, zholi joon, zizi.m, Zjooojooo, _ماهک, ~Azita~, ~ELAHE~, ~farzaneh jan~, ~sara khatoon~, ~The14th MooN~, °Hal¡¥aS°, ·•● samir ●•·, آرسین2, آواشیوا, ارامش.پ, اردیبهشت 75, اسمون, امیلیا, بازیگوش, بانوی اردیبهشت, بــــانــــو, بهار راد, ترنج فاطمي, تنها..., تینا97, خانوم جان, خیال پاییز, دارابي, دختر حنایی, دختر کبریت فروش, دریا 91, دریا....s, رادمینا, رالف, رزصورتی, روشنک اهورایی, ریماس, زهرا گل, سامولک, سامیه12, سرو تنها, سلطان قلبها, شروع, صوفی آزاد, عمه حمی, فتانه.پ, فرحناز65, ققنوس 73, ليدا.ا.ك, لیلاحمیده, م-محسنی, م.نوری, مائده 67, مادرم, ماه سیما, ماه و خورشيد, ماهوش, منا معیری, مهسا.میر, میثاق 1, نسرین..., نیکا83, نیکیا, هیونگ, ویدا درستی, ویدا.ف, چشم قشنگ, کوثر واصلی, کوکول, گلينه, یلدا تقی زاده, یک ابانی, ღ Seti ღ, Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ, ♥ nazi nazi♥, ♥Arezoo, ✖م♥ر✖ی♥م✖
قدیمی ۱ بهمن ۱۳۹۲, ۱۰:۳۱ قبل از ظهر   #17 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
رز صورتی ... آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +158 امتیاز     
پیش فرض

سلام و صبحتون بخی رو شادی
خوبید؟
سلامتید ؟
چه خبرا ؟؟؟ آقا ما مدتیه از ساعت 9 شب عین مرغ ها خواب میاد سراغمون و ساعت 12 که شد عین جغد بیدار می شیم و پلکمون رو هم نیم ره ، یعنی اینقذی شبا با مورچه و سوسک و پشه هم کلام شدم که زبون آدمیزادی یادم رفته ... انصافا اینم زنه اقای شوهر داره ؟ تا دلش بخواد
اخ جون آخ جون ... چند روز دیگه سالگرد عقدمه ... باورتون می شه 14 ساله می گذره از اون روز ؟ چقدر بچه بودم خدا
گاهی با خودم فکر می کنم پدر مادرم چی فکر کردن منو به شونزده نرسیده شوهر دادن ؟ بعد یه لبخنــــــــــــــــد گنده میاد رو لبم و می گم : خوب شد شوهرم دادن وگرنه آقا چشم قشنگی به این خوبی از کجا پیدا می کردم که این همه اذیت و ازار و شیطنت های منو بدون حرف تحمل کنه آقا چشم قشنگه ی خودم
عـــــــــــــــــــــاشق ـ♥ـ♥ـ♥ــــتم

امروز دوتا پست داریم ... یکی رو الان می ذارم و بعدی رو احتمالا یا تا ظهر می ذارم یا بعد از ظهر ... ممنونم از همتون که پروفم رو با اومدنتون گلباران می کنید ... دوستتون دارم هوارتــــــــــا حرفیه ؟؟؟


ولی گاهی سادگی و خیال برداشتن خیلی بهتر از دونستن حقیقته ، گاهی اینکه سر خودت رو شیره بمالی بهتر از اینه که هی به خودت یادآور بشی تو رو نمی خواد ...
هنوز سر دردم خوب نشده ، هنوز شقیقه هام مثل نبض می زنن ، برعکس قلبم که با تقلا می تپه ، چند روزه ندیدمش و با جسارت تمام پیش خودم اعتراف می کنم " "خیلی دوسش دارم" و بعد سریع از این جسارت و اعتراف ، دستهام رو تو هم قلاب کردم و خجالت زده سر پایین انداختم
چند روز مامان تنهایی خرماها رو هسته می گیره و زیر چشمی نگاهم می کنه اما من بدون حرف به در ابی رنگ حیاط نگاه می کنم و به محض به صدا در اومدنش می دوئم و می رم تو اتاقم ... چند روز چیزی مثل دلتنگی ذره ذره تمام تنم را پر کرده ، سر ریز کرده ، سیل می شه و منو می بره و چه خانه هایی از آرزوهای شیرین که بر سرم خراب نمی شه ...
مگه من چی می خواستم ازت علی رضا ؟ مگه من چی می خواستم که خیلی راحت با نسبت خونی خواهر ، برادری ، خونه خراب کردی دلی رو که حواسش به تو بود و حواست بهش نبود ؟
مگه من چی می خواستم ازت وقتی مست بودم از نگاه های دزدکی ، دوست داشتن های دزدکی مردی که از پشت حریری پرده هر روز صبح به انتظارش می نشستم و اون حواسش نبود ؟
مگه من چی می خواستم ؟
_ لیلا ؟ ... زینب اومده ، تا شب به امید خدا سکینه هم می رسه ... آماده شو بریم پیشش
_ من نمیام تنها برید
_ یعنی چی ؟ سی چه ( برای چی ) نمیای؟ تو که هر وقت زینب اومده با سر دوئیدی ... اگه سراغ گرفت من چی بگم؟
با سر دوئیدم ؟ من ؟ نه با دل دوئیدم چون می دونستم علی رضا رابطه اش با زینب خیلی خوبه و هر وقت اون بیاد ، علی رضا از کنارش جم نمی خوره ، اما الان چی ؟ الان چی که اون بود اما برادرم شده بود
_ من نمیام ، اگه سراغ گرفت بگو بد حال بود ، چه می دونم اصلا بگید لیلا مرده
مامان با دست راست زد به گونه اش و گفت : وِی ... دور از جونت ... این حرفا چین که می زنی ؟ هر کی ندونه فکر می کنه عزیز از دست دادی
عزیز از دست داده بودم ؟ عزیز تر از علی رضا هم داشتم ؟ مامان راست می گفت عزیز از دست نداده بودم من تمام دلیل و بهانه ی زندگیم رو از دست داده بودم ، کی دیده و کجا نوشته شده که برادری عاشق خواهرش بشه ؟ اصلا کی شنیده و کجای دنیا مرسومه یک طرفه صیغه ی خواهر برادری بخونن؟ نه من قبولش نداشتم پس باطل بود ... با این نه ی بزرگی که به برادری علی رضا گفتم انرژی گرفتم ، همونطور که می رفتم طرف اتاق به مامان گفتم منتظرم بمونه تا آماده بشم
مامان هم با نگرانی نگاهم کرد و شنیدم با خودش گفت : باید ببرمش پیش گوهر خانم
گوهر خانم ، زن پیر و چروکیده ایی بود که فال می گرفت و جنگیری می کرد اما به قول خدیجه خودش از صدتا جن بدتر بود
به فکر مامان لبخند زدم و از تو چمدون ، پیراهن مخمل فیروزه ایی رو در اوردم ، شله ی سفیدی رو که حاجی از بندرعباس برام آورده بود رو سر کردم و همراه مامان رفتم
در خونه ی حاجی همیشه نیمه باز بود البته به جز وقتهایی که خواهر های علی رضا می اومدن ... مامان در زد
_ کیه ؟
پس علی رضا نبودش ، چقدر ذوق و شوق داشتم برای دیدنش ... دست کشیدم به لباسم و با خودم زمزمه کردم : بی خود اینقدر به خودم رسیدم
_ لیلا ؟
به مامان نگاه کردم که لبش رو به دندون گرفته بود و با ابرو بهم اشاره می داد ، عین گیجا و خلا نگاهش کردم
_ خوش آمدی عزیزم
وای بر من ، هول و خجالت زده دو طرف صورت زینب رو بوسیدم و حال شوهر و دخترش رو ازش گرفتم ... مامان با عصبانیت نگاهم می کرد و من چشم به پیراهن و شلوار روی بند داشتم ، به پیراهن چهار خونه ی سفید کرم و شلوار ورزشی مشکی با سه خط قرمز ... لبخند زدم ... چشم هام دور چرخیدن و گوشه ی حیاط چشمم افتاد به موتورش ... پس بی خودی هم آماده نشده بودم ، وقتی موتورش هست یعنی راه دوری نرفته
زینب دستم رو کشید و من دنبالش کشیده شدم ، دمپایی هام رو کنار دمپایی های علی رضا در اوردم ، دمپائی های قرمزم کنار دمپائی های بزرگ و سیاه رنگش چقدر کوچولو به نظر می اومدن
_ لیلا تعارف لازم شدی ؟
چقدر قانع بود دلم ، چقدر ساده بود خواستنم ، چقدر بی غل و غش بود این عشق که با کنار هم نشستن دمپائی هامون هم دلم خوش می شد ...
هر وقت می یومدم خونه ی حاجی دلم می خواست سریع برم تو گلخونه و به مرغ عشق های رنگ و وارنگی که اونجا بودن سلام کنم و به پر و بال کوچک و رنگیشون دست بکشم ، اگه ابوذر بود نمی ذاشت و می گفت اذیت می شن ، اما علی رضا به عماد می گفت مراقب باشه ابوذر نیاد و بعد در قفس یکیشون رو باز می کرد و می گفت : بدو تا نیومده

و منم با کلی ذوق انگشت اشاره ام رو می کشیدم به بال نرم و پنبه ایشون و قربون صدقشون می رفتم
نمی دونم خدیجه عاشق چیه این اخمو خان شده بود ، نه می خندید ، نه سرش رو می اورد بالا ، گاهی با خودم فکر می کردم این غیر از دعوا کردن و تشر زدن چیز دیگه ایی هم بلده ؟ نقطه ی مقابل علی رضا بود ، هرچی علی رضا خوش صحبت و خندون ، اون عبوس و کم حرف و اخمو .

ادامه دارد ...
رز صورتی ... آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
&Azin&, "Giti", (morvarid), * narges *, * م .عباس زاده*, *honeymoon*, *Lnaz73*, *mahsa*, *parimah*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *مرغ خروس دوس*, *پریسا*, .parniya., 2khtarBaran, A N G E L, a-hagh, abri, ABR_SEPED, ab_darya2002, Adele72, afra., AFSON*, amirhessam, AMOURE, anahid 33, Anahita.s, arefe90, arezoo214, arqavanii, arsenik, ask., astanehp, atish69, Atrisa banu, azam 24, blue heart, chenar, chochok, cloudyneda, dada1, dara67, Dellaraam..., devilgirl_A, dokhibabash, doxi bala, ebaa, EINDRA, Elena*, eliiie, ellli77, elnaz dadkhah, estifen, fa2013, fa62, FANNI, faranak-bahari, fariba48, Fateme-a, Fateme.R, ghazal-xr75, go501, goli1658, googoosh z, GOOL89, hasti59, Hasti94, Iris7, iyzak, juju 66, just.niloofar, khademre, khakbaz, Ki Mi Ya ● $h, kitaro3549, lartmis, leyla71, leyli ba man as, libra272, m.tanha, mahdiar, mahya7763, makhmal_66, Maman fariba, mansuri, MARYAMGOL, maryiana, marzieh68, masssi, mb_maryam, mehrniaa, Melina89, Melisa, mellina2000, meloda, meno, mfr60, milana, mishapasha, miss.no.1, miss_mass, Mmojack, mzm1368, nacm7114, nafas-77, narges.shiraz, narges21, nasrin.j, nasrin44, nastaran1351, nazisaki, Nazlii, negar*pb, negin gold, negin17, Nelson, noora86, osweh, parvazeh98, parvinah, pikasooo, pishiesefid, rahakh, rahha, raniya, ratanaz, razieh y, razieh76, Real Smiler, romina ab, roya87, Roza18, s.invisible, s7453s, saba erfan, sadafnaz, sahar-ar, sahar32, sahar88, saharnazv, samaneh yavari, sam_h_m, sarakaviani, saramin, saray, sara_1360, sefid65, sepidrokh, setareh273, shadi1356, shadi256, sharareh 78, sheyda315, shima7, sh_shivol, simindokht, Snow Princess, sogol21, sogsnd, soheila50, somaye_t, soodeh90, SOSKET, star78, Street love, sun gir*l*, S_64, s_aftab, tannaz1994, tannazf, Tarlan_tahami, tena, Titanium, vampire_undead, water_lily, YASAM!N, yasaman20, z.rahmatian, zahra.gol, zahra@m, zara_127, zarpari04, zemestune, zholi joon, zizi.m, Zjooojooo, _ماهک, ~Azita~, ~ELAHE~, ~farzaneh jan~, ~sara khatoon~, ~The14th MooN~, °Hal¡¥aS°, ·•● samir ●•·, آرسین2, آواشیوا, ارامش.پ, اردیبهشت 75, اسمون, امیلیا, بازیگوش, بانوی اردیبهشت, بــــانــــو, بهار راد, تنها..., تینا97, خانوم جان, خیال پاییز, دارابي, دختر حنایی, دختر کبریت فروش, دریا 91, دریا....s, رالف, رزصورتی, روشنک اهورایی, ریماس, زهرا گل, زینب سادات, سامولک, سامیه12, سرو تنها, سلطان قلبها, شروع, صوفی آزاد, عمه حمی, فتانه.پ, فرحناز65, ققنوس 73, لیلاحمیده, م-محسنی, م.نوری, مائده 67, مادرم, ماه سیما, ماه و خورشيد, ماهوش, منا معیری, مهسا.میر, میثاق 1, نسرین..., نیکا83, نیکیا, هیونگ, ویدا درستی, چشم خمار, چشم قشنگ, کوثر واصلی, کوکول, گلينه, یلدا تقی زاده, یک ابانی, ღ Seti ღ, Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ, ♥ nazi nazi♥, ♥Arezoo, ✖م♥ر✖ی♥م✖
قدیمی ۱ بهمن ۱۳۹۲, ۱۲:۵۸ بعد از ظهر   #18 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
رز صورتی ... آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +163 امتیاز     
پیش فرض

اقا نتمون حالش خوب نیست .. ترسیدم تا برم انجمن و برگردم قطع بشه واسه همین الان گذاشتمش
این پست فقط و فقط برای افسون خودم ، آبجی کوچیکست که دلش رفته پی دل فوأد... رقیب برای خودم تراشیدم دیدید تو رو خــــــدا ؟
مار بچون خبر خوشی بهم داده ، الان من موندم چی بپوشم


_ خیلی وقته نیومدی سراغشون
دلم ضعف رفت ، چقدر دلم براش تنگ شده بود ... چقدر دلتنگ صداش و تلفظ سخت و غلیظ عین و قاف کلماتش بودم ... راست گفته اند : فاصله تجربه ی بیهوده ایست
_ با ما قهری با این زبون بسته ها هم قهر کردی ؟ نمی گی دلشون برات تنگ می شه ؟
نگو دلشون ، تو رو جان مادرت نگو دلشون ، بگو دلم ، بگو دلم برات تنگ می شه
_ قهری لیلا ؟
قهر ؟ با علی رضا ؟ با کسی که برای من دنیایی بود ؟ نه هرگز
_ یادته بچه که بودیم ابوذر چقدر اذیتت می کرد ؟
دلم می خواست بهش بگم، کاش هنوز بچه بودیم ، همون وقتایی که ابوذر اشکم رو در می آورد و تو بغلم می کردی و می گفتی : ولش کن حسوده ، نه تو باهاش بازی نمی کنی ...
بعد من به ابوذر چاق و سبزه نگاه می کردم و وقتی اخمش رو می دیدم سرم رو تو بغل علی رضا قایم می کردم
ابوذر هم سن و سال فوأد بود و دو سالی از علی رضا بزرگتر اما اونقدر اخم و تخم داشت که ادم جرات نمی کرد باهاش حرف بزنه ، تنها وقتی لبخند می زد که خدیجه با چشم های اشکی می اومد در خونشون و ازش می خواست بره غلام رو بزنه ، ابوذر هم دست می کشید رو موهای فر خدیجه و دستش رو می گرفت و می بردش داخل تا مرغ عشق ها رو نشونش بده و تو عالم بچگی چقدر به خدیجه حسودیم می شد و چقدر خوشحال بودم که علی رضا دور از چشم ابوذر می ذاره برم سراغ مرغ عشقها
_ لیلا ؟
صدایش ، جانم را رمق بخشید ...
نگاهم رو اوردم بالا و دیدم داره نگاهم می کنه با لبی که لبخندی زینتش داده بود ... دستپاچه شدم زیر لبخندهای عمیق و مردانه اش ، کاش اینطور نگاهم نکنه
منتظر نگام می کنه
_ می تونم هنوز پرهاشون رو دست بکشم ؟
در قفس یکیشون رو باز کرد و مرغ عشق رو در آورد
_ بیا همرنگه لباسته
پرنده ی کوچیک و آبی رنگ رو گذاشت تو دستم ، قلبش درست زیر انگشتهام بود
_ ترسیده
_ نه نترسیده ، فکر کنم از دیدنت خوشحال شده
چرا دلم می خواست حرفهاش رو برای خودم بر دارم ؟ چرا دلم می خواست فکر کنم اونم دلش منو می خواد ؟ چرا دلم می خواست فکر کنم فقط این من نبودم که حواسم بهش بود اونم حواسش به منه
_ پس کجا رفتی عروس خانم ؟ بیا ببینم ... داری عروس می شی ؟
هر دو همزمان سرمون رو با شدت آوردیم بالا و نگاه کردیم ... اون به زینب و من به اون ... اون با اخم و من با دلخوری ...
مرغ عشق از لای دستم پر زد و رفت نشست رو قفسش و جفتش رو صدا کرد ، علی رضا هم بدون حرف تنهامون گذاشت ... یه چیزی این وسط جور در نمی اومد ...
دوباره زینب گفت : یعنی اینقدر بزرگ شدی لیلا ؟ خوش به حال فوأد
و من دیدم که علی رضا در حالی که چفیه ی مشکی سفیدش رو می نداخت رو شونه هاش با این حرف زینب مکث کرد ... قبل از اینکه بره ، قبل از اینکه حرفم رو نشنیده بره رو به زینب گفتم : فوأد عین برادرمه ، کجا دیدی خواهری عروس برادرش بشه ؟
علی رضا سر زینب رو بوسید و بدون اینکه نگاهم کنه گفت : همه ی محل می دونن که تو برای فوأدی ، بهتره به جای برادر به چشم دیگه نگاهش کنی
ناگهان ... دقیقا انگار ناگهان تمام دنیا با عظمتش کوبیده شد تو سرم ... پس اون همه حرف های قشنگی که زد به یکباره کجا رفتن ؟ حرف تا پشت لبهای به هم چفت شده و دندانهای به هم ساییده شده ام بالا می اومد و همونجا پا به پا می کرد و خسته از راه اومده می نشست و بیرون نیومده خفه می شد ... چشم هام جوشیدن ، اما نذاشتم بریزن ، به اندازه ی تمام نهرهای دنیا اون روز و اون شب و قطعا روز و شب های بعد اشک های بی صدا و هق هق های پر درد داشتم ، بهتر بود الان به جای باریدن حرف بزنم
_ کی گفته ؟ همه ی محل از کجا می دونن چیزی رو که اصلا نیست ؟
داشت می رفت طرف در ، رفتم دنبالش ، خم شد و کفش هاش رو پوشید ، بی توجه به من داشت می رفت ... با صدای بلند صداش کردم ... پر حرص صداش کردم ، پر از دلخوری صداش کردم : علی رضا ؟
ایستاد و برگشت طرفم
به دمپائی های جفت شدمون نگاه نکردم ، به لباسهای پهن شده ی روی بند نگاه نکردم ، به هیچ کس و هیچ چیز نگاه نکردم و به جاش نگاهم رو مستقیم دوختم به نگاهش که حالا نگاهم می کرد و ترجمه اش عجیب برام سخت شده بود ، اتش کشیدم تو بلوطی نگاهم و شکلات نگاهش رو نشونه رفتم
_ اینا چین که می گی ؟ این حرف ها چین که می زنی ؟ کی برا خودش بریده و دوخته و می خواد به تن من کنه ؟ هر بار که بگی همون اندازه نه دو برابر جوابت می دم که من فوأد رو برادرم می دونم
رو ازم گرفت و دست گذاشت رو چفت در و همونطور که بازش می کرد گفت
: اذیتش نکن لیلا

پس کی بایست این حرف رو به تو بزنه علی رضا ؟ کی باید بایسته رو بروت و بگه : اذیتش نکن علی رضا ... پس کی یکی پیدا می شد و ازت می خواست حواست باشه ؟
در با صدای وحشیانه ایی به هم کوبیده شد و چهار ستون بدنم لرزید ... رفت و من نشستم تو حیاط و اجازه دادم اشک هام بیان ، باریدم و اغوش زینب هم نتونست آرومم کنه... باریدم و به دمپائی های قرمز و خوش باورم نگاه کردم ... هق زدم و به لباسهای روی بند نگاه کردم ... هق زدم و دوئیدم طرف خونه


دوستتون دارم و امیدوارم این پست رو دوست داشته باشید که من خیلی دوسش دارم ، که بعدها برای دونه دونه ی این حالات برنامه دارم ، منظور دارم ... نمی دونم چقدر از داستان رو یم تونید حدس بزنید اما دلم م یخواد چیزی رو که فکر می کنید بیایید و بهم بگید
روزتون خوش و در پناه حق ...
پست بعد به احتمال زیاد عروسی داریم ... گفته باشم
تا روزی دیگر و درودی دیگر ... بدرود ( الان حس می کنم گوینده ی اخبارم )

ویرایش توسط رز صورتی ... : ۱ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۱:۵۹ بعد از ظهر
رز صورتی ... آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
&Azin&, "Giti", (morvarid), * narges *, * م .عباس زاده*, *honeymoon*, *mahsa*, *parimah*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *مرغ خروس دوس*, *پریسا*, /manoo/, 2khtarBaran, A N G E L, a-hagh, abri, ABR_SEPED, ab_darya2002, Adele72, afra., AFSON*, amirhessam, AMOURE, anahid 33, Anahita.s, arefe90, arezoo214, arqavanii, arsenik, ask., astanehp, atish69, Atrisa banu, azam 24, blue heart, chenar, chochok, cloudyneda, dada1, dara67, Dellaraam..., delsukhte-g, devilgirl_A, dokhibabash, dokhmal khob, doxi bala, ebaa, EINDRA, Elena*, eliiie, ellli77, elnaz dadkhah, estifen, fa2013, FANNI, faranak-bahari, fariba45, fariba48, Fateme-a, Fateme.R, ghazal-xr75, goli1658, googoosh z, GOOL89, hasti59, Hasti94, Iris7, iyzak, juju 66, khademre, khakbaz, Ki Mi Ya ● $h, kitaro3549, lartmis, leyla71, leyli ba man as, libra272, m.tanha, mahdiar, mahya7763, makhmal_66, Maman fariba, mansuri, MARYAMGOL, maryiana, marzieh68, masssi, mb_maryam, mehrniaa, Melina89, mellina2000, meno, mfr60, milana, mishapasha, miss_mass, Mmojack, mratiger, mzm1368, nacm7114, nafas-77, narges.shiraz, narges21, nasrin.j, nasrin44, nastaran1351, nazisaki, Nazlii, negar*pb, negin gold, negin17, Nelson, noora86, osweh, parvazeh98, parvinah, pikasooo, pishiesefid, rahakh, rahha, raniya, ratanaz, razieh y, razieh76, Real Smiler, romina ab, roya sh, roya87, Roza18, s.invisible, s7453s, sadafnaz, sahar-ar, sahar32, sahar88, saharnazv, samaneh yavari, sam_h_m, sara.77, sarakaviani, saramin, saray, sara_1360, sefid65, sepidrokh, setareh273, shadi1356, shadi256, shadi_gule, sharareh 78, shima7, sh_shivol, simindokht, Snow Princess, sogol21, soheila50, somaye_t, soodeh90, SOSKET, star78, sun gir*l*, S_64, s_aftab, tannaz1994, tannazf, Tarlan_tahami, tena, Titanium, vampire_undead, water_lily, YASAM!N, yasaman20, z.rahmatian, zahra.gol, zahra@m, zara_127, zarpari04, zemestune, zholi joon, zizi.m, Zjooojooo, _ماهک, ~Azita~, ~ELAHE~, ~farzaneh jan~, ~sara khatoon~, ~The14th MooN~, °Hal¡¥aS°, ·•● samir ●•·, آرسین2, آواشیوا, ارامش.پ, اردیبهشت 75, اسمون, امیلیا, با نمک, بازیگوش, بانوی اردیبهشت, بــــانــــو, بهار راد, ترنج فاطمي, تنها..., تینا97, خانوم جان, خیال پاییز, دارابي, دختر حنایی, دختر کبریت فروش, دریا....s, دلارامم, رالف, رزصورتی, روشنک اهورایی, ریماس, زهرا گل, سامولک, سامیه12, سرو تنها, سلطان قلبها, شروع, صوفی آزاد, عمه حمی, فتانه.پ, فرحناز65, ققنوس 73, لیلاحمیده, م-محسنی, م.نوری, مائده 67, مادرم, ماه سیما, ماه و خورشيد, ماهوش, منا معیری, مهسا.میر, میثاق 1, نسرین..., نیکا83, نیکیا, هادیانا, هیونگ, ویدا درستی, چشم خمار, چشم قشنگ, کوثر واصلی, گلينه, یلدا تقی زاده, یک ابانی, ღ Seti ღ, Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ, ♥ nazi nazi♥, ♥Arezoo, ✖م♥ر✖ی♥م✖
قدیمی ۳ بهمن ۱۳۹۲, ۰۴:۰۳ بعد از ظهر   #19 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
رز صورتی ... آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +154 امتیاز     
پیش فرض

سهلاااااااااااااااااااااا م
هر بار که میام می بینم یه خواننده ی دیگه به رمانم اضافه شده ، ای جانم چقدر دوستتون دارم من ...
عزیزم ، خانومم ، اصلا قرار نبود تا یه مدتی بنویسم ، و اینکه با وقفه افتادنم بین رمان قلی و بعدیم خواننده هام بی اطلاع می مونن ، می دونم عزیزم ، ولی فدات شم من دنبال خواننده ی زیاد نیستم ، من دنبال کسی هستم مثل همه ی شما مهربونها که حرفهای حرف هام رو بشنوید و درک کنید ، اینکه داستانم رو صرفا برای سرگرمی نمی ذارم ، اینکه دارم تمام سعیم رو می کنم که حرفی برای گفتن داشته باشن ، اینکه حرف من بعدها گفته می شه ، اینکه این همه می نویسم که برسم به یکی دو خط بولد شده که تمام حرف داستانم و رمانم اونجا خلاصه می شه
کم کم حواسم هست مخاطب خودش رو پیدا می کنه و متنفرم از اینکه استارت رمانم رو بزنم و بعد یه مدت طولانی نگهش دارم تا خواننده جمع کنه ، من می گم اگه رمانی حرفی داشت خود خواننده ها با معرفیش به هم باعث می شن اون رمان شناخته بشه و من همین که شما رو دارم برام قد دنیایی می ارزه
اینکه نمی دونم این رمان چفدر طول می کشه ، چقدر طولانی می شه ، اصلا قراره چقدر باشه ، فقط می دونم اینقدر می نوسم تا مطمئن بشم هرچی رو می خواستم بگم گفتم و هرچیزی رو که باید دوستانم بدونن ، گرفتن
دوستتون دارم
از همه ی مهربونهایی که برام شعرها و متن هایی با مضمون و اسم داستانم فرستادن ممنونم ... ♥ پریسا ولی من فوأد خعلی دوست دارم هاااااااااا ، افسونم خیلی دوسش داره ، حالا داریم مذاکره می کنیم
دیروز داشتم پست های جددی از داستان یکی از نویسنده های محترم رو می خوندم که خیلی وقت بود آپ نکرده بود و بنده ی خدا اینقدر دل پری داشت از درک نشدنش ، حق رو بهش دادم ، خب ما هر کدوممون ، هم اونی که می نویسه ، هم اونی که می خونه ، زندگی هایی داریم که الویت ما هستن ، گاهی ماقعا نمی شه اومد و نوشت ، گاه یهم کلمات و واژه ها سر جنگ دارن و کمکت نمی کنن و گاهی هم حس و حال خود انسان دگرگونه ... درکشون کنید اونایی رو که با قلب و ذهنشون براتون می نویسن ... البته احترام به خواننده باید او صدر جدولبندی الویت ها باشه اما خب درک و احترام متقابل این ارامش رو به هر دو طرف می ده ...
بچه ها ممنونم که عقدم رو تبریک گفتید اما چهار روز دیگه مونده ها و من نمی دونم آقا چشم قشنگم اصلا یادش هست یا نه
مهربونی که سوال کردی مار بچون یعنی چی ؟ مار بچون به گویش محلی شهر من یعنی مادر بچه ها ، مار دز گویش دزفولی یعنی مادر ، بچون هم یعتنی بچه ها ...

پست اول امروز تقدیم به تمام خوشگلایی که تو پروفم اومدن و قدم رنجه کردن ... دوستتون دارم

این قلبها و این نوشته بنفشه رو zarpari04 عزیزم برام همین الان فرستاد ، عاشقتم خانوممممم

تقدیم به ملکه قلب ها...






انگار تمام خونه رو روی قلبم گذاشته بودن ، نفس کشیدن برام سخت بود ، همیشه فکر می کردم خیلی سخت می شه به اسونی دل کسی رو شکست اما امروز دیدم که علی رضا اصلا سختش نبود شایدم این خاصیته بی حواس بودنه ، شاید هم اون اصلا نمی خواست حواسش به حواس من باشه ، شایدم اون حواسش به حواس پرتی فوأد بود و بس ... هرچی بود دل شکسته ام می کرد ، چیزی میان خوشی ها و دل خوشی هام رخنه کرده بود ، چیزی به اسم نخواستن ، به اسم خواسته نشدن ، به اسم ندید گرفته شدن ، چه فایده ی این دوست داشتن که اون دوسش نداشت ... چه فایده ی این خواستن که اون نمی خواستش ... چه فایده ی این حواس پرتی ها که اون جمعشون نمی کرد ... اصلا چه فایده ی این زندگی که انگار قرار نبود علی رضایی داشته باشه ؟؟؟
صدای دیگ و قابلمه میاد ، حتما مامان می خواد مهمونی بده ، خدا کنه نخواد خانواده ی حاجی رو برای شام دعوت کنه که اصلا حوصله ندارم
_ لیلا ؟
بی حال و بی حوصله نشستم رو زمین و تکیه ام رو دادم به دیوار و پاهام رو کشیدم و خیره شدم به انگشتهای پام ، رنگ حناییشون رفته ، مامان می گفت تابستونها باید حنا بزنیم که خنکی حنا ، عطش تن و بدنمون رو بیرون بکشه ...
در اتاق باز شد و مامان در حالی که چادرش رو دور کمرش بسته بود با ملاقه ی بزرگ روی تو درگاه ایستاد ، چشم هاش رو تنگ کرده بود و جستجوگر نگام می کرد ، هیچ وقت ازم سوال نمی کرد چون می دونست بلاخره طاقتم تموم می شه و براش تمام حرفهام رو می گم ، اما مامان نمی دونست این حرف رو از شرم دخترانه ام براش نگفتم و خیال گفتنش رو هم ندارم
_ دالککم خوبی؟!
سرم رو تکون می دم ، سر سنگینم رو تکون می دم ، سر پر از خیالم رو تکون می دم و وانمود می کنم که خوبم
انگار خیال مامان راحت می شه که می گه : دردت به جونُم ... حاج اسمائیل اینا شوم دعوتن ، پاشو دستی به خونه بکش تا منم غذا رو بار بذارم
فکر خوبی بود ، شاید با مشغول کردن خودم می تونستم حرفهای علی رضا رو فراموش کنم ، بلند شدم و جاروی دستی رو برداشتم و شروع کردم به جارو کردن ، هی جارو کردم وهی یادم اومد " علی رضا ؟ دلم می خواد برم شط
_ الان؟
سرم رو تکون دادم و گفتم : آره ، می خوام برم ببینم لنج سفید اومده یا نه
علی رضا بر می گشت تو خونه ، دوچرخه ی بزرگ و سیاهش رو می اورد همون که کلی توپ ریز و رنگی به فلزی های چرخش وصل بود و با چرخیدن چرخ تلق و تلق صدا می دادن ، بعد می ذاشتش رو جک و بغلم می کرد و می شستم رو زینش و منو می برد طرف شط و تا وقتی از دیدن لنج ها و قایق های موتوری سیر نمی شدم نمی گفت بریم "
جارو زدم و یاد اون روزی افتادم که فوأد به خاطر روسری سر نکردنم هلم داده بود و سرم خورده بود به پله ی دم در خونشون و شکسته بود ، همون روزی که علی رضا چنان سرش خراب شد که فوأد فرصت دفاع و گارد گرفتن پیدا نکرد همون روزی که حاجی علی رضا رو بخاطر شکستن دست فوأد تنبیه کرد و دوچرخه اش ررو ازش گرفت اما علی رضا بی خیال گفت: مهم نیست از فردا پیاده می برمت شط ... و وقتی بین راه خسته می شدم کولم می کرد"
جارو زدم و فکر کردم ، چطور می تونم از فکر کردن به اون دست بکشم ؟ چطور می تونم وقتی تمام فکرم و سرم پر از اونه ؟
رفتم پشت پنجره ، پرده رو کنار زدم و به خونشون نگاه کردم و گفتم : امشب تو هم میایی؟ ... بیا علی رضا ... بیا و بگو حرفهام شوخی بودن ... نه اصلا بیا و دیگه از اون موضوع حرف نزن
پرده رو می ندازم و دوباره می گم: کاش نیای علی رضا نمی تونم بی خیالی و بی حواسیت رو ببینم و وانمود کنم حواسم بهت نیست
بلاتکلیف بودم ، هم می خواستمش و هم می خواستم نباشه ، دلم می خواست بیاد و اصلا دلم نمی خواست که نخواسته باشدش و این اولین دل نخواستن دلم ، در رابطه با علی رضا بود
کلافه بودم و مامان دلیلش رو نبودن خدیجه می دونست ، چند روزی می شد رفته بود بهبهان خونه ی خواهرش و دو هفته ایی می شد از علی رضا براش نگفته بودم
نزدیک غروب صدای سلام و احوال پرسی خواهرای علی رضا رو از تو حیاط شنیدم ، همونطور با موهای باز رفتم استقبالشون ، بس بافته بودمشون پوست سرم درد می کرد و می خارید
_ سلام خوش آمدید
سکینه برگشت طرفم و اغوشش رو برام باز کرد ، زینب با لبخند نگام کرد و گونه ام رو بوسید ... دوست داشتم ساعتها تو بغلش بمونم و از اغوش اون بوی علی رضا رو استشمام کنم ، دلم می خواست اون حرف بزنه و من به شباهت و ضرب اهنگ مشترک صداش با علی رضا گوش بدم ... دلم می خواست اون بشینه و من نگاه به شکلاتی اشنای نگاهش بکنم
_ ننه لیلا ؟
وای نه ، وای نه ... خاله صدیقه بود ، تا خواستم بلند بشم و در برم پرده ی دم در رو کنار زده و ایستاده بود روبروم و با لبخند بزرگی ، دندونهای درشت و نامرتبش رو به نمایش گذاشته بود ، بعد دست راستش رو آورد بالا و گذاشت بالای لبش و شروع کرد کل کشیدن ، دست کرد تو ظرف پر از برنجهای آبکش شده و یه مشت ازشون برداشت و پاشید رو سرم و با این کارش کلی جوجه و مرغ دورم جمع شد و مرغ هلندی و قشنگم سعی می کرد با نوک کوتاه و نارنجیش برنج افتاده بین انگشت هام رو بربچینه ، نمی دونم موفق شد یا نه اما من موفق نشدم برچیدن لبهام رو به لبخند مجبور کنم ، خاله اومد نزدیکم و پر سر و صدا گونه هام رو بوسید و دستی به موهای بلند و لختم کشید و اَن یکاد برام خوند و به طرفم فوت کرد و من از بوی تند تنباکوی نفسش ، صورتم رو جمع کردم

ویرایش توسط رز صورتی ... : ۵ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۳۳ بعد از ظهر
رز صورتی ... آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
"Giti", (morvarid), * narges *, * م .عباس زاده*, *honeymoon*, *Lnaz73*, *mahsa*, *parimah*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *مرغ خروس دوس*, *پریسا*, 2khtarBaran, A N G E L, a-hagh, abbas_p, abri, ABR_SEPED, Adele72, afra., AFSON*, amirhessam, anahid 33, arefe90, arezoo214, arqavanii, arsenik, ask., Atrisa banu, azam 24, chenar, chochok, cloudyneda, dada1, dara67, Dellaraam..., devilgirl_A, dokhibabash, doxi bala, ebaa, EINDRA, Elena*, ellli77, elnaz dadkhah, estifen, fa2013, FANNI, fariba45, fariba48, Fateme.R, ghazal-xr75, Ghazal975, go501, goli1658, googoosh z, GOOL89, hasti59, Hasti94, Iris7, iyzak, juju 66, khakbaz, Ki Mi Ya ● $h, kitaro3549, lartmis, leyla71, leyli ba man as, libra272, m.tanha, mahdiar, mahya7763, Maman fariba, mansuri, MARYAMGOL, marzieh68, masssi, mb_maryam, mehrniaa, Melina89, mellina2000, meloda, meno, mfr60, mishapasha, miss_mass, Mmojack, mratiger, mzm1368, nacm7114, nafas-77, narges.shiraz, narges21, nasimrahi, nasrin.j, nasrin44, nastaran1351, nazisaki, Nazlii, negar*pb, negin gold, negin17, Nelson, noora86, osweh, parvazeh98, parvinah, pikasooo, pishiesefid, rahakh, rahha, raniya, razieh y, razieh76, Real Smiler, romina ab, roya87, Roza18, s.invisible, s7453s, sadafnaz, sahar-ar, sahar32, sahar88, saharnazv, samaneh yavari, sam_h_m, sarakaviani, saramin, saray, sara_1360, sefid65, sepidrokh, setareh273, shadi1356, shadi_gule, sharareh 78, sheyda315, shima7, sh_shivol, simindokht, Snow Princess, sogol21, soheila50, somaye_t, soodeh90, SOSKET, star78, sun gir*l*, S_64, s_aftab, tannaz1994, tannazf, Tarlan_tahami, tena, Titanium, vampire_undead, water_lily, YASAM!N, yasaman20, z.rahmatian, zahra.gol, zahra@m, zara_127, zarpari04, zemestune, zholi joon, zizi.m, Zjooojooo, _ماهک, ~Azita~, ~farzaneh jan~, ~sara khatoon~, ~SAREH~, ~The14th MooN~, °Hal¡¥aS°, ·•● samir ●•·, آرسین2, آواشیوا, ارامش.پ, اردیبهشت 75, اسمون, امیلیا, با نمک, بازیگوش, بانوی اردیبهشت, بــــانــــو, بهار راد, ترنج فاطمي, تنها..., تینا97, خانوم جان, خیال پاییز, دارابي, دختر حنایی, دختر کبریت فروش, دریا 91, دریا....s, رالف, رزصورتی, روشنک اهورایی, ریماس, زهرا گل, سامولک, سامیه12, سرو تنها, سلطان قلبها, شروع, عمه حمی, فتانه.پ, ققنوس 73, ليدا.ا.ك, لیلاحمیده, م-محسنی, مائده 67, مادرم, ماه سیما, ماه و خورشيد, ماهوش, مهسا.میر, میثاق 1, نسرین..., نیکا83, نیکیا, هیونگ, ویدا درستی, چشم خمار, چشم قشنگ, کوثر واصلی, یلدا تقی زاده, یک ابانی, ღ Seti ღ, Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ, ♥ nazi nazi♥, ♥Arezoo, ✖م♥ر✖ی♥م✖
قدیمی ۳ بهمن ۱۳۹۲, ۰۵:۵۲ بعد از ظهر   #20 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
رز صورتی ... آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +149 امتیاز     
پیش فرض

اقا ما دلمون فیلم پلیس های تازه کار می خواد اما سیگنالمون قطعه من رضا می خوام ، دیلا می خوام ... اصلا عقاب سرخ می خوام
اینم پست دوم ... پست سوم رو نیم دونم کی بذارم ولی قول می دم اگه نت داشتم تا قبل از رفتن به خونه ی پدرم براتون بذارم
بووووووس



دوباره کل کشید و رفت طرف سکینه و زینب و بوسیدشون و با لذت بهم نگاه کرد و گفت : عروسم رو دیدید چه خانومی شده ؟
سکینه صلواتی فرستاد و گفت : ماشاالله ... همچین گلی لیاقتش مثل فوأدیِ ...
به حرفش اخم کردم ، با اخم رو ازشون گرفتم و نونهای توی طَبَق رو برداشتم و گذاشتم کف دیگ بزرگی که مامان کفش روغن ریخته بود و با همون اخم گفتم : مامان برنج رو نمی ریزی ، دیر می شه هـــا ؟
انگار خاله خوشش نیومد ، اما خیلی زود یادش رفت و اومد کنارم و گفت : چادرت رو بزن سرت و بیا که می خوام چیزی نشونت بدم
دست چربم رو با کهنه ی راه راهی که فکر کنم تکه ایی از لباسم بود پاک کردم و گفتم : خیلی کار دارم خاله ، ایشاالله روزی دیگه میام
اما ول کن نبود ، چادر زینب رو از سرش کشید و انداختش رو سرم و دستم رو گرفت و رو به مامان گفت : زود بر می گردیم ؛ آبش رو زیاد کن دور هم بخوریمش
از پرروییش لجم گرفت ، گفتم خاله مهمان داریم
اونم انگار از تقلای من لجش گرفته بود که با حرص گفت : اونا که مهمان نیستن و همه می دونن که شما و حاجی اینا ، خونه یکید
عبای زینب سنگین و بلند بود ، اخه قد بلند اون کجا و قد نیم وجبی من کجا ؟
تند تند راه می رفت و منو دنبال خودش می کشوند ، در خاکستری خونه رو هل داد و دستم رو کشید و گفت : بیا ، بیا ببین واست چیا آوردم
بعد منو برد تو اتاق بزرگی که عکس سیاه سفیدی از پدر فوأد به دیوارش نسب بود ، از وقتی یادمه یکی دوباره بیشتر ندیده بودمش و اونطور که خدیجه می گفت ، یه زن دیگه داشت و عراق زندگی می کرد ، چقدر وهاب شبیه پدرش بود ... به خاله نگاه کردم ، پس فوأد به کی رفته ؟ پوست تیره اش به خاله شبیه بود اما چشم های مثل قیر و لبهای درشت و گردی صورتش اصلا شبیه خاله نبود ، خاله بینی کوفته ایی شکلی داشت که رقیه خواهر کوچیک فوأد تمام خصوصیات ظاهری مادر رو به ارث برده بود ... چهار سالی می شد ازدواج کرده و بچش نمی شد و شوهرش سرش هوو اورده بود ... باز دلم برای رقیه سوخت ، اون فقط هجده سالش بود و به قول مامان برای بچه دار شدن هنوز خیلی وقت داشت اما متاسفانه خانواده ی همسرش فوق العاده پسر دوست بودن و انتظار نوه های قد و نیم قد از عروس کم سنو سالشون داشتن و فرصتی به زن تک پسرشون برای بچه دار شدن و انتظار بیشتر نداده بودن ... یادمه یه روز که با خدیجه داشتیم از مدرسه بر می گشتیم صدای گریه و فریاد از خونه ی خاله صدیقه می اومد ، فوأد رو دیدم که تو بغل ابوذر و علی رضا دست و پا می زد و نعره می کشید ، دومادشون رو تنه برگ گل خواهرش دست بلند کرده بود و بدون حجاب لز خونه انداخته بودش بیرون ، چون رقیه به صورت هووش سیلی زده بود ، خواهر فوأد متعصب بدون حجاب ؟ وای خدای من می دونستم چه حالی داره چون بارها غیرتی شدن هاش رو دیده بودم ، غیرت فوأد این خفت رو قبول نمی کرد... چه روز بدی بود و چقدر حاجی تقلا کرد و باهاش حرف زد تا تونست ارومش کنه گرچه بعدها فهمیدیم اروم نشده و یه روز عین بلا رو سر دومادشون خراب شده و تا خورده زدتش و بعد اون جریان اومد رقیه رو برداشت و برد و دیگه نداشت بیاد خونه ی پدرش
_ اینا رو دوست داری؟
به خودم که اومدم دیدم تو انبوهی از پارچه های رنگاوارنگ و کفش و دمپائی گیر افتادم ؛ فکر کنم خاله تمام کویت رو خریده و تو این اتاق جا داده بود ...
_ قشنگن خاله
_ همشون برای عروس فوأدن ... هر کدوم رو میخواستم بگیرم تو رو توشون می دیدم ، هرچی بر می داشتم می دیدم یکی بهترش هست ... حالا دوباره که برم خودت رو می برم و برات می خرم ...
چه دل خجسته ایی داشت این زن ... اگه می خواستم با مهربونی نگاهش کنم باید می گفتم : چه آرزوهای قشنگی برای عروس فوأدش داره این زن .. بعد دوباره با خودم می گفتم : عروس فوأد رو می گه تو به دل نگیر با تو نیست لیلا

خاله چادر زینب رو از سرم کشید و انداختش رو زمین و بعد پارچه ها رو می گرفت جلوم و با سرخوشی بابت هر کدومشون یه کل می کشید و یه بوس پر اب و حال بهم زن به صورتم می زد ... دست می زد و ترانه های شاد عربی می خوند
_ چه خبرته ننه ؟ صدات تا هفت کوچه اونورتــــ ........
هینی کشیدم و خم شدم که چادر رو بردارم اما مگه بین اون همه پارچه و لباس می شد پیداش کرد ؟

شایدم همین الان براتون سومی رو گذاشتم و پست آخر موند یا آخر شب یا فردا خوبه ؟؟؟
اقا شنگول و منگول دارن می رن پارک ، بنده می خوام با یه لیوان چای از سکوت خونم لذت ببرم .
.. ای سکوت کجایی که نیستت ؟؟؟

ویرایش توسط رز صورتی ... : ۳ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۵۴ بعد از ظهر
رز صورتی ... آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
"Giti", (morvarid), * narges *, * م .عباس زاده*, *Lnaz73*, *mahsa*, *parimah*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *مرغ خروس دوس*, *پریسا*, .parniya., /manoo/, 2khtarBaran, 6789, A N G E L, a-hagh, abbas_p, abri, ABR_SEPED, Adele72, afra., AFSON*, amirhessam, anahid 33, arefe90, arezoo214, arqavanii, arsenik, ask., atish69, Atrisa banu, azam 24, chenar, chochok, cloudyneda, dada1, dara67, Dellaraam..., devilgirl_A, diga, dokhibabash, dokhmal khob, doxi bala, ebaa, EINDRA, Elena*, ellli77, elnaz dadkhah, estifen, fa2013, FANNI, fariba48, Fateme.R, ghazal-xr75, go501, goli1658, googoosh z, GOOL89, hasti59, Hasti94, Iris7, iyzak, juju 66, khakbaz, Ki Mi Ya ● $h, kitaro3549, lartmis, leyla71, leyli ba man as, libra272, m.tanha, mahdiar, Maman fariba, mansuri, MARYAMGOL, marzieh68, mb_maryam, mehrniaa, Melina89, mellina2000, meloda, meno, mfr60, mishapasha, miss_mass, Mmojack, mratiger, mzm1368, nacm7114, nafas-77, narges.shiraz, narges21, nasimrahi, nasrin.j, nasrin44, nastaran1351, nazisaki, negar*pb, negin gold, negin17, Nelson, noora86, nooshin44, osweh, parvazeh98, parvinah, pikasooo, pishiesefid, rahakh, rahha, raniya, razieh y, razieh76, Real Smiler, romina ab, roya87, Roza18, s.invisible, s7453s, sadafnaz, sahar-ar, sahar32, sahar88, saharnazv, samaneh yavari, sam_h_m, sarakaviani, saramin, saray, sara_1360, sepidrokh, setareh273, shadi1356, shadi_gule, sharareh 78, sheyda315, shima7, sh_shivol, simindokht, Snow Princess, sogol21, sogsnd, soheila50, soodeh90, SOSKET, star78, sun gir*l*, S_64, s_aftab, tannaz1994, tannazf, Tarlan_tahami, tena, Titanium, vampire_undead, water_lily, YASAM!N, yasaman20, z.rahmatian, zahra.gol, zahra@m, zara_127, zarpari04, zemestune, zholi joon, zizi.m, Zjooojooo, _ماهک, ~Azita~, ~farzaneh jan~, ~sara khatoon~, ~SAREH~, ~The14th MooN~, °Hal¡¥aS°, ·•● samir ●•·, آرسین2, آواشیوا, ارامش.پ, اردیبهشت 75, اسمون, امیلیا, با نمک, بازیگوش, بانوی اردیبهشت, بــــانــــو, بهار راد, ترنج فاطمي, تنها..., تینا97, خاله ریزه ریزه, خانوم جان, خیال پاییز, دارابي, دختر حنایی, دختر کبریت فروش, دریا....s, رالف, رزصورتی, روشنک اهورایی, ریماس, زهرا گل, سامولک, سامیه12, سرو تنها, سلطان قلبها, شروع, صوفی آزاد, عمه حمی, فتانه.پ, ققنوس 73, ليدا.ا.ك, م-محسنی, ماه سیما, ماه و خورشيد, ماهوش, مهسا.میر, میثاق 1, نسرین..., نیکا83, نیکیا, هادیانا, هیونگ, ویدا درستی, چشم خمار, چشم قشنگ, کوثر واصلی, گشتاسب13, یلدا تقی زاده, یک ابانی, ღ Seti ღ, Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ, ♥ nazi nazi♥, ✖م♥ر✖ی♥م✖
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان حواست نیست | gopel کاربر انجمن gopel تایپ رمان 129 ۲ ارديبهشت ۱۳۹۳ ۰۴:۳۹ بعد از ظهر
معرفی و نقد رمان حواست نیست | gopel کاربر انجمن gopel نوشته کاربران سایت 36 ۱ ارديبهشت ۱۳۹۳ ۰۳:۵۱ بعد از ظهر
رمان خاکستری نگاهت | رز صورتی ... کاربر انجمن رز صورتی ... رمان های کامل شده نوشته کاربران 321 ۲۱ آذر ۱۳۹۲ ۱۲:۵۸ قبل از ظهر
رمان دنیای صورتی | Aram 73 کاربر انجمن Aram 73 حذفیات 0 ۲۶ مرداد ۱۳۹۲ ۰۷:۳۵ بعد از ظهر
رمان لپ های خیس و صورتی | آیه کاربر انجمن آیه* رمان های کامل شده نوشته کاربران 130 ۲۶ مرداد ۱۳۹۲ ۰۵:۳۸ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۲:۵۴ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا