ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان باز آ و بر چشمم نشین | بی ریا63 ساده65 کاربران انجمن - صفحه 3
جشنامه

http://fidibo.com/



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
91. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    0 0%
  • 15 تا 20

    29 31.87%
  • 20 تا 25

    16 17.58%
  • 25 تا 30

    23 25.27%
  • بالای 30

    23 25.27%
صفحه 3 از 18 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 172
  1. Top | #21

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    254
    میانگین پست در روز
    0.48
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    تشکر از کاربر
    4,471
    تشکر شده 15,722 در 909 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به تو نگاه کردم " یعنی چی این که گفت ؟ "
    نگاهت رگه هایی از خشم داشت " چیه بازم می خوای گیر بدی ؟"
    توقع این را از تو نداشتم .... او عصبیت کرده بود و تلافی اش را سر من در می آوردی ...
    " حالا نه اینکه گیر دادنم می تونه چیزی رو عوض کنه .... "
    " دست بردار شهرزاد همه اش رو اعصابم راه می ره "
    " واسه اینه که هیچی بهش نمی گی "
    " عزیزم بفهم اونا مهمونن و احترامشون هم واجبه ... چی می تونم بگم ؟ "
    " مهمونی که یه روز و دو روز و حتی ده روز باشه آره .... نه اینکه اینقد بمونن که صاحب خونه بشن و اینقد پر رو ... چطور همیشه اونقدر از من فرار می کردی اما الان اگه نیومده بودم مهلا جون تا هر وقت می خواست می تونست تو بغلت بمونه ؟ "
    فریادت خاموشم کرد " بس کن ... خجالت بکش ... "
    خیلی عصبانی بودی " تو راجع به من چی فکر کردی ؟ ... هان ؟ ... می خوای بدونی چرا ازت فرار می کردم : چون می ترسیدم نتونم خودمو در مقابلت کنترل کنم ... می ترسیدم هردو مونو به گناه بندازم ... ترسم از این بود شهرزاد خواهش می کنم بفهم داری چی می گی ؟ "
    دلخور بودم از دستت ... و از مهلا بیشتر که با آن پررویی به گردنت می آویخت و تو هم به حکم مهمان بودنش کوتاه می آمدی ... برای من تحمل آن وضع سخت بود ... با ناراحتی اتاقت را ترک کردم و صدایت که به نامم می خواندی را نشنیده گرفتم ...
    به خانه ی خودمان رفتم . برای فرار از آن فکر های تلخ به سراغ کتاب هایم رفتم ... اما دقایقی بعد وقتی صدای صحبت مادرم و مادرت را شنیدمدرس خواندن از یادم رفت ... بهت زده بر جای ماندم ... عمه گفت " الانم آقا مرتضی با حاج مصطفی رفتند یه خونه ببینند ... همین نزدیکاست ... خیلی دلشون می خواد زودتر کاراشونو بکنند و همینجا موندگار بشن ... آقا مرتضی می گفت با اینکه اونجا کار و کسبشون عالیه و همه زندگیشون اونجاست دیگه از غربت خسته شده ... خانومشم همینطور ... می گفتند اینجا آدم دلش که می گیره لااقل کسی رو دارن که به دیدنش برن دو کلام حرف با هم بزنند ... مهلا هم که تازه درسش را تمام کرده ... می تونه همینجا کارشو شروع کنه ... صفا هم قول داده کمکش کنه ... "
    خدای من باورم نمی شد ... آن ها قصد ماندن داشتند ؟ تو هم می دانستی و در این مورد با من حرفی نزده بودی ؟ در مقابل اعتراضم می گفتی آن ها مهمان هستند ؟
    با عصبانیت کتابهایم را جمع کردم و از اتاق خارج شدم ... باید تو را می دیدم ...
    در مقابل مادرت سعی کردم لبخند بزنم ... سلامم را پاسخ داد ... با اجازه ای گفتم و افزودم که با صفا جون کار دارم گفت برو مادر تو اتاقش بود ...
    به خانه تان وارد شدم ... بی اراده به گوش ایستادم ... صدای تو را شنیدم " بس کن دیگه ... مگه بچه ای که گریه می کنی ؟ "
    " بچه اون نامزدته که واقعا نمی دونم دلتو به چیش خوش کردی ؟ "
    " مواظب حرف زدنت باش مهلا .. .یه بار بهت گفتم اون همه زندگیمه ... به تو ام احترام می ذارم چون دختر عموم هستی و نمی خوام از اون تعبیر دیگه ای داشته باشی ... دلمم بهش خوشه چون صادق و بی شیله پیلست ... دوست داشتنیه ... مغرور نیست ... و خیلی از صفتای خوب که اون داره و من ندیدم کسی همه رو یکجا داشته یاشه ... الانم پاشو صورتتو بشور الان مادرت میاد ... "
    نتوانستم حرکتی کنم ... حرف هایت و طرف داریت از من حس خوبی به وجودم هدیه داده بود .... همین که در را باز کردی از دیدنم جا خوردی ... لبخند دستپاچه ای زدی " مهلا .... ناراحت بود گفتم ... "
    لبخندم را کنترل کردم " چیز تازه ای نیست ... چرا هل می شی ؟ تو کارت دلجویی از اونه ... "
    اخم که کردی خنده ام گرفت . خوشحال بودم از آن چه از بانت شنیده بودم ... حرف هایی کهزدی برای راضی کردن دل من و خوشحالی من نبود چون از حضورم بی خبر بودی ...
    " من خیلی وقته اینجام صفا جون ... "
    اخمی تصنعی که چهره ات را بانمک کرد " بازم فال گوش وایسادی "
    " تو بودی وا نمستادی ؟ "
    خندیدی ... " شیطون بلا ... آشتی ؟ "
    " مگه دیوونم قهر کنم ؟ آقامون این همه هوامونو دارن دیگه گناه داره بهش شک کنیم ... "
    " قربون خندیدنت ... حاضر می شی یه دور بزنیم ؟ "
    با خوشحال گفتم " چی از این بهتر ؟ "

    *****************
    شام را با تو در رستوران خوردم ... شب خیلی خوبی بود و تو با صبوری غر غر های مرا که در مورد ماندن خانواده ی عموت در ایران بود را به خوبی تحمل کردی ... گاهی خندیدی . گاهی از حرفهایم عصبی یا دلگیر شدی ... اما شبی به یاد ماندنی بود ... حرفهایت از آینده و ترسیم روزهای زیبا در نظرم خیلی برایم شیرین و دلنشین بود ...
    اما ناگه یک غریبه ی کم آشنا ... یکی که دیده بودم و انگار ندیده بودم ... با کمی تامل جوانی را که پشت میزی آن سوتر تنها نشسته بود و نگاهش به من بود شناختم ... تارخ برادر طراوت بود .. نگاهش خیره بود و سنگین و البته نا خوشایند ... شاید من نیز برای او آشنا بودم ... کاش این آشنایی کوتاه و بی مقدار به یادش نیاید و تو را از آن با خبر نسازد ...
    وقتی بر خاست دل در سینه ام فرو ریخت ... هر لحظه منتظر بودم به طرفمان بیاید و با من احوالپرسی کند .... با اینکه تو بیخود بدبین نبودی ولی مطمئن بودم از اینکه موضوعی را هرچند ساده از تو پنهان کردم عصبانی خواهی شد ......




    باز آ و بر چشمم نشین | بی ریا63 ساده65 کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب
    ویرایش توسط ساده65 : 1392,08,19 در ساعت ساعت : 12:35


  2. Top | #22

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1392
    نوشته ها
    1,416
    میانگین پست در روز
    3.05
    تشکر از کاربر
    10,434
    تشکر شده 24,359 در 3,600 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نگاهم بی اراده به او بود که نفهمیدم حواست به جهت نگاهم جلب شده ... قبل از اینکه نگاه از او که هنوز نمی دانستم چه قصدی دارد بردارم جهت نگاهم را دنبال کردی ... و چه خوب که دختر جوانی در حالی که خنده بر لب داشت به او نزدیک شد و مقابلش ایستاد ... با او دست داد و رو به رویش به تعارف دست او نشست ....
    نگاهت را دوباره به من دوختی " چرا غذاتو نمی خوری ؟ "
    لبخند سردی زدم "سیرم دیگه ... ممنون بابت این شب زیبا "
    لبخند زدی " خواهش میشه خانومی ... با تو بودن بهترین لحظات عمر منه ."
    " همینطور من ... صفا هنوز باورم نمی شه .... اصلا نفهمیدم چه جوری منو عاشق خودت کردی ... "
    دستم را دردست گرفتی و به نرمی نوازش کردی .... نگاه پر مهرت به دیده گانم بود ... زمزمه کردی " عمرم ... همه ی زندگیمی ... نمی تونم حسمو بهت بگم ... "
    باز هم نگاه نا آرامم به سوی او کشیده می شد ... با اینکه حواسش به من نبود اما از وجودش معذب بودم . برای همین هم بود که گفتم " بریم ؟ " و
    با موافقتت از رستوران خارج شدیم در حالی که اینبار کاملا نگاه خیره اش را بر روی خودم و تو احساس می کردم ... اما خودم را به ندیدن زدم .... شاید اگراین موضوع پیش پا افتاده را به تو گفته بودم اینطور خودم را کلافه نمی کردم ...
    به خانه برگشتیم . قبل از اینکه پیاده شوم رو به تو گفتم " شب خوبی بود ... بازم ممنون ... "
    " فدای تو نازنینم ... "
    کمی مکث کردی " به منم با تو خوش گذشت ... فقط ... ازت می خوام که دیگه با این چشمای خوشگلت به کسی خیره نشی ... "
    شرمنده شدم ... پس فهمیده بودی .... دهان باز کردم " اما ... باور کن ... "
    لبخند محوی زدی " می دونم نگاهت به خانومه بود ... اما ممکن بود اون مرد جوون به خودش بگیره ... اینطور نیست ؟ "
    خیلی از خودم ناراحت و دلخور شدم ... از خوبی تو شرمگین ... اما باز هم حرفی نزدم ... نگفتم که آشنا بود که نگاهش کردم ... نگفتم تا ناراحت نشوی ...
    که ای کاش گفته بودم .
    ******************
    طراوت به طرفم آمد "سلام دوست بی معرفت . "
    "سلام...ببخشید گفتم که نمی تونم بیام ... "
    نگاهی به مریم انداخت و با او هم دست داد " تو چطوری ؟ "
    مریماو را تحویل نمی گرفت " ممنون .... خوبم ..."
    " تو از من خوشت نمیاد مریم ؟ "
    مریم به من نگاه کرد و بعد به او " چرا همچین فکری می کنی ؟ "
    " آخه نگاهت زیاد دوستانه نیست ... شایدم تعصب داری روی شهرزاد ؟ "
    " آره ... آخه بهترین دوستمه ... دوست ندارم با هر کسی که از راه می رسه ندید و نشناخت صمیمی بشه ... عین خواهرمه "
    طراوت بی خیال خندید " می شه یه چن دقه خواهرتو به ما قرض بدی مریم خانوم ؟ "
    مریم نگاهم کرد " من می رم تو کلاس .... زودتر بیا ... یه مشکل دارم واسم توضیح بده .. ."
    طراوت " غصه نخور مریم جون ... زیاد طول نمی کشه .. "
    مریم رفت و من رو به طراوت گفتم " خب ؟ کاری داشتی ؟ من باید زود تر برم مریم ناراحت می شه "
    " صبر کن حالا میری .... "
    نگاهی به من انداخت" داداشم می گفت شب جمعه تو رو تو رستوران دیده ... "
    خودم را به آن راه معروف زدم :" جدا ؟ "
    " یعنی تو ندیدیش "
    " نمی دونم ... من زیاد به اطرافم دقت نمی کنم .. "
    " از تو خوشش اومده ... "
    تعجب کردم ... مگر او مرا با صفا ندیده بود ؟
    نمی دانستم از این حرف چه منظوری دارد اما باز هم خودم را بی تفتوت نشان دادم " ممنون ... ایشون نظر لطف به من دارن ... "
    لبخند زد " راستش داداشم نقاشه ... دست داره از چهره ی شرقی تو یه پرتره بکشه ... از من خواسته ازر تو خواهش کنم ... "
    حرفش را قطع کردم " اتفاقا نامزدم هم پرتره های عالی می کشه ... چنتا هم از من کشیده .. .اگه ببینی تعجب می کنی ... "
    متعجب گفت " مگه تو نامزد داری ؟ "
    اینبار من تعجب کردم " یعنی تو نمی دونستی ؟ ... همه ی بچه ها خبر دارن ... "
    " عجیبه ... نه در موردش حرف زدی ... نه کسی به من چیزی گفته ..... "
    نمی دانم چرا حرفش را باور نکردم ... همه از ماجرای نامزدی من باخبر بودند چطور ممکن بود او متوجه نشده باشد ؟
    لبخندی زد " به هر حال با تاخیر تبریک می گم ... "
    اما رفتارش برایم عجیب بود ... به نظرم تو فکر فرو رفته بود .
    " بریم کلاس ؟ "
    در کنارم به راه افتاد ... " حالا به داداشم چی بگم قبول می کنی ؟ "
    این بار همان اول پاسخ رد دادم " نه عزیزم ... فکر نمی کنم نامزدم موافقت کنه ... "
    با خنده اضافه کردم " تازهاگه بخوای می کم پرتره ی تو رو هم بکشه ... "
    خندید " که اینطور ... "
    با هم به طرف کلاس رفتیم . با دبیر خوش اخلاق و محبوب همه ی بچه ها ریاضی داشتیم ... خانم نصرتی .. عاشقش بودم ...
    *****************
    ویرایش توسط بی ریا 63 : 1393,02,18 در ساعت ساعت : 15:05


  3. Top | #23

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    254
    میانگین پست در روز
    0.48
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    تشکر از کاربر
    4,471
    تشکر شده 15,722 در 909 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام دوستان ... این شب پر از غم رو تسلیت میگم خدمتتون .... یا حسین علیه السلام



    با ما همراه باشید







    وقتی عمه گفت " دوستت دمه دره " خیلی تعجب کردم ... این اولین بار بود که مریم به خانه مان می آمد ... با خوشحالی رفتم دم در و ... از دیدن طراوت جا خوردم ...
    با لبخندی محو سلام گفت و من بی تامل پاسخش گفتم " راستش تعجب کردم از دیدنت "
    " حق داری ... ببخش مزاحمت شدم ... "
    " این چه حرفیه ؟ بفرما داخل ... "
    با من به درون آمد ... به نظرم مثل همیشه نبود ... زیاد سرحال نشان نمی داد .
    " چیزی شده طراوت ؟ "
    نگاهی به درختان با غچه ها ی حیاط که سوز و سرما کمی رنگشان را زرد کرده بود انداخت " چه خونه ی دلبازی دارید ... "
    لبخندی زدم " به خاطر این همه دار و درخت اینطوری به نظر می رسه .. ."
    نگاهی به ساختمان خانه ی شما انداخت و نگاهی به خانه ی خودمان و در آخر به خانه ی عمو مسعود و گفت " سه تا ساختمون بزرگ ... اونم یک جا ؟ چه جالب ؟ "
    "آره ... اون ساختمون مال عمه مه و این یکی هم مال عموم و اون آخریه هم خونه ی ماست ... "
    نگاهش رنگ تعجب گرفت و با شوق گفت " وای خوش به حالت ... چقد اینجوری کنار هم بودن خوبه ... "
    " آره .. و فکر کنم شما خونواده ی کم جمعیتی باشید ... درسته ؟ "
    سایه ی اندوه به ناگه چهره اش را تار کرد " آره .... خیلی کم جمعیت ... البته اگه بشه اسمشو خونواده گذاشت ... "
    " چرا ؟ اتفاقی افتاده ؟ "
    " گفتنش چه فایده ای داره ... سرتو به درد میاره .... "
    با اینکه دوست داشتم بدانم اما گفتم " باشه ... هر جور راحتی .. "
    به مقابل خانه ی خودمان رسیده بودیم ؛ تعارف کردم وارد شود . خوشحال بودم که با اینکه چادر به سر ندارد ظاهرش موجه ست .

    مادر از دیدنش تعجب کرد اما با رویی گشاده از او استقبال کرد ... و او با دیدن مادر مثل هر کس دیگه ای خیلی زود شیفته ی مهربانی اش شد ...
    شیرین هم دقایقی به اتاقم آمد و طراوت از آرامشی که در وجود او همیشه حاکم بود خیلی خوشش آمد ... شهره هم که مدرسه بود ...
    وقتی بار دیگر تنها شدیم گفت : ببخش که مزاحم تو و خونواده ات شدم ... راستش با مامانم حرفم شده ... "
    تعجب کردم " یعنی قهر کردی ؟ "
    " قهر که نه .... مجبورم برگردم ... وگرنه داداشم بیچارم می کنه ... " فکر کردم بیام پیش تو ... بلکه یه کم آروم بشم ... شهرزاد من بیشتر از اونچه که فکرش و کنی از تو خوشم اومده و دوستت دارم ... "
    به او لبخند زدم " ممنون عزیزم ... از محبتته ... منم از تو خوشم میاد ... خوشحالم که به اینجا اومدی ... "
    وقتی آمدی مادر از من خواست که تو را صدا کنم که ناهار را با ما بخوری ... به اتاقت آمدم مثل همیشه پاسخ سلامم بوسه ای عاشقانه بود ... به تو گفتم که مهمان دارم ...
    " مهمون داری ؟ کی هست ؟ "
    " یکی از همکلاسی هام "
    " مریم ؟ "
    " نه اسمش طراوته ... تازه به مدرسه ی ما اومده ... خیلی دختر خوبیه ... بیا بریم باهاش آشنا شو ... "
    طراوت خیلی راحت با تو و آقا جون و شایان و رامتین روبه رو شد و این برای من که از آشنایی و حرف زدن با غریبه ها هل و دست پاچه میشدم جالب بود ... به او گفتم که اگر راحت نیست ناهار را به اتاقم بیاورم که خندید " خونواده به این خوبی ... چرا باید ناراحت باشم و رو بگیرم ؟ " لبخندی زدم " باشه ... فقط خواستم تو راحت باشی ... "

    سر سفره کنارم نشست ... باز هم خیلی راحت بود و خونگرم ... تو و شایان و رامتین را مورد خطاب قرار می داد ... این برایم عجیب بود ... شاید برای شما هم ....











    باز آ و بر چشمم نشین | بی ریا63 ساده65 کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب
    ویرایش توسط ساده65 : 1392,08,23 در ساعت ساعت : 20:37


  4. Top | #24

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1392
    نوشته ها
    1,416
    میانگین پست در روز
    3.05
    تشکر از کاربر
    10,434
    تشکر شده 24,359 در 3,600 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام دوستان عزیز ... لحظه هاتون خوب و خوش ... همراه باشید با ما ....

    پس از ناهار برای رفتن به مدرسه حاضر شدم . تو گفتی که ما را خواهی رساند . به حیاط رفتیم و منتظر شدیم تا تو بیایی که مهلا از خانه ی شما بیرون آمد ... مثل این چند وقت بی حجاب و بی خیال ...
    برای من پشت چشم نازک کرد و جواب سلام طراوت را به سردی داد . من که برایم مهم نبود اما دوست نداشتم طراوت حس کند که بین ما مشکلی وجود دارد ...
    " معرفی نمی کنی شهرزاد "
    نگاهی به طراوت که خواستار آشنایی بیشتر با مهلا بود انداختم و با اکراه گفتم " دختر عموی صفا ... " و اشاره ای به طراوت کردم " دوستم طراوت "
    طراوت که جوششی عجیب نسبت به همه داشت با لبخند گفت " شما خیلی زیبا هستین مهلا خانوم ... "
    مهلا که خودشیفته و مغرور از زیباییش بود لبخند کمرنگی بر لب آورد " ممنون ... شما لطف داری و البته زیبایی شما هم چشمگیره "
    طراوت خندید "نه بابا ... ما که معمولی هستیم ... به نظر نمیاد اهل اینجا باشید... "
    " تو دختر باهوشی هستی ... درسته ... من تازه از آلمان برگشتم ... "
    کاش زود می آمدی ... حوصله ی کنجکاوی های طراوت و فخر فروشی های مهلا را نداشتم ...
    طراوت گفت " چه جالب ... من هم اونجا به دنیا اومدم و فقط سالهای اول تولد اونجا زندگی کردم... اما برادرم مدام به اونجا سفر می کنه ... "
    جالب بود من تا آن لحظه نمی دانستم که طراوت در آلمان به دنیا مده است ..
    عجیب بود که مهلا با آن همه سردی ظاهری به یکباره مشتاق شده بود با طراوت گپ بزند ... او که به هیچ کس نگاه نمی کرد ... که البته حس کردم فکر می کند از آشنایی او و طراوت ناراحتم و از همین روست که می خواهد مرا حرص دهد در صورتی که اصلا برای من مهم نبود ...
    تو که آمدی خوشحال شدم " بریم که دیر شد ... "
    مهلا به طراوت گفت " خوشحال شدم از آشناییت ... بازم به من سر بزن ... البته ما تا یه مدت دیگه از اینجا به خونه ی خودمون می ریم . "
    مطمئن بودم که تو هم از این رفتار مهلا تعجب کردی . اما حرفی نزدی .
    در طول مسیر طراوت مدام از مهلا می پرسید و تو را هم مخاطب قرار می داد ... و می گفت " نمی دونم چرا از این دختر اینقد خوشم اومده ... "
    به مدرسه رسیدیم و طراوت زودتر پیاده شد با تو خداحافظی کرد و من به طرفت برگشتم : ممنون عزیزم ... کاری نداری ؟ "
    " نه فدات ... مواظب خودت باش ... شاید نتونم عصر بیام دنبالت ...در ضمن زیادم به این دختره رو نده .. "
    از رکی کلامت تعجب کردم ... نظرت را در یک کلام بر زبان آوردی . وقت پرسیدن و جواب گرفتن نبود . بی آنکه حرفی بزنم پیاده شدم . تو رفتی و من با طراوت به سمت مدرسه رفتم که مریم از پشت سر صدایم کرد . به طرفش برگشتیم "سلام "
    پاسخمان را داد و با نگاهی به طراوت گفت : مسیرت مگهطرف خونه ی شهرزاده ؟
    حتما دیده بود که با من از ماشین تو پیاده شده .
    طراوت گفت " نه .... چطور مگه ؟ "
    " آخه دیدم با هم اومدین ... تعجب کردم ... شنیدم خونه ی شما از این سمته ... "
    و خلاف جهت مسیر مرا نشان داد .
    طراوت گفت " آره .. از اینوره ... اما امروز شهرزاد دعوتم کرده بود خونه شون ... مزاحمش شدم "
    چه دروغ آشکاری ... آن هم در مقابل دیدگان خودم ... حرفی نزدم و از نگاه پرسشگر مریم گذشتم . به کلاس رسیدیم . طراوت به سمت نیمکت خود رفت و من و مریم هم به سوی نیمکت خودمان .
    " خوب با هم جور شدین .... "
    لحنش دلخور و گلایه آمیز بود . نتوانستم بگویم طراوت دروغ گفت . اما گفتم " تو از همه ی دوستام برام عزیزتری ... "
    " اگه راست می گی دور این دختره رو خط بکش ... اون اینجوری نیست که تو فکر می کنی ... "
    " من نمی فهمم چرا این حرفا رو می زنی ... امروز خونمون بود بیچاره دست از پا خطا نکرد ... تازه مامان و شیرین هم خیلی ازش خوششون اومد . "
    " باشه ... هر جور راحتی ... فقط امیدوارم بعدا نگی تو که می دونستی چرا بهم نگفتی . "
    با آمدین دبیر به سر کلاس سکوت کردیم . حواسمان را دادیم به درس ...
    زنگهای تفریح باز هم طراوت به سراغم آمد و از من خواست که با هم به حیاط برویم ... مریم هم که از خوشش نمی آمد گفت که می خواهد نگاهی به درس ساعت بعد بیندازد و با ما نیامد و این شد که مریم کم کم از من دور شد ... طراوت و افکارش برایم جالب بودند ... از اینکه اینقدر آزاد ست تعجب می کردم ... از اینکه با مادرش حرفش شده بود واز خانه بیرون آمده بود بی آنکه به او بگوید که به کجا می رود ...
    آن روز مریم با دلخوری خداحافظی کرد و از من جدا شد . ناراحت بودم و نمی خواستم او را برنجانم اما نمی دانم چطور طراوت مانع از آن می شد که به سمت مریم بروم ... به بهانه ای مرا با خود می برد و ما را از هم دور می کرد .
    دم در از او خداحافظی کردم که گفت " وای ببین کی اومده ... "
    به سوی اشاره اش نگاه کردم . باز هم برادرش ...
    " بیا بریم تو رو هم می رسونیم ... "
    با عجله گفت "نه .. ممنون خودم می رم .. "
    " وا چرا اینقد تعارفی هستی تو ؟ "
    با آن فرهنگی که آن ها داشتند خجالت کشیدم بگویم نمی توانم و اجازه ندارم و از این حرف ها ... کهای کاش می فهمیدم مهمترین چیزی که باید به آن توجه می کردم گفتن همین حرفهاست ... اینکه من به عقیده ی خانواده ام احترام می گذارم چون همه به نفع خودم هست ... همه ی قوانین خانه و خانواده ام از سر دلسوزی برای من که فرزندشان هستم وضع شده ... کاش هیچ کس اشتباهات مرا تکرار نکند ...
    اینبار برادرش خود پیاده شد و با منِ خجالتی به گرمی سلام و احوالپرسی کرد ... از حرف زدن با او که غریبه بود و نگاهش عجیب گونه هایم از شرم گر گرفته بود ... آخر مرا چه به هم کلام شدن با غریبه ها ...



    از سهیلا خانوم گل هم که همیشه زحمت می کشن داستان رو نقد می کنند ممنونم
    ویرایش توسط بی ریا 63 : 1393,02,18 در ساعت ساعت : 15:06


  5. Top | #25

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1392
    نوشته ها
    1,416
    میانگین پست در روز
    3.05
    تشکر از کاربر
    10,434
    تشکر شده 24,359 در 3,600 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام ... لحظه هاتون آرام ... دلتون خالی از هر غم و غصه .


    تارخ در ماشینش را گشود " بفرمایید خانوم ... خوش حال میشم شما رو برسونم ..."
    " ممنون ... اگه اجازه بدین..."
    طراوت با خنده گفت " ای بابا چقد تعارف می کنی ؟ از من یاد بگیر ... دیدی که بی دعوت اومدم مهمونت شدم ... "
    اما من مثل او نبودم ... خانواده ام هم مثل خانواده ی او نبودند .
    برای اینکه بیش از این کنجکاوی بچه ها را که از کنارمان میگذشتند و آنگونه نگاهمان می کردند را تحریک نکنم سوار شدم .
    آن دو نیز سوار شدند و به راه افتادیم ... تارخ به طرفم برگشت " از موسیقی خوشتون میاد ؟"
    موسیقی گوش دادن را فقط با تو دوست داشتم ... اینکه سلطان قلب ها را برایم بخوانی و اشاره کنی که قلبت مال منست ...
    شانه بالا انداختم " زیاد برام مهم نیست ..".
    " با یه آهنگ زیبا موافقید ؟"
    معذب به طراوت نگاه کردم اما همه ی حواسش به بیرون بود . گفتم " عرض کردم فرقی نمی کنه ... شما راحت باشید ... "
    لحظاتی بعد یک آهنگ ملایم گذاشت که قطعا اگر در کنار تو می شنیدمش حالم خیلی بهتر از آن لحظات بود .
    " من مدتهاست که به دنبال چهره ای شبیه چهره ی شما می گشتم .."
    دانستم در چه مورد می خواهد حرف بزند ... گفتم " بله ... طراوت گفتند و من شرمنده ام اگر قبول نمی کنم ... راستش ..."
    " خونوادش خیلی سختگیرن داداش گفتم که .... "
    به طراوت نگاه کردم ... از لحنش خوشم نیامد .
    تارخ گفت " آره شهرزاد خانوم ؟ واقعا خونواده تون یه اجازه ی ساده واسهاین کار بهتون نمی دن ؟ "
    با لحنی جدی گفتم " بله ... اجازه نمی دن ... منم با این موضوع مشکلی ندارم ... "
    از آینه نگاهم کرد " حیف شد ... دوست داشتم تابلویی زیبا خلق کنم ... امیدوار بودم این شانس رو بهم بدین ... "
    داشتم کلافه می شدم .. گفتم " شرمنده ... امیدوارم بتونید چهره ی بهتری پیدا کنید "
    طراوت گفت "داداش میگه دیگه بهتر از تو رو پیدا نمی کنه "
    " ایشون به من لطف دارن .. "
    خودم را لعنت کردم که چرا با آن ها همراه شدم ...
    " شهرزاد خانوم ... اگه موردی نداره می تونید یه عکس از خودتون بهم بدین تا از روی اون ... "
    بی حوصله از این همه سماجت گفتم "فکر نمی کنم بتونم .... خواهشا از منناراحت نشید .. ."
    طراوت دوباره تکرار کرد "داداش زیاد سخت می گیری ... خب خونوادش اونطوری نیستند که تو فکر می کنی ... "
    تارخ گفت " آخه برام عجیبه ... دیگه این روزا خونواده ها بهبچه هاشون اینقد سخت نمی گیرن ... "
    از حرفهای آن دو هیچ خوشم نمی آمد گفتم "بله متاسفانه ... اونقدر بچه هاشونو به حال خودشون گذاشتند که دیگه رابطه ی بین خونواده ها سرد شده ... نمی شه بهش گفت خانواده "
    طراوت نگاهی به من انداخت " نه به آن شوری شور نه به این بی نمکی ... "
    نمی دانستم چه منظوری از این حرف ها دارد ؟ من که با خانواده و تو مشکلی نداشتم ...
    سر کوچه خواستم که نگه دارد . تارخ به طرفم برگشت " اگه بتونید عکستونو بهم بدین ممنون میشم ... "
    " خواهش می کنم ... بهتون قول نمی دم ... ممنون کهمنو رسئندید ... "
    تعارف کردم که به خانه بیایند که نپذیرفتند و رفتند ... باز هم وجدانم به عذاب گرفتار شده بود ... کاش می توانستم به تو بگویم .. .اما تو گفته بودی از طراوت خوشت نمی آید چطور به تو بگویم برای بار دوم با او و برادرش به خانهبرگشتم ؟
    بی حوصله و خسته وارد خانه شدم ... زن عمو مشغول شستن حیاط بود و فرانک هم جارو می کشید ... سلامم را پاسخ گفتند و من به خانه ی خودمان رفتم ... تو نبودی و من حوصله ی دیدن مهلا را نداشتم وگرنهسری به خانه تان می زدم ...
    کسی خانه نبود . از پنجره ی اتاقم به حیاط سر کشیدم : زن عمو مامانم اینا کجان ؟
    ــ رفتند خونه ی خالت ... دیگه باید پیداشون بشه ...
    به درون برگشتم ... بی آنکه لباسهایم را بیرون بیاورم خودم را روی تخت رها کردم ... حرف های مریم در مورد طراوت در ذهنم تکرار کردم ... یعنی حق با او بود ؟ راست بود همه ی آن حرف هایی که مریم می گفت شنیده و ناخوشایندست ؟
    خسته بودم و نفهمیدم کی چشمانم گرم خواب شد .
    ************
    بوسه ی گرم و پر مهر تو بیدارم کرد ... پر از انرژی مثبت شدم ... لبخندت برایم زیباترین هدیه ی دنیا بود ...
    " چرا اینجوری خوابیدی عزیز دلم "
    " خسته بودم ..."
    " الان خوبی "
    در حال نشستن گفتم " آره ... سر حال اومدم ... تو کی اومدی ؟ "
    " الان رسیدم ... دیدم خبری ازت نیست اومدم ببینم چی سرتو گرم کرده که از من غافل شدی ... زن دایی گفت خوابیدی ... "
    به خندیدنت به شوخی اخم کردم " چیزی نمی تونه منو از تو غافل کنه ... "
    "می دونم ... بیچاره اون چیزی که بخواد تو رو از من غافل کنه ... "
    لحنت جدی بود ... نگاه کنجکاوم را بی پاسخ گذاشتی و برخاستی " پاشو لباستو عوض کن بیا ... الان دیگه باید شام بخوریم ... منم خیلی گشنمه... "
    در راباز کردی و نگاهم کردی " نتونستم بیام دنبالت ... شاید پیاده اومدی اینقد خسته شدی ... "
    نمی توانستم به تو دروغ بگویم .
    سرم را پایین انداختم ...
    " طراوت سرویس داره ؟ "
    نگاهم به تو بی اراده بود . منتظر بودی پاسخت دهم ... سرم را تکان دادم " نه ... "
    " پس اون مسیر طولانی رو چطور می ره و بر می گرده ؟ "
    " من ... نمی دونم ... حتما با تاکسی ... یا اتوبوس ... "
    به طرفم برگشتی ... نگاهت سنگین بود و عمیق " کسی میاد دنبالش ؟"
    خنده ای دستپاچه برلبهایم آمد " من چه می دونم ... چرا اینا رو از من می پرسی ؟ "
    آمدی و مقابلم ایستادی " قرار بود چیزی رو از من مخفی نکنی ... الانم خواستم کمکت کنم بهم بگی ... چرا سوار ماشین غریبه شدی ؟ "
    عصبانی بودی ... نمی دانم تا آن لحظه چطور خودت را کنترل کرده بودی ... "
    " اون غریبه نبود ... برادرش بود "
    " برادرش چه آشنایی با تو داره که غریبه نبود ؟ "
    " خب ... منظورم اینه که ... "
    " شهرزاد اون پسره همون بود که تو رستوران دیدیش ... درسته ؟ "
    خدای من ... چه اوضاعی ... سر به زیر انداختم " بار اول نبود که تو رو می رسوند .. آره ؟ "
    سرم را تکان دادم " درسته ... یه بارم قبلا ... "
    " چرا بهم نگفتی ؟ "
    " ترسیدم ... "
    فریادت خاموشم کرد " از چی ؟ "
    با نگرانی زل زدم به چشمانت " خب از اینکه ناراحت بشی و دعوام کنی ... "
    " من الان ناراحتم ... الان که ازم پنهون کردی ... اگه گفته بودی می گفتم بار آخرت باشه ... اما تو هنوزم می خواستی بهم نگی درصورتی که خودم دیدمت که سوار شدی و تا خونه که دنبالت بودم حرص خوردم ... نگرانت بودم ... وقتی پیاده شدی رفتم یه دور بزنم تا آروم بشم ... امیدوار بودم بهم بگی ... اما دیدم می خوای ... "
    چشمان پر از اشکم را به تو دوختم " معذرت می خوام ... "
    هنوز وحشتناک و عصبانی بودی ... با این حال خودم را به طرفت کشیدم و دستم را دور کمرت حلقه کردم " تو حق نداری منو دعوا کنی ... خودم از این موضوع ناراحت بودم ..فقط نمی دونستم چطوری می تونم بهت بگم ... "
    دستت را روی موهایم حس کردم ... داشتی آرام می گرفتی ...
    " قول بده دیگه تکرار نکنی ... "
    سرم را روی سینه ات گذاشتم " قول می دم ... "
    موضوع عکس را به تو نگفتم ... می ترسیدم رفتاری دور از تصورم داشته باشی ... و فکر کنی با او صمیمیتی دارم که چنین درخواستی داشته است ... حرفی نزدم و گذاشتم آرام شوی و دوباره مهربان ...

    ****************
    ویرایش توسط بی ریا 63 : 1393,02,18 در ساعت ساعت : 15:06


  6. Top | #26

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    254
    میانگین پست در روز
    0.48
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    تشکر از کاربر
    4,471
    تشکر شده 15,722 در 909 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام دوستان خوبم ... در ادامه با ما همراه باشید.
    ماه محرم از راه رسید ... مثل همیشه خانه مان که خانواده هایی سنتی و مذهبی در آن زندگی می کرد رنگ و بویی خاص گرفت ... رنگ ماتم برای عزاداری سیدالشهدا ... بوی غم و غصه برای واقعه ی کربلا ... همه لباس سیاه به تن می کردیم ... سر در خانه با پرچم های سیاه یا سرخ و سبز به نام آقا اما حسین (ع ) و حضرت ابوالفضل مزین می شد .
    معمولا ده شب اول ماه خانه به تکیه ی اباعبدالله (علیه السلام ) تبدیل می شد ... روزها مادر و زن عمو و مادرت نذری می پختند و شب بین عزاداران تقسیم می کردند ...
    حال و هوای آن روزها را با اینکه سنگین بود اما دوست داشتم ... از اینکه می دیدم هرکسی بی توقع گوشه ای از کارها را بر می دارد و از زمین بلند می کند حس خوبی به من دست می داد ... این همبستگی ها را دوست داشتم ... و بیش از همه تو بودی که برای بر پایی هیئت تلاش می کردی و من به تو افتخار می کردم و حال که به نامت بودم و به نامم بودی بیشتر .
    آن روز در مدرسه از مریم خواستم تا با خانواده اش به خانه مان بیاید و در مراسم شرکت کند ... گفت که خیلی دلش می خواند بیاید و فکر می کرد مادرش حتما او را همراهی خواهد کرد ...
    طراوت حرف هایمان را شنید : یعنی ده شب رو مجلس روضه خونی بر پا می کنید ؟
    چند وقتی بود که دیگر زیاد با او نمی جوشیدم ... به خصوص که تا تنها می شدیم پای برادرش را وسط می کشید ... هنوز هم عکس می خواست و من صراحتا درخواستش را رد می کردم اما از رو نمی رفت ... برادرش را بار دیگر دیدم ... از من خواست که به خانه برساندم اما نپذیرفتم و کنایه ی طراوت را که گفت " چند بار بگم داداش شهرزاد اینا مثل ما فکر نمی کنند ... مثل ما نیستند .. باید بری ببینی تو خونه هم با چادر و روسری می گردند ."
    خیلی ناراحت شدم ... او به من و خانواده ام توهین می کرد ... دروغ بود حرفش ... ما فقط در مقابل نامحرم حجاب داشتیم ... که آن هم بیشتر وقتی بود که به حیاط می رفتیم ... که اکثر مواقع چادر هم نداشتیم و به روسری یا شال اکتفا می کردیم...
    از آن روز دیگر او در دلم جایی به آن پررنگی نداشت ... از چشمم افتاد . او را کم محل کردم اما باز هم دست بر نمی داشت .
    آن روز مریم گفت " آره هر ده شب رو روضه می گیرن ... همه برای عزا داری به خونه شون می رن ... کاری که فکر نکم به گروه خونی شما با کلاسا بخوره ؟ "
    طراوت با عصبانیت گفت " من نمی دونم چه هیزم تری به تو یکی فروختم که تا منو میبینی اینجوری آتیشی می شی "
    مریم به تندی گفت " واسه اینکه از خودتو رفتارت خوشم نمیاد ... "
    " رفتار من به تو ربطی نداره ... "
    "آره ربط نداره اما اینکه بخوای با شهرزاد باشی و فکر کنی اونم مثل خودته به من ربط داره .. ببین طراوت بهت می گم دور شهرزادو خط بکش .... دختری نیست که تو فکر می کنی "
    " مواظب حرف زدنت باش وگرنه .... "
    " وگرنه چه غلطی می کنی "
    با کلافگی گفتم " وای بس کنید ... مگه بچه اید افتادید به جون هم ؟ "
    طراون " منکه چیزی نگفتم ... خودش با من مشکل داره ... "
    مریم نگاهم کرد " شهرزاد بهت بگم ... می خوای با این دختره باشی دور منو خط بکش ... دیگه نه من و نه تو ... "
    طراوت گفت " به جهنم .. دیگه از تو خود خواه تر ندیده بودم ... به تو چه که واسه شهرزاد تعیین تکلیف می کنی ؟ "
    " ای بابا بسه دیگه ... واقعا زشته ... کوتاه بیاین دیگه ... "
    طراوت گفت " رفتم خونه باهات تماس می گیرم ... "
    از ما جدا شد . نگاهی به مریم کردم که اخم هایش در هم بود . گفتم " گناه داشت اینجوری باهاش برخورد کردی ... نگاه تندی به منکرد " بدبخت ... تو گناه داری که اینقد ساده و خلی ...
    " دست شما درد نکنه دیگه ... راحت باش .. "
    خندید " آخه زورم می گیره وقتی طرفشو می گیری ... "
    دست به گردنم انداخت و گونه ام را بوسید " فدای تو خوشگلم بشم ... ببخشید "
    خندیدم " دیوونه ... مگه من از تو ناراحت می شم ؟ "
    واقعا هم از او ناراحت نمی شدم . می دانستم که هرچه می گوید از سر دلسوزیست . با هم به کلاس رفتیم ... مریم مرا رها نکرد تا طراوت به سمتم بیاید ... طراوت هم که ظاهرا خیلی به او بر خورده بود حتی نگاهمان نمی کرد .
    وقتی به دنبالم آمدی یکراست به خانه رفتیم ... آن روزها دیگر به تفریح و گردش نمی رفتیم ... حرمت آن روزها را خوب نگه می داشتیم .
    وارد خانه که شدم مادرت گفت "عزیز خوشگلم اگه خسته نیستی بیا کمکم سبزی پاک کنیم ... "
    " چشم عمه جون ... لباسمو عوض کنم میام ... "
    قرار بود فردا آش رشته بپزند .
    سریع برگشتم و به کمک او رفتم . خبری از مهلا و مادرش نبود . مادرت گفت برای دیدن خانه رفته اند ... ظاهرا دیگر همه چبز تمام شده بود و به زودی آن ها به خانه ی خودشان می رفتند و چه برای من از این بهتر .
    ************
    مادر صدایم کرد و گفت که تلفن با من کار دارد .
    طرا.ت بود . ناراحت و دلگیر بود ... از مریم گلایه داشت اما اجازه ندادم که غیبتش را بکند . دوباره بحث مراسم آن شب ها را وسط کشید و از من پرسید که می تواند به خانه مان بیاید یا نه ؟
    نمی توانستم با آمدنش مخالفت کنم . گفتم همه به انوجا میان ... اون مجلس مال من نیست ... گفت که حتما خواهد آمد ... نمی دانستم تو از شنیدن این که هنوز با او رابطه دارم و می خواهد به خانه مان بیاید چه نظری خواهی داشت ... اما من بی تقصیر بودم .
    دوباره به کمک مادرت رفتم . سبزی ها که تمام شد برای شستنش به حیاط بردم چون خیلی زیاد بود و شستنش توی آشپز خانه سخت بود .
    شیر آب را باز کردم . رامین را که از بیرون آمد دیدم . لباس مشکی به تن داشت و غرق در خودش .
    "سلام "
    نگاهش پر از اندوه بود... خیره بود و عمیق .
    "سلام "
    مشغول به کار شدم که به طرفم آمد ... بالای سرم ایستاد ... نگاهش کردم "چته ؟انگار سرحال نیستی ؟"
    "نه ... خیلی وقته سر حال نیستم ... "
    از صدای گرفته و لحن ناراحتش دلم گرفت .
    " اما خداروشکر تو خوبی "
    سر تکان دادم "اره ... خداروشکر خوبم ... اما توام می تونی خوب باشی .. "
    "چه جوری "
    "از این لاکت بیا بیرون ... "
    "جای من نیستی ... من باختم .. "
    "بس کن ... حالا انگار چیو باختی ... اونی که این همه ازدست دادنش داغونت کرده ارزششو نداره ها ... "
    لبخند تلخی زد و کام مرا هم تلخ کرد . نگاهش عجیب بود ... پر از حسرت ... و من مطمئن بودم هیچ وقت او را به تو ترجیح نخواهم داد ... با اینکه آن روزها خیلی بیش از پیش دوستش داشتم ...
    نشست تا کارم تمام شد . بی آنکه حرفی بزند . دیگر در مورد اینکه چه احساسی به من داشته یا دارد حرف نمی زد ... از همین رو بود که بودن با او معذبم نمی کرد .
    کارم که تمام شد و خواستم سبزی های آبکش شده را بلند کنم برخواست و کمک کرد .
    " رامین خواهش می کنم با خودت اینجوری نکن ... من دوست ندارنم اینطوری ببینمت . "
    حرفی نزد . عمه آمد بیرون . رامین تبسم کم جانی بر لب نشاند و سلام کرد . عمه به رویش خندید" فدای گل پسرم بشم ... علیک سلام عزیزم ... "
    عمه همه ی ما را دوست داشت و ما هم او را ... من با نگاهی به رامین رو به مادرت گفتم "دیگه با من کاری نداری عمه جون ؟"
    "نه قربونت برم ... برو یه کم استراحت کن ... شبم می خوای پذیرایی کنی ... خسته شدی ... "
    نگاه رامین به من بود ... نمی توانستم از آن همه غم بگذرم ... دلم به حالش می سوخت .
    اما چاره ای نبود ... او با عمه به خانه تان رفت و من به خانه ی خودمان . به مادر گفتم که طراوت قصد آمدن دارد .
    گفت " مجلس برای امام حسینه ... هرکسی دوست داشته باشه می تونه بیاد ... "
    اما نه من نه مادر نمی دانستیم که او می آید و شب را هم در منزلمان می گذراند ...

    ****************

    شب خوش ... ممنون از دوستانی که وقت می ذارند و داستان رو می خونند و نقد می کنند ...



    باز آ و بر چشمم نشین | بی ریا63 ساده65 کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب
    ویرایش توسط ساده65 : 1392,08,29 در ساعت ساعت : 00:40


    الــــــهـــــــي گـــــــاهــــــــــــي نــــــــگاهــــــــــِي.. ..........




  7. Top | #27

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1392
    نوشته ها
    1,416
    میانگین پست در روز
    3.05
    تشکر از کاربر
    10,434
    تشکر شده 24,359 در 3,600 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام و شب بخیر ... امیدوارم خوب باشید و لحظه هاتون سرشار از آرامش ...
    از اتاق که بیرون آمدم خاله و دختر خاله هارا دیدم که تازه از راه رسیده بودند . مشغول احوالپرسی با آنها شدم که مریم و مادرش هم از راه رسیدند به سوی آن ها رفتم ... خیلی از دیدن مریم خوشحال شدم .
    مادرش با مادرم آشنا بود و با هم مسغول احوالپرسی شدند .
    با اشاره ی مادر برای آوردن چای به آشپز خانه رفتم ... شیرین فنجان ها را از سمار پر کرده بود ... با دیدنم گفت : می بری ؟
    "آره ... واسه همین اومدم . "
    سینی را به دستم داد و گفت" مواظب باش ."
    به پذیرایی رفتم ... مادرت و زن عمو و دختر ها هم آمده بودند . پس از پذیرایی در کنار مریم و دختر ها نشستم. که مهلا هم آمد ... تنها نبود ... با مادرش بود و طراوت ....
    مهلا با نگاهی به من با اخم رو گرداند ... طراوت با مادر و بقیه احوالپرسی کرد و به طرف ما آمد ...
    مریم به سردی پاسخ سلامش را داد و نگاهی به من انداخت و آهسته گفت : آخر کار خودتو کردی ؟
    " خب چیکار می کردم ... خودش زنگ زد گفت می تونم بیام یا نه ... بگم نیا ؟ "
    " خوبه ... تلفنی رابطه دارید دیگه ... "
    " خب وقتی می گه شماره بده من باید چیکار کنم؟ بگم نمی تونم ؟ بهم نمی خنده ؟ "
    طراوت به من لبخند زد ومن حرفم را ادامه ندادم ...
    " تنها اومدی ؟ مامانت نیومد "
    " نه ...مامانم مسافرته .... با تارخ اومدم ... "
    تعجب کردم " داداشت ؟"
    " خب آره ... الان هم بیرونه... به نامزدت معرفیش کردم ... "
    " به صفا ؟.... چه خوب ... خب بشین واست چای بیارم ..."
    نمی دانم چرا ازاین آشنایی حس بدی به من دست داد .... به آشپز خانه رفتم و از آنجا به حیاط نگاه کردم ... تو را ندیدم ..اما برادر طراوت کنار شایان ایستاده بود .....
    واقعا نمی دانستم که طراوت از این کارهایش چه منظوری دارد ... چرا این نزدیکی را دوست دارد ؟
    به سالن برگشتم ... شیرین مشغول پذیرایی عده ای دیگر بود که تازه از راه رسیده بودند . به سوی مریم و طراوت رفتم که در سکوت کنار هم نشسته بودند ...
    کم کم روضه خوان شروع می کرد ... فضایی معنوی به وجود می آورد .... فضایی دلنشین .
    چشمان مریم را نم اشک براق کرد اما طراوت ... بی تفاوت و خونسرد بود ... همانطور که همیشه بود ... من اما مثل همیشه اشکهایم جاری شده بود .
    وقتی به خود آمدم که فضای خانه پر شده بود ... مادرت گفت که برای پخش کردن کاسه های آش به کمکش بروم ... مریم هم با من آمد ... اما طراوت با مهلا گرم گرفته بود ...
    مریم گفت " کاش این دختره نبود .. "
    " ول کن مریم .. ما به اون چیکار داریم ؟ "
    " بااون اخلاقش من نمی دونم تو همچین مجلسی چطور حاضر شده ... "
    " داری غیبت می کنیا .... می گم به ما چه ... "
    زن عمو با دیدنمریم آرام گفت : دوست خوشگلت قصد ازدواج نداره ؟ "
    لبخند برلبانم نشست " واسه رامین ؟"
    " آره ... پسره پاک دیوونه شده ... شاید بشه از این حال و هوا درش آورد ... "
    " فقط یه خورده تو خودشه .. درست میشه ... غصه نخورید ... مریمم فکر نکنم ... با مادرش حرف بزنین بهتر ... "
    در این مورد حرفی به مریم نزدم و گذاشتم به عهده ی بزرگتر ها ... اگر می خواستند به زودی می فهمید ...
    وقتی برای سری چندم سینی حاوی ظرف های آش را آوردی و من برای گرفتنش آمدم نگاهت را مهربان دیدم ... پر از عشق ... همان کهمی خواستم بود ... خیالم راحت شد . از آمدن طراوت و تارخ ناراحت نبودی . و مننمی دانم چرا حس می کردم از دیدن او در خانه ناراحت خواهی شد ... و چقدر خوشحال شدم وقتی به رویم نیاوردی ...
    مراسم پرشوری بود ... وقتی به انتها رسید خانه در سکوتی غریب فرو رفت ... مریم و مادرش دقایقی پیش رفته بودند و خانواده ی خاله هم عازم رفتن بودند .. و فقط طراوت بود که به نظر می رسید قصد رفتن ندارد ... و من هم نمی توانستم چیزی بپرسم .
    وقتی همه رفتند گفت " راستش من امشب تو خونه تنهام .. داداشم فکر می کنم رفته باشه ... آخه قرار بود بره دنبال مامان بابام که ماشینشون خراب شده بوده ... اگه اشکال نداشته باشه من ..."
    حدس زدم چه می خواهد بگوید . دلم برایش سوخت ... " این چهحرفیه ؟ خب بمون پیش من ... "
    مادر حرف هایمان را شنید ... نگاهش به طراوت ... فرق کرده بود ... دیگر آن همه اطمینان را در چشمانش ندیدم با این حال به او تعارف کرد که بماند ... و من واقعا متعجب بودم که خانواده ها چقدر می توانند از نظر فرهنگی با هم فرق کنند و جالب این بود که طراوت مرا و خانواده ام را گاهی مسخره می کرد .
    او را به اتاقم بردم ... مانتو اش رابیرون آورد ... یک تاپ آستین کوتاه به تن داشت ... در حالی که پردهی پنجره ی اتاق من بالا بود ... و هر کس کگه در حیاط بود می توانست او را ببیند ... خیلی زود پرده را کشیدم ..و فکر کردم من هرگز چنین کاری نخواهم کرد .
    برای گفتن شب به خیر به تو به اتاقت آمدم ... داشتی پیرهنت را عوض می کردی ...
    به رویم لبخند زدی " خسته نباشی گلم .. "
    " ممنون ... همچنین ... خیلی زحمت کشیدی ... "
    " عشقمه اینجور کارا .... خب چه خبر ؟"
    " طراوت موند خونه ... "
    ابروهای خوشحالتت که بالا رفت فهمیدم برای تو هم عجیب ست .
    لبخندی عجولانه زدم وتوضیح دادم که چرا می خواهد بماند ... نگاهت حرفها داشت با من ... اما من ... نمی توانستم درک کنم ... او یک دختر بود ... چه آسیبی می توانست به من بزند ؟ چرا نگران بودی ؟ کاش واضح گفته بودی ...
    ویرایش توسط بی ریا 63 : 1393,02,18 در ساعت ساعت : 15:06


  8. Top | #28

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    254
    میانگین پست در روز
    0.48
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    تشکر از کاربر
    4,471
    تشکر شده 15,722 در 909 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض





    وقتی وارد اتاقم شدم طراوت را دیدم که پشت میز تحریرم نشسته و با ورودم کشوی میز را بست و به طرفم برگشت...

    تعجب کردم آنجا چه می خواست؟لبخندی عجولانه زد:ببخش رفتم سر کشو گوشواره و ساعتمو گذاشتم...آخه می دونی... عادت ندارم شبها پیشم باشن...

    به رویش لبخند زدم:اشکال نداره خوب کردی.....

    بعد هم نگاهی به سر تا پایش انداختم:خب بزار یه لباس راحتی بهت بدم با این لباسها که نمی تونی بخوابی.

    کمدم را باز کردم بلوز شلوارِ آبی رنگی که گلهای ریزسفید و سرمه ای داشت را بیرون کشیدم:بیا اینا رو بپوش...

    و به سوی در رفتم و تشکرش را شنیدم:راحت باش عزیزم.

    مامان با دیدنم گفت:طراوت خوابید؟

    ــنه می خواد لباسشو عوض کنه...

    ـــ حالا خانوادش خبر دارن اینجا می مونه؟

    سؤالی پرسید که خودم هم پاسخش را نمی دانستم.شانه بالا انداختم:نمی دونم... حتما قبلا بهشون گفته دیگه...

    با کمی تأمل گفت:راستش فکر می کنم خانواده ی بی فکری داره که زیاد مسؤل نیستن... اگه اینطوره و او آن قدر آزاده که شب رو هر جا خواست بخوابه مهم نباشه ،دوست ندارم باهاش ارتباط داشته باشی... مخصوصا که برادر مجرد هم داره...

    این هم از نظر مامان،که نسبت به او عوض شد... و نمی دانم چرا هنوز در نظر من همان طراوت ساده و رک بود که فقط گاهی به خاطر رک گویی اش ازش می رنجیدم.

    وقتی واردم اتاق شدم لب تخت نشسته بود. لباس را هم پوشیده بود.گفتم:تو روی تخت بخواب ... منم این پایین...

    پتویی انداختم که گفت:نه ،من پایین می خوابم... دیگه بیشتر از این خجالتم نده... من اون پایین راحترم...

    ــ نه عزیزم... تو همون جا بخواب. و روی پتو دراز کشیدم... خسته بودم...

    ــ اما اینطوری....

    ـــ جون تو دیگه تعارف تیکه پاره نکن...

    دیگه حرفی نزد.

    دقایقی بعد پرسید:تو از زندگیت راضی هستی؟

    نگاهم را از سقف گرفتم و به او دوختم،من تو را داشتم،مگر می شد ناراضی باشم؟

    گفتم:آره... هم از خانواده ام ... هم نامزدم... هم خودم.... هر چند که شیطونم و زیاد دسته گل به آب می دم.

    لبخند کمرنگی زد:خوش به حالت... اما زندگی من خیلی خاکستریه... همه چی توش مثه یه سایه محو و کمرنگه....خانواده ام ... خودم ... آینده ام ....

    با کنجکاوی گفتم:چطور؟

    نفسی شبیه به آه کشید:بگذریم... حرف زدن در موردش فایده نداره...

    هر چند با این کلام دلم به حالش سوخت،اما فکر کردم که ممکنه دوست نداشته باشد که من چیزی از زندگی اش بدانم. پس دیگر چیزی نپرسیدم.و دقایقی بعد... فکر می کنم زودتر از او از خستگی چشمهایم گرم خواب شد... و بلند شدن طراوت را از روی تخت حس کردم،اما توان پرسیدن اینکه کجا می رود را نداشتم....

    ********


  9. Top | #29

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1392
    نوشته ها
    1,416
    میانگین پست در روز
    3.05
    تشکر از کاربر
    10,434
    تشکر شده 24,359 در 3,600 پست
    حالت من
    Khoshhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    طراوت بعد از خوردن صبحانه با برادرش تماس گرفت تا به دنبالش بیاید.
    هر چه اصرار کردم برای نهار بماند اصرارم را رد کرد و نپذیرفت....
    نمی دانم چرا از وقتی که بیدار شده بود در هم بود... طراوت آن طراوت همیشگی نبود....
    تا آمدن برادرش در حیاط روی تختهای نزدیک باغچه نشستیم...
    گفتم:انگار حالت زیاد خوب نیست؟
    بی آنکه نگاهش را از باغچه ی نزدیک خانه ی شما بگیرد گفت:چیز مهمی نیست ... سرم درد می کنه....
    ــ حتما دیشب راحت نخوابیدی... ببخش اگه جات راحت نبود.
    سرش را پایین انداخت:این چه حرفیه؟.... بیشتر از این شرمنده ام نکن...
    مهلا از خانه ی شما بیرون آمد ،با دیدن ما.. من که نه... دیدن طراوت لبهایش به لبخند گشوده شد:صبح به خیر طراوت جان....
    فکر می کردم طراوت از دیدن او خوشحال خواهد شد اما بی تفاوت و سرد پاسخش را گفت:سلام... صبح به خیر.
    مهلا امد و کنارش نشست:چه خبرا؟دیشب نفهمیدم کی رفتی....
    ــ راستش نرفتم....
    از اینکه مهلا آنگونه مرا کم محل می کرد ناراحت شدم...حتی نگاهم نکرد...از جا بلند شدم:خیلی سرده...بیا بریم تو داداشت هم میاد دیگه...
    طراوت گفت:تو برو همینجا خوبه...بابت اینکه زحمتم دادم شرمنده و ممنونم.
    بی آنکه به مهلا نگاه کنم گفتم:کاری نکردم که اینطور حرف می زنی... خونه ی خودته...
    همان موقع صدای بوق ماشینی از بیرون به گوش رسید که طراوت گفت:حتما تارخه... من برم دیگه...
    خداحافظی کرد و رفت.و مهلا هم در همان حال که بی حجاب بود با او به سمت در رفت.و من دیگر نماندم تا این رفتار ناشایست او را که حتما با آن ظاهر با برادر طراوت روبه رو می شود را ببینم....
    به خانه ی شما آمدم.فکر می کردم هنوز خواب باشی اما مادرت گفت که برای خرید وسایل پخت نذری آن شب که پلو و قیمه بود به بازار رفته ای...
    مهلا هم آمد ،بی آنکه نگاهش کنم از کنارش گذشتم تا به حیاط بروم که گفت:عجب داداش خوشتیپی داره دوستت...
    نگاهی تحقیر آمیز به او انداختم:مبارک صاحبش باشه....
    پوزخند زد:صاحبش کیه اون وقت؟
    ــ نمی دونم،تو که رفتی آشنا شدی ،اینم می پرسیدی...
    ــ تو داری می گی... گفتم شاید خبر داشته باشی....
    ـــ نه من وقتی با یه غریبه ی نا محرم رو به رو می شم ، کاری به تیپ و قیافه و اینکه صاحبش کیه رو ندارم...
    سرخ شدن گونه هایش خبر از خشمش می داد:اگه این طوره چرا بهترینشو تور کردی؟
    ــ بهترینش خودش منو انتخاب کرد... از بچگی.. با اجازه.
    رفتم و او را با آنهمه خشم تنها گذاشتم.
    به خانه رفتم. مامان پرسید:طراوت رفت؟
    ــ آره .. رفت.
    ــ حس کردم ناراحته...
    پس مادر هم فهمیده بود...گفتم:آره منم حس کردم... پرسیدم گفت سرش درد می کنه.
    مادر گفت:دختر عجیبیه... بازم می گم بهتره بیشتر مراقب باشی.
    نمی دانم چرا هیچ کس درست و واضح حرف نمی زد؟مثلا باید مراقب چی می بودم؟
    اینکه ممکنه دیشب که من خواب بودم طراوت...
    *****
    در میان دسته ی زنجیر زن نگاهم روی تو قفل شده بود.... با آن ته ریش و لباس مشکی،چهره ی دلنشینت ،بیشتر از همیشه به دلم می نشست... نگاه تو هم رد نگاهم را گرفت و در چشمانم نشست... با همه ی اندوهی که از عذاداری در چهره ات موج می زد،لبخند بر لبانت نشاندی...
    اشکهایم را پس زدم...خدای من،حس من به تو چیزی فراتر از عشق و دوست داشتن بود...چیزی که با همه ی وجودم عجین شده بود...وقتی نگاهت را از من گرفتی و گذشتی،نگاهِ مشتاق من در نگاهِ یک جفت چشم نافذ دیگر قفل شد....چشمهائی که از نگاهشان تنم لرزید...
    چرا تارخ اینگونه خیره مانده بود به من؟او کی آمد که من متوجه نشدم؟یعنی طراوت هم با او بود یا تنها آمده بود؟
    خیلی سریع عشق و اشتیاقی که از نگریستن به تو در نگاهم مانده بود را پاک کردم و جایش را خونسردی و بی تفاوتی نشاندم...فقط به نشانه ی آشنایی سری تکان دادم که صدای رامین در گوشم نشست:این یارو کیه که اینطوری خیره شدین به همم؟
    رامین بد خلق بود... قضاوتش منصفانه نبود...
    اخم کردم:من خیره شدم؟
    ــ می شناسیش؟
    نگاهم را گرفتم:به تو ربطی نداره...
    ــ شهرزاد عصبیم نکن پرسیدم کیه؟
    دیدم دست بردار نیست:برادر همون دوستم طراوته...
    ــ همون دختره ی سبک؟
    تعجب کردم:چی می گی واسه خودت؟
    ــ شهرزاد بهتره مواظب رفتارت باشی... اولین باره می بینم به کسی خیره می شی پس اول تذکر می دم بهت... نمی دونم این صفا چرا کرو شده و نمی بینه...
    ــ خفه شو رامین.... تو حق نداری به من توهین کنی....
    از روی چادر بازویم را فشرد:واسه چی حق ندارم؟شوهرت نیستم،پسرعموت که هستم... هر چی می گم بگو چشم.. الان هم گمشو برو بالا...
    بغض کردم چرا او اینقدر تلخ بود؟چرا راجع به من اینگونه حرف می زد؟واقعا فکر می کرد که من...
    دستم را با خشونت از دستش کشیدم و دیگر نتوانستم بمانم.می توانستم جان تو را قسم بخورم که به تارخ آنگونه نگاه نکردم که او می گفت....
    اشکهایم در حال فروریختن بود و چه خوب بود که تو مشغول گرداندن سینی حاوی لیوانهای شیر شده بودی، وندیدی که رامین چگونه به من تهمت زد و تحقیرم کرد...
    خودم را به اتاق رساندم.آنجا بهترین جا برای خالی کردن بغضم بود.


  10. Top | #30

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    254
    میانگین پست در روز
    0.48
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    تشکر از کاربر
    4,471
    تشکر شده 15,722 در 909 پست
    حالت من
    Mehraboon
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام دوستای گلم ،شب خوبی داشته باشید





    دهه ی اول محرم گذشت...روزهای خاصی بود و در ذهن من چون خاطرات خوب با حسهای خوب ماندگار شد...

    در آن مدت طراوت دیگر به خانه مان نیامد... مریم و مادرش اما هر شب آمدند....

    مراسم به خوبی برگذار می شد تا اینکه شب آخر... که شب عاشورا بود.خانه خیلی شلوغ بود....حیاط پر از جمعیت عزادار بود...

    ما گوشه ی حیاط نشسته بودیم و به صدای پر از حزن مداح گوش می دادیم.. هر کس در حال و هوای خودش بود...اشکهایم بی پروا از گوشه ی چشمانم روان بود... که مریم آهسته به پهلویم زد:شهرزاد این پسره کیه؟

    نگاهش کردم :کی؟

    به روبه رو اشاره کرد.. تارخ را نشانم داد... باز هم خیره به من... خیلی غیر عادی... دست و پایم را گم کردم... از نگاهش ترسیدم.

    گفتم:برادرِ طراوته...

    ــ خب چرا اینجوری خیره شده به تو؟

    ــ چی بگم.. خدا کنه صفا متوجه نشه...

    ـــ آره واقعا... حق داره عصبانی بشه... این چه وضعشه؟

    دوباره به تارخ نگاه کردم .انجا نبود گویی در میان جمعیت گم شده بود... ناخودآگاه به دنبال تو گشتم... و تو را آرام و سر به زیر یافتم... نگاهت به پایین بود و به آرامی اشک می ریختی... نفس سنگینم را آسوده بیرون فرستادم...چه خوب که متوجه او و حرکت غیر عادی اش نشدی...

    مریم گفت:مثل اینکه رفت... خواهر و برادر عین همن..

    ــ ول کن مریم نمی خوام در موردشون حرف بزنیم.

    ــ اصلا واسه چی میاد؟به تیپش هم نمی خوره اهل دین و دیانت باشه...

    ــ منظورت چیه؟

    ــ منظورم اینه که مواظب خودت باش... از نگاهش به تو حس بدی بهم دست داد.

    حق با مریم بود.همان حس را پیدا کرده بود که خودم داشتم.... کاش به تو می گفتم و فکر نمی کردم بی تفاوتی و کم محلی بهترین راه مقابله با اوست...

    ************

    دیگر او را ندیدم تا هفته ی دیگر... وقتی که مرا به دبیرستان رساندی و رفتی.

    قبل از اینکه وارد مدرسه شوم صدایم کرد:شهرزاد خانوم.

    با شنیدن صدایش به طرفش برگشتم. جلو آمد . گفتم:سلام.

    نگاهش مستقیم به نگاهم بود:سلام... خوبی؟

    ــ ممنوم ...شما خوبین؟

    ــ من که خوبم... طراوت حالش خوب نیست....

    تعجب کردم:خدا بد نده... چی شده مگه؟

    ـــ عاشق شده.

    یک لحظه از صراحت کلامش جا خوردم... فقط توانستم بگویم:منظورتون چیه؟

    نگاهی به اطراف انداخت:می شه خواهش کنم بیای تو ماشین؟اینجا...

    با عجله گفتم:نه... الان کلاسم شروع می شه... ببخشید...

    ــ زیاد وقتت رو نمی گیرم...

    ــ گفتم که نه آقا تارخ... خودم باهاش حرف می زنم....

    ــ فقط چند لحظه... خواهش می کنم...

    ــ نمی تونم... معذرت می خوام ... با اجازه.

    و به راه افتادم که گفت:پس برات مهم نیست؟

    ــ کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه باهاش حرف بزنم.

    ــ اون به تو حرفی نمی زنه...

    ــ چرا مگه...

    به میان حرفم آمد:آخه عاشقِ نامزدت شده...

    حرفهایش برایم عجیب بود .گویی که در واقعیت نبوده که آنها را شنیده ام... ناباور به او خیره ماندم:آخه... چطور ممکنه؟!!

    صدایِ خانوم میری ناظم خشک و بداخلاق مدرسه که گفت:نکویی معلومه داری چکار می کنی؟

    با ترس به او نگریستم:سلام خانوم...

    جلو آمد،نگاه مشکوکش اول به من و بعد به تارخ خیره ماند.

    تارخ سلام گفت و خسته نباشید و بعد از آن اضافه کرد که برادر طراوتِ تابان هست و با من آشنایی خانوادگی دارد. و برای گرفتن مرخصی برای طراوت به مدرسه آمده که منو دیده و مشغول احوالپرسی شده...

    خانوم میری که آرام گرفت،نفسی آسوده کشیدم،به خیر گذشت...

    رو به هر دو بااجازه ای گفتم و به درون رفتم...

    آنقدر ذهنم آشفته بود که متوجه مریم نشدم که مرا به نام می خواند،تا اینکه خودش را به من رساند... با دیدنم پی به حال بدم برد و با کنجکاوی پرسید که از چه ناراحتم...

    اما من نگفتم... هیچ چیز نگفتم...از او به خاطر اعتمادی که به طراوت کرده بودم خجالت می کشیدم...

    حق با او بود... طراوت....

    *************






    معرفی و نقد رمان باز آ و بر چشمم نشین | بی ریا63 ساده65 کاربران انجمن





صفحه 3 از 18 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 167
    آخرین نوشته: 1393,09,09, ساعت : 22:49
  2. رمان شرط می بندی ؟ | ...zahra...+شبح عشق کاربران انجمن
    توسط Shabah eshg در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 122
    آخرین نوشته: 1393,04,12, ساعت : 21:04
  3. رمان گناهکار سجاده نشین | nady48 کاربر انجمن
    توسط nady48 در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 182
    آخرین نوشته: 1392,12,19, ساعت : 12:55
  4. رمان همسفرِ من | ساده65 و بی ریا 63 کاربران انجمن
    توسط ساده65 در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 143
    آخرین نوشته: 1392,12,11, ساعت : 17:01
  5. پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1390,04,29, ساعت : 01:08

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •