تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
24. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    1 4.17%
  • 15 تا 20

    13 54.17%
  • 20 تا 25

    5 20.83%
  • 25 تا 30

    2 8.33%
  • بالای 30

    3 12.50%
صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 68
  1. Top | #21

    تاریخ عضویت
    1391,12,29
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    928
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تو قلب آدم هایی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    7,932
    تشکر شده 11,227 در 791 پست
    حالت من
    Ghati

    پیش فرض

    *** از پنجره به ادوارد خیره شدم، امیلی با خنده صندلی ادوارد را هل می¬داد و حرف می¬زد، این دختر با پیراهن سفیدی که بر تن داشت، همچون فرشته¬ها بود. ادوارد به باغچه خیره شده بود و هر ازگاهی جواب خواهر زیبا رویش را می¬داد. پرده را انداختم و به اتاق نگاه کردم، متیو سرخوشانه قهوه را مزه¬مزه می¬کرد، خسته نفسی تازه کردم و پرسیدم: امیلی اینجا چه کار می¬کند؟
    متیو نیم نگاهی به من انداخت: برای کمک به مامان آمده بود.
    مشکوکانه کنارش نشستم و لبخند زدم: مطمئنی برای کار دیگری اینجا نیامده بود؟
    متیو بدون توجه به حرف من گفت: تو خودت برای چه به اینجا آمده بودی؟
    به پنجره خیره شدم: دیروز افسر سافس به خانه آمده بود، می¬گفت در بریتانیا امکان درمان ادوارد وجود دارد. متفکرانه سر تکان داد: به من هم گفته بود، خودم خواستم با تو صحبت کنم. نظرت چیست؟
    - نمی¬دانم! هزینه بلیط کشتی، اقامت من آنجا خودش به تنهایی مبلغ زیادیست! اگر بخواهم ادوارد را هم ببرم هزینه درمان .... برای من خیلی سنگین است، حتی اگر جواهراتم را هم بفروشم بازهم پول کم دارم.
    به ادوارد چیزی نگفتم، نمی¬خواهم امیدوار شود و بعد دوباره به بن بست برسیم!
    متیو قهوه¬اش را کنار گذاشت موشکافانه نگاهم کرد: مشکل تو تنها مبلغ آن است؟
    - فعلاً مبلغ از همه مهم تر است! وضعیت روحی ادوارد! من اگر بروم چه کسی از ادوارد مراقبت می¬کند؟ به نظر می¬رسد رفتن به بریتانیا غیر ممکن است!
    از جایش بلند شد، کنجکاوانه حرکاتش را زیر نظر داشتم، تعداد زیادی از کاغذ از کمدش بیرون آورد نگاهی دقیق به آنها انداخت و گفت: چه قدر پول کم داری؟
    از جایم بلند شدم: متیو؟ من از تو پول خواستم؟
    متعجب نگاهم کرد و کاغذها را روی میز گذاشت، بازوهایم را در دست گرفت و مجبورم کرد بنشینم، دلجویانه سرم را در آغوش گرفت: من نگفتم تو پول نیاز داری، می¬دانم بزرگترین مشکلت هزینه است، من نخواستم به تو صدقه بدهم. از روزی که ادوارد پیدا شد، من می¬دانستم در بریتانیا امکان درمان ادوارد هست، اما، وضعیت روحی تو و ادوارد هیچ کدام از شما ها در شرایطی نبودید که بخواهم به یک باریکه¬ی نور امیدوارتان کنم. خودم مبلغی پول جمع کردم.
    - اما من از کسی پول قبول نمی¬کنم.
    - چرا لجبازی می¬کنی؟ من برای عروسی شما هدیه ندادم، فکر کن این هدیه¬ی من است. پوزخندی زدم و سرم را بالا گرفتم و گفتم: هدیه¬ی عروسی بعد از سه سال؟ کمی دیر شده است متیو.
    دلخور نگاهم کرد و از جایش بلند شد، دستی در موهای لختش کشید و گفت: برای رفتن به بریتانیا چه قدر پول لازم داری؟
    - اگر جواهراتم را بفروشم، یک سری اوراق بهادار هم دارم آن¬ها را هم نقد کنم به اندازه پول سفر خودم کافی است اما برای ادوارد...
    - اشتباهت همین جاست! تو اول برو، تمامی جوانب را بررسی کن بعد به فکر بردن ادوارد باش. شاید من بتوانم اینجا مقداری از پولت را سرمایه گذاری کنم! آن موقع از سود آن و وام می¬توانی ادوارد را هم ببری! تا آن موقع دوباره می¬توانیم پنبه بکاریم! از فروش پنبه¬ها هم می¬توانیم مقداری پول کسب کنیم.
    از جایم بلند شدم، به حرف¬های متیو فکر کردم، دستم ناخودآگاه به سمت گردنبند یاقوت گردنم رفت، نمی¬توانستم به خودم دروغ بگویم این گردنبند و گوشواره¬هایش برای ارزشمندترین شی بودند. به ادوارد نگاه کردم و گفتم: من نمی¬توانم برای فروش جواهراتم به شهر بروم. تو می¬توانی برای من بفروشیش؟
    متیو ناراحت نگاهم کرد: باشه.
    گردنبند را با بغض باز کردم، گوشواره¬هایم را هم از گوشم جدا کردم، نگاه آخر به یاقوت¬هایش انداختم، مگر کسی می¬دانست آنها یادآور زیباترین خاطرات زندگیم هستند؟ کسی می دانست این یادگار دوران خوش زندگیم است .
    گردنبد و گوشواره هایی که ادوارد برای نامزدیم خریده بود ، من مطمئن بودم قیمتش برای همسر کشاورز خارج از وسعش است .
    گردنبند و گوشواره¬های را از من گرفت، در برابر چشمان حیرت زده¬ی من، کاغذهای اوراق بهادارش را به سمتم گرفت، مبهوت نگاهش کردم و پرسیدم: منظورت از این کار چیست متیو؟
    اخم کم رنگی کرد و گفت: من خودم جواهراتت را از تو می¬خرم ... این هم مبلغ آن است.
    لجوجانه پا بر زمین کوبیدم و گفتم: متیو ! خواهش می¬کنم.
    متیو عصبانی نگاهم کرد و گفت: تو می¬خواستی آن¬ها را بفروشی؟ درسته؟ برای تو مهم است چه کسی آن¬ها را می¬خرد؟
    - اما...
    - اما و اگر نداریم! من آن¬ها را خریده¬ام! تمام شد!
    ***
    ادوارد کنجکاوانه نگاهم کرد، در جوابش لبخندی زدم و دستانم را زیر کتف هایش قرار دادم، کمکش کردم روی تخت بنشیند، پتو را روی پاهایش کشیدم، مچ دستم را گرفت، پرسش¬گر نگاهش کردم، روی تخت نشستم و گفتم : چیزی می¬خواهی ادوارد؟
    در چشمانم خیره شد، غم همیشگی چشمانش آتشم می¬زد، نفس عمیقی کشید و گفت: اتفاقی افتاده که من از آن بی¬خبرم؟
    - نه.
    با دلخوری نگاهم کرد و گفت: دروغ نمی¬گویی...درسته؟
    سرم را پایین انداختم تاب نگاه کردن به چشمانش را نداشتم: بگذار بروم استحمام کنم بر می¬گردم صحبت می¬کنیم.
    با غیظ دستم را رها کرد، ناراحت از جایم بلند شدم و به سمت حمام رفتم.
    موهای خیسم را در دست فشردم و از آینه به ادوارد خیره شدم، بدون حرف نگاهم می¬کرد، دست در موهایم کردم و شروع به تکان دادنشان کردم. تمام مدت ادوارد به من خیره شده بود. به سمت ادوارد رفتم، سرم را پایین انداختم: می¬خواهی بخوابیم؟
    ویرایش توسط دختر ايران زمین : 1393,04,03 در ساعت ساعت : 12:13 بعد از ظهر


  2. 9 کاربر از پست دختر ايران زمین تشکر کرده اند .


  3. Top | #22

    تاریخ عضویت
    1391,12,29
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    928
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تو قلب آدم هایی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    7,932
    تشکر شده 11,227 در 791 پست
    حالت من
    Ghati

    پیش فرض

    بدون حرف سعی کرد خودش را جا به جا کند. کمکش کردم که در تخت دراز بکشد. پتو را تا روی سینه¬اش کشیدم و از طرف دیگر تخت به زیر پتو خزیدم. صدای نفس¬های سنگین ادوارد خبر از عصبانی بودنش می¬داد. به سمت ادوارد چرخیدم و نگاهش کردم، چشمانش باز بود از گوشه¬ی چشم نگاهم کرد، جرات بیشتری به دست آوردم و خودم را به سمتش کشیدم، سرم را روی سینه¬اش گذاشتم، دستش را دور بدنم پیچید. نفس¬های عصبیش اذیتم می¬کرد. بهتر بود خودم لب باز می¬کردم و حرف می¬زدم. نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی می¬کردم نلرزد گفتم: افسر سافس در مورد امکان درمان تو در بریتانیا پیشنهاد داد، با متیو حرف زدم قرار است حدود یک ماه دیگر من اول به بریتانیا بروم اگر همه چیز مثبت بود بر می¬گردم و با هم می¬رویم.
    فشار دست ادوارد دور کمرم که هر لحظه بیشتر می¬شد، نفسم را بریده بود، با خشم غرید: من اینجا نقش یک عروسک را دارم؟ چرا قبل از اینکه تصمیم بگیرید با من حرف نزده بودید؟
    با عجله از جایم بلند شدم، موهایم را کنار زدم و گفتم: تو راضی نیستی؟ ادوارد خواهش می¬کنم این تنها شانس ماست!
    کلافه نگاهم کرد: نه... من نمی¬آیم!
    - چرا؟
    - نمی¬خواهم الکی هزینه کنیم و در آخر هم به نتیجه نرسیم!
    - اما ادوارد!
    رویش را از من برگرداند: تمامش کن سورنا.... نمی¬خواهم... من نمی¬آییم... نمی¬گذارم تو هم تنها بروی ... یک زن تنها در کشور غریب! بس کن سورنا....
    دستش را گرفتم و گفتم: اما... ادوارد ... من خودم می¬توانم از پس این کار بر¬آیم ... باور کن ... افسر سافس هم هست! او می¬تواند کمکم کند.
    بدون حرف خیره نگاهم کرد، سرم را پایین انداختم و گفتم: نگو نه... ! آرزوی هر دو ما سلامتی تو ... باور کن آرزومه که دوباره روی پا ببینمت. ادوارد خواهش می¬کنم... ما که چیزی برای از دست دادن نداریم...
    با خشونت دستش را از بین دستانم کشید و با صدای ضعیف گفت: دیدی گفتم ... خسته شدی! تو هم از بودن با من خسته شدی ... حق هم داری ...زندگی با یک مرد فلج رویایی نیست...!
    با خشونت از تخت پایین آمدم، بدون توجه به ادوارد از اتاق خارج شدم، در اتاق با صدای بلندی بسته شد.
    به سمت پذیرایی رفتم و روی یکی مبل¬ها نشستم، سر دردناکم را بین دستانم فشردم. پاهایم را بالا آوردم و در شکمم جمع کردم، نفس عمیقی کشیدم، ادوارد حق نداشت هر حرکت من را به پای خستگی¬ام بگذارد. یک ساعتی به همان حالت نشستم، وقتی از آرامش ذهنم مطمئن شدم آرام وارد اتاق شدم، بیدار بود و سرش را به تاج تخت تکیه داده و به سقف خیره شده بود.
    در را آرام بستم و سمت ادوارد روی تخت نشستم، منتظر نگاهم کرد، موهایم را به پشت گوشم هدایت کردم و گفتم: اگر اتاق را ترک کردم نمی¬خواستم بیشتر با هم مشاجره کنیم. باور کن من خسته نشدم... به خدا قسم خسته نشدم. به مسیح قسم خسته نشده¬ام. باور کن ادوارد. اگر می¬خواهم به بریتانیا برویم برای اینکه دیدن شادی تو بزرگترین آروزی من است. فکر می¬کنی نمی-فهمم؟ خسته¬ای ادوارد ... گاهی اوقات فکر می¬کنم از دست من هم خسته شدی...
    ادوارد با اضطراب بین حرفم پرید: آره ... خسته شدم. از اینکه می¬بینم هر شب با کمر درد می¬خوابی، از اینکه غم چشمات دیوونه-ام کرده خسته¬ام ... از اینکه کابوسم شده روزی که تو حالت بد شود و من نتوانم کمکت کنم... خسته شدم.
    دست دراز کردم و موهای پریشانش را کنار زدم: پس بگذار یک شانس به هر دویمان بدهیم! ما که چیزی را برای از دست دادن نداریم.
    ادوارد دستانش را باز کرد، سرش را خم کرد : فکر نکن متوجه نشدم ، اما گوشواره و گردنبندت کجاست؟
    بغضم سر باز کرد و با اشک نالیدم: فروختم !
    منقبض شدن فکش را حس کردم ، به سختی از بین دندان ها قفل شده اش پرسید: برای چی ؟
    - به پول نیاز داشتیم.
    دستش را پشتم فشار داد و زیر لب نالید: کل شق کوچولو ی من ! زندگیم به تو می سپرم ... نا امیدم نکن

    ویرایش توسط دختر ايران زمین : 1393,04,03 در ساعت ساعت : 12:16 بعد از ظهر

  4. 9 کاربر از پست دختر ايران زمین تشکر کرده اند .


  5. Top | #23

    تاریخ عضویت
    1391,12,29
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    928
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تو قلب آدم هایی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    7,932
    تشکر شده 11,227 در 791 پست
    حالت من
    Ghati

    پیش فرض

    پیراهنم را جمع کردم و به ادوارد نگاه کردم، با احتیاط پرسیدم: مشکلی نداری؟
    ادوارد لبخند غمگینی زد: نه ...خوبم، گفتی پرزیدنت هم در تئاتر شرکت می¬کند؟
    لبخندی زدم و با سر به لژ مخصوص پرزیدنت اشاره کردم و گفتم: درسته. شایعه شده امروز صبح پرزیدنت خواب دیده که در این تئاتر ترور می¬شود.
    ادوارد به لژ خیره شد: چرا باید ترور شود؟ الان قهرمان مردمه...! جنگ را برده... ! چرا باید ترورش کنند؟
    سری تکان دادم: قهرمان شمالی¬ها..! تمام جنوبی¬ها از او متنفر هستند...! او خانه¬ی آنها را آتش زده...! غارت کرده و استقلالشان را گرفته... ! فکر نمی¬کنم برای آنها قهرمان باشد همان طور که برای من قهرمان نیست.
    ادوارد متعجب نگاهم کرد: نیست...؟
    نتوانستم جوابش را بدهم، فضای سالن تاریک شد، در دل نالیدم: اگر زیاده خواهی پرزیدنت نبود الان همسر من روی صندلی چرخدار نمی¬نشست.
    نمایش زیاد جذبم نکرده بود، از سر کنجکاوی به لژ خیره شدم، مری لینکن همسر پرزیدنت با غرور و تکبر نشسته بود، سرم را کمی کشیدم تا بتوانم پرزیدنت را ببینم، هاله ای از چهره¬ی لاغر مردی را می¬دیدم. ادوارد دستم را فشرد و آرام پرسید: اتفاقی افتاده؟
    سری تکان دادم و گفتم : نه...
    بازیگر روی صحنه گفت: ای پست شرف منش بی فطرت نسب!*
    قهقهه¬ی تماشگران برخاست، دلشوره¬ی خاصی احساس می¬کردم، سرم را روی شانه¬ی ادوارد گذاشتم و نالیدم: ادوارد دلشوره دارم.
    ادوارد با نگرانی نگاهم کرد: می¬خواهی برویم؟
    صدای بلند مردی اجازه نداد جواب ادوارد را بدهم، مرد با بهت داد زد: رئیس جمهور را کشتند.
    سراسیمه به لژ مخصوص نگاه کردم، چهره¬ی رنگ پریده و لاغر لینکن که به دیواره¬ی لژ تکیه داده بود توجه همگان را جلب کرد، مری لینکن در کنارش زانو زده بود.
    همهمه¬ای در سالن به پا خواست، نگهبانان مانع از خروج افراد از سالن شدند. تنها یک فکر از ذهنم گذشت، قاتل خوب می¬دانست در چه قسمت از نمایش اقدام کند ... تنها دیالوگی که باعث می¬شد خنده¬ی حضار اجازه¬ی شنیدن صدای گلوله را ندهد.
    با وحشت به ادوارد نگاه کردم، دستان سردم را در دستانش گرفت و با نگرانی به اطراف نگاه کردم، پیرمردی که کنارم نشسته بود، سرخم کرد و گفت: قاتل فرار کرده است. نگهبانان تا چند ساعت دیگر اجازه¬ی خروج به ما نمی¬دهند!
    ****
    * آمریکا، از مجموع کتب تاریخ ترسناک، تری دیری، نشر افق ،ص 120، رویای مرگبار
    ویرایش توسط دختر ايران زمین : 1393,04,03 در ساعت ساعت : 12:22 بعد از ظهر

  6. 8 کاربر از پست دختر ايران زمین تشکر کرده اند .


  7. Top | #24

    تاریخ عضویت
    1391,12,29
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    928
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تو قلب آدم هایی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    7,932
    تشکر شده 11,227 در 791 پست
    حالت من
    Ghati

    پیش فرض

    ***
    دست های خیسم را به پیش بندم کشیدم و رو به ادوارد که روزنامه به دست در آشپزخانه نشسته بود گفتم : می شود خبر را کامل برای من هم بخوانی ؟
    ادوارد روزنامه ای را که امروز صبح متیو آورده بود ، پایین آورد و نگاهی به من انداخت ، سرم را کج کردم و گفتم : لطفا ! وقت ندارم که بخوانم!
    روزنامه را جلوی صورتش گرفت و شروع به خواندن کرد: صبح امروز پرزیدنت لینکن پس از تلاش بسیار پزشکان فوتکردند، طبق تحقیقات پلیس قاتل جان ویکس بوت یکی از محبوب ترین بازیگران آمریکا اقدام به قتل رئیس جمهور کرده بوده است.
    یک لحظه قیافه ی جان بوت در ذهنم تداعی شد ، پیشانی فوق العاده بلندش ، موهای فر خورده ای که هوش از سر طرفدارانش می برد و و سبیل پهنی که همیشه در صورتش خودنمایی می کرد ، اصالتا جنوبی بود . یک لحظه مکالمه خودم را ادوارد در تئاتر به یاد آوردم : قهرمان شمالی ها ! تمام جنوبی ها از او متنفر هستند ! او خانه ی آنها را آتش زده ! غارت کرده و استقلالشان را گرفته ! فکر نمی کنم برای انها قهرمان باشد!
    ادوارد متعجب پرسید : گوش می دهی سورنا ؟
    صادقانه نگاهش کردم و به سمتش رفتم ، لیوان آب را به سمت ادوارد گرفتم و گفتم: نه...متاسفم ... می شود دیگر نخوانی ؟ دیگر نمی خواهم بهش فکر کنم !
    روزنامه را تا کرد و روی میز گذاشت ، لیوان آب را از دستم گرفت : چرا نمی خواهی گوش بدهی ؟
    زیر لب زمزمه کردم: چون من از مرگ لینکن خوشحالم !
    هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشد ؛ خونسرد لیوان آب را به لب هایش نزدیک کرد : برای چی ؟
    انگشتانم را به بازی گرفتم و جوابش را ندادم، پوزخندی زد : بگذار من بگویم، تو از لینکن بدت می آید چون اون شوهرت را ازت گرفت، درسته؟ خوشبختی را ازت گرفت ! تو یک مرد سالم به جبهه فرستادی و الان ...
    نتوانستم طاقت بیاورم و بین حرفش پریدم ، دستانش را در بین دستانم گرفتم و گفتم : ادوارد ؟ خواهش می کنم بس کن !
    ساکت شد و نگاهی ناراضی به من انداخت ، کوتاه گفت : می خواهم استراحت کنم .
    ***
    متیو لبه ی کت مردانه اش را بالاتر کشید : سورنا به قدری خانه ات سرد است که می ترسم یخ بزنم ! چرا شومینه را روشن نکردی ؟ ادوارد کجاست؟
    سرم را پایین انداختم و دستانم را روی شعله ی اجاق گرم کرد و جواب دادم : نمی توانم...خوب شد آمدی ... نتوانستم شومینه پذیرایی را روشن کنم.... ادوارد ... حالش بد بود ، با یک آرام بخش خواباندمش !
    متیو به سمت شومینه ی پذیرایی رفت ، چوب ها را جا به جا کرد ، سر چوبی را به کمک اجاق شعله ور کرد و شومیه را روشن کرد ، از سر قدردانی نگاهش کردم ، متیو گفت : شومینه ی اتاق ها؟
    نمی خواستم به اتاق ها برود : نه ، آنها روشن هستند !
    با عجله نگاهی به پنجره انداخت، دانه های درشت برف سریع بر روی زمین می نشستند ،عجولانه گفت: باید بروم سورنا...با این برف ممکن است به دیر به خانه برسم ...خدا نگهدار ..
    بعد از رفتن متیو ، در اتاق را با تردید باز کردم ، جلو رفتم ، ادوارد هنوز خوابیده بود، به پتوهای متعددی که روی ادوارد انداخته بودم خیره شدم ، امیدوارم بودم نفهمد که حتی نمی توانم شومینه را روشن کنم !
    سرما هر لحظه بیشتر از قبل می شد ، برای بار آخر با ناامیدی روی زمین نشستم و سعی کردم شومینه ی اتاق را روشن کنم ... باز هم نشد ... کمرم درد می کرد و سردم بود . ناامید به سمت شومینه ی روشن پذیرایی رفتم ، پشت به اتش روی زمین دراز کشیدم ، گرمای آتش باعث شد درد بی امان کمرم کمتر شود .
    با صدای ادوارد ، هراسان از جایم بلند شدم ، درد کمرم باعث لب بگزم ، خودم را به اتاق رساندم ، ادوارد با دیدن من متعجب پرسید: سورنا؟ چرا انقدر اینجا سرد است؟
    نزدیکش شدم و پرسیدم: سردته؟
    - نه تا وقتی که خواب بودم ، چند تا پتو روی من انداختی ؟ هوای اتاق واقعا سرده !
    - نه ... سرد نیست .
    ادوارد با پوزخند نگاهی به لباسم های پشمی ام کرد : سرد نیست ؟ دست هات سرده ! تو خونه ای گرم، چند تا بلوز می پوشی؟
    منتظر جواب من نماند و به شومینه خاموش نگاه کرد ، سرزنشگر نگاهم کرد ، سرم را پایین انداختم وزیر لب گفتم : هیزم کم داشتیم ، گفتم فعلا شومینه ی پذیرایی را روشن کنم.
    ادوارد نگذاشت حرفم را کامل کنم و سرزنشگرانه گفت : دروغ نگو سورنا !
    نا امید نگاهش کردم : من دروغ نگفتم.
    - چرا دروغ گفتی ، دیروز انبار هیزم ها را دیدم ، به اندازه ی یک هفته هیزم داریم... فلج شدم ... کودن نیستم که ! تو هیچ وقت نمی توانستی شومینه را روشن کنی ! درست گفتم نه؟ هر کاری کردی شومینه روشن نشد ، درسته؟
    سرم را پایین انداختم و جوابش را ندادم ، ادوارد سعی کرد ، با کمک دستانش در تخت بنشیند ، نگاهی به من انداخت و: اگر بتوانی کمکم کنی کنار شومینه بنشینم ، می توانم روشن کنم.
    با دستپاچگی نگاهش کرد : نه ... نه .
    بدون توجه به چشم های متعجب ادوارد ، به سمت دیگر تخت رفتم و پتو را کنار زدم تا خودم بخوابم ، درد کمرم بیشتر شد ، زیر پتو رفتم و رو به ادوارد گفتم : لازم نیست.... من که می خواهم بخوابم ... پتو ها هم به اندازه ی کافی گرم هستند ...
    بدون حرف ، پاهایم را در شکمم جمع کرد تا دردم آرام گیرد ، ادوارد نگاهی گذرا به من انداخت ودوباره در تخت دراز کشید ، نمی توانست بدون کمک من درتخت بچرخد ، به سقف نگاهی انداخت و گفت : هر جور راحتی ...
    بی تاب دلم را فشار دادم و سرم را در بالش فرو بردم تا صدای گریه ام ادوارد را بیدار نکند . در تخت جا به جا شدم ، پاهایم را بیشتر در شکمم فرو بردم و قطره اشک مزاحم را کنار زدم و سعی کردم پشت به ادوارد بخوابم، صدایم زد، نمی¬خواستم برگردم ،نمی خواستم ببیند گریه کرده ام.
    از صدای خش خش پتو ها حدس زدم که ادوارد در حال تلاش برای جا به جایی است . با ملایمت من را به سمت خودش کشید ، به قدری درد داشتم که توان مقابله و مقاومت را نداشته باشم . . دستی از پشت روی صورتم نشست و خیسی صورتم را لمس کرد. صدای متعجب ادوارد در گوشم پیچید : دردت خیلی زیاد است سورنا ؟
    با درد به سمتش چرخیدم و نگاهش کردم ، اشک هایم را پاک کرد و دستانش را باز کرد ، خودم را جابه جا کردم تا نزدیکش شوم.
    دستش بر روی کمرم می لغزید ، آرام گفت : به خاطر همین نخواستی شومینه را روشن کنم ؟ کمرت خیلی درد می کند؟ درست مثل همان موقع ها ! طاقت درد زیاد نداری .
    سرم را در سینه اش فرو بردم و حرفی نزدم. دردم شدت گرفت ، با بغض به یغه ی لباسش چنگ انداختم ، فشار دستش را بیشتر کرد و با خشم غرید : عصاره ای که همیشه می خوردی کجاست؟
    با بی حالی نالیدم : لازم نیست ادوارد ... الان دردم آرام میشود .
    ادوارد با خشم غرید: نمی شود ! نمی شود ! سورنا .... خدایا .... من به تو چی بگویم .
    سرم را به سینه اش تکیه دادم ، چشمانم را بستم وسعی کردم دردم را فراموش کنم و با صدایی آرام نالیدم : بگو بخواب ... بگو دوستم داری !
    بوسه اش را روی موهایم حس کرد و بعد زمزمه های عاشقانه اش که درد را از یادم می برد .
    با صدای افتادن چیزی با ترس در جایم نیم خیز شدم ، با دیدن ادوارد که روی زمین افتاده بودم ، از تخت پایین آمدم ، سعی می کرد بدون توجه به من بنشیند ، صندلی چرخدار کمی آن طرف تر روی زمین افتاده بود . دستم را زیر بازو هایش گذاشتم و به دیوار تکیه اش دادم . ادوارد نفس نفس می زد ، با غیض سعی کرد دستم را پس بزند . درد کمرم کمتر شده بود اما قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوفت ، جلویش زانو زدم و پرسیدم : خوبی ؟ درد نداری ؟ برای چی افتادی ادوارد ؟
    نگاهش را از من گرفت و با دست راستش آرنج دست چپش را مالید ، دستم را دراز کردم و آرنجش را در دست گرفتم و پرسیدم: دستت درد می کنه؟
    به سمت دیگر نگاه کرد ، کنارش به دیوار تکیه دادم و سرم را به روی شانه اش گذاشتم ، آرام پرسیدم : نمی خواهی بگویی برای چه افتادی ؟ به قدری با وحشت از خواب پریده بودم که قلبم هنوز دیوانه وار به سینه ام می کوبید . ادوارد جوابم را نداد و تنها سرش را به دیوار تکیه داد و چشم هایش را بست . خم شدم و سرم را روی پاهایش گذاشتم ، پاهایم را به حالت جنینی در شکم جمع کردم و چشمانم را بستم . با صدایی خش دار غرید : مگر کمرت درد نمی کند ! بلند شو در تخت بخواب !
    جوابش را ندادم و تنها به چهره اش خیره شدم. کلافگی در چهره اش بیداد می کرد ، چشمانم را بستم و گفتم : چرا نمی ذاری طمع خوشبختی را بچشم؟
    چرا طوری رفتار می کنی که من از خودم متنفر بشوم ؟
    با غیض فریاد زد : من ؟ من که رفته بودم ! خودت خواستی ! کسی مجبورت نکرد ! کی دم از عشق می زد ؟ کی می گفت بدون من می میره ؟
    توان بلند کردن صدایم را نداشتم ، آرام گفتم : من ! من دوست دارم ادوارد ! اما باور کنی این تویی که نمی خواهی عشقم را باور کنی ! تو بگو...بگو کجا لغزیدم ... کجا اشتباه کردم که فکر می کردی همراهت نمی مونم؟ بگو.... چرا هر کاری انجام می دهم ...هر حرفی می زنم ... فکر می کنی به خاطر مشکل تو!
    به رگ های برجسته ی گردنش نگاه کردم . انتظار داشتم ادوارد داد بزند ...عصبانی شود اما بر خلاف انتظار ادوارد دستی در موهایم کشید و گفت : حق با توست ... تو هیچ جا نلغزیدی ... هیچ کجا کم نذاشتی ... اما ...
    نفس عمیقی کشید و حرف هایش را قطع کرد ، منتظر نگاهش کردم که لبخند محزونی زد : موهایت را رنگ نمی کنی ؟
    با تعجب نگاهش کردم ، دستی در موهایم کشید و ادامه داد : خواهش می کنم رنگ کن هر موقع تارهای سفید بین موهایت را می بینم ...احساس می کنم تقصیر من بوده ... اگر من...اگر من... من اذیتت نمی کردم ......ببخش سورنا ... ببخش...
    حرف هایش را با کشیدن نفس عمیق صدا داری قطع کرد. ترجیح دادم حرفی نزنم. چشمانم را بستم تا بتوانم به تن خسته ام اجازه ی استراحت دهم.
    خمیازه ای بلند کشیدم و چشمانم را باز کردم، سرم را روی پایش جا به جا کردم . ادوارد با خنده نگاهم کرد و پرسید : درد نداری ؟
    چشمانم را به منظور خوبم بستم و بعد از چند ثانیه باز کردم. بلند شدم وبه سمت پنجره رفتم، ادوارد متعجب حرکاتم را دنبال می کرد. برف تمام مزرعه را پوشانده بود بدون توجه به چهره ی متعجب و کنجکاو ادوارد از داخل کمد برای خودم و ادوارد لباس گرم بیرون آوردم و با خنده سرم را کج کردم و رو به ادوارد گفتم : بیرون برویم؟
    ویرایش توسط دختر ايران زمین : 1393,04,03 در ساعت ساعت : 12:23 بعد از ظهر

  8. 6 کاربر از پست دختر ايران زمین تشکر کرده اند .


  9. Top | #25

    تاریخ عضویت
    1391,12,29
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    928
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تو قلب آدم هایی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    7,932
    تشکر شده 11,227 در 791 پست
    حالت من
    Ghati

    پیش فرض

    ***
    شال را محکم تر دور خودم پیچیدم : تو سردت نیست؟
    ادوارد بدون توجه به من به مزرعه نگاهی انداخت و بعد از سکوت طولانی مدتی گفت : هوای اردوگاه سردتر بود.
    متعجب نگاهش کردم اولین باری بود که مستقیما به اردوگاه اشاره می کرد .
    باید علت تمام این گوشه گیری ها را می فهمیدم باید می فهمیدم در سر ادوارد چه می گذرد. با صدایی آرام نالیدم : خیلی سخت بود ؟
    پوزخندش پر رنگ تر شد ، دانه های درشت برف روی شانه اش نشست : سخت تر از الان نبود.
    بدون توجه به برف، رو به رویش زانو زدم و دستان پوشیده شده در دستکش قهوه ای مشکیش را در دست گرفتم و گفتم :چرا به نظرت الان سخت تر است ؟
    مدتی خیره به چشم هایم نگاه کرد و لب باز کرد : هیچ پناهگاهی برای استراحت کردن نبود... عده ای در تابستان از گرما و در زمستان از سرما می مردند...رابرت سینه پهلو کرده بود ...غذای لازم برای اسرا نبود ... رابرت نیاز به دارو داشت..آن روز ...آن روز ...من...
    به چشمان به اشک نشسته اش خیره شدم . سرم را روی پاهای بی حسش گذاشتم ، من حق نداشتم اشک هایش را ببینم. ادوارد ادامه داد ...
    هوا سرد بود ، مثل الان، من سرما خورده بودم...رابرت پالتوی سربازیش را به من داد...به قدری حالم بد بود که نتوانستم مجابش کنم پالتویش را بپوشد... می گفت : نه ...سورنا منتظر توست ... کسی منتظر من نیست ..
    از اعماق قلبم سپاس گذار رابرت بودم ، رابرت بزرگترین لطف را در زندگی من کرده بود .سرم را بالا آوردم حالا که ادوارد شروع به حرف زدن کرده بود نباید اجازه می دادم ساکت شود. به چشم های منتظرم خیره شد و ادامه داد : تا حد مرگ کتک خورده بودم...درست چند ساعت بعد از آن نمی توانستم پاهایم را احساس کنم...رابرت شد پاهایم...روز فرار رابرت تیر خورد..اما کمک کرد همراه بقیه فرار کنم..من را به یک نفر سپرد ... خون زیادی از دست داده بود ... تنش داغ بود.. من هیچ کاری نتوانستم بکنم...حتی نتوانستم جسدش را خاک کنم... من مقصر مرگ رابرت بودم..اگر من همراهشان نمی رفتم سرعت رابرت کم نمی شد ....اگر ...اگر ...
    گل انداختن گونه هاش، ثابت می کرد حال خوشی ندارد، سرم را جلو بردم، فاصله ی باقی مانده بین صورتمان را تنها بخاری که از نفس هایمان پدیدار می شد پر کرده بود ...
    به چشمان نمناکش خیره شدم و گفتم : هیچ اگری وجود ندارد ! تو مقصر نبودی ...
    ادوارد تنها به چشمانم خیره شد ، چشم هایم را با اطمینان بستم و سرم را جلو بردم ..
    ***
    شال گردن را از گردن ادوارد باز کردم ، دست کش هایش را در آورد و روی تخت پرت کرد ... طبق عادت این چند وقت خم شدم و بالاتنه اش را به سمت خودم کشیدم تا بارانی را از تنش جدا کنم... هوای خانه بهتر شده بود و دیگر از سرمای استخوان سوزش خبری نبود... ادوارد با ترید لب باز کرد : اگر کمرت در نمی گیرد ...می توانم شومینه را روشن کنم...
    به شومینه روشن و چشمان بسته ادوارد خیره شدم ، در خواب ناله ای کرد و سعی کرد جا به جا شود. محض احتیاط سرم را جلو بردم تا متوجه حرفش شوم...کلمات نامفهومی از گلویش خارج شد .
    به سمت آشپزخانه رفتم وسعی کردم کارهای باقی مانده را به پایان برسانم.
    چشمانم را تنگ کردم و به آخرین کوک بالشتک دوختم .نیمه شب بود. لیوانی شیر داغ ریختم و به سمت اتاق حرکت کردم .
    بازوی ادوارد را در دست فشردم و صدایش زدم. نگاهی به صورت معصوم اما رنج دیده اش انداختم از اولین دیدارمان خیلی فرق کرده بود. زیر لب غر زد : بگذار بخوابم سورنا...
    -بخواب ... اما اول این شیر را بخور بعد ...
    شیرا را در حالت خواب و بیداریش به ادوارد خوراندم . بدون حرف کنارش دراز کشیدم . حالت صورتش در هم بود... به عمق احساساتم پی بردم راست بود من این مرد را با تمام کاستی هایش می پرستیدم ، ناخودآگاه دستانم را باز کردم و ادوارد را به سمت خودم کشیدم ، اجازه دادم سرش روی سینه ام قرار گیرد .بوسه ای بر روی موهایش زدم و زیر لب گفتم : عاشقتم
    ویرایش توسط دختر ايران زمین : 1393,04,03 در ساعت ساعت : 12:25 بعد از ظهر

  10. 8 کاربر از پست دختر ايران زمین تشکر کرده اند .


  11. Top | #26

    تاریخ عضویت
    1391,12,29
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    928
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تو قلب آدم هایی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    7,932
    تشکر شده 11,227 در 791 پست
    حالت من
    Ghati

    پیش فرض

    نگاه خیره ی مایکل معذبم می¬کرد.
    متیو و ادوارد در حال صحبت کردن بودند و هر از گاهی مایکل را در بحث¬شان دخالت می¬دادند اما وی باز هم تمام حرکاتم را زیر نظر داشت. خانم جانسون با هیجان ادامه داد: پسر نجیبی است. تنها زندگی می¬کند. می¬خواست این هفته به بریتانیا برگردد اما سفرش را به دو هفته بعد موکول کرد.
    سفر به بریتانیا ... لعنتی ... باید هر چه زودتر با ادوارد حرف می¬زدم و نتیجه¬ی قطعی را به افسر سافس اطلاع می¬دادم.
    رو به خانم جانسون لبخند زدم، حرافی¬هایش در مورد مایکل عصبانی¬ام می¬کرد. مامان تمام حواسش به خانم جانسون بود. با عذر خواهی کوچکی از آنها دور شدم. به ادوارد نگاهی انداختم به نظر می¬آمد نیازی به من نداشت.
    به سمت امیلی حرکت کردم، گوشه¬ای از سالن ایستاده بود و به جمعیت نگاه می¬کرد. برایم دست تکان داد.
    - چه خوب که موهایت را رنگ کردی! ادوارد را هم مجبور کن موهایش را رنگ کند. نگاهش کن، از متیو کوچکتر است اما هر کس نداند فکر می¬کند ده سال از متیو بزرگتر است.
    خریدارانه نگاهش کردم حق با امیلی بود، موهای قهوه¬ای تیره که بین آنها تارموهای سفید خودنمایی می¬کرد در مقایسه با موهای یکدست تیره متیو...
    مرد من دو سال از متیو کوچک تر، هر چند شکسته تر بود... پخته¬تر و دنیا دیده¬تر در برابر برادر عجول و دم¬دمی مزاجم.
    - اجازه رقص با شما را دارم بانو؟
    مبهوت به مایکل نگاه کردم، این مرد می¬خواست چه چیزی را ثابت کند ... ناتوانی مرد من برای سر پا ایستادن؟
    نگاه مبهوت امیلی را حس کردم، می¬توانستم تصور کنم با آن چشم های سبز تیره¬اش به ما خیره شده. صدای متیو آرامش از دست رفته¬ام را بازگرداند: متاسفم مایکل ...سورنا به من قول داده بود...
    مایکل لبخندی زد و دستش را به سمت امیلی دراز کرد. امیلی بدون حرف دستش را در دستان مایکل گذاشت. متیو ساکت من را به سمت سالن رقص هدایت کرد.
    دستم را بر روی شانه¬اش گذاشتم.
    - از این پسر خوشم نمی¬آید...زیادی مرموز است ... باید ادوارد را می¬دیدی...
    سرم را چرخاندم تا به ادوارد نگاه کنم، با لبخند محزون به ما خیره شده بود. وقتی نگاه خیره¬ام را متوجه خود دید، چشمکی زد و یکی از دستانش را بالا آورد. متیو در حالی که به مایکل نگاه می¬کرد، به من تشر زد: حواست کجاست ... با آهنگ هماهنگ برقص...
    حواسم را به متیو و آهنگ جلب کردم، نگاهش را با نفرت از امیلی و مایکل که شادمانه می¬رقصیدند گرفت: پسره¬ی مرموز!
    ***
    ادوارد آرام گفت: دلت برای رقصیدن تنگ شده بود؟
    متحیر نگاهش کردم، می¬توانستم حسرت را در چشمانش ببینم، سرم را به علامت نفی تکان دادم و گفتم: نه ... خودت خوب می¬دانی من به رقص علاقه¬ای ندارم...
    ادوارد به تصویر خودش در آب خیره شد و گفت: مهمانی را یادت هست؟ مهمانی بعد از عروسیمان .... منتظر جوابم نشد و بیشتر به سمت آب خودش را خم کرد و ادامه داد: خیلی زیبا می¬رقصیدی ... هیچ وقت فکر نمی¬کردم روزی حسرت رقصیدن با تو را بخورم.
    دست لرزانم را روی شانه¬ی به جلو متمایل شده¬ی ادوارد گذاشتم و مجبورش کردم تکیه بدهد. دستانم را به آرامی از روی گردنش به سمت موهایش حرکت دادم و گفتم: روزی که فهمیدم روی صندلی چرخدار می¬نشینی با خودم عهد کردم پاهایت شوم... نگذارم در زندگی حسرت چیزی را بخوری... قبول دارم روزهای اول سخت بود ... من عادت کرده بودم به تکیه کردم به تو... من و تو با هم مشکلاتمان را حل می¬کردیم ... حالا نوبت من رسیده... من باید پایداری این عشق را ثابت کنم... جلویش زانو زدم: اما ادوارد تو ثابت کردی از من عاشق¬تری ... بر خلاف تصورم تو باز هم تکیه گاهی ...باز هم تو مشکلاتمان را حل کردی... خواهش می¬کنم مقاوم باش ... من قول می¬دهم دوباره همین جا روی همین سبزه¬ها کنار همین روخانه با هم بعد از مهمانی قدم بزنیم.
    ***
    کلافه دست در موهایش کشید و گفت: نمی¬شود سورنا... حداقل با متیو برو...
    خونسرد قهوه¬ی داغم را مزه¬مزه کردم و گفتم: نمی¬شود! متیو باید بماند کمک پدر، ادوارد من با افسر سافس می روم این مرد حداقل چهل و چند ساله است ... مثل پدرم می¬ماند... می¬توانم به او اعتماد کنم.
    ادوارد کلافه¬تر پرسید: چند وقت می¬مانی؟
    - نمی¬دانم، می¬روم، تمام شرایط را می¬سنجم و بعد بر می¬گردم تا با هم برویم. فکر کنم حدود سه هفته¬ای طول بکشد.
    رویم را برگرداندم و چشمانم را بستم، من یک ماه از ادوارد دور باشم؟ آیا واقعاً بقیه می¬توانستند به خوبی من از ادوارد مراقبت کنند؟ وقتی کابوس می¬دید چه کسی در آغوش می¬کشیدش؟ نفس¬های ادوارد را در کنار گوشم احساس کردم، رویم را به سمت ادوارد برگرداندم، لبخند محوی زد و نجوا گونه گفت: دلت برایم تنگ می¬شود؟
    خودم را در آغوشش انداختم با عجز نالیدم: من ... من ... دلم تنگ می¬شود...
    ادوارد موهایم را کنار زد و گفت: برو...برو و موفق برگرد من اینجا منتظرم ... مثل همیشه قوی باش ... به نتیجه کارت فکر کن ... به موفقیتت!
    ویرایش توسط دختر ايران زمین : 1393,04,04 در ساعت ساعت : 08:21 قبل از ظهر

  12. 7 کاربر از پست دختر ايران زمین تشکر کرده اند .


  13. Top | #27

    تاریخ عضویت
    1391,12,29
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    928
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تو قلب آدم هایی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    7,932
    تشکر شده 11,227 در 791 پست
    حالت من
    Ghati

    پیش فرض

    فصل سوم
    امید دوباره
    مضطرب به متیو نگاه کردم و برای چندمین بار سعی کردم تمام نکته ها را یادآوری کنم: متیو هر روز بهش سر بزن... به خانم جانسون گفتم تو هم یاد آوری کن... شب¬ها در اتاق تنها نخوابد... به مامان بگو گاهی به آنها سر بزند.
    هر جا توانستم تلگراف می¬زنم.
    متیو با خنده به سمت کشتی هلم داد و گفت: همه¬ی ما حواسمان هست... برو.
    عجولانه گفتم: خانم جانسون.
    اجازه نداد حرفم را کامل کنم و گفت: خانم جانسون مادر ادوارد هست مطمئن باش به خوبی تو از ادوارد مراقبت می¬کند. برای بار آخر برای متیو دست تکان دادم.کشتی دورتر می¬شد اما من مصرانه به ساحل نگاه می¬کردم، صدای افسر سافس باعث شد با کنجکاوی نگاهش کنم: اتاقتان را دیدید؟
    با تکان سر علامت مثبت دادم: متشکرم.
    - برای شام می¬توانید به سالن اصلی کشتی بیایید.
    سرم ر ا تکان دادم و رفتنش را تماشا کردم. از نگاه کردم به آب¬ها خسته شدم و قصد رفتن به اتاقم را کردم.
    ***
    برای چندمین بار راه بین تخت و روشویی را دویدم و دوباره خودم را روی تخت انداختم، بعد از شام، کشتی با حرکت امواج حرکات شدیدی داشت. با حس بدی از خواب پریده بودم و تا الان این چندمین بار بود که محتویات خالی معده¬ام را تخلیه می¬کردم. کشتی تکان محکمی خورد و دوباره همان حس نفرت انگیز درونم خودنمایی کرد. سعی کردم با دراز کشیدن وضعیتم را بهتر کنم. کسی در زد. با بی¬حالی از تخت پایین آمدم و در کوچک و فلزی اتاقم را باز کردم. تکان خوردن مداوم کشتی باعث شد به محض باز کردن در دوباره به روشویی اتاق بدوم. افسر سافس با نگرانی پشت سرم وارد اتاق شد، دستم را به روشویی گرفتم تا زمین نخورم. جلوتر آمد. فاصله¬ی¬مان کم بود، در واقع اندازه¬ی اتاق به قدری کوچک بود که نمی¬شد ذره¬ای در آن تکان خورد. سرم را بالا آوردم و با صدایی آرام که خودم به زور شنیدم گفتم: متاسفم.
    نزدیک¬تر آمد و بازویم را در دست گرفت، بازوی نحیفم در میان دستان مردانه و بزرگش گم شد. در حالی که کمکم کرد چند قدم فاصله¬ی روشویی و تخت را بروم خونسرد پرسید: بعد از شام این اتفاق افتاد؟
    - بله... لبخند محوی زد و گفت: دریا زدگی ... اولین بارتان است که سوار کشتی می¬شوید؟ چیز عادی است. بهتر است به عرشه بیایید کمی هوای خنک برایتان بهتر است. چند روز مراعات کنید و غذاهای سبک بخورید. چشمانم را بستم و اجازه دادم هوای خنک به صورتم برخورد کند. می¬توانستم مزه¬ی شوری دریا را حس کنم.
    بدون حرف کنارم ایستاده بود. زیر چشمی نگاهش کردم. دستانش را پشتش قلاب کرده بود و به آسمان نگاه می¬کرد. - خدای من چه سعادتی، اصلا فکر نمی¬کردم شما را اینجا ببینم. تمام تنم یخ بست، سرم را با احتیاط برگرداندم، از دیدن مایکل با کت و شلوار خوش دوخت کرم در حالی که زنی بازویش را گرفته بود، دستانم را مشت کردم، نیم نگاهی به افسر سافس انداختم، بدون توجه به من به آسمان خیره شده بود. لبخند مصلحتی زدم. مایکل با خنده سر تا پایم را نگاهی کرد و گفت: باید از مسیح متشکر باشم بابت اینکه شما را اینجا دیده¬ام. رو کرد به زنی که دست در بازویش انداخته بود و گفت: عزیزم. این همان خانمی است که میگفتم.
    زن دستش را جلو آورد و گفت: مایکلا هستم.
    ویرایش توسط دختر ايران زمین : 1393,04,04 در ساعت ساعت : 08:22 قبل از ظهر

  14. 6 کاربر از پست دختر ايران زمین تشکر کرده اند .


  15. Top | #28

    تاریخ عضویت
    1391,12,29
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    928
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تو قلب آدم هایی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    7,932
    تشکر شده 11,227 در 791 پست
    حالت من
    Ghati

    پیش فرض

    دستم را جلو بردم و به لباس عجیب زن خیره شدم ، بعد از جنگ دیگر خبری از دامن های گشاد و چین دار نبود و جای خودشان را به دامن های تنگ که از پشت پاپیون های بزرگ می خورد داده بود ، دامن های تنگ با بی شرمی برجستگی وکمر را نشان می داد : سورنا هستم .
    مایکل نگاهش به پشتم انداخت و گفت : آقای جانسون همراهتان نیستند ؟ آه یادم رفته بود. امیلی بهم گفته بود که شما می خواهید به بریتانیا بیایید.
    لعنت به تو امیلی !
    -اگر در سفر به مشکل برخوردید با کمال میل کمکتان می کنم ،
    زن بازوی مایکل را فشار داد و گفت : مایکل من خسته ام.
    مایکل تعظیمی کرد و گفت : به امید دیدار خانم جانسون.
    از پشت به پیراهن تنگ زن نگاه کردم ، رنگ قرمز تندش جلب توجه می کرد ، ناخود آگاه به پیراهن ودامن بلند، گشاد و پرچینم نگاه کردم که رنگ تیره اش قهوه ای داشت .
    - لباس شما زیباتر و متین تر است .
    با بهت به افسر سافس نگاه کردم ، هنوز به آسمان خیره شده بود. نگاه خیره را که دید، نیم نگاهی به من انداخت وگفت : بعد از جنگ این لباس ها مد شده است ! واقعا شرم آوره !
    ***
    سرم را گرداندم و به اطرافم نگاه کردم. هیچ کس حواسش به من نبود همه در حال خوردن غذایشان بودند ، وقتی سرم را برگرداندم با دیدن افسر سافس که بی خیال روبه رویم نشسته بود وغذا می خورد ، به وضوح جا خوردم .
    در حالی که تکه ای گوشت را به دهن می گذاشت گفت : به تمام کارکنان اینجا گفته ام دخترم هستید. نشستن یک خانم تنها بر سر میز ممکن است منجر شود مزاحمتان شوند.
    سرم را پایین انداختم وبه ظرف غذایم نگاه کردم ، از ترس بد شدن حالم تنها سوپ سفارش داده بودم.در افکار خودم غوطه ور بودم که افسر سافس گفت : راستی ، خواهش دارم ، لطفا به خاطر آبروی من هم که شده مواظب رفتارتان در اینجا باشید .
    نفس عمیقی کشیدم ، برای اینکه در این مدت خودم آرام باشم باید سورنایی را که بعد از ازدواج دردرونم کشته بودم ، زنده می کردم ، سعی کردم به یاد بیاورم در پانزده سالگی چگونه در برابر همه گان سرکشی می کردم .
    افسرسافس تکه ای لیمو در بشقابم گذاشت و گفت : بخورید ، برای جلویگری از حالت تهوع خوب است.
    - همسرتان در بریتانیا زندگی می کند ؟
    یک لحظه مکث کرد : نه !
    - یادم می آید گفتید با همسرتان در مورد وضعیت ادوارد صحبت کردید، راستی شما در خانه ی خانم جانسون مستقر بودید؟
    خیره نگاهم کرد ، لبخندی زدم ، دست از غذا خوردن کشید و به صندلی تکیه داد : باید برای شما توضیح دهم ؟
    با سوپم بازی کردم وگفتم : خب، برایم جالب بود. شما در خانه مادر همسر من مستقرشده بودید و از طرفی هیچ کس شما را نمی شناخت!
    - آیسون یکی از دوستان صمیمی من است. برای پیدا کردن برادرش از من کمک خواست و خوب، من هم کمک کردم من تنها منتظر بودم مستر ادوارد بهبود یابد تا بتوانم اطلاعاتی که می خواستم کسب کنم .
    سرم را پایین انداختم و سعی کردم خودم را سرگردم غذا خوردن نشان دهم .
    - صادق باشم وجود شما برای من مزاحم بود ! شما تنها باعث شدید وضعیت ادوارد بدتر شود .
    قاشق پر صدا از دستم افتاد . صدای خنده ی افسر سافس در سالن پیچید ، بلند می خندید مبهوت به چهره ی خندانش نگاه کردم ، دست از خندیدن که برداشت گفت : خانم جوان ! به جرات می گویم من از هرچی زن هست ، متنفرم ! شما ها فقط یاد گرفته اید با دلبری با ما بازی کنید ! اما .... اما ....شما بانوی جوان ! اولین زنی هستید که متنفر نیستم !
    از جایم بلند شدم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم. صدای خنده اش هنوز هم از پشت سر می آمد.
    ***
    کلاه آفتاب گیر را با یک دست روی سرم نگه داشتم و به روی عرشه می دویدم. هنوز از کشتی پیاده نشده بودم که کسی صدایم زد ، بی هوا برگشتم ، افسر سافس از روی عرشه گفت : هر کجا می خواهید بروید قبل از سه اینجا باشید ، کشتی ساعت سه دوباره حرکت می کند.
    سرم را تکان دادم و و سمتی که به تلگراف خانه ختم می شد دویدم.
    من تا هفته ی آینده به انگستان می رسم حال ادوارد خوب است؟
    امضا سورنا جانسون
    ویرایش توسط دختر ايران زمین : 1393,04,04 در ساعت ساعت : 08:22 قبل از ظهر

  16. 6 کاربر از پست دختر ايران زمین تشکر کرده اند .


  17. Top | #29

    تاریخ عضویت
    1391,12,29
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    928
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تو قلب آدم هایی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    7,932
    تشکر شده 11,227 در 791 پست
    حالت من
    Ghati

    پیش فرض

    وحشت زده به اطراف نگاه کردم ، بریتانیا برای من بیش از حد غریبه بود . افسر سافس در حالی که به درشکه چی آدرس هتلی را می داد ، دست انداخت و بازویم را در دست گرفت ، سرم را برگرداندم ونگاهش کردم.
    - لهجه وطرز لباس پوشیدنت معلوم است غریبه ای ، حواست باشد مردمان اینجا زیاد رابطه ی خوبی با آمریکایی ها ندارند !
    از جلوی بیمارستان شهر رد شدیم ، به ساختمان دو طبقه ی تیره رنگ نگاه کردم ، دلم گرفت ، حس خوبی نداشتم دست یخ زده ام را گرفت وگفت : مطمئن باشید وضعیت بیمارستان های لندن خیلی از آمریکا بهتره !
    لباس های بانوان ، لهجه هایی که برای من عجیب بود و صحنه هایی را که در بیمارستان می دیدم ، فشار روانی زیادی بر روی دوشم گذاشته بود..
    دستی به پیراهن خاکستری ام کشیدم و از اتاق خارج شدم و سعی می کردم حدالامکان حرف نزنم تا آرامش داشته باشم.
    آدرسی را که روی کاغذ نوشته بودم به کالسکه چی نشان دادم و سوار شدم .
    به پشتی صندلی تکیه دادم و به اطرافم خیره شدم ، زن ها با پیراهن هایی تنگ تر از پیراهن های آمریکایی ها و باز تر در رفت وآمد بودند ، چتر های بزرگشان را بالای سرشان نگه می داشتند تا مبدا آفتاب پوشت سفید وبی نقصشان را لک کند. مردمانی کت وشلوار پوشیده و آراسته ، از جلوی مدرسه ای رد شدیم و من کنجکاو به حیاط مدرسه نگاه کردم که کودکان دست در دست هم بازی می کردند. کشور من خیلی با این کشور تفاوت داشت.
    از راهبه ای که از کنارم گذشت ، پرسیدم : می خواهم با خانم ناینتینگل صحبت کنم.
    زن نگاه خریدارانه ای به من انداخت و گفت : به دنبال بیا خواهر .
    وحشت زده از بین ردیف تخت های مردان بیمار رد شدم ، راهبه با صدای آرامی گفت : در ته راهرو هستند. همین جا بایستید من صدایشان می زنم. خواهش می کنم سر و صدایی نکنید.
    در سکوت محض به زن نگاه کردم که با قدم هایی آرام و استوار در راهرو قدم بر می داشت ، سر در گوش زنی مسن برد و حرف زد و با دست من را نشان داد. معذب نگاهشان کردم . زن مسن نگاهش متعجب به من انداخت و سرش را تکان داد. راهبه دوباره به سمتم برگشت و گفت : همراه من بیایید. تا چند لحظه ی دیگر خانم نایتینگل می آیند.
    زن مسن نگاهی مهربان به من انداخت وگفت : گفتید همسرتان در جنگ اسیر بوده است ؟ من نمی توانم اظهار نظر کنم ، اول باید همسرتان را ببینم. شما چرا سراغ من آمدید؟
    متعجب به زن ریزه میزه ی سیاه پوشی که پیش بند سفیدی بسته بود و موهای قهوه ایش را در دستمال سفیدی پوشانده بود نگاه کردم و گفتم : راهنماییم کردند که پیش شما بیایم.
    نفس عمیقی کشید وگفت : جنگ خانمان سوزی بود نه ؟ واقعا خوشحالم کشور در این جنگ شرکت نکرد ! می دانید ملکه ی ما به خدا اعتقاد دارد و خوب برده داری را به هیچ عنوان نمی پذیرفت !
    آب دهنم را قورت دادم وبا خودم فکر کردم : آرام باش .... برای خودش حرف می زند تو آرام باش ...
    ساکت نگاهش کردم، صدای فریاد زن و گریه ی بچه ای باعث شد ، حرفش را قطع کند. زن گریه کنان به سمتمان آمد و گفت : بچه ام ... بچه ام داره می میره ..کمکم کنید.
    به کودک در آغوشش نگاه کردم ، چند ماه بیشتر نداشت ودر پارچه ی زبری پوشیده شده بود ، به مادر نگاه کردم ، لباس های پاره ونخ نما خبر از وضعیت بد مالی شان می داد. خانم نایتینگل کودک را از آغوش مادر به زور بیرون کشید و از ما دور شد ، زن شیون کرد ، ناخود اگاه به سمتش رفتم ، دستانم را دور کمرش حلقه کردم و به سمت خودم چرخاندمش ، زن در آغوش هق زد وگفت : بچه ام ...بچه ام .... بچه ام از دست رفت.
    به خودم می فشردمش و با چشم حرکات پرستار را دنبال می کردم. لحظه ی آخر دیدم که سری به نشانه ی منفی تکان دادند و ملحفه را روی سر طفل خردسال کشیدند. چشمانم را بستم ، من طاقت داشتم ، طاقت داشتم ببینم که ملحفه ی سفیدی روی ادوارد می اندازند؟
    زن خودش را از آغوشم جدا کرد و به تخت ها نگاه کرد ، انگار متوجه شده بود که شیون کنان به سمت تخت کودکش رفت.
    بدون معطلی از بیمارستان خارج شدم. آب دهنم را قورت دادم و به اطرافم نگاه کردم ، هوا رو به تاریکی می رفت. به کالسکه ای که کرایه کرده بودم نگاهی انداختم .بالاپوشم را خودم پیچیدم و سوار کالسکه شدم.
    صدای قهقه ی مردان مست داخل بار ، خنده های مستانه ی زنان و تاریکی هوا به وحشت افزوده شد ، وحشت زده پله ها را به سمت اتاقم دویدم. نفس زنان در را پشت سرم بستم. نمی توانستم ، نمی توانستم تنها در این اتاق شب را صبح کنم.
    دستی به شکم تختم کشیدم ، من می توانستم مادر شوم. مامان وقتی سن من بود پسری 5 ساله داشت من هم می توانستم در بیست سالگی مادر شوم ؟
    اگر طفلم می مرد ؟ ، اگر همانند پسر آن زن در بیمارستان طفلم در برابر چشمانم جان می داد ، چه می کردم؟
    یک نفر محکم به در کوبید، با ترس خودم را جمع کردم ، سایه ی هیچ کس پشت در نبود ! تمام تنم می لرزید ! انگاری در بین قالب یخ روی آتش فشان ایستاده بودم که هم گرما را حس می کردم هم سرما !
    فقط چند لحظه به در خیره شدم ، بازهم سایه ای نبود ! در یک تصمیم آنی ، در را باز کردم بدون اینکه اطراف را نگاه کنم به طرف اتاق افسر سافس می دویدم ، تنها آرزویم آن لحظه حضور این مرد عبوس و خشن بود.
    ویرایش توسط دختر ايران زمین : 1393,04,04 در ساعت ساعت : 08:23 قبل از ظهر

  18. 7 کاربر از پست دختر ايران زمین تشکر کرده اند .


  19. Top | #30

    تاریخ عضویت
    1391,12,29
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    928
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تو قلب آدم هایی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    7,932
    تشکر شده 11,227 در 791 پست
    حالت من
    Ghati

    پیش فرض

    محکم به در می کوفتم، کسی در را باز نمی کرد. شاید خواب بود. شاید در بار است، شاید هم امشب به هتل نمی آید. مگر زنش در اینجا ساکن نیست پس چرا به هتل بیاید ؟
    رشته ی شاید ها ، اما ها و اگر ها وقتی پاره شد که در به شدت به عقب رفت. از دیدن مردی با چشمان سرخ ، لباس نامرتب و بوی الکلی که راحت می توانستم حسش کنم بر وحشت افزوده شد.
    افسر سافس یک قدم عقب رفت و در را رها کرد.
    دو انتخاب داشتم ، به اتاقم می رفتم و تا صبح از ترس می لرزیدم یا وارد اتاقی می شدم که به ظاهر هیچ امنیتی نداشت اما تجربه ثابت کرده بود امنیت را می شود کنار این مرد تجربه کرد .
    پا به درون اتاق گذاشتم. دور تا دور اتاق پر از شیشه های نوشیدنی و سیگار برگ بود. عکس زنی توجه ام را جلب کرد. بدون توجه به من سرش را روی میز گذاشت. به عکس زن نگاه کردم ، چشمان ریز سبز و موهای مشکی ، با خودم فکر کردم چشمان زن مثل گربه است .
    - بسوزونش !
    وحشت زده نگاهش کردم ، با چشمانی سرخ نگاهم کرد و گفت : می گویم بسوزونش ! این عکس باید سوخته بشود نمی خواهم از این زن عکسی به جای بماند.
    بدون حرف نزدیکش شدم ، این مرد همان افسری بود که لرزه بر اندامم می انداخت ؟ همان مردی بود که با دیدنش لکنت می گرفتم ، این افسر حالا مثل پسر بچه ی کوچک و بی پناهی بود که زیر باران خیس شده .
    کبریت را از روی میز برداشتم و آتشش زدم ، زیر عکس گرفتم ، در برابر چشمان متعجبش آتش زدم.
    تا مدتی که خاکستر نشد ، چشم از عکس برنداشت ، پوزخندی زد و گفت :مرد ؟
    از بوی الکل سر درد گرفته بودم ، سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم . از جایش بلند شد ، وحشت زده به صندلی تکیه دادم . از پنجره به خیابان نگاهی انداخت و گفت : من دوستش داشتم. از من بچه نمی خواست ! خودش بچه مان را از بین برد ! حاضر بودم دنیا را برایش بیاورم اما او... عشوه گر ماهری بود .... برای همه عشوه گری می کرد و من در دامش افتادم... بلد بود چگونه در چشمان مردان خیره شود و سرش را پایین بیندازد و گونه هایش گر بگیرند ! از اشک هایش برای پیشرفت استفاده می کرد .برای دلبری ....هیچ وقت نمی دانستم اشکش واقعی است یا نه !
    یک شب ...یک شب ... فقط یک شب من به خانه نیامدم! راه بسته شده بود ! صبح که به خانه آمدم ، در را که باز کردم ... کشتمش ! خودش و فاسقش را !
    چشمانم را بستم ، خدای من این مرد ! این مرد قاتل بود و من تنها با او مایل ها از کشورم دور شده بودم !
    دستی به صورتش کشید و رو به من گفت : از من بدت می آید ؟ حق داری هیچ کس از مردی عبوس و بداخلاق خوشش نمی آید! شاید به خاطر همین به من خیانت کرد !
    صدایش هر لحظه اوج می گرفت : ولی من ...من با او مهربان بودم...هر چه می خواست برایش فراهم می آوردم ... من ....لعنتی ... خیانتکار .
    تا به خودم بیایم ، میز واژگون شد ! به شیشه می کوبید و داد می زد : من با او مهربان بودم ! من هیچ وقت سرش داد نزدم! من ...من...
    وحشت زده از جایم بلند شدم ، کسی به در می زد . من باید چه می کردم ؟ به سمت در رفتم اما با صدای مهیب پشت سرم وحشت زده برگشتم ، انبوه شیشه های روی زمین دانه دانه به دیوار کوبیده می شدند ! بلاتکلیف به در نگاه کردم شاید اگر در را باز می کردم کسی کمکم می کرد اما اگر مرد مست دیگر پشت در بود چه می کردم ! لحظه ی آخر دیدم که به سمت آینه حمله برد ، سریع ترخودم را به آینه رساندم ،خدایا مرد از این بد مست تر پیدا می شد ! تنم حایلی شد بین آینه و ضربه ی محکم تنه اش .
    هق زدم و دستان بزرگش را سعی کردم در دستانم بگیرم . منتظر بودم مشت هایش نثار تن شود اما یک دفعه هیاهوی اطرافم خوابید ، نگران چشم هایم را باز کردم ، دستانش را روی سرش گذاشته بود ، بدون توجه به من روی تخت نشست . شانه های قوی اش می لرزید .معجزه بود . مطمئن بودم ضرباتش جای سالم در بدنم نخواهد گذاشت ، معجزه بود که در لحظه ی آخر آرام شده بود ، قلبم می تپید ، هر آن احتمال می دادم قلبم را روی زمین ببینم. من نمی توانستم اینجا صبر کنم در توان من نبود. به سمت در دویدم ، با باز شدن در و دیدن مایکل هق هق کنان با دست مرد مست داخل اتاق را نشان دادم و گفتم : من ... فقط می خواستم ...کمکش کنم ..
    از کنار مایکل که مبهوت نگاهم می کرد رد شدم و خودم را به اتاق رساندم ، برای اطمینان در را قفل کردم و همان جا پشت در نشستم سرم را روی زانوهایم گذاشتم . از همه عصبانی بودم ، از مرد چهل ساله ای که نمی فهمید وقتی من را به او سپرده بودند حق نداشت مست کند ، از مایکلی که در هتل پیدایش شده بود ، از ادواردی که بدون توجه به من به جنگ رفت و من را تنها گذاشت .
    چند دقیقه بعد کسی تقه ی آرامی به در زد : سورنا ، حالت خوبه ؟ می دونم ترسیدی ، فقط در رو باز کن من مطمئن بشوم سالمی .
    سرم را به در چسباندم وآرام پرسیدم : مستی ؟
    چه سوال احمقانه ای ، مگر مستان خبر از مستی خود دارند که به هوشیاران بدهند!
    دستگیره چند بار بالا وپایین شد و صدای آرام مایکل : نه مست نیستم ! سافس به من گفته بود که هر روز به دنبال کارهای ادوارد هستی ، خواستم بیایم دنبالت تا شهر را نشانت دهم که دیدم اتاقت خالی است ، وقتی به سمت اتاق سافس رفتم ، صدا شکستن شیشه و افتادن چیزی می آمد. حالش خوب است ، زیادی بد مست بود. تو آنجا چه می کردی ؟
    بلند شدم و در را باز کردم ، نگاهی مبهوت به من انداخت و داخل شد : خدای من رنگ به رو نداری دختر ! تو با خودت چی کار کردی !
    روی تخت نشستم ونگاهش کردم ، سرم وحشتناک درد می کرد ، دلم می خواست بخوابم ، از آن خواب هایی که دیگر بیدار نمی شوی و شیرین است .
    مایکل روبه رویم زانو زد : این مردک برای چه مست کرده بود ؟
    مگر من ساقی اش بودم که از من می پرسید ، ذهنم نهیب زد نباید می گذاشتی وارد اتاقت شود ، اما قلبم و روانم ترسیده تر از آن بودند که بخواهند به حرف عقلم گوش بدهند .
    مایکل با چشمانش قطره اشکی را که از چشمانم فروریخت دنبال کرد و نفس عمیقی کشید : می دونم ترسیدی ، من تو همین هتل می مونم . باید بفهمم چه اتفاقی افتاده .
    قبل از اینکه از اتاق خارج شود، سیل اشکانم روانه شدند ، پاهایم را در خودم جمع کردم و با خودم گفتم : ادوارد معذرت می خواهم ، من ...من ..من قصد نداشتم ...ادوارد کجایی؟
    صدای قدم های مایکل را شنیدم ، نزدیکم می شد ، دستانش با طمئانینه روی بازویم نشست و عصبی پرسید : این مردک ، همین افسر ، بلایی سرت آورده ؟
    خودم را عقب کشیدم و با سر علامت منفی دادم و هق زنان نالیدم : من ترسیده بودم ...پاین همه مست بودند... نمی خواستم تنها باشم ...به اتاقش رفتم ... می ترسیدم به اتاقم بر گردم ...
    مایکل کلافه از جایش بلند شد و دستمالی را جلویم گرفت : اصل ماجرا اشتباه بوده ... تونباید تنها به کشور غریب می آمدی ... کشوری که آمریکایی ها را قبول ندارد !
    عصبی بودم ، تمام تنم می لرزید ، این مرد چه می گفت : می نشستم در خانه و مرگ تدریجی همسرم را نگاه می کردم ؟
    دستش را پس زدم ، فشار های چند روزه سر باز کرد و مثل کوه آتش فشان منفجر شدم : اشتباه بود ... حق با توه ... اشتباه بود که اجازه ندادم همسرم جلوی چشمانم بمیرد ... اشتباه کردم نتوانستم غمش را ببینم و ساکت بنشینم ..اشتباه کردم که خودم را سپردم به یک آدم مست ... اشتباه کردم ..خوبه ؟ با مقصر دونستن من چیز درست می شه ؟
    نگاه مبهوت مایکل تاثیری در حالم نداشت ، در اتاق را باز کردم وگفتم : از اتاق بیرون برو...
    مایکل به سمتم آمدم، دهانش را باز کرد ، چشمانم را بستم وگفتم : حرف نزن...الان بیشتر از هر چیزی به تنهایی نیاز دارم .
    وقتی چشمانم را باز کردم ، تنها بودم . تنهاتر از همیشه ...
    ویرایش توسط دختر ايران زمین : 1393,04,04 در ساعت ساعت : 08:24 قبل از ظهر

  20. 7 کاربر از پست دختر ايران زمین تشکر کرده اند .


صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان ملاقات غیر منتظره | Faezeh93 کاربر انجمن
    توسط Faezeh93 در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 93
    آخرین نوشته: 1393,01,23, ساعت : 09:15 بعد از ظهر
  2. معرفی و نقد رمان زمین من، زمین عشق | elnaz. کاربر انجمن
    توسط ELNAZ. در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,12,21, ساعت : 01:56 بعد از ظهر
  3. پاسخ ها: 24
    آخرین نوشته: 1392,12,21, ساعت : 01:53 بعد از ظهر
  4. تقدير غير منتظره | دختر ايران زمبن کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط دختر ايران زمین در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 137
    آخرین نوشته: 1392,07,05, ساعت : 06:25 بعد از ظهر
  5. رمان تقدير غير منتظره | دختر ايران زمین کاربر انجمن
    توسط دختر ايران زمین در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 119
    آخرین نوشته: 1392,06,31, ساعت : 11:34 بعد از ظهر

نمایش کاربران بازدید کننده از موضوع : 913

You do not have permission to view the list of names.

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •