ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان رو اعصابم قدم نذار | jey-jey کاربر انجمن - صفحه 3
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 3 از 14 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 133
  1. Top | #21

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    234
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از کاربر
    1,462
    تشکر شده 4,516 در 245 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Angry رمان رو اعصابم قدم نزار

    اینم پست جدید




    نگاهی بهش میندازمو میگم-من باید لباسمو عوض کنم
    با اخم میگه-اگه به اون نیم متر پارچه میگی لباس بهتره من دیگه ساکت شم
    من-دارم خواهش میکنم
    اخمش غلیظ تر میشه و میگه-خیلی خب دنبالم بیا
    پشت سرش راه میافتم اون دو تا بیشعور هم از هول دید زدن پسرای مردم و رقصیدن سریع رفتن و منو ول کردن فقط من بودمو اون ای خاک توسرشون
    پشت در یه اتاقی وایمیسه ومیگه-اینجا لباستو عوض کن ببخشید اصلاحش میکنم اینجا اون نیم متر پارچه رو عوض کن وبه دنبال حرفش پوزخندی میزنه ومیره
    وارد اتاق میشم ومانتومو درمیارم و رژمو تجدید میکنم راستش یه ذره خجالت میکشیدم با این لباس برم پایین اما خب مهم اینه که خودم دوستش دارم عطرمو از تو کیفم در میارم و به خودم میزنم از تو آینه یه ذره واسه خودم شکلک درمیارمو میرم پایین
    تا میرسم پایین میرم سمت مامان و میگم-خوشگل شدیا فکر کنم هوش از سر بابا بردی
    مامان-تو هم همینطور خوشگل شدی راستی اسم باباتو اوردی یادم افتاد تا اومد تو باغ خانواده ی پویان رو دید بهم ریخت
    با نگرانی میگم-الان کجاست؟
    مامان-رفته یه ذره قدم بزنه تو نرو سمتش بیشتر عصبی میشه
    من-باشه
    تا ماامان میره پیش عمه میرم پیش دانیال و الهه آرتین و دایی هم کنارشون وایساده بودن وداشتن عکس مینداختن
    سلام بلندی میکنمو میگم-وای چه قدر شماها خوشتیپ شدین بزنم به تخته و رو به الهه میگم-برو حالشو ببر چه شوهری گیرت اومده
    دانیال-برو بچه پرو انقدر عشقمو اذیت نکن
    با خنده میگم-بیا و رو میکنم به دایی و میگم-دایی میبینی داره منو به این الهه ی جوجه میفروشه
    دایی همونطور که دستمو میگیره ومیبره میگه-ولشون کن دختر خوب بیا بریم یه ذره برقصیم یه دور با دایی میرقصیم میرم جفت دایی میشینمو میگم-دایی بابا خانواده ی پویان رو دیده
    دایی سری تکون میده ومیگه-متاسفانه منم دیدمشون
    من-دایی برو با بابام حرف بزن اون سمت باغ داره قدم میزنه
    دایی-از دست تو دختر و از جاش بلند میشه ومیره تا با بابا صحبت کنه
    سنگینی نگاهی رو روی خودم حس میکنم سرمو بلند میکنم که نگاهم توی چشمای پویان گره میخوره که داشت نگام میکرد
    خیلی خوشتیپ شده بود و کنارش هم آروین وایساده بود دوتاشون خوشتیپ شده بودن پویان چشمکی حوالم میکنه که سرمو میندازم پایین
    دلم میخواست برم پیش مامان پویان وباهاش احوال پرسی کنم با چشمم دنبالش میگردم که سر یکی از میزا پیداش میکنم که پگاه خواهر پویان هم جفت مامانش وایساده بود و داشت میگفت ومیخندید از جام بلند میشمو میرم سمتشون مراسم نامزدی خیلی شلوغ بود اعصابم خراب شده بود میرم سمتشون که مامان پویان متوجهم میشه وبا تعجب وخوشحالی میگه-وای لعیا تویی؟
    با خنده میگم-سلام خاله خوبی؟
    میاد بغلم میکنه ومیگه-عزیزدلم چه خوشگل شدی مگه من بعد از اینکه تو رفتی خوب بودم داغون شدم هممون داغون شدیم نمیدونستم اون کسی که قراره الهه باهاش ازدواج کنه دانیاله
    من-آره دیگه قسمت این بود یه نگاهی به پگاه میندازم که با اخم غلیظی زل زده بود به کسایی که داشتن میرقصیدن حتی به خودش زحمت نداد یه سلامی بهم کنه بخاطر اینکه یه ذره خجالت بکشه با لبخند تصنعی میگم-سلام پگاه جون
    با غیض جواب سلاممو میده و ابرویی بالا میندازه ومیگه-مامان هوای اینجا گرفتست من میرم یه ذره برقصم
    مامانش چشم غره ای به پگاه میره وبا حرص میگه-دارم برات پگاه
    با اخم میره سمت آروین و بعد هم شروع میکنه با آروین میرقصه
    مامان پویان میخنده میگه-ولش کن عزیزم پگاه همینجوریه خیالت از همه چیز راحت اینو به مامانتم گفتم به پگاه هم سفارش کردمو قسمش دادم که چیزی از گذشته ی تو و پویان به کسی نگه
    من-مرسی خاله جون
    همینجور داشتیم با مامان پویان صحبت میکردیم که صدای جذاب آروین رو میشنوم که میگه-شما دو تا همدیگرو میشناسید؟
    مونده بودم چی بگم که مامان پویان پیش دستی میکنه و سریع میگه-عزیز دل خاله منو مامان لعیا با هم دوستیم
    نگاهی به پویان میندازم که داشت با خشم سرتاپامو نگاه میکرد واه این چشه؟زارا گرفتنش ؟آخه چرا تا منو میبینه اخم میکنه؟
    همون لحظه یکی از پیشخدمتا با یه سینی شربت میاد
    آروین یکی از جام ها رو برمیداره و همون طور که میاره سمتم میگه-بفرمایید
    تا میام جام شربت رو ازش بگیرم یهو دستشو ول میکنه وهمه ی شربت میریزه رو لباسم با خشم بهش نگاه میکنم که با خونسردی میگه-ببخشید حواسم نبود
    مامان پویان وای خفیفی میگه ومیگه-وای لباست خیلی بدجور شد عیب نداره اتفاقه میافته تو خودتو ناراحت نکن
    دلم میخواست بزنم زیر گریه هنوز 10دقیقه هم نشده که من این لباسو پوشیدم مشخص بود از عمد اینکارو کرده حالشو میگیرم
    پوفی میکشمو میگم-حالا من چیکار کنم آقا آروین؟
    با خونسردی میگه-بفرمایید برید پیش الهه تا یکی از لباساش رو بهتون بده بپوشید به ناچار میرم سمت الهه و بهش میگم که چه بلایی سر لباسم اومده همراه الهه میرم تو خونه آروین هم میاد تو خونه ومیره تو اتاقش منم پشت سر الهه میرم تو اتاقش
    الهه یه لباس آبی فیروزه ای از تو کمدش در میاره وبهم میده و میگه –بیا اینو بپوش
    نگاهی به لباس میندازم خیلی ناز بود بلند بود و تا پایین یه مقدار دنباله داشت جنسش حریر بود روی بالا تنه ی لباس تمام سنگ های ریز ریز کار شده بود خیلی ناز بود
    من-مرسی الهه
    الهه میخنده ومیگه-خواهش میکنم گلم خب دیگه من برم پایین لباس رو پوشیدی تو هم بیا پایین
    تا الهه میره پایین لباس رو میپوشم موهای لختمو باز میکنم و آزادانه میریزم دورم از تو آینه ی تمام قد الهه نگاهی به خودم میندازم با این لباس خیلی ناز شده بودم حتی قشنگتر شده بودم تا با لباس قبلی
    صدای قدم های کسی رو میشنوم که داشت از راهرو خارج میشد درو یواش باز میکنم که آروین رو میبینم که داشت از پله ها میرفت پایین و متوجه من نشد لبخندی میزنمورژ لب قرمزمو برمیدارمو پاورچین پاورچین میرم سمت اتاقش الان بهترین موقع برای تلافی اینکارش بود
    ویرایش توسط jey-jey : 1392,12,02 در ساعت ساعت : 15:26


  2. Top | #22

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    234
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از کاربر
    1,462
    تشکر شده 4,516 در 245 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Cool رمان رو اعصابم قدم نزار

    اینم پست جدید



    وارد اتاقش میشمو نفس عمیقی میکشم درو میبندمو نگاهی به عکس خوشگل وبزرگش که روی دیوار بود میندازم لبخندی میزنمو در رژو باز میکنمو عکسشو با رژ یکسان میکنم نگاهی به شاهکار خوشگلم میندازمو لبخندی میزنم و تو دلم میگم-این نتیجه ی اذیت کردن منه بهتره دیگه برم پایین حیف شد رژمو تازه خریده بودم تا میام از اتاق خارج بشم صدای قدم های کسی رو میشنوم که داشت به اتاق نزدیک میشد ای وای خاک تو سرم چیکار کنم؟کجا قایم شم؟یه نگاه به تختش میندازم که زیرش جا برای قایم شدن بود بی درنگ خودمو زیر تخت قایم میکنم در اتاق باز میشه از زیر تخت فقط دو جفت کفش مشکی براق رو میبینم فکر کنم خودشه با شنیدن صدای پر از خشمش مطمئن میشم که خودشه با عصبانیت میگه-این کار کدوم دیوونه ایه ؟فقط بفهمم زندش نمیذارم تا میام یه ذره جابه جا بشم پام میخوره به یه چیز تیزی که صدای آخ گفتنم بلند میشه ای وای خاک تو سرم آروین که داشت میرفت بیرون دوباره برمیگرده و یهو دستشو میاره زیر تخت و با یه حرکت ناگهانی منو از زیر تخت میکشه بیرون وبا چشمایی به خون نشسته نگام میکنه و میگه-این چه کاری بود تو کردی؟ با تته پته میگم-کار من نیست
    رژ لب رو از تو دستم میکشه و میگه-نکنه این مال منه؟
    شونه ای بالا میندازمو با قیافه ای حق به جانب میگم-د آخه من از کجا باید بدونم؟شاید مال خودتون باشه
    با خشم نگاهم میکنه با حرص و شمرده شمرده میگه-تو اتاق من چه غلطی میکردی؟
    من-هیچی بابا کنجکاو شدم اومدم یه نگاهی بندازم وقتی دیدم دارید میاید هول شدم رفتم زیر تخت
    میخنده ومیگه-خودت خری و با لبخند موزیانه ای میگه-اگه دلت میخواست منو ب*ب*و*س*ی نیازی به این همه مقدمه چینی مثله رژ لب و این حرفا نبود به خودم میگفتی تا برات انجامش میدادم با چشمایی گرد شده نگاش میکنمو با حرص میگم-چی میگی تو واسه خودت ماشین نزنت یه وقت تو غلط میکنی اینجور فکر میکنی
    با همون پوزخند روی لبش هلم میده که باعث میشه پرت شم سمت دیوار کتشو در میاره و صورتشو میاره سمتم اون لحظه به معنای واقعی کپ کرده بودم و ترسیده بودم با تته پته میگم-تروخدا دست از سرم بردار
    با حرص میگه-ا وقتی داشتی عکسمو با رژ لبت خط خطی میکردی باید فکر اینجاشم میکردی و سرشو میاره نزدیکم دستمو بلند میکنمو با تمام وجودم یکی میخوابونم تو گوشش که سرش متمایز میشه به یه سمت دیگه برای این که خیالم راحت بشه با پام چنان لقدی میزنم وسط پاهاش که صورتش از درد سرخ میشه ودادش میره هوا سریع از موقعیت پیش اومده استفاده میکنمو میرم بیرون میدونستم تا تلافیشو در نیاره ول کن نیست ای خدا تو بگو من چیکار کنم؟آخه این چه کاری بود من کردم لعنت به من
    با ترس میرم پایین وپیش الهام و نازیلا وایمیسم الهام با عصبانیت میگه-تو کجایی دختر؟
    من-ساکت شو الی
    نازیلا-چرا رنگت پریده دختر؟چی شده؟
    من-هیچی فقط خفه شید
    همون لحظه مهرداد رو مبینم که داشت با خنده همراه سهیل میومد سمتمون اما سهیل اخماشو کشیده بود تو هم تا میرسن پیشمون سهیل میگه-این عوضی اینجا چیکار میکنه؟
    تمام دق و دلیمو یکباره سر سهیل خالی میکنمو با عصبانیت میگم-دلش خواست پسرخاله ی الهه ست این یه چیز طبیعیه
    سهیل-تو واسه چی به من نگفتی؟
    من-آخه تو آدم مهمی هستی که بخوام بهت بگم؟خواهشا تو حرف نزن سهیل در ضمن به من احترام بزار یادت نره که من ازت چهارسال بزرگترم
    اینو میگمو میرم پیش نسترن وامیرعلی که پیش هم وایساده بودن نسترن از دیدنم هول میشه امیرعلی هم همینطور با لحن مشکوکی میگم-شما دو تا پیش همدیگه چیکار میکنین؟
    نسترن با دستپاچگی میگه-نه بخدا چیزی بین ما نیست؟
    من-کاری نکن به نازیلا بگم بیاد برات این بار آخرتونه که این جور جفت هم وایمیسید ومیگید میخندید
    امیرعلی میخنده ومیگه-معلوم نیست کی دوباره زده تو برجکش ؟
    از عمد میرم وسطشون وایمیسم و رو به نسترن میگم-برو وسط برقص
    نسترن-زشته بین این همه پسر دختر
    ابرویی بالا میندازمو میگم-زشت اینه که تو وایسادی اینجا و داری با امیرعلی لاس خشکه میزنی برو برقص ببینم
    نسترن به اجبار میره وسط میخندمو خودمم میرم وسط و به مهرداد اشاره میکنم که بیاد وسط مهرداد لبخندی میزنه ومیاد تو پیست رقص مهرداد خیلی قشنگ میرقصید منم همراهیش میکنم همون موقع چشمم به آروین میافته که داشت لنگ لنگون میرفت پیش دوستاش که یهو نگاهش به من میافته با خشم نگام میکنه میخندمو دست مهرداد رو میگیرمو میگم-بیا بریم ببینیم برادر الهه چش شده؟
    با مهرداد میریم سمتش که مهرداد با نگرانی میگه-چی شده پسر؟
    با درد میگه-هیچی لیز خوردم از پله ها داغون شدم
    من-خدا بد نده آقا آروین عیب نداره اتفاقه دیگه پیش میاد
    با غضب نگام میکنه مهرداد ببخشیدی میگه ومیره تا مهرداد میره براق میشه تو صورتم و میگه-من حال تو رو میگیرم تلافیش رو سرت در میارم دختره ی خیره سر و لنگ لنگون میره پیش دوستاش
    دلم براش میسوزه اما به کار خودم میخندم واقعا بچه گانه بود نباید اینکارو میکردم اما خب کاریه که شده نمیشه کاریش کرد
    بالاخره بزن برقصا تموم میشه و بابامو بابای الهه همراه دانیال والهه میان و بعدش هم مامانم در حالی که جعبه ی حلقه ها دستشه میاد کنارشون وایمیسه همه دورشون جمع میشیم و نگاهشون میکنیم بابای الهه با صدایی بلند میگه-خب عزیزان ما امشب دور هم جمع شدیم تا مراسم نامزدی این دوتا جوون رو جشن بگیریم به افتخارشون یه دست محکم بزنید
    همه دست میزنن بابای الهه میگه-حالا نوبتی هم باشه نوبت حلقه هاست
    همه جیغ و دست میزنن
    مامانم جعبه ی حلقه رو باز میکنه و اول دانیال حلقه رو میندازه دست الهه و بعد الهه متقابلا همینکارو انجام میده تا حلقه ها رو میندازن دست همدیگه صدای جیغ و هورا و کل زدن و دست زدن همه با هم بلند میشه تو دلم برای خوشبختیشون دعا میکنم
    دوباره صدای آهنگ بلند میشه میرم سمتشون و گونه ی هردوتاشون رو میبوسم وبهشون تبریک میگم تصمیم میگیرم یه ذره برم پشت باغ قدم بزنم باغشون خیلی بزرگ بود بدون اینکه به کسی بگم میرم هیچ وقت از محیط شلوغ خوشم نمیومد همیشه ترجیح میدادم تنها باشم اما اطرافیانم این اجازه رو به من نمیدادن همینجور که قدم میزدم صدای قدم های کسی رو پشت سرم حس میکنم برمیگردم اما کسی نیست نگاهی به اطرافم میندازمو میگم-کی اونجاست؟
    اما صدایی نمیاد به راهم ادامه میدم که دوباره همون صدای پا رو پشت سرم میشنوم تا سرمو برمیگردونم با پویان روبه رو میشم یه لحظه میترسم و با لحن جدی میگم-تو اینجا چه کار میکنی؟
    دستی به موهاش میکشه و میگه-منم مثل تو خستم شده بود اومدم یه ذره هوا بخورم
    من-بهتره برگردی چون هر آن امکان داره کسی ببینتمون
    میخنده و میگه-اگه اشتباه نکنم منظورت از کسی نبینه با آروینه آره؟
    من-به تو چه؟تو چرا تو کارای من دخالت میکنی؟چرا نمیفهمی پویان همه چی بین منو تو تموم شده همه چی دیگه چیزی بین منو تو نیست اینو تو گوشای مخملیت فرو کن
    پویان-لعیا برای بار هزارم بهت میگم اگه فکر کردی میزارم با آروین باشی کور خوندی اگه بخوای اینکارو کنی زندگیرو برات جهنم میکنم
    من-اونوقت منم جهنم واقعی رو نشونت میدم پویان دفعه ی آخرت باشه منو تهدید میکنی؟فکر کردی مثل قبل مثل یه موش به حرفات گوش میدادم الانم وضع همینه نخیر دیگه دوران جهالت من تموم شده تموم تو هم سعی کن به خودت بیای و دنبال کسی بگردی که شبیه خودت باشه بخاطر تو با برادرم دعوام شد پدرم از دستم ناراحت شد اشک مادرم دراومد بازم بگم؟
    پویان-اما من میخوام جبران کنم
    من-اگه میخوای جبران کنی بهتره دیگه جلوی من سبز نشی تنها راه واسه جبرانت اینه ببین پویان تو اگه فرشته هم باشی من دیگه نمیخوام با تو باشم آخه تو چرا نمیفهمی؟
    دستمو میگیره ومیزاره رو قلبشو میگه-چون من دیوونه هنوز دوست دارم هنوز عاشقتم شاید تا قبل از جداییمون اونجور که باید دوست میداشتم دوست نداشتم اما از روزی که از دستت دادم تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم
    دستمو میزارم رو گوشم و میگم-من دیگه گوشم از این حرفا پره برو یکی دیگه رو خر کن و با عصبانیت دستمو از تو دستش میکشم بیرون و میرم سمت بقیه
    بالاخره نامزدی تموم شد الهه خیلی اصرار کرد که شب پیشش بمونم اما من نه حوصلش رو داشتم نه وقتشو اما خب با اصرار مامان وپافشاری های بابای الهه مجبور شدم دانیال هم گونه ی الهه رو میبوسه ومیره تا همه ی مهمونا میرن پدر الهه رو به خدمتکارا میگه-امشب دست به وسایل نزنید همگی خسته شدید فردا اینجاها رو تمیز کنید و با گفتن شب به خیرگرمی میره میخوابه آروین هم که تو اتاقش بود و اصلا نیومد بیرون و اما آرتین هم از شدت خستگی رفت خوابید فقط من موندمو الهه و آروین


  3. Top | #23

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    234
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از کاربر
    1,462
    تشکر شده 4,516 در 245 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Cool رمان رو اعصابم قدم نزار

    اینم پست جدید بچه ها خواهشا نقد بزارید
    همونطور که با الهه میریم تو اتاقش میگه-امشب شب خسته کننده ای بودا داغون شدم
    میخندمو میگم-تو که همش رو صندلی نشسته بودی من چی بگم که همش داشتم حرص اینو اون رو میخوردم؟
    الهه با لحن مشکوک و خنده داری میگه-ای کلک حرص کی رو میزدی؟
    من-هیچ کی بابا
    الهه با نوک انگشتش میزنه رو بینیم و میگه-خودتی و بعد انگار چیزی یادش اومده باشه میگه-راستی انگار حال آروین زیاد خوب نبود نکنه تو کاری کردی؟
    با تته پته میگم-نه بابا من که کاری به داداش تو ندارم
    الهه –راستشو بگو
    من-هیچی نیست بابا چقدر بزرگش میکنی
    میخنده ومیگه-بالاخره میفهمم وای لعیا بعد اون روز که ماشینت پنچر شد و تو آروین با همدیگه رفتید من فقط داشتم میخندیدم که قراره چقدر با هم کلکل کنید که آخرش دانیال فکر کرد دیوونه شدم
    با چشمایی گرد شده نگاش میکنم و میگم-الهه تو از کجا میدونستی ماشین من پنچر شده؟
    الهه میخنده ومیگه-د آخه احمق من ماشینتو پنچر کردم
    با داد میگم-چی؟
    الهه –یواش بابا الان میان میریزن رو سرمون
    صدای در زدن میاد و بعدش هم صدای عصبی آروین-میشه ولوم صداتون رو بیارید پایین با جفتتونم
    الهه –دیدی اومد
    چشم غره ای به الهه میرمو میرم دروباز میکنم که با قیافه ی خواب آلود و عصبی آروین روبه رو میشم و منم عصبی میگم-چه خبرتونه؟مگه سراوردین؟
    دستاشو مشت میکنه و خمیازه ای میکشه و بعد میگه-امروز به کل آسایشو ازم گرفتی
    من-بهتره از این به بعد عادت کنی چون من مرتب قراره بیام پیش الهه
    دستی به موهاش میکشه ومیگه-پس خواهشا یواش حرف بزنید چون من میخوام آرامش داشته باشم واقعا من دلم برای شوهرت میسوزه
    با عصبانیت نگاش میکنم دود داشت از کلم بلند میشد همونطور که میره سمت اتاقش چشمکی میزنه ومیگه-هنوز کار امشبت یادم نرفته به موقعش تلافیش رو سرت در میارم
    و بدون گفتن حرف دیگه ای میره تو اتاقش تازه به تیپش نگاه میکنم یه شلوار ورزشی سفید که خطای مشکی کناراش داشت و یه تیشرت خاکستری روشن موهاش هم که پخش شده بود روی صورتش
    با صدای بشکن الهه که کنار گوشم میزنه حواسم میاد سر جاش
    الهه با خنده میگه-دیدی گفتم داداشم هوش از سرت برده
    من-چرت نگو الی جونم
    الهه-خیلی خب فردا میرم حموم الان اصلا حوصله ندارم
    من-آره منم فردا که رفتم خونمون میرم حموم پس یه دست لباس تو خونه ای بهم بده بپوشم لباس نیوردم
    الهه یه بلیز کرمی آستین بلند که حالت یه ور داشت و بافتنی بود همراه با یه شلوار قهوه ای تیره بهم میده لباسارو با لباسای جشن عوض میکنم وموهامو پاک میکنم الهه شیرپاک کن میاره و آرایشمو برام پاک میکنه منم با شیرپاک کن آرایش الهه رو پاک میکنم تا ساعت دو نصفه شب بیدار موندیم و حرف زدیم صدای خنده هامون به قدری بلند بود که یه بار آرتین اومد در زد و دوبار هم آروین اما کو گوش شنوا ؟با اینکه خونشون خیلی هم بزرگ بود اما فکر کنم اونقدری صدامون بلند بود که گوش فلک هم کرده بود یا گوش های اونا خیلی تیز بود فکر کنم ساعت حدود 4صبح بود که احساس تشنگی میکنمو از جام بلند میشم تو اتاق مهمان خوابیده بودم موهام همه پخش شده بود تو صورتم خمیازه ای میکشمو میرم پایین گیج خواب بودم همین که داشتم از پله ها میومدم پایین از شدت گیجی نزدیک بود از پله ها پرت شم پایین که یهو دستی محکم دور کمرم حلقه میشه یهو خواب از سرم میپره گرمای دستش به قدری زیاد بود که پهلوم داشت ذوب میشد یه آن فکر کردم دزده تا میام جیغ بزنم با اون یکی دستش محکم جلوی دهنم رو میگیره و منو میبره تو آشپزخونه حتی اجازه نداد برگردم صورتشو ببینم یک کلمه هم حرف نمیزد مثل سگ ترسیده بودم تا دستشو از رو دهنم برمیداره نفس عمیقی میکشمو برمیگردم نگاش میکنم ا این که آروینه دلم میخواست چشماشو با همون ناخونای مانیکور کردم در بیارم با خشم میگم-این چه کاری بود تو کردی؟
    با خونسردی میگه-بده نجاتت دادم؟
    انگشتمو به نشونه ی تهدید میبرم سمتش و میگم-حتی اگه همه بمیرن و تو تنها فرد روی زمین باشی و بتونی کمکم کنی هیچ وقت ازت درخواست کمک نمیکنم اینو یادت باشه
    همونجور که میره سمت یخچال میگه-این حرفتو یادت باشه نه که تو هم از اینکه کمکت کردم بدت اومد تو یه لحظه پهلوت داغ شد
    پسره ی عوضی خوب میدونه چه جور آدمو بچزونه میخندمو میگم-هه زهی خیال باطل یه لیوان آب برای خودم میریزم و میخورم
    همونجور که نگاهش به منه میاد نزدیکم و با آرامش خاصی زل میزنه تو صورتم یه لحظه نگام میافته به چشماش چون تیشرت خاکستری پوشیده بود چشماش هم خاکستری شده بود ا پس چشماش تیله ایه
    با صداش به خودم میام-کار شبت رو یادم نرفته و با لحن خاصی میگه-و من بهت گفتم که بدجور تلافیشو سرت در میارم
    آب دهنمو قورت میدم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه میگم-هه منم وایمیسم تا تو بیای تلافی کنی چقدر تو خوش خیالی جناب
    همونطور که میشینه رو صندلی میگه-از من گفتن بود و جلوی دهنشو با یه دستش میگیره و یواش میگه-حواست به خودت باشه از ما گفتن بود
    همینجور نگاش میکنم که با بی خیالی نشسته رو صندلی و داره سیب میخوره الهی سیب گیر کنه تو گلوت شرت کم شه انگار که فکرمو خونده باشه دهن کجی میکنه ومیگه-راستی بیخود منو نفرین نکن به دعای گربه سیاه بارون نمیباره
    چی به من گفت گربه سیاه ؟
    من-مشخصه که کی گربه سیاهه بهتر تو هستم که عین کروکودیلی
    میزنه زیر خنده ومیگه-آره البته کروکودیلی که خیلی خوشگله
    من-اعتماد به نفستو برم من
    همونجور که میرم سمت خروجی آشپزخونه میگه-راستی حواست باشه الان که رفتی بخوابی در اتاق رو قفل کنی آخه ممکنه مارمولک یه موقع بخزه تو اتاق و کاردستت بده
    هه رسما داشت تهدیدم میکرد با خنده برمیگردم سمتش و میگم-خوبه که بعضی ها قبول دارن مارمولکن
    اینو میگمو میرم تو اتاق و درو پشت سرم قفل میکنم از یه دیوونه هرکاری بگی برمیاد به هر حال احتیاط شرط عقله
    صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار میشم شاید الهه تا حالا بیدار نشده باشه زشت نیست من همینطور برم پایین بیخیال بابا من که انقدر خجالتی نبودم یه دستی به موهام میکشمو شالم رو میندازم رو سرم و بعد از شستن دست و صورتم میرم پایین صدای صحبت کردنشون داشت میومد انگار که پدرشون نبودش سلام بلندی میکنم که آروین و آرتین جوابمو میدن الهه هم میاد دستمو میگیره ومیبره سر میز و میگه-دختر چرا درو قفل کرده بودی ؟از چیزی ترسیدی؟
    آروین که داشت صبحونه میخورد با شنیدن این حرف الهه لقمه تو گلوش گیر میکنه و به سرفه میافته ای جونم بالاخره تیرم به هدف خورد
    رو به آرتین میگم-این ضرب المثلی هست که میگن به دعای گربه سیاه بارون نمیباره
    آرتین-خب
    من-اصلا بهش اعتقاد ندارم به نظر من اصلا صحت نداره
    آرتین میخنده وبا تعجب میگه-حالا چی شد بحث این ضرب المثل اومد وسط؟
    من-هیچی همینجوری
    الهه میزنه تو پهلوم و میگه-نگفتی کلک درو چرا قفل کردی؟ترسیدی جنا بیان برات؟
    همونجور که نگاهم به آروینه میگم-کار که از محکم کاری عیب نمیکنه ترسیدم مارمولکا بخزن تو اتاق
    دوباره لقمه تو گلوی آروین گیر میکنه و به سرفه میافته
    حتما فکر نمیکرد حرفشو جدی بگیرم
    الهه رو به آروین میگه-پس چته آروین؟چرا تو. امروز انقدر سرفه میکنی؟
    آروین با عصبانیت نگام میکنه و همونطور که دستشو میبره تا لیوان شربتو برداره میگه-چیزی نیست
    ادامه میدم –آقا آروین از دیشب که از پله ها خوردی زمین و ضربه ی بدی به یکی از حساس ترین قسمت بدنتون وارد شد تا به امروز حالتون اصلا مساعد نیست پیشنهاد میکنم حتما یه سر بری دکتر
    یهو صدای شکستن چیزی میاد
    آرتین با نگرانی میگه-چی شدی تو امروز داداش؟لعیا راست میگه
    الهه هم با نگرانی میگه-میخوای ببریمت دکتر
    مثله اینکه آروین خیلی خجالت کشیده بود که اون بحث ضربه رو پیش کشیدم وسط
    آرتین-حتما خیلی درد میکنه آره؟
    آروین با عصبانیت از جاش بلند میشه ومیگه-بسه دیگه اعصابمو خرد کردید یه چیز کوچیک رو که انقدر بزرگ نمیکنن و نگاهی پر از خشم که حاوی خط و نشون بود رو به من میدوزه و با گفتن روز خوش سالن رو ترک میکنه
    الهه-واه چش شد یهو؟
    آرتین-ولش کنید دیوونست
    الهه میغره ومیگه-آرتین
    آرتین شونه ای بالا میندازه ومیگه-مگه دروغ میگم؟
    دلم میخواست با داد بگم تو راست میگی معلومه که دیوونست اما خب زشت بود که بخوام بگم
    آرتین از سرجاش بلند میشه ومیگه-ببخشید که مجبور میشم تنهاتون بزارم اما خب دیگه شیرین جونم منتظرمه
    الهه-دوباره دوست دختر جدید؟
    آرتین-چه کنیم ؟خوشتیپی و هزار دردسر
    از حرفاش خندم میگیره همونجور که میزو دور میزنه که بره بیرون میگه-خیلی ببخشیدا که مجبور شدم روتون رو بزنم زمین حالا دیگه انقدر اصرار نکنید
    الهه با خنده میگه-تو دیوونه ای نه آروین
    آرتین چشمکی برای من و الهه میزنه و میره
    اخلاق آرتین و آروین 180درجه با هم دیگه تفاوت داشت کلا عکس هم بودن اون شوخ طبع و اون یکی بداخلاق وعنق
    شکر خدا امروز هم روز تعطیل بود دانیال زنگ میزنه ومیگه که آماده باشیم میخواد ناهار ببرمون یه جای باصفا کنار آب
    چون فقط آروین خونه بود اون باهامون میومد شد یه پیک نیک چهار نفره با حضور منو آروین چه شود؟
    خدمتکار وسایل جوجه ها و گوشت چرخ کرده هم آماده میکنه قرار شد اون جا جوجه کباب و کباب هارو کباب کنیم
    یه زیر انداز هم برامون آماده میکنه
    وقتی دانیال میرسه میاد تو و خوش و بشی با آروین میکنه آروین وسایلا رو تو صندوق ماشینش جا میده الهه بهم گفت که سوار ماشین آروین بشم دانیال هم بدون رودروایسی گفت که میخواد با نامزدش تنها باشه و رسما منو از ماشینشون انداختن بیرون و من مجبور بودم سوار ماشین آروین بشم هی خدا بخشکه شانس
    صدای آروین میاد-نمیخوای سوارشی؟
    نفس عمیقی میکشمو عقب سوار میشم با اخم نگاهم میکنه ومیگه –رو پیشونی من چی نوشته؟
    بی معطلی میگم-نوشته شوفر
    با عصبانیت میگه-بیا جلو بشین
    من-نمیخوام
    دوباره حرفشو تکرار میکنه ومیگه-اگه نیای جلو بشینی منم حرکت نمیکنم
    من-هرجور میلته
    در سمت خودشو باز میکنه و بعد میاد در سمت منو باز میکنه ودستمو میگیره و بزور میندازم صندلی جلو
    همونجور که دستمو مالش میدم زیر لب میگم-وحشی
    هیچی نمیگه و اخم غلیظی رو مهمون صورتش میکنه و ضبط رو روشن میکنه
    بعد چند لحظه صدای قشنگ باران تو ماشین پخش میشه

    اصلا تو حواست نیست من محو تماشاتم
    تو فکر یکی دیگه من پای قدمهاتم
    تو راه میری اهسته
    من پشت سرت هستم
    فکر تورو میخونم
    محکم به تو چشم بستم

    دنیات پر احساسه اما منو واسه من جا نیست
    صدبار منو میبینی اما حست پیدا نیست
    حتی توی رویاتم انگار واسه من جا نیست
    صد بار منو میبینی اما حست پیدا نیست

    اصلا تو حواست نیست من محو تماشاتم
    تو فکر یکی دیگه من پای قدمهاتم
    دنیات پر احساسه اما منو واسه من جا نیست
    صدبار منو میبینی اما حست پیدا نیست
    حتی توی رویاتم انگار واسه من جا نیست
    صد بار منو میبینی اما حست پیدا نیست

    دنیات پر احساسه
    دنیات پر احساسه اما منو واسه من جا نیست
    صدبار منو میبینی اما حست پیدا نیست
    حتی توی رویاتم انگار واسه من جا نیست
    صد بار منو میبینی اما حست پیدا نیست


    با پاهام کف ماشین ضرب گرفته بودم که آروین میگه-الان وقت رقص نیست
    با اخم نگاش میکنمو میگم-باز تو حرف زدی
    میخنده ومیگه-دلم میخواد فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه
    وااای که چقدر دلم میخواست بگیرم اون سی ود. تا دندون خوشگلش رو تو دهنش خرد کنم اما خب حیف بود جدا از حیفی الان نمیتونستم دیگه تا رسیدن به مکان مورد نظر با هم کلکل نمیکنیم


  4. Top | #24

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    234
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از کاربر
    1,462
    تشکر شده 4,516 در 245 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Cool

    اینم پست جدید بچه ها لینک نقد رو من تو بخش خلاصه ی رمان گذاشتم بی زحمت برید اونجا یه نقدی کنید
    مرسی

    بعد یک ساعت ونیم میرسیم نگاهی به دور و ورم میندازم عجب جاییه یه رودخونه ی خیلی بزرگ که چند تا خانواده مشغول آب بازی بودن بدون توجه به آروین در ماشینو باز میکنمو میرم سمت ماشین دانیال تقه ای به شیشه میزنم که دانیال شیشه رو میکشه پایین و با خنده میگه-چی شده وروجک؟
    من-بیاید پایین دیگه همینجا خوبه
    الهه-باشه شما وسایلو ببرید تا منو دانیال بیایم
    من-روتو برم من
    دانیال-باز تو زبون درازی کردی؟
    الهه برام شکلکی درمیاره و میخنده
    من-دیوونه
    دانیال-پس آروین کوش؟
    من-نمیدونم
    الهه-یعنی چی نمیدونم؟مگه با تو نبود ؟
    من-چرا اما تو ماشین نیست
    یه نگاهی به اونور میندازم که آروین داشت وسایلا رو میبرد
    من-نگران نباش داره وسایلا رو میزاره لب رودخونه کار ما هم راحت شد
    بالاخره پیاده میشیم ومیریم سمت رودخونه آروین هم لب رودخونه وایساده بود و داشت به کسایی که داشتن آب بازی میکردن نگاه میکرد
    دانیال-تا شما حواستون به وسایلا باشه منو الهه بریم تا جایی و زغال بگیریم بیاریم
    من-باشه برید و بیاید فقط زیاد طولش ندید
    تا الهه و دانیال میرن یه نگاهی به آروین میندازم که همونجور لب رودخونه وایساده بود و اصلا حواسش به دور و ورش نبود تصمیم میگیرم یه ذره اذیتش کنم لبخندی میزنمو قبل از اینکه متوجه بشه هولش میدم که میوفته تو آب و کاملا خیس میشه
    تا به خودش میاد نگاهی پر از خشم بهم میندازه توجه چند نفر بهمون جلب میشه تا میام فرار کنم دستمو میگیره ومنو میندازه تو رودخونه شانس اوردم دست شنا بلد بودم وگرنه اینجور که این منو انداخت باید تا حالا سکته رو کرده بودم منم مثل خودش خیس میشم با عصبانیت میگه-این چه کاری بود کردی؟
    میخندمو میگم-خب دلم خواست یه ذره آب بازی کنم
    همونجور که میره سمت اون خانواده بهم میگه-از دست تو
    یهو از یه دختری یه بطری آب معدنی خالی میگیره و پرش میکنه و همونطور که میاد سمتم میگه –من آمادم
    با جیغ و التماس میگم-نه تو رو خدا بیخیال من غلط کردم
    بطری آب معدنی رو روم خالی میکنه و دوباره پرش میکنه منم که دیدم نمیتونم کاری کنم با دستم آب های رودخونه رو میریختم سمتش تا اینکه کم اوردم اونم نامردی نکرد و تا جایی که تونست منو خیس کرد موهای دوتامون چسبیده بود به پیشونیمون و قیافه هامون خیلی خنده دار شده بود
    من احمق هم یه تونیک کوتاه سفید پوشیده بودم که به خاطر اینکه خیس شده بودم کاملا چسبیده بود به بدنم و کل بدنم رو مشخص کرده بود چند تا دختر اونور رودخونه وایساده بودن و داشتن به آب بازی ما دو تا دیوونه میخندیدن
    بعد از اینکه حسابی خیس میشیم از آب میایم بیرون آروین یهو میزنه رو پیشونیش و میگه-وای گوشیم
    یهو گوشیش رو از تو جیبش در میاره و بعد چند لحظه با نا امیدی میگه-سوخته تازه خریده بودمش
    و با عصبانیت نگام میکنه ومیگه-همش تقصیر تو شد
    با بیخیالی میگم-مشکلی نیست تو پولداری دوباره بخر
    همونجور که موهاشو از پیشونیش میزنه کنار میگه-تو باید برام بخری تو سوزوندیش دقیقا عین همین مدل باید باشه
    من-باشه بابا اصلا برات دو تا میخرم خوبه؟
    سرشو تکون میده و هیچی نمیگه همینجور تو آفتاب وایساده بودیم تا خشک بشیم آخه دو تامون لباس نداشتیم
    یهو دستی رو پشت باسنم حس میکنم و بعد صدای کسی که میگه-ای جونم چه هیکلی داری تو
    چون آروین با فاصله وایساده بود متوجه من نشد
    با عصبانیت برمیگردم ویکی میخوابونم تو گوش همون پسری که اینکارو کرده بود یه کشیده ی دیگه هم میزنمش و با داد میگم-تو چه غلطی کردی عوضی حروم زاده ؟به داداشم بگم بیاد جرت بده عوضی؟
    پسره با ترس و لرز نگام میکنه که یهو آروین با عصبانیت نگاهی به من و پسره میندازه و میاد سمتمون و یکی میخوابونه تو گوش پسره و میگه-واسه چی مزاحم میشی عوضی؟چیکار این خانوم داری؟
    با خشم میگم-به من دست زد
    تا اینو میگم چشمای آروین گرد میشه و بعد با صدای بلندی که بیش تر شبیه فریاد باشه میگه-چی؟
    پسره تا میاد فرار کنه آروین از یقه میگیرش و با مشت میافته به جونش
    با داد میگم-تورو خدا آروین بیخیال
    با داد میگه-تو خفه شو
    چند نفر که مشغول نگاه کردن زد و خورد آروین و اون پسر بودن میان سمتمون و بزور اونا رو از هم دیگه جدا میکنن
    تا اون پسره که داغون شده بود بلند میشه با وحشت بهمون نگاه میکنه آروین انگشتشو به نشونه ی تهدید میاره بالا و میگه-برو گمشو عوضی
    تا پسره میره آروین دستی به گردنش میکشه و یهو نگاش میافته به من و با داد میگه-د آخه این چیه تو پوشیدی؟لباس نداشتی به غیر از این؟
    من-چیکار ..
    میپره وسط حرفمو میگه-چیکار کنمو کوفت چیکار کنمو درد چیکار کنمو زهرمار بازم بگم؟
    از لحن پر جذبه ش میترسم اما بدون اینکه ضعفی از خودم نشون بدم مثل خودش با داد میگم-دلم میخواد اینطور لباس بپوشم اصلا به تو چه؟تو چیکارمی؟پسره ی پروو فکر میکنی کی هستی؟عقده ای اصلا من شاید دلم بخواد با شرت و سوتین بیام بیرون
    تا جمله ی آخرمو میگم یه طرف صورتم میسوزه هاج و واج نگاه آروین میکنم که چشماش مثل دو تا کاسه ی خون شده بود رگ گردنش متورم شده بود دستمو بلند میکنم که یکی بخوابونم تو گوشش که دستمو میگیره و میپیچونه فکر کنم اگه یه ذره دیگه دستمو میپیچوند استخونام خرد میشد با صدای ضعیفی میگم-آخ ول کن دستمو وحشی
    دستمو ول میکنه و دوباره انگشتشو به نشونه ی تهدید میاره بالا و سرشو میاره جلو نفسای داغش به صورتم میخورد یه جوری شده بودم یه نگاهی به دور و ورم میندازم کسی نبود هی بخشکه شانس شمرده شمرده میگه-یک بار دیگه فقط یک بار دیگه تو از این حرفا بزن من اون سی و دو تا دندونتو تو دهنت خرد میکنم فهمیدی؟
    با ترس سرمو تکون میدم با عصبانیت نگاهی بهم میندازه و میره
    داد میزنمو میگم-کجا میری؟
    بدون اینکه نگاهی بهم بندازه میگه-قبرستون
    داد میزنمو میگم-بری که بر نگردی ایشالله با دستای خودم کفنت کنم به حق 5تن
    یهو برمیگرده نگام میکنه وسری تکون میده ومیره
    واه چقدر این پسر وحشی بود خدا به داد زنش برسه
    بعد چند دقیقه الهه و دانیال میان و سراغ آروینو میگیرن منم با جوابای سربالا قانعشون میکنم
    الهه و دانیال مشغول کباب کردن جوجه ها و کباب ها میشن
    منم پیش منقل وایساده بودم تا حداقل یه ذره خشک بشم
    همون لحظه آروین با یه نایلون تو دستش میاد و یکیش رو میگیره سمتم و با تحکم میگه-برو تو ماشین اینارو بپوش
    دانیال نگاهی به نایلون میندازه ومیگه-چرا باید لباساشو عوض کنه؟
    من-آخه لباسام خیس شده بود و رو میکنم به آروین ومیگم-مرسی از لطفتون
    سری تکون میده و میگه-خواهش میکنم
    دانیال میخنده ومیگه-پسر خوب از زیر کار در رفتیا
    آروین میخنده ومیگه-نه بابا خوبه وسایلا رو من اوردم
    الهه میخنده وموهای آروین رو تکون میده ومیگه-اصلش کباب کردن اینا بود
    آروین-اه اصلا شما برید قدم بزنید اختلات کنید منم اینا رو کباب میکنم
    دانیال-شوخی میکنی؟
    آروین شونه ای بالا میندازه ومیگه-نه بابا چه شوخی ای؟مگه من با کسی شوخی دارم؟
    الهه ودانیال به ناچار میرن و الهه همونطور که داشت با دانیال میرفت برمیگرده و برام چشمکی میزنه
    هی خدا از دست تو الهه از حالا داری فتنه میکنی
    برمیگردمو نگاهی به آروین میکنم و با پرویی میگم-سوییچ ماشین رو بده میخوام لباس عوض کنم راستی این لباسا رو از کجا گرفتی؟
    آروین-به تو ربطی نداره
    تا میام جوابشو بدم میگه-تو برو سمت ماشین منم الان میام
    برمیگردمو نگاش میکنم یکی از ابروهامو میندازم بالا وپوزخندی میزنمو میگم-دیگه چی؟همین مونده تو باهام بیای
    اونم متقابلا ادامو در میاره و میگه-دیدم یه دقیقه تنهات گذاشتم چه اتفاقی افتاد تازه اون موقع یعنی لباس تنت بود وای به حال الان
    من-باشه بابا
    به هزار بدبختی لباسمو با لباس ورزشی که آروین گرفته بود عوض میکنم آخه یکی نیست بگه ماشین جای لباس عوض کردنه؟واه چقدر من دختر پرویی هستم انگار پسر بدبخت از بدکاریش بوده که رفته یه دست لباس راحت واسم گرفته به افکار خودم میخندمو زیر لب میگم-خاک تو سرم تا دو دقیقه پیش داشتم فحش بارونش میکردم حالا دلم براش میسوزه به قرآن من دیوونه شدم اما از غیرت امروزش بدم نیومد دروغ چرا؟خیلیم خوشم اومد کاشکی یکی پیدا میشد که مثل آروین روم حساسیت داشته باشه با خودم فکر میکنم که فرض کن لعیا الان یعنی غریبه بودین و اینجور رگ غیرتش زده بود بالا وای به حال اینکه دوست دخترش باشم حتی تصورش هم وحشتناک و در عین حال شیرینه
    بیخیال افکار پوچ و مسخرم میشم و از ماشین پیاده میشمو نگاهی بهش میندازم که پشت به ماشین وایساده بود و با ماشین فاصله داشت و داشت رودخونه رو نگاه میکرد نگاهی به هیکل ورزیدش میندازم ته دلم یهویی خالی میشه
    لبخندی میزنمو میرم سمتش و میگم-لباسامو عوض کردم
    آروین-خیلی خب تو یه زنگ به الهه اینا بزن و بگو بیان دیگه منم میرم لباسامو عوض کنم
    من-چرا خودت زنگ نمیزنی؟
    آروین-مثل اینکه یادت رفته چه بلایی سر گوشیم اوردی؟
    من-باشه بابا خودم زنگ میزنم
    گوشیمو که از تو ماشین با خودم اورده بودم از تو جیب شلوار ورزشی در میارم گوشیم دو خط بیش تر آنتن نداشت اما شکر خدا تماس برقرار شد الهه اینا داشتن میومدن میرم سمت وسایلا بعد 5مین آروین میاد یه نگاهی بهش میندازم ا چه جاالب تیشرتامون جفته لباسامون شبیه هم بود فقط مال من سفید بود و مال آروین خاکستری
    همونجور که میره سمت منقل میگه –بد نبود وایمیسادی تا منم بیام
    من-نه که خیلی آدم مهمی هستی؟
    آروین-واقعا برای ادب نداشتت متاسفم
    میخندمومیگم-تاسفت رو نگه دار واسه خودت
    سری تکون میده و با اخم میگه-به جای اینکارا سفره رو پهن کن من نوکر در خونه بابات نیستم
    همونطورکه سفره رو از تو سبد در میارم میگم-ا چه خوب شد گفتی و گرنه من یه فکر دیگه میکردم
    با خشم نگام میکنه و چیزی نمیگه
    بالاخره دانیال و الهه میان
    بعد از ناهار چند ساعتی اونجا میمونیم و بعد هم راهی خونه میشیم موقع برگشت من با دانیال میام چون قرار بود بریم خونه
    وای خدا امروز خیلی خسته شده بودم
    ویرایش توسط jey-jey : 1392,11,25 در ساعت ساعت : 16:43


  5. Top | #25

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    234
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از کاربر
    1,462
    تشکر شده 4,516 در 245 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Smile رمان رو اعصابم قدم نزار

    اینم پست جدید



    تا میرسیم خونه میرم به استقبال مامان و بابا با خوشحالی میگم-سلام بر پدر و مادر گرامی در سلامتی کامل به سر میبرید؟
    بابا-ای شیطون از دیشب تا حالا یادی از ما نکردیا
    من-بده خواستم خلوتتون رو بهم بزنم؟
    صدای سهیل پشت سرم میاد-آره ارواح عمت
    بابا-به خواهر من کاری نداشته باش سهیل
    ماامان-انگار حالا خواهرش تحفه ی ساله
    من-مامان انقدر پشت سر عمه حرف نزن خو من دوسش دارم
    دانیال همونطور که میره تو آشپزخونه میگه-بیخیال دنیا آدم تا زندست باید زندگی کنه
    من-حالا مثلا این حرفت چه ربطی داشت؟
    سهیل-خواست اعلام وجود کنه
    مامان چشم غره ای به سهیل میره و میگه-سهیل از دست تو من یه روز خودمو میکشم د آخه چیکار پسر من داری؟
    بابا میخنده و میگه-برو با این پسرت
    تا شب پای بحث مامان و بابا موندم و کلی بهشون خندیدم خیلی وقت بود از خانوادم غافل بودم

    آروین
    امروز خیلی خسته کننده بود بخاطر اینکه با این دختره ی دیوونه در حال سر و کله زدن بودم اعصابمو خرد کرد دلم میخواست خردش کنم
    همونجور که رو تخت دراز میکشم به شاهکار دو شب پیشش نگاه میکنم از وقتی که فامیلمون شدن دیگه بلایی نمونده که سرم نیاد اول عکسم بعد هم نزدیک بود ناقصم کنه امروز هم گوشیم رو داغون کرد حالا باز خوبه ساعتم ضد آب بود و گرنه اونم خراب میشد وای خدا به داد خانوادش برسه تحمل این دیوونه واقعا سخته یاد قیافه ی امروزش موقع آب بازی افتادم تمام موهاش رو صورتش پخش شده بود قیافه ش خیلی بامزه شده بود وقتی اون پسره ی عوضی به لعیا دست زد دلم میخواست از جهان هستی محوش کنم
    وای خدا چی گفتم من؟لعیا !چقدر زود باهاش صمیمی شدم انگار که ده ساله میشناسمش من تا حاالا با هیچ دختری انقدر صمیمی نشده بودم تا حالا با پگاه دخترخالم آب بازی نکرده بودم شونه ای بالا میندازم و زیر لب میگم-حتما آدم نبود
    یعنی لعیا آدم بود؟ پس چرا انقدر باهاش احساس نزدیکی میکردم شاید اونم همینطور بود به نظرم ازون دخترای جلف نبود که رژ لبشون تا دو متر بالای لبشون بیاد اون خودش بود امروز تا جایی که تونست باهام زبون درازی کرد وقتی بهش گفتم برام گوشی بخر بهم گفت مگه پولم مفته؟ حالا اگه هر دختر دیگه ای بود بخاطر جلب توجه یا خودشیرینی هم که شده میگفت-حتما براتون میخرم آقا آروین اما لعیا رفتاراش و همه چیش با اینکه برام تازگی داشت در عین حال باحال هم بود باعث میشد که حوصلم سر نره تو این مدت با دیدنش زندگیم از حالت یکنواخت خارج شده بود
    به افکار خودم میخندم و میگیرم میخوابم که فردا باید برم سرکار به اندازه ی کافی امروز خسته شدم
    ************************************************** ************************************8
    لعیا
    روی تختم دراز میکشم فردا هم باید برم دانشگاه انقدر دلم میخواد به بابا بگم بیخیال دانشگاه من بشه اما جراتش رو ندارم که بحثش رو بکشم وسط فردا بعد از دانشگاه باید برم برای آروین گوشی بگیرم من سوزوندمش خودمم باید بگیرم جهنم الضرر
    خداییش خیلی پسر خوشگلیه شونه ای بالا میندازمو میگم-مبارک صاحبش چیش به من؟
    همون لحظه برام اس ام اس میاد از پویان بود-سلام لعیا خوابی؟
    ترجیح میدم جوابشو ندم
    دوباره اس ام اس میاد-اگه بیداری تا بهت زنگ بزنم
    بازم جواب نمیدم دوباره اس ام اس میاد-خیلی بی انصافی
    براش مینویسم –این خصلتو تو بهم یاد دادی
    و بدون اینکه منتظر جوابش باشم گوشی رو خاموش میکنم
    کم کم چشمام گرم میشن و خوابم میبره

    -لعیا تو رو جان الهام بیخیال شو ببین الان یه ساعته داریم دور خودمون تاب میخوریم اما تو هنوز اون گوشی کوفتی رو پیدا نکردی
    من-وای دختر چقدر غرغرویی تو یه ذره راه برو که لاغر شی که انقدر مردم بهت متلک نپرونن
    الهام همون طور که نفس نفس میزد و میخواست خودشو بهم برسونه میگه-واه دیگه لاغرتر از این؟میدونی من برای درست کردن این هیکل زحمت کشیدم چرا انقدر منو حرص میدی تو و هی این مسئله رو یادآوری میکنی؟حداقل یه ذره یواش تر راه برو انگار انداختن دنبالت
    الهام راست میگفت هروقت میومدم بیرون انقدر سریع راه میرفتم که به طور کامل از بقیه غافل میشدم و جیگر کسایی رو که باهام میومدن بیرون رو خون میکردم
    یهو چشمم به مغازه ی گوشی فروشی میافته عین همون گوشی تو ویترین بود لبخندی میزنمو وارد مغازه میشم الهام هم پشت سرم وارد مغازه میشه وپوفی میکشه
    فروشنده که پسر جوونی بود با لبخند میگه-بفرمایید
    من-اون گوشی پشت ویترین رو میخواستم و با دست به گوشی اشاره میکنم
    الهام-خدا رو شکر بالاخره پیدا کردی کشتیمون دختر
    فروشنده با لبخند میگه-برای شخص خاصیه؟
    دلم میخواست کلشو بکنم آخه یکی نیست بگه تو رو سننه؟بچه پروو با اون موهای سیخ سیخیش انگار برق گرفتتش
    لبخندی میزنمو میگم-بله برای نامزدمه
    نیشش جمع میشه ای جوونم پسره ی عوضی
    گوشی رو میخرم و از مغازه میام بیرون
    الهام با دو میاد دنبالمو تقریبا با فریاد میگه-تو نامزد داشتی و رو نکردی؟
    با دستم جلوی دهنشو میگیرمو میگم-ببند نامزد کدومه ساده لوح؟فقط واسه اینکه زده باشم تو پوز اون پسر این حرفو زدم
    الهام-خودت خری پس بگو این حساسیت واسه چیه؟
    لب پایینمو گاز میگیرم ومیگم-چقدر تو نفهمی دختر وقتی میگم چیزی نیست یعنی نیست اه چرا انقدر پیله میکنی تو دختر؟بعضی موقع ها یه چیزی میگی که به عقل نداشتت شک میکنم
    الهام با ناراحتی نگام میکنه ومیگه-واقعا که و سرعت قدماشو تند میکنه
    وای حالا کی ناز اینو بکشه؟ همون جور که خودمو با دو میرسونم سمتش میگم-عسیس دل من ببشخید نالاحت میشما
    الهام لبخند زوری میزنه و میگه-به یه شرط؟
    من-به چه شلطی؟
    الهام-ناهار مهمون تو
    من-ای شکمو باشه ناهار هم مهمون من
    با الهام میریم ناهار میخوریم تا جایی که تونست غذا سفارش داد قصد بدبخت کردن منو داشت هر چی هم نخورد ریخت تو پلاستیک که با خودش ببره حالا هرچی بهش میگم-زشته دختر اینکارا رو نکن اما کو گوش شنوا؟مگه تو کتش میرفت؟
    بعد از اینکه الهامو میرسونم خونشون سرراه از یه لوازم تحریری یه جعبه ی کادویی میگیرم و گوشی رو توش میذارم یکی میزنم تو سر خودم و میگم-وای خدا دیوونه شدم از دیشب تا حالا دارم حرص این پسر دیوونه رو میزنم خدااا منو بکش راحتم کن
    از وقتی که آروین رو دیدم دروغ چرا؟ دیگه کم تر به پویان فکر میکنم نه اینکه کلا از یادم رفته باشه نه فقط کم تر بهش فکر میکنم عجب روزگاری شده منم بی وفا شدم دلم میخواست برم مطبش ببینم چه شکلیه؟
    زنگ میزنم به الهه و ازش آدرس مطب آروین رو میگیرم اولش کلی بهم خندید که آره دیدی گفتم داداشم هوش از سرت برده ومنم هی پشت تلفن رنگ عوض میکردم آخرش آدرس مطب رو برام اس ام اس میکنه
    ماشینو روشن میکنمو راهی مطب میشم
    وارد مطب که میشم یه نگاهی به اطراف میندازم جای با کلاسی بود دکوراسیون داخل مطب هم خیلی شیک بود مشخصه کسی که اینجا رو طراحی کرده خیلی خوش سلیقه بوده چشمم میخوره به منشی آروین یه دختر خیلی ساده و بی آرایش انتظار داشتم با یه دختر جلف روبه رو بشم اما چیزی که میدیدم بر خلاف تصورم بود منو باش که خودمو آماده ی یه دعوای حسابی با منشی کرده بودم مطب هم شلوغ بود آروین متخصص جراحی پلاستیک بود با قدمایی آروم میرم سمت میز منشی و میگم-خسته نباشید خانوم
    سرشو بلند میکنه و با لبخند نگام میکنه ومیگه-بفرمایید
    من-یه نوبت میخواستم
    لبخندی میزنه ومیگه-ببخشید اما برای امروز دکتر وقت ندارن
    با حالت التماس میگم-خانوم تورو خدا من حتما باید امروز دکتر رو ببینم فردا شب پرواز دارم نمیرسم بیام حالا چی میشه منو الان بفرستی تو؟
    یواش میگه-باشه الان میفرستمت تو همینجا وایسا
    لبخندی میزنمو میگم-مرسی
    لبخندی میزنه و به کارش ادامه میده
    بالاخره منو میفرسته تو آروین پشت میز نشسته بود و داشت روی برگه ای چیزی مینوشت در و پشت سرم میبندم پوفی میکشه ومیگه-بفرمایید
    تو این روپوش سفید واقعا جذاب شده بود با صدای بلندی میگم-خسته نباشید دکتر
    سرشو بلند میکنه ونگام میکنه و با تعجب میگه-تو این جا چیکار میکنی؟
    همونجور که رو صندلی میشینم جعبه ی گوشی رو روی میزش میذارمو میگم-راستش منم برای دو کار اومدم اول از همه اومدم بابت گوشی معذرت خواهی کنم هرچند که به من ربطی نداشت و تو باید حواست به گوشیت میبود
    میخنده ومیگه –اینهمه اومدی واسه این؟
    با اخم میگم-نخیر بیکار نیستم از وقت گران بهام بزنم بیام برای یه گوشی راستش من میخوام بینیمو عمل کنم
    میخنده ومیگه-حق داری منم اگه بینیم شبیه شرک بود خیلی زودتر از اینا عملش میکردم
    پسره ی عوضی به من میگه شرک بزار یه شرکی نشونت بدم که ده تا شرک از بغلت بزنه بیرون
    با اخم میگم-اتفاقا من از بینیم کاملا راضیم
    لم میده رو صندلیشو میگه-پس چرا میخوای عملش کنی؟
    من-محض رضای خدا حالا بینیمو عمل میکنی؟
    دوباره جدی میشه ومیگه-جدا از شوخی فرم بینیت قشنگه به نظرم حیفه الکی بخوای ببریش زیر تیغ
    من-واقعا هم راست میگی اما فکرامو میکنم بعد تصمیم نهایی رو میگیرم خب دیگه من مزاحمتون نباشم
    با خنده میگه-نه چه مزاحمی خوش اومدی
    همونجور که از جام بلند میشم میگه-راستی خبر داری؟
    من-ازچی؟
    دستی به گردنش میکشه ومیگه-قراره بریم مسافرت یه هفته ای
    من-بریم مسافرت یه هفته ای؟
    با خنده میگه-همه با هم میریم فقط پدر مادرا نمیان مجردی
    من-اونوقت به درخواست کی و کجا؟
    آروین-به درخواست بابام و بابات و مامانت و مقصد شمال
    پوفی میکشمو میگم-مردیم از بس رفتیم شمال به هر حال من به این مسافرت نمیام
    همونجور که با خودکار توی دستش ور میره میگه-اینارو به مامانت بگو چرا به من میگی؟منم همچین مشتاق نیستم برم
    با عصبانیت میگم-از دست تو مامان از دست تو
    با اخم میگه-خواهشا با مامانت بحث نکن خوبیت نداره
    همونجور که شقیقه هامو ماساژ میدم میگم –بهتره من دیگه برم مرسی از مشورت و خبرهای خوبتون جناب دکتر
    فهمید بهش طعنه زدم بخاطر همین دندون قروچه ای میکنه ومیگه-خواهش میکنم خانم ستوده
    تا از مطب میام بیرون میرم سمت خونه یعنی این مامان همیشه باید بدون مشورت من برنامه ریزی کنه ای خدااا
    تا میرسم خونه بلند مامانو صدا میکنمو میگم-مامان کجایی؟مامان این چه کاریه تو کردی؟
    مامان سراسیمه از اتاقش میاد بیرون و با اخم میگه-چته دختر؟مگه سر اوردی؟
    من-مامان این چه کاریه؟چرا بدون اینکه به من اطلاع بدی الکی برنامه ریزی میکنی؟
    مامان-کدوم برنامه ریزی؟
    من-این مسافرت شمال !نگو که نمیدونی
    ماامان-خب حالا مگه چی شده؟
    من-من نمیام
    مامان-بیخود که نمیری همه تون میرید تا آب و هواتون هم عوض بشه
    من-اما مامان
    مامان میپره وسط حرفمو میگه-بسه فردا از دانشگاه مرخصی یه هفته ای میگیری سه روز دیگه میرید برای من صغری کبری هم نچین و الکی بهانه نیار
    من-اما من نمیخوام
    مامان-اونموقع که قرار بود با دوستات بری کلی التماس کردی که بزارم بری تازه آخرشم کنسل شد حالا ناز میکنی
    هرچی التماس مامان کردم فایده نداشت حتی چند بار هم بابا رو واسطه کردم اما حرفام تاثیری نداشت چون بابا هم نظرش مثل مامان بود اخرش هم من تسلیم شدم همه مون دختر و پسرای فامیل بودیم از شانس من پویان هم میومد


  6. Top | #26

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    234
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از کاربر
    1,462
    تشکر شده 4,516 در 245 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Red face رمان رو اعصابم قدم نزار

    اینم از این !
    بابا تشکرا خیلی کمه اصلا آدم نا امید میشه خب!




    همونجور که داشتم لباس بر میداشتم زیر لب غر میزدم که خدا نخوام برم این مسافرت کوفتی باید کیو ببینم؟پنجاه درصد علت اینکه دوست نداشتم برم بخاطر روبه رو شدن با پویان بود و پنجاه درصد دیگه هم بخاطر این بود که حوصله شلوغی نداشتم تازه شاید آروین هم نیاد اونوقت دیگه چه کیفی میده؟سرمو تکون میدمو زیر لب میگم-خب نیاد به جهنم

    اما ته دلم دوست داشتم که بیاد آخه خیلی کیف میداد اذیتش کنی چون یه بار امتحان کرده بودم مزش زیر دندونم رفته بود

    اما ووی وقتی عصبی میشد ازش مثل سگ میترسیدم.خخخ آخه سگم مگه میترسه؟

    حالا کسایی که قرار بود بیان دانیال.الهه.مهرداد خل و چل.آرتین و دوست دخترش شیرین.پویان و اون خواهر عقده ایش.امیر علی.نازیلا با دایی گلم آروین هم که فکر نکنم بیاد سهیل هم که مامان هرچی اصرارش کرد زیر بار نرفت که بیاد گفت میخواد با دوستاش بره گورستون.همون بهتر که نمیاد اصلا حوصلشو نداشتم هی میزدیم تو سر و کله ی همدیگه

    تقریبا همه ی وسایلایی که نیاز داشتمو برداشتم گوشیم زنگ میخوره با دیدن اسم خل و چل دیوونه لبخندی میزنمو جواب میدم-سلام مهری جون

    مهرداد صداشو نازک میکنه و با عشوه میگه-واه سلام عزیزم خوبی؟

    جلوی خندمو میگیرمو میگم-بسه دیگه مسخره بازی در نیار کجایی تو؟

    میخنده ومیگه-تو راهم

    من-به جرز لای دیوارم بخند خوش خنده

    مهرداد-ای بمیری لعیا با دستای خودم کفنت کنم پلیس دیدم بهم گفت بزن کنار بخدا اگه جریمم کنه از حلقومت میکشم بیرون

    میخندمو میگم-زهی خیال باطل

    تا مهرداد گوشی رو قطع میکنه میرم تو اتاق دانیال بدون در زدن وارد میشم

    دانیال که داشت موهاشو مدل میداد میگه-هنوز این عادت زشتتو ترک نکردی؟

    من-برو بابا عادت به این خوبی حال میده واسه مچ گیری

    روشو میکنه سمت آینه و دوباره با موهاش ور میره

    براش شکلکی در میارم که از تو آینه میبینه سرشو به نشونه ی تاسف تکون میده-هی خدا نمیدونم چه گناهی کردم که تو خواهرم شدی؟

    من-دلتم بخواد خواهر به این خوبی راستی میگما خوبه موهای گیسو کمند رو نداری اگه داشتی چه میکردی؟

    دانیال-هیچی گیسشون میکردم

    من-دانیال چقدر مامان رو این مسافرت پیله میکنه اعصابمو خرد کرد

    دانیال ابرویی بالا میندازه ومیگه-مگه نمیدونی؟

    موشکافانه میگم-مگه چی شده؟

    دانیال لبخندی میزنه و یواش میگه-بابا و مامان قراره با هم برن مسافرت مشهد یه هفته میخوان با هم خوش باشن تنهای تنها

    من-اِ نه بابا

    دانیال-آره عزیزکم

    میخندمو میگم-پس بگو میخوان از شرمون راحت شن یهو قیافه ی به ظاهر نگرانی میگم-دانیال من میترسم

    دانیال-از چی؟

    من-اگه تو این یه هفته مامان هوس کنه دوباره بچه بیاره چی؟آخه تو این سن؟

    و پشت بند حرفم میزنم زیر خنده

    دانیال با داد میگه-تو خجالت نمیکشی از این حرفا میزنی

    با خنده میگم-مگه دروغ گفتم احتیاط شرط عقله بیا یکی رو باشون بفرستیم که مراقبشون باشه

    دانیال –بسه دیگه دختر این حرفا رو جرات داری جلوی مامان بگو تا حلوا حلوات کنه

    بابا با قیافه ی خواب آلود میاد تو اتاق موهاش سیخ شده بود هاج و واج میگه-اینجا چه خبره اول صبحی؟

    قیافه ی بابا به قدری خنده دار شده بود که منو دانیال با دیدنش زدیم زیر خنده

    بابا هم میخنده ومیگه-به من میخندی دانیال پدرسوخته؟

    دانیال –ا بابا چرا به خودت فحش میدی؟

    میپرم وسط حرفشون و میگم-بابا خبرا چه زود میرسه مشهد و از این حرفا

    بابا –بسه دیگه همه جا رو جار نزنید مخصوصا اون مهرداد دهن لق

    دانیال-راستی گفتی مهرداد یادم اومد پس کی میاد این پسر؟

    من-تو راهه الاناست که پیداش میشه

    بالاخره با مامان و بابا و سهیل خداحافظی میکنیم مامان کلی سفارش کرد که حواسمون به خودمون باشه .بابا هم هی به دانیال میگفت حواست به خواهرت باشه و چشم ازش بر ندار

    یکی نفهمه میگه میخوام قاچاق مواد کنم

    برای بار اخر مامان میگه-لعیا یادت نره بهت چی گفتم خانوم باش سنگین رنگین رفتار کن

    سهیل-در کل ختم کلام آدم بشید

    با تاسف نگاش میکنمو بغلش میکنم و میگم-همین که تو آدمی واسه همه بسه داداش کوچولوی خنگ من و با دستام موهاشو بهم میریزم

    بعد از دل کندن از خانواده سوار ماشین مهرداد میشیم مامان به مهرداد بیش از ده بار گفته بود که یواش رانندگی کنه

    لحظه ی آخر به مامان گفتم که خوش بگذره که فقط با اخم تصنعی بهم نگاه کرد

    تو راه به مهرداد میگم-پس بقیه کجان؟

    مهرداد-اول بریم دنبال نازیلای دیوونه بعد هم باهمشون پیش پارک ملت قرار گذاشتم ازون جا مشخص میکنیم و هماهنگ حرکت میکنیم

    اول میریم دنبال نازیلا کلی به خودش رسیده بود اینا هم حال دارن اول صبح بعد از سوار کردن نازیلا میریم سمت پارک ملت نازیلا و مهرداد تو این مدت کوتاه هی تو سر و کله همدیگه میزدن

    وقتی میرسیم سه تا ماشین کنار هم میبینیم اِ این که ماشین آروینه !یعنی اومده ؟شونه ای بالا میندازمو زیر لب میگم-خب به من چه؟

    با صدای نازیلا به خودم میام-دیوونه شدی دختر؟

    سرمو تکون میدمو دست و پا شکسته میگم-نه ...نه بابا چی میگی تو؟بهتره بریم پایین ببینیم برنامشون چیه؟

    نازیلا با تعجب نگام میکنه و پشت سرم پیاده میشه همونطور که میرم پیششون سلام بلندی هم میکنم جواب سلامم رو میدن

    با دوست دختر آرتین که اسمش شیرین بود دست میدم دختر با نمکی بود چشمای قهوه ای روشن بینی قوس دار که به صورتش میومد موهای کاراملیش رو اتو کرده بود ویه ور تو صورتش ریخته بود خیلی خوش برخورد بود

    نگاهم به پویان میافته که کنار پگاه وایساده بود و داشت به من نگاه میکرد اونور هم آروین وایساده بود و دستاشو کرده بود تو جیبش و داشت با دایی خوش وبش میکرد

    مهرداد دستاشو میزنه به هم و میگه-خب بروبچ برنامه اینه اول وسط راه وایمسیم صبحونه میخوریم بعد هم ادامه ی راه

    حالا تقسیم افراد چند نفری تو یه ماشین میشینین؟

    آرتین سریع میگه-من و شیرین خانوم که با هم میایم نوچه نفرستید

    مهرداد-اوه تو خودت نوچه ای پسر برو به خلوت عاشقانت برس

    آرتین میخنده و شیرین بهش چشم غره میره

    مهرداد-خب منو دانیال و نازیلا منگله و لعیا خنگول هم با هم میایم

    خلاصه دایی و امیرعلی هم با ماشین دایی میان و آروین و پویان و پگاه و الهه هم با ماشین آروین میان همه حرکت میکنن به جز ماشین آروین و ماشین مهرداد تامیام سوار ماشین شم الهه میاد جفتمو میگه-لعیا بیا جا عوضی میخوام برم پیش عشقم

    وای دیگه همینو مونده با پویان و آروین و پگاه عقده ای تو یه ماشین باشم

    من-اما الهه...

    دانیال حرفمو قطع میکنه ومیگه-پس شما دو تا چتونه؟

    الهه خودشو لوس میکنه ومیگه-دانی من میخوام با تو بیام

    دانیال-خب بیا

    الهه-خب لعیا باید بره تو ماشین آروین تا من بیام پیش تو

    با نگاهم به دانیال التماس میکنم که بگو نه امیدوار بودم بخاطر حضور پویان هم که شده بگه نه اما میخنده ومیگه-لعیا بخاطر داداش

    بالاخره به ناچار سری تکون میدمو سوار ماشین میشم دقیقا عقب پشت سر پویان

    سه تاشون با تعجب بهم نگاه میکنن

    آروین-تو اینجا چیکار میکنی؟پس الهه؟

    من-الهه میخواست بره پیش دانیال مجبور شدم به ناچار بیام اینجا و روی جمله ی اخرم از عمد تاکید میکنم که آروین اخماشو میکشه تو هم ومیگه-نمیدونستم انقدر از ما بدت میاد که به اجبار اومدی اینجا

    من-خوبه انسان واقع بین باشه و نیم نگاهی به پگاه میندازم که با تظاهر به بیخیالی داشت از شیشه بیرونو نگاه میکرد

    پویان-پس راه بیافت بریم پسر

    صدای پویان پر انرژی وشاد بود حتما بخاطر اینکه باعث شدم آروین اخم کنه خوشحاله اما واقعا براش متاسفم که نفهمید منظور من با خودشو خواهرشه نه آروین

    آروین با همون اخم غلیظی که بین ابروهاش انداخته بود ماشینو روشن میکنه و حرکت میکنه

    پویان هم دستشو میبره سمت ضبط و ضبط رو روشن میکنه

    و شیشه ی سمت خودش رو میکشه پایین و از تو آینه ی کنار در ماشین منو نگاه میکنه

    منم سرمو میندازم پایین و مشغول دید زدن خیابون میشم که بعد از چند لحظه صدای اس ام اس گوشیم بلند میشه

    چون صدای ضبط بلند بود کسی متوجه ی اس ام اس گوشیم نشد اس ام اسی رو که از طرف پویان اومده بود باز میکنم که نوشته بود"دلم برات خیلی تنگ شده بود بی معرفت"

    جوابشو نمیدم بجاش یه پوزخند کنج لبام میشینه

    نگاهم کشیده میشه سمت آروین خیلی آروم بود دیگه اثری از اون اخم تو صورتش نبود اینو از تو آینه ی ماشین خیلی قشنگ میشد دید نگاهش یخ یخ بود معلوم نبود الان چه حالیه؟

    با صدای آروم پگاه در گوشم حواسم از آروین پرت میشه –خوبه والا اول داداش بیچارم حالا هم پسرخالم یه تای ابرومو بالا میندازمو با همون پوزخند روی لبم میگم-چی میگی تو ؟به زبون آدمیزاد حرف بزن بفهمم دردت چیه بیچاره

    با غیض و نفرت نگام میکنه تمام نفرت چشماشو خالی میکنه تو صورتم اما جواب من به چنین آدمای حسود و عقده ای فقط یه پوزخند بود

    چشماشو باریک میکنه ومیگه-بسه دیگه خودتو نزن به نفهمی بعدا باید خیلی جدی باهات صحبت کنم

    شونه ای بالا میندازمو چیزی نمیگم

    آروین –رو حرفام فکر کردی لعیا خانوم؟

    چه عجب بالاخره از لاکش در اومد

    لبخندی میزنمو میگم-آره تصمیمو گرفتم

    پویان با لحن حرصی میگه-بهتره حواستو به رانندگیت جمع کنی آروین جان وقت برای حرف زدن زیاده

    آروین با اخم به پویان میگه-دفعه ی آخرت باشه وسط حرفم میپری خودتم میدونی که از این کار متنفرم

    آفرین آروین خوشم اومد همینو میخواستم

    پویان پوفی میکشه

    درست نمیتونستم چهره ی پویان رو ببینم اما خب مشخص بود کفری شده راستی از کی تا حالا من طرفدار آروین شدمو خودم خبر ندارم؟

    آروین بی توجه به پویان میگه-حالا هنوزم میخواید عمل کنید؟

    من-نمیدونم باید با مامانم مشورت کنم اما فکر نکنم مامانم بزاره

    آروین نیمچه لبخندی میزنه ومیگه-بینیتون از نظر من مشکلی نداره عالیه

    من-مرسی نظر لطفتونه

    یهو نگام میافته به پگاه که داشت با حرص بهم نگاه میکرد با اخم نگاش میکنم تا شاید حساب کار بیاد دستش اما انگار نه انگار

    پویان –راستی لعیا خانوم رشته تون چی بود؟جمله شو با حرص بیان میکنه اوه ه خواهر وبرادری کلا حرصین

    پویان دلم میخواد گردنتو خرد کنم پویان ای خدا بگم چیکارت نکنه آخه آدم انقدر حسود ؟چرا نمیفهمه من دیگه دوستش ندارم

    با لحن خشکی میگم-حسابداری

    همونجور که سرشو برگردونده بود و داشت نگام میکرد میگه-یادمه آخرین بار از دست استادتون خیلی عصبانی بودی

    وای خدا پویان چرا نمیتونی آروم بگیری؟بتمرگ سر جات و اون دهنتو آک بند کن

    آروین ابروهاشو بالا میندازه و میگه-شما قبلا همدیگرو دیدید؟

    من-نه چیزه...اممم راستش

    پگاه-آروین جون از اونجاییکه مامانم با مامان لعیا دوسته یه روز با ماامانش اومدن خونمون لعیا خیلی ناراحت بود از دست استادش بخاطر همین پویان داره تجدید خاطره میکنه

    آروین-استاد بیچاره حالا تلافی نکردی؟

    اول با نگاهم از پگاه قدردانی میکنم و بعد به آروین میگم-نه کاشکی همه ی ناراحتی هامو غصه هام اینطوری بودن و همونطور که نیم نگاهی به پویان میندازم جمله م رو کامل میکنم –اما من همه ی این چیزا رو فراموش کردم و دیگه نمیذارم دوباره تو زندگیم تکرار بشن

    آروین سرشو تکون میده و به رانندگیش ادامه میده

    پویان با ناراحتی و حسرت نگام میکنه و چیزی نمیگه

    بعد چند دقیقه پویان ضبط رو خاموش میکنه و رو به آروین میگه-راستی آروین میخواستم باهات راجب یه مسئله ای مشورت کنم راستش برای یکی از دوستای نزدیکم اتفاق افتاده میخواستم نظر تو هم بدونم

    آروین میخنده ومیگه-خودت که میدونی من عاشق نظر سنجی ام خب حالا چی شده دوستت؟

    پویان دستی به گردنش میکشه و خطاب به آروین میگه-این دوست ما از یه دختری خوشش میاد دختره هم خوشش میاد اما به دوست بیچاره ی من دروغ گفته یعنی هیچی از گذشتش به دوستم نگفته

    آروین-گذشتش چی بوده حالا؟

    با هر جمله ی پویان بدنم یخ میکرد ای خدا این میخواد آبروی منو ببره

    پویان میخنده ومیگه-بابا دختره قبلا نامزد داشته حالا نامزد قبلیش هم پسرخاله ی دوستم بوده حالا دوستم بعد یه مدت فهمیده و بازم میخواد با دختره ازدواج کنه تو جاش بودی چیکار میکردی؟

    آروین شونه ای بالا میندازه ومیگه-من به هیچ وجه نمیبخشیدمش من تو این دنیا تحمل دروغ و مخفی کاری رو ندارم اگه جای دوستت بودم بدون شک ولش میکردم و تا آخر عمر نگاش نمیکردم شاید اگه از اول بهم حقیقت رو میگفت برخوردم بهتر بود

    اما از یه طرف بستگی به عشق دو طرف داره که چقدر همدیگرو دوست داشته باشن که حاضر باشن عیب های همدیگرو نادیده بگیرن اما هرچی باشه دروغ دروغه اگه بخواد با دختری که بهش دروغ گفته ازدواج کنه بدون شک فردا پس فردا هم زندگیش میشه دروغ پشت دروغ مگه نشنیدی میگن دروغ دروغ میاره

    بدنم سست شد حالم اصلا خوب نبود نمیخواستم موضوع به اینجا کشیده بشه پویان لعنت بهت که هرچی میکشم از دست تو

    پویان لبخند پیروزمندانه ای میزنه ومیگه-کاشکی دوستم درست تصمیم گیری کنه و عقلش بیاد سر جاش

    پگاه هم که با تعجب داشت نگام میکرد حق داشت این مسئله بقدری ضایع بود که پگاه هم فهمید پویان حالتو میگیرم هنوز نفهمیدی که نباید با من در افتاد این حرفای امروزتو بدجور میزنم تو چشمت وایسا و تماشا کن همین حرفمو براش اس ام اس میکنم

    بعد چند لحظه صفحه ی گوشیم روشن میشه اس ام اس رو باز میکنم"لعیا فعلا هیچ کاری نمیتونی بکنی زیادی لی لی به لالات گذاشتم دور ورت داشته نه جانم این تو بمیریا از اون تو بمیریا نیست حالا که باهام راه نمیای منم به روش خودم کارمو پیش میبرم"

    حالم داشت تو فضای ماشین بد میشد دعا دعا میکردم زود برسیم رستوران که از اونجا سوار ماشین دایی شم

    بالاخره میرسیم رستوران از ماشین پیاده میشم و آروم آروم با پام سنگریزه ها رو روی زمین تکون میدم صدای جذاب آروین رو میشنوم-مشکلی پیش اومده؟

    نفس عمیقی میکشمو میگم-نه مشکلی نیست

    با کنجکاوی نگام میکنه اما سریع به خودش میاد و میره تو رستوران بعد از 5دقیقه قدم زدن میرم تو رستوران همه دور میز بزرگی نشسته بودن میرم جفت دایی میشینم

    دایی نریمان با نگرانی نگام میکنه و میگه-چی شده لعیا ؟

    من-دایی خستم

    دایی-شب دیر خوابیدی وروجک؟

    من-خستگی من از زندگیه نه از چشمام و بی خوابی

    دایی-واه این حرفا چیه دختر؟

    من-دایی دیگه بریدم دیگه تحمل ندارم تا چقدر باید سرکوفت یه اشتباه رژه بره رو روحم رو روانم رو اعصابم

    دایی-دختر تو واقعا حالت خوب نیست

    من-دایی میشه بعدا با هم حرف بزنیم هر وقت با تو حرف میزنم آروم میشم

    دایی نفس عمیقی میکشه و میگه-باشه عزیزم هروقت که تو بخوای

    سعی میکنم عادی باشم گهگاهی نگاه های خیره پویان و آروین رو روی خودم حس میکنم شیرین مدام به آرتین غر میزد از لجبازی هاشون خندم گرفته بود دانیال هم مدام الهه رو لوس میکرد هرکی سرش تو لاک خودش بود

    مهرداد هم یکی یکی ادای صحبت کردنامون رو درمیاورد

    بعد از خوردن صبحونه رو به دایی میگم-دایی میخوام با شما بیام

    امیر علی-نه من تحمل این مصیبت رو ندارم

    من-خفه شو بی مصرف ماست

    دایی-وای سرم رفتا بیاید سوار شید

    رو به پگاه میگم-شما برید منتظر من نباشید از اینجا به بعد سوار ماشین داییم میشم

    پگاه باشه ای میگه و میره سمت ماشین

    بالاخره به ویلا میرسیم آروین بغ کرده بود معلوم نبود چشه خب به من چه؟من یه فکری به حال خودم کنم که چه جور دهن این پویان رو ببندم

    موقع تقسیم اتاق رسید منو الهه و نازیلا تو یه اتاق پگاه و شیرین هم تو یه اتاق

    مهرداد و امیرعلی و پویان تو یه اتاق.دایی و آروین و آرتین و دانیال هم تو یه اتاق ویلای خیلی بزرگی بود بعد از اینکه وسایلامون رو جا میدیم میریم پایین همه پایین تو پذیرایی نشسته بودن و داشتن حرف میزدن

    آرتین-خب بر و بچ ناهار میخوایم جوجه درست کنیم دوشیزه های محترم شما جوجه ها رو سیخ میگیرید بقیه ی آقایون هم کبابشون میکنن منم در خوردن کمکتون میکنم

    مهرداد-نچایی یه وقتی ؟

    پویان-چه کار مهمی میترسم خستت شه

    آرتین-نه بابا چه زحمتی من میخوام کار شما سبک شه

    با حرف آرتین همه میزنن زیر خنده به جز آروین که به دیوار تکیه داده بود و با اخم غلیظی داشت نگامون میکرد

    آرتین رو میکنه به آروین و میگه-اوه آقای اخمو رو باش این داداش ما سالی دوازده ماه یه بار هم خنده نمیاد رو لبش یه ذره بخند بینیم دنیا دوروزه

    آروین پوزخندی میزنه ومیگه-مگه تو دنیا رو شمردی که میگی دوروزه ؟

    آرتین-برو بابا به عقیده ی من آدم باید خوش باشه بچه اینجور رفتار کنی میترشی میمونی رو دست بابا

    الهه میغره-آرتین چیکار داداش من داری ؟

    دانیال-اخم نکن خانومی بهت نمیاد

    الهه هم سریع لبخندی میزنه ومیگه-دانیال من نمیخوام کار کنم

    دانیال –خب کار نکن

    مهرداد-بیخود همه باید کار کنن

    خلاصه بعد از غرغرای آرتین و مهرداد و بقیه مشغول سیخ گرفتن جوجه ها میشیم مهرداد هی رد میشد میزد تو سرم میگفت-خاک تو سرت بلد نیستی درست سیخ بگیری؟

    وجواب منم فقط یه برو بابا بود .همونطور که داشتم جوجه ها رو سیخ میگرفتم فکرم هم درگیر آروین بود یعنی چش بود انقدر بغ کرده بود؟باید بفهمم خدا نکنه حس فضولیم فعال بشه


  7. Top | #27

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    234
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از کاربر
    1,462
    تشکر شده 4,516 در 245 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Smile رمان رو اعصابم قدم نزار

    اینم پست جدید



    همه داشتن همراه با شوخی و خنده غذاشون رو میخوردن اما من فقط مشغول بازی کردن با غذام بودم اصلا اشتها نداشتم

    باصدای شیرین به خودم میام که در گوشم میگه-عزیزم دوست نداری غذا رو؟چرا نمیخوری؟

    لبخندی میزنمو یواش میگم-میخورم عزیزم

    شیرین هم لبخند گرمی میزنه و مشغول غذا خوردن میشه

    نگاهی به آروین میندازم که داشت خیلی ریلکس و آروم غذاشو میخورد انگار دلش نمیخواست خودشو تو بحث بقیه شرکت بده دقیقا مثل من یهو با نگاهش غافلگیرم میکنه ابروشو بالا میندازه و نگام میکنه وسرشو تکون میده که چته؟

    اخممو میکشم تو هم و بهش اشاره میکنم که غذاتو بخور

    اونم متقابلا پوزخندی میزنه پویان با خنده ی حرصی نگاهی بهمون میکنه ومیگه-لعیا خانوم بهتره به جای نگاه کردن به در و دیوار وچیزای مسخره تو بحث ما شرکت کنید ما آدم نیستیم؟

    لبمو روی هم فشار میدم همه با تعجب نگاه پویان میکنن آروین با اخم دانیال و مهرداد و دایی هم با حرص و عصبانیت

    هه پسره ی مسخره منظورش با آروینه خبر نداره که مسخره تر از خودش تو دنیا وجود نداره مثل اینکه خیلی خودشو دست بالا گرفته

    با خشم نگاهی بهش میندازم تا میام جوابشو بدم دانیال با خنده میگه-پویان فکر کنم کارای خواهرم به خودش ربط داشته باشه داداش راستی دفعه ی دیگه جمع نبند

    پویان هاج و واج نگاه دانیال میکنه

    خوشم داداش الحق که داداش خودمی

    آروین که منظور پویان رو گرفته بود دستی به موهای خوشحالتش میکشه وبا اخم خیلی کمرنگ که همراه لبخند محوی بود رو به پویان میگه-داداش بهتره غذاتو بخوری تاسرد نشده اونوقت دیگه فقط بدرد سطل آشغال میخوره وقت برای شوخی کردن زیاده

    پویان نگاهی عصبی به من و آروین میندازه و بدون هیچ حرفی مشغول غذا خوردن میشه آروین خیلی مستقیم بهش گفت که دهنشو ببنده

    نازیلا به خاطر اینکه این موضوع رو تموم کنه با خنده میگه-بچه ها ظرفا بعد از ناهار باشه به عهده ی آقایون

    امیرعلی-بیخود خانوما باید ظرف بشورن

    آرتین-خانوم من که میگه من ظرف نشورم پوستم خراب میشه مگه نه شیرین خانوم؟

    شیرین با اخمی تصنعی میگه-نخیر از این خبرا نیست باید ظرف بشوری

    مهرداد که جفت آرتین نشسته بود یکی میزنه تو سرشو میگه-دیدی گفتم به دختر جماعت نباید اعتماد کرد بعد روشو میکنه سمت من و میگه-چی شده لعبت جون موش زبونت رو خورده؟نمیخوای از حقوق خانوما دفاع کنی؟

    من-خب حتما شما پسرا لیاقت ندارید که دخترا بهتون اعتماد کنن البته بلانسبت دایی گلم و داداشم

    آروین-یه جور میگی پسرا لیاقت ندارن انگار حالا دخترا چی دارن؟همه ی دخترا مثل همن استثنا نداره

    من-اتفاقا من با نظرتون کاملا مخالفم

    میپره وسط حرفمو میگه-حرف حق تلخه؟

    لبخند حرص دراری میزنمو میگم-چرا گفته های چرند رو میزارید حرف حق؟

    با اخم میگه-اینا حقیقت محضه

    من-همچنین گفته های من 5 انگشت دست هیچوقت شبیه هم نیستن

    آروین-البته پس این مسئله ی 5انگشت درباره ی پسرا هم صدق میکنه

    همه کنجکاو به بحث من و اروین نگاه میکردن از جمله پویان انگار از اینکه میدید داریم بحث میکنیم لذت میبرد

    من-خب مگه من گفتم صدق نمیکنه؟!من برادر عزیزم و دایی جونم رو از 5انگشت حساب کردم

    پگاه که تا اون لحظه ساکت بود میگه-بسه دیگه بچه ها الان گیس و گیس کشی میشه

    الهه میخنده ومیگه –ترشی نخوری یه چیزی میشی لعیا

    میخندمو هیچی نمیگم

    دایی –اصلا من برای شستن ظرفا یه پیشنهاد دارم

    هممون مشتاق نگاش میکنیم

    دایی –ورق بازی میکنیم بین چهار نفر که میشن دو گروه دو نفره بعد هر گروهی که باخت باید ظرفارو بشوره شام هم درست کنه

    امیرعلی –خب حالا چهارتا فداکارا کیان؟

    آرتین-من و خانومم نیستیم

    دایی –آروین ولعیا شما دو تا زبون دراز با هم تو یه گروهید

    من-اما دایی من نمیخوام

    دایی –بیخود

    دایی نگاهی میندازه ومیگه و دو نفر بعدی هم آقا پویان و نازیلا هستن

    تا میان اعتراض کنن دایی مهلت حرف زدن بهشون نمیده و رو به الهه میگه-الهه خانوم ورقا رو بیار بی زحمت

    الهه میره ورقای دانیال رو میاره

    آروین –وای به حالت اگه ببازیم ومجبور بشیم این کارایی که داییت گفت رو انجام بدیم اونوقت...

    سریع براق میشم سمتشو جوری که کسی نشنوه با اخم میگم-هیچ غلطی نمیکنی مطمئن باش تو برو یه فکری به حال خودت بکن که اگه باعث بشی ببازیم تیکه تیکت میکنم

    با اخم میگه-جواب اینکارات رو همه با هم به موقع میدم

    با صدای الهه که میگه –بیاین دیگه میریم سمت پذیرایی

    قبل از اینکه برم برمیگردم سمتشو نیشخندی میزنمو میگم-مشتاق اون روزم

    و میرم پیش بقیه

    بالاخره موقع بازی رسید روبروی آروین نشسته بودم اولای بازی خیلی خوب پیش رفتیم اما به دستی که گیرم اومده بود نگاه میکنم اصلاخوب نبود به لبخند موزیانه ی پویان نگاه میکنم که میگه-مشخصه دستتون چه جوریه

    مثل اینکه ورقای آروین هم زیاد خوب نبودن چون فقط با تاسف سر تکون میداد همه ی ورقای خوب دست پویان و نازیلا افتاده بود بالاخره خیلی بی رحمانه میبازیم

    آرتین با خنده میگه-پاشید برید ظرفا دستاتون رو میبوسه

    پویان لبخند پیروزمندانه ای میزنه و یواش میگه –تو زندگی هم من برندم

    با اخم نگاش میکنمو میگم-خیلی خوشخیالی

    پویان بی توجه به من به آروین میگه-آروین جان اگه خستته میخوای تا من به جات ظرفارو بشورم

    انتظار داشتم آروین بگه آره یا حداقل من اینجور پیش بینی کردم اما آروین برخلاف تصورم میگه-مرسی پویان جان ما باختیم پس خودمون ظرفا رو میشوریم و شام درست میکنیم شما بهتره برید استراحت کنید

    پویان به ناچار سری تکون میده ومیره


    با داد میگم-درست بشور همه جا رو خیس کردی بلد نیستی یه بشقاب بشوری؟

    انگشتشو به نشونه ی تهدید میاره بالا و میگه-یه بار دیگه فقط یه بار دیگه سر من توهین کنی بد میبینی فهمیدی؟

    دهن کجی میکنم و میگم-نچ زبون غیر آدمیزاد نمیفهمم

    شیر آب رو میبنده و دستکشو از دستش در میاره و یه قدم میاد جلو منم یه قدم میرم عقب دوباره میاد جلو و میگه-نشنیدم چی گفتی؟

    من-همین که شنفتی مگه من با تو شوخی دارم؟بچه پرو

    یکی میزنم تخت سینش و هلش میدم که بره اونور اما بدون اینکه تکون بخوره با دستش محکم فکم رو میگیره و زیر لب جوری که بشنوم میغره و میگه-بخاطر تو مجبور شدم کارایی رو بکنم که تا حالا نکردم پس مثل یه آدم بشین سرجات و رو اعصابم نرو که بدمیبینی دختر جون من با هیچ احدی شوخی ندارم فکر نکن دو روز بهت خندیدم خبریه نه اصلا چنین چیزی نیست پس تا جایی که میتونی آدم باش هرچند که غیر ممکنه اما تو سعیتو بکن

    با نفرت نگاش میکنمو با دست آزادم که به خاطر شستن ظرفا خیس بود محکم میزنم تو صورتش

    داد خفیفی میکشه و با یک خیز میاد سمتم اما قبل از این که بخواد بگیرتم سریع میرم تو اتاق و درو قفل میکنم و نفس عمیقی میکشم نازیلا و الهه خواب بودن خدارو شکر نمیتونست بیاد پشت در داد و بیداد کنه چون همه خواب بودن

    صورتش سرخ شده حالا خوبه جاش بمونه و کبود بشه وای بعد بقیه نمیگن کار کی بوده؟

    اس ام اسی از آروین برام میاد"همیشه که نمیتونی بمونی اون تو بالاخره میای بیرون خانوم خانوما:"

    جوابشو نمیدم ویه پتو مسافرتی و بالشت از تو کمد در میارم و وسط دو تا تخت دراز میکشم و بعداز چند دقیقه غلت زدن خوابم میبره


    الهه-مطمئی نمیای؟

    تا میام حرف بزنم دانیال میگه-خوش میگذره ها

    من-نه نمیام من میمونم تا شما برید و بیاید حال و حوصله ندارم

    آروین موشکافانه نگام میکنه و میگه-منم نمیام سرم درد میکنه

    مهرداد با اخم میگه-این مسخره بازی ها چیه ؟نمیام نمیام راه انداختید

    دایی-ولشون کن مهرداد بزار استراحت کنن ظرف شستن خستشون کرده

    با اعتراض میگم-دایی!

    دایی میخنده ومیگه-مگه دروغ میگم؟

    پویان با حرص میگه-بهتر نیست همه با هم بریم؟

    مشخص بود از اینکه با آروین تو ویلا تنهاییم عصبیه

    من-نیاز نمیبینم برای همه توضیح بدم

    بالاخره همشون میرن تا اطراف شهر یه دوری بزنن

    تا همه میرن از سرجام بلند میشم تصمیم میگیرم برم حموم که با صدای جذاب آروین میخکوب میشم-خوب خوابیدین ظهر؟

    متوجه لحن پرکنایه ش شدم اما خودمو میزنم به بیخیالی ومیگم-آره خیلی خوب خوابیدم

    صورتش سرخ شده بود اما زیاد مشخص نبود

    با خنده میگه-داری به شاهکارت نگاه میکنی؟

    من-اگه میدونستم انقدر خوشگل میشه محکم تر میزدم

    آروین –زبونت درازه دختر کوتاش کن

    من-من راضیم به رضای خدا

    بعد از حموم کردن موهامو خشک میکنم و یه بافت شکلاتی میپوشم با یه شلوار کرم یه شال قهوه ای هم میندازم رو سرم و میرم پایین آروین داشت تلویزیون نگاه میکرد شومینه هم روشن بود

    ویلا گرم گرم بود چشمم میخوره به گیتاری که کنار شومینه بود آروین متوجهم میشه و با تعجب نگام میکنه چند لحظه همین طور خیره نگام میکنه و هیچی نمیگه

    من-اون گیتار مال کیه؟

    آروین –مال آرتینه

    من-میتونم ازش استفاده کنم؟

    با لحن جدی میگه-میتونی

    زیر لب ممنونی میگمو گیتارو برمیدارمو میرم لب دریا هوا سرد بود اما من اصلا احساس سرما نمیکردم لب دریا میشینم و گیتارو کوک میکنم و همون طور که گیتار میزدم میخوندم


    ارومم وقتی که پیش تو و زیباییت میشینم
    باور کن دنیا رو من با چشمای تو میبینم

    جوری به تو دل میبندم که نتونم برگردم
    تو رو قلبم من پیدا کردم

    خوشبختم تو با منی
    لبخند تو از من نگیر

    عشق تو ما با همیم دل شوره ی رفتن نگیر

    میدونی تو دنیا فکر کسی غیر از تو با من نیست
    وقتی تو اینجایی راهی غیر از عاشق بودن نیست

    وقتی دل من بی تابه بگو با من میمونی منو اروم کن تا میتونی

    خوشبختم تو با منی
    لبخند تو از من نگیر

    عشق تو ما با همیم دل شوره ی رفتن نگیر

    خوشبختم تو با منی
    لبخند تو از من نگیر

    عشق تو ما با همیم دل شوره ی رفتن نگیر


    تا آهنگ تموم میشه به دریا نگاه میکنم هوا تاریکه .لبخندی میزنمو نفس عمیقی میکشم

    -عالی بود

    با تعجب برمیگردم سمت صاحب صدا و با چهره ی قشنگ آروین مواجه میشم موهاش تو صورتش پخش شده بود یه بافت خاکستری با یه شلوار جین مشکی پوشیده بود یه پالتوی مشکی هم تنش بودبا لبخند میگه-مزاحم نیستم؟

    نمیدونم چرا اما با لبخندش آرامشم دو برابر شد سری تکون میدم ومیگم-نه

    میاد و جفتم میشینه پالتوشو از تنش درمیاره و میندازه روم خواستم اعتراض کنم که انگشتشو به نشونه ی هیس میزاره رو لبشو میگه-هوا سرده الان وقت لجبازی نیست

    من-پس خودت؟

    میخنده ومیگه-تو نگران من نباش فکر خودت باش تو این هوای سرد

    لبخندی میزنمو دوباره نگاهمو به دریا میدوزم

    صدای نفسای عمیقش رو میشنوم با لحن آروم و دلنشینی میگه-میشه یه اهنگم واسه من بزنی؟

    میخندمو میگم-مگه خودت بلد نیستی؟

    با خنده میگه-نه تنها کاری که بلد نیستم گیتار زدنه

    با تعجب میگم-بهت نمیاد فکر کردم بلدی

    نگاهش رو بهم میندازه اون لحظه به جرات و اطمینان میتونستم بگم که نگاه آروین زیبا ترین ومهربون ترین نگاهی بود که تا حالا دیدم

    معلوم نیست چه جوریه هر دقیقه یه حالتیه باهمون نگاه مهربونش میگه-چیه بهم نمیاد مهربون باشم ؟

    چقدر سریع فکرم و خوند نمیدونستم میتونه ذهن آدما رو بخونه

    ادامه میده-حالا نمیخوای برام یه آهنگ قشنگ بزنی؟

    من-کدوم آهنگ رو میخوای؟

    آروین با لبخند میگه-آهنگ چه خوب عاشقی از رامین بیباک

    پوزخندی میزنم و میگم-بهت نمیاد از این تیریپ اهنگا گوش بدی

    آروین –بهم نمیاد احساس داشته باشم؟

    من-نه بهت میاد که مثل یخ بی احساس باشی

    آروین با اخم میگه-اتفاقا من خیلیم احساس سرم میشه

    با خنده میگم-باشه نزن منو حالا به افتخار این آقای با احساس میخوام یه آهنگ بخونم

    میخنده ونگام میکنه

    شروع میکنم به نواختن گیتار و همونطور که چشمم به گیتار بود میخونم

    چه خوبه عاشقی اما فقط با تو

    ببینم هرشب رؤیای چشماتو

    چه احساس قشنگی من به تو دارم

    چقدر خوبه که می دونی دوست دارم

    چه خوبه اینکه حالم رو تو میدونی

    همه حرفامو از چشام تو می خونی

    تو دلواپسی هام هستی کنار من

    میدونم قدر این عشق رو تو می دونی

    چقدر خوبه که تو آرومی

    چقدر خوبه همش تو جلو چشمامی

    تو دنیامی ، نفس هامی

    چقدر خوبه که هر لحظه تو رؤیامی

    چه خوبه اینکه باز هستی کنار من

    توی تنهایی هام میای سراغ من

    برای قلب غمگینم تو رویایی

    نباشی میمیرم تو اوج تنهایی

    چقدر خوبه که دوست دارم

    نباشی دیگه دنیا بی تو دلگیره

    چشام هر شب توی خوابم

    سراغ چشمای نازتو میگیره

    چه خوبه عاشقی اما فقط با تو

    ببینم هرشب رؤیای چشماتو

    چه احساس قشنگی من به تو دارم

    چقدر خوبه که می دونی دوست دارم




    تا آهنگ تموم میشه نگاهی به آروین میندازم که مات داشت نگام میکرد حالت نگاهش عوض میشه و میگه ببخشید و سریع بدون گفتن هیچ حرف دیگه ای تو اون بارون با موهای خیس میره تو ویلا موهای منم خیس خیس شده بود بارون شدت گرفت آب از صورتم میچکید سریع گیتارو برداشتم و رفتم سمت ویلا پس چرا یهو این پسر این طوری شد؟!خدا میگم این پسر دیوونست میگن نه!ته دلم احساس خوبی داشتم کاش بیشتر میموندم


  8. Top | #28

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    234
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از کاربر
    1,462
    تشکر شده 4,516 در 245 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Smile رمان رو اعصابم قدم نزار

    بفرمایید اینم پست جدید




    با موهای خیس میرم تو ویلا از صورتم داشت آب میچکید گیتارو میزارم سر جاش پس آروین کجا بود؟همه ی لباسام خیس شده بود.تا میام برم تو اتاق با چهره ی جدی آروین روبه رو میشم که داشت میرفت تو اتاقش اما منو ندید بدون اینکه بزارم متوجهم بشه سریع میرم تو اتاق لباسامو دوباره عوض میکنم موهام هم خیس شده بود اصلا حوصله ی سشوار کشیدن رو نداشتم آروین پسر عجیب و مرموزی بود رفتاراش عصبیم میکرد و خیلی هم باعث کنجکاویم میشد نفس عمیقی میکشم یادم به پویان میافته که از وقتی اومده داره اعصابمو خرد میکنه از یه طرف هم حوصله ی نیش وکنایه های پگاه رو ندارم ای کاش میشد زودتر برگردم واقعا نمیخواستم به این سفر بیام گوشیمو برمیدارمو اول به الهام وبعد به مامان زنگ میزنم مامان با بابا فردا پرواز داشتن به مشهد مامان گفت که واسمون دعا میکنه که سر عقل بیایم
    واقعا نمیدونستم برای آیندم چه برنامه ای دارم!اصلا به درسام اهمیت نمیدادم ازیه طرف پویان از یه طرف هم خودم دیگه با کارایی که پویان کرده نمیدونم چیکار کنم باید خیلی جدی باهاش حرف بزنم و گرنه مشکل ساز میشد و میرفت همه چی رو به بقیه میگفت و این اون چیزی نبود که من میخواستم نفس عمیقی میکشم نمیخواستم با آروین روبه رو بشم حداقل فعلا
    آروین
    حولمو برمیدارمو میرم سمت حموم یه جوری شده بودم وقتی لعیا داشت گیتار میزد کاملا تو حس رفته بودم ای کاش میشد تا صبح گیتار بزنه همونطور که مشغول گرم وسرد کردن آب حموم میشم به اتفاقات امروز فکر میکنم به متلک های پویان به من و لعیا دلم میخواست سر میز گردنشو خرد کنم اما حیف که جلوی بقیه زشت بود لباسامو در میارمو میرم زیر دوش وبه این فکر میکنم که پویان چرا این حرفا رو به لعیا زد؟اه دارم دیوونه میشم ازون طرف از بی زبونی لعیا هم حرصم گرفته بود که مثل آدم جوابشو نمیداد و فقط مثل مجسمه زل میزد یه طرف یه لحظه به خودم میام اصلا به من چه؟چرا باید بخاطر این دختر زبون دراز حرص بخورم ؟اصلا حقشه اینهمه منو تو این مدت کوتاه اذیت کرد حالا هم بقیه دارن اذیتش میکنن
    یادم میافته به کشیده ای که امروز بهم زد لبخند محوی میزنمو دستمو میزارم رو گونم و زیر لب میگم-دختره ی وحشی
    در برابر دیگران بی زبون بود اما در برابر من بدبخت زبونش از درازی دور گردنش پیچیده بود خدا شانس منه تا حالا هیچ کسی جرات نداشت به من بگه تو !اما حاالا این دختر زندگیمو داغون کرده یه روز خوش ندارم از دستش تازه شام هم باید با همکاری اون درست کنم دیگه این نهایت بدبختیه اما وقتی لب دریا نشسته بود و داشت گیتار میزد قیافش خیلی بامزه و آروم شده بود نمیدونم چرا اما احساس میکنم این دختر یه چیزش هست تا حالا کسی برام مهم نبود اما من خیلی مشتاقم بدونم چشه؟
    سعی میکنم افکارم که راجب لعیاست رو از ذهنم بیرون کنم و به چیزای بهتری فکر کنم اما هیچ چی به ذهنم نمیرسه پس ترجیح میدم با فکری آزاد وقتمو بگذرونم
    بعد از حموم حوله رو دور کمرم میبندم و با بدن برهنه میرم سمت اتاقم تا در حمامو بازمیکنم و میام بیرون با قیافه ی بهت زده ی لعیا روبه رو میشم این اینجا چیکار میکنه ؟
    انتظار داشتم سرشو بندازه پایین و بره تو اتاقش اما اخماشو میکشه تو هم و همونطور که نگاهش به چشمامه میگه-این چه وضعشه؟خجالت نمیکشی اینجوری میگردی؟تو حیا نداری ؟نمیدونی یه دختر تنها تو خونه پیش تو لندهوره و تو باید حواست به رفتارات باشه؟
    با تعجب نگاش میکنم این دیگه داشت زیاده روی میکرد هیچی بهش نمیگم پرو میشه سه قدم میرم جلو به اندازه ی یک قدم با هم فاصله داشتیم
    با جیغ میگه-نزدیکم نیا
    پوزخندی میزنم و سرمو میبرم نزدیک گوشش و یواش میگم-یه دختر خوب و عاقل و خانم تا یه همچین صحنه ای رو میبینه به جای اینکه آب دهنشو قورت بده و مشغول دید زدن بشه سریع چشماشو میدزده ومیره رد کارش
    هاج و واج نگام میکنه و با صدای بلندی میگه-پیاده شو با هم بریم خیالات برت داشته فکر کردی دو دقیقه باهات گفتم خندیدم خبریه مرده شور خودتو هیکل بدترکیبتو ببرن
    اینو میگه وسریع میره تو اتاق
    هیکل من بدترکیبه؟هیکل به این خوبی دلشم بخواد چشم نداره ببینه
    لعیا
    وقتی نفسای داغش به گوشم خورد یه جوری شدم گر گرفتم نگام به بازوهای برهنش افتاد
    آروم در گوشم میگه- یه دختر خوب و عاقل و خانم تا یه همچین صحنه ای رو میبینه به جای اینکه آب دهنشو قورت بده و مشغول دید زدن بشه سریع چشماشو میدزده ومیره رد کارش
    یه لحظه کپ میکنم و از خجالت سرمو میندازم پایین اما به خاطر اینکه خودمو نبازم با صدای بلندی میگم -پیاده شو با هم بریم خیالات برت داشته فکر کردی دو دقیقه باهات گفتم خندیدم خبریه مرده شور خودتو هیکل بدترکیبتو ببرن
    اینو میگم و بدون اینکه به چشماش نگاه کنم سریع میرم تو اتاق در اتاقو میبندم و به در تکیه میدم قدرت نفس کشیدن نداشتم بدنم داغ داغ شده بود اما خداییش عجب هیکلی داشت دستمو میزارم رو قلبم.حتی قفسه ی سینم هم داغ شده بود خدا لعنتت کنه آروین
    نزدیکای ساعت 9بود که بقیه اومدن کلی خرید کرده بودن وسایل پیتزا گرفته بودن امیرعلی همونجور که نگام میکنه میگه-بیا خانم شام پیتزا میخوایم
    ابرویی بالا میندازمو میگم-ا نه بابا مگه من نوکر در خونه باباتم؟
    امیرعلی-عزیزم شرطو باختی
    پویان میاد جلو و با لبخند میگه-اگه میخوای من به جات انجامش میدم
    اخمای امیرعلی میره تو هم میدونستم از پویان بدش میاد با لبخند میگم-نه مرسی از لطفت همراه آروین انجامش میدیم نیازی به زحمت نیست
    الهه میخنده و همونجور که یه لیوان آب میخوره میگه-بدویید دیگه دارم میمیرم از گشنگی تا ما لباسامون رو عوض میکنیم شما هم برید مشغول درست کردن شام بشید
    خدا حاالا چه جور همراه آروین شام رو درست کنم؟وای حتی روشو ندارم تو چشماش نگاه کنم بعد از این گند کاری هایی که امروز کردم

    با اخم میگه-قارچا رو خوب خرد کردم؟
    نگاهی به قارچا میندازمو مثل خودش با اخم میگم-بلد نیستی یه قارچ هم خرد کنی؟پس تو چی بلدی؟ ودر حالی که اداشو در میارم میگم-تنها چیزی که بلد نیستم گیتار زدنه و بعد با گستاخی تمام زل میزنم تو چشماشو میگم-چقدر هم که تو بلدی خیلی درشتن ریز ترش کن فقط رو اعصابی
    بدون اینکه چیز دیگه ای بگم سرمو میندازم پایین و مشغول خرد کردن دلمه ها میشم
    بعد چند لحظه سنگینی نگاهی رو همراه نفس های تندی احساس میکنم سرمو بلند میکنم که با چشمای خونبار آروین روبه رو میشم با صدایی دورگه میگه-تو چه زری زدی؟ و با صدای نسبتا آرومی جوری که فقط خودم بشنوم میگه-دیگه داری شورشو درمیاری تحمل منم تا یه حدیه
    بدون اینکه بترسم با خونسردی میگم-مثلا میخوای چه غلطی بکنی عزیزم؟ و کلمه ی عزیزم رو میکشم و ادامه میدم-دوباره میخوای تهدید.... حرفم ناتموم میمونه سردی چیزی رو روی گردنم حس میکنم نگاهی پر خشم بهش میندازم که چاقو رو گذاشته بود رو گردنم با اخم میگه-دلم میخواد گردنتو خرد کنم دختره ی وحشی
    بدون اینکه ترسی نشون بدم با خنده میگم-خیلی شوخی باحالی بود حالا هم این چاقو رو بردار به کارت برس
    هرلحظه فکش منقبض تر میشد نمیدونم بقیه کدوم گورستونی هستن که نمیان ببینن من تو چه وضعیم ؟
    چاقو رو میندازه اونطرف پوزخندی میزنمو میگم-چیه ؟از حالت جنون دراومدی؟
    با خونسردی تمام که پشتش دیواری از عصبانیت بود دستشو میبره سمت گلوم و گلوم رو محکم فشار میده نفسم داشت میگرفت به خس خس افتاده بودم با صدایی که از ته چاه درمیاد بریده بریده میگم-چته...دوب..ار.ه وح..ش.ی ش.دی؟
    پوزخندی میزنه و همونطور که فشار دستاش رو روی گردنم بیش تر میکنه سرشو میاره نزدیک گوشم و یواش میگه-پس اگه من وحشیم حواست به حرف زدنت با یه وحشی باشه و گرنه وحشیه دیگه یهو دیدی کاری رو که نباید بکنه کرد
    داشتم خفه میشدم تا دستشو برمیداره به سرفه میافتم نفس عمیقی میکشم و همونطور که با خشم و ترس نگاش میکردم میگم-این کارت بی جواب نمیمونه
    نگام به پارچ آب میافته که روی کابینت بود اون خیلی بیخیال داشت قارچا رو ریز ریز میکرد لبخندی کنج لبم میشینه و پارچ آب رو برمیدارمو میرم سمتش و قبل از اینکه به خودش بیاد پارچ آب یخ رو خالی میکنم رو سرش که دادش میره هوا
    با صدای دادش دایی میاد تو آشپزخونه و با تعجب میگه-چی شده؟آروین خوبی؟
    قیافه ی به ظاهر ناراحت و شرمنده ای به خودم میگیرمو میگم-وای ببخشید آروین آقا اصلا حواسم نبود خیلی معذرت میخوام
    آروین نگاهی پر از حرص بهم میکنه و دندون غروچه ای میکنه و میگه-عیب نداره لعیا خانوم پیش میاد مسئله ای نیست
    دایی نگاه کنجکاوشو بین من و آروین تقسیم میکنه و ابرویی بالا میندازه ومیگه-آروین جان با اجازه و اشاره ای به من میکنه که بیا کارت دارم
    همونجور که چپ چپ نگاه آروین میکنم و خط و نشون هایی رو که مربوط به من میشد رو تو چشماش میدیدم تو نگاهش یه تهدیدی موج میزد
    شونه ای بالا میندازمو میرم سمت دایی .دایی نریمان با عصبانیت میگه-بیا بیرون باید باهات صحبت کنم
    همون لحظه پویان که داشت میومد سمت آشپزخونه نگاهی به من و دایی میندازه
    دایی –پویان میشه بری کمک آروین پیتزاها رو درست کنی؟آخه من با لعیا کار دارم
    چشمای پویان برق میزنه با لبخند میگه-باشه مسئله ای نیست من انجام میدم
    و با لبخند نگاهی به من میندازه و میره تو آشپزخونه
    سری به نشونه ی تاسف تکون میدم
    دایی با تحکم میگه-دنبالم بیا
    همه تو سالن نشسته بودن وداشتن خاطره تعریف میکردن با دیدن من و دایی دانیال میگه-کجا؟پیتزاهارو درست کردی؟
    من-آقا پویان و آقا آروین دارن درست میکنن
    دایی دستی به سرش میکشه و رو به بقیه میگه-تا غذا آماده میشه منو لعیا چند لحظه میریم بیرون و برمیگردیم
    تا از ویلا میریم بیرون دایی کلافه دستی به سرش میکشه و میگه-این چه کاری بود کردی لعیا؟
    با تعجب میگم-چیکار کردم مگه؟
    دایی-واسه چی پارچ آب رو خالی کردی روش؟لعیا این بچه بازی ها چیه؟
    من-از عمد نبود دایی چرا الکی بزرگش میکنی؟دیدی که معذرت خواهی هم کردم
    دایی نریمان موهاشو که دم اسبی بسته بود باز میکنه و دستشو میزاره رو پیشونیش ومیگه-فکر کردی من نفهمیدم ؟من همه چیو دیدم چاقو و زبون درازی هاتون رو دیدم
    با تعجب میگم-اگه دیدی پس چرا نیومدی کمکم؟اگه اون هیولا گردنم رو میشکست چی ؟میخواستین جواب مامانم رو چی بدین؟
    دایی با صدای بلند میگه-بسه لعیا از بس همه چی رو به مسخره گرفتی وضعت این شده اصلا تو چرا با وجود پویان اومدی این مسافرت؟
    من-من نمیخواستم بیام مامان اصرار کرد
    دایی-نمیدونم چی بگم دختر !دوباره داری آیندت رو خراب میکنی دوباره داری زندگیتو میزاری تحت تسلط پویان
    میپرم وسط حرفشو میگم-نه دایی اشتباه نکن من هیچوقت دوباره به اون عوضی اعتماد نمیکنم هیچوقت
    دایی –امیدوارم اینطور که تو میگی باشه لعیا من خوبیتو میخوام پس تو این چند روز تا جایی که میتونی دور و ور پویان نپلک و اما آروین
    نفس عمیقی میکشه ومیگه-انقدر با اون پسر کل کل نکن وگرنه آخرش یکیتون اون یکی رو میکشه
    میزنم زیر خنده ومیگم-خخخخ تو هنوز منو نشناختی
    دایی-بخاطر همین برات نگرانم چون نمیدونم چه نقشه ای داری
    دستمو میزنم رو شونه ی دایی ومیگم-من از پس خودم برمیام دایی تو نگران نباش دایی من حواسم به خودم هست
    موقع خوردن شام همه الکی رو پیتزا ایراد میذاشتن وآروین و پویان هم هی جوابشون رو میدادن
    تا دیر وقت بیدار موندیم و داشتیم حرف میزدیم اما آروین برخلاف سری های قبل کلی با بقیه گرم گرفت و هر از گاهی هم به من لبخند میزد همه از این رفتار ناگهانیش شوکه شدن خدا میدونه چه نقشه ی شومی تو سرشه
    مطمئنم تا تلافی نکنه ول کن نیست هه کور خونده فکر کرده منم وایمیسم تا بیاد تلافی کنه
    تا میریم تو اتاق نازیلا میگه-لعیا جونم عزیزم تو باید رو زمین بخوابی آخه دو تا تختا اشغالن
    نگاهی به الهه میندازمو میگم-داشتیم الهه؟
    الهه با اخم ظریفی میگه-واه خب من چیکار کنم عزیزم اصلا بیا دوتامون کنار هم بخوابیم
    من-نه بابا شوخی کردم من رو زمین میخوابم
    نازیلا خیلی سریع خوابش برد صدای شرشر بارون هم میومد هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای الهه رو میشنوم که میگه-لعیا بیداری؟
    چون چراغا خاموش بود درست نمیتونستم ببینمش بخاطر همین میگم-آره بیدارم
    الهه با صدای آرومی میگه-امروز بین تو و آروین چی گذشت؟
    با شنیدن اسم آروین اخمامو میکشم تو هم و میگم-مگه قرار بود چیزی بشه؟
    الهه که معلوم بود از لحن خشکم جا خورده میگه-باشه هرجور خودت راحتی
    پوفی میکشمو میگم-الهه جون عزیزم نذار به خاطر داداش دیوونت بینمون بحثی پیش بیاد که بعد باعث دلخوری بشه باشه عزیزم؟
    صدای شاد الهه میاد که میگه-ا پس حتما اتفاقی افتاده که اینجور توپت ازش پره
    من-خوشبحالت الهه عقل نداری راحتی
    الهه همونجور که ریز ریز میخندید زیرلب بیشعوری نثارم میکنه
    من-بسه دیگه دختر تو هم شدی مثل داداشت بگیر بکپ صبح زود میان با اردنگی بیدارمون میکننا از ما گفتن بود
    الهه شب بخیری میگه و میره میخوابه کمرم داشت خشک میشد بعد نیم ساعت که دیدم نمیتونم این زمین سفت رو تحمل کنم پتو و بالشتم رو برمیدارم و میرم سمت سالن و روی کاناپه ی راحتی که دست کمی ازتخت نداشت دراز میکشمو کم کم خوابم میبره

    آروین
    با احساس تشنگی از جام بلند میشمو میرم تو آشپزخونه یه لیوان آب میخورم داشتم میمردم از تشنگی از پنجره نگاهی به بیرون میندازم هنوزم داشت بارون میزد لبخندی میزنمو از آشپزخونه میام بیرون تا داشتم از پله ها میرفتم بالا چشمم میخوره به لعیا که روی کاناپه خوابیده بود این کی اومد اینجا؟!
    آروم میرم سمتش و نگاهی بهش میندازم تمام موهاش رو صورتش پخش شده بود دهنش تا نیمه باز بود و داشت نفس میکشید یه لحظه خندم میگیره قیافش خیلی خنده دار شده بود دستی به موهاش میکشم ته دلم یهو میلرزه یه جوری میشم سریع پتو رو که رفته بود کنار میکشم روش و سریع چشمامو میگیرمو میرم تو اتاق تند تند نفس میکشیدم از صبح تا حالا اینطوریم
    یه لحظه یاد قیافه ی لعیا میافتم واقعا خوشگل بود نمیتونستم منکر قشنگیش بشم امروز واقعا قشنگیش به چشمم اومد یکی میزنم تو سرمو میگم-خاک تو سرت پسر دیوونه شدی؟یه دختر دیدی از این رو به اون رو شدی؟تو دیگه چه بی ظرفیتی هستی آروین
    با صدای آرتین حواسم میاد سرجاش-دیوونه شدی پسر؟داری تو تاریکی به خودت فحش میدی؟
    با صدای آرومی میگم –تو بگیر بخواب دیوونه
    تا آرتین میخوابه میرم رو تخت میخوابم وسعی میکنم دیگه بهش فکر نکنم من باید حال این دختر گستاخ رو بگیرم و گرنه آروم نمیشم
    با همین افکار خوابم میبره


  9. Top | #29

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    234
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از کاربر
    1,462
    تشکر شده 4,516 در 245 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Smile رمان رو اعصابم قدم نزار

    اینم پست جدید


    دوروزی از روزی که شمال اومدیم میگذره پویان کمتر حرصم میده فکر کنم قانع شده باشه که دیگه من و اون نمیتونیم زندگیمون رو دوباره از نو با هم بسازیم کاشکی همینطور باشه الان هم همه لب دریا نشسته بودن منم بافاصله ی خیلی زیادی اونور تر از اونا وایساده بودمو و داشتم به دریا نگاه میکردم خیلی دریا رو دوست داشتم هروقت میومدم لب دریا تموم غم و غصه هامو به کل یادم میرفت آرامش خیلی خوبی وجودمو پر میکرد امروز بارون نزد نفس عمیقی میکشمو لبخند محوی میزنم
    -خوش میگذره؟
    با تعجب سرمو برمیگردونم و نگاهی به پویان که پشت سرم بود میندازم و با اخم میگم-اینجا چیکار میکنی؟
    دستی به ته ریش نداشتش میکشه و با اخم ظریفی میگه-میخوام باهات صحبت کنم
    من-اما من حرفی با تو ندارم الان هم بهتره تا کسی ندیدمون بری حوصله ی سوال پیچ شدن ندارم
    میخنده ومیگه-اگه نرم ؟
    منم میخندمو آروم میگم-پس من میرم یه نگاه پر خشم بهش میندازمو و راه میافتم برم که دستم رو میکشه ومیگه-لعیا منو عصبی نکن لعنتی
    با عصبانیت دستمو از تو دستاش میکشم بیرون و تقریبا با داد میگم-مثلا میخوای چه غلطی کنی؟هان؟
    پوزخندی میزنه و میگه-لازم باشه میرم همه چی رو به الهه و آروین و آرتین میگم تو که نمیخوای اینجور بشه نه؟
    با حرص میگم-تهدید میکنی ؟
    پویان-ببین اونا فقط یه کلمه از نامزد ندیده ی من میدونن اونم یه دختر هرجایی
    دندون غروچه ای میکنمو میگم-بله به لطف خواهرت متاسفانه همینطوره و گرنه من اصلا برام مهم نیست که تو بخوای بری چیزی بگی مطمئن باش همون یه ذره امیدی هم که داری از بین میره باشه حالا که تو اصرار داری صحبت میکنیم اما اینجا نه بهتره یه ذره از جلوی چشم دور بشیم
    بدون اینکه منتظر عکس العملش باشم راه میافتم سمت درختا اونم پشت سرم میاد همونطور که از سمت بقیه دور میشدیم با لحن خشکی میگم-بگو
    پویان-میخوای با زندگیت چیکار کنی لعیا؟تصمیمت چیه؟
    با سوالش میزنم زیر خنده که باعث میشه اخماش بره تو هم
    همونطور که میخندم میگم-اولا این زندگی شخصی منه و به غریبه ربط نداره و دوما تصمیمم هم اینه که شر یه مزاحم رو که سایش افتاده تو زندگیم کم کنم
    پویان-منظورت از اون مزاحم منم دیگه؟
    میزنم رو شونش و میگم-به هوشت غبطه میخورم آفرین
    پویان-لعیا این مسخره بازی ها رو بذار کنار بیا یه فرصت دیگه بهم بدیم
    دهن کجی میکنمو میگم-به اندازه کافی بهت فرصت دادم خودت خوب میدونی من خیلی آدم کینه ای هستم هرچی بین من و تو بود تموم شد پویان
    پویان –اما
    میپرم تو حرفشو میگم-تو که انقدر ادعای مجنون بودنت میشه چرا وقتی تو اون وضعیت افتضاح دیدمت بعدش نیومدی برام توضیح بدی؟چرا خودتو توجیه نکردی؟چرا موقع بهم زدن نامزدی هیچی نگفتی و فقط اظهار پشیمونی کردی؟حالا بعد یه سال برگشتی که چی بشه؟رفتی تو این یه سال یه قصه سرهم کردی و با خودت گفتی لعیا خره زود حرفمو باور میکنه و دوباره آشتی میکنیم و منم به عیش و نوش خودم میرسم؟ یه تای ابرومو میندازم بالا و با لبخندی که از صد تا حرف بدتر بود میگم-نچ !این تو بمیریا دیگه ازون تو بمیریا نیست دوران جهالت و کم عقلی من دیگه تموم شد اینو قبلا هم بهت گفتم
    سرشو با دستاش میگیره و میگه-خیلی بی انصافی لعیا من یه اشتباه کردم که اونم ناخواسته انجام دادم اما تو چی؟گرم گرفتنات با آروین چی ؟چه توضیحی واسشون داری؟
    با غیض میگم-بسه پویان کارای من دیگه به تو ربطی نداره برو دنبال زندگیت
    پویان با خشم میگه-زندگی من تویی دختر چرا نمیخوای بفهمی؟
    با داد میگم-چون داری دروغ میگی من دیگه نمیخوامت حالا دست از سرم بردار خواهش میکنم
    دوباره دستامو میکشه که باعث میشه کمرم به تنه ی درخت برخورد کنه یکی از دستاشو میزاره رو تنه ی درخت و آروم سرشو میاره جلو
    با جیغ میگم-ولم کن پویان لعنتی چرا نمیخوای بفهمی همه چی بینمون تموم شده؟
    دستشو میزاره رو دهنم و میگه-یواش بسه دیگه خیلی باهات مدارا کردم لعیا اما تو داری منو اذیت میکنی
    سرشو میبره تو گردنم هرچه قدر تقلا میکردم اون مصمم تر میشد لباشو میزاره رو گردنمو آروم گردنمو میبوسه و زیرلب میگه-تو فقط مال منی...تا وقتی من زنده ام تو و آروین نمیتونید با هم باشید
    چرا نمیخواد بفهمه بین من وآروین چیزی نیست دستمو بزور از دستش خارج میکنمو با تمام قدرتی که داشتم یه کشیده میخوابونم تو گوشش و با چشمای اشکبارم نگاش میکنمو میگم-این بود دوست داشتنت ؟ با داد میگم –این بود اون همه عشقی که ازش دم میزدی؟
    اشکای لجبازمو با دستم پس میزنمو با نفرت نگاش میکنم با بهت داشت نگام میکرد با گریه میگم-بدم میاد ازت هوس باز تو یه عوضی هستی پویان اینو میگمو با دو میرم تو ویلا
    میرم تو اتاقو از ته دل میزنم زیر گریه ای خدا چرا داری با من اینکارو میکنی؟مگه من چی کار کردم؟صدای هق هقم فضای اتاق رو پر کرده بود بلند میشمو میرم تو آشپزخونه که آب بخورم دیگه دارم دیوونه میشم فردا برمیگردم تهران نمیتونم دیگه اینجا رو تحمل کنم


  10. Top | #30

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    234
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور
    تشکر از کاربر
    1,462
    تشکر شده 4,516 در 245 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Smile رمان رو اعصابم قدم نزار

    اینم پست دوم


    آروین
    همین جور پیش بقیه نشسته بودیم و داشتیم ورق بازی میکردیم اما اصلا حواسم به بازی نبود داشتم به لعیا فکر میکردم ا اسمش اومد یعنی کجاست؟ نگاهی به اطراف میندازم اما پیداش نمیکنم اون جا نشستن برام کسالت آور بود هیچ جذابیتی نداشت بدتر حوصلمو سر میبرد بلند میشمو با گفتن ببخشیدی میرم سمت ویلا .پوفی میکشمو میرم میشینم رو کاناپه .دلم برای کل کل کردن با لعیا تنگ شد دختر خیلی عجیبیه !تو همین افکار بودم که صدای هق هق کسی رو میشنوم یعنی کی داره گریه میکنه؟همون طور که میرم سمت آشپزخونه صدا نزدیک ترمیشد تا پامو میزارم تو آشپزخونه لعیارو میبینم که رو زمین نشسته و زانوهاشو بغل گرفته و سرشو انداخته پایین و داره گریه میکنه انگار صدای قدمامو میشنوه چون بدون اینکه سرشو بلند کنه میگه-تو اینجا چیکار میکنی عزراییل؟
    اخمامو میکشم تو هم دوباره بی ادب شده این دختر اما سریع خندم میگیره حتی تو این شرایط هم دست از زبون درازی برنمیداره
    من-واسه چی داری گریه میکنی؟
    بدون اینکه سرشو بلند کنه میگه-من گریه نمیکنم دارم فکر میکنم
    قیافه ی متعجبی به خودم میگیرم و با لحن مسخره ای میگم-از کی تا حالا ؟چه جالب فکر گریه دار!
    با عصبانیت میگه-اشک شوقه
    با خنده میگم-حتما اشک شوقت بخاطر آزار و اذیتاییه که تو این مدت سرم اوردی؟
    با لحنی دردناک میگه-برو بابا دلت خوشه
    تردید داشتم برم سمتش یا نرم بالاخره این تردید و از بین میبرمو میرم میشینم روبه روش دستاشو تو دستم میگیرم دستاش داغ داغ بود دوباره یه جوری میشم با عصبانیت سرشو بلند میکنه از دیدن قیافش خشک میشم چشمای سبزش با اشک مخلوط شده بود برق اشک از تو چشماش مشخص بود بالاخره بغضش میشکنه و دوباره با شدت گریش میگیره
    پس چش شد یه دفعه ای؟ اصلا از دیدنش تو این وضع خوشم نیومد وقتی جسور و بی پروا بود خیلی بهتر بود
    آروم جفتش میشینم و میگم-من فکر میکردم خیلی دختر پرویی هستی فکر میکردم دراوردن اشکات کار خیلی سختیه اما حاالا فهمیدم اشتباه میکردم تو خیلی دختر ضعیف و ترسویی هستی نذار بقیه ضعفتو ببینن با هرچی که مشکل داری مقابله کن و هوشتو به کار بگیر و سعی کن بدون گریه کارتو پیش ببری این طور موفق تری اگه از خودت ضعف نشون بدی بدون شک بازنده ی بازی میشی
    یه نگاه بهش میکنم که داشت آروم اشک میریخت از اشک ریختن یه دختر متنفر بودم اون لحظه حاضر بودم هرکاری کنم تا اون گریه نکنه داشتم دیوونه میشدم گریه هاش رو اعصاب بود بدون توجه به حرفام داشت گریه میکرد دستمو میبرم سمت کمرش وسطای راه دستمو میکشم کنار اما دوباره بدون هیچ تردیدی دستمو میبرم سمت کمرشو آروم میزنم تو کمرشو میگم-آروم باش دختر مگه چی شده که داری گریه میکنی؟
    با نوازش دستام بدتر میشه و یهو خودشو میندازه تو بغلمو با شدت گریه میکنه همینجور مات میمونم تو شک کارش با گریه میگه-آخه مگه من چیکار کردم؟
    صدای ضربان قلبش رو میشنیدم که خیلی تند میزد درست مثل من کپ کرده بودم .من؟آروین؟تا حالا سابقه نداشته اینجور یه دختر رو دلداری بدم اصلا چه جور امکان داره؟حتی قدرت نفس کشیدن هم نداشتم داغی بدنش رو از رو لباسش هم میشد تشخیص داد آخه چرا اینکارو کرد؟تا میام ازش جدا بشم اون پیش دستی میکنه و سریع به خودش میاد از خجالت سرشو میندازه پایین و با صدایی دورگه میگه-متاسفم و سریع ازم جدا میشه ومیره
    همونجور خشک شده بودم لبخندی میزنم و به پیرهنم نگاه میکنم که از اشکاش خیس شده بود دستمو میکشم رو جای اشکاش و باز لبخند میزنم خدایا من دیوونه شدم با اشک یه دختر؟میخندمو زیر لب میگم-آخه این انصافه؟نه بابا اصلا توهم زدم

    لعیا
    همونجور که رو تخت دراز کشیده بودم صدای ضربان قلبم رو به وضوح میشنیدم بدنم داشت از حرارت میسوخت نمیدونم چرا یهو خودمو انداختم تو بغلش؟عطسه ای میکنم وای خدا سرما خوردم فقط این یه مورد رو کم داشتم که اونم شکر خدا جور شد
    دوباره فکرم میره پیش آروین چقدر تو دو سه دقیقه قشنگ دلداریم داد دروغ چرا اما وقتی رفتم تو بغلش یه حس شیرینی بهم دست داد دلم میخواست اون لحظه هیچ وقت تموم نشه شاید اگه انقدر بد عنق نبود تا حالا قاپش رو زده بودم به خودم نهیب میزنمو سعی میکنم فکرمو آزاد کنم باید فردا برگردم تهران اینجا موندنم بیخوده فقط دارم خودمو زجر میدم باید با دانیال صحبت کنم

    دانیال با حرص میگه-نه
    الهه با چشم غره میگه-دانیال چیکارش داری شاید دلش بخواد برگرده شاید چیزی اذیتش کرده باشه
    من-قربون آدم چیز فهم
    دانیال با اخم میگه-چی اذیتت کرده؟بگو تا من حلش کنم
    من-دانیال بسه دیگه انقدر پیله نکن من میخوام برم همین فردا
    دانیال-د آخه تنها که نمیشه بری
    من-نمیدونم من فردا باید برم به هرقیمتی که شده
    الهه-چیزی شده که انقدر مصممی؟
    من-نه اما از اولش هم اومدنم اشتباه بود
    هم بخاطر پویان هم بخاطر آروین نمیخواستم بمونم از طرفی حوصله ی حرفای پویان رو نداشتم و از طرفی دیگه جرات اینکه تو روی آروین نگاه کنم هم نداشتم
    دانیال پوفی میکشه ومیگه-حالا تا فردا خدا بزرگه خواهشا امروز رو به خودت زهر نکن
    من-باشه بابا فهمیدم

    ما دخترا یه طرف نشسته بودیم وداشتیم حرف میزدیم پسرا هم یه طرف هر از گاهی سنگینی نگاه های پویان و آروین رو روی خودم حس میکردم ساعت 7شب بود هوا هم تاریک شده بود تحمل نگاه خیره این دو نفر رو نداشتم تا ازجام بلند میشم نازیلا میگه-کجا میری؟
    من-میخوام برم بیرون قدم بزنم
    پگاه میخنده ومیگه-حتما دیوونه شدی تو این سرما
    من-خودم صلاحمو بهتر میدونم تا بقیه
    شیرین-خیلی دلم میخواست باهات بیام اما حال ندارم
    خنده ی ریزی میکنم و به شوخی میگم-بهتر خودم تنها میرم
    الهه میخنده ومیگه-ای نامرد
    امیرعلی ازونطرف میگه-دارید چی پچ پچ میکنید شما دخترا؟
    من-بازتو حرف زدی؟
    امیرعلی میخنده ومیگه-لعیا قیافتو که دیدم یادم به یه چیزی افتادم
    دانیال-چیکار خواهرم داری بچه پرو؟
    امیرعلی همونطور که مشغول ور رفتن با گوشیش بود رو به بقیه میگه-یه عکس و فیلمی از لعیا دارم اوج خندست
    با داد میگم-امیرعلی بخدا اگه نشون دادی میکشمت
    امیرعلی-نچ راه نداره
    دایی-ولش کن امیرعلی
    مهرداد-نه جان من بزار میخوام ببینم
    آرتین-آره بزار ببینیم
    یهو امیرعلی گوشیو نشون مهرداد میده که مهرداد غش غش میخنده و از خنده رو زمین ولو میشه عکس به ترتیب دست به دست میشه اما به آروین که میرسه نگاهی به عکس میندازه و لبخندی میزنه و بعد گوشیو میده دست امیرعلی و میگه-با اجازه عکسو پاکش کردم خوبیت نداره تو گوشی بمونه گوشیه دیگه دست همه میافته
    امیرعلی –نه بابا چه اجازه ای منم میخواستم بعد پاکش کنم
    با اخم میگم-بعدا حسابتو میرسم امیرعلی
    از جام بلند میشم که دانیال میگه-کجا؟
    من-خونه آقا شجاع دارم میرم بیرون قدم بزنم


صفحه 3 از 14 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 648
    آخرین نوشته: 1393,05,12, ساعت : 01:04
  2. رمان نذار دنیا رو دیوونه کنم | رویا رستمی کاربر انجمن
    توسط روها در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 355
    آخرین نوشته: 1393,02,05, ساعت : 16:23
  3. هستی تنهام نذار / آذرمیدخت کاربر انجمن
    توسط آذرمیدخت در انجمن داستان های کوتاه و حکایات
    پاسخ ها: 5
    آخرین نوشته: 1391,10,26, ساعت : 15:25

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •