بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > رمان های کامل شده نوشته کاربران

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 0 0%
15 تا 20 7 15.56%
20 تا 25 12 26.67%
25 تا 30 11 24.44%
بالای 30 15 33.33%
رأی دهندگان: 45. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۵ آذر ۱۳۹۲, ۱۰:۰۰ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
شکوفه ن33 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +49 امتیاز     
پیش فرض

خندیدوگفت نچ ...دیگه تبعیدبسه ...کارت دارم ..
خیابانهانااشنابود رفت سمت دیگه اصفهان واردکوچه ای شدومقابل اپارتمانی توقف کردیک اپارتمان شیک سه چهارطبقه بود. اشاره ای به من کردوگفت پیاده شو..
نگاهی به به اپارتمان واوانداختم وگفتم برای چی؟
یک وری شد ودستاش روروی سینه اش گذاشت وگفت بهت می گم ..پیاده شو می فهمی.. یانکنه می خوای بیام بغلت کنم؟
دررابازکردم وپیاده شدم جلوامددستم راگرفت وکلیدش رادراورد.

ویرایش توسط شکوفه ن33 : ۵ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۰۳ بعد از ظهر
شکوفه ن33 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**desi**, abby7, Anolin, arefe jooon, arefe90, atsh, dokhibabash, elham 75*, Eli 67, elmiraa_20, eshton, f2kral, farzaneh-a, fatemehirooni, fatima64, ghazal-xr75, GOLE...KAGHAZI, id001370, ili mah, jnashenakhte, katiman, khademre, kimia joon, Lida2014, lilijinan, mahda, mahdiye**, Maman fariba, maryama1992a, mehnoosh, miss maryam, ms_f90, my dream, mzbanoo1379, nasimrahi, natanayel, negar.n1000, Niloofarmt, nona65, pare, Peart, ramlin, ramou2030, raz gol, reyhaneh2020, sana22, sareh.j, setaresetar, setayesh1363, soheila50, T.A.C 7, tania_7, Tifani Jon, Titania1273, yasaman20, yasaman_rad, yasesabs, yjdj, zeinab75, ziiiziii13, ~soomi~, آسوده, اب و اتش, بهار گل, سالومهو, سانازارمان, سهيلا نصير, سپیدوسیاه, شیرینusa, عاطفه دلنواز, لاله, میچکا, نسيا, پونام, چشمک ستاره, یلدا2222

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۵ آذر ۱۳۹۲, ۱۰:۰۴ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
شکوفه ن33 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +54 امتیاز     
پیش فرض

درابازکردبااسانسوررفتیم بالا.طبقه سوم پیاده شدیم درجلوی یک درچوبی ایستاد دررابازکرد. واقعانمی دونستم چه غلطی می خوادبکنه ؟
گفتم اینجاکجاست ؟
گفت نترس... مثلامن شوهرتم..
گفتم اره ...یک شوهرعاشق... برگشت وتوچشمام نگاه کردوگفت خیلی دلت می خوادبرات عشق دربکنم ؟اره؟
همونطورخیره به هم وسط اپارتمانش ایستاده بودیم.چشم ازش گرفتم ونگاهی به اطراف انداختم. یک دست مبل استیل کرمی اطراف چیده شده بود. اشپرخانه روبروبود درطرف راست با 4پله می رفت بالا روبروی پله ها اینه قدی به دیوارچسبانده شده بود.
ازپله هامرابردبالا 4تادربالابود دوتاسمت راست ودوتاسمت چپ درسمت راست رابازکرد وارداتاقی شدیم دران یک تخت دونفره قرارداشت .وای!!! فهیمدم !!
خودم راعقب کشیدم وقتی دید ایستادم ...نگاهم کردوگفت چیه ؟چی شده؟
درحالیکه نگاهم به تخت بودگفتم برای چی منواوردی ؟دستم راکشیدوبه سمت تخت هلم دادوگفت برای اینکه زنمی... برای اینکه باید اینکاروخیلی وقت پیش می کردم .
پایم رابرزمین کوبیدم وگفتم اینجا کجاست ؟معشوقه هات رومی اوردی اینجا؟ منوبااونهایکی می دونی؟ اره ؟خیلی عوضی هستی!! منوببرلااقل خونه خودت... برای چی؟ توچی فکرکردی؟ خیل پستی!!!!
جلوامدوگفت معشوقه هام ؟کی گفته من معشوقه دارم؟
- توچشمام نگاه کن وبگونداری؟
- ندارم .
- واقعا ؟پس اون خانم خوشگله همونروز که اوردیش خونه خودمون کی بود؟
- دوست دخترم.
- وای ببخشید!!دوست دختراتون...
- ببین !!من باهیچیک ازدوست دخترام تابحال رابطه نداشتم... اینو توکله ات فروکن ..
- وای مامانم!!! چقدرتو ماهی؟ توازبرگ گل هم پاکتری... توگفتی.. من هم باورم شد ..ببین !!ربطی به من نداره چون اصلا برام مهم نیست... فقط منوازاینجاببر.
لبخندکجی روی لبش نشست وگفت نه..
جیغ زدم :بهت می گم منوببر ..چی فکرکردی درباره من ؟
جلوامدبازویم راسفت گرفت وگفت ببین دخترجون !!!من دوست دختردارم وتابحال هم باهیچکدومشون ....
- خوب بابا!!! نمی خوادبرای من جانمازاب بکشی.. فهمیدم پس این اپارتمان کیه؟
- خودم
- برای چی انوقت ؟
- برای اینکه نخوام پیش توباشم... نخوام تواون خونه باشم.
- وای!! چه جالب ..تنهابودی بایک موجودمونث هم اینجاوردلتان بود..انوقت...
ازلای دندانهای به هم فشرده اش گفت بسه دیگه ..
دادزدم بس نمی کنم ...مجبورنیستی دروغ بگی... چون اصلا برام مهم نیست ...
پرتم کردروی تخت وگفت می رم یک قهوه درست کنم مثل دخترخوب لباسات رو درار تامن بیام گفتم فکرکردی .....دست به من بزنی... انقدردادمی زنم تاتمام محل بفهمند...
جلوامد هلم دادروی تخت ورویم خیمه زدوگفت ببین خفه شو... نمی خوام بزنمت
همانطورکه روی تخت دراز کشیده بودم توچشماش نگاه کردم وگفتم خفه نمی شم....
اگه می خوای بامن رابطه داشته باشی مثل ادم منوببرخونه خودمون ...نه اینجا...
- همنیجا...فهمیدی ...؟پس خفه شو ...کاری که گفتم بکن...
بلندشد
- اگه نکنم ؟
برگشت وگفت اونوقت باید برم برات لباس بخرم... چون اونوقت خودم لباسات روجرمی دم ..
دادزدم عوضی!! دستت به من نمیخوره ....ازت متنفرم..... متنفر....
سریع امدتواتاق شروع کردکتش رادراوردن بعدپیراهنش رادراورد متحیرنگاهش می کردم "خاک برسرم ...این جدیه؟کاردست خودم دادم... الهی بمیری ...جلوی زبونت رومی گرفتی..."
دست بردسمت کمربندش گفتم خیلی خب باشه... باشه... لباسم رومی کنم .
سر ش راکج کردوگفت اهه... دیرشده..
نفس تنگی گرفته بودم ...خداکمک.... من می خواستم فرارکنم ...خدا کمک....
دست برد زیپ شلوارش رابازکند... دستام روگذاشتم روی چشمام وگفتم توروخداامروز نه... باشه ؟
صدای خنده اش رامی شنیدم گفت اهه... نه بابا... حالازبون داشای دومتر زبونت روموش خورد قلبم به تاپ تاپ افتاده بود... همون لحظه صدای موبایلش بلندشد. شنیدم که موبایلش راجواب داد.
- الو چیه ؟
- .....
- کاردارم ...
- .....
- حالانه
- .....
- اهه صبرکن....
شنیدم که دررابازکردورفت بیرون .دستام روبرداشتم ...سریع پریدم ودرراقفل کردم ونشستم روی تخت.... به اطراف نگاه کردم ...حالاچه خاکی بسرم بریزم ؟
صدای دستگیره درامد.
- دروبازکن رکسان .....
- نه
- بازکن!!!!
- نــههههههه!!!!
- ببین ....کاریت ندارم من شوهرتم... بس کن...
- نه امروز نه! باشه؟ خواهش می کنم ..
- ببین رکسان مسخره بازی درنیار... لباسم توئه ..
- نه خواهش می کنم ...من امادگیش روندارم ..
- باشه ...بهت قول می دم
- نه
- بابابهت قول دادم.. قول..
اره مجبوربودم تابدکه نمی تونستم اونجاباشم ودررابااحتیاط بازکردم. تاقفل رابازکردم سریع درراهل دادوامدداخل.
منوپرت کردروی تخت افتاد روم وگفت دختره احمق!!! توزبون خوش حالیت نیست ؟دلت کتک میخواد؟چراانقدرنفهمی؟ من شو...هر...تم .بسه دیگه.. بابا !!!!من به جون مادرم که برام عزیزه باهیچ زنی تابحال رابطه نداشتم ....اعتراف میکنم که یک عالمه دوست دختردارم ....ولی رابطه نه.... باورکن ...حالاازخرشیطون بیاپایین باشه؟ این خونه مجردیمه ....مهمونیهام رواینجامی گیرم حاجی نمی گذره تواون خونه.... باباتوکه حاجی رومی شناسی ؟حالاخترخوبی باش ...باشه ؟لباسات روبکن بگذاربه کارمون برسیم

باورکنید فقط می خوام زاربزنم وگریه کنم پدرم دراومد

ویرایش توسط شکوفه ن33 : ۵ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۰۷ بعد از ظهر
شکوفه ن33 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**desi**, *ریحانه#, .Baharak., 2rrin, abby7, amirhosseinac, Anolin, arefe jooon, arefe90, atefeh_49, atsh, ava s, aygeen, azadehh, barane abi, darya tofani, dokhibabash, elham 75*, Eli 67, elmiraa_20, eshton, f2kral, fariba44, fary, farzaneh-a, fatemehirooni, fatima64, ghazal-xr75, GOLE...KAGHAZI, helga1980, helna, hyunah, id001370, ili mah, jnashenakhte, katiman, khademre, lemol, leona, Lida2014, lilijinan, love is.., mahbobe26, mahda, mahdiye**, mahr0kh, mahyjoon, Maman fariba, maryama1992a, mehnoosh, mehrnoush_re, melika_ta, mfr60, miss maryam, ms_f90, my dream, mzbanoo1379, m_reisie, nasimrahi, natanayel, negar.n1000, Niloofarmt, nona65, pare, parei, Peart, peterpanama14, ramanava, ramlin, ramou2030, raz gol, reyhaneh2020, s.d.yeganeh, sana22, sana98, sareh.j, setaresetar, setayesh1363, shahin47, soheila50, T.A.C 7, tania_7, Tifani Jon, tiger1978, Titania1273, violet_mahtab, yasaman20, yasaman_rad, yasesabs, yjdj, zarre, zeinab75, ziiiziii13, ~SAREH~, ~soomi~, آتری, آسوده, اب و اتش, برادپیت, بهار گل, رودنا, سالومهو, سانازارمان, سپیدوسیاه, شیرینusa, عاطفه دلنواز, ققنوس98, لاله, م.نوری, مادرم, مامان مریمی, مهدیه جون, مهرآذین, میچکا, نازي., نسيا, هميشه بهار, پونام, چشمک ستاره, یلدا2222
قدیمی ۵ آذر ۱۳۹۲, ۱۰:۱۴ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
شکوفه ن33 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +60 امتیاز     
پیش فرض

ارام ازرویم بلندشد چشمام رویستم... چاره ای نداشتم ولی تودلم به خودم قول دادم که فرارمی کنم.... اره من فرارمی کنم.. اقاکیانوش می بینی.
وقتی که به خودم اومدم ازروم بلندشده بودورفته بود تواشپزخانه .گریه ام گرفته بود اشغال عوضی !!!!استفاده اش روکرده بود وحالا داشت برای خودش قهوه درست می کرد ..من حال تورومی گیرم... نمی گذارم اب خوش ازگلوت بره پایین... کاری می کنم که به غلط کردن بیفتی ...بچه پررو !!
کمرم دردمی کرد پایین شکمم تیرمی کشید... لباشهام روپوشیدم ورفتم بیرون ....تواشپزخانه پشت میزنشسته بود پیراهنش تنش بود ودکمه هایش رانبسته بود روی مبل استیل داخل هال نشستم وگفتم منوببر خونه کوکب تالباسهام روجمع کنم..
گفت باشه می برمت .قهوه ام روکه خوردم.
- بایدبرم داروخانه کمرم هم دردمی کنه نگام کردوگفت روبروی خونه اونطرف داروخانه است برو بگیر
بلندشدم ورفتم بیرون انطرف خیابان داروخانه بود داخل شدم نمی خواستم حامله شوم تواین هیروویر همین کم بود..... ازدختری که پشت دخل بودگفتم خانم قرص ضدبارداری می خوام دستم راگذاشتم جلوش تاحلقه ام راببیند وفکربدی نکند.
نگاهی به دستم انداخت وگفت باشه
گفتم ببین ازاون قرصهای اورژانسی نگاهی کردودوتاقرص گذاشت جلوم گفتم باهم بخورم؟
- اره
- انوقت مطمئنه؟
- اره البته کی رابطه داشتی؟
- الان !!!!چشماش گردشد خودم هم ازپررو یی خودم تعجب کرده بودم .مسکن گرفتم وهمونجاقرصها روخوردم رفتم دوباره توخونه
بخشید این قسمتش جامونده بود به بزرگی خودتون ببخشید توروخدا نمی دونم یامن قاط زدم یا کامپیوترم

ویرایش توسط شکوفه ن33 : ۵ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۲۵ بعد از ظهر
شکوفه ن33 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**desi**, *ریحانه#, 2rrin, abby7, amirhosseinac, Anolin, arefe jooon, arefe90, atefeh_49, atsh, ava s, aygeen, barane abi, chobiiin, dokhibabash, elham 75*, Eli 67, elmiraa_20, eshton, f2kral, fariba44, farzaneh-a, fatemehirooni, fatima64, fk-osh-d, ghazal-xr75, GOLE...KAGHAZI, helga1980, helna, hyunah, ice-flower, id001370, ili mah, jnashenakhte, katiman, khademre, kimia joon, lemol, leona, Lida2014, lilijinan, love is.., mahbobe26, mahda, mahdiye**, mahr0kh, mahyjoon, Maman fariba, maryama1992a, mehnoosh, mehrnoush_re, melika_ta, mfr60, miss maryam, ms_f90, my dream, mzbanoo1379, m_reisie, nasimrahi, natanayel, nedaida55, negar.n1000, Niloofarmt, nona65, pare, parei, Peart, ramanava, ramlin, ramou2030, raz gol, reyhaneh2020, s.d.yeganeh, sahel_m, sana22, sana98, sarax, sareh.j, setaresetar, setayesh1363, shahin47, soheila50, T.A.C 7, tania_7, Tifani Jon, Titania1273, violet_mahtab, yasaman20, yasaman_rad, yasesabs, yjdj, zarre, zeinab75, ziiiziii13, ~SAREH~, ~soomi~, آتری, آسوده, اب و اتش, الیا, برادپیت, بهار گل, تهران بانو, رودنا, سالومهو, سانازارمان, سپیدوسیاه, شادزی, شیرینusa, عاطفه دلنواز, ققنوس98, لاله, مامان مریمی, مهدیه جون, مهرآذین, میچکا, نازي., نداي عشق, نسيا, نیاز.ش, هميشه بهار, پونام, چشمک ستاره, یلدا2222
قدیمی ۶ آذر ۱۳۹۲, ۱۱:۴۷ قبل از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
شکوفه ن33 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +62 امتیاز     
پیش فرض

وقتی وارددشم لباس پوشیده بود گفت می رم ناهاربگیرم .چی می خوری؟
گفتم برام فرقی نمی کنه .
- خیلی خب ....یک کاری هم دارم یک ساعتی طول می کشه ....عصرهم باهم می ریم وسایلت رومیاریم .
رفت حتی نپرسیدحالت چطوره ؟مردی ؟زنده ای؟ نکبت!!! صبرکن ...به من هم میرسه ...
تارفت پریدم پشت تلفن وشماره شرکت تهران راگرفتم. اقایی برداشت خودم رامعرفی کردم وگفتم دکترمهدی پورمن رامعرفی کرده ..خوشحال شدوگفت خوددکتردیروز باهاشون تماس گرفته ...گفت کی می تونم کارم روشروع کنم ؟
وای مامان!!! انگارمنوواقعامی خوان .
گفتم شماواقعامنومی خواهید یاسرکاریه؟خندیدو گفت اهه خانم محترم...حرف دکتربرای ماحجته... ایشون ازشماخیلی تعریف کردند
جلوی خودم روگرفتم تاجیغ نزنم .خونسردپرسیدم حقوقش چنده؟
- واله ماباشما روی یک ونیم میلیون قراردادمی بندیم البته اگر پروژه ای به شمادادندوخوب کارتون روانجام دادیددرصدی بهتون تعلق می گیره.... نگران نباشیدحقوق مزایا مناسبه... ازهفته دیگه هم کارتون شروع میشه... می تونیدبیاید؟
جیغ زدم یعنی من اگه بیام حله ؟
- بله خانم
وای خدامتشکرم !!!گفتم باشه... من صبح روز شنبه اونجام.
- نه خانم می تونید پنج شنبه بیاید؟
- باشه ..باشه.. ادر س وشماره موبایل اقاهه روکه اسمش مهندس عزیزی بودگرفتم.
فقط سه روز فرصت داشتم زنگ زدم باباوبراش گفتم بااعتراض گفت دختر !!!من که نرفتم تهران ..
- مهم نیست بیابا ببین میتونی عمه زبیاروتوجیه کنی. عمه زبیا تنهازندگی می کردوباهیچ کس جز بابارابطه نداشت مامان هم ازعمه زبیا خوشش نمی امد.عمه ناتنی مابود وباباهرازگاهی تلفنی باهاش تماس داشت .شوهرش سالهابودمرده بود.محله مخابرات تهران زندگی می کرد.
گفتم بابابهش بگومن نیازدارم مدتی اونجاباشم وقتی جای مناسب گیراوردم ازخونش می رم .فقط برای یک مدت کوتاه باباتوروخدابهش تاکیدکن به هیچکس نگه خب بابا؟
گفت باشه حالاکی می ری ؟
- پس فردا
- پس فردا؟ چقدرزود؟
- اره بابا مجبورم باشه؟
اهی کشیدوگفت باشه.
- دعام کن باباخودم باهاتون تماس می گیرم. یک موبایل بخر ایرانسل باشه .هیچکس نفهمه تابهت زنگ بزنم. باشه؟ بابادوستت دارم وخداحافظی کردم.
.هیجان زده بودم اصلا ارام وقرارنداشتم نفسهای عمیق می کشیدم تازودحالم سرجاش بیاد.
انقدرزودگذشت که نفهمیدم یکساعت شده .کیانوش امدوناهارخوردیم. ازهیجانم ناهارراتندتندمی خوردم .تعجب کرده بود گفت چیه خوشت اومده بود ؟
بااخم نگاش کردم وگفتم چقدرازخودمتشکری. نخیر...
بعدناهار راه افتادیم توراه باهام حرف می رد ولی انفدرفکرم مشغول بود که متوجه حرفهاش نبودم.
بازویم راکشیدوگفت باتوام ..گفتم هان ؟چی ؟
اخمی کردودیگه چیز ی نگفت .وفقتی رسیدیم ..وسایلم راجمع کردم ودوباره سوارماشین شدم تارسیدم خانه منوگذاشت وخود ش رفت پایین .وجیهه خانم تافهمیدمن امدم سریع امدبالاومن رادراغوش گرفت وگفت خوشحالم برگشتی ....اخه دخترم قهرچیزخوبی نیست ...
چشمام گردشده بود گفتم قهر؟
- اره کیانو ش گفت قهرکردی ...ولی خداروشکر برگشتی سرخونه زندگیت ...
عجب ادمی بود پسره پررو .
ان شب شام پایین بودم کیانوش لبخندمی زدودیگه متلک بهم نمی انداخت. شب که خواستیم بریم بخوابیم امدتواتاقم بهش گفتم ببین ...حالم خوب نیست یک امشب روبیخیال شوباشه ؟کمرم دردمیکنه.
نگاهی کردوگفت باشه ولی پیشت میخوابم .
بناچارقبول کردم اصلانمی خواستم بهم دست بزنه... لباسهایش راکندودستم راکشیدبردتوتخت دراغوشم گرفت. وسرش راداخل موهایم کردوخوابید .حس عجیبی بود تابحال تجربه اا نکرده بودم .خودم هم سریع خوابیدم .افکارم حسابی مغشوش بود.
صبح که بیدارشدم رفته بود.بلندشدم وسایلم راجمع کردم مدارکم وشناسنامه کارت ملی همه چیز داخل کمدی گذاشتم تامشخص نباشد.زنگ زدم ترمینال کاوه وبرای فرداصبح بلیط گرفنم .حالابایدنقشه می کشیدم که چجور ی دررم زنگ زدم به کیانوش گفتم .کی می ای ؟گفت عصر دوسه تاعمل دارم عصرهم می رم مطب شب اخروقت می ام.
بهترین زمان بودپس درنتیجه فرداهم همین طوربود.
شب برای کیانوش قورمه سبزی درست کردم خیل خوشحال بود غذارابااشتهاخوردتودلم گفتم بخور... که دیگه منونمی بینی...
نگاهی به من انداخت وگفت امشب مشکوک می زنی ؟
خونسردنگاش کردم وگفتم اشتباه میکنی.. ازاینکه خونه خودمون اومدم خوشحالم ...
مشخص بودباورنکرده چیز ی نگفت وبه خوردن مشغول شد.
ولی هرازگاهی زیرچشمی نگاهم می کرد.شب موقع خواب گفت بهانه قبول نمی کنم تازه پیدات کردم جیگر!!! منرابرد تواتاق خواب.... وای خدایا بایددوباره فردابرم قرص بخرم. نمی گذارم نقشه هام بهم بریزه نه!!
.صبح بابدنی کوفته ازخواب بیدارشدم وحشی!!!!اصلا معلوم نیست تورختخواب مثل چی می شه؟ ازیاداوری شب قبل خجالت کشیدم. این بشراصلا یک ذره حیانداره .
رفته بودسریع بلندشدم زنگ زدم باباوگفتم بابا دارم می رم . بلیطم ساعت9 صبحه .یک کیسه خوراکی اماده کردم زنگ زدم اژانس واهسته ازپله هاپایین امدم .وقت واردکوچه شدم نفس راحتی کشیدم قلبم به منتهاالیه خودش تندمی زد . سریع سوارتاکسی شدم وگفتم اقابرید ترمینال کاوه .
باباخودش راتازه رسانده بود مرادراغوش گرفت وگریه می کردگفت اگه مادرت بفهمه دیوونه می شه .
گفتم بابامجبورم... می ترسم ..می ترسم گریه کنه ودودل بشم بایدبرم .... وقنی جاگیرشدم زنگ می زنم بهتون تابیایید دیدنم.. باشه؟
تازمان سوارشدن اتوبوس مرادراغوشش گرفته بود.هردوگریه می کردیم .
گفت باباجون !!نمی خواستم چنین سرنوشتی پیداکنی.
گفتم الهی فربونت برم بابا!!! تقصیرتونیست!!! سرنوشتم همینه.
هلم دادسمت اتوبوس وگفت بی خبرم نکن.
لحظه اخرشماره تلفن ایرانسلش رادادکه بهش زنگ بزنم.
هردوگریه می کردیم وقتی اتوبوس راه افتاد....دنبال اتوبوس می دوید .دادزد خدابه همرات مواظب خودت باش همه نگاهمان می کردند.
دلم برایش می سوخت مردبیچاره ...بادست خودش دخترش رافراری داده بود. به هق هق افتاده بودم.سیم کارت ایرانسل جدیدم راداخل موبایلم گذاشتم .دلم هوای اهنگ مهستی راکرده بود
مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه
مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه
سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره نداره نداره
طاقت اینکه پیشش گریه کنم نداره نداره نداره
حالی واسم نمونده دنیا برام سرابه
داد میزنم که ساقی میخونه بی شرابه
یادی نکردی از من رسم رفاقت این نیست
اشکی برام نریختی عشق و صداقت این نیست
دشمن راه دورم درد دلم زیاده
جاده به جز جدایی هیچی به من نداده
مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه
مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه
سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره نداره نداره
طاقت اینکه پیشش گریه کنم نداره نداره نداره
حالی واسم نمونده دنیا برام سرابه
داد میزنم که ساقی میخونه بی شرابه
یادی نکردی از من رسم رفاقت این نیست
اشکی برام نریختی عشق و صداقت این نیست
دشمن راه دورم درد دلم زیاده
جاده به جز جدایی هیچی به من نداده
شکوفه ن33 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**desi**, *ریحانه#, 2rrin, abby7, Anolin, arefe jooon, arefe90, atefeh_49, atsh, aygeen, azadehh, barane abi, Dina*, dokhibabash, elham 75*, Eli 67, elmiraa_20, eshton, f2kral, fariba44, fary, farzaneh-a, fatemehirooni, Fatima234, fatima64, fk-osh-d, ghazal-xr75, GOLE...KAGHAZI, helga1980, hyunah, ice-flower, id001370, ili mah, jnashenakhte, katiman, khademre, kimia joon, lemol, leona, Lida2014, lilijinan, mahbobe26, mahda, mahdiye**, mahr0kh, mahyjoon, Maman fariba, maryama1992a, mehnoosh, mehrnoush_re, melika_ta, mfr60, miss maryam, ms_f90, my dream, mzbanoo1379, m_reisie, nasimrahi, natanayel, negar.n1000, Niloofarmt, nona65, pare, parei, Peart, ramanava, ramlin, raz gol, reyhaneh2020, rt.oo, s.d.yeganeh, sana22, sana98, sarax, setaresetar, setayesh1363, shahin47, soheila50, T.A.C 7, Tifani Jon, tiger1978, Titania1273, violet_mahtab, yasaman20, yasaman_rad, yasesabs, yjdj, zarre, zeinab75, ziiiziii13, ~soomi~, آتری, آسوده, اب و اتش, الیا, اپادا, برادپیت, بهار گل, رودنا, سالومهو, سامیه12, سانازارمان, سپیدوسیاه, شیرینusa, عاطفه دلنواز, ققنوس98, لاله, م.نوری, مادرم, مامان مریمی, مهدیه جون, مهرآذین, میچکا, نازي., نداي عشق, نسيا, نیاز.ش, هميشه بهار, پونام, چشمک ستاره, یلدا2222
قدیمی ۷ آذر ۱۳۹۲, ۱۰:۵۱ قبل از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
شکوفه ن33 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +58 امتیاز     
پیش فرض

دوستای خوبم سوال کرده بودید درموردتغییر عقیده ناگهانی کیانوش... اینو بعدبراتو ن میگذارم. بابا به خداباید زمان بگذره تا مشخص بشه ...می خواید اخرقصه روبراتون بگذارم ؟اخه بچه های خوب..... ذره ذره تازه اول راهه... ایناهمش مقدمه بوده ....درموردرکساناهم به خدابهش حق بدید اخه مردی که فقط ازلحاظ جسمی به یک زن توجه نشون بده عاشقه زنشه؟ یعنی دقت نکردید وقتی رکساناگفت حالم خوب نیست مسکن می خوام ...اصلابراش مهم نبود... گفت بروخودت داروبگیر ...وقتی هم برگشت حتی محلش نداد.....ببینید کسی که مدام یک نفرروتحقیربکنه خوردش بکنه... کتکش بزنه ویکباره بیادوازلحاظ جسمی تصاحبش کنه.... شماخودتون باشیدچه حسی بهتون دست می ده ...من که خودم خیلی بدم می اد... بازهم می گم درموردانگیزه کیانوش بعدبراتون می گم توپستهای بعدی ولی به رکسانا حق بدید تو15 سالکی وادارش می کنند شوهرکنه... حالا هم می خوادازدست ادمی که ذره ای برای اون ارزش قائل نیست فرارکنه البته من تاییدش نمیکنم ولی فقط می خواسته رها بشه .حتی کیانوش شب اخر باهاش انقدربدرفتارمی کنه که خودش می گه خجالت می کشم وقتی یادم می افته .....رابطه بایدبراساس عشق باشه که هردوطرف لذت ببرندنه اینکه یکی لذت ببردودیگری عذاب .....امیدوارم تونسته باشم کمی ازابهامات روبرطرف کرده باشم بازهم ممنون ازنظراتتون
هردوگریه می کردیم وقتی اتوبوس راه افتاد....دنبال اتوبوس می دوید .دادزد خدابه همرات مواظب خودت باش همه نگاهمان می کردند.
دلم برایش می سوخت مردبیچاره ...بادست خودش دخترش رافراری داده بود. به هق هق افتاده بودم.سیم کارت ایرانسل جدیدم راداخل موبایلم گذاشتم .سرم رابه شیشه تکیه دادم چشمانم رابستم دلم هوای اهنگ مهستی راکرده بود .
وقتی رسیدم تهران عصر بود ....تو ترمینال جنوب پیاده شدم ..وقتی ازاتوبوس پیاده شدم زنگ زدم بابا... گفتم بابا رسیدم ..
- خوبی دخترم ؟
- اره بابا....باعمه زیباحرف زدی؟
- اره
- چی بهش گفتی؟
- گفتم شوهرت توروکتک می زده ....تقاضای طلاق دادی ازترس شوهرت نیازداری چندروزی اونجاباشی....
- چی گفت ؟
- استقبال کرد ....ادرسش روبهم داد...همونجا سوارتاکسی ترمنیال شدم وادرس روبهش دادم .تاکسی سرکوچه تنگی که به زحمت ماشین وارد ان می شد نگه داشت .
واردکوچه شدم سالهاقبل باباباامده بودم ...کوچه خلوت بود دوتازن دم درخانه ای ایستاده بودندوحرف می زدند...من راکه دیدند ساکت شدند وزل زدندبه من .
جلوی خانه عمه زیباکه رسیدم زنگ زدم .صدای لخ لخ دمپایی امدوصدای عمه زبیا که می گفت کیه؟
گفتم عمه بازکنید....منم رکسان...
درراکه بازکرد پیرزنی باروسر ی سفید که باسنجاق قفلی روی سرش بندبود... هویداشد. لباس ابی باگلهای سفید ابی تنش بود....بادیدن من لبخندی زد جلوامدومرادراغوش گرفت ....بعدکناری رفت ومرابه داخل راهنمایی کرد .
واردکه شدم راه پله درسمپ چپ بود ودردستشویی زیرراه پله قرارداشت .واردراهرویی شدیم وجلوی دری درسمت راست ایستاددرابازکردومرابه داخل راهنمایی کرد... اتاقی 4در5متربود باچندین مخده ومتکادرگوشه وکنار....سماری درگوشه ای دیگر... یک رادیو ی قدیم 50ساله ودرگوشه ای دیگریک تلویزیون کوچک .
نشستم وامدکنارم وگفت خیلی خوش اومدی.... بابات صبح زنگ زدودرموردتوگفت خیلی ناراحت شدم. مادر اخه چرا؟ سرم راپایین انداختم وگفتم قسمتم این بوده .دوباره سرم رابلندگردم وگفتم زیادمزاحمتون نمی شم ...کاری گیراوردم ووقتی جای مناسب گیراوردم زحمت روکم می کنم .
اخمی بین دوابروی خودنشاندوگفت این چه حرفیه؟ مهمون حبیب خداست... توکه دختر برادرعزیزم هستی... نگران نباش تاهروقتی دوست داشتی بمون
بعد ازسماور کنار ش تویک استکان برایم چای ریخت ...شام مختصری خوردیم وتوهمان اتاق رختخوابی برایم پهن کردوخوابیدم .
صبح ساعت شش ازخواب یبدارشدم.... به عمه زبیاگفته بودم که صبح زودباید برم خودش هم بیدارشد وصبحانه راماده کرد. پالتوی طوسی تنگم راتنم کردم وشال طوسی وسیاهم راسرم کردم.... شلواربرمودای سیاهم رابه پاکردم وراه افتادم .طبق راهنمایی عمه زیبا سرخیابان سوارتاکسی شدم وبعدطی مسیر ی طولانی به شرکت موردنظررسیدم.
راه شرکنت دوربود وبایدمسیری مناسب گیرمی اوردم.... شرکت یک ساختامان 4طبقه بود بانمایی زبیا... واردشدم شرکت مزبوردرطبقه سوم بود ازاسانسوربالارفتم وواردشدم..... هرکسی مشغول کارخودش بود... کارمندان باکنجکاوی نگاهم می کردند ....جلورفتم واززنی که به نظرمی امدمنشی باشد ....سراغ مهندس عزیز راگرفتم... اسمم راپرسید وگفتم رکسانا احمدی هستم.
سر ی تکان دادوگفت منتظرتون هستندومرابه اتاقی که نوشته بود ریاست راهنمایی کرد.
مردجوان خوش قیافه ای پشت میزبودوداشت با مردمسنی صحبت می کرد بادیدن من بانگاهی پرسشگربه منشی انداخت ومنشی سریع گفت خانم احمدی ....خودتون گفتیدامروز می اند.
چشمانش به برقی روشن شدوگفت وا ی خوش امدیدخانم احمدی
من رابه صندلی راهنمایی کرد.... مردجوان حدودا35 ساله بود صورت زیبا ودلشنینی داشت. ریش پروفسور ی گذاشته بود .کت وشلوارزیبایی به تن داشت وعطرش دراتاق پیچیده بود گفت من عزیز ی هستم باهم تلفنی صحبت کردیم دکترمهدی پور خیلی ازشما تعریف کردند.
لبخندی زدم وگفتم دکترلطف دارند ...من اومدم تادرموردقراردادوبقیه مواردصحبت کنیم .
خم شد وازداخل کشوی میزش برگه ای رابیرون اوردوگفت این قرارداد.....اگرباشرایط موافقید امضا کنید... تابه خانم حکیمی بگم شماروبه محل کارتون راهنمایی که باهمکارانتون اشنابشید .
قرارداددقیقا همان بودکه پشت تلفن حرف زده بودیم .درسه نسخه تنظیم شده بود...خوشحال امضاکردم وبعدتلفنش رابرداشت وگفت خانم حکیمی لطفا خانم احمدی رابه محل کارشو ن راهنمایی کنید.
بلندشدم وبیرون رفتم .
خانم حیکمی مرابه سمت اتاقی هدایت کرد. دو دخترجوان پشت کامیپوترویکی پشت میز نقشه کشی نشسته بودند باورودمن سرشان رابلندکردند.خانم حیکمی مرامعرفی کردوبیرون رفت .
جلورفتم وبایک یک انها دست دادم. ان سه نفر مهسا مریم وشیده نام داشتندوبه نظر همکاران خوبی می امدند. قرارشد من درقسمت طراحی نمای بیرون ساختمان همکاری کنم ودراول کارزیرنظر شیده کارکنم تادوماه واگر کارم رضایت بخش بود به تنهایی پروژه به من داده شود.
بعدمعارفه بابقیه کارکنان شرکت وارداتاق مهندس عزیزی شدم .
مهندس عزیز ی گفت خب می بینم که باهمکارانتون اشناشدید .
نگاهی به حلقه توانگشتم انداخت وگفت همسرتون هم اینجاهستند؟یااصفهان؟
اخمی کردم وگفتم همسرم اینجانیست
تعجب کرد وگفت کجاست؟
- برای ماموریت کاری رفتندخارج کشور
سری تکان دادوگفت خوب شماروشنبه می بینم .موفق باشید.
نفس راحتی کشیدم دوست نداشتم انجا خودم رادخترمجردی معرفی کتم ونه یک زن تنهای مطلقه به همه همین رامی گفتم شوهرم برای ماموریت خارج کشوراست// اینطور ی حرفی ایجادنمی شد.
ظهرناهار ساندویچی خوردم وراه افتادم سمت خانه عمه زبیا .وقتی رسیدم ازمن درموردکارم پرسیدوخوشحال شدکه درمصاحبه ام موفق شده ام .
انقدرخسته بودم که غش کردم عصر ساعت پنج تصمیم گرفتم زنگ بزنم بابا .وقتی صدایش راشنیدم گرفته بود گفتم باباسلام . خوبی؟ صدات چی شده ؟
- امروز کیانوش اینجابود. قلبم ازحرکنت ایستادگفتم خب ؟
- اومداینجاوسراغ تورومی گرفت.... می گفت کجایی ؟حساب ی سرمادادزدوگفت بهتره بهت بگیم برگردی سرخونه زندگیت وگرنه ازمن شکایت می کنه..
وحشتزده پرسیدم شماچی گفتی؟
- چی بگم ؟گفتم خبرندارم... واون زن توئه به ماربطی نداره.... ولی حرفم روباورنکرده... مادرت خیلی ناراحته به سختی تونستم راضیش کنم که توحالت خوبه ....می خواستم بهت زنگ بزنم ولی منتظرموندم خودت زنگ بزنی ...بهتره باهاش حرف بزنی .گوشی روبدم بهش؟
- اره بابا ...بده ..
- الورکسان؟
- سلام مامان...
- توکجایی؟ می دونی چی شده؟ برای چی خونه زندگیت و ول کردی ؟کجایی ؟نمی گی ماهم ادمیم؟
- اه بسه مامان ....من رفتم چون دیگه خسته شده بودم ..خوبه شمابهترازهرکی می دونید.... من نیازدارم خودم روپیداکنم ...دیگه بسه نگران من نباشید.... یک کارخوب ومناسب باحقوق عالی گیراوردم ....الان هم خونه عمه زبیا هستم ....وقتی جاافتادم می گم بیایددیدنم... ولی توروخدابه کسی نگید.... مامان خواهش می کنم به کسی نگوباشه ؟
- ولی ..
- ولی نداره مامان خواهش می کنم
- این کارت درست نیست مادر... می دونم ازارت می ده ولی یک زن نباید.....
- مامان خواهش می کنم ....کاریه که شده الان هم دیره ...
- می دونی نظر بابات چیه؟
- باباهم موافقه... مامان خواهش می کنم... باشه ؟
- مواظب خودت باش باشه؟
- کار ی نداری مامان ؟
- نه
- من سعی می کنم خودم بهتون زنگ بزنم باشه؟
- باشه.
تلفن راقطع کردم خدیاا اخروعاقبت منوبخیرکن به مامان وبابام هم صبربده ..

معرفی و نقد رمان نفرت | شکوفه ن33 کاربر انجمن
رمان مارال | شکوفه ن33 کاربر انجمن

ویرایش توسط شکوفه ن33 : ۷ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۴۸ بعد از ظهر
شکوفه ن33 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**desi**, *ریحانه#, 2rrin, abby7, Anolin, arefe jooon, arefe90, atefeh_49, atsh, ava s, aygeen, azadehh, barane abi, Dina*, dokhibabash, elham 75*, Eli 67, elmiraa_20, eshton, f2kral, fariba44, fary, farzaneh-a, fatemehirooni, fatima64, fk-osh-d, ghazal-xr75, GOLE...KAGHAZI, helga1980, hyunah, id001370, ili mah, jnashenakhte, katiman, khademre, kimia joon, lemol, leona, Lida2014, lilijinan, mahbobe26, mahda, mahdiye**, mahr0kh, mahyjoon, Maman fariba, maryama1992a, mehnoosh, mehrnoush_re, mfr60, miss maryam, ms_f90, my dream, mzbanoo1379, m_reisie, nasimrahi, natanayel, negar.n1000, Niloofarmt, nona65, pare, parei, Peart, peterpanama14, ramanava, ramlin, reyhaneh2020, rt.oo, s.d.yeganeh, sana22, sana98, sarax, sareh.j, setaresetar, setayesh1363, shahin47, soheila50, T.A.C 7, tania_7, Tifani Jon, Titania1273, violet_mahtab, yasaman20, yasaman_rad, yasesabs, yjdj, zarre, zeinab75, ziiiziii13, ~SAREH~, ~soomi~, آتری, آسوده, اب و اتش, الیا, اَردویسور, برادپیت, رودنا, سامیه12, سانازارمان, سپیدوسیاه, عاطفه دلنواز, ققنوس98, لاله, م.نوری, مادرم, مامان مریمی, مهدیه جون, مهرآذین, میچکا, نازي., نداي عشق, نسيا, هميشه بهار, پونام, چشمک ستاره, یلدا2222
قدیمی ۸ آذر ۱۳۹۲, ۰۵:۴۸ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
شکوفه ن33 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +58 امتیاز     
پیش فرض

کارمن درشرکت کم کم روی غلتک می افتادوهمه ازکارهایم رضایت داشتند.
مهندس عزیزی مدام ازکارهایم تعریف می کرد...
هربارکه زنگ می زدم بابا....برایم می گفت که کیانوش دوسه روز یکباربه انهاسرمی زندواصرار...که ایا ازمن خبردارندیاخیر ؟حتی باباگفت یکبارشکایت کرده وتونسته به زحمت ثابت کنه که ازمن خبری نداره .
بابامی گفت کار ش ازتهدید به اصرارافتاده وخواهش... ولی بابامی گفت هرباربهش می گم ....باورنمی کنه.
سه ماه ازامدنم می گذشت... باباخیلی دلش می خواست بیادولی می گفت کیانوش برایش بپاگذاشته تااینکه ماه ششم باباسرزده امدخانه عمه زبیا ....مامان هم همراهش بود...قراربودفرداشب برگردند...مامان فقط گریه می کردومرابغل میکردتاتونسته بودند...هدیه وسوغاتی برای عمه زیبااورده بودند.... عمه زیبا خیلی اعتراض کرد.بابامی گفت که دوسه بارحاج جوادوجیهه خانم امده اندوالتماس که به من بگویند برگردم وهرباربابابه انهاگفته خبری ازمن ندارد.
وضع مادیم خیلی خوب شده بود... کم کم درصدی ازپول پروژه هایم هم به دستم می رسید.
به عمه زبیا هم هربارکه می گفتم می خواهم بروم ....اعتراض می کردومی گفت نروم ...می گفت توتازه منوازتنهایی دراوردی... توجای بچه نداشته ام هستی ...خیلی خوشحال بود.
روزهامثل برق وبادمی گذشتند.
حسابی دربانک بازکرده بودم وپولهایم رادران گذاشته بودم .
مهندس عزیزی کم کم پاپیم می شدومی گفت چراشوهرت نمی اد؟ وبهت سرنمی زنه؟
جدیدا می گفت منوشهریارصدابزن.... ولی دلم نمی خواست مرزبینمان شکسته شود .
همه ازپشتکارم تعجب کرده بودند.عصرتاساعت 4توشرکت بودم وقتی هم برمی گشتم بالپ تاپی که تازه خریده بودم.. نقشه هایم راتغییرات می دادم .
باباتواین مدت دوسه باری بهم سرزد وهربارمامان هم می امد.... حتی باباهم می گفت رفتارت خیلی تغییرکرده ....می گفت چون محیط کارت مردانه است خیلی سخت شدی وسرد.... راست هم می گفت حتی یکبارشیده گفت تواصلا مثل زنهانیستی.... رفتارت بیشتربه مردهاست... وقتی مردی به تازگی بامن برخوردمی کردوبعدرفتارسخت وسردم رامی دید سعی می کرد حدوحدود خودش رارعایت کند.
زنهای کارمندشرکت بامردهای دیگر صمیمی بودند حتی چندین باردرمهمانیها وکوه رفتنهای خودمرادعوت کردندومن نمی رفتم وبعدعکسهای خودراکه می اورند می دیدم چقدرباهم صمیمی هستند.
احسا س می کردم چیز ی کم دارم چیز ی درزندگیم کم بود. احساس تنهایی شدید می کردم .....به مرحله ای رسیده بودم که حتی دلم برای کیانوش هم تنگ شده بود ....دلم می خواست یکباربروم اصفهان وببینمش....
عیدکه شد باباومامان امدند.... روزبه چندین بارخواسته بوددیدنم بیاد ولی به باباگفتم نیاید.... هنوز هم دلم نمی خواست ببینمش .
باباومامان تاروز 5فروردین تهران بودندورفتند ودوباره روزهای یکنواخت زندگیم شروع شد.
دیگه یک سالی می شد که من تهران بودم بابامی گفت خبری ازکیانوش نداره وارد25 سالگی شده بودم.
پریسا هم خبرداشت که من تهرانم ویکی دوباربه من سرزده بود.
عیدگذشت وتابستان امدوبعدپاییز.... فکرکنم حدودای ابان بود ...شرکت به مناسبت موفقیت بزرگی که درقراردادبایک شرکت بزرگ سارامان ( اسم خیالی )بدست اورده بود جشن گرفته بود...
برای خودم یک پرایدهاچ بک خریده بودم .
می دونستم مجلس مختلط هست یک لباس شب شیک خوشگل خریدم لباس سیاهی بود که سرشانه هایش توری بودتابالای سینه هایش ..استینهایش هم توربود ...تاکمرتنگ بودوبعدگشادمی شد.... طرحی ساده داشت ...ولی وقتی تنم کردم وپروکردم ....خیلی زیبا بود.
موهایم رابالای سرم بستم... تصمیم نداشتم شالم رابردارم.... ارایش ملایم کردم وسوارماشینم شدم ورفتم.
هوابه نسبت سردبود وجشن داخل خانه شهریاربود.
خانه اش یک خانه ویلایی بسیارشیک بود وحیاط بزرگی داشت .
ماشین راداخل حیاط بردم وگوشه ای پارک کردم .ماشین من بین انهمه ماشینهای شیک وخوشگل خیلی توچشم می امد....بعدازماشین من یک پژو206 وپژوپرشیابود.... ودیگه همه مدل بالا.....یک جنسیس خوشگل هم بین ماشینهابود.....یکدفعه یادکیانوش افتادم ودلم گرفت....
نه فکرش رونکن.... سعی کن افکارغیرازاین جشن راکناربزنی.... نفس عمیق کشیدم واردشدم.
همه لباسهای شب بسیارشیکی پوشیده بودندولباسهای خانمهااکثرادکلته بودوبعضی داشتندمی رقصیدندوبعضی باهم حرف می زدند .
لیوان شربتی برداشتم وگوشه ای نشستم .
شهریارسمتم امدوگفت اه رکسانابیابین مهمانها...
اخم کردم وگفتم اقای مهندس عزیزی.... خانم احمدی...... مثل اینکه یادتون رفته؟ لبخندی زدوگفت حالاچه فرقی میکنه؟ بیا ...
بلندشدم وهمراهش به سمت جمعی رفتم .مرابه عده ای معرفی کردوگفت ایشون رکساناجون!!!!! یک ازبهترین ارشیتکتهای ماهستند.
برگشتم وارام گفتم مثل اینکه یادت رفت چی گفتم ؟زیرلبی گفت بی خیا ل شوباشه رکسان؟
سعی می کردم خودم روکنترل کنم .
شیده ومریم هم بودندهرکدام لباس دکلته ای پوشیده بودند تا مرا دیدندگفتندوای رکسانا!!!! چرااینجوری هستی ؟توروخدا این شال چیه ؟درش بیاربخدا.... انقدرلبا س شبت نازه... حیفه این شال نیست...
لبخندی زدم وگفتم اینطوری راحتم ...
دوساعتی گذشته بود درهمین اثنا دستی دورکمرم حلقه شدن بوی عطری اشنا به دماغم خوردن خدایا این عطرکی بود؟
نفس عمیقی کشیدم صدایی کنارگوشم زمزمه کرد :درسته لباست خیلی پوشیده ست وشال سرت کردی .....ولی می دونی بین همه زنها ی مجلس ازهمه خواستنی ترشدی...
چشمام روبستم نه این واقعیت نداشت .....قلبم به ضربان افتاده بود پاهایم بی حس شده بود.... دست دیگرش راهم دورم حلقه کردومن رابه خودش چسباند ....سعی کردم ازبین حلقه دستانش بیرون بیایم ...ولی مراسفت گرفته بود.... صورتش رادرگودی گردنم قراردادوگفت هنوز بوی خوبی می دی می دونی توازاون زنهایی هستی که همیشه بوی عطرمی دی.
سعی می کردم خودم روکنترل کنم سرش راجلواوردوگونه ام رابوسید وگفت مدتیه دارم نگات می کنم خیلی زیباشدی ...خیلی ...
چشمام روبستم وگفتم ولم کن....
خندیدوگفت نه عزیزم !!!!!
چشم که بازکردم شهریاربانگرانی داشت به سمتمان می امد گفت رکسانا چیزی شده؟
دستانش دورکمرم سفت شدوگفت سلام... حالتون چطوره ؟
شهریار به من نگاه می کردبا نگاهی نگران روبه من گفت معرفی نمی کنی؟
وای خدا!!!!چی بایدمی گفتم ؟صدایش راشنیدم دستش راجلواورد وگفت من دکترکیانوش صولتی هستم.... شوهر رکسانا...شما؟
نگاه بهت زده شهریار به من خیره شده بود.

http://www.forum.98ia.com/t1137569.htmll
http://www.forum.98ia.com/t1136654.html
وستان رمان مارال راهم بخوانید درضمن نقدفراموش نشود ادرس رابالانوشتم حتما بریدممنون منتظرنقدهاتون هتسم

ویرایش توسط شکوفه ن33 : ۸ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۵:۵۲ بعد از ظهر
شکوفه ن33 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**desi**, *msbm*, *ریحانه#, 2rrin, abby7, amirhosseinac, Anolin, arefe jooon, arefe90, atefeh_49, atsh, ava s, aygeen, azadehh, bahaneha, barane abi, darya tofani, Dina*, dokhibabash, elham 75*, Eli 67, eli naz, elmiraa_20, eshton, f2kral, fariba44, fary, farzaneh-a, fatemehirooni, Fatima234, fatima64, fk-osh-d, ghazal-xr75, GOLE...KAGHAZI, helga1980, hyunah, id001370, ili mah, jnashenakhte, katiman, khademre, kimia joon, lemol, leona, Lida2014, lilijinan, love is.., mahbobe26, mahda, mahr0kh, Maman fariba, maryama1992a, mehnoosh, mehrnoush_re, melika_ta, miss maryam, ms_f90, my dream, mzbanoo1379, m_reisie, nasimrahi, natanayel, nedaida55, negar.n1000, Niloofarmt, nona65, pare, parei, Peart, peterpanama14, ramanava, ramlin, ramou2030, reyhaneh2020, s.d.yeganeh, sana22, sana98, sarax, sareh.j, setaresetar, setayesh1363, sevda76, shahin47, soheila50, T.A.C 7, tania_7, Tifani Jon, tiger1978, Titania1273, violet_mahtab, yasaman20, yasaman_rad, yasesabs, yjdj, zarre, zeinab75, zese, ziiiziii13, ~SAREH~, ~soomi~, آتری, آذردخت, آسوده, اب و اتش, الیا, اپادا, برادپیت, بهار گل, رودنا, سامیه12, سانازارمان, شادزی, شیرینusa, عاطفه دلنواز, ققنوس98, لاله, م.نوری, مادرم, مامان مریمی, مهدیه جون, مهرآذین, میچکا, نازي., نداي عشق, نسيا, نیاز.ش, هميشه بهار, پونام, چشمک ستاره, کلمه, یلدا2222
قدیمی ۹ آذر ۱۳۹۲, ۰۹:۳۸ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
شکوفه ن33 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +61 امتیاز     
پیش فرض

شهریار گفت شما یکی ازسهامدارهای شرکت ساماران هستید؟
کیانوش همانطورکه دستش دورکمرم حلقه شده بودگفت بله..
شهریاردستش راجلواوردوگفت خوشبختم ...ونگاهی پرازگله به من انداخت وگفت رکسانا!!! به من نگفته بودی شوهرت یکی ازسهامدارهای شکرت سامارانه؟
فقط تونستم لبخندی بزنم.دست کیانوش دورکمرم سفت شدومرابه خود ش فشاردادوروبه شهریارگفت راستش روبخواهیدخواستم همسرم روسورپرایز کنم ...اون خبری نداره.
شهریارگفت همسرتون یکی ازبهترین ارشیتکتهای ماهستند..
- اینومی دونم همسرم بهترینه ..
شهریاربالحنی پرازکنایه روبه من گفت نگفته بودی شوهرت برگشته؟
دهان بازکردم که جواب دهم کیانوش گفت فکرنمی کنم رکسانا دلیل داشته باشه که به شمااززندگی خصوصیش چیز ی بگه... شماهمیشه زندگی خصوصی همه کارمنداتون روچک می کنید؟
انقدربالحن بدی اداکردکه من جای شهریارخجالت کشیدم. شهریارمونده بودچی بگه...
گفت نهه اشتباه شده می دونید....
- نمی خوادبرای من چیز ی توضیح بدهید حالاهم می خوام باهسمرم باشم. علنا به شهریارمی گفت بروگشمو ...
شهریار لبخندکجی زدوبرگشت ورفت ...مشخص بودحسابی ناراحت شده..
خودم رو ازدستش رهاکردم وگفتم نباید باهاش اینطوری حرف می زد ی اون رئیسمه.
- بهتر....مرتیکه پررو ..... انقدرخودش روصمیمی می گیره که توروبه اسم کوچک توروصدامیکنه..
- ولی من اونوهمون مهندس عزیزی صدا می کنم ...
- توبایدهم اینکاروبکنی عزیزم ....حالابیابریم...
- بریم؟ کجا ؟
سرش راکج کردوگفت اینکه یک شوهرمیخوادهمسرش روبعدازیکسال ونیم ببینه ایرادی داره ؟
نه... نمی خواستم باهاش برم.. گفتم من باتوجایی نمی ام ..
جلوامد وچشم توچشمم گفت ببین خوشگلم به زبون خوش بامن می ای وگرنه کشون کشون می برمت.... می دونی که اونقدردیوونه ام که اینکارومی کنم...
- کجابایدبیام ؟
- دنبالم بیامی خوام ازاین مهمونی برم بیرون.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم من باماشینم اومدم .
- مهم نیست به شهریارجون! بگو ماشینت روشنبه صبح بیاره دم شرکت براش کاری نداره .برو ....
مثل اینکه چاره ای دیگرنداشتم .برگشتم کنارشهریاررفتم وگفتم من بایدبرم می شه لطف کنی کلیدم روبگیری وماشینم روشنبه بیاری دم شرکت؟
عصبانی گفت این شوهرت چشه ؟
- ببین خواهش می کنم لطفا.... این کاروبکن ...می کنی ؟
عصبی شده بودگفت باشه... باشه ....
برگشتم کیانوش بدجورداشت شهریاررونگاه میکرد. دستم روگرفت باهم رفتیم بیرون کنارجنسیس خوگلش ایستادودزدگیر ش روزد وسوارشدم.
وقتی بیرون امدیم گفتم ببین هرجامنومی بری بایدمنوبرگردونی ....
- کجا؟
- خونم ...
- ولی کسی جزاون پیرزنه منتظرت نیست ...
سریع برگشتم ...این چی می گفت؟ همانطورکه صورتش روبه جلوبودپوزخندی زدوگفت چیه؟ تعجب کرد ی ؟اسمش چی بود؟زیبا!!!! درسته؟
ونگاهی به من کرد نفسم به سختی بیرون می امد... نمی تونستم چیزی بگم .
ادامه داد خیلی پیرزن مهربونیه... نه؟
- تو .....تو...... ازکجامی دونی؟
- چی فکرکردی؟ که من می گذارم ازدستم دربری ؟نه خوشگله !!!!!!برای بابات بپاگذاشته بودم.. اخه بابای توزیادی خودش روبی گناه نشون می داد. دوستم که تو کلانتریه گفت یک بپابرای بابات بگذارم.... بابات چندبارمی دونستم دیدن تواومده ولی نتونسته بودم ردت روپیداکنم تااینکه حدس می زدم برای عید حتمامی اد .به خاطرهمین منتظرعیدشدم.... وقتی عید اومد تهران اون طرف هم بابات روتعقیب کردوادرس زیباخانم روپیداکرد....
- - تواین همه مدت می دونستی ؟
- اره... حتی یکباراومدم سراغ زیباخانم..... توبهش چی می گی عمه زیبا.؟ اره؟
احساس خفگی می کردم.... پنجره ماشین راپایین کشیدم تابتونم بهترنفس بکشم. ادامه دادطرفم گفته بودکه عمه زبیا 5شنبه هاازصبح می ره شاه عبدالعظیم وظهربرمی گرده.... طرفم ظهرزنگ زدوگفت داره برمی گرده .ایستاده بودمنتظرتاکسی بود. یک عالمه خریددستش بود.
جلورفتم بهش گفتم سوارشه ....اولش سوارنمی شد ....ولی بهش گفتم شبیه مادربزرگمه ودلم می خوادسوارش کنم.... اونهم دلش سوخت وسوارشد ....توراه خیلی حرف زدیم حتی درموردتوهم حرف زد وگفت که شوهرت کتکت می زنه داری طلاق می گیر ی ....بعدهم کمکش کردم و وسایلش رواوردم براش توخونه..... نمی دونی چه ذوقی کرده بودکه وسایلش روبراش ا اوردم.... عکس توو عمه زبیا هم روی تلویزیون رادیدم .
وای خداجون یادم اومداونروز وقتی عصربرگشتم عمه زبیاهیجان زده بود.... می گفت یک اقای خوش تیپ سوارش کرده وماشینش ازاین گرونابوده وکمکش کرده وسایلش روبیاره توخونه ....وقتی فکر ش رومی کنم که ان شخص کیانوش بوده احساس می کردم کسی روی قفسه سینه ام فشارمی دهد.
ادامه دادمی دونستم اگه زورت کنم دوباره فرارمی کنی ....تعقیبت کردم وفهمیدم کجاکارمی کنی.... چندین ماه طول کشیدتابالاخره شرکت ساماران روکشف کردم که می خوادباشرکت شماقراردادببنده .....واخرسرتعد ادی ازسهام اون شرکت روخریدم وحالاتومهمونی امشب منودیدی....
- چرا؟
- چراچی؟ بهتره بریم خونه من..
- نه من نمی ام .
- تومی ای !!!!چون من می گم ..یادت که نرفته من شوهرتم .
- من باتو برنمی گردم
- می دونم.
- می دونی؟ پس منوببرخونه عمه زبیا.
- بایدحرف بزنیم.
- یادت نره اگه بخوای منوبزوربرگردونی ......دوباره فرارمی کنم.. جایی می رم که نتونی پیدام کنی ....
- باشه ..
خیلی رفتارش عجیب بود. جلوی دراپارتما ن شیکی ایستاد....ریموت رازد وماشین رادرپارکینگ پارک کرد.
سواراسانسورشدیم و وارداپارتمان شدیم .روی یکی ازمبلها نشستم. اپارتمان زیبایی بود ومشخص بودطراحی داخلی ان رایک طراح انجام داده تلفیقی ازرنگ سیاه ومشکی .
نیم ست سفید ومشکی .....تابلوهای رئال به درودبوار.... کوزه های سیاه وسفید.... پرده های سیاه وسفید.... خیلی زیبابود. نشست روبرویم وگفت قشنگه ؟
- اره ...کی طراحیش کرده؟
- یکی ازدوستام...
نگاهی خیره بهش انداختم وخندیدوگفت این دوستم مرده نه زن.
گفتم اصلابرام مهم نیست .
- اره ...مشخصه..
شالم رادراوردم وگفتم چندتاسوال دارم. بایدتوجیهم کنی .
- بپرس ..
- تو می گفتی ازمن متنفر ی .....خوب توازمن بدت می اومد چون روزبه کیومرث روکشته بودوتومی خواستی انتقام کیومرث رو ازمن بگیری....
- می دونی شمادخترها چرااینقدرخرید؟
چشام گردشده بود. یعنی چی؟
گفتم حرف دهنت روبفهم.
خندید وگفت خودت چی فکرمی کنی؟
- نمی دونم برام سواله بعدهم تومنوکتک زد ی ...تحقیرم می کردی واخرسر منوفرستادی تواون روستا وبعدیکباره پشیمون شدی ومنوبرد ی تواون خونه وبعدش هم من اصلانمی فهم توحتی حاضرنبودی منوببینی. چرا؟چرا؟
- یک دلیل ساده د اشت .
- چی؟
خود ش راجلوکشاندوبه جلوخم شدوگفت وقتی اولین باردیدمت 14 سالت بود.... توعیددیدنی.... یادته؟ اومده بودی خونه ما..... مامان تورونشونم دادوگفت کیانوش اون دختره رونگاه کن.... چقدخوشگله ؟وهمینطوربود توخیلی خوشگل بود ی وقتی مامان گفت 14 سالته تعجب کردم.... اندامت وبرجستگی های بدنت اصلابه یک دختر14 ساله نمی خورد. مامان هم گفت میخوام بگیرمش برای کیومرث ......خیلی ساده همه چی برای کیومرث.... بچه اخربود ومامان دلش می رفت برای ته تغاریش.... من پسربزرگ بودم ...ولی مامان می خواست توروبرای کیومرث بگیره..... حرصم دراومده بود.... دفعه بعدکه دیدمت روزبه کیومرث روکشته بودوتو رو وقتی دیدم که توپارکینگ خونتون هرچی ازدهنت دراومدبه من گفتی..... توخیلی زیباشده بودی ......وقتی دادمی زد ی جذابترشده بودی ومن عصبی..... توقراربود مال کیومرث بشی ....داشتم دیوانه می شدم وحالا چون مرده بود می خواستندتوروپیشکش من بکنند.. توهمه چی من دومی بودم.... بچه بزرگ بودم .....ولی باید دومی مال من باشه .....من اینونمی خواستم باخودم ....همه.... لج کرده بودم... حاج جوادومامان عاشق کیومرث بودند چون کیومرث زبون بازبود....چاپلو س بود... خود ش روبرای مامان وحاجی لوس می کردولی من اینطور ی نبودم ...بچه محبوب پدرومادرم بود... ولی من اینطوری نبودم وحالابعدمرگش می خواستندتوروبدندبه من..... این یک انتقام ازتو...پدرومادرم.... روزبه.... همه بود.
زیرلب گفتم دیوانه..... شنیدوگفت اره ....من دیوانه ام.... تمام رفتارهای بعدی من یک نوع انکاربود ...یک نوع برون فکنی .....یکجور.... چشمانش روبست وگفت می خواستم به خودم بقبولونم که ازتومتنفرم ....ولی نمیشد.هربارکه می دیدمت دیوونه می شدم.. اینومی فهمی؟ تودیوونم می کردیوووو ولی حتی توهم منونمی خواستی .
خدایااین چی می گفت؟ مغزم داشت داغ می کرد.گفتم می شه یک لیوان اب بدی؟ .

http://www.forum.98ia.com/t1136654.htmll
معرفی و نقد رمان نفرت | شکوفه ن33 کاربر انجمن
دوستان این همه رمان دیگرمن وصفحه نقدرمان نفرت منتظرنقدهاتون هستم.

ویرایش توسط شکوفه ن33 : ۹ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۹:۴۳ بعد از ظهر
شکوفه ن33 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*msbm*, *ریحانه#, abby7, amirhosseinac, Anolin, arefe90, atefeh_49, atsh, ava s, aygeen, azadehh, bahaneha, barane abi, darya tofani, dokhibabash, elham 75*, Eli 67, eli naz, elmiraa_20, eshton, f2kral, fariba44, fary, farzaneh-a, fatemehirooni, Fatima234, fatima64, fk-osh-d, ghazal-xr75, helga1980, helna, hyunah, ice-flower, id001370, ili mah, jnashenakhte, katiman, khademre, kimia joon, lemol, leona, Lida2014, lilijinan, love is.., mahbobe26, mahda, mahdieh.gh, mahr0kh, mahyjoon, Maman fariba, maryama1992a, mehnoosh, mehrnoush_re, melika_ta, miss maryam, ms_f90, my dream, mzbanoo1379, m_reisie, nafas44, nasimrahi, natanayel, nedaida55, negar.n1000, Niloofarmt, nona65, pare, parei, Peart, peterpanama14, ramanava, ramlin, ramou2030, reyhaneh2020, rt.oo, s.d.yeganeh, sana22, sana98, sarax, sareh.j, setaresetar, setayesh1363, shahin47, soheila50, T.A.C 7, tania_7, Tifani Jon, tiger1978, Titania1273, violet_mahtab, yasaman20, yasaman_rad, yasesabs, yjdj, zarre, zeinab75, zese, ziiiziii13, ~SAREH~, ~soomi~, آتری, آسوده, اب و اتش, الیا, اپادا, برادپیت, بهار گل, رودنا, سامیه12, سانازارمان, شیرینusa, عاطفه دلنواز, ققنوس98, لاله, م.نوری, مادرم, مامان مریمی, مهدیه جون, مهرآذین, میچکا, نازي., نداي عشق, نسيا, هميشه بهار, پونام, چشمک ستاره, کلمه, یلدا2222
قدیمی ۱۰ آذر ۱۳۹۲, ۰۸:۱۸ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
شکوفه ن33 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +64 امتیاز     
پیش فرض

دوستان شاید بعضی روزها نتونم پست بگذارم دخترم پاش شکسته دستم بنده ولی سعیم رومی کنم
ابم راکه خوردم پرسیدم تومنوزدی... کسی که می گه یکی رودوست داره نباید اونوبزنه.... ولی تومنوزدی.... یادته؟ اونوچی می گی ؟من حرفهات روباورنمی کنم .....اصلا وابدا.... توچی درموردمن فکرمی کنی.....فکرمی کنی بیای بگی منودوست د ار ی ...من خرمی شم....... نه اصلا ....نی تونم باورکنم ....من به این راحتی گول نمی خورم.... ایناهمه بهانه است.
- ولی اینطورنیست ....
دادزدم چراهست ....توچی خیال کردی؟ حرف یک روز دوروز نیست ...حرف 10 ساله...... 10 سال..... می فهمی؟ ده سال تحقیروتوهین وکتک ...حالااومدی می گی عاشقم بودی.... اره ا؟
اشکام شروع کرده بودبه جاری شدن.... نمی تونستم جلوی اشکام روبگیرم گفتم :ازت متنفرم ....اینو می فهمی؟ هیچ حسی بهت ندارم .....ایناهمش چرنده .....ازمن هم نخواه حرفات روباورکنم..... تویک ادم خودخواهی که فقط فکرخودتی..... کسی که ادعای عاشقی داره.... اصلانمی گذاره طرف مقابلش اسیب ببینه ....ولی تواسیب روحی وجسمی به من واردکردی.
بلندشدوکنارم نشست وسعی کرددستم رابگیرد....تونگاهش عجزودرماندگی بود ....دستم راکشیدم کنارودادزدم به من دست نزن عوضی!!!! ولم کن ....می خوام برم خونه... می فهمی ؟توهم حق نداری منوبرگردونی اصفهان....
گفت رکسان!!!....
- منوصدانکن... توحتی لیاقت نداری اسم منوببری.... چی برای خودت فکرکردی؟ هان؟اشکام بی اختیارمیومد....
هق هق می کردم می لرزیدم..... جلوامدکه مرادراغوشش بگیرد...بلندشدم ودادزدم به من دست نزن.... می فهمی ؟نمی خوام دستت به من بخوره.... توعاشق نبودی ...تو اصلامی دونی معنی عشق یعنی چی؟ اون روزبه احمق!!! عاشق اون فرانک بی شعوربود وتاپای همه چی ایستاد ...درسته که فرانک ولش کرد.....ولی رزوبه پاش وایستاد...ولی تو چی می دونی ازعشق؟ هیچی ....هیچ نمی دونی..... پس ادعانکن.
دادزدم :میشنوی چی میگم ؟هیچ حقی نسبت به من نداری. بلندشد.جلوم ایستادوگفت رکسان !!!می خوام جبران کنم.
خندیدم ...قهقهه زدم وگفتم جبران؟..... مثل دیوانه ها شده بودم. قهقهه می زدم .گفتم اره ...خوبه.... خوبه ...دیگه چی ؟حتمامی خوای منوبزنی.... ویاشایدمی خوای ایندفعه منوببری سیستان بلوچستان ...اره؟
وبلندخندیدم .
مات ومتحیر نگام می کرد.گفتم ببین منونمی تونی خر کنی ....نگاهش باهمیشه فرق داشت.
گفت رکسان ....باورکن.... هرکاری بگی می کنم ..
- ولم کن
- نه نمی تونم
- می خوام سعی کنم... سعی کنم که توروعاشق خودم کنم....
- واقعا ؟شتردرخواب بیندپنبه دانه.... گهی لپ لپ خورد....گه دانه دانه.... خواب دیدی خیرباشه وپشتم رابهش کردم وشالم راسرم کردم وگفتم زنگ بزن آژانس... می خوام برم.
- ازپشت بازوهایم راگرفت وگفت به من فرصت بده...
بازوهایم رابایک تکان ازدستش خارج کردم وگفتم هرکاری دوست دار ی بکن اصلابرام مهم نیست... زنگ می زنی اژانس یانه؟
- خودم میبرمت
- لازم نکرده.... نمی خوام
- می برمت.... این موقع شب اجازه نمی دم باآژانس بری .
تواسانسور صورتم رابه سمت دیکرکردم... توماشین هم باهاش حرف نزدم منوسرکوچه پیاده کرد ...وقتی جلوی درخانه رسیدم برگشتم ...هنوز سرکوچه ایستاده بود...دررابازکردم وداخل شدم.
http://www.forum.98ia.com/t1136654.html
معرفی و نقد رمان نفرت | شکوفه ن33 کاربر انجمن
ادرس رمان مارال وصفحه نقدرمان نفرت بالاست لطفابریدممنون
شکوفه ن33 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*msbm*, *ریحانه#, 2rrin, abby7, amirhosseinac, Anolin, arefe jooon, arefe90, atefeh_49, atsh, ava s, aygeen, azadehh, barane abi, darya tofani, dokhibabash, elham 75*, Eli 67, eli naz, elmiraa_20, eshton, f2kral, fariba44, fary, farzaneh-a, fatemehirooni, Fatima234, fatima64, fk-osh-d, ghazal-xr75, helga1980, hyunah, id001370, jnashenakhte, katiman, khademre, kimia joon, lemol, leona, Lida2014, lilijinan, mahbobe26, mahda, mahdieh.gh, mahr0kh, mahyjoon, Maman fariba, maryama1992a, mehnoosh, mehrnoush_re, melika_ta, miss maryam, ms_f90, my dream, mzbanoo1379, m_reisie, narges21, nasimrahi, natanayel, negar.n1000, Niloofarmt, nona65, pare, parei, Peart, ramanava, ramlin, ramou2030, reyhaneh2020, rt.oo, sana22, sana98, sarax, sareh.j, setaresetar, setayesh1363, sh.mrjan, shahin47, soheila50, statistics, T.A.C 7, tania_7, Tifani Jon, Titania1273, violet_mahtab, yasaman20, yasaman_rad, yasesabs, yjdj, zarre, ziiiziii13, ~SAREH~, ~soomi~, آتری, آسوده, اب و اتش, اپادا, برادپیت, بهار گل, سانازارمان, شمیم کوچولو, شیرینusa, عاطفه دلنواز, ققنوس98, لاله, م.نوری, مادرم, مامان مریمی, مهدیه جون, مهرآذین, میچکا, نازي., نداي عشق, نسيا, هميشه بهار, پونام, چشمک ستاره, یلدا2222
قدیمی ۱۱ آذر ۱۳۹۲, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
شکوفه ن33 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +59 امتیاز     
پیش فرض

تاصبح بیداربودم وبه حرفهای کیانوش فکرمیکردم .هربارکه می خواستم به این فکرکنم که اون منودوست دارم ...یادم به ازارواذیتهاش می افتاد....نه نمی تونستم ....دلم به هیچ صراطی مستقیم نمی شد... اصلانمی تونستم ببخشمش .
صبح نزدیک ساعت 5 خوابم برد .خواب که نه کابو س وخوابهای اشفته.
جمعه راهرجوربودگذراندم... صبح شنبه راه افتادم سمت شرکت.
تاشهریاررادیدم اخموجواب سلامم رادادوکلیدم رانشانم دادوگفت ماشینت توپارکینگ شرکته ...ومنتظرجوابی ازسمت من نشدورفت تواتاقش..... می تونستم حد س بزنم برای چی اینجوری شده ....رفتاربدکیانوش بااون مسبب این قضیه بود.....البته ازطرفی خوشحال بودم چون مدتی بودبدجورپیله می کردکه شوهرت کجاست؟ وچرابهت سرنمی زنه؟ وازاین حرفهاوداشت کم کم ازحد خود ش فراترمی رفت.
شیده ومریم تامن رادیدندگفتندوای رکسان... اون اقاخوش تیپه که باهات بودوبعدباهم رفتیدکی بود؟شهریارمیگه شوهرته..اره؟
لبخند ی زدم وگفتم اره.
- وا ی خداتوشوهربه این ناز ی داشتی ورو نمی کردی بدجنس؟ حالاکجاست ؟کی اومده؟
وای اینو بایدچی می گفتم؟ مجبورشدم تاحدی حقیقت رابرایشان بگم.... گفتم اون دکتره ارتوپده.... یکی ازسهامدارهای ساماران... الان تازه ازخارج اومده واصفهانه ولی چون تهران نتونست کاری گیربیاره توبیمارستان وچون خوب مااصفهانی هستیم تویکی ازبیمارستانهای اصفهان کارمی کنه ...
شیده گفت اخی نازی!!! حالاشمادوتادورازهم چکارمی کنید؟
شانه ام رابالاانداختم وگفتم سخت نیست... موقتیه .
- تا کی؟
خودم هم نمی دونستم ...حالااینوچی جواب بدم.... خوشبختانه مش رحیم همان موقع چای اوردوصحبتهامنحرف شد.
حدودادوساعتی گذشته بودکه منشی شهریارزنگ زدکه برم پیش رئیس... وقتی رفتم پشت دراتاقش... واردکه شدم داشت باکسی تلفنی حرف می زد منوکه دیداشاره کردبنشینم .
گوشی راکه گذاشت ...باهمان حالت اخم صبح گفت خانم احمد ی ...
خانم احمدی!!! چی شد؟
ادامه داد: راستش روبخواهید رئیس شرکت ساماران خواسته شماهم توطراحی نقشه ها واون پروژه مرکز خریدتوکیش باماباشید... البته خودتون می دونید شماقراربودجزو افرادکمک کننده به اون طرح باشید .....ولی رئیس ساماران می خوادشماجزوطراحان اصلی باشید.
خیلی راحت می تونستم حدس بزنم این قضیه ازکجااب میخورد.
سر ی تکان دادم وگفتم باشه.. برم؟ وبلندشدم پشتم راکه کردم پرسید شوهرت کجاست ؟شنیدم تویکی ازبیمارستانهای اصفهان کارمیکنه.... اون اونجاوتواینجا.......
برگشتم ولبخندی زدم وگفتم خبرها زودمی رسه....
شانه هایش رابابی خیالی بالاانداخت وگفت مثلامن رئیس شرکتم ...بایدهمه چی روبدونم.
گفتم اره ...
- سختتون نیست؟
- نه این زندگی مادونفره... لبخندکجی زدوگفت باهم مشکل دارید؟
عوضی!!!جواب دادم: نه خیر... ولی زمانه باعث این شرایط شده.... نگاهش حالت بدی پیداکردوگفت اگه مشکلی باشوهرت داشتی حاضرم کمک کنم ..
تندی گفتم نخیر... ماهیچ مشکلی باهم ندارم ...من شوهرم روخیلی دوست دارم .اقای مهندس عزیزی!!!!!
سریع برگشتم وازاتاق رفتم بیرون ...خدایااینوکجای دلم جابدم ؟تواین هیرویر.
ظهر که شدشماره ای ناشناس به موبایلم زنگ زد .
- الو؟
- سلام رکسان!!!
وای نه!!!گفتم: ازکجاشماره منوگیراوردی؟
- سخت نبودخیلی وقته می دونستم.نمی خواستم بهت زنگ بزنم.
- تومنواوردی توتیم؟
- تیم کجا؟
- طراحان ..
- اره
- چرا؟
- چون می خواستم مدام ببینمت..
- چرادست ازسرم برنمی داری ؟..
- نمی تونم
- لطفا نگوکه عاشقمی ...که عق می زنم...
- رکسان می خوام جبران کنم.
- یک کم دیربه فکرافتادی ..دیرشده.
- هنوز زمان دارم
- بس کن!!!!
- شرکت دوهفته دیگه می خوادگروه روببره کیش توهم توگروهی من هم هستم.
- توچکاره ای ؟می دونستم داره لبخندمی زنه گفت رئیس ساماران برادریکی ازدوستامه ازش خواستم که توتمام جلسات ووپروژه ها باشم... سرمایه درست وحسابی اوردم توشرکت ...هم خودم وهم حاجی.... البته همش بااسم خودم.
- خیلی زرنگی ؟
- می دونم.بهترتواین مسافرت فکربدبه سرت نزنه؟
- باشه می خوام امشب دعوتت کنم به شام ....
- وقت ندارم
- فرداشب؟
- نه
- پس فردا؟
- نه
- باشه ...امشب می ام خونه عمه زبیا مهمونی... زنگش می زنم وازش می خوام منوبرای شام دعوت کنه وبهش می گم شوهرتم ...
- نه عمه زبیانه...
- پس بیا !!!
نمی خواستم اون پیرزن بفهمه ...چون اگه می فهمیددروغ گفتم... خیلی ناراحت می شد.
- میام ولی فقط شام باشه؟
- می ریم رستوران .....ساعت 8 می ام سرکوچتون منتظرم... کاری نداری..؟
- نه
- خداحافظ .
http://www.forum.98ia.com/t1136654.html
معرفی و نقد رمان نفرت | شکوفه ن33 کاربر انجمن
دوستان ادر س رمان مارال ونقدرمان نفرت حتمابرید.

ویرایش توسط شکوفه ن33 : ۱۱ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۳:۴۸ بعد از ظهر
شکوفه ن33 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
**desi**, *msbm*, *ریحانه#, .Baharak., 2rrin, abby7, amirhosseinac, Anolin, arefe jooon, arefe90, atefeh_49, atsh, ava s, aygeen, bahaneha, barane abi, elham 75*, Eli 67, eli naz, elmiraa_20, eshton, f2kral, fariba44, fary, farzaneh-a, fatemehirooni, Fatima234, fatima64, fk-osh-d, ghazal-xr75, helga1980, hyunah, ice-flower, id001370, jnashenakhte, katiman, khademre, kimia joon, lemol, leona, Lida2014, lilijinan, mahbobe26, mahda, mahdieh.gh, mahr0kh, mahyjoon, Maman fariba, maryama1992a, mehnoosh, mehrnoush_re, melika_ta, miss maryam, my dream, mzbanoo1379, m_reisie, narges21, nasimrahi, natanayel, Nazanin hz, negar.n1000, Niloofarmt, nona65, pare, parei, Peart, ramanava, ramlin, ramou2030, reyhaneh2020, rt.oo, s.d.yeganeh, sana22, sana98, sarax, sareh.j, setaresetar, setayesh1363, shahin47, soheila50, T.A.C 7, tania_7, Tifani Jon, Titania1273, violet_mahtab, yasaman20, yasaman_rad, yasesabs, yjdj, zarre, zeinab75, zese, ziiiziii13, ~SAREH~, ~soomi~, آتری, آسوده, اب و اتش, الیا, اپادا, برادپیت, بهار گل, سامیه12, سانازارمان, سهيلا نصير, شیرینusa, عاطفه دلنواز, ققنوس98, لاله, م.نوری, مادرم, مامان مریمی, مهدیه جون, مهرآذین, میچکا, نازي., نداي عشق, نسيا, هميشه بهار, پرستو..., پونام, چشمک ستاره, یلدا2222
قدیمی ۱۳ آذر ۱۳۹۲, ۱۲:۲۵ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
شکوفه ن33 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +54 امتیاز     
پیش فرض

دوستان جمعه تولددخترمه شاید نتونم پست بذارم ولی سعی می کنم منتظرنقدهاتون هستم

شب ساعت 7ونیم اماده بودم ....مانتوی سبز ی تنم بودکه تاروی سینه تنگ بودوروبه پایین گشادمی شد وکمربندی نقره ای داشت.شال سبزیشمی سرم کردم وساپورت سیاهی هم به پایم کردم ...ارایش ملایم کردم وکیف چرم سبز قشنگی که داشتم رابرداشتم .
قیافه ام خیلی عالی شده بود.ساعت 8 روی موبایلم زنگ خوردرفتم دم در سرکوچه توماشینش نشسته بود.... سوارشدم ومنتظرتاراه بیفتد هنوزمتوقف بود برگشتم ونگاهش کردم وگفتم چراراه نمی افتی ؟
بانگاهی مبهوت خیره شده بودبه من ....گفت خیلی قشنگ شدی؟
بی خیال رویم راطرف پنجره کردم وگفتم خب راه بیفت ......
پوفی کردوراه افتاد..... توراه سکوت بود برگشتم وخیره شدم بهش .....کت شلوارطوسی تنش بود وپیراهن یاسی مردانه ....عطر خیلی خوشبویی زده بود که دلم می خواست نفس عمیقی بکشم وبه درون سینه ام بکشم.
کم کم ازتهران خارج شدیم ...برگشتم وگفتم کجا می ری ؟
گفت صبرکن ......رسیدیم....
به جاده ای شنی رسیدیم به یک جایی شبیه سفره خانه ....ماشین راپارک کردیم وداخل رفتیم... همانطورکه ایستاده بودم منتظر ....یکباره یک دسته گل زیبا جلویم گرفته شد.... گلهای زبیای لیلیوم سفیدوصورتی بسیارخوشگلی بود .....غافلگیرشده بودم ....نگاهی به کیانوش انداختم... بالبخندی گل وگشادنگاهم می کردوگفت گل برای گل !!!!!
نفس عمیقی کشیدم وگلهاراگرفتم ....واقعا قشنگ بود....درتمام زندگیم تابحال کسی برایم دسته گل نیاورده بود ...حس خاصی داشتم ....نمی دونستم چی بگم.... اوهم چیز ی نگفت.... دستش راجلواوردتابازویش رابگیرم .....سعی کردم لبخندی بزنم .....بازویش راگرفتم وراه افتادیم رفتیم روی تختی نشستیم..... کفشهایش رادراوردوبالای تخت نشست.... ولی من ترجیح دادم یکوری بنشینم.... گلها راکنارم گذاشتم واطراف رازیرنظرگرفتم ....باغ بسیارقشنگی بود وتختهایی لابلای درختان قرارداشت وتک وتوک زوجهای جوان نشسته بودند....
گارسنی کنارمان امدومنوداد....کیانوش گفت عزیزدلم چی می خور ی ؟
نگاهی اخم الودبهش انداختم وگفتم هرچی می خوای.... خودت سفارش بده... من می رم دستام روبشورم...
وقتی برگشتم بعد10 دقیقه جلویش دوغ ونوشابه سیاه ودلستربود باسالاد درسه شکل وترشی درسه نوع .
سفارش ماهی سرخ شده باپلو وچنجه وجوجه کباب داده بود.گفتم مگه چندنفریم لبخندی زدوگفت گرفتم تاازهرکدوم خواستی برداری .
بیخیال گفتم فقط جوجه می خورم..
- ولی ماهیاش هم خوشمزه است ...ازهرکدوم دوست داشتی بخور..
دوغ رادرلیوانی ریختم وخوردم نصف دوغ باقی مانده بوددست دراز کردولیوانم رابرداشت وازجایی که لبم خورده بود.... نوشید .
ابرویی بالاانداختم وسعی کردم ترشی بخورم ...دقیقا ازهرکجا سالادیاترشی می خوردم ازهمانجا قاشق رامی زد... سعی کردم زیاد به روی خودم نیاورم ....حقیقتاغذای خوشمزه ای بود به قول اصفهانیها بترکی روصدا کن .
بعدخوردن گفت دوست داری کمی قدم بزنیم؟
سر تکان دادم گفتم به شرطی که سکوت کنی وحرف نزنی....
مشخص بوددلخورشده گفت باشه.
بلندشدیم وراه افتادیم .نفسهای بلندمی کشیدوگهگاهی اه می کشید. وقتی کنارماشین رسیدیم روکردبه من وگفت من ازاین به بعد5شنبه هامی ام دنبالت .
گفتم چطوری؟ توکه که بایدبر ی اصفهان...
- خوب هر5شنبه میام تهران.
- سختته..
- تونگران من نباش..
- نگران نیستم چون برام مهم نیست ...
صورتش گرفته شدومشخص بودخیلی ناراحت شده ولی اصلا برام مهم نبود....راستش رابخواهیددلم خنک هم شد...
باخودم گفتم مونده هنوزاقاکیانوش .
سوارماشین شدیم . بازهم سکوت بود... وقتی رسیدیم سرکوچه... گفت رکسان برای 5شنبه هات برنامه نذار باشه ؟خواهش می کنم ..
سری تکان دادم وگفتم سعی نی کنم... ولی روش حساب نکن... دررابازکردم وراه افتادم .
نیمه های کوچه بودم که صدای پای کسی راشنیدم... برگشتم خودش بود..دسته گلم راجلویم گرفت وگفت اینویادت رفت ....
گلهاراگرفتم وگفتم ممنون ...شب ربخیر وبرگشتم برم .
صدازدرکسان !!!!
ایستادم چیه نمی خوای شوهرت روببوسی ؟
.برگشتم وگفتم برای چی انوقت؟ خوب شب بخیر..
قدمهای بلندی برداشت وبازوهایم راگرفت ومرابرگرداندوسریع بوسه ای روی لبهایم نشاندو برگشت وسوارماشینش شدورفت ومرامبهوت وسط کوچه رهاکرد....یکه خورده بودم... اولش عصبانی شدم ولی بعدش حس خوبی بهم دست داد.
وقتی رسیدم گلهارادرگلدانی گذاشتم ولباسهام روکندم وبه حوادث اونشب فکرکردم.
درطول هفته مدام زنگ می زد... روزی دوتاسه باروحتی شبها....عمه زیبامشکوک شده بود... ولی چیز نمی گفت.
زیادسعی می کردم باهاش صحبت نکنم ...ولی اون مدام زنگ می زد...حتی شهریارهم متوجه شده بود .قشنگ روز 5 شنبه منتظرتلفنش بودم ولی تلفن نزدساعت 4عصر اس ام اس دادکه ساعت 8دم درخونه منتظرم .
حس خوبی بودولی نمی خواستم درگیرشم ..نه رکسان!!!!! هیچوقت رفتارهاش روفراموش نکن.... توبچه نیستی... خرنشو!!!! اون همینومی خواد...تاخر شی وگول حرفاش روبخوری.... واون ازت سواری بگیره ....نه امشب بیادیک کم حالش روبگیرم ...این اقاشازده داره بهش خوش می گذره.
http://www.forum.98ia.com/t1137569.html
رمان مارال | شکوفه ن33 کاربر انجمن
ادر س داستان مارال دربالاست رمان خوبیه نقدنفرت هم فراموش نشه منتظرم .
شکوفه ن33 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*msbm*, *ریحانه#, .Baharak., 2rrin, abby7, amirhosseinac, Anolin, arefe jooon, arefe90, atefeh_49, atsh, aygeen, barane abi, dokhibabash, elham 75*, Eli 67, eli naz, elmiraa_20, f2kral, fariba44, fary, farzaneh-a, fatemehirooni, fatima64, fk-osh-d, ghazal-xr75, helga1980, hyunah, ice-flower, id001370, ili mah, jnashenakhte, khademre, kimia joon, lemol, leona, Lida2014, lilijinan, mahbobe26, mahda, mahdieh.gh, mahr0kh, mahyjoon, Maman fariba, maryama1992a, mehrnoush_re, melika_ta, miss maryam, my dream, mzbanoo1379, m_reisie, nasimrahi, natanayel, Nazanin hz, nedaida55, negar.n1000, Niloofarmt, nona65, parei, pari2, Peart, ramanava, ramlin, reyhaneh2020, rt.oo, s.d.yeganeh, sana22, sana98, sarax, sareh.j, setaresetar, setayesh1363, sevda76, statistics, T.A.C 7, tania_7, Tifani Jon, Titania1273, yasaman20, yasaman_rad, yasesabs, yjdj, zarre, zeinab75, zese, ziiiziii13, ~SAREH~, ~soomi~, آتری, آسوده, اب و اتش, الیا, اپادا, برادپیت, بهار گل, سانازارمان, سهيلا نصير, عاطفه دلنواز, ققنوس98, لاله, م.نوری, مهدیه جون, میچکا, نازي., نداي عشق, نسيا, هميشه بهار, پونام, چشمک ستاره, یلدا2222
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
رمان جدید ایرانی, رمان سرنوشت سازان

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان مژگان | شکوفه ن33 کاربر انجمن شکوفه ن33 رمان های کامل شده نوشته کاربران 69 ۶ آذر ۱۳۹۲ ۰۱:۲۱ بعد از ظهر
عشق و نفرت | vampire_15 کاربر انجمن vampire_15 حذفیات 0 ۵ فروردين ۱۳۹۱ ۰۳:۳۲ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۹:۳۰ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا