آپلود سنتر
ابزار
دانلود رمان
تبلیغات
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 118
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1392,04,25
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    نوشته ها
    222
    میانگین پست در روز
    0.59
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از دیگران
    1,082
    تشکر شده 3,678 در 222 پست
    حالت من
    Akhmoo

    Arrow رمان رو اعصابم قدم نذار | jey-jey کاربر انجمن

    سلام به همه ی دوستان خوبم من سارا هستم و میخوام اولین رمانم رو براتون بزارم وامیدوارم با انتقادای خوبتون به من کمک کنید خب یه توضیحی راجب رمانم بدم رمانم اون جور که من حساب کردم طولانی میشه چون من دوست ندارم رمانی که مینویسم کوتاه باشه وزود تموم بشه خب بریم سراغ خلاصه:

    دختر قصه ی ما یه دختره مثل بقیه ی دخترا یه دختر باتموم احساسات دخترونه یه دختر دارای قلب عاشق شده شکست خورده سختی کشیده اما حالا میخواد دوباره عاشق بشه ببینیم این دختر قصه ما میتونه دوباره قلبش رو به کسی بده یانه؟ببینیم این دختر عشق قبلیشو فراموش میکنه یانه؟
    دختر قصه ی ما نه خیلی مغرور مغروره نه خیلی سربه زیر سر به زیر
    به موقعش میخنده به موقعش گریه میکنه همه ی کاراش به موقعست اما بعضی موقع ها هم دل اطرافیانشو بدون اینکه بخواد میشکنه وحالا بریم سراغ پسر داستان
    پسر داستان از جنس سنگه از جنس غرور،غرور تمام وجودشو پر کرده پسر بی بندوباری نیست و از بی بندوباری به شدت تنفر داره هیچ دختری نتونسته قلبشو بلرزونه به نظرتون دختر داستان میتونه قلبشو بلرزونه یا نه ؟من دیگه نمیدونم چه جور خلاصه بزارم پس بهتره خودتون برید رمانو بخونید وراجب این دختر وپسر قضاوت کنید

    رمانمون کل کل داره غصه داره
    شادی داره عاشقی داره


    و اما مقدمه


    تو نفهمیدی ... که برای داشتنت

    دلم را نه ...


    عشقم را نه ...


    رویاهایم را نه ...


    براي داشتنت حسي را دادم که


    بدون آ ن دیگر من، آ ن " من " سابق نیستم!


    حالا يکي هستم مثل بقيه ... نه ...


    يکي مثل يخ، سرد ...


    يکي مثل ديوار، بي روح ...


    يکي مثل خودم اما بي حس ...!


    و اين کشنده است، اما نمي کشد !


    دلم مالِ تو ،


    عشقم مال ِ تو ،


    روياهايم را هم نمي خواهم


    اما " من ِ " خودم را پس بده ...


    با اين " من ِ الآن " خیلی غريبه ام !!!


    اين حس کشنده است اما نمي کشد

    اینم جلد رمان با تشکر از nia12عزیزم



    ویرایش توسط jey-jey : 1393,04,02 در ساعت ساعت : 02:20 بعد از ظهر


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1389,06,29
    عنوان کاربر
    همکار بخش کتاب
    نوشته ها
    11,946
    میانگین پست در روز
    8.51
    محل سکونت
    لابیرنت
    تشکر از دیگران
    51,551
    تشکر شده 230,635 در 15,749 پست

    پیش فرض

    نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
    نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت
    مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن
    حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید..
    اطلاعیه های بخش کتاب !
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
    قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یا بدون لینک! ) خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    من آدم نرفتن ام، آدم دوست موندن، یا اصلا آدم دیر رفتن ام
    خیلی دیر...
    اما وقتی برم، دیگه آدم برگشتن نیستم. آدم مثل قبل شدن نیستم. باور کن!!


    anna gavalda


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1392,04,25
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    نوشته ها
    222
    میانگین پست در روز
    0.59
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از دیگران
    1,082
    تشکر شده 3,678 در 222 پست
    حالت من
    Akhmoo

    Arrow پست اول رمان رو اعصابم قدم نزار

    من-آخه مادر من مگه این نگرانی داره؟
    مامان-همین که گفتم نه!من دلم راضی نیست تو بری این سفر
    من-مامان مگه من میخوام برم نبرد که دلت راضی نیست ؟یه سفر دوسه روزه تازه همه هم که دختریم
    مامان-نه دخترمثله اینکه تو حرف حالیت نیست نه؟شدیه چندروز تو خونه بشینی ؟اصلا تو خونه نمیبینیمت.بابات هم که قربونش بشم هیچی بهت نمیگه.واقعا نمیدونم باهات چیکار کنم ؟
    من-مامان دیگه اوقات تلخی نکن بزار برم قول میدم وقتی برگشتم همش در خدمت خانواده باشم.
    مامان با دلخوری شونه ای بالا میندازه ومیگه-حالا یعنی من بهت بگم نرو چقدرم حرف گوش میدی جون خودت تواصلا به حرفای من اهمیت نمیدی انگار نه انگار دارم باهات صحبت میکنم .اصلا میدونی چیه ؟من دیگه تو کارات دخالت نمیکنم هرکاری که تاحالا نکردی ومیتونی من بعدانجام بدی به منم هیچ ربطی نداره دیگه از دست تو وسهیل خسته شدم جونموبه لبم رسوندین.تا میام صداتون کنم یهو غیب میشید
    من-مامان تو رو خدا عصبی نشو دیگه ببین میرم دوسه روزه برمیگردم بعدش هم قول میدم آدم شم.
    مامان-یعنی دیگه اگه بری مسافرت وبرگردی دیگه دست ازین بیرون رفتنات ورفیق بازیهات برمیداری؟
    من-نه که کلا دست بردارم کمترش میکنم
    مامان-تو اگه راست میگی کمترش کن قول بده رفتی سفربرگشتی خودتو اصلاح کنی
    من-مامان به خدا دیروز آرایشگاه بودم اصلاح کردم چه خبره؟
    مامان پشت چشمی برام نازک میکنه ومیگه-لعیا من با تو جدی ام اصلا باهات شوخی ندارم
    پوفی میکشم ومیگم-قول میدم قول مردونه حالا خوب شد ؟
    مامان-خداکنه
    من-حالا بخند ببینم عسیسم
    مامان-چندبار بهت بگم این طور بچه گونه صحبت نکن زشته یکی ببینه مسخرت میکنه
    من-ای به چشم اینم جز معامله دیگه چی نغمه جون؟
    مامان -به جای چاپلوسی کردن بیا ناهار درست کن خسته شدم همش دارم کار میکنم
    من-باشه شما برو استراحت کن من ناهار رو درست میکنم
    مامان زیر لب یه چیزی میگه که نمیشنوم ومیره تو پذیرایی
    صداش میزنم ومیگم-مامان ناهار چی درست کنم؟
    مامان-برنج ومرغ درست کن مرغ از تو فریزر دراوردم یخش باز شده
    بلند میگم-دستت طلا نغمه جون
    شروع میکنم درست کردن غذا
    غذا که آماده میشه شروع میکنم سالاد درست کردن همون موقع زنگ درو میزنن.
    بلند میگم-کی بود مامان؟
    مامان میگه-دانیال وپدرت
    چون آشپزخونه وپذیرایی با هم فاصله نداشتن صدا هم راحت میرفت
    من-اووه دانیالو کم داشتیم راستی سهیل کی میاد؟
    مامان-اونم الان پیدا میشه غذا آمادست؟
    من-آره آمادست میزو بچینم؟
    مامان-آره بچین دیگه
    صدای غرغرای دانیال رو میشنوم -وای بابا این شریکه چقدر بی ادب بود
    صدای بابارو میشنوم که میگه -چیکار کنیم ما باید پروژه رو بگیریم خیلی مهمه
    بلند میشم میرم تو پذیرایی بابا تا منو میبینه میگه -سلام لعیای بابا خوبی؟
    من-سلام بابا خسته نباشی
    دانیال-فقط بابا من بوقم دیگه؟
    من-مگه نیستی واسه چی بهت بگم خسته نباشی وقتی کاره هویج رو تو شرکت انجام میدی؟
    دانیال-د آخه ضعیفه تو کار همون هویج رو هم انجام نمیدی
    من-عوضش من تو خونه خیلی کار میکنم
    دانیال-اووه بابا خوبه یه امروزو کار کردی خودتو بکش
    من-ا بابا نگاش کن
    دانیال -بابا توروخدا نگام کن
    مامان -بسه دیگه
    بابا -دانیال به دختر گل من کاری نداشته باش
    بعد رو میکنه به مامان ومیگه-عزیزم ولشون کن زیاد بهشون گیر نده بیا برات خبر دارم
    مامان وبابا که میرن صدای آیفون بلند میشه
    من -برو در وباز کن فکر کنم سهیله
    دانیال پوفی میکشه ومیره سمت آیفون در وکه باز میکنه میره تو اتاقش منم میرم تو آشپزخونه ومیشینم به ادامه ی سالاد رو درست میکنم
    سهیل میاد تو آشپزخونه و میگه -سلام
    من-سلام خسته نباشی زبل خان
    سهیل-چه عجب دستت چاقو رو لمس کرد
    من-سهیل میزنم سرویست میکنما برو لباستو عوض کن جوجه اردک زشت
    سهیل-فیونا
    من-میری یا بندازمت بیرون
    سهیل-باشه بابا چرا جوش میاری من رفتم خون خودتو کثیف نکن آبجی
    تا سهیل میره یه تکونی به گردنم میدم خوب بذارید از خودم بگم من لعیا ستوده هستم 22سالمه حسابداری میخونم تو یه خانواده ی پنج نفره زندگی میکنم2تا برادر دارم دانیال وسهیل دانیال 24سالشه اون مهندس نقشه کشیه وتوشرکت ساختمونی بابا کار میکنه وسهیل هم 18 سالشه وامسال سال اول دانشگاهشه ورشته ی روانشناسی میخونه خیلی هم به رشتش علاقمنده مادرم نغمه شهریاری یه خانوم خوشگل وجدی وغرغرو ولی خیلی مهربون
    بابای گلم امیر ستوده یه پدر خوب وزحمتکش وصدالبته پولدار که یه شرکت ساختمونی داره بابام دوتا برادر داره آرمان و احمد ویه خواهر داره به اسم زیبا عموآرمانم تازه ازدواج کرده وزنش 3ماهه بارداره
    عمو احمدم هم یه دختر 16ساله به اسم نسترن
    ویه دختر 25ساله به اسم نازیلا داره
    عمه زیبا هم یه دختر 19ساله به اسم مهسا ویه پسر24ساله به اسم مهردادداره که بامن خیلی جوره مثله داداشم دوسش دارم
    یه پدر بزرگ ومادر بزرگ گل هم دارم که خیلی مهربونن
    خب حالاخانواده ی مادریم مامانم یه خواهر داره ویه برادر
    خالم که اسمش نیلو 2تا پسر داره ویه دختر پسر بزرگش آریا 30سالشه ویه دختر5ساله داره وامیرعلی که 22سالشه وهمسن منه ودختر خالم هم که 12سالشه واسمش آذر
    دایی نریمان گلم 26سالشه ومجرد اونم مهندس نقشه کشیه نفرآخر مادربزرگم(مامان مامانم)که انگلیس زندگی میکنه .یه پیرزن 67ساله که خیلی خشک وجدیه اما من قبول دارم که خیلی مهربونه وتو دلش هیچی نیست وکل فامیل مامانم ازش حساب میبرن
    باصدای مامانم به خودم میام-دختر دارم یه ساعت صدات میکنم



    پست دوم رو فردا میذارم الان خیلی خستم شبتون به خیر پس،تا فردا

    ویرایش توسط jey-jey : 1392,11,29 در ساعت ساعت : 06:55 بعد از ظهر


  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1392,04,25
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    نوشته ها
    222
    میانگین پست در روز
    0.59
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از دیگران
    1,082
    تشکر شده 3,678 در 222 پست
    حالت من
    Akhmoo

    Arrow پست دوم رمان رو اعصابم قدم نزار

    باصدای مامانم به خودم میام-دختر دارم یه ساعت صدات میکنم
    من-وای مامان مگه حواس میذاری برام؟
    مامان-خوبه یه نهار درست کردی خودتو کشتی
    من-مامان!
    مامان-مامان ویامان باید خونه داری بلدباشی دختر نه فردا یکی اومد باهات ازدواج کرد هیچی بلد نباشی اینا رو برای خودت میگم تخصص تو توی بیرون رفتنه یه روز بیرون نری اون روز روز نمیشه
    من-مامان-مثله اینکه نمیخوای بس کنی نه؟یکی یکی دارید رو اعصابم قدم میزارید اه خوبه یه بار رفتم بیرون باید تا هزاران سال سرکوفت بشنوم هرچی میشه مقصر منم نامزدم خیانت کرد بازم مقصر من شدم چرا؟چون من حواسم بهش نبود یعنی در دوحالت همه منو مقصر دونستن پس از شما انتظار بیش تری هم ندارم
    مامان-دختر تو خودت داری شروع میکنی من اسمی ازون ذلیل شده ی دخترباز نیاوردم بعد در حالی که ادامو در میاره میگه"مامان من میزو میچینم دیگه" بعد زل میزنه بهم ومیگه الان یه ساعته میخوای میزو بچینی.
    من-مامان چرا فقط به من غر میزنی ؟چرا به پسرات غر نمیزنی؟
    مامان-آخه تو فرق داری
    من-آها چون مظلوم وسادم
    مامان کلافه میگه-بسه دیگه بلند شو بذارنت همین طور صحبت میکنی
    ناهارو در کمال مسخره بازی وشوخی های دانیال وبابا خوردیم ومامانم هم یه ریز در حال حرص خودن بود مادره دیگه اخلاقش همینه
    تا ناهار میخورم سریع فلنگو میبندم ومیرم تو اتاقم همون لحظه گوشیم زنگ میخوره الهام بود
    جواب میدم-الو
    الهام-یه قدم بیا جلو
    من-هرهرهر
    الهام-الو
    من-حالا یه قدم بروعقب
    الهام-بی مزه
    من-خب بنال
    الهام-از چی بنالم؟
    من-از هرچی که عشقت میکشه بنال عزیزم
    الهام-خب زنگیدم بهت بگم شمال پر
    من-یعنی چی پر؟
    الهام-یعنی نمیریم
    من-لعنت بهتون
    الهام-ا بی ادب شدیا بابا مسافرت هست فرار نکرده فردا میام خونتون یادت نره،عشقم
    من-بیا جلو چشمم
    الهام-راستی برای ناهار میام خونتون
    من-روتو برم من رو که نیست سنگ پای قزوینه
    الهام-مذاح میفرمایید دوشیزه
    من-زهرمار بهت رو دادم سوارم شدی؟
    الهام-دوری چقدر سواری میدی؟
    یه جیغ بنفش میکشم ومیگم-الهام
    الهام-ای جونم.قدمات رو چشمام بیا مهمونم شو گرمی خونم شو ببین پریشونه دلم بیا آرومم کن
    سریع میپرم وسط حرفش ومیگم-فهمیدم زیادی واست مهمم
    الهام-خره اون دوبیت شعرو واسه ی تو گفتم که یاد بگیری از این به بعد با مهمونات اینطور حرف بزنی با یه پرستیژخاص
    من-اه له له بابا پرستیژ
    الهام-خواهش میکنم قابلی نداشت میزنم به حسابت
    من-خیلی خوب فعلا کار وبار نداری؟
    الهام-نه عزیزم میبینمت بای
    من-بای
    گوشی رو پرت میکنم رو تخت وخودمم دراز میکشم فکر پر میکشه سمت اون پویان پست فطرت که چه راحت قلبمو شکست زیر پاهاش خردش کرد لعنت به تو پویان هیچ وقت اون روزی رو یادم نمیره که اون رو تو حالت خیلی افتضاح ومست هم آغوش یه دختری دیدم هیچ وقت نمیبخشمش بعدم چه راحت اومد پیشم ومستیش وبهانه کرد ودوباره حرفای عاشقانه ش رو بهم زد اون موقع بود که فهمیدم اون یه هوس بازی بیش نیست با همین افکار خوابم میبره
    باصدای زنگ گوشیم از خواب بیدار میشم .ای تف تو روحت هرکی هستی.یه نگاه به ساعت میندازم ساعت سه .گوشی رو برمیدارم وجواب میدم-الو
    مهرداد-الوسلام خووبی؟
    من- بنال خیر ندیده از خواب نازم بیدارم کردی الهی بری زیرتریلی هجده چرخ الهی تیکه تیکه شی خبرمرگتو بیارن الهی خودم با دستای خودم کفنت کنم
    باشنیدن صدای مهردادکه غش غش میخندیدعصبی میشمو میگم-نکبت زنگ زدی که بخندی چشمم روشن عمه چی تربیت کرده پسر یا گاو دوسر؟
    مهردادکه صداش هنوز ته خنده داشت میگه-اولا سلام دوما چیز دیگه ای هست که فراموش کرده باشی بگی بگوتوروخدا تعارف نکن راحت باش ما که باهم این حرفارو نداریم
    من-د حرفتو بزن دیگه
    مهرداد نچ نچی میکنه ومیگه -ای خدا اصلا تقصیر منه که میخواستم خوشحالت کنم
    من-خب بگو دیگه کلاس نذار
    مهرداد-بابا شب تولد برادر یکی از دوستامه
    من-کدوم دوستت ؟
    مهرداد-آرتین
    من-آها یعنی تولد آرتینه؟
    مهرداد-اسکل میگم تولد برادر آرتینه نه آرتین
    من-خب چیش به من؟
    مهرداد-دعوت شدیم زشته
    من-منکه نمیام
    مهرداد-بیخود مگه دست خودته ضعیفه
    من-ببین زیادی داری غدغد میکنی میرم به بابات میگم میخوای بری پارتیا
    مهرداد-منم میام به مامانت جریان اون مهمونیایی که باهام میومدی رو بگم
    من-نه بابا مغزت انقدر پیشرفت نکرده دآخه اشکول مامانم نمیگه مهرداد دخترمو دست تو سپردم واین حرفا
    مهرداد-لعیا عزیزم جون هرکی دوست داری
    من-من هیچ کیو دوست ندارم درضمن من نمیتونم بیام بفهم به مامانم قول دادم آدم شم دیگه کمتر بیرون برم
    مهرداد با ذوق میگه-واقعا تصمیمت جدیه؟
    من-خیلی بیشعوری کسی بهت گفته؟
    مهرداد-نه
    من-نه و نهنگ
    مهرداد-بابا زندایی رو راضی کن دیگه بزن زیر قولت
    من-تاببینم،مهمونی ساعت چنده؟
    مهرداد -7شروع میشه

    من-تولد از نوع سالم یا ناسالم ؟
    مهرداد -د آخه دختر یه چیزی بهت میگما اونقدرهم که تو فکر میکنی سیب زمینی بی رگ نیستماکه تو رو ببرم مهمونی های اونجوری کاملا سالم سالم فقط یه چیز؟
    من-چی؟
    مهرداد-پویان هم اونجاست
    من-پس اصلا نمیام
    مهرداد-توکاری به اوننداشته باش
    من-باشه
    مهرداد-راستی لباسم برات گرفتم
    من-آفرین را ه افتادی بهت امیدوارم شدم
    مهرداد -ساعت 6میام دنبالت
    من-باشه من رفتم مخ زنی بای
    مهرداد-بای
    گوشی رو قطع میکنم خدایا آخر وعاقبت مارو به خیر کن
    بلند میشم ومیرم سمت آینه یه نگاه به قیافه ی خودم میندازم پوستی سفید چشمای خمار یشمی ومژه های پرپشت بینی نوک تیز لبایی قلوه ای ابروهای پهن وخوش حالت موهامم که بلند تاپایین کمرم میرسید هیکلم هم که خداروشکر خوب بود قدم هم بلند بود کلا خانواده ی قدبلندی بودیم
    موهای لختمو از پشت بستمو رفتم پایین
    مامان ودانیال بیدار بودن وداشتن باهم حرف میزدن
    من-سلام چی شده شماها بیدارید؟
    دانیال-ا چه عجب ما تونستیم شمارو زیارت کنیم
    من-خب دیگه خوب زیارت کن چون ازین فرصتا کم به هرکسی نمیدم داداشی
    میشینم رو مبل و رو میکنم به مامان ومیگم-مامان؟
    مامان-بله لعیا؟
    من-امممم چیزه آخه میدونی سفرمون کنسل شد
    مامان از حرفم خوشحال وذوق زده میشه ومیگه-خدا روشکر چه بهتر
    من-مامان یادته من وتو یه قراری گذاشتیم
    دانیال کنجکاو نگامون میکنه
    مامان-کدوم قرار؟
    من-همین که گفتم برم و برگردم آدم میشم رفیق بازی وکمتر میکنم بیش تر روی درسام تمرکز میکنم
    مامان-آهان حالاچی شده؟
    من-خب میدونی ازون جایی که سفرمون کنسل شده خب مامی دیگه قرارمون کنسل میشه
    دانیال با افسوس سری تکون میده ومیگه-مامان دیدی بهت گفتم لعیا آدم نمیشه
    مامان -من از اولشم به تو امید نداشتم حالا چی شده ؟کجا میخوای بری؟
    من-هیچی شب میخوام با مهرداد برم بیرو ن
    دانیال -ببینم تو ومهرداد کار وزندگی ندارید انقدر باهم میرید اینوراونور
    من-به تو ربطی داره؟
    مامان با تحکم میگه-ا بسه دیگه
    من-مگه چی گفتم؟
    مامان با حرص میگه-لعیا اگه یه روز مردم بدون از دست تو مردم
    خندم میگیره میرم سمت مامان وبوسش میکنم ومیگم -قربون اون مامان خشک و جدی خودم برم عزیزم بیرون نرم که دق میکنم
    مامان نیمچه لبخندی میزنه ومیگه-خب دیگه برو ظرفای ناهار منتظرتن برو بشورشون
    دانیال-آره برو ظرفا رو بشور خیلی اینکار بهت میاد
    یه نگاه به قیافه ی دانیال میندازم موهای مشکی براق چشمای سبز یشمی بینی معمولی لبای برجسته مثل من قد بلند بود .هیکلشم خوب بود چهارشونه بود
    با غرغر ظرفارو میشورم ومیرم تو اتاقم یه اس ام اس از مهرداد داشتم"لعیا ساعت 5 میام دنبالت زود آماده شو"
    پوفی میکشم ونگاه ساعت میکنم 3:40دقیقه زیاد وقت ندارم طبق معمول گوشی رو روی تخت پرت میکنم اول میرم حموم از حموم ک میام بیرون نگاه ساعت میکنم وای 4:30خداروشکرمشکلی با موهام نداشتم چون لخت بودن باسشوار آب موهام رو میگیرم موهامومحکم از بالا میبندم که باعث میشه چشمام کشیده خب حالا میریم سراغ آرایش چون پوستم صاف بود پس پنکک نزدم یه مداد سبز تیره میکشم دورچشمم ویه ریمل هم میزنم یه رژگونه ملیح هم میزنم با یه رژکالباسی گوشیم زنگ میخوره مهرداد جواب میدم-بله
    مهرداد-بیا پایین منتظرم
    سریع لباس میپوشم وبعد از خداحافظی میرم پایین چشمم به بی ام وه مشکی مهرداد میافته لبخند میزنم ومیرم سوار میشم



    دوستان پست سوم رو به احتمال زیاد امشب میذارم اگه امشب نذاشتم فردا صبح میذارم

    ویرایش توسط jey-jey : 1392,11,10 در ساعت ساعت : 02:51 بعد از ظهر


  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1392,04,25
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    نوشته ها
    222
    میانگین پست در روز
    0.59
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از دیگران
    1,082
    تشکر شده 3,678 در 222 پست
    حالت من
    Akhmoo

    Arrow پست سوم رمان رو اعصابم قدم نزار

    سوار بی ام وه مشکی مهرداد میشم
    مهرداد-سلام مادمازل
    من-سلام موسیو خوبی؟
    مهرداد-من خوبم تو خوبی؟
    من-بهتر ازهمیشه
    یه نگاه به صورت مهرداد میندازم چشمهای شیطون مشکی ابروهای هشتی موهای مشکی کوتاه بینی استخونی که خیلی به صورتش میاد لبای معمولی وپوستی سفید اما هیکلش چهارشونه ولاغرقدش هم بلند بود کلا تو فامیل ما همه قدبلند بودن
    یه نگاه به صندلی عقب میندازم ودوتا نایلون میبینم بعد نیم ساعت میرسیم به خونه ی خیلی بزرگی وارد خونه که میشیم یه دختر جوون میاد استقبالمون قیافه ی تو دل برویی داشت چشم های عسلی خمار ابروهای هشتی بینی عملی لبای کوچیک هیکلشم خوب بود
    باخوشرویی میاد سمتمون و یه نگاه میکنه به مهرداد ومیگه-سلام آقا مهردادصفا اوردی این خانوم خوشگل همون کسیه که تعریفشو میکردی؟
    مهرداد- آره ایشون لعیا دختر دایی گلمه تا چشات دراد!
    دختر با لحن لوسی میگه-دارم برات مهرداد و میخنده ودستشو دراز میکنه سمتم و میگه -منم الهه هستم خواهر آرتین وآروین از دیدنت خیلی خوشحال شدم عزیزم
    باهاش دست میدم ومیگم-منم همین طور
    دل تو دلم نبود نمیدونستم پویان با دیدنم چه واکنشی نشون میده
    یه صدایی از درونم بهم میگه"دختر مگه اون بهت خیانت نکرد تو هم دیگه حسی نداری پس نگرانیتم بیخودیه "
    با صدای الهه که مهردادرو مخاطبش قرار میده به خودم میام-تا کی میخوای اینجا وایسی؟برو پیش آرتین.بدو ببینم واخمی تصنعی میکنه وادامه میده-نترس لعیا جونتو نمیخوریمش
    خندم میگیره
    مهرداد خندش میگیره ومیگه -ازدست تو الهه ونایلون ها رو میگیره سمت الهه ومیگه -پس لطف کن وسایل لعیا جونتوخودت بگیر این نایلون کوچیکه هم هدیه ی من و لعیاست
    الهه -عزیزم بیا تا ببرمت لباساتوعوض کنی
    من-بقیه اومدن؟
    الهه -آره داخل سالن نشستن منتظرن djبیاد

    من-که اینطور
    در یه اتاقو باز میکنه ومیگه-تو اینجا لباستوعوض کن تا من برم هدیه هارو بزارم تو اتاق آروین
    نایلون رو باز میکنم و لباسا رو در میارم ومیپوشم یه دکلته مشکی براق با یه شلوار کتون تنگ که رنگشم سفیده وروش پر i love uمشکی بود بایه کت کوتاه خشک مشکی ویه جفت کفش پاشنه بلند مشکی که جلویکفش بندبندی بود
    آرایشم هم که آخ نگفته بود
    در باز میشه والهه میاد تو وبا دیدنم میگه-وای چه قدر ناز شدی
    من -ممنون از تعریفت
    الهه-میشه انقدر رسمی صحبت نکنی مگه قرار نیست باهم دوست باشیم؟همم؟
    من-البته که باهم دوستیم
    یه نگاه به لباس الهه میندازم یه لباس سرهم رنگشم آبی بود لباس براق وقشنگی بود
    الهه -خب دیگه بیا بریم پایین با بچه ها آشنا شو
    من-بریم
    الهه-میخوایاتاق داداشمو ببینی؟
    من-اتاق داداشت؟
    الهه -بیا تا بهتنشون بدم الهه در یه اتاقیو باز میکنه ومیگه-بیا تو
    یواش میرم تواتاق چشمم که به دکوراسیون اتاقمیخوره هنگ میکنم جلل خالق این اتاقه یا بهشت؟
    پایین تختش پر بود از هدیه یه اتاق خیلی بزرگ
    سرویسخوابشم شکلاتی وکرم بود
    نگام سر میخوره روی عکس بالای تخت
    الهه -این آروینه
    یه نگاه دقیق به پسر توی عکس میندازم اون لحظه به معنای واقعی قفل میکنم
    چشمای درشت ومورب رنگشم که به نظر میومدمخلوطی از خاکستری وعسلی باشه رنگشو نمیشه دقیق تشخیص داد
    بینی خیلی خوش تراش لبای سرخ وبرجسته ابروهای خوش حالت که یکیشونو انداخته بود بالا موهای قهوه ای تیره ومجعد چهره ی تخص ومغروری داشت
    با صدای الهه به خودم میام-خوردیش داداشمو
    با تته پته میگم-منظ...منظورت چیه؟
    الهه-انکار نکن مشخصه عیب نداره خودم برات جورش میکنم
    ازخجالت لب پایینمو گاز میگیرم
    صدای آهنگ اومد
    الهه-بیابریم djاومد بعدا راجب این قضیه مفصل صحبت میکنیم
    بسم الله من نخوام صحبت کنم باید کیو ببینم؟نگاه نگاه میخواد برادرشو به من غالب کنه حالا نه که منم بدم اومده
    از فکر خودم خندم میگیره
    الهه -عزیزم تو برو تو سالن منم الان میام
    صدای موسیقی گوشمو کر کرده بود
    همین طور داشتم میرفتم سمت سالن که احساس کردم دستم کشیده شد چراغاهم که همه خاموش کردهبودن خدایا خودمو به تو میسپرم



    دوستان خواهشا برای این تاپیک یه نقدی یه تشکری یه امتیازی چیزی بزارید به خدا داغون شدم

    ویرایش توسط jey-jey : 1392,11,10 در ساعت ساعت : 02:53 بعد از ظهر


  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1392,04,25
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    نوشته ها
    222
    میانگین پست در روز
    0.59
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از دیگران
    1,082
    تشکر شده 3,678 در 222 پست
    حالت من
    Akhmoo

    Arrow پست چهارم رمان رو اعصابم قدم نزار

    بااخم وترس برگشتم ببینم کیه؟با دیدنش دلم هری ریخت ترسم فرو کش شد اما اخمم نه بیش ترشد تو اون تاریکی مردمک عسلی چشماش خیلی قشنگ شده بود با اون چشمای شیطونش بهم خیره شده بود دستشو دراز میکنه سمتم ومیگه-سلام لعیا خانوم پارسال دوست امسال آشنا
    به دستش خیره میشم وبا تردید نگاش میکنم
    با لبخندمیگه-نمیخوای دست بدی؟از رو رفتما
    بهش دست میدم با تماس دستای گرمش با دستای سردم بدنم مورمور میشه با اخم میگم-تو اینجا چیکار میکنی؟
    با اون چشمای عسلیش زل میزنه تو صورتمو میگه-ناسلامتی تولدپسر خالمه باید به تو هم جواب پس بدم؟البته اونا راجب نامزدی منو تو هیچ اطلاعی نداشتن وندارن
    هنوزم گستاخی قبل رو داشت .به قیافه اش نگاه میکنم اصلا تغییر نکرده بود چشمای درشت عسلیش موهای خرماییش بینی استخونیش لبای قلوه ای وصورتیش هیکل ورزشکاریش هیچکدوم تغییر نکرده بودن وهنوزم برام جذابیت گذشته رو داشتن
    بهم میگه-تغییر کردی با اینکه دوسال گذشته ولی خیلی تغییر کردی
    پوزخندی میزنم که به نظرم براش از صدتا فحش بدتره ومیگم-ولی تو اصلا تغییر نکردی همون آشغال همیشگی هستی غیر قابل بازیافت اینو میگمو در برابر قیافه ی بهت زدش میرم تو سالن بغض گلومو میگیره لعنت بهت پویان همه جا هستی همه ی دخترا وپسرا داشتن وسط میرقصیدن سالن هم که خیلی بزرگ بود سنگینی نگاهی رو روی خودم حس میکنم سرمو میارم بالا نگاهم با نگاه خیره مهرداد که داره نگام میکنه تلاقی میکنه با اخم میاد سمتم کنارم میشینه ومیگه-اون عوضی چیکارت داشت؟
    من-چرت وپرت میگفت
    مهرداد -اصلا بهش محل نمیدی خودتو بی تفاوت نشون بده فهمیدی؟
    من-باشه بابا
    همون لحظه پسری میاد سمتمون که خیلی شباهت زیادی به پسر توی عکس یا بهتر بگم همون آروین داشت با این تفاوت که رنگ چشمش خاکستری بود بینیش معمولی بود موهاش هم مشکی بود ورنگ پوستش هم برنز بود


    بچه ها خیلی عذر میخوام که این پست کوتاهه چون میخوام برم بازار آخر شب یه پست دیگه میذارم

    ویرایش توسط jey-jey : 1392,11,10 در ساعت ساعت : 02:53 بعد از ظهر


  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1392,04,25
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    نوشته ها
    222
    میانگین پست در روز
    0.59
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از دیگران
    1,082
    تشکر شده 3,678 در 222 پست
    حالت من
    Akhmoo

    Arrow پست پنجم رمان رو اعصابم قدم نزار

    سلام بچه ها من تازه برگشتم خب بریم سراغ پست پنجم




    باصداش به خودم میام-پس لعیا خانوم که مهری جون تعریفشو میکرد شمایید؟
    من-مهری جون دیگه کیه؟
    پسره لبخندی میزنه ومیگه-همین مهرداد خودمونو میگم دیگه
    مهرداد-دارم برات آرتین
    من-پس شما هم آقاآرتین هستید درسته؟
    پسر لبخندی میزنه ومیگه-آره وشما هم باید لعیا خانوم باشید درسته؟
    من-بله از آشنایی باهاتون خوشبختم
    آرتین باهام دست میده ومیگه -لطفا راحت باش هرچی خواستی به الهه بگو
    مهرداد-آرتین مشروب سرو نمیکنی؟
    آرتین-پسر دیوونه شدی مگه من گارسونم که مشروب سرو کنم ؟بعدشم اگه آروین بفهمه مشروب خوردیم پوست سرهردومون رو میکنه میدونی که چقدر ازین چیزا بدش میاد
    مهرداد-هووو ماشین نزنت بابا
    آرتین-برو گمشو برقص
    از جرو بحثشون خندم میگیره ولی با دیدن قیافه پویان خندم میماسه اونم همین طور نگام میکنه
    مهردادمیگه -آخر کدومش گمشم یا برقصم؟
    آرتین لبخندتصنعی میزنه ومیگه-هردو عزیزم
    و انگار چشمش به پویان میافته ومیگه-لعیا جان مهری جون من برم به پسر خالم یه سر بزنم انگار حالش گرفتست ومیره
    من-مهرداد این آرتین از جریان نامزدی منو پویان خبر داره؟
    مهرداد-نه هیچ کدوم اطلاعی ندارن خیالت راحت راستی آخر تولد گیتار میزنی؟
    من-نه باباخجالت میکشم
    نیم ساعت میگذره ومهرداد هنوز داره بین دخترا میرقصه
    داشتم با الهام اس ام اس بازی میکردم که صدای یکی رو میشنوم که داره منو خطاب میکنه-ببخشیدخانوم؟
    سرمومیارم بالا ونگاش میکنم بهش میخورد یه پسر19-20ساله باشه
    من-بله بفرمایید
    میگه-میتونم کنارتون بشینم؟
    من-این همه جا چرا اینجا؟
    پسر-خب میخواستم باهاتون آشنابشم
    پوفی میکشم و با جدیت تمام میگم-ا ولی من با هر کسی آشنا نمیشم حالا هم برو کنار بزار باد بیاد
    پسره بدبخت انقدر جامیخوره از لحنم که دمش رو میزاره رو کولشو میره
    همون لحظه الهه میاد داخل واعلام سکوت میکنه مثله اینکه آروین اومده بود قرار براین شد همه ی چراغا خاموش خاموش باشه تا آروین اومد تو همه شعر تولدت مبارک رو بخونن
    صدای پاهاش هر لحظه نزدیک تر میشه تا پاشومیزاره تو سالن چراغا همه روشن میشه وهمه شروع میکنن به خوندن شعرتولدت مبارک
    اونم همین طوربهت زده وباتعجب نگامون میکنه وکم کم این تعجب جای خودشو به اخم میده نگام زوم میشه رو صورتش واقعا صورت جذاب وقشنگی داشت همه ی دخترا میرن سمتش وانقدر به پروپاش میپیچن که آروین یه چیزی بهشون میگه که باعث میشه دخترا اخم کنن وبرن آروین با خوشرویی میادبا پسرای جمع هم صحبت میشه
    الهه میره سمتش وبوسش میکنه آروینم در گوشش یه چیز میگه که الهه سرشو میندازه پایین وهمراه آروین سالنو ترک میکنه djهم دوباره شروع میکنه دوباره روز از نوع وروزی از نوع تشنم میشه بلند میشم ومیرم سمت آشپزخونه مهرداد غیبش زده عجیبه کدوم گوری رفته خدا میدونه تا میرسم دم آشپزخونه صدای جر وبحث الهه وآروینو میشنوم
    آروین -مگه من بهت نگفتم من ازین مسخره بازی ها خوشم نمیاد اصلا آرتین کوش؟
    الهه-وا داداش عوض تشکرته خواستیم سوپرایزت کنیم
    آروین-گفتم آرتین کو؟
    الهه -نمیدونم تازه همین دور و ورا بود
    آروین -به احترام مهمونا سکوت میکنم ولی بعدا دارم براتون که بی اطلاع من هر غلطی دلتون خواست میکنید
    اون لحظه احساس کردم الهه به کمک من احتیاج داره پس با صدایی بلند جوری که متوجهم بشن میگم-ببخشید االهه جان
    الهه با دیدنم ذوق زده میاد طرفم ومیگه-جانم
    آروین با دیدنم یه پوزخندمیزنه وسرشو میگیره بالا وبا پاهاش رو زمین ضرب میگیره مشخص بود کلافه است
    من-تولدتون مبارک
    خیلی خشک وجدی میگه-ممنون
    الهه یه نیشگونی از بازوم میگیره ومیگه-جواب سوال منو ندادی لعیا نکنه من بهونه هم ؟
    من-نه عزیزم نمیدونی مهرداد کجاست؟
    الهه -نمیدونم خودشو آرتین و پویان غیبشون زده
    وقتی کیک وشام رو میخوریم سروکله ی مهرداد وآرتین وپویان پیدا میشه آروین هم با خشم داشت نگاشون میکرد تا مهرداد میاد سمتم میگم-معلومه کدوم گوری بودی یه ساعته؟
    مهرداد-همین دورو ورا
    من-دهنت بوی الکل میده مشروب خوردی؟
    مهرداد -یه پیک بیشتر نخوردم اونم به زور از آرتین گرفتم
    مشخص بود داره راست میگه
    الهه همراه یه گیتار میاد تو سالن ومیگه -خب آخرین بخش امشب گیتار کی داوطلب میشه ؟
    مهرداد سریع میگه -لعیا خیلی خوب گیتار میزنه
    چشم غره ای به مهرداد میرم که مهردادمیگه -ووی لادن چته خوب چرا چشم غره میری انقدربلند میگه که همه میزنن زیر خنده به جز آروین .بازور الهه وآرتین بلندمیشم ومیرم سمت صندلی که شکل تنه ی درخت بود گیتارو میگیرم دستم و شروع میکنم خوندن ونواختن:
    تو چه باشی چه نباشی
    پیشم بمونی یانمونی
    من واست عوض نمیشم من واست عوض نمیشم
    تو برام یه حس خوبی که مثله نفس میمونه
    قدر این حس قشنگو بگو جز من کی میدونه
    نمیتونم نمیتونم نگران تو نباشم
    چه جوری بگو چه جوری تا ابد مال توباشم

    نمیتونم نمیتونم نگران تو نباشم
    چه جوری بگو چه جوری تا ابد مال توباشم
    دستاتو میگیرم توبگی بمیر میمیرم
    برای زندگی باتو یه عاشق سربه زیرم
    نمیتونم نمیتونم نگران تو نباشم

    چه جوری بگو چه جوری تا ابد مال توباشم
    چه جوری بگو چه جوری تا ابد مال توباشم
    آهنگ که تموم میشه همه برا م دست وسوت میزنن از جمله آروین اما اون فقط به یه دست وکارتون خوب بود اکتفا میکنه البته همونم خودش غنیمت بودم پویان هم که فقط با حسرت نگام میکرد
    تولد که تموم میشه از الهه وآرتین و آروین خداحافظی میکنیم و شماره ی الهه رو ازش میگیرم که یه روزبریم بیرون مامان بهم زنگ میزنه ومیگه که شب برم خونه ی مامان جونینا
    من-مهرداد منو ببر خونه ی مامان جون مامانم اینا همشون اونجان
    مهرداد-منم میام
    من-باشه
    وقتی میرسیم مش رحیم باغبون خونه ی مامان جونینا در و برامون باز میکنه ومهرداد ماشینو میبره تو حیاط...


    پست ششم رو فردا میذارم

    ویرایش توسط jey-jey : 1392,11,10 در ساعت ساعت : 02:54 بعد از ظهر


  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1392,04,25
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    نوشته ها
    222
    میانگین پست در روز
    0.59
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از دیگران
    1,082
    تشکر شده 3,678 در 222 پست
    حالت من
    Akhmoo

    Arrow پست ششم رمان رو اعصابم قدم نزار

    وارد خونه که میشم چشمم میخوره به مامان که داشت با مامان جون صحبت میکرد بلند سلام میکنم
    مامان تا چشمش به من میخوره میگه-سلام چه عجب لعیا خانوم تشریف فرما شدن
    من-لا اله الا الله باز شروع کردیا سلام مامان جون
    مامان جون -سلام نوه ی گلم باکی اومدی این وقت شب؟
    من-با مهرداد اومدم
    مامان جون -با اون گاگول؟یکی باید حواسش به اون باشه حالا خودش کجاست؟
    من-تو حیاطه داره با تلفن صحبت میکنه
    مامان جون-حتما دوست دخترشه
    میرم سمت مامان جون وگونشو میبوسم ومیگم-حال عزیز دلم چه طوره؟
    مامان جون-خوبم عزیزم
    مامان-فقط مامان جونت عزیزدلته دیگه؟
    من-ای حسود خوشگل میرم سمت مامان وگونه اونم میبوسم ومیگم-اینم برای بهترین مامان دنیا
    مامان میخنده ومیگه-ازدست تو
    من-دانی وسهی کجان؟
    مامان-ده بار گفتم اسم کسی رو مسخره نکن بابات که بهش زنگ زدن رفت ترکیه
    من-چرا انقدر یهویی؟
    مامان-نمیدونم گفتن موضوع مهمی بوده ساعت 8شب رفت دانیال هم که تو خونست باید به کاراش میرسید سهیل هم که فردا امتحان داشت

    مامان جون-بیچاره پسرم انگار مظلوم گیر اوردن
    من-مامان جون کارشه دیگه همین طوریه
    در باز میشه ومهرداد میاد تو وبا صدای بلندی میگه-سلام ننه جون سلام زندایی خوبی؟سلامتی؟
    مامان جون-مهرداد نمیدونم از دست تو چیکار کنم؟چرا انقدر بلند حرف میزنی؟مگه سراوردی پسر؟
    مهرداد-بیخیال عزیزم سلام زندایی
    مامان-سلام پایه ی لعیا
    مهرداد میخنده ومیگه-اختیار داری
    مامانم مهرداد رو مثل پسرای خودش دوست داشت وهمیشه صداش میکرد پایه ی لعیا
    مهرداد-مامان جون غذا چی هست ؟گشنمه
    مامان -مگه شام بیرون نخوردین؟
    من-اوه کجای کارید؟مثل دیوی کل میز رو روفت
    مامان-نوش جونش
    مهرداد برام زبون در میاره ومیگه-چشم حسود بترکه ایشالله
    مامان جون نچ نچی میکنه ومیگه-فقط هیکل گنده کردی اما هنوز مثل بچه هایی یه مثقال هم عقل تو اون کله ی پوکت نیست
    مهرداد-دست درد نکنه
    مامان جون میخنده ومیگه -برو توآشپزخونه غذا سر گازه بردار بخورر
    مامان بلند میشه ومیگه -بیامهرداد جان بیا تا برات غذا بذارم
    مامان جون زیر لبی میگه-برو با این پسرت
    من-باباجون کجاست؟
    مامان جون -رفته کپه ی مرگشوبذاره
    من-ا چیکارش داری؟
    مامان جون -من کاری به اون پیرخرفت ندارم
    خندم میگیره مامان جون وبابا جون همیشه مثل کارد وپنیر بودن
    حتی مامان با این همه جدیتش هروقت میومد خونه ی مامان جون رود بر میشد خودمم همین طور بودم یه ذره دیگه با مامان جون ومامان ومهرداد حرف زدیم و همگی رفتیم خوابیدیم

    ویرایش توسط jey-jey : 1392,11,10 در ساعت ساعت : 02:54 بعد از ظهر


  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1392,04,25
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    نوشته ها
    222
    میانگین پست در روز
    0.59
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از دیگران
    1,082
    تشکر شده 3,678 در 222 پست
    حالت من
    Akhmoo

    Cool پست هفتم رمان رو اعصابم قدم نزار

    صبح باصدای مامان از خواب بیدار میشم-لعیا پاشو غلتی میزنم ودوباره سعی میکنم بخوابم مامان با دستش تکونم میده وبا حرص میگه-ذلیل شده پاشو دیگه معلومه همش میری بیرون وقتی هم میای مثل خرس قطبی میخوابی!
    لبمو گاز میگیرم و با حرص چشمامو باز میکنم ومیشینم رو تخت وبه مامان میگم-مامان چیکار من داری تو؟اه به خدا یه روز خودمو میکشم که حداقل از دستتون راحت بخوابم دیگه کسی نباشه بیاد مزاحمم بشه
    مامان-خجالت بکش دختر 22سالته ولی یه مثقال عقل تو اون کله پوکت نیست یه زبونم لالی هم بگی بد نیستا زود آماده شو باید بریم خونه امروز خالت اینا میان ناهارخونمون
    من-اووف از دست تو مامان
    مامان لبخند تصنعی میزنه ومیگه-باز چی شده نکنه برنامه هات به هم ریخته ؟
    دستموبه نشونه ی سکوت بالا میبرم و میگم-آتش بس مامان
    بعد از خداحافظی کردن بامامان جون وبابا جون یه آژانس میگیریم ومیریم خونه
    تا میرسیم خونه خودمو پرت میکنم رو مبل وای که چقدر خستمه
    بلند میشم و میرم سمت اتاق که صدای مامانو میشنوم -تا من لباسامو عوض میکنم تو هم لباساتو عوض کن بیا پایین برای ناهار کمکم کن
    باکف دستم محکم میکوبم رو پیشونیم هی بخشکه شانس انگار ملکه انگلیس میخواد بیاد خونمون
    الهام هم که نمیاد خداروشکر
    ************************************************** ***
    دستمو به کمرم میگیرم وسرمو تکون میدم و میگم-خب ادامه بده مامان امر دیگه ای نیست منو با کزت اشتباه گرفتی دیگه نه شایدم خود کزتم خودم خبر ندارم تعارف نکن خرحمال جلوت وایساده کارا رو انجام میده
    مامان -نمیدونم کی میخوای درست صحبت کردنو یاد بگیری دختر چه قدر تو تنبلی حالا خوبه یه کار خواستی انجام بدی خودتو کشتی
    پوفی میکشم ومیگم-مامان خدا وکیلی خودت قضاوت کن چرا من هرکاری انجام میدم تو هی میگی یه کار تازه تو به من گفتی بیا کمکم نگفتی که بیا کل کارارو انجام بده
    مامان -دختر با من یکی بدو نکن بعد سرشو میبره بالا ومیگه-خدایا مردم دختر دارن ماهم دختر داریم
    من-خوبه گفتی وگرنه فکر میکردم پسرم
    مامان سرشو به نشونه ی تاسف تکون میده ومیره
    ***************************************
    یه نگاهی به میز غذا میندازم میرم تو پذیرایی ومیگم-مامان میزو چیدم
    امیرعلی -آفرین یه امتیاز مثبت
    من-ببند دهنتو
    سرمیزناهار امیرعلی شروع میکنه-خاله چرا این لعبت خانوم رو شوهر نمیدین؟
    من-اولا به من نگو لعبت دوما مگه تو داری خرجمو میدی که نگرانی؟
    با چشم غره ای که مامان میره پروتر میشم ومیگم-ماامان خسته نشدی از بس چشم غره رفتی وبعد رو میکنم به امیرعلی ومیگم-هه زهی خیال باطل من حالا حالا ها دم به تله نمیدم
    سهیل-هه تو خودت تله ای عزیز داداشی
    با حرف سهیل همه میزنن زیر خنده
    خاله-اتفاقا اگه لعیا تله ست توهم برادر لعیا هستی پس تو هم یه تله ای
    من-آفرین قربون خاله ی خوشگلم بشید
    مامان فقط در حال حزص خوردن بود
    خاله-من اگه صد تا دختر کور وکچل داشتم هیچکدومشون رو به سهیل نمیدادم!
    سهیل-دستت درد نکنه حالا ماشدیم آدم بده؟
    خاله-تا تو باشی دیگه لعیا رو اذیت نکنی
    مامان-طرفداری هیچکدومشون رو نگیر دوتاشون لنگه ی همن
    آذر-خاله کجا شبیه همن؟لعیا خیلی بهتره
    من-قربونت بشم گلم نظر لطفته
    آذر-خواهش میکنم عزیزم یه نگاهی به امیرعلی میکنه وبا لحن تحقیر آمیزی میگه-تازه من چه جور بعدها به بچه هام بگم این داییتونه خجالت میکشم به بچه هام بگم داییتون یه دختر بازه
    امیرعلی-دارم برات آذر میریم خونه
    سهیل-آره یه پس گردنی جانانه باید بهش بزنی
    آذر-سهیل آقا تو حرف نزنی کسی نمیگه مردی
    خاله-ا آذر زبون درازی نکن دختر 12ساله رو چه به این حرفا
    من-خاله داره از حقوق زنان دفاع میکنه
    مامان-بسه دیگه با همتونم
    امیرعلی-خاله غذا خیلی بی مزست این دخترت چی بلده؟
    سهیل-اوووه ه ه خواهرم خیلی کارا بلده هرروز یه مدل خودشو درست میکنه میره ددر دودور
    از سرجام بلند میشم ومیگم-دست خودم درد نکنه ظرفا رو هم خودتون زحمتش رو بکشید
    و بدون هیچ حرف دیگه ای میرم تو اتاقم وای که چه قدر خستمه خودمو پرت میکنم روتخت وکم کم چشمام بسته میشه
    با احساس نوازش چیزی روی صورتم ازخواب بیدار میشم نگام به سهیل وامیرعلی میافته ماژیکای توی دست سهیل توجهم رو جلب میکنه
    با اخم میگم-اینجا چیکار میکنید؟
    سهیل با دستپاچگی میگه-هیچی تو بخواب خواهر گلم بیا بریم امیرعلی
    امیرعلی-آره دیگه بهتره بریم بای بای
    تا از اتاق میرن بیرون میرم سمت آینه با دیدن قیافه م یه جیغ بنفش میکشم ومیگم-خدااااااااااااااااااااااا ا
    تمام صورتم رو با ماژیک رنگی کرده بودن پشت لبم رو هم با ماژیک سیاه کرده بودن روی گونه هام هم تمام قرمز شده بودبینی م روهم سبز کرده بودن عین دلقک ها شده بودم با همون قیافه ی دلقکیم میرم سمت اتاق سهیل...
    ویرایش توسط jey-jey : 1392,11,10 در ساعت ساعت : 02:55 بعد از ظهر


  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1392,04,25
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    نوشته ها
    222
    میانگین پست در روز
    0.59
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از دیگران
    1,082
    تشکر شده 3,678 در 222 پست
    حالت من
    Akhmoo

    Smile پست هشتم رمان رو اعصابم قدم نزار

    با همون قیافه ی دلقکیم میرم سمت اتاق سهیل دستمو میذارم روی دستگیره ی در و میکشم سمت پایین
    لعنتی ها قفلش کردن با داد میگم-جرات دارید بیاید بیرون به خدا میکشمتون
    صدای خنده ی سهیل و امیرعلی کفری ترم میکنه
    من-د میگم در وباز کن
    سهیل-اگه بدونی چه عکسی ازت گرفتم
    من-خفه شو دروغ میگی
    امیرعلی-توفکر کن دروغ میگه
    من-تو یکی ببند
    امیرعلی-لعیا جان تو زیاد حرص نخور بعد جوش میزنی اونوقت جوشات روی پوست جدیدت قشنگ نمیشه
    باگریه میرم پایین مامان تا منو میبینه با عصبانیت میگه-این چه وضعیه ترسوندی منو
    من-برید از پسراتون بپرسید
    خاله-کار امیره؟
    من-آره دوتاشون الان هم در اتاق رو قفل کردن
    آذر داشت از خنده میترکید اما با نگاه وحشتناکم خند ه شو قورت میده
    مامان-با لیف که فکر نکنم پاک بشه باید با کیسه ی حموم پاکش کنیم
    من-مامانننننن
    مامان-درد
    خاله-بیا بریم من حال این دوتا وروجک رو بگیرم
    با گریه دنبال خاله راه میافتم
    خاله محکم در اتاق سهیلو میزنه ومیگه-باز کن درو
    صدای امیر میاد-تو کی هستی/
    خاله-امیر فقط دستم بهت نرسه میگم باز کن درو
    امیر-هه فکر کردی من نمیدونم تو آقا گرگه ایی؟
    خاله زیر لب میگه-زبون نفهمای کم عقل
    امیرعلی-الان به مادرمون میگم بیاد برات آقا گرگه
    خاله جیغ میکشه ومیگه-گرگ هفت جد وآباد پدریته
    امیرعلی -هه دروغ گو تو آقا گرگه ایی تا صبحم اینجا وایسی و بگی مادرمونی من حرفم عوض نمیشه
    ************************************************** *****************
    با حرص میگم -نکن مامان یواش تر پوستمو خراب کردی
    خاله-راست میگه یه ذره آرومتر
    مامان -میگی چی کار کنم میبینه سهیل خیرندیده چقدر اینو اذیت میکنه به خدا از دست همشون خسته شدم
    کیسه رو از دست مامان میگیرم و با عصبانیت میگم-مامان من چی کارت کردم؟
    مامان کیسه رو از دستم میگیره ومیگه-هیچی دختر
    خاله میخنده وچشمکی میزنه ومیگه-اشتباه تایپی بوده
    لبخندی میزنم ومامان هم به کارش ادامه میده
    برای بار آخر نگاهی توی آینه میندازم خدارو شکر اثری نمونده همینجور مشغول بررسی صورتم بودم که گوشیم زنگ میخوره یه نگاهی به شماره میندازم ناآشناست جواب میدم-بله
    صدای ظریف یه دختری پشت تلفن میاد-سلام عزیزم خوبی؟
    من-شما؟ دختر-بی معرفت انقدر زود منو یادت رفت الهه هستم
    من-آهان خوبی عزیزم؟ الهه-توپ توپ
    من-شکر کجایی؟
    الهه-خونه حوصلم سر رفته بود یادم به تو افتاد
    من-پایه ای شب بریم دربند؟
    الهه -آره پایه ام شدید من-میام دنبالت تو دیگه ماشین نیار
    الهه -باشه ساعت 8منتظرم پس فعلا
    من-بای
    گوشی رو قطع میکنم ودوباره مشغول ور رفتن باصورتم میشم
    میرم لب تابو روشن میکنم ومیرم تونت یه چند تا اهنگ دانلود میکنم گوشیم زنگ میخوره مهرداد جواب میدم-هان ؟
    مهرداد-ها وهاونگ
    من-برو باباکجایی؟
    مهرداد-دارم آماده میشم برم بیرون با دوستام
    من-آهان منو الهه هم میخوایم بریم دربند
    مهرداد-خوش بگذره میبینم باهم جور شدید کی خونتونه؟
    من -خالم اینا جریان ماژیک رو براشون تعریف میکنم تا حرفم تموم میشه مهرداد میزنه زیر خنده
    من-میشه بدونم کدوم قسمتش خنده دار بود؟
    مهرداد-همه جاش من جات بودم دیگه توصورتشون نگاه نمیکردم
    من-خب حالا دارم براشون به موقعش حال جفتشون رو میگیرم
    مهرداد-موفق باشی خب فعلا کاروباری نداری؟
    من-نه مهری جون
    مهرداد-پس خداحافظ لعبت خانوم
    گوشی رو قطع میکنم پسره ی دیوونه اووووف دیگه باید آماده شم
    مانتوی سبزم رو میپوشم با یه شلوار جین مشکی ویه شال مشکی هم میپوشم وگوشام رو هم میندازم بیرون
    خب بریم سراغ آرایش با وسواس یه خط چشم مشکی میکشم و یه رژ قرمز هم میزنم با این دو قلم هم کلی تغییر کردم
    بعد از خداحافظی با خاله ومامان میرم دنبال الهه وقتی میرسم الهه رو میبینم براش راهنما میزنم متوجه ی ماشین میشه ومیاد سوار میشه
    من-سلام
    الهه-سلام خوبی؟
    من-ای بد نیستم
    برعکس من الهه اصلا آرایش نکرده بود
    الهه -چه خبرا؟
    ماشین رو روشن میکنم و حرکت میکنم سمت در بند
    من-خبرا که پیش شماست
    الهه -اوه برات خبر اوردم در حد لالیگا
    من-واقعا؟
    الهه-آره اون شب وقتی تو رفتی پسرخاله ام پویان اومد پیشم فکرکنم تو تولد دیده باشیش
    با یاد آوری پویان بدنم میلرزه
    من-خب
    الهه-خب به جمالت اومد پیشم بهم گفت از دختردایی مهرداد خوشم میاد شمارشو داری؟
    با داد میگم-چی؟نکنه شمارمو دادی؟
    الهه-بابا آروم اون پسر بدی نیست منم بهش گفتم لعیا یه نفرو دوست داره باورت نمیشه تا اینو گفتم آتیش گرفت و با عصبانیت رفت یکی نفهمه فکر میکنه قبلا نامزدت بوده
    تو دلم میگم-تو چقدر ساده ای خبر نداری که واقعا هم همینطور شده
    من-حالا تو چرا گفتی دلش گیره؟
    الهه-مگه دروغ گفتم ؟
    من-یعنی چی ؟
    الهه-خودتو نزن به اون راه یعنی فکر کردی من نفهمیدم دلت پیش آقا داداش من گیره
    من-چی میگی تو؟این چرندیاتو از کجا اوردی؟
    الهه -انکار نکن تا دیدیش رنگت پرید دستپاچه شدی
    من-الهه چیزی نیست
    الهه-حالا هی بگو نیست ومنم هی میگم هست آخر واول تو زنداداش خودمی
    لبمو گاز میگیرم ومیگم-زشته بخدا نکنه جلوی داداشت چیزی گفتی؟
    الهه میخنده ومیگه-دیدی خودت اعتراف کردی؟تو که به قول خودت چشمت داداشمو نگرفته پس چرا نگرانی که من چیزی بهش گفتم یا نه؟
    من-تو رو خدا بس کن
    الهه -بذار ببینم وقتی اومدیم خواستگاریت عکس العملت چه جوریه؟
    من-بس کن دیگه دختر
    الهه-حالا من گفتم که بدونی تو صاحب داری
    با خجالت سرمو میندازم پایین تارسیدن به دربند دیگه هیچی نمیگیم
    وقتی میرسیم الهه شروع میکنه -لعیا خیلی باید راه بریم بیا اول بریم رستوران خیلی گشنمه
    بنا به درخواست الهه میریم یکی از رستوران ها الهه دودست کباب سفارش میده
    میریم روی یکی از تختا میشینیم توجهم جلب میشه به میز روبه رویی که چهارتا پسرنشسته بودن و داشتن قلیون میکشیدن یکی شون چشمکی حواله ام میکنه و لبخند دختر کشی میزنه منم درجوابش فقط به یه اخم خیلی غلیظ اکتفا میکنم
    الهه-کجایی لعیا؟
    من-هیچی همینجام یه سوال ازت بپرسم؟
    الهه-بپرس
    من-پدر ومادرت کجا هستن
    الهه لبخند غمگینی میزنه ومیگه-از وقتی یادم میاد مادر بالای سرم نبود معنای کلمه ی مادرو نفهمیدم آرزوی داشتن یه مادربه دلم موند همیشه به دوستام حسادت میکردم مادرم وقتی منو به دنیا اورد مرد
    پدرم خیلی شکسته شد آروین و ارتین خیلی گوشه گیر شدن پدرم هروقت منومیبینه یاد مامانم میافته چون خیلی شبیه مامانمم بابام برام پرستار گرفت اون پرستار خیلی مهربون بود5سالم شد آروین هر از گاهی باهام بازی میکرد اما آرتین اصلا محلم نمیذاشت همش میگفت تو مقصری منم فقط گریه میکردم یه روز با آرتین دعوام شد رفتم تو اتاقم و گریه کردم عکس ماامانم رو برداشتم و باهاش حرف زدم آروین اومد تو اتاقم منو بغل کرد وشروع کرد به گریه کردن از اون موقع به بعد آرتین باهام بهتر شد آروین هم همش مراقبم بود ویه لحظه هم تنهام نمیذاشت اون خیلی پسرخوبیه هیچوقت تا حالا رو حرف بابام حرف نزده همیشه احترامش رو داشته
    باباهم که همش درگیر کارخونه است دیشب هم که تولد 28سالگی آروین بودنتونست بیاد
    همون لحظه غذا رو میارن الهه همش خاطرات خنده دارش رو برام تعریف میکرد وکلی میخندیدم
    غذا که تموم میشه الهه میگه من میرم دستم رو بشورم گوشیم زنگ خورد جواب بده
    من-باشه
    تا الهه میره چشمم میخوره به اون پسر که برام چشمک زد همین طور بر و بر زل زد بود به من
    استغفرالله الان بلند میشم میرم با آسفالت یکیش میکنما
    گوشی الهه زنگ میخوره بدون اینکه به شماره نگاه کنم جواب میدم
    صدای داد یه پسری تو تلفن میپیچه-میشه بدونم کدوم گوری هستی؟نباید میری بیرون یه خبری بدی
    من-ببخشید من لعیا هستم
    پسر-من آروین هستم میشه بدونم گوشی الهه دست شما چیکار میکنه؟
    من-اومدیم دربند الهه رفته دستاشو بشوره
    آروین-هه رفتین دربند که فقط دستاتون رو بشورید؟
    پسره ی عوضی
    با عصبانیت میگم -نه خیرم داشتیم میومدیم
    آروین-لازم نکرده الان خودم میام
    وا این پسره چشه؟
    جوری که بشنوه میگم-سادیسمی روانی
    آروین با حرص میگه-چیزی گفتید؟
    من-نه چیزی نگفتم
    آروین-به هرحال من گوشام تیزه شنیدم چی گفتید
    من-اتفاقا گفتم که بشنوید
    آروین-بسیار خوب الان میام ببینم رودرو چه جور زبونتون درازه یا فقط پشت تلفن انقدر زبون دارید؟
    وگوشی رو قطع میکنه
    ویرایش توسط jey-jey : 1392,11,10 در ساعت ساعت : 02:56 بعد از ظهر


صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 647
    آخرين نوشته: 1393,04,11, ساعت : 04:36 بعد از ظهر
  2. رمان نذار دنیا رو دیوونه کنم | رویا رستمی کاربر انجمن
    توسط روها در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 355
    آخرين نوشته: 1393,02,05, ساعت : 04:23 بعد از ظهر
  3. هستی تنهام نذار / آذرمیدخت کاربر انجمن
    توسط آذرمیدخت در انجمن داستان های کوتاه و حکایات
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: 1391,10,26, ساعت : 03:25 بعد از ظهر

نمایش کاربران بازدید کننده از موضوع : 855

You do not have permission to view the list of names.

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •