ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان خیال های ترک خورده | مامیچکا کاربر انجمن
گل نقش طاووس



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
58. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    2 3.45%
  • 15 تا 20

    7 12.07%
  • 20 تا 25

    23 39.66%
  • 25 تا 30

    9 15.52%
  • بالای 30

    17 29.31%
صفحه 1 از 11 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 107
  1. Top | #1

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    1,950
    میانگین پست در روز
    1.26
    محل سکونت
    تبریز
    تشکر از کاربر
    11,274
    تشکر شده 65,836 در 1,957 پست
    حالت من
    Shokeh
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان خیال های ترک خورده | مامیچکا کاربر انجمن

    سلام بچه ها...
    من برگشتم با چهارمین رمانم...
    ممنونم از کسایی که بعد از رمان مرده زاد بهم سر می زدن و می پرسیدن رمان بعدیم کی شروع میشه.. به علت مشغله های شدید کاری و درسی نشد که زودتر از این بزارم و خوشحالم و بهتون افتخار می کنم که به یاد من بودید و فراموشم نکردید... رمان من داستان قابلداری نیست.. هر چی هست ترشحات ذهن نیمه هوشیار و قلممه.. بی اندازه سپاسگذارم که بهش ارج و بها می دید.. این رو تو دنیا با هیچ چیز دیگه نمی تونم عوض بکنم..یه چندتا نکته رو لازم می دونم بهتون بگم:
    اینکه من نویسنده داستانهای جنایی یا پلیسی نیستم.. یعنی از دستم برنمیاد.. داستانهای پلیسی و جنایی و هیجانی یا عشقی نویسنده های خاص خودشون رو دارن..من نویسنده رمانهای اجتماعی هستم اونم در مورد مشکلات خانومها.. موضوعات خاصی رو هم برای رمانم انتخاب می کنم.. مثلا رمان اولم در مورد طلاق بود..رمان دومم در مورد نقش مادر و حضانت بچه... حالا موفق هستم یا نه بستگی به نظر شما داره.. پس از من زیاد توقع رمان پر هیجان نداشته باشید.. رمانهای من سیر ارامی دارن... البته مرده زاد یک استایل دیگه بود که با اینکه میتونست خیلی بهتر از اون باشه ولی به خاطر سهل انگاری من نواقص زیادی داشت و واقعا در حقش اجحاف کردم..
    من همیشه پایان باز رو دوست داشتم.. یعنی دوست دارم خواننده بنا بر حس و فهم خودش تصمیم بگیره که اخرش چی شد.. درست مثل فیلمهای استاد اصغر فرهادی... البته من هیچگاه جسارت نمی کنم خودم رو با ایشون مقایسه کنم ولی می خوام بگم سبک ایشون رو می پسندم.. دوست دارم خواننده ام در مورد رمانم فکر کنه.. و اینکه هیچ گاه کتابهای من جلد دوم نخواهند داشت.. دوستایی که ازم پرسیده بودن ایا مرده زاد ادامه پیدا می کنه باید بگه که نه.. من تنها براشون پایان باز می زارم.. به قول انیتال عزیز: پایان یک رمان رو باور کنید.
    معمولا هم عادت به تبلیغ رمانم تو امضام ندارم... یه چندباری این کار رو کردم ولی دیدم با روحیه من زیاد سازگار نیست... از این به بعد چنین کاری نمی کنم و از هیچ کس هم انتظار ندارم این کار رو بکنه دوست هم ندارم کسی از من چنین چیزی بخواد.... ولی از همینجا ممنون از دوستی که اسمش یادم رفته ولی یه بار دیدم رمان مرده زاد رو هنوز تو امضاش داره... دوستت دارم هوارتا
    هیچ گروهی هم اعم از طرفدار خودم یا رمانهام درست نمی کنم و خواهش می کنم از دوستان که این کار رو برای من نکنن..متاسفانه هیچ توانایی اداره اون گروه رو ندارم.. همین که بتونم رمان خودم و صفحه نقدش رو مدیریت کنم خیلیه.. یک بار برای رمان یک تبسم این کار رو کردم و اینو بگم که اصلا بهش سر نزدم.. بعد از مدتها که اتفاقی رفتم دیدم تنهای پردرد برام پیغام گذاشته و من متاسفانه ندیدم.. اینجوری احساس گناه می کنم.. اگه کسی دوست داره این کار رو بکنه که بیشتر ازش می خوام این کار رو نکنه مدیریتش به عهده خودشه و من هیچ مسئولیتی در قبالش قبول نمی کنم..هر سوالی دارید از خودم بپرسید یا از دوستام..بی رودرباسی.. نخوام جواب نمیدم خوب.. پروفایل و پیام خصوصی من همیشه بازه.. من هیچ راز وحشتناکی تو زندگیم ندارم که نخوام کسی با خبر بشه.. هیچ هم ناراحت نمی شم که بگید از فلانی پرسیدیم بهمون گفت.. دیگه این لوس بازی ها که چرا به فلانی گفتی از سن من گذشته.. نخوام کسی چیزی بفهمه خوب اصلا نمی گم...
    می خواستم برای این رمانم صفحه نقد نزارم ولی با اتفاقی که برای پروفایلمون افتاد و پیامها پاک شد دیدم حیفه حرفهای قشنگتون پاک بشه... لطفا تا بخش نقد به وجود بیاد حرفهای خوبتون رو برام خصوصی کنید.. بلافاصله بهش جواب می دم... با ارامش هم جلو می ریم... هیچ عجله ای نداریم.. لدفا کوچکترین اشکال یا نقد که دیدید بهم خبر بگید.. گاهی مکالمه کم میارم... ممنون می شم.. دوست ندارم این رمان هم به سرنوشت مرده زاد دچار بشه..
    و اما در مورد شما خواننده عزیزمن... چه خاموش چه کاربر سایت... من هیچ گاه برای رمانم رنج سنی خاصی در نظر نمی گیرم..هیچوقت نمی گم ورود افراد زیرهیجده سال ممنوع یا هر چی.. من در اون اندازه نیستم که براتون تعیین تکلیف کنم.. سن خواننده هامم برام مهم نیست.. تنها چیزی که برام مهمه جنبه خواننده هامه.. درسته.. جنبه شما بیشتر از سنتون برام مهمه.. موضوع این رمان یه خرده هنجارشکنه بنابراین باید بیشتر مواظب باشیم...
    موضوع : یک اشتباه.... یک نااگاهی.. از جانب من .. از جانب تو.. از جانب همه..
    داستان دو دختر.. نه دوستند نه دشمن.. از دو دیار جداگانه... با یک سرنوشت.. با یک اشتباه.. ولی از جانب کی؟؟روزی یه دونه پست داریم.اونم شبا.... البته تمامی پستها تپل خواهند بود..






    خوشحال باش... یک کف جانانه به افتخار خودت بزن.. سرت را بالا بگیر که مردی... که یک دختر ساده را ناباورانه شکستی..
    ناراحت نشو.. ابدا.. این طبیعت توست.. اینکه روی تل جسم ظریف و لطیف من پرچم پیروزی ات را به اهتزار دراوری.. که اوج یکه تازی تو همین پستی و بلندی 50 کیلویی است..
    نگاه پر غرورت را به من بدوز و قدرتت را به رخ من بکش.. افرین.. انچنان که شایسته مردانگی توست.. بی خیال من.. بی خیال ما.. مهم تویی.. تو ارام باشی.. تو خوش باشی.. تو راحت باشی کافیست.. من که مهم نیستم.. ترکهای تن و روح مرا که کسی نمی بیند..
    این تویی که کل کائنات حول محور تو می چرخند.. خورشید برای تو طلوع می کند و ستارگان به عشق تو می درخشند.. و حتی من.. من حقی ندارم.. برای تو افریده شده ام تا به ارامش برسی..
    هیس.....هیس دخترها که اعتراض نمی کنند..




    ویرایش توسط مامیچکا : 1392,09,17 در ساعت ساعت : 21:31
    وقتی می خواهید به ما توهین کنید
    می شویم "ترک ..."
    ولی وقتی بخواهید ما را هم وطن خود بنامید
    می شویم "آذری"
    چیزی به اسم "آذری" وجود ندارد
    تورک تورک است
    چه در آذربایجان چه در ترکیه چه در ازبکستان
    چه در قرقیزستان و چه در قزاقستان

  2. 113 کاربر از پست مامیچکا تشکر کرده اند .

    *AdAm BaRfI* , *Silver Sun* , *یاقوت* , ...نگین... , .: She :. , .:!Tar:. , .:haniyeh:. , .MaRYaM BaNo. , .yasmin , abby7 , alikahke , anahid 33 , Anahita.s , Aphrodite , aroosak , aryanna , Betsa89 , bozhneh , darya... , eshton , faezehlove , faranak-bahari , fr number1 , gandomsa , GOLE...KAGHAZI , hana75 , haniyeh120 , haveking , hediyeh_b , hengameh.sh. , homa41 , HOMAYONN , leila banoo , m.nafas , mahsa asadi , mahsaj , Maman fariba , mani1384 , mansor64 , MARDE_TANHA , maryam2005 , maryamm1990 , maryiana , mehrniaa , melody22 , miss maryam , m_mousavi , n.shina , nasimsg27 , negar*pb , paezzi , pakdel , rafaat , reza9000 , rojina1369 , ROZ GOL , SAJJAD-2000000 , samandf , sansi , selina63 , sepideh33 , setareh30 , Shabah eshg , siah , sima_a_111 , soheila1984 , somaye_t , SonneT312 , strich , virago , white-sky , yasaman20 , z.rahmatian , zahra1361 , zakieh.h , ~NegaR , ЯЭ乙νДИ , آسوده , اذربرزین , ازلی , ال بانو , انگشتر , باران ستاک , بازیگوش , تنهای پردرد , حنیفا58 , دریا دلنواز , دل آرا دشت بهشت , رز وحشی , زکیه67 , ساحل 2010 , سبحی , سرای بانو , شارمیتا , شاهزاده دو رگه , شراره ارکات , شقایق98 , شیرین بانو , عاطفه دلنواز , فاطمه حيدري , فرحناز65 , قدسی , مامان نوید , ماهین56 , ملودی آرامش , منا معیری , مهرناز69 , نداي عشق , نغمه13 , نیلوفر دختر دریا , گل صبا , یک ابانی , ∎ Ύáśђĝίη ∎

  3. Top | #2

    مدیر بخش بحث و گفتگو


    تاریخ عضویت
    تیر 1390
    نوشته ها
    9,998
    میانگین پست در روز
    8.52
    تشکر از کاربر
    138,687
    تشکر شده 83,460 در 11,670 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    • نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:

    نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت
    مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن


    • حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:

    اطلاعیه های بخش کتاب !

    • برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:

    قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن

    • استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!



    • تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یا بدون لینک! ) خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!


  4. Top | #3

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    1,950
    میانگین پست در روز
    1.26
    محل سکونت
    تبریز
    تشکر از کاربر
    11,274
    تشکر شده 65,836 در 1,957 پست
    حالت من
    Shokeh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مقدمه ترنم
    فکر می کنی جیغ نزنم... چنگ ننداختم.. لگد نزدم.. التماس نکردم .. فحش ندادم؟ زورم نرسید خوب.. مگه چند سالم بود؟ اصلا اون زمانی که داشتم صدات می کردم کجا بودی که الان داری این حرفا رو بهم می زنی؟




    صدای مامان از پایین اومد: ترنم جان... اقا ضیا اومدن..
    با حرص مدادم رو کوبیدم رو کتاب و غر زدم: اقا ضیا و درد... اقاضیا و مرض.. اومده که اومده.. به من چه..
    باصدای بلند گفتم: الان میام مامان..
    ولی اصلا از جام تکون هم نخوردم.. سرم رو فرو کردم تو کتاب زبانشناسی مقابله ای و سعی کردم مطالب مزخرفش رو تو مخم فرو کنم..ولی نمی شد..مدادم رو روی میز انداختم سرم رو روی کتاب گذاشتم... که چی؟.. تهش که باید می رفتم پایین تا با نامزد عزیزم روبرو بشم.. با اکراه از رو صندلی بلند شدم و روبروی ایینه ایستادم.. نه رژ زدم نه موهام شونه کردم...فقط یه دستی بهشون کشیدم.. به تاپ سفید درب و داغونم هم دست نزدم.. حتی یقه اش رو رو هم بالا نکشیدم.. حوصله اش رو نداشتم.. اعصابش رو نداشتم.. شلوار ورزشی رنگ و رو رفته ام رو بالاتر کشیدم.. انگار داشتن می بردنم برای اعدام.. همونجوری از اتاق خارج شدم.. ای کاش میشد نیاد.. چرا عین کنه می چسبید؟ هی نرفته برمی گشت.. پله ها رو به زور پایین می رفتم.. تا زمان کش پیدا کنه.. هرچقدر دیرتر می دیدمش بهتر بود.. صدای تعارف مامان رو میشنیدم.. جدی این پسر سنسور نداشت؟ واقعا عجیبه.. کسی تو خونه مون تحویلش نمی گرفت ولی دست از رفت و امداش برنمی داشت.. به سمت نشیمن چرخیدم و با بی حالی سلام دادم... ضیا با دیدنم عین فنر از جا پرید و با لبخند گرمی گفت: سلام خانم.. حالت خوبه؟
    مامان چپ چپ نگاش کرد.. خوبه که حالا حواسش به من بود و ندید وگرنه مامان با جذبه نگاهش ذوبش می کرد.. برای اینکه جلو نیاد خودم رو انداختم رو یه مبل تک نفره و پاهام رو تو شیکمم جمع کردم و گفتم: اره.. خوبم..
    مامان: من با اجازه تون می رم اشپزخونه..
    ضیا: خواهش می کنم.. ببخشید مزاحم شدم..
    مامان رو به من گفت: شما هم زود برگرد سر درست.. این امتحان اخریت خیلی سخته..
    لحنش کاملا کنایه الود بود.. لبم رو گزیدم.. وقتی ضیا می اومد جو خونه مون به اندازه کافی سرد می شد دیگه لازم نبود اینقدر رک تو صورتش کنایه بزنیم.. زیرلبی فقط گفتم: چشم..
    مامان رفت تو اشپزخونه.. سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم که یعنی طوری نشده.... ضیا چیزی نگفت.. دیگه حتی از اون برقی که اول اومدنش تو چشماش بود هم خبری نبود.. اروم گفت: راس می گن؟ خیلی سخته؟
    با ناخونام ور رفتم و گفتم: مزخرفه.. حوصله سربره..
    صدای خش خشی از سمت ضیا اومد.. سرم رو به طرفش چرخوندم. گفت: ببین اینا حوصله تو جا میارن؟
    به نایلون بزرگ تو دستش نگاه کردم.. پراز چیپس و کرانچی.. همه مدلش.. چشمام گرد شد.. عین ببری که رو طعمه اش بپره به سمتش خیز برداشتم.. ضیا فهمیدم و گرفتش بالا.. دستم بهش نمی رسید.. با اخم گفتم: ضیا.. بده..
    خندید.. دوباره برق چشمای ابی رنگش برگشته بود.. نایلون رو ارود پایین.. از دستش قاپیدم و سریع تو جام نشستم و و یه چیپس فلفلی رو باز کردم.. صدای خنده اش بلند شد.. چقدر هم خریده بود... به اندازه مصرف یه هفته ام.. د گفت: امتحانت کیه؟
    چیپس رو قورت نداده چیپس دیگه رو تو دهنم گذاشتم و گفتم: شنبه..
    ضیا سرش رو تکون داد.. زیر چشمی بهش نگاه کردم.. درست مثل المانی ها بود.. پوست سفید.. چشمهای ابی و موهای طلایی.. یعنی اگه به کسی می گفتن ضیا خارجیه باور می کرد.. درست برعکس من که چشم و ابروی مشکی داشتم.. حتی پوستم برنزه بود.... اصلا ما دو قطب مخالف بودیم.. کاملا مخالف ..از همه لحاظ.. چه چیز مزخرفی ما رو به هم متصل کرده بود.. اصلا متصل کرده بود؟.. من که هیچ کششی احساس نمی کردم.. هر چی بود ضیا بود و ضیا..بهم نگاه کرد.. چشماش ابی سیر بود.. از اون ابی های ابی.. به قول دایی احد دریای مدیترانه رو تو چشماش داشت.. انگار مردد بود یه چیزی بگه.. بی تفاوت یه چیپس دیگه برداشتم و گفتم: چی شده؟
    محض خالی نبودن عریضه گفتم وگرنه اگه مشکلی هم وجود داشت به من مربوط نبود.. خودش باید حل می کرد.. ضیا: باید چند روز برم دبی.. فکر کنم یه کم طول بکشه.. شاید یه هفته یا بیشتر..
    اخیششششششش...نفس راحتی کشیدم.. ضیا زود زود می رفت دوبی سریع برمیگشت ولی یه هفته خوب بود..حداقل تا اون موقع ریختش رو نمی دیدم..ضیا: چی دوست داری برات بیارم..
    نفس راحتی که داشتم می کشیدم بین راه گره خورد.. بازم شروع شد.. باز می خواد گیر بده چی بیارم.. چند دفعه باید بگم چیزی نمی خوام؟.. با درموندگی گفتم: ضیا.. تو روخدا... چند دفعه بگم چیزی نمی خوام؟
    با همون درموندگی گفت: اخه دست خالی که نمیشه عزیزدلم.. دوست دارم یه چیزی برات بخرم..
    وقتی گفت عزیزدلم می خواستم بالا بیارم.. شونه هامو بالا انداختم و گفتم: به هرحال من هیچی نمی خوام.. همه چی دارم..
    صداش غمگین شد و گفت: باشه.. خودم یه چیزی می خرم..
    احساس عذاب وجدان بدی بهم دست داد.. چرا همچین می کرد؟.. والا اگه یکی با خود من اینجوری که تو این شش ماه با ضیا رفتار کردم رفتار می کرد دیگه اسمش رو هم نمی اوردم.. چه برسه به اینکه مدام نازش رو هم بکشم.. اصلا ناز کشیدن و نازکردن تو خون من نبود.. من یا یه چیزی رو می خواستم یا نمی خواستم.. کلا ادم رکی بودم.. قر و قمیش بلد نبودم.. بهم یاد نداده بودن خوب.. دوست نداشتم ضیا اینهمه برام کادو بخره.. معذب بودم... وقتی قرار بود این نامزدی صوری بهم بخوره چه دلیلی داشت که اینهمه خودش رو تو خرج بندازه؟ البته خود ضیا که خبر نداشت.. این چیزی بود که فقط ما قرار گذاشته بودیم.. من و دایی احد.. ای لعنت به من که قبول کردم..
    نگاهی به ساعتش کرد و گفت: من دیگه برم.
    تا از جاش بلند شد مامان سریع اومد تو نشیمن و گفت: تشریف می برین اقای ضیا؟
    لبم رو گزیدم.. درست مثل این بود که مامان کشیک می داد ضیا بره..قدمی که به طرف من برداشته بود عقب رفت.. با لبخند گفت: بله با اجازه تون..
    مامان: اجازه ما هم دست شماست..
    نگاهی به من انداخت.. از جام بلند شدم و گفتم: ممنون بابت اینا..
    لبخند گرمی زد و گفت: دوست داشتم قبل رفتن بیشتر ببینمت ولی امتحانت واجبتره.. خوب بخون..
    سرم رو تکون دادم.. خداحافظی کرد و رفت.. فقط تا کنار در حیاط باهاش رفتم.. کفشاش رو پوشید.. مامان که پشت سرم ایستاده بود مانع از اون می شد که حرف دیگه ای بهم بزنه... دوباره خداحافظی کرد وبه طرف در بیرون رفت.. باد تو موهای لختش میپیچید و به همشون می زد.. در رو باز کرد و دستی تکون داد و بیرون رفت و در رو بست.. پوفی کردم و در رو بستم.. مامان معنی دار نگام می کرد... برای اینکه بحثی رو شروع نکنه گفتم: من برم بالا.
    بعد بدون معطلی بدو بدو از پله ها بالا رفتم نایلون چیپس رو توی کمد انداختم و پشت میزم نشستم..تا یه هفته ازاد بودم..



    تافردا شب...
    ویرایش توسط مامیچکا : 1393,02,09 در ساعت ساعت : 14:48

  5. 125 کاربر از پست مامیچکا تشکر کرده اند .

    #sevda# , *AdAm BaRfI* , *Silver Sun* , *تاراج زمان* , .: She :. , .:!Tar:. , .:haniyeh:. , .MaRYaM BaNo. , 7toranj , Abandokht , abby7 , anahid 33 , Anahita.s , Aphrodite , ARA...GOL , aroosak , aryanna , atashgah62 , azisadeghi , baharezendegani , behtarin_pari , Betsa89 , bozhneh , chochok , darya... , dokhibabash , elahe1365 , elmiraa_20 , eshton , faranak-bahari , fereshth , fr number1 , gandomsa , GOLE...KAGHAZI , haveking , homa41 , jnashenakhte , leila banoo , m.nafas , mahsa asadi , Maman fariba , mani1384 , mansor64 , MARDE_TANHA , maryam2005 , maryamm1990 , maryiana , mehraban.7 , melody22 , mfr60 , miss maryam , mratiger , m_mousavi , n.shina , narciss , negar*pb , nilofar abi , niyayeeeeeesh , ofogh12 , pakdel , parei , pati'a , pishimaloos , reza9000 , ROZ GOL , SAJJAD-2000000 , sansi , scarlet25 , selina63 , setareh30 , shabtab 62 , shimaaaaa , shirin.a , sh_karan , siah , silverstar , sima_a_111 , sobin , soheila50 , Sohey36 , somaye_t , soodeh90 , strich , suzi sun , tarama , Tawny girl , yasamin33 , yasesabs , z.rahmatian , zahra1361 , zakieh.h , ziiiziii13 , ~NegaR , ЯЭ乙νДИ , آسوده , ازلی , ال بانو , بازیگوش , تنهای پردرد , دخترویروسی , دریا دلنواز , زکیه67 , ساحل 2010 , سبحی , شارمیتا , شراره ارکات , شیرین بانو , عاطفه دلنواز , فاطمه حيدري , فرحناز65 , قدسی , مادرم , مارمارا , مامان نوید , ماه سیما , ماهین56 , ملودی آرامش , نیاز.ش , نیلوفر دختر دریا , هادیانا , ویشار , پونام , گل صبا , یه دختر1995 , یک ابانی

  6. Top | #4

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    1,950
    میانگین پست در روز
    1.26
    محل سکونت
    تبریز
    تشکر از کاربر
    11,274
    تشکر شده 65,836 در 1,957 پست
    حالت من
    Shokeh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مقدمه اناهید:
    چه می دونستم اینجوری میشه... فکر می کردم عین فیلما فوقش چندتا بوس رد و بدل میشه و تموم... از کجا می فهمیدم تو اون اتاق لعنتی تبدیل به یه هیولا می شه.. چطوری می فهمیدم؟ رو پیشونیش که ننوشته بود... اصلا اگرم نوشته بود من سواد خوندن پیشونی نوشت رو که نداشتم.. داشتم؟





    صبحت به خیر عزیزم.. با ان که گفته بودی.. دیشب خدا نگهدار..
    با خنده ملافه رو روی سرم کشیدم و ریز خندیدم.. نمی دونم چرا این اهنگ به جای اینکه غمگینم کنه بیشتر منو می خندوند... برای همین گذاشته بودم الارم صبحم... همیشه با این اهنگ بیدار می شدم.. معین بیچاره... تا می گفت صبحت به خیر عزیزم انگار یکی بیفته روم و مداوم قلقلکم بده شروع می کردم به خندیدن... مشنگی بودم واسه خودم... دستم رو از زیر ملافه بیرون اوردم و ساعتم رو خاموش کردم و تو رختخوابم غلتی زدم.. پوف.. یه روز دیگه شروع شد.. سریع از جام پریدم.. ساعت 6و نیم صبح بود.. حوله ام رو برداشتم و رفتم تو حموم.. اب رو تنظیم کردم و پریدم زیر دوش.. شامپو رو پرملات ریختم رو سرم و یه عالمه کف درست کردم.. شروع کردم به خوندن
    من: زندگیییییییی... بهتر از این نمیشه... زندگی... روز دیدار اومده عشق من از راه اومده...
    همونجوری که موهامو می شستم زیردوش می رقصیدم.. اخه کدوم عشق زن حسابی؟.. خندیدم و خوندم: نازک نارنجی نباش.. روپیرهن قصه ات اگر لک و پیس.. ای لعنت به اینجا... اب اینجا خیلی گرونه مجبور شدم سریع یه لیف به بدنم بکشم و از حموم بپرم بیرون.. ای کاش ایران بودیم که سه ساعت تو حموم فقط اب بازی می کردیم و خیالمون هم نبود.. خودمو حوله پیچ کردم و اومدم بیرون.. سشوار رو به برق زدم و مشغول خشک کردن موهام شدم... تلفنم شروع کرد به زنگ خوردن.. به شماره نگاه کردم..ماریا بود.. دکمه انسرینگ رو زدم و گفت: سلام بر دختر شایسته دویچلند..
    ماریا خندید و با لحن خودم گفت: سلام بر دختر زیبای شرقی..
    هردوباهم خندیدیم.. ماریا صمیمی ترین دوستم بود.. تو این هفت سالی که اومدم المان.. درست مثل خواهرم.. خواهرم؟.. یاد سارا افتادم..نه.. ماریا هر چی بود شبیه سارا نبود.. عمرا من سارا رو باهاش مقایسه نمی کردم.. صدای الوی ماریا منو از فکر و خیال دراورد..
    ماریا: انی.. اونجایی؟
    من: بله.. معذرت می خوام..
    ماریا: گفتم میشه ماشینت رو برای دو روز قرض بگیرم؟
    ابروم رفت بالا. ماریا هم کارهایی می کردا...پدرش صاحب یک فروشگاه خیلی بزرگ بود و ماشینهای رنگ و وارنگ داشت اونوقت ماریا از من کارمند ساده ماشین قرض می کرد.. هیهات.. هیهات.. رو این کره خاکی چه چیزها که نمی بینیم.. گفتم: البته عزیزم..
    ماریا: مشکلی که برای رفت و امدت پیش نمیاد؟
    من: نه.. هوا خوبه.. میتونم با اتوبوس برم و بیام..
    ماریا: وای تو خیلی خوبی انی.. می بینمت..
    تلفن رو قطع کردم.. لوسیون بدنم رو مالیدم و لباس پوشیدم..یه دامن سرمه ای تا زانو.. یه بلوز استین بلند پودری که یقه اش حلزونی بود و جلیقه سرمه ای.. گوشواره هامو گوشم کردم و ساعتم رو بستم... به موهام مدل دادم... انقدر عاشق موهام بودم که دوست داشتم هرروز یه مدل درستشون کنم.. ترجیح دادم به خاطر بلوز شلوغم موهامو مدل ساده تری ببندم..هشت و سه دقیقه بود که کیف و موبایلم و برداشتم و رفتم تو اشپزخونه.. سریع ماگم رو پر از قهوه تازه کردم..بوتهای مشکی پاشنه 5 سانتیم رو پوشیدم و برای اخرین بار به خودم نگاه کردم..با ناز گفتم: sehr suβ(خیلی شیرین)
    و از در اپارتمانم اومدم بیرون..عادت به شال گردن نداشتم.. یقه پالتوم رو دادم بالا.. هوا داشت خیلی سرد می شد..یه لحظه پشیمون شدم که به ماریا قول دادم ماشینم رو بهش بدم ولی خوب.. حرفی بود که زده بودم.... نفس عمیقی کشیدم و به سمت ماشین به راه افتادم.. صدایی منو به خودم اورد: سلام خانم انا...
    با لبخند به نیک 7 ساله که برای صاحبخونه روزنامه اورده بود نگاه کردم و گفتم: سلام نیک.. امروز حالت چطوره؟
    نیک در حالی که دوچرخه اش رو بر می گردوند گفت: خیلی خوبم..ممنون..
    بعد برگشت و نگاهی به من انداخت و گفت: خیلی زیبا شدید خانم انا..
    خندیدم و گفتم: ممنون نیک..
    اصلا هر نگاه تحسین امیزی که به من می شد سروجدم می اورد.. دروغ نگم بیشتر به خاطر تعریف دیگران بود که هر روز خودمو به یه مدل درمی اوردم.. انقدر که تو کمپانی هر کسی منو می دید همش تعریف می کرد اصلا روحم سیراب می شد.. به تلافی همه اون سالهایی که مجبور بودم خود رو مخفی کنم.. با یاداوری اون روزها سرم رو تکون دادم... نه.. نباید بهشون فکر می کردم.. هر چی بود گذشته... الان من اینجام.. ازاد و رها.. هیچ کس نمی تونه بهم چیزی بگه.. هیچ محدودیتی نیست... هیچ بایدی تو روابط نیست.. هیچی نیست.. رسیدم به ماشینم.. سریع توش نشستم و به خودم توی ایینه نگاه کردم.. وای رژ... رژ یادم رفت بزنم..به ساعتم نگاه کردم.. فرصت نداشتم برگردم خونه و ارایش کنم.. ماشین رو روشن کردم و از پارک خارج شدم.. دستم رو بردم و اهنگ رو روشن کردم.. باید از این حال و هوا در می امدم.. روز خوب و خوشم رو نباید خراب می کردم.. صدای ابی تو ماشین پیچید:
    گل بهار... در انتظارم.. حریق سبزی.. بیا کنارم.. تن حریرت جوی عطر جاری
    صدای گرمت غیرت قناری
    بذار بگیرم مثل تور دریا
    تو رو در آغوش ، ماهی فراری ...
    غش غش خندیدم... ماهی فراری... اره.. من ماهی فراری بودم.. همون ماهی فراری که دست هر کسی بهم نمی رسید... اجازه نمی دادم که برسه.. هر کسی لیاقت اناهید کیانی رو نداشت... در حالی که به سمت کمپانی می روندم زیرلب زمزمه هم می کردم.. برای نگهبان کمپانی بوق زدم.. دستی برام تکون داد.. منم یکی از اون لبخندهای فیل افکنم رو تحویلش دادم و به طرف پارکینگ کمپانی رفتم.. ماشینم رو پارک کردم و پیاده شدم.. باد سردی که به صورتم خورد باعث شد مور مورم بشه.. با این حال حس فوق العاده ای بهم دست داد... چقدر برای اینکه به این موقعیت برسم تلاش کرده بودم.. چه استرسهایی که نکشیده بودم.. چه جنگ اعصابهایی که نکرده بودم... برای اینکه الان تو پالتوی کرمی رنگ و بوتهای پاشنه دارم درست مثل یه مدل مجله های قدیمی بوردای مامان تو خیابونها راه برم و باد تو موهام بپیچه.... از تمام رویاهای شیرین نوجوونیم که بهش رسیده بودم همین باد تو مو پیچیدن هنوز شیرینی خودش رو حفظ کرده بود... هر بار انگار دفعه اول بود... با سری افراشته به سمت ساختمان کمپانی رفتم... کمپانی "وولف واگن" یکی از شرکتهایی بود که در زمینه خودرو فعالیت می کرد..به لطف پدر ماریا تونسته بودم تو این شرکت کار بگیرم.. درهای کشویی باز شدن و قدم به داخل کمپانی گذاشتم.. سرم رو برای منشی تکون دادم و همزمان که به سمت اسانسور می رفتم پالتوم رو از تنم دراوردم و رو دست چپم انداختم.. دکمه طبقه سوم رو زدم.. از اسانسور شیشه ای تک و توک کارمندا رو می دیدم که می اومدن تو ساختمون..مثل همیشه زود اومده بودم.. با قدمهای استوار از اسانسور بیرون اومدم.. دقیقا عین یه ملکه .. درست مثل اینکه رئیس کمپانی باشم.. یکی از کارمندا از کنار رد می شد.. لبخندی بهش زدم و سرم رو تکون دادم... اینجا زیاد عادت به سلام و احوالپرسی نداشتن.. برعکس ایران که از بدو ورود باید همش حرف می زدی و فکت می جنبید اینجا فوقش یه سلام صبح به خیر بهم می گفتن... در اتاقم رو باز کردم و واردش شدم.. ابتدا پالتوم رو اویزون کردم و بعد به سمت گاو صندوق گوشه اتاق رفتم و رمزم رو زدم..لپ تاپم رو بیرون اوردم و روی میز گذاشتم و دوباره در گاوصندوق رو بستم.. پشت میز نشستم و لپ تاپ رو روشن کردم.. اول به اینترنت وصل شدم و مشغول چک کردن ایمیلهایی شدم که بهم شده بود.. دوتا از ایمیلها جواب می خواستن.. سرگرم جمع اوری اطلاعاتی که می خواستن بودم که صدای زنگ اوو منو به خودم اورد..
    Abtin Kiani is calling
    پوفی کردم.. عجب چیزی.. کشو رو باز کردم و شال ابی رنگم رو کشیدم بیرون و روی سرم انداختم.. خدا رو شکر کردم که بلوزم استین بلنده... بعد از اینکه شالم رو مرتب کردم موس رو روی دکمه سبز انسر بردم و کلیک کردم.. چند لحظه بعد چهره خندان سروش10 ساله پسر ابتین توی پنجره نمایان شد..
    سروش: سلام انی...
    خندیدم و گفتم: سلام سروش جان.. خوبی؟..
    سروش: اره خوبم.. یه دقیقه..
    بعد سرش عقب برد و با صدای بلند گفت: بابا... بیا .. گرفت..
    تارا رو دیدم که به سختی می خواست خودش رو از صندلی سروش بالا بکشه.. تارا.. بر وزن سارا.. چقدر دوست داشتم ابتین اسم دخترش رو شاهید بزاره.. کشتم خودمو تا اسمش رو پیدا کردم.. ولی خوب.. زور سارا بیشتر بود.. چون تملقش بیشتر بود.. کی به حرف من اهمیت می داد.. صورت ابتین تو پنجره قاب شد و لبخندش..
    ابتین: سلام اناهید..




    پست بعدی: ترنم.. فردا شب...
    ویرایش توسط مامیچکا : 1392,09,10 در ساعت ساعت : 01:37


  7. Top | #5

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    1,950
    میانگین پست در روز
    1.26
    محل سکونت
    تبریز
    تشکر از کاربر
    11,274
    تشکر شده 65,836 در 1,957 پست
    حالت من
    Shokeh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ترنم


    .................................................. ..................................................



    کیفم رو روی مبل جلوی کانتر انداختم و خم شدم داخل اشپزخونه...دایی داشت توی قوری چای می ریخت.. از همون جا گفت: ضیا کی برمی گرده؟
    پوفی کردم.. چرا همه زندگی من شده بود ضیا.. شونه ای بالا انداختم و گفتم: نمی دونم.. فردا.. پس فردا..
    نگاهی بهم انداخت و چیزی نگفت.. گفتم: باهاش حرف می زنین دایی؟
    قوری رو روی کتری گذاشت و گفت: در مورد چی؟
    وارد اشپزخونه شدم و با کلافگی گفتم: همین که تمومش کنیم دیگه..
    درحالی که در یخچال و باز می کرد گفت :من باید بگم؟..
    من: نباید بگین؟.. تو رو خدا داره کلافه ام می کنه..
    دایی: چیکارت می کنه؟
    کلافه تر گفتم: بگین چیکار نمی کنه.. اعصاب برام نذاشته.. با همه دعوا دارم.. هی میره هی میاد.. هی زنگ. هی اس ام اس... حالم از حرفای عاشقانه اش به هم می خوره..
    با خنده گفت: جدی؟.. فرصت پیدا می کنه بهت از این حرفا هم بزنه؟ ایول ضیا..
    بعد بلند خندید.. اخمی کردم و گفتم: مسخره نکنین. جدی گفتم..
    در حالی می خندید گفت: منم جدی گفتم.. والا اینجوری که مینا و فرهاد چهارچشمی مواظبتن فکر می کردم ضیا بهت سلام هم نمی کنه...
    کلافه صورتم رو برگردوندم.. دایی ظرف در دار شیرینی رو گذاشت جلوم و گفت: پیش باباش رفتی؟.. همین روبروئه ها..
    در ظرف رو باز کردم و گفتم: می دونم.. عصری یه سر بهشون می زنم..
    سری تکون داد و گفت:آخرین امتحانت بود؟
    در حالی که شیرینی های محبوبم رو توی پیش دستی می چیدم اوهومی گفتم.. دایی دوتا چایی ریخت و روبروم نشست و گفت: ترنم..می خوام باهات جدی حرف بزنم..
    خدا خدا کردم در مورد ضیا نباشه..ولی بود.. دایی: چرا بهش جدی فکر نمی کنی؟
    با کلافگی گفتم: بی خیال دایی... ضیا اصلا مردی نیست که من خوشم بیاد.. توروخدا انقدر اصرار نکنین..
    دایی ابرویی بالا انداخت و گفت: ترنم جان.. اصرار من برای این اشنایی فقط به خاطر ضیا نبود.. حالا گذشته از اونکه ضیا برای من خیلی عزیزه ولی از تو که عزیزتر نیست.. من فقط می خواستم تو هم..
    حرفش رو برای اولین بار تو عمرم قطع کردم و گفتم: دایی... تو رو خدا.. من حالم خیلی هم خوبه.. هیچ مشکلی هم ندارم.. حالا چون ضیا رو دوست ندارم یعنی مریضم؟
    با مهربونی گفت: نه عزیزم..
    دوباره سریع گفتم: پس بی خیال دیگه...
    سری تکون داد و گفت: باشه..
    تو سکوت چایی مون رو خوردیم.. پرسید: برنامه ات برای اینده چیه؟
    گفتم: ارشد..
    لبخندی زد و گفت: افرین.. خیلی خوبه.. خوب.. برنامه ات برای عصر چیه؟
    شونه ای بالا انداختم و گفتم: هیچی... فعلا می خوام این چند وقته رو فکرم رو ازاد کنم.. استراحت کامل فکری و روحی..
    نفس عمیقی کشید.. اروم گفت: مطمئنی که به ضیا حسی نداری؟
    دقیقا الان می خواستم سرم رو محکم به لبه تیز دیوار بکوبم و خلاص... وقتی حالت صورتم و دید سریع گفت: باشه.. باشه.. اصلا بی خیال... پاشو یه سر به پدرش بزن بعد بریم..
    من: کجا؟
    شونه اش رو بالا انداخت و گفت: هیچ جا.. فقط یه سر می خواستم به مادرجون بزنم... دوست داری بیا..
    سرم رو تکون دادم و گفتم: اره.. منم میام..
    پاشدم و فنجونها رو جمع کردم و تو سینک گذاشتم.. دایی گفت: نمی خواد بشوری.. پاشو یه سر به اقای عمادی بزن من اینا رو می شورم..
    اصلا هر چیزی که به ضیا مربوط می شد برای من اعمال شاقه بود.. هرچند پدرش خیلی مهربون بود و همیشه بهم محبت می کرد ولی همون عروسم عروسم گفتنهاش عذاب عجیبی بهم می داد.. ای کاش انقدر محبت نمی کردن.. تقصیر خودم بود که دونسته خودم رو تو چنین هچلی انداختم.. الان روزی هزار بار می گفتم عجب غلطی کردم.. منی که فکر می کردم با این رفتارهای من ضیای سرخورده و افسرده از مرگ مادرش به زندگی برمیگرده و بعد از مدتی میره پی زندگی و الواتی های گذشته اش الان موندم با ضیا و فرشته نجاتی که ازم در ذهن خودش ساخته بود.. مانتوم رو پوشیدم و دکمه هاش رو با حوصله بستم... مقنعه ام رو هم سر کردم.. سنگینی نگاه دایی رو روی خودم حس می کردم ولی اهمیت ندادم.. کیفم رو روی شونه ام انداختم و گفتم: دایی من رفتم..
    دایی: باشه برو.. میام صدات می کنم..
    من: زود بیاینا...
    دایی: باشه زود می ام..
    به سمت در رفتم کفشام رو با بی میلی پوشیدم و از واحد دایی بیرون رفتم.. خونه ضیا و پدرش درست واحد روبرویی دایی بود.. با بی میلی زنگ در رو زدم.. کمی بعد اقای عمادی در رو باز کرد.. با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت: به به.. سلام ترنم جان.. خوبی؟.. بیا تو..
    لبخندی بهشون زدم و رفتم تو کفشام رو دراوردم.. اقای عمادی: چه عجب از اینورا.. چیزی می خوری برات بیارم؟
    گفتم: نه مرسی.. خونه دایی خوردم.
    اقای عمادی منو به نشستن دعوت کرد و گفت: بگو پس... خونه دایی بودی که یادی از فقیر فقرا کردی..
    لبخندی زدم و گفتم: اینطوری نگین اقای عمادی.. امتحاناتم بود.. ببخشید اگه سر نمی زدم...
    اقای عمادی با همون قیافه مهربون و شکسته اش جلوم نشست و گفت: می دونم دخترم.. ضیا بهم گفت... حالا چطور بود؟..
    با گنگی پرسیدم: چی؟
    کتابی که تو دستش بود رو رو میز بغلی گذاشت و گفت: امتحانت دیگه.. ضیا می گفت این اخری سخت بود برای همین نرفتی فرودگاه بدرقه اش...
    دوست داشتم با پتک محکم یکی بکوبم تو سر ضیا یکی تو سر خودم... گفتم: اره خیلی سخت بود ولی من خوب خونده بودم.. خوب نوشتم...
    لبخندی پدرانه زد و گفت: خدا رو شکر... حالا به زودی ضیا میاد صحبتامون رو جدی می کنیم..
    وای خدایا.. اینو دیگه کجای دلم می ذاشتم...سرم رو پایین انداختم و لبم رو گزیدم.. اقای عمادی کارم رو به شرم و حیا تعبیر کرد و گفت: ناراحت نشو دخترم.. بالاخره که باید اتفاق بیفته..
    چیزی نگفتم ولی تو دلم گفتم عمراااااا.. من با ضیا؟؟ عمرا...
    باید هرچه زودتر این بازی رو تموم می کردیم.. افسردگی ضیا نه تنها از بین رفته بود که سرحالتر و قبراقتر از من بود... گفتم: ضیا کی برمی گرده؟
    با تعجب گفت: نمی دونی؟.. گفت بهت گفته..
    گفتم: فقط گفت ممکنه یه هفته ای طول بکشه.. چیزی راجع به تاریخ دقیق برگشت نگفت..
    اقای عمادی سرش رو تکون داد و گفت: اهان.. من دیشب باهاش حرف زدم.. فردا شب میاد...
    پس عمر ازادی من تا فردا شب بود... چه کوتاه.. لبخندی زدم و گفتم: باشه..
    عجب حرف مزخرفی.. همین ؟ باشه؟ ولی چیز دیگه ای پیدا نکردم... رو دسته مبل ضرب گرفته بودم.. چند دقیقه بعد صدای زنگ در اومد.. دایی بود.. از جام بلند شدم و گفتم: من در رو باز می کنم..
    با عجله به سمت در رفتم و باز کردم.. خشکم زد.. حتی نتونستم یه سلام خشک خالی بدم..این اینجا چیکار می کرد؟ خودش هم با دیدن من جا خورد... انتظارش رو نداشت منو اینجا ببینه.. هنوز چشمم روی هیکل قهوه ای و کرمی پوشش بالا و پایین می شد.. با صدای خشداری سلام کرد... دهنم به جواب باز شد ولی هیچ چیز ازش بیرون نیومد... از در محکم گرفتم که زمین نخورم.. صدای اقای عمادی از پشت سرم اومد که گفت: ترنم جان... کیه؟
    گردنم خشک شده بود.. به سختی صورتم رو برگردوندم و گفتم: اقای ریاحی





    پست فرداشب... اناهید..


  8. Top | #6

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    1,950
    میانگین پست در روز
    1.26
    محل سکونت
    تبریز
    تشکر از کاربر
    11,274
    تشکر شده 65,836 در 1,957 پست
    حالت من
    Shokeh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اناهید


    ابتین: روسریتو بردار کسی اینجا نیست..
    چه عجب که سارا و کاوه نبودن.. شالم رو روی شونه ام انداختم و گفتم: چطوری ابتین خوبی؟
    ابتین لبخندی زد.. از چشماش می فهمیدم که خسته اس.. خیلی خسته.. گفت: خوبم.. ممنون..
    من: چطور این وقت روز خونه ای؟
    ابتین: امروز جمعه اس..
    اهانی گفتم.. انقدر به تعطیلات روز یکشنبه عادت کرده بودم که یادم میرفت ایران جمعه ها تعطیله.. ابتین تارا رو روی زانوش نشوند و به سروش گفت: تو برو درستو بخون.. حرفم که تموم شد صدات می زنم بیای با انی حرف بزنی..
    سروش باشه ای گفت و بلند گفت: انی قطع نکنی ها..
    با خنده گفتم: باشه..
    به ابتین گفتم: خوب.. چه حال؟ چه خبر؟
    ابتین: هستیم دیگه.. می گذرونیم..
    حسرت و خستگی از تک تک حرفاش می بارید.. به تارموهای سفیدی که لابلای موهاش جا خوش کرده بود نگاه کردم..طفلی ابتین.. هنوز چهل سالش نشده بود و باید تنهایی دوتا بچه رو بزرگ می کرد.. مهشید خیلی راحت بعد از به دنیا اوردن تارا رفت کانادا پیش پدرومادرش و دیگه برنگشت.. حتی الان بعد از گذشت دوسال از اون روز باورم نمیشه مهشید ارام انقدر راحت قید ابتین و بچه ها رو بزنه و بره و حتی کوچکترین خبری از سروش 8 ساله و نوزاد تازه به دنیا اومده اش نگیره.. ابتین بعد از اون چقدر ساکت شد.. چقدر اروم شد.. دلم براش ریش می شد وقتی خستگی و افسردگیش رو می دیدم.. ابتین عزیزکرده مامان و بابا و خانم جون.. کسی که یه زمانی خاک رو کفشش می شست زمین و زمان رو به هم می دوخت بزرگترین دغدغه اش ست لباساش و ساعتش بود الان به چیزی که نمی رسید سرووضعش بود..
    گفتم: بابا و خانم جون چطورن؟
    ابتین: اونا هم خوبن..
    من: اذیتت می کنن؟
    ابتین لبخندی زد و گفت: پیر شدن دیگه.. چیکار میشه کرد..
    چیکار میشه کرد ابتین؟ همون کاری که من کردم.. قید همه چی رو بزن و بیا اینجا.. گفتم: نمی خوای بیای اینجا؟..قول می دم کمکت کنم..
    ابتین: من؟.. نه نمی تونم.. دیگه الان نمی تونم.. حسابی تو کارم جا افتادم.. سه چهار نفر منو می شناسن.. لااقل یه جا اعتبار دارم.. بیام اونجا باید همه چی رو از صفر شروع کنم.. اونم نه توانش رو دارم نه اعصابش رو ..ولی سروش رو می فرستم پیشت..بزار دیپلمش رو بگیره..بعدشم تارا رو..
    اگه سارا چنین حرفی بهم می زد رک جوابش رو می دادم ولی ابتین نه.. با تمام وجودم می خواستم باری از دوشش بردارم.. سریع گفتم: حتما بفرستشون.. اصلا چرا تا دیپلم صبر کنی؟.. من جا پام اینجا محکم شده.. بفرست نگران خرج و مخارجش هم نباش.. خودم همه رو تقبل می کنم..
    ابتین تارا روتو بغلش فشرد و گفت: نه.. الان نه اناهید.. الان به این بچه ها احتیاج دارم..نصف بیشتر کارای من سروشه.. اون بیاد اونجا می ترکم.. اینجا که هست سرم با درس و مدرسه و کلاساش گرمه.. بیاد اونجا از فکر و خیال سکته می کنم..
    سرم رو تکون دادم و گفتم: به هرحال تعارف نکن.. هر چی خواستی بگو برات بفرستم..
    صدای سروش اومد: اناهید.. اون کفشام کوچیک شدن..
    ابتین چشم غره ای به سروش که کنارش ایستاده بود ولی نمیدیدمش کرد و گفت: گفتم که یکی برات می خرم دیگه.. چرا به اناهید می گی؟
    گفتم: نه ابتین.. بزار بگه.. سروش.. کدوم کفشا رو می گی؟
    سروش سریع اومد جلوی وبکم.. با نیش باز گفت: همون اسپورتهای خاکی که برام اورده بودی.. امسال دیگه کوچیک شده.. پام نمیره..
    گفتم: سایزش چنده؟
    سروش سریع گفت: زیرش نوشته چهار..
    من: خیلی کوچیکه یا کم؟
    سروش: نه کم.. انگشت بزرگمه اذیت می کنه..
    من: باشه پس شماره پنجش رو برات می فرستم.. همون رنگی می خوای؟
    سروش: نه.. اگه میشه اینبار مشکی فیروزه ایش رو برام بفرستین..
    بعد زیر چشمی به ابتین نگاه کرد و گفت: اگه زحمتی نیست..
    خندیدم.. این پسر کوچولو نسخه اسمال خود ابتین بود..هروقت کارش لنگ من بود مودب می شد.. گفتم: نه عزیزم زحمتی نیست.. چیز دیگه ای نمی خوای؟
    سروش با خوشحالی گفت: نه مرسی اناهید..همین کافیه..
    رو به ابتین گفتم: تو چیزی نمی خوای؟
    ابتین: نه ممنون.. همه چی هست.. بعد نگاهی به ساعت انداخت و گفت: سرکاری حتما.. برو به کارات برس.. مزاحمت نمی شم..
    خداحافظی کردم و دکمه خاموش رو زدم.. پیشونیم رو مالیدم.. این کار رو وقتی عصبی می شود انجام می دادم... طفلی ابتین.. طفلی ابتین.. زیرلب گفتم: خدا لعنتت کنه مهشید.. خوب این بچه رو دشمن شاد کردی..
    پوزخندی زدم.. بچه؟.. ابتین چهل ساله بچه بود؟.. اره.. بچه مامان بود..مامان.. بغض کردم..مامان بیچاره.. چه خوبه که الان نیست که بدبختی های ما رو ببینه.. کارهای بابا.. نق های خانم بزرگ.. بدعنقی های سارا.. و من.. من.. ای کاش بودی مامان.. ای کاش بودی.. اگه بودی هیچوقت اون اشتباه وحشتناک رو مرتکب نمی شدم.. ای کاش بودی مامان.. اگه بودی الان حال و روز من این نبود.. خودت بهتر از هر کسی می دونی چه مرگمه.. خودت بهتر از هر کسی می دونی چرا الان اینجام.. با تقی که به در خورد به خودم اومدم.. سریع اشکام رو پاک کردم.. یکی از کارمندها اومد داخل اتاق..
    من: اقای لورنس.. می تونم کمکتون بکنم؟
    پرونده ای رو به دست من داد.. با لبخند ازش گرفتم.. خدا رو شکر که اینجا مجبور نبودی هی عین فنر از جات بلند بشی و بشینی..اقای لورنس: خوب انا... روز خوبی داشته باشی..
    لبخندی زدم و گفتم: ممنون...
    اقای لورنس از اتاق رفت بیرون.. سعی کردم فکرم رو جمع کارم کنم ولی مگه میشه گذشته رو فراموش کرد.. لبم رو گزیدم.. روزهایی که خانم بزرگ به زور خودشو دلسوز من معرفی می کرد ولی تنها کاری که می کرد ضربه زدن به روح من بود..دستم رو لای موهام فرو بردم.. عجب جون سختی اناهید.. باورت میشه بعد از اینهمه سختی هنوز سرپا باشی؟..از جام بلند شدم و رفتم کنار پنجره.. به هوای گرفته المان چشم دوختم.. درست مثل من بود.. مثل دل من.. چشمام رو بستم.. خاطراتی که هر لحظه داشت جون می گرفت:
    خانم بزرگ: چیکار داشتی می کردی؟
    موچین رو سریع پشت سرم قایم کردم و گفتم: هیچی خانم بزرگ..
    خانم بزرگ با چشمهای عصبانی درمثل اینکه مجرمی رو گرفته باشه بهم نزدیک شد و با حرص گفت: گفتم بگو چیکار می کردی دختره خیره سر؟
    اب دهنم رو به زور قورت دادم و با بغض امیخته به التماس گفتم: هیچی به خدا خانم بزرگ.. داشتم موهامو شونه می کردم..
    ناشیانه می خواستم جرم وحشتناکی که داشتم مرتکب می شدم رو پنهان کنم.. خانم بزرگ با اخم وحشتناکی دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: بدش به من...
    انکار کردم: چی رو خانم بزرگ؟
    تو اون لحظه همش از خدا می خواستم یه فرشته نجات برام بفرسته..فرقی نمی کرد کی باشه.. قلبم داشت وایمیساد.. خانم بزرگ انگشتش رو جلوی صورتم گرفت و با عصبانیت گفت: پدر سوخته فکر می کنی نمی دونم داری چه غلطی می کنی؟.. بدش به من..
    اشکام بدون وقفه روی صورتم چکیدن.. موچین رو اروم تو دست خانم بزرگ گذاشتم و گفتم: به خدا خانم بزرگ... دوتا بیشتر برنداشتم...
    خانم بزرگ نگاهی سنگینی به من کرد و گفت: ساکت باش.. حرف نزن.. می دونی الان اگه مادرت زنده بود چیکارت میکرد؟ اره؟ گیساتو می کند می داد دستت.. صبر کن.. صبر کن بابات برگرده..
    التماس کردم: تو رو خدا خانم بزرگ.. من که کاری نکردم.. خیلی ابروهام بدن.. همه بهم می گم پاچه بزی.. خجالت می کشم..
    خانم بزرگ صورتش رو جمع کرد و گفت: ساکت.. ساکت.. دیگه چی موند؟ هان؟ فردا می خوای چیکار کنی؟.. حتما شیکمت بالا میاد اره؟
    از تصور تهمت خانم بزرگ سرخ شدم..خانم بزرگ با همون حرص ادامه داد: همش تقصیر اون دوستاته.. صبر کن..فردا میام مدرسه.. تکلیفتو یه سره می کنم.. اصلا لازم نکرده بری مدرسه.. میای خونه میشی..
    چشمام رو تا می تونستم گشاد کردم.. این مجازات دیگه بیش از حد سختگیرانه بود.. با التماس گفتم: نه تورو خدا خانم بزرگ.. غلط کردم.. شیکر خوردم..
    دست خانم بزرگ رو گرفتم.. به پاش افتادم.. گریه کردم.. زار زدم..التماس کردم.. چه ساده لوحانه فکر می کردم واقعا نمی زاره برم مدرسه.. تو 15 سالگی چقدر بچه بودم.. و خانم بزرگ چه مقتدرانه روی خرابه های روح من پرچم پیروزی اش رو به اهتزاز دراورده بود..







    خوب فکر می کنم با روال کار اشنا شدید.. یه پست ترنم.. یه پست اناهید...برای اینکه راحتتر باشید بهتره پستهای زوج رو باهم بخونید پستهای فرد رو باهم... در پست بعدی صفحه نقد افتتاح خواهد شد...
    ویرایش توسط مامیچکا : 1393,02,09 در ساعت ساعت : 16:18


  9. Top | #7

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    1,950
    میانگین پست در روز
    1.26
    محل سکونت
    تبریز
    تشکر از کاربر
    11,274
    تشکر شده 65,836 در 1,957 پست
    حالت من
    Shokeh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ترنم




    نفهمیدم چطوری از پدر ضیا خداحافظی کردم و زدم بیرون.. حتی منتظر دایی هم نشدم.. اصلا یادم رفته بود که قرار بود باهم بریم خونه مادر جون.. فقط می خواستم از اونجا دور بشم.. از اون اپارتمان نحس.... تو اون بعدازظهر گرم تیرماه.. نمی دونستم این همه احساسات ضدونقیض از کجا اومدن.. سرم داشت می ترکید.. احساس می کردم الان چشمام و گوشها و دماغم خون فواره می زنه بیرون.. ولی دلم.. دلم از سرما یخ زده بود.. سرماش تمام بدنم رو می لرزوند.... هنوز یادم نرفته بود... هنوز اثراتش با من بود..بعد اینهمه سال دیدمش.. عوض شده بود... ولی خودش بود.. خدایا.. خیابان ولیعصر رو رفتم به سمت بالا.. بوق ماشینها و نور قوی خورشید سر دردم رو بیشتر می کرد ولی سرمای درونم فرقی نمی کرد.. خودمم نمی دونستم دارم به کدوم سمت می رم..فقط می رفتم.. صدای زنگ موبایلم منو به خودم اورد.. با دستای لرزونم از تو کیفم کشیدم بیرون.. دستام یخ زده بود..نمی تونستم دکمه انسر رو فشار بدم.. به زور انگشتم رو فشار دادم.. تماس برقرار شد.. سعی می کردم صدام نلرزه ولی مگه می شد.. گفتم: الو..
    صدای نسیم تو گوشی پیچید: الو..ترنم کجایی؟ چرا گوشیتو جواب نمی دی؟ می دونی چند بار زنگ زدم؟
    من:ب..ببخشید.. نشنیدم..
    نسیم: ترنم.. حالت خوبه؟
    من: اره.. اره خوبم..
    نسیم: کجایی؟ بگو الان میام ..
    چه خوب بود که نسیم بود.. بدون اینکه چیزی بگم همه چی رو می فهمید.. نگاهی به اطراف انداختم.. اب دهنم رو قورت دادم و گفتم: مج..مجتمع اسکان..
    نسیم.. همونجا وایسا من اومدم.. نری ها..
    تلفن رو قطع کردم وکنار دیوار ایستادم.. سعی کردم به رهگذرهایی که با تعجب به من نگاه می کردن توجه نکنم.. بعد از چند دقیقه که اندازه یه سال گذشت با صدای بوق ماشینی به خیابون نگاه کردم.. نسیم بود.. با قدمهای لرزون و سریع سوار ماشین شدم.. معده ام می پیچید.. نسیم با نگرانی پرسید: ترنم؟.. چرا این شکلی شدی؟.. حالت خوبه؟
    من: برو.. نسیم فقط برو
    سریع ماشین رو به حرکت دراورد.. هنوز می لرزیدم.. دندونام به هم می خورد.. دست نسیم اومد رو پیشونیم و گفت: ترنم.. چرا انقدر داغی؟.. تب داری؟
    چشمام رو به زور باز نگه داشته بودم.. گفتم: حالم خوب نیست..
    سرعت ماشین رو بیشتر کرد.. سرم به پشتی تکیه دادم و چشمام رو بستم.. معده ام می پیچید.. اون چشمهای قهوه ای از جلوی چشمام کنار نمی رفت.. سرم به دوران افتاده بود.. احساس مشمئزکننده ای تمام وجودم رو پر کرده بود.. چشماش که به هر سمت بدنم می دوید.. و دستاش.. که همه جای بدنم رو لمس می کرد..بوش... بوی عطرش همه بینیم رو پر کرده بود.. دستام رو محکم در اغوش گرفتم که اون احساس بد از بین بره ولی نرفت.. معده ام عین سنگ شده بود.. نمی تونستم نفس بکشم.. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و عق زدم.. نسیم سریع ماشین رو گوشه خیابون نگه داشت و گفت: ترنم.. خوبی؟
    به زور دستگیره در رو پیدا کردم و در رو باز کردم.. ولی دیگه مجالی برای بیرون اومدن از ماشین پیدا نکردم.. سر رو تا می تونستم خم کردم و تمام محتویات معده ام روخالی کردم.. دست نسیم روی پشتم نشست و مالش داد: نگران نباش.. چیزی نیست.. اشکالی نداره..
    اسید معده گلوم رو می سوزوند و دهنم رو تلخ می کرد.. عق زدنها ته مونده انرژیم رو هم ازم گرفتن.. هنوز می لرزیدم ولی سردردم بهتر شده بود.. نسیم پیدا شد و ماشین رو دور زد.. با بطری ابی که دستش بود به سمتم اومد.. تند تند دلداری می داد و گوشهای من انگار صداش رو از فاصله دوری می شنید.. دست و صورتم رو ابی زد و دوباره منو به صندلی تکیه داد.. داشتم می مردم.. مطمئن بودم که دارم می میرم.. انگار نسیم با کسی حرف می زد.. با من بود؟ توان جواب دادن نداشتم.. سردم بود... خیلی سرد.. دندونام به هم می خورد...احساس بدی داشتم.. خیلی بد.. با توقف ماشین به خودم اومدم.. به زور چشمام رو باز کردم..با دیدن فضای تاریک روبروم سرم رو چرخوندم که در سمت من باز شد و نسیم خم شد به طرفم..
    نسیم: می تونی پیاده شی؟
    سرم رو تکون دادم.. هرچند واقعا توانی نداشتم ولی سعی کردم پیاده بشم.. زیربغلم رو گرفت و گفت: به دکتر طریقت زنگ زدم.. الان میان.. نگران نباش..
    به زور گفتم: نه .. دایی احد..
    به اسانسور رسیدیم.. نسیم گفت: اروم باش.. نمی دونی به چه روزی افتادی..
    دیگه چیزی نگفتم.. اپارتمانی با دوستاش اجاره کرده بود طبقه سوم بود.. نفهمیدم چطوری خودم رو به داخل اپارتمانش رسوندم و روی کاناپه اش دراز کشیدم.. نسیم داشت با تلفن حرف می زد.. هوای خنک کولر که به صورتم می خورد حالم رو بهتر می کرد.. ولی باز می لرزیدم.. اصلا حالم رو نمی فهمیدم.. احتیاج شدیدی به خواب احساس می کردم ولی اصلا نمی تونستم بخوابم.. نسیم کنار نشست و مقنعه رو از سرم دراورد و گفت: الان احد میاد..
    لبخند کمجونی زدم.. دکمه های مانتوم رو باز کرد و از تنم دراورد.. پتویی روم کشید و دستمال مرطوبی روی پیشونیم گذاشت.. صدای زنگ در باعث شد از جاش بلند شه و گوشی اف اف رو برداره: کیه؟.... بفرمایید بالا..
    برگشت پیش من و گفت: احده..
    نسیم دوستم بود.. تو باشگاه ورزشی با هم اشنا شده بودیم.. دانشجوی فوق لیسانس روانشناسی ..الانم در حال گذروندن پایان نامه اش.. با دوتا دانشجوی دیگه یه اپارتمان اجاره کرده بودن.. دوستی سفت و سختی ما خیلی راحت پاشو به خونه باز کرد و باعث شد علاقه ای بین اون و دایی احد که داشت تخصص مغز و اعصاب می گرفت شکل بگیره.. هرچند هنوز هیچ کدومشون مایل به رسمی کردن این رابطه تا پایان درسشون نبودن.. در باز شد و دایی احد اومد تو.. چشمام رو بستم که مواخذه ام نکنه..
    دایی: حالش چطوره؟
    نسیم: بهتره.. لرزش کمتر شده ولی بهتره خودتم معاینه کنی.
    دایی کنارم زانو زد و دستش رو روی پیشونی سردم گذاشت..چشمام رو اروم باز کردم.. با مهربانی نگام کرد و گفت: خوبی؟
    اروم سرم رو تکون دادم.. نبضم رو گرفت و گفت: بهتره یه سرم بهت بزنم.. دوباره ضعف کردی..
    لبم رو گزیدم.. چند دقیقه بعد سوزشی توی دستم باعث شد ناله ای کنم.. دایی گفت: اروم باش.. الان تموم میشه..
    چشمم به قطره های سرم افتاد که کم کم می چکیدن.. کمی بعد لرزم کاملا از بین رفته بود و رد خفیفی از سردرد به جا مونده بود.. اروم چشمام رو بستم.. تاریکی.. تاریکی و دوتا دست.. دوتا دستی که از پشت سرم منو بغل کرده بود... ترسیده بودم.. زیاد.. انقدر که نمی تونستم جیغ بکشم.. دست اروم پایین رفت.. سینه های کوچکم رو تو مشتش گرفت.. معده ام پیچید.. هنوز تو شوک حرکتش بودم.. دلیل حرکتش رو نمی فهمیدم... چشمام رو باز کردم.. قطره های مقوی سرم راه خودشون درون رگ های یخ بسته من پیدا می کردن و قوت دوباره به سلولهای من می دادن... دستش رفت پایین... پایین تر... عرق کرده بودم.. همه جا تاریک بود.. نه اونقدر تاریک ولی تاریک.. دایی امپولی تو سرم تزریق کرد.. دستش ثابت شد.. بدنم لرزید... لرزید.. خواستم جیغ بکشم نزاشت.. تکون خوردم... جلوم رو گرفت..چشمهام کم کم روی هم افتادن و خوابم برد..






    ببخشید... الان فرصت ندارم صفحه نقد رو باز کنم.. بمونه برای پست بعدی... ممنون... تا فرداشب پست اناهید..


  10. Top | #8

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    1,950
    میانگین پست در روز
    1.26
    محل سکونت
    تبریز
    تشکر از کاربر
    11,274
    تشکر شده 65,836 در 1,957 پست
    حالت من
    Shokeh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اناهید


    گردنم رو مالیدم و لپ تاپ رو خاموش کردم.. امروز هم گذشت.. رفتم کنار پنجره.. دیشب برف باریده بود و همه جا سفید پوش شده بود.. ماشین نداشتم.. باید دست به دامان کسی می شدم تا منو برسونه خونه... البته اون کسی جز گوردون نبود... لپ تاپ و مدارک رو گذاشتم تو گاوصندوق و رمزش رو زدم..کیف و پالتوم رو برداشتم و به سمت دستشویی که ته سالن بود رفتم.. خوشبختانه ارایشم به هم نخورده بود.. رژم رو تجدید کردم و دستی به موهام کشیدم.. داشتم از دستشویی بیرون می اومدم که موبایلم زنگ زد..گوردون بود...
    من: گوردون..
    گوردون: انی.. ام.. چه زود رفتی..
    من: هنوز نرفتم.. تو ساختمونم..
    گوردون: جدی؟ من الان اومدم اتاقت نبودی..
    من: بله.. اگه پشت سرت رو نگاه کنی منو می بینی..
    برگشت و نگام کرد.. المانی دورگه بود.. از مادر انگلیسی و پدر المانی.. خیلی اصرار داشت رفتارش انگلیسیه ولی در نظر من هیچ فرقی با سایر المانی ها نداشت.. به همون اندازه بلند قد و مغرور و مقرراتی و صد البته مودب... از غروری که داشت خوشم می اومد.. به همه مثل من از بالا نگاه می کرد.. درست مثل اینکه همه زیر دستش باشن.. بهش نزدیک شدم.. لبخندی زد و گفت: موقع اومدن دیدم باز ماشینت تو پارکینگ نیست..
    من: بله.. ماریا چند روزی قرض کرده..
    گوردون: پس..اجازه می دید من همراهیتون کنم؟
    دستم رو زیر بغلش انداختم و گفتم: البته.. باعث افتخار منه..
    به سمت اسانسور رفتیم..ناخوداگاه خمیازه ای کردم.. گوردون: خیلی خسته ای؟
    با اینکه خسته بودم ولی به عادت همیشه گفتم: نه زیاد..
    گوردون: مطمئنی؟ می خواستم به یه نوشیدنی دعوتت کنم..
    ابروم بالا رفت.. چی بهتر از یه نوشیدنی.. بعد از یه روز کاری همراه گوردون..گفتم: البته چرا که نه..
    گوردون دستش رو انداخت دور کمرم و خندید.. در اسانسور باز شد و رفتیم تو.. یه لحظه ارزو کردم ای کاش گوردون دوست پسرم بود.. اینجا دوست پسر بودن معنای خیلی بیشتری از بیرون رفتن ها و به نوشیدنی دعوت کردن بود.. یه دختر و پسر ممکنه خیلی وقتا با هم بیرون برن ولی فقط دوتا دوست معمولی باشن.. تا وقتی که یکی از طرفین از اونیکی درخواست نکرده دوست پسر یا دوست دختر نمی شدن.. درست برعکس ایران که تا با یکی بیرون می رفتی تا اسم بچه ها رو هم انتخاب می کردن... از ساختمان خارج شدیم و به سمت پارکینگ رفتیم.. هوای سرد باعث شد که ناخوداگاه خودم رو به گوردون بچسبونم.. دم گوشم گفت: خیلی سرده؟
    یقه پالتوم رو دادم بالا و گفتم: اره.. خیلی..
    بیشتر منو به خودش چسبوند.. قدمهامون رو سریع تر کردیم.. همین که تو ماشین نشستیم استارت زد و بخاری رو روشن کرد.. خیلی زود هوای سرد ماشین جاشو به گرمای دلپذیری داد.. تا خواست حرکت کنه تلفنش زنگ زد..با لبخند ببخشیدی گفت و جواب داد..
    گوردون: الو..اوه.. نه هانس..نمی تونم بیام.. راستش کفشام همراهم نیست و اینکه با دوستم می خوام برم بیرون یه چیزی بخورم.. باشه.. خداحافظ..
    من: جایی می خواستی بری؟
    گوردون: هانس فقط می پرسید باشگاه می رم یا نه..
    باشگاه..هین بلندی کردم.. گوردون: چی شد؟
    با ناراحتی گفتم: خدای من.. به برادرزادم قول داده بودم براش کفش بخرم. کاملا فراموش کرده بودم.
    گوردون: خوب اشکالی نداره.. الان باهم می ریم و می خریم.. می دونی چی باید بخری؟
    من: البته.. لطفا بریم به پاساژ نزدیک شهرداری..
    گوردون: البته..
    به سمت پاساژ رفتیم.. به اهنگ لایتی که پخش می شد گوش می کردم و فکر می کردم.. به گذشته ها.. به اینکه چقدر برای اینکه به اینجا برسم تلاش کرده بودم.. چه عذابهایی که نکشیده بودم.. تو پارکینگ پاساژ پارک کردیم و وارد پاساژ شدیم.. دنبال مغازه ای که قبلا ازش کفشا رو خریده بود بودیم.
    گوردون: برادرزاده ات چند سالشه؟
    من: ده سالشه.. سروش..
    گوردون: پسره؟
    من: بله..
    عکس هر سه تا شون رو از تو کیفم دراوردم و نشونش دادم.. من: این سروشه و تارا خواهر کوچکترش..و اینم کامران.. خواهرزاده ام..
    گوردون سروش رو نشونم داد و گفت: این پسر کاملا شبیه توئه..
    خندیدم و گفتم: جدی؟ سروش کاملا شبیه برادرمه..
    گوردون خیره نگام کردو گفت: چشماش دقیقا شبیه توئه.. و خنده اش..
    لبخند پهنی زدم و گفتم: ممنون..
    چون دقیقا سایز و مدل رو می دونستم خریدمون بیشتر از چند دقیقه طول نکشید.. گوردون: خوب الان نوبت نوشیدنیه..
    ابروهامو بالا دادم و با ناز گفتم: من که خیلی گرسنمه..
    گوردون خندید و گفت: خدای من انی.. باشه.. همبرگر؟
    لبهامو به هم فشار دادم و گفتم: با کلی سیب زمینی سرخ کرده..
    گوردون: اوهوم..
    من: و کچاپ..
    گوردون با چشمای گشاد گفت: خدای من انی.. تو با اینهمه غذا چطور خودتو فیت نگه می داری؟.. تو یه معجزه گری..
    با تحسین گوردون سرخوشانه خندیدم..با هم به سمت فست فودی که طبقه پایین پاساژ بود رفتیم.. گوردون دوتا همبرگر با سیب زمینی و سودا سفارش داد. فست فود ارومی بود.. قسمتی از موهام رو زدم پشت گوشم.. حیف المانی ها عادت نداشتن به میز همدیگه سرک بکشن وگرنه تا الان کلا فست فود و اینکه کی چی می خورده رو رصد کرده بودم..
    گوردون: برای اخر هفته برنامه ای داری؟
    من: ام.. نه.. نه.. برنامه ای ندارم..
    گوردون: خوبه.. من دارم میرم خارج شهر.. میخوای باهام بیای؟
    با شگفتی گفتم: خارج شهر؟.. گوردون..الان نوامبره..
    گوردون: زیاد نمی مونم..
    به پشتی صندلی تکیه دادم و خندان نگاش کردم.. گاهی سرخوشی هاش منو یاد بی خیالی ایرانی ها می نداخت..لبامو به هم مالیدم و گفتم: هتل رزرو کردی؟
    گوردون: نه.. ما تو یکی از دهکده ها یه خونه ییلاقی داریم.. البته مال مادربزرگم بود.. بعداز فوتش هم پدر نفروختش.. الان گاهی میریم اونجا..
    فکر بدی هم نبود.. تنوعی می شد برای منی که چند ماه بود به جز کار و گاهی تفریحات کوچیک کار دیگه ای نکرده بودم.. سرم رو تکون دادم و گفتم: البته گوردون.. خوشحال می شم..
    گوردون: خوبه.. شنبه صبح زود راه می افتیم..
    من: خیلی دوره؟
    همبرگرهامون رو اوردن.. گوردون: همه اش چهار ساعت با هامبورگ فاصله داره..
    مشغول خوردن همبرگر شدیم.. گوردون یه سیب زمینی برداشت و گفت: لباس گرم یادت نره.. زیاد بردار.. اونجا گاهی خیلی سرد میشه..
    من: راستی اونجا چه شکلیه..
    گوردون: مادرم که اعتقاد داره تکه ای از بهشته..
    من: و تو؟
    گوردون: منم همینطور فکر میکنم..
    من: پس باید دیدنی باشه..
    گوردون: حتما خوشت میاد..
    کمی از سودام خوردم..صورتم جمع شد و گفتم: الکل داره..
    گوردون: الکل نمی خوری؟
    من: اوه.. چرا.. برام فرقی نداره..
    برای اینکه نشون بدم واقعا برام فرقی نداره کمی دیگه از سودام رو خوردم.. سعی کردم صورتم رو از طعم تلخش جمع نکنم.. گوردون خنده ارومی کرد و گفت: انی.. من واقعا از تو خوشم میاد..
    لبخند شیرینی زدم... همین بود.. کدوم مرد بود که بتونه در مقابل جذابه های زنانه من مقاومت بکنه.. بعد از اینکه شاممون رو تموم کردیم گفتم: خوب ..الان می تونم به نوشیدن یه قهوه دعوتت کنم؟
    گوردون ابروشو داد بالا و گفت: قهوه؟ متاسفم عادت ندارم شبا قهوه بخورم..
    من: من فکر می کردم برای نوشیدنی اومدیم بیرون...
    گوردون: بله ولی منظورم از نوشیدنی قهوه نبود..
    من: خوب چای ؟
    گوردون لبخند دندون نمایی زد و گفت: با چای موافقم..
    با هم به سمت اپارتمان من رفتیم.. چقدر راحت کنار گوردون قدم برمی داشتم.. راحت.. بدون ترس از قضاوت شدن.. وقتی رسیدیم اپارتمان بلافاصله چای رو اماده کردم.. گوردون نگاهی به اطراف اپارتمانم انداخت و گفت: همیشه اینقدر مرتبی؟
    من: مادربزرگم اعتقاد داشت فرشته ها به خونه به همریخته نمی رن.. از همون بچگی مجبورمون می کرد اتاقمون رو مرتب کنیم..
    گوردون: که اینطور..
    فنجونهای چای رو برداشتم و رفتم پیشش.. کنارش نشستم.. چند لحظه به سکوت گذشت ولی تا خواست چیزی بگه صدای زنگ تلفن حرفش رو قطع کرد..
    من: ببخشید..
    گوشی تلفن رو برداشتم و گفتم: الو.
    صدای مردی از اونور خط وادارم کرد بدون اینکه جوابش رو بدم گوشی رو بزارم سر جاش.. گوردون با چشمهای پرسوال نگام کرد.. خونسرد لبخندی زدم و گفتم: شماره رو اشتباه گرفته بود
    و سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم..






    خوب به سلامتی صفحه نقدمون افتتاح شد... بچه ها من توقع نقد دارما... هر چیزی به نظرتون رسید بگید... من کوچکترین چیز رو مد نظر می گیرم... ممنون.. دوستتون دارم...

    نقد
    ویرایش توسط مامیچکا : 1393,02,09 در ساعت ساعت : 16:27


  11. Top | #9

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    1,950
    میانگین پست در روز
    1.26
    محل سکونت
    تبریز
    تشکر از کاربر
    11,274
    تشکر شده 65,836 در 1,957 پست
    حالت من
    Shokeh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ترنم



    قبل از اینکه بشینم تو ماشین نگاهی به صندلی عقب انداختم.. هیچ بسته ای نبود.. فقط یه کیسه با چندتا چیپس داخلش... خدا رو شکر.. کادو نخریده بود.. با دیدن چیپسها چشمام درخشید و سریع نشستم و تو بدون اینکه به ضیا نگاه کنم و یا سلام بدم با ذوق گفتم: اونا چیپسه؟
    چشمم فقط به چیپس بود...دست خودم نبود.. بخش مهمی از زندگی من رو چیپس و پفک تشکیل می داد.. اصلا زندگی من عبارت بود از چیپس و چپیس.. ضیا اه تصنعی کشید و گفت: سلام خانومم.. بله اونا چیپسه..
    اگه ادبم اجازه می داد سریع برشون می داشتم... اه.. چرا بهم نمی دتشون... انگار حرف دل منو شنید..از بین صندلی ها خم شد تا بسته رو برداره.. در کسری از ثانیه نفس داغش خورد تو صورتم.. باهام شاید چند سانتی فاصله داشت.. ناخوداگاه خودم رو به عقب پرت کردم و به در چسبیدم.. ضیا مشکوک نگام کرد و گفت: چرا همچین کردی؟
    متوجه شدم که کیفم رو عین یه سپر گرفتم جلوم.. خجالت کشیدم.. لعنت به من.. چرا همیشه همچین می کنم..صاف نشستم و مظلومانه گفتم: میدی؟
    با سرم به چیپس اشاره کردم.. نگاه ضیا باز مهربان شد.. بسته رو برداشت و گذاشت تو بغلم. با خوشحالی کودکانه ای یکی از قوطی ها رو کشیدم بیرون و گفتم: خارجیه؟
    ضیا: بله.. از دوبی برات گرفتم..
    بی توجه به لحن مهربونش سریع درش رو باز کردم.. سیب زمینی های یک شکل و زرد بهم چشمک می زدن..ضیا استارت زد و حرکت کردیم.. یکی از ورقه ها رو در اوردم و توی دهنم گذاشتم.. چشمام رو بستم و شروع کردم به جویدن .. صدای خرچ خرچ چیپس ترد شادی فوق العاده ای تو روحم می ریخت... وای که عاشقش بودم.. دومین و سومین رو هم تو دهنم گذاشتم وهمونجور با چشمهای بسته و لذت فراوون خوردم.. با صدای ضیا به خودم اومدم..ضیا: بریم دربند؟
    اهمیت نداشت کجا می ریم ..فقط سرم رو تکون دادم..ضیا: ناهار رو هم بمونیم؟
    باز سرم رو تکون دادم.. اصلا برام مهم نبود چی می گه.. حواسم به خوردن بود..تا برسیم دربند یه قوطی رو تموم کردم..ماشین رو گوشه ای پارک کرد و پیاده شدیم.. کیسه چیپس رو هم با خودم برداشتم.. ضیا اومد کنارم.. با دیدن تیپش اه از نهادم براومد.. کلی دخترکش کرده بود خودشو.. با پیراهن تنگ چهارخونه مشکی و فیروزه ای که با رنگ چشماش همخوانی داشت و شلوار سرمه ای..موهاشو به طرف بالا حالت داده بود و با ادکلن دوش گرفته بود... ولی من چی.. مانتوی ساده تابستونی زرشکی با شال مشکی سرم کرده بودم و تنها ارایشم مداد زیر چشم و یه رژ ساده صورتی بود..ضیا با لبخندی گفت: بریم؟
    با ضدحالی که خورده بودم سرم رو تکون دادم و باهم از سربالایی دربند بالا رفتیم..احساس کردم الان باید چیزی بگم ولی حرفی پیدا نمی کردم.. باید چی می گفتم؟ لااقل برای لطفی که کرده بود و چیپس خریده بود باید یه چیزی می گفتم.. لبم رو گزیدم و گفتم: سفر خوب بود؟
    ضیا با لبخندی به سمتم چرخید و گفت: خوب که سخت بود... خیلی.. هم گرما اذیت می کرد و هم کار سخت بود... ولی نتایجش خیلی خوب بود..
    با لبخند سرم رو تکون دادم.. خوب این از این.. باید چی می گفتم؟.. اها.. پرسیدم: اقای عمادی رفتن شمال؟
    ضیا:اره رفت.. حوصله تهران شلوغ رو نداره... مخصوصا از وقتی مامان رفت..
    لحنش غمگین شد.. دلم به حالش سوخت.. نگاش کردم.. طفلی ضیا.. می دونستم همیشه خودش رو به خاطر مرگ مادرش مقصر می دونه.. گویا پدرش مسافرت بوده و مادرش به ضیا میگه حالش خوب نیست و ازش می خواد خونه بمونه..ولی ضیا اهمیت نمیده و با دوستاش میره تفریح.. وقتی برمی گرده با جسد مادرش روبرو میشه .. سکته کرده بوده.. ضیا از اون موقع افسردگی شدید می گیره.. حتی یه بار دست به خودکشی می زنه که سریع نجاتش می دن..زیرلب گفتم: خدا بیامرزتشون..
    ضیا فقط سرش رو تکون داد..به روبروم خیره شدم.. داشتیم تو سکوت راه می رفتیم که صدای خنده دوتا دختر به گوشم رسید... به طرفشون برگشتم.. پشت سر ما بودن.. با یه تیپ خفن صورتی و ابی.. پچ پچ می کردن و ضیا رو به هم نشون می دادن.. انگار نه انگار که من اونجا بودم.. به ضیا نگاه کردم.. تو این عالم نبود.. اصلا انگار متوجه اونا هم نشده بود. خنده شون رو اعصابم بود.. برگشتم و با اخم به دخترها نگاه کردم ولی به تنها چیزی که اهمیت ندادن اخم من بود..بهتم برد.. چقدر خیره سر بودن.. با تماس دستی روی کمرم از جام پریدم و هینی کشیدم.. ضیا با دست رو هوا و چشمای گرد بهم خیره شده بود.. قهقهه دخترا رفت هوا.. زانوهام داشتن می لرزیدن.. ضیا چپ چپ به دخترا نگاه کرد و همزمان پرسید: ترسوندمت عزیزم؟
    بغضم گرفت.. چرا بهم می خندیدن؟.. چون ترسیده بودم؟ یا چون تیپم انچنانی نبود.. بند کیفم رو تو دستم مچاله کرده بودم و حرصم رو سرش خالی می کردم.. ضیا متوجه شد و با مهربونی گفت: بیا بریم اونور..
    با اخم همراهش رفتم.. خوشبختانه دیگه دخترا دنبالمون نیومدن .. هنوز از دستشون کفری بودم.. دوست داشتم داد بکشم...لبهام رو محکم به هم فشار می دادم تا جلوی ریزش اشکام رو بگیرم.. دست ضیا که به بازوم خورد سریع دوباره جبهه گرفتم.. دست خودم نبود.. از اینکه دست مردی بهم بخوره متنفر بودم.. طرف هیچکس نمی رفتم.. حتی به زور با دایی دست می دادم.. تازه دایی که خوبش بود.. گفتم: دست نزن.. دست به من نزن..
    لحنم حرصی بود..بدجوری حرصی.. ضیا با تعجب گفت: ترنم؟.. من فقط..
    گفتم: اصلا با من حرفم نزن..
    صورتم رو برگردوندم.. اشکم چکید.. نه.. الان که وقت گریه نبود.. ضیا با ناراحتی گفت: اخه چرا همچین می کنی ترنم.. بهم بگو..من که کاری نکردم..
    راس می گفت.. کاری نکرده بود.. خیر سرش با مثلا نامزدش اومده بود بیرون.. لبم رو گزیدم.. ضیا: بگو اخه از چی ناراحت شدی؟
    سرم رو تکون دادم .. دومین اشک چکید.. ضیا با ناراحتی جلوم ایستاد و گفت: اخه بگو.. به خاطر خنده اون دخترا؟.. اره؟. به خاطر اونا ناراحتی؟
    چی باید می گفتم؟ سرم رو به علامت نه تکون دادم.. نه به خاطر اونا نبود.. یه چیز دیگه بود.. همون که ده ساله داره روحمو می خوره..دست ضیا اومد بالا تا روی شونه ام قرار بگیره.. باز خودم رو جمع کردم.. تمام عضلاتم منقبض شده بود.. دستشو اورد پایین.. اروم گفت: من معذرت بخوام حله؟.. دیگه ناراحت نمیشی؟
    سرم رو انداختم پایین.. اشکام باز چکیدن.. ضیا ملتماسانه گفت: گریه نکن ترنم.. من که معذرت خواستم.. تو رو خدا.. دیگه بهت دست نمی زنم.. به خدا منظور بدی نداشتم.. می خواستم کمی صمیمی تر بشیم.. خوب باشه.. بازم معذرت می خوام.. شرمنده .. باشه؟.. دیگه گریه نکن..
    دستمالش رو که به طرفم گرفته بود رو گرفتم و اشکام رو پاک کردم..گفت: اشتی؟
    سرم رو بالا گرفتم و به چشمای ابی رنگ پشیمونش نگاه کردم.. دلم به حالش سوخت.. ناراحتی من به خاطر خنده دخترها یا دست زدن ضیا نبود.. شاید کمی به خاطر اون بود ولی بیشترش به خاطر چیزی بود که حتی جرات اعتراف بهش رو هم نداشتم..با صدای خفه ای گفتم: قهر نکرده بودم ضیا..
    لبخند مهربونی زد و گفت: باشه.. بریم کباب بزنیم تو رگ
    به سمت رستوران دربند رفتیم.. اونوقت سال همه جا شلوغ بود.. حتی یه تخت خالی هم نداشت.. اجبارا کباب رو گرفتیم و رفتیم یه گوشه رو یه تخته سنگ نشستیم... داشتیم غذا می خوردیم که ضیا گفت: راستی ترنم.. تو فرودگاه یکی از دوستای دبیرستانم رو دیدم..
    دست از لقمه گرفتن برداشتم و منتظر نگاهش کردم
    ضیا سرش رو تکون داد و گفت: از دوستای صمیمیم بود.. هفت هشت سالی میشه ازش خبر نداشتم... راستی.. اونم نامزد کرده..
    سرم رو تکون دادم و گفتم اوهوم...
    خوب که چی.. نامزد کرده باشه.. به من ربطی نداره.. ضیا کمی با غذاش بازی کرد و گفت:راستشو بخوای.. چیزه.. من تعارف زدم.. گفتم پنجشنبه شب بیاید خونه ما..
    من: خوب..
    ضیا: هیچی.. اونم قبول کرد...
    همونجور گنگ داشتم بهش نگاه می کردم.. خوب دعوت کردی دیگه.. مگه خونه ما دعوت کردی که داری اینو می گی؟..ضیا کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت: بابا خوب نمیشه که نامزد اون باشه تو نباشی که.. تو هم باید بیای..
    با دهن باز به ضیا نگاه کردم.. خدایا من چی می خوام این چی میگه.. ضیا سریع گفت: ببین.. اینا ساعت پنج میان.. من برنامه ریختم ساعت نه اینا بهشون شام میدیم دیگه فوقش یازده میرن بعدم من میرسونمت خونه تون..
    با ناراحتی گفتم: ازخونه شما تا خونه ما که کلی راهه..
    ضیا: نه نیار دیگه من قول میدم ببرمت.. باشه؟ تو روخدا ترنم.. من ابرو دارم..
    کل کبابی که خورده بودم کوفتم شد.. مخصوصا اینکه مجبور بودم مدتی رو با ضیا تو خونه شون باشم.. جواب بابا رو چی می دادم که از اول شرط کرده بود هیچ جا باهم تنها نریم.. ولی لحن ضیا و کارهایی که می کرد دهنم رو بسته بود.. کاش این همه مهربونی نمی کرد.. نفسی کشیدم و گفتم: باشه.. ولی شب برمی گردم خونه ها..
    ضیا لبخندی زد و گفت: باشه.. قبول برت می گردونم..
    بعد از ناهار منو رسوند خونه تا خودش بره شرکت سراغ کاراش.. از ماشین پیاده شدم و گفتم: دستت درد نکنه.. خوش گذشت..
    ضیا: یه دقیقه صبر کن..
    در صندوق عقب رو باز کرد و یه کیسه خرید قرمز اورد بیرون.. با ناراحتی گفتم: وای.. ضیا..
    ضیا: به خدا فقط برای دل خودم خریدم.. اصلا ببین دوست داری؟
    با لبخند بگ رو گرفت به سمتم..از دستش گرفتم و گفتم: ممنون..
    لبخند مهربونی زد و گفت: قابل تو رو نداره.. بعدا می بینمت..
    سوار ماشین شد و به راه افتاد.. به رفتنش نگاه کردم.. وقتی پیچید تو خیابون پوفی کردم و به بگ نگاه کردم.. مهمونی روز پنج شنبه روکجای دلم می ذاشتم؟





    به دلیل اینکه فردا شب مهمونیم و نمی تونم پست بزاریم پست اناهید تا حداکثر دو ساعت دیگه... نقد یادت نره

    نقد


  12. Top | #10

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    1,950
    میانگین پست در روز
    1.26
    محل سکونت
    تبریز
    تشکر از کاربر
    11,274
    تشکر شده 65,836 در 1,957 پست
    حالت من
    Shokeh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اناهید




    ماریا سوئیچ رو مقابلم گذاشت و گفت: ممنون انی..
    من: لازم نبود انقدر عجله کنی.. من زیاد ماشین لازمم نبود..
    ماریا خنده ارومی کرد و گفت: اره خبر دارم گوردون بونهمن رو راننده شخصی خودت کردی..
    ابروم رو بالا دادم و گفتم: راننده شخصی؟ به اون اصلا نمیاد راننده شخصی باشه..
    با قاشق قهوه ام رو به هم زدم و گفتم: خوب گوردون ازم خواسته باهاش برم خارج شهر..
    ماریا چشماش رو گشاد کرد و گفت: راستی؟ ازت درخواست دوستی کرده؟
    سعی کردم خودم رو به بی خیالی بزنم.. گفتم: نه.. فقط داشت می رفت کلبه پدربزرگش ازم خواست باهاش برم همین..
    ماریا: اها.. خوب البته.. شاید اونجا درخواست دوستی بکنه..
    با اینکه از فکر این کار هم بی اندازه ذوق کردم ولی سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم.. گفتم: خوب نمی دونم.. اگه چنین چیزی بود اینجا هم می تونست بگه..
    ماریا: خوب کی میرید؟
    من: شنبه صبح می ریم و عصر یکشنبه برمی گردیم..
    ماریا: خوش بگذره.. وای فکر کن.. یه بوسه رمانتیک.. تو عصر شنبه
    چشم غره ای رفتم.. هرچند که دلم داشت زیرو رو می شد.. خندید و گفت: چیه.. خودت همیشه از این رویاها برام می گی..
    من: اره می گم ولی دلیل نمیشه دقیقا همونا اتفاق بیفته.. اونم کی؟ گوردون بونهمن...
    ماریا: پس دلیلیش از دعوت به این تعطیلات رمانتیک چی بود؟ حتما می دونه تو زمستون رو دوست داری..
    من: ماریا.. زمستون رو دوست دارم اما.. مسافرت تو زمستون رو دوست ندارم.. بیشتر دوست دارم برم خونه و تو رختخواب قشنگ نارنجیم دراز بکشم و قهوه بخورم.. راستی .. می خواستم یه چیزی بپرسم
    ماریا : بگو
    من: میشه خط تلفنم رو عوض کنم؟
    ماریا: اتفاقی افتاده؟
    من: مزاحم دارم..
    ماریا: کی؟
    پوفی کردم و گفتم: همسر سابقم.. وقتی گوردون اپارتمانم بود زنگ زد.. دیروزم باز زنگ زد..
    ماریا با تعجب گفت: چی می گفت؟
    سرم رو تکون دادم.. سینا واقعا کینه شتری داشت..گفتم: می خواد اذیتم کنه..
    ماریا: خدای من.. تو که ازش جدا شدی؟
    قهوه ام رو سر کشیدم و گفتم: قضیه اش طولانیه..فقط بدجوری کینه به دل گرفته..
    ماریا: چرا به خانواده ات تو ایران چیزی نمی گی؟
    من: به کی بگم؟ ابتین؟.. نه اون به اندازه کافی مشکلات داره..
    ماریا: باید با شرکتی که تلفن رو ازش خریدی مکاتبه کنی.. شاید قبول کنن که شماره ات رو عوض کنن..
    لبخندی زدم و گفتم: ممنونم ماریا..
    ماریا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: اوه من دیگه کم کم باید برم..
    من: می خوای برسونمت؟
    ماریا: نه ممنون..خودم میرم.. فعلا..
    دونگ خودش رو حساب کرد و رفت.. فردا باید با شرکتی که تلفن رو ازش خریده بودم حرف می زدم تا شماره مو عوض کنه.. اخ اگه قبول می کردن چی می شد..اصلا شماره منو از کجا گیر اورده بود؟ من که شماره خودم رو به هیچ کس نداده بودم.. تنها کسی که شماره خونه رو می دونست ابتین بود.. اونم که به سینا نمی داد..از جام بلند شدم و برای خرید به سوپرمارکت نزدیک خونه تا کلی خرید کنم.. تقریبا همه اذوقه ام تو خونه تموم شده بود و به خاطر نداشتن ماشین تنبلیم می اومد برم خرید.. تو پارکینگ خونه بودم.. الان اینهمه وسیله رو چطوری می بردم بالا؟ تصمیم گرفتن دوبار برم و برگردوم.. داشتم کیسه های خرید رو از صندوق عقب برمی داشتم که صدای نازکی توجهم رو جلب کرد.. ساشا بود..
    ساشا: سلام انی..
    من: سلام ساشا.. خوبی؟
    ساشا: بله..
    کورت پدر ساشا بهم نزدیک شد.. همسایه روبرویی ما بودن و باهم زندگی می کردن..کورت: سلام اناهید..
    لبخندی زدم و گفتم: سلام کورت..
    کورت: کمک می خوای؟
    به کیسه های خرید و دو طبقه ای که می خواستم برم و برگردم نگاه کردم.. دودل بودم.. ولی با این حال گفتم: لطف می کنی..
    کورت چندتا از کیسه های خرید رو برداشت و گفت: نیازی به تشکر نیست..
    در صندوق عقب رو که بستم ساشا گفت: اوه انی.. تو پودر کیک اناناسی هم خریدی..
    کورت با لحن سرزنش باری گفت: ساشا..
    قبلا یه بار برای ساشا کیک اناناسی درست کرده بودم..البته یکی از همین اماده ها.. ولی خیلی خوشش اومده بود.. با لبخند گفتم: ساشا.. دوست داری بیای خونه من تا باهم کیک درست کنیم؟
    ساشا با خوشحالی گفت: می تونم؟
    من: البته..
    کورت: اناهید.. لازم نیست انقدر زحمت بکشی..
    من: اوه اصلا زحمتی نیست.. من دوست دارم..
    توی اشپزخونه خریدهام رو جابه جای می کردم که کورت گفت: راستی اطلاعیه جدید ساختمون رو دیدی؟
    من: نه.. در چه موردیه..
    کورت با دهن باز نگام کرد و گفت: اوه خدای من اناهید..تو این سه سالی که اینجا ساکنی یه بار ندیدم حواست به بولتن باشه..
    سرخوشانه خندیدم و گفتم: خوب تو هستی کورت.. راجع به چی بود؟
    کورت: روز شنبه قراره برای نظارت روی سیستمهای گرمایشی بیان..
    با تعجب گفتم: همیشه که جمعه می اومدن..
    کورت: خوب دقیقا به همین علته که اطلاعیه زدن..
    اه از نهادم بر اومد..من که داشتم شنبه می رفتم خارج شهر.. اگه میرفتم بعدا باید با هزینه خودم مامور برای خوندن کنتور می اوردم که اونم خیلی گرون می شد.. اگر هم که نمی رفتم..
    کورت: طوری شده؟
    من: من می خواستم این هفته با دوستام برم مسافرت.. خدای من..
    کورت: خوب اگه می خوای کلید خونه رو بده به من.. من در واحد تورو براشون باز می کنم.. البته اگه اشکالی نداشته باشه..
    با خوشحالی گفتم: جدی می گی کورت؟
    کورت: اره.. من که خونه ام.. در واحد تو رو براشون باز میکنم..
    هورایی کشیدم .. ساشا بدو بدو از نشیمن اومد و گفت: چی شده اناهید؟
    گفتم: ساشا.. می دونستی پدرت یه فرشته اس؟
    ساشا: اره.. پدر من خیلی خوبه..
    پرید بغل کورت..نفس عمیقی کشیدم.. واقعا خوشبختی همین شادیهای کوچیک بود.




    خوب صفحه اول تموم شد... ایشالا از پس فردا میریم صفحه دوم... یادتون باشه فردا پست نداریم... دیگه یه چیزی ام می خواستم بگم... اها... بچه ها حتی اگه حرفی برای گفتن ندارین اگه وقت داشتید حتما صفحه نقد رو بخونید.. نظرات بچه ها.. و جوابهای من.. من به تک تکشون جواب می دم.. حتی اگه اسپم باشن.. گاهی خوندن اونا خیلی به فهمیدن روند داستان کمک می کنه... ممنون از میس مریم و مریم بانوی عزیزم..

    نقد
    ویرایش توسط مامیچکا : 1392,09,17 در ساعت ساعت : 01:25


صفحه 1 از 11 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. مرده زاد | مامیچکا کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط مامیچکا در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 329
    آخرین نوشته: 1393,07,05, ساعت : 00:29
  2. یک دل ِ زنگ زده ی خاک خورده | naqme کاربر انجمن
    توسط naqme در انجمن اشعار و دلنوشته های کاربران سایت
    پاسخ ها: 10
    آخرین نوشته: 1393,03,06, ساعت : 17:51
  3. پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,08,09, ساعت : 08:20
  4. رمان مرده زاد ا مامیچکا کاربر انجمن
    توسط مامیچکا در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 144
    آخرین نوشته: 1392,06,25, ساعت : 10:28
  5. دانلود رمان گره خورده | عاتکه کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,08,23, ساعت : 12:03

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •