بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > شعر و ادبیات > داستان های کوتاه و حکایات

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۹ آبان ۱۳۸۹, ۰۵:۳۰ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
farshte آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Smile شیدای بوسه !

۱
به نام خدا
شيداي بوسه

پيشگفتار ...
۲
۳
يه مدت مي ايستاد كنار خيابون و
شربت سينه »
مي فروخت. «
اگه گفتي اينكه شربت
سينه مي فروخت يعني چي
....، اي بابا....؛ نمي خواي بياي اينجا كنارم بشيني؟، آخه كي
كارت تمام مي شه؟،
تو كه همش تو آشپزخونه اي
..
. ، حالا خوبه كه ما
فقط يه بچه داريم.
بعد از اينكه بشقاب ها را در كابينت گذاشت، كمرش را راست كرد و دستانش را به
اطراف باز كرد كه شايد قلنجي شكانده باشد و
در كابينت را بست
: اي بابا خودت!، تو هم كه
وقت گير آووردي... ، خواب، حالا تعريف كن.
از اين بد گوشم با تويه
.
ولي
دوباره مشغول كار
خودش شد!
شوهر حرفي نزد. و ده دوازده ثانيه همينطور گذشت.
زن گفت
:
خوب، چرا حرف نمي زني، داشتي يه چيزايي تعريف مي كردي
.
آقا
محسن خوشگذران شما
يه مدت
شربت سينه »
مي فروخت، كنج خيابون، «
ادامه
ش
؟...
ولي باز شوهرش حرفي نزد. و دوباره ثانيه هايي گذشت.
كه زن به سخن درآمد كه:
اصلاً مي دوني چيه؟ تقصير منه. تو فق ط حرف بزن و پاتو بنداز رو پاتو و من هي كار
كنم. بعد بگو چرا نمياي كنارم بشيني. اون موقع پس كي بايد به فكر ناهار فردا باشه.
خير
سرمون پس از يه ماه برنامه ريزي مي خوايم بريم بيرون. مي دوني مشكل از كجاست؟ مشكل
اينه كه حضرت آقا هر روز تو كارگاه كباب مرغ مي زني تو رگ ، من و عاطفه بايد منتظر
بشينيم و برات نصف املت رو نگه داريم كه اگر
آقا بياد، اگر نياد.
كه مرد ناگهان شروع به حرف زدن كرد:
باشه قبول، همه ي اين ها رو
صد دف ع ه شنيدم . اصلاً امشب يه قراري بذاريم، تو هيچي
نگو، منم هيچي نمي گم. راستشو بخواي هر چي مي خواستم بگم رو الآن همشو فراموش
كردم. حالا خوب شد؟... ، ببينم مي دوني اين سريال كي شروع مي شه؟

كدوم،
اين طنز ه رو مي گي، تازه شروع شده؟
آره.

... درست نمي دونم. فكر كنم ساعت يك ربع به هشت. اگه دقيقشو مي خواي برو از
عاطفه بپرس
. ولي فكر كنم گفته بود ده دقيقه به هشت ، با تبليغ.
حالا نمي خواي تعريف
كني؟
نه، نمي خوام، فراموش اش كن. مي خوام روزنامه بخونم.
اوه. چيزايي دارم مي شنوم. داره برام
ناز مي كني ؟ مي دوني پيش نهادم چيه. بشين
اين دو ساعتي رو همشو روزنامه بخون. ديگه هم نمي خوام برام تعريف كني
.
اصلاً مي خوام
٤
صد سال ديگه هم تعريف نكني. شوهر بي شعور. راستشو بخواي، اينكه همكلاسيت بيست
سال قبل سر اين كوچه اون كوچه واي مي ساده شربت سينه
مي فروخته ، اين به من چه
ربطي داره.
و چند ثانيه اي سكوت شد و صداي تلويزيون پايين آمده
بود و شوهر روزنامه را در
دست گرفت و اندكي بالا و پايين كرد و سرانجام، رهايش كرد و گفت:
دلت مي خواد برات تعريف كنم، نه؟!
زن با تعجب نگاه كرد: آره. خودتو خفه كردي...، حالا بنال.
كه شوهر جستني كرد و نيم خيز شد و به لبه ي مبل آمد . آنگاه با ولعي خاص
آماده
ي صحبت شد
. تنها يك گلدان مانع بود كه بر كابينت قرار داشت
.
برخاست و يك مبل
آنطرف تر نشست. اما مانع ديگري وجود داشت: صداي شير آب.
باشه، تعريف مي كنم، ولي اول خانم خوب خونه شير آب و ببنده ،
قول مي دم ظرفهارو
بشورم. امشب ظرف شستن با من.
ا ! ، آره جون خودت
! بازم صبح پاشم و ببينم ظرفا نشسته است. بعد هول هولي
ظرف ها رو بشورم كه آقا متاسفانه ديشب فراموش كرده. بعد مثل اون دفعه پول سرويس
مدرسه رو فراموش كنم و مجبور شم كه با چادر گاز گرفته به دندون همينطور
تو گرم ا عرق
بريزم بيام خونه و برگردم كه چي؟ آقا قرار بود ديشب لطف ش رو شامل حال زن بيچارش كنه
كه البته يادش رفته انجام بده...، يادت كه نرفته؟
!
نچ نچ نچ. يه جور تعريف مي كني كه انگار مثلا قتل كردم. اون شب اتفاقاً فراموش
كردم، همين، جون تو. باور كن.
جون خودت.
و شير آب همچنان باز بود.
و اندكي مكث كرد و خلاصه تصميم گرفت كه با همان صداي بلند از توي حال شروع
كند به تعريف كردن. اما چند جمله اي نگذشته بود كه:
صدات نمي آد.
خواب شير و ببند.
چي؟!
.... هيچ. هيچ. هيچ. ... كه مجبور شد. مرد به آشپزخانه رفت و يك صندلي را بيرون
كشيد و گذاشت كنار يخچال و نشست
. زن اش را نظاره كرد كه انگار نه انگار معلم مدرسه
است. آخر خانه ي خانم هاي خانه دار را هم كه
نگاه كني ، به اين آراستگي و تميزي نيست.

٥
به درستي نمي دانست از خدا تشكر كند يا از نظام مردسالاري. در هر صورت كه ديگر صدا ها
به راحتي به هم مي رسيد. و تعريف كرد:
مي دوني
شربت سينه »
يعني چه؟ «
نه، يعني چي؟
شربت و سينه!
و زن كه بشقاب ها را آب مي كشيد، بعد از اين همه مدت
خلاصه برگشت
و نگاهي به
شوهر انداخت:
اي ج ان، پس تو با اينجور آدم ها رفيق بودي! پس كو اون شور و حال كو؟!
آها،
پس ديگه گرفتي چه كاره بود. برات جالب نشده؟! مي دونم كه جالب شده. ولي
بدون كه اولش اينجوري نبود. بعد اين كاره شد...
مدرسه كه بوديم، هميشه با هم سر يك ميز مي نشستيم. هميشه با هم بوديم. هر جا
كه مي رفتيم، با هم مي رفتيم. با اينكه درس
م ن
از او بهتر بود، ولي ب از ه م با هم درس مي
خونديم. پسر خوبي بود. ابتدايي و راهنمايي و بيشتر دبيرستان قرآن سر صف رو خودش مي
خوند. خوش تيپ بود . خوش صدا. خوش برخورد. هميشه خنده رو بود
. هميشه هم ورزش
مي كرد
.
اگه هنوز
يادت باشه، نمي دونم، شايد هنوز يادت باشه ، اول دبيرستان كه بوديم
تاز ه
نزديك خونه ي ما يه باشگاه كونگ فو باز شده بود
. اون ه م بلافاصله رفت و ثبت نام كرد .
هنوز يادم نرفته كه تو امتحان ورزش در يك دقيقه شصت و سه تا دراز نشست رفته بود.
حالا واقعاً اين همه خلاف شده بود؟
خلاف كه نه،
يعني تو دبيرستان نه . فقط حرفش را
مي زد. دبيرستان كه بوديم،
تعطيلات كه مي شد، براي اهل شهر ويلا رزرو مي كرد. اهل شهر را كه خودت مي شناسي . تا
تعطيلات مي شود مي آيند به شهر هاي كوچك و
مي روند به روستا ها و حال و حول شان را
خالي مي كنند و دوباره بر مي گردند شهرشان . و معلوم است ديگر، اين وسط او مي توانست
با خيلي ها آشنا شود. با دختر ها ، با ... ها ، كه مسافران با خود شان مي آور دند و گاهي
همانجا رها مي كردند. البته خود او كمتر به اين مسئله نزديك مي شد. تنها پيش ما و ديگه
ي بچه ها كه مي نشست
تعريف مي كرد كه اون ماشين هاي بنزي كه پريشب آورده بودم
خونه ي فلاني، دانشجوي فلان دانشگاه بودند و ...، البته بعد ها خودش متوجه شد كه هيچ
چيزي هم نبودند. بيخود ادعا مي كردند
كه ما دانشجوييم و مهندس برق ايم و اله هستيم و
بله هستيم. هيچ چيزي هم نبودند. اين پسره كم عقل هم
اول باور كرده بود و از همون موقع
شروع شد
. مي ديد كه همه شان با هم ه شان اند!، در خانه ها لخت مي گردند ، دختر و پسر
٦
با هم قاطي. تا اينكه ذره ذره فهميد كه نه، آنها نه دانشجويند و نه اصلاً از اندك شعوري
برخوردار. بلكه بچه پولدار هايي هستند كه از روي شانس فهميده اند كه زندگي
يعني لذت
و
لذت يعني قاطي بودن
و قاطي بود ن يعني چند تا گيتار داشتن و
درطول روز رفتن به كنار
رودخانه ها و هر هر و كركر و تا جايي كه براي انسان ميسر است خوش گذراندن
. تا اينكه ذره
ذره از درس دور شد
.
درس چه فايده دارد؟ اين همه درس بخوان يم
كه چه شود ؟ كه آيا خوش
شانس باشيم يا بد شانس. و درس اش بد شد. چن د تا رفيق پيدا كرد ه بود
. همه شان هم يك
چاقو جيب شان و كار شان شده بود قدم زدن در خيابان ها و به قول خود ت
كه خيابون متر
مي كردند
.
روحيه اش جوري بود كه هميشه سردسته بود. خيلي بزن بود. هميشه پنج صبح
بيدار مي شد
دو ساعت ورزش مي كرد
. يا
باغ شون رو بيل مي زد
. يه
كيسه بكس داشت قد
آدم. از درخت گردوي بلند توي باغشون آويزون كرده بود
. هر روز صبح آنقدر مشت و لگد به
اين كيسه
زده بود كه شده بود مثل بروسلي. و مي ترسيدم اين پسره يه روزي تو اين كوچه
پس كوچه ها تو يه درگيري هلاك كنه خودشو، اما يا زرنگ بود، يا خلاصه كه به خي ر
گذشت. روحيه
اش هم مثل هيكل اش قوي بود. و براي همين بود كه مي گم هميشه
سردسته بود. به خاطر طرز رفتارش بود. راحت با همه دوست مي شد. يه جورايي انگار همه
به او حسودي مي كردند ولي خودش اصلاً حسود نبود. شايد چون پولدار بود.
اون موقع ها هميشه برام سوال بود كه ا ون تا كجا با دخترا پيش مي ره. چهارم
دبيرستان كه بوديم شماره تلفن هايي رو به من نشون مي داد كه مي گفت هر كدوم رو كه
اراده كني، از همين امشب مي تون ي با اونها بري بيرون و قدم بزني و حتي كار هاي ديگ ه
بكني.
آن زمان ها فكر مي كردم كه همه ي دختر ها عاشق گفتگو اند و نه تنها از تعاملات
جسمي بدشان مي آيد، اصلاً خوششان هم نمي آيد!
مرد كه اين حرف ها را زد، انتظار داشت كه زن ش برگردد و به او نگاه كند، اما نه نگاهي
به عنوان پاسخي بر تاييد اين نظر و نه هيچ عكس العمل ديگري نيز . و تنها سيم را برداشته
بود و ديگ پر از آب را خالي مي كرد و ... .
و زن ها عاشق عشوه اند!
كه اينبار
ديگر زن برگشت و نگاه كرد
:
فكر نمي كنم اينطوري باشه. حداقل الآن كه تو دوست داري هر دو سه جمله كه
مي گي، با نگام نازتو بكشم!
پس، بدون، خيلي برام جالب نيست كه برام تعريف كني يا نه .
براي اين دارم گوش مي كنم كه حس مي كنم چيزي سر گلوت گير كرده
...، چون نمي خوام
عقده اي بشي!
۷
و شوهر: اوه، اوه، اوه. به نظر تو، اين عين عشوه نبود؟
!
بگذريم، خيلي وقت ندارم.
زودتر تعريف كن. ظرف آ
رو شستم، بايد برم ورقه
تصحيح كنم
.
آها. باشه.
من ديپلم ام را گر فتم و بلافاصله رفتم دانشگاه و اون بي خيال دانشگاه شد.
با اينكه امتحان داده بود و يك جاي دور هم قبول شده بود، اما نتونسته بود ديپلمش رو
بگيره. خلاصه كه
نتونست بره دانشگاه. كار درستي هم كرد، به نظر من
. همه كه نبايد برن
دانشگاه كه. بي خود چهار سال وقت شون رو تلف كنن كه چي بشه
! باز م بي كار باشن.
حرفمو قبول نداري؟
اينو قبلاً هم گفتي. داستانو ادامه بده!
از همان تابستان كه ديد دانشگاه قبول نشد، رفت و در يك يخچال سازي شروع كرد به
كار كردن
. و كارش هم گرفته بود. و جالب اينه كه تو همون سن، جيبش پر عكس هاي سوپر
بود و كمد اتاقش پر از فيلم هاي ويدوئي.
و ظرف شستن تمام شد و زن شروع كرد به پخت و پز براي ناهار فردا. يك شامي در
تابه گذاشت و گفت:
من مي دون م كه تو از همون جوونيت ، شيطون بلا بودي
. با اون قيافه ي معصومت ،
براي تو كه بد نبود!
نه بابا. راستشو بخواي، {آب دهنش را قورت داد}، راستشو بخواي،
به ما چيزي نمي
ماسيد. هميشه پيش من خيلي محترمانه رفتار مي كرد. ولي از همون موقع حس مي كردم
كه از همه ي دوست هايي كه با اونا
هر شب تا صبح تو جنگل و لب دريا و اين ويلا و اون
ويلا بود،
با من صميمي تر بود. يعني درد دلاشو پيش من مي گفت.
تابستان تمام شد و من خو دمو برا دانشگاه آمده كردم. و اونم هنوز تو يخچال سازي كار
مي كرد. تا اينكه از هم دور شديم.
از وقتي كه آمدم گرگان كمتر برمي گشتم گنبد.
ارتباطمون هم خيلي كمتر شده بود
. اصلاً از هم ديگه جدا شده بوديم. ديگه نمي ديدمش.
اون موقع خيلي زود به خونه سر مي زدم، سه هفته يه بار بود.
تا اينكه يه روز تو همين پاييز، فكر كنم اولاي آذر بود ، تاسوعا عاشورا شده بود و دو سه
روز تعطيل داشتيم
. برگشتم گنبد. ياد اون روزا به خير. دوباره همه يكجا جمع شده بوديم
.
ظهر عاشورا با هم رفته بوديم مسجد. مسجد روز عاشورا ناهار مي داد.
حتماً مي د وني
كدوم مسجدو مي گم،
همون مسجد بزرگ توي محل. همون يه حياط بزرگ داره كه
قبرستونه. يادمه رو زمين هنوز برف بود.
اون روز از صبحش آفتاب كرده بود. عجب حافظه اي
۸
دارم. نمي دونم چرا اون روز اينقدر تو حافظم خوب نشسته. رفتيم و نشستيم. براي ناهار. از
كوچيك تا بزرگ هم همه نشسته بودند. اصلاً ديگه مسجد
جا نمي شد.
قبل از اذان، روحاني مسجد در مورد ق يامت مي گفت. مردم هم تو حياط دور هم جمع
شده بودند و خرما مي خوردند و با هم حرف مي زدند. و او همچنان در مورد قيامت حرف مي
زد. و در مورد موجوداتي كه روز قيامت مثل اينكه از زمين بيرون مي آن
. و از خيلي چيز هاي
ديگه هم صحبت كرد. چيزايي كه همشو مي توني خودت حدس بزني. از اسلام و پاكيزگي و
احكام و حديث. از روز عاشورا مي گفت. حرف هاي قشنگي هم زد. راستشو بخواي يه حرفش
هنوز يادمه. واقعاً حرفي زد كه من تو اون سن و سال به ذهنم نرسيده بود. گفته بود كه اگه
يه آدمي از شما كمك مالي يا پول خواست و شما مي دونستي كه گدا نيست و داره بهتون
دروغ مي گه، ولي شما بازم بايد بهش كمك كن ي د
. و كسي از شما كمك مي خواد، فرستاده
ي خداست. از كرامت انسان ها گفت و از اينكه عامل بسياري از بزهكاري ها بدرفتاري و
سرخوردگي و تحقيره.
آها، پس بگو چرا هر چي درمي آري رو نصف شو مي دي اينور اونور! پس اينطور... .
پس چي؟، اگر نبود كه الآن دخترت معدلش بيست نبود كه... ، خودش مي دونآ ...،
دهن منو باز مي كنه، اصلاً ولش كن. به نظر من كه، نمي دونم از امام دهم گفته بود يا امام
صادق. ولي در هر حال، حرفش درست بود، به نظر من.
اوهو، تو و اينجور حرفها، بگو ببينم، امام دهم اسمش چيه؟
خيلي ادعات مي شه.
مگه تست احكامه؟! ، امام دهم ...، ؟، فكر كنم امام هاديه ديگه ، نه . آره،... امام هادي.
آره، امام هاديه.
اسم ديگش چيه؟
من چي مي دونم!

نقي.
آها. راست مي گي. آره فكر كنم، دهم، هادي، هر دو تا ه داره. نقي هم كه ... . راستشو
بخواي، يه جورايي براي خودم درست كرده بودم آ،
... يادم رفت
.
هميشه فراموش مي كني، ولي
سعي كن ديگه فراموش نكني. امام نهم هم، امام
جواد. يا همون تقي. به نظر من، يه ذ ره هم برو احكام محكام ياد بگير. نكنه تيمم رو هم بازم
فراموش كردي؟
۹
اي بابا! راستش رو بخواي، آره ، آخه براي چي يادم باشه، همه جا كه آب هست. به
فرض هم كه ...، آخه يادم نمي مونه، چه كار كنم ؟ اين كار ه نيستم. مهم اينه كه حرفاشون
يادم مي مونه.
بگو حافظم ضعيفه،
ديگه چرا چونه مي زني. ولي لازمه كه ترتيب شون رو حداقل
ياد بگيري. يه موقع يه جايي، يك كسي سوال مي كنه، مي موني توش. ضايع مي شي، بايد
بلد باشي. آخه يكي نيست بگه تو كه ترتيب امام ها رو نمي دوني، چي جوري ادعات مي شه
آخه.
شايد ندونم، دهن منو باز مي كنه، ولي اي ن كه دليل نمي شه. ايمانم كه ضعيف نيست،
حافظه ام ضعيفه. {و به نشانه ي بري بودن از هر گونه كاستي، شانه هايش را بالا
انداخت.
}
آخه كي گفته من اگر احكام بلد باشم...، آخه كي گفته درجه ي ايمان قلبي آدم به
احكام بلد بودنش بستگي داره. به نظر من كه اين ديگه آخر خنده بازاره. {!} راستي داشتم
تعريف مي كردم:
نماز ، تمام شده نشده، سفره ي ناهار و انداختن. يه دفعه همون مداح ديشبي، ... . اوه،
از ديشبش برات تعريف كنم. يه مداح داشتيم ما، اون موقع سبزي فروش ي داشت
. فكر مي
كرد صداش آخر صدايه
. الآن نمي دونم چه كاريه. فكر كنم الان سوپ رماركت داره شايد . حالا
كار نداريم. شب قبلش كه رفته بوديم مسجد، اين مداحه، مسجد يه ميكروفن جديد خريده
بود، فكر كنم اصل آمريكا بود،
اين ميكروفن و ول نمي كرد ،
از همون غروب كه تبل هاي
ژاپني رو گذاشته بودن تو انبار ، شروع كرد به خودن نوحه و همه ي بچه هاي محل، لا ت و
لوت و كوچيك و بزرگ، جمع شدن مسجد. آقا، اينم هر چي دلش خواست خوند.
بچه ها
سينه مي زدن و اينم هر چي تو اون دفترچش داشت درست يا غلط مي خوند و عجب
مجلس گرمي شده بود اونشب
. البته، معمولاً اينجا ها خيلي حساسه. اگه بخواي بعضي از
اشكال ها رو بگي، مي گن از دين خارج شدي و به صد شيوه تخريبت مي كنند و تو باورت
مي شود كه نكند كه در دين داري ات خللي ايجاد شده كه اين همه دشمن كوته فكر دورت
را گرفته! مي دوني چرا وقتي ياد اون صحنه ها مي افتم اعصابم خورد مي شه . چون همين ها
بود كه اين پسرو رو عصباني كرده بود. اشعار بي معن ي. شعار هاي تهي از پيام. و تنها خوبي
تاسوعا عاشورا خلاصه شده بود در اين ديدن هم محلي ها و همين و بس. خلاء نبود كلوب ها
و جشن ها ي محلي رو پر كرده بود كه شايد دختر و پسري همديگرو ببينن و سر و سامون
بگيرن. نه زنده نگه داشتن يادي و نه برپا داشتن پرچم عدالت و آ زادگي و تشكيل تشكل هاي
قدرتمند و تاثير گذار و بازدارنده از انحراف مسئولين و نه هيچ. اين پسره هم، داشت مثل

۱۰
ماهي سر جاش وول وول مي خورد كه يه بهانه پيدا كنه و ناهار نخورده از مسجد بزنه بيرون
.
اصلاً حوصله اش نمي گرفت. گفتم بيا بمون ناهار و بخور و بعد برو. گفت : نه، و سفره ي
طويل پهن شده اي رو
به من نشون داد كه صد ها نفر دور اش نشسته بودن و گل مي گفتند
و گل مي شنفتند و بازي بچه ها و شادي بزرگ تر ها و شعف مداح و غيره، كه يكي يك سبد
پر از سبزي رو يك دفعه تو دهنش خالي كرده بود و يكي ديگه از وضع بازار مي ناليد و ن ه
بحثي از صحنه ي كربلا و نه تحليلي بر آن حادثه و نه ايراد يك سخنراني نوروشنفكرانه . و
گفت، جاي من اينجا نيست. من بايد بروم. و به زور نشاندم اش.
كه ناگهان همان مداح كه داشت از كنار سفره رد مي شد، لگد كرد بر انگشتان دست
بچه اي فقير. با مويي تاس و گرسنه. كه چ ند روز ي بود كه انتظار مي كشيد كه عاشورا بشود
و شكمش را با ناهار مسجد تسلي دهد . دست اش خيلي درد مي كرد . آخ كوتاهي كشيد . ولي
از ترس سرش را بالا نكرد . كه يكدفعه دست راست خالي شده از زنجير مداح بود كه در پس
سر او صدا كرد و فريادي بلند كه دست ت را جمع كن
اي پسر . و پسر تكاني نخورد و همينطور
سرش را پايين گرفته بود و بغض كرده بود و در درونش گريه ي فقيرانه اي
سر داده بود. و
نتيجه اش اينكه تنها يك سركوفت در گوشه اي از دلش جاي گرفت . كه ناگه ان محسن بلند
شد. گفت:
مي دوني چيه، اگر بخوام حق مداح رو بذارم كف دستش، اين جماع ت فكر مي كنن كه
از طرف يزيد آمدم، پ س، كاري نمي كنم، ولي به توصيه ي تمامي بزرگان ، از همنشيني با
دونان پرهيز مي كنم
. و پا شد و گفت تا كفشم را نبرده اند، بروم
..
.، و رفت.
و او راست مي گفت. او مي گفت، كه اين ها فقط حرف مي زنند. و اين ها هم فقط
گوش مي كنند. حرف ها درست است. اما عمل كجاست. اين آموزه ها عملي نيست. و از آن
حرف هايي كه كساني كه از دين
ذره ذره مي خواهند برگردند مي زنند
. كه دنيا فقط محل
عيش و نوشه. كه چرا نبايد مثل قرآن نماز رو فارسي خوند. چرا نبايد در دستشويي ياد خدا
كرد!
و ازم پرسيد:
تو به اين چيز ها اعتقاد داري؟
گفتم كدوم چيز ها؟
همين ها ديگه، عزاداري و امامان و آخر دنيا ...
گفتم چيزي كه ارزش اعتقاد داشتن يا نداشتن داشته باشه، فقط خداست. و اين سوال
تو غلطه. ولي اگر منظورت اينه كه احترام مي ذارم يا نه، بله ...
۱۱
گفت پس برو كه تو هم با اينايي. چند لح ظه اي صبر كرد و بعد سكوتش رو شكست و
گفت، پس اينو بگو:
از بوي جوراب اينجا خوشت مي آد؟
من كه مي خوام برم بيرون، تو هم با من بيا.
و من هم رفتم. دو تا غذا با خودم بداشتم و از پله ها پايين رفتم و ديدم كه توي حياط
بر روي يكي از قبر ها نشسته و انتظارم را مي كشد . و من هم رفتم و در كنارش نشستم و
شروع كرديم به خوردن و مردم را نگاه مي كرديم و لقمه بر مي داشتيم. ساعتي گذشت و ما
هنوز نشسته بوديم. تا اينكه ساعت حدود دو بود كه پيشنهادي داد
:
مي آي بريم يه جايي، يخچال بار بزنيم، با هم بياريم مغازه؟
گفتم نه. روز تعطيل؟
ك ه با يكي ديگه از بچه ها رفت. البته بعد ها برام تعريف كرد كه اون روز چه اتفاقي
عجيبي براش افتاد، اون وقتي كه داشت يخچال باز مي زد.
كه پخت و پز تمام شد و شامي ها را در ظرف پلاستيكي دربسته قرار داد و درش را
محكم بست و گفت كه اين هم از غذا. بقيه شو بيا تو حال برام تعريف كن.
و از پله ها بالا
رفت و از داخل كيفش ورقه هاي امتحاني بچه هايش را درآورد و به داخل پذيرايي برگشت و
روبروي مرد نشست. ميز چوبي شيشه اي كوچكي در وسط پذيرايي جلوه ي خاصي به فضا
داده بود كه مرد روزنامه ها را جمع كرد كه خانم ورقه هاي بچه هايش را در آنجا پهن كند.
و ساعت هفت شد و وقت اخبار.
خاموش كن. گرم صحبت بودي. بقيه شو بگو.
كجا بوديم؟
واقعاً فراموش كردي
..
.؟ ، رفته بودن يخچال بار بزنن.
فراموش نكرده بودم. يعني امكان نداره كه فراموش كنم
! حالا بگو چرا؟
چرا؟ - خودكار قرمز داري؟
نه. ، نوچ. پ س بدو برو بالا تو جيب مانتوم، ... . {و فقط به چشمان مرد نگاه كرد}
و مرد
رفت و با خودكار قرمز بازگشت.
خواب، خلاصه تعريف مي كني يا نه.
آها، چشم، ادامش اينجوريه كه مثل اينكه اينا مي رن براي خونه ي يكي از اين
ك ارگراي اون كارخونه ي ماسك سازي بود، يخچالشون رو تعمير كنن.
آها، مي دونم. مي گفتن از جاهاي دور اونارو آورده بودن. خوب، داره جالب مي شه؟
۱۲
آره. پس مي دوني، اينارو آورده بودن و بيشترشونو تو همون حواشي كارخونه جا داده
بودن. هر خرابه اي رو كه پيدا مي كردن، اجاره مي كردن ، اينا رو مي ريختن اون تو، اينو هم
حتماً مي دوني كه بيشترشون هم دختر بودن.
خوب؟!
اينا مي رن، ..
چند نفر بودن؟
يكي محسن، يكي ديگه هم مثل اينكه باهاش بود.
خوب؟
اينا مي رن مي بينن يه خونه ي داغون و نيمه ساخته كه تو يكي از اتاقاش موكت پهن
كرده بودن و يك كمد چوبي كوچولو اونور ات اق و يه يخچال سفيد كوچولو هم اينور اتاق .
باورت نمي شه، بذار برات تعريف كنم . اينا مي رن يخچال و مي يارن بيرون كه سوار ماشين
كنن. اون موقع محسن يه پيكان وانت خريده بود. كه دختره مثل اينكه محسن و صدا مي
كنه كه يه لحظه برگرد تو خونه كه اين چرا آب مي ده ،
. ...
محسن مي ره تو. دختره مي گه كه من تك و تنهام، اين گلويي ظرفشويي رو كه شما
حركت دادي، چكه مي ده.
محسن گفت، نه. خانم، من وقتي...،
. آخه مثل اينكه يه ظرفشويي بود از اين قديمي آ،
يخچالو مي خواست جابجا كنه، مجبور شد ه بود، اين لوله ي زيرشو باز كنه. خلاصه، محسن
كمرشو خم مي كنه، دست مي زنه، مي بينه نه، خشك خشكه، بر مي گرده، مي بينه دختره
يه سيگار تو دستشه و از حركاتش معلومه كه خيلي اهل سيگار نيست و اگر هم هست تازه
كاره و از همه مهم تر، با نگاش
داره مي گه كه من حاضرم! محسن خشكش مي زنه. البته هر
كي باشه، خشكش مي زنه و كم مي آره. و من اول شك كردم كه شايد اينا از قبل قرار
داشتن، ولي بعد مطمئن شدم كه نه.
خلاصش كنم برات، اون كه بيرون بود براشون كيشك مي كشه و اينا كارشون رو تا
انتها مي كنن. به قول معروف كه هم آغوشي و خلاف و حال . محسن با محسن شيش ماه
قبلش از زمين تا آسمون فرق مي كرد. البته بعداً برام تعريف كرد كه اون اولين باري بود كه
دختري رو لمس كرده بود.
تا اون موقع فكر مي كردم خلاف فقط براي تو فيلم ه است. باور كن خود اونم همين
طور فكر مي كرد. هميشه احترام، حيا، مردم چي مي گن، خدا دوست نداره، اين كار بده و
...
. اما اون رو ز، چيز ديگه اي فهميده بود. يك چيز خيلي مهم. بعد ها برام تعريف كرد كه
۱۳
فهميده بودم كه مي شه خلاف بود، ولي خوب هم بود. و يادمه كه همون موقع هم از حرفش
خندش گرفته بود. و منم خنديده بودم.
تا امروز كه هر چي رو بشنوم، باور مي كنم. چرا كه مي بينيم. و مي دونم كه فق ط
اولين بار ها شنيدن و اولين باور كردن ها سخته. ولي تكرار كه مي شه، عادي مي شه. مگه
همين جريان دو هفته قبل نبود. همين سر كوچه ي خودمون ، خودت برام تعريف كردي،
سه
تا دختر و سه پسر رو با هم گرفتن. همشون هم به قول خودشون دانشجو بودن.
..! از اينا زياد
شده. خيلي ز ياده شده. متاسفانه. دلم براي اون پدر مادرآ مي سوزه.
اما اون دختره. يك كارگر ساده بود. حتماً مانند بق يه شون از اونايي بود كه خونواده
انداخته بودن شون بيرون و گفته بودن كه بايد شوهر پيدا كني و خرجيت رو نداريم و بعد
برگرد. اين يكي از حالت هاست. و صد ها حالت ديگر كه يكي دلخراش تر از ديگري.
البته بعداً فهميدم كه همون دختره زن يكي از پسر هاي همون محل شد. البته هنوز
ازدواج نكرده بودن كه پسره خودكشي كرد. يا مي گن كه عرق زياد خورده بود، سنگكوب
كرد. در هر صورت كه تعريف كردن كه دختره هم آمده بود سر قبر پسره. مادر پسره هم بود.
اونم بدتر از دختره، زندگي توأم با فقر. سختي، بي پناهي. جالب اينه كه بهش مي گفت
عروسم. دختره هم مثل ابر بهار گريه مي كرد. راست يا دروغ. البته چرا نه. مگه انسان هاي
خلافكار، دل ندارن؟
ولي من مي گم الكي گريه مي كرد. فيلمش بود.
من فكر نكنم.
كي مي گه...؟ البته شايد، آخه من فكر مي كردم آدم بي عفت كه شعور نداره كه بخواد
از دست دادن كسي دردي براش به همراه داشته باشه.
حالا بگذريم. راست و دروغش گردن
خودش. آفرين، چند شد...؟
بيست.
واقعاً، خطش هم خوبه. معلومه كه...، پدرش چه كاره هست؟
هيچ. بار خالي مي كنه. از اين ماشين آ هستن، باربري، كارتن خالي مي كن ن مي
ذاره جلوي مغازه ها. ولي دخترش نابغه هست. اصلاً كل اين كتاب فارسي رو حفظه. من به
مدرسه گفتم اصلاً ازش پول
عجب. آفرين.

الآن به چي گفته آفرين ؟!!
۱٤
به...، به من گير مي دي؟! ... ، به هيچي، شايد به ساختار سرنوشت....، آره، سونوشت. تو
چقدر به سرنوشت اعتقاد داري؟
خيلي كم. به نظر من، هر كي تلاش كنه،
...
نه، منظورم اين نيست. منظورم اتفاق هايي كه براي آدما مي افته، بدون اينكه
خودشون تاثير داشته باشن. مثلاً،
من و محسن.
همزمان در جايي حاضر شديم كه باعث شد
همديگرو دوباره ببينيم.
از اون روز تو مسجد، ديگه تقريباً همديگرو نديده بوديم ، تا اينكه يه سال بعدش، وقتي
ترم سوم بودم، تو همون سالروز ايام جريان مسجد و يخچال، يه روز اونو تو اين ميدونه ديدم ،
اگه بخوام دقيق بهت بگم كجا ، اين فروشگاه زنجيره اي هست تازه باز شده ، هفته ي قبل
رفته بوديم تو رستوران پيتزا خورد يم، قبل از اين ساختمون بزرگه ، يه ساختمون قديمي بود،
يه خرابه، ساندويجي اونجا بود
. اون روز ظهر ،
از جلوي ساندويجي كه رد شدم، ديدم يكي داره
منو صدا مي كنه. برگشتم. ديدم محسن. تو كجا، اينجا كجا، راه گم كردي، چي ج وري شد
آمدي گرگان،
در خدمت باشيم، اما چيزي نگفت. بازم من ادامه دادم، گفتم بيا بريم دانشگاه،
من ساعت دو كلاس دارم، بعد كه كلاسم تموم شد، بند و بساطمو جمع مي كنم با هم
برگرديم گنبد. گفت نه،
و يه ذره من و من كرد. ولي بازم گفت : نه،
من شب بايد برم بهشهر ،
اونجا يكي منتظرمه. منم كه ديدم كه خيلي حس و حال جواب دادن به سوال هاي منو
نداره،
زياد بهش گير ندادم.
براي همين نپرسيدم كه چه كار مي كني و يا كجا ها مشغولي، فقط
گفتم، باشه، ولي بيا آدرس همديگرو داشته باشيم كه حداقل
بعداً بيشتر همديگرو ببينيم
! يه
موقع قرار بذاريم برگرديم گنبد و به ياد اون قديم ا، يه گردشي، يه نون و پنير و انگوري، عشق
و حالي
..
.، كه ديدم خيلي خوشحال شد.
بعد از اينكه يه مقدار حرف زديم، همينكه
داشتيم خداحافظي مي كرديم گفت
: دلم
خيلي برات تنگ شده بود. من ساعت چهار و نيم مي رم بهشهر و الآن وقت دارم باه ات بيام
دانشگاه. البته تا در دانشگاه بيشتر نمي آم. تاكسي گرفتيم و رفتيم. تو راه بهش گفتم كه بايد
بياي تو. مطمئن باش كسي باهات كار نداره. حتي مي توني بياي تو كلاس. باور كن استاد
نمي فهمه. اگرهم بفهمه، مي گم پسر عمومه. همه ي بچه هاي ديگه فاميلاشونو مي يارن،
شما كه افتخار مي دي بياي دانشگاه ما كه . كه خلاصه آمد. ولي توي حياط موند. من رفتم
كلاس. دو ساعت، دو ساعت و ربع، طول كشيد، تا اينكه استاد مارو ول كرد.
از كلاس كه آمدم بيرون، برگشتم ديدم، روي يكي از اين نيمكت ها با يه دختره
نشسته دو تايي با هم گرم حرف زدنن. ر فتن جلو ، تا محسن منو ديد، يكه خورد و از جاش
۱٥
بلند شد، اون دختره هم كه ديد محسن بلند شده، اونم بلند شد. جالبه، معلوم بود تو همون
چند دقيقه اونقدر دل اين دختره رو بدست آورده بود كه د ختره به خودش اجازه نداد كه برام
بلند نشه. مي گم كه، محسن
پسر خوش صحبت و هميشه
خندان ي بود، خلاف هم كه مي
كرد، در اوج اعتماد به نفس خلاف مي كرد! واقعاً يه استثناء بود. البته حرف زدن با دختر
مردم ديگه براي اون خلاف به حساب نمي آمد. اين محسن، با محسن زمان دبيرستان خيلي
فرق كرده بود. همون محسني كه تو دبيرستان بهم مي گفت كه اين دختر پسرا رو مي بيني
كه با هم مي رن سينما. اين دختر پسرا رو مي بيني كه با هم مي رن رو ي نيمكت پارك ها
مي شينن. تو ساندويجي به من اشاره مي داد كه برگرد و اون زن و مرد پشت سرتو نگاه كن،
بعيد مي دونم زن و شوهر باشن. ولي من جرأت نمي كردم كه نگاشون كنم. منم هميشه مي
گفتم داره حسوديت مي شه. ولي يادمه هيچ موقع جوابمو نمي داد.
البته، تكه كلام هاي حرف زدنش هنوز همون تكه كلام ها بود. مثلاً هميشه كه مي
خواست در مورد آينده حرفي بزنه، مي گفت: به اميد خدا. ه ه هه ، پسر جالبي بود.
اون روز، روزي بود كه فهميدم كه محسن حسابي تغيير ك رده. و باعث شد كه منم
خيلي تغيير كنم. چي جوري بگم، انگار چشم و گوشم باز كرده بود
. از اون روز انگار مي
تونستم فكر كنم، شجاعت اينو داشتم كه در مورد زندگي و هدف و لذت فكر كنم. اصلاً يه
طورايي علاقمند شده بودم به اين جور مسائل . اون روز، يكي از روز هاي تعيين كننده ي
زندگيم بود. اون روز، روزي بود كه به قول معروف، به فكرم ضربه ي بزرگي خورد. براي
همينه كه مي گم آينده ي سرنوشت خيلي از انسان ها به اتفاق ها و تصميم گيري هاي
ريزي بستگي داره كه شايد يك عمر تاثيرش تو وجود آدم باقي بمونه
.
از اون روز شروع كردم به فكر كردن . اون موقع چون به پرورش گل و گياه علاقه
داشتم، البته كه رشته ام بود، ولي از همون موقع علاقه داشتم، اينجا هاشو كه مي دوني، مي
رفتم با كارگراي فضاي سبز محوطه ي دانشگاه كار مي كردم. مي دونستم كه كار عملي يه
چيز ديگه هست. يادمه يه روز از يكي از اين كارگرا سوال كردم كه اينكه مي گن، آدم تا
ازدواج نكرده، بايد تا مي تونه حال و حول خودشه بكنه، راست مي گن؟ يا نه. يا مثلاً هر
چيزي رو بايد يه بار تجربه كرد.
كارگره برگشت به من نگاه كرد. گفت، تا حالا عاشق شدي. و بازم پرسيد، عاشق شدي؟
من اون موقع نفهميدم كه منظورش چي بو د. راستشو بخواي، هنوزم نفهميدم. آها،
راستي، برات تعريف كنم.
هفته ي بعد كه برگشتم دانشگاه، ديدم يكي از اين همكلاسي هام آمد پيشم، گفت:
۱٦
ناكس، اون خوش لباسه كي بود هفته ي قبل با خودت آورده بوديشتو، دوستت بود؟
گفتم آره. مگه چي مي گفت؟
عجب، از اون شب فكر منو مشغول كرده. بهش بگو ديگه اينارو برا بچه ها تعريف نكنه.
مي دوني كه چي مي گم. درست نيست.
گفتم: چي گفت حالا مگه؟
گفت: از خودش تعريف مي كرد يا از جايي شنيده بود، نمي دونم. ولي از دختر بلند
كردن از خوابگاه دخترا تعريف مي كرد. بردن به خونه و اين كارا ....، خلاصه ب چه ها دورش
جمع شده بودن.
... من كلي كنف شدم. با خودم گفتم من عجب كاري كردم اينو با خودم آوردم
دانشگاه. ولي بيچاره اين يكي، چه خوب خودش اعتراف كرد كه الآن يه هفته است كه تو
فكره. تو فكر چيه،
... از حرف هاي محسن بدجوري رفته بود تو كف!
كه محسن يكي دو ماه بعد با من تماس گرفت و گفت كه مي خوام دانشگاه ثبت نام
كنم.
گفتم مگه ديپلم تو گرفتي؟
گفت، آره، ولي صداشو در نيار. ديگه برام ضايع است بگم تازه ديپلم گرفتم. به همه
گفتم همون سال اول ديپلمم رو گرفتم.
گفتم، مطمئني مي خواي بياي دانشگاه.
گفت: آره.
گفتم: بسيار عالي. دوست داري چي بخوني؟ چي رشته اي مي خواي بزني؟
گفت: ادبيات.
مي دونستم مي گه ادبيات.
كه زن سرشو بالا آورد و دستاشو باز كرد و باز قلنجي شكوند و گفت:
ادبيات؟!
آره، ادبيات. نگفتم برات، محسن عاشق ادبيات بود. يه جورايي مثل خودت بود. تمام
اين رمان هاي قرن نوز ده و بيستم و خونده بود. يه آدم عجيبي بود. اصلاً عاشق قلمبه سلمبه
گويي بود. همي رفت و همي گفت و ... !
زن خودكار رو بلند كرد و گفت:
مثل من بود؟؟
نه، حالا. تو هم گير مي دي، ولي احساس مي كنم ادبيات رو درك مي كرد، باور كن.
۱۷
تا اينكه يه روز آخراي تابستون سال بعدش، آمد در خونه ي ما. گفت: قبول شدم و از
اون روز، دوباره دوستي ما رونق گرفت. چطور بگم، احساس كردم كه محسن، دوباره برگشته
به خط قديم. واقعيتش هم تقريباً هم همينطوري هم شد.
آماده دانشگاه شد و مهر شد و با هم آمديم گرگان. دو تايي بيرون دانشگاه يه خونه
كرايه كرديم. من ترم پنج بودم و درسم هم بد نبود. اينقدر به كار عملي علاقه داشتم كه كل
دانشكده منو مي شناختن. و يادته كه به من مي گفتن مرد عمل! اون موقع مرد عمل معني
بدي نمي داد. كلاً منم خوشم مي آمد. تو هم بايد يادت باشه. نه؟
مرد عملو مي گي؟
آره.
آره، يادمه. مگه مي شه يادم بره. همون موقع بود كه تو رو جلوي محوطه ورودي
دانشكده ي كشاورزي ديدم، كه دارشتي با چكمه هاي سفيدت به اون باغبان پيره كمك مي
كردي. وقتي فهميدم كه هم محلي م هستي ، باور نمي كني، يه دفعه دلم هرري ريخت پايين.
و البته يادش به خير.
اوه، داره ذره ذره يه چيزايي يادم مي آد . چه ايام خوشي بود. خوش ترين ايام زندگي.
به قول خودت كه التهاب ديدن دوباره ي يار
. تا فهميده بودم كه اين دختره كه مدام اينجا
مي پلكه هم محلي منه، ....... بلند شده بود كه من اينو مي خوام! داشتم مي گفتم.
يه سال قبل از اينكه ما همديگه رو ببينيم، اون عاشق شد. عاشق يك كلام. همون ترم
اول. نمي دونم، شايد جلسه ي اول. ولي حسابي چ سبيده بود به درس. مي گفت مي خوام دانا
بشم، آشنا به تمامي سبك ها. سبك هاي ادبي منظورش بود. تو بهتر مي داني. و هميشه
دستش كتاب بود. سر به زير. شايد باورت نشه، يك آدم د يگه اي شده بود. مي گفت، من
دوباره متولد شدم.
مي خواست ادامه تحصيل بده و تا آخرش بره. مي خواست بشه استاد دانشگاه. هموني
كه يه روزي منم مي خواستم. اما بهش نرسيدم. و اونم نرسيد.
آخر هاي ترم يك بود كه شروع كرده بود به سخن دردادن از عشق. كه عقلا وقتي
عاشق مي شوند، عشق شان در بند عقل شان است و اما اينطور نه، عشق در بند عقل نگنجد
و فراتر رود و خود از بند بدر برد و بر دل نشيند و ...، خلاصه مي دوني كه، آدم تا عاشق مي
شه، تمام فلسفه و ادبيات، به نظر آدم آشنا مياد
.
تا اينكه نزديكاي امتحان
كه بود پدربزرگش مرد. يه پيرم ردي كه برات گفته بودم، از
ملاكين بزرگ گنبد بود.
خيلي زمين و مال داشت. آدم اديب و خوش فكري هم بود. خيلي
۱۸
كتاب ها ي
تاريخ ي
خونده بود. محسن از خيلي از كتاب ها رو از كتابخونه ي اون مي گرفت
.
دو هفته مي شد
كه تو بيمارستان بستري شده بود كه خلاصه يه دفعه تمام كرد.
ه ميشه وقتي ياد اون پيرمرد مي افتم، به ياد اين جمله مي افتم كه آدما فقط يه بار
زندگي مي كنن. يكي دو روز قبل از اينكه پدربزرگش
بميره، مي ره بيمارستان عيادتش.
پدربزرگه هم براش چند دقيقه اي صحبت مي كنه. از اين صحبت ها كه پيرمرد پيرزن ها
معمولاً دوست دارن كه
برا نوه هاشو تعريف كنن
.
كه اي محسن جا ن،
خيلي دلم مي خواست
عروسي تو ببينم. حالا كه ديگه مثل اينكه
ديگه خيلي پير شدم،
حداقل دوست داشتم
نامزديتو
مي ديدم . نگو كه نداري. منظورمو كه مي فهمي. حتماً كسي هست كه از ته دلت
دوستش داري
. محسن هم فقط ايستاده بود و گوش مي داد. و پدربزرگ از تجربه زندگيش
براش
صحبت مي كرد . و اونقدر در گفتارش آرامش بود كه تك تك جملاتش تا اعماق
مغز
محسن فرو رفت
.
گفته بود:
هيچ موقع نتونسته بودم، مثل اين يكي دو هفته ،
به خودم و اطرفيانم نشون بدم كه بعد
از اين همه فكر و مطالعه، حالا ديگه از مرگ نمي ترسم. پرستاراي اينجا ازم مي پرسن تو
چطور مي توني اينقدر آروم باشي. از پنجره به بيرون نگاه كني و لبخند بزني و به دور از
افسوس، دوست داشته باشي كه به مردم كمك كني. و براي جواناني كه قدر جوانيشون رو
نمي دونن نگران باشي.
خلاصه محسن مي گه كه من با يه كسي رو تو دا نشگاه آشنا شدم
. تا كه ديدمش، ... .
نه، رشته اش ادبيات نيست. ولي همكلاسيمه. حسابداري مي خونه. آره، اينجوريه كه درس
هاي مشترك داريم. درس ادبياتمون با همه.
اهل
بي بي شيروانه »
ولي فقيره. اول فكر مي .«
كردم پول داره، ولي ديدم نه.
خانواده اش
خيلي پولدار نيستن.
كه پدربزرگش گفت: اصلاً مهم نيست. مهم اينه كه دوستش داشته باشي. فقط و فقط
همين مهمه. مهم اينه كه همديگرو دوست داشته باشين. هميشه هم همينطوره. بايد به
چيزي كه دوست داري برسي. و هر كسي اين رو فهميد، يعني زندگي و جواني رو فهميد. من
مي دونم كه تو خوب مي توني خوب و بد رو تشخيص بدي. شك نكن . اگه دوستش داري،
بهش بگو
. به من نگاه كن، جلوتر بيا...، به طرفش برو، با اينكه اين همه پيرم، ولي همه فكر
مي كنن كه خوب موندم. براي اينكه هميشه خنديدم. به سختي ها و نرسيدن ها چندان
اهميتي ندادم
. بايد تلاش كرد كه شاد نفس كشيد
. و از آن بالاتر، بايد تلاش كرد كه كاري
۱۹
كرد كه ديگران هم شاد زندگي كنن
. و از ته دل دوست دارم تو هم يك زندگي شاد داشته
باشي.
تا اينكه هفتم اش هم سر شد و دو تا امتحان ديگه بيشتر نداشت
. ديدم خيلي نارحته.
تو چهره اش جز نارحتي هيچي ديده نمي شد. گفتم، ناراحت نباش. مرگ حق ه. هر كي يه
روز مي آد، يه روز مي ره. ديگه چرا اينقدر... .
گفت نه. براي پدربزرگم ناراحت نيستم. اصلاً مردنش به نظر من نارحتي نداره. اون
تقريباً به هر چي مي خواست رسيد. من براي يه چيز ديگه نارحتم.
مي دونستم كه مشكل ش امتحان نيست. پس، فقط مشكلش يه چيز ديگه مي تونست
باشه: عشق.
"
عشق، يعني نتيجه ي قسمت بزرگي از عمر و تلاش، در يك لحظه، يك نگاه، لحظه
اي كه مشتاق نگاهي، مسير زندگي ات تغيير مي كند، هوا مقداري كدر به نظرت مي رسد، به
همين راحتي...

"
و شروع كرده بود از اين حرف هايي كه بهتر مي د اني. كه ممكن است ترم
ديگر نب ينم اش يا درس را رها كند و يا به كس ديگري علاقمند شود و هزار حدس ترسناك
ديگر... .
اينبار، فرق مي كرد. اينبار، نمي خواست فقط دوست باشه، يا فقط حرف بزنه. اون
موقع هم كمتر رسم بود كه بخواي با كسي حرف بزني، ولي نخواي كه زنت بشه.
اينطوري بود
كه هر دو نفري كه مدتي با هم حرف مي زد ن، آخرش با هم ازدواج مي كردن. دوست دختر
و نامزد و زن، تقريباً تو يه مسير بود.
اينبار، تصميم شو گرفته بود. مي خواست باهاش ازدواج كنه. ولي مردد بود كه بهش
بگه يا نه
. انگار حجب و حياي معروف اومده بود سراغش . با ده تا دختر مثل آب خوردن مي
تونس ت دوست بشه، با يكي كه دوستش داشت، نمي تونست حرف بزنه. مي گفت جرأت ندارم
كه تو چشماش نگاه كنم. و باور كردنش برام سخت بود.
فكر مي كنم تاثير اين همه رمان پمان ها بود كه خونده بود. نظرت چيه؟

!
و زن كه مشغول تصحيح بود، بي توجه به كار تصحيح اش ادامه داد. و مرد پر از
اشتياق يك جواب اخم آلود شيرين، كماكان بي پاسخ باقي ماند و نگاه پر از تمنا و خواهش او
باز در چهره اش خشكيد...
همون موقع ها بود كه ديدم باهاش ارتباط برقرار كرد. چي جوريشو نمي دونم. ولي مي
دونم كه بعد از اينك ه فهميد دختره بيشتر بهش علاقه داره، ديگه يه جورايي شد. دوست
داشت فقط باهاش حرف بزنه.
۲۰
من تعجب مي كردم. مي گفتم بابا، اين دختره تو مطمئني درست حسابيه؟ بهش قول
ازدواج دادي؟ گفت نه. گفتم پس چي جوري باهات حرف مي زنه و
يكي دو ماهه با هم اينور
اونور مي رين؟
گفت: نمي دونم. راستشو بخواي، دلمو زده.
گفتم: پس ولش كن، كاره ديگه، يه دفعه ديدي...
تو مي گي همين نشد، ... دختره فهميد كه پسره داره براش ناز مي كنه، شروع كرد به
عشوه. خيلي جالبه، من نمي دونم اين زن آ، اين چشاشون چه برقي داره كه دوباره دل اين
پسره، ده مرتبه بيشتر، آشفته شد. پاش ر و كرد تو يه كفش كه تابستون بايد عقدش كنم.
تازه كلي از ثروت پدربزرگه رسيده بود به ش، ديگه طاقت نداشت. هر چي گفتم بابا اين
دختره بدردت نمي خوره! چشم دوخته به ثروتت، به خوش تيپيت، ... ، از ظاهرش مشخصه
كه خيلي دختر خوبي هم نيست. بهش نمياد زن زندگي باشه. تازه اومده شهر، هوايي شده.
باشه كه درسش نسبتاً خوبه، ولي اگه نظرمو بخواي، خيلي پر ناز و ادا و فيس و افاده ي ي ه. ولي
مگه تو گوشش مي رفت.
محسن همون تابستون باهاش عقد كرد و عروسي هم گرفت و با هم رفتن
مينو »
دشت
و يه زندگي خوب و مرفه راه انداختن. محسن هم درس و دانشگاه و رها كرده بود و «
يه شركت ترانزيت زده بود و چند تا از اين كاميون بزرگآ هست، اسكانيا، از اونا خريده بود و
حسابي نونش تو روغن بود.
تا اينكه يك سال گذشت و ما باز هم از هم دور شديم
. تو اين يه سال محسن و هر دو
ماه يه دفعه هم نمي ديدم. كه يه روز ديدم برام زنگ زد كه فردا بيا ما مي خوايم ط لاق
بگيريم.
من دو سه هفته قبلش شنيده بودم كه يكي بهم گفته بود كه اينا وضعيت شون خوب
نيست ، ولي باورم نمي شد. آخه براي چي بايد زندگي شون خراب بشه. به اون كه گفته بود
مي خوان طلاق بگيرن، گفتم نه بابا. فكر نكنم. اونا با هم مشكلي ندارن كه. گفت، نه ، فكر
كنم يه بار هم نزديك بود كه جدا شن، ولي جدا نشدن. وضعيت شون خرابه، ولي تو ظاهر
نمي خواستن كسي بفهمه. كه وقتي محسن خودش زنگ زد و گفت بيا كه مي خوايم طلاق
بگيريم
...، بد جوري شكه شدم.
رفتم مينو دشت، ديدم آره، دادگاه دارن. خيلي مسالمت آميز مي خوان از هم جدا شن.
من هم ديدم كه اينقدر قضيه عجيبه، چيزي نگفتم.
۲۱
هيچ موقع صحنه ي خداحافظي در مقابل دادگاه رو فراموش نمي كنم. قشنگ يادمه.
باورش نمي شه آدم . اصلاً باورش نمي شه. هنوز هم نتونستم باور كنم. اون همه بي تابي. شب
زنده داري. يك سال زندگي. با هم گفتن و خوردن و خنديدن، همه ه يچ. حالا شانس آوردند
كه بچه دار نشدن. اصلاً انگار محسن از اول هم برنامه اش همين بود. مي دونست كه شايد
بخواد جدا بشه، كاري نكرد. اين رو وقتي فهميدم كه هنوز يه هفته نشده بود كه ديدم رفت.
رفت تركمنستان. و كشور هاي ديگه،
قرقيزستان و طرف هاي روسيه.
همينطوري ا لكي زنه رو طلاق داد و رفت دنبال يللي تلللي خودش. بي بهانه. نه بهانه
ي غور زدني، نه مشكل مالي، نه هيچ. نه ادعايي كه تو فلان كار كردي. تو آن چيزي كه من
مي خواستم نبودي. من كس ديگري را مي خواستم. هيچ. فقط مي گفت كه بيا از هم جدا
بشيم. همين. من متعجب. قاضي شكه . اصلاً زن محسن هم باور كن تو چهره اش نوعي بهت
بود. ولي كاري نمي تونست بكن ه كه . حق طلاق با شوهر بود. و زن ش رو راضي كرده بود.
يه
قطعه زمين به نام زنش كرد و هفته ي بعدش سوار يكي از كاميون بزرگاش شد و رفت ...
واقعاً براي من قابل توجيه نبود كه كسي خ انواده اش ر و رها كنه كه بره اروپا و بره به
دنبال لااوبالي گري. بي بند و باري. هوس. كاريش نمي شه كرد. اون هميشه آرزو هاي بزرگ
داشت.
زنه مي مونه اينجا تنها. به من هم گفته بود. بعد از اينكه طلاق گرفتم ممكنه برم، تو
مراقب زنم باش. مقداري از ثروتم رو براش گذاشتم، تو مراق بش باش . مبادا كسي ... ، از اين
حرف ها.
واقعاً! پول داده بود كه مبادا خودفروشي كنه. نمي دونم چي جوري شد كه علاوه بر
اون يه قطعه زمين يه قطعه ديگه هم به نامش كرد و بعد رفت . بعد طلاق گرفت. اين هم از
اون كار هاييه كه برام توجيه پذير نيست. به نظر من، من، از معم ولي ترين انسان ها ي روز
زمين ام. براي همين نمي تونم اين جرياناتو درك كنم.
زنه هم برمي گرده، بي بي شيروان. مي ره تو يه كارخونه كه تازه باز شده بود و سعي
مي كنه تا مي تونه رو پاي خودش وايسه و به ثروت محسن كاري نداشته باشه. واقعاً زن با
اراده و خانمي بود. اصلاً انگار نه انگار كه همون دختر سر به هواي حياط دانشگاه بود. خيلي
دلم براش سوخت. رفتم و تمام كار و بارشو رديف كردم. اون موقع هنوز يكي دو ماه مونده بود
كه با هم آشنا بشيم. يادش به خير.
دو سال گذشت و تو اون دو سال هواشو داشتم، تا اينكه با هم رفتيم ، عروسيش. ي ادت
هست كه، اولين مهماني اي بود كه بعد از عقدمون رفته بوديم . به من مي گفت داداش. و از
۲۲
اون موقع به بعد هم ديگه نديدمش تا همين سه روز قبل. تو نگو كه بيچاره، شوهرش سر دو
سال، سوار يه موتور موتور بود و با يه ماشين تصادف مي كنه، جا در جا مي ميره. تو اون دو
سال، دو تا دختر آورده بود براش . ولي رضايت نمي ده و راننده رو اعدام مي كنن. آخه مثل
اينكه مست بود.
كه زن كمري راست كرد و همراه با گفتن آخيش گفت: چرا رضايت نداد؟
شوهر گفت: براي چي بايد رضايت مي داد؟ زده زندگي تازه شكل گرفتشونو خراب
كرده، رضايت مي داد؟! شوهر ه تازه بعد از دو سال تونسته يه موتور بخره، ...، دختراشو يتيم
كرده. مي بخشيد؟
حالا من يه چيزي گفتم.
به نظر من كه كار خوبي كرد. بهتر كه اعدام شد. آفرين به اون زن. الآن من يه چيزيم
بشه ... ، تو كه رضايت نمي دي، ....، البته تو كه از خداته!
زن با خنده: زبو ن تو گاز بگير. و باز با خودكا ر قرمز ورقه ها را خط خطي مي كرد!
و محسن رفت قرقيزستان و يه مدت بين ايران و اونجا دائم در رفت و آمد بود. تا اينكه
هر چي بيشتر پيش مي رفت، بيشتر اونجا بود تا ايران.
همه ي اين ها رو همين يه مدت قبل كه چند روز آمده بود اينجا برام ت عريف كرد.
انگار مي دونست كه قراره براش
يه اتفاقي
بيافته.

بيچاره
..
، .
قيافش يادمه، اين كه مي گي خوش تيپ بود، خوش تيپ بود
واقعنا .
قيافش شبيه آدم هاي روسي بود. مخصوصاً با اون كاپشن كلفت قهوه ايش
.
مي خورد كه
شكارچي گوزن باشه.
تو ديگه كجا ديديش؟!
فكر كردي، من باس بدونم شوهر با كي مي ره با كي مياد. همون سه هفته قبل كه
با هم اومده بودين اينجا كه ساك شنا تو بگيري، يا نمي دونم، شايد مي خواستين برين
باشگاه بيليارد، من از اتاق بالا، يواش پرده رو زدم كنار، ديدمش.
چقدر زير نور روشنايي كوچه
قشنگ و پر از خاطره به نظر مي آمد، بلند، چهارشونه، راستش رو بخواي اصلا بهش نمي آمد
هم سنت باشه.
آفرين
!
حالا كه اينجوريه ، پس خوب ش د ديديش. ديدي چقدر اندام ورزشي و هيكل
خوش استيلي داشت؟ پس بذار ادامه شو برات تعريف كنم. يكي دو ماه قبل از اينكه طلاق
بگيره، يه مقدار از زمين هاي ي
رو كه بهش ارث رسيده بود رو مي فروشه ، مي ره امتياز حمل
و نقل يه شركت رو مي خره. بعدش تو دو سال تو تك تك كشور هاي اين اطراف هي شركت
۲۳
شو توسعه مي ده . ق رقيزستان و برات بگم تاجيكستان و ...
. تاجراي ايراني كه مي خواستن از
چين كالا وارد كنن ، مستقيم از چين نمي آور دن، م ي رفتن از اين كشور ها وارد مي كردن.
مثل اينكه از چين به اين كشور ها پول گمركش كم تر ه، اينجوري براشون ارزون تر تموم مي
شد. اينطوري مي شه كه اين وسط خيلي كارش مي گيره. خودش هم عاشق رانندگي با
كاميون بود و نشستن پشت اسكانيا. و خلاصه رسيده بود به اون چيزي كه هميشه ته دلش
دوست داشت. آزادي، پول، صفا.
تاثير
نصيحت هاي پدربزرگش بود كه حتماً اونو اينجوري
كرده بود. كه قدر زندگي را بدان. برس به چيز هاي خوبي كه دوست داري. هر طور كه
خودت مي خواي و دلت مي خواد و دوست داري رفتار كن
.
وقتي راننده ها مي رن به يه كشوري، ي ه هفته، ده روز استراحت مي كنن. اينم مثل
اينكه، همين جوري كه برام تعريف كرد، كارش از همون اول شده بود اينكه بره روستا هاي
دور افتاده ي اون اطراف و قدم بزنه و نفس عميق ب كشه و خودت كه مي دوني، استراحت
كنه. ديگه بيشتر برام از خاطراتش تعريف نكرد، ولي مي تونم حدس بزنم.
تا دلت هم بخواد، پول داشت. مدام پول بر سر پولش مي آمد. هر كاري كه دلش مي
خواست ديگه مي تونست بهش برسه . يادمه وقتي دبيرستان بوديم از دهنش شنيده بودم كه
مي دوني چي دوست دارم، دوست دارم كه يه كره ي زمين ، از اين گرد آ، يا يه نفشه رو
بگيرم، بچرخونم يا جابجا كنم، بعد يه دفعه انگشتم رو ب ذارم روي يه ن قطه روي اون. هر جا
اومد، به اونجا سفر كنم. چند روز بعدش هم رفت و يه كره گير آورد. همين كار رو هم كرد.
ديد كه يه جايي نزديك هاي درياچه ي ... بزرگ هست پايين روسيه، آرال، اونجا افتاد. ولي
گفت كه نه، اينجا رو دوست ندارم. مي خوام برم اروپا...، برم ايتاليا.
و اون روز،
از راه رسيده بود. ديد كه كارش خوب گرفته، ديد كه چه بهتر كه بره تو كار
حمل و نقل به اروپا هم كار كنه. خوش فكر كه بود، سال بعدش رفت و تو ايتاليا هم شركت
تأسيس كرد . اون زمان ايران و ايتاليا تجارت شون از ب قيه ي كشور هاي اروپايي بيشتر بود
.
براي همين، اونجا هم كارش گرفت. كه اين شد كه سال ها تو ايتاليا زندگي كرد
.
شيداي بوسه بود. ديوانه وار!
عاشق اين بود كه با دختر ي، بدون اينكه او رو در آغوش بگيره، فقط لب هاشون به هم
نزديك بشه. باور كن، خنده مي كني. در اينكه آد م عجيبي بود كه شكي نيست. خيلي چيز
هاي عجيب ديگه هم دوست داشت. مثلاً دوست داشت كه ده تا جان داشت. كه هر كاري كه
مي خواست مي تونست بكنه. و باز دوست داشت كه هر موقع كه اراده كنه مي تونست غيب
بشه، يه جاي ديگه ظاهر بشه. مي گفت اين فكر توي يكي از خواب هاش بهش الهام شده
۲٤
بود . و البته مثل اينكه وقتي ايتاليا بود اون خواب براش تا حدودي تعبير شد . يه خليج زيبا
مثل همون خليج. يه كوه مثل همون كوه. يك احساس مثل همون احساس. اما تنها ي ك
ويلا
كم داشت. با يه محوطه. مثل اينكه همين كارو هم كرد . يه خونه مي سازه عين همون خونه.
يك بالكن عين همون بالكن. يه كمد عين همون كمد. كمدي كه در كنارش دختري ايستاده
بود و تو خواب باهاش كلي دنبال بازي
... و عشق و حال مي كنه. اما وقتي ساخت، همه چيز
بود، جز همون دختر. يه خانه ي مجلل، بالاي يه تپه ي زيبا، يه سالن بز رگ كه داخلش پر از
خرت و پرت بود، ا يستادن در كنار نرده هاي تراسي كه كل شهر، دريا و تمام كشتي هاي
لنگر گرفته را مي شد ديد، همان جا كه در خواب او را در آغوش گرفته بود و دو يا سه بوسه
از لب هايش چيده بود و دستان لطيفش را و بدن ظريفش را لمس مي كرد را به خاطر مي
آورد. كمد هم بود. همه چيز بود، جز اون عزيز
. و همانجا نشست و گريه كرد. اما اون دختر
كجا بود..، نمي دانست
!
اونجا هم كه بود، همه چيز رو امتحان كر د. همه جا رفته بود. طبيعي بود. اوايل كه
رانندگي مي كرد،
خسته از اين همه مسير. راننده ها ناچار بودن كه يه استراحت حسابي
بكنن. ولي من مي دونم كه تو ك ل مسير فقط و فقط داشت فكر مي كرد. برعكس خيلي از
راننده ها كه فقط به رسيدن و آهنگ و استراحت فكر مي كنن ، من مي دونم كه اون خيلي
فكر هاي بزرگ تري داشت. به قول معروف كه به دنيا و زندگي فكر مي كرد، به هدف، به
لذت، به هستي . براي همين همه چيزو چشيده بود.
مي خواست همه چيز رو بفهمه و مقايسه كنه. آدمه ديگه. تا همه چيزو نچشه ، مقايسه
نكنه، دلش آروم نمي گيره. سال ها اونجا زندگي كرد. تا اين اواخر، شش ماه قبل، يه روز كه
روي بالكن همون ويلاش روي يكي از همين صندلي هاي مثل گهواره هستن، از اينا كه تاب
مي دن به آدم آ، روي اونها نشسته بود، به فكرش مي رسه كه اگر يه دستگاهي درست بشه،
بتونه ميزان شادي انسان ها رو اندازه بگيره، من جرأت دارم كه برم تست بدم؟
ترسيد. و به فكر كردنش ادامه داد. ديد كه به اين ترتيب لحظه هاي شيرين زندگيش
داره مي آد جلوي چشمش. براي من تعريف كرد، كه به ياد چند صحنه افتادم.
صحنه اي كه دختر جواني رو از غرق شدن نجات دادم. مثل اينكه همون سواحل ايتاليا
بود كه اين كارو كرد. مي گفت نگاه اون دختر انگار نوري داشت كه وجودم رو گرم كرد.
درسته كه من با خيلي ها بودم، جالب اينه كه آمارش دستش بود، مي گفت من طعم شصت
و هفت لب رو چشيدم. ولي هيچ كدوم اندازه ي اون نگاه گرمم نكرد. يا اگر كرد، من الآن اون
نگاه از همه بيشتر يادمه. اين همه دختر هاي كاباره ها، پر از غصه هاي بي پايان. بي كسي.
۲٥
تنها. دختري رو برات مثال بزنم كه زير مردي خوابيده و اونو آقا صدا مي زنه. اونو نمي
شناسه . مي گفت، مواردي هست كه از اول تا آخر هم آغوشي با هم حرف نمي زنن! باورت
مي شه؟
آره، مثل تو اين فيلم ها. جانم منو نخندون. دارم ورقه تصحيح مي كنم.
آره، راست مي گي. به نظر تو، اين خيلي عجيب و خنده داره. آره. انصافاً كه حق با
تويه. ولي يه چيز بگم باور مي كني.
چي؟
فكر كنم كارگردان فيلم هاي بد شده بود.
واقعاً؟
!
نمي دونم. يه دفعه يه چيزي ي ه جايي از زير زبونش در رفته بود.
عجب!
مي دوني چرا مي گم؟ چون يه جورايي ... ولش كن، آخه من كه مطمئن نيستم. اصلاً
ولش كن. ولي خيلي وارد بود آخه. در مورد يه شراب م ي گفت كه مثل اينكه فقط لب ها رو
تحريك مي كنه.
واقعاً؟
آره
...، باور كن.
_
مي گفت مخصوص زن هاست!
عجب!
شاخ در آوردي؟
نه، ولي مي گم چه دنيايي شده!
آره، همه به دنبال دونستن قدر عمرند. مثل محسن. طوري زندگي كرد كه انگار ده روز
بيشتر زنده نيست. يا اينكه فقط ده روز
فرصت داره كه آزاد بگرده ؛ بعد از ده روز يا مرگش فرا
مي رسه يا ميندازنش تو
زندان.
كه چي؟ نكنه دلت مي خواد بازم بري زن بگيري؟!
نه بابا، همين يكي شو گرفتم، براي هفت پشتم بسته
.
و سكوت حكمفرما شد.
و هر كس در فكر خويش
در نزد خويش شروع به فكر كر دن كرد.
..، و محفظه ي فكر
جاي دلنشيني است. هر فكري كه مي كني ، درز پيدا نمي كند. يا كمتر درز پيدا مي كند. در
كنار كسي ايستاده اي، دوستش داري، تمام فكر و ذكرت اوست، در حالي كه
از احساسي كه

۲٦
نسبت به او داري هيچ خبري ندارد . چرا كه در رفتارت هيچ نشاني از دوست داش تن نيست
. و
تو ماهري. ماهري كه طوري رفتار كني كه به چيزي كه آرزويش را داري، نرسي!
آدم وقتي به اين سرنوشت ها گوش مي كنه، عقده اي مي شه، نه؟
چي بگم والا. نكنه دلت مي خواد تو هم بري و يه شوهر ديگه بكني!
جدي سوال پرسيدم
.
شايد يه جورايي آره.
آدم عقده اي مي شه. يه جورايي انگار آدم احساس كمبود مي
كنه. من ه م، حالا كه تو زنمي و نزديك تري ن كسم، ولي منم بدم نمي آد ...
آره، مي دونستم ؟! چشمم روشن
...
! پس تو هم خلاف بازي دوست داري؟
هر چي
باشه دوست صميمي دوران كودكي و نوجواني و اوايل جوانيت محسن بود ديگه، از ت و نباد
انتظار بيشتر داشت...، ولي راست مي گي، حق با تويه.
درسته، اما نه اينجوري كه تو مي گي،
يه جوري مي گي انگار آدماي معمولي دل
ندارن. اصلاً، به نظر من، آدم اي معمول ي و خلافكار فرق
چنداني با هم
ندارن . حالا تو اسمش
رو گذاشتي خلافكار. من مي گم آدم اي عجيب. انس ان هاي خلاف، خيلي انسان هاي عجيبي
نيستند. خلاف هاي آنها به همان آساني تصورات ماست. اما آنها جلوتر رفتند
. تنها همين. در
ضمن، چرا فقط من؟ اين خواسته ي همه ي ما مرد هاست. برو از هر كي مي خواي سوال
كن...، من اعتقاد دارم همه ي مرد ها چنين احساس ي دارن
. احساس تنو ع طلبي
. احساسي كه
دوست دارن تا مي تونن دوست داشته باشن! يكي در اين مسير قرار مي گيره و جلو مي ره،
يكي ديگه خودشو با چيزاي ديگه سرگرم مي كنه، راضي مي كنه.
پس مي گي كه همه ي مرد ها دوست دارن كه شصت و هفت تا زن داشته باشن ؟
پس درسته كه مي گن جنس همه ي مرد ها خرابه؟!
نه، اين خبرا نيست. حالا كه اينجوري شد، مگه شما زنا دل ندارين ؟
اگه بخوام روراس
باشيم،
مگه همه ي ما انسان ها
اينطوري نيستم؟ ولي هيچ كدوممون
اين خواسته رو به زبان
نمي آره
. جرأت نمي كنه
. ولي محسن جرأت كرد . محسن طبيعي بود. سالم بود . نيازش رو
شناخت و شجاع بود و رسيد به چيزي كه دلش مي خواست. اون كسي بود كه احساس كرد
كه مي تونه قدر عمرش رو بدونه. و دونست. اگر خوب به د نيا نگاه كنيم، كاري كه محسن
كرد، كار چندان عجيبي نبود!
درسته كه محسن به نداي هوسش گوش داد و در مسير به بي نهايت رسيدن
قدم برداشت! اما قبول ندارم كه ازدواج هاي دائمي ، منظورم تنها به يه نفره، كاملاً از فطرت به
دوره و در سطح پايين تري از لذت قرار داره. همه ي ازدواج هاي دائمي از روي ناچاري
۲۷
نيست. وقتي آدم ازدواج مي كنه، ديگه بايد به فكر بچه باشه. به فكر كار باشه . زحمت بكشه.
خونه زندگي درست كنه . تا بتونه يه زندگي خوب تشكيل بده و اموراتش بگذره. و زندگي
خوب، خودش كلي خوشبختيه. حرفمو قبول نداري؟
نه. شايدم راست بگي، يعني واقعاً هم راست مي گي
. قبول دارم، اما شايد بعضي موقع با
يكي بودن، بهتر از با بسياري بودن باشه. با يكي صميمي بودن همونقدر شيرين باش ه كه با
بسياري بودن. حتي خيلي عميق تر . اما يه اشكال وجود داره، اونم اينه كه هميشه احساس
مي كني كه كاش يه جور ديگه، با يه كس ديگه ...، اين يه اشكال بزرگيه، قبول نداري؟! ، ياد
يه چيزي افتادم...
براي منم سوال بود كه ما تو فطرت مون دوست داريم با همه باشيم يا با يكي؟
چون آدم وقتي به يكي عادت مي كنه، با يكي صميمي مي شه، مورد اعتماد كسي مي شه،
ديگه وارد محدوده اي مي شه كه براش شيرينه، دلش نمي خواد كه بيرون
بياد، دوست داره
كه تلاش كنه كه بيشتر مورد اعتماد باشه، و دوست داره كه مطمئن بشه كه مورد اعتماده
. به
نظر من همينه كه باعث مي شه اين همه زن و شوهر سال ها با هم زير يه سقف زندگي كنن...،
راستي، مي خواستي يه چيزي بگي؟
آره، در مورد محسن. شيش ماه قبل كه پس از دوازده سال، برگشته بود ايران، مي
دوني كه، زميني برگشته بود، آمد ايران، وقتي رسيد به تبريز، يه شب همونجا موند
.
تو يه
مسافرخونه معمولي
يه اتاق كرايه كرد
.
بعد به علتي تصميم گرفت دو سه شب اونجا بمونه
.
نمي دونم چرا ياد اين خاطرش افتادم؛ يكي از اين روزآ، وقتي از در اتاقش كه مي آد بيرون،
تو راهرو هتل، يا همون مسافرخونه، طبق عادت به زني كه از كنارش رد مي شه سلام كرد!
آخه خوب نمي دونم، مثل اينكه تو اروپا وقت ي يه جا خونه كرايه مي كني ، به كسايي كه تو
اطرافت مي بيني معموله كه سلام كني. حالا نمي دونم، كار و باره محسنه ديگه! تا اينكه يه
دفعه شوهره پيداش مي شه، يه چشم قره مي ره برا محسن كه محسن گفت، اين چشم قره،
تو يه لحظه تمام فرهنگ ايران و به ذهنم برگردوند
. البته همون شبش وقتي داشت از طبقه ي
پايين آب جوش مي آورد ، يواشكي ديد كه شوهره ته راهرو داره تو حياط مردمو ديد مي زنه.
كه تا صداي پاشو شنيد، سرشو آورد پايين و رفت تو دستشويي. محسن رفت جلوتر ، ديد يه
زنه داره تو حياط خونش رو طناب لباس آويزون مي كنه!
جالب بود، نه؟ البته اگه ادامه شو هم بخواي مي تونم برات ...، باشه...؛ پس بذار برت
تعريف كنم:
۲۸
بعد قطاره مي گيره كه بياد تهران. يه دفتر شصت برگ
از احساسات و خاطراتش پر مي
كنه تا برسه تهران. اونم با قلم در هم و بر هم محسن:
نزديك هاي غروب ا ست و اينجا مزرعه هاي مراغه. تا چشم كار مي كند، اين مردم
همه جا را كاشته اند. در كل اين دشت، دشتي كه تا چشم كار مي كند، كوهي نمي بيني، يا
اگر مي بيني، اهميت ندارد، مهم اين است كه همه را كاشته اند، اما در آن نه چندان
دوردست، درختي در آن دور پر از شاخه و برگ است. بي شك سايه ي دلنشيني
خواهد
داشت. بهترين جايگاه استراحت. خوش به حال مرد كشاورز. خوش به حال پيرزن پر از
خاطره، اما نه، آنجا بهترين جا ست براي نشستن دختر و پسر تاز ه ازدواج كرده اي از شهر. دلم
از من مي پرسد كه وقتي رسيدم تهران، ماشيني بگيرم و برگردم همين اطراف . بروم به كنار
يكي از اين دختراني كه در كنار ريل نشسته اند، در سر آن بلندي، در كنار در چوبي كوچك
خانه شان.
جارو به ديوار خانه ي خانه ي قديمي تكيه داده شده
. انگار اينجا، جاي حسرت
خوردن است. چه آنهايي كه ايستاده اند و قطار را مي نگرند و چه آنهايي كه نشست ه اند و
روستا ها را مي نگرند. يك چيز جالب، چه خوب شد فهميدم، مي توانم پي ببرم كه در كدام
كوپه دخترانند و در كدام كوپه پسران. كافيست نگاه كنم به نگاه ها. نگاه هاي كساني كه كنار
ريل ايستاده اند. غروب است و بي شك همه دارند لباس عوض مي كنند. جايي كه چشم
دختران است، پسران نشسته اند و جايي كه چشم پسران است ، دختران ايستاده اند ! آه. نمي
دانم تاثير قطار است، يا چندين سال دور بودنم از وطن. وطن، اي دوست داشتني بزرگ من!
و همين جور مي نويسه و مي نويسه. تا مي رسه تهران. تهران كه پياده مي شه، مي
گه:
تهران، يعني خستگي. يعن ي لذت بردن هاي پياپي، در پايين ترين سطح خود، در
پايين سطح خود . لذت هاي نا لذيذي كه كم و بيش پوچي را به همراه دارد. تهران يعني
خستگي. شهري بزرگ و نا زيبا. شهري زشت.
مياد شمال. ديوانه مي شه. از اين همه زيبايي ها كه زماني با اون ها زندگي كرد ، ولي
به قول خودش كه پي نبرده بودم. اينجا همانقدر زيباست كه سوئيس. اما اينجا خوب تره.
اينجا وطنته. و وطن، هر طوري هم كه باشه، باز وطنه.
تو راه شما، مثل اينكه شماره تلفن يكي از خدمتكار هاي مسافرخونه ي تبريز رو كه
اهل بابل بود رو گم مي كنه. گم كه چه عرض كنم، اونو پيش دختري كه تو تهران باهاش
آشنا شده بود جا مي ذاره! بعد براش زنگ مي زنه كه اون دفتر براي خودت، تقديم به تو، اما
ممكنه اون آدرس رو كه روي جلدش نوشتم برام بخوني، كه تنها خنده مي شنوه و ... خيلي
۲۹
ناراحت مي شه. دختره بهش نارو زده بود. گفته بود از قصد برداشتم و پيش خودم نگ هش مي
دارم تا برگردي تهران و پيدام كني! دختري كه شايد اصلاً سواد خوندن نداشت. به قول
محسن كه ابلهي كه شايد نوازشش بزرگ ترين اشتباه هاي عمرم بود. كلي افسوس مي خوره
كه كاش آدرس اون خدمتكارو حفظ مي كردم. كاش مي تونستم بهش كمك كنم. براي
همين ديگه حرفش نمي آد، هر چي سعي مي كنه كه باز خاطرات و احساساتش رو ثبت كنه،
نمي تونه تا مي رسه بابل. وقتي دماوند و مي بينه، پر از شور و شوق مي شه. از بهترين صحنه
هاي زندگيش. ولي هر چي باشه، كوچه پس كوچه هاي قديمي يه چيز ديگه هست. و مي گه
كه من فقط دوست دارم تو شهر خودم گنبد قدم بزنم. تو گرگان، تو بي بي شيروان، تو مرو
دشت...
اين همه رو اون برات تعريف كرده؟
آره، چيه مگه؟ ...، احساس مي كنم چند ديقيه ايه كه داره يه جوري به حرفام گوش
مي دي، چيزي هست بگو؟
هيچ ي. خدا رو ببين، يه آدم لااوبالي كه با ديدن يك كوه پر از شور و شوق بشه
!
نخند. مسخره نكن. به فرض هم كه زماني ...، نگو لااوبالي، بگو آدم شجاع، شجاع در
گفتن دوستت دارم، يا اينكه حداقل عادت كرده به اين شجاعت. ما عادت كرديم ...؛ خيلي
حرف ها رو هيچ كس نمي تونه بي مناسبت بزنه. بعضي حرف ها رو اصلاً نمي شه
زد. بايد
حتماً با زبان بي ز باني، با چهره، درست در جاي خودش، در زمان خودش، و جالب اينه كه ...؛
شايد گاهي چند ميليمتر بالا و پايين بودن لب يا ابرو كار رو خراب كند، ولي همه درست
استفاده مي كنيم!
اينا چيه داره مي گي. جو بهت گرفته فكر كنم، جمله هاي نصفه نيمه، تو كلمه پيدا
كردن كم مي آري، من همينجوري ساكت موندم، تو هر چي مي آد تو مغزت رو داره مي گي.
خاطرات مي خوني تو گوشم، پس اگه اينجوريه، بذار من از آدماي لااوبالي يه خاطره برات
تعريف كنم، بگم؟
بگو. حتماً بايد جالب باشه.
سه روز قبل برا يه ماشين دست بلند كردم، غروب همون روزي كه رفته بودي بي
بي شيروان، برا مجلس ختم،
كه بعدش بري مأ موريت ، البته مأموريت كه چه عرض كنم، به
قول خودت خوشگزراني، بگذريم، دست بلند كردم و ايستاد ،
منم اول يه ذره مكث كردم، ولي
به هر حال كه سوار شدم. از اين ماشين شخصي ها بود. آخه عجله داشتم و سرد هم بود و
تاكسي هم خوب گير نمي آمد. رفتيم جلوتر، كه يه دفعه
اين پسره راننده زد بغل . منم تو
۳۰
ماشين تنها بودم، فكرم همينجوري به هزار جا مي رفت. تا اينكه يه راننده كاميون از اونور
بلوار پريد اينور و آمد سر پنجره ماشين، سلام آقا جوا د، مي خوايم دختر بياريم. راننده: هيس!
مسافر دارم.
گفتم كه، مسافرم كه فقط من بودم
. پسره اصلاً تو ماشينو نگاه نكرد. نمي دونم
اصلاً روش نشد، يا چه جوري بود كه خدا خيلي رحم كرد ، مي خواست عقدشو جاي ديگه
خالي كنه، كه خدا رحم كرد، برگشت و رفت. من كه اول داشت سكته مي كردم . ولي همين
پسره ي لااوبالي راننده راه افت اد و گفت: خواهر كجا پياده مي شي؟ و من تو دلم گفتم،
عجب دنيايي شده!
پسره چه شكلي بود؟
چيه، مي خواي بري دنبالش گيرش بياري؟ مي گم كه، با كمال ادب بود
!
نه، منظورم اينه كه مي خوام برم ببينم چقدر خوشگل بود؟!
آها، از اون لحاظ.
آره از اون لحاظ...
آره، كلي هم خوشگل بود! از تو خوش تيپ تر بود...
حتماً دلت هم مي خواست كه پيادت نكنه؟
نه، پسر خوبي بود
. ولي حيف شد! ، ولي چرت و پرت گفتن و ول كن ، برو ...، برو
سماورو بچرخون، يه چايي بخوريم. پريروز چايي سازمون سوخت. پس فردا ببرش درست كن.
آفرين پسر خوب، داري مي آي، در يخچالو باز كن دو تا انار بذار تو سيني وردار بيار. چارو رو
فراموش نكني، داره تعريف مي كني از خودت بي خود مي شي...!، من كه خسته شدم، كف
نكري اين همه يه ريز داره تعريف مي كني؟!!
و شوهر از كشوي پايين دو تا سيب و يه انار آورد بيرون و آورد نشست تو ه ال و
مشغول پوس كندن شد.
اين دختره چرا نمي آد پايين؟ چي شده؟
مي گه يه مقدار مي خوام فكر كنم. استراحت كنم.
ولي بهش بگو بياد، انار دوست داره.
نه، كاريش نداشته باش. بذار بخوابه. شامشو هم دادم تو اتاقش خورد.
نه، من رفته بودم بالا، ديدم سر نمازه.
و لي الآن فكر كنم گرفته خوابيده. امروز براي يكي از همكلاسي هاش اتفاق بدي
افتاد، خيلي نارحته.
حق هم داره.
۳۱
كدوم همكلاسيش. نكنه همين دختره رو مي گي كه ماشين داره و باباش خيلي
پولداره؟
آره، تو از كجا فهميدي. نسترن.
هيچي، همين جوري گفتم. حالا چي شده؟
هيچي. البته هيچي كه چي بگم ، دختره تازگي ها نامزد كرده بود.
واقعاً؟ مگه چند سالش بود
.
نمي دونم. حتماً هم سن عاطفيه ديگه. هيفده سال.
خواب، چي شد، نامزديشون بهم خورد.
آره، تو از كجا مي دوني؟
آخه قيافه ي دختره رو ديدم، گفتم بهش نمي آد كه زن زندگي باشه.
نه، مشكل از پسره بود . تو همين نامزديش، دختره رو مي زد.
شوخي مي كني؟
نه، باور كن. نمي دونم ديگه اينا ديگه چيجوري فكر مي كنن.
عجب. با اون همه ثروت پدره...، دختره كه هنوز بچه هست. هنوز كه دانشگاه نرفته.
نمي دونم، عاشق هم شد ديگه. دخترا سريع گول مي خورن.
نه بابا، كي مي گه. الآن دخترا مثل گرگ مي مونن. البته بستگي به آدمش داره. هم
دخترا زرنگ شدن هم پسرا.
نه، تو اشتباه مي كني. من معلم مدرسه ام، مي دونم. دخترا خيلي خيال پرداز و
رويايين. مخصوصاً تو همين سن هاي راهنمايي و دبيرستان. حالا دانشگاه كه مي رن، بايد
دنبال شوهر بگردن! متاسفانه. همين عاطفه، دو سه روز قبل از من سوال كرد چرا تو جامعه
ي ما طوريه كه پسرا مي تونن تا دوازده شب بيرون باشن و كسي بهشون بد نگاه نمي كنه و
با نگاه بد نگاه نمي كنه ، اما ما دخترا تا غروب مي شه، بايد برگرديم خونه. يا اينكه پس را مي
تونن با هم يه هفته برن مسافرت. ولي دخترا تا سر كوچه كه مي ردن، هزار تا حرف و حديث
پشت سرشونه؟ دخترا هميشه بايد اخم كنن. سرشون بايد هميشه پايين باشه. تا هم مي
خوان مثل آدم هاي معمولي يه مقدار سرشون رو بالا بگيرن، هي براشون بوق مي زنن ...!!
عجب روزگاري شده. راست مي گي. تو جامعه ي ما اينقدر به ظاهر توجه كردن كه
مردم حساس شدن. نمي شه آدمارو شناخت. طوري تعريف شده كه هر كي تنهاست و تا
ديروقت بيرون، حتماً بايد يه جاي كارش بلنگه. متاسفانه!
حالا عاطفه چرا نارحته؟
۳۲
آخه، فكر مي كرد كه مسئوليت سر دوششه. عاطفه كه مي دوني، با همه دوسته.
ولي وقتي ديد كه اين داره با يه پسر لااوبالي معلق در خيابون نامزد مي كنه، خيلي سعي كرد
كه منصرفش كنه. اما نتونست. و حالا كه نسترن چنين ضربه ي روحي بزرگي خورده، از
خودش مي پرسه كه چرا من نتونستم كمكش كنم.
چه جالب. چقدر اين حرفش شبيه حرف محسنه. با اينكه اون يك عمر تو اروپا بود و
اين شب و روز تو اتاقشه. انگار مهم اينه كه تو بخواي به مردم كمك كني.
آره، شما پدر دختر كه ... .
منم هميشه آرزوم بود كه يكي از دوستانم بياد پيش منو بگه كه من موندم كه بايد چه
كار كنم، يا بگه من مدتيه غمگينم ، نياز به يه هم صحبت خوب دارم. بعد، من كمكش كنم.
نمي دونم، به نظر تو، اين احساسم، يك حس پليد نيست؟!
نمي دونم والا. ولي دلم براي اون دختره مي سوزه. افسردگي گرفته، حتي عاطفه
مي گه به خودكشي هم فكر كرده. ولي زنا، مي دوني كه چهار برابر مردا به فكر خودكشي م ي
افتن. ولي نصف نصف مردا خودكشي مي كنن.
يعني منظورت اينه كه مرد ها شونزده برابر بيشتر رو حرفشون هستن.
آره جون خودت!
حالا اين نسترنه، كاري هم كرد با اون پسره؟
نمي دونم، عقد كه نبودن، ولي نمي دونم والا، اين زمونه هست ديگه...
عجب. جو خيلي خراب شده. همه به فكر كارهاي خلافن. حق هم دارن البته بيچاره ها.
آدم شب و روز مي بينه كه از در هر خونه اي دختر و پسر مي آن بيرون در حالي كه بلند
بلند مي خندن، نمي دونه چي بگه. بگه بيچاره هاي گمراه. يا بگه خوش به حالشون.
ولي كاش خوش به حالشون باشه. چون معمولاً را ه برگشت ندار ن. خدا كنه همه از
زندگي شون لذت ببرن.
پس خوش به حال تو كه آرزوت اينه!
راستي مي دوني، عاطفه، معلمش ازش خواسته كه بعدظهر ها بره، به همكلاسان
فيزيك درس بده.
بعدظهر؟
يعني چي بعدظهر؟
منظورم اينه كه صبح معلم شون درس بده، بعدظهر عاطفه درس بده؟
آره، مگه مشكلي داره؟
۳۳
نه، من غلط بكنم. بره درس بده. مگه مي تونه؟
معلومه كه مي تونه. تازه معلم رياضيش هم يه وقته ديگه خواسته كه رياضي هم
بره درس بده. مثل اينكه تدريس عاطفه يه چيز ديگه س. نيست كه با خيلي ها هست ، ...،
خودش كه مي گه همه دوسش دارن.
ولي خوش به حال عاطفه. واقعاً كه بهترين دوران زندگيشه. بي دغدغه. غذات آماده.
مسئوليت نداري. دوراني كه اصلاً غم نداري. فقط و فقط بايد خوش بگذروني و آرزوي بزرگ
شدن داشته باشي. كه تا مي توني برات افسوس نمونه. حالا كه بعد بزرگ شدي ....، اي
روزگار... .
آره، منم قبول دارم. آدم هميشه حسرت چيزي كه نداره رو مي خوره. دوست داريم
بزرگ بشيم، بعد مي گيم كاش كه برگرديم به كودكي...، مي دوني الآن كجا يادم اومد؟
نه، كي؟ بگو.
اون موقع تازه نامزد بوديم، مي خواستيم بريم تهران، بين راه اتوبوس نگه داشته بود، ما
هم نشستيم سر ص ندلي. بعد ديديم كه حرف نداريم با هم بزنيم. تو ترسيده بودي. منم
نارحت شده بودم. بعد رفتي از يه دختر پسره كه كلي با هم مي گفتن و مي خندين سوال
كردي كه شما با هم چي مي گيد. پسره تهراني جوابت گفته بود كه
مگه ما بايد با هم حرف »
بزنيم؟!
بعد خنديده بودن بهت. يادته؟ ،«
آره، داشتم شاخ در مي آوردم! البته حق هم با اونا نبود. يا ياد يه چيز ديگه افتادم. تازه
عاطفه به دنيا آمده بود، فكر كنم دو سه ساله بود! تو راه مشهد، از اتوبوس كه آمديم پايين،
عاطفه صبر آورد، يادمه كه چهار ستون بدنمون لرزيده بود كه نكنه مريض بشه و پول دوا
دكتر رو از كجا بايد بياريم. درست همون موقعي كه هر چي مي خريديم رو يادداشت مي
كرديم. هنوز كاغذاشو دارم. يادش به خير. ولي
با در نظر گرفتن همه ي اينها؛
زندگي درست
اونيه كه شب و روز كار كني و پول در بياري و غذا بخري و بخوري كه بتوني تو يه وقت
فراقت با همسرت
حرف بزني، اما معمول اين شده كه مي گن وقت نداريم! به نظر تو حق
ندارم كه شاخ در بيارم؟
آره، حالا كه فكر مي كنم، تو از همون اول هم فكرهات خوب بود.
شرمنده مي كني!
خواهش..!، يادمه يه حرفي زده بودي كه هنوزم يادمه ، شبيه همين حرف قبليت
بود؛ وقتي ماشين نداشتيم. گفته بودي كه آدم ها تو زندگيش يه هدفي دار ن. براي اون هدف
بايد كار كنه و بره به جاهاي مختلف. براي رفتن ماشين لازمه. براي راحت تر رفتن، بهتره آدم
۳٤
خودش ماشين داشته باشه. همين. نه اينكه هدف زندگي اين باشه كه ماشين داشته باش ه!
اين حرفت خيلي جالب بود.
راستي، اينو بگم. اينقدر كه ...، مي دوني عاطفه تو استان سوم شد. رياضي و فيزيك
رو صد در صد زد.
شوخي مي كني؟ دختر گل خودمه ديگه. خيلي دلم براش تنگ شده بود. امروز هم كه
فقط دو ديقه بهش ديدم و بعد رفت تو اتاقش. البته هر چي باشه دختر خودمه ديگه.
آره ديگه، ا لآن شد دختر تو! كارنامش سر تلويزيون بود
...، نمي دونم چي شد.
مي دوني چيه، تو مي گي ديگه كار نكن، هر چي مي خواستي كه بهش رسيدي، براي
هفت نسل بعدت هم كه جمع كردي. اما، اگه بهت بگم كه وقتي ياد عاطفه مي افتم، اگه شب
و روزم كار كنم، انگار خست گي برام معنا نداره. باور مي كني، انگار دوست دارم دنيا رو براش
جمع كنم. اين چيه، ورقه رو بچرخون.
ورقه رو اناريش نكني. برو اونور تر.
چي؟
اين عمر به ابر نوبهاران ماند
اين ديده به سيل كوهساران ماند
اي دوست چنان بزي كه بعد از مردن
انگشت گزيدني به ياران ماند!
(ابوسعيد ابولخير
رباعيات
(

اين شعرو ديگه از كجا پيدا كردي؟ يه شعر درست حسابي بده به بچه هاي مردم.
فكر مي كني براشون سنگينه...؟، ولي از تو كتابشون گرفتم ...، اينو ولش كن، اين دو
روزي كه نبودي، عاطفه بهم گفت كه خوش به حال بابايي. هر روز مي ره جاهاي دور. همه
اش تو طبيعت داره دور مي زنه. صد تا آدم مي بينه. ولي بيچاره زن ها. مي دوني مي خوام
چي بگم، مي خوام بگم كه دختره رو يه ذره ببر بيرون.
عاطفه رو؟ باشه، چشم از شنبه. مي برمش اصلاً تو خود كارگاه. كيف و كتابش و با
خ ودش بياره، همون جا درس بخونه. ما الآن نقشه ي راه دسترسي به ك ارگاه بالاي تله كابين
رو تموم كرديم. الآن رفتيم اجراي راه هاي جاده هاي اون شهرك. عجب چيزي مي شه. يه
۳٥
چيز بي نظير مي شه. هميشه دوست داشتم كه يه روزي به اينجا برسم. دوست داشتم برا
جامعه ام كاري كرده باشم. اينكه بتونم شهرمو قشنگ تر كنم. و الآن انگار از اون هم بالاتر
شدم. چي جوري بگم، اسمش مدير پروژه ي اجرايي ام، ولي راست شو بخواي، انگار همه كاره
ي شركت شدم.
پس، مواظب دختره باش.
خيالت تخت. اصلاً خطر نداره.
نه، منظورمو نگرفتي. مي دوني كه، دختر دبيرستاني، نه، اصلاً كلاً، زن ها يه دفعه
عاشق مي شن. مثل من ! يه دفعه هوش از سرم پريد، ديدم اين پسره باغ بونه كيه كه هم
درسش خوبه، هم هم محلي خودمونه! ، مي گم نكنه، يه دفعه ...، خلاصه كه مواظب باش.
مواظب كي باشم؟! ، ... بيچاره مهندس ها
!
اوه، اونجا خيلي مهندس جوون هست، نه؟ حواست رو خوب جمع كن. نمي خواد
دلت براي اونا بسوزه، شوخي كه نيست. يه بار اتفاق مي افته. از من گفتن، نري اونجا ماجراي
"
از چشم تو چشمه هاست در چشم همه

"
براي بچه مون هم تكرار بشه
...
!
راستشو بخواي، اگه همين الآن هم عاطفه بگه من كسي رو دوست دارم، من مخالفت ي
ندارم. اينقدر كه به فكر
اين دخترم اعتماد دارم.
نه، ديگه
اين حرفو نزني. عاطفه بايد بره دانشگاه بعد هر كي رو خودش انتخاب كرد،
من ديگه حرفي ندارم.
خيلي ببخشيدا، تو اين دوره زمونه، ديگه حرفي هم نمي توني داشته باشي! آها راستي،
اين رئيس اين كارفرماي شهرك، هموني كه مي خواد تله كابين بزنه، از من خيلي خوشش
اومده. تو ايتاليا كارخونه داره، من و چند تا از همكارا رو دعوت كرده بريم چند روزي اونجا
بگرديم
. مثل اينكه نمايشگاه داره.
كي؟
نگو ديگه نمي آم. مدرسه رو يه هفته بي خيال شو . الآن دفعه ي دهمه كه نميذاري
بريم دنيا رو ببينيم.
نگفتي كيه؟
خرداد!
چي، وسط امتحان هاي عاطفه؟

۳٦
نگو نمي آم. به مادرت مي گيم بياد اينجا، يه دو هفته با هم هستن تا ما بر گرديم.
عاطفه هم كه ديگه بزرگ شده. اصلاً عاطفه كه درسش رو خودش مي خونه كه.
مشكلي
نيست.
حرفشو نزن. حالا چند نفر مي تونن باهات بيان؟
يك نفر. من و تو! يه هفته مرخصي بگير، مي ريم، بر مي گرديم.
يه هفته؟
حالا دو هفته. فرق نداره كه. مي دوني چه تجربه اي مي شه. شايد اصلاً جايي قدم
زديم كه روزي محسن قدم زده بود.
نه، خودت تنهايي برو، من نمي تونم مدرسه رو رها كنم.
اگه نياي مجبورم يكي از اين زن هاي تازه مهندس شركت و ببرم آ!
چي؟
يعني كه ميندازن گردنم.
آها. از اون لحاظ، منم باور كردم.
يا مي تونم اين برادر زادت
... نمي تونه بياد؟
كدوم؟ الهام رو مي گي؟
آره، انگليسي ش كه خوبه. به رشته اش هم كه ربط داره. دكتري صنايع. كلاس هم داره.
رشته اش كجا ربط داره؟!
چرا ا ونجوري نگاه مي كني؟! من كه باهاش كاري ندارم.
نه، ولش كن. اون زيادي خوشگله. يه دفعه ديدي همون تو ايتاليا دلش يه جايي
گير كرد، حالا بيا درست كن. خطرناك م هست
. ديدي كه، هميشه مي گه، برم ...، برم...، يه
موقع ديدي رفت و دلش خواست همونجا بمونه ، حالا بيا جواب خانوادشو بده. بعد مي گن
شما مغز دخترمونو فراري دادي.
نخند معلم جون ! اشتباه تصحيح مي كني آ. من مي گم بيا بريم. اين شتريه ك ه هميشه
در خونه ي آدم نمي خوابه
. البته هنوز دو ماه وقت داريم تا بگيم.
گفتي شتر، هفته ي بعد قراره با همكارا بريم اينچه برون. نمي آي؟
نه، فكر كنم كار دارم.
همون بهتر!
بازم خريد؟
۳۷
بازم خريد چيه؟ اون دفعه كه فقط رفته بوديم براي تفريح. اين دفعه ... ، پس تو
براي كي داره پول در مي آري ...
باشه، باشه، پولش حاضره. خوش بگذرونين
. ...
عاطفه هم با شما مياد، نه؟ ... خوش
بگذره. چاييش عجب چسبي د. بابا گفتم كه، سماور يه چيز ديگه هست. ما وقتي تو ك ارگاه
چايي مي خوريم، هميشه كنارش هم يه شيرني هم هست. ا ين چند روزي كه فقط از اين
كلوچه ها خورديم، از اين كام ها هست، قديم بيشتر بود، ولي الآنم پيدا مي شه... ، ياد محسن
افتادم. مي دوني براي چي محسن برگشت؟
نه.
مثل اينكه ارسطو گفته بود:
كام، مرگ آرزو هاست »

اما محسن به خاطر اين حرف نبود كه برگشت . يه روزي توي يكي از آبگير هاي خوش
منظره ي لهستان، لب ساحل، روي يك سكو، قلاب ماهي گيري شو انداخته بود تو آب و به
درختان زرد و قرمز اطرافش نگاه مي كرد و در سكوت انتظار يك كشش كوچك رو داشت. يه
دفعه مي بينه قايق دختري
داره غرق مي شه. يه قايق چوبي كوچيك . دختره جيغ مي زنه و
ناگهان مي افته تو آب و دست و پا مي زنه و هر موقع مي تونه كمك مي خواد. نم ي خواست
خفه شه، نمي خواست بميره.
صبر كن ببينم. اينا رو كه مي گي، محسن همين جوري برات تعريف كرد،
دقيقاً با
همين جزئيات، يا از خودت داره در مي آري؟
اينارو محسن گفت. يعني واقعيتش
اينجوري نگفت. فقط گفت تو يه درياچه، يه روزي،
يكي رو نجات دادم. ولي ...، خوب مي دوني كه، مي شه اينجوري تصور كرد. چه كار كنيم
ديگه؟ همين تصور ها رو هم
كه نكنيم كه ...!
مي ميريم!
ولي اينا رو ديگه از خودش تعريف مي كنم. اون لحظه، هيچ كسي اون اطراف نبود.
اينم سريع مي پره تو آب و دختره رو با خودش مي آره به ساحل. و دختره همينطور مي
خنديد. از خوشحالي. انگار ديوانه شده بود. نمي دونست از اينكه جون سالم بدر بر ده از كي
تشكر كنه و اصلاً چه كار كنه. فقط مي خنديد. نه از اون خنده هاي دروغيني كه معمولاً مي
خندن آ
. و نه از اون خنده هاي پنج دقيقه قبلش
. و نه از اون خنده هايي كه وقتي اسكيت
سواري مي كنن، مي خندن
. اين خنده، هيچ شباهتي به اونها نداشت. خنده اي بود كه از
خود
دل خودش بلند شده بود.
۳۸
اين خنده ها بود كه محسن رو متحول كرد. البته اون خودش اينجوري تعريف كرد.
منم باور كردم. از اون خوب شدن هاي پله پله . با خودش گفت، امشب با كسي، فردا با كسي،
پس، محبت كجاست؟ اين ها جسم است ، محبت ن يست . هم آغوشي با كسي كه تو را درك
نمي كند! امروز براي تو، فردا براي او.
محسن متحول شد. نه از اينكه جون كسي رو نجات داده بود. بلكه از شباهت زياد اون
دختر به همسرش.
محسن برگشت.
دوباره ديدمش. انگار نه انگار كه روزي زنم بود. عين روزي كه هيچ احساسي به او
نداشتم. مثل اون موقع هايي كه فقط دو سه بار بيش تر نديده بودم ش
. چهره اش چه تغيير
كرده بود. برام غريبه بود. يعني اين همون كسي بود كه من بخاطرش ماه ها خواب و خراك
نداشتم...
اين حرف ها رو وقتي برام تعريف كرد كه دو سه روز قبلش يواشكي رفته بود ديدن
زنش. زنش هنوز تو يه كارخونه كار مي كنه. حسابداره. البته وضع زندگيش هنوز همونجوريه.
زن كه مي دوني، نمي تونه خيلي پولدار بشه. زنه از بس كه با عدد و رقم سر و كله زده بود ،
چشماش كم سو شد
.
سه هفته قبل بود، آره سه هفته قبل بود كه محسن اينها رو برام تعريف كرد، يه دفعه
بحثو عوض كرد كه برنامه دارم فلان زمين هاي كشاورزي رو احياء كنم و ...
كه من پريدم تو حرفش و گفتم، چرا نمي آي خونمون. اين يعني چي كه آمدي گرگان
كه سه چهار شب بموني برام خاطرات تو تعريف كني؟! درسته كه خيلي عجيبي، ولي اين چي
معني مي تونه بده؟ بايد بياي خونمون.
مي دونم. باشه. مي آم. مي دوني كه لذت در اينه كه مور د اعتماد كسي باشي. وقتي
خودتو تو آينه مي بيني، احساس كني كه كسي ديگه هم هست كه دوست داره اين قيافه رو
ببينه. دلت برايش تنگ بشه. دلت تنگ حرف زدن با او بشه. دلت براي ديدن روي ماهش
تنگ بشه. براي اينكه تو پهلوش بشيني!
منم مثل تو تعجب كردم. من چي مي گم، اون چي جواب مي داد. اصلاً تو يه عالم
ديگه بود. از اولش هم باور كن همينجوري بود.
وقتي آمد پيدام كرد، گفتم حتماً الآن سه چهار تا دختر بيرون شركت منتظرشن كه
شب ...، ولي گفت تنهام، مي خوام باهات صحبت كنم، باهات حرف بزنم، درد دل كنم.
گفته بودي زن محسن بعد از شوهر دومش ديگه شوهر نكرد؟
۳۹
نه، حاضر نشده بود كه شوهر كنه. مثل اينه تو كارخونه كلي پرطرفداره. ولي صبر كرده
و بچه هاشو بزرگ كرده. محسن كم برام صحبت كرد، نمي دونم، ولي شايد خودش هم خيلي
پي گيرش نشد، ولي حدس مي زنم براي رفتن سر كار و گذروندن زندگي كلي سختي
كشيده.
بيچاره.
اما اينو ولش كن. مي خوام يه چيزي برات تعريف كنم. جنبه شو داري؟
جنبه شو؟
آره، جنبه شو؟
آره. مگه منو نمي شناسي؟
مي شناسم. مي خواستم ازت قول بگيرم.
خواب بگو؟ دارم يه ذره مي ترسم.
مي خواي نگم؟
خواب نگو! ولي من فهميدم كه از سر شب تمام اين مقدمه چيني ها براي گفتن
چيزيه. احساس مي كنم داره خفت مي كنه! مي خواي مژدگوني بدم. ولي بگو.
باشه؛ مي گم؟ ولي ...
زودتر بگو. مي خواي بهت بگم، بنال؟
نه، نمي خواد بگي. دارم تعريف مي كنم؛ محسن ، هموني كه دوست داشت دخترا بهش
فحش بدن. يادش به خير دوران دب يرستان، تكه كلامش اين بود كه
دروغ مي گه مثله »
سگ

يعني چي؟
نمي دونم. يه دفعه يه چيزي يادم اومد... ، ولي معلومه ديگه.
داشتي مي ناليدي! اصل ماجرا؟
آوه ، داشتم براي جناب عالي تعريف مي كردم.
همون، داشتي ... ، مي گي يا نه؟ اين چايي رو خوردم، رفتم خوابيدم.
باشه. روز دوم كه با من مي آمد بيرون و از طرف شركت مي رفتيم اينور اونور سرك
مي كشيديم، برام تعريف كرد:
هنوز يه ماه هم نمي شد بود كه آمده بود ايران، يه روز مه آلود و سرد، تنگ غروب، تو
ميدون اصلي
بي بي شيروان »
نمي دونم هنوز يادت هست يا نه، يه بانك ملي داره، اين كه ،«
داشته بر مي گشته خونه، يه صحنه اي مي بينه. هوا تاريك و ابري
. يه صحنه ي خيلي
٤۰
چندش آور و ناراحت كننده مي بينه. يه دختر بچه ي ده دوازده ساله رو مي بينه كه خيلي
ريزه پيزه هم بوده. اين صحنه رو اونقدر با اون حس ادبي ش خوب برام مجسم كرد كه انگار
من خودم اونجا بودم. اين دختره ي بدبخت كه نزديكاي ايستگاه تاكسي ايستاده بود، از ترس
داشته به خودش مي لرزيده. چشم هاش نگران. صورتش بي حال و رنگ پريده. دو تا دست
شو مدام به هم نزديك مي كرد و ها مي كرد. از بس كه سرد بود. محسن تعجب مي كنه. مي
ره دورتر مي ايسته و
دقت مي كنه. ولي آدم هاي معمولي هيچ موقع دقت نمي كنن، اينقدر
حواسشون به كار و زندگي خودشونه يا اينكه همه چيزو با عينك بي خيالي و خوش بيني
نگاه مي كنن. ولي محسن چون آدم تيز و باهوشي بود، منتظر مي مونه. مي بينه كه يه
ماشين آمد، با چهار تا مرد گنده توش، اين د ختره رو سوار مي كنن مي برن.
نه؟، شوخي مي كني. نوچ، نوچ، ... .
واقعاً تاسف داره. اين خيلي خرد كننده و ...، برام تعريف كرده بود كه انگار بغض كرده
بود. من هم خيلي ناراحت شده بودم. به قول محسن كه جامعه و كل دنيا بايد طوري باشه كه
موقعيت هر انتخابي براي هر كسي فراهم بشه و بعد از اون انسان هر انتخابي كه كرد پاي
خودش.
مگه چي شد؟
الآن سريع برات مي گم چي شد. معلومه كه چي شد. اون چهار تا مرد گنده دختره رو
مي گيرن ببرن خونشون.
كه چه كار كنن؟
تو چرا حرص مي خوري؟
يعني چي كه تو چرا حرص مي خوري، بگو چي شد؟
محسن اونها رو شناخت. ولي برمي گرده خونش.

واي كه چقدر چندش آور، چرا برام تعريف كردي. اين يعني چي؟ واقعاً چه دنياي
مزخرفي. اَه. حال آدم بعضي موقع بهم مي خوره.
ولي محسن از برگشتن به خونه هدف داشت. نه كه بگي پهلوان بازيش گل كرده بود،
مثلاً سر ميدون ديده باشه كه پهلوون آوردن و زنجير پاره مي كنه و مار دور گردنش مي
ندازه، نه، محسن ديگه جو بهش نمي گرفت. به نظر من كه فكر بر رفتار او حاكم بود. يادش
كه مي افتم، فقط مي گم، كارت درسته، كارت درسته.
چه كار كرد مگه؟
٤۱
تفنگ رو برداشت. آره، تفنگ رو برداشت و سوار ماشينش شد و راه افتاد. آدرس خونه
ي اون آشغال ها رو تو همون يه ماه اول كه اونجا زندگي مي كرد بدست آورده بود. آشغال
هايي كه خلاف هاي بزرگ شهر همه مي شناختنش. يا مي شناختن شون. اين مي ره اونجا.
از ديوار بالا مي ره. از پله هاي پشت خونه مي ره بالا. از سر ايوان مي ره تو. مي بينه كه هر
چهار تاشون مست كردن و دختره رو
. ...
بيچاره دختره ي بدبخت. بي كسي خيلي بده.
چرا بي كسي؟ تا اونجا كه من مي دونم، دختره پدر داشت.
پدر داشت؟!... كجا بود؟
چي بگم والا. راستشو بخواي، خود پدره ... .
نه؟! ... واسه چي؟
آره، خو د پدره دخترشو فرستاده بود سر ميدون كه سوارش كنن. چون؛ معتاد بود!!
اووه...
!!
شليك. پوخ؛خ؛خ ... ، سفره. سفره مي كنه. شكم هر چهار تاشونو سفره مي كنه. نفري
دو گوله. يكي تو وسط شكم و دومي تو قلب. دختره رو از دست اونا نجات مي ده. ولي بيچاره
هر بلايي كه مي خو استن سرش آورده بودن. شايدم دلشون نمي خواست كه اينجوري كنن،
ولي مست بودن ديگه، دختره هم همين الآن تو پرورشگاه بچه هاي بي سرپرسته.
مثل اينكه پليس كه مي آد، وقتي وضع رو مي بينه و چشم هاي دختره رو باز مي كنه،
همه چي دستش مي آد. يه مدت تحقيق مي كنن. اما اينقدر اين محسن اين كارو بدون ترس
و با اعتماد به نفس و دقيق انجام داده بود، خود پليس هام مي مونن، براي همين از خدا
خواسته پرونده رو رها مي كنن. چون همه چي معلوم بود. چهار تا انگل، كم!
وقتي از من پرسيد، اول مي ترسيد كه بپرسه يا نه، ولي وقتي جوابمو شنيد، گفت كه
مي دونستم كه تو هم مثل من فكر مي كني.
مگه تو چي گفتي؟
گفتم دستاتو بيار كه مي خوام ببوسم.
آفرين! ، نظر منم همينه.
ا؟ ، عجب. خوبه. من گفتم الآن مي گي چرا نرفتي به پليس بگي.
اول يه لحظه مي خواستم ازت بپرسم كه چه حسي داشتي، ولي كارت درسته.
مطمئن باش ، كارت درسته...، دمت گرم. خوب شد تا آخرش گفتي. احساس مي كنم،
جيگرمو حال آوردي. لعنتي ها.
٤۲
بيچاره اون هام تقصير ندارن. من نمي دونم اين اعتياد چيه؟ يا اينكه اون پدره، حاضره
كه دخترشو بفروشه كه مواد
... . واقعاً. واقعاً.
يكي مثل تو كه ...، هي! عجب سرگذشتي داشت بيچاره محسن. پس آمده بود يه
مقدار بهش التيام بدي كه باور كنه كار بدي نكرده!
آره، من مي گم فردا كه داريم مي ريم گنبد، غذا رو آماده كردي، نه؟، شامي درست
كردي، آفرين، دستت درد نكنه، من مي گم فردا زودتر بريم كه بتونيم
حدود ساعت ده يه
سر سريع تا بي بي شيروان بزنيم، بريم سر قبر محسن يه فاتحه بخونيم. موافقي ؟ براي همون
محسني كه اين اواخر مي گفت براي بدست آوردن يك زن، بايد سال ها زحمت كشيد.
صد در صد. پس اين ورقه ها كه تموم شد، تو مي خواي برنامه ...
آها، راستي، امروز هم اون موتوري مرد.
كدوم متري؟ ولي
مي خواي بذار موقع خواب برام تعريف كن، آخه هيچي ورقه
تصحيح نكردم.
باشه، ولي بذار همينو بگم، تمام.
خواب بگو، زودتر بگو.
باشه. موتوري، همون موتوري كه باعث شد محسن خودشو براي اينكه به اون نزنه، خودشو بكوبه
به تير برق. بعد گازشو گرفت و دو ساعت بعد تو يه تصادف ديگه خودشو به كشتن داد.
آه، پس اونم مرد. بيچاره.
چرا بيچاره. به نظر من كه يه آدم عوضي. آخه پشت موتور نشستن كه ديگه مست
كردن نداره! بدبخت. فردا مثل اينكه اونم مي برن تو همون قبرستون كنار محسن دفن مي
كنن. ضمناً سوم محسن هم كه هست، شايد زنش هم باشه. ول ي واقعاً دلم براي محسن مي
سوزه. وقتي رفتم سر قبرش ديدم كه فق ط خواهر كوچيكش داره براش گريه مي كنه.
خونوادش مي خواستن اصلاً براش مراسم نگيرن. فكر مي كردن به قول خودشون كه هنوز يه
انگل جامعه است. محسني كه نصف ثروت شو تو وصيت نامش بخشيد به سازمان بچه هاي
بي سرپرست. ولي خبر نداشتن. يا اينكه ويلاي لب درياي بندرگز شو به نام زن سابقش كرد.
هنوز هم خبر ندارن. ولي من مي دونم. اما، وقتي خوب فهميدم
: كه ديدم وقتي همه رفتن،
ده پونزده تا دختر و زن بيوه آمدن سر قبرش و زار زار دارن گريه مي كنن. قبرستان خالي
بود. داشتم شاخ د ر مي آوردم. اين ها ديگه از كجا پيداشون شد. نكنه اشتباهي گرفتن. ولي
نه، رفتم ديدن نه. تو اين شيش ماه، شده بود مثل يه برادر براي اينها. شايد هم يه شوهر. چه
اشكالي داره. خدا خودش خوب مي دونه. كمك خرج شون شده بود. از يه دختره كه سوال
٤۳
كرده بودم، مي گفت، دوست دا شت كه حرفامو بشنوه. يه شب كه آمده بود پيشم، سه ساعت
با هم حرف زديم و خنديديم، خنديديم، خنديديم، و خوابيديم. مثل يه برادر. اصلاً نيازي به
من نداشت. چرا، داشت، نياز داشت كه منو خوشحال كنه، بعد، گريه افتاد...
محسني كه دوست داشت يه روز فوتباليست بشه. دوست داشت
...
ولي زن محسن ساكت بود. اون موقع كه همه جمع بودن، اونم اومده بود براي مراسم
دفنش. يه چند نفري هم مردم اومده بودن. آخه دو ماه بود كه تو يه آژانس تلفني كار مي
كرد. زن سابق محسن رفته بود زير يه سايه ي درخت و روي يه كنده اي نشسته بود و سرش
رو انداخته بود پا يين و نزديك نمي آمد. انگار داشت فكر مي كرد. حتماً خاطرات ش رو مرور
مي كرد. خاطرات كس ي كه ديگه براش يه غريبه بود. نرفتم جلو، ولي من م راقب بودم، بعد از
اينكه همه رفتن ، يك ربع همينطور نشسته بود و ... بعد پا شد رفت.
محسن براي هميشه رفت. و خاطراتش مونده. ذره ذره حالا داره حرفاش يادم مي آد،
محسني كه مي گفت به هر كس ي كه بهت خنديد، ب ايد ب خندي. و همزمان با وحشي ها ، بايد
وحشي بود. من اون موقع نفهميده بودم كه تو سرش چي مي گذره، هنوز هم نفميدم. ولي
خدا، بيامرزتش.
فكر مي كني جهنميه؟
برات پيامك اومد. زنگ گوشيت رو عوض كردي؟
آره.
پس از دو سال، اشكالي كه نداره؟!
نه، به من چه ربطي داره، گوشيه خودته و زنگ خودت. اما اينكه جهنميه يا نه؟ اگر
نظر منو مي خواي ، به خود آدم بستگي داره. مثل خوشبختي.
يعني چي؟
جهنم يعني چي؟
سوال عجيبيه
! فكر كنم براي همه معلوم باشه. هر كي كار بد كنه، مي ره جهنم!
نه، اين درست نيست. به نظر من، ب هشت يعني خوشبختي و جهم يعني عدم
خوشبختي. و خوشبختي يك امر شخصيه. يعني نمي شه گفت كه ما خوشبختيم يا نه.
دارم شاخ در مي آرم!!!
راست مي گي، براي خودم هم هنوز پوشيده مونده، ولي يه چيزي رو خوب مي دونم.
هر كي كه احساس كنه كه داره با كار هاي خودش خودشو به احساس آرامش نزديك مي
كنه، اون بهشتيه.
يعني روز قيامت پرونده ي انسان ها رو باز مي كنن و نگاه مي كنن كه
عقلش به اون چه فرماني مي داد و اون در مقابل اون فرمان ها چه كار كرد.
٤٤
اينو قبلن هم ازت يه بار شنيده بودم. اينكه آدم به تشخيص عقلش گوش بده مي
ره بهشت. اگر راه درست رو انتخاب كنه. راهي كه پشيمون نشه. راهي كه اگر برگرده به
عقب، بازم همونو انتخاب كنه.
درسته، به نظر من اون ها كه انتخاب درست مي كنن، بهشت شون از همين زندگي
شروع مي شه، و اون ها كه اشتباه، از دنياي ديگه
.
عجب! همين حالا گفتي كه جهنم جاي انسان هاي ناخوشبخته! حالا داره مي گي
كه اصلاً جهنم وجود نداره؟
من نگفتم
اصلاً وجود نداره. من مي گم نمي شه اتفاق و احتمال رو تو زندگي نديد
گرفت. بذار از محسن برات بگم. از اون روز آخر. تلفن آژانس زنگ خورد. خانمي كه مشتري
هميشگي آژانس بود طبق معمول راننده ي چشم پاك مودبي رو طلب كرد. و اين ها محسن
رو فرستادن. محسني كه عاشق اين بود كه كسي بهش اعتماد كنه. مي گفت كار خوب، كاريه
كه توش اعتماد كردن به تو باشه، و اگر نه، خسته كننده هست. و بگذريم. داشتم مي گفتم.
وقتي زنه رو رسوند و داشت بر مي گرشت آژانس ...، تير برق، سرنوشت، اصلاً معلوم نبود، نه
خونريزي، ولي مثل اينكه خونريزي داخلي كرد ه بود . تا اينكه داشت از حال مي رفت، يكي از
دوستاش سر مي رسه و فقط گوش مي كنه، محسن مي گه من دارم مي رم. ولي برو و به
همه ي انسان ها بگو:
به دن بال لذت بگرديد، من نمي گم لذت چيه، خودتان بايد بيابيد. همونطوري كه
پدربزرگم به من نگفت. چون نمي شه گفت. گفتني نيست. بايد امتحان كرد. انسان تا امتحان
نكنه، دلش آروم نمي گيره. اگر بگم كه بهترين راه اونه، ولي شما به توصيه ي من گوش
كنيد و قدم تو اون راه بذاري د، هميش ه در زجر و تشويش خواهيد بود. ولي جالب اينه كه به
دنبال لذت گشتن، خودش از لذت بخش ترين كارهاست. يك زندگي خوب، يعني زندگي اي
كه آخرين لحظه بگويي كه
كلي خوش گذشت »
و پدر بزرگم گفت و م. .... .«
و اين شد كه من حالا نظرم رو عوض كردم.
يعني چي؟
بعد از محسن به اين اعتقاد پيدا كردم كه اصلاً تو قيامت به پرونده ات هم نگاه نمي
كنن. فقط يك سوال مي پرسن:
خوش گذشت؟ »
«
اگر گفتي آره، مي برن د ت به بهشت. اگر گفتي نه، نمي برنت به بهشت. همونجا رهات
مي كنن. و من مطمئن ام كه محسن به بهشت رفت. همون دوستش برام تعريف كرد كه اين
٤٥
اواخر يه روز تو آژانس مي ره پشت پرده مي بينه كه محسن نشسته روي چارپايه ي
كوچولوي كنار سماور و به شدت تو فكره. تا دوستش رو مي بينه بلند مي شه و دو تا چايي
براي خودشون مي ريزه و در قندونو برمي داره و يه لحظه ايست مي كنه و تو چشماي
دوستش نگاه مي كنه و م ي پرسه: مي خوام رو شيشه ي پشت ماشينم يه برچسب بچسبونم.
دوسته تعجب مي كنه. و مي گه كه باشه، خيلي عالي، چي مي خواي بچسبوني، ... و
اون
دوست
بدون اينكه منتظر جواب بمونه ياد آگهي ترحيم جديدي مي افته كه تازه روي
دي وار
چسبونده بودن و مي خواد از آژانس بيرون بره كه بين راه مي شنوه كه محسن با صداي بغض
كرده اي گفت:
يا ابوالفضل »
و مثل اينكه مي ره پشت پرده و دوستش كه مي ره جلوتر مي «
بينه كه صوترش پر اشك شده. و اونجا بود كه فهميد كه چرا محسن چند روزيه كه از لياقت
و ... صحبت مي كنه. و واقعاً حق داشت كه تعجب كنه. كسي كه سال ها با اين نوع ح رف ها
و شعار ها فاصله داشت، حالا ناگهان تغيير مي كنه. و اينجاست كه مي گم خوب شدن پله
پله است. و اين دست مفهوم
ه ا به اين علت خوبن كه مي تونن آدمو منقلب كنن و هر چقدر
به زور تو گوش تو تكرار بشن، تاثيرشون كمتر مي شه.
بي خيال. خودتو نارحت نكن.
و بدون شك، محسن پاك به دنيا آمد و پاك مرد.
اي بابا. تو هنوز تو جو ناراحتي مرگ محسن گير كردي ، نمي دوني داره چي مي
گي.
تعجب مي كني نه؟ حق داري، چون به اتفاق ها كمتر از من فكر كردي. محسن، نابغه
ي نزديك شدن به زن ها بود. نه كه بگي اينطوري تربيت شده بود، بلكه به اين خاطر كه اين
توانايي رو داشت كه احساس بقيه رو خوب درك كنه.
براي همين ه كه مي گم ما مثل هم
بوديم! ولي مسيرمون عوض شد. مي خوام يه چيزايي رو برات تعريف كنم. يه سوالي بپرسم؟
بازم
سوال،
ولي
بپرس.
اعتقاد داري كه سرنوشت آدم ها به انتخاب هاي كوچيك بستگي داره؟ يعني در بيشتر
موا قع اگر دقت كني مي بيني كه يه اتفاق كوچولو و يا يه همزماني و يا يه نگاه مسير زندگي
آدمو تغيير مي ده؟
اينو كه همين يه ساعت قبلم گفته بودي؟
ولي فكر نكنم جوابمو داده باشي.
نه، ... راستشو بخواي نمي دونم منظورت چيه.
٤٦
منظور من ...؛ مثلاً اون كسي كه شوهر زن محسن رو زير گرفت. مست بود. يك لحظه.
زد به موتورش و يه طوري شد و مرد. و اعدام شد. اين يعني به يه لحظه بستگي داشت. اگر
اون، اون گوشه ي خيابون واي نساده بود، نمي مرد. و اون هم اعدام نمي شد.
جان من ول كن...
نه، يعني قبول نداري حرف منو؟
نه.
پس حالا كه باور نمي كني، مجبورم يه اسراري رو برات بگم.
اوه! اسرار! بگو ببينم؟
اون روزي كه محسن رفته بود يخچال اون دختره رو بار بزنه، اون كسي كه بيرون
وايساده بود و كيشك مي كشيد، من بودم!
ا ، آها، پس بگو، چشمم روشن. خوب شد گفتي. معلوم شد كه تو هم مي توني مثل
... (سگ) دروغ بگي!
من دروغ نگفتم. من اصلاً تا حالا برات تعريف نكردم. اين دو تا با هم فرق مي كنن. اينو
بدون!
پس تو هم اينو بدون كه امشب خيلي حرف زدي؟ مي دونم پر انرژي اي و مي خواي
اداي شوهراي تازه ازدواج كرده رو در بياري، اما اينو هم بدون كه من مي دونستم كه از
همون بچه گي هات هم بي عرضه بودي. فقط خدا مي دونه كه وقتي جوون بودي چه دودره
بازي هاي ديگه هم درآوردي كه هنوز هم برام تعريف نكردي . ولي همون بهتر كه ديگه حرف
نزني كه ديگه سرمو بردي.
الآن
ده
دقيقه
ي
كه
.
مي
ترسيدم
بخوره
تو
ذوقت
!
خواب، اين كه خوبه. به قول محسن كه احساس لذت و آرامش و ... .
بسسه! ، چرا وقتي نمي توني قلمبه سلمبه حرف بزني..
،.
ورق ه
ه ام
ك ه
تم وم
ش د، من
كه رفتم. بيا بريم. ولي شايدم راست بگي. اگه تو اون روز به پاي دختره دست مي كشيدي،
شايد ديگه كس ديگه اينجا جات نشسته بود.
آره، اگر اون روز منم مي رفتم تو، شايد منم برام سخت بود كه يه عمر فقط با يكي سر
كنم! البته خدا نكنه. بلا به دور! تصورش برام خيلي تلخه. اصلاً وحشتناكه. ولي مي خواي بري
بخوابي، برو بخواب. باور كن، الآن سه روزه، از وقتي كه محسن رف ته، اشتهام كور شد. يه لقمه
غذا هم ... .
آره جون خودت، مي بينم كه از هميشه سرحال تري... ، مي خندي؟!
٤۷
چرا نخندم. رفتن محسن كه غصه نداشت. عشق و حال و فكرش رو كرد و رفت. چه
جاي افسوس؟!
آفرين. پس من رفتم. تو هم نمي آي؟ تو امشب حس و حال نداري...
...، م م . . .، ولي فاطمي مي گه كه زود خوابيدن خيلي خوبه.
فاطمي كيه؟ همون همكار جديد تون كه هميشه
برات جك مي فرسته.
آره، هميشه انگار تازه رو و ... ، اون مي گه من هميشه زود مي خوابم. زنش هم دكتر
غدده. خودش هم خيلي آدم با ذوقيه. اونم مثل من يه رشته خوند، فكر كنم آبخيزداري، بعد
آمد و تو راه و ساختمان مدركش رو گرفت.
زنش هم زود مي خوابه؟
آوه .، مي گم تازه ازدواج كردن!
آها.
پس تو بشين همين جا برنامه تو نگاه كن. من رفتم.
مي ري مسواك بزني؟
آره، كاري داري؟
نه، هيچي، مي گم خمير دندان خريدم گذاشتم جلوي آينه.
باشه.
زن از دستشويي بيرون آمد و به سمت اتاق خواب خودشان رفت. و مرد هم تلويزيون را
خا موش كرد و به دنبال زن به سمت اتاق رفت.
به آستانه ي در كه نزديك شدند:
يه لحظه، يه مشورت مي خواستم باهات بكنم.
چي، سريع بگو.
راستشو بخواي، فقط يه نكته مونده، اصلي
ترين
،!
مي شه گفت آخرين اعتراف
:
مي دوني اصلاً محسن براي چي اين مدت آمده بود پيش ما؟ براي اينكه يه خواسته
داشت. مي گفت ما آبرو دار يم و براي ما خيلي احترام قائله. مي خواست براش بر يم از زن
سابقش دوباره خواستگاري كنيم!
! به نظر تو درسته كه اينو فردا براي زنش بگيم يا كلاً بي
خيالش شيم؟
مي ذاري فردا روش فكر مي كنيم
..
. ، تلويزيونو برا چي خاموش كردي؟
برنامه ي طنزو نداشت.
تيماي
اروپايي
امشب
بازي
دارن
.
٤۸
آه...، آره؟ دروغ مي گي مثل سگ!
من كه مي دونم ته دلت بود كه اصلاً اينو به من
نگي. اين همه حرف زدي فكر كردم محسن برا اين آمده پيشت كه همينجوري مي خواست با
گردش با دوست قديميش از كرده هاي گذشتش فاصله بگيره. از قتل و غارت و يه سر
كوچولو زدن به كارخونه ي زنش مي گه و از اينكه به خاطر از دست دادن عشقش پشيمانه
چيزي نمي گه! اصلاً تو خيلي بيخود مي كني مطلبو اينقدر دير به من ...
چي، من بيخود مي كنم. تو ...،
. محسن خل بود كه مي گفت غم يعني نديدن زن. زن
مگه چي داره؟ اينجا مگه چي ...؟ اگه بهت مي گفتم، ... ، ف ، ... روت زياد مي شد.
امشب كه...، پنج شنبه كه
اروپا فوتبال نداره!!
شيطون، بازم داره ...، ..؛ تيزي آ
....
!
در رو
... خوب بستي...؟!!
پايان.
۱۳۸۸/۱۰/۱۵
....................

farshte آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۸ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۵۳ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
مه هاباد آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

مممممم
بدنبود
مه هاباد هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۰۰ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
*LORD* آواتار ها
 
*LORD* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

چقدر طولانی نخوندم
*LORD* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۴۲ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
filico آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خیلی قشنگ بود



گاهی وقتا باید کرکره رو پایین کشید یه پاچه سیاه بزنی روش
بنویسی کسی نمرده فقط دلم گرفته


filico آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۴۴ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
DE2MISS آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط *LORD* نمایش پست ها
چقدر طولانی نخوندم
منم نخوندمممممممممم



تــو ڪــﮧ خـوشـحــال بــاشــے خـوبـــﮧ خـوبـم، دیــگــﮧ از زنــدگـــے چیــزے نمـــے خــوام
حــالـــا ڪـﮧ دســتــ تـــو تـو دستــامــﮧ، چـــﮧ فـــرقـــے مـــے ڪـنــﮧ ڪـجـــاے دنیــام
♥♥♥♥


DE2MISS آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۴۵ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
Lilika آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

اوووووووووووووووووووووه کی بره این همه خطو!!!!!!
ولی مرسییییییی



خستگی را تو به خاطر مسپار
که افق نزدیک است
و خدایی بیدار،
که تو را میبیند
و به عشق تو همه حادثه ها را
آنچنان می چیند
که به یادش افتی




خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


Lilika آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۴۸ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
G!rl آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

دوستان اگه کسی خونده یه خلاصه و چیکده ای رو برام تعریف کنه...با تشکر



چیه؟ چـــــرا نگاه میکنی؟!!
تنهــــــا ندیدی؟!!
هه...به من نخند...
من هم روزگــــــــاری ♥ عزیز دل ♥ کسی بودم........
G!rl آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ اسفند ۱۳۹۰, ۰۸:۰۰ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
ferferi35 آواتار ها
 
ferferi35 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

تا وسطاش خوندم خسته شدم
ferferi35 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ اسفند ۱۳۹۰, ۰۸:۵۷ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
Z.A
کاربر فعال
 
Z.A آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

مخم سوت کشید تا وسطش خوندم



زمرگم هیچ نمی ترسم از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بوسد.
Z.A آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۱۳ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
kimiya0013 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

اوووووووووووووووووف.
چشام در اومد.اخرشم نفهمیدم چی شد.



درست است که روزی فراموش میکنی و روزی دگر فراموش میشوی
اما بدان فراموش شدگان , هرگز فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد!





کیمیا
kimiya0013 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بوسه, رمان, شيداي, شیدای

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
اس ام اس و جملات عاشقانه Admin اس ام اس 1443 ۲۱ فروردين ۱۳۹۳ ۰۳:۴۵ بعد از ظهر
بوسه ! (لطفا فقط متاهل ها بخوانند) خانومی مطالب جالب و خواندنی 15 ۵ خرداد ۱۳۹۱ ۰۲:۵۵ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۱:۲۷ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا