بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > رمان های کامل شده نوشته کاربران

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 0 0%
15 تا 20 3 75.00%
20 تا 25 0 0%
25 تا 30 1 25.00%
بالای 30 0 0%
رأی دهندگان: 4. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۴ دي ۱۳۹۲, ۱۰:۵۴ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
*noghre آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +22 امتیاز     
پیش فرض رمان عشق ممنوعه من 1 | *noghre کاربر انجمن

بازم منم با یه رمان جدید دیگه...ایول به خودم که اینقدر سخت کوشم البته یه مدتی هست که این رمانو نوشتم ولی وقت نشد بزارمش دوستان این رمان دو جلدیه اسم جلد دومم هم همین الان میگم که بعدا دنبالش نخواید بگردید (جلد دوم =من از عشق نمیترسم)هستش
.. میریم سراغ خلاصه داستن


خلاصه داستان:

داستانموم در مورد یه دختر از یه خانواده خوبه. یه دختر محترم و خانوم که خیلی لجبازی میکنه ولی همیشه وقار داره البته شیطنت های خاص خودش رو هم داره...یه دختر که عاشق هیجانه و این علاقه اش باعث شد با پلیس ها همکاری کنه که اتفاقی بیوفته که یه خلافکار عاشقش بشه.. اسم دختر قصه ما هاله است زیبا و چموش به قولی رام نشدنی...
زندگی خوبی داره ولی یه مشکل بزرگ این وسط هست که هاله از مردا متنفر شده ..کلا به کسی توجه نداره..ولی بازم یه اتفاق میوفته که باعث میشه هاله دوباره اون خلافکارو که قرار بوده اعدام بشه رو میبینه و اون موقع است که می فهمه دچار یه عشق ممنوعه شده.. ولی داستان به همینجا ختم نمیشه...
بخونید داستان جالبیه...
شخصیت های داستان همه ساخته و پرداخته ذهن هستند البته هاله اخلاقش کپیه خودمه..
داستن خیالی/پلیسی /هیجانیه..




ویرایش توسط *noghre : ۱۵ دي ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۰۹ قبل از ظهر
*noghre آنلاین نیست.  

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۴ دي ۱۳۹۲, ۰۹:۵۳ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
asal_cheshmak آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

  • نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت
مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

  • حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
اطلاعیه های بخش کتاب !
  • برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن
  • استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!

  • تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یا بدون لینک! ) خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
asal_cheshmak آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۴ دي ۱۳۹۲, ۰۹:۵۹ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
*noghre آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +20 امتیاز     
پیش فرض



چشمامو محکم روی هم فشار میدم..از این پهلو به اون پهلو میشم...نه خوابم نمیبره....چند بار سرمو توی بالش فرو کردم..پتو رو روی سرم کشیدم تا تاریک بشه ولی بی فایده بود روی تخت نشستم ..موهای بلندم که دورم پریشون شده بود رو بادستم به عقب هل دادم...بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون تازه ساعت شش صبحه ..حتما بابا و حامی هنوزم خوابن به طرف دستشویی رفتم ابی به دستو صورتم زدم دوباره برگشتم به اتاقم جلوی میز ارایشم نشستم موهام بلند تا روی باسنم میرسه مشکی درست رنگ چشمام چشمای درشت مشکی که تو حصار از مژهای بلنده و بینیم کوچلو قلمی با لبای کوچلو صورتی نارنجی..موهام با پوست سفیدم تضاده جالبی رو ایجاد کرده با بلوز شلوار ابی رنگم شبیه یه عروسک شدم تویه اینه به چهره خودم لبخندی زدم لبخندی که صورتم رو زیبا کرد ولی نتونست غم تویه شمامو بپوشونه... شروع کردم به شونه کردن موهای حالت دارم نزدیک به یک ساعت شونه کردنش طول کشید اخه خیلی پرپشته...بعدم پشت سرم دم اسبی بستمش بلوز شلوارمو با یه شلوار مشکی و یه بلوز سفید عوض کردم روی کش موی بنفشم هم یه کش موی بزرگ سفید بستم...از اتاقم بیرون اومدم تا صبحانه خوب و مفصل بخورم امروز میخوام با دختر عموم الیسا برم بیرون من فقط یه دونه عمو دارم و خاله و دایی و عمه هم ندارم...الیسا خواهر نداره ولی یه برادر مثله من داره که اسمش اراده و حدود سی سالشه و هنوزم مجرده مثله حامی دوسش دارم مثله داداشمه خیلی هم مهربونه.....حدود دوازده تا پله از اتاقم رو برای رسیدن به سالن بزرگ خونه باید طی کنم بالاخره به اشپزخونه رسیدم چایی ساز رو روشن کردم از توی یخچال هم اب پرتغال و شیرو در اوردم سه تا تخم مرغ هم گذاشتم تا اب پز بشه البته عسلی منو بابا و حامی اینجوری دوست داریم ...کره و مربا ..پنیر و عسل رو هم روی میز گذاشتم الاناست که بابا و حامی هم بیدار بشن.. مریم خانم خدمت کار خونه که تمام بچگی زحمت منو کشیده رو بابا فرستاده مشهد پابوس امام رضا(ع)....اخه خیلی دلش میخواست یه بار دیگه هم بره..من وقتی 8 سالم بود مامانمو از دست دادم مامانم توی یه تصادف مرد یه ماشین بهش زد مامانم متخصص مغز و اعصاب بود و پدرم هم جراح قلب و عروقه ..حامی هم جراح مغزو اعصابه و هم تویه بیمارستان کار میکنه هم خودش مطب داره
بابا-به به ببین دخترم چیکار کرده
لبخندی زدم -سلام صبح بخیر
بابا-سلام ..صبح دختر خشکل منم بخیر..چی شده امروز زود از خواب بیدار شدی؟
من-اخه خوابم نبرد
حامی-سلام..صبح همه بخیر
من-سلام..صبح تو هم بخیر
حامی-زود بیدار شدی
من-خوابم نبرد
حامی-بخاطر اینکه دیگه قرص نمیخوری..طبیعیه
بابا-دیگه از اون قرصا نخوریا..باشه بابایی؟
من-چشم
صبحونه رو دور هم خوردیم و بابا وحامی هم رفتن سرکارشون...حوصلم سر رفته کاش الیسا زود تر بیاد.ولی فکر نکنم الان بیاد تازه ساعت نه صبحه همینجوری که ظرفای صبحونه رو جمع میکردم فاطمه خانم یکی دیگه از خدمتکارای خونه که با شوهرش اقا محسن توی اخر باغ داخل یه خونه کوچیک که بابا داد براشون بسازن زندگی میکن وارد شد و سریع گفت-وای خانم شما چرا زحمت میکشید من خودم جمع میکنم
من-سلام فاطمه خانم
فاطمه خانم دستپاچه در حالی که چند تا ظرفو از دستم میگرفت گفت- ببخشید خانم هول شدم ..سلام
من-اشکالی نداره .
بقیه ظرفارو به عهده خودش گذاشتم تا جمع کنه و بشوره..فاطمه خانم و شوهرش الان سه ساله که داخل خونه ما کار میکنن اقا محسن باغبونه و کارش هم حرف نداره سنشون زیاد نیست فاطمه خانم حدود سی سالشه و شوهرشم سی و چهار سالی داره یه پسر کوچلو هم دارن که اسمش مهدی خیلی نازه مثله مامانش چشمای قهویی روشنی داره
به طرف سالن میرفتم که چشمم به پیانو بابا افتاد..یادش بخیر وقتی بچه بودم باهم مینشستیم و بهم پیانو یاد میداد یادمه واسه یاد گرفتن یه اهنگ خیلی ساده یه روز پنج ساعت تمرین میکردم اخه بابا عاشق اون اهنگ بود..وسوسه زدن پیانو به دلم افتاد دلم میخواد یه اهنگ واسه دلم بزنم ..بی درنگ به طرف پیانو رفتم پشتش نشستم و دستمو روش کشیدم مثله همیشه تمیز بدونه هیچ گردو خاکی از تمیزی برق میزنه دستم روی کلید های سفید و مشکیش میکشم و اولین اهنگی که به ذهنم میرسه رو میخونم ..صدای گوش نواز پیانو تویه سالن بزرگ خونه طنین میندازه و من شروع به خوندن میکنم
هنوزم راه برگشتن به روز روشنو دارم
اگه از شب تاریک.. یه جوری دست بردارم
هنوزم رد پای من تو برفای زمستونه
شاید بازم اومدی نیست که برگردم به اون خونه
..
..
..
..
..
..کمک کن سایه وحشت..جونیمو قرق کرده دلم میلرزه عشق تو همش یه گوشه بق کرده
توی تاریکی مطلق یه روزی راه گم کردم ..کمک کن با صدای تو به دنیــــــای تو برگردم
یه راهی پیش روم وا کن دوباره فکر آغازم
میخوام پیروز شم این بار ..به این دشمن نمیبازم
از این دوری..از این زندون ..از این زنجیر بیزارم
چه کاری با خودم کردم ؟...چراااااا؟.........سردر نمیارم

دستم روی پیانو خشک شد اشکام که نمیدونم ازکی سرازیر شده بودن تمام صورتمو پوشونده بود مدتهاست که این غم تمام وجودمو گرفته هق هقم بالا رفت کاش میشد این گذشته لعنتی رو فراموش کرد من فقط نوزده سالمه یه دختر نوزده ساله که شکسته شده ..دختری که غرورش زیر پایی یه سری افراد خورد شده شخصیتش زیر پای یه سری افراد له شده اره من هاله بزرگمهر شکسته شدم...ولی میخوام خودمو از نو بسازم و میدونم که میتونم ...میدونم که راه سختی رو پیش رو دارم دستی نوازشگر روی شونم حس میکنم برگشتم الیسا پیشت سرم ایستاد توی چشماش اشک حلقه زده و نگاه خاکستریشو به نگاه سیاه من دوخته نگاه مهربونش دلمو به لرزه میندازه
الیسا- نبینم خواهرم گریه کنه ..هاله تورو خدا گریه نکن دلم اتیش گرفت....کی این گریه های تو تموم میشه هان؟...حیف این چشمای قشنگت نیست ؟..گریه نکن ابجی گلم گریه نکن که دلم گرفت..گریه نکن من طاقت دیدن اشکاتو ندارم خواهش میکنم ..جون الی گریه نکن
من- الیسا میخوام فراموش کن ولی سخته....الی خوردم کردن ....الی نابودم کردن.....سخته....خیلی سخته الی ..منو کوچیکی کردن
الیسا-کی گفته؟..... اگه تو همون هاله ایی که من میشناسم باید قوی تر از این حرفا باشی ...بهم قول بده که دیگه گریه نکنی ...قول بده هاله ....ارزش نداره ...میدونم سخته میدونم.......ولی باید فراموش کنی...اینده پیش روته ..همیشه که نمیشه تو گذشته زندگی کرد..میشه؟....معلومه که نه... حالا بهم قول بده که گریه نکنی و همیشه بخندی..
من-باشه عزیزم ..قوله قوله قول
الیسا-خوبه ....حالا بپر برو لباساتو عوض کن میخوام برمت یه جایی
اشکامو با کف دست پاک کردمو گفتم-کجا ..؟ نمیخوای بگی؟
الیسا-تو برو بپوش بهت میگم
من-باشه
خواستم بلند شم که گفت-صبر کن منم بیام الان میره لباس تیره میپوشی
لبخندی زدم و با هم به اتاقم رفتیم
الیسا تا کمر توی کمدم بود هی لباسامو اینطرفو اونطرف میکرد اخر سر با دوتا مانتو و دوتا شلوار شال اومد بیرون..یکی از مانتو ها سبز پسته ایی بود یکی دیگه هم ابی روشن با یه شوار سفید و یه شال سفید و یه شلوار یه شال خاکستری
الیسا-انتخاب کن
من-نمیشه یه مانتو سورمه ایی بدی حالا
الیسا-نه خیر زود باش..وگرنه خودم یکی به زور تنت میکنم
منو الیسا هم قد و هم حیکل همدیگه هستیم البته شبیه هم فقط الیسا چشماش خاکستری و پوستش یکم سبزه است..نگاهی به مانتو ابی انداختم لبامو جمع کردمو گفتم-من ابیه رو میخوام با شلوارو شال سفید
الیسا خوبه
شال کامل سفید نبود یه رگه هایی هم رنگ ابی داشت فصل زمستون بود و همه جا سرد اونم شیراز که واقعا سرد میشه مانتو رو تنم کردم که الیسا یه جعبه کادو شده به رنگ بنفش که روش یه پاپیونه بزرگ یاسی بود رو گذاشت روی تخت
من-این چیه؟
الیسا-باز کن میبینی
جعبه رو باز کردم یه جمفت چکمه که تما ساق پارو میپوشونه مشکی از جنس مخمل وپوست ...و یه پالتوی مشکی هم که روش از همون پوست کار شده بود داخل جمعبه بود خیلی قشنگ بودم من همیشه از این جور چیزا خوشم میومد و میاد پریدم بغل الیسا و با ذوق گفتم-وای الیسا خیلی خوشکن ممنونم
الیسا-در قبال یه لبخند تو هیچه عزیزم حالا زود باش بپوششون که بریم بیرون
منم سریع پالتو رو روی مانتوم تنم کردم و چکمه هارو هم پام کردم بلندی پالتو تا روی زانوم بود خیلی ناز بودن با هم از پله ها پایین اومدیم و سوار ازرای الیسا شدیم.... الیسا تویه ماشین یه اهنگ شاد گذاشت وارد مسیری شدیم که قبلا ازش رد شده بودم فهمیدم منو کجا میخواد ببره... ارایشگاه
من-الیسا
الیسا-بله عزیزم
من-داریم میریم ارایشگاه؟
الیسا - اره ..میدونستم میفهمی
من-خنگ که نیستم
الیسا-بله میدونم ..حالا هم خانم باهوش بریم ارایشگاه یه صفایی به این صورتت بده یکمم ابروهاتو بردار که زیادی پهن شدن
من-نه خوشم نمیاد ابروهامو نازک کنم
الیسا -تا ببینم چی میشه ..شایدم زیاد نازکش نکردیم
الیسا از من یه سال بزرگ تره ولی اون درسشو جهشی خوند و تویه بیست سالگی لیسانس معماری گرفت منو الیسا هردومو تافل زبان داریم ولی من دیگه درسمو ادمه ندادم و فقط یه دیپلمه سادم
به ارایشگاه رسیدیم هردو پیاده شدیم و الیسا در ماشینو با ریموتش قفل کرد وارد ارایش گاه که شدیم هوای گرم و مطبوع ارایشگاه که با بوی لوازم ارایشی معطر شده بود به صورتم خورد و حس خوبی پیدا کردم ساناز صاحب ارایشگاه به طرفمون اومد
ساناز-وای سلام عزیزم خوبی هاله جون؟
من-اره خوبم
ساناز دوست دوره دبیرستانمه که بعد از گرفتن دیپلم دیگه ادمه نداد و رفت ارایشگری یاد گرفت و حسابی هم کار واسش گرفته و خیلی هم مشتری داره من و الیسا هم از مشتری های دادئمش هستیم
بعد سلام علیک با ساناز دوتا از کارگراش مشغول اصلاح کردن صورت من و الیسا شدن گفته بودم که ابروهامو اسپرت برداره...بعد از نیم ساعت بودن زیر دستش و درد طاقت فرسای اصلاح بالاخره کارش تموم شد خودمو توی اینه نگاه کردم ابرو هام هنوزم پهن بود ولی نه به انادزه قبل صورتم یکم قرمز شده بود که اثر اصلاح بود پوستم یکم روشن تر شده بود و خیلی با مزه وناز شده بودم بخاطر حالت ابرو چشمام جلوه خاصی گرفته بود..موهام رو هم دادم مدل پر کوتاه کنن البته از بلندی موهام کم نکرد گفته بودم که به بلندی موهام کاری نداشته باشه
وقتی کارم تموم شد الیسا محو تماشام شده بود حالا خوبه خودشم دسته کمی از من نداره مثله خواهرای دوقلوییم ما دوتا
بعد از حساب کردن و تشکر خداحافظی کردیم و به طرف باغ ارم رفتیم با اینکه ساعت ده و نیم صبح بود و بیشترافراد سر کارن ولی بازم شلوغ بود جمعیتی از دانشجو ها اونجا بودن منو الیسا با هم روی یه تکه سنگ نشسته بودیم
الیسا-هاله
من-بله
الیسا-فصل زمستون فصل خیلی قشنگیه نه؟
من-اره من عاشق زمستونم البته پاییز رو هم خیلی دوست دارم..درسته که تاحالا عاشق نشدم درسته که تاحالا به هیچ مردی علاقه مند نشدم یا کسی برام مهم نشده ولی از فضای رومانتیک پاییز خوشم میاد
الیسا-- خیلی وقتا به این فکر میکنم که تو چطور میتونی اینقدر به مردای درو ورت بی اعتنا باشی
من-تا خودت نخوای نمیتونی..من به این بی توجهی کردن ها نسبت بهشون عادت کردم..سخت مردی میتونه توجهمو جلب کنه..اونم اکثر مردای اومروز که خیلی سخت میشه اسمشونو مرد گذاشت هموشون یه مشت هوس بازن و مردی و غیرت تو وجودشون نیست...فقط اسمشون مرده
الیسا-شاید اگر منم تو شرایط تو بودم همچین حسی رو داشتم
من-میدونم
تا ساعات دوازده ونیم توی پارک ارم بودیم وقتی میخواستیم بریم بیرون یه پسر که از اول اومدنمون به پارک زاغمونو میزد اومد جلو گفت-ببخشید خانم
منو الیسا هر دو به طرفش برگشتیم
الیسا-بفرمایید
پسر-راستش میخواستم چند لحظه وقت خواهرتون رو بگیرم
من-ببخشید؟
پسر-اسم من مهدی میخواستم اگر اجازه بدید افتخار اشنایی بیشترو باهاتون داشته باشم
این پسر نمیدونه که تا چه حدی از اونو هم جنساش بی زارم با اخمی بهش نگاه کردم همه بهم میگن وقتی اخم میکنم چشمام فوقلاده وحشی وحشناک میشه جوری که طرف لرزه به تنش میوفته با لحن محترمانه ایی گفتم-ببخشید اقا ولی من واقعا متاسفم که نمیتونم این افتخارو بهتون بدم و دست الیسا رو گرفتم و با هم راهی شدیم پسره هنوز همونجا ایستاده بود و با دهن باز رفتن مارو نگاه میکرد در ماشینو بازکردم و نشستم
الیسا تا نشست زد زیر خنده..با تعجب نگاش کردمو گفتم-چیز خنده داری دیدی؟
الیسا-بیچاره پسره نزدیک بود خودشو خیس کنه ..چه اخمی هم کرده بودی مگه هزار با حامی و اراد بهت نگفتن اینجوری به کسی اخم نکن ...طرف سکته کرد خوب
من-حقشه...پرو پرو اومده بهم پیشنهاد دوستی میده مرتیکه وقیح
الیسا-اصلا به تیپش توجه کردی؟
من-نه واسه چی باید توجه کرده باشم؟
الیسا-بابا پسره خوشتیپ خوشکل..چشماشم قهویی روشن..چهار شونه..قد بلند ..حیکل ورزشکاری
من-خوبه پسر مردمو نخوری؟..جمع کن خودتو
الیسا-باشه بابا ..ولی حیف بودا
من -الیسااااااا
الیسا- باشه خانمه بد اخلاق..حالا به من افتخار میدی ناهار مهمونت کنم
من-البته با کمال میل
الیسا-خدارو شکر..پس بزن بریم رستوران همیشگی
من-بزن بریم
الیسا بعد از یه تک آف کشیدن که هردومنو به خنده انداخت حالا چرا به طرف رستوان راه افتاد..من بیشتر اوقات تنها ناهار میخورم چون بابا و حامی سرکارن و تا شب خونه نمیان. البته از تنها غذا خوردن متنفرم..بعد از یه مدت طولانی رانندگی به رستوران مورد نظرمون رسیدیم..الیسا به یکی از کار کنان که کنار در ایستاده بود گفت تا درو برامون باز کنه بعدم با هم وارد شدیم فضای گرم که با نوای اروم گوش نواز پیانو شکسته میشد به طرف طبقه بالا راهی شدیم پشت میزی که کنار پنجره بزرگی قرار داشت نشستیم جای همشیگی منو الیسا اینجا بود..مدتی گذشت که گارسون اومد تا سفارش هامونو بگیره منو رو توی دستم گرفتم نگاهی بهش گردم و منو رو بستم و گفتم..کباب ترکی با سالاد ومخلفات...گارسون هم یاداشت کردالیسا هم همینو سفارش داد
الیسا-هاله
من-بله
الیسا - هاله به نظرت خوب نیست خودتو به یه کاری مشغول کنی؟
من-چه کاری اخه؟..من فقط دیپلم دارم
الیسا-..میتونی بری تو یه شرکت کار کنی... مثلا تو بایگانی
من-اخه برم اونجا که چی بشه؟
الیسا-ببین منو تو هر دومون از نظر مالی بی نیازیم...میدونم...ولی مهم اینه که تو سر گرم بشی
من- بهش فکر میکنم ..ولی فکر نکنم برای من جایی کار باشه
الیسا-باشه ...فقط تا فردا شب بهم تصمیموتو بگو ..اخه یه کار برات سراغ دارم
من-کجا
الیسا - بعدا بهت میگم
من-باشه
ناهار رو با هم در سکوت خوردیم ساعت یک و نیم بود که برگشتیم خونه امروز حسابی راه رفته بودیم رسیدم توی اتاقم سریع لباسامو عوض کردم یه دستم دادم به الیسا و هر دو روی تخته دونفره سفید نقره ایی من فرود اومدیم..اتاقم من همه چیزش سلطنتیه فقط به جای رنگ طلایی رنگ نقره ایی به کار برده شده زود تر اون چیزی که فکر میکردم به خواب رفتم
حس کردم یه چیزی توی گوشم راه میره دستمو روی گوشم کشیدم ولی بی فایده بود.... از گوشم به بینیم سرایت کردم عصبی چشمامو باز کردم دیدم الیسا داره ریز ریز میخنده ولی با اخم وحشتناک من روبه رو شد بلند زد زیر خنده و به قهقه میخندید...
من-مرض بی شعور این چه طرز از خواب بیدار کردنه مگه مریضی؟
الیسا-شک نکن
من-کوفت رو اب بخندی....برو برو تا نزدم شتکت کنماااااااا
الیسا-ایشششششششش ..واسه من کلاس نزار..خودم میدونم عرضه زدن نداری؟
تا «ی» نداری از دهنش در اومد یکی محکم کوبیدم پس گردنش که شکه با چشمایی گرد نگاهم میکرد..ایندفعه نوبت من بود که بزنم زیر خنده که همینطورم شد بلند بلند میخندیدم الیسا هم افتاد به جون هم کلی همدیگرو قلقلک دادیم که اشکمون در اومد
السا-بسه هاله بسه مردم دلم درد گرفت
هردو در حالی که بی حال روی تخت افتاده بودیم و نفس نفس میزدیم



الیسا - وای هاله مردم....ولی خیلی حال دادا نه؟
من-اره باحال بود امروز حسابی خندیدیم
الیسا-هاله بیا یه سفری با هم دیگه بریم فرانسه
من-نه ممنون دوس ندارم از کشور خارج شم
الیسا-درکت میکنم عزیزم
من-خیلی خوبه
الیسا-پاشو یرم پایین من گشنمه
من-ای کارد بخوره اون شکمت
الیسا-پرو شکم خودت کارد بخوره
من--اینقدر وز وز نکن بیا بریم پایین که فاطمه حتما برامون کیک شکلاتی پخته
الیسا-وای منم که عشق شکلات..
من-بدو بریم
موهامو همونطوری پریشون باز بود با دو از پله ها میومدم پایین بخاطر همین توی هوای به قول الیسا میرقصید ....به طرف اشپزخونه رفتم تکه مویی که تویه صورتم ریخته بودو زدم کنار فاطمه خانم داشت چایی میخورد
من-خسته ناباشی فاطمه جون
فاطمه-مرسی عزیزم..چقدر خشکل شدی
من-مرسی عزیزم...فاطمه جون از اون کیکای خوشمزه واسمون درست کردی ؟
فاطمه جون-اره عزیزم الان براتون میارم و به طرف یخچال رفت اخه لا به لایه کیک خامه شکلاتی میمالید
..برای من یک تکه و برای الیسا هم یک تکه تویه پیشدستی گذاشت و برای هردومو شیرکاکائو داغ اورد منو الیسا هم با ولع همه رو خوردیم ..خدا رو شکر هر چی غذا بخوریم بازم خوش حیکلیمو چاق نمیشیم..الیسا بعد از خوردن بلند شد و گفت - هاله جون من دیگه برم خونه
من-واسه شام بمون حداقل
الیسا- نه عزیزم صبح باید برم سر کار یه نقشه هست که باید تمومش کنم
من-ولی کاش میموندی
الیسا - وقت زیاده
من-نروو
الیسا- بچه شدی هاله میگم کار دارم
من - اصلا بری دیگه برنگردی و دستمو تو هم گره کردم
الیسا-خانم کوچلو ..من بازم بهت سر میزنم
لبامو جمع کردمو با لحن بچه گانه ایی گفتم- باشه ایندفعه میبشخمد
الیسا-باشه نی نی کوچلو یه بوس ابدار از گونم گرفت منم تا دم در بدرقش کردم و اون هم دیگه رفت خونشون
بازم تنها بودم داشتم برای خودم شبکه های مهاواره رو زیرورو میکردم تا بالاخره یه انیمشن پیدا کردم و مثله بچه ها نشستم نگاه کردن انیمشین کمدی قشنگیه همینجوری نگاه میکردم دستی دورم حلقه شد که سه متر پردیم هوا دیدم حامی کنارم نشسته نفس راحتی کشیدم
حامی-ببخشید نمیخواستم بترسونمت
لبخند ارامش بخشی زدمو یه تک صرفه ای کردم که مثلا صدام صاف بشه سریع گفتم-نه خیرم نترسیدم ..فقط میخواتم جو بدم..با اینکه ترسیده بودم ولی خوب نباید نگرانشون میکردم سریع اومد کنارش نشستم و دستمو انداختم دور گردنش و یه ماچ ابدار از گونش گرفتمو گفتم- چه خبر دکی جون؟
حامی-وای هاله خیلی خسته شدم از این بیمارستان رفتن
من - بابا هنوز نیومده؟
حامی - چرا رفت دوش بگیره
من-کی اومدین؟..چرا من متوجه نشدم
حامی-بلند سلام کردیم متنها جنابالی تو برای نامه مخصوص سنت غرق بودی
یکی زدم به پهلوشو گفتم-نه که تو با این سنت اصلا نگاه نمیکنی
حامی ابروی بالا انداختو ژست خاصی کرفتو گفت- من تو عمرم اصلا از این انیمیشنا ندیدم الکی بچه مرده تو بغلم ننداز
منم همینجوری خونسرد بهش زل زدم که نگام کردو و پووفی کشیدو گفت-جهنمو ضرر.... اعتراف میکنم که تو لب تاپم پر از ایناست و هر و باهم زدیم زیر خنده
بابا-به چی میخندیدن بگید منم بخندم وروجکا
من - به به بابای گلم و بلند شدم بغلش کردم دوتا ماچ ابدار از هر دو گونش
حامی با اعتراض گفت-خیلی بدی منو فقط یه بوس کردی
بابا- تو مثله منی؟...من فرق دارم باید بیشتر منو بوس کنه ..مگه نه بابایی؟
من-صد البته که همینطوره
حامی-پس من قهرم
من-جمع کن خودتو
حامی الکی ادای گریه در میاورد که بابا یکی کوبید پس گردنش که جدید جدی میخواست گریه کنه ولی خوب نکرد
تا ساعت هشت دور هم نشسته بودیمو شوخی میکردیم که فاطمه خانم صدامون کرد واسه شام ما هم همه رفیتیم پشت میز نشستیم و شروع کردیم به خوردن...بعد از شام هم یه فیلم کمدی که حامی خریده بود رو دیدیم و بعد هم ساعت یازد بود که به رخته خواب رفتم خوابم نمیبرد..شاید اینکه برم سرکار برام خوب باشه ..فردا صبح با بابا صحبت میکنم اگه گفت کاره درستی انجام میدم به الیسا میگم...بعد از کلی این پهلو اون پهلو شدم بالاخره ساعت دو خوابم برد صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم ولی اینبار یکم حالم بهتر بود ..شاید به فکر یه اینده بهتر بودم بعد از تعویض لباسام به اشپزخونه رفتم ولی اینبار فاطمه خانم زود تر بیدار شده بود
من-سلام ..صبح بخیر فاطمه جون
فاطه جون -سلام عزیزم صبح تو هم بخیر..راستی امروز مریم خانم از مشهد میاد
من -به سلامتی ..
فاطمه جون- بشین عزیزم ...بشین صبحونه تو بخور
من-باشه
نسیتم مشغوله خوردن بود که بابا و حامی هم اومدن
بابا-سلام بازم که تو بیداری؟
من-سلام..اره باهاتون کار داشتم
بابا-مشکلی پیش اومده؟
من- نه...فقط میخواستم از تون کمک بگیرم
حامی-سلام ..چی شده هاله؟
من-سلام..هیچی چیز خاصی نیست ..راستش میخوام برم سرکار
بابا- کار؟..چه کاری؟
من-الیسا میگه تویه یه شرکت واسم کار سراغ داره
بابا-چه شرکتی؟
من-نمیدونم..بهش زنگ بزنید ازش بپرسید
حامی-من باهاش حرف میزنم
بابا - باشه.. فقط حامی محیطش برام خیلی مهمه
حامی-میدونم
بقیه صبحانه رو در کنار بابا و حامی خوردم بعد از رفتن بابا و حامی پالتو سفیدمو تنم کردم و رفتم تویه حیاط روی تاب بزرگ سه نفره ی سفید بود نشستم واروم اروم تاب خوردم دلم میخواست برم بیرون یکم بگردم ولی تنهایی میترسم با اینکه میدونم خطری تهدیدم نمیکنه
فاطمه -خانم موبایلتون زنگ میخوره
من -ممنونم و گوشیو ازش گرفتم شماره الیسا بود
من -الو سلام
الیسا- سلام عزیزم..خوبی؟
من -ممنونم خوبم تو چطوری؟
الیسا - منم خوبم ..راستی حامی بهم زنگ زد
من- خوب
الیسا - هاله شرکتی که گفتم شرکت پسر عمه ی ریس همون شرکتیه که خودم توش کار میکنم ..
من- چه خوب
الیسا- اره راستش زنگ زدم بگم حامی موافقت کرده..ساعت نه نیم توی شرکت باش مدارکی هم که برات اس ام اس میکنمو با خودت بیار فامیلی ریس شرکت نیک زاده ادرسش رو هم داخل یه اس ام اس دیگه برات میفرستم ...تازه ریس شرکتت هم مثله خودت اخموهه بد اخلاقه ..الان المانه رفته واسه قرار داد.
من- باشه...تو این همه عطلاعاتو از کجا اوردی؟
الیسا-بعدا میگم بدو که یک ساعت نیم بیشتر وقت نداری
من-پس خداحافظ
الیسا - حداحافظ
همون موقع دوتا اس ام اس از الیسا بهم رسید همه چیزایی که میخواستو داشتم رفتم بالا و همه رو داخل یه پوشه گذاشتم یه مانتو خاکستری و یه شلوار راسته مشکی و یه شال خاکستری مشکی سرم کردم یکمم ارایش کردم.... یکم کرم پودر که صروتمو شاداب تر نشون بده ..یکم روژگونه نارنجی البته خیلی کم که جیغ نباشه...یکمم روژ نارنجی که بازم جیغ نباشه یه لایه نازک ..با مدادم یه خط چشم باریک کشیدم که چشمامو کشیده تر کرد مداد تو چشمامم کشیدم که گیرایشو صد برابر کرد ...همه کارام نیم ساعتم طول نکشید سریع موبایلمو انداختم تویه کیفم و پوشه رو برداشتم ..سویچ ماشینم یعنی سوناتای مشکی که بابا دو هفته پیش برام خریده بودم برداشتم و از خونه زدم بیرون سوار ماشین شدم و به راه افتادم چون خدا خیلی دوسم داشت تو ترافیک گیر نکردم و به موقع رسیدم نه و بیست دقیقه تازه ده دقیقه هم زود رسیدم ماشینو پارک کردم و وارد ساختمان بزرگی که به نظرم بیست طبقه داشت شدم الیسا گفت شرکت طبقه ششمه وارد اسانسور شدم و شماره شش رو فشار دادم دو مرد و یک زن هم داخل اسانسور بودن گوشیمو از کیفم دراوردم و شماره الیسا رو گرفتم
یک بوق...دو بوق...
الیسا-رسیدی؟
من-اول سلام ..دوم بله رسیدم تو اسانسورم
الیسا - خوب من الان میام جلوت راهنماییت میکنم
من-تو کارو زندگی نداری؟
الیسا-بازم تو فضولی کردی؟
من - ادب داشته باش فضول خودتی ؟
الیسا- به من میگی بی ادب؟
من- نه به ریس اخموی شرکتی که قرار توش مشغول به کار شم...اینقدر ویز ویز نکن رسیدم و بدونه اینکه اجازه بدم حرفی بزنه قطع کردم دو دقیقه بعدش اسانسور توی طبقه ششم ایستاد در باز شد الیسا دست به سینه جلوم ایستاده بود و اخمی ساختگی روی پیشونیش بود ابرو بالا انداختمو گفتم - چیه خشکل ندیدی؟
الیسا - چرا اتفاقا هر روز تو آینه میبینم
من- بریم الی حوصله ندارم
الیسا - باشه میبخشمت بریم
من- حیف که اینجا جاش نیست وگرنه یکی از اون پس گردنی هارو نوشه جان میکردی
الیسا - بدو بدو ..مثلا تهدید کردی؟
من- نه عزیزم شوخی کردم
با کل کل وارد شرکتی شدیم که قرار بود من توش استخدام بشم الیسا ضربه ایی به در زد و دختری جوان قد کوتاه که اندام فوقلاده ریزی داشت درو باز کرد صورتش سبزه بود ولی چشماش درشت بود ولی نه درشتی چشمایی من ..همه میگن چشمای من فوقلاده است یه جورایی تکه ..البته ادم خودپسند و از خود متشکری نیستم بقیه میگن
الیسا-..برای استخدام اومدیم
دختره با لبخندی روی لبش- بله بله بفرمایید و از جلوی در کنار رفت و من و الیسا وارد شدیم دختره فرمی رو بهم داد و من مشغول خوندنش شدم الیسا هم بهم کمک کرد تا پرش کنم بعد هم گفت- هاله من دیگه باید برم خودشون بقیه کار هارو انجام میدن
من- باشه عزیزم تو برو
دختره - خوب اسم من زهرا رازقیه و منشی شرکتم
من-هاله بزرگمهر هستم از اشنایی با شما خوش وقتم
رازقی - منم همینطور...از جاش بلند شد و به طرف اتاقی کنارش نوشته بود ریس شرکت رو زد و وراد شد..مگه الیسا نگفته بود که رفته المان؟ شایدم نرفته.... بیخیال
چند لحظه بعد خانم رازقی از اتاق بیرون اومد و گفت- لطفا بیاید
منم اروم از جام بلند شدم و با قدم هایی محکم استوار مثله همیشه به طرف اتاق رفتم در کنار رازقی وارد شدم مردی پشت میز نشسته بود و داشت فرمی رو که من پر شده بودم رو زیرو میکرد بعد سرشو اروم بلند کرد و با لحن خشکی گفت - سلام نامی هستم
من- سلام منم بزرگمهر هستم
نامی- خوب با اینکه تجربه قبلی ندارید ولی میتونید اینجا مشغوله به کار بشید البته از فردا..فقط باید به حظورتون برسونم که نه اینجا بلکه در همه شرکت هایه دیگه وقت شناسی خیلی مهمه اقای نیک زاد به هیچ وجه هیچ تاخیری رو نمیبخشند و فوقلاده سخت گیر هستند بقیه چیز هارو خانم رازقی بهتون میگن
منم مثله خودش سرد خشک گفتم- بله متوجه شدم
نامی- بسیار خوب میتونید برید
من بدونه هیچ حرفی از اتاق خارج شدم خانم رازقی با خوش حالی گفت- خانم بزرگمهر به جمع ما خوش آمدید
من-متشکرم
غیر از من و خانم رازقی دو نفر دیگه هم تویه شرکت کار میکردن دوتا دختر که یکیشون به نظر میومد از این افاده ایا باشه که فکر میکنه تو دنیا تکه.. هردوتاشون یکم اونطرف تر از میز خانم رازقی مینشستن...کنارمیز خانم رازقی یا همون زهرا هم یه در بود که کنارش نوشته بود ابدارخونه که سرویس بهداشتی هم توش بود اتاق من دوازده متری بود که یه میز که میشه گفت نه بزرگه بزرگ بود نه کوچیک خوب بود یه کامپیوتر هم روش و با یه تلفن.... فردا یه تغیر حسابی باید بهش بدم یکی از دخترا نزدیکم اومد و دستشو با بی میلی به طرفم دراز کردو گفت- من اناهیتا توکلی هستم از اینکه شما همکارم هستید خیلی خیلی خوش حالم
من بر عکس اون یه لبخند واقعی زدمو گفتم هاله بزرگمهر.... از اشنایی با شما بسیار خوش وقتم خانم توکلی

توکلی-عزیزم نیازی نیست منو با فامیلی صدا کنی بگو اناهیتا
من - باشه شما هم همینکارو کنید اناهیتا خانم
اناهیتا با یه لبخند واقعی - حتما
یه دختر دیگه هم دستشو به طرفم دراز کرد و بدونه هیچ افاده و غروری گفت- منم سارا مرادی هستم
من-از اشنایی باهات خوش وقتم
سارا- تو هم منو مثله اناهایتا به اسم صدا کن..امیدوارم دوستای خوبی بشیم
من- امیداروم...اونطور که فکر میکردم افاده ایی نبودنا ..چه زود تغیر کرد اخلاقشون
بعد از اشنایی با همکارا از زهرا اینکه کی بیام و کی برم رو رو پرسیدم اونم گفت راس ساعت هشت باید توی شرکت باشم تا ساعت یک که یک تا دو هم وقت ناهاره و دو تا ششو نیم هم پایان وقت اداری که البته میتونی تا ساعت هشت و نیم توی شرکت بمونم و اضافه کاری کنم..بعد از تشکر از شرکت خارج شدم و به طرف بازار رفتم اول چندتا خودکار خریدم با یه لیوان خوشکل واسه جاشون که اینور اونور ولو نباشن بعدم یه گلدونه کریستالی خوشکل واسه روی میزم که هر روز توش گل بزارم بالاخره ساعت یازده بود که رسیدم خونه بوی قورمه سبزی توی خونه پیچیده بود منم که گرسنه وقتی وارد شدم مریم خانمو دیدم که تویه اشپزخونه بود خیلی خوش حال شدم اروم رفتم پشت سرشو دستمامو گذاشتم روی چشماش دستشو روی دستم کشیدو گفت-اینقدر دستات نرم و لطیفه که اصلا دوس ندارم بگم که کی هستی
دستمو از روی چشماش برداشتم به طرفم برگشت و منو محکم بغل کرد و گفت- حاله عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده بود
من- منم مریم جون دلم یه ریزه شده بود
مریم جون- الهی من فدای این دل کوچیکنت برم
بعد از حرف زدن با مریم جون رفتم توی اتاقم لباسامو عوض کردم میخواستم برم توی حیاط پشتی تا یکم اسب سواری کنم نزدیک به چهار ماهه که سوارش نشدم...جیک اسم اسبمه اسبم نره یه پسر خوب کلی خطر به جون خریدم تا رامش کردم هیچ کس نتونسته بود رامش کنه ولی من اینکارو کردم چون مثله خودش چموش و سرکشم من سوارش نشدم فقط باهاش حرف زدم فقط باهاش توی باغ گشدم الانم فقط پیش من ارومه اول میخواستم اسمشو بزارم ارام ولی جون نر بود اسمه جیک رو براش انتخاب کردم...شلوار مخصوصه سوار کاریمو پام کردم با پالتوی سفیدم کفشامم پام کردم موهامو ازادنه روی شونم راها کردم و یه کلاه سرم کردم به طرف حیاط پشتی رفتم وقتی وارد استبل شدم جیک با دیدنم شیهه ایی کشید که لبخندو مهمونه لبهام کرد هی اینطرفو اونطرف میرفت میخواست بیاد پیشم ..با لبخند رفتم کنارش دستی به یال مشکیش کشیدم اروم گرفته بود نگاهمو تویه چشمای مشکی درشتش دوختم من عاشق این اسبم فقط و فقط کنار من ارومه فقط کناره من..با اقا محسن گفتم بیاد برام زینش کنه تا اماده بشم اونم دستش درد نکنه برام زینش کرده بود اخه من زور ندارم که محکم ببندمش چون اگه شل باشه ممکنه از اسب بیوفتم افصارشو گرفتم و اوردمش بیرون تویه قسمتی که همیشه سوارش میشدم زمین این قسمت از حیاط پشتی کاملا چمنه دورتا دور حیاط یعنی کنار دیوارا هم درخته پرتغال و لیمو شیرینه ..کنار جیک ایستادم با یه حرکت نرم سوارش شدم دستی به گردنش کشیدم یکم یورتمه رفیتیم ولی خوب من سردم بود بیشتر از ربع ساعت نتونستم سوارش بشم بالاخره پایین اومدم و بردمش تو استبل برسش رو برداشتم تا یالشو شونه کنم و باهاش حرف بزنم
همینطور که یالشو شونه میکردم گفتم-جیک نبودی که ببینی چه بلاهایی سرم اوردن نبودی... نبودی ببینی که چطوری عذابم دادن جیک هنوزم وقتی یادم میاد که چطور شلاقم میزدن همونجاهای بدنم شروع میکنه به سوختن درد میگیره جیک خیلی درد داره... من عذاب کشیدم خیلی زیاد ... دختری که تورو رام خودش کرد شکست نمیدونی مجبورم کردن چه کار هایی بکنم..ترسیدم خیلی ترسیدم .. من دیگه اون دختری نیستم که از صدای رعد برق خوشم بیاد میترسم از رعدو برق میترسم ....ولی هنوزم بارونو دوست دارم هنوزم وقتی بارون میاد ارامش پیدا میکنم..نمیدونی وقتی که نبودم چقدر دلم برات تنگ شده بود ..دلم برای تو ..بابا.. حامی...عمو فرهود....اراد..الیسا ...زن عمو زیبا..دلم برای همه تنگ شده بود بیشتر از همه واسه تو میدونی که من بیشتر وقتمو با تو میگذرونم ...هی جیک من شدم یه خانم شاغل از فردا میرم سر کار..اولین تجربمه ..همینجوری که حرف میزدم موبیالم زنگ خورد شماره اراد بود
من-سلااااااااااام.اقا اراد
اراد-سلام گربه چشم سیاه
من- خوبی؟
اراد -صدای تورو شنیدم بهتر شدم ..خبرای جدید شیدم
من- چه خبرایی؟
اراد-شنیدم شاغل شدی؟
من-اره شاغل شدم
اراد - خیلی هم خوبه روحیت بهتر میشه
من- من روحیم خیلیم خوبه الکی نگران من نباشید
اراد- بهمون حق بده ما هنوز درست نمیدونیم چه اتفاقی افتاده برات
من- میگم بزارید با خودم کنار بیام میگم
اراد -پس ما بی صبرانه متظر شنیدن داستانتیم گربه خانم
من -گربه خانمو مرض هزار بار بهت گفتم به من نگو گربه
اراد -باشه بابا حالا چرا میزنی بداخلاق سکته کردم..اخه دخترم اینقدر بد اخلاق و ترسناک ؟..بد بخت کسیی که میخواد باتو ازدواج کنه
من- اولندش من قصد ازدواج ندارم.... دومندش هم دلشونم بخواد..
اراد-باشه بابا اصلا من چیز خوردم خوبه؟....اصلا جذبه داری ادم نمیتونه رو حرفت حرف بزنه خانمی
من-باشه دیگه بخشیدمت راستی به زن عمو اینا هم سلام برسون بگو شب شام بیاید خونه ما
اراد- میخوای به مناسبت شاغل شدنت مهمونی بدی؟
من- نه خیرم دلم گرفته میخوام دور هم باشیم ..دق کردم از بس تنها بودم
اراد -به چشم همومون شب ور دلتیم... گر..یعنی خانمی
از اینکه میخواست دوباره بهم بگه گربه ولی تا نصفه بیشتر نگفتم خندم گرفت از بس بد اخلاقم همه ازم میترسن با خنده گفتم- منتظرتونم خداحافظ
ارادم که مشخص بود داره میخنده گفت-باشه خداحافظ بانوی پرجذبه و تماس قطع شد
دست از شونه کردن یال جیک برداشتمو و سرشو بوسیدمو به طرف خونه راه افتادم حسابی سردم بود اگه دستکش دستم نبود الان دستام منجمده شده بود ادمه سرمایی نیستم از سرما خوشم میاد ولی دستمام خیلی زود سرد میشن البته نوک بینیم و گونه ام که قرمز میشه خیلی با مزم میکنه
وارد خونه شدم گرمای مطبوع خونه شادابم کرد دیگه طاقت گرسنه موندن نداشتم سریع لباسامو عوض کردم و از مریم جون خواستم که ناهارمو برام بیاره بعد از اینکه یه دل سیر عذا خوردم و گفتم که امشب عمو فرهود اینا قراره واسه شام بیان خونمون به اتام رفتم پریدم تو تخت و خوابیدم اینکه خسته باشم خیلی خوبه راحت میخوابمو از بی خوابی خبری نیست...خیلی زود خوابم برد و از دنیای اطرافم غافل شدم
با نوازش دستی تویه موهام اروم چشمامو باز کردم باباکنارم نشسته بود اسم بابام فرهاده و اسم مامانم هم ترگل بود بابام عاشق مامان بود و هست اینقدر دوسش داشت که حاظر نشد بعد از مرگ مادرم دوباره ازدواج کنه یادمه که شب ها گریه میکرد همیشه بهم خیره میشه میگه که خیلی شبیه ترگلم بعضی وقتا هم اشک توی چشماش حلقه میشه من هیچوقت به عشق اعتقاد نداشتم ولی بابامو میبینم که چقدر عاشقه این باعث میشه که به عشق ایمان پیدا کنم اینکه همه ی مردها هم مثله هم نیستن اگرچه بعضی وقتا نظرم عوض میشه ولی در کل معتقدم که همینطوره.
بابا- سلام به زیبا ترین دختر خوبالوی دنیا
من-سلام به بهترین مهربون ترین بابای دنیا
بابا بوسه روی موهام نشوند ..خانمی مهمون دعوت کردی .یک ساعت دیگه مهمونات میرسن چرا هنوز خوابی؟
من- مگه ساعت چنده؟
بابا- ساعت پنچه ربعه عزیزم
من- الان یه دوش میگیرم اماده میشم میام پایین
بابا از روی تخت بلند شدو گفت - پس منتظرتیم
من-باشه
بلند شدم هوله مو برداشتم و به طرف حمام توی اتاقم به راه افتادم حوصله خوابیدن توی وان ابو نداشتم پس با یه دوش بیست دقیقه ایی کارمو انجام میدم
بعد از دوش اب گرم که خواب کامل از سرم پروند هولمو پوشیدم و دنباله لباس مناسب واسه امشب یه شلوار جین سفید با یه پیراهن یاسی رنگ که بلندیش تا پیه وجب بالای زانوم میرسید رو تنم کردم یه هوله بلند انداختم روی شونم تا لباسم خیس نشه موهامو شونه کردم و با سشوار وسیله ایی که ازش متنفرم ولی بعضی وقتا مجبورم ازش استفاده کنم موهامو خشک کردم موهامو زدم بالا تا راحت ارایش کنم یکم مرطوب کننده بعدم کرم پورد....روژگونه صورتی...خط چشم...مداد هم توی چشمم کشیدم...ریملم که کلا تا حالا نخریدم نه استفاده کردم ...یکمم روژ صورتی...یکمم موهامو ریختم طرف راست صورتم و قسمت سمت چپ رو زدم پشت گوشم و یه تل که یه دریف نگین درشت سفید روش بودو هم زدم تزیین موهام کردم صندل های راحتی یاسیم رو هم پام کردم و به طرف سلن به راه افتادم از پله ها که اومدم پایین صدای سوت حامی باعث شد یه لبخند ملیح روی لبم بشینه
حامی-بابا دختر اینقدر خوشکل کردی که چی بشه هان؟
من-اول سلام جناب دکتر .دومن من خودم خوشکل بودم حالا یکم خوشکلتر شدم
حامی- د نه د خواهر من ..حالا باشه سلام خانم شاغل...بعدم در اینکه شما خوشکلی شکی نیست عزیز دل برادر
در حالی که کنارش مینشستم و دستمو مینداشتم دور گردنش گفتم- بله بله ..خوبه که میدونی..البته باید به حضورتونم برسونم که هر کسی همچین خواهر خوشکلی نداره
بابا-صد البته عزیزم که هیچکس خواهر به این خوشکلی نداره
فاطمه خانم واسمون قهوه ارود که صدای اف اف بلند شد
بابا- فکر کنم فرهود اینا اومدن
من-اره فکر کنم خودشونن
مریم جون درو باز کرد و ما همه به ردیف دم ورودی ایستاده بودیم واسه خوش آمدگویی از مهمان هامون اول از همه عمو فرهود وارد شد با بابا و حامی دست داد به من که رسید محکم بغلم کرد و روی موهامو بوسید و گفت- سلام عمو جون بی معرفت شدی سراغی از من بیرمرد نمیگیری
عمو فرهود سنش زیاد نیست خودشو بابام دوقلو هستن هردو هم و پنجاه سال سن دارن فقط بابا جراح قلبه و عمو هم وکیل باید بگم که اراد هم مهندسی ساختمان سازی خونده و یه شرکت هم واسه خودش زده و حسابی پول پارو میکنه
بعد از عمو زن عمو زیبا وارد شد اونم منو محکم بغل کرد و بعد الیسا که امروز همدیگر دیدم فقط روبوسی کردیم و بعدم اراد محکم همدیگر بغل کردیم
اراد- ابجی گلی پر جذبه من یه هفته است ندیدمت دلم برات یه ذره شده به خدا
من-بله میدونم بخاطر همین همش بهم زنگ میزنیو میای دیدنم
اراد-حالا از این به بعد جبران میکنم
من -ببینیمو تعریف کنیم
-اراد -باشه ابجی
بابا- بفرمایید بشینید دم در واینستید
همه دور هم نشستیم من بین اراد و الیسا نشسته بودم
اراد- خوب خانمی چیکارا میکنی؟
من-هیچی بابا این دوماه که برگشتم خونه سر جمع پنج روزم بیرون نرفتم
اراد-خوب.. خودت تنبلی دیگه نمیری بیرون
من- نه خیرم تنبل نیستم میترسم برم بیرون
اراد-به هر حال من که کامل نمیدونم جریان چیه ولی خوب باید ترسو کنار بزاری خواهری
من-اره بخاطر همین دارم میرم سرکار دیگه
اراد- خیلی خوبه که بری سرکار از حامی شنیدم که میگفت بی خوابی داری واسه تنظیم خوابتم خوبه
من-اره با اینکه هنوز نرفتم سرکار ولی امروزو خوب خوابیدم
اراد-واسه شوع خوبه
ساعت نه شام خوردیم و تا ساعت یازده هم دور هم دیگه بودیم با خستگی بعد از بدرقه ی عمو فرهود به طرف اتاقم راه افتادم با هزار جون کندن مسواک زدمو لباسمو عوض کردم و پریدم توی تخت و لالا شب رو بدونه هیچ از خواب پریدنی و بی خوابی پشت سر گذاشتم
صدای زنگ منو از خواب شیرینم بیدار کرد توی جام چرخیدم چشمامو باز کردم چند بار پلک زدم تا چشمام به نور عادت کرد ساعت رو دیشب واسه شش تنظیم کردم عجیبه که خودم از خواب بیدار نشدم خیلی خوبه که شاغل باشم به طرف حمام رفتم یه دوش اب گرم گرفتم حدود ده دقیقه بیشتر طول نکشید البته موهامو نشستم چون خشک کردنش سخت بود سعی کردم اصلا خیس نشه و موفق هم شدم بدننمو سریع خشک کردم نشستم پشت میز ارایش شروع کردم به ارایش یه ارایش ملیح هم کردم یه مانتوی سورمه ایی با یه شال ابی روشن و با یه شلوار مشکی و یه کفش اسپرت مشکی هم کردم پام و پالتوی مشکیو هم تنم کردم ...موهامو جوری بسته بودم که هر کس میدید فکر میکرد یه گل سر زدم تو موهام..... بالاخره کارم تموم شد و گلدونی رو که واسه توی دفتر کارم خریده بودم و بقیه چیزا رو برداشتم و سوار ماشین شدم و به راه افتادم سر راه چند شاخه گل لیلیوم گل محبوبم رو خریدم و به طرف شرکت حرکت کردم یه ربع به هشت توی شرکت بودم وقتی درو باز کردم فقط اناهیا که معلوم بود تازه اومده داخل شرکت بود با لبخند به طرفش رفتم و سلام کردم
من- سلام
اناهیتا-سلام عزیزم ..میبینم که فقط من سحرخیز نیستم
من- اره همینطوره
اناهیتا به گل های توی دستم اشاره کردو گفت- اینا واسه چیه؟
من - واسه توی اتاقم اوردم اخه یه جوری حس میکنم فضای خشکی داره
اناهیتا-اره کاره خوبی میکنی..
و به طرف اتاق کارش رفت منم باید یکم تغیر دکراسیون میدادم اتاقی که من توش بودم یه پنجره خیلی بزرگ توش داشت ... میز کارمو بردم نزدیک پنجره...یکمم قفصه هارو جابه جا کردم اتاق خیلی خوب شد بهتر از قبل گلدونو بردم توی ابدار خونه و نصفشو پر اب کردم و گل هارو گذاشتم توش نشستم پشت میز و اناهیتا بهم کمک کرد تا بدونم باید چیکار کنم که خیلی خیلی مدیونش شدم از اینجا فهمیدم که این شرکت یه شرکت تجاریه یعنی دارو یا هر چیزه دیگه ایی که دستشون بیاد رو به خارج از کشور صادر میکنن شروع کردم به مرتب کردن پرونده ها ...وقتی به خودم اومدم دیدم که حتی یادم رفته ناهار بخورم اینم از صدقه سری معدم که حسابی درد گرفته بود خدارو شکر سرو صدا نمیکنه ...به ساعت توی دیوار نگاهی انداختم وای که من چقدر گشنمه خوب شد یه کیک گذاشتم توی کیفم کیکو در اوردمو خوردم اون روز کارم به خوبی پیش رفت بهتر بگم فقط یه کم از اون همه بهم ریختگی هارو جمع و جور کردم.... ساعت ششو نیم با اناهیتا و سارا در حالی که حرف میزدیم وارد اسانسور شدیم
سارا - وای پس بهداد کی میاد دلم براش یه ذره شد
من- بهداد کیه؟
سارا لبخنده ملوسی زدو گفت -ریس شرکت...ندیدیش که... هاله جون اینقدر نازه که نگو ..قد بلند ..چهار شونه..خوشتیپ با دوتا چشم که از راه به درت میکنه
من-تو گلوت گیر نکنه
اناهیتا - خدارو شکر من نامزد دارم ...از این دور خارجم ولی خوب هاله جون سارا راست میگه به چشم برداری واقعا خوشکله
من-مبارک صاحبش باشه
سارا-هاله تو هم نامزد داری؟... یا کلا بی ذوقی ؟.....یا خودتواینجوری نشون میدی؟
من - عزیزم من به ارتباط با جنس مخالف ...سخت مخالفم..کلا به مرد جماعت نباید رو داد..نامزدم ندارم...
سارا با کنایه - نکنه زخم خوردی ؟
من- نه عزیزم من تا حالا نه عاشق شدم نه از کسی زخم خوردم ..هیچ مردی وارد قلب من نشده
سارا- خدارو شکر چون داشتم نا اومید میشدم ازت
اناهیتا - خوب یه لحظه ساکت تا زنگ بزنم به حسام ببینم رسیده دم در یا نه؟
سارا -باشه بابا

*noghre آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۴ دي ۱۳۹۲, ۱۰:۰۱ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
*noghre آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +18 امتیاز     
پیش فرض

اناهیتا - الو..سلام عزیزم
-............
اناهیتا - مرسی گلم ..رسیدی ؟
-............
اناهتیا - باشه منم الان میام بیرون
-.............
اناهیتا خنده ایی کرد و گفت - باشه عزیزم .خداحافظ و با همون لبخندی که به لب داشت تماس رو قطع کرد
اناهیتا دختر زیبایی بود البته نه خیلی چشماش نه درشت بود نه ریز پوستش یکم سبزه بود و رنگ چشماش هم سبز بود با لبای شکری حدودا هم قدای من بود 176 سارا هم دختری بود که هم قدی منو اناهیتا بود ولی کوتاه تر 170ظریف....صورت گرد سفید..... لب کوچلو با چشمای گربه ایی که قهویی رنگ بودن ودرشت..به خودم توی اینه ی اسانسور نگاه کردم گونه های برجسته ...پوست سفید ....چشمای درشت مشکی که خیلی وحشی سرکشن..مژهای بلند ...لباهای کوچل قلوه ایی صورتی نارنجی بینی کوچلو قلمی ....این اجزا دختره زیبایی ازم ساخته بود من از خانواده مرفه ایی هستم پدرم ریس بیمارستانیه که خودشو حامی داخلش کار میکنن من هم یکی از سهام دارای اون بیمارستانم ...بیست درصد از سهام اون بیمارستان ماله منه که منو به یه زن بی نیاز تبدیل میکنه بالاخره اسانسور ایستاد و ما هر سه مون از شرکت خارج شدیم پسری لاغر ندام البته نه خیلی که مثله اناهیتا سبزه بود با دیدن اناهیتا لبخندی زد میشد عشقو از چشم هردوشون خوند اناهیتا هم لبخندی زد پسر که فکر میکنم حسام باشه نزدیک ما اومد
حسام با لبخندی که به لب داشت - سلام خانم ها
من و سارا و اناهیتا هر دو با هم -سلام
اناهیتا - خوبی عزیزم
حسام - تورو دیدم بهتر شدم
ناهیتا لبخندش پررنگ تر شد و گفت- هاله جان ایشون نامزدم حسام هستن
من - خوش وقتم
اناهیتا - ایشونم هاله خانم همکار جدید من هستن توی قسمت بایگانی کار میکنن
حسام - خوش وقتم هاله خانم
فقط سری تکون دادم
من - اگر اجازه بدید من دیگه برم
سارا - برو عزیزم
من- خداحافظ همگی
و به طرف ماشینم رفتم و سوارش شدم از پارکینگ که اومدم بیرون دیدم سارا هنوز ایستاده رفتم کنارش و یه بوق زدم به ماشینم نگاهی کرد ولی داخل ماشینو نمیدید روشو کرد اونطرف شیشه رو کشیدم پایین و گفتم - سارا جون بیا من برسونمت هوا سرده
با تعجب به طرف من برگشت و دوباره به ماشین نگاهی کرد و گفت - وای هاله تویی؟....سکته کردم
من- اره عزیزم بیا برسونمت
سارا با تته پته گفت -ن ..نه ....عزیزم با تاکسی میرم
من- عزیزم تعارف نکن میرسونمت هوا سرده مریض میشی
سارا - اخه زحمتت میشه...تو تازه امروز روز اول اشناییت با من بوده نمیشه از از همین الان بندازمت تویه زحمت
من- تعارف تیکه پاره نکن که من از ادم تعارفی خوشم نمیاد بیا سوار شو بدو دختر خوب
سارا هم دیگه مخالفتی نکرد و اومد جلو کنارم نشست ..نوک بینیش قرمز شده بود..معلومه که خیلی سردش شده ..بخاری ماشینو زیاد تر کردم
من- خوب سارا خانم ادرستون کجاست؟
سارا - از اینجا خیلی فاصله داره
من - مهم نیست ادرستو بگو
سارا یه ادرس از پایین شهر بهم گفت منم با سرعت رانندگی کردم
من -سارا خواهر و برادر داری؟
سارا- من تک فرزندم و تنها با پدرم زندگی میکنم
من- پس مادرت ..که حرفمو قطع کردو گفت - مامانم خیلی سال پیش مریض شد و از دنیا رفت
من - واقعا متاسفم..راستش منم مادرمو از دست دادم وقتی هشت سالم بود ما رو تنها گذاشت و عمرشو داد به شما
سارا- واقعا متاسفم
من -ممنون
سارا -تو چی خواهر و برادر داری؟
من- من فقط یه داداش دارم
حاله تو خیلی پولداریا فکر میکردم کسایی که میان سرکار باید حتما نیاز مالی داشته باشن
من- نه عزیزم گاهی اوقات ادما به اینکه مشغول باشن نیاز دارن
سارا - مگه تو چه مشکلی داری؟
من - مهم نیست...خونتون توی کدوم کوچه است؟
سارابا دست کوچه ایی رو نشون داد و وارد کوچه شدم..جلویه خونه ایی که سارا گفت ایستادم کوچه کوچیکی بود نه اونقدر کوچیک... خونه کوچیک البته واسه من که تویه خونه ایی به اندازه یه دشت زندگی میکنم کوچیکه سارا بهم نگاه کردو گفت - مرسی حاله جون ..بخشید که به زحمت افتادی
من- اختیار داری عزیزم ..حالا هم دیگه برو که پدرت نگران نشه
سارا- باشه عزیزم..خداحافظ ..بازم ممنون
من -برودیگه اینقدر تشکر نکن..خداحافظ
به طرف خونه برگشتم ..خسته بودم درو با ریموت باز کردم و وارد شدم....
وارد خونه شدم صدای تلوزیون میومد بابا و حامی خونه هستن سلامه بلند بالایی کردم
من -سلااااااااااااااااام بر همه اهل خانه
حامی - سلام بر خانم شاغل..زود لباستو عوض کن بیا برامون تعریف کن ببینم روز اول کاری چطور بود؟
من - چشم ..همین موقع بابا هم از اتاقش بیرون اومد با لبخند رو به من - سلام دختر بابا
من - سلام بابای نازم و پریدم و محکم بغلش کردم که بابا صداش درومد
بابا - خفم کردی دل و رودم اومد تو دهنم ...بدو برو لباساتو عوض کن بیا پیشمون
من - چشم پدر بزرگوارم
به طرف اتاقم دویدم خیلی گرسنه بودم بخاطر همین به سرعت نور لباسمو عوض کردم و اومدم پایین
یک راست رفتم توی اشپزخونه مریم جون داشت غذایی رو هم میزد
من -سلام مریم جون
مریم جون با مهربونی همیشگیش - سلام دخترم
من - مریم جون من خیلی گرسنمه یه چیزی بده بخورم
مریم - باشه عزیزم بشین اینجا تا برات کیک و قهوه بیارم
من - بده به فاطمه خانم تا بیاره برام تویه سالن
مریم -باشه
به طرف بابا و حامی رفتم و نشستم پیش بابا
بابا - خوب تعریف کن ببینم
من- خوب بابا جون ..محیطش خوبه غیر از من سه تا دختر دیگه هم اونجا کار میکنن که خیلی دخترای خوبی هستن من که ازشون خوشم میاد باورتون نمیشه یه روزه باهام صمیمی شدن البته نه خیلی دوتاشون مجردن یکیشونم نامزد داره
حامی - میگم به درد من نمیخورن؟
من - نه خیرم ..شما برو یه دکی مثله خودت پیدا کن
حامی - اتفاقا به فکرش هستم
بابا- پسر یکم حیا کن حداقل جلو من
حامی-بابا خلاف شرع که نمیکنم ...میخوام زن بگیرم
بابا سری تکون داد و هیچی نگفت
حامی- خوب ریس شرکتتون...اون چی؟
من -امروز که یکشنبه است..از بچه ها شنیدم که اخر هفته میاد اخه رفته المان واسه قراره کاری
بابا- شرکتتون چی هست؟
من- یه شرکت بازرگانیه یعنی هر چی دستشون بیادو صادر میکنن مثله دارو از این جور چیزا
حامی - خیلی خوبه یه بار میام و محل کارتو یه نگاهی میندازم
من - باشه حتما بیا..ولی گفته باشم اونجا دختر که به سلیقه تو بخوره نداره
حامی - حالا دیدنش ضرر که نداره
با این حرفش بابا یکی زد تو سرش و گفت - دلم خوشه بچه تربیت کردم..یکم خواهرتو نگاه کن یاد بگیر دوازده سال از تو کوچیک تره
حامی - بابا سرم درد گرفت
بابا - حقته .پسره چشم سفید
فاطمه جون واسم کیک و قهوه رو اورد همینطور که میخوردم با بابا اینا حرف میزدم ...بعد از خوردن شام هم سریع رفتم بالا که بخوابم خیلی خسته بودم سرم به بالش ترسیده خوابم برد
سه روز از کار کردن من تویه این شرکت میگزره و هر سه روزم مثله روزه اول یادم رفته ناهار بخورم..امروز پنج شنبه است وقت ناهاره بقیه رفتن فقط من موندم بهتره برم یه چیزی بخورم برگه های توی دستمو روی میز گزاشتم گل رزی که توی گلدون بود بوییدم و کیفو برداشتم از شانس خوبم رستورانی که همیشگیه منو الیسا نزدیک بود ..سوار ماشین شدمو به طرف رستوران رفتم هوا هنوزم سرده فقط یک ماه دیگه تا عید مونده وارد رستوران شدم مثله همیشه فضای ارومی که با صدای پیانو سکوته شیرینشو میشکست به طبقه دوم رفتم کنار همون پنجره خوشبختانه میز خالی بود نشستم چند ثانیه بعد کارسون اومد واسه گرفتن سفارشم ..شکر پلو با خورشت قیمه سفارش دادم عذای مورد علاقه امه خیلی دوسش دارم با اینکه طعم شرین خیلی به زاعقم نمیاد ولی این غذا رو خیلی دوست دارم چند دقیقه بعد سفارشمو اوردن غذامو در ارامش خوردم همیشه از غذا خوردن تنهایی بدم میومد صدای خنده ایی توجه ام رو جلب کرد برام اشنا بود این خنده سرمو بلند کردم دختر و پسری رو به روم با فاصله چند میز با من نشسته بودن هردو نیم رخشون به من بود البته دختره زیاد دیدی روی من نداشت ولی من تونستم بشناسمش ..الیسای دم بریده بود با ..با همون مردی که منو استخدام کرد...باید همون موقع میفهمیدم که الیسا از کجا این همه اطلاعات درمورد شرکت داره ..بدجنس چطور تونست ازم پنهانش کنه نامرد به من میگفت سرکار که میره حتی وقت ناهار خوردنم نداره...حالا نشسته اینجا و با ریس شرکتش ناهار میخوره ..نه فایده نداره باید این ناهارشو کوفتش کنم ...منم که کینه ایی بلند شدم و اروم به طرفشون رفتم هیچکدوم هواسشون به من نبود رفتم پشت سر الیسا و به نامی اشاره کردم که چیزی نگه اونم لبخند بدجنسی زد و هیچی نگفت اروم دستمو روش شونه الیسا گذاشتمو گفتم - خیلی بده که ادم وقت ناهار خوردن نداشته باشه نه؟
الیسا خشکش زده بود یه لحظه فکر کردم نفسم نمیکشه ریس شرکتش که لبخند بزرگ رو لبش بود الیسا بعد از چند ثانیه روشو به طرفم کرد با اخم خیلی غلیظی داشتم نگاهش میکردم که خودش به حرف اومد
الیسا هــ....اله عزیزم ...من ..من ..راستش...ما
من - اینقدر من من نکن ....تو اینجا با ریس شرکتت چیکار میکنی ؟.هان؟...میخوای همین الان به اراد زنگ بزنم
اقای نامی - خانم بزرگمهر یکم کوتاه بیاید
من- غیر ممکنه حداقل باید به من میگفت...
بازم رو کردم به الیسا با همون اخم گفتم - اگه جای من اراد بود میخواستی چیکار کنی؟
الیسا -هاله خوب من ..یعنی ما ...رابطومون فقط دوستی نسیت
من - پس چیه؟
اقای نامی- من قراره یه مدت دیگه بیام برای عمر خیر خونه عموتون
خیلی ناراحت شدم که الیسا بهم چیزی نگفته اخمام باز شد و با ناراحتی به الیسا نگاه کردم فقط یه جمله گفتم - واقعانم که الی فکر میکردم مثله خواهرتم
و به دو وسالیلمو برداشتم و به طرف حسابداری رفتم سریع حساب کردم و به طرف ماشینم دویدم ...خیلی ناراحت بودم ...فکر میکردم الیسا خیلی بهم نزدیک باشه فقط الیسا از اتفاقی هایی که برام افتاده خبر داره من حتی به بابا اینا هم نگفتم که چه اتفاقایی برام افتاده اشکی از چشمام سر خورد به شرکت رسیدم ماشینو توی پارکینگ شرکت پارک کردم و منتظر اسانسور شدم بعد از چند دقیقه اسانسور رسید وارد شدم و شماره شش رو فشار دادم تا به محل کارم برسم این اشکای من هم که تمومی نداره بابا میگه وقتی گریه میکنی چشمات فوقلاده براق میشه درست مصله اینکه توش یه چراغ روشن باشه و هی چشمک بزنه ولی دل ادمو به درد میاره بدونه اینکه سرمو بلند کنم وارد راه رویی که به در شرکت میرسید شدم سرم زیر بود که مبادا کسی ببینه که گریه میکنم همینطور که سرم زیر بود محکم خوردم به دیوار..اون لحظه دلم میخواست خودمو بکشم سرمو بلند کردم ولی از چیزی که جلوم بود جا خوردم اول یه جفت کفش مشکی بعد یه شلوار مشکی بالاتر یه پیراهن دودی که زیر کت مشکی بود سرمو اوردم بالا.......یه مرد....جلوی من ........وای من خوردم بهش به خودم اومد سریع یه قدم عقب رفتم هنوز متعجب نگاهش میکردم با صدام که به خاطر بغضی که داشتم میلرزید گفتم - معذرت میخوام ..از عمد نبود
مرد- خواهش میکنم
من - ببخشید اصلا ندیدمتون
مرد- کی با چشمای بسته میتونه ببینه که شما دومیش باشی
دیگه داشت حرصم میداد شیطونه میکه بزنم بکشمشااا اینکه نمیدونه با کی طرفه ..وای هاله شیطونه غلط میکنه نفس عمیقی کشیدم تا عصبانیتم فروکش بشه سرمو بلند کردم و زل زدم توی چشماشو گفتم- ببخشید من واقعا ..که گوشیم زنگ خورد بهش نگاه کردم الیسا بود تماسشو رد کردم دوباره زنگ زد دیگه عصبی شدم توجهی به مردی که روبه روم بود نکردمو دکمه برقراری تماسو لمس کردم و با حرص گفتم- بله
الیسا - چرا جواب نمیدی ...میخواستم بهت توضیح بدم ولی گذاشتی رفتی...چرا تلفنو قطع میکنی
من - الیسا نیازی به توضیح دادن نیست ... من یه سری چیزا رو نمیدونستم که الان دیگه میدونم ..الان مزاحمت نمیشم ..بدونه اینکه اجازه بدم حرفی زنه تلفنو قطع کردم و بعدم گوشیمو خاموش دستی به صورتم کشیدم متوجه شدم هنوزم صورتم خیسه و اون مرد هنوزم جلوم ایستاده داره نگام میکنه بهش نگاه کردمو گفتم - من واقعا بخاطر این اتفاق متاسفم
مرد - اشکالی نداره
سریع از کنارش رد شدمو با قدم های بلند وارد شرکت شدم یه راست رفتم توی ابدار خونه ابی به صورتم زدم و با دستمال صورتمو خشک کردم رفتم توی اتاق کارم برگه ایی رو برداشتم و مشغول مطالعه اش شدم تا ناراحیتم رو فراموش کنم دلم گرفته بود الیسا دختر عمومه... بهترین دوستمه نباید این موضوع به این مهمی رو از من پنهان میکرد چند دقیقه ایی مشغول بودم که متوجه صدای سارا و اناهیتا شدم که داشت با یکی سلام علیک میکردن ...بازم به کارم مشغول شدم که سارا بدو بدو اومد توی اتاق
سارا- هاله... هاله
من -بله ..چیزی شده؟
سارا - وای هاله حدس بزن کی اومده؟
من -کی اومده؟.... بگو حوصله فکر کردن ندارم
سارا - چی شده؟ و با ذوق گفت - ریس شرکت اومده
من - خوب من الان چیکار کنم؟...بزنم برقصم که جناب ریس تشریف فرما شدن؟
سارا - بی ذوق تو که ندیدیش که دلت براش غش بره؟
من ببینمشم دلم براش غش نمیره مطمعن باش بهت قول میدم
سارا - اگر منم به اندازه تو خوشکل بودم دلم واسه هیچ مردی غش نمیرفت تازه پولدارم هستی؟
من - چه ربطی داره؟...برو برو تو امروز حالت خوب نیست
سارا- باشه بابا ..منو باش گفتم الان بهت میگم خوش حال میشی
یه لبخند مسخره زدمو گفتم - بیا الان خوش حال شدم برو بزار به کارم برسم
سارا -باشه بداخلاق ..رفتم
سارا رفت و من مشغول کار شدم یک ساعت گذشت دیدم دلم هوای قهوه کرده به طرف ابدار خونه رفتم که دیدم یه مرد لاغر اندام که موهای یه دست سفیده و قد خیلی کوتاهی داره ایستاده وقتی منو دید لبخند زدو گفت - چیزی میخواید خانم؟
من - بله.. میخواستم قهوه برای خودم ببرم
مرد - من ابدارچی اینجا هستم اسمم علی بهم میکن عمو علی شما بفرمایید من براتون میارم
لبخندی زدمو گفتم - ممنونم و از ابدار خونه خارج شدم که زهرا رو دیدم که رفت توی اتاق من منم پشت سرش وارد شدم دیدم داره برمیگرده
من - چیزی میخوای زهرا جون
زهرا - اره اقای نیک زاد گفتن که پرونده شرکت -- نوری --- رو برام بیارید توی اتاقم
من - باشه الان میبرمش
زهرا- خوبه فقط زود خیلی کم حوصله است و البته بد اخلاق
با لبخند گفتم -باشه بابا...همچین میگید هر کی ندونه میگه طرف اژدهاست
زهرا - دسته کمیم نداره
به بایگانی رفتم پرونده ایی که گفته بود رو برداشتم و به طرف اتاق ریس شرکت رفتم با ارامشه همیشگیم جلوی در اتاقش ایستادم اروم ضربه ایی به در زدم سارا یه چشمک زدم منم یه لبخند زدم که صدای یه نفر به گوش رسید
--بفرمایید
اروم دستگیره در رو چرخوندم و وارد شدم مرد پشت میز بزرگ نشسته بود داشت چند تا پرونده رو میخوند
من -پرونده هایی رو که خواسته بودید رو براتون اوردم با شنیدن صدای من سرشو بلند کرد هردمون تعجب کردیم این همون مردی بود که من توی راه رو زدم بهش وای که چقد منو با اون حرفش حرصم داد
سریع گفت -شما تو شرکت من کار میکنید؟
من - بله ..چند روزیه که اینجا مشغول به کارم
نیک زاد- کدوم بخش؟
من -بایگانی
نیک زاد - اهان خوب پرونده رو بزارید روی میز
پرونده ارو گذاشتم روی میز و چند قدم به عقب برداشتمو گفتم -اگر امره دیگه ایی ندارید من برم؟
نیک زاد- نه بفرمایید کاری داشتم با تلفن اتاقتون تماس میگیرم
من - بسیار خوب
از اتاق نیک زاد خارج شدم دیدم همه دارن نگام میکنن تعجب کردم
من - روح دیدن یا مریخی؟
سارا- هاله فکر کردیم کشتت
من - چرا؟
اناهیتا - اخه اولین باره که یه نفر بیشتر از دو ثانیه توی اتاقش مونده
من -جدا؟
زهرا- اره بابا ..سریع پرتت میکنه بیرون
من - شاید چون تازه کارم کاری باهام نداشته
سارا - خدا کنه وقتی داشت این جمله رو میگفت دوتا دستشم رو به اسمون گرفته بود همه اروم به این کارش خندیدیم
دو هفته دیگه هم از کار کردن توی شرکت و قهر کردن من با الیسا گذشته هنوزم باهاش حرف نمیزنم ازش دلگیرم برای مراسم خاستگاریش زنگ زده بود به حامی که منو راضی کنه برم پیشش ولی من خودمو به مریضی زدمو نرفتم الانم یه یک هفته ایی میشه که نامزد کردن و محرم شدن میخوان اخر همین هفته جمعه شب مهمانی بگیرن ..
فکر میکردم سرکار رفتن خیلی باید کسل کننده باشه ولی اینجوریا هم نبود ..ریس شرکتمونم اصلا وحشتناک نبود مرده سردو خشکیه همونطور که سارا میگفت خوشتیپه و دوتا چشم ابی خیلی نازم داره که ادمو جادو میکنه اعتراف میکنم که گاهی ازچشماش میترسم مردی که اجازه نمیده کارمنداش از سرو کولش بالا برن الان تویه بایگانیم دارم دنبال چندتا پرونده میگردم باید ببرم واسه اقای نیکزاد اینم دم به دیقه پرونده میخواد خودش زحمت نمیکشه بیاد برداره ببره والا ..خوب دیونه تو رو استخدام کرده این کاراو انجام بدی دیگه بالاخره پرونده هارو پیدا کردم خوب الان تویه جلسه است با چند تا مرد المانی اهان یادم رفت بگم من تافل زبان المانی هم دارم البته زبان فرانسوی و اسپانیای رو مثله بلبل حرف میزنم
اروم چند ضربه به در زدم صدای نیک زاد اومد
نیک زاد - بفرمایید
درو باز کردم و وارد شدم دومرد روی صندلی نشسته بودند و هر کدام چندتا برگه توی دستشون بود هردو جوان بودند یکی حدود بیست و شش سال و دیگری هم بیست و نه سالی داشت البته اینطور به نظر میومده ممکن بود سنشون کمتر یا بیشترباشه نشسته بودند ولی مشخص بود که قد بلند هستند هر دو شبیه مدل ها بودند بدونه هیچ لبخندی وارد شدم و در رو بستم رو به اقای نیک زاد گفتم - فایل ها و پرونداهایی رو که گفتید رو اماده کردم بفرمایید
فایل هارو به دستش دادم که یکی از اون مرد های گفت- اقا نیک زاد همه کارمند های شما به این زیبایی هستند؟
اقای نیک زاد نگاهی به من کرد و لبخندی زد و گفت -نه همشون اینجوری نیستن فقط این خانم توی تمام کارمندای من این زیبای خاصو داره
مرد المانی- امیدوارم بیشتر با شما در ارتباط باشیم ..اینده رو نمیشه پیش بینی کرد شاید من با یه زن شرقی که به زیبایی این خانم باشه ازدواج کردم
دیگه ساکت بودنو جاییز ندونستم و جوابشو دادم و به زبان المانی خیلی روان و البته با خونسردی تمام توی چشماش زل زدمو گفتم - نمیدونستم مردای المانی اینقدر بی پرا در مورد یک زن شرقی حرف میزنن
مرد المانی- اوه خدارو شکر شما میتونید المانی حرف بزنید
من -بله میتونم
مرده المانی - من بی پروا نیستم فقط حقایقو گفتم
من - هیچ وقت حقایقی درمرود زیبایی یک زن شرقی رو به زبان نیارید ..چون کاره درستی نیست..همینطور که میدونید ..فرهنگ ما با غرب خیلی خیلی متفاوته ..رو به اقای نیک زاد که متعجب به من نگاه میکرد با اخم های تو هم گفتم- اگر اجازه میدید من دیگه مرخص بشم وقت اداری تموم شده
نیک زاد- بله بفرمایید ..
من - متشکرم و به زبان المانی گفتم - از دیدن شما اقایون با کمی مکث گفتم محترم خوش حال شدم
اون یکی مرد که به نظر بیست و شش سال داشت گفت - ما هم همینطور به امید دیدار های بیشتر
دیگه جوابی ندادم و از اتاق خارج شدم هیچ از حرفاشون خوشم نیومد همه بچه ها رفته بودن فقط من بخطر جلسه و پرونده هایی که ممکن بود لازمشون بشه مونده بودم پالتومو تنم کرد دوروزه دیگه چشن نامزدی الیسا ست و من هنوز باهاش قهرم وسایلم رو برداشتم نگاهم افتاد به گل های درون گلدون هنوزم هم تازه بودن نفسه عمیقی کشیدم که صدای در اتاق اومد بعدم اقای نیک زاد با اون دوتا مرد از اتاق خارج شدم همون موقع منم داشتم از اتاق کارم میومدم بیرون با دیدنشون ایستادم میتونستم نگاه خریدارانه ی اون دومردو روی خودم به خوبی حس کنم و این فوقلاده معذبم میکرد برگشتم توی اتاق یادم اومد که ویولنی رو که امروز محمد یکی از دوستان قدیمیم که مثله حامی و اراد دوسش دارم برام اورده بود رو یادم رفته بردارم برگشتم و برش داشتم یکم جعبش سنگین بود اون دو مرد رفته بودن به طرف اسانسور رفتم دیدم ریس شرکت داره واردش میشه با دیدن من درو نگه داشت منم وارد شددم جعبه رو زمین گذاشتمو گفتم -ممنون که درو نگه داشتید
نیک زاد -خواهش میکنم..نمیدونستم المانی متوجه میشید
من - مگه قرار بود بدونید؟
- نیک زاد - باید توی فرمی که پر کرده بودید جزء تونایی هاتون مینوشتید
من - اگر مینوشتم باید مترجم میشدم نه کاردمند شما اونم تو بایگانی
نیک زاد- میشه یه سوال شخصی بپرسم ؟
من -اگر بتونم جواب بدم ..حتما جواب میدم
نیک زاد - شما همیشه اینجوری با اخم به بقیه نگاه میکنید؟
من - همیشه نه ...وقتی از حد خودشون پا پیش تر بزارن...اصلا از حرفایی اون مرد خوشم نیومد گرچه از نظر اون فقط یه تعریف ساده بود
نیک زاد - که اینطور ...اون جعبه به نظر یکم سنگین میاد ..مگه توش چیه ؟
من - یه هدیه است از طرف دوستم ویولنه ولی جعبش یکم سنگینه
نیک زاد- شما ویولن میزنید؟
من - اره از برادرم یاد گرفتم
در اسانسور باز شد ویولنو برداشتم انقدر سنگین نبود که بخاطرش کمر درد بگیرم ولی باعث میشد یکم کج راه برم بد جنس پر جعبه رو کرده بود سنگ های براق مشکی که باعث شده بود خیلی سنگین بشه اخه من از این سنگاه خیلی خوشم میاد
به طرف ماشینم رفتم در عقب رو باز کردم و ویولن رو گذاشتم عقب بعد سوار ماشین شدم نیک زاد با یه بی ام و مشکی از کنارم رد شد و ترمز کرد..ابرویی بالا انداختو گفت - فکر میکردم با تاکسی برید
من - نه خوشبختانه ماشین دارم شیشه رو بالا کشیدم و از کنارش رد شدم یه تک بوق زدم و به راه افتادم به خونه رسیدیم ماشینو پارک کردم و وارد سالن شدم صدای بقیه هم میومد درست حدس زدم عمو اینا اومدن با همه سلام علیک کردم به الیسا که رسیدم یه سلام خشک و خالی و یه لبخند که لبخند نبود پوزخند بود به روش زدم بعدم رفتم توی اتاقم که لباس مو عوض کنم ویولن رو گذاشتم روی تختم و شروع کردم به دراوردن لباسام که در اتاقم زده شد الیسا وارد شد بی تفاوت لباسامو عوض میکردم که خودش به حرف اومد
الیسا- هاله
سکوت
الیسا - هاله من معذرت میخوام ...بخدا خودت میدونی که چقدر بهت نزدیکم ..خودت میدونی که تمام رازام پیش توهه ....قهر نکن من طاقت قهرای تورو ندارم
سکوت- لباسام تموم شد روی تخت نشستم و بهش نگاه کردم بدونه یک کلمه حرف حتی صدای نفسمم نمیومد الیسا جلوی پام نشست و زد زیر گریه با همون گریه گفت - بخدا میخواستم بهت بگم ..به جونه مامان زیبا همون روز میخواستم بهت بگم ...میخواستم تو با مامان زیبا حرف بزنی من روم نمیشد ..اگر از قبل بهت نگفتم چون تو تازه اومده بودی زیاد تو این حالو هوا نبودی ..هر وقت اسمی از مرد میومد سر میکردی به غر زدن که مردا به درد نمیخورن ..هاله پارسا منو دوست داره منم دوسش دارم ...پسر بدی نیست ..هاله تو مثله خواهرمی
هنوزم گریه میکرد منم اشکم دراومد محکم بغلش کردمو گفتم -من فقط دلگیر بودم میخواستم دلم ازت صاف شه گلی حالا یکمم قهر بودم ولی خوب بهم حق بده دوست داشتم خبر داشته باشم ...منم با یکی رابطه داشته باشم ..بعد که طرف خواست بیاد خاستگاری بهت بگم..تو ناراحت نمیشی؟
الیسا - خودم با دستای خودم خفت میکنم
هر دو با هم زدیم زیر خنده
الیسا - خوب یه بوس بده ..هاله خونم کم شده
من - برو برو ..تو الان باید پارسای خونت کم شده باشه
الیسا - اون که بله ...ولی من هاله هم میخوام
یه بوس روی گونش نشوندمو گفتم -خوب بریم پایین که من گشنمه
با الیسا در حالی که لبخند به لب داشتیم رفیتم توی سالن
اراد - بالاخره شما دوتا با هم صلح کردید
الیسا -اره بابا نیم ساعت منتشو کشیدم تا خانم راضی به برقراری صلح شده
من- پس چی؟
دور هم داشتیم حرف میزدیم که موبایلم زنگ خورد به شماره نگاه کردم
سرگرد سعید راد
از جام بلند شدم امروز دلم یکم شور میزد خدا کنه اتفاقه بدی نیفتاده باشه
به طرف حیاط روانه شدم و تلفن رو جواب دادم
من - بله بفرمایید
سرگرد راد- سلام ..ببخشید همراه خانم هاله بزرگمهر
من - بله جناب سرهنگ خودم هستم
سرگرد نفسه عمیقی کشیدو گفت - راستش باید یه مطلبی رو بهتون بگم
من - بفرمایید
سرگرد راد- راستش چطوری بگم امیر فردین زندست..بعدم ادماش پیداتون کردن
حس کردم دنیا دور سرم چرخید با ترس گفتم - چ ...چجوری؟
سرگرد راد- ببینید خانم بزرگ مهر - شما که از دبی رفتید ما تحقیق کردیم اونا هم یه جوری صحنه سازی کردن که واقعا امیر فردین مرده ولی نمرده بود با یه اسم دیگه وارد ایران شده ... متاسفانه ما هنوز نتونستیم دستگیرش کنیم شما باید مواظب رفت و امداتون باشید من چند نفر در خونتون نگه داشتم که کشیک بدن یه نفرم الان از افرادمون میاد خونتون الانا باید برسه وسایلی رو که لازم دارید رو براتون میاره شما نیاز به مراقبت دارید
من - بله متوجه شدم همون موقع صدای اف اف اومد
من - فکر کنم کسی که فرستادید رسید
سرگرد راد- خیلی خوبه..من اگر دوباره مشکلی پیش اومد باهاتون تماس میگیرم
من - باشه حتما بهم خبرهارو بدید
مرده قد بلنده حیکلی که چهره معمولی داشت از دور نمایان شد به طرفم اومد
مرد -سلام شما باید خانم بزرگمهر باشید
من -بله خودم هستم
جعبه که نه بزرگ بود نه کوچیک رو به طرفم گرفت و گفت -اینا رو جناب سرگرد دادن براتون بیارم
من -بله الان باهاشون صحبت کردم
مرد - من سرگرد جوادی هستم...اینا رو دادن بیارم ...شما حکم تیر دارید ..مشکلی برای اینکار ندارید توی جعبه یه اصلحه و چندتا چیز دیگه هم هست ..من دیگه باید برم
سری تکون دادمو گفتم -ممنون جناب سرگرد
سرگرد جوادیان رفت و من وارد سالن شدم
بابا - هاله اون چیه توی دستت
من - چیزه خاصی نیست..راستش بابا باید یه مسئله ایی رو بهتون بگم
همه با صورتی جدی بهم نگاه کردن حامی با لحن خیلی جدی گفت - بیا بشین بگو
رفتم روی یه مبل یه نفر نشستم و جعبه رو گذاشتم رو به روم و به پشتی مبل تکیه دادمو گفتم - فکر کنم دیگه وقت گفتنش باشه ..نگاهم افتاد به الیسا که مهربون نگاهم میکرد
اراد- خوبه ما همه منتظریم
من - خوب فقط اجازه بدید من حرف بزنم تا وقتی حرفم تموم نشده چیزی نگید
همه با هم - باشه
من - قضیه برمیگرده به اوخر اردبیهشت ماه من درسمو تموم کرده بودم امتحانامو فشرده ازم گرفته بودن درسم تموم بود تازه دیپلم گرفته بودم میخواستم واسه دانشگاه بخونم یه روز رفته بودم پرورشگاه میخواستم هم به بچه ها سر بزنم هم اینکه با محمد دوست صمیمیم حرف بزنم نگاهی به هموشون انداختم ..و ادامه دادم
اون روز قرار بود من با دختری که محمد بهش علاقه من بود حرف بزنم ولی اتفاق افتاد وقتی وارد پروشگاه شدم دیدم محمدو دوتا پلیس با یه مرد دارن میبرن وقتی از پلیسه پرسیدم جریان چیه گفت بدهکاری داشته نتونسته پرداختش کنه محمد یه پسر بیست و پنج ساله بود که واسه رسیدن به اونجای که بود زحمت کشید منم دوست نداشتم زحماتش به باد بره پشت سرش رفتم ادامه اگاهی وارد که شد دیدم همون مرده ایستاده و محمد نشسته با دستش صورتشو پوشونده من وارد شدم
من- ببخشید میشه به من بگشد اقای محمد سهرابی چقدر بدهکار هستند
اون مدره جواب داد- میخوای بدی؟
من - اونش به شما مربوط نیست جواب سوال منو بدید
مرده - ده ملیون..قرار بود دوماهه بده ولی الان دوماهش شده شیش ماه
من - همچین میگی ده ملیون گفتم چقدر بدهکاره ..از توی کیفم موبایلمو در اوردمم و شماره وکیلمو خانوادگیمون اقای محسن زاده رو گرفتم
یه بوق....دو بوق...سه بوق
محسن زاده -بله بفرمایید
من -سلام اقای محسن زاده
محسن زاده -شمایید خانم بزرگ مهر
من -بله خودم هستم ببخشید میشه بیاید به اداره اگاهی....... البته همین الان
محسن زاده- اتفاقی افتاده؟
من- برای یکی از دوستانم مشکلی پیش اومده لطفا با ده ملیون پول نقد بیاید
محسن زاده -بله همین الان میام
من - متشکرم ..خدا نگهدار
محسن زاده- وظیفه است ..حداحافظ شما
روی صندلی نشستم روبه روی محمد..محمد سرشو اندخته بود زیر
من -محمد داداش سرتو بلند کن
به زور سرشو بلند کرد به راحتی حلقه اشکو تویه چشماش دیدم
محمد- هاله شرمندتم بخدا
من - نزن این حرفارو من میخام برات عروسی بگیرم اینجوری حرفمیزنی حس میکنم منو به عنوان خواهر مادرت قبول نداری
محمد- من چطوری جبران کنم؟
من- این چیزا نیاز به جبران نداره ...رومو کردم و به طرف پلیسی که پشت میز نشسته بود گفتم -ببخشید اقای
سریع گفت-راد هستم سرگرد سعید راد
من- بله جناب سرگرد اقای سهرابی چک یا سفته ایی چیزی هم دادن؟
سرگرد راد- بله یه چک داشتن که وقتی مبلغ بدهی رو بدید بهتون داده میشه
من- بسیار خوب
مرد- اخه جناب سرگرد این اقا که خودش پول نمیده باید بره زندان ..حالا یکی اومده پیدا شده میگه من خواهرتم ..این اقا اصلا مادر پدر نداره ..پرورشگاهیه
با این حرفش به نقطه جوش رسیدم بلند شدم و رو به روش ایستادم و با صدای نسبتن بلندی گفتم -مواظب حرف زدنتون باشید اقای به ظاهر محترم..این اقا برادر منه به شما و هیچ احدو ناسی هم ربط نداره ..بهتون اجازه نمیدم که بهش توهین کنید ..پس لطفا حد خودتنو بدونید و بیشتر از حدتون حرف نزنید چنان اخمی بهش کرده بودم و عصبانی بودم که اگر میتونستم همون موقع میزدم تیکه تیکش میکردم
سرگزد راد - خانم لطفا اروم باشید
اون روز قرض محمدو دادم ..همونطور که بادتونه با بابا و حامی رفتیم براش خاستگاری سولماز و براش چشن هم گرفتیم چندبار به طور اتفاقی من سرگرد رادو دیدم یه بار تو بازار یه بار تو رستوران ولی مهم تر از همه باره اخری بود که دیدمش
تولد دوستم مینا دعوت بودم دیگه وارد ماه خرداد شده بودیم همون یک خرداد که تولد مینا بود اولین روز ماه خرداد برای تولدش رفته بودم خونشون مهمون زیاد داشتن من فقط مینا و مامانشو میشناختم توی اون مهمونی کلی رقصیدم خیلی زیاد من عاشق رقصیدن بودم و نمیتونستم خودمو کترل کنم اونشب یه نفر خیلی درو ورم میچرخید مرده مغروری بود البته خیلی هم جذاب ولی مهم برای من مهم نبود چون من علاقه ایی به این طور رابطه ها نداشتمو ندارم وقتی دیدم خیلی بد نگاه میکنه ترجیح دادم بشینم روی مبل نشسته بودم که یکی کنارم نشست خیلی تعجب کردم از دیدن کسی که کنارم نشسته بود سرگرد سعید راد قبل ازینکه چیزی بگم خودش حرف زد
سرهنگ راد - هواست باشه یه وقت نگی سرگرداااااا.من الان توی معموریتم باشه
من- باشه ..
سرگرد راد - فقط بهم بگو سعید شایسته
من -باشه اقای شایسته
سعید - بزار با پدرم اشنات کنم
چند ثانیه بعد با پدرش اومد باباش هم پلیس بود سرهنگ بود
اونشب فهمیدم فرد مورد نظرشون همون مردیه که همش درو ور من بود نفهمیدم چطور اونشب رو به صبح رسوندم فرداش با سعید پدرش که اسمش سامان بود تویه رستوران قرار گاشتم شب قبلش شماره منو گرفته بود وقتی رسیدم رستوران چیزای عجبی شیندیم
اسم مرد مورد نظرشون امیر فردین بود تو کاره قاچاق مواد هم وارد میکرد هم خارج ..جالب اینجاست که دکترم بود جراح داخلی ..سعید گفت که دیشب ادماش منو تا خونمون تعقیب کردن و این منو ترسوند اون روز به من پیشنهاد کار دادن منم قبول کردم به شدم یه ناظمی شدم پلیس هیجان بچه گانه بود دیگه قبل کردم داخل یه هفته بهم تیر اندازی رو یاد دادن بال پشه رو ..روی هوا میزنم از تمرین های رزمی که فشرده یاد گرفتم بگزریم ...خوده سرهنگ سامان راد شخصا بهم یاد میداد بالاخره بعد از یه هفته عملیات من شروع شد من فرد ناشناخته بودم و پرونده نداشتم یعنی به عنوان پلیس نبودم ولی میتونستم کسی رو دستگیر کنم و یا حکم تیر اندزی تویه اون ماموریت رو داشتم..قرار شده من با امیر فردین دوس بشم که همینطورم شد چندجایی که اون میومد منم میرفتم که مثلا به طور اتفاقی دیدمش باهاش رابطه برقرار کردم حتی خونش رفتم
سه ماه باهاش رابطه داشتم پیش همه مغرور بود ولی پیشم شبیه پسر بچه مهربون بازیگوش ازش بدم نمیومد چون از حدش نمیگذشت بهش ویولن زدن یاد میدادم وحتی خیلی اسرار کرد بهش یاد بدم که چطوری موهامو ببافه اونم مینشست موهامو شونه میکردو میبافت..مثله بچه ها دزدو پلیس بازی مکردیم همیشه میگفت خدایا از این دزدای خشکل توی خونه ی من نازل بفرما و من کلی بهش میخندیدم ..دیر از اونی که بفهمم عاشقم شد یه مرد سی دو ساله بود که عاشق منه نوزده ساله شد اینقدر بهم اعتماد داشت که منو با خودش برد و یکی از محموله های موادشو بهم نشون داد اون محموله اصلی نبود محموله اصلی چند روزه دیگه باید فرستاده میشد پس پلیس کاری نکرد یه مدت گذشت از طرق پست برام شک الکتریکی فرستادن تا موقع دستگیریش اذیت نشم باهاش رفتم نیرو های پلیسم همه اماده بودن موقع ایی که رسیدیم اونجا چند دقیقه بعدش من بهش شک دادم و دسگیرش کردم اولین ماموریت من با موفقیت انجام شد مردی که دوسال بود نیرو های پلیس دنبالش بودن با کمک من دسنگیر شد یه مدت گذشت نزدیک یک ماه از دستگیری امیر فردین گذشت یه شب تاریک بود رعدو برق میزد من عاشق صدای رعدو برق بودم خیلی خوشم میومد اومدم توی حیاط که برم پیش جیک توی حیاط پشتی اخه اون از دعدو برق میترسید ولی من نه از تاریکی میترسیدم نه از رعدو برق هنوز ده قدم نرفته بودم که دنیا برام سیاه شد یکی منو بیهوشم کرد...
*noghre آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۴ دي ۱۳۹۲, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
*noghre آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض

وقتی چشمامو باز کردم انگار تویه کشتی بودم صدای امواج میومد حس میکردم خیلی وقته که خوابم سرم روی پای کسی بود وقتی بلند شدم از دیدن کسی که کنارم بود تا مرز مرگ رفتم من خودم دستگیرش کردم ..حالا کنارم بود یکم شکسته شده بود از توی صورتش غم میبارید نگام کرد انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده خیلی مهربون گفت- بالاخره بیدار شدی گربه چشم سیاه
اره گربه ..گربه چشم سیاه ...گوبه گوبه کوشولوی امیر فریدن که خلافکاره درجه یکه
من - تو ..مگه تو زندان نبودی
من چرخوند پشتم بهش بود شروع کرد به شونه کردن موهام همینجوری که شونه میکرد گفت - یادته بهم یاد دادی موهاتو ببافم ؟
من - اره
امیر- یادته چقدر تو باغ بازی کردیم؟....اون روزا بهترین روزای زندگیم بودن هاله...یادته همیشه میگفتم خدایا از این دزدای خوشکل تو خونم نازل کن
من -اره
امیر- یادته همیشه تو دزد بودی من پلیس
من - اره
امیر- چطور تونستی هاله؟..چطور تونستی با احساساتم بازی کنی؟
هیچی نگفتم خودش ادمه داد- قسم خورده بودم اگه به درخواست ازدواجم جواب مثبت بدی دیگه هرگز خلاف نکنم ..ولی تو ..تو منو بازی دادی..میخوام انقام کاری که باهم کردی رو بگیرم....میدونی برام چه حکمی بریدن ؟....هان میدونی؟
با گریه -نه
با داد- پس بزار بگم من محکوم به اعدامم
با شنیدن اسم اعدام لرزه به تنم افتاد حتی اسمشم وحشت ناکه
امیر- چیه ترسیدی؟....باید بترسی....میدونی میخوام چه بلایی سرت بیارم؟
سکوت
امیر-میخوام بفروشمت...میخوام روزی هزار بار ارزوی مرگ کنی..میخوامم یه هرزه بشی شاید منم یه شبو باهات گذروندم...انقدرا واسه من می ارزی که بخاطرت یه سر به دبی بزنم
کارشو عملی کرد منو فروخته بود به شیخ عرب اسمش شیخ رجب بود یه مرد ریشی چاق که از دیدنش حالت بهم میخورد...دوهفته توی خونه شیخ رجب بودم اونم چه دو هفته ایی نامرد بهش گفته بود که قشتگ میرقصم شیخم ازم خواست براش برقصم فارسی بلد بود شیخ زد تو گوشم بخاطر اینکه گفتم نمیرقصم منم شیخو به حال مرگ زدمش دستور نداد بکشنم به جاش دستور داد اینقدر با شلاق بزننم برای پنج روز...روزی بیست ضربه شلاق خوردم بخاطر اینکه نمیرقصیدم زخمای تنم عمیق بودن بخاطر اون همه درد روز پنجم از حال رفتم و تا چهار روز بی هوش بودم دو روز گذشت تا من حالم بهتر شد دیگه قبول کردم برقصم شیخم نامردی نکرد ازم خواست توی مهمونیش برقصم چاره ایی نداشتم میترسیدم توی بی حالیم بلا سرم بیاره ندیمه بدجنسم لباسه که پشتش کامل بند بند توی هم گره میخوردو تنم کرد وقتی حرکت میکرده روی زخمام کشیده میشد و میسوزندشون لباسم مشکی ولی لختی بود پاهام و دستام و پشت کمرم معلوم بود
رقصیدم وقتی وسط سالن عربی میرقصیدم قطره قطره از زخمام خون میریخت که روی سفیدی سالن مشخص بودن
وقتی میرقصیدم چن نفر رو سرم پول ریختن اون موقع بود که فهمیدم چقدر خارم تمام ارزش هایی که برای خودم قاعل بودم یه شبه به باد رفت ..تمام غرورم ..شخصیتم نابود شد ولی هنوز یه دلیل داشتم که برام از همه با ارزش تر بود ..من پاک بودم وقتی رفتم بالا توی اتاقم ندیمه اومد و لباسو برام عوض کرد جاش یه شلوار جین با یه پیراهن گشاد سفید نتم کرد فرستادم پایین منو برد گذاشت تویه ماشین یه مردم کنارم بود مرده عرب بود ولی اونم فارسی بلد بود
گفت که منو خریده از شیخ البته برای خودش نه برای کسه دیگه حالم بد بود به زور نشسته بود اون موقع به زور خودمو هوشیار نگه داشته بودم رسیدیم تویه امارت دیگه یه قصر مثله قصر شیخ البته با شکوه تر یکی از نگهبانا در وردی رو باز کرد خیلی بی حال بودم اون مرد که اسمش صابر بود بازمو گرفته بود که نیوفتم وقتی وارد شدم یه یه نفر روی مبل نشسته بود یکم ریش داشت نه زیاد وقتی منو دید دوید طرفم محکم بغلم کرد فهمیدم امیره با جونه نداشتم هلش دادم عقب سرش داد زدم - هرچی میکشم از دست توهه ...توی روانی..میخواستی جرم نکنی که پلیس دنبالت باشه الانم جرمت سنگین شد چون یه مامور پلیسو دزدیدی حالم بد بود بی هوش شدم بدنم ظعیف شده بود
چشم وا کردم دیدم دوتا ندیمه بال سرمن امیرم اونطرف تخت روی زمین روبه روم نشسته سرشم گذاشته روپااهاش که بغلشون کرده بود ندیه به عربی یه چیزی گفت که منظورش این بود که من هوش اومدم .....
یه مدت گذشت من حالم خوب شد زخامم دیگه چیزی ازشون نمونده بود خوده امیر بهشون میرسید و هر بار من سرش داد و هوار میکردم خیلی بهش حرف زدم خیلی دادو بیداد کردم اونم جری شد وقتی حالم خوب تر شد ازم خواست براش برقصم هر وقت که بخواد توی اتاق خصوصیش ولی من قبول نکردم بهش اعتمادی نبود نمیخواستم ولی حرفی زد که مجبور شدم برقصم بهم گفت اگه نرقصم بی ابروم میکنه ابرو برام خیلی مهم بود برای نگه داشتنش حاظر بودم برقصم من برای نگه داشتنه پاکی و ابروی خودم و خانوادم رقصیدم نزدیک چهار هفته هر وقت که میخواست براش میرقصیدم خیلی از شبا حسابی مست میکرد
درست اخرین شبی که تویه اون امارت بودم میخواست کار دستم بده ولی از خودم دفاع کردم یه جامه شرابو شکستم زدم به شکمش فکر میکردم میمیره از نظر من مرده بود از اون امارت با چه دردسری که فرار کردم وقتی از اونجا خارج شدم سریع رفتمو شماره سرهنگ رو گرفتم اون لحظه نجات من مهم تر بود اونم به یکی از دوستاش تو دبی زنگ زد و منو بردن تویه هتل تحقیق کرده بودن تا امیر فردین مرده من ادم کشتم این باعث یه شک بزرگ عصبی شد برام اول اینکه اون اتفاقات برام خیلی سنگین بود ...دوم هم یه ادم کشته بودم من تا به حال ازارم به یه مورچه هم نرسیده بود حالا ادم کشتم؟ همونطور که میدونید دو ماه تویه اسایشگاه راونی بستری بود تا دوماه پیش که اومدم بیرون حالا هم شدم این الان سرگرد سعید راد بهم زنگ زده گفت که امیر فردین زند است..گفت هنوزم دنبالمه الانم اینارو از اداره پلیس فرستادن که من بتونم از خودم مواظبت کنم
بابا- فکر میکردم..عاقل تر از اینا باشی....واقعا کارت بچه گانه بود...میبینی خودتو به چه روزگاری انداختی ممکن بود همه چیزتو از دست بدی..ولی با این همه خطر با اینکه الانم در خطری ولی بهت افتخار میکنم
اشکای توی صورتمو پاک کردمو گفتم -ممنون بابا
حامی - تو دیونه ایی هاله ..هیچوقت فکرشم نمیکردم که همچین کاری بکنی..خیر سرت باید بشینی عروسک بازی کنی ..نه بری دزد و قاچاقچی دستگیر کنی
اراد- دیونه ی خل....من خودم با دستای خودم اون ادمی که تورو اذیت کرده رو میکشم ..ولی خوب شدا دختر عموم پلیسه
من - من پلیس نیستم استعفا دادم خیلی خطر داشت من فکر میکردم بی خطره
اراد- حالا تویه اون جعبه چیه ؟
من -بزار ببینیم توش چیه
در جعبه رو باز کردم یه اسلحه با دوتا خشاب پر اضافی ..یه جلیقه ضد گلوله..یه گل گوش یه تکه کاغذم توش بود کاغذ باز کردم که توش نوشته بود داخل گل گوشا ردیاب گذاشته شده واسه موقع ضروری
اراد و حامی با هم- اسلحه؟
من - اره..چیزه عجیبیه؟
حامی - هاله این پره؟
من -اره
حامی- بزار زمین خطر ناکه
سرمو به چپ راست تکون دادمو گفتم - من خیلی وقته که با اینا سرو کار دارم داداشی
عمو فرهود که تا اون موقع ساکت بود گفت- از دختری به شجاعی هاله بعید نبود ونیست..ولی عمو نباید این تصمیمه اشتباهو میگرفتی
اون شب اسلحه رو گذاشتم زیر بالشم و خوابیدم صبح مثله هر روز بیدار شدم با بابا و حامی صبحونه خوردم و بعد از کلی نصیحت از بابا و حامی راهی محل کارم شدم اسلحه رو تویه جای مخصوصش یعنی توی کمر بند هایی که اصلحه رو کنار کمر زیر باز یکم پایین تر نگه میداره تا کسی متوجهش نشه گذاشتم وارد شرکت شدم مثله همیشه به بچه ها سلام کردمو بعد یکم خوشو بش رفتم توی اتاق کارمو مشغولمه رسیدگی به کارام شدم که صدای قدم هایی رو که به طرفم میومد رو شنیدم نباید از اطرافم غافل میدشم سرمو بلند کردم نیک زاد جلوی میزم ایستاده بود از جام بلند شدم و گفتم- سلام صبحتون بخیر..امری داشتید؟
نیک زاد- صبح شما هم بخیر...چندیدن ورقه روی میزم گذاشت و با ارامش گفت - لطفا برای شرکت جدید فایل جدید بسازید یه کپی هم بگیرید و ضمیمه ی پرونده ها کنید و یکی رو هم برای من بیارید
من - همه اوامرتون انجام میشه
نیک زاد یه لبخند رو لبش نشوند که من اولین بارم بود تو این مدت میدیم همنجوری گفت- نمیدونستم شما دختر عموی الیسا خانم هستید
من - بله خوب من دختر عموشم این عجبیه
نیک زاد - اولش به فامیلتون شک کردم همینطور که شبیه همدیگه هستید.
من - فکر کردید خواهریم؟
نیک زاد- اولش اره ولی بعد متوجه شدم با اون فرق دارید
من -فرق؟
نیک زاد - اره ...رک بگم یکم بد اخلاقی بر عکس الیسا خانم که دختره شاد و شوخیه شما یکم گرفته ایید
من - هر کسی یه شخصیتی داره ..منم مثله شما گرفته وبداخلاقم
نیک زاد- تیکتو پروندی؟
من - ببخشید؟
نیک زاد - بهم گفتی بداخلاقم
من - منم مثله خودتون رک گفتم
نیک زاد - حاضر جوابم هستی
من - خوب دیگه چی؟
نیک زاد - هیچی ..همینا فعلا کافیه با یه لبخند بزرگ گفت - اگه چیزه دیگه ایی هم بود حتما میگم
سری به تاسف تکون دادم و گفتم - دلم برای خودم میسوزه
نیک زاد نیم تنش اومد تو اتاقو گفت - برای چی؟
من - بی احترامی نشه ها ولی از این دلم برای خودم میسوزه که ریس سرخوشی مثله شما دارم
نیک زاد- پس میشم همون ریس بداخلاق و اخموی اول .خوبه؟
من - هر جور مایلید به حال من فرقی نمیکنه
نیک زاد - اومدی دیدی فرق کرد انوقت چی؟
من - بفرمایید اقای نیک زاد من کار دارم
نیک زاد - باشه کارایی که گفتمو انجام بده یادت نره یه وقت
یعنی دلم میخواست یه تیر حرمش بکنم مرتیکه وایساده منو دست میندازه
دوباره اومد تو گفت - اخماتو وا کن من کارمند اخمو نمیخوام راستی فردا میتونی بری مرخصی ...میدونم... الیسا خانم گفت بهتون مرخصی بدم که باهاش برید ارایشگاه ..پس نیازی نیست بیاید
من -ممنونم...تا فردا شب
نیک زاد - بله تا فردا شب
من - خوب برو دیگه نرید دوباره وسط راه برگردیدااا؟
نیک زاد - واسه دراوردن حرص تو یعنی شما حاضرم کل دفترمو بیارم اینجا که هی منو ببینی هی حرص بخوری منم ذوق کنم
با بی حالی گفتم - اقای نیک زاد ..من کلی کار دارم خواهش میکنم بزارید به کارم برسم
بازم لبخنده بزرگی زدو گفت- باشه بابا رفتم
بعد از رفتنش سارا پرید تو اتاق و گفت- چی میگفتید که این ریس بداخاقه مون نیشش تا بناگوش باز بود؟
من - هیچی بابا این دیونه است
سارا -یعنی باور کنم..این اولین باره تو این دوسالی که من اینجا کار میکنم داره میخنده
من - دوس داری برای خودت خیال بافی کن ..ا
اون روز واسه ناهار از شرکت خارج نشدم طبقه نهم یه رستوران بود که با دخترا رفتیم اونجا ناهار خوردیم موقع ناهار الیسا رو دیدم که به طرفم میومده
من - سلام الی
الیسا- سلام عزیزم خوبی
من - ممنونم تو چطوری
الیسا - خوبم راستش هاله میخواستم ماشینتو ازت قرض بگیرم
من -مگه خودت نداری؟
الیسا -دارم خرابه بردنش تعمیر گاه
از تویه کیفم سوئیچ ماشینو دراوردمو به طرفش گرفتم و گفتم-قابل ابجی گلمو نداره ..ناهار خوردی؟
الیسا -اره با پارسا خوردم
من- خوب پس خیلی بهت چسبیده ؟..فقط کی بهم مدیدی میخوام اگه دیر میشه زنگ بزنم حامی بیاد دنبالم
الیسا- فکر کنم باید با حامی تماس بگیری
من - خوب اشکالی نداره ..به سلامت
من رومو طرف بچه ها کردمو گفتم -ببخشید یادم رفت معرفی کنم..ایشون دختر عموی من الیسا هستن
همشون با هم -خوش وقتم
من رو به الیسا - اینجا هم به ترتیب زهرا رازقی ....سارا مرادی...اناهیتا توکی هستن دوست و همکارای من
الیسا - از اشنایی با شما بسیار خوش وقتم..اگر اجازه بدید من دیگه برم
من - برو عزیزم
الیسا دور شد و سارا گفت- وای هاله چقدر شبیه همید
من - اره همینطوره
اناهیتا-ولی به نظر من تو یه چیز دیگه ایی جذاب و زیبا تری
من - عزیزم تو لطف داری
زهرا -اره منم موافقم
من غذا خوردنم بیشتر از بقیه طول کشید اونا رفتن منم حساب کردمو وارد اسانسور شدم منو یه مرد حدود سی چهار ساله تویه اسانسور بودیم همین که اسانسور به راه افتاد از توی اینه دیدم دستاشو مشت کرده یهو به طرفم حجوم اورد میدونستم از ادمایی امیره محکم زدم تویه ساق پاش بعدم با مشت کوبیدم توی شکمش خم شد اسلحمو تویه یک ثانیه دراوردم و محکم زدم توی سرش نشست کف اسانسور اصلحه رو گذاشتم روی سرش و گفتم اگر تکون بخوری یه گوله حرمت کردم در اسانسور باز شد با پازدم بهشو گفتم- بلند شو یکی محکم تر بهش زدم مجبور شد بلند شه پشت سرش اسلحه رو چسبوندم به کمرش و حلش دادم یهو به طرفم برگشت که پامو بلند کردمو یکی کوبیدم توی شکمش که افتاد روی زمین ایقدر حرفه ایی شد بودم که بتونم راحت بدونه اینکه حتی یه ضربه بهم بزنن نفلشون کنم از صدای اخش افرادی که توی شرکت دوتا شرکت بودن بیرون صدای الیسا رو شنیدم که با ترس میگفت - هاله نکنه این ادمه امیره؟
من - الیسا بروا گوشیه منو از کیفم توی اسانسور در بیار
الیسا سریع به طرفم اومد چشمم فقط به مردی که جلومه بود دستاشو روی سرش گذاشته بود الیسا گوشی رو گرفت جلوم
گوشی رو گرفتم و شماره سرگرد راد رو گرفتم
یه بوق ..دو بوق..
سرگرد راد - بله
من - سلام جناب سرگرد
سرگرد راد - بفرمایید مشکلی پیش اومده
با عصبانیت گفتم - پس اون محافظایی که برای من گذاشتید کجاست من اگه اسلحه همراهم نبود الان باید تو دست امیر میبودم ..همین الان نیرو بفرستید محل کارم یکیشونو دستگیر کردم
سرگرد راد- چطور ممکنه من سه نفر رو برای محافظت از شما گذاشته بودم
من - فعلا که هیچ کدوم نیستن لطفا همین الان نیرو بفرستید
سرگرد راد- باشه تا دو دقیقه دیگه اونجا هستن ببندینش تا فرار نکنه
من - باشه
و تماس قطع شد گوشی رو انادختم توی جیبم به مرد رو به روم که صورتش سرخ شده بود اشاره کردمو گفتم - بلند شو زود باش
خیلی عصبی بودم اینکه در خطر باشی خیلی بده به طرف شرکت بردمش فرستادمش تو با کمک چند تا بند پارچه ایی و کمک هایی اقای نیک زاد محکم بستمش به صندلی بعدم شروع کردم به گشتن جیب های لباسش فقط یه موبایل باهاش بود گوشی رو دراوردم شماره های توشو نگاه کردم که مرده به حرف اومدو گفت - اینقدر سرکش نباش ریس تورو ماله خودش میکنه چنان با اسلحه کوبیدم توی دهنش که پر خون شد با داد گفتم -بهتره اون دهنتو ببندی چون من به اعصابم مصلت نیستم... ممکنه دستم روی این ماشه بلغزه و جونتو راه به راه بدی یه راست پر بکشی بری جهنم
نیک زاد - خانم بزرگمهر یکم اروم باشید
روی صندلی رو به روش نشستم یه دستم به اسلحه بود که روی پام گذاشته بودمش به صندلی تکیه داده بودم یه دستمم روی سرم بود به مرد که یه پوزخند روی لبش بود نگاه کردمو گفتم - اون ریس کدوم گوریه؟
مرد - توی پر قو منتظر توهه که شب عالی رو باهات بگذرونه
دوباره عصبیم کرد یکی دیگه زدم تو دهنش و با یه پوزخند بهش نگاه کردمو گفتم - اون رئیست این ارزشو به گور میبره همون موقع چندین مرد با لباس فرم نظامی وارد شدن سرگرد رادم باهاشون بود با دیدنشون از جام بلند شدمو گفتم - دیگه نمی اومدید
سرگرد راد - خانم بزرگمهر اروم باشید افراده مارو بی هوش کردن و توی پارکیگ دستو پا بسته انادخته بودن
من - این یعنی چی ؟..من جونم در خطره متوجه هستید ؟
دونفر اون مردو از صندلی باز کردن و دستبند زدنو بردنش
سرگرد راد - تو این بلا رو سرش اوردی؟
من - به نظرت کسه دیگه ایی هم میتونه این کارو باهاشون بکنه؟
سرگرد راد سرشو تکون دادو گفت - یادت باشه واسه استخدام دائمت توی نیرویها پلیس حتما اقدام کنی
من - اصلا فکرشم نکنید
سرگرد راد- میدونم...فقط خواستم یکم حالو هواتون عوش بشه
من - جناب سرگرد اینا اقا قصد دزدین منو داشته اون وقت شما شوخیتون گرفته
برای یه لحظه سرم گیج رفت بعدم چشمام سیاهی رفت و صدای جیغ الیسا و بقیه که اسممو صدا میکنن و حس کردم رو هوا معلق شدم و دیگه هیچی یادم نمیاد
حس کردم صدایی زمزمه وار به گوشم میرسه اروم چشمامو باز کردم احساس میکنم یه دستم داره یخ میزنه تار میبینم چندید بار پلک زدم الان دیدم بهتره الیسا و یه مرد که لباس فرم تنشه داخل اتاق هستن الیسا وقتی چشمای بازمو دید سریع گفت- هاله عزیزم به هوش اومدی ؟
من - نه من الان بی هوشم
الیسا نفسه ارحتی کشید و دستمو توی دستش فشورد ..من - از کی بیهوشم؟
الیسا -یک ساعتی میشه
من - چرا بیهوش شدم؟
الیسا- بخاطر فشار عصبی بوده
نفسی از روی ناراحتی کشیدم چرا امیر هنوزم دنباله مگه من چی دارم که ولم نمیکنه ..خوب حق داره ازم متنفره من باعث شدم اون محکوم به اعدام بشه..ولی من نبودم که باعث شدم اون راه خطا بره که...اه خدا کی این مشکلات تموم میشه
نگاهی به سرمی که به دستم وصل بود انداختم دیگه داشت تموم میشد
من - الیسا بگو بیان این سرمو در بیارن من باید برم سرکارم
الیسا - نه خیرم میخوای بری سرکار که چی بشه ؟ بهداد برات مرخصی رد میکنه
من- نه عزیزم برم تو خونه حالم بد تر میشه بهتره فکرم مشغول باشه
اینقدر جدی حرف زدم که دیگه نتونست مخالفت کنه رفت بیرون و با یه پرستار برگشت پرستارم بدونه حرف سرممو از دستم کشید
من - الیسا این مرده کیه؟
الیسا - سرگرد راد گذاشتش که ازتو محافظت کنه بیست و چهار ساعته مواظبتن این دوازده ساعت میمونه بعد یکی دیگه میاد این میره
من - هه ..موندم اگر نمیتونستم از خودم دفاع کنم الان پیش امیر بودم بازم خدارو شکر که هم جلیقه ضد گلوله داشتم هم اسلحه
الیسا - اره دختر نینجا بزن بریم سرکار
من -بریم دختر خوب
با هم بلند شدیم قبلا حساب تصفیه شده بود از در اتاق که بیرون اومدم دیدم بهداد نیک زاد با پارسا و سرگرد راد همه بیرونن
سرگرد راد- هاله یعنی خانم بزرگمهر حالتون خوبه ؟
من - فعلا زندم اگر نکشنم
سرگرد راد - من واقعا بخاطر این اتفاقی که افتاد متاسفم اگر اجازه بدید خودم برسونتون منزل
من - نه متشکرم نمیرم خونه دارم میرم سرکارم
سرگرد راد - اما
حرفشو قطع کردم و گفتم - من شاغلم و باید به کارم برسم اما و اگرم برای من نیارید میدونید که من به کسی اجازه نمیدم جام تصمیم بگیره
سرگرد راد - بله ..در این شکی نیست خوب میشناسمتون
من -خیلی خوبه پس اگر اجازه میدید من برم سرکارم ..لطفا اسلحه منو هم بدید
سریع اسلحه ایی رو از پشت کمرش در اورد و داد بهم
من -ممنونم
و از کنارشون با الیسا رد شدیم
من - با ماشین تو اومدیم؟
الیسا - نه بابا بهداد اوردمون
من -جدا؟
الیسا -اره خودش رو هوا گرفتت..متوجه نشدی؟...بعدم همنطوری که توبغلش بودی اوردت تو ماشین بعد دوباره بغلت کرد اوردت تو بیمارستان نمیدونی که چقدر نگرانت بود
من - دروغ میگی
الیسا - من هر چی بگم دروغ نمیگم
من - اره میدنم ...چطور به خودش اجازه داد منو بغلم کنه؟..خجالت نکشید؟
الیسا - میدونم از این کارش خوشت نیومده ولی عزیزم حالت خوب نبود رنگ شده بود مثله گچ
من - چی بگم والا
الیسا - ایناها بهدادم رسید
بهداد -ببخشید دیر شد داشتم با سرگرد راد صحبت میکردم
من - خواهش میکنم واقعا بخاطر اتفاقای امروز معذرت میخوام
بهداد- شما به جای معذرت خواهی کردن یه توضیح بخاطر اتفاقای امروز بدید ...اخه شما اون مرد خشمتون اصلحه ..پلیس ..من واقعا گیج شدم
تو دلم گفتم -تو خودت گیج بودی
من - باشه حتما
بهداد- بفرمایید ماشین من همینجا دم دره
من - بریم
سوار ماشین شدیم پارسا هم اومد بهداد پشت رول نشست پارسا هم کنارش منو الیسا هم عقب یه ماشینم که محافظای من توش بودن پشت سرمون قرار گرفتن
بهداد ماشینو روشن کرد منم داشتم اسلحمه چک میکردم
بهداد - خوب میشنوم
من- این اقایی که امروز اومده بود که منو بگیره قصد دزدینمو داشت ...ریس این اقا اسمش امیر فردینه یه خلاف کار درجه یک تو قاچاق مواد مخدر
پارسا - ببخشید این اقا به شما چه ربطی داره؟
من -اگر اجازه بدید براتون میگم
پاراسا - اوه ببخشید ..بفرمایید
من - خواهش میکنم.......من یه مامور پلیسم البته استفعا دادم ولی بخاطر اینکه هنوزم در خطرم استعفای منو اعلام نکردن امیر فردین چون من باعث دستگیریش بودم قصد داره دوباره ازم انتقام بگیره
*noghre آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۵ دي ۱۳۹۲, ۰۹:۳۱ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
*noghre آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض

نیک زاد- دوباره؟....مگه قبلا گرفته؟
الیسا- اره...خیلی بدم گرفته..اثارش هنوزم هست..و نگاهشو بهم انداخت توی چشماش اشک حلقه زد منو محکم بغل کردو زد زیر گریه پارسا برگشته بود و عقب رو نگاه میکرد الیسا با گریه - ابجی چیکار کنم که کسی نتونه اذیتت کنه ..ابجی من دیگه طاقت گریه کردن تورو ندارم ..طاقت ندارم حالت بد باشه ..ابجی نکنه دوباره بخواد اون بلا رو سرت بیاره ...بخدا من دق میکنم
دستمو روی سرش کشیدم و بوسه ایه روی روسریش زدم و گفتم - گریه نکن ابجی بزرگه اتفاقی نمیافته .....ناراحت نباش... عمرا دستش به من نمیرسه ..اروم باش الی اروم باش...اینقدر گریه نکن ..نگران منم نباش دیگه میتونم راحت از خودم مواظبت کنم ...میتونم از پسشون بر بیام ..اصلا مگه تو نره غول فردا نامزدیت نیست ؟..چرا برا من داری ابغوره میگیری..حیف که هم تو کار داری هم من وگرنه میبردمت بیرون با هم یه دوری بزنیم
پارسا و بهداد- ما که کاری نداریم
من - من گفتم خودمو الیسا شمادوتارو یادم نمیاد دعوت کرده باشم
بهداد - من بهتون مرخصی میدم به شرطی که منو هم ببرید
پاراسا - منم که زنمو نمیتونم تنها بزارم
الیسا - هاله اذیت نکن دیگه بریم
من - چی بگم والا ...مرغ شما یه پا داره ..بریم
بهداد یه چیزی گفت که نفهمیدم چی گفت
من - ببخشید اقای نیک زاد چی فرمودین؟
بهداد- اولندش که نیازی نیست به من بیرون از محل کار بگید اقای نیک زاد بگید بهداد ..بعدم گفتم کجا بریم؟
من - نمیدونم یه جا خودتون بگید رای بگیرید
بهداد- دیگه نزدیک وقت شامه بریم رستوران؟
من -اره فکر خوبیه یه رستوران هست که منو الیسا همیشه میریم اونجا...
الیسا - منم موافقم
پارسا - منم که کلا با الیسا موافقم
همه مون به این حرف پارسا با هم زدیم زیر خنده ولی من فقط لبخند زدم چون نگرانه اینده ایی بودم که در راه بود هیچ کس نمیدونه یک ساعت دیگه چه اتفاقی میوفته به رستوان رسیدیم از کاشین پیاده شدیم مامور ها هم پشت سر ما وارد شدن رفتیم به طرف میز همیشگی و نشستیم محافظای منم روی میز کناری ما نشستند تا ما راحت باشیم
بهداد داشت به یه جایی خیره نگاه میکرد نگاشو دنبال کردم به دستم رسیدیم دست راستم بخاطر اینکه کوبیده بودم باش تو دهن ادمه فردین کبود شده بود سرمو بلند کردم دیدم داره به چشمام نگاه میکنه همون موقع الیسا گفت - هاله دستت کبود شده
من- میدونم بخاطر کتک کاریه که کردم
بهداد- منظورتون موقع بیرون اومدن از اسانسوره؟
من - نه از طبقه نهم تا ششم که اومدیم درگیر بودم باهاش
پارسا- من اونموقع که از اسانسور انداختیش بیرون با اسلحه پشتش بودی رسیدیم راستشو بخوای برای یه لحظه ازتون به سرحد مرگ ترسیدم...
من - چرا؟
پارسا- تا حالا کسی بهتون گفته اخمتون خیلی وحم برانگیزه؟
من - متاسفانه بله
بهداد- من فکر میکردم که خودتنو یه دختر بد اخلاق نشون میدید ولی امروز به چشم دیدم که اونموقع ها واقعا خوش اخلاقید
فقط لبخندید زدم و چیزی نگفتم
الیسا- هنوز مونده تا هاله رو بشناسید...اون همه چیزو با هم داره..باید بهتون اعلام کنم که دختر عموم یه همه چی تمومه
من - مرسی عزیزم
همون موقع تلفنم زنگ خورد شماره ناشناس بود با درنگ جواب دادم نگاه پرسشگر همه روی صورتم ثابت بود اروم گوشی رو به گوشم نزدیک کردمو گفتم - بفرمایید..صدایی که از اون طرف به گوشم رسید لرزه به تنم انداخت درسته امیر فردین بود
امیر- سلام گربه چشم سیاه
من - امیر ؟
امیر - الهی من فدای امیر گفتنت بشم ..میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
من - بخاطر دلتنگیت ادمتو فرستادی که بدوزدتتم نه؟
امیر- میخواستم بیارتت پیشم تا یکم باهم باشیم
با عصبانیت گفتم- تو با خودت چی فکر کردی؟...فکر کردی میتونی هر غلطی دلت میخواد بکنی؟....بزار بهت بگم اقای امیر فردین نه تو نه هیچ مرده دیگه ایی همچین حقی نداره ...این ارزوتو با خودت به گور میبری
امیر- اینجوری حرف نزن هاله من ...من هاله من عاشقتم
من - خفه شو ...اسم منو نیار ...من حرف ادمی مثله تورو قبول ندارم بفهم امیر من از اولش برای دستگیری تو اومدم به خونت ...فقط همین..من یه پلیسم..بفهم ...تا کی میخوای این بازیو ادامه بدی؟
امیر- من با همه اینا دوست دارم
گوشی قطع کردم تند تند نفس میکشیدم سریع شماره سرگرد راد رو گرفتم بعد از دو بوق برداشت
سرگرد راد-بله خانم بزرگمهر
من- سلام جناب سرهنگ امیر فردین باهام تماس گرفت
سرگرد راد- بله بچه ها الان بهم گفتن تونستن ردشو بگیرن
نفسه راحتی کشیدمو گفتم- خدارو شکر..راحت شدم ..پس لطفا منو در جریان بزارید
سرگرد راد- موارد لازمو بهتون میگم
من - بسیار خوب خدانگهدار
سرگرد راد- خدانگهدار
گوشی رو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم میترسم به خودم که نمیتونم دروغ بگم میترسم خیلی هم میترسم اگر بخواد دوباره زجرم بده چیکار کنم توی چشمام اشک جمع شد وقتی چشمامو باز کردم از چشمم جاری شدن دستمو روی صورتم کشیدم چندبار نفسه عمیق کشیدم تا بغض تو گلوم که داشت راه نفسمو میبست رو از بین ببره
الیسا- هاله عزیزم چی شده؟...چرا گریه میکنی؟
من - چیزی نیست
الیسا - واقعا؟
من- اره
الیسا - پس چرا گریه میکنی؟
من - دروغ چرا الیسا میترسم..کم از این ادم ضربه نخوردم ..خودت که میدونی
الیسا نفسه عمیقی کشید و گفت -اره میدونم ولی مطمعنم که تو میتونی..میتونی که از پسش بربیای
من- خدا کنه ....خداکنه بتونم
الیسا- حاله وقتی داشتی حرف میزدی من برات غذا سفارش دادم یعنی همه مون یه غذا میخوایم بخوریم
من- مهم نیست
الیسا- باشه عزیزم
دستمو روی صورتم گداشتمو یه نفس عمیقه دیگه کشیدم با یه لبخند سرمو بلند کردمو گفتم -الی واسه فرداشب چی میخوای بپوشی؟
الیسا- یه لباس ابی اسمونی..تو چی؟
من - من یه لباس نقره ایی ..ببینیش عاشقش میشی خودم طراحیش کردم دادم برا دوختن
الیسا- کاش میشد لباس عروسیم رو هم بدم توبرام طراحی کنی
من - اگر وقت باشه حتما اینکارو میکنم و بهت هدیه میدم
الیسا- بهترین هدیه سال واسه عروس میشه
من - حالا تاریخ عروسیت کیه؟
الیسا- واسه چهار ماه دیگه توی تیرماه
من- پس وقت زیاد دارم ...فقط باید با یه خیاط ماهر هماهنگ کنم
الیسا - عاشقتم هاله
پارسا - الی پس من چی؟
الیسا- باز تو حسودی کردی؟
پارسا - خوب حسودم دیگه دوس ندارم غیر من هیچ کسه دیگه ایی رو دوست داشته باشی
الیسا زبونکی دراورد و بعد هرسشون بلند بلند البته نه خیلی میخندیدن فقط من بودم که لبخند میزدم
بهداد- هاله خانم
رومو به طرفش برگردوندم - بله
بهداد - شما طراحی لباس میکنید؟
من - گاهی اوقات
الیسا- هاله خیلی کارا میکنه بزارید بیشتر اشنا بشید
من - راستی منو حامی برای عروسیت یه سوپرایز داریم
الیسا- چیه؟
من - اگه بگم که سوپرایز نمیشه
الیسا - من تا فردا دق میکنم
من - نترس دق نمیکنی
بهداد- هاله خانم خیلی مرموزید
من - مرموز نیستم ...به قوله خودتون اینجا شرکت نیست پس نیازی میمیبینم منو جمع ببندی؟
بهداد- خوب خدارو شکر راحتم کردی
من - میدونی روزی که میخواستم تویه شرکتت استخدام شم الیسا بهم چی گفت ؟
الیسا یه سقلمه زد به پهلوم
بهداد- الیسا چرا میزنیش؟
من - شما کاری نداشته باشه
بهداد- حالا چی گفت؟
من- گفت که ریسم بداخلاقه مثله خودم ولی وقتی اومدم دیدمتون متوجه شدم زیاد بداخلاق نیستید کارمندا هم که میگفتن دراکولایی هستی و بس
چشمایی ابیشو باریک کردمو گفت- دروغ که نمیگی؟
من- به نظرت من الان قیافم شبیه ادمایی که دورغ میگن؟
بهداد- نه والا..ولی خدایش تو خشن بودنو بداخلاق بودن به تو نمیرسم
من - صد درصد.. ..البته غیر از این چیزا هیچکس به پای من نمیرسه
بهداد- راستی جرج الک خیلی دوس داشت ببینتت
من - جرج الک دیگه کیه؟
بهداد - همون مرده المانی که خیلی خوب جوابشو دادی اونشب شرکت رو میگم
الیسا- هاله نخوای بلایی که من سرت اوردم بیاریا که خودم خفت میکنم ..این یارو کیه؟
بهش نگاه کردم ابرو هاشو انادخته بو بالا و چشماشو گرد کرده بود انشگتمو گذاشتم رویه پیشونیش و سرشو به عقب هل دادمو گفتم- مسخره بازی درنیار خودت میدونیکه هیچ علاقه ایی به اینکارا ندارم
الیسا- نه که نداری بی عرضه ایی
من - الیسا دلت کتک میخواد دیگه نه..همچین با اخم نگاهش کردمکه بیچاره گفت- نه نه من غلط بکنم بیجا بکنم
من - خوبه ..و رومو کردم به طرف بهداد زل زدم تویه چشمای اسمونیشو برای یه لحظه دلم لرزید برای یه لحظه بی توجه به لرزشی که دورنم اتفاق افتاد گفتم- اقای جرج الک بیجا کرده که گفته میخواد منو ببینه ...
خدایا حالا اگر دنبال اینکارا بودم که هیچوقت نبودم که ادم پیدا نمیشد حالا که اصلا علاقه ایی ندارم گر گر از درو دیوار برام میریزی؟
بهداد- با یه لبخند گفت - فکر میکردم ازش خوشت میاد
من - شما اشتباه فکر کردید ..دفعه دیگه هم درمورد کسی الکی فکر نکنید
بهداد- چشم خانم پلیسه
من - افرین
شامو دور هم خوردیم بعدم رفتیم شرکت و ماشینه منو از اونجا برداشتم و خودمو الیسا و محافظم حرکت کردیم اول الیسا رو رسوندم بعدم خودم رفتم خونه درو باز کردم خودم و بعد ماشین محافظم وارد شد وارد خونه شدم اونا هم پشت سرم بودن سلام بلند بالایی کردم میدونستم که بابا و حامی خبر ندارن
بابا- سلام گل دختر خوبی
من - خوبه خوب... مثله همیشه
بابا- خدارو شکر رفتم دستمو دور گردن بابا حلقه کردمو گونشو محکم بودسیدم
حامی هم اونطرف نشسته بود گفت - سلام ابجی پلیس من
من - سلام به داداش دکی من
کونه حامی رو هم محکم بوسیدم و به طرف اتاقم رفتم به بابا اینا گفتم شام برون خوردم پریدم تویه اتاقم جلیقه ضد گلوله رو در اوردم و اسلحه رو با خودم برداشتم با یه حوله رفتم حمام یه دوش گرفتم که کوفتگی تنمو از بین برد بعدم موهای نم دار مو شونه کردم و پریدم توی رخت خواب و خیلی زود به خواب رفتم فردا مرخصیم الیسا ساعت ده میخواد بیاد دنبالم خیلی زود خوابم برد
صبح با صدای مریم جون که صدام میکرد از خواب بیدار شدم ساعت هشت بود
مریم جون - دخترم مگه نمخوای بری سرکار؟
من - نه مریم جون مرخصی گرفتم
مریم جون زد پشت ستشو گفت- وای دخترم من نمیدونستم ببخشید اگر میدونستم بیدارت نمیکردم
من - اشکالی نداره الان دیگه باید بیدار میشدم
مریم جون - خدارو شکر دختر که خودتم میخواستی بیدار بشی
من- خوب دیگه بیدار شدم شما میتونید برید
مریم جون - باشه دخترم من دیگه میرم
مریم جون از اتاقم رفت بیرون و من تنها شدم کشو قوصی به بدنم دادمو بلند شدم موهامو دوباره شونه کردمو و دم اسبی بالا بستم چند روزیه که به جیک اسبه عزیزم سر نزدم چشمم به ویولنی که محمد بهم هدیه داده بود افتاد
محمد رفته لندن اونجا زندگی میکنه این ویولن رو هدیه برای من خریده یه هدیه گرانبها پول بهش ارزش نداده اینکه به یادم بوده بهش ارزش داده ...درشو باز کردم سنگارو زدم کنار ویولن رو در اوردم تمام سنگارو ریختم تویه یه گلدون سفالی که کنار میز ارایشم گذاشته بود ویلن رو از روی تخت برداشتم اروم ارشه رو روی سیم ها لغزوندم صدای دلنشین اهنگ مورد علاقه مامان تویه اتاقم پیچید خیلی وقته که کارای قبلمو انجام نمیدم نمیرقصم ..ولی امشب حتما میرقصم من امشب برای خودم میرقصم برای بهتر دوستم برای الیسا که نزدیک ترین کسه بهم برای خواهرم میرقصم برای اینکه اون خوش حال بشه میرقصم
یکم ویولن زدم و دستو صورتمو شستم و از اتاق اومدم بیرون یه بلوز شلوار سبز بهاری تنم کردم موهام پشت سرم مثله یه ابشار ریخته به طرف اشپزخونه رفتم محافظم رویه مبل نشسته بود و داشت چایی میخورد
من - سلام صبحتون بخیر
مرد- سلام خانم بزرگمهر صبح شما هم بخیر
فقط یه لبخند زد که گفت - من سلمانی هستم
من - از اشنایی با شما خوشوقتم اقای سلمانی ..راستی شما صبحانه میل کردید؟
سلمانی - بله من خوردم شما بفرمایید
من - بسیار خوب
به طرف اشپزخونه رفتم مریم جون و فاطمه جون توی اشپزخونه بودن نشستم پشت میز یکم صبحانه خوردم بلند شدم و به طرف سالن رفتم اقای سلمانی نشسته بود و داشت روزنامه ایی که توی دستش بودو رو میخوند
من - اقای سلمانی
سرشو بلند کرد و گفت- بله
من- میدونید که امشب مراسم نامزدی دختر عمومه؟
سلمانی- بله خبر دارم...نگران نباشید غیر از من چند نفر دیگه هم میان اونجا تا از شما مواظبت کنن
من - خیلی خوبه ..من الان باید برم اماده شم و سایلمو جمع کنم چون باید با دختر عموم برم ارایشگاه
سرشو تکون داد و گفت- بسیار خوب
من - ممنونم
از کنارش رد شدم و به طرفم اتاقم رفتم در کمدم رو باز کردم لباس نقره ایی رنگو در اوردم یه لباس براق نقره ایی که پشتش با حریر نقره ایی یه دنباله نیم متری داشت استین سه ربع بود اخه من عادت نداشرم لباسای باز بپوشم روی شکمش هم چین میورد و و شبیه یه لوزی سنگ دوزی شده و جلوش یه چاک بلند داره که زیرش حریر خورده وقتی راه میرم این دو تیکه کنار میره و حریر نقره ایی جلوه میکنه البته وقتی هم ایستادم مشخصه ولی اون موقع افسون کننده میشه یقش گرد و یکم بازه که یه دور بارک درو یقه رو سنگ دوزی کردن برام که جلوه خیلی زیادی به لباسم داده کفش های مشکی با یه سال مشکی هم هم برداشتم و لباسو گذاشتم روی تخت البته با کاورش کش هارو هم برداشتم و دوباره به طرف کمدم رفتمیه مانتوی مشکی یه شلوار مشکی کیف و کفش و شال سفیدم رو بداشتم و تنم کردم ساعت نه و نیم بود سریع شروع کردم به ارایش کردن کرم پودر...روژگونه ....خط چشم و مداد چشم....روژ صورتی البته یکم پرنگ تر از همیشهموهامو هم زدم بالا کهتوی صورتم نباش از در اتاقم اومدم بیرون که دیدم فاطمه داره به طرف اتاقم میاد تا منو دید گفت - خانم چه خوشکل شدید
لبخندیزدمو گفتم - ممنون عزیزم
فاطمه - الیسا خانم و نامزدشون اومدن دنبالتون
من - بسیا خوب ممنون که گفتی
همراهش به طرف پایین حرکت کردم وقتی رسیدم پارسا و الیسا روی صندلی نسشته بودن
الیسا- من پشیمون شدم تورو با خودم ببرم
من - اول سلام دوم کلام..حالا هم سلام..چرا نمیخوای منو ببری؟
الیسا - بابا تو یه ذره ارایش کردی شدی عروس من بیام ارایشگاه هرچی هم ارایش کنم به پای تو نمیرسم ..راستی سلام
لبخندید زدمو گفتم - عزیزم اصلا اینطوری نسیت تو ازم من خیلی خیلی خوشکل تری
الیسا - حالا بخاطر این حرفت میبرم همه به راه افتادیم
تو ارایشگاه نشستم ارایشگر دوساعت داره روی موهام کار میکنه خسته شدم اخیششششششش تموم شد اومد شروع کرد به ارایش کردنم نمیدونم الیسا ازش خواسته بود چطوری ارایشم کنه ولی اجازه نمیده خودمو ببینم یک ساعتم داشت ارایشم میکرد الان تمام شدم ارایشگر عقب رفت و بهم نگاه کردمو گفت -خیلی زیبا شدی اولین کسی هستی که واقعا از ارایش کردنش راضیم ازجلوم کنار رفت و من بلند شدم هنوزم پشتم به اینه بود اروم برگشتم از دیدن کسی که تویه اینه بود تعجب کردم یه دختر عرب ارایشم عربی بود چشمای مشکیم درشت تر شده بود و از هزار متری ادمو به طرف خودش میکشید مژهامو ریمل زده بود و پر تر و بلند تر به نظر میرسید موهای بلندمو فر کرده بود و یه مقدارشو بالا برام جمع کرده بود و مثله ابشار رها کرده بود خودم عاشق خودم شد
دو ساعته که کاره من تموم شده هنوز منتظر الیسام ارایشگر گفت که کارش تمومه وسایلمو جمع کردم و سایل الیسا رو هم همینطور باید به طرف خونه عمو فرهود برم البته با محافظم شالمو روی سرم انادختم چون ارایشگر گفت داماد اومده الان دیگه باید بریم بیرون الیسا از اتاق اومد بیرون خیلی تغیر کرده بود تویه اون لباس ابی اسمونی پرنسسی خیلی زیبا شده بود.. ارایشش با چشمای خاکستریش جلوه خاصی داشت منو که دید با ذوق گفت - چه دختر عرب نازی
من - خیلی نازو خوشکل شدی الیسا
الیسا - هنوزم میگم که خوشکل تری
من - مگه هنوز خودتو توی اینه ندیدی؟
الیسا- چرا دیدم فکر میکردم خیلی خوشکل شدم ولی الان که تورو میبینم میفههم که همش خیال باطل بود بازشو گرفتم و به طرف در بردمش دستمو محکم گرفتو گفت - هاله یعنی الان پارسا چی میگه؟
من - نمیدونم الان حتما غش میکنه
الیسا- یعنی اینقدر زشت شدم؟
من- نه دیونه خیلی خوشکل شدی دلش برات ضعف میره هواستو امشب جمع کن یه موقع ندوزدتت
الیسا - وای هاله زشته این حرفو نزن اینقدرا بی حیا نیستیم
من - الیساااااااا
الیسا - باشه بابا حواسمو جمع میکنم به قهقه خنیدیم که ارایشگر که مانتو شالشو تنش کرده بود درو باز کرد من عقب تر ایستادم الیسا سرشو انادخته بود پایین بعدش بارونه پول بود که روی سرش اومد برای یه لحظه یادم افتاد روی روزی که داشتم برای عربا میرقصیدم روی سرم پول میریختن لبخندم محو شد ..سعی کردم بهش فکر نکنم و موفق شدم الیسا و پارسا به طرف اتلیه حرکت کردن منم سوار ماشین شدم سلمانی هم با من اومد و کنار جلو نشست رانندگی میکردم بعد از طی چند خیابون به خونه عمو فرهود رسیدم تازه ساعت شده بود شش بود ساعت هفت مهمان ها میام به هنوز زن عمو زیر دست خواهرش تینا بود که داشت اونو دخترش پریا رو اماده میکرد
من- سلام به خانم های خوشکل
همه به طرفم برگشتند و نگاهم کردند و جواب سلاممو دادن
پریا -..چقدر ناز شدی
من - مرسی عزیزم تو هم خیلی ناز شدی
تینا خانم - راست میگه عزیزم خیلی خوشکلو ناز شدی ..البته خوشکل بودی خوشکل تر شدی
من - مرسی
زن عمو زیبا - هاله جون اینشالله عروسی تورو هم ببینم عزیزم خیلی ناز شدی عروس بیشی چی میشی
من - خوده خوده ماه
همه با این حرفم خندیدن من - خوب اگر اجازه میدید من یکم برم توی اتاق الیسا استراحت کنم تا واسه امشب حسابی انرژی داشته باشم
به طرف اتاق الیسا رفتم اتاق الیسا هم مثله اتاق من بزرگ بود یه اتاق سی متری که یه تخت دونفره و یه دیوارش هم سرتا سر کمد بود ولی اتاق الیسا بر عکس اتاق من رنگ سفید و مشکی بود روی تخت اورم خوابیدم که لباس و موهام خراب نشه ...نمیخواستم بخوابم فقط میخواستم یکم دراز بکشم تو فکر سوپرایزی که برای الیسا منو حامی اماده کردیم بودم امیدوارم که خوب از اب دربیاد
نفهمیدم چطور ساعت هفت نیم شد و قتی به بالای پلکان رسیدم دیدم که تمام مهمونا اومدن مثله اینکه الیسا و پارسا تا نیم ساعت دیگه میرسن برگشتم توی اتاق به لباسم نگاهی انداختم همه چیز مرتب بود مانتو شالم که روی تخت بود رو روی چوب لباسی انداختم دستی به موهام که فر درشت بود کشیدم و مرتبش کردم یکمم روژم رو پررنگ تر کردم رنگی ما بین قرمز کم رنگ و صورتی بود خیلی ناز شده بودم اونقدر پر رنگ نبود که با سیاهی چشمام تو ذوق بزنه خیلی خوشکل شده بودن نگاهمو از اینه گرفتم و رفتم پایین روی پلکان داشتم اهسته اهسته قدم برمیداشتم لبخنده زیبایی روی لبم خود نمایی میکرد حامی با دیدنم لبخند پرنگی زد که چند بفری که کنار بودن به طرف من برگشتن میتونستم تحسینو توی نگاه هر کسی که منو نگاه میکرد به راحتی بخونم حامی از بین دوستاش رد شد و به طرفم اومد دستمو توی دستش گرفتو گفت - سلام ابجی عرب من
من - سلام داداش اریایی من اخه حامی هم چشمایی ابی داشت درست رنگ چشمای بابا بزرگمون که خیلی سال پیش از دنیا رفت بابا بزرگم چشمایی ابی خیلی زیبایی داشت البته با رگه های سبزی که چشماشون داره شبیه رنگ اقیانوسه سبز ابی...
حامی -ابجی امشب میخوای کیو از راه به در کنی هان؟
نگاهی بهش کردم و گفتم - شیطونی نکن داداشی ..تو خودت بگو امشب قصد جونه کدوم دختری رو کردی
حامی لبخنده پررنگی زد و گفت - بعد میگم
لبخنده پرنگی زدمو و سری تکون دادم و گفتم - بی صبرانه منتظرم بدونم اون دختر خوشبخت کیه که تونسته دل داداشه خل منو ببره
حامی - میدونم که اگه بهت نگم مهمونی بهت خوش نمیگذره پس بهت میگم من امشب میخوام دل پریا خانمو بیشتر عاشق کنم
من - پریا ؟
حامی - اره تازه یه مدته که به هم دیگه علاقه مند شدیم
پریدم بغلشو محکم بغلش کردم و گفتم - داداش میدونستم هیچوقت تو انتخابت اشتباه نمیکنی
حامی- پس چی
من - خوب دیگه برو دختر مردمو با چشمات خوردی
حامی- وا.. دلم میخواد به زن ایندم نگاه کنم
اروم زدم به بازوش و گفتم برو اینقدر شیطونی نکن ..راستی ویلنتو اوردی
حامی - اره.. الیسا بفهمه خیلی خوش حال میشه
من - میدونم..واسه همین میخوام اینکارو بکنم
حامی بازم حواس رفت پیش پریا پریا یه دختر هم قدای من بود چشمایی عسلی درشتی داشت با مژه ایی پر حالت دار پوست سفید ...لبای کوچلو و سرخ به رنگ برگ گل...گونه های برجسته و اندامی ظریف و زیبا با کت و دامن ابی روشنی که پوشیده بود شبیه یه پری دریایی شده بود موهایی که رنگوشن به زیتونی و قهویی میخورد واقعا زیبا بود بلندی موهاش تا کمرش بود که لخت لخت دورش پریشون بود به طرف پریا رفتم با دیدنم لبخند زد و گفت - دختر تو امشب خیلی ماه شدی بیا کنار من
کنارش ایستادم و گفتم - خودت کم خوشکل ندشدی خانمی ..بگو ببینم امشب قصد داری کدوم مردی رو دیونه کنی
سرشو انادخت زیرو با یه لبخند گفت - هیچکس
منم که باور کردم که این اصلا قصد جونه دادشمو نداره
اروم زیر گوشش گفتم - هیچکس
اروم سرشو تکون داد گونه هاش سرخ شده بود دیگه ادمه ندادم تا بشیشتر از این خجالت نکشه
*noghre آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۵ دي ۱۳۹۲, ۱۰:۱۰ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
*noghre آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض

دستی روی شونش کشیدمو گفتم برو به اون دی جی بگو به اهنگ خوشکل بزار که الاناست اون دوتا ورجک برسن
پریا - باشه و سریع رفت
بهترین موقعیت بود که از دست خودم خلاصش کنم میدونم که الان داشت از خجالت اب میشد...همونطور که گفته بودم الیسا و پارسا چند دقیقه بعدش رسیدن توی خونه عمو فرهود غوغایی بود همه مشغوله رقصیدن بودن چشم چرخوندم ولی چشمم تویه چشم یکی ثابت موندم مردی که کناری ایستاده بود و بهم نکامه میکرد چهرش برام اشنا بود ولی نمیدونم کجا دیده بودمش نگاهمو ازش گرفتم و به اطراف دوختم همون موقع صدایی رو در کنارم شنیدم بهداد لیوانی رو جلوم گرفته بود
بهداد - بفرمایید شربت بانوی عرب
لبخندی زدمو گفتم - ممنونم و لیوانو ازش گرفتم به لیوانه تویه دستم نگاه میکردم که خودش سکوتو شکست و گفت- فکر نمیکردم اینقدر موهاتون بلند باشه
من -اره هیچوقت از بلندیش بیشتر از دوسانت کوتاه نکردم مامانم همیشه میگفت زن نباید موهاشو کوتاه کنه خودشم موهای بلندی داشت من خیلی شبیه مادرمم بابام هیچوقت بهم اجازه نمیده کوتاهش کنم خودمم اصلا دوست ندارم اینکارو بکنم
بهداد- مادرتون درست گفتن زن باید موهاش بلند باشه
من - اره ولی همیشه بهم مبگفت یه زن به جز چهره زیبا ظاهر اراسته باشید باطن زیبا و اراسته ایی هم داشته باشه
بهداد - مادرتون کی فوت شدن
من - اون موقع من هشت سالم بود
بهداد - اوه واقعا متاسفم
من - متشکردم و جرعه ایی از شربت توی دستم خوردم سنگینی نگاهشو روی خودم حس کردم بدونه اینکه بخوام به طرفش برگشتم نگاهشو غافل گیر کردم سرشو انادخت زیر و لبخندی زد و گفت - نیم رخ زیبای دارید
خودمم خندم گرفت و به المانی گفتم - هیچ گاه از یک زن شرقی تعریف نکنید
لبخندش پرنگ تر شد که دل منو لرزوند این روزا با دیدنش دلم میلرزه اونم با همون لبخند به المانی گفت - زن های شرقی ستودنی هستند
منم مثل خودت شگفتم - فکر کنم امشب دنبال دردسر میگردی
همین موقع بود که صدای الیسا که جلومون دست به کمر ایستاده بود رو شنیدم که میگفت -چشمم روشن وایسادین وسط جمع خارجکی حرف میزدین و بگو بخند میکنن..هاله بگو ببینم وقتی من نیستم دیگه چه کارایی میکنی
اخمی کردمو گفتم - باز تو جو گیر شدی
الیسا - بیخیال زود باش سوپرایز منو بده
من - بدو بدو چقدر تو پرویی فقط میخواستم دلتو خوش کنم سوپرایزی در کار نیست
پارسا - باور کن هاله خانم از اتلیه منو مجبور کرده با سرعت برونم که بیام زود برسیم هاله برام سوپرایز داره
من - بچه ست دیگه زود باور میکنه
الیسا سری تکون دادو با قیافه مظلومی گفت - هاله
من - بله عزیزم
الیسا - همیشه دوست داشتم برای جشنم به تو برقصم ..با من میرقصی ..میدونم از رقصیدن دیگه خوشت نمیاد ولی میشه با من برقصی؟
لبخندی زدمو به بهداد و پارسا نگاهی کردمو گفتم - ببخشید من باید برم بعدم دست الیسا رو گفتم و گفتم - بزن بریم که من عشق رقصم
الیسا از خوش حالی جیغی کشید و منو بغل کردو گفت - هاله عاشقتم به طرف وسط سالن رفتیم اهنگ شادی گذاشته شد منو الیسا وسط ایستاده بودیم و بقیه کنار رقته بودن و دورمون حلقه زده بودن اهنگشروع شده بود و منو الیسا با هم هماهنگ میرقصیدیم صدای جیغ و سوت همه سالونو پر کرده بود منو الیسا مثله هم میرقصیدیم خودم به الیسا اموزش داده بودم ...دستمونو به طرف هم گرفتیم و چرخیدیم همون موقع اراد اومد و سط و دسته منو گرفت و اهنگ دیگه ایی پخش شد و منو اراد شروع کردیم به ساسا رقصیدن الیسا رفت کنار چون ساسا بلد نبود وقت نشد بهش یاد بدم منو اراد خیلی باهم تمرین کرده بودیم قبلا البته رقصدیم با اینکه زمستون بود ولی من خیلی گرمم شده بود بعد از رقص ارادو بغل کردمو و به گوشه سالن رفتم و روی صندلی نشستم نفسه عمیقی کشیدم که یه نفر کنارم نشست یه پسر بود که اولین بار بود که میدیدمش نگاهی بهم انداخت و تکیه داد به پشتی صندلی و گفت - هم خیلی زیباید و هم خیلی زیبا میرقصید و دستشو به طرفم دراز کرد و گفت - مهرداد خسروی هستم دوست پارسا میتونم افتخار اشنایی با شما رو داشته باشم؟
منم باهاش دست دادم و گفتم -هاله هستم دختر عموی الیسا دستمو از دستش بیرون اوردم البته خیلی اروم دیگه دست دادنمون داشت خیلی طول میکشید یه لبخند مصنوعی زدم و به روبه رو خیره شدم پسره زشت نبود ولی خوب من ازش خوشم نمیومد مهرداد خوش سکوتو شکست و گفت
هاله خانم میتونم افتخار اشنایی بیشتر با شما رو داشته باشم ؟
سوالی که دوست نداشتم بپرسه رو پرسید خیلی خونسرد گفتم - من واقعا متاسفم من باید به این پیشنهادتون جواب منفی بدم
مهرداد - اخه چرا ؟
من - ببخشید ولی نمیتونم توضیح بدم و اروم از جام بلند شدم و نزاشتم چیزه دیگه ایی بگه مثله همیش سریع فرار کردم رفتم اونطرف تر کنار بابا نشستم بابا منو که دید لبخند زدو گفت - سلام زیبای عرب
من - سلام بابایی کجا بودی ندیدمتون
بابا - ولی من دیدم که چطور با رقصیدنت گل کاشتی
من -ممنون بابایی
صندلیمو به بابا نزدیک تر کردم دیگه کم کم داشت وقت سوپرایز من نزدیک میشد و الیسا و پارسا هم داشتن اماده میشدن واسه رقص دونفره شون پیانو عمو فرهود رو برام اورده بودن نزدیک تر و یه میکروفن روش گذاشته بودن که من وقتی میخونم صدام پخش بشه و صدای گوش نواز پیانو هم همینطور حامی ویولن به دست کنار پیانو ایستاد همه روی صندلی هاشونو نشسته بودن هنوز کسی نمیدونست که قرار اهنگ زنده باشه الیسا و پارسا رفتن و سط و من پشت پیانو قرار گرفتم حامی اروم ارشه رو روی سیم های ویولن کشید و بعد از اون من شروع کردم به نواختن پیانو الیسا نگاهش به طرف ما چرخید نه فقط الیسا همه داشتن مارو نگاه میکردن لبخندی به الیسا زدم دستای پارسا دور کمر باریک الیسا حلقه شد و دستای الیسا دور گردن او چند نت نواختم و اروم با صدایی رسا شروع به خوندن کردم و حامی هم ویولن میزد

لبخند تو معجزست ..معجزه کن دوباره
بزار دوباره مهتاب روی خاک بباره
بزار خاک تشنه نگاهتو بنوشه
شب باطلوع چشمات رخت بپوشه
..
..
معجزه کن دوباره وقتی که بی قرارم
وقتی بی که بی حظورت ارامشی ندارم
تو لحظه های تردید اسم منو صدا کن از این سکوت دلگیر قلب منو رها کن
با بمون که فردا سهم منو تو باشه
اندوه لحظه هامون ..با بودنت فنا شه
لبخند تو صدامو میبره تا ستاره
دوباره شعله ور شو معجزه کن دوباره
..
..
..
تا انتهای قصه ..همراه باشو هم پا
ای هم صدای دیروز با من بیا به فردا
یک لحظه یک ترانه بامن بمون و سر کن
این لحظه های تلخو با خنده بی اثر کن
با من بمون که فردا سهم تو باشه
انده لحظه هامون با بودنت فنا شه
لبخند و صدامو مبیبره تا ستاره
دوباره شعله ور شو معجزه کن دوباره


وقتی اهنگ تموم شد همه دست زدن الیسا به طرفم دوید از پشت پیانو بیرون اومدم و الیسا رو که به طرفم میدوید رو محکم در اغوش گرفتم الیسا منو محکم به خودش فشارو میداد و میگفت - هاله توو بهترینی ..بهترین هدیه بود به من هیچوقت فراموش نمیکنم
من - عزیزم قابل تور نداشت الیسا رو از خودم جد کردم پارسا هم پشت سرش ایستاده بود پارسا دستشو به طرفم دراز کردو گفت - واقعا صدای زیبایی دارید الیسا راست گفت ..هنوز مونده تا شما بشناسیم هر بار مارو یه جوری سوپرایز میکنید
لبخندی زدمو گفتم - خیلی ممنونم ...اونقدا هم چیز ناشناخته ایی نیستم اینجوری میگی فکر میکنم مریخیم
الیسا خنیدید و گفت - هاله بهترین هدیه ایی بود که امشب گرفتم ..امشب دوتا ارزوم براورده شد
پاراسا با شیطنت گفت - رسیدن به من ارزوت بوده
الیسا یه ابرو شو انداخت بالا و گفت -جدیدا خیلی خودتو نحویل میگیریاااااااااا....اروزی اولم رقصیدن با استادم هاله بود که بهم رقصیدن یاد داده بود ...بعدشم اینکه برام بخونه
پارسا - پس من چی.؟
الیسا با بدجنسی گفت - تو هیچی
پارسا هم در گوش الیسا یه چیزی گفت که الیسا سرخ شد حتی از زیر اون ارایشم سرخ شدن صورتشو تشخیص دادم فکر کنم میخواد بد طلافی کنه که الیسا اینجوری سرخ شد اونم چی از خجالت پس وظعیت سرخه واسه این دوتا یادم باشه به زن عمو بگم نزار الیسا بره خونه پارسا اینا چون این دوتا خطرناکن از فکر خودم خندم گرفت سرمو انادختم زیر که صدای بهداد منو به طرف خودش کشوند- به چی میخندی؟
من - هیچی
بهداد- نمیدونستم جدیدا ادما به هیچیم میخندن لبخندم پرنگ تر شد که باعث شد اونم لبخند بزنه بدونه اینکه اجازه بده حرف بزنم گفت - صدای خیلی خوبی داری البته خیلی خوبم پیانو میزنی ..میشه بگی دیگه چه کارایی بلدی تا من اینقدر تعجب نکنم
شونمو بالا انداختمو گفتم - چیزی به زهنم نمیریسه
اهنگ ملایمی گذاشته شده بود همه برای صرف شام فرا خوانده شدند منو بهداد با هم همینطور که حرف میزدیم به طرف قسمتی از سالن که برای خوردن شام تدارک دیده شده بود رفتیم کنار میز ایستادم و بشقابی برداشتم رفتم جلو تر و یکم شکر پلو ریختم توی بشقابم یکمم زرشک پلو یه تکه مرغ و یک تکه کباب خوب ادمه خوش خراکیم دیگه رفتم جلو تر یه سیخ جوجه چینی هم گذاشتم کنار بشقابم بعدم یکم خورشت قیمه ..سالاد و یکم ژله برداشتم و به طرف میزی که الیسا و پارسا و حامی وپریا و اراد بود نشستم کنار اراد اراد دستشو انداخت دور کمرمو گفت - دختر عموی هنرمند من امشب حسابی ترکوندیا
من - اره دیگه
بهداد رو به روم نشست ...اراد منو به خودش نزدیک تر کردو گونمو بوسیدو گفت- ابجی کوچلوی من.. تو که تو همه چی تکی یه خانمه خوبم مثله خودت تک و اسه این پیدا کن به سینش اشاره کرد و گفت ..ببین این مرده تنها جفت نداره
من - من واسه تو نمیتونم زن پیدا کنم خودت اون چشمای درشت خاکستریتو باز کن خوب ببین یکی که به دردت بخوره پیدا کن
که با صدای بهداد سرمو بلند کردم
بهداد - فکر میکردم باید فقط سالاد بخوری
من - اشتباه فکر کردی من از همه بیشتر غذا میخورم ولی خوش بختانه چاق نمیشم
بهداد - خوش به حالت منوباش فکر میکردم خودتو با رژیم خفه کردی
الیسا - اوه اوه بهداد..منو هاله اینقدر میخوریم ولی انگار همش میره تو پیرهنمون ..اصلا تو عمرمون سیر بودنو حس نکردیم هیچوقت از خوردن دل درد نگرفیتیم نمیدونم معدمون دقیقا چقدره
حامی - اره راست میگه
اونشب شبه خیلی خوبی بود مهمانی تمام شد و فقط ما و خانواده ما و خانواده بهداد اینا و پارسا و تین خانم خاله الیسا مونده بودن پدرو مارد بهداد و پارسا اشنا شدم مادر بهداد اسمش برسین بود و اسم پدرش هادی بود و خواهرو برادرم نداشت پارسا هم مثله بهداد خواهر برادر نداشت و اسم پدرش محمد و مادرش هم ساناز بود
همه دور هم روی مبل نشستیم کفشامو کنار پام دراوردم و کنار اراد نشستم راد دستشو انداخته دور گردنم منم سرمو به سینش تکیه دادم
حامی- شما دوتا
من و اراد با هم گفتم - هوم
حامی - خجالت نمیکشید اینجوری کنار هم تو جمع نشستید
ابرویی انداختم بالا و گفتم - مشکلی داری؟
بابا- ول کن دخترمو بزار راحت باشه
هادی خان-میبینم با اقا اراد خیلی صمیمی هستید ؟
من - البته ..اراد مثله برادرمه
لبخنده رضایت مندانه ایی زدو گفت- انطور که امشب تویه مهمونی دیدمتون زیاد با مردا هم کلام نمیشی
پارسا - اره حسابیم حال دوستم مهردادو گرفته بود
بهداد- بار اولش که نیست
حامی بهدادو مخاطب قرار دادو گفت - جلوی تو حاله کیو گرفته؟
بهداد- سرجلسه بودم با دوتا مرد المانی به هاله خانم گفتم برام یه پرونده رو از بایگانی بیاره واسه جلسه لازم دارم وقتی اومد تو جرج الک یکی از اون شرکام ازش تعریف کرد البته به المانی من فکر میکردم متوجه نمیشه ولی یهو شروع کرد به المانی حرف زدن من یکی موندم همچین جوابشو داد که نگو بعد از رفتنش بیشتر درمورد ایشون حرف زدن تا موضوع قرار داد
حامی- بله باور نمیکنید که چه عاشقای سینه چاکی داره
بهداد - یکیشونم که
یهو صدای رعدو برق اومد اینقدر ترسیدم که نگو جیغ زدمو خودمو تو بغل اراد جمع کردم زدم زیر گریه من از رعدو برق به حد مرگ میترسم نه بیشتر از مرگ مردن که ترس نداره اراد دستشو دور حلقه کرده بود حامی اومده بود کنارم اروم دستشو روی سرم میکشید و ازم میخواست اروم باشم
حامی - اروم باش ابجی اروم باش تنرس فقط یه رعد برق بلند بود نترس ما اینجاییم ولی من هنوز گریه میکردم اروم از بغل اراد اومدم بیرون با صورت خیس از اشکم به حامی نگاه کردم که با نگرانی بهم نگاه میکرد دستمالی به طرفم گرفت اشکامو پاک کردم خودشم کنارم نشست یه طرفم اراد و یه طرفم هم حامی نشسته بود یه دستم توی دسته اراد بود و تکیه داده بودم به حامی دستشو دور شونه ها گرفته بود بهداد - دختر شجاعی که من میشناسم از رعدو برق نمیترسید
حامی- اره هاله نمیترسید دیونه رعد و برق بود همیشه از رعدو برق خوشش میمومد ولی یه اتفاقی براش افتاد که هاله هم از تاریکی میترسونه هم از رعدو برق دستشو روی صورتم کشید ..و ادامه داد- ابجی کوچلوی من خیلی قویه خیلی قویه فقط ما میدونم که چقدر قویه رعد و برق دیگه نزد ساعت یک شب بود ولی ما هنوز دور هم بودیم همین موقع ها بود که حس کردم در خونه باز شد نگاهی به محفظام انداختم که گوشه سالن دور از ما نشسته بودن یهو محمد خان گفت - میگم جریان این اقایون چیه؟
حامی - محافظای هاله هستن
محمد خان- محافظ برای چی؟
حامی - خواهر کوچلوی من در خطره باید مواظب باشه
محمد خان - چه خطری ؟
اراد- این دختر کوچلو یه خلاف کار بزرگو عاشق خودش کرده
هادی خان- خلاف کاره بزرگ؟ ..اخه هاله خانمو چه به خلافکار؟
الیسا - وقتی پلیس باشی سرکارت با خلاف کاراست دیگه هادی خان
محمد خان وهادی خان با هم گفتن - پلیس؟
خندم گرفته بود خودم شروع به صحبت کردم- بله من پلیسم
هادی خان- اخه اصلا به اندامو چهره ظریفتون نمیاد که پلیس باشی
برسین خانم - دخترم چرا پلیس شدی؟..فکر نمیکنی واسه دختره جونی مثله تو خیلی خطرناک باشه؟
من- چرا استعفا دادم ولی برای محافظت ازم هنوز استعفامو اعلام نکردن تا بتونن راحت ازم محافظ کنن و همینطور برای یه سری کارای دیگه مشکلی نداشته باشم ..یعنی بتونم راحت از خودم دفاع کنم

پارسا- وای نمیدونید این دختر ظریفی که دارید میگید چه دسته بزنیم که داره یه مرده اندازه یه غولو تو اسانسور شرکت زده بود که به زور راه میرفت یعنی موقعی که سره طرف داد میزد من یکی لرزه به تنم میفتاد خیلی خشن میشه
هادی خان - اصلا بهشون نمیاد
من - اختیار دارید
همون موقع بود که یه سایه پشت پنجره دیدم سریع از جام بلند شدم
حامی - چی شده هاله؟
من- ادمای امیر اینجان ..محافظام سریع بلند شدن به حامی رفت توی اتاق و جلیقه ضد گلوله رو برام اورد تنم کردم
ببخشید لطفا هموتون برید توی اتاق نمیخوام اتفاقی برای کسی بیوفته
همون موقع بود که یکی اومد تویه خونه سعی کردن دوباره بی هوشم کنن با چاقویی که توی دستش بود روی بازم کشید ولی بی توجه به سوزش و درد دستم با ارنج زدم تو شکمش بقیه هنوز تویه سالن بودن مرده عقب عقب رفت دامن لباسمو بلند کردمو پریدم هوا یه لگد زدم تویه گردنش اسلحمو که تویه لباسم بودو در اوردم گرفتم جلوش قلبم تند تند میزد صدای تیر اندازی اومد سریع برگشتم پشت سرمو نگاه کردم محافظام داشتن تیر اندازی میکردن بعد از چند لحظه با بی سیم نیروی کمکی خواستن به مردی که رو به روم بود گفتم بشینه رو زمین رفتم پشت سرشو محکم زدم تو گردنش که بی هوش افتاد زمین رفتم پیش محافظا فقط سه نفر بودن دستو پاشونو بستیم و گذاشتیمشون وسط سالن دورشون یه چرخی زدم یکیشون تیر خورده بود هر کدوم دوتا اسلحه باهاشون بود جلویه یکیشون که از اول تویه مهمونی بود ایستادم همون مردی که حس کرده بودم میشناسمش چند بار توجه مو جلب کرد یه پوز خند زدم به طرفش خم شدمو گفتم - ریس کوچلوتون نمیدونست واسه گرفتن من به بیشتر از سه نفر نیاز داره؟
مرده - هه خانم کوچلو فکر نکن خیلی زرنگی همین روزا باید بری پیشه همین ریس کوچلومون
محکم با با دست مشت شدم زدم کوبیدم توی سرش دستم خودش کبود بود بخاطر همین خیلی دردم گرفت ولی توجهی نکردم بلند زد زیر خنده و گفت - میدونستی دستات خیلی کوچلو نرمه من دوست دارم روزی هزار بار اینجوری بزنیم
دیگه به نقطه انفجار دسیده بود اسلحمو توی دستم جابه جا کردم یه نگاهی بهش کردم و بعدم یه نگاهی به مرد رو به روم که با یه لبخند کریح گفت - جرعت ندا
حرفشو نیمه تموم گذاشتم و با دستم که اسلحه توش بود محکم زدم توی صورتش که صدای شکسته شدن یکی از دندوناشو شنید م خیلی دردش گرفت داد زد - دختره هرزه چه غلطی میکنی ؟
یکی دیگه هم زدم توی صورتش و با داد گفتم - بهتره اون دهنتو ببندی چون اگه اینکارو نکنی تضمین نمیدم که زندتو از اینجا بفرستم بیرون پوزخندی زد و گفت - یعنی میخوا بیگی میتونی منو بکشی
عصبیم کرد به پاش شلیک کردمو گفتم - ببین میتونم
حامی اومد نزدیکمو بازمو گرفت گفت - هاله داری چیکار میکنی میخوای بکشیش؟
من - اگه لازم باشه اینکارم میکنم من یه پلیسم ...زن بودنم نباید باعث بشه که تو کارم احساس به خرج بدم
حامی - هاله اروم باش اون هم همینو میخواد همون موقع صدای اف اف اومد عمو درو باز کرد نیرو های پلیس وارد خونه شدن سرگرد راد اومد کنار به دستم که خونی بود نگاه کرد و گفت - حالتون خوب ..دستتون زخمی شده
من- مهم نیست یه خراش کوچیکه
بعد یکم صحبت کردن با سرگرد سه نفری که برای محافظت از من بودن رفتن و جاش سه نفر دیگه اومدن روی مبل نشستم حامی استین لباسمو با قیچی کامل دراورد
الیسا و زن عمو زیبا رو به روم روی مبل نشسته بودن کنارشون هم عمو فرهود و به ترتیب فرهاد خان ..محمد خان ...برسین خانم و ساناز خانم...بهداد و پارسا نشسته بودن نگاهم توی نگاه بهداد قفل شد اونم داشت به من نگاه میکرد سرمو انادختم پایین و بعدش به حامی که داشت به دستم نگاه میکرد نگاه کردم بابا جلوی پام نشسته بود حامی بلند شد و بابا جاش نشست به حامی گفت- برو از دارو خانه یه سوزن و نخ بخیه و سرنگم با یه سرم تغذیه هم بگیر تا بهش بزنم جون نداره بیچار دخترم چیزایی هم بگیر میخوام دستشو بی حس کنم اینا رو بخر باید دستش بخیه بشه نمیخوام ببرمش درمانگاه میترسم اونجا بلایی سر دخترم بیارن
حامی بلند شد و کتشو برداشت و گفت - باشه و به دو به طرف در رفت
بابا دستمو شسته شو داد بعدم با یه گاز استریل بستش سرمو تکیه داده بودم به مبل چشمامو که بسته بودم رو باز کردمو گفتم - من واقعا بخاطر این اتفاق شرمندم ..درسته که توی مهمونی نبود ولی خوب ..نمیدونم چی بگم من از هموتون معذرت میخوام
هادی خان با خنده گفت- حالا درک میکنم که پارسا چی میگفت در مورد خشمت
با این حرفش لبخند بی جونی زدم که محمد خان گفت - دختر خیلی فرزی ..با اینکه زخمی بودی ولی خوب اون مردو زدی
من - خوش حالم که خوشتون اومد
برسین خانم- دختر تو چقدر دلو جرات داری؟...ببین باهات چیکار کردن
من- اینشالله امیر که دستگیر بشه منم با خیال راحت به زندگیه عادیه خودم برمیگردم
ساناز خانم- خیلی خوبه که یه دختر بتونه از خودش دفاع کنه ولی عزیزم شغلت یه شغل فوقلاده خطر ناکیه
من - بله متوجم
بهداد - چطور به خودت جرات دادی که بهش شلیک کنی؟
نگاهم به طرفش معطوف شد زل زده بود توی چشمام برای هزارمین بار وقتی بهش نگاه کردم دلم لرزید ..نفسه عمیقی کشیدمو گفتم - توی کاره من نباید احساس داشته باشی ...موقع کار من بی احساسام خشنم و عصبانی ...به کسی اجازه نمیدم باهام بد برخورد کنه و با شخصیت من بازی کنه اون گفت من بی عرضم منم نشونش دادم که اینطور نیست بهش نشون دادم که زنا هم میتونن بی احساس باشن
پارسا- هاله تو واقعا غیر قابل پیشبینی هستی دختر
من - نظر لطفته
حامی زود تر از اونی که فکر میکردیم رسید
چیزایی که بابا خواسته بودو داخل یه پلاستیک دسته دار گذاشته بود رو داد به بابا همونجا روی مبل خوابیدم دسته چپم زخمی بود بابا نشست چیزی رو وارد سرنگ کرد که حدس میزدم بی حس کننده بود بعد از جند بار وارد کردن اون مواد به بازوم دستم بی حس شد چشمامو بسته بودم توی دست راستم سوزش حس کردم حامی پشت دستم سرم وصل کرده بود خونه زیادی ازم رفته بود بعد از بخیه کردنه دستم بابا روشو برام پانسمان کرد بعد از یک ساعت که سرمم تموم شد عزم رفتن کردیم خانواده اقای نیک زادم رفتن دم در که داشتیم میومدیم هادی خان گفت - راستی شما عید کجا میرید این هاله خانم که هوشو از سرما پروند
فقط لبخند زدم بابا گفت - ما یه ویلا شمال لب اب داریم که میخوایم عید رو بریم اونجا البته فرهود اینا هم میان همونجا
هادی خان- پس اگر اشکالی نداره عید رو کنار هم باشیم هفته دیگه دوشنبه وارد سال جدید میشیم
بابا- خیلی خوش حال میشیم پس باهاتون هماهنگ میکنیم
هادی خان - خیلی خوبه ممنونم
بابا- این چه حرفیه نگاهم به بهداد که داشت با دوتا تیله ابی بهم نگاه میکرد افتاد اروم زیر لب به المانی گفت - خانم زیبا یکم مواظب خودت باش
منم مثله خودش جواب دادم -مثله اینکه دلت میخواد مزه تیر خوردن از اسلحه م بچشی؟
بهداد خنده ایی کردمو گفت - نه به هیچ وجح
به فرانسوی گفتم - پس اذیت نکن
به فارسی گفت - چی گفتی؟
من -متوجه نشدی؟
بهداد- به چه زبانی حرف زدی؟
من- فرانسوی
بابا- این دختر کوچلویه من تافل زبان المانی و انگلیسی داره اسپانیایی و فرانوسوی رو هم مثله بلبل حرف میزنه
بهداد- الیسا راست میگفت که همه چی تمومی
هادی خان- فرهاد خان ماشالله به دختر تربیت کردنت ...جواهر تحویل جامعه دادی
بابا- ممنونم
بعد از خدا حافظی مفصل نشستیم توی ماشین اهنگ ملایمی داخل ماشین پخش میشد
من -بابا
بابا- جانم
من- بابا میشه جیک رو بفرستین ویلای شمال تا ااونجا سوارکاری کنم اخه خیلی وقته که درستو حسابی سوارش نشدم
بابا- باشه میگم برات بفرستنش
من - ممنونم بابایی
بابا- قابل زیبای عربمو نداره
حامی -امشب خیلی خوشکل شده بودی ابجی گلی
من - مرسی داداش جون از قدیم گفتن چشمای قشنگ همه چیزو قشنگ میبینه....راستی چه خبر از دل بعضیا؟
حامی- اخ که دل بعضیا تیکه پاره شده
من - فدای دل بعضیا
بابا- شما دوتا چرا هی بعضیا بعضیا میکنید؟
حامی - هیچی بابا الکی
بابا- راست میگه هاله؟
من - حتما میگه دیگه
به خونه رسیدیم رفتم تویه اتاقم با هزار جون کندن لباسمو عوض کردم بعدم صورتمو شستمو موهامم کاریش نداشانم با سشوار برام فرش کرده بودم و فقط یکم چتری هام تافت خورده بود نزاشتم به موهام واکس و ژل بزنن چندتا گیره تویه موهامو دراوردمو دبدو که رفتی مثله این یه مدت سه سوته خوابم برد
وقتی از خواب بیدار شدم کوفتگی شدیدی رو توی بدنم حس میکردم بلند شدم چشمم به ساعت روبه روی تختم افتاد که دوازده ظهر رو نشون میداد خودم هنگ کردم که تا این موقع خوابیدم ولی دوستم نداشتم که از رختخواب بیام بیرون توی جام غلطی زدم بالاخره با زور بلند شدم رفتم دستو صورتمو شستم موهامم هنوز تکون نخورده بود فقط اون ابشاریش که برداشته بودم الان مثله این بود که موهام خودش فر باشه بدونه اینکه ببندمش رفتم پایین بابا و حامی نشسته بودن روی مبل و تلوزیون میدند
من - سلاااام
بابا- سلام به شاهزاده خوبالو ...ساعت خواب بابایی
من - خیلی خسته بودم خودمم تعجب کردم اینقدر خوابیدم
حامی - اگه منم دیشب ینقدر بزن بزن کرده بودم الان خوابم میومده
من -اره والا خوبه درک میکنی
حامی- برو یه چیزی بخور
من - باشه رفتم توی اشپزخونه یه تکه کیک گردویی و با چایی خوردم تا وقت ناهار
دوروز گذشت با الیسا رفتیم پارک محافظام باهام فاصله دارن برای راحتی من با فاصله پشت سرمر راه میرم یهو یکی بهم تنه زد بازمو گرفت و منو به شدت کشید محافظام دوییدن طرفم از دیدن مردی که جلوم بود ترسیدم امیر ..اون خدشو نشون داد دستمو گرفت گفت فقط میخواد باهام حرف بزنه ترسیده بودم حتی نفس کشیدنم یادم رفت الیسای بیچاره که میلرزید دسته الیسا رو گرفتم اروم با امیر هم قدم شدم محافظام هم متوجه نشدن اون مرد امیره
امیر- هاله
با ترس- بله
امیر- میخوام باهات حرف بزنم
سکوت-
امیر- هاله
من- چی میخوای...میخوای بگی همین روزا بی ابروت میکنم
امیر-نه ..میخوام بگم دارم میرم.... هاله مطمعن شدم که دوسم نداری
من- باید خیلی وقت پیش اینو میفهمیدی
امیر-اره وقتی خواستی بکشیم باید میفهمیدیم....من دیگه دارم میرم ...بهترین چیزا رو از خدا برات میخوام امروز با وکیلت حرف زدم عصر میاد خونتون یه چیزی هست که میخوام به نامت بزنم حتما قبلوش کن میدونم که اون چیزی که بهت میدم رو خیلی دوست داری گربه کوچلوی چشم سیاه من
من- کجا میری؟
امیر- نمیدونم...یه جا که از تو دور باشم..که یه وقت به سرم نزنه بیام پیشت
من- پس پلیسا؟
امیر- نگران نباش زرنگ تر از اینام یه پسر سی و سه ساله ی زبرو زرنگم فکر نکن به راحتی منو به دست میارن
فقط سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم...امیر رفت محافظا اصلا نشناختنش ..پس چرا من شناختمش با اینکه خیلی تغیر کرده بود؟
امیر رفت و من هنوزم باور نکردم که ممکنه دیگه خطری تهدیدم نکنه ناهار رو با الیسا خوردم الیسا خورده سوال در مورد امیر ازم پرسید منم جواب دادم بعدشم رفتیم شرکت من سرکار خودم اون سرکار خودش
مشغول وارد کردن اطلاعات وارد سیستم بودم که تلفن کنارم زنگ خورد
من - بله
بهداد- خانم بزرگمهر لطف پرونده شرکت جرج الک رو برای من بیارید
رفتم تویه بایگانی و پرونده رو برداشتم و براش بردم به در اتاق که رسیدم سارا گفت- هاله جون جدیدا زیاد میری پیش ریس جون
من - به طرفش رفتم و پرونده رو گرفتم سمتشو گفتم - بیا تو خیلی دوس داری بری برو
سارا یه پوزخند زدو گفت- نه عزیزم شما خودت برو من حوصله این جور کارارو ندارم
سری با تاسف تکون دادم وقتی برگشتم دیدم بهداد پشت سرم توی درگاه در ایستاده اخماشم تویه همه با صدای بلند و رسایی گفتم - خانم مرادی چیزی گفتین؟
سارا با ترس گفت- چی اقای نیک ازاد ؟
بهداد - اینکه خانم بزرگمهر به اتاق من بیاد یا نه به شما مربوط نیست ..فکر نمیکنید کار شما تویه این شرکت چیزه دیگه ایی باشه؟...
سارا- ببخشید من قصد جسارت نداشتم
بهداد - نمیتونستی هم داشته باشی و چرخید و با عصبانیت گفت - خانم بزرگمهر لطفا بیاید به اتاقم و رفت داخلو درو بست
سرگردون به سارا نگاه میکردم نگاه خشمگینشو به من دوخته بود به زهرا و اناهیتا هم نگاه کردم اونا هم متعجب منو سارا رو نگاه میکردن
سارا - دلت خنک شد ..حالا هم برو دفترش ریس جونت کارت داره
من - سارا
سارا وسط حرفم پریدو گفت - هیچی نگید خانم بزرگمهر ...من باید به وظایفم برسم
سرمو انادختم زیر و به طرف اتاق بهداد به راه افتادم چند ضربه اروم به در زدم بودم هم از اینکه سارا اینجوری باهام رسمی حرف زد و ناراحت بود هم نگران بودم نمیدونستم امیر چرااین حرفارو بهم زده بود کجا میخواست بره اصلا میخواست بره؟
بهداد - بفرمایید
وارد اتاق شدم پشت میزش ایستاده بود و داشت از پنجره بیرونو نگاه میکرد وقتی درو بستم به طرف من برگشت اخماش حسابی تو هم بود
من -پرونده ایی که گفتیدو براتون اوردم خیلی سرد این حرفو زدم اونقدر سرد که خودمم از سردی کلام سرد شد
بهداد- ازم ناراحتی؟
من - نه
بهداد-پس چرا اینجوری حرف میزنی؟
من- مگه چطوری حرف میزنم؟
بهداد به مبل چرم مشکی جلوی میزش اشاره کرد- بشین
پرونده رو روی میزش گذاشتمو گفتم-اگر اجازه میدید من برم و به وظایفم برسم
اصلا نگاهش نکردم ناراحت بودم که با سارا اینجوری حرف زد
بهداد- من از اون حرفم منظورم خانم مرادی بود نه تو هاله
من- اول هاله نه و بزرگمهر بعدم مگه من هم مثله سارا یه کارمند توی این شرکت نیستم ؟
بهداد- بله هستید
من - خوب پس اجزه بدید برم به کارام برسم
بهداد - ولی.من میخوام باهات حرف بزنم
من- چه حرفی؟
بهداد- اینکه جرج الک ازم خواست تا بهت بگم که دوست داره بیشتر باهات اشنا بشه
تمام این حرفارو با ارامش میزد اخماش تویه هم نبود منم با عصبانیت گفتم - جرج الک غلط کرده مرتیکه بیکار نمیدونم چرا همه امروز میخوان اذیتم کنن نشستم روی مبل سرمو گرفتم توی دستام
بهداد - چی شده هاله؟
من - امروز ..امروز امیرو دیدم؟
بهداد - امیرکیه؟
من -امیر فردین همون خلاف کاره
بهداد - اذیتت که نکرد؟
من - نه اومده بود بگه میخواد بره
بهداد - خوب
من - هیچی اینارو گفت و رفت
بهداد - تو الان ناراحتی رفته؟
من - نه هرگز فقط میترسم فکر شومی تو سرش باشه
بهداد - چی بگم باید با همکارات درمیون بزاری
من- باشه اومدم بلند شم که چشمام سیاهی رفت افتادم روی مبل
بهداد سریع امد کنارم و گفت - هاله حالت خوبه؟
من -اره فقط یکم چشمام سیاهی رفت..ببخشید من دیگه برم خیلی کار دارم و بلند شدم واز اتاق اومدم بیرون وقتی اومدم بیرون نگاهم به سارا افتاد که با یه پوز خند داشت نگاهم میکرد یهو خندش محو شد پشت سرمو نگاه کردم که بهداد با یه خم وحشتناک مثله من داشت نگاهش میکرد خیلی اروم- اقای نیک زاد دختر مردم سکته کرد یهو اخمش باز شد یه لبخند محو زد این تغیر ناگهانی چهرش از چشم بقیه دور نموند
بهداد - باشه بابا اخم من که از اخم تو بد تر نیست
من - فوضولی موقوف
یه قدم برداشتم که سرم گیج رفت اومدم بیوفتم که بهداد محکم گرفتم
بهداد - هاله خوبی؟
من- اره سرم گیج میره دستتم رو بخیمه داره میسوزه
سریع بازومو ول کرد و کمکم کرد تا برم توی اتاقو روی صندلی بشینم چند لحظه بعد صدای برخورد یه چیز فلزی رو با چیزه شیشه ایی حس میکردم و بعدم صدای بهداد - هاله بیا این اب قندو بخور ..فکر کنم قندت افتاده
سرمو بلندکردم و اب قند رو از دستش گرفتم
من - ممنون ..بخشید
بهداد با یه لبخند با مزه گفت - جبران میکنی
من- باشه
اب قند به نفس خوردم شیرینیش دلمو نزد فکر کنم قند اومده بود پایین خیلی حالم بهتر شد
من - اب قندت کارساز بودا
بهداد - من همیشه کارام درست از اب درمیاد
توی درگاه در ایستادو گفت - زنگ بزنم حامی بیاد دنبالت؟
من - نه یک ساعت دیگ کارم تموم میشه با تاکسی میرم خونه
بهداد - ماشینت کجاست؟
من- ماشین حامی خراب بود اون بردش
بهداد- بمون من میرسونمت
من- نمیخواد
بهداد - گفتم میرسونمت
دیگه بیشتر مخالفت نکردم دوروغ چرا ازش ترسیدم
یک ساعت به سرعت گذشت وسایلمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون دخترا هنوز بودن اناهیتا و سارا میخوایتن کارای عقب موندشنو انجام بدن هم زمان با من بهدادم در اتاقشو باز کرد بدونه توجه به سارا و اناهیتا گفت - بریم
من- یه نگاه به اون دوتا که داشتن بهمون نگاه میکردن کردم فقط سرمو تکون دادم سارا خیلی بد جور نگاهم میکرد ترسیدم خدایش
از در که اومدیم بیرون بهداد اروم به در نزدیک پشت در ایستاد صدای گریه ی سارا بلند شد که داشت غر غر میکرد و میگفت- دیدی انا دیدی این دختر خر پوله عوضی اومد بهدادو تور زد ..دیدی وقتی حالش بد شد دوید برای خانم اب قند برد..میبینی اناهاینا ..اون لیاقت عشق منو نداره ..مرتیکه عوضی دیدم بهداد داره تند تند نفس میکشه یهو دستگیره درو به شدت چرخوند و وارد شد به طرف میز سارا رفت و با داد گفت - شما به چه جرات درمورد من اینطوری حرف میزنید؟.....چطور جرات میکنی که درمرود ریس شرکتت اینجوری ابراز علاقه کنی؟.....مگه اینجا خونه عشاقه؟....
سارا- اقای نیک زاد
بهداد - نمیخوام چیزی بشنوم
منم پشت سر بهداد ایستاده بودم بازوی بهدادو گرفتمو گفتم - بهداد اروم باش چرا اینجوری میکنی اینا که نمیدونن منو تا فامیلیم
سارا با تعجب - فامیلید؟
من - بله فامیلیم.....اقای نیک زاد پسر عمه ی شوهر دختر عموم الیساست
سارا- هاله
من - نیازی به توضیح نیست ..ولی خیلی زود قضاوت میکنی
بهداد بهم نگاه کرد هیچی از نگاهش نفهمیدم ...
من - بهداد بهتره دیگه بریم
بهداد - بریم
به طرف اسانسور حرکت کردیم محافظام هم سوار اسانسور شدن من و بهداد عقب اسانسور و اون سه نفرم جلوی ما ایستتاده بودند سکوت سنگینی بین من و بهداد بود خیلی سنگین بالاخره اسانسور ایستاد و ما طرف پارکینگ رفتیم سوار ماشین شدم محافظام هم سوار ماشین خودشون شدن و پشت سر ما به راه افتادن هنوز هم سکوت بود ولی بهداد این سکوت رو شکست و گفت - هاله
من - بله
چرا به مرادی گفتی که فامیلیم؟
من - داشت سوءتفاهم میشد
بهداد- من دوست داشتم این سوءتفاهم پیش بیاد
متعجب گفتم - چرا؟
بهداد - مرادی داره بیش از حدش رفتار میکنه..باید حالشو میگرفتم تا پاپیش تر از حدش نزاره
من- دوست نداشتم از من استفاده کنید چون سارا دوست منه..میدونم کارش درست نبود ولی عشق این چیزا سرش نمیشه
بهداد- اره عشق هیچی سرش نمیشه
من- کاش امیر خلاف کار نبود
بهداد با تعجب نگاهم کردو گفت- چرا..نکنه تو دوستش داری؟
من- نه دوسش ندارم ولی اگر یه خلاف کار نبود اگر باهاش رابطه پیدا میکردم قطعا عاشقش میشدم...میدونی مرد مغرورو محکمی بود به کسی اجازه نمیداد که توروش بایسته البته به جز من..اونشب وقتی با شیشه بهش زدم حتی دلش نیومد هلم بده ..قطره اشکی از چشمام لغزید بغض کردمو گفتم - من خیلی بی رحمم
رسیدم خونه وارد شدم حوصله نداشتم فردا اخرین روزه بود که میرفتم شرکت خریدامو توی دوزی که مرخصی گرفته بودم با الیسا انجام داده بودم....بابا و حامی مثله همیشه توی سالن نشسته بودن بابا با دیدنم گفت - سلام دختر نینجای من
*noghre آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۵ دي ۱۳۹۲, ۱۰:۱۱ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
*noghre آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +16 امتیاز     
پیش فرض

من - سلام بابا
بابا- چقدر تو پکری اتفاقی افتاده
من -اره
حامی با جدیدیت گفت- چی شده؟
من - امیر فردین گفت داره میره
بابا- پس خدارو شکر..حالا تو چرا پکری؟
من - هیچی ..فقط خستم ...میرم بخوابم ..برای شام هم صدام نکنید میخوام بخوابم
بابا و حامی- باشه برو
به طرف اتاقم رفتم لباسامو در اوردم و رفتم تویه حمام وان پر اب گرم کردم و توش خوابیدم چشمامو بستم اشک از چشمام سرازیر شد دلم برای امیر برای خودم میسوخت اون از عشق من ضربه بدی خورد میتونست بره و دیگه هیچوقت پیداش نشه ما که فکر میکردیم مرده ولی نمرده بود چرا برگشت کاش نمی اومد اونوقت مجبور نبود اینقدر دردو تحمل کنه .......دلم برای خودم میسوزه چرا هنوز هیچ مردی وارد قلبم نشده یعنی من اینقدر دلسنگم......نه من دلسنگ نیستم ..پس چرا هنوز هیچ مردی وارد قلبم نشده چرا ؟...چرا شده هاله مطمعنی نشده ؟...
از حمام بیرون اومدم ..خیسی موهامو با هوله گرفتم و لباس خوابه کوتاه حریر سفیدی تنم کردم و توی تخت خوابیدم و با هزار فکر به خواب رفتم و شب رو با هزار کابوس خوف ناک پشت سر گذاشتم
صبح ساعت شش از خواب بیدار شدم دیگه عادت کردم بلند شدم و لباس هامو عوض کردم صبحانه خوردم و به طرف شرکت به راه افتادم امروز نیم ساعت زود تر به شرکت رسیدم کاری ندارم همه کارام رو دیروز انجام دادم پس همینجوری پشت میز نشستم سرمو گذاشتم روی میز که صدای اناهیتا اومد
اناهیتا - سلام چقدر زود اومدی
من - سلام.. خودمم نمیدونم چرا زود اومدم
اناهیتا - مشکلی پیش اومده؟
من - نه ..چیزی نیست
اناهیتا- امیدوارم همینطور که میگی باشه
من - راستی سارا از دست من ناراحته؟
اناهیتا سری به تاسف تکون داد و گفت - سارا دچار عشق محال شده..تو به حرفاش فکر نکن
من - چه میدونم اون نباید الکی کسیو محاکمه کنه
اناهیتا- هاله جون بهش حق بده ...بهداد خیلی باهات صمیمی شده بود ...حتی دیروز به اسم کوچیک صدات کرد ....روزا به هر دلیلی میومد تو اتاقت در صورتی که اون قبلا به خودش زحمت نمیداد که یه پرونده رو بگیره
اینقدر ناراحت شدم که حد نداره
من- خواهش میکنم چیزی نگو ..اناهیتا هم به اتاق خودش رفت نمیدونم چطور تا اومدن بهداد صبر کردم باید برم خونه تا وسایلمو حاظر کنم حالمم زیاد خوب نیست سرگیجه دارم صدای بهداد که سلامه سردی به دخترا میکرد به گوشم رسید تا اومدم سرمو بلند کنم صداشو شنیدم که داشت بهم سلام میکرد
بهداد - سلام
سرمو بلند کردم دیدم داره با لبخند نگاهم میکنه
من - سلام باهات کار داشتم
بهداد جدی شد- مشکلی پیش اومده ؟
من - نه
بهداد - بیا اتاقم اونجا حرف میزنیم و رفت توی اتاقش
منم بلند شده و به طرف اتاقش به راه افتادم سارا نگاهمم نکرد منم دیگه توجه ی بهش نکردم بدونه در زدن وارد اتاقش شدم حالا چرا نمیدونم
بهداد روی یکی از مبلا نشسته بود تا درو بستم گفت - چی شده؟
من - هیچی فقط مرخصی میخواستم
بهداد - مرخصی برای چی؟
من - یادم رفته وسایلمو برای سفر حاظر کنم میدونید که معلوم نیست دقیقا کی میخوایم بریم ممکنه یهو امروز عصر بخوایم بریم امروزم که اخرین روزه کاریه میخواستم مرخصی بگیرم
بهداد- باشه...فقط فکر کنم حالت خوب نیست
من - نه خوبم
بهداد-باشه برو
تشکری کردم و از اتاق اومدم بیرون ..یه پسر جوان جلوی زهرا ایستاده بود زهرا با دیدنم گفت- ایشون هاله بزرگمهر هستن بسته رو به خودشون تحویل بدید
پسر بسته رو اورد وبهم داد..یه بسته نسبتا بزرگ بود پسره گفت- اینو یه اقا دادن که براتون بیارم
من - ممنونم
و پسره از اونجا رفت به طرف اتاقم رفتم بسته رو روی میز گذاشتم و درشو باز کردم
یه لباس ابی رنگ داخلش بود خوب که بهش نگاه کردم متوجه شدم همون لباس عربی یه که اولین باری که برای امیر رقصیدم تنم کرده بودم یعنی نگهش داشته بود داخلش یه عکسم بود یه عکس از من و امیر که توی خونش با هم گرفته بودیم امیر با چشماش ابیش دلم از نگاه کردن به چشماش لرزید فقط یه چیزو خوب فهمیدیم اینکه چرا وقتی به بهداد نگاه میکردم دلم میلرزید ..بهداد و امیر رنگ چشماشون کپی همدیگه است هردو چشمای اقیانوسی رنگ دارن داخل بسته یه پاکت هم گذاشته بود بازش کردم یه دفترچه کوچیک بود بازش کردم

به نام خالق حق

شاید به نظر خودم مسخره بیاد ولی دارم خاطراتمو مینویسم از چند شب پیش که این دخترو که اگه اشتباه نکنم اسمش هاله بود رو دیدم دنیام دگرگون شده خیلی زیباست دوتا چشم مشکی درشت داره چشماش شیطونه ..اینقدر سیاهه که ادم تو سیاهیش به راحتی غرق میشه وقتی توی مهمونی بودیم یه مرد اومد کنارش نشست با اینکه تا حالا باهاش حرف نزدم ولی وقتی دیدم اون مرد کنارش نشست و اون هم با لبخند و باهاش حرف میزدم دلم اتیش گرفت ..نمیدونم ولی بد جور روش حس مالکیت دارم اون فقط ماله منه ..ولی اینکه چطور ماله خودم بکنمش رو نمیدونم...
توی تمام این سال ها هر چیزی رو که خواستم رو به دست اوردم ..نمیدونم ولی همش حس میکنم که نمیتونه ماله من بشه..چشمای سیاهش خیلی مغروره
امروز میخواستم برم در خونشون ولی یه کاری برام پیش اومد نتونستم برم اولین باره که نسبت به یه دختر همچین حسی دارم ..یعنی میشه که اونم همچین حسی نسبت به من داشته باشه ؟
چندبار نگاهم کرد ولی نگاهش خیلی سرد بود انگار اصلا براش جذابیتی ندارم
یه هفته است که ندیدمش الان دبی م یه سری کارا داشتم که باید انجام میدادم الان تویه هوابیمام دارم میام ایران این روزا دیگه دلم نمیخواد از ایران خارج بشم فقط و فقط به عشق هاله دارم میام ایران
امروز رفتم رستوران خیلی عجیب بود هله رو اونجا دیدم یه مانتوی سبز روشن با یه شال سفید سرش کرده بود همه رنگ ها بهش میاد ارایش زیادی نداشت اون چشماش ادمو از هزار متری به طرف خودش میکشونه ..تازه میفهمم که چقدر دلم براش تنگ شده دلم میخواد برم و محکم بغلش کنم ولی اون ..اون دختر سرسختیه این و از نگاهش میفهمم نگاهش سرکش و گستاخه..این دختر واقعا زیباست کاش میشد اونم برای دیدن من مشتاق باشه ولی اصلا بهم نگاه نمیکنه انگار که اصلا منو نمیشناسه دوست دارم برم جلو ولی به چه بهونه ایی بگم من فقط یه بار تویه مهمونی دیدمت الان که افتخار دیدن دباره تونو دارم میتونم بهتون پیشنهاد بدم ...معلومه که میگه نه ...چرا باید بگه اره ..فکر کنم حتی اون شب منو درست نگاهم نکرده ..اخه من همش نگاهش میکردم نشد حتی یه بارم توجه کنه به صورتم من اسیر دوتا چشم سیاه درشت شدم
چند باره دیگه هم دیدمش بار اخر دل و زدم به دریا و باهاش حرف زدم خیلی خوش اخلاق بود نتونستم از چشماش چیزی بخونم نگاهش خیلی عمق داره نتونستم تا اخر نگاهش نفوز کنم همه میگن من توی تمام وجودشون نفوز میکنم همیشه راحت میتونستم ذهن بقیه رو بخونم ولی این دختر خیلی مرموزه..نمیشه ازش چیزی فهمید خیلی دلم میخواد یه بار دیگه روسریشو در بیاره و موهای بلند مشکیش دوروش بریزه .موهاش بلنده تا روی باسنشه مشکیو وحالت دار این دختر همه چیزش کامله همه چیزو داره همینطور که زیباست وقار داره جسارت داره میتونه بگه نه اینو اونشب وقتی یه پسر بهش نزدیک شد فهمیدم بهش پیشنهاد داد اونم خیلی خونسرد گفت نه نمیشه ..از این همه جراتش خوشم میاد وقتی کنار دوستش بود شیطنت میکرد از رقصیدنش که هر چی بگم کم کفتم خیلی زیبا میرقصه خیلی زیبا و هماهنگ خیلی بهش اصرار کردن ولی نمیدونم دیگه چرا اونشب نرقصید...منظر تماسشم چقدر این دختر خون سرده وای خدا مردم از بس انتظار کشیدم دیروز بهش شمارمو دادم ولی هنوز زنگ نزده همش موبایلم توی دستمه و توی بیمارستان راه میرم امروز یه جراحی داشتم که انجام بدم توی تمام عمرم اینقدر با سرعت عمل انجام نداده بودم وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون تند تند به طرف اتاقم رفتم تا ببینم زنگ زده یا نه کاش خودم شمارشو گرفته بودم الان بهش زنگ میزدم موبایلمو نگاه کردم نه زنگ نزده همون موقع گوشیم زنگ خورد یه شماره نا شناس بود چندین بار نفس عمیق کشیدم و جواب دادم خودش بود اون لحظه دلم میخواست داد بزنم وقتی که گفت اونم دوست داره که باهام اشنا تر بشه
همون روز باهاش قرار گذاشتم قراره بیاد خونم نزدیک به هزار بار به خدمتکار گفتم که خونه رو تمیز کنه ...چهل بار به غذا سر زدم و چشیدم که نکنه بد باشه اخه قراره ناهار رو خونه من بخوره وای خدا ده هزار بار لباس عوض کردم ولی مگه میتونم بشینم حالا میفهمم دخترا توی مراسم خاستگاریشون چی میکشن الان حس میکنم قراره برام خاستگار بیاد ساعت یازده بود که زنگ خونه به صدا درومد میخواستم برم خودم درو باز کنم ولی خوب نمیشد که باید میرفتم توی جلد همون امیر مغرور و محکم نباید پی به بی حواسیو اشتیاقم ببره ولی خوب دیگه اونقدرا هم مغرور نمیشم که پشیمون بشه وارد خونه شد یه مانتوی سفید با یه شلوار سفید با کیف و کفش و شال ابی رنگ پوشیده بود با اون ارایش کمش شبیه فرشته ها شده وای که چقدر دلم میخواد بغلش کنم اومد جلو خیلی اروم با یه لبخند که دل منو اتیش زد بهم سلام کرد اونروز بهترین ناهار عمرمو خوردم تا ساعت دو پیشم موند درست نبود ازش بخوام بیشتر بمونه وقتی از خونه رفت بیرون نفس عمیقی کشیدم هنوز بوی عطرش توی خونه میاد

دفترچه رو بستم زدم زیر گریه لباس تویه بغلم بود گریه نمیکردم زار میزدم چرا اینکارو باهام میکنه دفتر خاطراتشو براتم فرستاده طاقت نیاوردم بقیشو بخونم بهداد و بقیه رو دیدم که وارد اتاقم شدن با تعجب به من نگاه میکنن بلند شدم که بگم چیزی نیست که سرم گیج رفت و با صدای بدی به زمین خوردم خیلی اروم به سارا گفت م که اینارو برام جمع کنه میخوام ببرمشون و دیگه از حال رفتم
وقتی چشم باز کردم توی تختم بودم سرمی به دستم وصل بود الیسا کنارم روی تخت خوابیده بود اروم نشستم .. یه تکه پنبه از روی عسلی کنار تختم برداشتم و بهش الکل زدم روی زخمم گذاشتم و سوزن سرم رو بیرون کشیدم محکم فشار دادم از روی تخت بلند شدم و طرف سالن رفتم وقتی رسیدم پایین بابا ..حامی ..عمو فرهود ...وکیلمون اقای محسن زاده ...بهداد و پارسا هم بودن بابا با دیدنم گفت - چرا اومدی پایین
من - مگه من چمه که برم بخوابم ؟...من حالم خوبه الکی نگران نباشید ...روی اولین مبل خالی که روبه روی همه اونا بود نشستم روی همه دید داشتم که حامی به حرف اومد- هاله چرا اینا رو برات فرستاده دفترچه خاطراتشه و یه لباس جریان اون لباس عربی چیه؟
من - دفترچه رو نمیدونم ولی لباس همون لباسیه که اولین بار پوشیدمو براش رقصیدم..
بابا- منظورش چی بوده از این کارا؟
من -میخواد بهم بگه که چه حسی داشته توی تمام این مدت
عمو -چرا دخترم؟
من - خوب اون میخواست حرفایی که تو دلش بوده رو برام بگه
بابا- وکیلمون اومده میگه باید یه سندو به نامت بزنه
محسن زاده- یه پرورشگاهه به اسم هاله که اقای مهدی فرجام خواست به نامتون بزنم
بابا - مهدی فرجام کیه؟
من - همون امیر فردین
محسن زاده - میخواید امضاشون کنید
من - بله
ورقه هارو امضا کردم
بعدم اقای محسن زاده رفت
به پشتیه مبل تکیه دادم
حامی- باورم نمیشه هاله
من - چیو باروت نمیشه؟
حامی -اینکه قبول کرده باشی اون ورقه رو امضا کنی
من - فقط میخواستم از عذاب وجدانم کم بشه ..دلسنگ تر از این حرفام که به همین راحتی بشکنم
بهداد - بخاطر همین دلسنگید اونجا داشتی مثله ابر بهاری گریه میکردی نه؟
من - هنوز عذاب وجدان رو تجربه نداشتی که بدونی چی میگم
بهداد - شاید تو درست میگی
بابا- هاله وسایلتو جمع کن ساعت دو راه میافتیم که بریم شمال
من - جدا؟
بابا- اره برنامه مون جلو افتاد زیاد وسیله برندار میدونی که تو ویلا همه چیز داریم
من - باشه
به طرف اتاقم به راه افتادم یه چمدون برداشتم و هر چیزی که لازم داشتمو گذاشتم توش همون موقع الیسا از خواب بیدار شد
الیسا- سلام ...کی به هوش اومدی؟
من - خیلی وقته...دارم وسایلمو برمیدارم قراره ساعت دو به طرف دریا حرکت کنیم فکر کنم اول باید بریم اصفهان شبو اونجا بخوابیم صبحم به طرف تهران ..بعدم شمال ویلای خوشکل بابا
الیسا- اره میدونم....هاله
من - جانم
الیسا- هاله نباید اون دفترو میخوندی
من - نه عزیزم اتفاقا باید میخوندم ..باید محکم بودنو خوب یاد بگیرم ...باید اینکارو میکردم
الیسا- چرا باید؟
من - گاهی اوقات برای خودت باید باید هایی داشته باشی
الیسا- خواهر کوچلوی من ..خیلی دوست دارم
من با بدجنسی - وظیفته
الیسا- نامرد
من - خودتی
الیسا - خیلی بدی هاله
یکی زدم پس گردنش که افتاد دنبالم از اتاق دوییدم بیرون بابا اینا و بقیه هنوز توی سالن بودن من بلند مخدیدمو جیغ میزدم الیسا هم دنبالم میدویید بهداد و پرسا متعجب به کارای من نگاه میکردن از جلوی میز رد شدم چشمم به پارچ ابه یخ افتاد برش داشتمو ریختم روی الیسا که داغ کرد همش واسم خطو نشون میکشید منم فقط میخندیدمو براش زبونک در میاوردم بالاخره منو گرفت اومد بزنتم که کمرشو گرفتم انداختم روی مبل زورم بهش میرسید
الیسا- خیلی نامردی هاله تو حرکات رزمی بلدی من بلد نیستم این انصاف نیست
من- کی به انصاف بودن و نبودنش اهمیت میده بلاخره تا یکی نزد پس گردنم ولم نکرد هر دو درحالی که نفس نفس میزدیم کنار هم افتادیم روی مبل
پارسا- هاله فکر میکردم از اینکارا نمیکنی؟
من - مگه من ادم نیستم؟
پارسا - من منظورم این نبود
من - میدونم...میخواستم بگم که منم مثله بقیه شیطونی مکنم فرقی با بقیه ندارم
بهداد-چرا با بقیه ی دخترا فرق داری
من - چه فرقی؟
بهداد- خشنی...بد اخلاقی .اصلا ثبات اخلاقی نداری
من - چشمم روشن اقا پارسا تحویل بگیر ببین پسر عمه تون چیا داره میگه مثلا من خواهر زنتمااااا
الیسا - بهداد در مورد خواهریی من درست صحبت کناااا
حامی - راست میگه
عمو - هیشکی حق نداره به دختر من از گل نازک تر بگه
بابا- من که خودم میدونم چه بلایی باید سر اون ادم اورد
بهداد - یا امام زمان صاحاباش اومدن ..بابا من اشتباه کردم خودم ثبات اخلاقی ندارم ..اصلا من بد اخلاق ..من خشن ...
همه خندیدیم بابا گفت- باشه پسرم بخشیدمت
بهداد نفسه اسوده ایی کشید همه این کارارو با یه حالت خاصی انجام میداد حس میکردم الانه که قلبم از سینم بپره بیرون از بس میکوبید به دیواره سینم بعد از خوردن ناهار به راه افتادیم من و پریا و حامی و اراد تویه یه ماشین و بابا و زن عمو و عمو هم تویه ماشین....پارسا و بهداد و الیسا هم داخل به ماشین و بقیه خانواده شون که پدرمادراشون بودن که تویه ماشین بودن و تینا خانم و شوهرش که توی ماشین خودشون بودن
*noghre آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۵ دي ۱۳۹۲, ۱۰:۱۲ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
*noghre آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض

کلا پنج تا ماشین بودیم به طرف اصفهان به راه افتادیم بعد ساعاتی رانندگی دم یه رستوران ایستادیم تا شام بخوریم بعدم دوباره حرکت کنیم یک شاعت دیگه تا اصفهان راه داشتیم
همه با هم وارد رستوران شدیم ما جونا دور یه میز نشستیم بهداد درست روبه روی من نشسته بود هر کس غذایی که میخواستو سفارش داد
من - میگم بچه ها خیلی دلم برای شمال تنگ شده سال پیش نرفیتم امسال دلم میخواد حتی موقع خوابم کنار دریا باشم
حامی- دیونه ایی دیگه
اراد- چیکار داری به ابجیم خو ..دوس داره بچه
من - بچه خودتی بابابزرگ
همه از این که من با حرص این حرفو زدن خندیدن خودمم خندیدم
بهداد - دریارو خیلی دوست داری؟
من - من عاشق هر چیزیم که رنگش ابی باشه
بهداد- پس رنگ مورد علاقه ات ابیه ؟
من - ابی ...نقره ایی..طلایی..بنفش..از این رنگا خوشم میاد ولی بیشتر از همه ابی رو دوست دارم
بهداد- چه جالب منم از این رنگ خوشم میاد
حامی- هاله
من = جوووونم داداشی
حامی- جووونت بی بلا ابجی خوشکل من ...اون گوجه توی بشقابتو میدی به من ..
من - البته بیا و تکه گوجه رو تویه بشقابش گذاشتم من فقط گوجه رو یا خام میخورم یا توی غذا کباب شده دوست ندارم
بهداد- خوب بیا گرجه منو بردار من گوجه نمیخورم
حامی - توهم بده اخه هاله هم گوجه کبابی نمیخوره
بهداد لبخندی و به من نگاه کرد نگاهش منو یاد امیر انداخت نتونستم بیشتر به چشماش نگاه کنم و سریع خودمو به غذا خوردن مشغول کردم
بعد از خوردن غذا بازم به راه افتادیم بعد از یک ساعت رسیدیم اصفهان به هتلی که توش اتاق رزرو کرده بودیم رفتیم منو الیسا و پریا تویه یه اتاق میخوابیدیم هر سه مون رویه یه تخت دونفره اینقدر خسته بودیم که سریع به خواب رفتیم
صبح با صدای در از خواب بیدار شدم پریا رفت و درو باز کرد منم رفتم و دستو صورتمو شستم وقتی پریا اومد دیدم گونه هاش قرمز شده بی تفاوت پرسیدم- کی بود؟
پریا هول شد گفت - چیزه اقا حامی بودن
ناخداگاه لبخندی روی لبم نقش بست.... عزیزم... این دختر با دیدن حامی چه سرخو سفید شده نکنه حامی شیطونی کرده باشه؟خنده بدجنسی کردم البته دزدکی و گفتم
من - چیکارداشت؟
پریا - گفتن که واسه صبحونه پایین منتظرمونن زود بریم که باید راه بیوفتیم
بعد از جمع و جور کردن وسایلامونو برداشتم و رفتیم پایین همه درو یه میز نشسته بودن وقتی دیدمشون گفتم - سلااااام صبح همگی بخیر
همه بهمون سلامو صبح بخیر گفتن
بعد از خوردن صبحانه به راه افتادیم ناهار رو توی تهران خوردیم و نزدیکای غروب رسیدیم به ویلا من کشون کشون چمدونمو از پله ها میبردم بالا که بهداد اومد- خوب میگفتی برات میاوردم دختر خوب..این سنگینه و ازدستم گرفتش وقتی دستش به دستم خورد دستش بیحرکت شد سرشو بلند کرد بهم نگاه کرد سرمو انداختم زیر و دستمو کشیدم
من - ممنونم
بهداد با لبخند- قابلی نداره جبران میکنی
من - حتما
چمدونمو برد توی اتاقم اتاقم دکراسیونش سفید ابی بود
بهداد- چه اتاق قشنگی..اتاق منم همین رنگیه
من - میخواستی بگی اتاقت قشنگه؟...خوب باشه اتاق تو قشنگ
بهداد خنده ایی کردو گفت - شیطونی نکن دختر
من - وا ..چرا
بهداد- هاله ذیتم نکن
من - من که کاریت ندارم
با لبخندی که روی لب داشت سرشو به چپ و راست تکون داد و رفت بیرون
لباسامو عوض کردمو خوابیدم
خواب عجیبی دیدم امیر با یه لبخند زیبا جلوم ایستاده بود دستشو تویه موهام کشیدو گفت دوست دارم و بعدم محو شد رفت توی اتش احساس خفگی بهم دست داد یهو از خواب پریدم خیس عرق بودم به ساعت نگاه کردم ساعت پنجو نیم صبح بود بلند شدم الیسا و پریا هم پیش من خوابیده بودن به حمام رفتم یه دوش گرفتم و فتم پایین میز صبحانه رو چیدم واسه خودم قهوه ریختم نشستم که صداای بهداد باعث شد سه متر بپرم هوا
بهداد- سلام
درحالی که دستمو دوی قلبم گذاشته بودم و با چشمای گرد شده بهش نگاه میکردم گفتم - سلام
بهداد - ببخشید نمیخواستم بترسونمت
من - اشکالی نداره
بهداد- چه میزیم چیدی تو
من- چایی یا قهوه؟
بهداد - قهوه
براش قهوه ریختم خودمم روبه روش پشت میز نشستم داشتم رویه تکه نونه تستی کره میمالیدم که گفت -همیشه زود بیدار میشی
من - اره
بهداد -چه جالب
سرمو بلند نکردم برای خودم روی تکه نون تستی کره میمالیدم بهدادم ساکت بود سریع غذامو خوردم میخواستم برم بیش جیک تا یکم سواری کنم دیگه هوا انقدررا سرد نبود از پشت میز بلند شدم که گفت - کجا میری؟
من - ساحل
بهداد - تنها؟
من - نه با عشقم میرم
لبخندی زدو گفت - جدا
من -اره الان میخوام برم پیشش بیا تا باهم اشناتون کنم
بهدا لبخندش محو شدو گفت - بازیت گرفته؟
من - نه بیا بریم نشونت بدمش
و به طرف استبل توی ویلا رفتم بابا جیک و نیلو رو قبل از خودمون فرستاده بود نیلو ماده اسبه قهوه ایی که خیلی ارومه اسب باباست.. بهدادم پشت سرم اومد با هم وارد استبل شدیم که اقا رضا رو دیدم
من - سالام اقا رضا
اقا رضا - سلام خانم صبحتون بخیر
اقا رضا مرد جوانی بود که با همسرش مینا توی ویلای ما کار میکردن و البته زندگی
من - اقا رضا میشه جیک رو برام حاظر کنید؟
اقا رضا چشم خانم
به طرف جای جیک رفتم بهداد هم دنبالم میومد و حرفی نمیزد به جیک رسیدم به دیدنم شیهه کشید که من خندیدمو گفتم - سلام عشق من
بهداد - چی؟...این عشقته؟
من - البته توقع داشتی توی اسنبل شاهزاده بهت نشون بدم؟
بهداد - تو دیونه ایی
من - توهم دیونه تر از منی که نفهمیدی تو استبل فقط اسب هست
مستانه خندیدو گفت - خیلی..و ادمه نداد
من - خیلی چی؟
بهداد - به موقش میگم
اقا رضا جیک و رو برام حاظر کرد و نیلو رو هم برای بهداد
بهداد- اسب خیلی قشنگی داری نمیدونستم سوار کاریم میکنی
من - اره عاشق سیاهیش شدم میبینی اینقدر سیاه و براقه که ادمو نسبیت به سوار شدنش حریص میکنه
بهداد- میش من سوار اسب تو بشم؟
من - به غیر از من به هیچ کس سواری نمیده
بهداد- بزار امتحان کنم
من -باشه بزار بریم توی ساحل میترسم اینجا بلایی سرت بیاره
بهداد- باشه
هردو سوار اسب هامون شدیم اسب من سیاه و اسب اون قهوه ایی از باغ که گذشتیم یکم با پام به پهلوی جیک زدم که شروع کرد به دویدن به ساحل که رسیدم جیک رو نگه داشتم بهدادم با اسب بهم رسید و گفت - خیلی حرفه ای هستیا
من - اره دیگه و با یه حرکت نرم از روی جیک سر خوردمو اومدم پایین افسارشو توی دستم گرفتمو و گفتم - اگر فقط واسه دو دقیقه تونستی افسارشو نگه داری میدمش به خودت
بهداد- قبول افساره جیک رو بهش دادم و خودم کنار اسب بابا ایستادم چند قدم با جیک فاصله کرفتم که جیک روی دوتا پای عقبش ایستاد و افسارشو از دست بهداد دراورد و به طرف من اومد سرشو مالید به موهام که ازادنه دورم رها بود
بهداد- چقدر دوست داره
من - خودم رامش کردم
بهداد- واقعا؟
من اره
بهداد - همه چی تمومی دختر اینو به المانی گفت
من هم جوابشو دادم - خیلی خوشت میاد باهام کل کل کنی؟
بهداد - وقتی حرصی میشی حالت چشمات یه جوره خاصی میشه برقش بیشتر میشه
من - خوب دیگه؟
بهداد - میترسم بگم بزنیم
من - نترس نمیزنمت و سوار جیک شدم جیک چرخی زد و شیهه کشید دستی به گردنش کشیدمو گفتم - عشقم من تورو با دنیا عوض نمیکنم مرسی که سربلندم کردی نفسم
بهداد - داره بهت حسودیم میشه
من - پس حسادت کن چون این یه مرد نجیبه که به من وفا داره...میدونی فقط کنار من ارومه ...پیش بقیه سرکشو لج بازه
بهداد پس اخلاقیش به خودت رفته ولی هنوز نمیدونم تو پیشه کی
خندیدمو گفتم - دنباله دردسر نگرد
هداد- من عاشق این دردسرم
من - متاسفم که اینو میگم ولی نباید با من دربیوفتی
بهداد - اگر بیوفتم؟
من - دیگه دیگه
یکم اسب سواری کردیم با اسب به طرف باغ ویلا رفتیم وقتی رسیدم تاز تونستم به باغ توجه کنم باغ خونه پر از درختای سیب و گیلاس و البالو بود که پر بودن از شکوفه های سفید بوی عطر خوبش ادمو مست میکرد نفسه عمیقی کشیدم لبخند محوی روی لبم نقش بسته بود
بهداد- هاله سرمو به طرفش بگردوندم که خودش ادمه داد- فکر میکردم خیلی گرفته باشی ولی الان که بهتر میشناسمت میبینم که روحیه ی خیلی لطیفی داری
من - پس یادت باشه هیچوقت از روی ظاهر کسی درموردش قظاوت نکنی
بهداد- هیچوقت فکر نمیکردم که دختری به سن تو اینقدر بزرگ باشه
من - ممنونم ...خوب بریم تو حتما همه بیدار شدن اسبا رو به استبل بردیم که اقا رضا خودش کاررو انجام میده البته تا وقتی که زین جیک رو باز کرد ایستادم چون اروم نمیگرفت بعدم هم با بهداد باهم وارد شدیم همه توی اشپزخونه داشتن صبحانه میخوردن
من - سلاام صبح بخیر همه جوابمونو دادن که اراد ابرو هاشو داد بالا و گفت - شما دوتا کجا بودید
بهداد - با هاله خانم رفتم سوارکاری کنار ساحل
اراد- خوب صبر میکردید ما هم بیایم
من - میخواستین هموتون سوار دوتا اسب بشید دیگه ؟
اراد- هزار بار بهت گفتم اخم نکن حالا هم اشکالی نداره شما صبحانه خوردید؟
من- بله خوردیم
به اتاقم رفتم لباسامو عوض کردم به جاش یه بلوز صدفی با یه شلوار بنفش پام کردم اومدم پایین که بابا گفت - هاله بهداد و الیسا و پارسا و حامی و اراد میخوان برن دریا ماهم میخوایم بریم توی شهر خرید با ما میای یا مری دریا
من- میرم دریا بابا
بابا- خوب پس زود باش تا ازشون عقب نیوفتادی
سریع یه شال بنف انداختم روی سرم و به طرف بقیه دویدم قسمتی از ساحل ماله ما بود ولی خوب کسی هم میتونست بیاد اونجا ولی خوب زیاد هم خطرناک نبود مخصوصا الان که من محافظ داشتم
به بقیه رسیدم دویدم و یکی زدم به بازوی اراد دسته خودم درد گرفت ارادم یه داد کشیدو بازوشو چسبید بلند خندیدمو به طرف ساحل دوییدم ارادم افتاد دنبالم بهم رسید گوشه شالمو گرفت از سرم کشید موهامو توی هوا پریشون شد من با سرعت میدویدم و ارادم دنبالم بود
ارا- اگه بگیرم بلایی سرت میارم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن
با خنده داد زدم- محاله محاله محاله
اراد- حالا میبینی
یهو به عقب کشیده شد بعدم افتادم توی بغل اراد هردو روی ماسه ها خوابیده بودیم اراد لبخندی زدو گفت - محاله و شرع کرد به قلقلک دادنم اینقد رخندیدم که هم اشکم درومد هم دل درد گرفتم بالاخره اراد رضایت بده که این بنده حقیرو ببخشه همینطوری روی ماسه ها خوابیده بودم که روی هوا بلند شدم دیدم حامی بلندم کرده
من - بزارم زمین حامی
- حامی- ناراحتی بغلت کردم
من -نه داداش کمرت درد میگیره
حامی منو انادخت تو بغل اراد و گفت - دیگه درد نمیگره
اراد ابرویی بالا انداخت و به منی که روی دستاش تویه بغلش بودم نگاه کردو گفت - حاضرم بخاطر ابجی خوشکلم درد کمر رو به جون بخرم
من - مسخره بازی در نیار و با یه حرکت سریع از بغلش اومدم بیرون رفتیم کنار دریا پیش چندتا سخره که جایگاه من بود وقتی میخواستم تنها باشم نشستیم تا موقع ناهار اونجا بودیم که بهمون زنگ زدن گفتن بریم برای ناهار ناهار رو در شادی و شور خوردیم بعدم یکم استراحت کردیم شب بعد از شام همه به طرف دریا رفتیم عمو و هادی خان اتشی به پا کردند و همه دورش حلقه زدیم و نشستیم روی زمین من روبه روی اراد بودم کنار پریا و کنار پریا هم حامی نشسته بود طرف دیگه هم الیسا و کنار الیسا هم پارسا و بعدم بابا و عمو زن عمو زیبا و تینا خانم و شوهرش اقا پندار ..و هادی خان و برسین خانم و محمد خان و ساناز خانم نشسته بودیم که الیسا یه گیتار به طرفم گرفت به اراد نگاه کردم یه کیتارم دست اراد بود
من- خوب پس اراد میخوای همراهیم کنی؟
اراد- اگر بهم افتخار بدی
من- افتخاره
اراد مشغول زدن گیتار شد منم همراهیش کردم اول صدای اراد به گوش رسید صدای بم مردونه اش توی گوشمون طنین انداخت که میخوند
چشمات منو تا مرز دیونگی میبره عشقم به تو هر روز از روز قبل بیشتره
از زیبا ترین لحظه های زندگیم میگزرم
سختی دنیارو باتو به جون میخرم
تا باتوباشم هر جا که هستی ..میخوام ببینم پیشم نشستــــــــی


....
..
..
من-
همینجا ..همینجا پیش تو برام بهترین جای دنیاست
زندگیه من اینجاست....زندگیه من اینجاست
بدون وقتی نیستی خیال تو با من همراست زندگیه من اینجاست..... زندگیه من اینجاست
زندگیه من اینجــــــــــاست
....
..
..
..
اراد
میخوام هیشکی جز ما اینجا نباشه
مثله من عاشقت تو دنیا نباشه
بدونه تو سکوت قلبمو میگیره
رویای اینده بدونه تو میمره
میمره ..میمره
..
..
من
همینجا ..همینجا پیش تو برام بهترین جای دنیاست
زندگی من اینجاست....زندگیه من اینجاست
بدون وقتینیستی خیال تو با من همراست زندگیه من اینجاست..... زندگیه من اینجاست
زندگیه من اینجــــــــــاست

وقتی اهنگ تموم شد همه برامون دست زد
هادی خان- نکنه شما دوتا الکی میگید مثله خواهرو برادرید ..این اهنگه عاشقونه چیه جفتی خوندید
منو اراد هردو با صدای بلند خندیدیم که اراد گفت- هادی خان این چه حرفیه میزندید هاله رو من مثل الیسا دوستندارم برام با الیسا هیچ فرقی نداره

هادی خان- میدونم فقط یه شوخی بود
بهداد- خوب اگر اجازه بدید من هم یه اهنگ بخونم
اراد گیتارو بهش داد و گفت - بفرمایید
بهداد چشماشو بست و بعد از نفس عمیقی چشماشو باز کرد و شروع کرد به گیتار زدن خیلی خوب گیتار میزد


یه احساسه عجیبه دیگه میخوام
همونی رو که که قلبم میگه میخوام
یه صبح دیگه و حال تازه
یه رویایی که ارامش بسازه
یه احساس عجیبه دیگه میخوام که پیاد شه میون اشک چشمام
دلم میخواد میونه ابرا بشینم..تا دنیارو از این بهتر ببینم
خدا یا قلب من پیش تو گیره
کنار تو همه چی بینظیره
میتونم غصه رو از هم بپاشم
میتونم عاشق خورشید باشم
خدایا قلب من پیش تو گیره
کنار تو همه چی بینظیره
میتونم غصه رو از هم بپاشم
میتونم عاشق خورشید باشم
کنار تو همه چی خوب میشه
میتونم عاشقت باشم همیشه
دلم قرصه به خورشیدو به ماهت
دلم قرصه به گرمایه نگاهت ...دلم قرصه به گرمای نگاهت
خدایا قلب من پیش تو گیره
کنار تو همه چی بینظیره
میتونم غصه رو از هم بپاشم
میتونم عاشق خورشید باشم
..
..
خدایا قلب من پیش تو گیره
کنار تو همه چی بینظیره
میتونم غصه رو از هم بپاشم
میتونم عاشق خورشید باشم
تمام مدت داشت به چشمام نگاه میکرد سردرگم بود نمیدونم جریان چی بود ولی هیچی از نگاهش نفهمیدم
بعداز یکم قدم زدن کنار دریا به ویلا برگشتیم
تا روزه سیزده به در من سردرگم نگاه های بهداد بودم انگار که یه چیزی معذبش کرده بود
کنار دریا روی ماسه ها نشسته بودم مرج های دریا به پاهام میخورد دفترچه خاطرات امیر رو باز کردم ادمه نوشته هاشو شروع کردم به خوندن
چندین بار نفس عمیق کشیدم این دختر با من چه کرده که دیونش شدم قلبم به شدت میزد تند تند وقتی حرف میزد احساس میکردم صداش قشنگ ترین صدای دنیاست همینطورم هست یک هفته از اشناییم باهاش گذشته خیلی دختره بامزه اییه وقتی کنارشم مثله بچه ها میشم باهاش توی باغ دزد و پلیس بازی میکنم مثله بچه ها دنبال هم میدویم اون همیشه دزده و من پلیس یعنی اگر بفهمه من یه خلاف کارم منو ترک میکنه حتی اینکه خودمو یه لحظه بدونه هاله حس کنم دیونم میکنه به مرز جنون میرسم جالب تر اینجاست حتی اجازه ندارم بغلش کنم حتی اجازه ندارم گونشو ببوسم موهای بلندشو توی خونه باز میزاره ادم دوست داره توی موهاش دست بکشه نوازشش کنه موهای بلند سیاهش مثل پرکلاغه سیاه سیاه خیلی قشنگه وقتی میخنده دوتا لپش چال میشه خیلی بامزه است چندبار خواستم دستو روی چال لپش بگشم ولی اینقدر جذبه داره که جرات نمیکنم از حرفش سرپیچی کنم درکنار هاله درست مثله یه بچه حرف گوش کن میشم حرفش برام احترام داره دوس دارم تا اخر عمر کنارش باشم صبح چشمم توی چشم سیاهش باز بشه
یک ماه گذشت و من هر روز عاشق تر از روزه قبلم وقتی باهام حرف میزنه وقتی تویه چشماش نگاه میکنم دلم میلرزه حتی یه بارم بهم دروغ نگفته در مورد خانوادش پرس وجو کردم بابا و برادرش هردو دکترن خودشم دیپلم داره میخواد کنکور بده و دکتر اطفال بشه بچه هارو دوست داره خیلی زیاد با اینکه نوزده سالش بیشتر نیست ولی خیلی دستش به خیره میره همیشه به همه کمک میکنه یه دوستی داره که با کمک های اون تونست ازدواج کنه وقتی درمورد هاله ازش پرسیدم گفت هاله هم خواهرشه هم مادرشه گفت هاله بزرگ تر ازین حرفاست همین طورم هست دنیام ثانیه به ثانیه شده هاله هاله هاله ..بهم پیانو زدن یاد میده دستای هنرمندی داره گیتار میزنه پیانو میزنه ویولن میزنه چهارتا زبان بلده اسپانیایی ..فرانسوی ..المانی..انگلیسی ..این دختر همه چی تمومه اسب سواری کردنش وقتی سوار اسبم الیس شد وقتی اسبم توی حیاط میدویید موهای بلندش توی هوا میرقصیدنو تاب میخوردن و من هر بار دیونه ترش شدم دیونه دیونه باهاش میرم خرید رنگ مرد علاقه اش ابیه خیلی این رنگو دوست داره برام یه پیراهنابی انتخاب کرد و بایه شلوار مشکی سلیقه اش توی انتخاب لباس حرف نداره همه چی تمومه ولی از یه چیزش دلگیرم هیچوقت بهم نمیگه احساسش نسبت به من چیه توی چشماش گرمیه خاصی داره الان دوماه گذشته و اون هنوز یه بارم درست توی چشمای من نگاه نکرده چندبار ازش خواستم برام برقصه ولی هر بار بهم گفت که اصلا دوس نداره برای هیچ مردی برقصه اون شبم توی مهمونی بخاطر اینکه دوستش بعدش داشت میرفت خارج از کشور حاضر شده بود براش برقصه میگفت اصلا خوشش نمیاد از این کار توی حرفش تحکم خاصی داره که نمیتونم رو حرفش حرف بزنم بهش گفتم که خلاف کارم بهش گفتم که کارم قاچاق مواده اولش متعجب شد چشمای درشتش گرد شده بود که دل منو ریشه ریشه کرد با تعجب چندبار تکرار کرد قاچاق مواد خیلی باهام حرف زد میگفت این کارا اخرو عاقبت نداره دختر کنجکاویه بهش اعتماد دارم خیلی زیاد یه بار بردمش سریکی از محموله هام با دقت به همه چیز نگاه میکرد و کلی سوال میپرسید از همه چیز مثله بچه کوچیکا شده بود یکی از افرادم یه چیزی بهم گفت که اونم نامردی نکردو یکی محکم خابوند توی گوشش بیچاره هنگ کرد از اینکه به کسی اجازه نمیده از حدش بگذره خوش حالم محموله بعدیم اخرین محموله است میخوام از هاله خاستگاری کنم دوسش دارم اینکه نداشته باشمش برام عذاب اوره اینکه ماله یکی دیگه بشه نه خیلی سخته خیلی خیلی سخت امروز رفتم دنبالش از خونشون ببرمش میخوام ببرمش تا محموله دیگه مو هم ببینه میخوام تمام عشق دنیا رو به پاش بریزم میخوام معنی زندگی شیرین تر از زندگیه الانشم بچشه ..میخوام با کسی که دیوانه وار دوسش دارم زندگی کنم درسته ازش خیلی بزرگ ترم ولی خوب میخوامش فقط باید ماله من باشه فقط ماله من

بقیه ی ورقه ها سفید بود چند بار برگ زدم ولی چیزی نبود دوباره داخل پاکت رو نگاه کردم یه دفترچه دیگه هم بود برش داشتم و بازش کردم
به نام خدایی که زیبا ترین افریینده است
دلم گرفته کسی که عاشقشم بد بلایی سرم اورده یک هفته است که توی زندانم روزا برام خیلی کند میگذرن به هاله معتاد شدم نبودنش برام عذاب اوره ولی اعذاب اور تر از اون اینکه هاله یه پلیسه اون برای این به من نزدیک شد که منو دستگیر کنه و منه احمق عاشقش شدم از اینکه دوسش دارم پشیمون نیستم ولی میخوام انتقام بگیرم از باید بدونه که نباید هیچوقت با احساس یه مرد بازی کرد نباید من اینقدر دوسش داشتم که حتی حاضر نبودم اشکشو ببینم یه بار توی خیابون یه پسر پا پش پاش گرفت افتاد زمین گریه کرد پسره رو به حد مرگ دادم بزنن پیدا کردن ادرسش برام کاره سختی نبود ولی سخت برام دیدن گریش بود چشمای مشکیش وقتی گریه میکنه فوقلاده براق خوشکل میشه ولی قلب ادمو به درد میاره وقتی دستگیرم کرد اشک توی چشماش جمع شده بود ناراحت بود از اینکه دستگیرم کرده ولی من ناراحت نیستم از اینکه دستگیر شدم ناراحتم واسه قلب شکست خوردم من هاله رو میخوام فقط اونو ولی باید جزای کارشو ببینه میخوام بلایی سرش بیارم که مثله الان من روزی هزار بار ارزوی مرگ کنه ملاقات ممنوعم اگرم نبودم کسی نمیتونست بیاد دیدنم پدر مادر که ندارم یعنی داشتم جفتشون توی تصادف مردن الهی بمیرم هاله هم مادر نداره وقتی هشت سالش بود مادرشو از دست داد اونم توی تصادف غمشو درک میکنم همه دخترا یه اغوش مادرانه میخوان من با اینکه مردم ولی حاضر بودم همه کسش بشم اغوش مادرانه براش داشته باشم باباش بشم داداشش بشم ..همسرش بشم ولی هاله ..اون تمام رویاهامو نقش بر اب کرد همه رو نابود کرد من میخواستم عوض بشم عوض شدم دیگه نمخیواستم کار خلاف بکنم ولی اون اون باعث شد من الان اینجا باشم اون باعث شد برای من حکم اعدام ببرن من تا چند روز دیگه اعدام میشم
از زندان فرار کردم یه جا تویه یه خونه قایم شدم ادمام برام هوییت جعلی ادماده کردن وقت اجرای نقشمه وارد خونه ایی که هاله توش زندگی میکنه شدم چراغا روشنه باید منتظر میشدم که همه بخوابن هو تاریک بود تاریکه تاریک رعد و برق میزد نمیدونم توی این ماه چرا بارون میخواد بیاد الان توی خردادیم هوا نه سرده نه گرمه در خونه باز شد دختری با اندام ظریف اومد بیرون یه بلوز شلوار سفید تنشه هاله بود شبیه فرشته ها شده فرشته دروغین کسی که فکر میکردم دوغگو نیست خودش یه دروغ بزرگ بود داشت میرفت حیات پشتی اروم رفتم پشت سرشو گرفتمش بیهوشش کردم بردمش تویه ماشین دستو پاشو بستم هر وقت میخواست به هوش بیاد بازم بی هوشش میکردم به بوشهر رسیدم هوا گرم بود سوار کشتی که قرار بد مارو قاچاقی ببره دبی شدم خیلی از راه رفته بودیم ولی هاله هنوزم بیهوش بود چقدر چهرش مظلونه از کارم پشیمون شدم ولی وقتی به این فکر میکنم که چظور احساساتمو به بازی گرفته به مرز جنون میرسم و به تصمیمم مصمم تر به هوش اومد نشست هنوز نمیدونست که کجاست وقتی برگشت نگاهش روی من ثابت موندم یکم عقب کشید ترسیده بود بازم یادم رفت که میخواستم چیکارش کنم ساکت بود و باهاش حرف میزدم پشت سرش نشسته بودمو موهاشو شونه میکردمو حرف میزدم اون فقط یه میگفت بله یا تایید میکرد هیچی نمگیفت هیچی ترسیده بود خیلی هم ترسیده بود وقتی بهش گفتم میخوام بفروشمش به یع شیخ عرب صدای خورد شدن چیزیو توی وجودش شنیدم شاید قلبش بود شاید غرورش بود شاید شخصیتش بود شاید احترامی بود که برای خودش قاعل میشد شکست و این شکستش نشانه پیروزی من بود در قبالش پول زیادی گرفتم ولی وجودمو فروختم وقتی که نگاه هوسبازانه ی اون شیخ رو روی هاله دیدم هزار با به خودم لعنت فرستادم رفتم تویه امارتم از دوستم خواستم بیاد پیشم تزدیک دوهفته است که از خوابو خراک افتادم حتی صابر منو به زور میرفرسته حمام ولی چه حمامی تما مدت زیر دوش اب می ایستمو بی صدا گریه میکنم طاقت نیاوردم باید زنگ میزم ببینم هاله الان چی به سرش اومده یعنی اون شیخ بی ابروش کرده به یکی از ندیمه ها که ادمه خودم بود زنگ زدم گفت که شیخ میخواسته هاله رو ببوسه هاله هم اونو به حد مرگ کتک زده اول فکر کردم شوخی میکنه و کلی خندیدم ولی وقتی فهمیدم که عشقمو نزدیک به 150 یا بیشتر ضربه شلاق زده دلم اتیش گرفت دو شب بعدش صابر به مهمونی شیخ دعوت شد از ندیمه شنیدم که هاله قراره اونشب برقصه گفت که هاله بخاطر ضربه شلاقا چهار روزو بیهوش بوده ولی هنوزم همون هاله پاک منه دلم به همین خوش بود یه میلیارد پول دادم به صابر که با خودش ببره و حاله رو از شیخ بخره اولش شیخ راضی نشدده بود ولی وقتی فهمید یه میلیارده قبول کرد تا موقعی که هاله اومد امارت خودمو با اب قند سرپا نگه داشتم وقتی که توی درگاه در دیدمش رنگش مثله یه مرده بود بازوش ظریفش توی دست صابر بود نمیتونست درست راه بره رفتم نزدیک بغلش کردم بدنش یخ بود یخه یخ من وقتی دستشو میگرفتم تمام بدنم اتیش میگرفت ولی این هاله درست مثله یه تکه یخ بود وقت منو دید خواست بره پیراهن سفیدی که تنش بود تکه هایی روی کمرش قرمز شده بود لکه داشت وقت یبغلش کردم خودشو به زور از بغلم بیرون کشید همش هلم میداد بیرون و من غرورمو شکسته بودمو جلوش گریه میکرد دستم که به کمرش خورد جیغ کشید و بی حال شد وقتی پیرهنشو یکم بالا زدم از چیزی که دیدم وحشت کردم تمام کمرش زخمای عمیق بود که بخاطر شلاق خوردن هر روزش بود زخم شده بود و خون میمومد عشقم واسه دوروز بی هوش شد من توی اون دوروز مثله جنازه بودم دوتا ندیمه براش گذاشته بودم که یه وقت من از خستگی خوابم برد حواسشون بهش باشه اون روزا واقعا برام سخت بود خیلی سخت گذشت وقتی چشماشو باز کرد حس کردم خدا تمام دنیا رو دو دستی بهم داده ولی اون همش بهم میگفت ازم متنفره کاری کرد که باعث شد دیونه بشم کاری کردم که کاش هیچوقت نمیکردم بهش گفتم یا برام توی اتاقم هر وقت خواستم میرقصی یا بی ابروت میکنم خودم پشیمون بودم ولی نمیشد دوسش داشتم حداقل از این راه میدیدمش قبول کرد برام میرقصید و من محو دیدنش میشدم رقصیدنشو نمیدیدم خودشو میدیم چشماشو میدیدم که با تنفر بهم نگاه میکردن من داشتم عشقمو زجر میداد یک ماه گذشت بازم قرار بود برام برقصه نتونستم خودمو کنترل کنم من یه مردم نشد خواستم ولی اون هاله با یه جام شکسته به شکمم ضربه زد یک هفته بیشترطول کشید تا جای زخم هایی که هاله بهم زده بود خوب بشه ول زخم دلم هنوزم تازه است هاله رو از دست دادم ترتیبی دادم که بگن من مردم میدونستم هاله پاش به ایران برسه پلیسا میان دنبالم هویت جعلی دیگه ایی برای خودم ساختم و یک ماه بعدش وارد ایران شدم رفتم در خونه پدر هاله ولی خبر از هاله نبود یه بار ماشین پدرشو تعقیب کردم به اسایشگاه روانی رسیدم پشت سرش وارد شدم وقتی پرس و جو کردم گفتن دخترش اونجا بستریه بعداز رفتن پدرش من واسه دیدنش رفتم البته اجازه ندادن برم نزدیکش نمیتونستمم برم نشسته بود به بیرون نگاه میکرد و گریه میکرد دکترش میگفت کارش فقط گریه است وقتی دلیلشو پرسیدم گفت بخاطر اینکه ادم کشته میگفت مثله اینکه به طرف نزدیک بوده خواسته بهش تجاوز کنه اونم کشتش و چیزه دیگه ایی هم نمیدونن باورم نمیشد که هاله بخاطر من دیونه شده بود گذشت و گذشت هاله از اونجا بیرون اومد تمام اون مدت هواشو داشتم اون دختر شاد همیشگی نبود بعضی وقتا با په پسر که فهمیدم پسر عموشه بیرون میرفت گاهی هم با خواهر همون پسر یا بابا داداشش همه سعی داشتن خوش حالش کنن و این یعنی اون هنوزم از لحاظ روحی خراب بود یه مدت بعد فهمیدم رفته سرکار مردای زیادی نزدیکش میشدن و میخواستن توجهش رو جلب کنن ولی اون اصلا متوجه نبود تصمیم گرفتم بدوزدمش برای بار دیگه میخواستمش دیگه فاصله کافی بود دونفر فرستادم توی شرکتش یه نفرش باهاش وارد اسانسور شده بود وقتی خواسته بود هاله رو بگیره هاله زده بودش بعدم همکاراش اومدنو بردنش هاله محافظ داشت فهمیدم که پلیس مواظبشه یه شب بعدش مراسم نامزدی دختر عموش بود اسمش الیسا بود سه نفر فرستادم نمیدونستم محافظاش چند نفرن ولی نباید بیشتر از دو نفر باشه اون سه نفر رفتن توی خونه یه نفرم میموندت تا به من گزارش بده هاله زرنگ تر از اینا بود و تونست بازم فاصله رو حفظ کنه دیگه تصمیمو گرفتم تصمیم گرفتم که تنهاش بزارم از دور نزدیکش باشم میخوام برم بهش گفتم وقتی منو دید میتونستم بفهمم تا چه حدی ازم میترسه میدونستم اصلحه داره میدونستم میتونه منو دستگیر کنه ولی نکرد گفتم میرم اونم چیزی نگفت
اینارو برای تو نوشتم تمام عشق زندگیم میخوام بدونی که تمام مدتی که کنارت بودم واقعا دوستت داشتم ..میخوام بدونی که چقدر برای عذاب هایی که کشیدی متاسفم ازت میخوام منو ببخشی من میرم برای همیشه دیگه نگران نباش هیچوقت برنمیگردم توی زندگیت نمیام ولی ازم نخواه که عاشقت نباشم میخوام که به اون پرورشگاه برسی من به عشق تو اونجارو ساختم و اسمشو گذاشتم هاله هاله روح لطیفت و محبتت میتونی ارامش بخش روح بچه ها باشه همینطور که منی که سی و سه سالم بود در کنارت یه بچه میشدم .و تو بهم محبت کردی میدونم محبتت ناخواسته بود ولی من بهت قول میدم که هرشب به عشق اینکه شاید تو هم یه روز عاشق من میشی سرم رو زمین بزارم تو تمام روح زندگی منی ..کسی که سه ماه وارد زندگی من شد و با رفتنش با بی مهری کردنش زندگیمو منو با اتش کشید من هرشب به عشق اینکه هم زمان با من به ماه نگاه کنی به ماه نگاه میکنم...هیچوقت بخاطر اینکه احساساتمو به بازی گرفتی نمیبخشمت ولی اینو بدونه همیشه دیوانه وار دوستت دارم
عاشقت امیر
دستمو روی صورت خیس اشکم کشیدم نزدیک غروب بود دفترچه هارو توی پاکت گذاشتم روی ماسه های خشک ساحل و ایستادم موج های کم جون کوچک به پاها میخوردن چند قدم چلو تر رفتم اب تا زانوم رسید موج ها یکم قوی تر شده بودن چشم هامو بستم و چند بار نفس عمیق کشیدم ولی نه نباید جلوی اشکامو بگیرم میخوام گریه کنم انگار منتظر بودم تا احساسم قلبم اجازه بده که گریه کنم بلند بلند گریه کردم توی اب به زانو شستم و گریه میکردم من با امیر چه کار کردم زار میزدم در مقابل حرف های امیر هیچی نداشتم فقط میتونستم به حال خودم گریه کنم فقط همین
عید به پایان رسید دیگه تصمیم خودمو گرفته بودم میخواستم از کارم توی شرکت بهداد استعفا بدم میخواستم برم به پرورشگاهی که امیر بهم داده بود من همیشه عاشق بهداد بودم کارای استعفا منو انجام دادم استعفا نامه مو توی دستم جابه جا کردم و تقه ایی به در اتاق زدم
بهداد- بفرمایید
وارد اتاق شدم و درو بستم بهداد داشت یه چیزایی مینوشت با دیدن من لبخندی زد منم یه لبخند زدمو گفتم -راستش میخواستم اینو بهتون بدم برگه استعفامو روی میز گذاشتم
بهداد نگاهی به ورقه انداخت و با ناباوری گفت- هاله تو میخوای بری؟
من - بله دیگه نمیتونم بیام سرکار
بهداد - اما من نمیتونم قبول کنم
من- میخوام به پرورشگاه رسیدگی کنم افراد زیادی هستن که به این کار نیاز دارن من الکی دارم میام سرکار من حتی هزار تومنم از پول حقوقم تا الان استفاده نکردم البته من دوماه بیشتر سرکار نیومدم
بهداد- ولی اخه نفسه عمیقی کشید و گفت ....باشه فقط تا زمانی که کسی برای استخدام بیاد باید اینجا کار کنی
من - باشه قبوله
بهداد - بسیار خوب خانم لج باز برو
من- باشه
از اتاق بیرون اومدم این مدت سارا خیلی پکر بود اناهیتا رو صدا زدم تا ازش بپرسم ببینم سارا هنوزم بخاطر اون افتاق اینجوریه یا نه
اناهیتا- کاری باهام داری هاله جون؟
من -اره..راستش میخوام بدونم سارا هنوزم ازم دلگیره ؟..اخه این روزا خیلی گرفته است
اناهیتا سری به تاسف تکون دادو گفت- نه عزیزم سارا متوجه اشتباهش شد ..ناراحتیشم به خاطر پدرشه
من -مگه باباش چشه ؟
اناهیتا- میدونیکه سارا از نظه مالی خیلی میکشل داره سارا خودش خرج خودشو باباشو میده باباش بیماری قلبی داره بیمارستان بستریه سارا نمیتونه خرج بیمارستانو بده بخاطر همین ناراحته
من- میدونی کدوم بیمارستانه؟
اناهیتا- اره ..برای چی؟
من -تو بگو
اناهیتا -بیمارستان خصوصی..........
خدارو شکر تویه بیمارستان خودم بود سریع گوشیمو در اوردم و شماره بابا رو گرفتم اناهیتا هم کنارم بود بعد از سه بوق جواب داد
بابا- سلام دختر بابا
من- سلام بابا خوبی
بابا- ممنون ..چی شده دخترم این موقع روز به من زنگ زده
من- راستش بابا میخواستم بپرسم شما بیماری ..یه لحظه گوشی.گوشی روپایین گرفتمو گفتم انا اسم باباش چیه؟
اناهیتا- محمد علی
من- بابا شما بیماری به اسم محمدعلی مرادی دارید؟
بابا- اره چطور مگه ؟..تو از کجا میشناسی؟
من- بابا دخترش دوسته منه میخواستم بدونم مشکلش چیه؟
بابا- رگ قلبش گرفته باید زود عمل بشه ...برای چی میپرسی دارم نگران میشم
من- بابا مشکلی نیست فقط میخواستم خرج عملشو از حساب من بردارید
بابا- برای چی اینکارو میکنی بحاله؟
من- بابا سارا دوست منه یه مشکلی داره که نمیتونه خرج عملو بده منم که نیازی به اون همه پول ندارم یکم ازش خرج بشه که جایی رو نمیگره
بابا- باشه دختره خیر خواهم
من- مرسی بابا یه دنیا دوست دارم
بابا- خوش حالم که دختری مثل تورو تربیت کردم خدارو شکر که از پسش بر اومدم ...خیلی خوش حالم که از بالا به بقیه نگاه نمیکنی
من- مرسی بابا جون من دیگه برم
بابا- برو عزیزم خداحاظ مواظب خودت باش
من- شما هم همینطور
بابا- خداحافظ
من- خداحافط باباجون
تماسو قطع کردم
تا سرمو بلند کردم به چشم های اشکی اناهیتا رو دیدم
انهایتا- اگر سارا بفهمه خیلی شرمنده میشه
من- قرار نیست بفهمه
اناهیتا- این لطف کوچیکی نبود هاله
من- عزیزم این فقط جبران کارام بود من باعث شدم سارا ناراحت بشه و این کارو کردم که خودم عذاب وجدان نداشته باشم
اناهیتا- هاله تو خیلی خوبی
من - مرسی عزیزم خوبی از خودته
سارا نفهمید که من اینکارو کردم دوروز بعد از یه نفر به جای من اومد و من از شرکت خارج شدم دیگه محافظ نداشتم پلیسا گفتن که دیگه خطر تهددیم نمیکنه ولی هنوزم نتونستند امیر رو بگیرن الان میخوام برم به اون پرورشگاه میخوام بچه هارو ببینم خودم قرار نیست مدیریتش کنم کسی رو قبلا استخدادم کردن تا کرا رهارو سرسامان بده من فقط مالک اونجا خودمم از این به نیاز های مالیشون رو تاعمین میکنم
جلوی پرورشگاهی ایستادم دیورا های بلند و سفیدی داره بالاش درش نوشته پرورشگاه هاله
وارد شدم تعدادی بچه داخل حیاط بزرگ اونجا بین درختا و وسایل بازی که گذاشته شده بود بازی میکردن به طرف زنی که بهش میخورد چهل سالی داشته باشه رفتم
من- ببخشید خانم
زن که چهره مهربونی داشت گفت - بفرمایید
من- سلام ..سم من هاله بزرگمهره میخواستم برم پیش کسی که اینجا رو مدیریت میکنه
زن- خوشبختم..منم موسوی هستم
من- خوشوقتم ..میهش به من کمک کنید
موسوی- بله با من بیاید..با خانم موسوی وارد ساختمانی که نمای سفید و ابی داشت شدیم بچه ها توی اتاقای کوچکی بودن خانم موسوی منو برد جلوی یه اتاق و گفت اینجا اتاق اقای ریسه و رفت
چند ضربه به در زدم صدای مردی اومد که گفت بفرمایید اروم دستگیره درو چرخوندم و ارد شدم مرد نسبتا جوانی پشت میز نشسته بود

ویرایش توسط *noghre : ۱۵ دي ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۱۵ قبل از ظهر
*noghre آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۵ دي ۱۳۹۲, ۱۰:۱۶ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
*noghre آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +17 امتیاز     
پیش فرض

اروم وارد شدم و در رو بستم و گفتم ببخشید که مزاحمتون میشم
مرد جوان روشو به طرف من برگردوند وقتی صورتشو دیدم سرجام میخ کوب شدم امیر بود
من- امیر
امیر- تعجب کردی؟
من- تو..تو گفتی داری میری
امیر- اره ولی نه قبل از اینکه مطمعن بشم تو میای اینجا به صندلی اشاره کرد و گفت- لطفا بشین
انگار منتظر بودم بهم بگه اروم روی صندلی نشستم سرمو انداخته بودم زیر
من- چرا ؟
امیر- چی جرا؟.....
من- چرا اینجا رو خواستی به نامم کنی؟
امیر- من میدونم تو عاشق بچه هایی ...خواستم اینجارو بهت بدم تا شاید بتونی یکمم احساس ارامش کنی..یادمه همیشه میگفتی کنار بچه ها ارامش داری ..درسته؟
سرمو تکون دادم و گفتم- اگه پلیسا پیدات کنن
حرفو قطع کردو گفت- من الان کنار یه پلیسم ..میخوای منو دستگیر کن
من- من دیگه پلیس نسیتم
امیر- چی؟
من- من استعفا دادم
امیر- چرا تو که تویه کارت حرفا ایی هستی؟
من - کاره سختیه
امیر- پلیس بودن یا بازی با احساس مردم؟
من- من هیچ وقت نخواستم بهم علاقمند بشی
امیر- هاله ناخواسته اینکارو کردی
من- اگه پلیسا بگیرنت چیکار میکنی؟
امیر- من یه مدت دیگه جراحی پلاستیک میکنم و چهرمو تغیر میدم
من- چرا؟
امیر-تا پلیسا نگیرنم...چرا نگرانمی؟
قلبم فشرده شد..یعنی نمیدونه چرا نگرانشم؟.......چرا ؟..خودت میدونی چرا نگرانشی ؟...چرا اگر پلیس بگیرتش ناراحت میشی...هاله وقتی دستگیرش کردی چه حسی داشتی؟......یادته که قلبت داشت از جا کنده میشد؟یادته با دیدن یه چشم ابی دنیات زیرو رو میشد هاله نکنه تو هم عاشق شده باشی؟
امیر-به چی فکر میکنی؟
سرمو بلند کردم نفس عمیقی کشیدمو گفتم- من باید برم
امیر - نرو
من- چرا نرم ؟..مگه تو قرار نیست بری؟...پس برو.. برو بزار کمتر عذاب بکشم خیالتم راحت شاید کم بیام اینجا نمیزارم بچه ها مشکلی داشته باشن ازاتاق زدم بیرون چرا وقتی دیدمش ته دلم خالی شد ؟...من که ازش نمیترسم ...میترسم؟....نه نمیترسم؟.....هاله پس ضربان قلبت چی؟...اونو هم میخوای نادیده بگیری؟........شاید از استرسه
یک ماه گذشته و من هیچ خبری از امیر ندارم شاید بیشتر از هزار بار دفترچه خاطراتشو خونده باشم شاید هراز بار برای خودم و خودش گریه کردم دوماه دیگه عروسی الیسا و پارساست ..پدر سارا خوب شد من هم کمو بیش سری به پرورشگاه میزنم حوصله ام سر رفته با بابا و حامی اومدم بیرون ولی بابا از بیمارستان بهش زنگ زدن و بابا رفت حامی هم باهاش رفت سوار ماشینم شدم که از پارک بزنم بیرون پسر بچه ایی توجه ام رو جلب کرد که داشت ادامس میفروخت رفتم جلوش چشماش ابی بود چقدر ادمه چشم ابی زیاد شده تو این مدت اون موقع دونبال چشم ابی بودی اصلا نبود نگاهی بهش انداختم نشستم جلوش بهش میخورد چهار سالی داشته باشه با لحن بچگونه با مزش گفت - خانم ادامس میخری؟
من - اره همشو بهم بده
پسرک- همشو؟
من - اره همشو میخوام ..اسمت چیه؟
پسرک- اسمم پرهامه
من- اقا پرهام مامان و بابات کجان؟
پرهام - خاله زیور میگه رفتن پیش خدا
دلم گرفت این بچه به این نازی خدا خانوادشو ازش گرفته
من- الان پیش کی زندگی میکنی؟
پرهام با دست خونه ایی خرابه رو اونطرف خیابون نشون دادو گفت- اونجا
من-با خالت اونجا زندگی میکنی؟
پرهام - نه عمو صادق منو دوس نداشت از خوته پرتم کرد بیرون
من - عمو صادق شوهر خاله زیورته؟
پرهام- اره
من- خونشونو بلدی؟
پرهام اره نزدیکه اینجاست
من - منو میبری خونشون؟
پرهام- خانم عمو صادق بده یهو عصبانی میشه میزندتااا
من- مگه تورو میزد؟
پرهام - اره همیشه منو میزد
دلم تیگه پاره شد دست پرهامو گرفتم و به طرف ماشینم بردم
پرهام- خانم کجا میریم؟
من- اول میریم خونه خاله ات تا من شناسنامتو بگیرم بعدم میبرمت یه جای خوب در عقب رو باز کردم و جعبه بزرگ ادامس رو گذاشتم روی صندلی و دره جلو رو باز کردم و پرهام رو نشست داخل کمر بند رو براش بستم و خودم هم سوار ماشین شدم پرهام با ذوق گفت- خانم این ماشین خودته؟
من- اره عزیزم..بهم بگو هاله اسمم هاله است
پرهام - باشه هاله
به ادرسی که پرهام بهم دادو رفتم بچه باهوشی بود خوب اسم کوچه و خیابنوارو بلد بود در یه خونه ایستادم درش زنگ زده بود از ماشین پیاده شدم پرهامم پیدا شد سنگ کوچکی برداشتم و چند ضربه به در زدم که صدای زنی اومد که میگفت - کیه؟
بعدم درو باز کرد نگاهی به سر تا پای من کردو گفت- سلام نگاهش به پرهام افتاد و گفت - تو چرا برگشتی اگه صادق ببینتت میکشتت بچه
من- نیاوردمش که بزارمش اینجا بهش ظلم کنید ..فقط میخوام بدونم این بچه شناسنامه دار؟
همونظور که حدس زده بودم زن خاله زیور پرهام بود
زیور- بله داره؟
من- میشه شناسنامه شو بهم بدید؟
زیور- میخوای چیکار؟
من- به شما ربطی نداره فقط شناسنامه شو بهم بدید ..وقتی تویه خیابون ولش کردی که به فکر نبودی حالا هم شناسانمه شو بهم بدید
زیور با عجله گفت - باشه باشه خدا خیرتون بده که میخواید به این طفل معصوم کمک کنید و رفت داخل چند دقیقه بعد با یه شانسنامه توی دستش اومد بیرون و گفت- خانم تورو خدا زود برید اگر شوهرم بیاد بدبختم میکنه
من- شناسنامه رو گرفتمو گفتم - بسیار خوب پرهام با خوش حالی سوار ماشین شد منم سوار شدم دستمو بردم طرف ضبط و اهنگ شادی گذاشتم پرهامم هی دستاشو تکون میداد شیشه کنارشو کشیده بود پایین موهاش یکم بلند شده بود که نشونه ی نرفتن به ارایشگاه بود موهاش بور بود طلایی رنگ پوست سفید لپاشم وقتی میخندید چال میشدن
به طرف بازار رفتیم میخواستم براش لباس بخرم دوس داشتم این بچه رو خودم بزرگ کنم شاید بخاطر چشمای ابیش نتونستم ازش دل بکنم دوس دارم نزدیکم باشه
از ماشین پیاده شدم پرهامم پیاده شد با تعجب پرسید- هاله جون چرا اومدیم باراز؟
من- خوب اومدیم واسه تو لباس بخریم
با ذوق گفت -واسه من؟
من-اره عزیزم بزن بریم خرید دستمو محکم توی دستش گرفت کلی لباس براش خریدم پرهنای رنگا رنگ شلوار کفش همه چیز براش خریدم با یه علامه خرید به طرف خونه به راه افتادیم وقتی درو با ریموت باز کرد با تعجب به حیاط پر از گل درخت نگاه کرد وگفت- وای هاله جون منو اوردی توی بهشت
خندیدمو گفتم- نه عزیزم اینجا خونمونه
پرهام- اینجا خونتونه؟
من - خونتون نه ..خونمون
پرهام - یعنی من قراره باشما زندگی کنم؟
من- اره
پرهام-هاله جون تو خیلی مهربونی
من- مرسی عزیزم
با هم وارد خونه شدیم دست در دست پرهام مریم جون با دیدن پرهام تعجب کردو گفت- سلام خانم..این بچه کیه؟
من- عضو جیدید خانداه بزرگمهر..اقا پرهام
مریم جون- خانم به فرزندی قبول کردید شمات که هنوز مجردید؟
من - نه عزیزم پرهام خودش شناسنامه داره بابا اینا که بیان باهاشون صحبت میکنم تا من پرهامو ببرم حمام و لباساشو عوش کنم شما هم براش کیک درست کنید میدونم الان نداریم ..و با شیر کاکائو بیارید به اتاقم
مریم جون- چشم خانم
من- چشمت بی بلا خریادی توی دستمو یکم تکون دادمو به طرف اتاقم به راه افتادم پرهام هم به همه جا نگاه میرکد واروم پشت سر من میومد بردمش توی اتاق شولوارک با یه تاپ تنم کردمو بردمش تی حمام حسابی حمومش کردم بعدم یکم موهاشو کوتاه کردم خیلی ناز شده بود الان چشمای ابیش بیشتر جلوه میکرد چون موهاش از روی پیشونیش کنار رفته بود موهاشو فرق یه ور زدم لباس ابی روشنی به تنش کردم که شبیه یه عروسک خوشکل شد این پسرک خیلی ناز بود نشسته روی تخت من و شروع کرد به خودن کیک و شیر کاکائویی که مریم جون براش اورده بود صدای بابا و حامی رو شنیدم پرهام کیکو شیرشو تموم کرده بود دستشو گرفتم و گفتم بیا بریم پایین تا با بقیه اشنات کنم
پرهام - باشه
باهم رفتیم پایین با تا پرهامو دید ابروهاشو انداخت بالا و گفت- به به مهمون داریم؟
من- سلام بابا جون- مهمون نیست قراره پیش ما بمونه
بابا- به فرزندی گرفتیش؟
من -نه خودش شناسنامه داره ..ولی قراره با ما زندگی کنه
بابا- هاله بابا کارت غیر قانونی نباشه
من- نه بابا .نیست بچه خودش شناسنامه داره و بی هوییت نیست پدرو مادرش مردن پیش خالش زندگی میکرده که شوهر خالشم میندازتش بیرون
حامی- چه ادمه بیغیرتی..رو به پرهام گفت - دایی جون اسمت چیه؟
پرهام- اسم من پرهامه اسم شما چیه؟
حامی درحالی که دستاشو باز میکرد و از پرهام میخواست بیاد بغلش گم- اسمم منم حامیه عزیزم
پرهام پرید توی بغلشو گونه پرهامو بوسید
حامی خندیدو گفت-هاله تو همیشه عادت داری همه چیزا رو گلچین کنی نه؟
من- اره دیگه
بابا- خوب پرهام جان اگر این داییته حتما منم بابا بزرگتم
من- با این حساب منم میشم عمه اش
بابا- خیلیم خوبه..ولی اگر ازدواج کردی چی..انوقت پرهامو میخوای چیکار کنی؟
من- هر کی منو میخواد باید پرهامم بخواد
بابا- اگر نخواست پرهام پیشه بابا بزرگ پیرش میمونه و میشه عصای دستش اصلا من باباشم شما هم خواهر برادرش
حامی- اره دیگه ..پرهام جان به جمع خانواده بزرگمهر خوش امدی
خیلی خوش حال شدم که بابا و حامی پرهامو به همین راحتی پذرفتن شامو دور هم خوردیم پرهام به اتاق من اومد تا پیش من بخوابه روی تخت خوابیده بودم که در اتاقم زد شد نگاهی به پرهام کردم غرق درخواب بود پتورو بیشتر کشیدم رو و به طرف در اتاق رفتم درو باز کردم حامی پشت در بود
من- چی شده داداش؟
حامی- یه لحظه بیا پایین میخوام با تو بابا حرف بزنم
من- باشه و از اتاق بیرون اومدم و درو اهسته بستم رفتم توی سالن منو حامی کنار هم نشستیم بابا هم روبه رومون بود دوست داشتم بدونم هرچی دوزتر حامی چی میخواد بگه حام یتک سرفه ایی کرد وگفت- راستش بابا میخواستم درمورد یه موضع مهم باهاتون صحبت کنم
بابا- بگو پسرم میشنوم
حامی -راستش بابا من میواستم...میخواستم شما با پندار خان حرف بزنید و....و پریا رو برام خاستگاری کنید
بابا لبخندی زدو گفت- جدا؟
حامی- اره راستش از پرپیا خوشم میاد ختر خوبیه ..البته نظر شما هم برام مهمه
بابا- نه پسر خیلی خوش حال شدم من خودم فردا به پندار خان زنگ میزنم اجازه میگیرم
حامی لبخندی زد و سرشو انداخت پایین دستمو کردم دورگردنشو یه ماچ ابدار از گونش گررفتم
من- خدایا شکرت که بلاخره از دستت راحت میشیم
حامی- خودتم یه روزی باید از این خونه بری
من- هنوز که نرفتم
بابا- بچه بس کنید نصفه شبی بلند شید برید بخوابید
من- باشه پس شبتون بخیر..اقا حامی شباتون پر پری
حامی یه کوسن مبلو به طرفم پرت کرد خندیدمو جا خالی داد و گفتم- نگو که خوابشو نیبینی
بابا- برو دختر زشته
من- فقط بخاطر بابا ورفتم به اتاقم وارد اتاق شدم دیدم پرهام داره گریه میکنه رفتم کنارش دیدم داره توخواب گریه میکنه اروم تکونش دادم
من- پرهام ...پرهام...بیدار شو عزیزم داری خواب میبینی ..چشموای ابی پر اشکشو باز کرد هق هق میکرد بغلش کردمو گفتم- عزیزم خواب بود فقط یه خواب بد بود
منو محکم بغل کردو گفت - هاله جون خواب دیدم عمو صادق میخواد منو از شما جدا کنه
من- هیچی کس تورو از ما جد نمیکنه ما تنهات نمیزاریم اونشب پرهام تا صبح منو محکم بغل کرد و توی اغوشم خوابید
صبح با تکون خوردن چیزی توی بغلم از خواب بیدار شدم پرهام داشت از بغلم میومد بیرون دستامو باز کردم تا راحت بره ساعت نه صبح بود توی جام نشستمو گفتم- صبح اقا پرهام بخیر ..دیشب خوب خوابیدی داداش کوچلو
پرهام- اره ابجی جون خوب خوابیدم
من- خیلی خوبه دستشویی داخل اتاقم هست دری رو که کنار در اتاقم بودو نشونش دادم رفت و دستو صورتش رو شست منم تو این فاصله لباسمو عوض کردم و بعد ازاون دستو صورتمو شستم
با هم رفتیم طبقه پایین به طرف اشپزخونه پشت میز نشستیم
من- سلام صبحتون بخیر
اینو به فاطمه خانم و مریم خانوم میگفتهردو با هم -صبح شما هم بخیر
پرهام - هاله جون
من- جونم
پرهام- همه اینا برای ماست؟
من- اره عزیزم بخور
صبحونه رو باهم خوردیم که پرهام به طرف پیانوی داخل سالن رفت و گفت- هاله تو بلدی پیانو بزنی
من با لبخند- اره دوس داری بهت یاد بدم؟
پرهام با خوشحالی گفت- میشه؟
من - البته
اونقدر باهوش بود که سریع نت هارو یه روزه یاد گرفت بهش یه شعرو یاد دادم که وقتی بابا و حامی اومدن براشون بزنه اون روزو تا شب باهاش پیانو کار کردم
شب وقتی همه دور هم توی سالن نشسته بودیم پرهام رفت و پشت پیانو نشست
بابا- مثله اینکه از پیانو خوشش میاد
من- اره خوشش میاد در همین حال پرهام شروع کرد به اهنگی رو که بهش یاد داده بودم رو زدن بابا و حامی با تعجب به من نگاه کردن منم ابرویی بالا انداختم و با شوق به اهنگی رو که شاگرد باهوشم میزد گوش کردن وقتی اهنگ تموم شد حامی پرهامو بغل کرد و گونشو بوسید و گفت- چه پسر باهوشی شرط میبند بزرگ بشی فرد خیلی خوب ماثر توی جامعه میشی و اشاره به من کردو گفت- وقتی همچین معلمی داشته باشی ازت بعید نیست
بابا- کی بهش یاد دادی؟
من - از صبح ساعت ده تا ساعت شش عصر رو این اهنگ کار میکردیم تا خوب یادش گرفت البته باید بگم نت هارو هم یاد گرفته
بابا- خیلی خوبه هاله زبان انگیلیسی رو هم بهش یاد بده
من- تو فکرش هستم ..ولی باید ببینم علاقه داره یاه نه
بابا- به نظر من که علایق و سلیقه اش مثله توهه
من- خوبه پس خوب میتونه یاد بگیره ...راستی بابا با پندار خان حرف زدی؟
بابا- اره واسه اخر هفته قراره مزاحمشون بشیم
حامی گل از گلش شکفت با یه لبخند بزرگ و گونه های سرخ شده با ما نگاه میکرد من با بدجنسی گفتم- کی گفته پسر باید اینجوری بخند جمع کن اون لب و لچتو. نگا نگا چطوریم خوش حاله
بابا-- ول کن بچمو بزار دلش خوش باشه
حامی- تحویل بگیر هاله خانم
من- کاری نکن نزارم دستت به پریا برسه هااااااااا
حامی- برو برو من خودم بله رو از پریا یهو دستشو گذاشت جلو دهنش یه نگاه به بابا کرد دید بابا داره با ابروهای بالا انداخته نگاهش میکنه حامی دستشو برداشت و سرشو انداخت پایینو گفت - چیزه یعنی به نظر من جواب پریا خانم بله است
پرهام- داداش حامی سوتی دادای اونم چه سوتییی
همه با این حرف پرهام خندیدیم
بابا- هاله فردا پرهامو بیار بیمارستان تا یه چک آب کامل ازش بدم بگیرن
من- برای چی؟
بابا- میخوام ببینم یه موقع مشکلی نداشته باشه
من- باشه فردا صبح میارمش
بابا- خیلی خوبه
همین موقع فاطمه خانم برای شام صدامون کرد همه بلند شدیم و به طرف اشپزخونه رفتیم شام رو بین خنده و شوخی خوردیم با اینکه پرهام تازه وارد خانوادمون شده ولی خیلی زود تر از اونیکه فکر میکردم باهامون صمیمی شد به بابا میگه بابا فرهاد خوبه که بابا رو به عنوان پدر خودش قبول داره و منو حامی رو هم به عنوان برادراش
صبح با صدای ساعت از خواب بیدار شدم باید میرفتم بیمارستان و از اون طرفم لباسی برای مراسم ازدواج الیسا تهیه میکردم پرهامو از خواب بیدار کردم بعد شستن دستو صورتش رفت پایین بهش گفتم که نباید صبحانه بخوره منم لباسامو عوض کردم یه مانتوی سفید یه شلوار خاکستری با شال خاکستری با کیف و کفشی که از هردو رنگ سفید و خاکستری داخل استفاده شده بود مثله همیشه ارایش کمی کردم و اومدم پایین پرهام داشت از پله ها مویومد بالا بازم رفتم توی اتاق و لباسای پرهام رو هم عوض کردم ست خودم لباس تنش کردم یه شلوار خاستری با یه تیشرت سفید و کفش های خاکستری باهم رفتیم پایین سوار ماشین شدیم و به طرف بیمارستان به راه اتادیم
وارد بیمارستان شدیم میدونستم اتاق بابا کجاست ولی خوب بهتر بود بهش زنگ بزنن گوشیمو از جیب مانتوم در اوردم و شماره بابا رو گرفتم
یه بوق.....دوبوق.........سه بوق.......
ابا- سلام دختر خودم
من- سلام بابا..ما الان بمیارستانیم
بابا- برید ازمایشگاه خودم میام اونجا
من- باشه
به طرف ازمایشگاه رفتیم بابا هم اومد از پرهام خون گرفتن عزیزم خیلی ترسیده بود یکمم گریه کرد ولی زود اروم شد بعلش کرده بودم اول بردمش یه جیگرفروشی با هم یه صبحانه مفصل خوردیم بعدم هم سوار ماشین شدیم که بریم لباس بخریم
توی بازار از این مغازه به اون مغازه رفتیم هنوز الیسا پرهامو ندیده سخت مشغوله کارای عروسیشه پارسا رفت المان از اونجا براش یه لباس عروس خرید و من از کار طاقت فرسای طراحی راحت شدم یه دست کت و شلوار خاکستری راه راه با یه پیراهن سفید و یه کراوات کوچیک برای پرهام خریدم با یه جفت کفش مردوونه البته سایز کوچیک برای پرهام حسابی براش خرج کردم بعد از تموم شدن خریدای پرهام رفتیم به یه مزون که من همیشه لباسامو از اونجا میخرم از توی کاتالوگ یه لباس بلند طلایی رنگ انتخاب کردم اصلا پف نداشت ولی بلند و دنباله دار بود همونطور که خیلی دوست داشتم دامنش کامل از حریر بود البته لباس از هم جدا نبود بعدم رفتیم یه کفش پاشنه بلند طلایی رنگ خریدم لباسم همونطور که میخواستم لختی نبود خریدامون تا بعد از ناهار طول کشید ناهارو توی رستوران خوردیم پرهام درست به اداب من غذا میخورد بهش یاد دادم چطور از همه قاشوق و چنگالو اینا استفاده بکنه ولی خوب بهش گفتم فقط توی مهمونی ها اینجوری غذا بخوره توی خونه عادی هر طور که دوست داره غذا بخوره و نیاز به اداب خاصی نیست بعد از ناهار رفتم و یه دست کت و شلوار ابی نیلی خریدم و یه تیشرت ابی هم با یه شلوار مشکی هم براش خریدم با یه کفش ابی هم براش خریدم یه کفش مشکی هم برای خودم دیگه عصر شده بود که گوشیم زنگ خورد بابا بود دکمه قراری تماس رو لمس کردم و گوشیو به گوشم نزدیک کردم
من- سلام بابا
بابا- سلام دخترم ..زنگ زدم بگم که اقا پرهام از منو تو هم سالم تره خدارو شکر بیماری نداره
من- خدارو شکر
بابا- کجایی؟
من- اومدم واسه عروسیه الیسا واسه خودمو پرهام خرید کردم الانم میخوام پرهامو ببرم پارک
بابا- باشه دخترم مواظب خدت باش
من - شما همینطور
بابا- خوب پس خداحافظ
*noghre آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان کوچه ممنوعه | sisi7070 کاربر انجمن sisi7070 تایپ رمان 49 ۱۷ بهمن ۱۳۹۲ ۱۲:۰۶ بعد از ظهر
رمان میشه عاشقم بشی؟ | *noghre کاربر انجمن *noghre رمان های کامل شده نوشته کاربران 23 ۱۱ دي ۱۳۹۲ ۱۰:۵۶ قبل از ظهر
رمان به ماه نگاه کن | *noghre کاربر انجمن *noghre رمان های کامل شده نوشته کاربران 50 ۳ دي ۱۳۹۲ ۰۱:۱۳ بعد از ظهر
رمان قانون شکنان عشق | *noghre کاربر انجمن *noghre رمان های کامل شده نوشته کاربران 29 ۲ دي ۱۳۹۲ ۰۷:۰۰ بعد از ظهر
رمان هزار رنگ عشق | *noghre کاربر انجمن *noghre رمان های کامل شده نوشته کاربران 22 ۱ دي ۱۳۹۲ ۰۲:۱۱ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۰:۵۷ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا