ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان تنها با تو عاشقی می کنم | رها زمانی کاربر انجمن - صفحه 2
asiatech

http://fidibo.com/



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
89. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    1 1.12%
  • 15 تا 20

    25 28.09%
  • 20 تا 25

    27 30.34%
  • 25 تا 30

    15 16.85%
  • بالای 30

    21 23.60%
صفحه 2 از 13 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 128
  1. Top | #11

    Banned


    تاریخ عضویت
    آبان 1392
    نوشته ها
    153
    میانگین پست در روز
    0.39
    تشکر از کاربر
    538
    تشکر شده 22,340 در 244 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض تنها با تو عاشقی میکنم/رها زمانی

    چشمم را به بيرون مي دوزم ..به سر خيابان که ميرسيم رو به پارسا ميگويم: دستتتون درد نکنه.. همين جا پياده ميشم
    بي هيچ حرفي ماشين را نگه ميدارد.. سياوش نگاهش را به رويم ميچرخاند وميگويد:چند تا خيابون پايين تر از خيابون خودمون يه مدرسه ي دولتي هست اگه خواستي ميتوني اونجا ثبت نام کني
    _باشه ممنون
    زير لب خداحافظي ميگويم واز ماشين پياده ميشوم.. سريع يک ماشين دربست ميگيرم وبه مدرسه ي قبليم که در پايين شهر قرار دارد ميروم..آزاده بيرون از مدرسه کنار در ايستاده.. به محض پياده شدن از ماشين برايش دستي تکان ميدهم.. متوجه حضورم ميشود وبا دست اشاره ميکند که پيشش بروم.. خودم را به او ميرسانم و باهم وارد مدرسه ميشويم بعد از گرفتن پرونده از مدير با آزاده به کافي شاپي که خاطره هاي زيادي از آن در دوران مدرسه ساخته ايم ميرويم.. وهر کدام چيزي سفارش ميدهيم..آزاده از زندگي جديدم مي پرسد ومن در جواب فقط ميگويم که بد نيست.. مي فهمد مايل نيستم که درباره اش صحبت کنم موضوع را عوض ميکند وميگويد:هاني تو تصميمت براي آينده چيه؟ ميخواي وارد دانشگاه بشي؟
    - فعلا که تنها گزينه همينه ..توچي؟
    _منم فعلا تصميمم به دانشگاه رفتنه اگه اين پسر دايي جونم بذاره..
    _چرا مگه چي شده؟
    _بهت گفته بودم از رفتاراش حدس ميزنم دوستم داره ..حدسم درست بود دو روز پيش داييمو فرستاده تا منو ازش خواستگاري کنه.. مامانم برگشته گفته من از خدامه حميد بشه دامادم.. ولي حرف آزاده شرطه اصليه
    مي خندم و ميگويم :حالا خوبه اين جمله آخرو گفته وگرنه داييت فکر ميکرد خواهر زادش تو دست خواهرش باد کرده
    با مشت به بازويم ميکوبد وميگويد :خدانکنه ديوونه من از هيچي نمي ترسم جز اين يه مورد.. ترشيــــــــــــــــدن.
    بعد با لحني گرفته ادامه ميدهد حميد پسر خوبيه.. ميدونم اجازه ادامه تحصيلم بهم ميده ولي..من عاشقش نيستم
    _خوب چرا ترديد داري ردش کن
    _اما مامانم ميگه همه چيز که عشق نيست.. عشق ممکنه بعد ازدواجم پيش بياد.. خودمم موندم ..اگه تا آخرعمرم عاشق نشدم بايد مجرد بمونم !
    _آزاده اين حرفا از تو بعيده ..مگه چند سالته.. اگه خودت به اين معتقدي که اول بايد عاشق بشي بعد ازدواج.. پس روي اعتقادت بمون ..اگه نه که..
    _زن حميد بشم؟ اين طوري مامانو دايي رو به آرزوشون ميرسونم.. مامانم در ظاهر همه چي رو به من واگذار کرده اما نمي خواد يه خواستگاري مثل حميد وازدست بدم
    _واقعا نمي دونم چي بگم .. توي همچين شرايطي نبودم
    حرفهايم کمک چنداني به او نميکند.. شايد بيشتر سردر گم ميشود .. بعد از کافي شاپ به خانه برميگردم ..زينب از خانه خانم بزرگ برميگردد.. مقداري پول در دستش است که ميگويد _هانيه جان فردا روز مادره.. هر سال روز مادر خانم بزرگ يه مهموني خانوادگي ترتيب ميده بچه ها هم همون جا کادوهاشونو به مادراشون ميدن.. تو هم از طرف خانم بزرگ دعوتي
    _شما الان ميخواين جايي برين؟
    _دارم ميرم خريد هرسال براي خانم بزرگ هديه ميگيرم
    _منم ميخوام براشون کادو بگيرم ..باهاتون ميام
    ***
    جلوي آينه قرار ميگيرم.. جز اينکه کمي با رژ لبهايم را سرخ کرده ام هيچ آرايشي روي صورتم نيست.. براي اولين بار کمي از موهايم را از شال بيرون بياورم .. اما زود پشيمان ميشوم.. و دوباره آن را زير شالم مخفي ميکنم.. زينب به سراغم مي آيد _هانيه جان چرا نمياي همه اومدن خانم بزرگ سراغتو ميگرفت
    _داشتم آماده ميشدم ..بريم
    وارد سالن مي شويم.. به محض ورودمان زينب از من جدا مي شود و طرف آشپزخانه مي رود..تقريبا همه ي صندلي ها پر است..د ر میان جمعیت خانم بزرگ را پیدا میکنم ..چند زن وچند دختر جوان دوره اش کرده اند ..صبر میکنم تا اطرافش خالی شود.. بعد از آن جلوتر میروم . خانم بزرگ تا مرا می بیند چند قدم نزدیک تر میشود رویم را میبوسد وخوش آمد میگوید ..
    در حالی که هنوز دستم به دستانش گره خورده میگویم :روزتون مبارک مادر
    _قربونت برم دخترم ..خیلی خوش آمدی برو پیش جوونا
    از خانم بزرگ جدا میشوم.. نگاهم سمت میزی که دورش را دختران جوان اشغال کرده اند می افتد..چنان نگاهم میکنند که انگار ارث پدرشان را از من طلب دارند.. تا می بینند نگاهم سمت آنهاست سریع از من رو میگیرند..
    به طرف صندلی های خالیه کنار ورودی میروم وروی یکی از آنها می نشینم.. نگاهم سمت اطراف میچرخد.. این یک مهمانی خانوادگیست..ومن هم عضوی از آن.. اما انگار از همه غریبه ترم.. نگاهها را روی خودم حس میکنم..با آمدن زینب از تنهایی در می آیم..کنارم می نشیند و میگوید:وقتی داشتی با خانم بزرگ روبوسی میکردی دیدم چطوری دخترا با حسادت نگاهت میکردن؟
    _چرا با حسادت نگام میکردن؟
    _آخه خانم بزرگ زیاد کسی رو تحویل نمیگیره.. مگه اینکه مهراون آدم حسابی به دلش بشینه.. الانم این دخترا نه به خاطر اینکه تشنه محبت خانم بزرگ باشن نه ..میترسن دوباره خانم بزرگ یه خوابایی واسه پارسا دیده باشه
    با شنیدن نام پارسا حس فوضولی ام تحریک میشود_یعنی چی دوباره؟
    _قبلا آقا پارسا به انتخاب خانم با یکی نامزد میشه..اما عمر نامزدش مثل گل کوتاه بود چون دختره توی تصادف می میره
    شنونده حرفهای زینب میشوم اما دیگر حرفی نمی زنم.. زینب بعد از کمی صحبت دوباره به آشپزخانه برمیگردد..به ظاهر دختران توجه میکنم .. آرایش صورتشان غلیظ.. لباسهایشان تنگ وزننده ..بعضی ها هم به خود زحمت روسری سر کردن نداده اند. هنوز نگاهم به جوان هاست که .سایه کسی را روی خودم حس میکنم.. سرم را بالا می آورم نگاهم به دختری همسن وسال خودم می افتد با لبخند میگوید:سلام عزیزم چرا تنها نشستی؟



  2. 194 کاربر از پست zamani.lover تشکر کرده اند .

    (='.'=) , (mahi) , * kiana * , ***mona ahmadi , *NaZ@NiN.B* , *sara-m* , *توهم سبز** , *ریحانه# , --»ROZ!i«-- , .f@rnoosh. , ailin jo0n , amirhosseinac , anahid 33 , arefe jooon , ariana*dreams , asal-661 , asemanii , atyek , aygeen , azisadeghi , b3666 , Be range shab68 , blub2000 , caarol , diablo8888 , diga , dokhtare khial , duste man , Elahe-73 , elmiraa_20 , ESFonooni , fariba44 , farnam88180 , farzaneh faraji , fatemeh466 , fereshteh-92 , fshy.24 , gezal goli , golzar1000 , guitar_2013 , harimeshgh , hed2010 , Helia6 , hoomand , hyunah , id001370 , ili mah , joojoooooo , khazra joon , kiumars , leona , love is.. , maede7 , mahdiehhjz , Mahdis @69 , mahsadina , mahsaj , mahsan98i , mahtab10 , Maman fariba , mani1384 , mansoure , maryama1992a , maryam_95 , masoud2022 , mellina2000 , me_ned , monir1343 , mratiger , m_reisie , narciss , nasrin.j , nasrin44 , Nayiri , nedaj , negar.n1000 , niyayeeeeeesh , noora86 , orkidehyesurati , paezzi , parei , pari daryai , pari1990 , parisa mah , piano4all , R-zvan , raha noonooshi , RaHa.71 , ramanava , ramlin , rangin , Rehi 76 , reza9000 , roshan* , roya1365 , rt.oo , s.d.yeganeh , s.h.a.m.i.m , saadat2000 , sahar tehran 69 , saman_1234 , samira67 , sana22 , sana98 , sara.HB , Semin309 , sepide25 , setaresetar , setayesh1363 , shaghayegh91 , shahin47 , sheida_953 , silverstar , sma40 , sokute samira , somaye_t , SOSKET , Super girl , tania_7 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , wet dream , wildfire14 , yasaman20 , yasaman_rad , yasamin33 , yasesabs , zahra573 , ZAl-l2A , zarre , zeinab75 , ziglernata , ziiiziii13 , Z_M267 , ~Radical~ , آتری , آرزو-دانايي , آهو خانمی , آوای باران , اردیبهشت 3 , الناز محمدی , اپادا , ایپک یولی , باران ستاک , بارون بهار , بهار گل , ترنج خاتون , تنهای پردرد , حریم1 , خاله قزي , خاله مریم , خواهر خانمی , خیال غزل , دل خوش , راحیل دختر تنها , رودنا , رویای عشق , زهرا عاشق رمان , سامیه12 , سانازارمان , سروش آرامش , سوداا , سکوت من , سیب صورتی , شادونه. , شروین مجد , شهزاده بانو , شیرین بانو , شیرینusa , عاطفه دلنواز , عشق زندگی , عمه حمی , غزل٢٢ , فرناز66 , ققنوس98 , لیلا عظیمی , م.نوری , ماه سیما , ماه پسند , مریم مصلحی , معصومه شهرزاد , نداي عشق , نسیب , نگین79 , نیکیا , پارس دخت , پونام , چشم قشنگ , ژوبی , کتایون2000 , کلاغ تنها , დ●•·hanymo·•●დ , ❅●ائــــــــــل آی●❅

  3. Top | #12

    Banned


    تاریخ عضویت
    آبان 1392
    نوشته ها
    153
    میانگین پست در روز
    0.39
    تشکر از کاربر
    538
    تشکر شده 22,340 در 244 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض تنها با تو عاشقی میکنم/رها زمانی

    به صورت خوش فرم وچشمان عسلی رنگش چشم میدوزم ومیگویم:سلام من اینجا کسی رو نمی شناسم برای همینه که تنها نشستم..
    کنارم روی صندلی جای میگیرد_خوب.. بریم که همدیگه رو بشناسیم.من پریسا هستم.نوه ی خانم بزرگ..الانم از طرف ایشون مامورم که تو رو از تنهایی در بیارم
    طبع شوخش مرا ترغیب به گوش دادن حرفهایش میکند
    _اون خانم رو که می بینی به همراه دوتا دخترش نشسته..زن وعمو دختر عموهام هستن.. اسم دختراشم سمانه وسپیده است
    نگاهش را دنبال میکنم وزن بابا و خواهرانم را می بینم.. سمانه از سپیده بزرگتر به نظر میرسد..سرش را نزدیکتر میکند ومیگوید:از من نشنیده بگیر کلا این اکیپ سه نفره آدمای نچسبی ان
    میخندم ومیگویم :خوب ..حالا از خودت بگو
    _من وبرادرم پارسا تنها بچه های بابام هستیم
    بعد درحالی که به زنی جوان که به نظر میرسد سنش از 26 سال بیشتر نباشد اشاره میکند ومیگوید:اونم زن بابامه
    باتعجب میگویم: واقعا!این خانم که خیلی جوونه
    در حالی که بانفرت به همان زن چشم میدوزد باقیه حرفش را میگوید:با همین جوونیش بود که دل پدرمو دزدید.. اسم نحسشم سانازه
    _ معذرت میخوام نمی خواستم سوالی رو بپرسم که به من مربوط نمیشه فقط از سر کنجکاوی بود
    _اشکالی نداره عزیزم..تو از خودت بگو..درس میخونی؟
    _امسال میخوام برم پیش
    _رشته ی چی؟
    _تجربی
    _چه جالب. باهم هم رشته ایم منم می خوام برم پیش.. حالا کدوم مدرسه؟
    _هنوز نمیدونم ..یعنی هنوز ثبت نام نکردم
    _خیلی خوب فردا باهم میریم مدرسه مظاهر ثبت نام میکنیم.. احتمالا باهم همکلاس بشیم
    از حرفی که میزند خوشحال میشوم..اعلام میکنند که برای خوردن شام به حیاط برویم..با پریسا از سالن خارج میشوم.. وسط باغ حیاط میز بزرگی که روی آن از غذاهای رنگارنگ ومتنوع چیده شده به چشم میخورد..تمام فضای باغ چراغانی ودور تا دورش صندلی چیده شده..مردان هم وارد حیاط میشوند..ما همزمان با سپیده وچند دختر دیگر که همراهش هستند به سر میز می رسیم..کمی آن طرفتر از ما سیاوش وپارسا وچند جوان دیگرمشغول کشیدن غذا هستند که پریسا بشقابش را دست پارسا میدهد ومیگوید:داداش برای من زرشک پلو با مرغ بکش..
    سپیده نگاهش به آن دوست.. وقتی پارسا غذای پریسا را میکشد سپیده بشقابش را سمت او میگیرد وبا کلی ناز وغمزه میگوید:پارسا برای من هم بکش
    هنوز نگاهم به سپیده است که بوی عطر تندی به مشامم میرسد نگاهم را به چشمانش که همرنگ چشمان پریساست میدوزم.. بشقاب سپیده در دستش روی هوا مانده.. پارسا در مقابل چشمان متحیرم بشقاب را از دستم میگیرد ومیگوید:چی میخورید هانیه خانم؟
    همه حواسم جمع او میشود..به ناچار میگویم _کمی واسم باقالی پلو بکشین
    برایم میکشد وآن را به دستم میدهد.. سپیده از این حرکت پارسا به قدری حرص خورده که در حال پس افتادن است..زن بابا جان هم با عصبانیتی غیرقابل وصف نگاهم میکند.. نگاهها آزارم میدهد..دلیل کار پارسا را نمی فهمم اما می دانم بدون قصد وغرض هم نبوده
    ویرایش توسط zamani.lover : 1392,09,20 در ساعت ساعت : 13:43

  4. 201 کاربر از پست zamani.lover تشکر کرده اند .

    (='.'=) , (mahi) , * kiana * , ***mona ahmadi , *NaZ@NiN.B* , *sara-m* , *توهم سبز** , *ریحانه# , --»ROZ!i«-- , .f@rnoosh. , 2khmalak , aflak , ailin jo0n , amirhosseinac , anahid 33 , arefe jooon , ariana*dreams , asal-661 , atyek , aurora15 , aygeen , azisadeghi , b3666 , Be range shab68 , blub2000 , caarol , delbar.72 , diablo8888 , diga , dokhtare khial , Elahe-73 , elmiraa_20 , ESFonooni , fa62 , fariba44 , faribash , farnam88180 , farzaneh faraji , fatemeh466 , fereshteh-92 , fshy.24 , gezal goli , golzar1000 , guitar_2013 , harimeshgh , hed2010 , Helia6 , hoomand , hyunah , id001370 , ili mah , joojoooooo , khazra joon , kiumars , leona , love is.. , maede7 , mahdiehhjz , Mahdis @69 , mahsadina , mahsaj , mahsan98i , mahtab10 , Maman fariba , mani1384 , mansoure , maryama1992a , maryam_95 , masoud2022 , mellina2000 , me_ned , mjmj , monir1343 , mratiger , m_reisie , narciss , nasrin.j , nasrin44 , nastaran_f , Nayiri , nazisaki , nedaj , niyayeeeeeesh , noora86 , orkidehyesurati , paezzi , parei , pari daryai , pari1990 , parisa mah , piano4all , R-zvan , raha noonooshi , ramanava , ramlin , rangin , Rehi 76 , reza9000 , roshan* , roya1365 , rt.oo , s.d.yeganeh , s.h.a.m.i.m , saadat2000 , saba_bad , sahar tehran 69 , saman_1234 , samira67 , sana22 , sara.HB , sedena , Semin309 , Sepid , sepide25 , setaresetar , setayesh1363 , shaghayegh91 , shahin47 , sheida_953 , silverstar , sma40 , Sohey36 , sokute samira , somaye_t , SOSKET , tania_7 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , vafa1980 , violet_mahtab , wet dream , wildfire14 , yasaman20 , yasaman_rad , yasamin33 , yasesabs , zahra573 , ZAl-l2A , zarre , zeinab75 , ziglernata , ziiiziii13 , Z_M267 , ~Radical~ , آتری , آرزو-دانايي , آهو خانمی , آوای باران , اردیبهشت 3 , الناز محمدی , اپادا , ایپک یولی , باران ستاک , بارون بهار , بهار گل , بهاران81 , ترنج خاتون , تنهای پردرد , خواهر خانمی , خیال غزل , دل خوش , راحیل دختر تنها , رودنا , رویای عشق , سارا ف , سامیه12 , سانازارمان , سروش آرامش , سوداا , سکوت من , سیب صورتی , شادونه. , شروین مجد , شهزاده بانو , شیرین بانو , شیرینusa , عاطفه دلنواز , عشق زندگی , عمه حمی , غزل٢٢ , فرناز66 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا عظیمی , م.نوری , ماه سیما , ماه پسند , مریم مصلحی , معصومه شهرزاد , نداي عشق , نسیب , نگین79 , نیکیا , پارس دخت , پونام , چشم قشنگ , ژوبی , کتایون2000 , کلاغ تنها , დ●•·hanymo·•●დ , ❅●ائــــــــــل آی●❅

  5. Top | #13

    Banned


    تاریخ عضویت
    آبان 1392
    نوشته ها
    153
    میانگین پست در روز
    0.39
    تشکر از کاربر
    538
    تشکر شده 22,340 در 244 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض تنها با تو عاشقی میکنم/رها زمانی

    بی آنکه نگاهش کنم تشکری میکنم واز میز فاصله میگیرم. پریسا که پشت میزی نشسته اشاره میکند پیش او بروم.. کنارش می نشینم..مشغول خوردن می شویم.. اما من بیشتر از چند قاشق غذا دیگر چیزی از گلویم پایین نمی رود..ساناز به ما ملحق می شود.. برای چند لحظه او را از نظر میگذرانم.انصافا خوش اندام است وصورت زیبایش می تواند هر مرد جوانی را تحریک کند..از اینکه با این سن همسر عمویم شده در تعجبم. با اینکه هنوز عمویم را ندیده ام اما با وجود داشتن دو فرزند به سن پارسا وپریسا مشخص است که نباید زیر 50 سن داشته باشد..آشفتگی در صورت پریسا پیداست.اما ساناز رفتارش طوریست که به بی محلی های او بی توجه است..سلام می دهم در جوابم لبخندی میزند ودستش را به سویم دراز میکند
    _خوشبختم عزیزم من ساناز هستم افتخار آشنایی با کیو دارم
    _من هانیه هستم خواهر زاده زینب خانم
    ابروهایش را بالا می اندازد و با لحن ناخوشایندی میگوید:زینب! ..خدمتکار خانم بزرگ ومیگین دیگه درسته؟
    متوجه طعنه اش می شوم_بله!! شما توقع داشتید من خودمو کی معرفی کنم
    _ هیچی عزیزم ..بیشتر از اینم ازت توقعی نداشتم
    دوست دارم محتویات بشقابم را روی صورتش خالی کنم.. حالا دلیل تنفر پریسا از او را می فهمم.. اما به این طور آدمها بی محلی کردن بهتر است تا با آنها دهان به دهان شدن.. از جایم بلند میشوم
    پریسا_کجا میری هانیه
    _ برمیگردم
    طرف خانه راه می افتم.. همین طور که راه میروم ناخود آگاه نگاهم سمت مردها می افتد پارسا میان جمعیت دست به سینه ایستاده و نگاهم میکند.. جهت نگاهم را تغییر می دهم وسمت سرویس بهداشتی راه می افتم.. ناگهان بازویم کشیده می شود.. به عقب برمیگردم..سپیده انگار که چند سیلی آبدار خورده باشد سرخ شده وعصبانی
    با اخم میگویم _چی کار میکنی دستمو از جاش کندی؟
    _تو اینجا اونم توی یه مهمونی خانوادگی چی کار میکنی؟
    _شرمنده یادم نبود برای شرکت توی این مهمونی باید قبلش از شما اجازه میگرفتم!
    دندانهایش را روی هم فشار می دهد_ چطورجرئت میکنی با من این طوری حرف بزنی دختره ی دهاتی..حد خدتو بدون وگرنه بد حالیت میکنم
    _چیه محلت نمیده داری می سوزی! شما آب بینیتو بده بالا لازم نیست به من چیزی حالی کنی
    کشش این حرفم را ندارد دستش را با خشم بالا میبرد تا با سیلی از خودش دفاع کند اما سیاوش از پشت دستش را میگیرد وبه رویش می غرد: چی کار داری میکنی؟ یاللا از اینجا برو
    سپیده نفس حبس شده در سینه اش را با خشم بیرون میدهد وبا حرص از از سرویس خارج می شود
    رو به سیاوش میگویم :به خاطرداشتن همچین خواهرایی روی ابرام!
    _اونا که اینو نمی دونن
    _ اگرم می دونستن رفتارشون باهام بهتر از این نبود
    _خواهرای من این طوری بزرگ شدن.. متاسفانه این اخلاقشونو از مادرم به ارث بردن.. به رفتارشون عادت کنی کمتر اذیت میشی
    _ سعی میکنم که عادت کنم
    ***


  6. 201 کاربر از پست zamani.lover تشکر کرده اند .

    (='.'=) , (mahi) , * kiana * , ***mona ahmadi , *NaZ@NiN.B* , *sara-m* , *توهم سبز** , *ریحانه# , *پناه.بانو* , --»ROZ!i«-- , .f@rnoosh. , aflak , ailin jo0n , amirhosseinac , anahid 33 , arefe jooon , ariana*dreams , asal-661 , atyek , aygeen , azisadeghi , b3666 , Be range shab68 , blub2000 , caarol , diablo8888 , diga , dokhtare khial , Elahe-73 , elmiraa_20 , ESFonooni , fa62 , fariba44 , faribash , farnam88180 , farzaneh faraji , fatemeh466 , Fatima234 , fereshteh-92 , fshy.24 , gezal goli , golzar1000 , guitar_2013 , harimeshgh , hed2010 , Helia6 , hoomand , hyunah , id001370 , ili mah , joojoooooo , khazra joon , kiumars , leona , love is.. , maede7 , mahdiehhjz , Mahdis @69 , mahsadina , mahsaj , mahsan98i , mahtab10 , Maman fariba , mani1384 , mansoure , maryama1992a , maryam_95 , masoud2022 , mellina2000 , me_ned , mjmj , mratiger , m_reisie , narciss , narges65 , nasrin.j , nasrin44 , nastaran_f , Nayiri , nazisaki , nedaj , noora86 , orkidehyesurati , paezzi , parei , pari daryai , pari1990 , parisa mah , peymaneh , piano4all , R-zvan , raha noonooshi , RaHa.71 , ramanava , ramlin , rangin , Rehi 76 , reza9000 , roshan* , roya1365 , rt.oo , s.d.yeganeh , s.h.a.m.i.m , saadat2000 , saba_bad , sahar tehran 69 , saman_1234 , samira67 , sana22 , sara.HB , sedena , Semin309 , Sepid , sepide25 , setaresetar , setayesh1363 , shaghayegh91 , shahin47 , sheida_953 , silverstar , sma40 , Sohey36 , sokute samira , somaye_t , SOSKET , Super girl , tania_7 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , vafa1980 , violet_mahtab , wet dream , wildfire14 , yasaman20 , yasamin33 , yasesabs , zahra573 , ZAl-l2A , zarre , zeinab75 , ziglernata , ziiiziii13 , Z_M267 , ~Radical~ , آتری , آرزو-دانايي , آهو خانمی , آوای باران , اردیبهشت 3 , الناز محمدی , اپادا , ایپک یولی , باران ستاک , بارون بهار , بهار گل , بهاران81 , ترنج خاتون , تنهای پردرد , خاله مریم , خواهر خانمی , خیال غزل , دل خوش , راحیل دختر تنها , رودنا , رویای عشق , سارا ف , سامیه12 , سانازارمان , سروش آرامش , سوداا , سکوت من , سیب صورتی , شادونه. , شروین مجد , شهزاده بانو , شیرین بانو , عاطفه دلنواز , عشق زندگی , عمه حمی , غزل٢٢ , فرناز66 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا عظیمی , م.نوری , ماه سیما , ماه پسند , مریم مصلحی , معصومه شهرزاد , نداي عشق , نسیب , نگین79 , نیکیا , پارس دخت , پونام , چشم قشنگ , ژوبی , کتایون2000 , کلاغ تنها , დ●•·hanymo·•●დ , ❅●ائــــــــــل آی●❅

  7. Top | #14

    Banned


    تاریخ عضویت
    آبان 1392
    نوشته ها
    153
    میانگین پست در روز
    0.39
    تشکر از کاربر
    538
    تشکر شده 22,340 در 244 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض تنها با تو عاشقی میکنم/رها زمانی

    امروز صبح با پريسا به مدرسه رفتيم وثبت نام کردم..بعد از شام زينب براي سر زدن به خانم بزرگ از خانه خارج شد..هنوز نيم ساعتي از رفتنش نگذشته بود که هراسان بازگشت..با نگراني پرسيدم چي شده خاله؟
    _خانم بزرگ حال نداره تبشم بالاست آماده شو امشبو بايد بريم اونجا
    آماده شدم وبه خانه خانم بزرگ رفتيم.. طبقه بالا در اتاقش دراز کشيده بود.. دستم را روي پيشاني اش گذاشتم تبش بالا بود ..زينب رفت سراغ سياوش تا به دکترش خبر دهد دستانش را نوازش کردم واز خدا خواستم اتفاقي برايش نيفتد ..سياوش سراسيمه رسيد وبا ديدن وضعيت خانم بزرگ سريع با دکترش تماس گرفت.. يک ساعتي را بالاي سرش منتظر بوديم تا دکتر برسد ..زينب تا آمدن دکتر مرتب حوله اي راخيس ميکرد وروي پيشاني وپاهايش مي کشيد
    بالاخره دکتر آمد وبا تجويز آمپول وچند قرص تب بر تبش را پايين آورد اما به زينب تاکيد کرد که مرتب پاشويه اش کند .. سياوش که به همراه دکتر از خانه خارج شد زينب رو به من گفت:دخترم دير وقته تو برو توي يکي از اتاقا بخواب من خودم مراقب خانم هستم
    از اتاق خارج شدم وبه در اولين اتاقي که به چشمم خورد رسيدم بازش کردم ..با روشن کردن لامپ فضاي تاريک اتاق روشن شد ..چشمم به ديوارهاي اتاق افتاد که پر بود از قاب عکس هاي پارسا..کنار پنجره تخت دونفره اي قرار داشت.. وکنار تخت يک پاتختي که رويش قاب عکس کوچکي از يک زن بود قاب را برداشتم و به چهره زن جوان خيره شدم..چهره ي جذابي داشت..از آنجايي که اينجا اتاق پارسا بود حدس زدم اين عکس متعلق به نامزدش باشد..قاب را سر جايش گذاشتم وروي تخت افتادم..و محو تماشاي عکس هاي روي ديوار شدم.. در هرکدام از عکس هايش لباسي متفاوت وژستي متفاوت داشت.. بايد به خودم اعتراف ميکردم که حس عجيبي نسبت به او پيدا کرده بودم.. حسي ناشناخته که هنوز نمي دانستم چيست..
    هميشه عادت داشتم وقت خواب کش موهايم را زير بالش ميگذاشتم تا صبح راحت تر پيدايش کنم اينبار هم همين کار کردم که متوجه يک کاغذ تا شده زير بالش شدم..آن را برداشتم وبازش کردم.. رويش نوشته بود:پنج شنبه شب.. شبي که تو با نگار روي اين تخت.. آرزويم را مبدل به کابوس ميکني.. ياد روزهايي مي افتم که چه عاشقانه باهم عاشقي ميکرديم وتو بعد از هر بار ديدار ياد آوري ميکردي که به زودي مال هم مي شويم.. اما نمي دانستم که حسرت اين مال هم شدن براي هميشه بر دلم مي ماند ..اما بيشتر از آن حسرت اين را مي خورم که حتي يک بار با تو یکی شدن را تجربه نکردم کاش آن روز که گفتي همه اينها بماند براي بعد از عقد حرفت را نشنيده ميگرفتم..هنوز هم باورم نمي شود که خواست آن پيرزن را که تا عمر دارم نمي بخشمش بر عشقمان ترجيح دادي.. به هر حال همه اينها گذشته ومن حالا که به اينجاي زندگي رسيده ام اعتراف ميکنم که به عشق تو بود که پا به خانه پدرت گذاشتم وحالا که تو ونگار با هم يکي مي شويد جانم را تسليم خدا وجسمم را تسليم خاک ميکنم تا بداني دنيا را فقط با تو مي خواستم ...
    حتما اين نوشته از طرف ساناز بود.. خواب از چشمم مي پرد.... يعني زن بابا عاشق پسر شوهرش است.. اما آن طور که از نوشته پيداست اين عشق قبل از ازدواج ساناز ودو طرفه بوده... حرفهاي روي کاغذ به قدري فکرم را درگير خود ميکند که تا طرفهاي صبح خوابم نمي برد..
    با شنيدن صداهايي از بيرون چشمانم را باز ميکنم.. احساس ميکنم خيلي کم خوابيده ام.. چون چشمم سوزش دارد.. با بلند تر شدن سر وصدا هوشيار مي شوم..از ترس اينکه نکند براي خانم بزرگ اتفاقي افتاده باشد با عجله پا به راهرو ميگذارم..با قدم هايي تند سمت اتاقش ميروم.. اما کسي را در آنجا نمي بينم برترسم افزوده مي شود..طرف پله ها راه مي افتم مي خواهم به سمت پايين سرازير شوم که با ديدن پارسا وسانازدر وسط سالن ...سريع عقب گرد ميکنم وپشت ديوار پنهان مي شوم
    پارسا با خشم مي گويد: چرا مثل سايه دنبالمي ؟ چرا دست از سرم بر نمي داري؟
    _دنبالتم چون نمي خوام خودتو بازيچه دست مادر بزرگت کني. نمي خوام دست روي دست بذارم وببينم دوباره داري خودتو با يه ازدواج اجباري بدبخت ميکني
    _نمي خواي!!به جهنم که نمي خواي.. اصلا توکي هستي که به خودت اجازه ميدي توي کاراي من که هيچ ربطي هم بهت نداره دخالت کني؟
    _ساناز با بغض مي گويد:من کي ام؟!! يادت رفته يه روزي عاشقم بودي؟
    _اگر هم عاشقت بودم حماقت کردم..اينقدر هم منو ياد بزرگترين حماقت زندگيم ننداز..چرا منو جلوي بابام شرمنده ميکني؟من که از وقتي اسم نگار اومد توي شناسنامم حتي يه نگاه آلوده به گناهم بهت ننداختم چرا اومدي توي زندگيمون وآرامش وازمون گرفتي؟چرا داري به بابام خيانت ميکني اون که همه زندگيشو به پات ريخته.. از اينجا برو بيشتر از اينم عذابم نده
    پارسا اينها رامی گوید وبانفس هايي بريده خودش را روي راحتي می اندازد.. وسرش را محصور دستهايش میکند
    ساناز به او نزديکتر مي شود و با صدايي آرام تر از قبل مي گويد: از ازدواج با پدرت پشيمونم.. کاش براي داشتنت تا آخر صبر ميکردم ..اگه ميدونستم عمر نامزدت به اين کوتاهيه هيچ وقت باپدرت ازدواج نميکردم..
    پارسا با چشماني به خون نشسته روبه رويش قرار ميگرد وسيلي محکمي روي گونه اش مي نوازد:حالا حکمت تن دادن به خواسته ي مادر بزرگمو مي فهمم ..مطمئن باش اگه می خواستم سراغت بیام همون اول می اومدم..حالا هم از اینجا برو و سعی کن هیچ وقت جلوی چشام نباشی
    _ لعنت به تو که زندگیمو تباه کردی مطمئن باش تا آخرین لحظه ی زندگیم برای تباه کردن زندگیت کوتاهی نمی کنم
    وبعد باچشمانی اشک بار از او رو میگیرد واز سالن خارج میشود..
    ناخواسته کمی عقب تر میروم که شانه ام به شیء ای روی دیوار برخورد میکند وزیر پایم میشکند.. وحشت زده به قاب عکسی که شیشه اش کف زمین پودر شده چشم میدوزم.. صدای پاهایی را که به تندی پله ها را یکی پس از دیگری طی میکند می شنوم ..بلافاصله سمت اتاق میدوم..وارد اتاق می شوم ..می خواهم در را قفل کنم اما کلیدی روی در نمی بینم
    ویرایش توسط zamani.lover : 1392,12,10 در ساعت ساعت : 18:49

  8. 179 کاربر از پست zamani.lover تشکر کرده اند .

    (='.'=) , (mahi) , * kiana * , ***mona ahmadi , *sara-m* , *توهم سبز** , *ریحانه# , --»ROZ!i«-- , ailin jo0n , amirhosseinac , amisha , anahid 33 , ariana*dreams , atyek , aurora15 , aygeen , azisadeghi , b3666 , Be range shab68 , blub2000 , caarol , diablo8888 , dokhtare khial , Elahe-73 , elmiraa_20 , ESFonooni , fa62 , fariba44 , farnam88180 , farzaneh faraji , fatemeh466 , Fatima234 , fereshteh-92 , fshy.24 , gezal goli , golzar1000 , guitar_2013 , harimeshgh , hed2010 , Helia6 , hoomand , hyunah , id001370 , ili mah , khazra joon , kiumars , leona , love is.. , maede7 , mahdiehhjz , Mahdis @69 , mahsadina , mahsan98i , mahtab10 , Maman fariba , mani1384 , mansoure , maryama1992a , maryam_95 , maryiana , mellina2000 , me_ned , monir1343 , mratiger , m_reisie , narciss , nasrin.j , nasrin44 , nastaran_f , Nayiri , nedaj , niyayeeeeeesh , noora86 , orkidehyesurati , paezzi , parei , pari daryai , pari1990 , parisa mah , peymaneh , piano4all , R-zvan , raha noonooshi , ramlin , Rehi 76 , reza9000 , roshan* , roya1365 , s.h.a.m.i.m , saadat2000 , saba_bad , sahar tehran 69 , saman_1234 , samira67 , sana22 , sara.HB , sedena , sepide25 , setaresetar , setayesh1363 , shaghayegh91 , shahin47 , sheida_953 , silverstar , Sohey36 , sokute samira , somaye_t , SOSKET , tania_7 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , wet dream , wildfire14 , yasaman20 , yasaman_rad , yasamin33 , yasesabs , ZAl-l2A , zarre , zeinab75 , ziglernata , ziiiziii13 , Z_M267 , ~Radical~ , آتری , آرزو-دانايي , آهو خانمی , آوای باران , اردیبهشت 3 , الناز محمدی , اپادا , ایپک یولی , باران ستاک , بارون بهار , برادپیت , بهار گل , ترنج خاتون , تنهای پردرد , خواهر خانمی , خیال غزل , دل خوش , راحیل دختر تنها , رودنا , رویای عشق , زهرا عاشق رمان , سارا ف , سامیه12 , سانازارمان , سروش آرامش , سکوت من , سیب صورتی , شادونه. , شروین مجد , شهزاده بانو , شیرین بانو , عاطفه دلنواز , عشق زندگی , عمه حمی , غزل٢٢ , فرناز66 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا عظیمی , م.نوری , ماه سیما , ماه پسند , مریم مصلحی , معصومه شهرزاد , نداي عشق , نیکیا , پارس دخت , پونام , چشم قشنگ , ژوبی , کتایون2000 , کلاغ تنها , დ●•·hanymo·•●დ , ❅●ائــــــــــل آی●❅

  9. Top | #15

    Banned


    تاریخ عضویت
    آبان 1392
    نوشته ها
    153
    میانگین پست در روز
    0.39
    تشکر از کاربر
    538
    تشکر شده 22,340 در 244 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض تنها با تو عاشقی میکنم/رها زمانی

    از در فاصله مي گيرم تنها کاري که مي توانم بکنم انداختن روسري روي سرم است..در باز ميشود ونفسم در سينه حبس..پشتم به در است ..چشمم را مي بندم و لب پاييني ام را به دندان مي گيرم..صداي قدم ها نزديک ونزديک تر مي شوند..جرئت گشودن چشم هايم را ندارم.. حالا صدا متوقف ميشود..عطر تلخش را بار ديگر حس ميکنم ..چشم باز ميکنم واو را در حالي که ابروانش به هم گره خورده مقابلم مي بينم..به عمق چشمانم خيره شده.. ته ريشي که روي صورتش دارد وادارم ميکند براي لحظه اي به او خيره شوم..وبعد سرم را پايين ميگيرم
    ميخواهم لب به سخن باز کنم که با گذاشتن انگشت اشاره روي لبانش وادار به سکوتم ميکند وبا تحکم مي گويد:تو اينجا.. چي کار ميکني؟
    _من.. من ديشب اينجا خوابيده بودم
    کلافه مي گويد:اين همه اتاق اينجاست.. بايد يه راست مي اومدي توي اين اتاق! کليدشو از کجا آوردي؟
    _باز بود
    همين طور که نگاه از من برنميدارد جلوتر مي آيد..ومن بي اختيار خودم را عقب ميکشم...تا جايي که پشتم به ديوار ميخورد..تقريبا هيچ فاصله اي بينمان نيست..احساس ترس ميکنم از اينکه بخواهد براي جبران خطايم به من دست درازي کند..نفس هاي داغش حالم را بد ميکند..مي خواهم سمت در فرار کنم که زود مي فهمد وبا گذاشتن دستش روي ديوار مانعم مي شود.. با گذاشتن دست ديگرش زير چانه ام سرم را بالا مي آورد وبا صدايي که از آن گويي باران غم مي بارد مي گويد:ميدونم حرفامونو شنيدي..اما قسمت ميدم به همون خداي بالا سرمون که هيچ وقت دربارش به کسي لب باز نکني..
    التماس را در چشمانش ميخوانم و تنها با تکان سر جوابش را ميدهم ..ونفسي از سر آسودگي ميکشم..واز اينکه تصورم از برخوردش بامن اشتباه از آب در مي آيد در دلم خدا را شکر ميکنم ..
    _منو ببخش که پاتوي حريم خصوصيت گذاشتم..
    _حالا که گذاشتي نبخشمت چي کار کنم؟
    با شنيدن صداي پاهايي از بيرون هردو مي ترسيم..پارسا از من فاصله مي گيرد..صدا پشت در قطع مي شود وکسي از پشت کليدي روي در مي اندازد و در را قفل ميکند..وبعد از آن دوباره صداي پاهايي که دور مي شود..پارسا سراسيمه طرف در ميرود وچند بار دستگيره اش را رو به پايين فشار ميدهد.. اما بي فايده است..با ترس واضطرابي که بر دلم چنگ مي اندازد به او نزديک مي شوم وميگويم:يعني کي اينکارو کرد؟
    _کليد اين اتاق فقط دست مادر بزرگمه احتمالا قبلا بازش کرده ويادش رفته ببنده.. الانم يادش افتاد واومد درو بست
    _با درماندگي گفتم :حالا چي کار کنيم؟
    از نگاهش مي خوانم که فهميده از وضعيت به وجود آمده ترسيده ام لبخندي ميزند وشيطنت وار مي گويد؟ميخواي داد بزنم تا صدامو بشنون.. اون وقت ميان ودر وباز ميکنن
    از ترس اينکه مبادا حرفش را عملي کند سريع ميگويم:نه اونا نبايد بفهمن تو اينجايي
    _چطوري ؟ اينجا که جايي نداره من قايم بشم..
    نگاهي به چهار گوشه اتاق مي اندازم.. درست مي گويد جايي براي پنهان شدن نيست..لحظه اي به ذهنم ميرسد که او بالاخره يک پسر است نکند فکرهاي شيطاني به سرش بزند وحالا که فرصتش فراهم است ..نه حتي فکرش هم برايم آزار دهنده است.. از فکر وخيال بيرون مي آيم وبه او نگاه ميکنم ومي بينم که کاغذي را مقابلش گرفته ودر حال خواندن آن است وهر لحظه که ميگذرد چهره اش از خشم به سرخي ميزند وچانه اش ميلرزد .. انگار رسوايي ام تمامي ندارد هنوز بهت زده نگاهش ميکنم که ناگهان به سمتم خيز برميدارد وبند دلم را پاره ميکند..خشم تمام چهره اش را گرفته
    کاغذ را چند بار باحرص بر پيشاني ام ميزند و در حالی که دندانهايش را روي هم ميفشارد میگوید:مثل اینکه دیگه خیلی پاتو از گلیمت بیرون گذاشتی..دوست داری چطوری اینکارتو تلافی کنم !
    با تظاهر به خونسردی و در حالی که از درون بر خود میلرزم میگویم: منظورت چیه؟
    مرموز وآب زیرکاهانه دست روی گره روسری ام میگذارد ومیخواهد بازش کند که خودم را عقب میکشم.. اما او فشار دستانش را بیشتر میکند ومحکمتر گره را میگیرد



  10. 184 کاربر از پست zamani.lover تشکر کرده اند .

    (='.'=) , (mahi) , * kiana * , ***mona ahmadi , *NaZ@NiN.B* , *sara-m* , *توهم سبز** , *ریحانه# , --»ROZ!i«-- , aflak , ailin jo0n , amirhosseinac , anahid 33 , ariana*dreams , asal-661 , atyek , aygeen , azisadeghi , b3666 , Be range shab68 , blub2000 , caarol , diablo8888 , diga , duste man , Elahe-73 , elmiraa_20 , ESFonooni , fa62 , faribash , farnam88180 , farzaneh faraji , fatemeh466 , Fatima234 , fereshteh-92 , fshy.24 , gezal goli , golzar1000 , guitar_2013 , harimeshgh , hed2010 , Helia6 , hoomand , hyunah , id001370 , ili mah , khazra joon , kiumars , leona , love is.. , maede7 , mahdiehhjz , Mahdis @69 , mahsadina , mahsaj , mahsan98i , mahtab10 , Maman fariba , mani1384 , mansoure , maryam_95 , mehrnoush_re , mellina2000 , me_ned , monir1343 , mratiger , m_reisie , narciss , nasrin.j , nasrin44 , nastaran_f , Nayiri , nedaj , niyayeeeeeesh , noora86 , orkidehyesurati , paezzi , pari daryai , pari1990 , parisa mah , peymaneh , piano4all , R-zvan , raha noonooshi , ramlin , Rehi 76 , reza9000 , roshan* , roya1365 , rt.oo , s.h.a.m.i.m , saadat2000 , saba_bad , sahar tehran 69 , saman_1234 , samira67 , sana22 , sara.HB , sedena , Semin309 , sepide25 , setaresetar , shaghayegh91 , shahin47 , sheida_953 , silverstar , Sohey36 , sokute samira , somaye_t , SOSKET , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , vafa1980 , violet_mahtab , wet dream , wildfire14 , yasaman20 , yasamin33 , yasesabs , zahra573 , ZAl-l2A , zarre , zeinab75 , ziglernata , ziiiziii13 , Z_M267 , ~Radical~ , آتری , آرزو-دانايي , آهو خانمی , آوای باران , اردیبهشت 3 , الناز محمدی , اپادا , ایماز , ایپک یولی , باران ستاک , بهار گل , ترنج خاتون , تنهای پردرد , خاله مریم , خواهر خانمی , خیال غزل , دل خوش , راحیل دختر تنها , رودنا , رویای عشق , زهرا عاشق رمان , سارا ف , سالان , سانازارمان , سروش آرامش , سوداا , سکوت من , سیب صورتی , شادونه. , شروین مجد , شهزاده بانو , شیرین بانو , عاطفه دلنواز , عشق زندگی , عمه حمی , غزل٢٢ , فرناز66 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا عظیمی , م.نوری , ماه سیما , ماه پسند , مریم مصلحی , معصومه شهرزاد , مهناز1994 , نداي عشق , نگین79 , نیکیا , پارس دخت , پونام , چشم قشنگ , ژوبی , کتایون2000 , کلاغ تنها , დ●•·hanymo·•●დ , ❅●ائــــــــــل آی●❅

  11. Top | #16

    Banned


    تاریخ عضویت
    آبان 1392
    نوشته ها
    153
    میانگین پست در روز
    0.39
    تشکر از کاربر
    538
    تشکر شده 22,340 در 244 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض تنها با تو عاشقی میکنم/رها زمانی

    آب دهانم را به زحمت پايين ميدهم وميگويم:داري چي کار ميکني؟
    _مي خوام اون موهاي خشگلتو که از زير روسريت زده بيرون کامل ببينم
    نمي دانم چه اصراري دارد بينمان فاصله اي نباشد.._تازه اين مقدمشه..من به اين چيزا قانع نمي شم..بالاخره اينجا همه چيز محياست.. درم که قفل..کسي هم خبر نداره ما اينجاييم از ترسم نمي تونه صدات در بياد..خوب چي از اين بهتر..البته واسه تو هم بد نمي شه.. هر دختري اگه جاي تو بود با وجود يه جنتلمني مثل من توي يه قدميش حتما ذوق مرگ ميشد
    پوزخندي تحويلش مي دهم _مي بيني که نشدم ..اگه بخواي دست بهم بزني مطمئن باش بي خيال آبروم ميشم وداد ميزنم
    _خيلي خوب داد بزن ببينم!
    انگار تهديدم را جدي نميگيرد البته خودم نيز مي دانم که آن را عملي نميکنم ..چشمانم را مي بندم و عقب ميروم.. نوازش انگشتش را روي لبانم حس ميکنم انگار که به تنم برق وصل شود چشم باز ميکنم وسريع خود را عقب ميکشم موذيانه نگاهم ميکند..عصباني ميشوم_چرا اين کارو کردي؟
    چشمکي ميزند وميگويد :خوشت اومد ؟مراعات حالتو کردم وگرنه مي خواستم به جاي انگشتم لبامو روش بذارم..
    _خيلي کثيف وپستي..
    در حالي که چشمانش برق خاصي ميزند دکمه هاي بالايي لباسش را باز ميکند.._حالا کجاشو ديدي تازه اولشه
    انگار همه چيز شوخي شوخي جدي ميشود..
    به گوشه اتاق پناه ميبرم دوباره خودش را به من ميرساند..اشک در چشمانم جمع ميشود..سينه ستبرش بالا وپايين ميرود.. نفس هايش به صورتم ميخورد ..تا همين جا هم نشانم داده که يک دخترم وکاري از دستم بر نمي آيد..عليرغم ميلم غرورم را ناديده ميگيرم وبا التماس مي گويم:تو رو خدا ولم کن ..اگه به وجودش اعتقاد داري کاري باهام نداشته باش..
    بي اختيار ميان حرفهايم اشکهايم روي گونه هايم سر ميخورد..
    انگار التماسم ..شايد هم اشکهايم اثر ميکند.._تو بهش اعتقاد داري!..
    _آره دارم
    _پس چرا بي اجازه به زندگي خصوصي من سرک کشيدي..
    _گفتم که ببخشيد
    _گفتي اما وقتي گفتي که من هنوز اون کاغذ ونديده بودم....
    _حالا من بايد چي کار کنم؟
    _بگو ببخشيد سه بار بگو
    _اگه بگم ميري اون ور؟
    _کدوم ور؟
    از چشمانش ميخوانم که دارد از اين بازي در آوردن لذت ميبرد
    نفسي تازه ميکنم _بي خيال.. بگم
    تنها سرش را تکان ميدهد..
    _ببخشيد ببخشيد ببخشيد
    تبسمي ميکند وبا اين کار دندانهاي سفيدش نمايان مي شود..._از اولشم کاري باهات نداشتم چون دله نيستم فقط مي خواستم حاليت کنم که با کي طرفي ؟ تا دوباره هواي فوضولي به سرت نزنه
    خيالم راحت مي شود که ميگويد:من از پشت در خانم بزرگ وصدا ميکنم وقتي اومد ودر وباز کرد ميرم بيرون ..درو واست باز ميذارم خانم بزرگم ميبرم حياط ويه جوري سرشو گرم ميکنم توهم از بالاي پنجره يه نيگا به پايين بنداز مارو توي حياط ديدي بيا بيرون
    _اگه خانم بزرگ من واينجا ببينه ..
    _نميذارم ببينه نگران نباش..
    مقابل در مي ايستد وبا ضربه زدن به آن خانم بزرگ را صدا ميکند.. لحظاتي بعد صداي خانم بزرگ مي آيد:پارسا تويي کجايي مادر؟
    _من داخل اتاقم .. در قفله بازش کنيد
    _تو اونجا چي کار ميکني پسر؟
    _صبح اومدم يه سري به اينجا بزنم که شما قفلش کردين منم اين تو موندم
    _خدا منو مرگ بده چرا زودتر صدام نکردي مادر صبر کن برم کليد وبيارم
    دقايقي بعد قفل در باز ميشود وپارسا بدون فوت وقت سريع از اتاق خارج مي شود ودر را مي بندد.. چند دقيقه اي صبر ميکنم وبعد از پنجره نگاهي به حياط مي اندازم.. با ديدن هردوتايي شان کنار باغچه سريع از اتاق خارج ميشوم

  12. 184 کاربر از پست zamani.lover تشکر کرده اند .

    (='.'=) , (mahi) , * kiana * , ***mona ahmadi , *NaZ@NiN.B* , *sara-m* , *توهم سبز** , *ریحانه# , --»ROZ!i«-- , aflak , ailin jo0n , amirhosseinac , anahid 33 , ariana*dreams , asal-661 , asemanii , atyek , aurora15 , aygeen , azisadeghi , b3666 , Be range shab68 , blub2000 , caarol , diablo8888 , diga , dokhtare khial , Elahe-73 , elmiraa_20 , ESFonooni , fa62 , faribash , farnam88180 , farzaneh faraji , fatemeh466 , Fatima234 , fereshteh-92 , fshy.24 , gezal goli , golzar1000 , guitar_2013 , harimeshgh , hed2010 , Helia6 , hoomand , hyunah , id001370 , ili mah , khazra joon , kiumars , leona , love is.. , maede7 , mahdiehhjz , Mahdis @69 , mahsadina , mahsaj , mahsan98i , mahtab10 , Maman fariba , mani1384 , mansoure , maryama1992a , maryam_95 , melodeee , me_ned , mfr60 , mjmj , monir1343 , m_reisie , narciss , nasrin.j , nasrin44 , nastaran_f , Nayiri , nedaj , niyayeeeeeesh , noora86 , orkidehyesurati , paezzi , parei , pari daryai , pari1990 , parisa mah , peymaneh , piano4all , R-zvan , raha noonooshi , ramlin , Rehi 76 , roshan* , roya1365 , s.h.a.m.i.m , saadat2000 , saba_bad , saman_1234 , samira67 , sana22 , sana98 , sara.HB , sedena , Semin309 , sepide25 , setaresetar , setayesh1363 , shaghayegh91 , shahin47 , sheida_953 , silverstar , sma40 , Sohey36 , sokute samira , somaye_t , SOSKET , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , wet dream , wildfire14 , yasaman20 , yasamin33 , yasesabs , zahra573 , ZAl-l2A , zarre , zeinab75 , ziglernata , ziiiziii13 , Z_M267 , ~Radical~ , آتری , آرزو-دانايي , آهو خانمی , آوای باران , اردیبهشت 3 , الناز محمدی , اپادا , ایماز , ایپک یولی , باران ستاک , بارون بهار , برادپیت , بهار گل , ترنج خاتون , تنهای پردرد , خواهر خانمی , خیال غزل , دل خوش , راحیل دختر تنها , رودنا , رویای عشق , سانازارمان , سروش آرامش , سکوت من , سیب صورتی , شادونه. , شروین مجد , شهزاده بانو , شیرین بانو , عاطفه دلنواز , عشق زندگی , عمه حمی , غزل٢٢ , فرناز66 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا عظیمی , م.نوری , ماه سیما , ماه پسند , مریم مصلحی , معصومه شهرزاد , مهناز1994 , نداي عشق , نگین79 , نیکیا , پارس دخت , پونام , چشم قشنگ , ژوبی , کتایون2000 , کلاغ تنها , დ●•·hanymo·•●დ , ❅●ائــــــــــل آی●❅

  13. Top | #17

    Banned


    تاریخ عضویت
    آبان 1392
    نوشته ها
    153
    میانگین پست در روز
    0.39
    تشکر از کاربر
    538
    تشکر شده 22,340 در 244 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض تنها با تو عاشقی میکنم/رها زمانی

    از پنجره به بيرون چشم دوختم..اما تمام فکرم..ذهنم دور وبر پارسا پرسه ميزد..تماس انگشتانش با لبم..شايد آن لحظه چيزي نفهميدم اما حالا تصور همان لحظه و همان کارش براي لحظه اي به قدري در من قوي شد که تماس آرام انگشتانش را دوباره روي لبم حس کردم
    صورتش را البته با آن ته ريشي که به نظرم خواستني ترش ميکرد..عطرش را که حس ميکردم خوشبو ترين عطري بود که تا به حال به مشامم خورده..دوست داشتم.. وشايد اين احساس دوست داشتن از همان روزي که براي اولين بار در راه پله خانه خانم بزرگ ديدمش ودر دلم تحسينش کردم شکل گرفت همان لحظه به خودم نهيب زدم که من درباره پارسا هيچ شناختي ندارم ونبايد اين احساس در من شکل بگيرد ..اما به هرحال من يک دختر بودم ومثل همه دختران ديگر اين نياز را در خودم حس ميکردم که که يک مرد حامي ومأمنم باشد چون نياز يک زن به امنيتي که کنار يک مرد دارد يک حقيقت غير قابل انکار است به خصوص براي من که نه سايه پدري بالاي سرم بود ونه مادري..ولي خوب هميشه احساس قبل از شناخت شکل ميگيرد ..يعني هميشه دل بر عقل چيره مي شود..چشمانم را مي بندم وبه ذهنم اجازه ي خيال پردازي ميدهم..

    دوباره پرنده خيالم اطراف پارسا پر ميزند براي يک لحظه خودم را در آغوشش.. ودر حالي که سرم را روي سينه ستبرش قرار داده ام تصور ميکنم اما فقط براي يک لحظه چون از فکرهاي شيطاني که به سرم زد احساس عذاب وجدان کردم و سريع زير لب لعنت بر شيطاني گفتم وخودم را به خاطر بي جنبه بودنم سرزنش کردم ودر دلم گفتم" هانيه اون فقط انگشتشو گذاشت روي لبات حالا خوبه خودشم گفت که مراعات حالتو کردم "اگر مي خواست لبانش را با لبهايم تماس بدهد که ديگر معلوم نبود چه افکار پليد ديگري به ذهنم مي رسيد..هنوز در فکر پارسا بودم که چشمم از پنجره به مردي خورد که با صورتي درهم وعصباني سمت خانه خانم بزرگ ميرفت برايم سوال شد که او مي تواند چه کسي باشد.. البته بيشتر حدسم اين بود که عمويم است پدر پارسا .چون به عکسي که از پدرم ديده بودم شباهت زيادي داشت بعد از گذشتن نيم ساعت زينب آمدو با ديدنم گفت :
    _هانيه جان صبحانتو خوردي؟
    _بله دستتون درد نکنه زحمت صبحانه منم افتاده به گردن شما
    _اين حرفا چيه دخترم وظيفمه..
    با ياد آوري آن مرد از زينب پرسيدم : خاله ..اين آقايي که تقريبا نيم ساعت پيش اومد رفت بالا کي بود؟
    _آقا وفرشادو ميگي.. پسر خانم بزرگه..بعد در حالي که سرش را به چپ وراست تکان ميداد گفت:با چه توپ پري هم اومده بود
    موضوع برايم جالب شد وپرسيدم :چرا مگه چي شده؟
    انگار منتظر همين سوالم بود چون بلافاصله آمد وکنارم نشست وگفت: مادر جون غيبت ميشه اما ديگه چي کار کنم اين گناه کبيره هم واسه ما زنا اين قد شيرينه که نطقمون خود به خود باز ميشه..
    خنده ام را قورت دادم ومنتظر شنيدن حرفهايش شدم_مثل اينکه پارسا خان واز خونه شون رفته و واسه خودش خونه جدا گرفته ..فرشاد خان هم اومده بود دست به دامن خانم بزرگ بشه بلکم بتونه پسرشو به خونه برگردونه ..مثل اينکه خودش از پسش بر نيومده..البته من ديگه جايز ندونستم اونجا بمونم ديدم بحثشون داره خصوصي ميشه اومدم بيرون..
    بعد نفسشو با صدا داد بيرون وگفت :دخترم بد دوره زمونه اي شده.. اين روزا پسر ودختر توي خونه بند نيستن که تا خانوادشونو دست وپاگير مي بينن سريع واسه خودشون خونه مجردي ميگيرن.. البته پارسا پسر بدي نيستا.. ولي خوب موقعيتي که اون داره ..هر کي داشت از دستش نميداد ..
    _ حالا شما از کجا ميدونيد به خاطر اينچيزا رفته شايد دليل ديگه اي داشته
    _شايدم ..بين خودمون بمونه ميگن زن باباشم بهش نظر داره..
    نمي دانم چرا ديگر دوست نداشتم بيشتر از اين با زينب حرف بزنم براي همين خنديدم وگفتم: خاله زينب ديگه داريم تخته گاز ميريم فکر کنم از غيبت پريديم سر تهمت
    _آره مادر استغفر الله.. اصلا به ماچه که داريم نامه اعمالمو خط خطي مي کنيم
    یک هفته از آن روز گذشت... تصميم گرفتم به خانه خانم بزرگ بروم.. جلوي آينه ايستادم و با احتمال يک در صد به اينکه شايد پارسا را در آنجا ببينم تصميم گرفتم براي اولين بار به خودم رنگ ولعابي بدهم.. وتنها دليلم براي اينکار اين بود که حس ميکردم ديگر دوست ندارم با چهره اي ساده و بچه مدرسه اي با او روبه رو شوم.. با اتخاذ اين تصميم آرايش محوي کردم ..تا زياد هم توي چشم نباشم .. آماده که شدم به خانه خانم بزرگ رفتم..
    احتمالي که دادم درست از آب در آمده بود.. پارسا وپريسا آنجا بودند ..البته خانم بزرگ سه مهمان ديگر هم داشت ..دونفر آقا ويک نفر خانم که هر سه جوان بودند .. سلام که دادم نگاهها به سمت من کشيده شد..همگي جواب سلامم را دادند..خانم بزرگ از بينشان بلند شد وگفت: خوش اومدي دخترم
    پارسا که اين بار تيپ اسپرت زده بود وبه نظر من معرکه شده بود ويک لحظه هم نگاهش را از روي صورتم بر نمي داشت به نشانه سلام برايم سري تکان داد ومن در جوابش تنها به لبخندي اکتفا کردم
    جلوترکه رفتم خانم بزرگ رو به آن سه نفر گفت:اين دخترم.. اسمش هانيه اس....وبعد روبه من گفت:عماد وعرفان نوه هاي خواهرم هستن...نگاهش را از پسرها گرفت وباچشم اشاره اي به خانمي که کنارشان نشسته بود کرد و گفت:اينم مريم عروش خواهرمه يعني زن عماد
    روبه آن دختر که از چهره ي بي شيله پيله اش مشخص بود زن ساده وبي تکلفي است گفتم: خوشوقتم مريم خانم..
    با گشاده رويي جوابم را داد وگفت: منم همين طور هانيه خانم
    يکي از پسرها خودش را عماد معرفي کرد ..ومن فهميدم آن يکي که کمي عصا قورت داده به نظر ميرسيد وبه طور خاصي نگاهم ميکرد نامش عرفان است..کنار پريسا نشستم وبا او هم احوالپرسي کردم دقيقا روبه روي پارسا نشسته بودم..
    زينب هم از راه رسيد واز مهمان ها پذيرايي کرد.. از هر دري صحبت ميشد اين وسط من بيشتر شنونده بودم تا گوينده .شايد بيشتر حواسم غير مستقيم سمت پارسا بود تا حتي يک شنونده.. سياوش وسپيده وسمانه به جمعمان اضافه شدند..سپيده از همان ابتدا که مرا ديد پشت چشمي نازک کردو با بی محلي در دورترين فاصله از من نشست.. ولي رفتار سمانه از او بهتر بود..عماد پيشنهاد واليبال داد وهمگي قبول کردند وبا هم به حياط رفتيم.. از آنجايي که زياد در جمعشان راحت نبودم..خواستم از آنها جدا شودم که پارسا متوجه شد و خودش را به من رساند
    ویرایش توسط zamani.lover : 1392,12,12 در ساعت ساعت : 10:16

  14. 172 کاربر از پست zamani.lover تشکر کرده اند .

    (='.'=) , (mahi) , * kiana * , ***mona ahmadi , *sara-m* , *توهم سبز** , *ریحانه# , --»ROZ!i«-- , -Niloufar- , aflak , ailin jo0n , amirhosseinac , anahid 33 , ariana*dreams , asal-661 , aurora15 , aygeen , azisadeghi , b3666 , blub2000 , caarol , diablo8888 , dokhtare khial , Elahe-73 , elmiraa_20 , ESFonooni , fa62 , faribash , farnam88180 , farzaneh faraji , fatemeh466 , Fatima234 , fereshteh-92 , fshy.24 , gezal goli , golzar1000 , guitar_2013 , harimeshgh , hed2010 , Helia6 , hoomand , hyunah , id001370 , ili mah , khazra joon , kiumars , leona , love is.. , maede7 , mahdiehhjz , Mahdis @69 , mahsadina , mahsaj , mahsan98i , mahtab10 , Maman fariba , mani1384 , maryama1992a , maryam_95 , mellina2000 , me_ned , miss negin , mjmj , monir1343 , m_reisie , narciss , nasrin.j , nasrin44 , nastaran_f , nedaj , niyayeeeeeesh , orkidehyesurati , paezzi , parei , pari daryai , pari1990 , parisa mah , peymaneh , piano4all , R-zvan , raha noonooshi , RaHa.71 , ramlin , Rehi 76 , reza9000 , roshan* , roya1365 , s.h.a.m.i.m , saadat2000 , saba_bad , saman_1234 , samira67 , sana22 , sara.HB , Semin309 , sepide25 , setaresetar , setayesh1363 , shaghayegh91 , shahin47 , sheida_953 , sma40 , Sohey36 , sokute samira , somaye_t , SOSKET , Super girl , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , vafa1980 , violet_mahtab , wet dream , wildfire14 , yasaman20 , yasamin33 , yasesabs , zahra573 , zeinab75 , ziglernata , ziiiziii13 , Z_M267 , ~Radical~ , آتری , آرزو-دانايي , آهو خانمی , آوای باران , اردیبهشت 3 , الناز محمدی , ایماز , ایپک یولی , باران ستاک , بارون بهار , بهار گل , ترنج خاتون , تنهای پردرد , خاله مریم , خواهر خانمی , خیال غزل , دل خوش , راحیل دختر تنها , رویای عشق , سارا ف , سانازارمان , سروش آرامش , سکوت من , سیب صورتی , شادونه. , شروین مجد , شهزاده بانو , شیرین بانو , عاطفه دلنواز , عشق زندگی , عمه حمی , غزل٢٢ , فرناز66 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا عظیمی , م.نوری , ماه سیما , ماه پسند , مریم مصلحی , معصومه شهرزاد , نداي عشق , نگین79 , نیکیا , پونام , چشم قشنگ , ژوبی , کتایون2000 , کلاغ تنها , ❅●ائــــــــــل آی●❅

  15. Top | #18

    Banned


    تاریخ عضویت
    آبان 1392
    نوشته ها
    153
    میانگین پست در روز
    0.39
    تشکر از کاربر
    538
    تشکر شده 22,340 در 244 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض تنها با تو عاشقی میکنم/رها زمانی

    و گفت:افتخار نميدي يه دست واليبال با هم بزنيم؟
    _نه.. فقط فکر ميکنم باهاتون نباشم بهتره..
    خنديد وگفت:چطوري اين فکر وکردي..؟ اما من فکر ميکنم هم بازي شدن با تو مي تونه هيجان داشته باشه..
    !!آن لحظه ذهنم درگير اين سوال بود"دليل اين صميميت چيه"هنوز حرفي نزده بودم که دستش را در دستم گرفت وگفت: بيا ديگه... هيجان خونم اومده پايين..
    گرمي دستش را با دست سرد ويخ زده ام حس کردم..
    _چرا دستات يخ کرده؟
    بدون اينکه بخواهم جوابش را بدهم خواستم دستم را بيرون بکشم که فشار دستانش مانع شد..حواسم رفت طرف پشت سري هاي پارسا.. واخم هايم رفت توي هم.._ميدوني پشت سرت چه خبره؟
    نگاه گذرايي به پشت سرش انداخت و بي تفاوت پرسيد:چه خبره!
    _دوتا چشم داشتن دوتا ديگه هم قرض کردن دارن نگامون ميکنن.. من ازاين نگاها خوشم نمياد.
    _اگه مي خواي با خيال راحت زندگي کني نسبت به اطرافت بي توجه باش ..اگر هم نمي توني که بيا بريم تا زير اين نگاها خورده نشي
    به ناچار قبول کردم و با او هم قدم شدم..سعي ميکردم به قيافه ي جهنميه سپيده توجهي نکنم..اما نمي توانستم اخم هاي سياوش را ناديده بگيرم ..به دو گروه تقسیم شدیم وبازی با داوری عرفان شروع شد..به لطف سرویس های جانانه پارسا ودفاع خوبی که در مقابل دریافت ها داشتیم دو ست اول را ما بردیم و دو ست بعدی را هم گروه سیاوش با فاصله ی امتیاز کمی از ما برد..که البته ست آخر را ما بردیم و برنده ی بازی شدیم باید بگویم سیاوش وپارسا به طور حرفه ای بازی میکردند و بقیه در حد معمولی ..که در آخرهم فهمیدم این دو عضو تیم والیبال منطقه نیزهستند..داشتم به این فکر میکردم که چه قدر به من در کنار این جمع دوستانه البته اگر سپیده را از جمع فاکتور بگیریم خوش گذشته که صدای عرفان مرا از فکر وخیال بیرون کشید:فکر نمیکردم به این خوبی بازی کنی؟
    چشمهای مشکی اش در کمینم بود..حس میکردم از آن دسته آدم هایی است که طینتشان از صورتشان پیداست .. از آنهایی که شاید زیبا وجذاب باشند اما نچسبند و دلت میخواهد از آنها دوری کنی برای همین دوست نداشتم این طور مستقیم زیر نگاهش باشم .. کوتاه گفتم _ممنون..نظر لطفتونه..وبعد سمت دیگری راه افتادم که دیدم با من هم قدم شد و در حالی که پوزخندی را چاشنی کلامش کرده بود گفت:فکر نمی کنم هم صحبتی با آقایون زیادم واست سخت باشه که داری ازم فرار میکنی؟
    از آنجایی که دو هزاریم کج نبود وفهمیدم منظورش برخورد قبل از بازیه من وپارسا بود..اما به او حق تیکه انداختن به خودم را نمی دادم برای همین با لحن طلبکارانه ای پرسیدم منظورتون چیه؟!
    سرش را با لودگی تکانی داد وگفت:هیچی بی منظور..
    با حرص دندانهایم را روی هم فشار دادم واز کنارش رد شدم ودوباره در اولین نگاه به اطرافم چشمهای عسلیه پارسا مراقبم بود..ناخودآگاه او را با آدمهایی امثال عرفان مقایسه کردم حس کردم در نگاه عرفان دختر مثل یک طعمه است که اگر به او میدان بدهی می خواهد با زبان چرب طعمه را شکار کند..اما به نظرم پارسا باوجود نخ دادن های دخترهای اطرافش که دو موردش را خودم با چشم دیده بودم به خودش اجازه نزدیک شدن به آنها را نمی داد وبرای خودش حدومرزی قائل بود..پریسا نزدیکم شد وگفت:کار خوبی کردی که به عرفان محل ندادی؟ خوشم اومد..مرتیکه فکر میکرد تو هم مثل دخترای دیگه باهاش گرم میگیری؟
    _چطور مگه؟
    به آلاچیق که رسیدیم پریسا روی صندلی نشست وگفت:عرفان ترفندش همینه.. تا یه دختر خوشگل می بینه با بی شرمی جلوی چشم همه میره سراغش ومیخواد با زبون ریختن اونو جذب خودش کنه..
    پوزخندی زدم وگفتم:البته این دیگه ترفند نیست چون همه میدونن..
    _قبلا به منم نخ میداد مرتیکه فکر میکرد منم از اوناشم زود بهش پا میدم ..ولی منم کم نذاشتم به پارسا خبر دادم اونم حقشو گذاشت کف دستش.. حالا حق نداره چپ نگام کنه ..خدا میدونه پاکیه چندتا دختر وبه خاطر سادگیشون ازشون گرفته
    ساعتی بعد مهمانهای خانم بزرگ خداحافظی کردند ورفتند..پارسا وپریسا هم عزم رفتن کرده بودند که خانم بزرگ روبه پریسا گفت: دخترم تو با ماشین پارسا برو.. اون می مونه اینجا من باهاش کاردارم..پارسا بدون هیچ مخالفتی سوئیچ ماشینش را به پریسا دادو خودش همراه خانم بزرگ به خانه رفت ..بعد از راه انداختن پریسا به خانه آمدم وبلافاصله به حمام رفتم وزیر دوش آب سرد قرار گرفتم





  16. 172 کاربر از پست zamani.lover تشکر کرده اند .

    (='.'=) , (mahi) , * kiana * , ***mona ahmadi , *sara-m* , *توهم سبز** , *ریحانه# , --»ROZ!i«-- , aflak , ailin jo0n , anahid 33 , arefe jooon , ariana*dreams , asal-661 , aurora15 , aygeen , azisadeghi , b3666 , blub2000 , caarol , diablo8888 , dokhtare khial , Elahe-73 , elmiraa_20 , ESFonooni , fa62 , fafajoooon68 , faribash , farnam88180 , farzaneh faraji , fatemeh466 , Fatima234 , fereshteh-92 , fshy.24 , gezal goli , golzar1000 , guitar_2013 , harimeshgh , Helia6 , hoomand , hyunah , id001370 , ili mah , khazra joon , kiumars , leona , love is.. , maede7 , mahdiehhjz , Mahdis @69 , mahsadina , mahsaj , mahsan98i , mahtab10 , Maman fariba , mani1384 , mansoure , maryama1992a , maryam_95 , me_ned , mfr60 , mjmj , monir1343 , mratiger , m_reisie , narciss , nasrin.j , nasrin44 , nastaran_f , nedaj , niyayeeeeeesh , orkidehyesurati , paezzi , parei , pari daryai , pari1990 , parisa mah , peymaneh , piano4all , R-zvan , raha noonooshi , ramlin , Rehi 76 , reza9000 , roshan* , s.h.a.m.i.m , saadat2000 , saba_bad , saman_1234 , samira67 , sana22 , sara.HB , scarlet25 , Semin309 , sepide25 , setaresetar , shaghayegh91 , shahin47 , sheida_953 , silverstar , sma40 , sokute samira , somaye_t , SOSKET , Super girl , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , vafa1980 , violet_mahtab , wet dream , wildfire14 , yasaman20 , yasamin33 , yasesabs , zahra573 , zeinab75 , ziglernata , ziiiziii13 , Z_M267 , ~Radical~ , آتری , آرزو-دانايي , آهو خانمی , آوای باران , الناز محمدی , اپادا , ایماز , ایپک یولی , باران ستاک , برادپیت , بهار گل , ترنج خاتون , تنهای پردرد , خاله مریم , خواهر خانمی , خیال غزل , دل خوش , راحیل دختر تنها , رودنا , رویای عشق , سارا ف , سانازارمان , سروش آرامش , سکوت من , سیب صورتی , شروین مجد , شهزاده بانو , شهلاn , شیرین بانو , عاطفه دلنواز , عشق زندگی , عمه حمی , غزل٢٢ , فرناز66 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا عظیمی , م.نوری , ماه سیما , ماه پسند , مریم مصلحی , معصومه شهرزاد , مینا , نداي عشق , نگین79 , نیکیا , پونام , چشم قشنگ , ژوبی , کتایون2000 , کلاغ تنها , ❅●ائــــــــــل آی●❅

  17. Top | #19

    Banned


    تاریخ عضویت
    آبان 1392
    نوشته ها
    153
    میانگین پست در روز
    0.39
    تشکر از کاربر
    538
    تشکر شده 22,340 در 244 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض تنها با تو عاشقی میکنم/رها زمانی

    بعد از حمام کردن لباسهايم را پوشيدم ومشغول خشک کردن موهايم با سشوار شدم.. کارم که تمام شد..پيراهني که قرار بود تنم کنم را برداشتم وروي ميز اتو پهن کردم سرگرم اتو کشيدن بودم که در خانه باز شد به خيال اينکه زينب از خانه خانم بزرگ برگشته گفتم:اومدين خاله زينب؟.چه خبر بود اونجا؟..نفهميدين خانم بزرگ با پارسا چي کار داشت؟
    صداي سياوش که گفت:پارسا واسه تو هم مهم شده که خبرشو ميگيري را از پشت سرم شنيدم.. طوري هول شده بودم که نزديک بود با اتو دستم را بسوزانم..برگشتم وديدم که دست به سينه وحق به جانب مقابلم ايستاده خمي به ابرو آوردم وگفتم:سياوش تو عادت داري هميشه مثل جن ظاهر بشي
    _هانــــــــــــــــيه!!من برادرتم..نيازي نمي بينم مثل غريبه ها در بزنم وبيام تو
    _به هرحال من اينجا تنها نيستم
    _خودم مواظبم وميدونم زينب کي هست وکسي نيست..الانم اومدم يه کار مهمي باهات دارم
    _چه کاري؟
    _هانيه تو رفتي با پريسا توي يه مدرسه ثبت نام کردي؟!قراره باهم همکلاسم بشين؟ آخه تو چه عقلي کردي رفتي اينکارو کردي؟ پريسا که اسم فاميليتو ونام پدرتو مي فهمه..
    تازه متوجه حواسپرتي ام شدم وگفتم:اصلا حواسم به اين موضوع نبود..حالا که ديگه ثبت نام کردم سعي ميکنم نفهمه
    با ترش رويي گفت:سعي ميکني نفهمه!!..سعيتو بذار يه جا ديگه به دردت ميخوره آماده شو باهم ميريم پروندتو ميگيريم.. بايد جاي ديگه ثبت نام کني
    _حالم به هم ميخوره از اينکه شدم بازيچه دستت..چرا باعث وبانيه اين همه درد سر شدي؟
    سعي کرد با لحني دلجويانه باز هم براي رسيدن به خواسته اش متقاعدم کند _ميدونم بودن توي اين وضعيت برات سخته اما الان بايد بريم چون کار از محکم کاري عيب نمي کنه..
    بعد هم با سماجت حرفش را تکرار کرد:آماده شو بريم..
    باز هم از سر اجبار قبول کردم وگفتم:خيلي خوب نيازي نيست تو بياي من خودم ميرم..
    لبخند پيروزمندانه اي زد وگفت: قربون خواهري..حالا چه کاريه تنها بري با هم ميريم ديگه..
    _گفتم که خودم ميرم حالام برو بيرون..
    _گونه ام را کشيد وگفت:خيلي خوب.. آجي حالا چرا مگسي ميشي
    اين را گفت ورفت..با عصبانيت آماده شدم و بعد از اطلاع دادن به زينب که تازه از خانه خانم بزرگ رسيده بود از خانه بيرون آمدم.. به آخر حياط که رسيدم ماشين پارسا را ديدم که براي عباس آقا بوق ميزد تا دروازه را باز کند.. وقتي از کنارش رد ميشدم متوجهم شد وسرش را از شيشه ماشين بيرون آورد.._جايي ميري برسونمت؟
    کيفم را روي دوشم جا به جا کردم وگفتم: ممنون زحمتت ميشه..
    _رفتي بيرون سر سه راه وايسا اونجا سوارت ميکنم..
    _ممنون با تاکسي ميرم
    حرفم را نشنيده گرفت وبراي عباس آقا که در را برايش باز کرده بود به نشانه تشکر بوقي زد وگفت: سر راه ..باشه؟
    باشه اي گفتم و زود تر از او از حياط خارج شدم..خودم را به سر سه راه رساندم..هنوز ماشينش از حياط خارج نشده بود ..ناگهان شيطنتم گل کرد وتصميم گرفتم پشت تنه درخت پنهان شوم و وانمود کنم که منتظرش نمانده ام..همين کاررا هم کردم وقتي ماشينش سر سه راه رسيد متوقفش کرد ونگاهي به اطرافش انداخت وقتي پيدايم نکرد از ماشين پياده شد..کلافه وعصباني دستي به موهايش کشيد وبه سمت ماشينش راه افتاد ..در حالي که از حرکاتش به خنده افتاده بودم از پشت درخت بيرون آمدم..دقيقا پشت سرش قرار داشتم که گفتم :پارسا..
    برگشت و بعد از اينکه براندزم کردبا لبخند پر از شيطنتي که روي لبهايش بود گفت:تو موش وگربه بازي هم بلد بودي ومن نميدونستم!!
    باخنده گفتم:فقط یه شوخی بود..
    چشمهایش برق خاصی زدو یکتای ابرویش را بالا داد وگفت:باشه!!بیا بالا دیرم نشه
    سوار ماشين که شديم بی اختیار شوق زائدالوصفی در خودم حس کردم..پارسا عينک آفتابي اش را روي چشم هايش زد وشيشه سمتم را پايين داد..ماشین را که به حرکت در آورد موباليش زنگ خورد
    _بگو رحمتي..
    _......
    _نيم ساعت ديگه اونجام
    _......
    _حالا خوبه سياوش پيش پاي من راه افتاد..بهشون بگو شروع کنن منم ميرسم
    قطع که کرد گفتم: منو سر خيابون پياده کن از اونجا با تاکسي ميرم..
    لبخند محوی روی لبانش پدیدار شد وگفت:عجله ای ندارم می بینی که سرعتم روی شصته..
    دقايقي که گذشت نگاه گذرايي به رويم کرد ودوباره به مقابلش چشم دوخت وگفت:هانيه..تو خواهر يا برادري نداري؟
    مانده بودم چه بگویم.. نه می توانستم حرفی نزنم و نه دلم می خواست دروغ بگویم..نفس عمیقی کشیدم وگفتم :نه ندارم
    _يعني هيچ کسي رو جز زينب نداري؟مگه میشه!!
    لحنم کمی تند شد:حالا که می بینی شده
    انتظار نداشت با این لحن جوابش را داده باشم باتصور اینکه حرفش باعث رنجشم شده به سمتم مایل شد ونگاه گذرایی به نیم رخ صورتم کرد.._منظوری نداشتم ..فکر نمیکردم ناراحت بشی
    برای اینکه نشان بدهم که از سوالش ناراحت نشدم وبی منظور لحنم تند شده باچشمانی پر از خنده نگاهش کردم وگفتم :من ناراحت نشدم
    همان لحظه به سر خیابان رسیدیم وسریع گفتم:لطف کردی ..نگه دار من پیاده میشم
    ماشین راکه نگه داشت به سمت در چرخیدم تا پیاده شوم که دستم را در دستش گرفت وفشار خفیفی به آن وارد کرد..
    بی اختیار تنم مور مور شد..دستم را از زیر دستانش بیرون کشیدم.. نگاهش به جلو بود که گفت:تو همیشه دستات اینطوری یخه یا اینکه..
    با حرص نگاهش کردم وگفتم:تو هم همیشه عادت داری دست یکی را یهویی بگیری!
    نیم نگاهی به صورتم کرد وبا بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت وگفت:نه ..فقط بعضی وقتا دوست دارم
    یک مرتبه به این فکر افتادم که تمام رفتارهای پارسا یک بازی است می خواهد احساسات دخترانه ام را به بازی بگیرد..با این فکر سریع از ماشین پیاده شدم وتمام حرصم را با کوبیدن در ماشین به هم خالی کردم..
    با صدای کشیده شدن لاستیک های ماشینش روی آسفالت فهمیدم که رفته.. خواستم برای یک تاکسی دست بلند کنم که یک ماشین 206 جلوی پایم ترمز زد..راننده اش که پسری نوجوان وتقریبا هم سن وسال خودم بود کله ی بی مصرفش را از لای شیشه بیرون آورد وبا لحن مسخره ای گفت:خانمی کجا تشریف می برید برسونمتون!!
    نگاه دقیقی روی صورتش کردم.. هنوز پشت لبش هم سبزنشده بود ...بدون آنکه جواب گستاخی اش را بدهم خواستم راهم را کج کنم که که دیدم پارسا دنده عقب گرفته وبه ما نزدیک میشود.. ماشینش را درست پشت 206 نگه داشت وبه محض پیاده شدن.. چپ چپ نگاهم کرد که باعث شد کمی از حالتی که به خود گرفته بود بترسم ..راننده ی سمج هم مدام با متلک گفتن از من می خواست سوار ماشینش شوم واصلا حواسش به پشت سرش نبود که پارسا غافلگیرانه موهای ژل زده اش را چنگ زد وبه سمت خود کشید پسرک با وحشت به چشمهای برزخیه پارسا خیره شد و با صدای مرتعشی گفت:چته آقا موهامو ول کن.. از جاش کندی..
    پارسا باحرص سرش را به عقب هول داد وموهایش را رها کرد وگفت:آخه جوجه تو رو چه به این غلطا ..حیف که دلم به حال مامان وبابات می سوزه وگرنه به جای موهات سرتو از جاش میکندم
    پسره که از کرده اش پشیمان شده بود فرصت را غنیمت شمرد وبا نهایت سرعت از ما دور شد..
    پارسا مقابلم ایستاد وبرای چند ثانیه به صورتم خیره شد وبعد نفسش را محکم بیرون داد وگفت :بی خیال جسله.. بیا بریم میرسونمت
    لبی تر کردم وگفتم:نمی خوام واسم فردین بازی در بیاری ..خودم میرم..
    بی حوصله گفت:فردین بازی کدومه؟ خوشت میاد اینجا وایسی وهر کی از راه میرسه واست یه بوقی بزنه ومتلک بارونت کنه..
    دوباره فکری در ذهنم نقش بست که حمایتش هم جزئی از بازیشه.........با همین افکار جدی تر از قبل گفتم:ایناش دیگه به خودم مربوط میشه؟
    کلافه گفت:یه پا داره دیگه آره!!
    نگاهم را از او گرفتم وبه زمین چشم دوختم.. ازم فاصله گرفت وکمی جلوتر رفت و برای یک تاکسی دست تکان داد..تاکسی جلوی پایش نگه داشت.. پارسا با اشاره گفت که بروم وسوار شوم ..
    نمی دانم چرا ولی از حمایتش لذت می بردم..هرچند که نمی خواستم خودم را گول بزنم که این مراقبتها از سر دوست داشتن است..اینبار بدون لج بازی رفتم وعقب ماشین سوار شدم .. کرایه ماشین را دربست پرداخت و به راننده گفت راه بیفتد..دلم نیامد حالا که به خاطر من دست از کارش کشیده تشکری نکنم.. یعنی بی ادبی بود.. نگاهم را سمتش چرخاندم وبرایش به نشانه تشکر سرم را تکان دادم.. در حالی که انگشتانش را در جیب شلوار جینش فرو برده بودوو لبخند دوستانه ای به رویم زد..همزمان با فاصله گرفتنش از ماشین راننده هم ماشین را به حرکت در آورد





  18. 163 کاربر از پست zamani.lover تشکر کرده اند .

    (='.'=) , (mahi) , * kiana * , ***mona ahmadi , *sara-m* , *توهم سبز** , *ریحانه# , --»ROZ!i«-- , .f@rnoosh. , aflak , ailin jo0n , anahid 33 , arefe jooon , ariana*dreams , asal-661 , aygeen , azisadeghi , b3666 , Be range shab68 , blub2000 , diablo8888 , dokhtare khial , Elahe-73 , elmiraa_20 , ESFonooni , fa62 , faribash , farnam88180 , farzaneh faraji , fatemeh466 , Fatima234 , fereshteh-92 , gezal goli , golzar1000 , guitar_2013 , harimeshgh , hed2010 , hoomand , hyunah , id001370 , ili mah , khazra joon , leona , love is.. , maede7 , mahdiehhjz , Mahdis @69 , mahsadina , mahsaj , mahsan98i , mahtab10 , Maman fariba , mani1384 , mansoure , maryama1992a , maryam_95 , me_ned , mfr60 , mjmj , mratiger , m_reisie , narciss , nasrin.j , nasrin44 , nastaran_f , nazisaki , nedaj , orkidehyesurati , paezzi , parei , pari daryai , pari1990 , parisa mah , peymaneh , piano4all , R-zvan , ramlin , Rehi 76 , reza9000 , roshan* , roya1365 , s.h.a.m.i.m , saadat2000 , saba_bad , sahar tehran 69 , saman_1234 , samira67 , sana22 , sara.HB , Semin309 , sepide25 , setaresetar , shaghayegh91 , shahin47 , sheida_953 , sma40 , sokute samira , somaye_t , SOSKET , Super girl , tania_7 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , wet dream , wildfire14 , yasaman20 , yasamin33 , yasesabs , zahra573 , zeinab75 , ziglernata , ziiiziii13 , Z_M267 , ~Radical~ , آتری , آهو خانمی , آوای باران , اردیبهشت 3 , الناز محمدی , اپادا , ایماز , ایپک یولی , باران ستاک , بارون بهار , برادپیت , بهار گل , ترنج خاتون , تنهای پردرد , خاله مریم , خواهر خانمی , دل خوش , راحیل دختر تنها , رویای عشق , سارا ف , سانازارمان , سروش آرامش , سکوت من , سیب صورتی , شروین مجد , شهزاده بانو , شهلاn , شیرین بانو , عاطفه دلنواز , عشق زندگی , عمه حمی , غزل٢٢ , فرناز66 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا عظیمی , م.نوری , ماه سیما , مریم مصلحی , معصومه شهرزاد , نگین79 , نیکیا , پونام , چشم قشنگ , ژوبی , کتایون2000 , کلاغ تنها , ❅●ائــــــــــل آی●❅

  19. Top | #20

    Banned


    تاریخ عضویت
    آبان 1392
    نوشته ها
    153
    میانگین پست در روز
    0.39
    تشکر از کاربر
    538
    تشکر شده 22,340 در 244 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض تنها با تو عاشقی میکنم/رها زمانی

    آن روز با هزار زحمت ودروغ سر هم کردن براي مدير مدرسه ي مظاهر توانستم پرونده ام را از او بگيرم.. به بهانه اينکه مي خواهيم از اين شهر برويم وبايد تا مهلت ثبت نام مدارس تمام نشده پرونده ام را منتقل کنم..بالاخره راضي شد که نام مرا از ليست دانش آموزان آنجا خط بزند وپرونده ام را به خودم برگرداند..بعد از گرفتن پرونده دوباره با گرفتن تاکسي دربست بي خيال مال دنيا شدم وبه خانه برگشتم..بعد از ظهر همان روز وقتي سري به آشپزخانه زدم زينب را سرگاز مشغول پختن غذا ديدم..باتعجب پرسيدم:خاله از الان دارين شام درست مي کنين؟
    حواسش را به من داد وگفت:آره دخترم آخه مسئوليتم توي خونه خانم بزرگ دوبل شده
    رفتم داخل ودر حالي که به ديوار تکيه مي دادم پرسيدم:چرا؟
    _بشين دخترم يه چايي واست بريزم.. بعدشم تعريف کنم
    رفتم و روي صندلي نشستم ومنتظر شنيدن حرفهايش شدم..در قابلمه را گذاشت وبراي هردويمان چاي ريخت..وبعد از آن آمد ومقابلم نشست_راستش از اين به بعد بايد دوجور غذا توي خونه خانم بزرگ درست کنم.. غذاي خانم که جداست ..بي نمک و رژيمي.. پارسا هم که از اين به بعد يکي از اهالي اين خونه شده غذاي بي نمک ورژيمي نمي خوره ..غذاي جوون بايد پرچرب وبانمک باشه..
    فهميدم مقدمه چينيه غيبتش را کرده..پرسيدم مگه قراره پارسا با خانم بزرگ زندگي کنه!!
    و دوباره انگار سوژه مهمي دستش داده باشم نشست وبا آب وتاب شروع کرد به تعريف کردن:آره مادر..نزديکاي ظهر که توي آشپزخونه مشغول پخت وپز بودم.. خانم بزرگ وپارسا رسيدن..خانم بزرگ شده بود عين يه گوله آتيش.حسابي هم به پارسا توپيد که چرا رفتي خونه جدا گرفتي؟مگه خونه بابات چش بود..پارسا هم فقط جوابش يه کلام بود که من خونه بابام باوجود ساناز راحت نيستم..... وبعد با تکان دادن انگشت اشاره اش گفت:ديدي گفتم..زن باباش بهش نظر داره..نکته از همين جملش پيدا بود
    در دل گفتم"زينب الحق که دست همه غيبت کننده هارو از پشت بستي منم که گوشم درد ميکنه واسه شنيدن هرچي درباره اونه"نفسي که تازه کرد گفت:خانم بزرگم حرف آخرشو زد وگفت:ميري وسايلاتو جمع ميکني ويکراست مياي همون اتاقي که قرار بود اتاق تو ونامزدت باشه..
    من هم که ديدم زينب سرش درد ميکند براي غيبت وفعلا چونش گرم شده از فرصت استفاده کردم وپرسيدم:راستي خاله زينب قضيه ي اين اتاق پارسا ونامزدش چي بوده؟
    فنجان چاي را از روي لبش برداشت وگذاشت روي ميز..گلويش را صاف کرد وگفت:دو سال پيش خانم بزرگ يکي از دختراي فاميلشوبه پارسا معرفي کرد..اسمش نگار بود..دختر نگو يه تيکه جواهر..خانم ..باوقار..مودب.. کم حرف..سر به زير..اصلا هرچي خصوصيات خوب بود تو وجود اين نگار پيدا ميشد..بايد بودي ومي ديدي چه قيامتي شد..همه جلوي خانم بزرگ جبهه گرفتن..همين مادر آقا سياوش رفت تو روي خانم بزرگ وايساد وگفت پارسارو وادار به از دواج زورکي نکن..دختر من نشون کرده ي اونه..با اين کارش تازه ماجراها شروع شد..آقا فرشادم که راضي به ازدواج سپيده بود مخالف سر سخت خانم بزرگ شد..تا اينکه خود پارسا پيش همه اعلام کرد با نگار ازدواج ميکنه..با اين کارش يه جورايي آب پاکي رو ريخت رو دست همه ودهن همه رو بست..فرشاد خان هم با پسرش سر لج افتاد ورفت به خواستگاري ساناز..اين دختر ويه مدتي بود که مي خواست اما چون پارسا مخالف ازدواجش با ساناز بود دست نگه داشته بود.. ولي وقتي مي بينه پسرش روي دستش بلند شده بلافاصله ميره ودختره رو عقدش ميکنه..قرار بود عروسيه پارسا ونگار توي همين باغ گرفته شه اتاقشونم خانم بزرگ آماده کرده بود..اما تنها يه روز مونده به عروسي با تصادف
    نگار همه چي رنگ عزا گرفت..اتاق اين دوتا جوونم که قرار بود بشه مثلا حجله ي عروسيشون از همون روز قفله
    با حرفهاي زينب اين سوال به ذهنم آمد که پارسا نگار را دوست داشته يا آن وقتها هنوز هم در تب عشق ساناز بوده!!..زينب از جايش بلند شد وگفت:من برم تا دير نشده.. برگشتم برنجم ميذارم
    _خاله تو برو فکرتم اينجا نباشه ..من خودم برنجشو آماده ميکنم
    _زحمتي برات نباشه دخترم!!
    _اين حرفا چيه.. تا الان شما زحمت کشيدين يه بارم من ..
    تشکري کرد ورفت..هوا کم کم تاريک ميشد که برنج را روي دم گذاشتم و سري به اتاقم زدم ..به محض پا گذاشتن به اتاقم حس کردم دلم بدجوري براي مادرم تنگ شده.. هميشه اخرهاي تابستان دلم ميگرفت به خصوص که امروز هم غروب جمعه بود و روي اين اين حس وحال من تاثير زيادي گذاشته بود..سراغ چمدانم رفتم واز داخلش چادر نماز مادرم را در آوردم..چادر را روي صورتم گذاشتم وبا يک نفس عميق بوي دلنشينش را به جان کشيدم..برای اولین بار تصمیم گرفتم با چادرش نماز بخوانم برای همین به دستشويي رفتم ووضو گرفتم وچادرش را روی سرم انداختم ونماز خواندم ..نمي دانم شايد تاثير نماز بود که احساس آرامش عجيبي کردم..بعد از نماز در حال جمع کردن چادر مادرم بودم که زينب از خانه خانم بزرگ برگشت از چارچوب در به اتاقم سرک کشيد وگفت:قبول باشه دخترم..
    _قبول حق باشه..
    آمد داخل وگفت:برو بالا يه سري به خانم بزرگ بزن کارت داره..
    چند دقيقه ي بعد در خانه خانم بزرگ بودم ..فنجان قهوه اي را مقابلم گذاشت و با لحن مهرباني گفت:بخور دخترم من اهل قهوه نيستم اما به خاطر تو درستش کردم
    با يک لبخند چالي روي گونه ام انداختم وگفتم :زحمت کشيدين مادر جون ..
    يک قلوپ از قهوه را که خوردم پرسيدم با من کاري داشتين؟
    در حين بلند شدن از جايش گفت: صبر کن الان برميگردم
    تا برگردد چند بار از خودم پرسيدم "ممکنه چي کارم داشته باشه"وقتي برگشت يک پارچه تا شده در دستش بود که آمد و داد به دستم ..بازش که کردم فهميدم يک روسريه بي اندازه زيباست که دور تا دورش طلا کاري ونقره کاري شده.. البته فقط حدس زدم که نقره وطلا باشد..با خوشحالي رو به خانم بزرگ که کاملا فهميده بود تا چه اندازه خوشحالم کرده گفتم:ممنون.. اين مال منه!
    _آره عزيزم قابل تورو نداره.. اينو پارسال از مکه واسه يه نفر که خيلي واسم عزيزه خريدمش ..ولي خب مثل اينکه قسمت نبود مال اون باشه.. خواستم بگم دوست دارم تو صاحب اين روسري باشي
    با اينکه دلم مي خواست بپرسم قرار بوده اين روسري که لنگه اش را تا به حال جايي نديده بودم براي چه کسي باشد اما چون احساس کردم جواب این سوال به من مربوط نمی شود واگر خانم بزرگ می خواست همان اول صحبتش میگفت از پرسیدنش صرف نظر کردم و دوباره به خاطر این هدیه ارزشمندش از او تشکر جانانه ای کردم.. وقتی از حضور خانم بزرگ مرخص شدم..همان ابتدای راهرو با پارسا رو در رو شدم برخلاف صبح که پر انرژی وسرحال بود اینبار مثل توپی بود که بادش خالی شده باشد با صدای آرامی سلام دادم که جوابم را با لحن سردی داد..حس کردم در حال خودش نیست چون آشکارا حضورم را نادیده گرفت ورفت داخل ..
    ویرایش توسط zamani.lover : 1392,09,28 در ساعت ساعت : 16:44


  20. 164 کاربر از پست zamani.lover تشکر کرده اند .

    (='.'=) , (mahi) , * kiana * , ***mona ahmadi , *sara-m* , *توهم سبز** , *ریحانه# , --»ROZ!i«-- , .f@rnoosh. , aflak , ailin jo0n , amirhosseinac , anahid 33 , arefe jooon , ariana*dreams , asal-661 , asemanii , asena72 , aurora15 , aygeen , azisadeghi , b3666 , Be range shab68 , blub2000 , caarol , com86 , diablo8888 , Elahe-73 , elmiraa_20 , ESFonooni , faribash , farnam88180 , farzaneh faraji , fatemeh466 , Fatima234 , fereshteh-92 , gezal goli , golzar1000 , guitar_2013 , harimeshgh , hed2010 , hoomand , hyunah , id001370 , ili mah , khazra joon , leona , love is.. , maede7 , mahdiehhjz , Mahdis @69 , MAHNAVI , mahsadina , mahsaj , mahsan98i , mahtab10 , Maman fariba , mani1384 , mansoure , maryama1992a , maryam_95 , me_ned , mfr60 , mjmj , mojgan am , monir1343 , mratiger , narciss , nasrin.j , nasrin44 , nastaran_f , nedaj , orkidehyesurati , paezzi , parei , pari daryai , parisa mah , peymaneh , piano4all , R-zvan , ramlin , Rehi 76 , reza9000 , roshan* , roya1365 , s.h.a.m.i.m , saadat2000 , saba_bad , sahar tehran 69 , saman_1234 , sana22 , sana98 , sara.HB , Semin309 , sepide25 , setaresetar , shaghayegh91 , shahin47 , sma40 , sokute samira , somaye_t , SOSKET , Super girl , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , wet dream , wildfire14 , yasaman20 , yasesabs , zahra573 , zeinab75 , ziglernata , ziiiziii13 , Z_M267 , آتری , آرزو-دانايي , آهو خانمی , آوای باران , اردیبهشت 3 , الناز محمدی , اپادا , ایماز , ایپک یولی , باران ستاک , بارون بهار , برادپیت , بهار گل , ترنج خاتون , تنهای پردرد , خاله مریم , خواهر خانمی , دل خوش , راحیل دختر تنها , رویای عشق , سارا ف , سانازارمان , سروش آرامش , سکوت من , سیب صورتی , شادونه. , شروین مجد , شهزاده بانو , شیرین بانو , عاطفه دلنواز , عشق زندگی , عمه حمی , غزل٢٢ , فرناز66 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا عظیمی , م.نوری , ماه سیما , مریم مصلحی , نگین79 , نیکیا , پونام , چشم قشنگ , چشمک ستاره , ژوبی , کتایون2000 , کلاغ تنها , ❅●ائــــــــــل آی●❅

صفحه 2 از 13 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان عاشقی اما با خون | fatema$76$ کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,06,20, ساعت : 21:20

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •