نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 42

موضوع: رمان پژوا و پژمان 2 ( آدیش ) | مه گل.ب کاربر انجمن

  1. #1
    کاربر فعال

    Last Online
    16 Jul 2014 [ 01:19 AM]
    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    نوشته ها
    620
    تشکرها
    2,061
    تشکر شده 7,957 بار در 583 پست

    Wink رمان پژوا و پژمان 2 ( آدیش ) | مه گل.ب کاربر انجمن

    خشنه تره اهورهی مزدا

    اینم از پژواوپژمان2.

    خدارو شکر مشکلی که برای ادامه دادن پژواوپژمان داشتم حل شد و الآن میتونم ادامه بدم.

    این قسمت از پژواوپژمان هیجان بالاتر والبته سیاست بازی های بیشتری داره.
    خلاصه داستان:پژمان سرگرم بزرگ کردن بچه هایی هست که عاشقشونه ولی با فرار پژوا دوباره همه چیز توی هم گره میخوره.تنها سوالی که پیش میاد اینه:پژواکجاست؟اما اونا نمیدونن پژوادر همین نزدیکا پنهان شده و آماده میشه.توی این قسمت قراره آتش انتقام پژوارو ببینیم که میسوزونه بی اون که تفاوتی بذاره.اسم این بخش(آدیش)

    امیدوارم همراهی کنین.نیام ببینم هیچکس به پژواوپژمان سر نزده!
    تشکر فراموش نشه.نظر سنجی شرکت کنین!اینم آخرین وصایا!!!
    گوته شیطان ادبیات:
    روزی دلیری از سرزمین پارس به تصرف جهان خواهد پرداخت و کسی نمیتواند جلویش قد علم کند...

    ناپلئون بناپارت:
    اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...
    ...
    آدولف هیتلر:
    اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد

    بن لادن:
    اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند در سرزمین پارس به کاوش بپرداز

    اسکندر مقدونی:
    اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند...
    بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است

    (فرزند در یونان مهم ترین شخص اجتماع محسوب میشود)


  2. #2
    مدیر بخش کتاب

    Last Online
    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    18,225
    تشکرها
    88,402
    تشکر شده 412,254 بار در 26,461 پست

    پیش فرض

    نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید..
    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یا بدون لینک! ) خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    مدیران بخش کتاب:
    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید][فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]* [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید][فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید][فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    ***یه غرور یخی یه ستاره سرد***
    یه شب از همه چی به خدا گله کرد
    یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد
    دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

    نگران منی به تو قرصه دلم
    تو کنار منی نمیترسه دلم
    بغلم کن ازم همه چیمو بگیر
    ***بذار گریه کنم پیش تو دل سیر
    ***


  3. #3
    کاربر فعال

    Last Online
    16 Jul 2014 [ 01:19 AM]
    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    نوشته ها
    620
    تشکرها
    2,061
    تشکر شده 7,957 بار در 583 پست

    پیش فرض

    7 سال بعد:
    پژمان***
    سرمو بردم داخل اتاق و بلند صداشون زدم-پروا!پاشا!
    پروا با موهای افشون از اتاق بیرون دوید و اومد سمتم و با بغض گفت-بابایی پاشا تلمو کند.
    رفتم نزدیکشو بغلش کردم و گفتم-قربونت بره بابایی،پاشا غلط کرد.میرم میزنمش.
    همون موقع پاشا با موهای ژل زده و مرتب اومد سمت ما و همون طور که یخه اش رو مرتب میکرد گفت-بابا تیپم خوبه؟
    توی دلم گفتم-به حق چیزای ندیده!این بچه چرا اینجوریه؟
    لبخندی زدمو گفتم-خوبه!
    پاشا از کنارمو رد شد و گفت-بابا من میرم تو ماشین.تو وملوستم بیاین.
    وقتی پاشا رفت به پروا نگاه کردم.با دستای کوچیکش موهای پف و فرش رو مرتب میکرد و غرمیزد-پسره ی مغرور.هی میگه تو زشتی.خودش زشته.
    خنده ام گرفت و با یه حرکت پروا رو بلند کردم وبه سمت پایین راه افتادم.
    صدای اعتراضی پروا بلند شد-بـــابـــا تلم شکسته!
    لپشو بوسیدمو گفتم-عسل بابا.برات میخرم.
    کنار ماشین پروا رو گذاشتم روی زمین که با ناز سوار ماشین شد.خودمم سوار شدم و به پاشا که با غرور به بیرون زل زده بودم گفتم-پاشا میریم با پول تو برای پروا تل میخریم.
    پاشا با اعتراض گفت-بابا!
    با تحکم ادامه دادم-همین که گفتم!تا دیگه وسایل پروا رو خراب نکنی.
    پاشا با حرص روشو به سمت پنجره کرد ولی پروا با خنده در حالی که دستاشو توی هم گره کرده بود گفت-بابایی بریم پارک؟
    من-میریم عسلم.
    پاشا-من حوصله ندارم!
    پروا-خوب داداشی بیا،خوش میگذره.
    پاشا با عصبانیت سر پروا داد زد-نمیخوام.
    اشک توی چشمای پروا جمع شد.خیلی از دست پاشا ناراحت شدم ولی خوب تقصیر خودمم بود،برای پاشا کم گذاشتم.حرکت کردم و به سمت یه بستنی فروشی رفتم.دوتا بستنی گرفتم و برای پاشا وپروا بردم.پروا با ذوق بستنی رو گرفت و گفت-مرسی ددی.
    اخم کردم که سریع فهمید و گفت-ببخشید،بابا!
    پاشا هم که مثل خودم شکمو ولی برای نگه داشتن غرورش با اخم بستنی رو از دستم کشید و مشغول خوردن شد.
    دوباره حرکت کردم تا مدرسه ی بچه ها دیر نشه.با این که پروا چند ماهی از پاشا کوچیکتره ولی سه کلاس بالا تر از اون درس میخونه.سعی کردم استعداد پروا خیلی تو چشم نباشه ولی خوب بازم معلما متوجه شدن وتست هوش گرفتن.
    دم در مدرسه وایستادم و گفتم-پاشا مواظب خواهرت باش.دیروز فردریک دفترشو پاره کرده بود.
    همون طور که پیاده میشد سری به معنای باشه تکون داد و پیاده شد.پروا هم طبق عادت همیشگیش دستاشو دور گردنم حلقه گرد و گونه ام رو بوسید و گفت-دوستت دارم بابا.خداحافظ.
    من-خداحافظ بابایی.
    همون طور که رفتن پرواوپاشا رو نگاه میکردم ذهنم به سمت پژواپرکشید.عشقی که از دستم رفت!
    ویرایش توسط مه گل.ب : 28 May 2014 در ساعت 08:31 PM
    گوته شیطان ادبیات:
    روزی دلیری از سرزمین پارس به تصرف جهان خواهد پرداخت و کسی نمیتواند جلویش قد علم کند...

    ناپلئون بناپارت:
    اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...
    ...
    آدولف هیتلر:
    اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد

    بن لادن:
    اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند در سرزمین پارس به کاوش بپرداز

    اسکندر مقدونی:
    اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند...
    بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است

    (فرزند در یونان مهم ترین شخص اجتماع محسوب میشود)


  4. #4
    کاربر فعال

    Last Online
    16 Jul 2014 [ 01:19 AM]
    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    نوشته ها
    620
    تشکرها
    2,061
    تشکر شده 7,957 بار در 583 پست

    پیش فرض

    پشت چراغ قرمز وایستاده بودم وکلافه ثانیه ها رو میشماردم.انتظار عصبیم میکرد.از شیشه ی کناریم به بیرون نگاه کردم ولی با دیدن صحنه ی روبه رو خشکم زد.پژواویه دختر بچه داشتن میرفتن توی یه مغازه.اینجا چکار میکردن؟به سرعت پیاده شدم . بی توجه به اعتراض مردم و اخطار پلیس به سمت مغازه دویدم.وارد مغازه که شدم دیدمش،کناری وایستاده بود و لباسا رو نگاه میکرد.سریع رفتم سمتشو دستمو گذاشتم روی شونه اش.همین که برگشت فهمیدم اشتباه دیدم.پژوانبود.
    با یه عذر خواهی سریع از مغازه اومدم بیرون وسوار ماشین شدم.گیج بودم.قلبم به شدت میزد.دستمو با حرص به فرمون کوبیدم.لعنت!
    ماشین رو به سمت مغازه ام هدایت کردم.آهنگ سیاوش رو گذاشتم تا به مغازه برسم.
    میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم ، میشه ببندی بالمو آخه شکسته بالم
    میفهمی چی میگم بهت میبینی خستگیمو ، میشه بزارم پیش تو چند روزی زندگیمو
    میشه بشینی پیشمو یه شعر برام بخونی امشب یکم تنها شدم میشه پیشم بمونی

    انگار یه بغضی تو گلوم داره شکسته میشه
    اینجوری که پلکای تو هی باز و بسته میشه
    میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم ، میشه ببندی بالمو آخه شکسته بالم

    میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم ، میشه ببندی بالمو آخه شکسته بالم
    میفهمی چی میگم بهت میبینی خستگیمو ، میشه بزارم پیش تو چند روزی زندگیمو
    میشه بشینی پیشمو یه شعر برام بخونی امشب یکم تنها شدم میشه پیشم بمونی

    انگار یه بغضی تو گلوم داره شکسته میشه
    اینجوری که پلکای تو هی باز و بسته میشه
    ... ... ...
    میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم ، میشه ببندی بالمو آخه شکسته بالم
    وارد مغازه شدم و به کیوان و زن فنلاندیش رزالین سلام کردم.وقتی نبودم مغازه رو میسپردم دست کیوان دوستم.پسر خوبی بود.فقط هی غر میزد!
    دفتر رو باز کردم اسامی خریدار هارو چک کردم.خوبه!همه محصولاتشون رو گرفته بودن.
    من-کیوان جی اومد سلف هاشو بگیره؟
    کیوان همون طور که داشت با رزالین حرف میزد ،دستشو به علامت آره تکون داد.
    من-کیوان،امیر حسین نیومد؟
    کیوان-نه ولی یه چند دقیقه پیس یه نفر به اسم...اسمش...آهان!یوسف اومد گفت کارت داره،تا یه جایی میره برمیگرده!
    سرمو بهشدت آوردم بالا که خورد به قفسه و لامپ ها افتاد و شکست.به سرعت از جام بلند شدم و بدون توجه به تعجب کیوان وزنش ودرد سرم به سرعت مغازه رو بستم و کیوانم دک کردم.سوار ماشین که شدم یکی نشت روی صندلی کمک راننده.نگاهش کردم.یوسف بود که با لبخند نگاهم میکرد.
    با حرص گفتم-من ایران نمیام!
    یوسف که فهمید حسابی عصبانیم گفت-خیلی خوب...خیلی خوب...باشه نیا ولی کمکمون کن.باشه؟
    من-نه.
    یوسف-یه بانده.
    من-نه.
    یوسف-مواد مخدر.
    داد زدم-یوسف حالیت نیست؟من دوتا بچه دارم.اتفاقی بیوفته کی مراقبشونه؟
    یوسف-اتفاقی نمیوفته.
    من-از کجا میدونی؟
    یوسف یه لبخند زد و گفت-باشه بابا!خطرناکه ولی تو مجبوری کمک کنی!
    من-من مجبور نیستم کاری کنم!
    یوسف-چرا مجبوری چون بچه هاتو میگیریم.
    دوباره تن صدام بالا رفت-تو غلط میکنی.
    یوسف-پژمان،مجبوری!مج...بور...
    یوسف به سرعت خارج شد و منو با یه دنیا عصبانیت تنها گذاشت.دوست داشتم بکشمش.میتونستم!
    کاوه***
    رو به پرستار آخرین توصیه هارو هم گفتم و از در اومدم بیرون.
    امروز یکی از بچه های cvuگفته بود ردی از پژمان توی اسکاندیناوی پیدا کرده.امروز قرار بود بین دانش آموزا بگرده و اونایی که ضریب هوشیشون بالاست رو جدا کنه تا بچه ام رو پیداکنم.
    در اتاق سایمون رو زدمو رفتم تو.
    سایمون-خوش اومدی رفیق.بیا لیستو برات آرودم.
    من-ممنون.بده ببینم.
    لیست رو نگاه کردم.بالا ترین ضریب هوشی مربوط به یه دختر ایرانی الاصل بود با اسم پروا.فکر کنم خودش بود.
    من-سیمون میشه تمامی اطلاعات مربوط به این دختر رو برام در بیاری؟
    سیمون-آره وایستا.زود تموم میشه.
    پرونده رو توی دستم جابه جا کردم و با تعجب گفتم-چقدر شبیه پژواست.
    من-سیمون یه بلیط به مقصد فنلاند رزرو کن.میرم فنلاند!
    پژمان لعنتی میدونست کجا پنهان بشه.cvuکمترین نفوذ رو توی فنلاند داشت.
    ویرایش توسط مه گل.ب : 06 Nov 2013 در ساعت 01:28 PM
    گوته شیطان ادبیات:
    روزی دلیری از سرزمین پارس به تصرف جهان خواهد پرداخت و کسی نمیتواند جلویش قد علم کند...

    ناپلئون بناپارت:
    اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...
    ...
    آدولف هیتلر:
    اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد

    بن لادن:
    اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند در سرزمین پارس به کاوش بپرداز

    اسکندر مقدونی:
    اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند...
    بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است

    (فرزند در یونان مهم ترین شخص اجتماع محسوب میشود)


  5. #5
    کاربر فعال

    Last Online
    16 Jul 2014 [ 01:19 AM]
    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    نوشته ها
    620
    تشکرها
    2,061
    تشکر شده 7,957 بار در 583 پست

    پیش فرض

    پروا***
    -خانم،شما دارین اشتباه میگین!
    معلم-دخترم این چیزها همشون درستن.توی کتوب مقدس همه ی ادیان اومدن.
    من-خانم شما حرف اشتباهی میزنین.یعنی چی انسان ها تنها موجودات زمین هستن.حرف شمانه تنها اشتباهه بلکه خنده دار هم هست.
    معلم-نه دخترم.انسان اشرف مخلوقاته و توی دنیا فقط اونا هستن.
    -خانم من یه چیزی میگم شما جوابمو بدین.
    معلم-بگو.
    -در نظر بگیرین شما یه خونه به بزرگی یه استادیوم فوتبال میسازین.توی این خونه 100تا اتاق میسازین.توی یکی از اتاقا یه صندوق میزارین.توی این صندوق یه لانه مورچه میزارین و مورچه توش میزارین.وقتی دنیای مورچه ها اندازه یهمون لونه اشون هست به نظر شما عاقلانه است برای اون مورچه ها خونه ای به اندازه ی یه زمین فوتبال بسازین؟
    معلم-نه،خوب؟
    -خانم کاملا واضحه که خدا کمال مطلقه.یعنی دارای عقل کافیه.حالا خدا اومده چند تا کهکشان ساخته توی هر کهکشان1000تا یا بیشتر منظومه گذاشته.توی هر منظومه چند تا سیاره.توی یه سیاره موجودی به کوچکی انسان گذاشته که حتی از فاصله ی دوکیلومتری دیده نمیشه.بعدش گفته من همه ی اینا رو برای انسان ساخته ام؟به نظر شما عاقلانه میاد؟
    معلم-عزیزم خدا اینا رو ساخته که ما به بزرگیش پی ببریم.
    -خدا کافی بود همین منظومه ی شمسی رو برای ما بسازه که به بزرگیش پی ببریم چون هنوز با این همه پیشرفت نتونیستیم از منظومه ی خودمون خارج بشیم.
    همون موقع زنگ خورد.دلم میخواست همه بفهمن که دارن درباره ی موضوعات ابتدایی فکر میکنن ولی مثل این که کسی منو درک نمیکرد.هیچ کس.همه به من مثل یه فضایی نگاه میکردن.
    از کلاس اومدم بیرون توی سالن شروع به راه رفتن کردم که یکی محکم زد بهم.سرم خورد به سنگ های دیوار و به شدت درد گرفت.
    صدای پاشا رو میشنیدم که هی صدام میکنه ولی نمیتونستم جوابشو بدم.زبونم قفل شده بود.فقط صدای نفسای خودمو میشنیدم که با تپش قلبم میومد.
    کمی بعد به خواب رفتم و دیگه خبری از درد نبود.
    گوته شیطان ادبیات:
    روزی دلیری از سرزمین پارس به تصرف جهان خواهد پرداخت و کسی نمیتواند جلویش قد علم کند...

    ناپلئون بناپارت:
    اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...
    ...
    آدولف هیتلر:
    اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد

    بن لادن:
    اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند در سرزمین پارس به کاوش بپرداز

    اسکندر مقدونی:
    اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند...
    بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است

    (فرزند در یونان مهم ترین شخص اجتماع محسوب میشود)


  6. #6
    کاربر فعال

    Last Online
    16 Jul 2014 [ 01:19 AM]
    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    نوشته ها
    620
    تشکرها
    2,061
    تشکر شده 7,957 بار در 583 پست

    پیش فرض

    دوستان اگر نقدی دارین به نقدر پژواوپژمان1 برین....(نه این که خیلی به نقد سر میزنین!!!!!!!!!!)
    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    ################################################## ############
    پژمان***
    به سمت مدرسه ی بچه ها رفتم.باید بچه هارو جابه جا میکردم.بدبخت تر از من توی دنیا نیست.هم از دست پلیس باید فرار کنم هم از دست cvu.
    جلوی مدرسه وایستادم تا بچه ها بیان.
    نیم ساعت شد ولی بچه ها نیومدن.از ماشین پیاده شدم و به سمت مدرسه رفتم.وارد دفتر مدرسه شدم که پاشا رو دیدم.اونم با چه وضعیتی.دماغش شکسته بود وباند پیچی شده بود.
    من-پاشا چکار کردی؟
    پاشا-بابا من کاری نکردم.اون شروع کرد.
    مدیر مدرسه از دفترش خارج شد و گفت-خوب شد اومدین.
    من-چی شده؟
    مدیر-یکی از بچه ها دخترتون رو هل داده به سمت دیوار که سرش شکسته.پسرتونم اونو زده.
    با عجله پرسیدم-پروا...
    مدیر-خوبه انتقالش دادیم به بیمارستان(...)
    من-ممنون.
    دست پاشا رو گرفتم سوار ماشینش کردم.اون همه تیپی که زده بود خراب شده بود!
    رو به پرستار گفتم-چطوره؟
    پرستار-توی اتاق پانسمانه.
    وارد اتاق شدم.پروا تا منو دید زد زیر گریه.
    پروا-بابایی،فردریک سرمو زد توی دیوار.
    هم خنده ام گرفته بود هم دلم براش میسوخت.بغلش کردمو گفتم-چیزی نیست گلم.
    دکتر با لبخند گفت-یه کم ضعف کرده مگر نه چیزیش نیست.
    پروا با عصبانیت به دکتر گفت-چیزیم نیست؟نگاه کن 3 تا بخیه خورده.
    با دست جای بخیه هارو به دکتر نشون میداد.دکتر خندید و گفت-ببخشید خانم کوچولو!
    پروا سرشو توی بغلم گذاشت و گفت-خواهش میکنم.
    از دکتر معذرت خواهی کردم و البته تشکر!از بیمارستان اومدیم بیرون.
    پروا با هیجان وبی توجه به گریه ی چند دقیقه پیشش گفت-بابایی پاشا فردریکو زد.
    ابروهامو انداختم بالا و گفتم-چی؟
    پروا با هیجان ادامه داد-بابایی نبودی ببینی.همچین زد که...
    پاشا پرید وسط حرف پروا وگفت-به خاطر تو نبود.دفترمو پاره کرده بود از دستش ناراحت بودم.
    پروا که خوشحال شده بود پاشا براش کاری کرده یهو پنچر شد.پروا خیلی پاشارو دوست داشت ولی پاشا از پروا خوشش نمیومد.
    پروا دوباره شروع به گریه کرد-بابایی سرم درد میکنه.
    توی ذهنم گفتم-کلک!چطور تا الآن درد نمیکرد؟
    من-عسل بابا وایستا رسیدیم خونه بهت مسکن میدم.
    پروا-نه نمیخوام!سرم درد میکنه.
    پاشا دلشو شکونده بود،حالا من بدبخت میبایست ناز بخرم.
    من-دخترم وایستا برسیم.الآن که نمیتونم کاری بکنم.
    پروا-نه...نه...نه...سرم در میکنه!
    من-پروا بشین جیغ نزن!
    پروا-نمیخوام.
    دیگه عصبیم کرده بود،سرش داد زدم-پروا بگیر بشن!
    پروا هق هق کنون نشست سرجاش و گفت-بابایی نمیبخشمت،سرم داد زدی.
    جوابشو ندادم.یه کمم باید باهاش دعوام میکردم.خیلی لوس شده بود.
    رو به هر دوشون گفتم-باید دوباره جابه جا شیم.وسایلتون رو برمیدارین،ساعت6حاضر باشین.
    پاشا فقط زیر لب زمزمه کرد باشه ولی پروا اصلا توجهی نکرد.
    رو به روی خونه وایستادم.پاشا پیاده شد پروا هم به سرعت به سمت خونه دوید و وارد شد.ماشینو خاموش کردم ووارد خونه شدم.کارام رو کردم وروی تخت دراز کشیدم،دفتر خاطراتمو باز کردمو شروع کردم به خوندن.زمانی که با پژوا آشنا شده بودم.داشتم میخوندم که یهو خوابم برد.
    باتکون خوردنای تخت بیدار شدم.پاشا بالای سرم وایستاده بود.
    پاشا-بابایی ساعت 6 شده.
    سرمو تکون دادم و از تخت پایین اومدم.بدنم درد میکرد.دوست داشتم بازم بخوابم ولی نمیشد.میبایست زود این خونه رو ترک کنم.چون وقتی پلیس بفهمه کجام کاوه هم میفهمید.
    من-پاشا واسایلتو بذار توی ماشین،منم پروا رو میارم.
    پاشا-باشه بابا.
    به سمت اتاق پروا رفتم.در زدم ولی جواب نداد.دوباره در زدم که صدای جیغش بلند شد-من نمیام.
    در رو باز کردم و رفتم توی اتاقش.وسایلشو جمع نکرده بود.
    پروا جیغ زد-برو بیرون.برو بیرون
    بی توجه بهش رفتم سمت کمدش و درش رو باز کردم وتند تند لباساشو توی ساک جا دادم.
    پروا محکم توی پام میکوبید و میگفت-نمیام.برو بیرون.توی اتاقم نیا.
    ساکشو برداشتم و پروا رو انداختم روی شونه ام.پروا درحالی که با مشت میکوبید توی کمرم میگفت-ازت متنفرم.متنفرم.
    در مقابل چشمای متعجب پاشا پژوا رو نشوندم توی ماشین و خودمم نشستم.بارون به شدت میبارید،سریع سوار ماشین شدم و راه افتادم.سر یه چهار راه وایستادم که پروا به سرعت در رو باز کرد و شروع به دویدن کرد.منم سریع پیاده شدم تا بگیرمش.داشت از خیابون رد میشد از ترس این که ماشینی بهش نزنه سریع به سمتش دویدم که یهو نور شدیدی توی چشمام افتاد و صدای وحشتناکی و دردی شدید.صدای جیغ پروا روشنیدم.
    چشمامو به سختی باز کردم و با دیدن قامت بلندکاوه تمام نیروم تحلیل رفت و چشمام بسته شد.
    ویرایش توسط مه گل.ب : 07 Nov 2013 در ساعت 04:30 PM
    گوته شیطان ادبیات:
    روزی دلیری از سرزمین پارس به تصرف جهان خواهد پرداخت و کسی نمیتواند جلویش قد علم کند...

    ناپلئون بناپارت:
    اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...
    ...
    آدولف هیتلر:
    اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد

    بن لادن:
    اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند در سرزمین پارس به کاوش بپرداز

    اسکندر مقدونی:
    اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند...
    بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است

    (فرزند در یونان مهم ترین شخص اجتماع محسوب میشود)


  7. #7
    کاربر فعال

    Last Online
    16 Jul 2014 [ 01:19 AM]
    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    نوشته ها
    620
    تشکرها
    2,061
    تشکر شده 7,957 بار در 583 پست

    پیش فرض

    خوب به نقد سری بزنین بدونم هستین....اینم از شانس منه ها!کم شدین.همه جلد دومشون پرطرفدارتره
    ################################################## #############
    کاوه***
    با تعجب از ماشین پیاده شدم و چهره ی غرق در خون پژمان رو دیدم.چشماشو باز کرد ولی سریع بست.یه دختر بچه هم مدام جیغ میزد بابا.
    بابا؟؟؟
    توی بارون سخت بود ولی پروا رو شناختم.اون دختر من بود،ولی به پژمان میگفت بابا!
    مات مونده بودم.یه پسر بچه ی کوچیک هم از اون طرف خیابون دوید سمت پژمان و شروع کرد به تکون دادنش.
    به خودم اومدم.مگه من دخترمو نمیخواستم؟پس چرا وایستادم؟
    به سمت پروا رفتم و بغلش کردم.هی تقلا میکرد ولی به زور توی ماشین نشوندمش و به سمت پژمان رفتم.دوست نداشتم دیگه توی زندگیم باشه.میخواستم محوش کنم.از تموم زندگیم.
    اسلحه ام رو از زیر کتم درآوردم و به سمت سرش نشونه رفتم.صدای جیغ های پروا اعصابمو داغون میکرد ولی مجبور بودم.ماشه رو که کشیدم پسر بچه دستشو جلوی گلوله گرفت و با صدای جیغش به سرعت سوار ماشین شدم و از اون منطقه دور شدم.
    پروا از ترس پشت صندلی ماشین قایم شده بود و صداش در نمیومد.
    نمیدونم چرا اینقدر بی فکری کردم.من به یه بچه آسیب رسوندم و دخترمو تا حد مرگ ترسوندم.
    پامو روی گاز فشار دادم تا پروا رو تحویل cvuبدم واز اونجا برگردم ایران.
    پژوا***(همه منتظر بودین پژوا بیا،میدونم!)
    دستمو به سختی تکون دادم و کشوی کنار تخت رو باز کردم.همین کار کافی بود تا تمام توانم تموم بشه.چندین ساله که تکون نخوردم و حتی یه کلمه حرف نزدم.ولی دوست دارم بمیرم.باید اون قرصا رو میخوردم تا کار خودمو تموم کنم.من این زندگی رو نمیخوام.این که کاوه هر روز بامهربونی باهام صحبت کنه رو دوست ندارم.من زندگی ساده ی خودمو میخوام.من بداخلاقی و یتیمی خودمو میخوام.من داد های مادربزرگمو میخوام.من طعنه های عمه ام رو میخوام.
    من نمیخوام مثل جسد باشم،میخوام خود جسد باشم.
    پرستار وارد اتاق شد و گفت-خانم براتون ناهار آوردم.
    حالم از مهربونیای این پرستار بهم میخورد.
    پرستار-کمند خانم هم با اقا تشریف بردن فنلاند.خانم چرا کمند خانم رو تحویل نمیگیرین.من نمیتونم درک کنم مادری دختر خودشو دوست نداشته باشه.
    توی دلم پوزخندی زدم و گفتم-دختری که به زور نگه اش داشتم تنفر برانگیزه.
    صدای تلفن بلند شد. و پرستار بیرون رفت و بعد چند ثانیه با سرعت وارد اتاق شدو گفت-خانم یه پیسه میگه باید حرفاشو گوش کنین.
    گوشی رو گذاشت دم گوشم.یوسف بود.
    یوسف-الو پژوا...پژوا هستی؟
    پرستار گوشی رو گذاشت دم گوشش رو گفت-خانم توانایی صحبت ندارن حرفتونو بگین.
    پرستار گوشی رو گذاشت کنار گوشم.
    یوسف-پژوا چه بلایی سر خودت آوردی دختر؟پژوا متاسفم ولی باید یه خبری بهت بدم.پژمان...پژمان...کشته شده.
    همین؟کشته شده؟پژمان من کشته شده؟
    بعد از سال ها صدام در اومد که خیلی آروم و خش دار گفتم-نه!
    درد شدیدی توی سینه ام پیچید که همون یه ذره توانایی بدنم رو هم گرفت.
    پرستار مدام جیغ میزد-خانم...خانم...توروخدا...چطور شدین؟
    قلبمو گرفتم و با لبام گفتم-قلبم!
    ویرایش توسط مه گل.ب : 08 Nov 2013 در ساعت 10:34 AM
    گوته شیطان ادبیات:
    روزی دلیری از سرزمین پارس به تصرف جهان خواهد پرداخت و کسی نمیتواند جلویش قد علم کند...

    ناپلئون بناپارت:
    اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...
    ...
    آدولف هیتلر:
    اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد

    بن لادن:
    اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند در سرزمین پارس به کاوش بپرداز

    اسکندر مقدونی:
    اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند...
    بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است

    (فرزند در یونان مهم ترین شخص اجتماع محسوب میشود)


  8. #8
    کاربر فعال

    Last Online
    16 Jul 2014 [ 01:19 AM]
    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    نوشته ها
    620
    تشکرها
    2,061
    تشکر شده 7,957 بار در 583 پست

    پیش فرض

    سلام دوستان گلم.....پست بعدی پژوا وپژمان
    ###########################################
    کاوه***
    گوشی رو یه کم تکون دادم و گفتم-بلند تر بگو چی شده؟
    پرستار-قربان خانمومتون دچار سکته ی قلبی شده!
    من-چی؟چرا مراقب نبودی؟
    پرستار-قربان به خدا من مراقب بودم،یه آقایی زنگ زد و خبر بدی داد.
    من-مواظبش باش من فردا میام.
    گوشی رو قطع کردم.استرس داشتم.همون موقع ماموری که برای بردن جنازه ی پژمان فرستاده بودم رسید.
    مامور-قربان جسدی اون جا نبود،اثر خونی هم نبود.اشتباه نکردین؟
    من-نه!م خودم زدم بهش.بچه رو که همین جور پیدا نکردم!
    مامور-متاسفم.
    من-برو.
    خوب این دومین خبر بد.میگن تا سه نشه...
    همون موقع پرستار بخش کودکان اومد و گفت-قربان دخترتون دراثر شک نمیتونن صحبت کنن.
    جمله ام رو کامل کردم،بازی نشه!
    من-خانم یه کاری بکنین من سرم شلوغه!
    پرستار-چشم قربان.
    یه سرباز گوشی یدست اومد سمتم.با اصبانیت گفتم-این دیگه چیه؟
    سرباز نفس نفس زنون گفت-قربان...خانم...رییس جمهورن!
    فوری گوشی رو گرفتم و گفتم-درخدمتم.
    نینا روشن روان(رییس جمهور)-کاوه خودتو برسون تهران کارت دارم.
    من-بله خانم رییس جمهور.
    گوشی رو قطع کرد.همینم مونده!
    رفتم بخش ارتباطات و گفتم-دوتا بلیط برای تهران.
    مرد-قربان تا ده دقیقه دیگه آماده ست.
    به سمت بخش کودکان رفتم.
    پرستار-بله قربان؟
    من-بچه ی منو میاری.
    پرستار-اسمتون؟
    من-کاوه...
    یه سرباز پرید وسط حرفم-قربان خانم رییس جمهور دستور دادن اسم و فامیل و هویت شمارو تغییر بدیم.
    به شناسنامه ی توی دستش نگاه کردم و ازش گرفتم.
    هه!اسمم شده همایون لطیفی!
    رو به پرستار گفتم-همایون لطیفی.
    پرستار-به.اتاق 397.
    با پوزخندی که بی اختیار به لب داشتم وارد اتاق شدم.
    پروا گوشه ی اتاقخودشو جمع کرده بود و به عکس روی دیوار زل زده بود.عکسی از طبیعت.
    جلوش زانو زدم و گفتم-دخترم؟
    خودشو جمع کرد و با صدای آروم ولرزونی گفت-تورو خدا کاریم نداشته باش.
    دستمو کشیدم،لعنت به پژمان.کاری کرده که دختر خودم ازم بترسه.
    با صدای آروم گفتم-میای بریم پیش مامانی؟
    دوباره گفت-من مامان ندارم.
    من-چرا.کی گفته دخترم مامان نداره؟
    پروا-من دختر تو نیستم.بابام کو؟
    من-پروا عزیزم بابات منم.
    پروا-ازت متنفرم.من بابام رو میخوام.باباپژمان.داداشمو میخوام پاشا.میفهمی یا به زبون دیگه ای بگم؟
    داشت جرات پیدا میکرد.
    پروا-من میخوام برم.میفهمی؟
    جوابشو ندادم.توی چشماش جسارت و لجبازیه پژوا بود.مثل خودش اول میترسید بعدش شیر میشد.
    پروا-زبون نفهمی؟به زبون دیگه ای بگم؟
    اخم کردم ولی ککش نگزید.
    پروا-اینگلیسیش میشه،آندرستن؟کره ایش میشه آروسو؟فرانسویش میشه اوکی؟اسپانیاییش میشه دی اکوردو؟ترکی میشه تمام می؟ایدیش میشه גוט؟فنلاندیش میشه...
    قبل از این که تمام زبان های دینا رو برانم ردیف کنه از روی زمین بلندش کردم که جیغ زد -ولم کننننن.
    گوته شیطان ادبیات:
    روزی دلیری از سرزمین پارس به تصرف جهان خواهد پرداخت و کسی نمیتواند جلویش قد علم کند...

    ناپلئون بناپارت:
    اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...
    ...
    آدولف هیتلر:
    اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد

    بن لادن:
    اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند در سرزمین پارس به کاوش بپرداز

    اسکندر مقدونی:
    اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند...
    بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است

    (فرزند در یونان مهم ترین شخص اجتماع محسوب میشود)


  9. #9
    کاربر فعال

    Last Online
    16 Jul 2014 [ 01:19 AM]
    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    نوشته ها
    620
    تشکرها
    2,061
    تشکر شده 7,957 بار در 583 پست

    پیش فرض


    الکس راننده ی cvuاومد سمتم و پروا رو گرفت.الکس آفریقایی بود.
    پروا با دیدن الکس شروع کرد به آفریقایی صحبت کردن با الکس که باعث شد متعجب بشم.فکرمیکردم الکی داره یه چیزی میگه ولی دیدم نه!مثل این که به همه ی زبان ها مسلطه!
    پروا-Khdavlm jy nou!(توروخداولم کن.)
    الکس-Sit haar. Pla my weg.(بنشینید خانم.برام دردسر میشه.)
    الکس رو صدا زدم و گفتم-فقط میری فرودگاه.
    الکس- چشم قربان.
    پروا-Bring my uit(منو بیار بیرون)
    نشستم کنار پروا والکس راه افتاد.
    رو به پروا گفتم-خوب بلدی به هر زبونی صحبت کنی.
    پروا-بابام یادم داده.
    پوزخندی زدمو گفتم-خودشم بلد بود؟
    پروا اخماشو کشید توی هم و گفت-نه!
    گفتم-چون بابات نبود.
    پروا-دروغ میگی.
    با خونسردی گفتم-نه حقیقت رو میگم.تو باهوشی ولی کسی درکت نمیکنه.من میتونم ثابت کنم باباتم.
    پروا هم پوزخندی زد و گفت-حاضرم.
    من-تو به من رفتی.به خاطر همینه که باهوشی.تو توانایی های منو داری.
    پروا-مثل چی؟
    من-منم تمام زبان هارو میدونم.
    پروا-How interesting. Anyone can learn!(چه جالب.هر کسی میتونه یاد بگیره)(اینگلیسی)
    من-Någon inte allt Bldn inte du?(هر کسی نه!مگه همه بلدن ؟)(سویدی)
    پروا لبخندی زد و گفت-אתה מפסיד במשחק הזה, אז אל תנסה לזייף!(توی این بازی تو بازنده ای،پس الکی تلاش نکن)(عبری)
    من-Я буду играть в игры я не неудачник!(من وارد بازی که توش بازنده باشم نمیشم)(روسی)
    پروا-Volio sam ga malo da ne možete govoriti!(نه خوشم اومد یه کم میتونی حرف بزنی)(کرواتی)
    لبخند حرص درآری زدمو گفتم-Име је Кавех воће!(الکی که اسمم کاوه نیست)(صربی)
    پروا-Jesteś paskudny człowiek?(میدونی آدم مزخرفی هستی؟)(لهستانی)
    من-Tudod, hogy te vagy féltékeny?(تو هم میدونی آدم حسودی هستی؟)(مجاری)
    الکس-آقا رسیدیم.
    برگشتم به پروا که با اخم به صندلی تکیه داده بود گفتم-Χάνοντας το πόδι της!(پاشو خانم بازنده)(یونانی)
    پروا با جیغ گفت-بازنده تویی!
    دست پروا رو به زور گرفتم و سوار هواپیماش کردم و گفتم-Dit overzicht moet trots op mijn dochter. P. Hij heeft het je niet verdiend!(به این که دختر منی باید کلی افتخار کنی.اون پژمان لیاقت تورو نداشت)(هلندی)
    پروا-Ikaw ay isang mamamatay-tao. Magtatagal, kukunan ko(تو یه قاتلی.در اولین فرصت میکشمت)(تاگالگی)
    باورم نمیشد.پروا توی خونش که آدم عصبانب بود.به حق که دختر خودم بود.فهمیدم ولی ترجیح دادم به روی خودم نیارم.مثلا به زبانی گفت که من نفهمم.
    روی صندلی نشوندمش و کمربندشو بستم.رو بهش گفتم-Well siya loses kumain ng isang bagay?(خوب خانم بازنده چیزی میخوری؟(تاگالگی)
    اخماشو کشید توی همو گفت-เบียร์รสเปรี้ยว(یه لیوان آب غوره!)(تایلندی)
    با تعجب گفتم-آب غوره میخوای چکار؟
    مهمان دار که کنارمووایستاده بود با گیجی پرسید -Where are you?(کجایی هستی؟)(اینگلیسی)
    برق شیطنت رو توی چشمای پروا دیدم.برگشت به من گفت-Tuan-tuan bercakap benar-benar kacang, supaya mana-mana bahasa.(خانمه خل شده بس که با هر زبانی صحبت کردیم)(مالتی)
    خندیدم و رو به مهماندار گفتم-We're Iranians!(ایرانی هستیم)(اینگلیسی)
    مهمون داره مشکوک نگاهمون کرد و رفت.خنده ام گرفت.دختر شیطون!
    ویرایش توسط مه گل.ب : 20 Nov 2013 در ساعت 08:02 PM
    گوته شیطان ادبیات:
    روزی دلیری از سرزمین پارس به تصرف جهان خواهد پرداخت و کسی نمیتواند جلویش قد علم کند...

    ناپلئون بناپارت:
    اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...
    ...
    آدولف هیتلر:
    اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد

    بن لادن:
    اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند در سرزمین پارس به کاوش بپرداز

    اسکندر مقدونی:
    اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند...
    بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است

    (فرزند در یونان مهم ترین شخص اجتماع محسوب میشود)


  10. #10
    کاربر فعال

    Last Online
    16 Jul 2014 [ 01:19 AM]
    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    نوشته ها
    620
    تشکرها
    2,061
    تشکر شده 7,957 بار در 583 پست

    پیش فرض

    نیم ساعت از پرواز نگذشته بود که پژوا با بیحوصلگی پرسید-بابام کجاست؟
    نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم-کنارت نشسته.
    با حرص گفت-توبابای من نیستی.
    من-چرا هستم.
    پروا-نیستی!
    من-ثابت میکنم.امتحانم کن.
    پروا-چطوری؟
    من-عقاید تو دقیقا مثل مال منه.دانسته هات و...میتونی بپرسی.
    پروا-فکر خوبیه!
    من-خوب؟
    پروا-برای شروع،قطر زمین؟
    من-سوال آسون،تقریبا 43 کیلومتر.
    پروا-مساحت؟
    من-۱۴۸٬۹۴۰٬۰۰۰ km
    پروا-جرم؟
    من-5.972E24 kg
    پروا-خوب اطرافتو میشناسی!
    من-واسته همین اسمم کاوه ست.
    پروا-اولین رییس جمهور ونزولا در چه سالی به ریاست جمهوری رسید؟
    من-هوگو چاوز در ۱۹۹۸ برای نخستین بار رئیسجمهور ونزوئلا گردید و در انتخابات ۲۰۰۲ و ۲۰۰۶ نیز...
    پروا-خوب بسه دیگه!نخست وزیر سابق کنگو؟
    من- سیاستمدار و اولین نخستوزیر کشور جمهوری دموکراتیک کنگو (زئیر) بود.حداقل از سیاست نپرس که تخصص منه!
    پروا-این نامردیه!من نمیدونم چی بپرسم!
    من-خوب بذار من بپرسم ببینم دخترم چقدر میدونه!
    پروا-روتو کم میکنم بابا قلابی!
    من-پژمان رو چقدر میشناسی؟
    پروا با تعجب گفت-باباپژمان؟
    با اخم سرمو تکون دادم.
    پروا-خوب...خوب...بابام یه مغازه لوازم الکتریکی داره.
    من-نه گذشته اش رو میدونی؟
    پروا اینبار با اخم گفت-نه.
    چهره ام رو خونسرد گرفتم و به صندلی تکیه دادم و گفتم-میدونی پژمان،مامانت رو دزدیت؟زن منو؟
    پروا-نه!مامان من مرده!
    یه نگاه بهش کردمو گفتم-پژمان بابات نیست،اون تورو دزدید.
    پروا-بابام دزد نیست.
    کمی به طرفش خم شدمو گفتم-آزمایش DNAرو میتونی بخونی؟
    سرشو با اخم تکون داد.
    گفتم-میریم هر آزمایشگاه که تو بگی آزمایش میدیم.
    پروا-خوشحال میشم!
    لبخندی زدم و به صندلی تکیه زدم.
    گوته شیطان ادبیات:
    روزی دلیری از سرزمین پارس به تصرف جهان خواهد پرداخت و کسی نمیتواند جلویش قد علم کند...

    ناپلئون بناپارت:
    اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...
    ...
    آدولف هیتلر:
    اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد

    بن لادن:
    اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند در سرزمین پارس به کاوش بپرداز

    اسکندر مقدونی:
    اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند...
    بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است

    (فرزند در یونان مهم ترین شخص اجتماع محسوب میشود)


صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان پژوا و پژمان | مه گل.ب کاربر انجمن
    توسط مه گل.ب در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 43
    آخرين نوشته: 10 Jun 2014, 11:51 AM
  2. رمان پژوا و پژمان | مه گل.ب کاربر انجمن
    توسط مه گل.ب در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 120
    آخرين نوشته: 16 Oct 2013, 02:15 PM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •