«تشریفات ساده» فیلم کمتر دیده شدهی «جوزپه تورناتوره» کارگردان موفق ایتالیایست. این کارگردان را در ایران بیشتر با سه فیلم «سینما پارادیزو»، «افسانهی 1900» و «ملنا» میشناسند. «تورناتوره» علاقهی فروانی به مضامین انسانی دارد و موضوع اغلب فیلمهایش هم دربارهی شخصیتهایست که تلاش میکنند خودشان را بشناسند و مسیر درست زندگیشان را خود پیدا کنند. ولی من شخصا «تورناتوره» را به این دلیل دوست دارم که تلاش میکند هربار داستان متفاوتی را برای مخاطبش تعریف کند. او در داستان پردازی بسیار تبحر دارد و شخصیتها و داستانهایش بسیار ملموس و قابل باور از کار در میآیند. او در «افسانهی 1900» موفق میشود شخصیتی کاملا خیالی با نیروهایی خیالی و در فضا و داستانی که امکان وقوعش در دنیای واقعی صفر است بینندهی فیلمش را وادار کند تا شخصیت داستانش را کاملا درک و با او به بهترین نحو ممکن همزاد پنداری کند. ولی بدون شک «تشریفات ساده» متفاوتترین فیلم اوست.
«تشریفات ساده» داستان مردیست که بعد از خودکشی در فضا و مکانی بین زندگی و مرگ گیر میکند تا متوجه اشتباهش بشود. «اونوف» نویسندهای بسیار بزرگ است که در شبی بارانی در جنگلی سرگردان است. مامورین پلیس او را پیدا میکنند و چون مدارک شناسایی همراه ندارد و قتلی هم در آن حوالی اتفاق افتاده است او را با خود به پاسگاه پلیسی در ناکجا آباد میبرند. نویسنده که بسیار از این شرایط ناراحت است مورد بازخواست کمیسری قرار میگیرد که در آن پاسگاه انجام وظیفه میکند. هر چه فیلم جلوتر میرود و بیشتر با شخصیت نویسنده آشنا میشویم داستان هم به همان اندازه پیچیدهتر میشود. نویسندهای که به خاطر نمیآورد چند ساعت پیش چه کارهایی انجام داده است و بازپرسی که مجبور است از بزرگترین نویسندهی دوران زندگیش بازخواست بکند. در نهایت این نویسنده است که متوجه می شود خودش را گم کرده است و سالهات که در زندانی که خودش برای خودش ساخته است به دور از زندگی و شادی فقط نفس میکشده است.
«تشریفات ساده» فیلمی محکمی است که بر روی چهار ستون قوی بنا نهاده شده است. ستون اول کارگردانی بسیار قوی فیلم است. در تک تک سکانسها و نماها حضور قوی کارگردان بسیار خوب احساس میشود. کارگردان به خوبی میدانی که قصد گفتن چه چیزی را دارد. اوست که بر تمامیت فیلمش حاکم است و لحظه به لحظه فیلم را آنچنان جلو میبرد که میخواهد. کارگردان کاملا به این موضوع واقف است که حرفی که فیلم قصد گفتنش را دارد حرف سادهای نیست و نیاز به دقت و کنترل بیشتری دارد تا فیلم از مسیر اصلی خودش منحرف نشود.
دومین ستون فیلمنامهی قوی فیلم است. «تورناتوره» که خود نویسندهی فیلمنامه هم هست. به خوبی توانسته است با خلق شخصیتهای قوی و فضا سازی تاثیر گذار حرف اصلیش را به خوبی منتقل کند. اما بدون شک نقطهی قوت اصلی فیلمنامه دیالوگهای بی نظیر فیلم است. کل فیلم در صحبت های کمیسر و نویسنده خلاصه میشود ولی همین دو شخصیت چنان دیالوگهای قویی دارند که به جرات میتوان آن را یکی از تاثیر گذارترین فیلمنامههای دهه نود دانست.
ستون سوم، فضا و لوکیشن فیلم است. کل فیلم در یک پاسگاه پلیس کذایی میگذرد که در ناکجا آبادی قرار دارد که انگار مستقل از کل دنیاست. شبی تاریک که سراسرش بارانی سیل آسا و دیوانه کننده در حال باریدن است. رعد و برقهایی که هر لحظه شدیدتر میشوند و سقفی که دائما در حال چکه کردن است. محیط فیلم آنچنان زنده به نظر میرسد که تقریبا نیازی به موسیقی متن در فیلم احساس نمیشود. این فضا با استفاده از صداهایی که گاها شنیده میشوند هم تاثیر گذارتر شده است. صداهایی که کارگردان با استفاده از خلاقیت خود در لحظاتی که شخصیت اصلی فیلم به واقعیت وحشتناک در حال وقوع در اطرافش پی میبرد بر روی کلوزاپهای سریع فیلم گذاشته است تا بار سنگین فضای حاکم را هرچه بیشتر سنگینتر بکند.

و در نهایت ستون چهارم، خلق چنین فضایی و خوانش چنین دیالوگهایی به همراه منتقل کردن احساسات شخصیتهای فیلم کار بسیار دشواریست که «ژرار دپاردیو و رومن پولانسکی» به خوبی از عهدهی آن بر آمدهاند. «دپاردیو» در نقش نویسندهای که خودش را گم کرده است چنان تاثیر گذار ظاهر می شود که به کل از یاد می برید که در حال تماشای فیلم هستید. «رومن پولانسکی» هم که به خواهش کارگردان در این نقش ظاهر شده است یکی از بهترین کمیسرهای تاریخ سینما را در این فیلم خلق کرده است. شخصیتی که در کل فیلم حاکم بلامنازع تصاویر فیلم است.
در فیلم با انسانی روبه رو هستیم که در اوج شهرت به سر میبرد ولی مشکلی بزرگ دارد. او خودش را گم کرده است و در این پوچی تصمیم به خودکوشی میگیرد. او فردی است که زندگی نامهاش را تغییر داده است تا هر چه بیشتر از گذشتهاش دور شود. افرادی را که میشناخته دیگر به خاطر نمیآورد چون چنان خود را غرق در تنهایی کرده است که حتی قیافهی خودش را هم فراموش کرده است. او تنها را فرار از این تنهایی را در نوشتن پیدا کرده است. به گونهای که خودش در جایی میگوید که « انسان ها برای این نمینویسن که دوست دارن بنویسن، برای این مینویسن چون کاری دیگهای برای انجام دادن ندارن». اما بعد از مدتی متوجه میشود حتی دنیاهایی که برای خودش خلق کرده هم نمیتواند او را از این تنهایی نجات دهد. به همین دلیل دست به خودکشی میزند و در ناکجا آبادی مجبور میشود تا با برگشتن به گذشتهی فراموش شدهاش خودش را دوباره پیدا کند و زمانی که بلاخره خود را پیدا میکند و معنی زندگی را میفهمد چیزی جز افسوس از عملی که انجام داده است برایش باقی نمیماند. او در آخرین لحظات تلاش میکند تا احساسش را به زنی که دوستش دارد ابراز کند ولی دیگر آنقدر از زندگی دور شده است که صدایش قدرت عبور از خطوط تلفن را هم ندارد. «تورناتوره» با نگاهی هر چند خیالی ولی دقیق و موشکافانه به بررسی اصلیترین علت خودکشی یعنی تنهایی میپردازد. تنهایی نه از جنبهی فیزیکی بلکه تنهایی خود خواسته در حضور دیگران که برخی، حتی افراد سرشناس برای خود انتخاب میکنند.

نقدی دیگر بر این فیلم :
جوزپه تورناتوره نویسنده ، کارگردان ، تدوینگر و تهیه کننده سرشناس ایتالیایی در 27 مه 1956 در شهری کوچک در نزدیکی پالرمو ایتالیا به دنیا آمد . وی در ابتدا بعنوان عکاس آزاد در نشریه ها و مجلات مختلف مشغول به کار شد . پس از آن در سال 1979 به مدت 6 سال با شبکه ملی ایتالیا بعنوان نویسنده و کارگردان همکاری کرد ؛ تا آنکه در 1986 با ساخت فیلم " پروفسور" رسماً وارد دنیای سینما می شود . وی که از استعداد بسیار بالایی در فیلمسازی برخوردار بود با ساخت فیلم " سینما پارادیزو " در 1988 تحسین بسیاری از منتقدان سینما را بر می انگیزد و خود را به عنوان کارگردانی صاحب سبک و خلاق معرفی می کند ؛ وتا آنجایی پیش می رود که بخاطر فیلم سینما پارادیزو برنده جایزه اسکار ( بهترین فیلم غیر انگلیسی ) می شود.

به جرات می توان یکی از شاهکارهای تورناتوره را " یک تشریفات ساده " دانست . فیلمی که با سناریو ، تدوین و کارگردانی بسیار عالی تورناتوره و بازی فوق العاده جذاب دپاردیو و پولانسکی در کنار موسیقی خوب انیو موریکونه ، پس از گذشت سالهای طولانی از ساخت آن ، هنوز الهام بخش بسیاری از کارگردانان دنیا می باشد ( مانند اسکورسیزی که با ساخت فیلم "جزیره شاتر" نشان داد بشدت تحت تأثیر این فیلم قرار گرفته است ).

کارگردان در سکانس آغازین فیلم بعد از شلیک گلوله ، سوالی را در ذهن بیننده ایجاد می کند مبنی بر اینکه اگر گلوله به سمت دوربین شلیک شد پس چرا بعد از آن دوربین ( به عنوان اول شخص ) شروع به حرکت می کند که گویی کسی که تیر به او شلیک شده ، اتفاقی برایش نیفتاده است و این سوال تا لحظات پایانی فیلم که مشخص می شود ماجرا از چه قرار بوده ، در ذهن بیننده بی پاسخ باقی می ماند ؛ البته در کنار این سوال ، پرسشهای دیگری نیز در طول فیلم در ذهن بیننده ایجاد می شود ؛ بعنوان مثال اینکه اگر اونوف کسی را کشته است ، چرا رفتار مأموران پلیس در زمان دستگیری با وی اینقدر دوستانه می باشد ؛ و یا به چه علت است که بازرس با اونوف رفتاری محبت آمیز دارد. این سوالات و پرسشهایی از این دست ، همچون پاگردهای پلکان می باشند که باعث می شود شگرد تاخیرزایی تورناتوره به خوبی بیننده را تا آخرین لحظات نگهدارد .

خصوصیت بسیار مهم و در عین حال بسیار زیبای فیلم این است که از همان لحظه آغاز، کارگردان بگونه ای فیلم را به تصویر می کشد که یا اتفاقات در ذهن اونوف ( که بسیار مشوش است ) رخ داده و بیننده از منظر وی به ماجراها نگاه می کند و یا آنکه حوادث در ذهن حسابگر بازرس رخ داده و نظرگاه تماشاگر به ماجرا همان نظرگاه بازرس می باشد ؛ و در وحقیقت تورناتوره بیننده فیلم را لحظه ای بجای اونوف و لحظاتی بعد بجای بازرس قرار می دهد. مثلا زمانی که اونوف در حال تعریف وقایع می باشد فلاش بک های فیلم بسیار درهم ریخته و آشفته است و در زمانی که بازرس وقایع را بازگو می کند فلاش بک های بسیار مرتب و منظم می باشد . و یا می توان به تله موشی که در کمد پاسگاه قرار دارد، اشاره کرد ؛ زمانیکه کمد برای اولین بار باز می شود تله موشی در طبقه دوم وجود دارد و اونوف با دیدن آن احساس می کند بازرس برای او دامی پهن کرده است ، در ادامه داستان اونوف در زمان بازجویی موشی را در کنج یکی از دیوارها رویت می کند ، که احساس می کند موش خود او است و دقایقی بعد صدای بسته شدن تله موش را می شنود و در این زمان است که احساس کرده دیگر راه فراری ندارد و تمام داستان گذشته خود را بطور دقیق و بی کم و کاست می گوید ، اما بعد از روشن شدن حقیقت ماجرا به سراغ کمد رفته و می بیند موشی در تله نیفتاده است ؛ در تمام این بخش از داستان نیز تورناتوره نظرگاه بیننده را ، نظرگاه اونوف قرار می دهد.