ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان ياس و شاپرک | niloofar_N کاربر انجمن
تور


نودهشتیا
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 38
  1. Top | #1

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    282
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یــه جای خــوب
    تشکر از کاربر
    2,784
    تشکر شده 11,145 در 520 پست
    اندازه فونت

    Wink رمان ياس و شاپرک | niloofar_N کاربر انجمن

    من اين رمان رو خودم نوشتم اميدوارم ازش خوشتون بياد....

    فصل 1

    - هميشه از اين استاد بدم مي اومد اينم با اين تحقيق هاش آخه مگه من چند بار خودكشي كردم كه بدونم بعد از اون چه اتفاقي ميفته. اصلا ما چرا بايد براي درس هاي عمومي هم اينهمه خودمون رو به زحمت بكشونيم
    اين جمله رو زماني گفتم كه كنار دوستم ياسمين روي نيمكت محوطه ي دانشكده نشسته بودم. ياسمين روش رو به من كرد و گفت:
    - چيه چرا اينقدر زير لب غرولند مي كني؟
    - آخه موضوع تحقيق چرت و پرته
    - حالا براي تحقيق با كي افتادي؟
    به حالت مسخره وار گفتم:مسيوپرهام پرتو, نور چشمي استاد , شاگرد اول كلاس ,شاهزاده ي سواربراسب سفيدهمه ي دخترهاي دانشكده
    - پس خدا به دادت برسه كه از الان بايد طعنه هاي دخترهاي حسود دانشكده رو تحمل كني , البته همچين تحفه اي هم نيست
    - آره جون تو, تو كه بيشتر از همه چشمت اون رو گرفته
    - برو بابا ، راستي نگار دوستت سحر گفت اگه ديدمت بهت بگم كه تو بوفه منتظرت هست
    - اي واي راست ميگي بهم گفته بود. يادم رفت. پس فعلا خداحافظ.
    از لحن ياسمين فهميدم به من حسودي ميكنه البته اون روز و روزهاي ديگه همه ي دختراي دانشكده به من حسودي مي كردن.تودانشكده درس من نسبت به بقيه ي بچه هاي كلاس بدك نبوداما به پاي آقاي پرتو نميرسيد تنها دوستم يعني سحر نه به من حسودي ميكرد و نه شيفته ي اين آقا بود. من كه خيلي از اين پسر بدم ميومد. يعني به نوعي متنفربودم چون همه ي دخترها براش ميمردن واين آقاي از خود راضي هم پر ازغرور شده بود،حسابي خودش رو ميگرفت .البته من اينطور تصور ميكردم چون بقيه ي بچه ها همچين نظري درباره اش نداشتند!
    - سلام نگار خانم چي شد؟! ما رو يادت رفت؟
    - واي سحر جون تويي!! اصلا نديدمت!
    سحر با حالتي كه به آدم شك داشته باشن گفت:
    - ديدم همچين تو خودت بودي. راستي از كي مي خواي رو تحقيقت با پرتو كار كني خوشانس خانم؟
    - حرف خوشانسي رو نزن كه تنها چيزي هست كه تو زندگيم نداشتم و نخواهم داشت. نميدونم من كه اصلا بهش رو نمي دم.
    -آفرين همين كارو كن، باهاش لج كن . راستي من بايد امروز زودتر برم پس فعلا، فردا ميبينمت. دير كردي نتونستيم خوب همديگه رو ببينم.
    - صبر كن بزار برسونمت
    - نه نه امروز نيما مياد دنبالم گفت جلوي پارك كنار دانشكده منتظرش بمونم. خب عزيزم فعلا خداحافظ
    وبعدش با عجله رفت. سحر و نيما حدودا يك سالي هست كه با هم نامزدن و قراره امسال با هم ازدواج كنن وقتي به مادرم گفتم قراره سحر امسال ازدواج كنه كلي نصيحتم كرد براي اين كه منم كم خواستگار نداشتم اما هر چي به مادرم ميگم فعلا قصد ازدواج ندارم قبول نمي كنه. تصميم دارم يك خونه ي مستقل بگيرم تا همه رو راحت كنم همين طور كه داشتم مي رفتم يكدفعه يك ماشين جلوي من ترمز كرد به حدي كه از ترس با شدت عقب رفتم.
    - سلام خانم دانشورداشتم دنبالتون ميگشتم
    وقتي ديدم پرتوهست با عصبانيت گفتم:
    - كه چي بشه؟
    - ببخشيد نمي خواستم مزاحم بشم مي خواستم بگم فردا تو همين
    پارك براي شروع كارمنتظرتون هستم
    - فردا؟! همچين ميگيد فردا انگار بايد پسفردا تحقيق روبه استاد بديم
    - نه فقط خوبه كه وقت هدر نره
    - شما نگران وقت نباشيد. من فردا نمي تونم لطفا براي روز بعدش
    برنامه بريزيد
    - باشه هر چي شما بگيد راستي مي خواهيد برسونمتون؟
    با عصبانيت گفتم:
    - نه ممنون ماشين هست
    بعد خيلي سريع از ماشينش دورشدم با خودم مي گفتم: مسخره فكر نمي كنه من از ترس زهرم تركيد با اون ترمز گرفتنش . با عجله بدون اينكه پشتم رو نگاه كنم دزدگير ماشينم رو زدم و سوارش شدم. داشتم از محوطه ي دانشكده خارج ميشدم كه از آينه ديدم يكي داره دنبالم مي دود. فوري ترمز گرفتم كه يكدفعه بازم ريخت پرتو رو جلوي پنجره ي ماشين ديدم.










    فصل 2

    آقاي پرتو از اون آدماي سوسول ماماني نبود اما با اين وجود من نسبت به اون تنفرزيادي داشتم اون از يك خانواده اي بود كه خفن پولدار بودن وهمچين پسربدي هم نبود، يك پسر خوش قيافه ،خوش تيپ، خوش برخورد وخودگيركه مخفف خود را گرفتن هست البته به اين مورد فقط من وسحر معتقديم البته گفته باشم منم يك دختر زيبا وخوش قيافه تو دانشكده محسوب ميشم تازه خيلي هم باحال هستم برعكس اون پسره ي خشك. آقاي پرتو، با همين صفت هاي بيخودش باعث شده كه همه ي دختراي دانشكده براش بميرن.
    با كمي تعجب پرسيدم:
    - ببخشيد آقاي پرتو كاري داشتيد؟
    - عذرمي خوام خانم دانشورمن بنزين تموم كردم ميشه كمي به
    من بنزين بديد
    با نيشخند گفتم:
    - شما كه الان جلوي من ويراژ داديد چي شد پس؟
    - شما هم سؤال هايي مي پرسيد خانم دانشور!
    لبخندي زدم و گفتم:
    - متاسفانه من بنزين اضافه ندارم
    - خانم دانشور خواهش ميكنم كمك كنيد دوستام همه رفتن و من در حال حاضرفقط ميتونم از شما كمك بگيرم ، من كار مهمي دارم
    - آقاي پرتو من مگه با شما شوخي دارم؟!و يا دارم بهتون دروغ ميگم؟!من بنزين اضافه ندارم وبنزين توي باكم هم احتياج دارم
    لبخند عصبي بهم زد و با كنايه گفت:
    - باشه، من هيچوقت اين لطفتون رو فراموش نميكنم
    - فكر كنم ديرتون شده مگه كار مهمي نداشتيد؟
    ساعتش روبا عجله نگاه كرد وبا نگراني گفت:
    - واي پريسا پدرم رو درمياره
    وسريع از ماشين دور شد.
    ***
    نميدونم چرا اينقدر خسته هستم از وقتي كه بيدار شدم همين وضع روداشتم .خدا رو شكر كردم كه امروز كلاس نداشتم وگرنه تمام كلاس رو مي خوابيدم داشتم تو ذهنم خاطرات ديروز رو مرور ميكردم كه يكدفعه برادر فوذولم پيداش شد و من رو قبض روح كرد هميشه عادت داره من بدبخت رو بترسونه ديگه از دستش خسته شدم. چرا زودتر زن نميگيره بره من از دستش راحت بشم.
    - نگار زنده اي چرا اصلا از جات تكون نميخوري ؟
    راست ميگفت آخه حدود يك ساعت بود كه داشتم بدون هيچ حركتي به تلويزيون نگاه ميكردم
    - نترس داداشي من هنوز نمردم حالا حالاها دست از سرت بر نميدارم .
    - اين رو كه ميدونم لازم نيست هر روز معذرت خواهي كني كه
    مزاحمي صد بار گفتم اشكال نداره.
    اين حرف رو كه گفت داشتم از حرس دمپاييم رو به طرفش پرت ميكردم تا اين كه مادر اومد وگفت: نگار دوستت سحر پشت تلفن هست .
    با حرس يك نگاه غضب ناك به داداشم انداختم وبه سمت تلفن رفتم
    - الو سلام سحر جان
    - سلام نگار كجايي تو؟ من خيلي به گوشيت زنگ زدم
    - آخه گوشيم تو اتاقمه صداشو نشنيدم ببخشيد عزيزم چه خبر؟
    - اي شيطون خبرا كه دست شماست . امروز ياسي بهم گفت
    داشتي با پرتو تو حياط جروبحث ميكردي.
    - ازدست اين ياسمين همش بلدِ شايعه درست كنه. كِي من داشتم باهاش جروبحث ميكردم؟! فقط درباره ي تحقيقمون داشتيم يه دو كلام حرف ميزديم،همين.
    - پس خلاصه همديگه رو ديديد ؟!
    - واي ازدست تو
    - چرا؟ مگه حرف بدي زدم؟
    - نه ولي از همون اول به پرتو گير دادي!
    - باشه باشه، تسليم بيا درباره ي يه چيز ديگه حرف بزنيم.
    - يعني تو به من زنگ زدي تا با هم حرف بزنيم؟!
    - پس آدما براي چي به هم زنگ ميزنن؟
    - واي خدا تو يه چيزيت هست.
    - اصلا آره يه چيزيم هست مگه كار اشتباهي هست كه آدم براي
    دعوت كردن دوستش به عروسيش بهش زنگ بزنه؟
    اصلا نفهميدم كه صدا ي جيقم تا كجا رفت با اين كه ميدونستم امسال يه همچين خبري بهم ميرسه اما باز هول كردم وبد جور هيجان زده شدم
    - واي سحر نميدونم چي بگم اصلا انتظار اين خبر رو وسط سال نداشتم
    - حالا ماجرا داره. دوست دارم امروز ببينمت
    - باشه پس من يه رستوران خوب ميشناسم ميخوام دوستم رو مهمون كنم تا روز عروسيش انتظار كادو از من نداشته باشه
    - خيلي لوسي نگار
    بعد از اين كه آدرس رستوران رو بهش دادم از هم خداحافظي كرديم وتلفن رو گذاشتم
    با شتاب به سمت مادرم رفتم وگفتم: مامان من امروز ناهار بيرون با سحرم تا شب ممكنه نيام، گفتم كه نگران نشي.
    مادرم كه عجله ي من روديد نگران پرسيد : اتفاقي افتاده مامان جان؟
    - نه مادر من چه اتفاقي؟!فقط با دوستم براي تعويض روحيه ي بد از فشاردرس ها دارم بيرون ميرم
    بعد ديدم مادرم بالبخند سرش رو تكون داد و گفت : از دست شما جوونا
    بعد از اين كه آماده شدم سريع از خانه بيرون رفتم. چون خيلي طول دادم و ممكن بود دير برسم. سريع سوار ماشين شدم و باسرعت زيادي گاز دادم ميدونستم دير ميرسم داشتم رانندگي مي كردم كه گوشيم زنگ زد مي دونستم سحره
    - الو سحر جان دارم ميرسم
    - نگار، ببخشيد عزيزم اما من نميتونم امروز بيام يه مشكلي برام پيش اومده. اشكال نداره قراررو فردا براي بعد از كلاس بذاريم؟
    با اين كه عصباني شده بودم كه من رو ساعت 3 بعد از ظهر توي اين گرما بيرون كشونده بود خودم رو كنترل كردم وبه آرومي بهش گفتم:
    - اشكال نداره عزيزم پس بمونه براي فردا.اتفاقي افتاده؟
    - فردا برات تعريف ميكنم فعلا كار نداري؟
    - نه پس تا فردا
    بعد از اين جمله در گوشيمو محكم بستم من آنقدر اين كاررو با در گوشيم كردم كه ديگه كاملا شل شده بود وبايد به فكر يه گوشي ديگه مي افتادم. حوصله نداشتم برم خونه ميدونستم اگه برم مادرم كلي سؤال پيچم ميكنه بنابراين رفتم يه رستوران همون نزديكيا و ناهارم رو تنها خوردم وبعد از يه كم ماشين سواري رفتم خونه كه حدودا ساعت 7 شده بود وقتي رفتم داخل فقط نويد خونه بود با بي حوصلگي ازش پرسيدم : مامان كجاست؟
    - با بابا رفته خونه ي خاله آخه قراره براي مريم خواستگار بياد
    مريم دختر خاله كوچيكم بود كه با خواهرش مژگان 7 سال تفاوت سني داره وهمچنين برادري با2 سال تفاوت سني هم داره، ميثم تقريبا همسن نويد برادرمه. مريم تقريبا هم سن منه و ما تو فاميل دوستاي خوبي با هم هستيم خيلي دلم ميخواست تو مراسم خواستگاريش شركت ميكردم ولي مثل اينكه بچه هاي فاميل جايي تو اين مراسم نداشتند .
    بعد از اين كه يه كم با نويد كل كل كردم رفتم به اتاقم تا بخوابم چون اون روز واقعا خسته بودم و وقتي سرم رو گذاشتم رو بالش نميدونم كي خوابم برد.
    - بيدار ميشي يا برم يه پارچ آب بيارم!؟
    - اين عالي بود كه روزم رو با صداي دلنشين داداشِ بيخودم شروع كنم به خاطر همين براي تشكر از اين لطفش عقده ي خراب كردن صبحم رو با يه داد كشيدن سرش خالي كردم به طوري كه بيچاره جا خورد
    - تو چته؟!چرا داد ميزني؟ اومدم بيدارت كنم تا از كلاست جا نموني اونوقت توعوض تشكر سرم داد ميكشي.
    با شنيدن كلمه ي كلاس سيخ شدم وبا ترس گفتم: آخ راست گفتي نويد من امروز كلاس دارم.... ساعت چنده؟
    - الان فقط 10 دقيقه وقت داري
    - واي خدا جون، حالا چي كار كنم؟
    با عجله آماده شدم اصلا متوجه نشدم چطوري مقنعه ام رو گذاشتم
    همون لحظه نويد داشت ميرفت سر كار كه بهم پيشنهاد رسوندن داد ومن كه ميدونستم اين پسر تا چه حد تابع قانونه پيشنهادش رو رد كردم داداشم نويد يه آرشيتكته و تو كارشم حسابي موفقه و(من خيلي بهش حسودي ميكنم) خلاصه به قول مادرم: پسر به اين خوبي رو كي نمي خواد فقط آستين بالا زدن براش مونده. حالا از اين چيزا بگذريم.
    با عجله سوار ماشينم شدم وطوري گاز دادم كه نزديك بود چپ كنم و به درخت بزنم فقط 5 دقيقه وقت داشتم مطمئن بودم دير ميرسم و از چيز ديگري كه خوب مطمئن بودم اين بود كه استاد عزيزم امكان نداره منو تو كلاس راه بده . نميدونم چند تا چراغ قرمزرو رد كردم و نميدونم نزديك بود چند نفر رو زير كنم اما با هزار جور بدبختي خودمو به دانشكده رسوندم.
    خيلي با عجله از ماشين پياده شدم . دزدگيرش رو زدم و با سرعتي كه خودم تعجب كرده بودم خودم رو به كلاس رسوندم قبل از اينكه در بزنم مكسي كردم وميخواستم بي خيال اين كلاس بشم تا هم از نگاه هاي بچه ها راحت شوم و هم از بيرون رانده شدنم توسط استاد. به خاطر اينكه 25 دقيقه دير كرده بودم .اما در يك لحظه به ياد جزوه هايي افتادم كه بايد به خاطر غيبتم رونويسي كنم واينكه دفعه ي بعد نميتونم با روي خوش استادم روبه رو بشم. بنابراين با اعتماد به نفسي كه خودم ازش خبر نداشتم بعد از چند بار در زدن اجازه ي باز كردن آن رو گرفتم اما پايم رو داخل كلاس نگذاشتم وهمون طوري جلوي در ايستاده بودم اصلا به بچه ها نگاه نكردم حتي به سحر!! از ترس نمي تونستم رو پايم بند بشم به قدري از اين استاد ميترسيدم كه حد نداشت بعد از چند دقيقه سكوت در حالي كه سر من پايين بود صدايي آمد كه گفت:
    خانم دانشور از شما انتظار نداشتم ، حالا چرا جلوي در ايستاديد؟!
    فكر نميكنم كلاس اونجا تشكيل شده باشه.
    با اين حرف استاد بچه ها هرهر داشتند ميخنديدند واين در حالي بود كه من مثل لبو سرخ شده بودم خلاصه با اجازه ي استاد رفتم وسر جايم نشستم وازاخلاق خوبش خيلي متعجب شده بودم. وقتي اواسط كلاس بود متوجه نگاه خيره ي پرتو شدم وجوري چپ چپ نگاهش كردم كه از خجالت سرش را پايين انداخت خلاصه بعد ازتمام شدن كلاس با سحر رفتيم تا چيزي بخوريم وحدودا يك ساعت بعدش كلاس داشتيم
    - نگار چي شدكه امروزديراومدي؟ توكه ازاين عادتها نداشتي!
    - هيچي بابا ديروز كوه كندم واسه همين بامشت ولگد نويد بيدار شدم
    بعد در حالي كه ميخنديد چند تا فحش هم بارم كرد. وقتي كه داشتيم
    به طرف كلاس ميرفتيم دوباره پرتو روديدم كه روي نيمكت كنار دوستش نشسته بود و داشت به من نگاه ميكرد . ايندفعه بهش چشم غره نرفتم اما درعوض اصلا بهش توجه نكردم و با سحر به سمت كلاس رفتم نگاه هاي پرتو به طور كلي ذهنم رو مشغول كرده بود به طوري كه قرارم رو با سحربه كلي فراموش كرده بودم و اگه يادم نياورده بود تا دم در خونه رسونده بودمش.
    - نگار به نظرت نيما پسر خوبي هست ؟
    - البته كه پسر خوبيه. اما ببينم تو اصلا دوستش داري؟ يا اينكه داري از هول بي شوهري باهاش ازدواج ميكني؟
    - مسخره، و بعد از چشم غره اي گفت: آره من خيلي دوستش دارم اما اين آخرا كه نزديك عروسيمه خيلي ميترسم.
    دراون لحظه طوري جلوي يك رستوران كه ديروز قرار بود به اونجا بريم پارك كردم كه سحرنفهميد كي ايستاديم.
    با يك حالت آرامش بخش گفتم : حالا بيا بريم اول ناهار بخوريم بعد با هم مفصل حرف ميزنيم
    سحر لبخندي زد و بعد هر دو از ماشين پياده شديم . در حال ناهار خوردن بوديم كه چيزي من روازپشت شيشه ي رستوران متوجه ي خودش كرد. آقاي پرتو با ماشينش!!! نميدونستم اين پسره اين جا چيكار مي كرد. در اون لحظه با عصبانيت از پشت ميز بلند شدم ودر حالي كه سحر منو با تعجب نگاه ميكرد از رستوران خارج شدم. پرتو هنوز متوجه نشده بود كه من داشتم به طرفش ميرفتم.
    - معلوم هست شما اينجا چيكار ميكنيد؟
    اين جمله رو چنان با عصبانيت گفتم كه بيچاره آقاي پرتو در اون لحظه هم بخاطر حضور ناگهاني من و هم بخاطر عصبانيتم مثل چوب به سمت من خشك شد.در حالي كه خيلي گيج شده بود گفت:
    - خانم دانشور چرا اينقدرعصباني هستيد؟
    - آقاي محترم من نميدونم دليل تعقيب شما چيه! از امروز صبح شما داريد منو اذيت ميكنيد.
    - اما خانم دانشور شما داريد اشتباه ميكنيد من شما رو تعقيب نميكردم!
    - پس دليل اينجا بودنتون رو همين الان توضيح بديد اگه بگيد اومديد ناهار بخوريد من ميدونم وشما چون خوب ميدونيد يك عالم رستورانِ ديگه پايين تر از..
    داشتم حرفم رو تمام ميكردم كه يكدفعه صدايي اومد كه گفت:
    - پرهام مشكلي پيش اومده؟
    با شنيدن اين صدا به پشتم برگشتم وخانمي را كه تقريباهم سن مادرم بود ديدم
    - خانم دانشور معرفي ميكنم ايشون مادرم هستند. من دنبال مادرم اومده بودم چون خودش از من خواسته بود حالا راضي شديد؟
    باهول و در حالي كه داشتم از خجالت آب ميشدم با مادرش احوال پرسي كردم و با حالت مظلومانه اي از آقاي پرتو معذرت خواهي كردم وسريع برگشتم تا به داخل رستوران برگردم كه شنيدم صدايم كرد
    - ببخشيد خانم دانشور اميدوارم سوء تفاهمتون بر طرف شده باشه در ضمن امكان داره كه شمارتونو بهم بديد؟ فكر بدي نكنيد براي تحقيق ازتون ميخوام تا با هم بتونيم كارهامون روهماهنگ كنيم و در ارتباط باشيم
    در همان لحظه بود كه داشتم به استادم لعن ونفرين ميفرستادم كه با اين انتخاب مذخرفش مجبورم كرد شماره ام رو به اين آقازاده بدم.
    مثل هميشه خودمو كنترل كردم و خيلي محترمانه شمارمو روي كاغذي كه توي جيبم بود با خودكارپرهام خان نوشتم وبهش دادم وسريع ازش دور شدم چون هم عصباني بودم و هم داشتم از خجالت ميمردم .

    ***

    وقتي داشتم باسحربه سمت پارك ميرفتيم كلي به اين داستان خنديد
    و نصيحتم كرد. بعد ازاين همه اتفاق تازه ياد دوستم افتادم و بدون مقدمه داستان ازدواجش رو ازش پرسيدم
    - هيچي بابا نيما بندكرده كه قبل ازسربازيش ميخواد با من ازدواج كنه يكي نيست بگه مگه منو موقعي كه ميري سربازي ميخورند؟!! خلاصه نگار جون هر چي بهش ميگم دوست دارم بعد از درسهام باهاش ازدواج كنم مگه آقا حاليش ميشه
    - گناه داره بيچاره، بده يه نفر اينقدر آدم رو دوست داشته باشه؟
    با حالت معصومانه بهم نگاه كرد و گفت: خب نه ولي...
    - ولي چي ؟
    - ولي عجله كار شيطونه
    - چرا اينقدر سخت ميگيري ؟! وقتي عروسي كرديد بازم ميتوني درست روادامه بدي . مگه نميگي داره ميره سربازي؟ پس ديگه مشكلي نيست
    - باشه آقا قبول حالا بيا بريم روي اين نيمكت بشينيم تا بهت بگم ديروز چي شده بود
    - اي واي راست ميگي دليل قال گذاشتنم رو ازت نپرسيدم
    - خيلي لوسي نگار من كه ازت عذر خواستم
    - شوخي كردم،حالا تعريف كن
    - خب ديروز همون موقع كه پاي تلفن ازت خداحافظي كردم نيما خان خونمون اومد نميدوني چه غوغايي به پاكرد نگار!آقا اومده داره با داد هي ميگه خيلي نامردي سحر،خيلي بدي سحر وازهمين چرت وپرت ها بعد من با عجله رفتم ببينم چه خبر شده ديدم تو حياط جلوي در ايستاده داره با پدرم بحث ميكنه فوري رفتم پايين ببينم كه چه خبره نميدوني نگار طوري اومد به طرفم كه ازترس پشيمون شدم وعقب عقب رفتم
    - واي مُردم سحر ميشه زودتر بگي چي شده بود
    - بهت گفته بودم كه مادر شوهرم باهام بده، اومده براي اينكه يه كاري كنه پسرش دست از سرم برداره به نيما گفته: نيماجان دختره سحر گفته كه ديگه دوست ندارم با نيما ازدواج كنم
    - ببينم مگه ميشه آدم يه همچين دروغ ضايعي رو بگه ؟!
    - نه ميدوني چي شده اين خانم روزي كه اومده بود خونمون تا قضيه ي ازدواج زودتر روبه ما بگه ديده قيافم رفته تو هم ، فكر كرده از ازدواج منصرف شدم معلوم نيست حالا چه حرف هايي به نيما زده كه اونطوري اومد خونمون و نزديك بود خفه ام بكنه
    - حالا چه طوري نيما رو راضي كردي؟!
    - نميدوني نگار به چه چيز هايي من قسم خوردم تا آقا راضي شد تازه مادرشم آورد خونمون تا ازم معذرت بخواد مادرش هم اعتراف كرد كه من فكر كردم سحر جان منصرف شده وگرنه قصد به هم زدن اين ازدواج رو نداشتم و بعدش يه معذرت خواهي سرد تحويلم داد، نميدوني چه قدر كيف كردم نگار
    - واي پس ماجرايي داشتي ولي معلومه آقا نيما خيلي دوست داره كلك
    - خب آره ديگه مگه ميشه دختري به بامزگي و خانمي وخوشگلي و درس خوني من رو دوست نداشته باشه
    - بله، مگه اين كه خودت اينطوري از خودت تعريف كني
    بعد از اينكه كمي ديگه با سحر حرف زدم به اين نتيجه رسيديم كه به خونه بريم چون ساعت حدودا 6 شده بود از سحر خواستم بياد خونمون اما قبول نكرد چون نيما جونش امشب شام خونشون مهمون بود. بنابراين بعد از اينكه سحر رو به خونشون رسوندم كنار مغازه ي گل فروشي ايستادم تا براي داداش گلم نويد خان يه دسته گل بگيرم البته اين كارا خيلي از من بعيد بود اما به خاطر امروز صبح واقعا ازش متشكر بودم چون ميدونستم اگه امروز منو بيدار نميكرد حتما تا همين الان تو تختم داشتم خواب هفت پادشاه رو ميديدم.


    گـراهـام بـل ِ لـعنتی عـزیز
    تـلـفنی کـه زنـگ نـمی خـورد کـه نـیازی بـه اخـتـراع نـداشت !!!
    حـوصـلـه ات سـر رفـتـه بـود ...
    " چـسـب ِ قـلـب " اخـتـراع مـی کـردی ؛
    مـی چـسـبـانـدیـم روی ایـن تـرک هـای قـلب ِ صـاحـب مـرده ـمان!
    و غـصه ی زنـگ نـخـوردن ِ تـلفـنی کـه ...
    اخـتـراعـش نـکرده ای را نـمی خـوردیم !!
    سـاده بـگـویم گـراهام بـل عـزیز !
    "حـال ِ ایـن روزهـای مـرا ، تـو هـم مـقـصری"

  2. 171 کاربر از پست "Dezire" تشکر کرده اند .

    *aren* , *artist* , *GolDeN* , *soodabeh* , *TARA* , -دایان- , .Baharak. , .ELHAM. , .Mania. , @nilu , afrooz87 , aidai , alexiiiiiii , alonegirl , Amirsam1 , ana-armin , aroosak , ART!ST , asal-661 , asal_cheshmak , ashoka , atousa27 , atyek , AVESTA , ayda3 , aygeen , Aypinar , Az@de , b.maryam , behnazhmz , blue65 , daneshmand , Donya-70 , down13 , elahe.goddess , elahe70 , elahem , Elen , elhamtt , eng2day , eteb , extranjera , f1363 , faezeh88 , farajoon , Farnaz , fatima983 , gandomsa , ghazale49 , ghazale96 , ghazghaz , Gole Yassaman , golgh , harimeshgh , helen888 , helik , hiva , honey_x , leila93 , lili5225 , M&M_601 , m0zhdeh , mahbobe26 , mahdieh67 , mahdiyeh , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , mahtabmm , mamorin , marjanagn , mary341 , maryam63279 , maryam_mariusz , Mina , Mo$aFeR , monire_74 , m_h_n , nafas44 , nasi & somi , nedaj , neegaar , NE[ )@A , Niayesh- 74 , niazruby , nlp16001 , parmis86 , parshang , Qeen , rizeh mizeh , rohollah , saharmn , samaane , samiagirle , sanaz_ , sansan , sara8 , sara_n , sarma1010 , serentipiti , setareh67 , sh1998 , shalizar2 , shili , shiva joon , silverstar , skarlet 62 , soha.f , Sokout , Sokout_momtad , SONIA B , Star_69 , stiv , tabaloga_ra , tama1011 , tanaz.68 , taniiin , TARANOMEMEHR , tara_5877 , Tifani Jon , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , YALDA STAR , yasi88 , yasi_69 , yjdj , Z.BITA , zahra.h , Zahra_niki , Zanessa , zara14 , zeinabjoon , zina , ~jOojoO.tAlA~ , ~Spunk!e~ , آرنیکا , اب و اتش , اتوسا , اسوده , انائل , اهنگ , ایماز , بارانیان , برادپیت , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , حنیفا58 , خانم فسقلی , خوشگلم من , رز آبی , روشای تنها , روژان , زی زی گولو , سانجانا , شادئ , شاپرک13 , شبنم , !arefeh , علیصدر , م.م.ر , ملیساا , منيژه , نازبو , نگاه روشن , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , پهره , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ

  3. Top | #2

    کاربر ویژه


    تاریخ عضویت
    آذر 1388
    نوشته ها
    12,701
    میانگین پست در روز
    7.40
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    111,544
    تشکر شده 241,930 در 19,068 پست
    حالت من
    Gig
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ممنون دوست عزیز.
    لطفا برای نوشتن از فونت 2 و قلم tahooma استفاده کنید.
    شروع کتاب رو هم در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمار کتابهای در جریان سایت
    متشکرم


  4. Top | #3

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    282
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یــه جای خــوب
    تشکر از کاربر
    2,784
    تشکر شده 11,145 در 520 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل 3

    امروز دوشنبه هست ومن از دوشنبه ها متنفرم چون يك عالمه كار رو سرم ريخته نميدونم ولي نسبت به عدد 2 خيلي حساس شدم اولا اين كه از ساعت 6 تا ساعت 2 بعد ازظهر كلاس دارم اونم چي معارف اسلامي ودرس مورد علاقه ي من روان شناسي عمومي يعني اگه من سر اين كلاس خوابم نبره همه تعجب ميكنن ، همه ميدونن كه كلاس روانشناسي يعني كلاس خواب حالا برنامه ي بدترم تو روز دوشنبه ديدن ريخت پرتواونم بعد از تحمل كردن اين كلاس ها هست. با اين كه امروز، روز سومي هست كه همديگه رو قراره ببينيم اما بازهم من نمي تونم با اين آقا تا كنم مخصوصا وقتي كه ميگه خانم دانشور، دلم مي خواد بزنم لهش كنم نميدونم بعداز ديدن اين آقا انرژي اي براي رفتن به جشن عقد دختر خالم مريم برام ميمونه يا نه؟
    - سلام خيلي وقته اينجا منتظر مونديد خانم دانشور؟
    بله شازده اومد وبا گفتن خانم دانشوردوباره اون روي من رو بالا آورد، ديگه نميتونستم تحمل كنم وميخواستم سنگام رو باهاش وا بكنم
    - ببينيد آقاي پرتو بياييد با هم راحت تر باشيم! راستش من به فاميليم حساسم چطوره منو نگار خانم صدا كنيد؟
    - من حرفي ندارم فقط يه وقت ناراحت نشيد كه من با اسم كوچيك شما رو صدا كردم!
    - نه من مشكلي ندارم
    - پس شما هم منو پرهام صدا كنيد
    - باشه آقا پرهام
    - پرهام خالي هم كفايت ميكنه
    - ببخشيد ولي مثله اين كه بهتون رو دادم
    - نه نه، قصد بدي نداشتم
    - بهتره ديگه بريم سراغ كارمون
    - حتما ، من يك سري اطلاعات از اينترنت پيدا كردم كه مايلم ببينيد
    - خوبه منم از كتابي به اسم دنياي پس از مرگ يك سري اطلاعات به دست آوردم سعي كردم بيشتر قسمت هاي مربوط به جهنم رو ازش در بيارم چون هر كسي ميدونه بعد از خودكشي آدم يك راست ميره جهنم
    - اما نگار خانم شما بايد دقت كنيد كه خودكشي خودش انواعي داره كه اول بايد اين موارد رو بررسي كنيم.
    - آره خب، ولي فعلا تونستم اين اطلاعات رو به دست بيارم
    - ببخشيد نگار خانم شما ناهار خورديد؟
    - نه !
    - بهتره بريم و يك چيزي بخوريم
    - با هم؟
    - آره، مگه اشكالي داره؟
    - آره، خب اگه ما رو بگيرن يا ازمون بپرسند چه نسبتي با هم داريد چي بگيم ؟ در ضمن ممكنه نامزدتون بفهمه. به نظر من بهتره همين جا تو ماشين كار رو تموم كنيم و بعد خونه ناهار بخوريم
    - نه من با گرسنگي نميتونم كاري انجام بدم بعد ببخشيد من نامزد دارم؟!
    اين جمله رو مثله منگل ها با خنده بهم گفت.
    - آره.... پريسا خانم ديگه
    - بله، ولي پريسا خواهرمه!
    بازم جلوي اين آقا مثل لبو سرخ شدم و با لكنت گفتم:
    - خواهرتونه؟!
    - آره ، حالا اشكال نداره، انسان جائزالخطاست ، خوشحالم از اين اشتباه در اومديد
    وقتي اين حرف رو زد دوست داشتم از ماشين پرتش كنم بيرون
    - ببخشيد چرا خوشحاليد ؟!
    - همينطوري ، حالا بهتر نيست عوض حرف زدن بريم و تو پارك چيزي بخوريم؟ اگه ازمون پرسيدن چه نسبتي داريد ميگيم نامزديم
    وبعد از اين حرف با عجله از ماشين پياده شد . من كه بعد از چند لحظه تازه فهميدم چي گفت سريع از ماشين پياده شدم تا چيزي بهش بگم اما ديدم داشت ميرفت تا چيزي بخره سريع دزدگير ماشينو زدم ورفتم روي نيمكت پارك نشستم تا وقتي كه اومد حسابي حالشو بگيرم . داشت با دو تا ساندويچ به سمت نيمكتي كه من رويش نشسته بودم مي آمد وقتي رسيد گفت:
    - نگار خانم دوست داريد بريم رستوراني ، جايي؟
    - چرا كه نه عزيزم ، اصلا چطوره بعد از ناهار بريم يك كافيشابي جايي در ضمن ميتونيم بريم طبقه ي بالاش جايي رو كه با پرده پوشوندن تا همون جا حالشو ببريم
    - ببخشيد؟!
    - تو خجالت نميكشي؟ تا همين جا هم باهات به زور اومدم. منظورت از اون حرفي كه تو ماشين زدي چي بود؟
    اين جمله ي آخري رو با چنان عصبانيتي گفتم كه بيچاره نزديك بود ساندويج ها از دستش بيفته زمين. اما اون قدر متشخص بود كه تونست خودشو كنترل كنه وآروم والبته با فاصله روي نيمكتي كه من رويش نشسته بودم نشست وبا لحن آرومي گفت:
    - ببين نگار خانم تا همين جاشم خيلي خوب تونستم با اخلاق شما تا كنم من نميفهمم دليل اينكه اينقدر از من بدتون مياد چيه؟
    در اون لحظه نميدونستم چي بايد بگم اما خيلي خوشم اومد كه تونست بفهمه من ازش بدم مياد وقتي ديدم خيلي آرام و محترمانه داره باهام حرف ميزنه از خودم خجالت كشيدم واحساس كردم خيلي در مقابل اين موجود آرام عصباني ميشم اما خودم رو نباختم ومن هم به آرامي گفتم:
    - ببينيد آقا پرهام من اصولا آدم آرومي هستم و سعي ميكنم خشمم رو در مقابل ديگران كنترل كنم اما نميدونم چرا اين كارو نميتونم در مقابل شما انجام بدم! منو ببخشيد اگر گاهي عصباني ميشم اما همون طور كه گفتيد انسان جائزالخطاست ومن حتما دليلي براي عصبانيتم داشتم.
    - بله من ميدونم كه شما رو عصباني ميكنم اما از حرفهام منظور بدي ندارم خواهش ميكنم بياييد از اين به بعد با هم بهتر رفتار كنيم
    اين طوري تو كار تحقيقمون هم به جاهاي بهتري ميرسيم. اگه با هم خوب برخورد نكنيم تحقيقمون هم مثل خودمون در مياد و ممكنه اصلا به جايي نرسيم.
    يك جورايي از منطقي بودنش خوشم اومد و باهاش موافقت كردم وبعد از اينكه غذامون رو خورديم متوجه شدم كه خيلي سرحال بود مثل اين كه خوشحال بود كه باهاش بهتر رفتار ميكردم.
    بعداز اينكه دست يافته هامون رو با هم رد وبدل كرديم براي نتيجه گرفتن بخشي رو داد به من وبخشيش هم خودش گرفت تا براي مطالعه به خونه ببريم وبعد نتيجش رو به هم نشون بديم تا يك نتيجه ي كلي رو به دست بياريم
    - دفعه ي بعد ديگه من ميام دنبالتون شما لازم نيست ماشين بياريد
    - چرا؟ با ماشين من راحت نيستيد؟
    - نه بهتره نوبتي دنبال هم بياييم
    باهاش موافقت كردم وازش خواستم كه برسونمش اما قبول نكرد و گفت جايي كار داره وبعد از انجام دادن كارش ميره منزل منم اصرار نكردم وبه سمت خونه حركت كردم وقتي كه به خونه رسيدم در حياط باز بود حدس زدم كه به خاطر رفت وآمد در باز مونده بود، در رو بستم . وقتي داخل خونه شدم ديدم كه مادرم با عجله به طرفم اومد و گفت :
    - واي نگار تو تا الان كجا بودي؟ بدو بايد براي جشن سريع خودتو آماده كني
    - باشه مامان،چرا اينقدر عجله داري؟!
    - نگار جان ما بايد زودتربراي كمك بريم
    - باشه، نويد كجاست ؟
    - عصري ميثم اومده بود اينجا نويد هم موقع رفتن براي تزيين خونشون باهاش رفت
    سريع به اتاقم رفتم وخوشحال بودم كه لباسم رو از قبل تهيه كرده بودم من مطمئن بودم بالباسم كه همرنگ چشمام بود توي جشن مئركه مي شوم لباس من به رنگ عسلي مايل به قهوه اي بود وحريري كه روي دامنش دوخته شده بود واقعا بهش زيبايي خاصي بخشيده بود از نظر پوششم مشكل خاصي نداشت چون ميدونستم اگه تنگ باشه يا يقش يك كمي باز باشه مادرم نميذاره پايم رو تو اون جشن بذارم سريع لباسم رو پوشيدم و موهايم رو كه ديگه وقت نداشتم به آرايشگاه برم با حالت موجي شكلي كه با سِشوار و شونه و تافت بهش داده بودم به بالا جمع كردم، هر كي نميدونست فكر ميكرد من به آرايشگاه رفتم . كمي آرايش كردم تا صورتم كمي رنگ بگيره و آرايشم جوري نبود كه جلف به نظر بياد بلكه خيلي ساده و دخترانه بود داشتم روي لباسم مانتو ميپوشيدم كه صداي پدرم رو شنيدم:
    - نگار جان بدو ديگه داريم ميريما
    سريع يك شال روي سرم انداختم و از اتاق بيرون رفتم وقتي در حياط رو بستم ديدم پدرم با مادر تو ماشين منتظر من هستند سريع سوار ماشين شدم و به پدرم سلام كردم چون از صبح نديده بودمش
    و بعد پدرم به سمت خونه ي خاله حركت كرد چون قرار بود با شوهر خالم براي گرفتن صندلي بروند كمي با سرعت رانندگي ميكرد. وقتي به خونه ي خاله پروينم رسيديم مهمون هاي زيادي نيومده بودند
    - سلام نگار چه عجب ما ديديمت چي كارا ميكني؟
    اين صداي ميثم بود كه با نويد از اتاقش بيرون اومدند
    - سلام خوبي ميثم
    - كم پيدايي نگار!؟
    - نه بابا ديگه اونقدر هم كه ميگي نيست . خب دانشگاه و كلي گرفتاري
    - بابا ما خودمون يك زماني دانشجو بوديم ، اين همه گرفتاري كه ميگي نداشتيم
    - آقا ميثم علم پيشرفت كرده به خاطر همين سر ما هم شلوغ تر شده
    داشتم تازه تو صحبتم با ميثم گرم ميشدم كه مادرم صدام كرد
    - ببخشيد آقايون الان بهتره بريد وبه مهمون هاي مرد برسيد منم برم سراغ شيفتم .
    نميدونستم چرا امروز ميثم يه جور ديگه شده بود شايد حسوديش شده بود كه زودتر ازخودش خواهرش داره ميره خونه ي بخت خيلي دوست داشتم با مريم ميرفتم آرايشگاه اما به قول خودم دانشگاه وگرفتاري هاش. وقتي خاله پروينم ومژگان رو ديدم سلام واحوال پرسي كردم و ظرف ميوه و شيريني رو برداشتم تا به حال ببرم كه درهمون موقع خاله فرنگيزم هم با دختراش كه يكيشون 3 سال از من كوچيكتره و اسمش مانداناست و اون يكي هم 2 سال از من بزرگتره وهم سن ميثم هست و اسمش فرخنده هست رسيدن در ضمن يك پسر هم داره كه اون الان عقد كردست و مطمئنا خونه ي مادر زنش كه تو مشهد زندگي ميكنن به سر ميبره از نويد شنيدم كه فرهاد همين پسر خاله بزرگم قراره براي عروسي مريم خودشو به تهران برسونه من كه مطمئنم زنش نذاشته بياد.
    - سلام نگار جان مامان كجاست؟
    - سلام خاله جون مامان با خاله پروين تو آشپزخانه هستند
    - مرسي خاله جان
    و بعد با ماندانا رفت به آشپز خانه همون لحظه بود كه يكدفعه فرخنده خودش رو انداخت تو بغل من
    - واي نگار كي روز عروسي تو رو ميبينيم؟
    - فرخنده جون ميدونستي خيلي پررويي . يكي بايد اين حرف رو به تو بزنه
    وبعد با خنده يه مشت نصيبم كرد و رفت آشپزخونه از بين دختر خاله هام من يكي مريم رو خيلي دوست دارم با يكي فرخنده هر دو تاشون عين خواهر هاي من هستند توهمين فكرا بودم كه ديدم كم كم مهمون ها سر رسيدند و من هم مثل يك خدمت كار همش اينورواونور ميرفتم به قول مامانم عروسي اگه مال فاميل باشه آدم هيچي ازش نميفهمه همون موقع بود كه مريم خانم با شاهزاده ي سوار بر اسب سفيدش سر رسيد .جداً كه خيلي خوشگل شده بود اون مريمي نبود كه من قبلا ديده بودم. وقتي منو ديد اومد تو بغلم و گفت: اصلا فكر نميكردم زودتر از تو ازدواج كنم منم گفتم: يعني تو فكر ميكني من اينقدر بچم كه مثل توگول اين مردا رو بخورم وبعداز حرفم با خنده چپ چپ نگام كرد احساس كردم اشكي روي صورتش ديدم نميدونم چرا اما فكر ميكنم اشك خوشحالي بود بعد از اينكه از من جدا شد رفت تا با مهمون ها سلام واحوال پرسي كنه خوشبختانه آقا داماد نميتونست بياد داخل وگرنه مامان منو ول نميكرد : واي نگار بدو برو مانتو بپوش ، واي نگار مگه نشنيدي چي گفتم ، شالت رو بيار پايين تردختر و از اين حرف ها.
    - نگارجان بيا كارت دارم
    - بعله مامان ؟
    - نگار روسري سرت كن اين سيني چايي رو ببر قسمت مردونه الان همه دستشون بنده به جز تو
    - آخه مامان الان فقط منو مظلوم گير آورديد خوب نويد يا ميثم رو براي اين كار صدا كنيد
    - خوب عزيزم نتونستم پيداشون كنم
    اصلا دوست نداشتم برم طرف مردونه اونم با اون جمعيت. من نميدونم چرا قبلا اين همه فاميل مادريم رونديده بودم!! نشنيده بودم داماد هم فاميل زيادي داشته باشه!
    - باشه مامان بزار برم مانتو بپوشم
    - مرسي عزيزم
    وقتي سيني به دست وارد حياط شدم احساس كردم هر آن ممكنه سيني از دستم بيفته آخه خيلي سنگين بود ولي خدا رو شكر تا حدودي تونستم كنترلش كنم و تعادلم رو حفظ كنم در همون حال كه يكي يكي چايي تعارف ميكردم داشتم دنبال نويد و ميثم ميگشتم كه بقيه ي كاررو به عهده ي اون ها بذارم اما انگار اين دو نفر آب شدند رفتن توي زمين. بذار من اين دو نفر رو گير بيارم ، تو همين فكرا بودم كه يكدفعه صداي آشنايي رو شنيدم
    - سلام نگار خانم كمك نميخوايد؟
    با اين كه گيج شده بودم اما حدس زده بودم كه اين صدا ميتونه متعلق به چه كسي باشه به خاطر همين سريع به پشت برگشتم و فهميدم كه حدسم درست بود
    - آقاي پرتو!شما اينجا چي كار ميكنيد؟!
    - نگار خانم قرار بود منو پرهام صدا كنيد
    - ببخشيد؟!
    - بذارين براتون توضيح بدم من از دوستان ميثم هستم و براي عروسي خواهرش به اينجا دعوت شدم ، شما چه نسبتي با ميثم داريد؟
    - من دختر خاله ي ميثم هستم
    - واقعا"؟! چه جالب
    بله خيلي جالب بود اما اين كه من دختر خاله ي ميثم بودم جالب نبود بلكه بودن آقاي پرتو در هر جايي كه من اونجا هستم جالب بود و حالا از همه بدتر اينكه دوستِ پسر خالم هم در اومد
    - راستي دوست داريد كه من كارتون رو ادامه بدم؟
    صداي آقاي پرتو يكدفعه منو به خودم آورد
    - بله؟
    - منظورم چايي پخش كردن هست چون احساس ميكنم با اين كار داريد عذاب ميكشيد
    واي كه چقدر دوست داشتم پيشنهادش رو قبول كنم اما غرورم اجازه ي اين كار رو به من نميداد ، من نمي تونستم ناتوانيم رو
    اونم در مقابل پرهام خان نشون بدم
    - نه ممنون مشكلي نيست
    - آخه ..
    - آخه نداره آقا پرهام ، خودم از عهده اش بر ميام
    اگه ميثم پيداش نميشد تا فردا بايد تعارف هاي اين آقا رو ميشنيدم و بالاخره تسليم ميشدم
    - سلام پرهام كي اومدي ؟
    - سلام، خيلي وقت نيست
    - مشكلي پيش اومده؟
    - نه فقط داشتم به....
    - داشت با من احوال پرسي مي كرد همين
    - مگه شما همديگه رو ميشناسين؟!
    بعد پرهام خان با غرور گفت: آره ميثم،خانم دانشور هم دانشكده اي من هستند
    - جدي؟!
    - آره جدي ، حالا ميشه لطف كني وچايي عروسي خواهرتو خودت پخش كني
    - آره حتما، بدش به من
    - اما نگار خانم من هم همين رو از شما خواستم!
    - آخه شما مهمون هستيد
    وبعد نگاه پسرانه اي همراه با پوزخندي كه هميشه از اين پوزخندش حالم بهم ميخورد تحويلم داد
    - ديگه بهتره با هم بريم تا داداشِ نگاررو بهت معرفي كنم، بقيه ي بچه ها هم اون طرف هستند
    ميثم اين حرف رو زد و بعد از تشكر كردن از من با پرهام خان به ميان مهمون ها رفتند.
    اون روز واقعا خسته شده بودم و دوست داشتم زودتر برم خونه تا روي تخت نرم وگرمم راحت بخوابم اما رسم اين بود كه خانواده ي نزديك عروس تا رفتن مهمون ها بمونن و بعد هم حتما بايد دور هم بشينند و يك چايي بخورند و يه غيبتي هم بزنند تو رگ. من كه اصلا از اين كارها خوشم نمي يومد بنابراين بابام رو راضي كردم كه بعد از رفتن مهمون ها سوئيچ رو بهم بده تا زودترخونه برم. اين اتفاق افتاد و بعد از خلوت شدن و رفتن مهمون ها داشتم به آرزوم ميرسيدم و به طرف در حياط ميرفتم تا به خونه برم كه ميثم صدايم كرد
    - نگار داري كجا ميري؟!
    - خيلي خستم ميخوام زودتر برم خونه
    - اما اين وقت شب اونم تنها!!
    - نترس لولو منو نميخوره
    - ميدونم كه نميخوردت اما خوب نيست دختر اين وقت شب تنها تو خيابون باشه
    - ببين ميثم تو ديگه براي من غيرتي بازي در نيار كه همون نويد براي من بسته
    - بزار برسونمت
    - لازم نيست ماشين بابا روبرميدارم
    - باشه هر جور كه راحتي
    - ممنون و خداحافظ
    و بعد سريع قبل از اينكه تصميمش عوض بشه از حياط خارج شدم
    و سوار ماشين شدم. از دست اين ميثم! نميدونم چرا اينقدر براي من غيرتي شده تا به حال اينطوري نديده بودمش تو فكر ميثم بودم وداشتم به رفتارعجيبش فكر ميكردم كه از دور يك سياهي وسط خيابان ديدم اول فكر كردم شايد سگ يا گربه اي باشه اما وقتي نزديكتر شدم متوجه شدم كه يك آدم هست ،بدجوري هول كردم چون اگه به موقع ترمز نميكردم حتما الان از رويش رد شده بودم
    وقتي ايستادم هنوز داشتم نفس نفس ميزدم ميخواستم از ماشين خارج بشم تا ببينم حالش خوبه كه يكدفعه در سمت راست ماشين باز شد و يك آدم كه به نظر مي يامد يك چاقو دستش هست وارد ماشين شد
    - گوش كن دختر خانم بد كاري كردي كه اين وقت شب تنها توي خيابون ها پرسه ميزني ميدوني كه شب ها امن نيست پس مثل بچه ي خوب هر چي پول داري رد كن بياد وگرنه با اين چاقو طرفي، مفهوم شد؟
    تو اون لحظه واقعا هيچي از ذهنم نميگذشت و بد جور ترسيده بودم بدتر از اون اينكه پول زيادي هم همراهم نداشتم بعد به ياد دوستم ياسي افتادم كه ميگفت هميشه يك اسپره ي فلفل تو ماشينش هست اما من اصلا حرفش رو جدي نميگرفتم هرچند كه الان توي ماشين بابام نشستم اما بازم آرزو ميكردم كه يكي از اون اسپره ها روتوي كيفم داشتم ولي حيف كه ديگه كار از كار گذشته بود والان وقت اين فكرا نبود با ترس گفتم:
    - باور كنيد من پول زيادي ندارم
    - دروغ ميگه داداش سياه حرفاش نشو
    - تو يكي خفه شو من خودم الان حسابشو ميرسم
    در همين حين كه اين دو تا دزد با هم بحث ميكردند صداي آشنايي به گوشم رسيد
    - هي آقايون دزد خجالت نميكشيد كه اينوقت شب مزاحم خانم ها ميشيد؟
    خودش بود اين صداي ميثم بود ومن هم با شنيدن صدايش نميتونستم خودم رو در برابر داد زدن كنترل كنم اما مثل هميشه تونستم تاحدي اين كار رو انجام بدم
    - هي جوجه، باكي بودي؟ هان؟
    - با تو بودم خروس خان
    - چي؟
    اون مرد دزد با عصبانيت اين كلمه رو گفت و سراغ ميثم رفت تا حالشو جا بياره معلوم بود كه خيلي آدم عصبي هست . من هم كه ديدم دو نفر به يك نفر اصلا عادلانه نيست از ماشين پياده شدم تا به ميثم كمك كنم كه ديدم اون يكي دزده متوجه ي من شد و داشت به طرفم مي يامد ومن تنها سلاحي كه داشتم فقط يك كيف بود بنابراين قبل از اين كه بخواد بهم حمله كنه با كيفم چنان ضربه اي بهش زدم كه حسابي حالش جا آمد اما از بخت بد من ديدم كه سگ جون دوباره بلند شد وداشت به طرفم مي يامد در همون لحظه صداي ميثم رو شنيدم كه ميگفت سوار ماشين بشم و برم تا كمك بيارم اما اين رسم جوانمردي نبود ومن پسر خالم رو توي اون وضعيت تنها نمي ذاشتم پس وقتي اون دزد بي كس و كار دوباره بهم نزديك شد با كيفم ضربه اي ديگر نصيبش كردم.
    بعد از اين حركتم صداي چند نفر رو شنيدم كه براي كمك ميامدند ظاهرا وقتي با ماشين رد ميشدند درگيري رو ديدند و سريع خودشون رو براي كمك رسوندند. من از خوشحالي اشك تو چشمانم جمع شد و خدا را صد مرتبه شكر كردم
    همه ي اون هايي كه براي كمك اومده بودند ريختند سر دزدهاي بيچاره به طوري كه فكر كنم به جاي اينكه دزد هاي نامرد به زندان برن ميثم و بقيه به خاطر ضرب و شتم شديد به زندان فرستاده بشن. داشتم به ميثم نگاه ميكردم كه چگونه حال اون دزد بي صفت رو جا مي آورد كه يكدفعه درد شديدي در سرم احساس كردم و ديگه هيچي نفهميدم.


  5. 158 کاربر از پست "Dezire" تشکر کرده اند .

    * حدیث * , *aren* , *artist* , *GolDeN* , *soodabeh* , *TARA* , .Baharak. , .ELHAM. , .Mania. , 23252 , alexiiiiiii , alonegirl , Amirsam1 , aroosak , ART!ST , arzoo12 , asal-661 , asal_cheshmak , ashoka , atish69 , atousa27 , atyek , AVESTA , aygeen , Aypinar , b.maryam , behnazhmz , daneshmand , Donya-70 , down13 , elahe70 , elahem , Elen , elhamtt , eng2day , epink , evilgirl , extranjera , f1363 , fadai , faezeh88 , fany , farajoon , Farnaz , gandomsa , gha3dak , ghazale49 , ghazale96 , ghazghaz , Gole Yassaman , golgh , hana_m , hani-70 , harimeshgh , helen888 , helik , hiva , honey_x , leila93 , lili5225 , M&M_601 , mahbobe26 , mahdiyeh , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , mahtabmm , mamorin , marjanagn , maryam joOon , maryam_mariusz , Mina , Mo$aFeR , mona-95 , monire_74 , morteza va ati , m_h_n , nafas44 , nedaj , neegaar , neginra , NE[ )@A , peymaneh , Qeen , rizeh mizeh , rohollah , saba_lovly , saharmn , samaane , sanaz_ , sansan , sara8 , sara_n , sarma1010 , serentipiti , setareh67 , sh1998 , shadan30000 , shalizar2 , sharar , shili , silverstar , skarlet 62 , Snow Dream , soha.f , SONIA B , Star_69 , stiv , tabaloga_ra , tama1011 , tanaz.68 , taniiin , TARANOMEMEHR , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , yasi_69 , yjdj , Z.BITA , zahra.h , Zanessa , zara14 , zeinabjoon , zina , ~jOojoO.tAlA~ , ~Spunk!e~ , اب و اتش , اتوسا , اسوده , انائل , اهنگ , ایماز , بارانیان , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , حنیفا58 , خانم فسقلی , خوشگلم من , رز آبی , روژان , زی زی گولو , سانجانا , شادئ , شاپرک13 , شبنم , !arefeh , م.م.ر , ملیساا , منيژه , نازبو , نگاه روشن , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , پهره , یگانه , ღ ghazali ღ

  6. Top | #4

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    282
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یــه جای خــوب
    تشکر از کاربر
    2,784
    تشکر شده 11,145 در 520 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل 4

    - الهي مامان فدات بشه ، الهي قربونت برم مامان جان آخه مگه مجبور بودي اونوقت شب تنهايي بري خونه
    - بس كن زن!هر كي ندونه فكر ميكنه بچت تو كما رفته
    - شما پدرا چي از احساس مادري ميدونيد؟ اگه يك تار مو از بچم كم بشه من دق ميكنم
    - يعني چي؟ يعني ما پدرا بي احساسيم؟
    - همچين بعيدم نيست
    - ببين خانم...
    - پدر، مادر! ممكنه تمومش كنيد.اينجا بيمارستانه نه دعواخونه وقتي صداي نويد رو شنيدم به خودم اومدم وچشمام رو باز كردم تا همه متوجه بشن كه حالم خوبه و به هوش اومدم گرچه نفهميدند من دقيقا از كي بيدارهستم.
    - اي واي مامان جان ، حالت خوبه عزيزم سرت درد نميكنه؟
    - من خوبم مامان نگران نباشيد
    - چه عجب زيباي خفته چشماشون رو باز كردن ، بابا ما گفتيم از شرت راحت شديم ولي مثل اينكه تو ول كن ما نيستي
    - راست ميگي نويد؟ بزار بلند بشم اونوقت حساب تو يكي رو ميرسم
    - آخه دختر مگه تو مجبور بودي زود بري يك كمي صبر ميكردي باهم ميرفتيم ديگه، آخه بابايي نميگي اگه يه چيزيت ميشد اونوقت كي بايد جواب مادرت رو ميداد
    - آره، نيست كه مامان همين يك بچه رو داره ، انگار حالا چه تحفه اي هم هست
    - اي داداش حسود از همون بچگي به من حسودي ميكردي.
    - اي واي بس كنيد ديگه شماها دو دقيقه بيشتر نيست كه بچم به هوش اومده الهي مامان فدات شه
    - اي واي مامان انقدر از اين حرف ها بهش زدي كه اينجوري لوس شده
    - اين چه حرفي هست ميزني ميدوني اگه ميثم به موقع نميرسيد چه بلايي سر بچم ميامد، خدا رحم كرد
    با اين حرف مامان انگار در يك لحظه برق به من وصل كردند راست ميگفت، ميثم . يعني حالش خوبه؟
    با حالت نگران از مادرم پرسيدم: حال ميثم خوبه؟
    ديدم كه نويد يكدفعه حالت ماتم زده ها رو به خودش گرفت و گفت: متأسفانه تو كما رفته
    با شنيدن كلمه ي كما يكدفعه از حالت دراز كش به حالت نشسته در اومدم اونم با چه سرعتي . با صداي بلند گفتم:
    - كما؟!
    در اين موقع بود كه مادرم گفت:
    - آخه پسر تو دروغ از اين بهتر پيدا نكردي؟ مگه با ترلي تصادف كردند كه بره تو كما نترس مامان جان حالش خوبه فقط يه ذره زخمي شده
    با اين حرف مامان خيالم راحت شد و نگاهي خشمگين به نويد انداختم و با حالت تهديد آميزي بهش گفتم:
    - اگه دوباره از اين چرت وپرتا بگي ديگه اين بالش زير سرم رو نميبيني فهميدي؟
    - واي واي ترسيدم زيباي خفته
    داشتم بالشم رو پرت ميكردم كه مادرم جلويم رو گرفت
    - شانس آوردي نويد وگرنه الان زنده نبودي
    - راست ميگي ميتوني دوباره امتحان كني
    ديگه بد جور عصباني شده بودم كه متوجه ي پدر و مادر شدم كه هر دوتاشون داشتند به دعواي ما ميخنديد داشتم به خندشون نگاه ميكردم كه ياد ديشب افتادم يعني چه اتفاقي برام افتاده بود كه كارم به اينجا كشيد؟ با عجله ماجراي ديشب رو از مادرم پرسيدم چون ميدونستم ميثم بهشون گفته
    - هيچي ديشب مثل اينكه يكي از اون دزد هاي نامرد تو رو تنها ديده به قول خودش ميخواسته پول هات رو ازت بدزده و فرار كنه به خاطرهمين با يه سنگ محكم زده تو سرت ولي همون موقع ميثم مي بيندش و حساب اون دزد ناكس رو ميرسه بچم ميگه وقتي تو رو اونطوري خونين و مالين ميبينه هول ميكنه و سريع به اورژانس زنگ ميزنه
    - واي نگارديشب عجب فيلم سينمايي داشتي چي ميشد حالا منم به عنوان سياهي لشكر تو فيلمت راه ميدادي ولي مثله اينكه پسرخالت رو بيشتر از دادشت دوست داري تازه نقش اولم بهش دادي
    در همين حال مادر با خنده بهش گفت:
    - خب نويد جان ميخواستي تو هم دفاع شخصي ياد بگيري تا به ميثم ديشب كمك ميكردي
    - مامان يعني شما نميدونستين تو دفاع شخصي من خودم استاد ميثم بودم
    - خانم ببخشيد اين دختر ما كي ميتونه مرخص بشه؟
    اين حرف رو پدرم به يك پرستار كه تازه وارد اتاق شده بود زد
    - اول بايد دكتروضعيت دخترتون رو ببينه تا مشخص بشه تا كي بايد اينجا بمونن
    باشنيدن اين حرف دلم فرو ريخت يعني ممكنه كارم به چند روز بكشه واي من اصلا طاقت بيمارستان رو ندارم.
    دكتر براي معاينه ام اومد و بعد از اتمام كارش گفت:دختر خانمِ شما بايد يك روز ديگه مهمون ما باشه
    با اين حرف دكتر تو دلم گفتم: من اصلا از اين جور مهموني ها خوشم نمياد اما بعدش بدكم نبود تقريبا تونستم تمام فاميلم رو كه در طول سال به زور ميديدمشون ملاقات كنم ويك عالمه كمپود هم گيرم اومد اما اگه يكذره سليقه به خرج ميدادن ميتونستن در عوض كمپود برام دسته گل بيارن واين كار فقط از دوست خوبم سحر بر ميومد خدا ميدونه كه با ديدنش چقدر خوشحال شدم
    - نگار تو با خودت چي كار كردي؟ گفته بودي كه از دوشنبه ها بدت مياد ولي جدي نگرفتم
    - نترس سحر جان فقط دعا كن دوشنبه ي بعد رو به موت نباشم
    - اين چه حرفيه؟ تو بميري من روز عروسيم از كي كادو بگيرم؟
    - اي موذي
    و با اين كه حال تكون دادن دستم رو نداشتم اما بايد كتكه رو از من ميخورد و خورد
    - راستي نگار يك پيغام برات دارم
    - از كي؟
    - از كسي كه اصلا چشم ديدنشو نداري
    - پرهام؟!
    - واي نه بابا ديدم از خانم دانشور افتاده هي ميگه نگار خانم ، نگار خانم نگو تو بهش رو دادي
    - نه اينجوري نيست كه تو ميگي ،اعصابم خورد ميشد هي فاميليم رو صدا ميكرد شكر خدا منم كه يكي دو بار نميديدمش به خاطر همين به اين نتيجه رسيدم كه شنيدن اسمم از دهنش قابل تحمل تره
    - گرفتم نميخواد توضيح بدي ،من بهت اعتماد دارم
    - خوب امروز صبح بهت چي گفت؟!
    - هيچي فقط خيلي محترمانه به خاطر اتفاق ديشب اظهار تأسف كرد وگفت اگه به ملاقاتش رفتين از طرف من بهش سلام برسونين ميدوني فكر كنم اين پسره يه چيزيش هست
    - نميدونم ولي از برخورد هايي كه باهاش داشتم فهميدم بچه ي با ادبيه
    - آره ديگه كلك
    بعد از اين حرفها ماجراي ديدن پرهام رو تو جشن به سحر گفتم و اون هم فهميد كه سرنوشت من به طور كلي به پرهام خان گره خورده ومن ازاين حرف سحر كلي توفكر فرو رفتم
    - نگار جان خوابت نميبره مامان ؟!
    - چرا مامان الان ميخوابم تخت اينجا خيلي سفته
    اون شب اولين شبي بود كه من تو بيمارستان بودم البته به جز شبي كه در عالم بي هوشي سير ميكردم و خوش حال بودم كه مادرم پيشم بود تا تنها نباشم ولي نميدونم چرا خوابم نميبرد مادرم از من زودتر خوابش برد اما من هنوز بيدار بودم و فكر ميكردم حسابي آقاي پرتو وماجراي ديشب فكر منو مشغول كرده بود اونقدر فكر كردم تا اين كه خيلي آرام خوابم برد

    ***

    بالاخره راحت شدم از دست بيمارستان و تخت سفتش راحت شدم
    وقتي دكتر دوباره معاينه ام كرد بهم گفت كه وضعيتم خوبه با اين كه هنوز كمي سرم درد ميكرد اما بهم گفت ميتونم ادامه ي درد كشيدنم رو توي خونه تحمل كنم اون لحظه از خوشحالي داشتم پر در مي آوردم باورم نميشد كه داشتم از شرِّ بيمارستان خلاص ميشدم
    - سلام نگار ميبينم كه از ذوق در پوستت نميگنجي
    - واي نويد اينجور حرف زدن رو از كي ياد گرفتي؟
    - بده ميخواستم يه چيزي به تو ياد بدم. منو باش به خاطر توي تحفه بيمارستان اومدم تا بازم ريختتو تو خونه ببينم
    - حالا يك بار درعمرت يه جايي دنبالم اومدي اينقدر قيافه نگير
    تا نويد خواست جوابمو بده مامان مانعش شد وبا جمله ي بس كنيد
    چونه ها به جر وبحث ما خاتمه داد
    واي كه چقدر لذت بخش بود دوباره ميتونستم تو ماشين بشينم و خيابان ها رو ببينم اگر چه كه ديگه پشت دستم رو داغ كردم تا من باشم اگه ديگه تنهايي تو شب جايي برم اما ميدونستم كه مشكلات زندگي مانع صداقت در پيمانم ميشه
    دوباره خونه ودوباره تخت نرم و گرمم واي كه چقدر عاشق تختم هستم، به محضه اين كه به خونه رسيديم سريع خودمو روي تختم انداختم و مادرم رفت تا برام سوپ درست كنه واي كه چقدر تنهايي رو دوست دارم وقتي بيمارستان بودم هميشه توي اتاقم رفت وآمد بود.
    روي تختم دراز كشيده بودم و داشتم به دانشگاهم فكر ميكردم توي اين دو روز كه نرفتم حتما استاد ها كلي جزوه به بچه ها دادن و من بدبخت تو اين وضع براي اينكه عقب نمونم بايد زودتر جزوه ها رواز سحر بگيرم و رو نويسي كنم .بعد از اين بدبختي به ياد بدبختي ديگه اي افتادم تحقيقم! حالا اينو بايد چي كار كنم قرار بود نتيجه گيري كنم و به آقا پرهام نشونش بدم. چطوره كه يك چند روزي دور اين تحقيق رو خط بكشم چون سرم به شدت درد مي كرد و يك سردرد دروني هم جديدا پيدا كرده بودم كه با كوچكترين نگاهم به يك خط نوشته دچارش ميشدم پس بهتربود كه با آقاي پرتو اين موضوع رو در ميان مي گذاشتم اگر چه غرورم اجازه اين كار رو بهم نميداد اما بايد بهش براي اولين بار زنگ ميزدم و مسئله رو بهش ميگفتم وگرنه تا آخر شب نميتونستم از فكر استادم،تحقيقم وپرتو در بيام پس با اعتماد به نفس كامل و به آرامي شماره اش رو گرفتم و بعد از دو بوق صدايش را شنيدم
    - بفرماييد؟
    - سلام ،من دانشور هستم
    - سلام نگار خانم وبعد از مكسي كوتاه گفت: بهتر هستيد؟
    - ممنون بدك نيستم ،بد موقع كه زنگ نزدم؟
    - نه نه، شما هر موقع كه خواستيد ميتونيد به من زنگ بزنيد
    - قصد من از تماس با شما صحبت درباره ي تحقيق بود نه چيز ديگه اي
    - بله متوجه ام
    - من ميخواستم كه چند روزي به من مرخصي بدين چون در حال حاضر اصلا نميتونم به چيزي فكر كنم به خاطر اينكه بعدش سرم بدجور درد ميگيره
    - مسئله اي نيست من صبر ميكنم تا شما بهتر بشيد
    - خيلي ممنون
    - خواهش ميكنم
    - پس ديگه بامن كاري نداريد
    دوباره بعد از مكس كوتاهي گفت: نه كاري ندارم
    - پس خداحافظ
    و بعد تا خواستم گوشي رو قطع كنم شنيدم كه صدايم كرد
    - ببخشيد نگار خانم
    - بله؟!
    - شما فردا دانشكده نمي ياييد؟
    - فكر نميكنم چون حالم اصلا خوب نيست
    - اميدوارم كه زود خوب بشيد
    - ممنون پس فعلا خداحافظ
    و بعد سريع گوشي روقطع كردم يعني براي چي براش مهم بود كه من فردا ميرم دانشكده يا نه ؟ رفتارش خيلي مشكوك بود اما من زياد جدي نگرفتم و سعي كردم كه اون تلفن رو فراموش كنم اون شب، شب آرومي بود ومن تونستم بعد از خوردن سوپ مادرم با خيال راحت بخوابم اما سرم باز خيلي درد ميكرد حتي با خوردن قرص هم نتونستم اين سردرد رو مهار كنم ولي نميدونم چطوري با اون درد موفق به خوابيدن شدم

    ***

    دوباره رفتن به دانشكده شروع شد ويا به نوعي دوباره بدبختي هام شروع شد ديگه سرم كاملا خوب شده بود و اثري از سردردهام هم نبود و اين باعث شد كه بتونم راحت حواسم رو روي درسهام متمركز كنم
    وقتي سحر گفت كه بعضي از جزوه هام رو نوشته با شدت بغلش كردم و به شدت به خاطر اين خير خواهي ازش تشكر كردم واي كه داشتن يك دوست خوب بركته و بايد به خاطرش خدا رو حسابي شكر كرد تومدتي كه به دانشگاه رفتم چند باري هم آقاي پرتوبراي تحقيق باهام قرار گذاشت وتحقيقمون تقريبا داشت به جاهاي خوبي ميرسيد ومن هم به موضوعش خيلي علاقه مند شده بودم .عجيب اين بود كه رفتارمون هم نسبت به هم خيلي بهتر شده بود به طوري كه وقتي اين موضوع رو به سحر گفتم ابروهايش را در هم كرد و با اخم گفت: منظورت چيه؟
    - هيچي بابا طي ملاقاتامون با همديگه احساس كردم اونطوري هم كه فكر ميكردم بچه ي بدي نيست
    - آره ديگه تموم شد مبارك باشه خانم يادت نره ما هم عروسي دعوت كني
    - چرا تو باز چرت وپرت ميگي من نگفتم كه دوستش دارم
    - به صورت غير مستقيم كه گفتي
    - ببين يك كلمه ديگه حرف بزني از ماشين پرتت ميكنم بيرونا
    - باشه، حالا فوري ناراحت ميشه ، فقط ميخواستم حرف دلت رو بهم بگي
    - عزيزم من حرف دلم رو قبلا بهت گفتم پس ديگه از اين فكرا درباره ي من نكن فهميدي؟
    - آره عزيزم فهميدم خوب ديگه ممنون رسيديم . راستي شنبه يادت نره ها امروز يا فردا كارت دستت مياد
    - باشه مگه ميشه عروسي دوستم يادم بره
    - گفتم شايد پرهام جون حواست رو پرت كنه
    با شنيدن اين جمله به حالت عصبي گفتم: سحر!
    اما براي كتك خوردن دير شده بود چون سريع از ماشين پياده و دور شد.
    واقعا نميدونم از دست اين سحر چي كار كنم هميشه فكراش به راه كج قدم برمي داشت
    داشتم رانندگي ميكردم وتوي فكرام غرق شده بودم كه يكدفعه گوشيم زنگ زد ومن رو از عالم فكر و خيال خارج كرد
    - بله؟
    - سلام نگار جان، امشب مهمون داريم داري مياي يك كمي ميوه بخر
    - مهمون؟ كي هست؟
    - خالت اينا هستن
    - باشه مادر ديگه امري نيست
    - نه عزيزم خداحافظ
    - خداحافظ
    خالم!راستي كدوم يكيشون؟ نكنه خاله پروينم باشه؟!واي خاله پروين ، حتما ميثم هم مياد چقدر بد چون مريم ديگه توي جمعشون نيست ومن تنها هستم و با وجود ميثم اصلا راحت نيستم آخه از اون روز كه حادثه ي دزدي برام پيش اومد ديگه نميتونم توي چشماي پسرخالم مستقيم نگاه كنم و ازش حسابي خجالت ميكشم
    چند كيلو ميوه گرفتم و به سمت خونه حركت كردم وقتي خونه رسيدم ساعت تقريبا 7 شده بود ومادرم داشت توي آشپز خانه شام درست ميكرد معلوم نبود نويد كجا بود؟ هميشه اين موقع از پشت دري ،ديواري ، چيزي ميپريد تا منو بترسونه
    - سلام نگار كي رسيدي؟
    - سلام،همين الان رسيدم . بيا اين هم ميوه ها ببين بس هست
    - آره ، دستت درد نكنه
    - مامان نويد كجاست؟!
    - نميدونم هنوز از سر كار بر نگشته احتمالا الانا پيداش ميشه
    - راستي كدوم يكي از خاله ها مياد؟
    - خاله فرنگيز
    با شنيدن فرنگيز خيالم كاملا راحت شد واز ترسي كه داشتم راحت شدم تازه فرخنده هم بود پس تنها نبودم
    - سلام مامان ، سلام نگار
    - سلام نويد تا اين موقع كجا بودي بهت گفتم برام نوشابه بخري نگفتم نوشابه بسازي
    - حتما كار داشتم كه دير شد مامان گلم . كي ميرسند؟
    - نميدونم قراره شام بيايند
    ونويد با گفتن عاليه سريع رفت توي اتاقش نميدونم اين بچه باز چه مرگش شده بود اما خيلي كنجكاو شده بودم به خاطر همين رفتم تا تو اتاقش سرك بكشم ببينم چي كار داره ميكنه چند بار در زدم وشنيدم كه گفت مزاحم نميخوام فهميده بود كه منم واي انقدر دوست داشتم مامان پشت در بود تا حالش جا مي يومد
    - داداشي من كه جيك جيك ميكنم برات
    - ساكت شو بچه تو بلد نيستي صداي خودت كه ماما هست رو در بياري حالا چه برسه كه جيك جيك بخواي بكني
    - اِ ميخواي صداي خودت رو بهت يادآوري كنم
    -ساكت شو حوصلت رو ندارم
    - نويد
    - برو
    - نويد
    بعد از گفتن دوباره ي اسمش احساس كردم داشتم از راه پله ميفتادم كه نويد محكم دستم رو گرفت. بله آقا مثل هميشه وحشيانه درش رو باز كرد تا عصبانيتش رو نشون بده ومثلا منو بترسونه اما به جاي اينكه من بترسم بيشتر خودش قبض روح شد
    - واي نگار حالت خوبه؟
    - بله اگه تو بذاري
    - نميخواستم اينطوري بشه آخه خيلي چنسي
    - راست ميگي دوست داري منم صفت هايت رو برات شرح بدم
    - بزار خودم بگم: زيبا ،خوشتيپ، ماماني، خواستني ، جيگر و بقيه رو هم كه خودت بلدي اگه خواستي بگو بعدا تو يك كاغذ برات بنويسم كه هميشه داشته باشي
    با حالت تمسخرآميزنگاهش كردم وتا خواستم جوابي دهن سوز بهش بدم صداي زنگ در اومد و آقا نويد رو برق گرفت نميدونم چطوري توصيف كنم اما مثل وحشت زده ها خودش رو تو اتاقش انداخت
    سريع رفتم تا در رو باز كنم بله خالم بود كه با خانوادش وارد خونه شدند وبعد از يك احوال پرسي وقتي نشستند ومدتي با هم صحبت كردند سرو كله ي نويد هم پيدا شد اگر من اين آقا رو طوري كه الان ديدم موقع دعوا ديده بودم هيچوقت صفت هايي رو كه به خودش نسبت داده بود انكار نميكردم داداشم اونقدر ترگل ورگل كرده بود كه انگار داشت به خواستگاري ميرفت
    بعداز اينكه با همه احوالپرسي كرد چيزي ذهنم رو مشغول خودش كرد اونم نگاهي بود كه نويد به فرخنده انداخت اي موزمار حالا فهميدم دردش چيه اگه بقيه متوجه ي اون نگاه نشده باشند حداقل فرخنده متوجه شده بود
    - فرزانه خانم پس باجناق ما كي تشريف ميارن؟
    اين شوهر خالم بود كه اين حرف رو به مادرم زد بله اسم مادر من فرزانه بود
    - الان ميرسه بهش زنگ زدم
    - خواهر از اون آشپزخونه دل بكن و بيا اين جا ما اومديم خودتو ببينيم نه در و ديوار رو
    - باشه فرنگيز جان الان ميام، نگار مامان يك لحظه مياي؟
    وقتي به آشپز خونه رفتم ديدم كه مامان منتظر من هست و به محض ورودم گفت
    - اومدي، نگار ببينم ميتوني اين چايي ها رو ببري آخه من بايد به بابات دوباره زنگ بزنم نميدونم كجا معطل شده
    - باشه مامان بدش به من خودم ترتيبش رو ميدم
    وقتي چايي رو بردم دوباره متوجه ي نويد شدم كه گرم صحبت با شوهر خاله هست وفرخنده هم با لبخند داشت به حرف هايشان گوش ميداد وتا من رو ديد لبخندي زد و گفت :
    - نگار جون خيلي داري زحمت ميكشي
    - نه عزيزم چه زحمتي وبعد از پخش چاي رفتم و كنار فرخنده نشستم تا اين كه صداي زنگ اومد
    - اين ديگه حتما بابا هست
    بعد سريع در رو باز كردم . درست وقتي پدرم رسيد وبا همه احوال پرسي كرد، مادرم گفت كه شام حاضره بنابراين همه دور ميزغذا نشستيم و شروع به خوردن كرديم دسپخت مادرم درست برعكس دسپخت من حرف نداشت به خاطر همينه كه وقتي مهمون داريم مادرم نميذاره حتي سالاد درست كنم در هنگام خوردن ياد داداشم نويد افتادم ونگاهي بهش كردم وديدم كه مثل احمق ها باز داره يواشكي به فرخنده نگاه ميكنه به طوري كه دختر خالم بد جور معذب شده بود من فقط از اين تعجب كرده بودم كه چرا بقيه متوجه ي نويد نميشدند كه با نگاه منگليش داشت فرخنده رو اذيت ميكرد. چون من پيش نويد نشسته بودم بنابراين براي نجات دختر خالم چنان ضربه اي به پايش زدم كه داداشم از درد قرمز شده بود
    - تو مگه مرض داري نگار
    - آره همون طور كه توداري
    - منظورت چيه؟
    - آخه احمق جون شانس آوردي كه فقط من متوجه ي نگاه هاي احمقانت به فرخنده شدم وگرنه الان رنگت از قرمز هم گذشته بود.
    خيلي خجالت كشيدش كه من متوجه شدم. آخه ديگر كاري نمي تونستم بكنم بايد فرخنده رو نجات ميدادم
    - نگار بعدا با هم حرف ميزنيم
    - نه، فكر كردي من باهات حرف ميزنم؟! با اون كاري كه بالا دم اتاقت با من كردي!
    - نگار لوس نشو ديگه ، كارم واجبه
    - نه حتي اگه منو ببندي هم باهات حرف نميزنم داداش بد
    - دارم برات
    وبعد از اين پچ پچ آرام به غذا خوردن ادامه داد وخوشبختانه تا پايان مهموني تونست خودش رو كنترل كنه وفرخنده هم يك نفس راحتي كشيد بعداز اينكه مهمون هامون رفتند ديدم كه نويد فورا به اتاقش رفت. حتما رفت تا بتونه از پنجره رفتن ليلي رو نگاه كنه، مجنون بدبخت. همين روز ها هست كه نويد هم صداش در بياد و من تنها بشم . بهتر، از دستش راحت ميشم اما اگه دلم براي خودش تنگ نشه براي دعوا هامون حسابي دلتنگ ميشم .
    - مامان راستي شنبه عروسي سحره.
    - يعني دو روز ديگه ؟!
    - آره مامان تازه كارتشم بهم داده. گفت كه براي خانواده هم همين امروز فردا يك كارت ميفرسته
    - اون ديگه براي چي! همين يكي بسته
    - براي عرض ادب هست ديگه
    بعد از اينكه كمي به مادرم كمك كردم به طرف اتاقم رفتم تا استراحت كنم آخه خيلي خسته شده بودم وقتي از پله ها بالا رفتم
    بعد از گذشتن از آخرين پله يكدفعه احساس كشيده شدن به طرفي رو كردم و نزديك بود از ترس جيغ بزنم كه صدايي گفت
    - ساكت نگار منم نويد
    - مسخره اين چه طرز خواستن از يك نفر براي اومدن به اتاقت هست ميمردي وقتي داشتم از جلوي اتاقت رد ميشدم فقط صدايم ميكردي
    - آره بدجنس تو هم حتما ميومدي
    - از كجا ميدوني؟ شايد ميومدم
    - حالا ديگه بس كن و بيا روي صندلي بشين باهات كار دارم
    رفتم وبدون اعتراض روي صندلي نشستم واين براي نويد خيلي مايه ي تعجب بود
    - ببين نگار از اونجا كه چشمات همه جا ميچرخه وخيلي تيزي اولين نفري هستي كه اين مطلب رو بهش ميگم فهميدي؟
    منم براي اينكه اذيتش كنم گفتم: كدوم مطلب؟
    - نگار اصلا حوصله ي كل كل ندارم
    - خوب باشه بگو داداشي
    خيلي مِن مِن كرد تا اينكه گفت: من فرخنده رو دوست دارم
    اول خيلي تو دلم بهش خنديدم ميدونستم كه گفتن اين جمله اونم به من خيلي براش سخت بود اما متوجه شدم كه عشق چه كارا كه نمي تونه بكنه
    با بي خيالي بهش گفتم : راست ميگي؟
    - آره
    - چه عجب تو از يكي خوشت اومد، حالا من چي كار ميتونم برات بكنم؟
    - خب ميتوني ازش بپرسي كه اون نظرش درباره ي من چيه؟
    - نميدونم بستگي داره
    - منظورت چيه؟
    - به جاش تو براي من چي كار ميكني؟
    - حالا توراضيش كن بعد خودم يك جوري از خجالتت در ميام
    - باشه ، قبول
    بعد از گفتن قبول چنان پريد توبغلم و من رو محكم گرفته بود كه داشتم خفه ميشدم
    - دارم خفه ميشم چت شده؟
    - هيچي فقط خيلي دوستت دارم
    - ببين نشد ديگه، يا من يا فرخنده
    وبعد هر دوتامون در كمال تعجب وصميميت حسابي خنديديم وداشتيم با هم درباره ي زندگي نويد با فرخنده داستان سرايي ميكرديم
    - واي يعني قراره عمه بشم؟!
    - خيلي داري ديگه زياده روي ميكني نگار
    - اگه دختر بود بذاريد كبري اگه پسر بود بذاريد اصغر بعد ميتونيد صغري هم صداش كنيد
    - خيلي خوبه كه قرار نيست با تو ازدواج كنم اينم سليقه هست كه داري؟بدبخت شوهرت
    و همين طوري چرت و پرت ميگفتيم تا اين كه نويدِ بد منو از تو اتاقش بيرون كرد و زهرش رو ريخت
    - فقط بفهمم به مامان چيزي گفتي من ميدونم و تو، مفهوم شد؟
    خيلي خوش حال بودم كه داداشم از فرخنده خوشش اومده احساس ميكنم كه فرخنده هم از نويد بدش نميومد ولي هرچي بود به زودي معلوم ميشد من فرخنده رو مثل خواهرم دوست داشتم حالا بايد مثل زن داداشم دوستش داشته باشم چه بهتر بهم نزديك ترم شد

  7. 149 کاربر از پست "Dezire" تشکر کرده اند .

    * حدیث * , *aren* , *artist* , *GolDeN* , *soodabeh* , *TARA* , .Baharak. , .ELHAM. , .Mania. , afrooz87 , aidai , alexiiiiiii , alonegirl , Amirsam1 , aroosak , ART!ST , asal_cheshmak , ashoka , atish69 , atousa27 , atyek , aygeen , Aypinar , b.maryam , behnazhmz , CAT-WOMAN , Donya-70 , down13 , elahe70 , elahem , elhamtt , eng2day , epink , eteb , evilgirl , extranjera , f1363 , faezeh88 , fany , farajoon , Farnaz , fatima983 , gandomsa , ghazale49 , ghazale96 , ghazghaz , golgh , harimeshgh , helen888 , helik , hiva , honey_x , leila93 , lili5225 , M&M_601 , mahbobe26 , mahdiyeh , mahsadina , mahshid_3d , mamorin , marjanagn , maryam joOon , maryam63279 , maryam_mariusz , Mina , monire_74 , my ring , m_h_n , nafas44 , nedaj , neginra , NE[ )@A , nlp16001 , patrin , Qeen , rizeh mizeh , saba_lovly , saharmn , samaane , sansan , sara8 , sara_n , sarma1010 , serentipiti , setareh67 , sh1998 , shalizar2 , shili , shiva joon , silverstar , skarlet 62 , Snow Dream , soha.f , SONIA B , stiv , tabaloga_ra , tama1011 , tanaz.68 , taniiin , TARANOMEMEHR , Tifani Jon , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , yasi_69 , yjdj , Z.BITA , zahra.h , Zanessa , zara14 , zeinabjoon , zina , ~jOojoO.tAlA~ , ~Spunk!e~ , اب و اتش , اسوده , انائل , اهنگ , ایماز , باقری , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , ترنم , تهمتن , حنیفا58 , خانم فسقلی , خوشگلم من , رز آبی , روشای تنها , روژان , زی زی گولو , سانجانا , شادئ , شاپرک13 , شبنم , !arefeh , م.م.ر , ملیساا , منيژه , مونا** , نازبو , نگاه روشن , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , پهره , کریستال , یلـدا , یگانه , ღ ghazali ღ

  8. Top | #5

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    282
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یــه جای خــوب
    تشکر از کاربر
    2,784
    تشکر شده 11,145 در 520 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل5
    الان سه هفته از ازدواج سحر ميگذره و فردا قراره شوهرش راهي سربازي بشه و سحر از اين بابت هم خوش حاله وهم ناراحت. خوشحاله چون ميتونه بيشتر روي درسهاش تمركز كنه و ناراحته چون نيما داره ازش دور ميشه
    پدر عشق بسوزه!!!
    - سلام نگار خيلي منتظر موندي؟
    - نه سحرجان . چرا صحبتت با استاد اينقدر طول كشيد
    - هيچي بابا مسئله ي خاصي نبود. راستي فرداجايي كه كار نداري؟مياي باهم بيرون بريم يه كمي دور بزنيم؟
    - ببخشيد سحر ، ولي با پرتو قرار دارم
    - واي از دست اين مردا همين كارا رو با ما ميكنن كه ازهم جدا ميشيم
    - منظورت چيه؟
    - همين آقاي پرتو ،اون تو رو درهفته بيشتر از من ميبينه
    - عزيزم داريم بازي كه نميكنيم. شما تو تحقيق به كجا رسيديد ؟
    - من و ياسمين هم به جاهايي رسيديم اما ديگه اينقدر روش كار نميكنيم
    - بابا تقصيرمن كه نيست،خودش زيادي فعاله منم عين خودش كرده
    - بلا توهم يه چيزيت هست
    - واي به خدا اگه يك كلمه ديگه بگي از ماشين ميندازمت بيرون
    نميدونم چرا ؟ اما سحر گاهي اوغات واقعا اعصاب خورد مي كرد

    ***

    - الو سلام نگار خانم
    - سلام!!
    - خواب بوديد؟ ببخشيد بدموقع زنگ زدم
    - اشكالي نداره ، ديگه ميخواستم بيدار بشم
    - بازم معذرت مخوام . ببخشيد امروز وقت داريد همديگه رو ببينيم؟
    - ولي مگه قرارمون فردا نبود؟!
    - بله فردا بود اما امروز باهاتون كار مهمي دارم
    - اما من كار تحقيقم رو ناقص انجام دادم
    - اشكالي نداره
    - باشه، ساعت چند؟
    - سات 5 چطوره؟
    بعد از اينكه آدرس رو بهم داد گوشي روقطع كردم .الان ساعت حدودا 4 بود ومن يك ساعت فرصت داشتم و ميدونستم الان ترافيك سنگيني توخيابان هاي تهران وجود داره بنابراين سريع آماده شدم تا حركت كنم اما تا خواستم از خونه خارج شوم دوباره گوشيم به صدا در اومد
    - الو؟
    - نگار خانم من الان جلوي كوچتون هستم لازم نيست ماشين بياريد
    - اما ؟!
    - خواهش ميكنم زودتر بياييد
    - باشه الان ميام
    سريع در حياط رو باز كردم و ماشين پرتو روديدم كه جلوي كوچه ايستاده بنابراين به طرف ماشين رفتم و سوار شدم
    - سلام
    - سلام
    - شما گفتين 5 بعد، 5/4 دنبالم مياييد
    - ميدونستم زود حركت ميكنيد، نميخواستم با ماشين بياييد
    - چرا؟
    - چون نوبت من بود كه دنبالتون بيام
    - چه خوب يادتون هست من يادم نيست امروز ناهارچي خوردم
    داشت رانندگي ميكرد و توجه اش به جاده بود وجواب اين حرف من رو بايك لبخند داد. در يك لحظه متوجه شدم كه سخت بهش خيره شدم ، فكر كنم حالا بتونم درك كنم كه چرا همه ي دخترا براي اين شازده خودشون رو ميكشن .
    در موقع رانندگي حالت مردانه اي به خودش گرفته بود و تمام حواسش به ظاهر، به جاده بود . فهميدم كه صورت وتيپ جذابي داره اما نميدونم كه چرا تا الان به اين چيز ها توجه نكرده بودم بوي عطري كه زده بود فضاي ماشين رو پر كرده بود تا جايي كه يادمه هميشه همين بو رو ميداد بعد از چند لحظه چشم ازش برداشتم و از پنجره بيرون رو نگاه كردم به طوري كه فكرم سخت مشغول بود تا اينكه كه صدايي از پرتو دراومد
    - نگار خانم شما نپرسيديد كه كجا قراره بريم اين خيلي عجيبه!
    راست ميگفت من اصلا نميدونستم براي چي و كجا قرار بود بريم واين كه هيچ سؤالي نكردم براي خودم هم عجيب بود
    - راست گفتيد ، كجا قراره بريم؟
    - چون من يادتون آوردم كه اين سؤال رو بپرسيد پس بهتون جواب نميدم
    - براي چي ؟! چه فرقي ميكنه؟
    - فرقي نداره اما اين جواب حواس پرتي هست. راستش رو بگيد كي حواس شما رو پرت كرده؟
    با عجله گفتم:هيچكس
    اما اين يك دروغ بود يك نفر حواسم رو پرت كرده بود واون خودش بود بله اين اولين بار بود كه چنين احساسي داشتم ، احساسي كه هيچوقت تجربه اش نكرده بودم و شايد اين به خاطر غرورم بود
    بله غرور زيادم جلوي بروز احساساتم رو گرفته بود و من بعد از اين همه مدت تازه متوجه ي اين موضوع شده بودم
    - نگار خانم پياده نميشيد؟
    براي يك لحظه دوباره به خودم اومدم و فهميدم كه جلوي يك كافي شاب نگه داشته
    - اومديم تا با هم قهوه بخوريم؟
    - نه اومديم تا با هم حرف بزنيم
    - چه حرفي؟! من فكر كردم براي كار تحقيق بيرون اومديم
    - من كه بهتون گفتم كار مهمي باهاتون دارم
    و بعداز اين جمله پياده شد وبه طرف درسمت راست ماشين اومد يعني طرفي كه من نشسته بودم و در رو براي من باز كرد
    - نگار خانم پياده نميشيد؟
    بعدازمكسي تصميم به پياده شدن گرفتم . بعد از اينكه دزدگير ماشين رو زد به من گفت كه بريم.من خيلي كنجكاوشده بودم . يعني چي ميخواد بهم بگه؟!رفتارش با روزهاي ديگه خيلي فرق داشت.
    تو همين فكرها بودم كه بهم گفت لطفا بنشينيد ومن تازه متوجه شده بودم كه بالاي ميزي ايستادم. بعد از اينكه نشستيم شخصي براي گرفتن سفارش اومده بود . هردو سفارش قهوه ي تلخ رو داديم
    - نگار خانم شما آماده هستيد؟
    - آماده ي چي؟!
    - آماده ي صحبت كردن
    - من كه صحبتي ندارم اما اگه شما داريد بفرماييد
    - آره خيلي هم دارم اما نميدونم از كجا شروع كنم
    ومن جوابي ندادم چون نميدونستم چي ميخواد بگه. طوري نگاهم ميكرد كه انگار با چشماش ميخواست با من حرف بزنه و نميتونست اون رو به زبون بياره اما حيف كه من زبان چشمي رو بلد نبودم . خلاصه بعد از سكوتي كه به وجود آورده بود، وقتي ديدم داره اينقدربا خودش كلنجار ميره سكوت رو شكستم و گفتم:
    - شما بگين موضوع بحث چيه تا من كمكتون كنم
    - راستش درباره ي خودمون
    - درباره ي خودمون؟!
    - ببينيد نگار خانم ،شما يادتون هست كه اول ها چقدر از من بدتون ميومد؟
    - بله اما من اون موقع خوب شما رو نميشناختم
    - بله شما من رو خوب نميشناختين اما ديگران هم من رو خوب نميشناختن ولي از من بدشون نميومد
    - خب هر كي يك جوره ، من از اون آدمايي نيستم كه وقتي يه پسر خوشتيپ رو ببينم هول كنم و نتونم جلوش آب دهنم رو قورت بدم
    - من اين رو خوب ميدونم
    - واقعا؟
    - خب من وقتي با شما توي يك گروه افتادم خيلي خوشحال شدم چون ميدونستم شما از اون دخترايي نيستين كه بخوايين آدم رو به خودتون نزديك كنيد
    - خب شما چرا منظور اصلي تون رو نميگيد؟
    - شما با اين رفتارتون من رو اون جوري كرديد
    - چه جوري؟
    - خب ،خب كاري كرديد كه من دوست داشته باشم به شما نزديك بشم
    در ابتدا منظورش رو نفهميدم وداشتم فكر ميكردم منظورش از نزديك كردن و نزديك شدن چيه؟تا اين كه دوهزارييم افتاد
    - متوجه ي منظورم ميشيد؟
    - نه نميشم ،بهتره كه ديگه بريم من خونه كار دارم
    آره بريم خونه چون ميدونستم آخر حرفاش به كجا ميرسه و منم اصلا آمادگي شنيدنش رو نداشتم
    داشتم از جايم بلند ميشدم كه گفت :
    - خواهش ميكنم كه چند لحظه صبر كنيد تا حرفم رو بزنم
    - نه من عجله دارم ، تاكسي ميگيرم
    داشتم به طرف در ميرفتم تا اينكه اون چيزي رو كه دوست نداشتم بشنوم رو شنيدم
    - نگار خانم من شما رو دوست دارم
    خيلي هول شده بودم كه جلوي آدمايي كه اونجا نشسته بودند اين حرف رو زد. من فكر نميكردم چنين جرئتي داشته باشه. بدون اينكه به پشتم برگردم ونگاهش كنم به راهم ادامه دادم

    سر خيابان ايستادم تا تاكسي بگيرم. خيلي شلوغ بود و مطمئن بودم كه به اين زودي ها تاكسي گير نمياد . داشتم به تاكسي هاي پر نگاه ميكردم كه يكدفعه ماشيني در مقابلم ايستاد
    - خانم خوشگله بپر بالا
    - ميشه مزاحم نشيد
    - نه نميشه ، جا هست بيا بشين جيگر
    مرتيكه پررو دلم ميخواست بزنم دهنش رو خون بيارم حالا خيلي حوصله داشتم اينم اومده به كلي سيستمم رو به هم بريزه
    - ميري گم شي يا اينكه بگم گمت كنن؟
    - مثلا كي ميخواد گمم كنه ؟
    - من ، نگار خانم شما لطفا بريد سوار ماشين من بشيد من الان ميام
    - شما آقا پسرخوشتيپ كي باشيد؟
    - هر كي هستم مثل شما مفت خورها نيستم كه علاف توي خيابان ها دنبال دخترها بيفتم
    پسري كه كنار راننده نشسته بود عصباني ميشه و ميخواست براي دعوا پياده بشه كه دوستش يعني راننده بهش ميگه شر به پا نكن بيا بريم و بعداز چيزي پروندن به پرتو راهشون رو ميكشن وميرن
    - خيلي ممنون
    - خواهش ميكنم. لطفا سوار ماشينم بشين
    با قيافه ي مظلومانه اي اين جمله رو ادا كرد طوري كه داشتم غرورم رو فراموش ميكردم
    - ممنون اما ميخوام تاكسي بگيرم .ازتون خواهش ميكنم كه شما ديگه مزاحمم نشيد!
    ديدم كه با سرعت به سمت ماشين رفت. خيلي تعجب كردم . تا الان داشت التماسم ميكرد ، چه سريع تسليم شد. اما بعد از اينكه با ماشين جلوم ايستاد فهميدم هنوز ول كن نيست وتا من رو سوار ماشينش نكنه نميره بعد براي اينكه بتونم تاكسي بگيرم اون طرف تر ايستادم حالا مگه تاكسي گير مياد درست موقعي كه احتياج داري كمبود تاكسي پيدا ميشه.دوباره اومد جلوم و ايندفعه در رو باز كرد طوري كه نميتونستم اون ور تر برم با نگاهش التماس رو توي چشماش خوندم ومن هم با حالت آرومي توي چشماش نگاه كردم من هميشه اگه تو همچين موقعيتي گير ميكردم عصباني ميشدم اما ايندفعه نتونستم عصباني بشم نميدونم چطوري شد كه قبول كردم و سوار ماشينش شدم با لبخندي رضايتش رو بهم نشون داد
    - ببينيد آقا پرهام
    - پرهام
    - بله؟
    فكر كردم اول اسمش رو اشتباه گفتم چون اصلا هواسم جمع نبود و فكرم درگير بود اما بعد متوجه شدم كه اشتباه نكردم
    - لطفا پرهام خالي صدام كنيد
    - هر وقت من بهتون گفتم نگار صدام كنيد مطمئن باشيد كه شما رو پرهام صدا ميكنم
    و بعد از اين حرفم ديدم كه لبخند ي زد و به حالت مردانه اي به من نگاه كرد
    - من خيلي ركي شما و حاضر جوابي تون رو دوست دارم
    بهش نگاه كردم و حالت عجيبي در خودم احساس كردم واقعا بعد از حرفي كه توي كافي شاب بهم زد نميدونستم بايد بهش چي بگم
    - شما نميخواييد با من بحث كنيد؟!
    - نه چون در حال حاضر نميدونم چي بگم
    - شما نظرتون در مورد من چيه؟
    خيلي فكر كرده بودم كه واقعا نظرم درباره ي اين آقا چي ميتونه باشه اما يك حسي رو نسبت بهش احساس ميكردم
    - نظر خاصي ندارم
    ديدم كه قيافش تو هم رفت و با حالت افسرده اي به رانندگي ادامه داد. ديگه صبرم سر اومد . دوست نداشتم به خودم دروغ بگم و همچنين به...
    - من ...من ازتون بدم نمياد
    با اين حرفم چنان ترمز كرد كه نزديك بود توي شيشه برم
    - شما راست ميگيد؟
    - شما هميشه اين طوري احساستون رو نشون ميديد. داشتين به كشتنم ميداديد
    - منوببخشيد اما حرف شما يعني اينكه من رو دوست داريد
    من يك دخترم وغرور دخترانم مانع گفتن اين جمله ميشد بنابراين نميدونستم كه چطوري اين موضوع رو طور ديگه اي بيان كنم
    - من فقط گفتم كه ازتون بدم نمي ياد
    - باشه پس من كاري ميكنم كه جمله ي دلخواه من رو بگيد
    با تعجب گفتم : چي؟!
    وبعد بدون اينكه جوابم رو بده باسرعت داشت يكي يكي از ماشين ها سبقت ميگرفت
    - چي كار داريد ميكنيد ؟
    - كاري ميكنم كه بهم بگيد دوستم داريد
    - تو ديوونه اي وايستا
    - نه، تا موقعي كه به من اين جمله رو نگيد من با همين سرعت ميرم
    اول ميخواستم جوابي بهش بدم و سرش داد بزنم اما بعد گفتم كه:
    - من دوست دارم
    نفهميدم كه چي گفتم . خودم هم تعجب كرده بودم .دوست نداشتم به صورتش نگاه كنم . داشتم به جلو نگاه ميكردم وبا گفتن اين جمله ذره ذره آب ميشدم احساس عجيبي داشتم تا اينكه ترمز شديدي گرفت به طوري كه با سر تو شيشه رفتم
    - نگار خانم !شما كمربند نبسته بوديد؟!
    آره من كمربند نبسته بودم واين پسره ي بي ظرفيت آخر زهرش رو ريخت. تو دلم داشتم بهش ميخنديدم .داشتم درد رو توي سرم احساس ميكردم اما نميخواستم بهش نشون بدم. به سمتش برگشتم
    تا نگاهش كنم كه با قيافه ي وحشت زدش رو به رو شدم
    - نگار؟!
    - چي شده؟
    ديدم كه داره به سرم نگاه ميكنه دستم روبه ناحيه ي درد نزديك كردم ومتوجه شدم كه داره به شدت خون ريزي ميكنه
    - بايد سريع به بيمارستان بريم
    ترس هم توي اين حرفش وهم در چهره اش مشخص بود. فورا ماشين رو به حركت در آورد
    - لازم نيست فقط من رو به خونه برسون
    - نه، امكان نداره با اين حال خونه بفرستمت
    - فكر ميكني با سر باند پيچي شده بازم نميتونن متوجه بشن
    - همين كه گفتم، بايد بيمارستان ببرمت
    و من ديگه حرفي نزدم . دستمالي بهم داد كه روي سرم بذارم. حتي شيشه هم خوني شده بود. خيلي مضطرب بود و داشت با سرعت رانندگي ميكرد.از سرعتش به وحشت افتادم وگفتم:
    - شما عبرت نگرفتيد ايندفعه فكر كنم بايد جسدم رو به بيمارستان ببريد
    - اين حرف رو نزنيد اگه اتفاقي براي شما بيفته من ميميرم
    با اين حرفش حسابي خجالت كشيدم و ديگه حرفي نزدم
    - نگار خانم من واقعا متأسفم. منو ببخشيد
    - اشكالي نداره و خوش حالم كه سرعتتون كمتر شد
    - خون ريزي بند نيومد؟
    قبل از اينكه جوابش رو بدم با ديدن بيمارستان فورا ترمز كرد اما ايندفعه آروم تر اين كار رو انجام داد
    - بشينيد الان در رو براتون باز ميكنم
    تا خواستم بگم كه لازم نيست فورا پياده شد و به سمت در من اومد در رو باز كرد خواست كه دستم رو بگيره تا كمكم كنه اما من به يادش آوردم كه ما نسبت خاصي با هم نداريم و دستم رو به طرف در بردم تا با كمك در پياده شوم وديدم كه با شرمندگي دستش رو در هوا تكان داد و بعد با آن مثل احمق ها پشت سرش را خواراند
    بعد ازاينكه ازماشين پياده شدم سريع من رو به داخل بيمارستان راهنمايي كرد و گفت محكم روي زخم رو نگه دارم تا يك پرستار
    رو صدا كنه. ديدم كه با يك پرستارسريع به سمت من اومد
    - چه طوري اين اتفاق افتاد؟دستت رو بردار تا نگاهي بندازم
    آقا شما نياييد بايد فرم رو پر كنيد
    ودر حالي كه پرستار دستم رو محكم گرفته بود و با شدت به سمت جلوهلم ميداد به پشت برگشتم ونگاهش كردم و ديدم كه با حالت نگران داشت من رو نگاه ميكرد تا اينكه به داخل اتاقي رفتيم و ديگه نتونستم ببينمش
    چقدر برايم نگران بود!
    بعد از اينكه پرستار من رو روي يك صندلي نشاند،رفت تاازكمد باند روبياره وسرم روپانسمان كنه
    - ببينم چه اتفاقي برات افتاد كه سرت اينطوري شد؟
    - هيچي... محكم به شيشه ي ماشين برخورد كردم
    - تصادف كردي؟
    - نه... به خاطر ترمز شديد اين طوري شد
    - كه اين طور خودت پشت فرمون بودي يا شوهرت؟
    با شنيدن كلمه ي شوهرت جا خوردم و نميدونستم كه به اون پرستار فضول چي بگم! آخه اين چيزها چه ربطي به اون داشت؟ اون فقط بايد بدون سر و صدا پانسمانش رو بكنه
    - من پشت فرمون نبودم
    - پس عجب شوهري داري
    خواستم حاليش كنم كه اون شوهرم نيست اما يادم افتاد كه اگه شوهرم نيست پس كيم هست؟! و پرسيدن اين سؤال از اين پرستار كنجكاو بعيد نبود
    - خب ديگه تموم شد. زياد ازش خون رفته بود ولي به موقع اومدي سرت كه درد نميكنه؟
    - نه فقط جاي زخم ميسوزه
    -اشكال نداره اين به خاطر ضد عفوني كننده هست حالا ديگه ميتوني بري
    - خيلي ممنون
    و بعد سريع از اتاق خارج شدم . عجيب بود پس اين پسره كجا ميتونست باشه نكنه من رو اينجا گذاشته باشه وهمه ي حرفاش هم دروغ بوده باشه
    داشتم دنبالش ميگشتم كه به يك پرستار برخورد كردم
    - ببخشيد
    - خواهش ميكنم . ميتونم كمكي بهتون بكنم؟
    - فقط دارم دنبال همراهم ميگردم،ممنون
    وبعد به راهم ادامه دادم و متوجه شدم كه گوشيم از داخل كيفم
    به صدا دراومده است در گوشه اي ايستادم تا به تلفنم جواب بدم
    - سلام مامان
    - سلام نگار كجايي؟ خيلي دير كردي!
    نگاهي به ساعتم كردم و ديدم كه تقريبا 8 رو نشون ميده يعني واقعا اينقدر طول كشيد!
    - ببخشيد مامان يك مشكلي برام پيش اومد
    - حالت خوبه؟كجايي؟
    نميخواستم بگم كه بيمارستانم بنابراين سريع گفتم كه زود ميام
    و بعد براتون تعريف ميكنم
    - قراره بريم خونه ي خاله پروينت شام اونجاييم توهم بيا اونجا
    - باشه شايد كمي دير كنم
    و بعد از خداحافظي گوشيم رو قطع كردم و متوجه شدم كه وسط راهروي بيمارستان هستم. داشتم فكر ميكردم چطور ميتونم اين وقت شب تاكسي گير بيارم كه صدايي از پشتم شنيدم
    - نگار خانم شما كجا بوديد؟
    وقتي به پشتم برگشتم ديدم كه آقا پرهام در حالي كه نفس نفس ميزد
    با ترس جلويم ايستاده بود. گفتم:
    - من خيلي دنبالتون گشتم اما پيداتون نكردم
    - داشتم فرم پر ميكردم، ترسيدم كه گمتون كرده باشم به گوشيتونم هر چي زنگ ميزدم اشغال بود
    - داشتم با مادرم صحبت ميكردم
    - حالتون بهتره؟
    وبا لبخندي سرم رو به نشانه ي مثبت پايين آوردم
    - بازم من رو ببخشيد ،عجب روزي بود امروز!!
    - اين حرفتون رو تأييد ميكنم
    و بعد هر دوتامون خنديديم .از نگاهش فهميدم كه خيلي نگرانم بود اين خيلي عاليه كه يكي اينقدر نگران آدم باشه، به من كه احساس متفاوتي دست ميداد وقتي به حرفي كه بهم زده بود فكر ميكردم وقتي بهم گفت دوستم داره. عجيب اينه كه منم همين حرف رو بهش زده بودم در صورتي كه هيچوقت وقت فكر نميكردم همچين حرفي از دهانم بيرون بياد
    آره من دوستش داشتم ولي تنفر قديميم نسبت به او باعث ميشد كه به وجود اومدن اين عشق رو نفهمم و متوجه ي احساس واقعيم به او نشم احساسي كه هر وقت بهش فكر مي كردم از خجالت سرخ مي شدم. توي ماشين بودم و متوجه ي نگاهي كه دزدانه به من مي انداخت ميشدم. در يك آن، چنان در عالم فكر فرو رفته بودم كه وقتي صدايش رو شنيدم تازه به خودم اومدم
    - تو فكر هستيد؟
    - چي؟! آره من داشتم به امروز و اتفاق هايي كه برام افتاد فكر ميكردم
    - به من هم فكر ميكرديد؟
    - انتظار داريد كه بهتون بگم آره وايندفعه با سر شكسته من رو به بيمارستان برسونيد
    - نه من ديگه از اين اشتباه ها نميكنم . من خوش حالم كه حرف دلم رو بهتون گفتم
    لبخندي زدم و نميدونستم چي بگم
    - نگار خانم ...
    داشت حرفش رو ميزد كه وسطش پريدم و گفتم:
    - نگار
    - بله؟
    - نگار صدام كن
    با اين حرفم از حرفي كه ميخواست بزنه پشيمون شد و خيلي خوش حال به نظر ميرسيد
    - پس شما هم من رو بايد پرهام صدا كنيد
    - باشه به شرطي كه از اين به بعد با هم راحت باشيم و همديگه رو
    شما خطاب نكنيم
    - خوش حالم كه شما و بعد از مكسي گفت : يعني تو اين پيشنهاد رو دادي
    اين حرف رو زد و با حالت رضايت مندانه اي به رانندگيش ادامه داد ميدونستم كه در عمق تفكراتش داره به من فكر ميكنه. همون موقع بود كه يادم افتاد بايد به خونه ي خاله پروينم برم
    - من خونه نميرم، ميتوني من رو خونه ي خالم برسوني خودت ميدوني كه كجاست؟
    - آره ميدونم ، خونه ي ميثم؟
    - آره ، امشب شام اونجا هستيم . اصلا دوست ندارم برم
    - چرا؟
    - چون اولا همه متوجه ي سرم ميشن و دوما خسته هستم
    ديدم كه هواسش به حرفام نبود و جاي ديگه اي سير ميكرد
    - نگار؟
    با گفتن اسمم بدون هيچ پسوندي احساس عجيبي بهم دست داد با همون احساس كه بهش عشق ميگن گفتم:
    - بله؟
    خيلي مِن مِن كرد تا اينكه گفت: من خيلي دوست دارم
    با گفتن اين حرف از خجالت نميتونستم سرم رو بالا بيارم من اصولا دختر خجالتي نيستم اما اين لحظه، لحظه اي بود كه اگه پرو ترين آدم هم بود خجالت ميكشيد و سرخ ميشد
    با نشون دادن لبخندي تونستم عشقم رو بهش نشون بدم عشقي كه خودم هم نميدونستم از كجا پيداش شد ديدم كه به نزديكي هاي خونه ي خالم رسيديم با نگاهي بهش گفتم كه چقدر به خاطر امروز ازش ممنونم و البته اين احساسم رو به زبون هم آوردم
    - ممنون
    ديدم كه داره بهم نگاه ميكنه نگاهي كه واقعا ميشد دوست داشته شدن روازش خواند ازش خداحافظي كردم و داشتم پياده ميشدم كه يكدفعه صدايم كرد
    - نگار
    سريع به سمتش برگشتم
    - بله؟!
    - اميدوارم دفعه ي بعد كه همديگه رو ميبينيم نفهمم كه همه ي اتفاقاي امروز خواب بوده
    - نترس چون همه واقعي بود....پرهام
    وقتي اسمش روخالي گفتم خيلي ذوق كرد و ديگه حرفي نزد.بعد از اينكه از ماشين پياده شدم براش دست تكون دادم تا اينكه بعد از لبخند زدن به من راضي به رفتن شد.
    منم اميدوار بودم كه اتفاق هاي امروز خواب نبوده باشه يا ميشه گفت يك رؤيا نبوده باشه
    وقتي زنگ رو زدم ميثم جواب داد
    - بله؟
    - منم نگار
    - چه عجب نگار خانم
    معلوم بود كه خيلي دير كردم . به ساعتم نگاه كردم . ساعت حدودا 5/9 بود. زيادم دير نشده بود بنابراين با خيال راحت به داخل رفتم ديدم كه ميثم با نويد از در خونه به داخل حياط اومدن تا مثلا من رو بدرقه كنند
    - سلام نگار من و نويد خيلي نگرانت شده بوديم
    - آره، ميخواستيم به پليس زنگ بزنيم
    - راست ميگيد؟! ولي خوبه كه قبل از زنگ زدن به پليس به گوشي خودم زنگ بزنيد
    و هر دو تاشون حسابي خنديدن. وقتي كه به اون دو نفر نزديك شدم ديدم كه قيافه ي نويد وحشت زده شده بود تازه يادم افتاده بود كه روي پانسمان رو نپوشيدم . به خودم لعنت فرستادم چون ميتونستم كاري كنم كه حداقل خانواده ي خالم از اين موضوع با خبرنشوند اما ....
    - نگار، زنده اي؟!نويد فكر ميكنم بايد به پليس زنگ ميزديم
    - حالت خوبه؟ تصادف كردي؟
    - نه بابا شلوغش نكنيد، توضيح ميدم. آقا ميثم اين رسم مهمون نوازيه ؟ نميخواي تعارفم كني داخل بيام.
    بعد از اينكه داشتيم داخل ميرفتيم خودم رو براي رويارويي خوانواده ي خودم و خالم با اين سر باند پيچي شده آماده كردم
    - سلام نگارخاله چرا اينقدر دير كردي؟وبا ديدن سرم باحالت
    نگران گفت: خاله سرت چي شده؟
    نه تنها خالم بلكه بقيه هم با ديدن من همين سؤال و همين حالت رو تكرار كردند و من هم كه نميتونستم به تك تك اون ها جواب پس بدم به همه گفتم كه آروم باشيد تا به همه ي شما با هم توضيح بدم
    - خوانواده ي عزيزم و خوانواده ي خاله ي عزيزم
    در اين موقع ديدم كه نويد سوت زد و ميثم هم گفت به افتخارش اما فكر كنم با نگاهي كه بهشون كردم حاليشون شد كه نبايد وسط حرف كسي داد و فرياد كنند
    - همون طوركه داشتم ميگفتم اتفاق مهمي نيفتاده فقط با سر تو شيشه ي ماشين رفتم اونم به خاطر ترمز شديدي بود كه دوستم گرفت همين! حالا خيالتون راحت شد؟
    - الهي مامان فدات بشه چقدر بلا امسال سر دخترم اومد
    در همون موقع نويد مثل پدربزرگ ها گفت:
    - نگار صد دفعه گفتم اول بدون دوستت راننده هست، بعد سوار ماشينش شو
    - ببخشيد ولي از راننده ي زن كمترازاين هم بر نمياد
    با اين حرف ميثم يكدفعه يادم افتاد كه راننده زن نبود بلكه مرد بود اما اگه اين موضوع رو ميگفتم ميدونستم كه با سرخ شدن صورتم همه چيز رو لو ميدادم بنابراين فقط از راننده هاي زن دفاع كردم چون خودم هم جزوشون بودم
    - ببخشيد ميثم خان اما اين حرفتون رو نشنيده ميگيرم
    داشت بحثمون گل ميكرد تا اينكه مامان و خاله اومدند واعلام كردند كه شام آماده هست
    - بعدا من برات يك تئوري كامل از تفاوت رانندگي زنان و مردان ارائه ميدم
    - منم ميزان تصادفاتي رو كه مردا نسبت به زن ها انجام ميدن با مدرك نشونت ميدم ميثم خان
    وهمين طوري بحث ميكرديم تا اينكه به ميز شام رسيديم. شام خوشمزه اي بود . بعد از اون همه اتفاق با آقاي پرتو نه ببخشيد بايد پرهام صدايش كنم حتي توي تصوراتم چون بهش قول دادم داشتم ميگفتم بعد از اون همه اتفاق با پرهام اين شام واقعا ميچسبيد.
    وقتي كه به پرهام فكر ميكنم صداي قلبم رو ميشنوم . جالبه هميشه توي فيلم ها اين جور چيزها رو ميديدم اينكه وقتي عاشق يك نفر هستي ميتوني وقتي داري بهش نزديك ميشي صداي قلبت رو بشنوي و من اون موقع فكر ميكردم كه همه ي اين ها مذخرفاتي بيش نيست اما حالا ميتونم بهتر اين جور چيزهاي عشقي رو درك كنم . درسته من واقعا عاشق شده بودم .توي همين فكر ها بودم تا اينكه اسم فرخنده به گوشم رسيدو ازعالم فكر بيرون اومدم
    - نگار جان، چاييت سرد شد
    - باشه خاله ميخورم ،چايي سردش خوبه
    بعد از رفتن خاله ام با مادربه سمت آشپزخونه گوش هايم رو براي شنيدن بحث بين پدر و شوهر خالم تيز كردم
    - به نظر من كه نويد و فرخنده خيلي به هم ميان انگار اين دو تا رو براي هم ساخته باشند
    - آره ،بعد از اينكه نويد اين موضوع رو به من و مادرش گفت خيلي خوشحال شديم
    - حالا قراره كي نامزد كنند؟
    - گذاشتيمش براي تعطيلي كه در پيش داريم
    - به چه مناسبتي هست؟
    - سالروز ازدواج حضرت فاطمه و حضرت علي
    - چه روز خوبي واقعا كه عاليه
    وقتي اين بحث رو داشتم گوش ميكردم به ياد روزي افتادم كه با نويد تو اتاقش داشتيم درباره ي اين موضوع صحبت ميكرديم من به نويد قول دادم كه نظر فرخنده رو بپرسم و همين كارروهم كردم فرداي اون روز به سمت گوشيم رفتم و شماره ي فرخنده روسريع گرفتم ميدونستم كه گفتن چنين موضوعي اونم پشت تلفن كار سختيه بنابراين توي يك پارك باهاش قرار گذاشتم.
    - چي شده كه نگار خانم هوس ديدن ما به دلش زده؟
    - هيچي داشتم فكر ميكردم چرا ما زياد با هم بيرون نميريم!
    - راست ميگي نگار از اين به بعد زياد با هم بيرون بيايم
    - باشه اما فكر نكنم ديگه وقتش رو داشته باشي كه با من بياي بيرون
    - چرا؟!
    - چون دختر دم بخت بايد با شوهرش بيرون بره
    - ديوونه شدي نگار، حالا كو تا شوهر براي ما گير بياد
    - تواشاره كن من برات جور ميكنم
    - مثلا چه جوري؟
    - ببين خودت پرسيديا
    - خب؟
    - به نظرت همين آقا داداش ما چه طوره؟
    - منظورت نويده؟!
    - خب آره، نميپسنديش؟
    ديدم كه خيلي خجالت كشيده بود و تقريبا داشت به رنگ لبو در ميومد
    - براي چي؟خودش بهت حرفي زده؟
    - نه حرف نزده
    - پس تو مرض داري؟
    - نه، منظورم اين بود كه حرف نزده فقط اينقدرفرخنده فرخنده كرده كه من يكي ديگه سرسام گرفتم ،حالا بگو ببينم عروس خانم بااجازه ي بزرگ ترا بعله يا نه؟
    - من نميدونم الان چي بگم نگار
    - فقط بهم بگو دوستش داري يا نه از منم خجالت نكش ميدوني كه ما مثل دو تا خواهر ميمونيم، اگه الان جوابم روندي برام زندگي نميذاره
    ميدونستم براي اين خانم با شخصيت خيلي سخته كه بگه نويد رو دوست داره بنابراين گفتم كه تو خونه فكراش رو بكنه و تا همين امروز جوابش روبرايم اس ام اس كنه
    دو ساعت كه از رسيدنم به خونه گذشته بود گوشيم به صدا در اومد برام فرستاده بود كه نويد رو دوست داره و من ميدونستم كه نويد با شنيدن اين جمله از طرف فرخنده درجا ديگه خون به مغزش نميرسه و ميشه جوان ناكام اما خيلي دوست داشتم كه زودتراز سركار بياد تا يه كمي اذيتش كنم.
    - سلام نويد ساعت 7 هست، تو تا الان كجا بودي؟
    - شغل جديدته؟
    - واي خنديدم. ميتونم باهات بيام؟
    - كجا؟
    - تواتاقت
    - خب بيا اينم سؤال پرسيدن داره؟
    - نه آخه گفتم شايد ايندفعه نتوني دستم رو به موقع بگيري بنابراين آمادگي لازم رو دادم
    اونقدر خسته بود كه اصلا متوجه ي منظورم نشد. بيچاره داداشم چقدراين بچه سخت كوشه
    - خب بگو ببينم چي كارم داشتي؟
    - خبرم از ليلي هست
    - ليلي كيه؟!
    - پسر عمومه ، ميخواستي كي باشه ؟
    - ميشه واضح تر حرف بزني
    - احمق جون منظورم فرخنده هست ديگه ، تو چه مجنوني هستي كه ليلي رو فراموش ميكني؟!
    با شنيدن اسم فرخنده برق از سرش پريد
    - خب تازه فهميدم حالا بگو ببينم چه خبر؟
    - همينطوري بگم؟! تصويه حساب! گفتي جبران ميكني
    - الان وقت اين حرفا نيست، ميزنم لهت ميكنما
    - درست صحبت كن ببينم،چه قدر پرويي تو
    - حرف ميزني يا اينكه من به حرفت بيارم
    - مثلا چه جوري ميخواي به حرفم بياري؟
    - ببين نگار من اصلا حوصله ي بحث كردن با تو رو ندارم يا ميگي يا اينكه....
    داشت به طرفم حمله ميكرد و چون من ميدونستم در مقابلش عددي نيستم تسليم شدم و يكدفعه بهش گفتم:
    - بهم گفت كه دوستت داره، راحت شدي؟
    ديدم كه حالت بهت زده ها رو به خودش گرفت و همون طوري داشت به من نگاه ميكرد
    - باشه تنهات ميذارم تا يه كمي اشك شوق بريزي
    - واي نگار الان نميدونم چي بگم ولي بهتره كه تنهام بذاري
    ديدم كه اصلا تو حال خودش نيست و تو دنياي ديگه اي سير ميكنه
    بنابراين تنهايش گذاشتم
    - نگار تو فكري! بيا با هم شطرنج بازي كنيم
    صداي ميثم من رو به خودم آورد
    - چي؟
    - حالت خوبه نكنه به سرت بدجور ضربه خورده
    - اين رو راست گفتي نميدونم چرا همه ي بلا ها امسال سر سرم اومد!
    بعد از اين حرفم هر دوتامون خنديديم ومن گفتم كه اصلا حوصله ي شطرنج رو ندارم.
    وقتي به خونه برگشتيم سريع به اتاقم رفتم چون من فقط ميتونستم تنهايي رو توي اتاقم پيدا كنم و باهاش حسابي حرف بزنم اتاقم تنها همدمي هست كه همه ي رازهاي دلم رو ميدونه.روي تختم دراز كشيدم و داشتم به پرهام فكر ميكردم به اينكه واقعا اون طور كه ميگفت منو دوست داره يا شايد ميخواست احساس من رو نسبت به خودش بفهمه؟ نميدونم اما حسي بهم ميگفت كه عشقش حقيقيه. چقدر لذت بخشه كه يك نفر آدم رو دوست داشته باشه. كم كم داشت خوابم ميبرد. ميدونستم كه اگه هر كس ديگه اي جاي من بود تا صبح خوابش نميبرد اما خستگي اون روز مانع بيدار موندنم ميشد
    - صداي چي بود؟!
    با صدايي كه از گوشيم اومد چنان پريدم كه نزديك بود از تخت پايين بيفتم .آخه اين صدا چي بود كه من روي زنگ پيام گذاشتم؟!! وهمين طوري داشتم به خودم لعنت ميفرستادم وقتي گوشيم رو برداشتم تا ببينم كي برام پيام فرستاده ديدم كه كارپرهام بود با ديدن اسمش لبخندي روي صورتم اومد و ديگه ناراحت نبودم كه من رو از خواب نازنينم بيدار كرده. برام فرستاده بود كه خوابم يا نه؟ نميخواستم دلش رو بشكنم به خاطر همين گفتم: خواب نيستم
    بعد دوباره برام فرستاد:
    من اصلا خوابم نميبره و همش دارم به تو فكر ميكنم من نميتونم از فكرت بيرون بيام اما دوست ندارم بيشتر از اين مزاحمت بشم دوست دارم و خداحافظ
    منم دوست دارم اما نميدونم اين حرفم رو برات بفرستم يانه ؟ خيلي با خودم كلنجار رفتم تا اينكه تصميم گرفتم جوابش رو بدم:
    سلام پرهام عزيز منم دوست دارم و اين پيام رو براي اينكه خوابت ببره برات فرستادم اميدوارم خواب هاي خوبي ببيني

    و بعد از فرستادن اين پيام با خيال راحت و با قلبي پر از عشق چشمام رو بستم و با فكر كردن به پرهام آرام خوابيدم.







  9. 140 کاربر از پست "Dezire" تشکر کرده اند .

    * حدیث * , *aren* , *artist* , *GolDeN* , *soodabeh* , *TARA* , .Baharak. , .ELHAM. , .Mania. , 23252 , ady25 , afrooz87 , aidai , alonegirl , Altin ay , ART!ST , asal_cheshmak , ashoka , atish69 , atousa27 , AVESTA , aygeen , Aypinar , b.maryam , behnazhmz , CAT-WOMAN , Donya-70 , down13 , elahe70 , elahem , elhamtt , eng2day , epink , eteb , extranjera , f1363 , faezeh88 , fany , farajoon , Farnaz , fatima983 , gandomsa , ghazale49 , ghazale96 , ghazghaz , golgh , hana_m , harimeshgh , helen888 , helik , hiva , honey_x , leila93 , lili5225 , M&M_601 , mahbobe26 , mahdiyeh , mahsadina , mahshid_3d , mamorin , marjanagn , maryam joOon , maryam63279 , maryam_mariusz , Mina , Mo$aFeR , monire_74 , m_h_n , nafas44 , nedaj , neegaar , neginra , NE[ )@A , nlp16001 , patrin , Qeen , rizeh mizeh , saharmn , samaane , sanaZzZ , sara8 , sara_n , sarma1010 , setareh67 , sh1998 , shili , shiva joon , silverstar , skarlet 62 , soha.f , Sokout_momtad , SONIA B , tabaloga_ra , tama1011 , tanaz.68 , taniiin , TARANOMEMEHR , Tifani Jon , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , yasi_69 , Z.BITA , Zanessa , zara14 , zeinabjoon , zina , ~jOojoO.tAlA~ , ~Spunk!e~ , اب و اتش , اتوسا , اسوده , انائل , ایماز , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , حنیفا58 , خانم فسقلی , خوشگلم من , رز آبی , روشای تنها , روژان , زی زی گولو , سانجانا , شادئ , شاپرک13 , شبنم , !arefeh , م.م.ر , ملیساا , منيژه , نازبو , نگاه روشن , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , پهره , کریستال , یلـدا , یگانه , ღ ghazali ღ

  10. Top | #6

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    282
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یــه جای خــوب
    تشکر از کاربر
    2,784
    تشکر شده 11,145 در 520 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل6

    روزها ميگذشت ودل من بيشتر عشق به پرهام رو در خودش جاي ميداد وقتي به سحر گفتم كه عاشق شدم به مغزشم نميرسيد كه منظورم پرهامه بنابراين خواستم تا كمي اذيتش كنم.
    - پس يك جشنه ديگه هم تو راه داريم واي كه چقدر خوب
    - دلت روالكي صابون نزن،گفته باشم
    - براي چي؟!
    - هنوز كه خواستگاريم نيومده خنگ
    - راستي حالا اين شخص خوشبخت كيه؟من ميشناسمش؟
    - خب آره خيلي خوبم ميشناسيش
    - واقعا؟!نكنه از فاميلاتونه
    - نه بابا ولي اگه يك چيزي بگم فوري ميفهمي كيه
    تو دلم حسابي داشتم بهش ميخنديدم . سركار گذاشتن سحر خيلي كِيف ميداد. همش فكر ميكردم كه عكس العملش چه طوري ميتونه باشه
    - خب، خانم دانشور... تو رو ياد كي ميندازه؟
    ميدونستم كه اول داشت فكر ميكرد دانشور كه فاميليه خودشه پس منظورش چيه؟! اما ديدم كه يكدفعه با چشم هاي درشت كه فكر كردم الانه از حدقه بيرون بزنه كج كج نگاهم كرد. فهميدم كه به اون مغز پوكش رسيد كه منظورم كيه
    - نگار؟!
    - چيه؟
    - بگو كه اشتباه ميكنم
    - تو اول بگوبه كي فكر ميكني تا من بهت بگم اشتباه كردي يانه
    -... پرتو؟
    - منظورت پرهام جونه؟ خب آره
    مثل بدبخت ها نگاهم كرد و گفت:
    - پرهام جون؟!
    - آره عزيزم
    - نگار من الان نميدونم واقعا چي بهت بگم
    - لازم نيست چيزي بگي همين كه تنها كسي باشي كه اين مطلب رو فهميده برام كافيه
    - نگار!
    هم از دستم عصباني بود وهم از تعجب نميدونست چي بگه. آره من ديگه نميتونم انكار كنم كه عاشق شدم اونم عاشق كسي كه روزي ازش نفرت تمام داشتم اين عشق يك هديه بود، هديه اي كه دوست نداشتم هيچوقت پسش بدم،هديه اي كه از ته قلبم دوستش داشتم.هميشه براي رفتن به دانشكده لحظه شماري ميكردم تا بتونم ببينمش هميشه وقتي با هم براي تحقيق قرار ميذاشتيم فقط يك ساعت ويا حتي نيم ساعت رو به تحقيق اختصاص ميداديم وبقيه ي وقتمون روباصحبت كردن درباره ي خودمون ميگذرونديم چقدر صحبت كردن با پرهام لذت بخش بود وقتي بهم ميگه چقدر دوستم داره مثل لبو سرخ ميشم.
    - راستي نگار تو دوست داري كه كِي خواستگاريت بيام؟
    با اين حرفش قند تو دلم آب شد و خيلي خجالت كشيدم
    - من دربا ره اش فكر نكردم
    - يعني هيچ نظري نداري؟
    - خوب چطوره كه وقتي هر دوتامون درسهامون رو تموم كرديم اونوقت درباره اش تصميم بگيريم
    - اما من ميترسم اون موقع دير باشه وتو رو از من بگيرند
    ابروهام رو بالا دادم و با اخم گفتم:آخه كي ميخواد منو ازت بگيره!! تا وقتي كه من نخوام كه كسي نميتونه كاري بكنه
    - خب راست ميگي اما ..
    - اما نداره پرهام ، باور كن كه من منتظرت ميمونم
    بعد از اين حرفم لبخندي زد و عميق به صورتم نگاه كرد طوري كه من نميتونستم در اون حالت بهش نگاه كنم .

    ***
    مادرو پدرم به همراه نويد و فرخنده كه الان ديگه عقد كرده ي هم بودند قرار بود يك مسافرت به مشهد برن و من كه بدشانس ترين آدم هستم به خاطر دانشگاهم ازاين مسافرت محروم شدم . اي كاش من هم با پرهام ازدواج كرده بودم، اونوقت ميتونستم با خوانواده ام و با پرهام عزيزم به اين مسافرت برم .مادرم بهم گفت كه ميتونم خونه ي يكي از خاله هام برم اما من اصلا نميتونم جاي ديگه اي بمونم مخصوصا كه درس هامون هم خيلي سنگين شده بود ومن هم جايي به جز اتاقم نميتونستم درس بخونم. امشب اولين شبي بود كه بدون خانواده ام توي خونمون بايد ميخوابيدم. تا الان نميدونستم اينقدر ترسو هستم. مادر و پدرم همراه با نويد و فرخنده درست يك ساعت پيش به فرودگاه رفتند و من تازه از فرودگاه به خونه رسيدم چون براي بدرقه ي اونها باهاشون رفته بودم .
    خونه خيلي سوت و كور بود و دلم بد جور گرفته بود تصميم گرفتم براي خواب به سمت اتاقم برم. هميشه موقع خواب به ياد پرهام مي يفتم. دوست داشتم كه كمي باهاش صحبت كنم اما الان ساعت 5/10 بود. ترسيدم كه نكنه ديروقت باشه بنابراين از زنگ زدن منصرف شدم وبعد از منصرف شدن از اين كار چشم هايم رو روي هم گذاشتم.
    تق
    ناگهان با شنيدن صدايي از خواب بيدار شدم.به ساعت نگاه كردم . ساعت 5/1 بود. يعني صداي چي بود؟ خيلي ترسيده بودم. بايد چي كار ميكردم ؟ مطمئن بودم كه ديگه خوابم نميبره . تصميم گرفتم به ميثم زنگ بزنم اما اون الان بايد خواب باشه و من خجالت ميكشم كه به خاطر شنيدن يك صدا اون رو اين وقت شب بيدار كنم. ناگهان به ياد پرهام افتادم . از اينكه به پرهام زنگ بزنم خجالت نميكشيدم چون ميدونستم كه از دستم ناراحت نميشه بهم گفته بود اگه در اين چند روز مشكلي برايم پيش آمد بهش زنگ بزنم.
    شماره اش رو گرفتم و بعد از چند بوق صداش رو شنيدم.صداش گرفته بود، معلوم بود كه از خواب بيدارش كرده بودم.
    - الو نگار تويي؟!
    - آره... خوبي پرهام؟ببخشيد ديروقت زنگ زدم
    - خواهش ميكنم، چرا هنوز بيداري؟
    - من خواب بودم اما...
    - اما چي؟
    اين سؤال رو با نگراني پرسيد ومن در حالي كه ترس توي صدام موج ميزد گفتم:
    - من خيلي ميترسم
    - چراعزيزم؟
    - چون وقتي خواب بودم با شنيدن صدايي از خواب پريدم
    - چه صدايي؟
    - نميدونم ،ديگه پايم رواز اتاقم بيرون نذاشتم
    - من الان ميام اونجا، تودراتاقت رو قفل كن
    - زود بيا
    بعد از گفتن نگران نباش گوشي رو قطع كرد و من رو در عالم تنهايي ول كرد. نميدونستم چي كار كنم! پرهام چه طوري ميخواست وارد خونه بشه؟ يعني بايد در رو برايش باز ميكردم.خودش گفت كه در اتاقم رو قفل كنم پس يعني خودش يك جوري داخل مياد؟ زمان به كندي ميگذشت و دلهره ي من شديدتر ميشد در اين مواقع هميشه بدترين فكرها به ذهنم ميرسيد. نكنه در راه اتفاقي براي پرهام بيفته؟نكنه دزد بلايي سر پرهام بياره؟نكنه يك قاتل در خونمون حضور داشته باشه؟ و هزار جور فكر ديگه. ديگه نميتونستم تحمل كنم و طاقت بيارم با خودم ميگفتم يعني پرهام كي ميرسه؟ كه دوباره صداي ديگري شنيدم از ترس پتويم رو گاز گرفته بودم تا حدي كه داشت به مرز پاره شدن ميرسيد. به ساعت نگاه كردم. نيم ساعت از پايان تماس من و پرهام گذشته بود. پس كجا بود؟ صداي پايي شنيدم. در يك لحظه فكر كنم پتويم پاره شد . حواسم فقط به در بود تا اينكه چند ضربه به در زده شد از ترس صدايم در گلو خفه شده بود.
    - نگارتواينجايي؟
    اين صداي پرهام بود . با شنيدن صداي پرهام نفس راحتي كشيدم
    - نگار؟تواينجايي؟
    - آره
    - حالت خوبه؟در رو باز كن
    - باشه
    اما قبل از باز كردن در متوجه شدم كه لباس خوابي نازك به تن دارم . اگر متوجه نميشدم پرهام من رو با همين سر و وضع ميديد
    فوري مانتويي روي لباسم پوشيدم و شالي روي سرم انداختم و به سمت در اتاقم رفتم.وقتي دررو باز كردم با قيافه ي وحشت زده ي پرهام مواجه شدم.
    - حالت خوبه نگار؟
    - آره خوبم
    - چرا اينقدر پريشوني؟ تو خونتون هيچ خبري نيست
    توي راهروي طبقه بالا بوديم و پرهام داشت من رو آروم ميكرد كه يكدفعه صدايي از اتاق ته راهرو كه همان انباري بود در آمد. آنقدرترسيده بودم كه يكدفعه دست پرهام رو محكم گرفتم ،بعد از اينكه متوجه ي كارم شدم در حالي كه نميتونستم توي صورت پرهام نگاه كنم دستش رو ول كردم.
    - نگار اشكال نداره اگه اينقدر ترسيدي و گرفتن دست من آرومت ميكنه دستم رو بگير
    از خجالت داشتم آب ميشدم و بعد از يك نفس عميق به پرهام گفتم كه حالم خوبه و كاري كه كردم از روي غريضه بود
    - نگار تو همين جا وايستا تا من برم و ببينم توانبارتون چه خبره
    كه من نتونستم طاقت بيارم و گفتم:من اينجا تنها نميمونم.. يك لحظه صبر كن
    به اتاقم رفتم و راكت هاي بدمينتونم رو از داخل كمد در آوردم در حال حاضر تنها سلاحي كه دم دست داشتم همين دو تا راكت بود
    وقتي پرهام من رو ديد كه با دو تا راكت بدمينتون از اتاق خارج شدم با تعجب نگاهم كرد و بهم گفت: نگار اينها لازم نيست!نميدونستم اينقدر ترسويي!!
    - اشكال نداره چون خودم هم نميدونستم
    ديدم كه لبخندي زد و بهم گفت:
    - آرام پشت سرم بيا
    - باشه
    به در انباري نزديك شديم . پرهام در رو به آرامي باز كرد و در اونموقع بود كه هر دوتامون با صحنه ي عجيبي مواجه شديم
    - نگار اين فقط يك گربه هست!
    - آره...ميبينم
    - خب خيالت راحت شد؟
    از خجالت نميدونستم كه چي بگم. نميتونستم تو چشمهاي پرهام نگاه كنم.
    - نگار چرا سرخ شدي؟اشكال نداره خانمي
    - پرهام ببخشيد كه به خاطر يك گربه تو رو تا اينجا كشوندم
    - خواهش ميكنم، ولي ميترسم اگه دوباره تنها بموني يك صدايي بشنوي و ديگه تا صبح خوابت نبره بهتره خونه ي يكي از خاله هات بري
    - ولي الان ساعت تقريبا5/2هست. من الان نميتونم برم خونشون. تو برو خونه، بازم ببخشيد
    - نه اينطوري من امشب خوابم نميبره
    - گفتم كه اشكالي نداره
    - نگار به من اعتماد داري؟
    - خب آره
    - پس با من بيا
    با تعجب گفتم: كجا؟
    - گفتي كه به من اعتماد داري پس سؤال نپرس
    - ما فردا كلاس داريم
    - خب كتاب و مقنعه ات روهم بيار. نگران نباش، تو خودت بگوميتوني الان توي اين خونه راحت بخوابي؟
    ديدم راست ميگه امكان نداره كه من ديگه خوابم ببره. رفتم و كيفم رو برداشتم و كتاب هاي لازم رو داخلش گذاشتم به انضمام مقنعه. لازم نبود لباس بپوشم چون همين مانتو و شال كافي بود.
    - بيا زود بريم
    - اومدم
    با پرهام تا حياط رفتم بعد يادم افتاد كه در رو كليد نكردم بنابراين سريع به سمت خونه رفتم وبعد از قفل كردن در با پرهام به سمت ماشينش رفتيم.
    سوار ماشين بوديم ومن نميدونستم كه پرهام داره كجا ميره
    - ببخشيد كه مزاحمت شدم
    - اگه مزاحم من نشي پس مزاحم كي ميخواي بشي؟ديگه اين حرف رو نزن نگار. اگه بازم از اين مشكل ها داشتي حتما به من زنگ بزن. باشه عزيزم؟
    وقتي كلمه ي عزيزم رو شنيدم خيلي خجالت كشيدم . اين دومين بار بود كه پرهام به خودش اجازه ي گفتن اين كلمه رو اونم به من داد با اين حال باز نتونستم به شنيدن اين كلمه از دهان پرهام عادت كنم
    - نگار با تو هستم.. باشه؟
    - چي؟! باشه
    - هواست كجاست؟
    - همين جا
    طوري كه انگارمتوجه ي گيجي من شده بود لبخندي زد،ابروهاش رو داد بالا وگفت:
    - راست ميگي؟
    داشتيم به سمت مسيري آشنا ميرفتيم . مسيري كه انگار قبلا ازش عبوركرده بودم اونم به خاطررسوندن پرهام!چي اينجا كه خونه ي پرهامه!
    - پرهام من رو خونتون آوردي؟
    - خب آره. مگه اشكالي داره؟
    - نه اصلا اشكالي نداره . ميخواي با لباس خوابم بيام و روي تختت كنار تو بخوابم؟
    - نگار جان فكر اونجاشم كردم
    - نه من نميام برگرد ميرم خونمون
    - نه نگار تو بايد اعتمادت رو به من ثابت كني
    - عزيزم تاهمين جاهم كه باهات اومدم خيلي بود، بهت ثابت نشد؟
    - چرا اما اينطوري من امشب خونتون ميام و روي تختت كنارت ميخوابم
    - پرهام!!
    بد جورمتعجب شده بودم و داشتم با تعجب نگاهش ميكردم
    - يك لحظه صبركن
    بعدش با گوشيش شماره اي رو گرفت
    - الو سلام پريسا يك لحظه دم در بيا، آره بيرون هستم
    و بعد گوشي رو قطع كرد و به من نگاه كرد
    - نترس نگار خانم مگه من نميتونم زن آينده ام رو بدزدم
    با اين حرفش يه طوري شدم" زن آينده ام" خيلي از حرفش جا خوردم
    - نگار بيا بيرون
    وبعد با هم از ماشين پياده شديم . ديدم كه خواهرش پريسا از در خونشون بيرون اومد وبا تعجب به داداشش نگاه كرد
    - سلام پرهام تومگه تو اتاقت نبودي؟!
    از قيافه اش معلوم بود كه از خواب پرونديمش. بعد از اينكه من رو ديد به من هم سلامي داد. خواهرِ پرهام تقريبا هم سن فرخنده بود ويك سال از پرهام بزرگتر بود.قيافش تا حدودي شبيه پرهام بود.
    - سلام پريسا جان ممكنه لطفي در حقم بكني؟
    - آره اما قبلش ما رو به هم معرفي نميكني؟!
    - ايشون نگار خانم هستن
    - آه بله به جا آوردم و بعد رو به من كرد و گفت: پرهام جان از شما خيلي براي من صحبت كرده
    و من هم در پاسخ به پريسا لبخندي زدم
    - خب حالا چه لطفي ميتونم بهت بكنم؟
    - ميشه نگارامشب تواتاق تو بخوابه؟
    - تو اتاق من؟!اتفاقي افتاده؟
    - من بعداً برات توضيح ميدم باشه خواهري؟
    - باشه مگه ميشه كه داداشم چيزي از من بخواد و من هم برايش انجام ندم
    - ممنون پريسا
    - خوبه اينطوري ميتونم بهتر نگار خانم رو بشناسم
    - فقط پريسا بايد مواظب باشيم كه مامان و بابا چيزي نفهمند چون نميدونم به اونها چي بگم
    - باشه خيالت تخت. بايد مثل دزدها وارد بشيم
    و بعد به من چشمكي زد. از پريسا خيلي خوشم اومد ميتونم بگم كه از داداششم باحال تره . بعد از اين حرف ها ديدم كه پريسا دستم رو گرفت و گفت:
    - دنبال من بياييد
    و بعد من رو با خودش تا داخل ساختمان كشيد و پرهام هم داشت پشت سرمون ميومد. بعدش ما از راه پله بالا رفتيم و به دري رسيديم كه گمون كنم درِ اتاق پريسا بودش
    - خب عزيزم رسيديم ، پرهام تو كه ديگه با ما كاري نداري؟
    پرهام با حالت نگران به من نگاه كرد وبعد از لحظه اي گفت: نه
    داشتيم وارد اتاق پريسا ميشديم كه يكدفعه پرهام آروم گفت:
    - نگار خوب بخوابي
    - پس من چي داداش بد وقتي تازه مياد به بازار كهنه ميشه دل آزار؟
    - منظورم هر دوتاتون بود
    - تو هم خوب بخوابي پرهام
    براي اولين بار صدايي از من دراومد . پريسا با تعجب گفت:
    - واي نگار جون شما هم زبون داريد؟! چه عجب صداتون رو شنيديم
    - پريسا اذيتش نكن
    - چي گفتم مگه؟
    - خب ديگه بريد تو ، ممكنه مامان و بابا صدامون رو بشنون
    - باشه داداش شب بخير
    و ديدم كه پرهام در جواب لبخندي به هر دوي ما زد و با بسته شدن در اتاقِ پريسا ديگه نتونستم چهره ي نگران پرهام رو ببينم
    - ببخشيد كه مزاحم شدم
    - خواهش ميكنم عزيزم، ميتوني امشب روي تخت كنار من بخوابي؟ يا اصلا عادت نداري؟
    - من مشكلي ندارم
    - پس تو برو دراز بكش تا من برم و برات بالش بيارم
    روي تخت دراز كشيدم . اصلا باورم نميشد الان در خونه ي پرهام هستم و قراره كنار خواهرش بخوابم. داشتم به پرهام فكر ميكردم، به اينكه چه طوري كارم به اينجا كشيد؟!چي شدكه سر از اينجا در آوردم؟ چي باعث شد كه پرهام اينقدر نگرانم باشه؟معلوم بود كه واقعا دوستم داشت. اين براي من مسئله ي خيلي عجيبي بود. غرق در فكر شده بودم تا اينكه بدون هيچ ترسي خوابم برد.
    - نگار جون، بيدار نميشي عزيزم؟
    اين صدا خيلي برام عجيب وخيلي آشنا بود . به آرامي چشم هايم رو باز كردم تا اول ببينم كه كجا هستم . وقتي چشهايم رو باز كردم يكدفعه با ديدن اتاق پريسا همه چيز يادم اومد.از ديشب تا الان كه ساعت تقريبا 5/8 بود انگار كه به مدت 1 سال خوابيده بودم .
    - سلام
    - صبح بخير نگار خانم . معلومه كه خوب خوابيدي
    - چطور؟!
    - آخه نميدوني كه من چند بار صدات كردم
    - حتما چون دير خوابيدم...
    - ميدونم، خلاصه ببخشيد كه از خواب نازنينت بيدارت كردم. پرهام گفت بيدارت كنم چون هم كلاس داريد و هم مادرم هنوز بيدار نشده
    - پدرتون بيدار هستند؟
    - آره، اما الان سر كار رفته
    - ممنون كه بيدارم كرديد و ممنون كه گذاشتيد پيشتون بخوابم
    - خواهش ميكنم ولي دوست دارم كه از اين به بعد با هم صميمي ترباشيم
    - حتما
    و بعد از لبخند زدن شيريني كه همه جذبش ميشوند از روي تخت بلند شدم و لباس هايم رو پوشيدم
    - پريسا جون ميتونم برم و صورتم رو بشورم؟
    - آره عزيزم ، دست شويي روبه روي اتاقم هست
    - ممنون
    وقتي از اتاق بيرون رفتم ديدم كه در اتاق پرهام بسته هست.خيلي دوست داشتم كه اتاقش رو ببينم اما جلوي خودم رو براي رفتن به اتاقش گرفتم.صورتم رو خوب شستم و خوش حال بودم كه مسواكم رو آورده بودم چون من هميشه هر جايي كه ميرم مسواكم هم همراهم هست. كمي صورتم رو آرايش كردم تا از حالت خواب آلودگي بيرون بياد و بعد از تمام شدن كارم به سمت اتاق پريسا رفتم تا كيفم رو بردارم . بازم در اتاق پرهام بسته بود معلوم نبود كه اين پسر داره توي اون اتاق چي كار ميكنه. وقتي كه در اتاق پريسا رو باز كردم سرم به طرف پايين بود چون بد جوري داشتم فكر ميكردم تا اينكه صداي پرهام روشنيدم
    - صبح بخير نگارخانم،ديشب خوب خوابيدي؟
    با شنيدن صداي پرهام يكدفعه سرم رو بالا آوردم و ديدم كه روبه روي خواهرش روي صندلي نشسته بود.
    - سلام!
    سرش رو با لبخندي تكان داد و گفت:
    - معلومه كه خوب خوابيدي. برات صبحونه آماده كردم
    وبه سيني اي كه روي تخت بود اشاره كرد در اين لحظه بود كه پريسا به حرف اومد
    - نگار جون اين صبحونه خوردن داره من كه تا به حال نديده بودم داداشم حتي براي خودش هم صبحونه درست كنه چه برسه براي يكي ديگه حالا ميذاري ما هم كمي ازش بخوريم؟
    - خواهش ميكنم پريسا جون اصلا همش روخودت بخور چون من اصلا اشتها ندارم
    - نگار، جونِ من اگه ازش نخوري خيلي ناراحت ميشم
    با اين حرف پرهام براي اينكه دلش رو نشكسته باشم كمي ازش خوردم اما قبول نكردم كه تنهايي اين كار رو بكنم بنابراين مجبورشون كردم كه همه باهم بخوريمش و پرهام رفت و دو تا چايي ديگه هم آورد
    - به به داداشم چي كار كرده
    - آره خيلي خوشمزه هست
    - راست ميگي نگار؟
    و من لبخندي برايش زدم مثل كودكي چشم به من دوخته بود و من
    عاشق اين حالت كودكانه اش بودم. مطمئنم كه اگه اين ماجرا رو به سحر بگم شاخ در مياره و همين طور هم شد
    - تو ديوونه اي
    - چرا؟!
    - تو ديشب توي خونه ي يك پسر خوابيدي
    - مگه اشكالي داره؟
    - نه اصلا اشكالي نداره
    - ببين سحر من كه كنار پرهام نخوابيده بودم.من توي اتاق خواهرش خوابيدم
    - خلاصه باز هم اشكال داره
    - زيادي حساسي ، بهت دارم ميگم اگه من ديشب خونه ي خودمون خوابيده بودم خبر مرگم به جاي خودم بهت ميرسيد
    - نميدونستم اينقدر ترسويي!
    - آره پرهام هم همين رو بهم گفت. باور كن اگه من بفهمم خونه ي همسايه مان دزد اومده باشه به مدت يك ماه آرامش ندارم
    - بگو ببينم كسي هم فهميد كه امروز با هم دانشكده اومديد؟
    - نه آخه به پرهام گفتم من رو پايين تر از دانشگاه پياده كنه تا من بقيه ي راه رو پياده برم
    - باورم نميشه كه مجنونت راضي به اين كار شده باشه
    - خيلي هم راضي نشد .اينقدر گفت كه اشكال نداره بذار همه بفهمند كه ديگه كلافه شده بودم اما نميتونستم سرش داد بزنم
    - چرا نميتونستي؟!
    - چون احساسي كه بهش دارم مانع اين كار ميشه
    - واي نگار ديگه حالم داره به هم ميخوره
    - آره مثل اون موقع كه من هم از دست تو داشت حالم به هم ميخورد. زود يادت رفت!
    - از دست من! چرا؟
    - تو ونيما هم كم از اين مجنون و ليلي بازي ها نداشتيد
    - چرا براي خودت الكي حرف ميزني. ما كه اينطوري نبوديم
    - آره نبوديد! تا به حال فيلم هندي ديدي؟ يه چيز تو همون مايه ها بوديد
    با چشم هاي گرد شده داشت بهم نگاه ميكرد.
    - چي؟! باشه نگار ميشه ديگه در اين مورد حرف نزنيم؟از دست تو!
    - باشه منم موافقم
    - خوبه حالا بيا بريم خونمون
    - چي؟!
    - نگار به خدا تو اون خونه از تنهايي مُردم
    - خب مگه مجبوري ؟برو و تا موقعي كه شوهرت از سربازي بر نگشته خونه ي مادرت بمون
    - نميشه، كافيه كه من اين كار رو بكنم چه حرف هايي كه مادر شوهرم برام در نياره
    - چرا آخه؟مگه چه اشكالي داره؟
    - هيچي عزيزم تو هنوز مادر شوهر گيرت نيومده تا بفهمي چه عزرائيليه
    - سحر من فكر ميكنم يكي از معيار هاي ازدواجم اين باشه كه اول از مادر شوهرم خوشم بياد
    - تو كه عاشق شوهرت هستي پس چرت و پرت نگو چون اگه مادر شوهرتم بد باشه دست از شوهرت بر نميداري
    - كدوم شوهر؟
    - پرهام رو ميگم ديگه
    - ديگه داري هزيان ميگي. ببخشيد سحر جون ولي من امروز نميتونم خونت بيام ، بمونه براي يه روز ديگه. امروز بايد وسايلم رو جمع كنم تا برم خونه ي خالم.
    - نگار، خيلي بدي. اصلا اين چند شب رو بيا خونه ي من
    - نه، به خالم قول دادم و اون نميذاره جاي ديگه اي برم ، تو نميشناسيش اگه زودتر ميگفتي يه كاريش ميكردم
    - نگار!
    و بعد با حالت مظلومانه اي ازش عذرخواهي كردم. خيلي با سحر راحتم. هر اتفاقي كه برام بيفته بهش ميگم ،اونم همينطوري هست. ما دو تا مثل خواهر ميمونيم . امروزاولين روزي هست كه من ماشين نياوردم و بايد پياده به سمت خونه برم واين براي من كه هميشه با ماشين اينوراون ور ميرم خيلي سخت بود. براي گرفتن تاكسي كنار خيابان ايستادم تا اينكه ماشيني در مقابلم ايستاد
    - سلام نگار ميدونستم ميتونم اينجا پيدات كنم
    - براي چي دنبالم ميگشتي؟!
    - فكر كردي ميذارم بدون ماشين خونه بري. مگه من مُردم.
    - نه بابا!
    با اين حرف پرهام بدجور تحت تأثير قرار گرفتم وفوري سوار ماشينش شدم.ازش به خاطر اينكه اينقدر به فكرم بود خيلي ممنون بودم ولي تو اين مدت دانشگاه كه بايد درس بخونيم و بعدش با هم ازدواج كنيم دوست نداشتم بقيه اون روبه چشم دوست پسرم بدونند به خاطر همين سعي ميكردم كمتر نزديكش بشم و زياد بهش رو نندازم
    - ممنون كه منو ميرسوني ولي ميدوني ...اگه ما رو با هم ببينند اصلا خوب نيست
    - چرا خوب نيست؟ مگه ما با هم هم كلاسي نيستيم
    اون راست ميگفت ما با هم همكلاسي هستيم و اين كمي دلم رو آروم ميكرد اما ته دلم دوست داشتم كه بيشتر باهاش وقت بگذرونم ميدونستم كه پرهام پسر خوبي هست و توي كارهاش صادقه بنابراين اصلا ازش نميترسيدم.
    - نگار خونه ي ما مياي؟
    - نه پرهام من رو خونه ي خودمون برسون بعد از اينكه وسايلم رو برداشتم خونه ي خالم ميرم
    - يعني خونه ي ميثم
    - آره ديگه
    - خب چرا خونه ي اون يكي خالت نميري؟
    - چون خونه ي اون ها از خونه ي ما خيلي دوره از دانشگاه هم خيلي دوره اما خونه ي ميثم خيلي به دانشگاه نزديكه
    - اما..
    و بعد ، از گفتن حرفش پشيمان شد و به رانندگيش ادامه داد
    - پرهام مشكلت چيه؟
    - نگار ميتونم يك سؤال ازت بكنم؟
    - بپرس!
    - تو.. تواز ميثم خوشت نمياد؟
    - چي؟!خب معلومه كه خوشم مياد اما به عنوان يك پسر خاله ي خوب دوستش دارم
    - بهم بگو كه مثل برادرت ميمونه
    - آره همينطوره
    - نه، بايد جمله ي من رو تكرار كني
    به چشماش نگاه كردم. نميدونستم كه چرا فكر ميكرد من از ميثم خوشم مياد. براي اولين بار ديدم كه به يك نفر حسادت ميكنه
    - ميثم... مثل برادرم ميمونه پرهام
    - خوبه، حالا راضي شدم
    - بچه اي به خدا
    داشت خنده ام ميگرفت اين رفتارش واقعاً بچگانه بود و من هم حالت بچه گانه اش رو خيلي دوست داشتم
    - نگار تو برو وسايلت رو جمع كن بعد بيا خودم ميرسونمت
    - نه لازم نيست باماشين خودم ميرم چون فردا كلاس داريم ومن هم كه بدون ماشين تا سوپر ماركت جلوي خونمون نميتونم برم
    - باشه پس موقع رانندگي مراقب باش و مواظب خودت هم باش
    با لبخندي بهش اطمينان دادم كه مراقب خودم هستم تا اينكه راضي به رفتن شد. وارد خونه كه شدم خيلي دلم گرفت امروز صبح به خالم زنگ زدم و بهش گفتم كه ميخوام اين چند روز رو پيششون بمونم بنابراين ازم خواست كه براي ناهار پيششون برم.
    نميدونم كه ميتونم تا 5 روز ديگه كه خانوادم برميگردن طاقت بيارم يا نه؟! با وجود پرهام ميدونم كه ميتونم طاقت بيارم و غصه هام رو فراموش كنم.

    ***

    درروزهايي كه خونه ي خالم بودم خيلي بهم خوش گذشت چون ميثم به هر نحوي ميخواست من رو سرگرم كنه و همش سر به سرم ميگذاشت و من دلتنگيم رو كاملا با كارهاي ميثم فراموش كرده بودم.از طرفي پرهام هم توي دانشكده خيلي هوام روداشت
    ومرتب به بهانه ي تحقيق كاري ميكرد تا باهم بيرون بريم بعد از اينكه مادرو پدرم به همراه نويد و فرخنده به خونه برگشتند ديگه احساس دلتنگي نميكردم و خوش حال بودم كه بازهم خانواده ام دورهم جمع بودند. تنها چيزي رو كه از دوري خانوادم تونستم بفهمم اين بود كه بزرگترين نعمت تو اين دنيا براي من هستند البته به اضافه ي پرهام عزيزم كه در آينده اونم وارد خانواده ام ميشه و بقيه ي عمرم رو ميتونم با اون زندگي كنم.



  11. 124 کاربر از پست "Dezire" تشکر کرده اند .

    *ARAM* , *aren* , *artist* , *GolDeN* , *soodabeh* , *TARA* , *آرتیستون* , .Baharak. , .ELHAM. , .Mania. , 23252 , afrooz87 , aidai , alonegirl , ART!ST , asal_cheshmak , ashoka , atousa27 , AVESTA , aygeen , Aypinar , b.maryam , CAT-WOMAN , Donya-70 , elahe70 , elhamtt , eng2day , evilgirl , extranjera , Farnaz , fatima983 , gandomsa , ghazale49 , ghazale96 , ghazghaz , golgh , hana_m , harimeshgh , helen888 , helik , hiva , honey_x , leila 67 , leila93 , lili5225 , M&M_601 , mahbobe26 , mahdiyeh , mahshid_3d , makhmal_66 , mamorin , marjanagn , maryam63279 , maryam_mariusz , Mina , monire_74 , m_h_n , nafas44 , nedaj , neegaar , NE[ )@A , Niayesh- 74 , peymaneh , Qeen , rizeh mizeh , saharmn , samaane , sanaZzZ , sara8 , sara_n , sharar , shili , shiva joon , silverstar , skarlet 62 , soha.f , Sokout_momtad , tabaloga_ra , tama1011 , tanaz.68 , taniiin , TARANOMEMEHR , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , Z.BITA , Zanessa , zara14 , zeinabjoon , ~jOojoO.tAlA~ , ~Spunk!e~ , اب و اتش , اتوسا , اسوده , انائل , ایماز , برادپیت , بهارجون , بی بی گل , ترنم , تهمتن , حنیفا58 , خانم فسقلی , خوشگلم من , روشای تنها , روژان , زی زی گولو , سانجانا , شاپرک13 , شبنم , !arefeh , م.م.ر , ملیساا , مناد , منيژه , نازبو , نازنین81 , نگاه روشن , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , پهره , کریستال , یلـدا , یگانه , ღ ghazali ღ

  12. Top | #7

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    282
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یــه جای خــوب
    تشکر از کاربر
    2,784
    تشکر شده 11,145 در 520 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل 7

    فقط دو ترم ديگه مونده تا ليسانس زبان رو بگيرم ومن از اين بابت خيلي خوشحال بودم. من و پرهام تصميم گرفتيم كه بعد از گرفتن مدركمون با هم يك آموزشكده ي زبان باز كنيم و در اون تدريس كنيم البته اين برنامه بعد از برنامه ي ازدواجمون هست .
    امروز بازم پرهام روميبينم با هم قرار گذاشتيم تا بعد از كلاسمون
    قدم بزنيم چون پرهام ميخواست چيزي رو به من بگه . مثل هميشه با سحر تا درِ محوطه ي دانشكده رفتيم و بعد سحربه سمت خونشون رفت. بهش گفته بودم كه قراره پرهام رو ببينم سحرامروز خيلي خوش حال بود چون نيما چند روزي به عنوان مرخصي قراربود به خونه برگرده و سحر هم بعد ازاين همه مدت كه نديده بودش، مشتاق رسيدنش بود.
    - نگار
    - كي اومدي؟!
    - همين الان . ديدم با سحرهستي مزاحم نشدم
    - واي كه چقدرشما مؤدب هستيد
    - حاضري بريم؟
    و بعد از اين حرفش به سمت پاركي كه كنار دانشكده بود حركت كرديم.
    - تو فكري نگار؟
    - نه بابا
    - بيا اينجا بشينيم
    - باشه
    بعد از اينكه روي نيمكتي نشستيم متوجه ي چهره ي شنگول پرهام شدم
    - نگار من امروز دوست دارم فقط با تو باشم
    - چرا؟!
    - نميدونم اما دوست دارم ناهار و شامم رو با تو بخورم دوست دارم امروز سينما ببرمت تازه دوست دارم شهر بازي هم بريم
    - واقعا؟! نكنه عكس هاي بچگيت رو ديدي كه هوس شهر بازي به سرت زده؟
    - اي كلك تو از كجا فهميدي
    - ما اينيم ديگه ولي پرهام امروز تو يه چيزيت هست
    - نه چيزيم نيست. تا به حال اين حس برات پيش اومده كه يك روز وقتي از خواب بلند ميشي فكر كني كه خوشبخت ترين آدم روي زمين هستي و هيچ غمي نداري؟ الان همچين حسي به من دست داده
    - اين حس به شرطي به آدم دست ميده كه روز قبلش يك اتفاق خوبي برايش پيش اومده باشه
    - باور كن كه هيچ اتفاق خوبي توي اين دنيا به جز ديدن تو براي اولين بار برام پيش نيومده
    از اين حرفش خوشم اومد واقعا رمانتيك و شاعرانه بود اما آقا پرهام نميدونست كه من از اون دختر هايي نيستم كه با يك حرف شاعرانه فوري خام بشم
    - نه فكر كردي كه من گول حرف هات رو ميخورم؟
    - ميدونم كه تو شنگول و منگول و هپه ي انگور نيستي اما منم آقا گرگه نيستم. باوركن
    - باشه قبول حالا تو فكر ميكني اگر منم حتي بخوام كه تمام روز رو با تو باشم چطوري ميتونم از خونمون جيم بشم
    - اون رو بسپار به من
    - چي؟!
    ديدم كه بلند شد و به طرف باجه ي تلفني كه كنار خيابون بود رفت. نميدونستم كه چي توي كلش ميگذره. مثل كسايي بود كه چيزي مصرف كرده باشن. براي اين كه سر از كارش در بيارم سريع به دنبالش رفتم وديدم كه داره شماره اي رو ميگيره
    - پرهام داري به كجا زنگ ميزني؟!
    - ببين ، تو فقط به من اعتماد كن، باشه؟
    با اينكه به كلي گيج شده بودم اما ميخواستم بدونم كه تو اون مغزش چي ميگذره
    - راستي نگار مامانت تا به حال صداي پدر سحر رو شنيده؟
    با اين حرفش بدجور خنده ام گرفت به طوري كه نميتونستم جلوي خودم رو بگيرم در حالي كه داشتم ميخنديدم گفتم:
    - براي چي؟نكنه ميخواي صداش رو در بياري؟مگه سحر مادر نداره كه تو ميخواي صداي باباش رودر بياري؟
    - آخه من برام سخته كه صداي يك زن رو در بيارم اگه تو ميتوني
    بفرما
    و بعد گوشي تلفن رو به سمتم دراز كرد
    - باشه اما يك چيز ديگه هم به مغزت نرسيد
    - چي؟
    - باباي سحر مگه خودش تلفن نداره كه بياد با تلفن عمومي صحبت كنه
    - راست ميگي اما براي اين هم نقشه دارم
    با اين كاراش كلي داشتم ميخنديدم و نميدونستم موقعي كه زنگ زد چه طوري جلوي خنده ام رو بگيرم. ديدم كه داره كارش رو شروع ميكنه و انگار كه براي زنگ زدن كاملا مصممه
    بعد از دو بوق فهميدم كه مادرم گوشي رو برداشت چون پرهام داشت اوهوم اوهوم ميكرد تا صدايش رو كمي بم كنه. به من اشاره كرد تا سرم رو نزديك كنم كه بتونم صداي مادرم رو بشنوم.
    - بفرماييد؟
    با صدايي كه اگه منم از پشت تلفن ميشنيدم نميشناختم گفت:
    - سلام منزل آقاي دانشور
    - بله با كي كار داريد؟
    - با آقاي دانشور
    - ببخشيد اما نيستند
    - نيستند؟ باشه پس با خودتون صحبت ميكنم
    حالا من هي داشتم ميخنديدم و پرهام هم تا من رو ميديد براي اينكه خودش رو كنترل كنه به طرف ديگه اي بر ميگشت و نميذاشت كه من بشنوم آروم صداش كردم تا به طرفم برگرده
    - بله بله خوب هستيد شما؟ اتفاقي افتاده؟
    - نه فقط سحرازمن خواست تا به شما اطلاع بدم كه تا شب بيرون كار دارند واگه نگار جان به موقع نيومد شما نگران نشيد
    - ممنون اما چرا به شما گفتند؟چرا نگار به من خبر نداد؟
    - مثل اينكه نگار جان گوشيش روخونه جا گذاشته بود و سحر هم شارژ باتري گوشيش تموم شده بود
    - پس شما چطوري خبردار شديد؟
    - نگار جان از تلفن عمومي به خونه ي شما زنگ زد اما اشغال بود بنابراين سحر به خونه زنگ زد و داداشش برداشت چون خانم خونه نبودند ، امير به من گفت كه به شما اطلاع بدم منم شانس آورده بودم كه شماره ي خونتون روهمراهم داشتم آخه سحر يادش رفته بود شمارتون رو به امير بده. من هم چون اعتبار نداشتم با تلفن عمومي سريع بهتون زنگ زدم.
    - بله خيلي ممنون... ببخشيد شما نميدونيد كه كجا كار داشتند؟!
    مطمئن بودم كه مادرم به كلي گيج شده بود چون خود پرهام هم نفهميده بود كه چي گفت. مادرم اصولا وقتي مطلبي رو نميفهمه فوري ازش ميگذره.
    - دقيق نميدونم اما سحر به من گفت كه مربوط به دانشكدشون ميشه
    - نكنه بازم دنبال تحقيق وازاين جور چيزها رفتند؟
    - بله، بله همين طوره
    - ممنون كه به من اطلاع داديد، عذر ميخوام كه بچه ها اينقدر باعث زحمتتون شدند
    - خواهش ميكنم، به آقاي دانشور سلام برسونيد
    - حتما خدانگهدار
    - خداحافظ شما
    و من نميدونم كه دقيقا كجا افتاده بودم اما ازشدت خنده ديگه نميتونستم نفس بكشم و تو چشمام بدجوري اشك جمع شده بود. كسي نبود كه دراون وضعيت به من نگاه نكرده باشه. ديدم كه پرهام به طرفم اومد وبه من گفت:
    نگار خانم حال كردي،خوش حال باش كه همچين شوهر با حالي قراره گيرت بياد اما راستش به خاطر دروغ هايي كه گفتم كمي عذاب وجدان گرفتم ، اما اشكال نداره يه روز كه با مادرت كاملا صميمي شدم ازش طلب بخشش ميكنم!!
    دوست داشتم پرهام رومثل نويد موقعي كه باهم دعوا ميكرديم بزنم اما بازم جلوي خودم رو گرفتم. خوب بود كه كمي از سحر و خانوادش بهش گفته بودم وگرنه حسابي كم مياورد.
    - واي پرهام خدا بگم چي كارت نكنه از اين كارت ديگه روده برام نمونده
    - واي نگار جون مسئله اي نيست خودم روده ام رو نصف ميكنم
    و بهت ميدم
    و بعد من با حالت سرزنش آميزي نگاهش كردم و با خنده گفتم:
    - پرهام!
    بعد از اون دروغي كه براي مادرم سر هم كرد بهم گفت كه نميدونه چه طوري يه روزي با مامانم چشم توچشم بشه ومن هم بهش گفتم كه ميخواست قبل از انجام دادن كارش اول با من مشورت كنه تا كارش ديگه به اونجا كشيده نميشد.هرچندكه ميدونم پرروترازاين حرف هاست كه نتونه تو صورت مادرم نگاه كنه
    - نگار دوست داري كه اول كجا بريم؟
    به ساعتم نگاهي انداختم و متوجه شدم كه عدد2رو نشون ميده يعني واقعا قرار بود تا شب كنار پرهام باشم؟! اميدوار بودم كه روزخوبي رو در پيش رو داشته باشم.
    - بهتره بريم ناهار بخوريم
    - باشه. هر چي تو بگي
    اون روز قرار بود كه با ماشين من بريم بنابراين من به عنوان يك راننده خودم تصميم ميگرفتم كه به چه جاهايي بريم. من به طرف رستوراني كه همون دور و برا بود حركت كردم و بعد از صرف ناهار تصميم گرفتيم كه به پاركي بريم و قدمي بزنيم
    - نگار دوست دارم امروز همه كاري بكنيم، دوست دارم دور دنيا رو بگرديم
    - يك روزه ؟! ببينم نكنه داري ميميري؟
    - اگه بگم آره چه حسي بهت دست ميده؟
    اين حرف پرهام اون قدر ناگهاني بود كه از شنيدنش كاملا خشكم زد.
    - چي؟!
    فكر كنم پرهام فهميد كه صورتم مثل گچ سفيد شده بود و يادش اومده بود كه قبلا بهش گفته بودم فشارم پايينه و با هر خبر ناگهاني از حال ميرم بنابراين با حالت نگران بهم نگاه كرد و گفت:
    - نگار، شوخي كردم . حالت خوبه؟ نگار؟
    - پرهام خدا بگم چي كارت نكنه
    - چي شده فكر كردي سرطاني،هپاتيتي، ايدزي ، چيزي گرفتم كه داشتي از حال ميرفتي؟
    - خب طوري گفتي آره كه هر كس ديگه اي هم بود وحشت ميكرد
    - باشه باشه ديگه به وحشتت نميندازمت
    - آفرين پسر خوب حالا بگوغلط كردي
    زماني كه قدم زدنمون به پايان رسيد ساعت تقريبا 5 شده بود. سوار ماشين بوديم كه پرهام گفت:
    - اگه گفتي كه الان وقت چيه؟
    - نميدونم! تو بگو
    - وقت سينما هست
    - سينما؟
    - آره، متوجه شدي كه ما يك بار هم با هم سينما نرفتيم؟
    - نه، من عين تو بيكار نيستم كه بخوام به اين چيزها فكر كنم اما باشه امروز بريم ولي فكر نكنم به موقع برسيم چون ترافيك خيلي سنگينه
    - دير نميرسيم ،بريم سينما جاويد چون هم نزديكه و هم تو فيلم تنوع بيشتري داره
    - باشه ايندفعه رو به حرفت گوش ميدم
    - تو هميشه بايد به حرف من گوش بدي مخصوصا وقتي كه رفتيم سرخونه زندگيمون
    - ببين من اصلا از مردسالاري خوشم نميادها از الان بهت دارم ميگم
    - باشه ، ميتونيم يه روز مرد سالار باشيم و يه روز زن سالار
    - فكر بدي نيست
    و بعد بهش خنديدم.تا جايي كه ميتونستم سريع رفتم چون ميدونستم سانس بعدي سينما شش و ربع هست. با ترافيكي كه توي شهر بود تقريبا يك ساعت معطل شديم.
    - نگاررسيديم، اونجاست
    سريع به اون دست خيابون رفتم تا جاي پاركي در مقابلش پيدا كنم. خدا خدا ميكردم كه آشنايي از خانواده امروز هوس سينما رفتن نكرده باشه
    - نگاه كن اونجا يك ماشين داره از جاش بيرون مياد
    و من هم از فرصت استفاده كردم و قبل از اينكه كس ديگه اي اونجا پارك كنه با يك حركت ماشين رو اونجا پارك كردم
    پرهام رفت تا بيليط بگيره و من هم رفتم تا از فروشگاه داخل سينما كمي خوردني بگيرم . وقتي وارد سالن سينما شدم تنها چيزي كه ميشد ديد آدم بود، خيلي شلوغ بود و من از اين بابت خيلي نگران بودم
    - نگار اينجايي؟
    - گرفتي؟
    - آره ، فيلم ماهيتابه تو ظرف شويي ، چطوره؟
    - ماهيتابه تو ظرف شويي؟! سليقه ي تو از اين بهتر كه نميتونه باشه
    - چشه مگه؟
    - چشم نيست ابرويه، من گفتم يه فيلم عشقي يا همچين چيزي رو انتخاب ميكني
    - راست ميگي ها ،آخه يادم نبود ديگه مجرد نيستم
    - پرهام!
    - تو بگو دوران مجرديت چي نگاه ميكردي؟
    - عزيزم محض اطلاعت من الانشم مجردم
    - واقعا؟ پس چطوره هر كدوممون بريم فيلمي رو كه دوست داريم تنهايي نگاه كنيم
    ديدم اوضاع داره خطري ميشه و من هم اصلا حوصله ي دعوا رو نداشتم.اما نميخواستم جلوي پرهام كم بيارم بنابراين با عصبانيت گفتم:
    - باشه، پس من ميرم و بليط فيلمي رو كه دوست دارم ميگيرم
    وفورا برگشتم و به سمت باجه ي بليط فروشي رفتم و يك لحظه هم به پشتم نگاه نكردم تا عكس العملش رو ببينم.
    بليطم رو گرفتم . فيلمي كه انتخاب كرده بودم مطمئنا ازفيلم ماهيتابه تو ظرف شويي قشنگ تربود. به سمت صندلي ها رفتم چون ده دقيقه ديگه بايد صبر ميكردم . نميگم كه اصلا برام مهم نبود الان پرهام كجاست اما چيزي كه برام خيلي اهميت داشت اين بود كه واقعا الان رفته و داره فيلمش رو نگاه ميكنه؟!! اگه اين طور باشه هيچوقت نميبخشمش . گاهي سرم رو اين ور و اون ور ميچرخوندم تا شايد پرهام رو پيدا كنم .
    - خانم ميشه بپرسم چه فيلمي رو انتخاب كرديد؟
    فورا سمت راستم رو نگاه كردم و از ترس بد جور قلبم تند تند زد
    - ميثم؟
    - چيه ؟ چرا جا خوردي؟
    - هيچي فقط...
    - ببينم تنها اومدي؟چه فيلمي رو انتخاب كردي؟
    نميدونستم بايد بهش چي بگم
    - من؟!... فيلم الماس شيشه اي رو ميخوام ببينم
    - واقعا؟ منم همين طور
    با لكنت گفتم:راست ميگي؟..... تنها اومدي؟
    - نه با دوستامم تو چطور؟
    - چي؟ .. آره
    - چند نفريد؟
    - 3، 4 نفر
    در اون وضعيت واقعا نميدونستم چي كار كنم تا اينكه فكري به ذهنم رسيد. گوشيم رو فوري در آوردم.
    - الو؟ كجايين شما؟ فيلم ارباب زمين؟براي چي؟باشه اومدم
    - چي شده نگار؟
    - هيچي،بچه ها ميخوان يك فيلم ديگه رو ببينند. من بايد برم
    - ارباب زمين؟ بايد قشنگ باشه
    - نميدونم .من دوست داشتم اين فيلم رو ببينم
    از جايم بلند شدم وبا ميثم خداحافظي كردم
    - نگار اگه دوست داري بيام راضيشون كنم تا اين فيلم رو ببيني
    - نه ممنون برام فرقي نداره. خداحافظ
    و فورا برگشتم سعي كردم فقط جايي برم كه تو ديد ميثم نباشم
    سالن سينما خيلي شلوغ بود در حين راه رفتن داشتم به پشتم
    نگاه ميكردم تا ببينم بازم ميثم ديده ميشه يا نه؟كه يكدفعه با يك
    نفر برخورد كردم و روي زمين افتادم
    - نگارتو خوبي ؟
    در حالي كه روي زمين با زانو افتاده بودم ديدم كه پرهام جلوي من ايستاده.دوست داشتم سرش داد بزنم. بهش بگم كه كدوم گوري بود اما...
    - حالت خوبه؟ من همه جا رودنبالت گشتم اونقدر شلوغه كه وقتي رفتي گمت كردم
    - راستي؟يا اينكه داشتي به جاي گشتن دنبال من ماهيتابت رو نگاه ميكردي؟
    ديدم كه خنده اش گرفت و در اون حال دستش رو براي كمك كردن به من دراز كرد اما من حاضر نبودم كمكش رو قبول كنم اونم وقتي كه قبلش اونطوري با من صحبت كرده بود بنابراين بدون توجه به دستش خودم رو به زور از روي زمين جمع كردم و ديدم كه به خاطر اين كارم داشت من رو چپ چپ نگاه ميكرد.مانتوو شلوارم كمي خاكي شده بود ودر حال پاك كردن گرد و خاك از روي لباسم بودم كه گفت:
    - نگار داشتي دنبال من ميگشتي كه اونطوري به من خوردي؟
    - نخير داشتم خودم رو از يك دردسر خلاص ميكردم
    - چيزي شده؟
    - آره ميثم، دوست عزيز شما اينجا بود
    - چي؟!
    - اونم قرار بود همون فيلمي رو كه من ميخواستم ببينم ببينه
    - چطوري در رفتي؟
    خيلي ناراحت شده بودم به جاي اينكه حرفي رو كه زده بود از دلم در بياره داشت سؤال پيچم ميكرد
    - نگاري از من ناراحتي؟
    - نه اصلا ناراحت نيستم
    اين حرف رو طوري زدم كه كاملا نشون ميداد من ناراحت هستم
    - نگار من رو ببخش. فقط مي خواستم باهات كمي شوخي كنم ميخواستم ببينم كه عكس العملت چيه. من فيلم رؤياي پروانه رو گرفته بودم
    - چي؟!
    با اين حرفش حسابي كفري شدم
    - تو مگه آزار داري؟
    - حتما دارم ديگه. حالا بگو كه من رو ميبخشي؟
    چيزي نگفتم و ديدم كه خيلي داره حرص ميخوره
    - بخشيدي؟
    - باشه اما دفعه ي آخرت باشه كه از اين كارها ميكني
    - مثلا اگه دوباره اين كار رو انجام بدم چي كار ميكني؟
    - پرهام!!
    و حسابي بهم خنديد.
    - نگار زود باش بايد بريم الان هم فيلم شروع ميشه وهم ميثم ممكنه ما رو ببينه
    - نه من رؤياي پروانه رو نگاه نميكنم
    با تعجب بهم نگاه كرد و بهم گفت: چي؟! پس چي رو ميخواي ببيني؟!
    - ماهيتابه تو ظرف شويي
    اونموقع بود كه هر دوتامون كلي خنديدم وآخرهم همينطوري شد و ما ماهيتابه تو ظرف شويي رو ديديم . خيلي از فيلمش خوشم اومد
    كلي خنديديم . به نظر من از هر چي فيلم عشقي قشنگتر بود. بعد از ديدن فيلم فورا به سمت ماشين رفتيم خيلي ميترسيدم كه يكدفعه ميثم ما رو ببينه . تا به حال وضعيتي از اين بدترنداشتم. ايندفعه ديگه نميتونستم بهانه ي تحقيق رو بيارم.
    - شانس آورديم
    - اي كاش ما رو ميديد. اي كاش همه ميفهميدند
    حيف كه موقع رانندگي نميتونستم زياد حرف بزنم و گرنه يك بحث جدي باهاش ميكردم
    - اين چه حرفيه كه ميزني پرهام؟!
    - خب تو دوست نداري اين وضعيت زودتر تموم بشه؟
    - خب آره اما ما به هم قول داديم
    - نگار من احساس ميكنم كه هيچوقت به هم نميرسيم
    اين چه احساسي بود كه داشت. من هيچوقت به اين چيزها فكر نكرده بودم و مطمئن بودم كه سرنوشت من و پرهام به هم گره خورده بنابراين هيچوقت نگران نبودم
    - نكنه رماني، چيزي خوندي؟
    - نه اما..
    - ميذاري امروز رو خوش باشيم
    - باشه الان ساعت حدودا 8 هست دوست داري ديگه كجا بريم؟
    - نميدونم
    - پس بريم خونه ي ما
    - چي؟ديوونه شدي؟
    - نه فكرهاي بد به سرت نزنه . خواهرم شام منتظر ماست
    - يعني به خواهرت گفتي براي ما شام درست كنه؟
    - اشكالي داره؟
    - پس بگو، تو از قبل نقشه كشيده بودي
    - يك جورايي. راستش اين نقشه ي خواهرم بود
    - كه اينطور
    - بريم ديگه؟باشه؟
    - اگه بگم نه چي كار ميكني؟
    - ميخواي بگو تا بهت نشون بدم چي كار ميكنم
    خيلي كنجكاو شده بودم بنابراين با حالت شيطنت آميزي گفتم: نه نميام. كه يكدفعه واقعاعكس العمل نشون داد به طوري كه هي داد ميزدهمين جا وايستا، زود باش ومن ميگفتم نميخوام بعدبهم گفت: كه نميخواي وايستي، باشه
    مثل ديوونه ها به فرمون چسبيد و ولش نميكرد
    - نكن مگه ديوونه شدي!
    - نگه دار نگار
    ومن هم كه ديدم خيلي جدي هست و واقعا داره به كشتنمون ميده سريع گوشه ي خيابان ترمز كردم. فورا از ماشين پياده شد و به طرف در سمت من اومد. در رو باز كرد
    - زودباش پياده شو
    كمي نگاهش كردم و بهش گفتم: فهميدم،ديگه بسته
    - نگار خانم براي بار دوم ميگم پياده شو
    - اگه پياده نشم چي كار ميكني
    - نميشي؟
    - نه
    بعد از گفتن اين كلمه كه اي كاش هيچوقت نميگفتم ديدم كه با دستش مانتوام رو محكم گرفته و به زورداره من روازماشين بيرون مياره
    از شدت خنده نميتونستم حرفي بزنم و اون هم همش داشت من رو بيرون تر ميكشيد
    - پرهام.... تو روخدا
    همين موقع بود كه ديدم چند نفر ريختند رو سر پرهام حسابي داشتن كتكش ميزدن و من در اون لحظه نميدونستم بخندم يا به كمك پرهام بيچاره برم.
    - مرتيكه پررو تو خجالت نميكشي داري ناموس مردم رو جلوي چشم همه از ماشينش بيرون ميكشي
    - پسره ي پررو
    - ديگه اينجوريش رو نديده بوديم
    اون موقع بود كه من دست به كار شدم و از ماشين بيرون اومدم. به طرفشون رفتم و چون ديدم كه داشتند به قصد كشت ميزدنش با داد وفرياد گفتم:
    - آقا ولش كنيد. كاريم نداشت ، تو رو به خدا ولش كنيد، كشتينش
    - خانم شما بريد كنار
    در اون لحظه واقعا نميدونستم به اون مردم زبون نفهم چه جوري حالي كنم كه ميشناسمش

    ***

    - آخ، آروم تر درد ميگيره
    - اشكال نداره اين جواب احمق بازي هات هست
    - من فقط داشتم كمي سربه سر نگار ميذاشتم
    - من نميفهمم پرهام، به اين كارت سربه سر گذاشتن ميگن؟!
    - خب خود نگار اونموقع داشت ميخنديد
    - يعني چي؟!! چون من خنديدم تو بايد همون طوري به كارت ادامه ميدادي؟
    - نگار جون اين داداش ما آدم نميشه. قبلا هم با من از اين شوخي هاي مزخرف ميكرد
    دراون لحظه با ديدن قيافه ي پرهام نميتونستم جلوي خنده ام رو بگيرم. خواهرش داشت زخم هاي روي صورت و دستش رو پانسمان ميكرد و پرهام هم عين بچه ها هي آخ و واخ ميكرد.
    فقط خدا ميدونه كه من چه جوري اون مردم رو راضي كردم تا پرهام بيچاره رو ول كنند.همش تقصير خودش بود . پسره يكدفعه جوگير ميشه!اگه يك كم ديگه صبر ميكرديم كارمون به كلانتري ميكشيد اما خوشبختانه باز هم در اون موقعيت فكربكري به ذهنم رسيد
    - تورو خدا ولش كنيد اون برادرمه
    اون قدر داد زدم تا اينكه همه از زدنش دست برداشتند
    - خانم برادرتون هست؟
    - آره . ميخواستم با ماشينش رانندگي كنم اما اين داداش من اونقدر حساسه كه نميذاره حتي به فرمون ماشينش دست بزنم
    ديدم كه مردم خيلي خجالت زده شده بودند و به پرهام كمك كردند تا سوار ماشين بشه و كلي از من و پرهام كه نميتونست يك لحظه هم روي پاش وايسته عذر خواهي كردند. حتي يكي از اون ها ميخواست با من تا بيمارستان بياد اما من كه نميتونستم به مسؤول بخش بيمارستان نسبتم رو دروغ بگم!! بنابراين باكلي چونه زدن كه خودم ميتونم ببرمش لازم نيست شما بياييد راضي كردمش . واي كه چقدر مردم فضول هستند در مواقعي دخالتشون خيلي به درد ميخوره اما در مواقعي شورش رو در ميارند
    - نگار جون خوب كاري كردي كه فورا اينجا آورديش
    - جاي ديگه اي نميتونستم ببرمش، پرهام تو فردا به دوستات چي ميخواي بگي؟
    - ميگم در راه عشق اين كتك هارو خوردم
    - پرهام ديگه داري حال به هم زن ميشي
    - چرا پريسا مگه دارم دروغ ميگم؟!
    - پرهام!
    طوري گفتم پرهام كه ديگه حساب كار دستش اومد. اگه پرهام بس نميكرد از خجالت ميمردم.
    - نگار جون اين داداش ما آبرو براي آدم نميذاره
    با اين حرف پريسا جداً موافق بودم وخوش حال بودم كه تا اين حد من رو درك ميكنه. وقتي دوباره به پرهام نگاه كردم دلم براش سوخت حتما خيلي داشت درد ميكشيد اونم به خاطر لجبازي من. پريسا به بهانه ي چيدن ميز شام رفت و نذاشت كه به كمكش برم بنابراين ما دو تا رو در سالن تنها گذاشت
    - نگار تو رو كه نزدند؟
    - نه
    تو دلم حسابي داشتم بهش ميخنديدم . امروز رو واقعا روز جالبي براي من كرده بود درست مثل روزي كه مثلا ميخواست به من ابراز عشق كنه
    - وقتي داشتند من رو ميزدند همش ميترسيدم به تو هم حمله كنند . آخه ميدوني چيه؟ اين هايي كه من رو مي زدند انگاراز جايي عقده داشتند
    از اين حرفش حسابي خنده ام گرفت پرهام راست ميگفت طوري ميزدنش كه انگار پرهام كسي رو كشته بود
    - چرا ميخندي؟
    - اين حرفت يك جورايي راست بود
    - ميدوني وقتي خنده ات رو ميبينم ديگه دوست ندارم ازت جدا بشم
    - پرهام بازم كه تو لوس شدي
    ميخواست جوابم روبده كه از شانس بدش پريسا اومد و گفت كه شام حاضره ، زود باشيد بياييد
    - آخه چرا نذاشتي بهت كمك كنم؟
    - اين حرف رونزن نگار جون مگه آدم از مهمون كمك ميگيره؟
    لبخندي بهش زدم .، پريسا دوباره به سمت آشپزخونه رفت
    - راستي پرهام مادر و پدرت كجاهستند؟
    - اونها مسافرت رفتند
    - واقعا؟پس امشب تو بايد بياي و خونمون بخوابي. ميترسم دزد بياد خونتون. پريسا هم بيار
    - حتما، ميخواي كنار نويد هم بخوابم و بگم دادش دوستِ نگار هستم و از ترس اينكه دزد بياد خونمون با خواهرم اومدم اينجا
    - چرا كه نه؟
    - جدي؟ باشه پس بذار برم يه چند تا لباس بردارم
    - هي آقا كجا كجا؟ بيا ببينم ، تو نه اما پريسا ميتونه بياد
    - دارم برات،خواهر شوهر ذليل
    و بعد از اين صحبت ها هر دو خنده كنان به سمت ميز شام رفتيم. شام خوشمزه اي بود . دستپخت پريسا حرف نداشت . بعد از شام كه ساعت حدودا 10 شده بود تصميم گرفتم به خونه برم. بنابراين
    پرهام با من تا دم در اومد
    - نگارنميشه يك كمي دير تر بري؟
    - پرهام!ميخواي براي خواب هم بمونم؟
    - راست ميگي؟
    - از خواهرت خجالت بكش؟
    - فعلا كه اينجا نيست.
    - كاري نداري؟من ديگه برم
    - نه صبر كن
    ديدم كه دستش رو داخل جيبش كرد و جعبه اي رو از داخلش بيرون آورد. وقتي در جعبه رو باز كرد ديدم كه داخلش يه قلب طلايي هست
    - اين قلب منه
    - راست ميگي؟پس چرا الان زنده اي؟
    خنديد و ادامه داد: نگار تو قلبم رو تسخير كردي و من دوست دارم بخشي ازقلبم رو به تو بدم و بخش ديگش رو خودم نگه دارم چون تو داخلش هستي . ديدم كه قلب رو از داخل جعبه در آورد . اون يك گردنبند بود وقتي پرهام وسطش رو فشار داد به دو نيم تقسيم شد
    - بيا نگار اين رو به تو ميدم هميشه تو گردنت باشه
    كارش برام جالب بود بهش نميومدكه از اين كارهاي رمانتيك انجام بده. وقتي با دقت بهش نگاه كردم متوجه شدم كه روش حرف P نوشته شده.
    - واي پرهام بدجور تحت تأثير قرار گرفتم ببينم بازم فيلمي چيزي ديدي؟
    - نگار خانم توهنوز منو نشناختي
    - جداً؟
    - بهم قول بده كه هميشه تو گردنت ميمونه؟
    - خب....
    - يعني چي خب؟
    بهش خنديدم و گفتم: بايد فكر كنم
    - بايد فكر كني؟!....باشه
    - ديگه ميخواي چه ديوونه بازيي در بياري؟باشه باشه قبول ميخواستم اذيتت كنم
    گردنبند رو ازش گرفتم و با لبخند گفتم: بهت قول ميدم آقاي ناشناخته
    خنديد و گفت: اسم خوبيه، مختص شخصيتمه
    و بعد بهم چشمكي زد. با لبخندي ازش خداحافظي كرم و وقتي با ماشين داشتم ازش دور ميشدم فرياد زد: پس منم بهت قول ميدم
    خيلي از كارش خوشم اومد اين روزها پسرها كمتر از اين كارها ميكنند. امروز روز جالبي براي من بود و مطمئنم كه خاطره هاش
    هيچوقت از ذهنم پاك نميشه.










  13. Top | #8

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    282
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یــه جای خــوب
    تشکر از کاربر
    2,784
    تشکر شده 11,145 در 520 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل 8

    امروز جمعه هست. نويد و فرخنده ديروز كه من ساعت 11 به خونه رسيدم پيشنهاد دادند كه به پيكنيك بريم . من اصلا حالِ پيكنيك رو نداشتم به خاطر همين از مامان خواستم كه بي خيال من بشن و خودشون برن اما مگه ميشد من رو تنها بذارند و خودشون دنبال تفريح برن. من نميفهم كه چرا اين مطلب، زماني كه به مشهد داشتند ميرفتند به ذهنشون نرسيد.
    - مامان من كه ديشب به شما گفتم نميام پس اصرار نكنيد. چطور دلتون اومد من رو ساعت 5 صبح بيدار كنيد؟
    - نميشه مامان، بايد بياي وگرنه من هم نميرم
    - مگه زوريه؟
    - آره اگه بياي خستگي ديروزتم رفع ميشه
    - ببخشيد اما باز هم نظرم عوض نشد و نميشه
    - باشه
    و با گفتن چنين باشه اي و چنان بيرون رفتني از اتاق معلوم بود ميخواد با يك نفر ديگه برگرده. من ديشب به خاطر اينكه خاله فرنگيزم با خانواده اش خونه ي ما اومده بودند مجبور شدم ساعت 1 بخوابم . وقتي ديشب داشتم ميخوابيدم ديدم كه پرهام 7 بار بهم زنگ زده و1پيغام هم برام فرستاده.
    (نگار رسيدي؟خيلي نگرانم . چرا گوشيت رو برنميداي؟)
    وقتي اين پيغام رو ديدم يادم افتاد كه بهم گفته بود رسيدم باهاش تماس بگيرم.همون لحظه فورا براش پيغامي فرستادم كه من ساعت11 رسيدم نگران نباش. بهش زنگ نزدم چون ميترسيدم خوابيده باشه. تا سرم رو روي بالش گذاشتم صداي زنگ گوشيم رو شنيدم
    - الو؟
    - خدا بگم چي كارت نكنه دختر. ميمردي زودتر خبر ميدادي؟
    - تا اين حد نگرانم بودي؟!
    - پس چي؟
    - واي پرهام تو چقدر خوبي
    - خودمم ميدونستم
    - خونمون مهمون داشتيم به خاطر همين تازه دارم ميخوابم. تو چرا بيداري؟
    - به خاطر تو
    پرهام به خاطر من نخوابيده بود نميدونستم كه واقعي ميگه يا اينكه داره فيلم بازي ميكنه اما بازم تحت تأثير قرار گرفتم
    - نگار، مامان چي ميگه؟
    همين كه صداي نويد رو شنيدم به خودم اومدم و دوباره از روي تختم بلند شدم تاببينم حرف حسابشون چيه.
    - نويد من حوصله ي تو يكي رو ديگه ندارم پس همين الان از اتاقم برو بيرون و راحتم بزار
    - يعني چي؟ بلند ميشي يا اينكه خودم اين لطف رو در حقت بكنم
    - من الان حوصله ي هيچ لطفي رو ندارم
    - يعني خودت بلند ميشي؟
    - نه
    - نه؟!باشه
    و يكدفعه احساس كرده از روي تختم كاملا بلند شدم ودر هوا معلق هستم.هي داشتم دست و پا ميزدم و با فرياد ميگفتم:
    - نويد منو پايين بزاز، نويد
    همون لحظه بود كه فرخنده با شنيدن داد من وارد اتاق شد
    - نويد چي كار ميكني؟الان ميندازيش
    - تا راضي نشه كه بياد من پايين نميزارمش
    - نويد ولش كن، خب دوست نداره بياد، مگه زوريه؟
    - مياي؟ يا همين طوري با هم تا طبقه ي پايين بريم؟
    - باشه ،باشه ميام
    - حالا شد
    و محكم من رو روي تختم انداخت
    - ديوونه ، دارم برات.....بچه پررو
    بعد از اين كه رضايت من رو گرفت از اتاق بيرون رفت و بلند گفت: مامان نگار مياد
    - نگار جون حالت خوبه؟
    - فرخنده من الان بيشتر نگران تو هستم چطوري با اين غول بي شاخ و دم ميخواي زندگي كني؟
    و بعد هر دو تامون زديم زير خنده. به نظر من فرخنده يك چيزي درست بر عكس نويد بود. آرام ، مهربان ، شيرين ، ساكت و خيلي چيزهاي ديگه كه حتي به اندازه ي بند انگشت توي نويد پيدا نميشد.
    من تصميم گرفتم كه با ماشين خودم برم اما مامان اصرار داشت كه با ماشين اونها برم كه من به مامان گفتم باماشين خودم راحت ترم وفقط دراين صورت حاضر به اومدن ميشم ، اميدوار بودم كه مادرم قبول نكنه و من به اين بهانه به اين گردش نرم و حسابي بخوابم اما اميدم كاملا الكي بود. تصميم گرفتند به شمال برن اما من به يادشون آودم كه بايد به دانشگاه برم و نميتونم به يك مسافرت چند روزه بيام تا اينكه بازم نويد دست به كار شد.
    - نگار يعني تو دو روز هم نميتوني از اون دانشگاه دل بكني؟
    - نويد جان مسئله دل كندن نيست، متوجه هستي؟
    - من اصلا متوجه نيستم نگار تا جايي كه ميدونم آدم با يكي دو روز دانشگاه نرفتن نميميره
    - نويد!
    - نويد بي نويد يا مياي يا دست و پاهات رو ميبندم
    - باشه قبول به شرطي كه يكي دو روز باشه اما من شما رو ميشناسم با يكي دو روز امكان نداره كارتون راه بيفته
    - نگار جان ، چطوره كه با ما بياي و بعد از دو روز اگه ما نخواستيم برگرديم خودت برگرد. باشه؟
    اين پيشنهاد مامان بدك نبود و من چاره ي ديگه اي نداشتم جز رفتن.هيچ وقت فكر نميكردم كه اومدن من براشون تا اين حد اهميت داشته باشه!! خودم هم فكر ميكنم اين مسافرت براي روحيه ام هم بد نباشه بنابراين ساكم رو بستم و با خانواده راهي سفر شدم. 3 تا ماشين بوديم يكي كه ماشين خودم بود ديگري ماشين مامان اينا بود و ماشين خاله فرنگيز. خاله پروين گفت كه حال خوشي نداره بنابراين با ما نيومدنداما نويد اصرار كرد كه ميثم با ما بياد به همين خاطر ميثم بيچاره هم مجبور به اومدن شد . خيلي خوش حال بودم كه كسي سوار ماشين من نشده بود فكر ميكنم كه خودشون ميدونستند اين بهترين كار در موقعيتي هست كه من رو به زور و بلا به جايي ميبرند. در حين رانندگي داشتم به پرهام فكر ميكردم به اين كه اي كاش پرهام كنار من نشسته بود و با هم به اين مسافرت ميرفتيم. اي كاش پرهام هم در كنار من از اين جاده ي زيبا لذت ميبرد و اي كاش در اواسط فكر هايم گوشي تلفنم به صدا در نمي اومد . يعني چه كسي ساعت 6 صبح با من كارداشت!؟
    - بله؟!
    - ببخشيد شما نگار خانم هستيد؟
    - بله... شما؟
    - شما من رو نميشناسيد. اسم من مهتابه، مهتاب ملكي
    - پس شما من رو از كجا ميشناسيد؟!
    - من براتون توضيح ميدم، ما ميتونيم همديگه رو ببينيم؟
    - نه چون من الان در راه شمال هستم
    - پس بايد پشت تلفن باهاتون حرف بزنم
    - بفرماييد؟!
    - شما كسي رو به اسم پرهام پرتوميشناسيد؟
    وقتي اسم پرهام رو شنيدم ضربان قلبم تندترشد .يعني درباره ي پرهام ميخواست چيزي بگه؟نكنه اتفاقي براش افتاده باشه؟
    با ترديد و ترس گفتم:
    - آ..ره!
    - شما با هم دوستيد؟
    - قراره با هم ازدواج كنيم. ميشه بپرسم كه شما از كجا پرهام رو ميشناسيد؟
    - من هم قرار بود باهاش ازدواج كنم اما من اين ازدواج رو به هم زدم.
    ديگه نميتونستم درست فكر كنم. ديگه نميتونستم درست رانندگي كنم . تمركزم رو از دست داده بودم منظورش از به هم زدن ازدواج چيه؟پس چرا پرهام به من چيزي نگفته بود؟ چرا الان به من زنگ زده؟
    - چرا... باهاش به هم زدي؟
    - چون احمق بودم
    از اين حرفش كفرم بالا اومد. دختره ي پررو به من زنگ زده تا اين مزخرفات رو تحويلم بده
    - راست ميگي؟ ميشه بپرسم احمق بودن تو چه ربطي به من داره؟
    - نگار خانم من از شما يك خواهشي دارم و ميخوام واقعيتي رو براي شما روشن كنم. من الان بد جوري از كارم پشيمونم و اين رو بدونيد كه پرهام من روخيلي دوست داشت و براي اينكه من رو فراموش كنه بهم گفت دوست دارم عاشق يك نفر ديگه بشم تا عشق اون باعث فراموشي گذشته ومن بشه
    - منظورت چيه؟
    ديگه نميتونستم درست اونچه كه در مغزم ميگذشت روبه زبان بيارم. تعادلم روازدست داده بودم بنابراين ماشين روكنار جاده نگه داشتم و مطمئن بودم كه مامان اينا متوجه ي توقف من نشدند چون خيلي از من فاصله داشتند.
    - نگار خانم بذار سريع سر اصل مطلب برم . ديروز موقعي كه بيرون بودم به صورت اتفاقي خواهرِ پرهام رو ديدم و اوضاع پرهام رو ازش پرسيدم اون به من گفت كه پرهام قصد ازدواج داره و با دختر خوبي آشنا شده ولي بعدش گفت كه هنوزم فكر پرهام پيش من هست و درباره ي من با خواهرش صحبت ميكنه چون عشق تو باعث فراموشي من از ذهنش نشده . بعد از مكسي كه احتمالا فكر ميكرد گوشي رو قطع كردم و يا قراره جوابي بهش بدم دوباره ادامه داد. نگارخانم حالا مي خوام كه خودت قضاوت كني، پرهام هنوزم من رو دوست داره و من هم پرهام رو دوست دارم با اين وجود تو دلت مياد كه ما رو از هم جدا كني؟ تو ميتوني با مردي كه هنوزبه طور كامل نتونستي توي قلبش جا بگيري زندگي كني؟
    همون طور كه مهتاب داشت حرف ميزد سردي اشك رو روي گونه هام حس ميكردم . اين اشك به خاطر اين نبود كه پرهام كس ديگه اي رو دوست داشت و يا هنوزم بهش فكر ميكرد بلكه به خاطر اين بود كه با من صادقانه برخورد نكرد اگه واقعا يك ذره هم به من اهميت ميداد ويا به قول مهتاب نيمي از قلبش رو پر كرده بودم اين حق رو داشتم كه حقيقت رو از زبان خودش بشنوم نه از زبان يك غريبه. بيشتر از اين افسوس ميخوردم كه به يك پسر شكست خورده از عشق دلْ بسته بودم . نميدونستم كه به مهتاب چي بگم ونميدونستم كه بهش اعتماد كنم يا نه؟طرز حرف زدنش به من اطمينان ميداد كه بخشي از حرف هاش درست بود.
    سردردي كه تا اعماق سرم فرو رفته بود نميذاشت كه به حرف زدن ادامه بدم بنابراين ازش خواستم كه زمان ديگه اي رو براي حرف زدن انتخاب كنيم و اون هم مخالفتي نكرد و فكر كنم تا حدي حالم رو درك كرده بود.
    همين كه گوشيم رو قطع كردم متوجه شدم كه نويد داشت بهم زنگ ميزد
    - نگار معلومه كجايي؟
    - ببخشيد نويد من دارم برميگردم اصلا حالم خوب نيست، سردرد شديدي گرفتم.
    - خوب نميتونستي به ما زنگ بزني تا كسي بياد و به جاي تو رانندگي كنه؟
    - آخه خيلي فاصله داشتيد ديگه دير شده بود. با اين سردرد اصلا به من خوش نميگذشت
    - چرا تلفنت مشغول بود؟
    - دوستم بهم زنگ زده بود
    - پس به خاطر دوستت داري بر ميگردي ؟ بازم دانشگاه؟
    - نه نويد باور كن دارم راست ميگم از همه عذر بخواه به خصوص از مامان اصلا نميتونم به صحبت ادامه بدم
    - توميتوني با سردردت برگردي؟
    - يك كاريش ميكنم خوش بگذره و خداحافظ
    فورا گوشي رو قطع كردم و كاملا خاموشش كردم اصلا حال صحبت كردن رو نداشتم . نميتونستم مكالمه ي مهتاب روازذهنم دور كنم. هر لحظه صداش تو گوشم ميپيچيد، پرهام هنوزم من رو دوست داره ومن هم پرهام رو ، ميتوني ما رو از هم جدا كني؟ ،
    پرهام هنوزم من رو دوست داره، براي فراموشي عشقش به من ميخواست عاشق كس ديگه اي بشه، پرهام هنوزم من رو دوست داره.
    خداي من
    طوري فرياد زدم كه حتي چند نفر از داخل ماشين هاشون به من نگاه كردند. نميتونستم جلوي اشك ريختنم رو بگيرم . همين ديروز بود كه كلي خاطره با هم داشتيم . همين ديروز بود كه بهم گفت دوست نداره ازمن جدا بشه و تمام اين حرف هاش يك مشت دروغ بود. عشقش به من دروغ بود . دوباره نفرتم رو نسبت بهش احساس كردم. احساس خرد شدن پيدا كردم . خرد شدن در مقابل دروغ. افسوس خوردم كه خيلي ساده بهش گفته بودم دوستش دارم.

    ***

    امروز شنبه هست. توي خونه اي كه ساعت 10شب حتي يكي از چراغ هاش روشن نيست تنها و بي كس نشسته بودم و به تلويزيون خاموش كه با تاريكي فضا يكرنگ شده بود خيره شده بودم . از ديروز تا الان كار زيادي جز فكر كردن نداشتم . حتي گوشيم هم روشن نكرده بودم . دوست داشتم به سحر زنگ بزنم و با حرف زدن باهاش خودم رو مشغول كنم اما ميترسيدم كه بين حرف زدن خودم رو لو بدم و گريه امانم نده . به سمت گوشي تلفنم رفتم و اون رو روشن كردم چون خيلي وقت بود كه خاموش بود و ممكن بود كه مادرم نگران بشه و دليل ديگه ي من حرف زدن با سحر بود اميدوار بودم كه سحر بهم زنگ بزنه ، انگار كه يك سال بود با سحر صحبت نكرده بودم.
    داشتم به طرف آشپزخونه ميرفتم تا چيزي بخورم چون از ديروز تا الان هيچي نخورده بودم كه يكدفعه گوشيم به صدا دراومد پرهام بود كسي كه دوست داشتم با او صحبت كنم ،دوست داشتم كه بهم بگه همه ي حرف هاي مهتاب دروغ بوده ،بهم بگه كه كسي رو به اسم مهتاب نميشناسه اما... بازهم توان برداشتن گوشي رونداشتم وبا ديدن اسمش روي صفحه ي گوشيم اشك تو چشمام جمع مي شد.قلبم پاره شده بود وتمام اين اشك ها از قلبم، از اعماق قلبم داشت جاري ميشد.
    بعد ازاينكه تماس پرهام قطع شد خواستم گوشي رو خاموش كنم كه بازم به صدا در اومد اما ايندفعه سحر بود كه تماس ميگرفت
    - الو نگار تو كجايي؟مُردي؟
    - تو اينجوري فكر كن، فكر كن كه مُردم
    - نگار تو حالت خوبه؟
    - نه زياد خوب نيستم
    - چرا؟ مريض شدي؟
    - يك جورايي
    - از صدات معلومه . از طرف پرهام دارم زنگ ميزنم ، خيلي
    نگرانت هست ميگه از ديروز كه بهت داره زنگ ميزنه گوشيت خاموش بود. فكر كنم الان گوشيت روروشن كردي؟
    - آره ، سحر به پرهام بگو كه مريض هستم
    - علت خاموشي گوشيت مريض بودنت بود؟
    - آره، حال حرف زدن با كسي رو نداشتم
    - باشه پس بيشتر از اين مزاحمت نميشم خوب استراحت كن
    بيچاره سحر اون فكر ميكرد كه من از لحاظ جسمي بيمارم در صورتي كه حقيقت درست برعكس فكر سحر بود.
    دلم خيلي گرفته بود و دوست داشتم كه بيرون برم تا كمي روحيه ام عوض بشه بنابراين آماده شدم و از خونه خارج شدم .
    نميدونستم كه در آخربه كجا ميرسم.بدون هيچ هدفي توي خيابان ها ميچرخيدم تا اينكه چيزي در كنار خيابون توجه ي من رو به خودش جلب كرد. اون پرهام بود!اما تنها نبود يك دختر هم كنارش بود انگار داشتند با هم بحث ميكردند قيافه ي اون دختر اصلا برام آشنا نبود. ميخواستم حرف هاشون رو بشنوم بنابراين به اون طرف خيابان دور زدم و قبل از اينكه از كنارشون رد بشم ماشين رو پايين تر پارك كردم . از ماشين پياده شدم و به طرفشون حركت كردم درست كنار يك كوچه ايستاده بودند . براي اينكه من رو نبينند مجبور بودم پشت چيزي قايم بشم . درخت بزرگي كنار خيابان قرار داشت بنابراين سريع پشت درخت رفتم طوري كه اصلا ديده نميشدم و فاصله ام هم با اونها نسبتا خوب بود.
    - مهتاب خواهش ميكنم يك لحظه صبر مكن
    مهتاب؟اين اسم همون دختري بود كه ديروز صبح به من زنگ زد پس حقيقت داشت. پرهام كسي رو به اسم مهتاب ميشناخت
    - نه پرهام تو داري اذيتم ميكني و من ديگه تحمل ندارم
    - مهتاب تو داري اشتباه ميكني،احساسي كه بهت داشتم كاملا واقعي بود
    - خواهش ميكنم بيشتر از اين ادامه نده من بايد برم
    - مهتاب صبر كن، بزار برات توضيح بدم
    اما ديدم كه مهتاب بدون توجه به پرهام به كنار خيابان رفت تا تاكسي بگيره اما پرهام سريع سوار ماشينش شد و به سمت مهتاب رفت و برايش بوق زد تا مهتاب سوار بشه اما مهتاب قبول نكرد.
    بنابراين دوباره براي مهتاب بوق زد تا اينكه مهتاب راضي به سوار شدن شد. بعد از اينكه مهتاب سوار ماشين شد هر دو با ماشين از اونجا دور شدند.
    مدت هاپشت اون درخت ايستادم،مدت ها فكركردم به اينكه همه ي حرف هاي مهتاب ميتونست حقيقت داشته باشه پرهام بهش گفت كه احساسش واقعيه ، پرهام هنوز دوستش داشت و من در بين اين دوعاشق مزاحمي بيش نبودم . من گول خوردم اونم از كسي كه بهتر بود به جاي تحصيل در رشته ي زبان، بازيگري ميخوند فكر ميكنم در اين رشته موفق تر ميشد.
    ياد گردنبندي افتادم كه بهم داده بود ، يعني هدفش از دادن اون گردنبند به من چي بود؟ چرا به من نگفت كه كس ديگه اي رو دوست داره؟ چرا مهتاب يكدفعه عاشق پرهام شد؟ و هزاران سؤال ديگه كه در هنگام رانندگي در ذهنم ميچرخيد. وقتي به خونه رسيدم سريع به اتاقم رفتم تا بخوابم چون خيلي خسته بودم و در اون لحظه هيچ كار ديگه اي نميتونستم انجام بدم . از پرهام متنفر شده بودم دوست نداشتم ديگه هيچوقت ببينمش. تو همين فكرها بودم كه متوجه ي خيسي بالشم شدم و به خودم گفتم چقدر بدبختم كه به خاطر يك نفر اينقدر خوار و خفيف شدم ، به خاطر يك نفر دارم گريه ميكنم ، من قبلا يك همچين شخصيتي نداشتم

    ***

    - ميدوني چقدر نگرانت بوديم . هر بار زنگ زديم گوشيت خاموش بود.
    - ببخشيد مامان
    - ببينم مريضي نگار؟
    - نه
    - چرا اينقدر ضعيف به نظر مياي؟ اين چند روز غذا خوردي؟
    - آره
    - ميشه به من راستش روبگي؟سحر به من گفت اين چند روز سر كلاسات نرفتي
    - شما كي با سحر حرف زديد؟
    - امروز به گوشيم زنگ زد تا حال تو رو بپرسه . گفت گوشيت خاموشه
    - من بعدا باهاش تماس ميگيرم و از فردا سر كلاس هام ميرم، ببخشيد مامان خيلي خستم ميخوام برم بخوابم.
    - نگار؟
    بدون توجه به مادرم به سمت اتاقم رفتم دوست نداشتم با كسي صحبت كنم مخصوصا مادرم كه جز سؤال پيچ كردنم كار ديگه اي نميتونست براي من انجام بده، به ياد دانشكده افتادم هيچ رمقي براي حاضر شدن سر كلاس هام نداشتم، دوست نداشتم با پرهام رو به روبشم ، نميدونستم كه بهش چي بايد بگم نميدونستم كه درباره ي مهتاب ازش بپرسم يا نه اما يك چيزي رو خوب ميدونستم اين كه ديگه نميخوام با پرهام درارتباط باشم اگه واقعا اون ها همديگه رو دوست داشته باشند من نميتونم مانعشون بشم با همين فكر ها بود كه به خواب فرو رفتم به خوابي كه به كابوس تبديل شد
    - الو؟
    - سلام نگارچقدر خوش حالم كه گوشيت روشنه. ببخشيد كه ساعت 6 صبح باهات تماس گرفتم
    - خواهش ميكنم
    - زنگ زدم تا مجبورت كنم امروز كلاس بياي
    - داشتم ميومدم
    - راست ميگي؟!پس امروز ميبينمت؟
    - آره
    - نگار، پرهام اين چند روز من رو كلافه كرد همش ميپرسيد كه چرا نمياي كلاس؟ حالت خوبه؟ وازاين حرف ها
    سحرازهيچي خبرنداشت نميدونست كه نيومدن من به خاطر پرهامه . سرم داشت ميتركيد نميدونستم چي كار كنم تا ديگه نبينمش اما ظاهرا چاره ي ديگه اي جزرفتن به دانشكده نداشتم بنابراين آماده شدم و به سمت دانشكده حركت كردم. تو اين فكر بودم كه براي پرهام چه بهانه اي بيارم، واقعيت رو بهش بگم يانه؟
    اگه نگم و بدون هيچ دليلي تمام آرزوهامون رو، تمام برنامه هامون رو و تمام آينده مون رو نابود كنم كارم جداً بي معنا ميشه
    و پرهام هميشه من رو مقصر ميدونه اما بعد با خودم گفتم كه مهتاب يك روزي حقيقت رو بهش ميگه لازم نيست كه من اين كار رو انجام بدم. اما اگه مهتاب چيزي به پرهام نگه چي؟
    اي كاش زماني كه مهتاب زنگ زد تلفنم خاموش بود، اي كاش به حرف مادرم گوش ميدادم و وسط راه با موبايل حرف نميزدم، اي كاش موبايل نداشتم.
    - نگار؟
    - سلام سحر
    - چرا تو اينجوري شدي؟ داشتي كجا ميرفتي؟
    - داشتم دانشكده مير...
    بعد وقتي ديدم كه وسط پارك كنار دانشكده ايستادم به خودم اومدم و فهميدم اونقدرغرق فكر بودم كه اگه سحر من رو نميديد حتما تا وسط خيابان هم ميرفتم
    - نگار اتفاقي برات افتاده؟
    - نه چه اتفاقي ؟ به جاي اين حرف ها بيا سر كلاس بريم . الان شروع ميشه
    خيلي استرس داشتم نميتونستم با پرهام رو به رو بشم حتي فكر كردن به اين كه الان توي كلاس ميبينمش بدنم رو ميلرزوند.
    تقريبا همه ي بچه ها تو كلاس نشسته بودند و ما جزء آخرين نفر ها بوديم كه وارد كلاس ميشديم وقتي وارد كلاس شدم خيلي تعجب كردم چون پرهام هنوز نيومده بود. تا جايي كه يادمه پرهام زودتر از من سر كلاس حاضر ميشد. كمي آروم شدم و خوشحال بودم كه پرهام توي كلاس نيست.
    - نگار بيا بشين ديگه
    - اومدم
    - چيه تو فكري؟ نگران نباش مياد
    - چي؟!....كي؟
    - پري جون
    - ميشه بس كني سحر
    همين كه اين رو به سحر گفتم يكدفعه ياسمين كه از اون دختر هاي فوذوله خودش رو وسط انداخت
    - به به نگار خانم چه عجب كردي. ببينم سحر، ما تو كلاس پري هم داريم؟اسم كدوم يكي از بچه هاست؟
    - ياسمين جان اين روز ها گوشات خيلي تيز شده
    - نه سحر جون فكر بدي نكن.خب من جلوي شما نشستم و فاصله ي زيادي ازهم نداريم. در ميان صحبت هاش يكدفعه گفت: سلام آقا پرهام اصلا نديدمتون.
    وقتي ديدم كه ياسمين داشت به پشت من نگاه ميكرد ويكدفعه اسم پرهام روآورد شوك بزرگي بهم وارد شد. يعني الان پرهام پشت من ايستاده؟ چي بايد بهش بگم؟چه جوري باهاش برخورد كنم؟ نفسم بند اومده بود با اين حال به آرامي به پشت برگشتم ديدم كه پرهام داره به من نگاه ميكنه و قيافه ي پكري داشت
    - سلام خانم دانشور بهترهستيد؟
    ميدونستم قراره همين جمله رو بهم بگه. بهش گفته بودم كه جلوي بچه ها من رو با فاميليم صدا كنه و فاصلمون رو تا حدودي حفظ كنه.
    با حالت آرومي گفتم:
    - ممنونم ... خوبم
    - پرهام كجايي تو؟ بيا اينجا كارت داريم
    دوستاي پرهام داشتند صداش ميكردند براي اينكه جلب توجه نكنم در حالي كه پرهام هنوزم داشت به من نگاه ميكرد چشم ازش برداشتم و بهش پشت كردم
    - پرهام بيا ديگه
    و متوجه شدم كه نگاهش رو از من برداشت و به سمت دوستانش رفت.
    - نگار چرا اينقدر باهاش خشك بودي؟
    - چون الان تو كلاس هستيم
    - اما تو قبلا اينطوري نبودي
    - بس كن سحر
    بعد از تموم شدن كلاس جلوتر از همه از كلاس خارج شدم تا با پرهام رو به رو نشم .
    - نگار وايستا چرا زود بيرون رفتي؟
    اين سحر بود كه با عجله داشت به طرفم مي اومد
    - نگار تو چت شده؟
    - سحر من بعد برات همه چيز رو تعريف ميكنم
    - من الان ميخوام بدونم
    - نه سحر
    - نگار؟
    اين صداي سحر نبود،اين پرهام بود كه صدايش از پشت سرم مي اومد. به پشتم برگشتم و ديدم كه داره به سمتم مياد. از دور متوجه ي چيز طلايي توي گردنش شدم. اون همون قلب نصفه اي بود كه حرف اول اسم من روش نوشته شده بود. فكر نميكردم كه اون گردنبند رو توي دانشكده بندازه . وقتي به من رسيد متوجه ي نگاه خيره اش شدم و اين نگاهش بد جوري من رو عذاب ميداد.
    - نگار جون من بعدا ميبينمت
    وبعد ازاين كه سحراين حرف رو زد ازما دور شد
    - نگار تو چت شده؟
    به پايين نگاه كردم و جوابش رو ندادم
    - ميدوني چند بار باهات تماس گرفتم؟.....چرا جوابم رو نميدي؟!
    - من ميخوام باهات حرف بزنم
    - چه جالب چون من از چهار روز پيش اين قصد رو داشتم. خب بگو؟
    - اينجا نه ، بريم تو پارك
    - باشه هر چي تو بگي
    در راه هيچ حرفي نزدم و سكوت سنگيني بينمون به وجود اومده بود. به پارك رسيديم و روي نيمكتي نشستيم. تا اينكه بعد از لحظه اي سكوت پرهام به حرف اومد
    - موضوع چيه؟ چرا جواب تماسهام رو ندادي؟ چرا اينقدر با من خشكي؟ نگار؟
    - پرهام من...
    - چي شده نگار؟
    حوصله ي مقدمه چيني نداشتم و سريع سر اصل مطلب رفتم
    - تو كسي به اسم مهتاب ميشناسي؟
    ديدم كه يكدفعه ساكت شد وتو فكرفرو رفت. حتما تعجب كرده بود
    - مهتاب؟... تواز كجا ميشناسيش؟
    - با من تماس گرفت وچيز هايي به من گفت، چيزهايي درباره ي
    تو و... خودش
    دوباره قيافه اش مثل توي كلاس پكرشد و با حالت نگراني پرسيد:
    - چي بهت گفت؟
    لبخندي زدم اما اين لبخندم با هميشه فرق داشت لبخند تلخي بود كه براي اولين بار پرهام از من ديده بود
    - من دوست دارم از خودت بشنوم پرهام. دوست داشتم كه حرف هاش رو از تو ميشنيدم نه ازيك غريبه
    - نگار بهت چي گفته؟
    خيلي نگران شده بود مطمئنا ميترسيد كه فهميده باشم مهتاب رو دوست داره درحالي كه داشتم مستقيم به درختي كه روبه رويش نشسته بوديم
    نگاه ميكردم با حالت جدي گفتم:
    - تو.. اونو دوست داري؟
    - بهت گفت كه دوستش دارم؟
    - و اون تو رو
    - نگار خواهش ميكنم زود قضاوت نكن، بذار برات توضيح بدم
    - چه توضيحي؟ديگه چي داري كه بگي؟
    خيلي عصباني شده بودم و اين حرفم رو با صداي تقريبا بلندي گفتم
    - نگار يعني تو همچين آدمي هستي؟ حتي تا به حال نديديش ، هيچ شناختي ازش نداري ، چطور ميتوني بهم اعتماد نداشته باشي؟
    بعد از مكثي با حالت التماس بهم گفت:
    - نگار، زود قضاوت نكن
    اشك توي چشم هايم جمع شده بود و در حال جاري شدن بود در اون وضعيت نميتونستم جلوي اشك هايم رو بگيرم
    - من ... من ديدمتون
    - چي؟ كي؟
    - شنبه، حرفاتون بهم ثابت كرد كه اون تلفن جز حقيقت چيز ديگه اي نبود
    - نگارتو داري اشتباه ميكني
    - ازت خواهش ميكنم پرهام ، من نميخوام باهام بازي كني
    - نگار به حرف هام گوش كن ، اين قضيه مربوط به گذشته ي من ميشه
    از روي نيمكت بلند شدم و به پرهام پشت كردم دوست نداشتم اشك هام رو ببينه، دوست نداشتم فكر كنه ضعيفم
    - آره پرهام اين ها رو ميدونم ، فقط يك چيز رو نفهميدم و اون اين بود كه چرا بهم نگفته بودي ؟چرااحساس واقعيت رو بهم نگفتي؟آخه چرا؟
    - من ... من ميخواستم بهت بگم اما...
    به سمت پرهام برگشتم و ديدم كه خيلي مضطرب بود داشت به اشك هايم نگاه ميكرد . دستم روبه زير مقنه ام بردم و قلب شكسته ام رو بيرون آوردم، قلبي كه مال من نبود . قلبي كه بايد به صاحبش برگردونده ميشد. اين قلب ديگه به من تعلق نداشت
    - اين قلب شكسته رو روزي ازت پذيرفتم اما نميدونستم كه با اين كارم قلب من هم ميشكنه
    توي چشم هاي پرهام نگاه كردم و گفتم: تو قلب منو شكوندي پرهام
    - نگار؟
    گردنبند رو روي نيمكت گذاشتم و باز به پرهام پشت كردم
    - نميخوام درگير يك همچين عشقي بشم، وقتت رو براي من تلف نكن
    اشك روي صورتم رو پاك كردم اما يكي پس از ديگري جاري ميشد با بغضي كه توي گلوم بود و تا الان هم خيلي سعي كردم كه جلوي تركيدنش رو بگيرم سرم رو به سمت پرهام كردم و در حالي كه اشك هايم به آرامي بر صورتم جاري ميشدند با اندوهي در صدايم گفتم:
    - براي هميشه .... خداحافظ
    و از پرهام دور شدم نميخواستم برگردم و نگاهش كنم چون اين طوري خداحافظي برايم خيلي سخت ميشد
    - نگار، صبر كن
    به حرفش گوش ندادم وهمچنان به راهم ادامه ميدادم تا اينكه پرهام با سرعت خودش رو به من رسوند و جلوي راهم رو گرفت.
    - تو حق نداري با من اين كار رو بكني، خواهش ميكنم اين كار رو نكن
    - نه پرهام بازي كردن ديگه بسته از اين بازي بدم اومد و ديدي كه خودم رو تسليم كردم .
    - نگار احساس من به مهتاب يك احساس احمقانه بود، من الان تو رو دوست دارم و احساسم به تو كاملا واقعي هست
    - اما الان دوباره اون احساس احمقانه رو به دست آوردي و من نميخوام مانعت بشم پس همين الان از جلوي راهم برو كنار و اين بحث رو تموم كن
    و با يك حركت سريع خودم رو از كنار پرهام رد كردم. ايندفعه پرهام صدام نكرد و با سرعت جلوي راهم رو نگرفت بلكه ايستاد و به رفتنم نگاه كرد چون براي يك لحظه به سمتش برگشتم تا براي آخرين بار ببينمش نميدونم اما احساس ميكردم ديگه نميبينمش و اين احساس برام تبديل به يقين شد وبه حقيقت پيوست چون دو روزاز بحثمون گذشته بود و در اين مدت از پرهام در دانشكده خبري نشده بود. ديگه دوست نداشتم بهش فكر كنم چون فكر كردن به پرهام مثل عذابي دردناك براي من بود. حتي سحر هم از حالم خودش ماجرا رو فهميد اگربه تمام ماجرا پي نبرده بود حداقل فهميده بود كه ديگه پرهامي توي زندگيم وجود نداره. توي اون روزها شبيه افسرده ها شده بودم به طوري كه مادرم ميخواست من روپيش دكتر ببره.
    - بله؟
    - ميتونم داخل بيام نگار؟
    - بيا
    مثل هميشه مامان نويد رو پيشم فرستاده بود تا بفهمه درد من چيه
    - نگارچرا ازاتاقت كمي بيرون نمياي؟
    - نويد جان من اين روز ها اصلا حوصله ندارم و اين يك نوع از بحران هاي جواني در سن 24 سالگي هست . ميگذره
    - آره ديگه ميگذره ، فقط من يادمه كه جايي خوندم تنها بحراني كه در دوران جواني اونم در سن 24 سالگي هست شكست عشقيه
    - تقصيري نداري،اگه به جاي من 3 واحد روان شناسي ميخوندي اونموقع حاليت ميشد كه چه بحران هاي ديگه اي هم هست
    دوست نداشتم كه نويد مشكلم رو بفهمه اون خيلي باهوش بود واگه من با اطمينان اين جواب رو نميدادم حتما ميفهميد كه دردم چيه. خلاصه با هزاردليل وآيه تونستم راضي به خارج شدنش از اتاق بكنم.خوابم نميبرد ومثل شب هاي ديگه كه عين جغد بيدارميموندم حوصله ي درس خوندن رو نداشتم.
    روي تختم دراز كشيده بودم و چشم هايم رو بسته بودم تا شايد خوابم ببره اما بيهوده بود. تصميم گرفتم ايميل هام رو چك كنم چون خيلي وقت بود اين كار رو نكرده بودم بنابراين لپ تاپم رو باز كردم ومتوجه شدم كه 2 تا ايميل دارم. يكي رو كه دوستم مينا برام فرستاده بود چون چند وقت پيش ازش خواسته بودم كه اطلاعاتي درباره ي موضوع تحقيقم كه با پرهام روش كار ميكردم برام بفرسته. بايد ازش تشكر مي كردم و بهش ميگفتم كه حيف شد اين اطلاعات رو دير به دستم رسوند چون كار ما روي تحقيق تموم شده بود و تحويل استاد داده بوديم اما ياد دومي افتادم ، از طرف پرهام بود! پرهام!؟ وقتي چشمم به اسمش افتاد ضربان قلبم شديد شد. چرا برام پيغام داده؟ يعني چي ميتونه تو پيغامش گفته باشه؟دوست داشتم زودتر بخونمش اما جرئتش رو نداشتم،دست هايم براي بازكردن صفحه ي پيغامش داشت ميلرزيد با همان دست هاي لرزان صفحه ي پيغام رو باز كردم و شروع به خوندن كردم

    ( روزي شاپركي تنها دل به كسي بست دل به كسي كه چون بت براي او قابل پرستش و چون بت بزرگ و خواستني بود و آن عشق بزرگ "باد" بود. وقتي كه نسيم ملايم باد اورا به آرامي نوازش ميكرد شاپرك لذتي سرشار از عشق در وجودش پديدار ميشد. روزي شاپرك از باد خواست تا براي هميشه در كنارش بمانداما باد قبول نكرد.باد ميخواست كه براي هميشه آزاد باشد وتا
    بي نهايت برود. شاپرك فهميد كه براي باد ذره اي ارزش ندارد وعشقي كه اونسبت به باد در وجودش احساس ميكرد كاملا يك طرفه بود. اما شاپرك نميتوانست عشقش را ناديده بگيرد او در مقابل باد گريه كرد ، از او خواهش كرد كه نرود، به او التماس كرد اما اين كارها براي باد ذره اي اهميت نداشت گويا بي نهايت جوري در ذهن باد به معنا رسيده بود كه مانع ديدن اطرافش و اطرافيانش ميشد. باد شاپرك را رها كرد ، او را رها كرد و به سوي بي نهايتي كه از آن سخن ميگفت روانه شد. شاپرك ديگرباد را نديد و دوست هم نداشت كه او را ببيند چون احساس سادگي و يا به نوعي احمقي سراسر وجودش را فرا گرفته بود. او هر شب براي اين عشق از دست رفته و سادگيش آه و ناله ميكرد . آه ميكشيد آه ميكشيد و آه ميكشيد تا اينكه پس از اين همه افسوس و حسرت توانست به عشق حقيقي دست يابد ، عشقي كه در آن هيچ سادگي و حسرت ديده نميشد ، عشقي كه شيرين و دلنشين بود .
    و اما داستان اين عشق از روزي شروع شد كه شاپرك مثل هميشه با آه و ناله به اين طرف و آن طرف پرواز ميكرد تا اينكه صدايي لطيف و مهربان به گوشش رسيد. به سمت صدا حركت كرد تا اينكه درنهايت به گل ياسي برخورد كرد كه صاحب آن صدا بود. شاپرك همتاي ياس را جايي مشاهده نكرده بود. گل ياس داشت با دوستانش صحبت ميكرد و متوجه ي شاپرك نشده بود.شاپرك نميدانست كه چگونه به گل ياس نزديك شود به ياسي كه ميخواست فقط متعلق به خودش باشد. شاپرك هر روز در اطراف ياس پرواز ميكرد به طوري كه ياس گاهي اوغات متوجه ي پرواز مشكوك شاپرك در آن اطراف ميشد. شاپرك ديگر نميتوانست طاقت بياورد بنابراين خجالت را كنار گذاشت و با زحمت حقيقت را به ياس گفت . به ياس گفت كه شاپركي تنهاست و از روزي كه اورا ديده است تنهاييش را از خاطر برده. بعد از اينكه ياس متوجه ي علاقه ي شاپرك شد خود نيز كم كم به شاپرك علاقه مند شد و از او خوشش آمد. شاپرك ديگر باد را فراموش كرده بود وبا ديدن ياس وآشنايي با اوزندگي اش دگرگون شده بود او بي نهايت خوش حال بود چون عشق ابدي را يافته بود.
    اما در پايان، اين عشق هم تبديل به غم و اندوه شد . باد همان عشقي كه به فراموشي سپرده شده بود بازگشت گويا فهميده بود كه بي نهايتي وجود ندارد. ما بايد بي نهايت را در قلب خود بيابيم، بله بي نهايت در جايي پيدا ميشود كه همه جا به همراه ماست و از ما جدا نميشود. باد اين موضوع را درك كرده بود اما افسوس كه درك اين موضوع اينقدر طول كشيد....افسوس. باد فهميده بود كه عشق همان بي نهايت است عشقي كه او آن را با دستانش خرد كرده بود. باد بايد ميفهميد كه قلب شكسته شده ديگر قابل درست شدن نيست . باد از عشق جديد شاپرك باخبر شده بود و براي نابودي آن دست به هر كاري ميزد و افسوس كه كسي نتوانست جلوي باد را بگيرد چون وقتي ياس را يافت ديگر با نسيمي ملايم
    او و همچنين تمامي گل ها را نوازش نكرد بلكه با وزش سختي كه همچون كشيده اي محكم بود ياس را در هم شكست و او را از شاپرك ربود . باد ياس را با خود برد او را از شاپرك دور كرد با اين انديشه كه عشق قبلي اش را دوباره پس بگيرد اما شاپرك ديگر طاقت هيچ عشقي را نداشت . او معناي عشق را فراموش كرده بود . او ديگرنميتوانست معناي عشق را درك كند. او ديگر هرگز عاشق نشد.
    و در پايان نه باد به عشق ظاهرا واقعي اش رسيد و نه شاپرك به ياس

    *ياسِ من شاپرك ، عشق واقعي را تا ابد در قلبش نگه داشت اما با قلبي شكسته ....)



    بعد از خوندن اين داستان كه پرهام مطمئنا درباره ي خودمون نوشته بود نميدونستم بايد چه فكري بكنم . مات و مبهوت به صفحه ي لپ تاب خيره شده بودم . داستان پرهام رو چندين بار خوندم تا بتونم مفهومش رو درك كنم اما در اون لحظه تنها چيزي كه تونستم متوجه بشم اين بود كه ديگه هيچوقت پرهام رو نميبينم.















  14. Top | #9

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    282
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یــه جای خــوب
    تشکر از کاربر
    2,784
    تشکر شده 11,145 در 520 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل 9
    الان چندين ماه هست كه از ماجراي من و پرهام گذشته با اين حال خانواده ي من در اون دوران علت اصلي افسردگي من رو نفهميده بودند و فكر ميكردند كه درس ها روي من فشار آورده. تنها، كسي كه در همه ي موارد به عنوان صندوق راز من عمل ميكرد،ازعلت افسردگيم با خبرشد واون سحر بود. درس ها داشتند به پايان ميرسيدند و من مشتاق براي كار كردن بودم تا بتونم يك جوري سرم رو گرم كنم. اگه نتونستم كاري گير بيارم حداقل خودم ميتونستم يك آموزشگاه زبان راه بندازم وقتي داشتم به راه اندازي آموزشگاه فكر ميكردم به ياد پرهام و برنامه ريزي كه براي بعد از ازدواجمون با هم كرده بوديم افتادم از همون روزِ بحثمون ديگه هيچوقت پرهام رو نديدم حتي جرئت نميكردم تا به تلفنش زنگ بزنم چون ميدونستم كه هنوز هم پرهام رو دوست دارم و از داستانش متوجه شده بودم كه پرهام هيچوقت دوباره دل به باد نبست و زماني از اين موضوع مطمئن شدم كه خواهر پرهام بهم زنگ زد و به قول خودش ميخواست يادي از دوست بكنه اون بهم گفت كه درسته تو ديگه با برادرم نيستي اما دوست من كه ميموني ومن از او خواهش كردم كه با هم در رابطه نباشيم چون اين ممكنه باعث بشه كه من نتونم پرهام رو فراموش كنم. خيلي دوست داشتم كه درباره ي پرهام از پريسا بپرسم اما بدون پرسيدن من تونستم جواب سؤالم رو بفهمم . پريسا بهم گفت كه پرهام به خارج رفته و تا پايان اتمام درس هاش بر نمي گرده و اين به اين معنا بود كه پرهام به طور جدي ميخواست من رو فراموش كنه پس من هم دست از سرش برميدارم و به زندگي خودم ادامه ميدهم گرچه اين فراموشي بعد از چند ماه نميتونه در من به وجود بياد.
    تنها اتفاق خوبي كه در اين چند ماه در خانواده ام افتاد ازدواج
    نويد بود كه تا حدودي هم رو حيه ام رو بالا برد و هم باعث تضعيف اون شد.
    امروز با سحر بيرون رفتيم تا مثلا بريم خريد اما به جاي خريد سر از كافي شاپ در آورديم چون سحر باهام كار داشت.
    - نگار جون نميخواي فوق ليسانس روهم به مدرك هات اضافه كني؟
    - ديگه خسته شدم سحر، ميخوام كمي استراحت كنم شايد بعداً ادامه تحصيل بدم
    - يعني به فكر كار كردن هم نيستي؟
    - منظورم از استراحت همون كار كردن بود
    - خوش به حالت نگار من كه نميتونم كار كنم
    - چرا؟
    - نيما نميذاره
    - راست ميگي سحر! مگه همون اول همه چيز رو باهاش روشن نكردي؟!توكه گفتي با كار كردنت هيچ مشكلي نداره!!
    - خب آره اما خودت فكر كن براي يك زن باردار، كار كردن ضرر نداره؟!
    - چي؟
    مغزم يك لحظه از كار افتاد. نميدنستم كه حرف سحر رو درست شنيدم يا نه
    - چت شده؟
    - سحر تو داري بچه دار ميشي؟
    - آره ديگه خنگ
    و بعد،ازخوش حالي جيغ كشيدم
    - خداي من ، باورم نميشه. تو عادت داري كه خبرهاي مهم رو اينطوري بدي؟
    - ميدوني نگار جون اين جور خبر دادن تو ذات منه
    - سحر!
    - چيه مگه بده كه هيجان خبر رو دو برابر ميكنم
    - نه چه بدي داره، حالا شيريني رو رد كن بياد
    - هي هي هي عجله نكن مثلا تو قراره خاله ي اين بچه بشي، من شيريني بدم؟!
    - خاله؟ نمرديم و خاله هم شديم
    - بَده؟
    - نه من حرفي زدم. با دو تا بستني موافقي؟
    - عاليه
    باورم نميشد كه سحر قراره مادر بشه البته فكر ميكنم كه خودش هم همين احساس رو داشت . مادرم با شنيدن اين خبر خيلي خوش حال شد و گفت كه بايد يك روز با هم بريم خونشون . موضوع ديگه اي كه بد جور ذهنم رو مشغول كرده بود پايان نامه ام بود
    كه استادها اغلب حساسيت زيادي نسبت بهش نشون ميدادن هر چي بود براي گرفتن مدركم بايد تهيه اش ميكردم.
    توي اتاقم پشت لپ تاب بودم كه يكدفعه مادرم وارد شد
    - نگار جان پاشو آماده شو الان خالت اينا ميرسن
    - كدوم خاله؟
    - خاله پروينت تازه مريم هم با شوهرش مياد
    - راست ميگي؟
    خيلي عجيب بود كه مريم بعد از اين همه مدت داشت به خونه ي ما ميومد. مريم رو تو خونه ي مادرش به زور ميشد ديد چه برسه كه الان ديگه داره خونه ي ما مياد . سريع آماده شدم و براي كمك به مادرم پايين رفتم ميدونستم كه برادرم نيست تا براي مادرم خريدهاش رو انجام بده بنابراين به مادرم گفتم كه چيزهايي رو كه ميخواد بهم بگه تا براش تهيه كنم.اين عجيب بود چون مامان خيلي وقت ميشد كه كارهاش تمام شده بود.
    - مامان چرا من رو براي كمك صدا نكردي؟
    - ديدم سرگرم كاراتي ديگه مزاحمت نشدم
    - خريدهات رو كي كرد؟
    - پدرت
    - به من ميگفتي!
    - دفعه ي بعد
    از دست مادرم! يعني فكر كرده من واقعا افسرده شدم. از وقتي كه حالت افسرده ها رواونم به مقدار كمي پيدا كرده بودم همين طوري با من رفتار ميكرد . نميذاشت اصلا كار كنم و بهم ميگفت كه روي درس هام تمركز كنم حتي يك بار يادم مياد كه بهم گفت اگه روي درس هات بيشتر تمركز كني ميتوني راحت تر مشكلاتت رو فراموش كني .اون موقع منظور مادرم رو درست نفهميدم اما الان
    ميتونم حدس بزنم كه مادرم از يه چيزهايي خبر داشت اما اگر واقعا خبر داشت بايد با من حرف ميزد!
    توي اتاقم روبه روي پنجره ايستاده بودم كه يكدفعه صداي مادرم رو شنيدم
    - نگار من دستم بنده بيا در رو باز كن
    از پنجره نگاهي به بيرون انداختم و متوجه شدم كه ماشين خالم اينا پشت درهست و شوهر خالم در حال پارك كردنش هست. سريع از اتاق خارج شدم و در رو براي خالم باز كردم اولين نفري كه وارد حياط شد مريم بود
    - نگار
    - مريم
    و بعد سريع تو بغل هم پريديم
    - خيلي وقته نديدمت دختر، شوهر كردي ما رو فراموش كردي؟
    - نگار سرزنشم نكن خجالت ميكشم
    تا خواستم جوابش رو بدم و بگم كه خجالت كشيدن نداره شوخي كردم ، سر و كله ي شوهر مريم و ميثم و خالم پيدا شد
    - به به نگار خانم ، حال شما خوبه؟ ميبينيد نگار خانم هي به مريم ميگفتم كه برو خونه ي دختر خالت زشته اما مگه گوش ميداد ديگه منم رسم وفا رو رعايت كردم و خودم آوردمش
    - شما خيلي لطف كرديد آقا رضا
    - سلام نگار چطوري؟ كم پيدايي؟!
    - سلام ميثم ، ممنون بد نيستم اين روزها يه كم درس ها سنگين شده تو كه ميدوني ديگه آخر هاشم به خاطر همين حتي مادرم هم من رو تو خونه درست حسابي نميبينه
    بعد از اين حرفم ميثم لبخندي بهم زد و با كمال تعجب سربه سرم نذاشت
    - خواهش ميكنم بفرماييد داخل مادرم دستش بند بود نتونست بياد
    خاله جون شما خوب هستيد؟
    - ممنون دختر گلم
    بعد از اينكه مهمون ها نشستند ، پدرم هم رسيد. شب خوبي بود و برخلاف روزهاي ديگه اي كه خالم به خونمون اومده بود ايندفعه با وجود مريم و شوهرش خيلي خوش گذشت. دفعه هاي قبل فقط ميثم بود كه بعد از چند دقيقه نشستن با نويد به اتاقش ميرفتند وتا آخر شب ازاتاق بيرون نميومدند.اين خوشي تا بعد از شام وجود داشت تا اينكه مادرم بهم گفت به انباري برم و سرويس چاي خوريش رو براش بيارم . سريع به طبقه ي بالا رفتم ، آخرين اتاقِ توي راهرو انبار بود. من زياد داخل انبار نميرفتم چون از جاهاي تنگ و تاريك ميترسيدم اما ايندفعه مجبور بودم. داخل انبار بودم و داشتم دنبال سرويس چاي خوري ميگشتم كه يكدفعه با شنيدن صدايي از پشت سرم روي زمين ميخكوب شدم
    - ترسيدي نگار؟
    - خدا بگم چيكارت نكنه ميثم
    - ببخشيد
    - اشكال نداره، تو اينجا چيكار ميكني؟
    - مادرت گفت اومدي دنبال يه سري چيزهاي سنگين بنابراين غيرت مردانه ام باعث شد كه براي كمك بيام
    - بابا غيرتي!!
    و بعد دوباره مشغول جست و جو شدم تا اينكه پيداشون كردم
    - خوب شد كه اومدي چون خيلي بزرگ و سنگين هستند. مگه ما چند نفريم؟!
    - نگار ميتونيم باهم حرف بزنيم
    در حالي كه داشتم با جعبه ي فنجون ها كشتي ميگرفتم سريع دست از كارم برداشتم و با تعجب پرسيدم
    - درباره ي چي؟
    - درباره ي چيزي كه خيلي وقته ذهنم رو مشغول كرده و بعد از مكثي گفت: درباره ي تو
    - درباره ي من؟!
    - نگار ببين تو... تو تا به حال به من فكر كردي؟
    مات و مبهوت به ميثم زل زده بودم. يعني از اين حرفش چه منظوري داشت نكنه زده به سرش.
    - من متوجه نميشم تو چي ميخواي بگي؟
    - من هميشه بهت فكر ميكنم و...
    - و چي؟
    - با من ازدواج ميكني؟
    شك برم داشته بود . من هيچوقت از رفتار هاي ميثم متوجه ي توجه اش به خودم نشده بودم . زدن اين حرفها اونم توي انباري احساس بدي بهم مي داد نميدونم چرا اما براي يك لحظه از ميثم بدم اومد. ميدونستم كه تقصيري نداره و اونم براي خودش احساس هايي داره اما من هميشه ميثم رومثل برادر خودم ميدونستم!اون چي؟!.....واقعا من رو به عنوان خواهرش نپذيرفته بود؟
    - ببين نگار من فقط دوست دارم درباره اش فكر كني. باشه؟
    و بعد به سمت جعبه ها رفت تا بلندشون كنه
    - نه
    ميثم فورا به سمت من برگشت و پرسيد:
    - منظورت چيه؟!
    - ميثم من...من نميتونم تو رو به عنوان شوهرم فرض كنم . برام يك چيز خيلي مبهمي هست
    - آخه چرا؟
    - فكر كن ، ازدواج من با تو مثل ازدواج من با نويده
    ميثم آهي كشيد و حالت صورتش طوري بود كه انگار سخت مشغول فكر كردن شده بود اما اين فكرش مدت زيادي طول نكشيد.
    حالت آدم ها ي سردرگم رو پيدا كرده بود
    - نميتوني طرز فكر كردنت رو عوض كني؟
    اين حرف رو اونقدر مظلومانه گفت كه اگه سنگم بود راضي ميشد. تصميم گيري برام خيلي سخت بود همون طور كه عوض كردن طرز فكرم سخت بود. نميدونستم چي بهش بگم تا ناراحت نشه . مثل آدم هاي بدبخت به ميثم زل زده بودم . بايد چي كار كنم؟ بايد چي بهش بگم ؟ بايد فكر كنم؟
    - بذار تا فكر كنم
    - اين يعني يك فرصت، ممنونم نگار
    هاج و واج داشتم بهش نگاه ميكردم. حتي تو خوابم يه همچين حرف هايي رو از دهن ميثم نشنيده بودم. يعني اون...اون واقعا به من علاقه داشت؟
    با تعجب پرسيدم:
    - ميتونم بپرسم از كي داري به من فكر ميكني؟
    - از موقعي كه تو رو تو جشن مريم ديدم اونجا خيلي خانم و بزرگ به نظر ميرسيدي.
    - يعني قبلش فكر ميكردي بچه هستم؟
    - نه نگار اما..
    - باشه ديگه بسته لطفا اين جعبه رو برام بيار
    بعد از اينكه خالم اينا رفتند فورا به اتاقم رفتم. حتي براي بدرقشون تا حياط نرفتم چون ذهنم واقعا مشغول شده بود. وقتي داشتم به ميثم و حرف هاش فكر ميكردم به ياد پرهام افتادم. به ياد روزي افتادم كه پرهام ازم خواست ميثم رو برادرم بدونم . اون روزازمن قول گرفت. اون روز هيچوقت فكر نميكردم كه همچين آينده اي رو در پيش رو داشته باشم.آينده اي كه ديگه پرهامي توش وجود نداشت! بعد از اينكه رابطه ام رو با پرهام تموم كردم به خودم قول دادم كه ديگه عاشق نشم و احساساتم رو كنترل كنم . اما ايندفعه عاشق نشدم فقط پيشنهاد ازدواج بهم شد، همين!! من ميثم رو دوست داشتم اما به عنوان يك برادر.عوض شدن اين طرز فكرم محال ممكن بود و من بايد اين مسئله روبراي ميثم روشن ميكردم . دوست نداشتم كه اين موضوع رو با كسي مطرح كنم حتي با سحربنابراين تصميم گرفتم كه فردا با ميثم جايي قرار بذارم واين موضوع رو صادقانه براش توضيح بدم.شب خوبي نبود و اصلا نتونستم راحت بخوابم ، فكر ميكنم كه اصلا خوابم نبرد.

    ***

    روي يك نيمكت سرد و پر خاطره نشسته بودم . با زنده شدن خاطرات اشك در چشمانم جمع شده بود اما من بايد تمام آن خاطرات رواز ذهنم پاك ميكردم نبايد ديگه حتي به اسم پرهام هم فكرميكردم افسوس... كه اين كار سخت ترين كار زندگي من بود به خودم قول دادم كه بعد از صحبتم با ميثم اين آخرين قرار و آخرين باري باشه كه پايم رو توي اين پارك ميذارم پاركي كه مختص من و پرهام بود و چه روزهاي پر خاطره اي رو كه در اين پارك نگذرونده بوديم . يادم مياد كه كار روي تحقيقمون رو هم توي همين پارك به اتمام رسونده بوديم.
    به اشك هاي جمع شده در چشمانم اجازه ي جاري شدن ندادم وسريع خيسي چشمانم را با دستمالي كه در جيبم قرار داشت از بين بردم. به ساعتم نگاه كردم . ميثم كمي دير كرده بود ميدونستم كه در ترافيك گير كرده. من از اين ترافيك مطلع بودم به همين دليل زودتر حركت كردم تا به موقع سر قرار برسم.
    - سلام نگار، خيلي وقته كه اومدي؟
    ميثم تازه رسيده بود و داشت به سمت نيمكتي كه من روي اون نشسته بودم مي يومد.
    - 10 دقيقه ميشه، سلام
    - ببخشيد دير كردم ترافيك خيلي سنگين بود
    - اشكالي نداره
    ميثم لبخندي زد و در كنار من نشست.
    - خب؟..... تصميمت رو گرفتي؟
    - آره گرفتم
    خيلي هيجان زده به نظر ميرسيد. نميتونستم تو چشماش نگاه كنم و مستقيما و بدون هيچ مقدمه اي بزنم تو ذوقش و بهش بگم نه!!!
    و بدتر از اون اصلا اهل مقدمه چيني نبودم به خاطر همين به مِن مِن افتاده بودم.
    - ببين ميثم ... من ....من ميخوام باهات رك باشم و...و بهت بگم كه فعلا قصدازدواج ندارم.
    - اشكال نداره من منتظر ميمونم
    خيلي سريع گفتم: منتظر چي؟!
    - صبر ميكنم تا قصد ازدواج پيدا كني
    - نه نميشه من....
    - توچي؟چرا نميشه؟ميشه بهم توضيح بدي كه چرا نميتوني.....
    - چون من هيچ احساسي بهت ندارم
    در ميان حرف ميثم اين جمله رو اونقدر سريع وبا شدت گفتم كه نفهميدم كي تمومش كردم . نميتونستم به صورت ميثم نگاه كنم و سرم رو پايين انداخته بودم اما نميتونستم تا آخر صحبتمون سر به زير باشم. بعداز اين حرفم صدايي از ميثم نشنيدم و ديگه طاقت نياوردم و به صورتش نگاه كردم. به من زل زده بود و مات و مبهوت نگاهم ميكرد.
    - من نميخواستم ناراحتت كنم ، من رو درك ميكني ميثم؟
    - تو كس ديگه اي رو دوست داري نه؟
    - نه من هيچكس رو دوست ندارم و نميخوام كه اين بحث بيشتر از اين ادامه پيدا كنه
    - لطفا به من دروغ نگو
    - چرا بايد بهت دروغ بگم
    - وقتي كه چند ماه پيش اونقدر وضعت خراب شده بود فهميدم كه مربوط به كسي ميشد. به من دروغ نگو نگار
    - من نميفهمم كه چرا بايد در اين مورد بهت جواب پس بدم!
    - چون دوست دارم
    از روي نيمكت بلند شدم و به ميثم پشت كردم حوصله ي اين جور حرف ها رو نداشتم و حالم داشت بد ميشد تا به حال اينجوري با ميثم بحث نكرده بودم
    - نگار من نميخوام اذيتت كنم اما ديدي كه چطوري احساسم رو صادقانه بهت گفتم. حالا ازت ميخوام كه تو هم درباره ي گذشته ات صادقانه باهام حرف بزني
    - باشه بهت ميگم اما به يك شرط
    - چه شرطي؟
    - اين حس مسخره رو كه به من داري كنار بذاري و زندگيت رو با كس ديگه اي بسازي
    حرفي نزد گويا داشت فكر ميكرد و به اين نتيجه ميرسيد كه بايد از احساسش دست بكشه. براي اينكه راحتش كنم بهش نصيحت كردم كه احساس يكطرفه به هيچ جايي نميرسه
    - باشه من ديگه بهت فكر نميكنم وسعي ميكنم فراموشت كنم اما تو دوست نداري كه بيشتر فكر كني؟
    - نه من ديشب همه ي فكرهام رو كردم.
    - اما نگار...
    - نه ديگه بس كن
    با حالت شكست خورده ها بعد از سكوت كوتاهي گفت: بهم بگو كه كي رو دوست داري؟
    - منظورت اينه كه كي رو دوست داشتم؟خوب ميشناسيش
    لبخندي زدم و گفتم: پرهام
    عجيب بود اما هيچ حالت تعجب ويا عصبانيتي توي چهره اش به وجود نيومد فقط بعد ازلحظه اي خيلي عادي گفت:
    - پرهام پرتو؟
    - آره خودشه. ما همديگه رو خيلي دوست داشتيم و ميخواستيم كه با هم ازدواج كنيم اما يك اتفاق.... باعث شد كه اين تصميم تبديل به يك رؤياي دست نيافتني بشه
    - پس... چرا به من چيزي نگفت؟
    - من ازش خواسته بودم كه به تو چيزي نگه. من اين موضوع رو از خانواده ام هم پنهان كرده بودم
    - الان چي؟ پدر مادرت ميدونن؟
    - نه الان فقط تويي كه تو خانواده از اين موضوع باخبري
    - چرا ازدواجتون به هم خورد؟
    - نه ، ديگه ادامه نده چون اصلا ظرفيت يادآوري خاطرات گذشته رو ندارم. ازت مي خوام كه من رو به خاطر اينكه ناراحتت كردم ببخشي وازاين به بعد ديگه به من فكر نكني
    - نگار اين ماجرا ديگه تموم شده ، يعني بعد از يك بار عاشق شدن آدم ديگه نميتونه عاشق بشه؟
    - البته كه ميتونه عاشق بشه،تو ميدونستي كه ژوليت دومين عشق رومِئو بود؟اما ميدوني چيه.... آدم ها با هم فرق دارند
    - نگار
    - حالم خوب نيست ميخوام برم خونه دوست دارم بعدها كه در جمع و يا جاي ديگه اي ميبينمت من همون نگار بي خبر و تو همون ميثمي باشي كه مثل برادر دوستش داشتم.... خداحافظ
    و بدون اينكه منتظر جواب ميثم بمونم به سمت ماشينم حركت كردم. اميدوارم بودم كه بتونه احساسش رو نسبت به من عوض كنه.














  15. Top | #10

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    282
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یــه جای خــوب
    تشکر از کاربر
    2,784
    تشکر شده 11,145 در 520 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل 10

    امروز بهترين روز من و سحر هست چون از شر درس وتهيه ي پايان نامه ي مزخرف راحت شديم مخصوصا سحر كه با وجود بچه اي كه تو ي شكمش هست تونست با تمام توانش امتحان ها رو بگذرونه. من كه خيلي دلم براش ميسوخت و از طرفي بهش حسودي هم ميكردم چون داشت صاحب يه بچه ميشد. من عاشق بچه ها هستم.
    - حواست كجاست دختر؟ چراغ قرمز رو رد كردي
    - راست ميگي؟! اصلا نديدمش
    - نگار چته؟
    - چته؟! ، چته؟ سحر اگه الان در حال رانندگي نبودم يك چته اي بهت نشون ميدادم تا ديگه از اين سؤال ها نپرسي.
    - نه بابا حالا بگو ببينم چته؟
    - سحر، اون روي من رو بالا نيار. امروز بايد جشن بگيريم واي خدا جون!!وقتي براي اولين بار پام رو توي اون دانشكده گذاشتم به مغزمم نميرسيد كه همچين روزي رو ببينم.
    - نگار من نميفهمم تو كه عاشق درس بودي!!
    - البته كه بودم والان هم هستم اما اگه انيشتن هم اين همه امتحان رو پشت سر هم ميداد و مجبور بود مثل برده ها كه كار ميكنند درس بخونه به ويژه درس هاي مورد علاقه اش كه همون رياضي و فيزيكه ديگه حالش به هم ميخورد. من كه عاشق زبان هستم ديگه نميخوام ريخت حروف هاي مسخره اش رو ببينم. البته بگما يه مدت كه بگذره و حوصله ام سر بره دوباره علاقه ي قبليم برميگرده و اون موقع هست كه بايد به فكر كار كردن بيفتم.
    - به خاطر همين گفتي فعلا موقع كار كردن نيست
    - آفرين به هوشت ، من اگه الان برم وحالا يه شغلي هم گير بيارم
    باور كن همون اولش اخراج ميشم و درابتداي كارم كه مهمترين مرحله براي نشون دادن خودت هست گند ميزنم به همه ي درس هايي كه خوندم.
    - واي كه شنگولي از سر و روت ميباره
    - عين بعضي ها چوب خشك نيستم كه
    - منظورت من بودم ؟
    - نميدونم، خودت چي فكرميكني؟
    - نگار!
    - جونم؟
    اون روز خودم هم همين احساس رو كردم . به قول سحرزيادي شنگول بودم . نميدونم چرا؟! اما تنها فكري كه اين احساس خوش حالي رو به من ميداد، فكر رها شدن و مستقل شدن بود. چنين تفكري بهم آرامش خاطر ميداد. سحر رو به خونه اش رسوندم و به سمت خونه ي داداش گلم، نويد حركت كردم چون اين زوج جوان من رو به صرف ناهار و چاي دعوت كرده بودند. به نوعي ميخواستند گرفتن مدرك ليسانسم رو جشن بگيرند.
    مادر و پدر به مسافرت رفته بودند به خاطر همين نويد خان گويا دلش برام سوخت و دوست نداشت تو همچين روز خوبي تنها باشم وگرنه نويد از اين كارها كه بلد نبود. همين يك ذره هم از زن گلش ياد گرفته بود.
    - به به نگار خانم چقدر دير كردي؟
    - سلام فرخنده جون ببخشيد دوستم رو رسوندم به خاطر همين كمي دير شد.نويد نيست؟
    - نه، فعلا از سر كار برنگشته
    - خيلي كارش زشت بود تو يك همچين روزي چطور جرئت كرد خونه نباشه اونم موقعي كه من رو براي ناهار دعوت كرده.
    فرخنده در حالي كه ميخنديد گفت: حالاخودت به بزرگيت ببخشش. همين جا بشين تا من بهش زنگ بزنم
    - نه لازم نيست ميادش ديگه، بده كه با عروسم كمي تنها هستم
    - نه بد كه نيست فقط خودت همين الان داشتي محكومش به گناه ميكردي
    - بيا اينجا بشين ببينم بابا، حالا ما يه چيزي گفتيم. خب چه خبرا؟
    - خبرا كه دست شماست. آخرين روز دانشگاه چطور بود؟
    - عالي بود ، تو بايد از انرژيم اين موضوع رو فهميده باشي
    - نميخواي فوقش هم بگيري؟
    - فرخنده جون ازت خواهش ميكنم تو اين روزها اصلا درباره ي درس با من صحبت نكن.
    - باشه فقط يه سؤال نظرت درباره ي زبان هاي ديگه چيه؟
    - فرخنده!!
    ودر حالي كه ميخنديد به سمت آشپزخونه رفت.دنبال فرخنده به آشپزخونه رفتم تا بهش كمك كنم . مشغول حرف زدن و كار كردن بوديم كه صدا ي زنگ خونه بلند شد.
    - من در رو باز ميكنم
    و سريع به سمت آيفون رفتم و در رو باز كردم . به طرف در هال رفتم و منتظر موندم تا نويد در حياط رو ببنده و موقع بالا اومدن من رو ببينه.
    - سلام داداشي
    - شما؟ من شما رو ميشناسم ؟! پس زن من كجاست؟
    - ميدونستم شما پسرها ذاتتون همينه وقتي زن ميگيريد، قيافه ي پدر و مادرتون هم از يادتون ميره. زن ذليلِ بدبخت
    - با كي بودي؟هان؟
    و سريع به طرفم دويد. منم كه ميدونستم اگه دستش بهم برسه ديگه غريبه آشنا نميشناسه تا ميتونه ميزنه البته از اون زدن هاي برادرانه فوري ازش دور شدم
    - خجالت بكش زن گرفتي هنوز آدم نشدي!
    - بذار دستم بهت برسه
    - ميشه شما دو تا دست از موش و گربه بازي هاتون برداريد. آقا نويد مثلا خواهرت مهمون ماست.
    - واي ببخشيد خانم همسر اصلا يادم نبود
    - خوشم مياد از زنت حساب ميبري
    - حيف كه...
    - چيه؟داري ميسوزي نه؟
    خلاصه اينقدر يكي من گفتم يكي نويد تا اينكه با گفتن ناهار حاضره توسط فرخنده راهي ميزغذا شديم
    - به به عروس خانم چي كار كردن
    - زن خودمه
    - عروس منم هست
    - قبل از اينكه عروس تو بشه زن من شد
    - نه قبل از اينكه زن تو بشه دختر خاله ي من بود
    - خب دخترخاله ي منم بوده خنگ
    - نه نبود
    - ديگه داري هزيون ميگي. تازه از توهم زودتردختر خاله ي من بود. توهنوز به دنيا نيومده بودي كه فرخنده دختر خالم بود
    - خواهر و برادر محترم بس كنيد ، غذا سرد ميشه
    - من به احترام فرخنده جون جوابي رو كه با گفتنش روت كم ميشه ديگه نميگم.
    - بگو ببينم چي ميخواستي بگي؟
    - نويد!!
    - نه فرخنده بذار ببينم چي ميخواست بگه
    - يا بس ميكني يا اينكه از ناهار خبري نيست
    با اين حرف فرخنده نويد دست از كش دادن بحثمون برداشت و به خوردن مشغول شد. بعد از ناهار در هال دور هم نشستيم و داشتيم به بحث قبليمون حسابي ميخنديديم.
    - فرخنده جون مشاهده كردي كه من و نويد چطوري باهم دعوا كرديم. ميخوام بهت بگم كه وقتي ازدواج نكرده بود تو خونه كار هر روزمون همين بود تازه بعضي موقع ها كارمون به ضرب و شتم هم ميرسيد
    - راست ميگه نويد؟! اگه با منم اينطوري بحث كني و يا كار به ضرب و شتم بكشه اينو يادت باشه كه من نگار نيستم يه چيزي بدتر از نگارم
    و بعد همه با هم خنديديم . چيزي كه به فرخنده نگفتم اين بود كه من از اين بحث ها لذت ميبردم و حتي بعضي از موقع ها از عمد بحثمون رو ادامه ميدادم ويادم مياد كه مامان و بابا هميشه طرف من رو ميگرفتند. اون روز خيلي داشت بهم خوش ميگذشت اما يك تلفن نه تنها اون روز رو بلكه بقيه ي روز هاي ديگرم روهم دگرگون كرد.
    - بفرماييد؟
    - سلام
    - سلام، شما؟
    - ميتونيم همديگر رو ببينيم
    - شما اول خودتون رو معرفي كنيد تا من جوابتون رو بدم
    - من مهتابم
    مهتاب؟ اسمش خيلي برام آشنا بود. اما نميتونستم بازم به خاطرش بيارم. ميدونستم كه اين اسم رو جايي شنيده بودم. مهتاب؟مهتاب؟ مهتاب!
    - گوشي دستتون هست؟
    - چرا به من زنگ زدي؟
    - لطفا بذاريد تا همديگر رو ببينيم
    - چرا؟
    - چون كار مهمي باهاتون دارم ، ميخوام واقعيتي رو بهتون بگم
    - حدود چند ماه پيش با گفتن يك واقعيت زندگيم رو زير ورو كردي . من ديگه نميخوام زندگيم از اين ويران تر بشه فهميدي؟
    - باور كنيد اين واقعيت باعث ويران شدن زندگيتون نميشه
    سكوت كردم و تا حدود يك دقيقه هيچ صدايي ازم در نيومد تا اينكه بعد از كمي فكر گفتم:
    - كي و كجا؟
    آدرس كافي شاپي رو بهم داد كه يك بار به اونجا رفته بودم . جاي خلوتي بود و بيشتر، جوان ها توش رفت و آمد داشتند. ازم خواست كه همون موقع همديگه رو ببينيم و من در كمال تعجب قبول كردم. در مسير راه بارها از خودم پرسيدم كه چرا بايد قبول ميكردم؟چرا بايد ريخت اون دختر رو يك بار ديگه ميديدم؟ ميدونستم با صحبت كردن با اون دختر حرف پرهام وسط كشيده ميشه و اين تا مدتي من رو اذيت ميكنه اما ديگه هر چيزي درباره ي پرهام ميخواست بگه برام مهم نبود. پرهام ديگه توي زندگي من نقشي نداشت.
    نزديك كافي شاپ پارك كردم و بعد داخل رفتم. قيافه ي مهتاب تا حدودي يادم بود. در حال جست و جو براي پيدا كردنش بودم تا اينكه كسي من رو صدا كرد
    - نگار خانم
    به پشتم برگشتم و اون رو پشت ميزي ديدم كه كنار پنجره بود. تغيير زيادي نكرده بود و همون قيافه اي رو داشت كه من در ذهنم حك كرده بودم. دختري با موي وز و صورت تقريبا كشيده و گونه هاي قرمز حتي اون دفعه كه اون رو از فاصله ي دوري ديده بودم قرمزي گونه هايش كاملا مشخص بود.
    - سلام ، خوش حالم كه ميبينمتون
    - سلام
    بعد از اينكه سلامي خالي تحويلش دادم به آرامي بر روي صندلي مقابلش نشستم.
    - مگه شما تا به حال من رو ديده بوديد كه به صورت ها با دقت نگاه ميكرديد؟
    - آره، يه بار افتخار ديدن شما رو داشتم
    - كي؟!
    - بهتره كه بريم سر اصل مطلب. واقعيتي كه ميخواستي بهم بگي چي بود؟
    - اين واقعيت مربوط به همون ماجراي قبلي ميشه. مربوط به پرهام و يك نفر ديگه كه شما خوب ميشناسيدش.
    - كي؟!
    - ميثم
    - ميثم؟!....منظورت چيه؟ تو ميثم رو از كجا ميشناسي؟
    - من خيلي وقته كه ميثم رو ميشناسم.
    نميدونم اما حس خيلي بدي بهم داست داده بود دوست داشتم زودتر همه چيز رو بفهمم . اينكه مهتاب، ميثم رو از كجا ميشناخت و اينكه ميثم چه ربطي به اين ماجرا داشت؟
    - لطفا همه چيز رو در كمال واقعيت بهم بگو. ميفهمي كه منظورم چيه؟
    - باور كن هر حرفي كه امروز از من بشنوي عين حقيقته. من ميثم رو حدودا از5 سال پيش ميشناسم. تو كه بايد بدوني ميثم از دوستان پرهام بود، از دوستان دبيرستاني اون بود. من حدود 5 سال پيش با پرهام نامزد شده بودم و همين موضوع باعث آشناييم
    با ميثم شد.اون موقع من و پرهام به خواسته ي خانواده هامون مجبور به ازدواج شديم . مادر من از دوستان قديمي مادر پرهام بود به خاطر همين اين دو دوست به هم قول داده بودند كه در آينده با هم فاميل بشن و اين اتفاق داشت حقيقت پيدا ميكرد. من و پرهام در اون زمان سن زيادي نداشتيم . پرهام حدود 21 سالش بود ومن 20 ساله بودم . اون دوران دوران سختي براي من بود، چون دوست داشتم به جاي اينكه به شوهر داري و آوردن بچه فكر كنم مثل بقيه ي جوون ها به ادامه تحصيل و مستقل شدن فكر ميكردم. از همان دوران نامزدي ميثم رو به خوبي ميشناختم چون از دوستان صميمي پرهام بود به طوري كه اين شناختن تبديل به.... علاقه شد
    - تو ميثم رو دوست داري؟!
    - دوست داشتم و اين عشق زماني تموم شد كه فهميدم اون تو رو دوست داره، من آدمي نبودم كه بخوام بخاطر عشق ميثم به تو و دزديدنش از من ازت انتقام بگيرم
    دراين بين كسي براي گرفتن سفارش به ميان صحبت مهتاب پريد بعد از اينكه سفارش قهوه تلخ داديم مهتاب لحظه اي به من نگاه كرد وبعد به صحبتش ادامه داد:
    - همون طور كه گفتم من به جاي انتقام گرفتن ازت به نوعي به ميثم كمك كردم
    در حالي كه كاملا مات و مبهوت داشتم به حرفاش گوش ميدادم با تعجب بهش گفتم: به ميثم كمك كردي؟! اما...
    مهتاب خيلي آروم بود و با خيال راحت به نوعي كه اصلا تو ماجراي داستاني كه داشت تعريف ميكرد نقشي نداره صحبت ميكرد.
    بعد ازاين كه نفس عميقي كشيد گفت: آره به ميثم كمك كردم كه بتونه بهت برسه چون تنها همدم تنهاييش من بودم و اون همه چيزش رو به من ميگفت. وقتي كه نامزديم رو به خاطر ميثم به هم زدم شوك بزرگي به پرهام وارد شد چون اون خيلي به من عادت كرده بود و خيلي دوستم داشت اما من نتونستم احساس خاصي به پرهام پيدا كنم چون به ميثم علاقه مند بودم و اون رو دوست داشتم. تو اين مدت يعني تو اين 5 سال من فقط تونستم براي ميثم يه دوست باشم يه دوست كه آرزوي چيزي بالاتر از اين رو داشت.
    وقتي قهوه رو براي ما آوردند بعد از اينكه مقداري از قهوه رو در حالي كه در فكر فرو رفته بودم خوردم به مهتاب گفتم:
    - مگه به ميثم نگفتي كه بخاطر اون نامزديت رو به هم زدي؟
    - آره من به ميثم گفتم كه به خاطر اون اين نامزدي رو به هم زدم اما اون به من گفت كه نبايد اين كار رو ميكردم و گفت كه احساسم بهش كاملا يك طرفه هست، اون موقع خيلي ناراحت شدم و تا مدتي از خونه خارج نميشدم ، تا مدت ها اشك ميريختم اما اصلا پشيمون نبودم چون بدون علاقه هم زندگيم با پرهام به جايي نميرسيد.بعد از مدتي دوباره به ديدن ميثم رفتم،از ميثم خواهش كردم، بهش التماس كردم كه حداقل بذاره به عنوان دوست .. فقط به عنوان يك دوست باهاش در ارتباط باشم. و اون با ديدن شدت علاقه ي من و التماس كردن هام ظاهرا دلش برام سوخت واين پيشنهادم رو پذيرفت.
    ايندفعه ديگه نميدونستم چطوري حرف هاش رو باور كنم . توي ذهنم هزاران سؤال وجود داشت كه نميدونستم چطوري به زبون بيارم. نفرتم از اون دختر دو برابر شده بود از اينكه فهميده بودم تمام حرف هايي كه درباره ي عشقش به پرهام زده بود دروغ بودو من به راحتي باورشون كرده بودم داشتم حسرت ميخوردم.
    با نفرت گفتم:
    خب تو كه اينقدر ميثم رودوست داشتي چرا .. چرا زندگي من رو خراب كردي ؟چرا يه مشت دروغ تحويلم دادي؟
    - براي اينكه به ميثم كمك كنم، براي اينكه...
    سكوت كرد و من منتظر بودم تا جمله اش رو تموم كنه با عجله ازش پرسيدم: براي اينكه چي؟
    - براي اينكه ميثم از من خواسته بود
    ميثم؟! يعني ميثم تمام اين مدت خبر داشت كه من ...
    - ميثم بهم گفت كه به يه دختر علاقه مند شده ، به دختري كه با پرهام دوسته. بهم گفت اوني رو كه دوستش داره دختر خالشه... اون از من كمك خواست، از من خواست كه براي رسيدن به تو بهش كمك كنم و من بخاطر علاقه ام به ميثم حاضر بودم هر كاري بكنم ، هر كاري كه اون رو خوش حال كنه و اين كار رو كردم.
    حتي مهتاب هم از قيافه ام فهميد تا چه حد حالم بد شده بود، سردرد بدي گرفته بودم و ديگه نميتونستم به حرف هاي مهتاب گوش كنم اما... اما نميتونستم بدون رسيدن به پاسخ بعضي از سؤال هام به اين صحبت خاتمه بدم به خاطر همين با تمام توانم با سردرد مقابله كردم و در حالي كه با دستم پيشونيم رو گرفته بودم به مهتاب گفتم:
    پرهام چي؟ پرهام از حقيقت خبر داشت؟
    - آره اما همه ي حقيقت رو نميدونست. من طوري نقش بازي كردم تا اون تو رو ول كنه. پرهام ميدونست كه من تو اين مدت با ميثم دوست بودم بنابراين بهش گفتم كه ميثم ديوونه وار عاشق تو هست اما اون توجه اي به من نكرد وگفت كه تو هيچ علاقه اي به ميثم نداري. من به ميثم گفتم پرهام قبول نميكنه كه تو رو ول كنه و ميثم هم براي اينكه دوست دوران دبيرستانيش داشت عشقش رو ازش ميدزديد خيلي ناراحت شده بود، همون موقع بود كه با هم نقشه ي تلفن به تو رو كشيديم و با اين كار خواستيم كه تو حداقل دست از پرهام برداري و اين طورهم شد ومن اين موضوع رو از پريسا شنيده بودم كه تو پرهام رو ول كردي، خيلي خوش حال شده بودم ، ميدونستم كه جريان تلفن رو به پرهام گفته بودي بنابراين خواستم كه داستان علاقه ي دوباره ي من به پرهام حقيقت پيدا كنه و اين طور هم شد چون ميدونستم كه ديگه هيچوقت نميتونم به ميثم برسم دوست داشتم كه دوباره زندگيم رو با پرهام شروع كنم اما....
    - اما پرهام قبول نكرد
    وقتي كه اين جمله رو گفتم همزمان اشكي از چشمم جاري شد ، اشكي كه از حسرت نشأت ميگرفت، اشكي كه مهتاب با ديدنش نگاهش را از صورتم گرفت و به فنجان قهوه چشم دوخت.
    بعد از سكوتي كوتاه مهتاب به صحبت هايش ادامه داد و اين در حالي بود كه به فنجان خيره شده بود
    - آره قبول نكرد و با اين كارش باعث تعجب بسيار من شده بود ، تو اگه عشقي رو كه در گذشته پرهام نسبت به من داشت ميديدي هيچوقت فكر نميكردي كه اين عشق حتي پس از مرگش هم تموم بشه اما.... اينطوري شد اون با ديدن تو به طوركلي من رو از خاطرش برده بود، من ديگه نميتونستم اون عشق رو تو چشم هاش ببينم.
    بعد از اين همه مدت كه به فنجون خيره شده بود سرش رو بالا آورد و به چشم هاي من نگاه كرد و با حسرت گفت:
    من توي چشم هاي پرهام فقط تونستم عشق پاكش به تو رو ببينم، در اون لحظه كه بهم گفت ديگه احساسي بهم نداره ازت بدم اومده بود چون هم ميثم رو ازمن گرفته بودي و هم پرهام!! و اين موضوع كاملا براي من غير منتظره بود. من بهش گفتم كه با اين وجود پس احساسي كه در گذشته هم بهم داشت بايد دروغ بوده باشه اما بهم گفت كه اون احساس كاملا واقعي بود و من خودم باعث از بين رفتنش شدم، من از پرهام خواهش كردم كه تو رو فراموش كنه اما به هيچ عنوان راضي به اين كار نميشد تا اينكه من اين موضوع رو با ميثم در ميون گذاشتم.
    مهتاب هم با ديدن اشك هايي كه از چشمانم جاري ميشد به گريه افتاده بود و فكر ميكنم عين من داشت حسرت گذشته رو ميخورد اما حسرت من نه تنها به خاطر از دست دادن پرهام بود بلكه بيشتر به خاطر سادگيم و ظلمي بود كه در حق پرهام كرده بودم من با پس زدن دوباره ي پرهام اونو كاملا خرد كرده بودم.
    در اين بين هم به شدت از ميثم بدم اومده بود. از كسي كه مثل برادرم قبولش داشتم و ازش انتظار نداشتم كه به خاطرعلاقه ي مسخره اي كه به من داشت هم زندگي دوستش و هم زندگي دختر خالش رو ويران كنه
    در حالي كه داشتم با دستمالي كه از كيفم در آورده بودم اشك هايم رو پاك ميكردم گفتم:
    - من اول ميخوام يك سؤالي ازت بپرسم، زماني كه داشتي با پرهام سرهمين موضوع بحث ميكردي كجا بودي؟
    مهتاب كه از شدت گريه نميتونست واضح به صحبتش ادامه بده با كلي زحمت پاسخ داد:
    - بيرون جلوي كوچه ي خالم اينا بوديم چون من از اونجا با پرهام تماس گرفته بودم تا با هم صحبت كنيم اما قرار بود صحبتم رو در يك رستوران با پرهام شروع كنم ولي پرهام خيلي عجله داشت و ميخواست كه زودتر بدونه موضوع چيه، براي چي اين سؤال رو پرسيدي؟
    نميخواستم به مهتاب بگم كه اونجا ديدمشون و سوءتفاهم مسخره ام باعث جداشدنم از پرهام شد. وگرنه من حاضر نبودم با يك تماس تلفني اين رابطه رو تموم كنم.من نبايد اونقدر عجله ميكردم ...نبايد بدون اينكه از پرهام توضيحي بخوام اون رو ترك ميكردم
    - من متوجه نميشم چرا پرهام فورا من رو ول كرد؟! چرا...
    خيلي آروم داشت اشك هام پايين مي اومد و به شدتِ مهتاب گريه نميكردم ، گريه ي من بدون صدا و با جاري شدن آرام اشك هايم همراه بود
    بعد از اينكه آمادگي لازم رو براي صحبت كردن پيدا كرد گفت:
    داشتم ميگفتم كه من ماجراي دست نكشيدن پرهام از تو رو به ميثم گفتم و همون موقع بود كه ميثم دست به كار شد، ميثم سراغ پرهام رفت و باهاش يه بحث حسابي راه انداخت. اما ميثم زماني به سراغ پرهام رفت كه مطمئن شد تو كاملا ولش كردي، ميثم به پرهام گفت كه خيلي تو رو دوست داره و از پرهام خواست كه به عنوان يك دوست قديمي نبايد اين نامردي رو در حقش بكنه، ميثم به پرهام گفت كه اگه تو رو ول نكنه خود كشي ميكنه و همين حرف براي پرهام كافي بود تا بتونه از عشقش نسبت به تو بگذره
    درحالي كه چيزي جز تعجب در چهره ام نمايان نبود گفتم:
    ميثم گفت كه خودكشي ميكنه؟
    - آره اما ...اين حرفش..اين حرفش..
    احساس كردم سرم به شدت گيج ميره ديگه نميتونستم صداي مهتاب رو به خوبي بشنموم. براي لحظه اي در حالي كه با دستانم به شدت به پيشانيم فشار مي آوردم چشمانم رو بستم و سكوت كردم.
    - حالتون خوبه؟!
    چشمانم رو باز كردم و به ميز خيره شدم و به سردي گفتم:
    حرفش دروغ بود؟
    سرم رو بالا آوردم ،به چشم هاي مهتاب نگاه كردم و با اندوه فراوان دوباره گفتم: دروغ بود؟
    - آره...اون فقط يه تهديد الكي بود اما.. تو به ميثم .. علاقه اي نداري؟ تو بهش جواب منفي دادي؟
    لبخندي تلخ زدم ، ديگه نميتونستم تحمل كنم ، سردردم هرلحظه شديدتر ميشد با همان لبخند گفتم:
    - حالا متوجه شدم ، حتما ميخواي بگي كه ميثم اومده پيشت وبهت گفته كه (واي مهتاب جون نگار بهم جواب رد داد، حالا چي كار كنم؟) خداي من!! ديگه نميتونم تحمل كنم
    - نگار خانم شما بايد ميثم رودرك كنيد اون خيلي شما رو ...
    وسط حرفش پريدم و در حالي كه داشتم از روي صندلي بلند ميشدم با عصبانيت بهش گفتم: دوست داشتن ميثم به درد عمش ميخوره
    و بعد سرم رو به اطراف چرخاندم تا ببينم كسي متوجه ي داد من شده بود يا نه، بعد از اينكه نفس عميقي كشيدم گفتم:من يه چيز رو اصلا متوجه نشدم تو اول اومدي و همه چيز رو، همه ي كاراتون رو لو دادي و بعد داري از ميثم طرفداري ميكني و ميگي كه منو خيلي دوست داره.
    نيشخندي زدم و گفتم:هدف اصليت چي بود؟!!تو انتظار داشتي كه با اين حرف هاي خوبي كه از ميثم زدي نظرم درباره ي ميثم عوض بشه؟!اون مقدار كمي هم كه بهش علاقه داشتم.... از بين رفت.الان تنها احساسي كه نسبت بهش دارم فقط تنفره
    وبعد از اينكه كمي در چشمان پر از اشك مهتاب خيره شدم خيلي سريع از كافي شاپ خارج شدم ، اصلا به صدا كردن مهتاب كه ميگفت لطفا يك لحظه صبر كنيد، گوش نكردم
    حالم از هر دوتاشون به هم ميخورد هم از مهتاب و هم از ميثم، به نوعي حالم از هر چي آدم خودخواه كه به جز خودشون كسي رو نميبينن به هم ميخورد آدم هايي كه به جز خودشون به هيچ چيز ديگه فكر نميكردند، آدم هايي كه با خود خواهيشون زندگي كساي ديگر رو، كسايي كه دوستشون دارند رو نابود ميكنن.
    در حال رانندگي بودم و داشتم به ماشين هايي كه در ترافيك پشت سر هم صف كشيده بودند نگاه ميكردم به طور ناچار من هم به اون صف شلوغ پيوستم و با اين توقف به فكر فرو رفتم.
    داشتم فكر ميكردم كه از اين به بعد چطوري ميتونم با ميثم مثل سابق برخورد كنم، نه... من ديگه حتي دوست نداشتم قيافه ي ميثم رو ببينم ولي... ولي براي آخرين بار دوست داشتم ميثم رو ببينم دوست داشتم كه بفهمم همه ي حرف هاي مهتاب دروغ بود و ميثم هيچ نقشي در اين ماجرا نداشته اما با فكر كردن به گذشته و يادآوري بعضي از خاطره ها ميتونستم حدس بزنم كه حرف هاي مهتاب كاملا حقيقت داشت. اما پرهام چي؟ من نبايد عجولانه قضاوت ميكردم، من با پرهام بد كردم، اگه همه چيز رو بهم ميگفت خودم يه جوري حلش ميكردم.تنها چيزي كه الان براي من باقي مونده فقط ...افسوسه.





صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان شاپرک داغ دیده | axei کاربر انجمن
    توسط ☆ملیحه .ج☆ در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 145
    آخرین نوشته: 1392,05,03, ساعت : 00:26
  2. دانلود رمان یاس و شاپرک | niloofar_N كاربر انجمن
    توسط mahdiyeh در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,09,26, ساعت : 08:51

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •