بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > رمان های کامل شده نوشته کاربران

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 1 4.17%
15 تا 20 13 54.17%
20 تا 25 5 20.83%
25 تا 30 2 8.33%
بالای 30 3 12.50%
رأی دهندگان: 24. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۲, ۱۰:۱۲ قبل از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دختر ايران زمین آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

با خشونت از تخت پایین آمدم، بدون توجه به ادوارد از اتاق خارج شدم ، در اتاق با صدای بلندی بسته شد .
به سمت پذیرایی رفتم و روی یکی مبل ها نشستم ، سر دردناکم را بین دستانم فشردم .پاهایم را بالا آوردم و در شکمم جمع کردم ، نفس عمیقی کشیدم ، ادوارد حق نداشت هر حرکت من را به پای خستگی ام بگذارد . یک ساعتی به همان حالت نشستم ، وقتی از آرامش ذهنم مطمئن شدم آرام وارد اتاق شدم ، بیدار بود و سرش را به تاج تخت تکیه داده و به سقف خیره شده بود .
در را آرام بستم و سمت ادوارد روی تخت نشستم ، منتظر نگاهم کرد ، موهایم را به پشت گوشم هدایت کردم وگفتم: اگر اتاق را ترک کردم نمی خواستم بیشتر با هم مشاجره کنیم. باور کن من خسته نشدم...به خدای قسم خسته نشدم.به مسیح قسم خسته نشده ام. باور کن ادوارد. اگر می خواهم به بریتانیا برویم برای اینکه دیدن شادی تو بزرگترین آروزی من است. فکر می کنی نمی فهمم؟ خسته ای ادوارد ... گاهی اوقات فکر می کنم از دست من هم خسته شدی ..
ادوارد با اضطراب بین حرفم پرید : آره ...خسته شدم . از اینکه می بینم هر شب با کمر درد می خوابی ، از اینکه غم چشمات دیوونه ام کرده خسته ام ... از اینکه کابوسم شده روزی که تو حالت بد شود و من نتوانم کمکت کنم... خسته شدم .
دست دراز کردم و موهای پریشانش را کنار زدم : پس بگذار یک شانس به هر دویمان بدهیم ! ما که چیزی را برای از دست دادن نداریم.
ادوارد دستانش را باز کرد، با بغض خودم را در آغوشش فشردم ، سرش را خم کرد : فکر نکن متوجه نشدم ، اما گوشواره و گردنبندت کجاست؟
بغضم سر باز کرد و با اشک نالیدم: فروختم !
منقبض شدن فکش را حس کردم ، به سختی از بین دندان ها قفل شده اش پرسید: برای چی ؟
- به پول نیاز داشتیم.
دستش را پشتم فشار داد و زیر لب نالید: کل شق کوچولو ی من ! زندگیم به تو می سپرم ... نا امیدم نکن
***
پیراهنم را جمع کردم و به ادوارد نگاه کردم ، با احتیاط پرسیدم: مشکلی نداری؟
ادوارد لبخند غمگینی زد : نه ...خوبم ، گفتی پرزیدنت هم در تئاتر شرکت می کند؟
لبخندی زدم و با سر به لژ مخصوص پرزیدنت اشاره کردم و گفتم: درسته .شایعه شده امروز صبح پرزیدنت خواب دیده که در این تئاتر ترور می شود.
ادوارد به لژ خیره شد : چرا باید ترور شود؟ الان قهرمان مردم هست ، جنگ را برده ! چرا باید ترورش کنند؟
سری تکان دادم: قهرمان شمالی ها ! تمام جنوبی ها از او متنفر هستند ! او خانه ی آنها را آتش زده ! غارت کرده و استقلالشان را گرفته ! فکر نمی کنم برای آنها قهرمان باشد همان طور که برای من قهرمان نیست .
ادوارد متعجب نگاهم کرد: نیست؟
نتوانستم جوابش را بدهم ، فضای سالن تاریک شد ، در دل نالیدم : اگر زیاده خواهی پرزیدنت نبود الان همسر من روی صندلی چرخدار نمی نشست .
نمایش زیاد جذبم نکرده بود ، از سر کنجکاوی به لژ خیره شدم ، مری لینکن همسر پرزیدنت با غرور و تکبر نشسته بود ، سرم را کمی کشیدم تا بتوانم پرزیدنت را ببینم ، هاله ای از چهره ی لاغر مرد را می دیدم . ادوارد دستم را فشرد و آرام پرسید: اتفاقی افتاده؟
سری تکان دادم وگفتم : نه .
بازیگر روی صحنه گفت: آمریکایی پست منش شرف فطرت
قهقهه ی تماشگران برخواست ، دلشوره ی خاصی احساس می کردم ، سرم را روی شانه ی ادوارد گذاشتم و نالیدم: ادوارد دلشوره دارم .
ادوارد با نگرانی نگاهم کرد: می خواهی برویم؟
صدای بلند مردی اجازه نداد جواب ادوارد را بدهم ، مرد با بهت داد زد: رئیس جمهور را کشتند.
سراسیمه به لژ مخصوص نگاه کردم ، چهره ی رنگ پریده و لاغر لینکن که به دیواره ی لژ تکیه داده بود توجه همگان را جلب کرد ، مری لینکن در کنارش زانو زده بود .
همهمه ای در سالن به پا خواست ، نگهبانان مانع از خروج افراد از سالن شدند . تنها یک فکر از ذهنم گذشت ، قاتل خوب می دانست در چه قسمت از نمایش اقدام کند ... تنها دیالوگی که باعث می شد خنده ی حضار اجازه ی شنیدن صدای گلوله را ندهد
با وحشت به ادوارد نگاه کردم ، دستان سردم را در دستانش گرفت و با نگرانی به اطراف نگاه کرد ، پیرمردی که کنارم نشسته بود ، سرخم کرد و گفت: قاتل فرار کرده است . نگهبانان تا چند ساعت دیگر اجازه ی خروج ما را هم می دهند !
***
دست های خیسم را به پیش بندم کشیدم و رو به ادوارد که روزنامه به دست در آشپزخانه نشسته بود گفتم : می شود خبر را کامل برای من هم بخوانی ؟
ادوارد روزنامه ای را که امروز صبح متیو آورده بود ، پایین آورد و نگاهی به من انداخت ، سرم را کج کردم و گفتم : لطفا ! وقت ندارم که بخوانم!
روزنامه را جلوی صورتش گرفت و شروع به خواندن کرد: صبح امروز پرزیدنت لینکن پس از تلاش بسیار پزشکان فوتکردند، طبق تحقیقات پلیس قاتل جان ویکس بوت یکی از محبوب ترین بازیگران آمریکا اقدام به قتل رئیس جمهور کرده بوده است.
یک لحظه قیافه ی جان بوت در ذهنم تداعی شد ، پیشانی فوق العاده بلندش ، موهای فر خورده ای که هوش از سر طرفدارانش می برد و و سبیل پهنی که همیشه در صورتش خودنمایی می کرد ، اصالتا جنوبی بود . یک لحظه مکالمه خودم را ادوارد در تئاتر به یاد آوردم : قهرمان شمالی ها ! تمام جنوبی ها از او متنفر هستند ! او خانه ی آنها را آتش زده ! غارت کرده و استقلالشان را گرفته ! فکر نمی کنم برای انها قهرمان باشد!
ادوارد متعجب پرسید : گوش می دهی سورنا ؟
صادقانه نگاهش کردم و به سمتش رفتم ، لیوان آب را به سمت ادوارد گرفتم و گفتم: نه...متاسفم ... می شود دیگر نخوانی ؟ دیگر نمی خواهم بهش فکر کنم !
روزنامه را تا کرد و روی میز گذاشت ، لیوان آب را از دستم گرفت : چرا نمی خواهی گوش بدهی ؟
زیر لب زمزمه کردم: چون من از مرگ لینکن خوشحالم !
هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشد ؛ خونسرد لیوان آب را به لب هایش نزدیک کرد : برای چی ؟
انگشتانم را به بازی گرفتم و جوابش را ندادم، پوزخندی زد : بگذار من بگویم، تو از لینکن بدت می آید چون اون شوهرت را ازت گرفت، درسته؟ خوشبختی را ازت گرفت ! تو یک مرد سالم به جبهه فرستادی و الان ...
نتوانستم طاقت بیاورم و بین حرفش پریدم ، دستانش را در بین دستانم گرفتم و گفتم : ادوارد ؟ خواهش می کنم بس کن !
ساکت شد و نگاهی ناراضی به من انداخت ، کوتاه گفت : می خواهم استراحت کنم .
دختر ايران زمین آنلاین نیست.  

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۲, ۱۰:۱۳ قبل از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دختر ايران زمین آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض


متیو لبه ی کت مردانه اش را بالاتر کشید : سورنا به قدری خانه ات سرد است که می ترسم یخ بزنم ! چرا شومینه را روشن نکردی ؟ ادوارد کجاست؟
سرم را پایین انداختم و دستانم را روی شعله ی اجاق گرم کرد و جواب دادم : نمی توانم...خوب شد آمدی ... نتوانستم شومینه پذیرایی را روشن کنم.... ادوارد ... حالش بد بود ، با یک آرام بخش خواباندمش !
متیو به سمت شومینه ی پذیرایی رفت ، چوب ها را جا به جا کرد ، سر چوبی را به کمک اجاق شعله ور کرد و شومیه را روشن کرد ، از سر قدردانی نگاهش کردم ، متیو گفت : شومینه ی اتاق ها؟
نمی خواستم به اتاق ها برود : نه ، آنها روشن هستند !
با عجله نگاهی به پنجره انداخت، دانه های درشت برف سریع بر روی زمین می نشستند ،عجولانه گفت: باید بروم سورنا...با این برف ممکن است به دیر به خانه برسم ...خدا نگهدار ..
بعد از رفتن متیو ، در اتاق را با تردید باز کردم ، جلو رفتم ، ادوارد هنوز خوابیده بود، به پتوهای متعددی که روی ادوارد انداخته بودم خیره شدم ، امیدوارم بودم نفهمد که حتی نمی توانم شومینه را روشن کنم !
سرما هر لحظه بیشتر از قبل می شد ، برای بار آخر با ناامیدی روی زمین نشستم و سعی کردم شومینه ی اتاق را روشن کنم ... باز هم نشد ... کمرم درد می کرد و سردم بود . ناامید به سمت شومینه ی روشن پذیرایی رفتم ، پشت به اتش روی زمین دراز کشیدم ، گرمای آتش باعث شد درد بی امان کمرم کمتر شود .
با صدای ادوارد ، هراسان از جایم بلند شدم ، درد کمرم باعث لب بگزم ، خودم را به اتاق رساندم ، ادوارد با دیدن من متعجب پرسید: سورنا؟ چرا انقدر اینجا سرد است؟
نزدیکش شدم و پرسیدم: سردته؟
- نه تا وقتی که خواب بودم ، چند تا پتو روی من انداختی ؟ هوای اتاق واقعا سرده !
- نه ... سرد نیست .
ادوارد با پوزخند نگاهی به لباسم های پشمی ام کرد : سرد نیست ؟ دست هات سرده ! تو خونه ای گرم، چند تا بلوز می پوشی؟
منتظر جواب من نماند و به شومینه خاموش نگاه کرد ، سرزنشگر نگاهم کرد ، سرم را پایین انداختم وزیر لب گفتم : هیزم کم داشتیم ، گفتم فعلا شومینه ی پذیرایی را روشن کنم.
ادوارد نگذاشت حرفم را کامل کنم و سرزنشگرانه گفت : دروغ نگو سورنا !
نا امید نگاهش کردم : من دروغ نگفتم.
- چرا دروغ گفتی ، دیروز انبار هیزم ها را دیدم ، به اندازه ی یک هفته هیزم داریم... فلج شدم ... کودن نیستم که ! تو هیچ وقت نمی توانستی شومینه را روشن کنی ! درست گفتم نه؟ هر کاری کردی شومینه روشن نشد ، درسته؟
سرم را پایین انداختم و جوابش را ندادم ، ادوارد سعی کرد ، با کمک دستانش در تخت بنشیند ، نگاهی به من انداخت و: اگر بتوانی کمکم کنی کنار شومینه بنشینم ، می توانم روشن کنم.
با دستپاچگی نگاهش کرد : نه ... نه ....
بدون توجه به چشم های متعجب ادوارد ، به سمت دیگر تخت رفتم و پتو را کنار زدم تا خودم بخوابم ، درد کمرم بیشتر شد ، زیر پتو رفتم و رو به ادوارد گفتم : لازم نیست.... من که می خواهم بخوابم ... پتو ها هم به اندازه ی کافی گرم هستند ...
بدون حرف ، پاهایم را در شکمم جمع کرد تا دردم آرام گیرد ، ادوارد نگاهی گذرا به من انداخت ودوباره در تخت دراز کشید ، نمی توانست بدون کمک من درتخت بچرخد ، به سقف نگاهی انداخت و گفت : هر جور راحتی ...
بی تاب دلم را فشار دادم و سرم را در بالش فرو بردم تا صدای گریه ام ادوارد را بیدار نکند . در تخت جا به جا شدم ، پاهایم را بیشتر در شکمم فرو بردم و قطره اشک مزاحم را کنار زدم و سعی کردم پشت به ادوارد بخوابم. دستی بر روی کمرم نشست ، برنگشتم ، نمی خواستم ببیند گریه کرده ام .
از صدای خش خش پتو ها حدس زدم که ادوارد در حال تلاش برای جا به جایی است . دستش محکم تر دور شکمم حلقه شد و من را به سمت خودش کشید ، به قدری درد داشتم که توان مقابله و مقاومت را نداشته باشم . . دستی از پشت روی صورتم نشست و خیسی صورتم را لمس کرد. صدای متعجب ادوارد در گوشم پیچید : دردت خیلی زیاد است سورنا ؟
با درد به سمتش چرخیدم و نگاهش کردم ، اشک هایم را پاک کرد و دستانش را باز کرد ، خودم را به سمتش کشیدم و در آغوشش فرو رفتم .
دستش بر روی کمرم می لغزید ، آرام گفت : به خاطر همین نخواستی شومینه را روشن کنم ؟ کمرت خیلی درد می کند؟ درست مثل همان موقع ها ! طاقت درد زیاد نداری .
سرم را در سینه اش فرو بردم و حرفی نزدم. دردم شدت گرفت ، با بغض به یغه ی لباسش چنگ انداختم ، فشار دستش را بیشتر کرد و با خشم غرید : عصاره ای که همیشه می خوردی کجاست؟
با بی حالی نالیدم : لازم نیست ادوارد ... الان دردم آرام میشود .
ادوارد با خشم غرید: نمی شود ! نمی شود ! سورنا .... خدایا .... من به تو چی بگویم .
سرم را به سینه اش تکیه دادم ، چشمانم را بستم وسعی کردم دردم را فراموش کنم و با صدایی آرام نالیدم : بگو بخواب ... بگو دوستم داری !
بوسه اش را روی موهایم حس کرد و بعد زمزمه های عاشقانه اش که درد را از یادم می برد .
با صدای افتادن چیزی با ترس در جایم نیم خیز شدم ، با دیدن ادوارد که روی زمین افتاده بودم ، از تخت پایین آمدم ، سعی می کرد بدون توجه به من بنشیند ، صندلی چرخدار کمی آن طرف تر روی زمین افتاده بود . دستم را زیر بازو هایش گذاشتم و به دیوار تکیه اش دادم . ادوارد نفس نفس می زد ، با غیض سعی کرد دستم را پس بزند . درد کمرم کمتر شده بود اما قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوفت ، جلویش زانو زدم و پرسیدم : خوبی ؟ درد نداری ؟ برای چی افتادی ادوارد ؟
نگاهش را از من گرفت و با دست راستش آرنج دست چپش را مالید ، دستم را دراز کردم و آرنجش را در دست گرفتم و پرسیدم: دستت درد می کنه؟
به سمت دیگر نگاه کرد ، کنارش به دیوار تکیه دادم و سرم را به روی شانه اش گذاشتم ، آرام پرسیدم : نمی خواهی بگویی برای چه افتادی ؟ به قدری با وحشت از خواب پریده بودم که قلبم هنوز دیوانه وار به سینه ام می کوبید . ادوارد جوابم را نداد و تنها سرش را به دیوار تکیه داد و چشم هایش را بست . خم شدم و سرم را روی پاهایش گذاشتم ، پاهایم را به حالت جنینی در شکم جمع کردم و چشمانم را بستم . با صدایی خش دار غرید : مگر کمرت درد نمی کند ! بلند شو در تخت بخواب !
جوابش را ندادم و تنها به چهره اش خیره شدم. کلافگی در چهره اش بیداد می کرد ، چشمانم را بستم و گفتم : چرا نمی ذاری طمع خوشبختی را بچشم؟
چرا طوری رفتار می کنی که من از خودم متنفر بشوم ؟
با غیض فریاد زد : من ؟ من که رفته بودم ! خودت خواستی ! کسی مجبورت نکرد ! کی دم از عشق می زد ؟ کی می گفت بدون من می میره ؟
توان بلند کردن صدایم را نداشتم ، آرام گفتم : من ! من دوست دارم ادوارد ! اما باور کنی این تویی که نمی خواهی عشقم را باور کنی ! تو بگو...بگو کجا لغزیدم ... کجا اشتباه کردم که فکر می کردی همراهت نمی مونم؟ بگو.... چرا هر کاری انجام می دهم ...هر حرفی می زنم ... فکر می کنی به خاطر مشکل تو!
به رگ های برجسته ی گردنش نگاه کردم . انتظار داشتم ادوارد داد بزند ...عصبانی شود اما بر خلاف انتظار ادوارد دستی در موهایم کشید و گفت : حق با توست ... تو هیچ جا نلغزیدی ... هیچ کجا کم نذاشتی ... اما ...
نفس عمیقی کشید و حرف هایش را قطع کرد ، منتظر نگاهش کردم که لبخند محزونی زد : موهایت را رنگ نمی کنی ؟
با تعجب نگاهش کردم ، دستی در موهایم کشید و ادامه داد : خواهش می کنم رنگ کن هر موقع تارهای سفید بین موهایت را می بینم ...احساس می کنم تقصیر من بوده ... اگر من...اگر من... من اذیتت نمی کردم ......ببخش سورنا ... ببخش...
حرف هایش را با کشیدن نفس عمیق صدا داری قطع کرد. ترجیح دادم حرفی نزنم. چشمانم را بستم تا بتوانم به تن خسته ام اجازه ی استراحت دهم.


خمیازه ای بلند کشیدم و چشمانم را باز کردم، سرم را روی پایش جا به جا کردم . ادوارد با خنده نگاهم کرد و پرسید : درد نداری ؟
چشمانم را به منظور خوبم بستم و بعد از چند ثانیه باز کردم. بلند شدم وبه سمت پنجره رفتم، ادوارد متعجب حرکاتم را دنبال می کرد. برف تمام مزرعه را پوشانده بود بدون توجه به چهره ی متعجب و کنجکاو ادوارد از داخل کمد برای خودم و ادوارد لباس گرم بیرون آوردم و با خنده سرم را کج کردم و رو به ادوارد گفتم : بیرون برویم؟
***
شال را محکم تر دور خودم پیچیدم : تو سردت نیست؟
ادوارد بدون توجه به من به مزرعه نگاهی انداخت و بعد از سکوت طولانی مدتی گفت : هوای اردوگاه سردتر بود.
متعجب نگاهش کردم اولین باری بود که مستقیما به اردوگاه اشاره می کرد .
باید علت تمام این گوشه گیری ها را می فهمیدم باید می فهمیدم در سر ادوارد چه می گذرد. با صدایی آرام نالیدم : خیلی سخت بود ؟
پوزخندش پر رنگ تر شد ، دانه های درشت برف روی شانه اش نشست : سخت تر از الان نبود.
بدون توجه به برف، رو به رویش زانو زدم و دستان پوشیده شده در دستکش قهوه ای مشکیش را در دست گرفتم و گفتم :چرا به نظرت الان سخت تر است ؟
مدتی خیره به چشم هایم نگاه کرد و لب باز کرد : هیچ پناهگاهی برای استراحت کردن نبود... عده ای در تابستان از گرما و در زمستان از سرما می مردند...رابرت سینه پهلو کرده بود ...غذای لازم برای اسرا نبود ... رابرت نیاز به دارو داشت..آن روز ...آن روز ...من...
به چشمان به اشک نشسته اش خیره شدم . سرم را روی پاهای بی حسش گذاشتم ، من حق نداشتم اشک هایش را ببینم. ادوارد ادامه داد ...
هوا سرد بود ، مثل الان، من سرما خورده بودم...رابرت پالتوی سربازیش را به من داد...به قدری حالم بد بود که نتوانستم مجابش کنم پالتویش را بپوشد... می گفت : نه ...سورنا منتظر توست ... کسی منتظر من نیست ..
از اعماق قلبم سپاس گذار رابرت بودم ، رابرت بزرگترین لطف را در زندگی من کرده بود .سرم را بالا آوردم حالا که ادوارد شروع به حرف زدن کرده بود نباید اجازه می دادم ساکت شود. به چشم های منتظرم خیره شد و ادامه داد : تا حد مرگ کتک خورده بودم...درست چند ساعت بعد از آن نمی توانستم پاهایم را احساس کنم...رابرت شد پاهایم...روز فرار رابرت تیر خورد..اما کمک کرد همراه بقیه فرار کنم..من را به یک نفر سپرد ... خون زیادی از دست داده بود ... تنش داغ بود.. من هیچ کاری نتوانستم بکنم...حتی نتوانستم جسدش را خاک کنم... من مقصر مرگ رابرت بودم..اگر من همراهشان نمی رفتم سرعت رابرت کم نمی شد ....اگر ...اگر ...
داغ شدن تمام وجودش را احساس کردم، سرم را جلو بردم، فاصله ی باقی مانده بین صورتمان را تنها بخاری که از نفس هایمان پدیدار می شد پر کرده بود ...
به چشمان نمناکش خیره شدم و گفتم : هیچ اگری وجود ندارد ! تو مقصر نبودی ...
ادوارد تنها به چشمانم خیره شد ، چشم هایم را با اطمینان بستم و سرم را جلو بردم ..
***
شال گردن را از گردن ادوارد باز کردم ، دست کش هایش را در آورد و روی تخت پرت کرد ... طبق عادت این چند وقت خم شدم و بالاتنه اش را به سمت خودم کشیدم تا بارانی را از تنش جدا کنم... هوای خانه بهتر شده بود و دیگر از سرمای استخوان سوزش خبری نبود... ادوارد با ترید لب باز کرد : اگر کمرت در نمی گیرد ...می توانم شومینه را روشن کنم...
به شومینه روشن و چشمان بسته ادوارد خیره شدم ، در خواب ناله ای کرد و سعی کرد جا به جا شود. محض احتیاط سرم را جلو بردم تا متوجه حرفش شوم...کلمات نامفهومی از گلویش خارج شد .
به سمت آشپزخانه رفتم وسعی کردم کارهای باقی مانده را به پایان برسانم.
چشمانم را تنگ کردم و به آخرین کوک بالشتک دوختم .نیمه شب بود. لیوانی شیر داغ ریختم و به سمت اتاق حرکت کردم .
بازوی ادوارد را در دست فشردم و صدایش زدم. نگاهی به صورت معصوم اما رنج دیده اش انداختم از اولین دیدارمان خیلی فرق کرده بود. زیر لب غر زد : بگذار بخوابم سورنا...
-بخواب ... اما اول این شیر را بخور بعد ...
شیرا را در حالت خواب و بیداریش به ادوارد خوراندم . بدون حرف کنارش دراز کشیدم . حالت صورتش در هم بود... به عمق احساساتم پی بردم راست بود من این مرد را با تمام کاستی هایش می پرستیدم ، ناخودآگاه دستانم را باز کردم و ادوارد را به سمت خودم کشیدم ، اجازه دادم سرش روی سینه ام قرار گیرد .بوسه ای بر روی موهایش زدم و زیر لب گفتم : عاشقتم .
***
نگاه خیره ی مایکل معذبم می کرد .
متیو و ادوارد در حال صحبت کردن بودند و هر از گاهی مایکل را در بحثشان دخالت می دادند اما وی باز هم تمام حرکاتم را زیر نظر داشت . خانم جانسون با هیجان ادامه داد : پسر نجیبی است. تنها زندگی می کند. می خواست این هفته به بریتانیا برگردد اما سفرش را به دو هفته بعد موکول کرد .
سفر به بریتانیا ..لعنتی ...باید هر چه زودتر با ادوارد حرف می زدم و نتیجه ی قطعی را به افسر سافس اطلاع می دادم.
رو به خانم جانسون لبخند زدم ، حرافی هایش در مورد مایکل عصبانی ام می کرد . مامان تمام حواسش به خانم جانسون بود. با عذر خواهی کوچکی از آنها دور شدم . به ادوارد نگاهی انداختم به نظر می آمد نیازی به من نداشت.
به سمت امیلی حرکت کردم ، گوشه ای از سالن ایستاده بود و به جمعیت نگاه می کرد. برایم دست تکان داد.
- چه خوب که موهایت را رنگ کردی ! ادوارد را هم مجبور کن موهایش را رنگ کند. نگاهش کن، از متیو کوچکتر است اما هر کس نداند فکر می کند ده سال از متیو بزرگتر است.
خریدارانه نگاهش کردم حق با امیلی بود ، موهای قهوه ای تیره که بین آنها تارموهای سفید خودنمایی می کرد در مقایسه با موهای یکدست تیره متیو..
مرد من دو سال از متیو کوچک تر،هر چند شکسته تر بود...پخته تر و دنیا دیده تر در برابر برادر عجول و دمدمی مزاجم.
- اجازه رقص با شما را دارم بانو؟
مبهوت به مایکل نگاه کردم، این مرد می خواست چه چیزی را ثابت کند ... ناتوانی مرد من برای سر پا ایستادن؟
نگاه مبهوت امیلی را حس کردم ، می توانستم تصور کنم با آن چشم های سبز تیره اش به ما خیره شده . صدای متیو آرامش از دست رفته ام را بازگرداند: متاسفم مایکل ...سورنا به من قول داده بود ..
مایکل لبخندی زد و دستش را به سمت امیلی دراز کرد. امیلی بدون حرف دستش را در دستان مایکل گذاشت . متیو ساکت من را به سمت سالن رقص هدایت کرد.
دستم را بر روی شانه اش گذاشتم .
- از این پسر خوشم نمی آید...زیادی مرموز است ... باید ادوارد را می دیدی ...
سرم را چرخاندم تا به ادوارد نگاه کنم، با لبخند محزون به ما خیره شده بود. وقتی نگاه خیره ام را متوجه خود دید ، چشمکی زد و یکی از دستانش را بالا آورد . متیو در حالی که به مایکل نگاه می کرد ، به من تشر زد : سورنا حواست کجاست ... با آهنگ هماهنگ برقص ...
حواسم را به متیو و آهنگ جلب کردم ، نگاهش را با نفرت از امیلی و مایکل که شادمانه می رقصیدند گرفت . گفت : پسره ی مرموز !
***
دختر ايران زمین آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۲, ۱۰:۱۴ قبل از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دختر ايران زمین آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

ادوارد آرام گفت : دلت برای رقصیدن تنگ شده بود ؟
متحیر نگاهش کردم ، می توانستم حسرت را در چشمانش ببینم ، سرم را به علامت نفی تکان دادم و گفتم : نه ..خودت خوب می دانی من به رقص علاقه ای ندارم..
ادوارد به تصویر خودش در آب خیره شد و گفت : مهمانی را یادت هست؟ مهمانی بعد از عروسیمان... منتظر جوابم نشد و بیشتر به سمت آب خودش را خم کرد و ادامه داد : خیلی زیبا می رقصیدی ...هیچ وقت فکر نمی کردم روزی حسرت رقصیدن با تو را بخورم.
دست لرزانم را روی شانه ی به جلو متمایل شده ی ادوارد گذاشتم و مجبورش کردم تکیه بدهد. دستانم را به آرامی از روی گردنش به سمت موهایش حرکت دادم و گفتم : روزی که فهمیدم روی صندلی چرخدار می نشینی با خودم عهد کردم پاهایت شوم..نگذارم در زندگی حسرت چیزی را بخوری .... قبول دارم روزهای اول سخت بود ..من عادت کرده بودم به تکیه کردم به تو... من وتو با هم مشکلاتمان را حل می کردیم ..حالا نوبت من رسیده... من باید پایداری این عشق را ثابت کنم...
جلویش زانو زدم : اما ادوارد تو ثابت کردی از من عاشق تری ... بر خلاف تصورم تو باز هم تکیه گاهی ...باز هم تو مشکلاتمان را حل کردی ... خواهش می کنم مقاوم باش ...من قول می دهم دوباره همین جا روی همین سبزه ها کنار همین روخانه با هم بعد از مهمانی قدم بزنیم.
***
کلافه دست در موهایش کشید و گفت : نمی شود سورنا ... حداقل با متیو برو .
خونسرد قهوه ی داغم را مزه مزه کردم و گفتم : نمی شود! متیو باید بماند کمک پدر ، ادوارد من با افسر سافس می روم این مرد حداقل چهل و چند ساله است ... مثل پدرم می ماند... می توانم به او اعتماد کنم.
ادوارد کلافه تر پرسید: چند وقت می مانی ؟
- نمی دانم، می روم، تمام شرایط را می سنجم و بعد برمی گردم تا با هم برویم. فکر کنم حدود سه هفته ای طول بکشد.
رویم را برگرداندم و چشمانم را بستم ، من یک ماه از ادوارد دور باشم ؟ آیا واقعا بقیه می توانستند به خوبی من از ادوارد مراقبت کنند؟ وقتی کابوس می دید چه کسی در آغوش می کشیدش؟ نفس های ادوارد را در کنار گوشم احساس کردم ، رویم را به سمت ادوارد برگرداندم ، لبخند محوی زد و نجوا گونه گفت : دلت برایم تنگ می شود ؟
خودم را در آغوشش انداختم با عجز نالیدم : من ...من ... دلم تنگ می شود ...
ادوارد موهایم را کنار زد و گفت : برو...برو و موفق برگرد من اینجا منتظرم ...مثل همیشه قوی باش ...به نتیجه کارت فکر کن ... به موفقیتت!


فصل سوم
امید دوباره
مضطرب به متیو نگاه کردم و برای چندمین بار سعی کردم تمام نکته ها را یادآوری کنم: متیو هر روز بهش سر بزن.. به خانم جانسون گفتم تو هم یاد آوری کن...شب ها در اتاق تنها نخوابد...به مامان بگو گاهی به آنها سر بزند.
هر جا توانستم تلگراف می زنم .
متیو با خنده به سمت کشتی هلم داد و گفت : سورنا همه ی ما حواسمان هست... برو .
عجولانه گفتم : خانم جانسون.
ادوارد اجازه نداد حرفم را کامل کنم و گفت : سورنا ... خانم جانسون مادر ادوارد هست مطمئن باش به خوبی تو از ادوارد مراقبت می کند .
برای بار آخر برای متیو دست تکان دادم.کشتی دور تر می شد اما من مصرانه به ساحل نگاه می کردم ، صدای افسر سافس باعث شد با کنجکاوی نگاهش کنم : اتاقتان را دیدید؟
با تکان سر علامت مثبت دادم : متشکرم.
- برای شام می توانید به سالن اصلی کشتی بیایید.
سرم ر ا تکان دادم و رفتنش را تماشا کردم . از نگاه کردم به آب ها خسته شدم وقصد رفتن به اتاقم را کردم .
***
برای چندمین بار راه بین تخت وروشویی را دویدم و دوباره خودم را روی تخت انداختم، بعد از شام، کشتی با حرکت امواج حرکات شدیدی انجام می داد . با حس بدی از خواب پریده بودم و تا الان این چندمین بار بود که محتویات خالی معده ام را تخلیه می کردم. کشتی تکان محکمی خورد و دوباره همان حس نفرت انگیز درونم خودنمایی کرد. سعی کردم با دراز کشیدن وضعیتم را بهتر کنم. کسی در زد . با بی حالی از تخت پایین آمدم و در کوچک و فلزی اتاقم را باز کردم. تکان خوردن مداوم کشتی باعث شد به محض باز کردن در دوباره به روشویی اتاق بدوم. افسر سافس با نگرانی پشت سرم وارد اتاق شد ، دستم را به روشویی گرفتم تا زمین نخورم. جلوتر آمد. فاصله ی مان کم بود در واقع اندازه ی اتاق به قدری کوچک بود که نمی شد ذره ای در آن تکان خورد. سرم را بالا آوردم و با صدایی آرام که خودم به زور شنیدم گفتم : متاسفم.
نزدیک تر آمد و بازویم را در دست گرفت ، بازوی نحیفم در میان دستان مردانه و بزرگش گم شد . در حالی که کمکم کرد چند قدم فاصله ی روشویی وتخت را بروم خونسرد پرسید: بعد از شام این اتفاق افتاد ؟
- بله...
لبخند محوی زد و گفت : دریازدگی ... اولین بارتان است که سوار کشتی می شوید ؟ چیز عادی است . بهتر است به عرشه بیایید کمی هوای خنک برایتان بهتر است . چند روز مراعات کنید و غذاهای سبک بخورید .
چشمانم را بستم و اجازه دادم هوای خنک به صورتم برخورد کند. می توانستم مزه ی شوری دریا را حس کنم.
افسر سافس بدون حرف کنارم ایستاده بود. زیر چشمی نگاهش کردم. دستانش را پشتش قلاب کرده بود و به آسمان نگاه می کرد.
- خدای من چه سعادتی ، اصلا فکر نمی کردم شما را اینجا ببینم .
تمام تنم یخ بست ، سرم را با احتیاط برگرداندم ، از دیدن مایکل با کت وشلوار خوش دوخت کرم در حالی که زنی بازویش را گرفته بود ، دستانم را مشت کردم ، نیم نگاهی به افسر سافس انداختم ، بدون توجه به من به آسمان خیره شده بود.
لبخند مصلحتی زدم . مایکل با خنده سر تا پایم را نگاهی کرد و گفت : باید از مسیح متشکر باشم بابت اینکه شما را اینجا دیده ام.
رو کرد به زنی که دست در بازویش انداخته بود وگفت : عزیزم. این همان خانمی است که می گفتم.
زن دستش را جلو آورد و گفت : مایکلا هستم.
دستم را جلو بردم و به لباس عجیب زن خیره شدم ، بعد از جنگ دیگر خبری از دامن های گشاد و چین دار نبود و جای خودشان را به دامن های تنگ که از پشت پاپیون های بزرگ می خورد داده بود ، دامن های تنگ با بی شرمی تهی گاه وکمر را نشان می داد : سورنا هستم .
مایکل نگاهش به پشتم انداخت و گفت : آقای جانسون همراهتان نیستند ؟ آه یادم رفته بود. امیلی بهم گفته بود که شما می خواهید به بریتانیا بیایید.
لعنت به تو امیلی !
-اگر در سفر به مشکل برخوردید با کمال میل کمکتان می کنم ،
زن بازوی مایکل را فشار داد و گفت : مایکل من خسته ام.
مایکل تعظیمی کرد و گفت : به امید دیدار خانم جانسون.
از پشت به پیراهن تنگ زن نگاه کردم ، رنگ قرمز تندش جلب توجه می کرد ، ناخود آگاه به پیراهن ودامن بلند، گشاد و پرچینم نگاه کردم که رنگ تیره اش قهوه ای داشت .
- لباس شما زیباتر و متین تر است .
با بهت به افسر سافس نگاه کردم ، هنوز به آسمان خیره شده بود. نگاه خیره را که دید، نیم نگاهی به من انداخت وگفت : بعد از جنگ این لباس ها مد شده است ! واقعا شرم آوره !
***
سرم را گرداندم و به اطرافم نگاه کردم. هیچ کس حواسش به من نبود همه در حال خوردن غذایشان بودند ، وقتی سرم را برگرداندم با دیدن افسر سافس که بی خیال روبه رویم نشسته بود وغذا می خورد ، به وضوح جا خوردم .
دختر ايران زمین آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۲, ۱۰:۱۶ قبل از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دختر ايران زمین آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

در حالی که تکه ای گوشت را به دهن می گذاشت گفت : به تمام کارکنان اینجا گفته ام دخترم هستید. نشستن یک خانم تنها بر سر میز ممکن است منجر شود مزاحمتان شوند.
سرم را پایین انداختم وبه ظرف غذایم نگاه کردم ، از ترس بد شدن حالم تنها سوپ سفارش داده بودم.در افکار خودم غوطه ور بودم که افسر سافس گفت : راستی ، خواهش دارم ، لطفا به خاطر آبروی من هم که شده مواظب رفتارتان در اینجا باشید .
نفس عمیقی کشیدم ، برای اینکه در این مدت خودم آرام باشم باید سورنایی را که بعد از ازدواج دردرونم کشته بودم ، زنده می کردم ، سعی کردم به یاد بیاورم در پانزده سالگی چگونه در برابر همه گان سرکشی می کردم .
افسرسافس تکه ای لیمو در بشقابم گذاشت و گفت : بخورید ، برای جلویگری از حالت تهوع خوب است.
- همسرتان در بریتانیا زندگی می کند ؟
یک لحظه مکث کرد : نه !
- یادم می آید گفتید با همسرتان در مورد وضعیت ادوارد صحبت کردید، راستی شما در خانه ی خانم جانسون مستقر بودید؟
خیره نگاهم کرد ، لبخندی زدم ، دست از غذا خوردن کشید و به صندلی تکیه داد : باید برای شما توضیح دهم ؟
با سوپم بازی کردم وگفتم : خب، برایم جالب بود. شما در خانه مادر همسر من مستقرشده بودید و از طرفی هیچ کس شما را نمی شناخت!
- آیسون یکی از دوستان صمیمی من است. برای پیدا کردن برادرش از من کمک خواست و خوب، من هم کمک کردم من تنها منتظر بودم مستر ادوارد بهبود یابد تا بتوانم اطلاعاتی که می خواستم کسب کنم .
سرم را پایین انداختم و سعی کردم خودم را سرگردم غذا خوردن نشان دهم .
- صادق باشم وجود شما برای من مزاحم بود ! شما تنها باعث شدید وضعیت ادوارد بدتر شود .
قاشق پر صدا از دستم افتاد . صدای خنده ی افسر سافس در سالن پیچید ، بلند می خندید مبهوت به چهره ی خندانش نگاه کردم ، دست از خندیدن که برداشت گفت : خانم جوان ! به جرات می گویم من از هرچی زن هست ، متنفرم ! شما ها فقط یاد گرفته اید با دلبری با ما بازی کنید ! اما .... اما ....شما بانوی جوان ! اولین زنی هستید که متنفر نیستم !
از جایم بلند شدم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم. صدای خنده اش هنوز هم از پشت سر می آمد.
***
کلاه آفتاب گیر را با یک دست روی سرم نگه داشتم و به روی عرشه می دویدم. هنوز از کشتی پیاده نشده بودم که کسی صدایم زد ، بی هوا برگشتم ، افسر سافس از روی عرشه گفت : هر کجا می خواهید بروید قبل از سه اینجا باشید ، کشتی ساعت سه دوباره حرکت می کند.
سرم را تکان دادم و و سمتی که به تلگراف خانه ختم می شد دویدم.
من تا هفته ی آینده به انگستان می رسم حال ادوارد خوب است؟
امضا سورنا جانسون
***
وحشت زده به اطراف نگاه کردم ، بریتانیا برای من بیش از حد غریبه بود . افسر سافس در حالی که به درشکه چی آدرس هتلی را می داد ، دست انداخت و بازویم را در دست گرفت ، سرم را برگرداندم ونگاهش کردم.
- لهجه وطرز لباس پوشیدنت معلوم است غریبه ای ، حواست باشد مردمان اینجا زیاد رابطه ی خوبی با آمریکایی ها ندارند !
از جلوی بیمارستان شهر رد شدیم ، به ساختمان دو طبقه ی تیره رنگ نگاه کردم ، دلم گرفت ، حس خوبی نداشتم دست یخ زده ام را گرفت وگفت : مطمئن باشید وضعیت بیمارستان های لندن خیلی از آمریکا بهتره !
لباس های بانوان ، لهجه هایی که برای من عجیب بود و صحنه هایی را که در بیمارستان می دیدم ، فشار روانی زیادی بر روی دوشم گذاشته بود..
دستی به پیراهن خاکستری ام کشیدم و از اتاق خارج شدم و سعی می کردم حدالامکان حرف نزنم تا آرامش داشته باشم.
آدرسی را که روی کاغذ نوشته بودم به کالسکه چی نشان دادم و سوار شدم .
به پشتی صندلی تکیه دادم و به اطرافم خیره شدم ، زن ها با پیراهن هایی تنگ تر از پیراهن های آمریکایی ها و سینه هایی نیمه برهنه در رفت وآمد بودند ، چتر های بزرگشان را بالای سرشان نگه می داشتند تا مبدا آفتاب پوشت سفید وبی نقصشان را لک کند. مردمانی کت وشلوار پوشیده و آراسته ، از جلوی مدرسه ای رد شدیم و من کنجکاو به حیاط مدرسه نگاه کردم که کودکان دست در دست هم بازی می کردند. کشور من خیلی با این کشور تفاوت داشت


از راهبه ای که از کنارم گذشت ، پرسیدم : می خواهم با خانم ناینتینگل صحبت کنم.
زن نگاه خریدارانه ای به من انداخت و گفت : به دنبال بیا خواهر .
وحشت زده از بین ردیف تخت های مردان بیمار رد شدم ، راهبه با صدای آرامی گفت : در ته راهرو هستند. همین جا بایستید من صدایشان می زنم. خواهش می کنم سر و صدایی نکنید.
در سکوت محض به زن نگاه کردم که با قدم هایی آرام و استوار در راهرو قدم بر می داشت ، سر در گوش زنی مسن برد و حرف زد و با دست من را نشان داد. معذب نگاهشان کردم . زن مسن نگاهش متعجب به من انداخت و سرش را تکان داد. راهبه دوباره به سمتم برگشت و گفت : همراه من بیایید. تا چند لحظه ی دیگر خانم نایتینگل می آیند.
زن مسن نگاهی مهربان به من انداخت وگفت : گفتید همسرتان در جنگ اسیر بوده است ؟ من نمی توانم اظهار نظر کنم ، اول باید همسرتان را ببینم. شما چرا سراغ من آمدید؟
متعجب به زن ریزه میزه ی سیاه پوشی که پیش بند سفیدی بسته بود و موهای قهوه ایش را در دستمال سفیدی پوشانده بود نگاه کردم و گفتم : راهنماییم کردند که پیش شما بیایم.
نفس عمیقی کشید وگفت : جنگ خانمان سوزی بود نه ؟ واقعا خوشحالم کشور در این جنگ شرکت نکرد ! می دانید ملکه ی ما به خدا اعتقاد دارد و خوب برده داری را به هیچ عنوان نمی پذیرفت !
آب دهنم را قورت دادم وبا خودم فکر کردم : آرام باش .... برای خودش حرف می زند تو آرام باش ...
ساکت نگاهش کردم، صدای فریاد زن و گریه ی بچه ای باعث شد ، حرفش را قطع کند. زن گریه کنان به سمتمان آمد و گفت : بچه ام ... بچه ام داره می میره ..کمکم کنید.
به کودک در آغوشش نگاه کردم ، چند ماه بیشتر نداشت ودر پارچه ی زبری پوشیده شده بود ، به مادر نگاه کردم ، لباس های پاره ونخ نما خبر از وضعیت بد مالی شان می داد. خانم نایتینگل کودک را از آغوش مادر به زور بیرون کشید و از ما دور شد ، زن شیون کرد ، ناخود اگاه به سمتش رفتم ، دستانم را دور کمرش حلقه کردم و به سمت خودم چرخاندمش ، زن در آغوش هق زد وگفت : بچه ام ...بچه ام .... بچه ام از دست رفت.
به خودم می فشردمش و با چشم حرکات پرستار را دنبال می کردم. لحظه ی آخر دیدم که سری به نشانه ی منفی تکان دادند و ملحفه را روی سر طفل خردسال کشیدند. چشمانم را بستم ، من طاقت داشتم ، طاقت داشتم ببینم که ملحفه ی سفیدی روی ادوارد می اندازند؟
زن خودش را از آغوشم جدا کرد و به تخت ها نگاه کرد ، انگار متوجه شده بود که شیون کنان به سمت تخت کودکش رفت.
بدون معطلی از بیمارستان خارج شدم. آب دهنم را قورت دادم و به اطرافم نگاه کردم ، هوا رو به تاریکی می رفت. به کالسکه ای که کرایه کرده بودم نگاهی انداختم .بالاپوشم را خودم پیچیدم و سوار کالسکه شدم.
صدای قهقه ی مردان مست داخل بار ، خنده های مستانه ی زنان و تاریکی هوا به وحشت افزوده شد ، وحشت زده پله ها را به سمت اتاقم دویدم. نفس زنان در را پشت سرم بستم. نمی توانستم ، نمی توانستم تنها در این اتاق شب را صبح کنم.
دستی به شکم تختم کشیدم ، من می توانستم مادر شوم. مامان وقتی سن من بود پسری 5 ساله داشت من هم می توانستم در بیست سالگی مادر شوم ؟
اگر طفلم می مرد ؟ ، اگر همانند پسر آن زن در بیمارستان طفلم در برابر چشمانم جان می داد ، چه می کردم؟
یک نفر محکم به در کوبید، با ترس خودم را جمع کردم ، سایه ی هیچ کس پشت در نبود ! تمام تنم می لرزید ! انگاری در بین قالب یخ روی آتش فشان ایستاده بودم که هم گرما را حس می کردم هم سرما !
فقط چند لحظه به در خیره شدم ، بازهم سایه ای نبود ! در یک تصمیم آنی ، در را باز کردم بدون اینکه اطراف را نگاه کنم به طرف اتاق افسر سافس می دویدم ، تنها آرزویم آن لحظه حضور این مرد عبوس و خشن بود.
محکم به در می کوفتم، کسی در را باز نمی کرد. شاید خواب بود. شاید در بار است، شاید هم امشب به هتل نمی آید. مگر زنش در اینجا ساکن نیست پس چرا به هتل بیاید ؟
رشته ی شاید ها ، اما ها و اگر ها وقتی پاره شد که در به شدت به عقب رفت. از دیدن مردی با چشمان سرخ ، لباس نامرتب و بوی الکلی که راحت می توانستم حسش کنم بر وحشت افزوده شد.
افسر سافس یک قدم عقب رفت و در را رها کرد.
دو انتخاب داشتم ، به اتاقم می رفتم و تا صبح از ترس می لرزیدم یا وارد اتاقی می شدم که به ظاهر هیچ امنیتی نداشت اما تجربه ثابت کرده بود امنیت را می شود کنار این مرد تجربه کرد .
پا به درون اتاق گذاشتم. دور تا دور اتاق پر از شیشه های نوشیدنی الکلی و سیگار برگ بود. عکس زنی توجه ام را جلب کرد. بدون توجه به من سرش را روی میز گذاشت. به عکس زن نگاه کردم ، چشمان ریز سبز و موهای مشکی ، با خودم فکر کردم چشمان زن مثل گربه است .
- بسوزونش !
وحشت زده نگاهش کردم ، با چشمانی سرخ نگاهم کرد و گفت : می گویم بسوزونش ! این عکس باید سوخته بشود نمی خواهم از این زن عکسی به جای بماند.
بدون حرف نزدیکش شدم ، این مرد همان افسری بود که لرزه بر اندامم می انداخت ؟ همان مردی بود که با دیدنش لکنت می گرفتم ، این افسر حالا مثل پسر بچه ی کوچک و بی پناهی بود که زیر باران خیس شده .
کبریت را از روی میز برداشتم و آتشش زدم ، زیر عکس گرفتم ، در برابر چشمان متعجبش آتش زدم.
تا مدتی که خاکستر نشد ، چشم از عکس برنداشت ، پوزخندی زد و گفت :مرد ؟
از بوی الکل سر درد گرفته بودم ، سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم . از جایش بلند شد ، وحشت زده به صندلی تکیه دادم . از پنجره به خیابان نگاهی انداخت و گفت : من دوستش داشتم. از من بچه نمی خواست ! خودش بچه مان را از بین برد ! حاضر بودم دنیا را برایش بیاورم اما او... عشوه گر ماهری بود .... برای همه عشوه گری می کرد و من در دامش افتادم... بلد بود چگونه در چشمان مردان خیره شود و سرش را پایین بیندازد و گونه هایش گر بگیرند ! از اشک هایش برای پیشرفت استفاده می کرد .برای دلبری ....هیچ وقت نمی دانستم اشکش واقعی است یا نه !
یک شب ...یک شب ... فقط یک شب من به خانه نیامدم! راه بسته شده بود ! صبح که به خانه آمدم ، در را که باز کردم ... کشتمش ! خودش و فاسقش را !
چشمانم را بستم ، خدای من این مرد ! این مرد قاتل بود و من تنها با او مایل ها از کشورم دور شده بودم !
دستی به صورتش کشید و رو به من گفت : از من بدت می آید ؟ حق داری هیچ کس از مردی عبوس و بداخلاق خوشش نمی آید! شاید به خاطر همین به من خیانت کرد !
صدایش هر لحظه اوج می گرفت : ولی من ...من با او مهربان بودم...هر چه می خواست برایش فراهم می آوردم ... من ....لعنتی ... خیانتکار .
تا به خودم بیایم ، میز واژگون شد ! به شیشه می کوبید و داد می زد : من با او مهربان بودم ! من هیچ وقت سرش داد نزدم! من ...من...
وحشت زده از جایم بلند شدم ، کسی به در می زد . من باید چه می کردم ؟ به سمت در رفتم اما با صدای مهیب پشت سرم وحشت زده برگشتم ، انبوه شیشه های روی زمین دانه دانه به دیوار کوبیده می شدند ! بلاتکلیف به در نگاه کردم شاید اگر در را باز می کردم کسی کمکم می کرد اما اگر مرد مست دیگر پشت در بود چه می کردم ! لحظه ی آخر دیدم که به سمت آینه حمله برد ، سریع ترخودم را به آینه رساندم ،خدایا مرد از این بد مست تر پیدا می شد ! تنم حایلی شد بین آینه و ضربه ی محکم تنه اش .
هق زدم و دستان بزرگش را سعی کردم در دستانم بگیرم . منتظر بودم مشت هایش نثار تن شود اما یک دفعه هیاهوی اطرافم خوابید ، نگران چشم هایم را باز کردم ، دستانش را روی سرش گذاشته بود ، بدون توجه به من روی تخت نشست . شانه های قوی اش می لرزید .معجزه بود . مطمئن بودم ضرباتش جای سالم در بدنم نخواهد گذاشت ، معجزه بود که در لحظه ی آخر آرام شده بود ، قلبم می تپید ، هر آن احتمال می دادم قلبم را روی زمین ببینم. من نمی توانستم اینجا صبر کنم در توان من نبود. به سمت در دویدم ، با باز شدن در و دیدن مایکل هق هق کنان با دست مرد مست داخل اتاق را نشان دادم و گفتم : من ... فقط می خواستم ...کمکش کنم ..
از کنار مایکل که مبهوت نگاهم می کرد رد شدم و خودم را به اتاق رساندم ، برای اطمینان در را قفل کردم و همان جا پشت در نشستم سرم را روی زانوهایم گذاشتم . از همه عصبانی بودم ، از مرد چهل ساله ای که نمی فهمید وقتی من را به او سپرده بودند حق نداشت مست کند ، از مایکلی که در هتل پیدایش شده بود ، از ادواردی که بدون توجه به من به جنگ رفت و من را تنها گذاشت .
چند دقیقه بعد کسی تقه ی آرامی به در زد : سورنا ، حالت خوبه ؟ می دونم ترسیدی ، فقط در رو باز کن من مطمئن بشوم سالمی .
سرم را به در چسباندم وآرام پرسیدم : مستی ؟
چه سوال احمقانه ای ، مگر مستان خبر از مستی خود دارند که به هوشیاران بدهند!
دستگیره چند بار بالا وپایین شد و صدای آرام مایکل : نه مست نیستم ! سافس به من گفته بود که هر روز به دنبال کارهای ادوارد هستی ، خواستم بیایم دنبالت تا شهر را نشانت دهم که دیدم اتاقت خالی است ، وقتی به سمت اتاق سافس رفتم ، صدا شکستن شیشه و افتادن چیزی می آمد. حالش خوب است ، زیادی بد مست بود. تو آنجا چه می کردی ؟
بلند شدم و در را باز کردم ، نگاهی مبهوت به من انداخت و داخل شد : خدای من رنگ به رو نداری دختر ! تو با خودت چی کار کردی !
روی تخت نشستم ونگاهش کردم ، سرم وحشتناک درد می کرد ، دلم می خواست بخوابم ، از آن خواب هایی که دیگر بیدار نمی شوی و شیرین است .
مایکل روبه رویم زانو زد : این مردک برای چه مست کرده بود ؟
مگر من ساقی اش بودم که از من می پرسید ، ذهنم نهیب زد نباید می گذاشتی وارد اتاقت شود ، اما قلبم و روانم ترسیده تر از آن بودند که بخواهند به حرف عقلم گوش بدهند .
مایکل با چشمانش قطره اشکی را که از چشمانم فروریخت دنبال کرد و نفس عمیقی کشید : می دونم ترسیدی ، من تو همین هتل می مونم . باید بفهمم چه اتفاقی افتاده .
قبل از اینکه از اتاق خارج شود، سیل اشکانم روانه شدند ، پاهایم را در خودم جمع کردم و با خودم گفتم : ادوارد معذرت می خواهم ، من ...من ..من قصد نداشتم ...ادوارد کجایی؟
صدای قدم های مایکل را شنیدم ، نزدیکم می شد ، دستانش با طمئانینه روی بازویم نشست و عصبی پرسید : این مردک ، همین افسر ، بلایی سرت آورده ؟
خودم را عقب کشیدم و با سر علامت منفی دادم و هق زنان نالیدم : من ترسیده بودم ...پاین همه مست بودند... نمی خواستم تنها باشم ...به اتاقش رفتم ... می ترسیدم به اتاقم بر گردم ...
مایکل کلافه از جایش بلند شد و دستمالی را جلویم گرفت : اصل ماجرا اشتباه بوده ... تونباید تنها به کشور غریب می آمدی ... کشوری که آمریکایی ها را قبول ندارد !
عصبی بودم ، تمام تنم می لرزید ، این مرد چه می گفت : می نشستم در خانه و مرگ تدریجی همسرم را نگاه می کردم ؟
دستش را پس زدم ، فشار های چند روزه سر باز کرد و مثل کوه آتش فشان منفجر شدم : اشتباه بود ... حق با توه ... اشتباه بود که اجازه ندادم همسرم جلوی چشمانم بمیرد ... اشتباه کردم نتوانستم غمش را ببینم و ساکت بنشینم ..اشتباه کردم که خودم را سپردم به یک آدم مست ... اشتباه کردم ..خوبه ؟ با مقصر دونستن من چیز درست می شه ؟
نگاه مبهوت مایکل تاثیری در حالم نداشت ، در اتاق را باز کردم وگفتم : از اتاق بیرون برو...
مایکل به سمتم آمدم، دهانش را باز کرد ، چشمانم را بستم وگفتم : حرف نزن...الان بیشتر از هر چیزی به تنهایی نیاز دارم .
وقتی چشمانم را باز کردم ، تنها بودم . تنهاتر از همیشه ...
دختر ايران زمین آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۲, ۱۰:۱۷ قبل از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دختر ايران زمین آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

***
- خانم عزیز ، شما بهتر است همسرتان را بیاورید ، در این بیمارستان نه ، اما در بیمارستان دیگری می توانید ایشان را بستری کنید . من به آنجا نامه خواهم نوشت.
با عجله و خوشحالی از نایتینگل خداحافظی کردم ، بدون لحظه ای صبر به سمت تلگراف خانه روانه شدم ، باید از متیو می خواستم ادوارد را به اینجا بیاورد .
بیست روز بیکاری و ترس ، تنها بودن و تنهایی اشک ریختن ، بعد از آن روز دیگر افسر را ندیدم ، اما می دانستم دور را دور کارهایم را نظارت می کند. خودش کالسکه ای را برایم اجاره کرده بود و خودش ترتیب وعده های غذایی ام را می داد ، بدون آنکه دیده شود . مادر همیشه می گفت : هیچ وقت راز هایی را که یک مرد مست برایت آشکار کرده در مواقع هوشیاریش به رویش نیار .
روز های که به رسیدن کشتی که از آمریکا می آمد نزدیک بود ، با شوق و ذوق به خرید می رفتم ، لباس های مردانه می خریدم و در اتاقم انبار می کردم . پول هایم را می شمردم و حساب می کردم در طی اقامتم در اینجا چه قدر پول خرج کردم . مطمئن بودم متیو با پول می آید .
روی نوک پاهایم بلند شدم و به عرشه کشتی نگاه کردم ؛ حدس می زدم آخرین نفر پیاده شوند ، به کالسکران گفتم : نزدیک بروید و اگر دو مرد جوان را دیدی که یکی از آن ها روی صندلی چرخدار نشسته بود ، آنها را به اینجا راهنمایی کنید.
مرد بدون حرف نزدیک انبوه جمعیت شد و من تنها کنار کالسکه منتظر ایستادم ، طولی نکشید که با دیدن متیو ادوارد بعد از یک ماه احساس آسودگی را دوباره تجربه کردم.
متیو دنبالم می گشت و ادوارد با چشمانی قرمز و صورت لاغرتر از زمانی که تنهایش گذاشته بودم سرش ر ا پایین انداخته بود . کالسکه ران با غرور پیشاپیششان جرکت می کرد . بدون توجه به جمعیت اطرافم جلو رفتم ، متیو نگاهش بر رویم ثابت شد و لبانش خندید ، دستش را روی شانه ی ادوارد گذاشت و فشار داد .
قدم هایم را تندتر کردم و درست جلوی پای ادوارد زانو زدم ، سرش را با ناباوری جلو آورد .
با بهت به چهره اش خیره شدم ، من چه کرده بودم ؟ شکسته تر شده بود ! همچون مردی سی و اند ساله !
دستم را دور گردنش حلقه کردم وبه سمتم خودم کشیدمش ، سرش را روی سینه ام قرار گرفت ، بوییدمش ، تمام صورتش را می بوسیدم و اشک می ریختم .
وقتی دستانش دور کمرم حلقه شدم ، سرم را روی پاهایش گذاشتم ، نمی دانستم دلم انقدر تنگ است . دل تنگی به قدری زیاد است که حالا که آمده باورش نمی کنم. دستی زیر بازویم را گرفت و بلندم کرد ، متیو با لبخند نگاهم کرد و گفت : خوبی ؟ آروم تر دختر خوب .
مهم بود مردم اطراف با بهت نگاهمان می کردند؟ مهم بود کالسکه ران بی حوصله و عصبی نگاهم می کرد ؟ مهم نبود .
خودم را در آغوش متیو انداختم و گفتم : ممنون که اومدی .
***
کالسکه ران در اتاقک را باز کرد و کمک ادوارد کرد . متیو با خنده ای محو رو به کالسکه ران گفت : می خواهم پیشت بنشینم ، لندن شهر زیبای است.
با حرکت کردن کالسکه به ادوارد خیره شدم . از پنجره به بیرون نگاه می کرد ، جایم را عوض کردم وکنارش نشستم . بدون حرف سرم را روی شانه اش قرار دادم . با صدایی که مطمئن بودم فقط خودم وخودش می شنویم گفتم : حالت خوبه ؟
- هوای لندن ابری !
- اینجا همیشه هوا ابری ، حتی یک ذره هم آفتاب نداره ، دلم برای آفتاب آمریکا تنگ شده .
- حالم خوبه ، امیلی شب ها پیشم می خوابید که مواظبم باشد ، همه حواسشان بود که تمام حرف هایت را مو به مو انجام دهند . اما .... اما ...
- می دونم ، من نبودم. لازمه ، این سختی لازمه تا به نتیجه برسیم نه ؟
مبهوت نگاهم کرد ، لبخندی زدم و بدون حرف به بیرون خیره شدم .
***
- متیو ، من نمی فهمم یعنی چی اجازه ملاقات نداریم ؟
- عزیزم ، این قانون بیمارستان هست ، بیمارستان های لندن به تخت بستری اعتقاد دارند ، تو که الان شصت روز بود که ادوارد را ندیده بودی این مدت را هم تحمل کن . شاید افسر سافس بتواند کمکمان کند. راستی کجاست ؟ در این چند روز ندیدمش ؟
پرده را پایین انداختم و به سمت متیو برگشتم ، نفس عمیقی کشیدم : نمی دانم ، همه کار ها را بدون برخورد با من انجام می دهد . من هم ترجیح می دهم نبینمش !
متیو از جایش بلند شد : من می روم در شهر گردش کنم ، تو نمی خواهی بیایی ؟
- نه ، به اندازه کافی از این شهر متنفر هستم !
سرم را بستم و به پنجره خیره شدم ، من اشتباه کردم بودم ؟ خودم هم نمی دانستم راهم درست است یا نه . کورکورانه راه را می پیمودم و بقیه را هم مجبور می کردم از من پیروی کنند.
پشت میز نشستم و به حساب ها رسیدگی کردم . باید سعی می کردم کمتر خرج کنم ، شاید اگر متیو باز می گشت خرج سفرمان کمتر می شد .
مایکل با کت و شلواری خوش دوخت رو به رویم ایستاده بود. بی تفاوت نگاهش کردم. مایکل لبخندی زد و گفت : حال آقای جانسون چه طور است ؟ می شود با متیو تنها صحبت کنم ؟
متعجب به متیو نگاه کردم ، لبخند احمقانه هر دویشان مطمئنم نمی کرد ، این روز ها بی حوصله ام ، دلم می خواست همه این ها خواب باشد ، عقب نشینی کردم و روی دورترین صندلی نشستم ، سرم را روی میز گذاشتم . مهم نبود مردم درباره ی من چه فکر می کنند مهم این بود که من تنها روی صندلی کافه ای در لندن نشسته بودم و ترجیح می دادم به زندگی ام پایان دهم.
متیو گرفته جلویم نشست. پرسشگر نگاهش کردم . لبخند احمقانه ای زد و گفت : سافس مجبور است به آمریکا برگردد ، تو مشکلی نداری اگر من هم با او بروم ؟
مشکوکانه نگاهش کردم ، چرا همه می خواستند من را احمق فرض کنند؟ : متیو ، دروغ نگو . این موضوع را چرا مایکل باید به تو بگویید ؟
- نمی دانم چه اتفاقی افتاده ، اما این مرد خیلی سعی می کند از ما دوری کند ، از مایکل خواسته بود به ما خبر دهد.
- می روم بیمارستان ببینم می توانم با ادوارد دیداری داشته باشم ، یا دوباره مثل یک جانی با من برخورد می کنند!
عصبانی از ساختمان بیمارستان خارج شدم ، پیرزن در برابرم ایستاده بود و سنگدل تنها یک چیز گفته بود : نمی شود.
سوار کالسکه شدم و به سمت هتل برگشتم ، متیو نگران جلوی در هتل قدم می زد ، به محض دیدنم ، هراسان به سمتم آمد. حتی نگذاشتم سوالی بپرسم ، تلگرافی را در دستم گذاشت و سریع توضیح داد : امیلی تلگراف زده ، خواسته تو برگردی ، گفته فوری است . من به همه چیز فکر کرده ام ، تو با افسر سافس برگرد من اینجا می مانم .
مبهوت به ورقه نگاه کردم ، امیلی خواسته بود سریعا خودم را برسانم . هیچی ! نه توضیحی و نه دلیل قانع کننده ای !
متیو تکانم داد و گفت : می شنوی چه می گویم ؟نگران نگاهش کردم : یعنی چه شده ؟
- نمی دانم.


چمدان را در دستم جا به جا کردم و از عرشه به متیو خیره شدم . باید برمی گشتم ، دل شوره ام ، خستگی این چند ماه ، دوری از ادوارد همه و همه از من زنی سرد ساخته بود ، متیو هم متوجه شده بود که سعی می کرد کمتر با من برخورد داشته باشد.
خودم هم از سورنایی که در آینه می دیدم بدم می آمد، زنی سرد و خسته که نمی دانست در این منجلاب زندگی به کدام شاخه چنگ بزند. احساس می کردم با چاه نا امیدی فاصله ی چندانی ندارم .
دستی روی شانه ام نشست ، متعجب برگشتم ، با دیدنش در دل نالیدم : خدایا ، دیگر طاقت ندارم . بس است.
- می خواهم با یکدیگر صحبت کنیم .
- متاسفم ، سرم درد می کند و ترجیح می دهم تنها باشم.
سرد نگاهم کرد ، یادم نرفته بود اگر من سرد شده ام ، این مرد از همه ما ها سردتر است. چه فکر می کرد ؟ من که نه سربازش بودم و نه زیر دستش ، اصلا به من چه زنش خیانت کرده ، به من چه ربطی داشت که بدمست بود .
یک قدم جلو آمد، تاب نگاه کردن به چشمانش را نداشتم : من هیچ وقت از هیچ زنی درخواست نکردم. با من می یایید .
ساکت به دنبالش رفتم ، به سمت رستوران کشتی رفت ، دورترین میز را نشان داد و خودش هم به همان سمت رفت.
پالتویم را بیشتر به دور خودم پیچیدم .
- من تا به حال برای هیچ کس کارهایم را توضیح ندادم . اما احساس کردم باید برای تو توضیح دهم . عذاب وجدان نیست ، مطمئن باش .
بابت اون روز متاسفم ، می دانم ترسیدی ، می دانم رفتارم درست نبود و بابت حرف هایی که زدم ، این رو بدون هیچ مردی در مستی حرف های درستی نمی زدند . نمی خواهم هیچ کسی ، دقت کنید خانم جانسون ، هیچ کسی از حرف های من خبردار نمی شود .
ساکت سرم را به علامت مثبت تکان دادم . دستش را روی صورتش کشید و گفت : نمی دانم ، احساس می کنم تو با بقیه زن ها فرق داری ، اشک هایت از غم و غصه است نه از روی ریا.... شاید هم احساست به همه مادرانه است . به خاطر همین همه برای حل مشکلشان به سراغ تو می آیند. امیدوارم خوشبخت بشی .
رفت ، خیلی سریع تر از آن چه فکرش را می کردم رفت و دیگر در زندگی ام پیدا نشد ، گاهی اوقات برخورد ما با آدم ها برای تکمیل زندگی اجتماعی مان هست . این مرد در زندگی من آمد تا دوباره حسی را در من زنده کند که مرده بود . تا به من یاد آور شود که باید به خیلی ها کمک کنم. رفت و هیچ رد پایی از خود باقی نگذاشت ، در طی سفر یک بار هم ندیدمش ، انگار فرشته ای بود برای من و حالا محو شده بود .
اولین مسافر از کشتی پیاده شدم ، چشم انداختم تا آشنایی را پیدا کنم ، امیلی با لباسی سیاه و حالی نذار به سمتم آمد ، به محض دیدنش سرمای بدی در وجودم حس کردم ، آیا کسی مرده بود که من را خواسته بودند ؟ مامان ؟
امیلی خودش را در آغوشم انداخت ، دستانم را نمی دانستم کجا قرار دهم ، از خودم جدایش کردم و عصبی پرسیدم : چی شده ؟ امیلی چی شده ؟
- مادر ....
دستش را گرفتم و از میان جمعیت بیرون کشیدم ، کمی که از ازدحام اطرافمان کم شد بی حوصله پرسیدم : امیلی ؟ به من نگاه کن ، من رو از لندن به این جا آوردی که گریه کنی ؟ برای خانم جانسون چه اتفاقی افتاده؟
بریده بریده گفت : مامان ... حالش بده ... دگتر گفت تا چند روز دیگر زنده نیست ، سه هفته پیش برف آمده بود ، مامان بیرون رفته بود و خوب ....خوب ... سینه پهلو کرد ... مدام تو را صدا می زند... تمام این سه هفته می گوید با تو کار دارد !
خودم هم نمی دانستم چه گونه افسار اسب را دردست می فشردم و هدایتش می کردم. امیلی کنج گاری نشسته بود و از ترس صدایش در نمی آمد.در این سرمای استخون سوز بیرون رفتن آن هم برای پیرزنی فرتوت کار احمقانه ای بود. این مدت فکر می کردم اطرافیانم کارهای احمقانه انجام می دهند !
دختر ايران زمین آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۲, ۱۰:۱۹ قبل از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دختر ايران زمین آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

***
دست چروکیده اش را در دست فشردم ، تکه گوشت نحیف چروکیده ای که می دیدم ، دیگر آن زنی نبود که با اعتماد به نفس در مراسم عروسیم ایستاد و اعتراض کرد . دیگر آن زنی نبود که همسرم را به او سپردم .
چشمانش را باز کرد ، سرم را جلو بردم و گفتم : منم سورنا ...
چشمانش را بست و چند لحظه انگار ذهنش فعال شده باشد چشمانش را باز کرد ، لبانش را تکان داد ، سرم را جلو بردم و گفتم : جانم ؟ چیزی می خواهید ؟
بریده بریده و آرام نالید : ادوارد ...
چشمانم را با درد بستم ، چگونه می گفتم از حال و روز پسرش بی خبرم ، یک ماه هست که بی خبرم : نیست اینجا ، من هر کاری بخواهید انجام می دهم.
- می سپرمش به تو ! .....تنهاش نذار .... قسم بخور ....
سرم را با درد تکان دادم ، همه عالم می خواستند عشق من را بسنجند ؟ وقتی از جانب من پاسخی ندید گفت : تا قسم نخوری من راحت نمی میرم ... می خواستم بیایی تا مطمئن شوم بعد از من زنی مادرانه برای پسرم دل می سوزاند ... تنهایش نگذار ... ناراحت است..عصبی است ... تو تنهایش نذار ... قسم می خوری ؟
مگر می شد من ادوارد را تنها بگذارم . زبانم در دهان نمی چرخید که قسم بخورم ، قسم می خوردم بر سر چه ؟ بر سر عشقم ؟ قسم می خوردم برای کاری که تنها هدف زندگیم بود ؟ خدایا ، چرا هیچ کس باورم نداشت !
انگار ناراحتی را در نگاهم دید که چنگ زد و دستم را گرفت : من مادرم ... تا مطمئن نشوم ادوارد بعد از من پشت و پناهی دارد راحت نمی میرم ... بگذار با خیال راحت بمیرم ...
اشک هایم صورتم را داغ کرده بود ، زبانم را سختی در دهانم چرخاندم و گفتم : قسم می خورم . ... قسم می خورم تا آخرین لحظه ی عمرم با ادوارد باشم .
فشار دستانش کم شد و من وحشت زده از تخت فاصله گرفتم ، نمی خواستم صحنه ی مرگش را ببینم ، چشمانم را بستم و عجول صلیب کشیدم و از اتاق خارج شدم .
امیلی تنها چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد ، روی نیمکت کنار امیلی نشستم ، هنوز سرش را به دیوار تکیه داده بود و اشک می ریخت ، صدای قدم های محکمی که در راهرو می دوید ، استرس خاصی در وجودم افکند ، با دیدن آیسون ، خودم را جمع کردم و زیر لب امیلی را صدا زدم .امیلی با دیدن برادرش ایستاد . اما آیسون بدون توجه به ما به سمت اتاق رفت. همه می دانستیم عفونت تمام بدن پیرزن را فرا گرفته بود و هیچ امیدی به زنده ماندش نبود . تنها سه روز بعد از آمدن چشمان خانم جانسون برای همیشه بسته شد . انگار تنها قسم دادن من آرامش روحش را فراهم کرد و از زمین دور شد.
خم شدم و مشتی خاک برداشتم ، نمی خواستم فکر کنم اگر ادوارد اینجا بود ، در برابر مرگ مادرش چه عکس العملی نشان می داد. نمی خواستم فکر کنم باید چگونه به ادوارد خبر دهم . خاک را بر روی قبر ریختم و از جایم بلند شدم .
آیسون ایستاده بود ، پالتوی بلند مشکی اش مرا یاد ادوارد انداخت، نمی خواست فکر کن دوباره سیاه پوش شده ایم . مامان در حالی که کنارم ایستاده بود گفت : به متیو خبر دادی ...
با تکان سر جواب مثبت دادم و زیرلب آرام گفتم : فقط خواستم سریعا ادوارد را برگرداند .
از قبرها فاصله گرفتم و به سمت کلیسا رفتم ، پنج شمع روشن کردم برای خودم ، ادوارد ، متیو و دو تا برای خانم جانسون . به مجسمه مریم مقدس نگاهی انداختم ، طلب آمرزش کردم و از کلیسا خارج شدم .
مامان: دخترم ، فعلا پیش ما باش تا متیو و ادوارد بر گردند .
در حالی که سوار کالسکه می شدم با عجله گفتم : نه مامان ، باید به خانه بروم و خانه را آماده کنم .
مامان مغموم سری تکان داد و رفتن من را تماشا کرد .
از دیدن خانه ی خاک گرفته و کثیفم، احساس کردم چه قدر اززندگی فاصله گرفته بودم . روی همه چیز یک لایه خاک گرفته بود و بوی نم تمام خانه را اشباع کرده بود. با احتیاط از پله بالا رفتم ، بعد از پیدا شدن ادوارد دیگر این نیم طبقه در خانه ی ما کاربردی نداشت ، اما نقشه هایی که من داشتم ، باید تمام اتاق ها را مرتب می کردم.
ادوارد برمی گشت ، سالم ، خندان و ما دوباره زندگی را از سر می گرفتیم . امیدم به بهبودی ادوارد باعث شد تمام دو هفته را به مرتب کردن خانه بگذرانم .
***
امیلی در حالی که سرک می کشید ، نگران پرسید : به ادوارد خبر داده ای ؟
- نه !
منتظر به عرشه چشم دوختم ، با دیدن ادوارد بر روی ویلچر ، احساس کردم از روی بلندی سقوط کردم . از همین فاصله هم می دیدم که لاغر تر از همیشه شده ، دیگر در قیافه اش اثری از ادوارد گذشته نبود ، به موهای سفیدش افزوده شده بود ، امیلی که متوجه حال خرابم شده بود ، دست انداخت در بازویم و بریده بریده گفت : حتما مشکلی پیش آمده.
از کالسکه پایین آمدم ، رو به امیلی گفتم : به سمتشان برو . من با شما نمی آیم.
-برای چه سورنا ! حماقت نکن ، بگذار توضیح بدهند .
- من نمی آیم امیلی ، برو و خودت را به آن ها نشان بده ، نگذار بیشتر از این منتظر بمانند.
از دور نگاهشان می کردم ، خدایا من چه کرده بودم ! راه را اشتباه رفته بودم .... اشتباهی به چه بزرگی و غیر قابل بخشش .
رویم را بر گرداندم و به ستون تکیه دادم ، نرم نرم روی زمین نشستم و سرم را روی پاهایم گذاشتم خراب کرده بودم . دستی روی شانه ام نشست ، سرم را بالا آوردم با دیدن متیو خودم را در آغوشش انداختم .
- گریه نکن سورنا . چه اتفاقی افتاده ؟
- ادوارد ....ادوارد ....
- در مورد این موضوع بعدا حرف می زنیم ، برای چه می خواستی به اینجا بیاییم ....
- خانم جانسون ..... مرده ....
انقباض فکش را حس کردم ، کلافه دستی در موهایش کشید . با دست دیگرش سعی داشت من را در آغوش خودش نگه دارد .
- برای چی ؟ ادوارد ....هنوز ....
- هیس ... فعلا در مورد این موضوع بگذار خودش برایت توضیح دهد . بیا برویم ، دیدم از امیلی جدا شدی . الان منتظر ما هستند .
- نه ....نه... من الان نمی آیم ، شما بروید من در شهر خرید دارم .
- دروغ می گویی !
راست می گفت من دروغ می گفتم ، نمی خواستم با ادوارد رو به رو شوم ، از متیو خواستم خودش به ادوارد خبر دهد . می دانستم این کارم مثل تمام کارهایم اشتباه است . چند ساعتی در شهر بی هدف قدم زدم ، هوا کم کم رو به تاریکی می رفت ، ترس مثل خوره به جانم افتاده بود.هر چه هوا تاریک تر می شد ، تازه می فهمیدم چه اشتباهی کردم که تنها در شهر ماندم . درشکه ای کنارم نگه داشت ، با دیدن متیو نتوانستم خنده ام را پنهان کنم .
- سوار شو . نمی دونستم انقدر بی فکری !
بی حال سوار شدم و پرسیدم : ادوارد خبر دار شد ؟
- اشتباه کردی سورنا ... خودت باید آنجا می بودی ... خبر دار شدم ... حال و روز مساعدی ندارد . هیچ کداممان را در اتاقش راه نمی دهد .
***
دختر ايران زمین آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۲, ۱۰:۲۰ قبل از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دختر ايران زمین آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

***
دست چروکیده اش را در دست فشردم ، تکه گوشت نحیف چروکیده ای که می دیدم ، دیگر آن زنی نبود که با اعتماد به نفس در مراسم عروسیم ایستاد و اعتراض کرد . دیگر آن زنی نبود که همسرم را به او سپردم .
چشمانش را باز کرد ، سرم را جلو بردم و گفتم : منم سورنا ...
چشمانش را بست و چند لحظه انگار ذهنش فعال شده باشد چشمانش را باز کرد ، لبانش را تکان داد ، سرم را جلو بردم و گفتم : جانم ؟ چیزی می خواهید ؟
بریده بریده و آرام نالید : ادوارد ...
چشمانم را با درد بستم ، چگونه می گفتم از حال و روز پسرش بی خبرم ، یک ماه هست که بی خبرم : نیست اینجا ، من هر کاری بخواهید انجام می دهم.
- می سپرمش به تو ! .....تنهاش نذار .... قسم بخور ....
سرم را با درد تکان دادم ، همه عالم می خواستند عشق من را بسنجند ؟ وقتی از جانب من پاسخی ندید گفت : تا قسم نخوری من راحت نمی میرم ... می خواستم بیایی تا مطمئن شوم بعد از من زنی مادرانه برای پسرم دل می سوزاند ... تنهایش نگذار ... ناراحت است..عصبی است ... تو تنهایش نذار ... قسم می خوری ؟
مگر می شد من ادوارد را تنها بگذارم . زبانم در دهان نمی چرخید که قسم بخورم ، قسم می خوردم بر سر چه ؟ بر سر عشقم ؟ قسم می خوردم برای کاری که تنها هدف زندگیم بود ؟ خدایا ، چرا هیچ کس باورم نداشت !
انگار ناراحتی را در نگاهم دید که چنگ زد و دستم را گرفت : من مادرم ... تا مطمئن نشوم ادوارد بعد از من پشت و پناهی دارد راحت نمی میرم ... بگذار با خیال راحت بمیرم ...
اشک هایم صورتم را داغ کرده بود ، زبانم را سختی در دهانم چرخاندم و گفتم : قسم می خورم . ... قسم می خورم تا آخرین لحظه ی عمرم با ادوارد باشم .
فشار دستانش کم شد و من وحشت زده از تخت فاصله گرفتم ، نمی خواستم صحنه ی مرگش را ببینم ، چشمانم را بستم و عجول صلیب کشیدم و از اتاق خارج شدم .
امیلی تنها چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد ، روی نیمکت کنار امیلی نشستم ، هنوز سرش را به دیوار تکیه داده بود و اشک می ریخت ، صدای قدم های محکمی که در راهرو می دوید ، استرس خاصی در وجودم افکند ، با دیدن آیسون ، خودم را جمع کردم و زیر لب امیلی را صدا زدم .امیلی با دیدن برادرش ایستاد . اما آیسون بدون توجه به ما به سمت اتاق رفت. همه می دانستیم عفونت تمام بدن پیرزن را فرا گرفته بود و هیچ امیدی به زنده ماندش نبود . تنها سه روز بعد از آمدن چشمان خانم جانسون برای همیشه بسته شد . انگار تنها قسم دادن من آرامش روحش را فراهم کرد و از زمین دور شد.
خم شدم و مشتی خاک برداشتم ، نمی خواستم فکر کنم اگر ادوارد اینجا بود ، در برابر مرگ مادرش چه عکس العملی نشان می داد. نمی خواستم فکر کنم باید چگونه به ادوارد خبر دهم . خاک را بر روی قبر ریختم و از جایم بلند شدم .
آیسون ایستاده بود ، پالتوی بلند مشکی اش مرا یاد ادوارد انداخت، نمی خواست فکر کن دوباره سیاه پوش شده ایم . مامان در حالی که کنارم ایستاده بود گفت : به متیو خبر دادی ...
با تکان سر جواب مثبت دادم و زیرلب آرام گفتم : فقط خواستم سریعا ادوارد را برگرداند .
از قبرها فاصله گرفتم و به سمت کلیسا رفتم ، پنج شمع روشن کردم برای خودم ، ادوارد ، متیو و دو تا برای خانم جانسون . به مجسمه مریم مقدس نگاهی انداختم ، طلب آمرزش کردم و از کلیسا خارج شدم .
مامان: دخترم ، فعلا پیش ما باش تا متیو و ادوارد بر گردند .
در حالی که سوار کالسکه می شدم با عجله گفتم : نه مامان ، باید به خانه بروم و خانه را آماده کنم .
مامان مغموم سری تکان داد و رفتن من را تماشا کرد .
از دیدن خانه ی خاک گرفته و کثیفم، احساس کردم چه قدر اززندگی فاصله گرفته بودم . روی همه چیز یک لایه خاک گرفته بود و بوی نم تمام خانه را اشباع کرده بود. با احتیاط از پله بالا رفتم ، بعد از پیدا شدن ادوارد دیگر این نیم طبقه در خانه ی ما کاربردی نداشت ، اما نقشه هایی که من داشتم ، باید تمام اتاق ها را مرتب می کردم.
ادوارد برمی گشت ، سالم ، خندان و ما دوباره زندگی را از سر می گرفتیم . امیدم به بهبودی ادوارد باعث شد تمام دو هفته را به مرتب کردن خانه بگذرانم .
***
امیلی در حالی که سرک می کشید ، نگران پرسید : به ادوارد خبر داده ای ؟
- نه !
منتظر به عرشه چشم دوختم ، با دیدن ادوارد بر روی ویلچر ، احساس کردم از روی بلندی سقوط کردم . از همین فاصله هم می دیدم که لاغر تر از همیشه شده ، دیگر در قیافه اش اثری از ادوارد گذشته نبود ، به موهای سفیدش افزوده شده بود ، امیلی که متوجه حال خرابم شده بود ، دست انداخت در بازویم و بریده بریده گفت : حتما مشکلی پیش آمده.
از کالسکه پایین آمدم ، رو به امیلی گفتم : به سمتشان برو . من با شما نمی آیم.
-برای چه سورنا ! حماقت نکن ، بگذار توضیح بدهند .
- من نمی آیم امیلی ، برو و خودت را به آن ها نشان بده ، نگذار بیشتر از این منتظر بمانند.
از دور نگاهشان می کردم ، خدایا من چه کرده بودم ! راه را اشتباه رفته بودم .... اشتباهی به چه بزرگی و غیر قابل بخشش .
رویم را بر گرداندم و به ستون تکیه دادم ، نرم نرم روی زمین نشستم و سرم را روی پاهایم گذاشتم خراب کرده بودم . دستی روی شانه ام نشست ، سرم را بالا آوردم با دیدن متیو خودم را در آغوشش انداختم .
- گریه نکن سورنا . چه اتفاقی افتاده ؟
- ادوارد ....ادوارد ....
- در مورد این موضوع بعدا حرف می زنیم ، برای چه می خواستی به اینجا بیاییم ....
- خانم جانسون ..... مرده ....
انقباض فکش را حس کردم ، کلافه دستی در موهایش کشید . با دست دیگرش سعی داشت من را در آغوش خودش نگه دارد .
- برای چی ؟ ادوارد ....هنوز ....
- هیس ... فعلا در مورد این موضوع بگذار خودش برایت توضیح دهد . بیا برویم ، دیدم از امیلی جدا شدی . الان منتظر ما هستند .
- نه ....نه... من الان نمی آیم ، شما بروید من در شهر خرید دارم .
- دروغ می گویی !
راست می گفت من دروغ می گفتم ، نمی خواستم با ادوارد رو به رو شوم ، از متیو خواستم خودش به ادوارد خبر دهد . می دانستم این کارم مثل تمام کارهایم اشتباه است . چند ساعتی در شهر بی هدف قدم زدم ، هوا کم کم رو به تاریکی می رفت ، ترس مثل خوره به جانم افتاده بود.هر چه هوا تاریک تر می شد ، تازه می فهمیدم چه اشتباهی کردم که تنها در شهر ماندم . درشکه ای کنارم نگه داشت ، با دیدن متیو نتوانستم خنده ام را پنهان کنم .
- سوار شو . نمی دونستم انقدر بی فکری !
بی حال سوار شدم و پرسیدم : ادوارد خبر دار شد ؟
- اشتباه کردی سورنا ... خودت باید آنجا می بودی ... خبر دار شدم ... حال و روز مساعدی ندارد . هیچ کداممان را در اتاقش راه نمی دهد .
***


آرام اما پر از استرس در اتاق را باز کردم ، ادوارد بدون آنکه نگاهم کند گفت : برو بیرون ... مگر نگفتم می خواهم تنها باشم ؟
غم نگاهم را گرفت .تعللی کردم اما بعددر را آرام پشت سرم بستم و نفس عمیقی کشیدم ،تکیه زدم به در و سرم را روی شانه خم کردم قبل از رفتن می توانست با تکان دادن چرخ ها صندلیش را جا به جا کند ، اما الان کوچکترین عکس العملی از خودش نشان نداد .
- سلام
تکان خوردن ناگهانیش را حس کردم ، به خودم جرئتی دادم و با قدم های نه چندان محکم جلو رفتم ، جلویش ایستادم ، بی روح نگاهم کرد ، زانوهایم را خم کردم تا جلویش زانو بزنم که داد بلندش مانعم شد : چی می خواهی ؟ مادرم را کشتی بس نبود !
خشونت صدایش ، بغض نگاهش و حس غمگین نهفته لا به لای جملاتش چشمانم را تا بیشترین حد ممکن از هم باز باز کردند، من ؟ لب هایم به سختی تکان خورد و حرف ذهنم را بازگو کرد : من ؟
دست هایش را روی زانو مشت کرد و کمی به سمتم متمایل شد . انگار تلاش می کرد تا انگشتانش را دور گلویم گره نکند
- آره تو ! چی کار کردی تو سورنا ؟ چی کار کردی ؟ من نباید خودم را به تو می سپردم ! .
متقابلا در حوابش فریاد زدم : من قاتلم ؟ ادوارد به من نگاه کن ! منی که هر راهی رو امتحان کردم تا تو دوباره سالم شوی ؟ منی که هرچی داشتم به پای تو ریختم .. دستمزدم این بود ؟ تو بگو من چی کار کردم که قاتلم؟
نفس عمیقی کشید و نگاه پر آشوبش رو از چشمهام دزدید.
تو اگر به فکر این نمی افتادی که بری لندن ، اگر من را از مادرم دور نمی کردی حداقل می تونستم آخرین لحظات عمر مادرم رو اینجا باشم ، کنارش !
بازدمم مثل پرنده ای در قفس سینه ام حبس شد . رنگ از صورتم پرید ، خدایا می دانستی طاقتم تمام شده ، می دانستی که دیگر نمی توانم در برابر ادوارد صبور باشم .می دانستی و دوباره امتحانم کردی ؟
با سکوتم به ادوارد مجال دادم برای ادامه دادن ، بلند تر داد زد : تویی که من رو اونجا رها کردی ! حتی نیومدی ببینی من مردم یا نه!
عصبی شدم : من ؟ می فهمی چی می گویی ؟ من را به آنجا راه نمی دادند !
طغیان کرد ، بیشتر از قبل : لعنتی اونجا مثل زندان بود ...می فهمی؟ حق داری ... دست و پای تو رو نبستند به تخت که .... با تو مثل یک جانی برخورد نکردند که ...با من همچین رفتاری داشتند!
زبانم در دهانم خشک شد ، متعجب گفتم : چی؟
دستانش را بالا آورد ، دور هر دو دستش کبود بود : تو خبر نداشتی نه ؟
روی زمین نشستم ، ادوارد یک لحظه ساکت شد ، تمام بدنم سرد بود ، باز هم اشتباه ! نمیدانم در چهره ام چه بود که یک لحظه عقب نشینی کرد ، که صدایش را بالا برد و متیو را صدا زد .
در پر شتاب باز شد و متیو و پشت بندش امیلی هراسان وارد اتاق شدند. مردمک لرزان متیو روی چهره ام ثابت شد . به سمتم آمد. نمی خواستم باید من را با این مرد بیگانه که روزی همسرم بوده تنها می گذاشتند. قبل از اینکه متیو دستانش را زیر بازویم بگذارد فریاد زدم : بروید بیرون ...
- اما ...سورنا ...
- گفتم بروید بیرون!
متیو مردد دست امیلی را گرفت و از اتاق خارج شدند ، به محض بسته شدن در ، دستم را روی زمین گذاشتم تا بلند شوم . پاهایم می لرزید اما باید محکم می ماندم و دفاع می کردم از خودم ، حقم و جایگاهم !
دختر ايران زمین آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۲, ۱۰:۲۲ قبل از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دختر ايران زمین آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

- به من نگاه کن ؟ ... من همون دختر پنج سال پیش هستم ؟ همون دختری که بهش قول داده بودی خوشبختش کنی؟
- سورنا بس کن ... من تو را طلاقت داده بودم ،به قولم عمل کردم تا آخرین لحظه که می توانستم خوشبختتت کردم و بعد که نمیتوانستم رفتم .
زخم های قدیمی روحم سر باز کردند ، خونی که از زخم هایم می ریخت قدرت تفکر و منطقم را گرفته بود ! دوبار هبرگشته بودم به پانزده سالگی ، بی رحم ، خودخواه و بی منطق !
- جالبه .... یک سال منتظر ماندم ، بعدش هم بی خبر طلاقم دادی ! تو می فهمی منتظر بودن یعنی چی ؟ می فهمی هر روز توی یک ستاد در رفت و آمد باشی و مدام دلت بلرزد که مبادا خبر مرگ کسی روبه تو بدهند یعنی چی ؟ مگه من از تو خواستم بروی جنگ ؟ منی که التماست می کردم نرو ! نمی خواهد ! ما دینمون رو به این خاک دادیم ! منی که ضجه می زدم نرو !
- سورنا !
- صبر کن .... حرف هایت را زدی بگذار من هم حرف بزنم .... می فهمی تنها توی اتاقی سر کنی که می دانی با فاصله ی یک طبقه صد ها مرد مست وجود دارند ؟ می دانی دو ساعت در اتاق مردی بلرزی و هق بزنی که مست است و مدام حواست باشد که بدمستی اش دامن تو را نگیرد ؟ می فهمی ؟ نه نمی فهمی ! نمی فهمی چی کشیدم !
پاهایم دیگر نمی توانستند تنم را نگه دارند .گوشه ی دیوار سر خوردم . خونریزی زخمم زیادی شدید بود ، جسمم را از پا در آورد .
- مگه قول نداده بودی ...مگه نگفتی نمی گذارم بار زندگی رو تنهایی به دوش بکشی ؟ ... خسته ام ادوارد .. دیگر توان ندارم ... فقط کافی است کمی دیگر به من فشار بیاید ... می روم ... می گذارم و می روم و هیچ ، هیچ کسی پیدایم نخواهد کرد .
دستی بر صورتم کشیدم و سرم را روی زانوهای خمیده ام گذاشتم . بند بند وجودم مرگ را طلب می کردند . سخت است ... سخت است ببینی شریک زندگیت چشم هایش را برروی تمام زحماتت ، تلاش هایت و همدردی هایت بسته و تو را مقصر می خواند !
جسم و روحم خسته بودند ، حس ماده پلنگی را داشتم که مبارزه ی سختی را پشت سر گذاشته .
ادوارد حرفی نمی زد ، دلم می خواست از اتاق خارج شوم ، دیگر نمی خواستم در اتاقی باشم که در آن حرمت ها و پرده ها دریده شده بود که در آن من خودخواهانه بر سر عشق زندگی ام منت گذاشته بودم . در همین لحظه همین لحظه هم می دانستم اشتباه کردم ، می دانستم دوباره زبانم را بی مهابا به گردش در آورده بودم . به خودم نهیب زدم ، هر کاری کردی ، هر فداکاری ، هر سختی که کشیدی از عشق خودت بود نباید منت می گذاشتی اصلا برای چه بهش گفتی ، غرورش را خدشه دار کرد ، تو به مردانگی اش توهین کردی !
صدای چرخیدن آرام چرخ ها و نفس های عمیق اما خسته اش ، ثابت کرد که مرد من حتی دیگر توان ماه های پیش را ندارد که راحت صندلیش را جا به جا کند. می توانستم نگاه خیره اش را حس کنم . سردرگمی و کلافگی اش از نفس هایش معلوم بود ، مگر من دو سال با صدای همین نفس ها زندگی نکردم .
- یک بار دیگر بگو ؟ چه گفتی ؟ تو در اتاق کی بودی ؟
صدایش می لرزید ، دستانش مشت شده روی پاهایش قرار گرفته بود ، صورتش قرمز و ملتهب بود ، یک لحظه ترسیدم ، اگر بلایی سرش می آمد ، هیچ وقت خودم را نمی بخشیدم .
سکوت و نگاه خیره ام را که دید ، به سمتم خم شد و برای بار دیگر شمرده شمرده گفت : دوباره بگو ... اون مرد مست کی بوده سورنا ...
قرمزی چشمانش ، دستان مشت شده اش و بلندی صدایش تمام قوای باقی مانده ام را گرفت ، آب دهنم را به سختی قورت دادم و نگاهش کردم ، سعی کردم به خاطر بیاورم من عاشق چه چیز این مرد شده بودم ؟
استواریش ؟ دیگر استوار نبود. خونسردیش ؟ پس این شیر نری که آماده ی حمله به من است کیست ؟ پشتیبانیش ؟ حال که جلویم قد علم کرده بود چه ؟
ترسیده پاهایم را در شکمم جمع کردم ، ترس را در چشمانم دید ؟ دودلی را در بند بند وجودم حس کرد ؟ نمی دانم چه دید که گره ی دستانش شل و لحنش ملایم تر شد : نمی خواهی جوابم را بدهی ؟
کم کم شبیه مردی می شد که دوستش داشتم ، دختر درونم فریاد زد ، بهش بگو ، بگو چه قدر سختی کشیده ای ، اما زن جهاندیده ی درونم بر سر من و دختر درونم فریاد کشید : او بیمار است ، تو باید صبور باشی ، تا الان هم بی مهری کرده ای !
چشمانم را بستم و زیر لب نالیدم : هیچ جا !
دختر ايران زمین آنلاین نیست.  
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۲, ۱۰:۲۳ قبل از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دختر ايران زمین آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

سورنا گفتنش ، نهیب زد بر تن خسته و روح زخمی ام ، در صدایش خبری از عصبانیت چند دقیقه پیش نبود اما ملامت گری و ناراضی بودنش از جوابم ، مشهود بود .
زن درونم هشدار داد : معذرت خواهی کن .تو خق نداشتی بر سرش فریاد بزنی !تو حق نداشتی منت بگذاری !
لبان خشکیده ام را جمع کردم . زن دورنم کشیده ای بر صورت دخترک خودخواه درونم زد ، دخترک سعی داشت مرا دوباره خودخواه کند: من ...من ... معذرت می خواهم ... نباید آن حرف ها را می زدم...من ...من !
بدون اینکه نگاهی به من بیاندازد چرخ ها را از جلویم دور کرد ، دختر درونم خودخواه تر فریاد کشید : من گفته بودم نباید معذرت خواهی کنی ! او باید بداند که تو هم سختی کشیده ای !
رنجیده دستم را تکیه گاه بدنم کردم و بلند شدم ، به اندازه کافی غرور خرد کرده بودم و خرد شده بودم ، پرده ها و حرمت ها دریده شده بود !...بس بود .. برای یک عمر بس بود !
متیو پشت در نگران نگاهم کرد ؛ تلو تلو خوران از کنارش رد شدم ، مست شراب اتفاقت بودم ! دستم را گرفت و مجبورم کرد برگردم با بغض التماس کردم : خواهش می کنم ...می خواهم تنها باشم !
خود مرا به آشپزخانه رساندم به بشکه آب کنار گنجه نگاهی انداختم ، می سوختم از غم درونم آتش گرفته بودم. آتشم راباید خاموش می کردم !
از سردی آب به خودم لرزیدم ...آتش درونم هنوز هم می سوزاند و آب سردی که دورم را پر کرده بود نمی توانست خاموشش کند .هوا از ریه هایم پر کشید اما من هنوز سرد نشده بودم . کسی با خشونت مرا از آب بیرون کشید . سیلی سنگین پشت بندش چشمانم را دوباره باز کرد .
تکانم می داد و حرف هایی به زبان می آورد گیج به دهانش خیره شدم !
***
متیو مادر را کنار زد ، سرگردان به چهره های بهت زده ی اطرافم نگاه کردم . صدای آشنای چرخ ها باعث شد ، هشدار دهنده به امیلی نگاه کنم ، از نگاهم خواند که نگران برادرش هستم که بدون معطلی از آشپزخانه خارج شد ؟
متیو به زور مرا در آغوش کشید ، دستانش بر روی موهایم خیس در گردش بود . تازه به عمق ماجرا پی برده بودم ، می لرزیدم و هق می زدم : من ...من ...نباید آن حرف ها را می زدم ... من ... من ...منظوری نداشتم !
- باشه ... تو تقصیری نداشتی ...الان خسته ای ... بیا استراحت کن ... کمی استراحت کنی اوضاع بهتر می شود .
مامان کنارم آمد و کمکم کرد از آشپزخانه خارج شوم . سرم را روی شانه ی مامان تکیه داده بودم ، صدای امیل را می شنیدم : چیزی نیست خسته است . نگران نباش ...
پوزخند زدم ، مگر مرد من نگرانم بود؟
بر روی تخت سرگردان نشستم ، نمی خواستم به این اتاق بیایم ، هیچ وقت دیگر پا در چنین اتاقی نمی گذاشتم ! رو به امیلی که سعی داشت پیراهن خیسم را با پیراهن خشک عوض کند نالیدم : من در این اتاق نمی خوابم
- باشه ، شب می رویم اتاق من ! تو الان خسته ای نمی توانی پله ها را بالا بیایی ...
استاد خندان لیوانی شیر گرم به دستم داد ، مزه مزه اش کردم شیرین بود ! استاد در جوابم نگاه پرسشگرم گفت : شیر و عسل است دخترم .
دختر ايران زمین آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۲, ۱۰:۲۸ قبل از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دختر ايران زمین آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

***
در عالم خواب و بیداری سرگردان بودم ، صداهای اطراف را می شنیدم و نمی شنیدم ! وجود اطرافیانم را در اطرافم درک می کردم و نمی شناختمشان !
-می دانستم خواب آور نمی خورد در شیرش ریختم . این دختر را رها کنید ، خسته است نیاز به استراحت دارد !
- من هم نمی دانم از چه حرف می زنی ادوارد ! سورنا تمام مدت پیش سافس بوده !
- مادرجان شما بیرون باشید ، من خودم کنارش می شینم !
دست های سردی بر روی دستم قرار گرفت ، دستم را جمع کردم! سردیش آزار دهنده بود !
غلتی زدم و سعی کردم چشمانم را باز کنم . دوباره همان دست سرد بر روی گونه ام نشست ! قبل از اینکه سرم را عقب بکشم چشمانم را باز کردم با دیدن ادوارد در خواب وبیداری زیرلب گفتم : معذرت می خواهم ...
در راهروی بیمارستان می دویدم ، مردی راهم را سد کرده بود ، به پاهایش نگاه کردم ! نبودند ! با وحشت جیغ زدم ! در سمت دیگر راهرو ادوارد روی تخت خوابیده بود ! به سمتش دویدم دست ها و پاهایش را بسته بودند ! صورتش سفید بود مثل مردگان ! تکانش می دادم و التماسش می کردم : بلند شو ... بلند شو ...ادوارد ...
کسی محکم تکانم می داد ! وحشت زده از خواب بلند شدم ، امیلی با گریه نگاهم کرد و گفت : خواب دیدی !
به ادوارد نگاه کردم که کنار تخت وحشت زده نگاهم می کرد ! خودم را به سمتش کشیدم ، ادوارد به سمتم خم شد و دستانم را گرفت : بخواب ، خواب بد دیده بودی ...
- نرو ... من می ترسم!
- باشه ...نمی روم ... استراحت کن !
- قول بده نمی روی ! قول !
کلافه ، موهای مرا کنار زد : بخواب سورنا ! بخواب !
لجوجانه دستش را در دستم گرفتم از رفتنش می ترسیدم تنها در جوابم لبخند خسته ای زد !
پاهایم را از سرما در شکمم جمع کردم ، پتوی گرمتری رویم نشست ...صدای مردانه داخل اتاق باعث شد بدون آنکه چشم باز کنم به حرف هایشان گوش دهم .
- نمی شناسمش ... دیگر آن دختری نیست که عاشقش شده بودم .. عوض شده ... با دیدن رفتار های تازه اش تعجب می کنم !
چه بی رحمانه پس زده شده بودم ... بی رحمانه عشقش سرد شده بود ، قطره اشکی از کنار چشمان بسته ام بر روی گونه ام سر خورد .
- سورنا تو بیداری ؟
چشمانم را باز کردم و نیم خیز شدم: حرف هایت نصفه ماند ؟ در حالی که با عجله از تخت پایین می آمدم غریدم : عوض شده ام ؟ عشقت سرد شده ؟ من که هر کاری می توانستم کردم ... معذرت خواهی ام کردم !
مبهوت نگاهم می کرد ، دستانم را محکم بر روی چشمانم کشیدم تا نگذارم اشک ها دردِ دلم را لو دهند . استاد نهیب زد : سورنا ... چند دقیقه صبر کن ! بگذار توضیحی دهم ! دستم را کشید و مجبورم کرد بنشینم !
صبر کن ادوارد حرفش را کامل کند !
ادوارد دستش هایش را به دسته ی صندلیش فشار می داد ، با تمام شدن حرف استاد با عصبانیت ، تند و بی وقفه گفت: من اگر حرفی زدم منظورم این بود تو به خاطر من عوض شدی ! ...سر سخت شدی ... می غری ... فریاد می زنی .. خوابت سبک شده ! هوشیار می خوابی ! من آرامشت را بهم زدم !
موهای خیس دور گردنم اذیت می کرد ، استاد بلند شد و آرام گفت : احساس می کنم سو تفاهم های زیادی بینتان است ...بنشینید و همه چیز را برای هم تعریف کنید .
با رفتن استاد منتظر نگاهم کرد ، سرم را پایین انداختم .
- قبل تر ها وقتی می خواستی حرف بزنی جلویم می نشستی و سرت را روی زانو ام می گذاشتی ، قبل تر از آن با هم به وسط مزرعه می رفتیم ... مسابقه می دادیم ... هرکه زودتر به مترسک برسد ! قبل تر از آن در همان موقع که متیو گم شده بود در آغوشم هق می زدی ! مشتاقم بدانم الان می خواهی چه کنی !
از جایم بلند شدم و جلویش زانو زدم ، سرم را روی زانوهایش گذاشتم و با بغض نالیدم : هیچ چیز با گذشته عوض نشده . من عذر می خواهم .
-چند بار معذرت خواهی می کنی؟ من حتی هنوز نفهمیدم برای چه معذرت خواهی کردی !
-نباید آن حرف ها را می زدم !
- باید می گفتی ! می گفتی تا من بفهمم و خودت هم آرام شوی !
دستانش در موهایم می رقصید ، با دلهره پرسیدم : تو من را قاتل نمی دانی ؟
- متاسفم ، اون لحظه حال خوبی نداشتم ، انتظار دیدنت را می کشیدم که امیلی گفت نیامدی بعدش هم خبر مرگ مادرم را دادند...من اشتباه کردم ...نباید اجازه می دادم به خودت فشار بیاوری ...به خودت استراحت بده ، من اینجا می مانم تو هم مدتی به خانه برو و استراحت کن .
- بدون تو به خانه برنمی گردم !
- شوخی نکن سورنا ... این دوری برای جفتمون خوبه !
دلخور از جایم بلند شدم : تو هنوز من را نبخشیدی !
- سورنا برای همین می گویم ... تو خسته ای ...ظرفیتت پر شده ... کمی استراحت کن بعد !
سرم را پایین انداختم و دستانم را در هم قفل کردم : من خوبم ...خیلی هم خوب !
چرخ را تکان داد و نزدیکم شد ، ته قلبم احساس کردم این مرد چرخ نشینِ رنجیده را می پرستم !به سمتم خم شد و پرسید : مرد مست کی بود ؟
دستانم را بیشتر در هم پیچیدم و تعریف کردم ... از جزئیات حرف نزدم از اینکه چه بین من و آن مرد در جریان بود...از ترس آن شبم ..از وحشت هر روزه ام در هتل ...
هر لحظه عصبانی تر می شد و من سعی می کردم بازهم خیلی از وقایع را پنهان کنم .
- تو نمی خواهی بگویی چه اتفاقی افتاده ؟
سرش را در میان دستانش فشرد و با صدایی ضعیف گفت : نه !
به سمتم چمدان باز نشده اش رفتم و بلندش کردم ، نگران نگاهم کرد ، با دست دیگر صندلیش را هل دادم .دستانش را روی چرخ ها گذاشت و کمک کرد . متیو با دیدن ما متعجب پرسید : به خانه می روید ؟
لبخندم نگران ترش کرد : نمی خواهید صبر کنید فردا صبح ؟ خانه الان سرد است !
- نه ! شومینه را روشن گذاشتم !
***


چمدان را کناری گذاشتم و آرام گفتم : گشنه نیستی ؟
- نه ، می خواهم استراحت کنم .
جلویش نشستم و سعی کردم لباسش را با لبس های راحتیش عوض کنم ، مچ کبودش را درست گرفتم ، رویش را برگرداند با صدایی خفه نالیدم : اینها ؟ .... من اشتباه کردم .. من ..من ...
دستش را با خشونت کشید : من خسته ام سورنا !
***
در حالی که سعی می کردم بیدارش نکنم ، نگران پاچه های شلوارش را بالا زدم ، مچ پاهایش هم کبود بود
- سورنا ؟
وحشت زده از جایم بلند شدم ، شرمگین نگاهش کردم ، خواب آلود پرسید : چه کار می کنی ؟
- هیچی می خواستم ببینم سردت هست یا نه !
- .....
با احتیاط از اتاق خارج شدم ، نفش عمیقی کشیدم و پشت در روی زمین نشستم ، چه اتفاقی افتاده بود؟من چه کرده بودم ؟ اشتباه از من بود ؟
***
استاد خندان نگاهم کرد و گفت : اگر می توانی مجابش کنی ، این هم یک شانس هست !
- می توانم روی کمک شما حساب کنم ؟ می ترسم بدتر صدمه ببیند !
بلند شد و جزوه ای به دستم داد : یکی از همکارانم از لندن فرستاده ! شاید کمکت کند ... قبول دارم با این کار ناخودآگاه دوباره امیدوارش می کنی و اگر به نتیجه نرسی بدتر از قبل صدمه می خورد ! کمی به خودت و ادوارد استراحت بده ! برای جفتتان لازم است ! من هم همیشه کنارت هستم ، می توانی چند روز اول از امیلی بخواهی پیشتان بیاید تا کمکت کند ، اگر زمین بخورد تو تنهایی نمی توانی کمکش باشی ! امیدوارش کن! بلند شو .
متعجب بلند شدم ، در حالی که آینه را جلویم می گرفت گفت : به خودت نگاه کن ! چند هفته است موهایت را مرتب نکرده ای ؟ آخرین باری که لباس تازه خریدی کی بود ؟ شک ندارم لباس رنگ روشن در کمدت پیدا نمی شود ! کجاست سورنایی که تا دو ماه بعد از عروسیش لباس های سفید می پوشید ؟
در آینه به خودم نگاه کردم ، حق با استاد بود ، زن درون آینه را نمی شناختم ، زیادی سنگین بود ،زیادی خانم بود !
آینه از جلویم کنار رفت : اول باید خودت شروع کنی ! راستی مایکل به اینجا آمده بود ، گفت هر موقع دیدمت بگویم هر موقع خواستی با ادوارد با هم به خانه اش بروید ! البته گفت در این دو هفته !
جزوه را برداشتم و حواس پرت گفتم : باشه ، با ادوارد صحبت کنم . خبرتان می کنم .
***
از آن روز بگو مگو هایمان دوباره شروع شد ، اصرار من برای امیدوار بودن و پافشاری ادوارد برای تن دادن به همین زندگی ! سعی کردم از راه دیگری وارد شوم : نمی خواهی بچه دار شویم ؟
ابتدا جا خورد ، سرگردان نگاهم کرد و زیرلب گفت : مگر الان بچه دار شویم چه مشکلی پیش می آید ؟
عصبانی از جایم بلند شدم اما قبل از ترک اتاق بی رحمانه به سمتش برگشتم و گفتم : تو وقتی بچه بودی دلت می خواست پدرت فلج باشد ؟
بی رحمانه دست بر روی ضعفش گذاشته بودم و فشار می دادم ، وقتی دیدم امیدوار کردنش سخت است ، تصمیم گرفتم از راهی دیگر مجابش کنم . از آن روز به بعد گیج بود ، مدت ها به صورتم خیره می شد ، انگار تازه به عمق ماجرا پی برده بود .
***
در حالی که لباسم را مرتب می کردم از آینه نگاهش کردم ، موهایش را شانه می کشید : نمی خواهی بگویی کجا می رویم ؟
- خانه ی مایکل !
دستش را پایین انداخت و گفت : برای چه ؟
- نمی دانم ، خواسته بود در این دو هفته هر موقع توانستم با تو به خانه اش بروم .به استاد گفته بود کار مهمی دارد .
در این چند روزه سعی کرده بودم با سورنا ی گذشته ام فاصله بگیرم ، استاد می گفت اگر بعضی از حمایت هایم را کمتر کنم ادوارد به خودش می آید و به روزی فکر می کند که من نباشم . می گفت این حمایت های همه جانبه من ، به ادوارد اجازه تکیه دادن می دهد و نباید این کار را می کردم ! از درون رنج می بردم اما تمام تلاشم بر این بود که به حرف های استاد گوش دهم . به خودم قول داده بودم این آخرین باری بود که شانسم را امتحان می کردم اگر این بار هم جواب نمی داد ، تسلیم تقدیر غیر منتظره ام می شدم و قبول می کردم همسرم ، مرد من و تنها تکیه گاهم فلج شده .
دختر ايران زمین آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان ملاقات غیر منتظره | Faezeh93 کاربر انجمن Faezeh93 رمان های کامل شده نوشته کاربران 94 ۲۳ فروردين ۱۳۹۳ ۰۹:۱۵ بعد از ظهر
معرفی و نقد رمان زمین من، زمین عشق | elnaz. کاربر انجمن ELNAZ. نوشته کاربران سایت 2 ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ ۰۱:۵۶ بعد از ظهر
معرفی و نقد رمان این غروب را تماشا نکن (جلد دوم تقدیر غیر منتظره) | دختر ایران زمین کاربر انجمن دختر ايران زمین نوشته کاربران سایت 24 ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ ۰۱:۵۳ بعد از ظهر
تقدير غير منتظره | دختر ايران زمبن کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب دختر ايران زمین نوشته کاربران سایت 137 ۵ مهر ۱۳۹۲ ۰۶:۲۵ بعد از ظهر
رمان تقدير غير منتظره | دختر ايران زمین کاربر انجمن دختر ايران زمین رمان های کامل شده نوشته کاربران 119 ۳۱ شهريور ۱۳۹۲ ۱۱:۳۴ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۱:۱۹ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا