ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان باور مقدس | دنیا.م کاربر انجمن
paradiseagency

گل نقش طاووس

?



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
11. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    0 0%
  • 15 تا 20

    3 27.27%
  • 20 تا 25

    3 27.27%
  • 25 تا 30

    4 36.36%
  • بالای 30

    1 9.09%
صفحه 1 از 8 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 71
  1. Top | #1

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    803
    میانگین پست در روز
    0.84
    محل سکونت
    یه جای خوب !!!
    تشکر از کاربر
    4,021
    تشکر شده 117,308 در 856 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    Smile رمان باور مقدس | دنیا.م کاربر انجمن

    به نام خدایی که در این نزدیکی ست ...


    درود بر همه دوستان رمان خون و کسایی که فقط به عشق قسمت تایپ کتاب میان توی سایت نودوهشتیا ...


    اول از همه خودمو معرفی کنم ... من دنیا هستم ... یادم نیست کی اومدم توی این سایت یا چرا اومدم ولی بخاطر رمان بود هرچی بود ... !


    کم کم رمانای اینجا رو خوندم و خودمم شدم رمان نویس ( خیر سرم ! )


    البته یه چیزایی رو مینویسم ... دیگه تشخیص اینکه خوبه یا بد به عهده خواننده های گرامه !!!

    راجب داستانای دیگه ام ... اگه دارید برای اولین با از من داستان میخونید قبلی ها رو نخونید ... مال دوران جهالته اصن وضی دارن ... البته من همه شون رو دوس دارم ولی دیگه سلیقه ها متفاوته ...


    این داستانمم ... نمیدونم سر کدوم کلاس اومد توی ذهنم سوژه اش ... ولی اولین داستانیه که مثل آدمیزاد دارم مینویسمش توی ورد و تمومش کردم ... !!!!


    داستان قشنگیه ... یعنی بعضی جاهاشو به نظرم اونقدر قشنگ نوشتم که خودمم تعجب کردم ... لطفا نگید خود شیفته چون واقعا بعضی مواقع با خوندن داستانای خودم ذوق میکنم ... !


    دوست ندارم خلاصه ای راجب داستان بنویسم ... چون به نظرم با نوشتن خلاصه حس داستان میپره ... توی داستان باید هیجان غافلگیر شدن باشه !

    ولی اسم شخصیت ها رو میگم شاید با دیدن این اسما ترغیب بشید بخونید ...

    نیلوفر رامش ... 27 ساله ... دیپلم داره ... شخصیتی داره دمدمی مزاج ... بعضی مواقع سنگ میشه ... نمیشکنه ... انتقام میگیره ولی بعضی مواقع هم با یه ضربه کوچیک میشکنه ... اصولا کاراشم مثل بچه آدم تموم نمیکنه ... !!!

    امیرعلی رهاورد ... 27 ساله ... فوق لیسانس معماری داره ... شخصیتش یه جورایی واسه خودمم گنگه !!! بعضی مواقع خوبه ... بعضی مواقع عین دخترا گریه میکنه ... بعضی مواقع سنگ میشه ... بعضی مواقع میره توی پوست شخصیت زشتش ... اصن یه رنگین کمون روییه واسه خودش !!!

    آیسان الهی ... 25 ساله ... دوست صمیمی نیلوفر ... دیپلمو به زور گرفته ... شخصیت خوبی داره ... خودم خیلی دوسش دارم ... خیلی پایه هستش ولی بعضی مواقع کارایی که میکنه حرص آدمو درمیاره !!!


    توحید عقیق ... شخصیت خیلی خوبی داره ... واقعا خوبه ... توی همه چی ... عشق منم هست !!!


    و دیگه ... شایان سادات ... شهریار ذاکری ... سها تهرانی ... نازلی عقیق ... ندیم رامش ... ترلان عقیق ... تهمینه عقیق ... و سیاهی لشکرا ... !!!

    دیگه راجب داستان ...

    آها ... چندتا نکته مهم بگم ...

    * به هیچ عنوان نمیخوام این داستان توی هیچ وبلاگ ، سایت ، وبسایت ، نیمه سایت ، هیچ جایی باشه ... اگه باشه برخورد میشه !


    * من برای این داستانم به هیچ عنوان صفحه نقد درست نمیکنم ... و نمیخوامم باشه ... هرگونه نظر ، پیشنهاد ، انتقاد ، فحش ، قربون صدقه ( فکر نکنم باشه ) بود رو توی پیام خصوصی .... تاکید میکنم ... پیام خصوصی بهم بدید ...


    * من این داستانو بی نهایت دوست دارم ... شاید یه داستان باشه ولی برای من مثل یه زندگی واقعیه ... پس لطفا فقط جاهایی که سوتی هست رو بگید ... نگید هیچوقت هیچ دختری پیدا نمیشه اینکارو بکنه یا مثلا اینا خیلی بی تفاوت از سر این موضوع گذشتن ... هیچ کدوم از آدما مثل هم نیستن ... پس شاید یه گوشه ای جهان یکی باشه عین شخصیت های داستان من .... پس ممنون میشم ... !

    * و راستش ممنون از دوستایی که کمک کردن ... ندا همکلاسی عزیزم که بی نهایت دوسش دارم و توی خوندن و برطرف کردن اشکالات کمکم کرد ... سارا ( ساحلی ) عزیز که هم مقدمه رو زحمت کشیدن واسم نوشتن و هم بهم روحیه داد ... مونا ( مونا**) عزیز که کمکم کرد توی داستان ... ممنون از همه بچه هایی که کمکم کردن و بهم روحیه دادن ... و یه تشکر خیلی خیلی ویژه از بچه های کلاس سوم ریاضی که خیلی خیلی لطف داشتن نسبت بهم ( البته همشون میگفتم باز دنیا شروع کرد به نوشتن ... باز دنیا جوگیر شد ... ولی عاشقشونم .... )

    * نحوه گذاشتن پستا هم اینجوریه که چون داستان تموم شده ولی جلد دومش رو دارم مینویسم روزی یه پست میزارم !


    دیگه نکته ای نمونده ... قربون همه تون ... امیدوارم لحظات خوبی رو کنار هم داشته باشیم ... !
    ویرایش توسط ♩♑4√ : 1392,06,23 در ساعت ساعت : 09:32
    بی تفاوت باش !!
    به جهنم .. !!!
    مگر دریا از بی بارانی مُرد !؟!؟


  2. Top | #2

    همکار بازنشسته


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    11,909
    میانگین پست در روز
    8.16
    محل سکونت
    لابیرنت
    تشکر از کاربر
    51,551
    تشکر شده 232,117 در 15,752 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
    نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت
    مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن
    حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید..
    اطلاعیه های بخش کتاب !
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
    قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یا بدون لینک! ) خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    من آدم نرفتن ام، آدم دوست موندن، یا اصلا آدم دیر رفتن ام
    خیلی دیر...
    اما وقتی برم، دیگه آدم برگشتن نیستم. آدم مثل قبل شدن نیستم. باور کن!!


    anna gavalda


  3. Top | #3

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    803
    میانگین پست در روز
    0.84
    محل سکونت
    یه جای خوب !!!
    تشکر از کاربر
    4,021
    تشکر شده 117,308 در 856 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    آروم دستمو کشیدم روی بازوی برهنه اش ... پوست بدنش بین سفید و سبزه بود ... خوب بود رنگش ... آروم دستم رفت سمت موهاش ... قهوه ای پررنگ ... کمی بلند بود موهاش ... که این چندباری که دیده بودمش با ژل بالا میزد ... چشمای زیتونی رنگ ... لبای گوشتی که البته زیاد بزرگ نبود ... به صورتش میومد ... و دماغ عقابی و قلمیش ... تازه میفهمیدم منظور آیسان چیه ... خوشگل بود ... البته خیلی هم جذاب ... ولی زیادی پپه بود ... فکر میکرد تونسته صاحب من شه ... ملحفه رو کشیدم تا روی سینه ام ... پشتمو به کیارش کردمو چشامو بستم ... خوابم میومد ... خیلی هم خوابم میومد ...
    .....................
    با احساس کشیده شدن چیزی روی صورتم چشامو آروم باز کردم ... لبخند جذاب کیارش روبروم بود ...
    کیارش _ سلام عزیزم ...
    این دیگه روی هرچی خنگ بود رو سیاه کرده بود ...چقدرم با ذوق میگفت عزیزم ! ولی منم خوشم میومد بچه خنگای پولدار رو اذیت کنم ... نزدم توی ذوقش ... یه لبخند چاشنی لبم کردم ...
    _ صبح بخیر ...
    ملحفه رو کمی بالاتر کشیدم ... کیارش سرشو آروم اورد نزدیکتر و خواست لبمو ببوسه که گفتم : نه نه ... بهت گفتم که صبحا ممنوعه ... !
    کیارش با خنده نزدیک تر شد و گفت : اشکال نداره .... بازم خوشمزه است ...
    با جدیت هلش دادم عقب ...
    _ ولی من خوشم نمیاد ... !
    کیارش _ باشه خانومی ... حالا نزن مارو !
    ملحفه رو محکمتر گرفتم ...
    _ برو بیرون میخوام لباس بپوشم ...
    کیارش _ نمیخوام برم ...
    نگاش کردم ... خیلی لوسه بخدا !
    _ بعد میگی بداخلاقم ... تقصیر خودته !
    از روی تخت پرید پایین ... در حالی که عقب عقب میرفت گفت : همینجوریتم خوردنیه ... پایین منتظرم !
    و از اتاق رفت بیرون ...
    _ چندش !
    از روی تخت بلند شدم ... از توی ساکم لباسی رو اوردم بیرون ... حال نداشتم باز بهم گیر بده ... با یه لباس معمولی هم به حدی تحریک کننده بود بدنم که ماست هم میومد به طرفم ... دیگه چه برسه به این کیارش هیز !
    یه بلوز آستین کوتاه و به شلوارک سیاه برداشتم و رفتم توی همون حموم توی اتاق ... سریع دوش گرفتم ... با اینکه به دینو اینجور چیزا اهمیتی نمیدادم ولی تا غسل نمیکردم دلم راحت نمیشد ... حس میکردم بعد از غسل تمیز میشم ... ! لباسمو پوشیدم ... موهای خیسمو بالا با کلیپس بستم و اومدم بیرون ...
    همونجور که حدس میزدم یه میز بلند بالا انتظارمو میکشید ... دورترین نقطه به کیارش رو انتخاب کردم ... و مشغول شدم ... برعکس اندامم خیلی میخوردم ... هرکی منو میدید باورش نمیشد اینهمه غذا بخورم ... با صدای کیارش نگاهمو چرخوندم سمتش ...
    کیارش _ میای عصر بریم خرید ؟
    یه لقمه از کره مربا گذاشتم توی دهنمو نشون دادم که چون لقمه توی دهنمه نمیتونم جواب بدم ... کمی فکر کردم ... هم حوصله نداشتم ... همم دوست نداشتم بیشتر از این با کیارش دیده بشم ... شاید یه آشنا دید منو ! حالا نه که آشنایی دارم !!!
    لقمه مو قورت دادم ...
    _ راستش اصلا حالم خوب نیست ... میشه بمونیم توی خونه ؟
    کیارش بلند شد از سرجاش ... اه گند زدم ... !
    کیارش _ حالت بده عزیزم ؟!
    ازش کمی فاصله گرفتم ...
    _ نه نه خوبم ...
    کیارش _ اگه خوب نیستی زنگ بزنم به دکتر بیاد ؟!
    از روی صندلی بلند شدمو گفتم : استراحت کنم خوب میشم ... یکم سرم درد میکنه !
    کیارش _ دیشب اذیتت کردم ؟
    پوفی کشیدم ... آدمش نیستی عزیزم که اذیتم کنی !
    _ نه ... من میرم بخوابم ... !
    کیارش _ باشه عزیزم ... میخوای کمکت کنم ؟
    _ نه خودم میرم ...
    راه اتاقا رو پیش گرفتم ... گوشیمو از توی جیب شلوارکم بیرون اوردم ... بین مخاطبینم گشتم ... شماره آیسان رو گرفتم ... بوق اول ... در اتاقو بستم ... بوق دوم ... خودمو رها کردم روی تخت ... همه ی تختای اینجا بوی خوبی میدادن ... مردم عطرای چند میلیونی میگرفتن !!!
    آیسان _ بله ؟
    _ سلام .
    آیسان خمیازه ای کشید و گفت : سلام ... خوبی ؟
    _ اوهوم ...
    آیسان _ خوش گذشت ؟
    _ برو بابا .... چه پپه است این ... راحت میتونم اون پورشه طلایی شو ازش بگیرم ... حیف قیافه !
    صدای بلند خنده ی ایسان بلند شد ... موهامو ماساژ دادم ...
    آیسان _ یه بار نشد تو از یکیشون مشکل نگیری !
    _ میگم ... یه راهی پیدا کن ... حالشو ندارم ..
    آیسان _ خانم حالشو میبرن ... نوبت دست به سر کردنه زنگ میزنه به من !
    _ آیسان ... !
    آیسان _ فعلا نه ... سرم شلوغه ...
    _ باز رفتی پیش حسام ؟
    آیسان _ نه بابا ...
    _ آره میدونم ... از نه بابا گفتنت معلومه ! نازلی رو ول کردی رفتی پیش حسام ؟
    آیسان _ سپردمش دست بی بی ...
    پوزخندی نشست کنار لبم ...
    _ اینبار برم دنبال نازلی بی بی زنگ میزنه 110 ...
    آیسان _ نگران نباش ...
    _ هردفعه میشینه نفرینم میکنه ...
    آیسان _ خودم باهاش حرف زدم ... اصلا تو برو خونه به پوریا میگم بیاره خونت ...
    _ نه ! بچه رو میذاره روی صندلی ... یه چیزیش میشه ...
    آیسان _ میگم با پری بیارتش ... نگران نباش ... از اونجا تونستی بیای بیرون بهم زنگ بزن ...
    _ باشه ... بای ...
    آیسان _ بای ...
    گوشیمو گذاشتم کنارم ... چیکار کنم ؟! دلم واسه نازلیم تنگ شده بود ! ولی حالا نمیتونستم کاری کنم ... چشمامو بستم تا شاید خواب کاری کنه !
    .......................
    ویرایش توسط ♩♑4√ : 1392,06,23 در ساعت ساعت : 09:31


  4. Top | #4

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    803
    میانگین پست در روز
    0.84
    محل سکونت
    یه جای خوب !!!
    تشکر از کاربر
    4,021
    تشکر شده 117,308 در 856 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با صدای فریاد یکی چشمامو باز کردم ...
    _ باز تو اوردیش توی این خونه ؟!
    کیارش _ صداتو بیار پایین تر ...
    _ نمیارم ... این اینجا چیکار میکنه ؟! اونم توی اتاق من !
    نیم خیز شدم ... نگاهی به اطراف کردم ... توی اتاق کی بودم ؟! تاریک بود ... نمیدونستم ... از جام بلند شدم ... به من چه ... من اینو خوب میدونستم که بهترین راهه برای فرار از دست کیارش !
    از اتاق اومدم بیرون ... از توی اتاق کیارش لباسمو برداشتم و پوشیدم ... نگاهی به دختر توی آینه کردم ... قد یه مترو هفتاد ... موهای بلند شرابی رنگ که تا کمر بود ... چشمای قهوه ای ... ابروهای معمولی ... دماغی که به لطف خدا عین عملی ها بود ... لبا ... خوب بودن ... نه نازک نه قلوه ای ... ! دستی کشیدم به مانتوی کوتاه سیاهم ... از اتاق اومدم بیرون ... با ابهت .. صدای برخورد پاشنه کفشم با سنگا توی خونه پیچید ... صدای فریادشون دیگه نمیومد ... پامو روی آخرین پله که گذاشتم نگاهی به اطراف کردم ...
    _ کیارش ؟
    به لحظه نکشیده کیارش جلوی روم پیدا شد ... نگاهشو دوخت به لباسم ...
    کیارش _ کجا ؟!
    _ خونم !
    کیارش با لبو لوچه آویزون گفت : چرا ؟!
    _ برم بهتره ... انگار یکی از بودن من ناراحته ...
    کیارش _ تو چیکار به اون داری ... عرفان یه گوهی خورده !
    حرفشو قطع کردم ...
    _ از اولم دوستت از بودن ماها کنار هم راضی نبود ...
    چرت داشتم میگفتم !!!
    کیارش _ جان من نیلوفر !
    دستمو گذاشتم روی گونه ی سه تیغه شده اش ...
    _ بیخیال دیگه ... خداحافظ عزیزم ...
    اومدم بیرون ... کیارش درحالی که دنبالم میومد گفت : وایسا خب ..
    _ من باید برم ... شاید دوباره همو دیدیم ...
    کیارش _ شاید ؟!
    _ ما باهم نباشیم بهتره ...
    و درو باز کردم ... پامو که گذاشتم بیرون درو بستم ... نیومد دنبالم ... خوشمم نمیومد بیاد ... ! برای اولین تاکسی دستمو بلند کردم ...
    _ دربست ...
    سوار شدم ... آدرسو دادم ... شماره آیسانو گرفتم و گفتم که بگه نازلی رو بیارن ...
    ...................
    از پوریا ، پسر بی بی ، تشکر کردم ... پریسا واسم دست تکون داد ... نازلی رو به خودم فشردم ... سریع پله ها رفتم بالا و خودمو انداختم توی آسانسور ... نازلی رو از خودم جدا کردم ...
    _ قربونت برم ... آخه من تورو نداشتم چیکار باید میکردم ؟!
    در آسانسور باز شد ... رفتم سمت واحدمون ... درو باز کردم ... رفتم داخل ... با پام درو بستم ... نازلی رو گذاشتم سرجاش ... رفتم سمت تلفن ... سه تا پیغام داشتم ... دکمه رو فشار دادم ... صدای آیسان پیچید توی خونه : خوبی ؟! کجایی ؟! پیش کیارشی ؟
    پاکش کردم ... پیغام بعدی ...
    مامان _ گل نیلوفرم ... عزیز مادر ...
    مکثی کرد ...
    مامان _ فکر میکنم خونه نیستی ... هرروز زنگ میزنم خونه نیستی ... شایدم خونه ای و دلت نمیخواد جواب بدی ...
    دوباره مکث کرد ...
    مامان _ خدا کنه فقط خونه نباشی ... بهم زنگ بزن دخترم !
    نمیخواستم به صداش گوش بدم ... پیغام بعدی پخش شد ...
    مامان _ نیلوفرم ...
    دلم نمیخواست به حرفاش گوش بدم ... پشیمون شدن !!!! آره ... همیشه میگفتن پشیمون شدن ...
    نشستم جلوی تلوزیون ... روشنش نکردم ... در عوض دستگاه پخشو روشن کردم ... همون آهنگ ... بغض گلومو گرفت ...
    ***
    دستی کشیدم روی شکمم ... یکم بالا اومده بود ... نگاهمو از توی آینه دوختم به شکمم ... به بچه ای که حس میکردم توی وجودم نفس میکشه ...
    _ بابایی میگفت خیلی دلش میخواد ببینتت ...
    نفس عمیقی کشیدمو گفتم : توهم دعا کن زودتر برگرده ... دلم واسش تنگ ش ...
    صدای زنگ بلند شد ... برگشتم سمتش ... نگام به ساعت افتاد ... 10 شب ! کی بود یعنی ؟!
    رفتم سمت مبل ... چادرمو از روش برداشتم ... رفتم سمت در ... باز نکنم ... اَه چرا چشمی نداشت این دره ! دستم آروم رفت سمت دستگیره ... فشارش دادم پایین ... در با صدای تقی باز شد ... یه قدم رفتم عقب ... دستم از کنار گلوم رها شد ... چادر بخاطر موهای لختم سریع افتاد روی شونه ام ... نفس کم اوردم ...
    _ سلام نیلوفر آبی !
    دستاشو باز کرد ... خشکم زده بود ... به معنای واقعی ... فقط تونستم لبمو تکون بدمو صداش بزنم : توحید ...
    لبخند آرومی نشست گوشه لبش ...
    توحید _ آره عزیز دلم خودمم ...
    فاصله مون رو با یه قدم پر کردم ... آویزون گردنش شدم ... پامو حلقه کردم دور کمرش ... خودمو بهش فشردمو با بغض گفتم : چرا نگفتی میای ...
    اومد داخل ... درو با پاش بست ... شونه شو به در تکیه داد و نگاهشو بهم دوختو گفت : میخواستم غافلگیرت کنم ...
    اشکام جاری شدن ... خودمو باز بهش فشردم ... اونم منو به خودش فشار داد ... آروم و زمزمه وار گفت ...
    عاشِقَم مَن ، عاشِقی بی قَرارَم
    کَس نَدارَد خَبَر از دِل زارَم ، آرِزویی جُز تُو دَر دِل نَدارَم
    سرمو از روی شونه اش برداشتم بهش چشم دوختم ...
    مَن بِه لَبخَندی اَز تُو خُرسَندَم ، مِهر تُو اِی مَه ، آرِزومَندَم
    بَر تُو پابَندَم ...
    چشاشو بست و لباشو گذاشت روی لبام ...
    هردومون خسته بودیم ... از انتظار ... از دوری ... از اجبار ... از بی هم بودن ... دستم رفت پشت گردنش ... محکمتر شد ... انگار نمیخواستم دیگه رهاش کنم ... نمیخواستم دیگه بره ... میخواستم بمونه ... بمونه پیش ما ! منی که تازه ما شده بود ... منی که یک ماه بود فهمیده بودم ما شدم ...
    یکی از دستاش رفت توی موهام ... مثل همیشه اروم میبوسید ... مثل همیشه نرم بود ... نرم میبوسید ... دوست داشتم اینو !
    لباشو از لبم جدا کرد ... چشای بسته ام باز شد ... دوختم توی چشمای قهوه ایش ... پیشونیشو چسبوند به پیشونیم ... لبخندی زد و گفت : یکیو یادمون رفته ...
    لبخندی زدم ... از خوشحالی ... از محبتش ... از سادگی احساسمون ...
    آروم سر خوردم پایین ... زانو زد روی زمین ... پیرهنمو آروم داد بالا ... یه نگاه بهم کرد ... لبخندی بی اختیار نشست روی لبم ... نگاهشو دوخت به شکمم دوباره ... دستاشو کشید روش ... قلقلکم شد ... سرشو گذاشت روش ... روی برآمده ای که برآمده نبود و حاصل عشق هردمون بود ... عشق فراری ما !
    توحید _ باورم نمیشه ... یعنی منم الان یه وروجک دارم ؟!
    لبخندی زدم ... همراه با بغض ...
    توحید آروم بوسه ای زد روش ...
    توحید _ دوستت دارم بابایی !
    اشکام جاری شدن ... نگاش افتاد به من ... اخم ظریفی کرد ... بلند شد ... روبروم قرار گرفت ...
    توحید _ نیلوی من ....
    بغضم ترکید ... بی هیچ حرفی ... پدرانه کشید توی بغلش منو ... دستمو دور کمرش حلقه کردم ... داشتم زار میزدم ...
    توحید _ مگه تو به من قول ندادی گریه نمیکنی ؟!
    _ نمیتونم ... نمیخوام ... با گریه سبک میشم ...
    توحید _ میخوای منو ناراحت کنی ها ؟!
    خودمو ازش جدا کردم ... یه قدم رفتم عقب ...
    _ بخدا نمیتونم .. بخدا نمیتونم ... نمیتونم اون دوتا سرباز پشت درو نادیده بگیرم ... نمیتونم هردفعه اینجوری ببینمت ... البته هردفعه نیست ... آخرین ملاقاتمونه ...
    از تصورش بدنم لرزید ...
    توحید آروم اومد جلو ... دستامو گرفت ...
    توحید _ نیلوی من ... عزیزم ... چرا نمیخوای قبول کنی ... این زندگی ماست ... اون بالایی اینو واسمون رقم زده ... نباید از زیرش درریم ...
    مثل همیشه داد زدم : بدم میاد از اون بالایی ... میگی شکر کن ... به چی شکر کنم !؟!! داره زندگیمو به لجن میکشه ... بخاطر خراب کردن زندگیم سپاسگزارش باشم ؟!! نمیخوام ... بدم میاد از ........
    دستشو گذاشت روی دهنم ... صدام بریده شد ... چشمام به صورتش ثابت موند ... لبمو به دندون گرفتم ... مرد من داشت گریه میکرد ؟!
    توحید _ ترو به خدا قسم کفر نگو ... نذار از اینم بدتر بشه ... بزار راحت برم ...
    دیگه خفه شده بودم ... مثل همیشه ... با حرفاش آرومم کرد ...
    صدای در مثل ناقوسی که مرگمو اعلام میکرد پیچیده شد توی خونه ... صدای سرباز پشت در باعث شد چشمای توحید بسته شه ... یه قدم رفتم نزدیک ... متوجه شد ... دستشو دورم حلقه کرد ... منو کشید توی بغلش ... موهامو بوسید و آروم گفت : بهم قول بده ... قول بده زندگی کنی ...
    اشکام باز جاری شدن ...
    توحید _ نزار دلم اینجا بمونه ... بزار آروم چشمامو ببندم ...
    گریه ام به هق هق تبدیل شد ... بیشتر به خودم فشردمش ... ولی اون جدام کرد ... قبل از اینکه به خودم بیام لبامو بوسید و گفت : خداحافظ نیلوم !
    و صدای بسته شدن در پیچید توی خونه ... پام سست شد ... روی زمین افتادم ...
    ***
    با صدای گریه ی نازلی از خاطراتم بیرون کشیده شدم ... سریع بلند شدم ... رفتم سمت اتاق ... نشستم روی تخت ... کنارش ... آروم کشیدمش توی بغلم ...
    _ جانم ... جانم مامان ... گریه نکن عزیزدلم ... مامان اینجاست ... گریه نکن .
    بغض خودم ترکید ... آروم مثل همیشه ... مثل وقتی که از توحید فقط یه سنگ قبر و یه نشونی توی قبرستون موند ... مثل وقتی که یادگاریش به دنیا اومد ... مثل وقتایی که کم میوردم ... بازم مثل همیشه ...
    ...............................
    ویرایش توسط ♩♑4√ : 1392,06,23 در ساعت ساعت : 09:30


  5. Top | #5

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    803
    میانگین پست در روز
    0.84
    محل سکونت
    یه جای خوب !!!
    تشکر از کاربر
    4,021
    تشکر شده 117,308 در 856 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست آخر امروز !




    روبروی آیسان نشستم ...
    آیسان _ بیخیال بابا ...
    یه قلپ دیگه از قهوه اش خورد و ادامه داد : بعد چجوری میخوای زندگی کنی ؟!
    مجله ای که روی میز بودو برداشتمو ورقش زدم ...
    _ مردم چجوری زندگی میکنن ؟!
    آیسان _ نیلو حرف گوش کن ... آب از سر تو گذشته ... حالا چه یه وجب چه صد وجب ...
    با حرص نگاش کردم ...
    _ آیسان خانوم بعد از این ضرب المثل این اومده ... جلوی ضررو از هرجا بگیری منفعته !
    آیسان خنده ای کرد ... موهاشو زد پشت گوشش و آروم گفت : حالا !
    پامو انداختم روی پام و گفتم : باور کن الان میفهمم چی شدم !
    آیسان _ مگه چی شدی ؟!
    نگاش کردم ... سرد و جدی ... فهمید جدی ام !
    آیسان _ میدونی چندنفر از دوستای حسام خواهان یه شب بودن با توان !
    پوزخندی زدم ... حالم از همشون بهم میخورد ... فقط به لذت جنسی فکر میکردن ... ولی من دیگه خسته شده بودم !
    باز صدای گریه ی نازلی بلند شد ...
    آیسان _ شاید مریضه !
    بلند شدم ...
    _ نمیدونم ...
    آیسان هم همراه من اومد توی اتاق ... نازلی رو بغل کردم ... دوباره بالا اورده بود ...
    آیسان _ حاضر شو ببریمش بیمارستان .
    دلشوره گرفتم ... سریع اماده شدیم ... سوار ماشین آیسان شدم ... آیسان هم بدون هیچ حرفی مسیر بیمارستان رو پیش گرفت ...
    گوشیش زنگ خورد ... برش داشت ... دنده رو عوض کرد ... گذاشت روی گوشش ...
    آیسان _ جانم ؟
    نگام چرخید سمت نازلی ... چشاش نیمه باز بود ... دستمو کشیدم روی موهاش ...
    آیسان _ امشب نمیتونم بیام .... آره جایی ام .... خونه نیلو .... تو چیکار داری ؟! ..... گفتم که نمیام ..... باشه .... بای !
    گوشی رو انداخت روی داشبورد ...
    آیسان _ به درک ... بردار برو یکی دیگه رو بیار ... عرضه نداری که !
    برگشتم سمتش ...
    _ باز دعواتون شد ؟
    آیسان _ آدم نیست !
    حرف خودشو تحویل خودش دادم : آدم یکی بود که اونم نصیب حوا شد !
    خندید ... روبروی بیمارستان نگه داشتو گفت : تو برو داخل ... من پارک کنم بیام .
    _ باشه ...
    نازلی رو بیشتر به خودم چسبوندم ... دویدم داخل ... از پرستار کمک خواستم ... نازلی رو ازم گرفت و بردش توی یه اتاق دیگه ... بهم گفت بیرون باشم فعلا ...
    نشستم روی صندلی ... روبروم یه زنو مرد ایستاده بودن ... انگار اونام منتظر جگر گوشه شون بودن ... زنه آروم آروم اشک میریخت و یه چیزایی رو زیر لب زمزمه میکرد ... مرده آروم دست زنه رو گرفت ... بغض گلومو گرفت ... یکی بود آرومش کنه ... بغضمو قورت دادم ... نگاهمو ازشون گرفتم ... من ندیدم مرده داشت خانومشو آروم میکرد ... من اصلا یاد توحید نیفتادم ... من اصلا فکر نکردم تنهام ... !!!!
    _ نیلو ؟
    صدای آیسان بود ... نگام چرخید سمتش ... تار میدیدمش ...
    نشست کنارم ... آروم گفت : چی شده ؟
    اشکامو پاک کردم ...
    _ هیچی !
    آیسان _ نگا مردم چه خوشن !
    مسیر نگاشو گرفتم ... نگام روی خنده همون خانومه و شوهرش موند ... نمیشد منم اینجوری بخندم ؟! ولی خنده برام ممنوع شده بود ... من نباید میخندیدم ...
    در باز شد ... دکتر اومد بیرون ... بی اختیار دست آیسان رو گرفتم ...
    آیسان _ آقای دکتر حالش چطوره ؟
    دکتر _ نسبتتون چیه ؟
    پام سست شد ...
    آیسان _ مادرشم ...
    دکتر _ باید امشب اینجا بمونه ...
    آیسان _ ممنون .
    دکتر رفت ...
    _ ایسان ... چیکار کنم ؟
    آیسان _ چی رو ؟
    صدامو اوردم پایین : بابا این بچه شناسنامه نداره ...
    آیسان _ اون موقع که با آقا توحید حالشو میکردید باید فکر اینجاشو میکردی ...
    بغض توی گلوم نشست ... بعضی مواقع فکر میکردم چرا اینکارو کردم ... چرا زندگیمو خراب کردم ... ولی به لحظه نمیکشید پشیمون میشدم ... من اگه نازلی رو نداشتم ... حتی تصورشم غیر ممکن بود ... اون داغ نداشتن توحید رو واسم پر میکرد ...
    آیسان – نمیای ؟
    نشستم روی صندلی ... فهمید حالم خوب نیست ...
    آیسان – نیلو ؟
    لبمو بهم فشردم ...
    آیسان _ غلط کردم اون حرفو زدم ... تروخدا تو ناراحت نشو ...
    نگاش کردم ... بغض کرده بود ... دستمو انداختم دور گردنش ... خودمو بهش چسبوندم ...
    _ من اگه تورو نداشتم چیکار باید میکردم ؟
    بغضمو قورت دادم .. از خودم جداش کردمو گفتم : برم بیرون بیام ...
    بلند شدم ... با قدمهایی که نشون میدادم محکمه ( ! ) اومدم بیرون ... هوا خورد بهم ... نفس عمیقی کشیدم ... گوشیمو بیرون اوردم از توی جیبم ... از توی فولدر هام عکسشو پیدا کردم ... نگام روی لبخندش ثابت موند ...
    _ یادته میگفتی خیلی نامردیه همدیگه رو تنها بزاریم ؟! پس چرا خودت نامردی کردی ؟ تو که نامرد نبودی ... تو که گفتی همیشه پشتمی ... نمیذاری جای خالی خونواده ام رو حس کنم ... تو که بهم قول دادی تنهام نذاری ... تو که بهم قول دادی نذاری آب توی دلم تکون بخوره ... تو قول دادی لعنتی ...
    اشکام جاری شدن ...
    _ این عکسو دوست ندارم ... همین عکس باعث شد تو بری ... همین عکس باعث شد زندگیمون بهم بریزه ... ولی نمیدونم چرا نمیتونم پاکش کنم ... تو توی این عکس عالی شدی ... داری میخندی ... از ته دل ...
    ***


  6. Top | #6

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    803
    میانگین پست در روز
    0.84
    محل سکونت
    یه جای خوب !!!
    تشکر از کاربر
    4,021
    تشکر شده 117,308 در 856 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    توحید _ نیلو اذیت نکن دیگه ... قول دادی بریم ...
    _ حالم بده نمیام !
    نشست کنارم ...
    توحید _ حالت بده واقعا ؟
    _ اوهوم ...
    توحید _ دقیقا چته ؟
    _ شکمم درد میکنه ...
    توحید _ واقعا ؟
    نگاش کردم ...
    _ توحید اذیت نکن ... خوابم میاد ...
    پتو رو کشیدم روی سرم ...
    توحید _ پس باشه ... من با بچه ها میرم ...
    بچه ها ؟!
    پتو رو از روی سرم برداشتم و گفتم : کدوم بچه ها ؟
    توحید _ بچه های دانشگاه ...
    چشامو ریز کردمو گفتم : تو ... نمیری !
    توحید با لبخند و همراه با شیطنت گفت : چرا ؟!
    حرصم گرفت ... اصلا نمیتونستم راضیش کنم کاری رو با میل من انجام بده ... اه !
    نشستم روی تخت و گفتم : کامل بالا نمیریم ...
    توحید با خنده گفت : چشم بانو !
    لباسمو پوشیدم .... البته با غر غر ... توحید هم مدام قربون صدقه ام میرفت ...
    _ نکن توحید ...
    گردنمو آروم بوسید و گفت : عطرت چیه ؟
    برگشتم سمتش ..
    _ مگه نمیخوای بریم ؟
    چشاش خمار بود ... سرشو اورد نزدیک و گفت : منصرف شدم ...
    حالا که من لباسمو پوشیده بودم ؟! عمرا !
    سرمو بردم عقب ...
    _ نخیر باید بریم ...
    با حرص گفت : نیلو ...
    _ نگا نگا .... حالا که اماده شدم میگه نریم ... میریم توحید !
    توحید _ به من چه ... تو چرا اینهمه خوشگل کردی که ......
    نذاشتم حرفشو ادامه بده ...
    _ بلند شو .... دیگه لوس شدی !
    آروم بلند شد ...
    توحید _ فقط یه ذره !
    لبشو اورد نزدیک ... کرم داشتم ... خودمو کشیدم عقب .. با حرص نگام کرد ...
    _ نچ !
    توحید _ باشه خانوم ... آخر شب نشونت میدم .
    خندیدم و از خونه اومدم بیرون ... اونم پشت سرم اومد ... بی هیچ حرفی ...
    ...............
    _ خسته شدم توحید !
    توحید دستمو گرفت : یکم دیگه مونده ... اونجا برسیم بعد برگردیم .
    _ وای ... مگه اونجا چی داره ؟!
    توحید _ منظره اش عالیه ... بریم اونجا عکس بگیریم ... بعد برگردیم ..
    اونقدر لحنش مظلوم بود که لبخندی روی لبم نشست ... انگار جون گرفتم ... پشت سرش رفتم ...
    جایی که گفت ایستادم ... گوشیشو داد دست یه مردی و گفت که ازمون عکس بگیره ... اومد کنارم ... دستشو انداخت دور کمرم و گفتم : حالا بگو چیز مامانی !
    بدون اینکه نگاهی بهم بندازه زد زیر خنده ... همون موقع صدای چیک گوشیش بلند شد ... برگشتم سمت مرده ... گوشیو بی حوصله گرفت سمتم ... گرفتمش ... نگاهمو دوختم به عکس ... خیلی قشنگ شده بود ... خیلی !
    _ اَه چه زشت شدی ... زدی عکسمو خراب کردی !
    توحید _ کوش ؟
    خواست موبایلو از دستم بگیره که دستمو بردم عقب که خورد به چیزی ... موبایل از دستم افتاد ... برگشتم ...
    _ حواست کجاست خانوم ؟
    _ ببخشید ...
    نگاهی به پسری که خم شده بود و دستش روی چشمش بود کردم ...
    توحید _ خوبید آقا ؟
    مرده با حرص گفت : زدید چشم بیچاره رو کور کردید بعد میگید خوبه ؟!!!
    توحید _ دیدید که حواسش نبود ... عمد که نبود !
    بی اختیار یه قدم رفتم سمت پسره ... آروم گفتم : خوبید ؟
    بدون اینکه دستشو از روی چشمش برداره بلند شد ... عینکشو از روی زمین برداشتم ... گرفتم سمتش ... بدون اینکه نگام کنه گرفتش ...
    توحید _ بابا بیخیال ... دنبال شر میگردی شما انگار ؟!
    پسره عینکشو زد روی چشمش ... چشاش شدید قرمز شده بود ... خاک تو سرت نیلو ... چجوری زدی بچه مردم کور شده انگار !
    _ خوبید ؟
    _ بله !
    صدای جیغ شنیدم ... برگشتم عقب ... توحید با مرده گلاویز شده بود ... قلبم فرو ریخت ... توحید اهل دعوا نبود !
    _ توحید ...
    چند نفری خواستن توحیدو بگیرن که صداش بلند شد : به تو هیچ ربطی نداره عوضی ...
    همین حرفش باعث شد مرده جوش بیاره ... خیز برداشت سمت توحید ... بی اختیار جیغ زدم : توحید !
    توحید با لگد زد توی شکم مرده که عقب عقب رفت و خورد به یه سنگ ... افتاد روی زمین ... رفتم سمت توحید ... مردم جمع شدن دور مرده ... بلند نمیشد ...
    _ یکی زنگ بزنه به اورژانس !
    همهمه زیاد شد ... خدایا ... توحید نشست روی زمین ...
    _ توحید ...
    سرشو تکیه داد به سنگ ...
    توحید _ خوبم !
    به روز نکشید .. مرده مرد ! ضربه مغزی شده بود و همون کارشو ساخته بود ... توحیدو بردن بازداشتگاه و پشت بندش زندان !
    ***
    نشستم کنار نازلی .. دستمو کشیدم توی موهای کم پشتش ...
    آیسان _ میخوای بمونم ؟
    _ مزاحمت نمیشم عزیزم ...
    آیسان _ میترسم حالش بد شه !
    هیچی نگفتم ... آیسان مانتوشو دراورد ...
    آیسان _ تا صبح میخوابه ... نگران نباش !
    اومدم از اتاق بیرون ...
    _ قهوه یا چایی میخوری ؟
    آیسان _ هوس چایی کردم .
    آبو گذاشتم به جوش بیاد ... آیسان نشست روی صندلی ...
    آیسان _ واقعا تصمیمت جدیه ؟
    _ راجب چی ؟
    آیسان _ قدیسه شدنت دیگه !
    نشستم روی زمین ... تکیه مو به یخچال دادم ...
    _ دیگه نمیخوام قرصای جورواجور بخورم ... خسته شدم ...
    مکثی کردم ...
    _ شرمنده شم آیسان ... خوابشو میبینم ... تازه فهمیدم چقدر نفهم بودم ... خودمو ساده فروختم ...
    هیچی نگفت ... کتری خاموش شد ... بلند شدم ... دوتا لیوان آب جوش ریختم و توش چای کیسه ای انداختم ... یکیشو گذاشتم جلوی آیسان و روبروش نشستم ...
    _ درس هم نخوندم که حالا بتونم جایی کار کنم ... موندم خرجمو از کجا باید بیارم ...
    آیسان _ برگرد خونتون !
    _ نمیتونم ... هنوز یادم نرفته واسه اینکه طرف توحید نرم چقدر تهمت به توحید زدن ... یادم نرفته ... بعدشم اگه بدونن دخترشون چه کارنامه ی درخشانتر از فکرشون داره زنده به گورم میکنن ... بعدشم اونا نازلی رو حروم زاده میدونن !
    یه قطره اشک از چشام فرو ریخت .. زل زدم توی چشای آیسان ...
    _ نازلی پاک ترین چیزیه که توی اینهمه نجاست دارم ... حتی لباساشو هم با پولایی میخرم که پدر توحید میفرسته ...
    آیسان _ برو پیش پدر توحید ...
    _ اونا هم منو نمیخوان ... تنها کسی که انگار قبول کرده نازلی نوه اوناست پدر توحیده ... ولی اونم به ظاهر ... بقیه شون منو مسبب همه چی میدونن ...
    کمی از چاییم خوردم ... تلخیش رو دوست نداشتم ولی هیچوقت با قند نمیخوردم !
    آیسان _ پس چیکار میکنی ؟
    _ نمیدونم ... هنوز باید ببینم کاری میتونم بکنم یا نه !
    ..............................


  7. Top | #7

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    803
    میانگین پست در روز
    0.84
    محل سکونت
    یه جای خوب !!!
    تشکر از کاربر
    4,021
    تشکر شده 117,308 در 856 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با صدای زنگ خونه از خواب پریدم ... سریع رفتم سمت اف اف ... نباید کسی بیدار میشد ...
    _ بله ؟
    _ خانوم رامش ؟
    _ بله ...
    _ یه بسته پستی دارید ...
    _ الان میام ..
    چادرمو برداشتم ... نگاهی به چهره خواب آلودم کردم ... رفتم دم در ... بسته رو گرفتم ... امضا کردم ... اومدم داخل ... چیزی روش ننوشته بودن ... سریع اومدم بالا ... چادرمو دراوردم .. خودمو رها کردم روی مبل ... بسته رو باز کردم ... یه سی دی بود ... و چندتا عکس ...
    دستام شل شدن ... کی این عکسا رو گرفته بود ... دستم رفت سمت سرم ... این عکسا ...
    _ کی بود اول صبحی ؟
    عکسا از دستم رها شدن ... دیگه چیزی نفهمیدم ....
    ............
    با احساس پاشیده شدن آب روی صورتم به خودم اومدم ...
    آیسان _ خوبی نیلو ؟
    اشکام راه باز کردن ... با عکسای روی زمین اشاره کردم ...
    _ اینا چی ان آیسان ؟
    بدون اینکه برگرده گفت : آروم باش ...
    بلند شد ... با فندکش اتیششون زد و انداخت توی سطل کنار تلوزیون ...
    بسته رو برداشت ... از توش یه کاغذ افتاد ... برش داشت ... نیم خیز شدم ...
    آیسان _ فکر نکن میتونی راحت از زیر اینا در ری !
    یه بار دیگه خوندش ... نگاهشو دوخت بهم ...
    _ اینا چی ان ؟!!!
    بغضم ترکید ...
    آیسان _ یکی میخواد اذیتت کنه !
    _ کی ؟!
    آیسان _ نمیدونم ... هیچی هم نیست ... نه شماره .....
    صدای تلفن خونه بلند شد ... بی اختیار بدنم شل شد ... یا خدااا ...
    آیسان با خونسردی رفت سمتش ... زد روی بلند گو ...
    آیسان _ بله ؟
    _ سلام خانوم الهی ...
    آیسان خشکش زد ... دستمو گرفتم به گوشه مبل و بلند شدم ...
    _ خوب هستید ؟ دوستتون چطوره ؟
    آیسان _ شما ؟
    _ همون کسی که اون بسته رو ارسال کرده ... خیلی عکسای جالبی توش بودن ...
    آیسان نشست روی یه صندلی ...
    آیسان _ چی میخواهید ؟ این چه مسخره بازی ایه ؟!
    _ دوستتون مُردن ؟!
    آیسان اخماشو کشید تو هم و گفت : جواب سوالم رو بدید ...
    _ من باید با دوستتون حرف بزنم .
    آیسان _ اون نیست .. بعدشم من بسته رو گرفتم ...
    صدای خنده اش بلند شد ...
    _ خانوم الهی ... خیلی بامزه و زرنگید !
    مکثی کردو گفت : میدونم الان کنارتون ایستاده ... گوشی رو بدید دستش ...
    بغضمو فرو خوردم ...
    _ چیکار داری با من ؟
    _ به به خانوم رامش ... خوب هستید ؟!
    _ حرفتو بزن !
    _ اوه ... اوه ... یکم اروم تر باشید خانوم ... همین اول راه نباید باهم دعوا کنیم ...
    _ سریع تر برو سر اصل مطلب ...
    _ آها ... اصل مطلب ... امشب ساعت 9 ... رستوران ( ... ) .... منتظرتونم ! البته خودتون تنهایی ... و راستی ... اصل عکسا و فیلما پیش منه ... به نفعتونه بیایید ... بدرود !
    و بوق اشغال ... زانوهام بی جون شدن ... نشستم روی زمین ...
    _ داره چه بلایی سرم میاد آیسان ؟ آه توحید گرفت منو ؟
    بغضم ترکید ... آیسان نشست کنارمو سعی میکرد آرومم کنه .
    .................


  8. Top | #8

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    803
    میانگین پست در روز
    0.84
    محل سکونت
    یه جای خوب !!!
    تشکر از کاربر
    4,021
    تشکر شده 117,308 در 856 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    گوشه شالمو میپیچوندم دور انگشتم ... نگاهی به گوشیم انداختم ...
    آیسان _ نیومد ؟
    _ من چه میدونم !
    گوشیمو برعکس کردم ... تا متوجه نشه آیسان به حرفامون گوش میده ...
    _ حرف نزینا !
    هیچی نگفت ... نفس عمیقی کشیدم ... مرده شورتو ببرن ... بیا دیگه ... !
    _ سلام !
    نگام چرخید سمت صاحب صدا ... با دیدن قیافه طرف مقابلم بی اختیار از جام بلند شدم ... برام آشنا بود ... زیادی هم آشنا بود ... !
    آروم نشستم روی صندلی ... همه ی نیرویی که تا یک ساعت پیش جمعش کرده بودم به یک باره تحلیل رفت ... باورم نمیشد ... من چه حدسا زده بود ... طرف مقابلم کی بود !
    نشست روی صندلی مقابلم ...
    _ چیزی سفارش ندادی ؟
    برگشتم سمتش ... نتونستم جلوی اشکامو بگیرم ...
    _ تو اینجا چیکار میکنی امیر علی ؟
    منو رو باز کرد ...
    امیر علی _ فکر نمیکردم یادت باشه منو !
    چشامو بستم ...
    _ هرحدسی میزدم الا تو ...
    چشامو باز کردم ...
    _ چرا لعنتی ؟!
    منو رو بست ... صداش پیچید توی رستوران ... امیرعلی بیتوجه به اطرافش گفت : من این سوالو باید ازت بپرسم زن دایی !
    بغضم ترکید ...
    امیر علی _ خیلی کثافتی ... خیلی ... !
    همه داشتن با ما نگاه میکردن ... از جام بلند شدم ...
    _ بریم خونه ... اونجا حرف میزنیم .
    گوشیمو برداشتم ...
    _ آیسان ؟
    صداش به سختی به گوشم رسید ... اونم شوکه شده بود ...
    _ نازلی رو ببر خونتون ... کلید دارم ...
    اشکامو پاک کردم ... گوشیمو گذاشتم توی کیفم ... داشت با نفرت نگام میکرد ... از رستوران اومدم بیرون ... ایستادم تا بیاد ...
    _ ماشینت کجاست ؟
    امیر علی _ خونه تو نمیام ... بریم پارک ... تمیز تره !
    چشامو بستم ... حقم بود !پشت سرش راه افتادم ... حتی سوار ماشینشم نکرد منو ... من نجس بودم ؟!
    ............
    نشست روی صندلی ... پاشو انداخت روی پاش ... عین توحید ! نگاهمو دوختم بهش ... موهاش خرمایی بود ... ولی الان خیلی کوتاه بود و نمیشد تشخیص داد چه رنگیه ... بدتر از سربازا ! ... چشمای قهوه ای ... ته ریش هم گذاشته بود ... کم نداشت از یه سرباز ... شایدم رفته بوده سربازی !!! البته فکر نمیکنم ... بیستو هفت سال سن داشت ... سربازی کجا بود !!!؟
    امیرعلی _ ارزیابیتون تموم شد زن دایی ؟!!!
    بی توجه به حرفش نشستم روی نیمکت روبروییش ...
    امیر علی _ خب ؟
    نگاهمو بهش دوختم ...
    _ تو میخواستی حرف بزنی !
    امیر علی _ فقط میخواستم چند کلمه بهت بگم ...
    منتظر نگاش کردم ...
    امیرعلی _ اولش میخواستم تحویلت بدم ... عارم میشد از اینکه یه روزی با داییم بودی ... ولی الان ......
    از این مکثش قلبم فروریخت ..
    امیر علی _ پیشنهاد بهتری دارم !
    نگاهمو بهش دوختم ...
    امیرعلی _ با یه مدت بازی کردن چطوری زن دایی ؟
    قلبم ریخت ... برعکس توحید بقیه خونواده اش کینه ای بودن ... الان ... میخواست چیکار کنه ؟
    _ منظورت چیه ؟
    بلند شد ...
    امیر علی _ چهارماه باید صیغه من بمونی !
    خشکم زد ... چی ؟!!!
    بلند شدم ..
    _ چی گفتی تو ؟!
    دوباره تکرار کرد حرفشو ... من یعنی اینقدر خراب بودم ؟!
    _ راجبم چی فکر کردی امیر علی ؟
    امیر علی _ من اصولا راجب کسی فکر نمیکنم ... مخصوصا درمورد جنسای دسته دوم !
    این اون امیر علی نبود ... اون امیر علی مرده بود ... من از این میترسیدم ...
    _ تو داری به من ....
    نتونستم ادامه بدم ... با بغض نالیدم : تو از توحید خجالت نمیکشی ؟! چجوری میخوای تو روش نگاه کنی ؟
    با خشم برگشت سمتم ... زل زد توی چشمام و گفت : تو کشیدی که من بکشم ؟! وقتی توحید زنده بود تو با یکی رابطه داشتی ... بعد به من میگی ؟!
    حرف راست بود ... حرفی نداشتم بگم ...
    امیرعلی _ برای من ادای آدمای خوبو درنیار ...
    گوشیشو از توی جیبش دراورد بهم یه تک زد ... شماره مو داره !
    امیرعلی _ شماره مه ... تا فرداشب فرصت داری ... یا قبول میکنی یا من اون عکسا و خیلی های دیگه رو تحویل میدم !
    و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه رفت ...
    .......................

    نگاهمو به آیسان دوختم ... منتظر بودم اون یه راهی پیش روم بزاره ... ولی اونم مثل من هنگ کرده بود ...
    آیسان _ واقعا این امیر علیه خواهرزاده توحیده ؟!!!
    _ واااای آیسان ... چرا اینهمه میپرسی ؟
    آیسان _ آخه هیچ کدوم از کلماتش شبیه چیزایی نبودن که تو راجب توحید میگفتی ... میگن حلال زاده به داییش میکشه ولی .......
    _ چه خاکی باید تو سرم بریزم ؟!! اگه قبول نکنم حکم اعداممو صادر میکنن ... بعد نازلی .....
    بغضم ترکید ... خدایا ... غلط کردم ... خودت یه راهی پیش روم بزار ...
    آیسان _ فقط چهارماه نه ؟
    برگشتم سمتش ....
    _ هرکس دیگه ای بود به راحتی قبول میکردم ... ولی اون ... !
    آیسان _ چاره ی دیگه ای هم داری مگه ؟!
    _ نه !
    نشست کنارم ... آروم گفت : بخاطر نازلی ... بخاطر اینکه زندگی اون خراب نشه ...
    _ ولی توی این چهارماه ....
    آیسان _ نمیتونه بلایی سرت بیاره ... خودم پشتتم ... اگه بخواد کاری کنه ماهم آبروشو میریزیم نه ؟
    نگاش کردم ... جدی بود ... آروم توی بغلش فرو رفتمو گفتم : تنهام نزار ...
    آیسان _ حالا پاشو بهش زنگ بزن ...
    آروم بلند شد ... شماره شو گرفتم ... روی ایفون بود ... چهار تا بوق خورد ... صدای گرفته اش پیچید توی سالن : چیه ؟
    _ چاره ای جز قبول کردن ندارم ...
    امیر علی _ باشه ...
    و صدای بوق ممتد ... از اینکه اینجوری رفتار میکرد عصبی میشدم ...
    _ باید نشونش بدم یه مَن ماست چقدر کره داره !
    ......................
    صیغه رو خوند بینمون ... بلند شدم از سرجام ...
    _ بده !
    امیرعلی _ چیو ؟
    بلند شد ...
    _ همون چیزایی که بخاطرشون این صیغه کذایی رو خوندی !
    امیرعلی _ من پپه ام ؟!!!
    خشکم زد ...
    امیرعلی _ نه خانوم رامش ... اونقدرا زرنگ شدم که بدونم چیکار میکنم ...
    دستمو گرفتو از محضر بیرون کشید ... دستمو داشت خورد میکرد ...
    _ امیر ولم کن !
    پرتم کرد توی ماشینش ... خودشم سوار شد ... داشتم میترسیدم ... ماشینو روشن کرد ... راه افتاد ...
    امیرعلی _ تا وقتی که این چهارماه تموم نشه خبری از اون عکسا نیست ...
    _ بعد چجوری من تضمین داشته باشم که کاری نمیکنی ؟!
    پوزخندی زدو گفت : مجبوری مطمئن باشی ...
    لبمو به دندون گرفتم ... لعنتی ... جلوش کم میوردم ... !
    .....................
    جلوی خونه ام ایستاد ... پیاده شدم ... اونم پیاده شد ...
    _ میخوای بیای بالا مگه ؟
    هیچی نگفت ... درو باز کردم ... خوشم نمیومد ازش ... بدون اینکه توجهی بهش داشته باشم جلوتر ازش رفتم بالا ... درو باز کردم ...
    آیسان _ نیلو تویی ؟
    کلیدو انداختم روی اپن و گفتم : آره !
    رفتم توی آشپزخونه ... یه لیوان آب برداشتم و گفتم : خوابه نازلی ؟
    امیرعلی همونجا کنار در ایستاده بود ... ای جان ! بچه ام میترسه بشینه ...
    رفتم سمت اتاق ... آیسان داشت با نازلی بازی میکرد ...
    آیسان _ چی شد ؟
    _ هیچی اومد !
    آیسان برگشت سمتم ...
    آیسان _ اومد ؟!!!
    _ الان کنار در ایستاده ... داره استخاره میندازه بیاد داخل یا نه !
    آیسان سریع بلند شد و گفت : من میخوام ببینمش ...
    نازلی رو بغل کردم ... اومدم بیرون ... آیسان هم اومد بیرون ... امیرعلی روی یه صندلی کنار اپن نشسته بود ...
    آیسان _ سلام ...
    نگاه امیرعلی چرخید سمت آیسان ... سرشو انداخت پایینو گفت : سلام ...
    نگام چرخید سمت آیسان ... یه تاپ بندی قرمز تنش بود ... بی اختیار زدم زیر خنده ... آیسان گنگ نگام میکرد ... به تاپش اشاره کردم ... با اینکه ازش بعید بود ولی رفت تا عوضش کنه ... نازلی رو گذاشتم روی اپن ...
    امیرعلی _ بچه کیه ؟!!!
    غذای نازلی رو گذاشتم جلوش ... دستشو آورد جلو تا سهمی ببره که کشیدمش عقب ...
    امیرعلی _ بچه کیه ؟؟؟!
    عصبانی شده بود ... خونسرد بهش چشم دوختمو گفتم : بچه کی باید باشه مثلا ؟! بچه منه دیگه !
    به وضوح دیدم جا خورد ...
    امیرعلی _ چی ؟!!!!
    _ درسته آقا ... دختر منو توحیده ... خیلی حرف عجیبی زدم ؟ مگه خبر نداشتی توحید بچه داره ؟!!! مگه حاجی بهتون نگفته بود !؟!
    امیرعلی بلند شد ... صداش داشت میرفت بالا ...
    امیرعلی _ داری دروغ میگی ... اونم یه توله ای که .............
    نفهمیدم چجوری ظرف شیشه ای رو بلند کردم و پرت کردم سمتش ... صدای برخورد شیشه روی زمین و شکستنش باعث شد نازلی به گریه بیفته ... بغلش کردمو رفتم بیرون از آشپزخونه ... روبروی امیرعلی ایستادم ... با خشم زل زدم توی چشاش ...
    _ برام مهم نیست چه فکری راجبم میکنی ... برام مهم نیست تو و اون خونواده ات راجب منو توحید چه فکرا میکردید ... این بچه بچه ی توحیده .... این دختر توحیده ...
    امیرعلی _ از کجا مطمئنی ؟!
    _ بیشعور عوضی ... موقعی که دعوا راه افتاده بود من حامله بودم ... من بچه ی توحیدو توی شکمم داشتم ...
    امیرعلی پوزخندی زدو گفت : چه معلوم همون موقع ........
    دستمو بردم بالا و خوابوندم توی صورتش ... حتی از توی ته ریشش هم میتونستم سرخی جای انگشتامو ببینم ...
    _ گمشو از خونه ام بیرون ... گمشو بیرون ...
    نازلی به هق هق افتاده بود ... به خودم فشارش دادم ...
    _ جانم مامان ... ببخشید ... تموم شد ... تموم شد عزیزم ...
    صدای بازو بسته شدن در باعث شد همونجا بشینم روی زمین ... بغضم ترکید ... خدااایا من چقدر بدبختم ؟!!!
    ............................


  9. Top | #9

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    803
    میانگین پست در روز
    0.84
    محل سکونت
    یه جای خوب !!!
    تشکر از کاربر
    4,021
    تشکر شده 117,308 در 856 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    آیسان _ باشه عزیزم ...
    ازش خداحافظی کردم ... نازلی رو توی بغلم فشردم ... رفتم سمت دیگه ی خیابون ... گوشه خیابون ایستادم ... موهام کشیده شد ... نازلی رو برگردوندم سمت خودم ... با لبخند بوسیدمش و گفتم : نکن مامان !
    صدای بوق ماشنینی توجهمو جلب کرد ... نگام چرخید سمتش ... شیشه اش اومد پایین ...
    _ بیا بالا !
    پوزخندی گوشه لبم نشست ... چند قدم از ماشینش فاصله گرفتم و برای تاکسی ای دست بلند کردم : دربست !
    ماشین جلوم ترمز کرد ... دستم کشیده شد ... صداشو کنار گوشم احساس کردم : نیلوفر بشین توی ماشین اون روی سگ منو بالا نیار .
    _ مثلا بالا بیاد چی میشه ؟!!!
    بازومو از دستش کشیدم بیرون ... رفتم سمت در ماشین که امیرعلی با عصبانیت به راننده تاکسی گفت : شما برید ... !
    مرده یه نگاه به من ... هی نگاه به امیرعلی کردو گازشو گرفت ... رفت ! برگشتم سمت امیرعلی ...
    _ دلت درد میکنه ؟!
    امیر _ برو سوار شو حوصله بچه بازی ندارم .
    _ منم حوصله توو جدو آبادتو ندارم ..................
    صورتم سوخت ... صورتم برگشت سمت نازلی ... پیشونیم خورد به سر نازلی ... زد زیر گریه ... بوسیدمش ....
    _ ببخشید مامان ....
    به خودم فشردمش و راه افتادم ... عوضی بیشعور !
    نازلی به هق هق افتاد ...
    امیر _ سوار شو نیلوفر .
    بازومو گرفت ... پسش زدم ...
    _ گمشو ...
    چنان بازومو فشرد که از درد ایستادم ...
    امیر _ مثل بچه آدم برو سوار شو .
    برگشتم سمتش ... نازلی چشم دوخته بود به کسی که دوبار اذیتش کرده بود ...
    _ من بچه آدم نیستم ... من یه هرزه ام ... چرا بهم دست میزنی ؟! چی از جونم میخوای ؟
    یه قدم رفتم عقب ...
    _ دست از سرم بردار ... بزار زندگیمو بکنم .
    و راه افتادم ... اینبار دنبالم نیومد ... تاکسی ای رو دربست گرفتم .. آدرسو دادم و نازلی رو خوابوندم روی پام ...
    _ خانوم ؟
    چشامو باز کردم ... کرایه رو دادم و پیاده شدم ... خوابم میومد شدید ... نازلی رو به سختی بغل کردم ... رفتم سمت در ... خواستم زیپ کیفمو باز کنم که کیفم افتاد .... لعنتی ... همونجور که نازلی رو چسبیده بودم نشستم تا کیفمو بردارم که یکی زودتر کیفمو برداشت ... نگام چرخید سمتش ... بی توجه به من دست کرد توی کیفم ... کلیدو کشید بیرون و درو باز کرد ... رفتم داخل ... درا رو باز کرد ... بی توجه بهش رفتم سمت اتاقم ... نازلی رو گذاشتم روی تخت ... روسریمو از سرم دراوردم ... رفتم سمت در تا درو ببندم که با دیدن امیر علی کنار در اخمام رفت توهم ...
    _ حالو حوصله بحث ندارم ... برو بیرون !
    یه قدم اومد جلو ...
    امیر _ اومدم دیدن زنم !
    از حرف آخرش قلبم ریخت ... این اون امیرعلی نبود .... واقعا تغییر کرده بود ...
    دکمه ای که باز کرده بودم رو بستم ... چرا ازش میترسیدم ؟! اینم یکی مثل بقیه مردا ... پوزخندی نشوندم گوشه لبم و از کنارش رد شدم ... میدونستم کپ کرده ... رفتم توی آشپزخونه ... زنگ زدم به فست فود شهرک ... واسم پیتزا بیاره .... بی توجه به اینکه امیرعلی اونجاست ... اون میرفت ...
    امیر _ واسه منم سفارش میدادی !
    _ چون میدونستم میری سفارش ندادم !
    امیر _ حالا دوباره زنگ بزن بگو واسه منم بیارن ... چون امشبو اینجام ...
    یه لیوان آب ریختم ...
    _ چیه نکنه مامان جونت بیرونت کرده ؟!
    کمی از آبم خوردم ...
    امیر _ نه ! با زنم بحثم شده ......
    آب پرید توی گلوم .... یهو به سرفه افتادم ... دستمو گرفته بودم گوشه یخچال و سرفه میکردم ... اونقدر سرفه هام بلند شد که نتونستم تحمل کنم و توی سینک عق زدم ... لعنتی !
    چشامو بستم ... آب زدم به صورتم ... دستمو کشیدم به صورتم و برگشتم ... خونسرد داشت با موبایلش بازی میکرد ... نفس عمیقی کشیدم ...
    _ تو زن داری ؟!
    بدون اینکه نگام کنه گفت : آره ...
    عصبی مشتی کوبیدم روی کابینت و داد زدم : عوضی ... تو زن داریو اومدی گیر دادی به من ؟!!!
    نگاهشو بهم دوختو گفت : اون دیگه به خودم ربط داره !
    سرخوردم روی زمین ...
    _ ای خداااا .... یه نفر چقدر میتونه عوضی باشه !؟!!
    امیر _ ببند دهنتو بابا ... میزنم صافش میکنم واست !
    _ بلند شو گمشو از خونم بیرون ...
    بلند شد ... اومد داخل ... خدایا حال ندارم باهاش بحث کنم .... چرا گم نمیشه از زندگیم بیرون ؟!!!
    زانو زد کنارم ... چونه مو گرفت توی دستش و گفت : هرکاری میکنم به خودم ربط داره ... فکر نکن با این قیلو قالا پا پس میکشم ... نه عزیزم ... کاری میکنم که آرزوی مرگ کنی ...
    و دستشو کشید روی صورتم ... دستشو خواستم پس بزنم که دستمو گرفت ...
    _ بهم دست نزن عوضی !
    امیرعلی _ نمیدونم توحید عاشق چی تو شده بود ؟!! بد دهن که هستی .... زشتم که هستی ... از چی تو خوشش اومده بوده !؟!!
    نگاهشو به لباسم دوخت و گفت : شاید یه چیزی این زیر پیدا کرده بوده که ما خبر نداریم ......
    با این حرفش زدم به سیم آخر ... چنان با زانو کوبیدم لای پاش که فکر کنم ناقص شد ... سریع بلند شدم ... زانومو گذاشتم پشت گردنش و موهاشو گرفتمو کشیدمش عقب و کنار گوشش گفتم : به تو ربطی نداره توحید عاشق چی من شده بوده ! همین الان گورتو گم میکنی وگرنه پلیسو خبر میکنم ...
    همونجور که از درد چشاشو بسته بود گفت : از پلیس منو میترسونی ؟! نکنه میخوای بگی شوهرم اذیتم میکنه ؟
    _ توئه عوضی هیچ نسبتی با من نداری !
    از خشم من استفاده کرد ... منو زد زمین ... خودش نشست روی شکمم ... دوتا دستامو گرفت ... سرشو اورد نزدیک صورتم ...
    امیر _ حالا تهدیدم کن ببینم عزیزم !!!
    پامو خواستم تکون بدم که توی یه لحظه دراز کشید روم وپامو قفل کرد با پاهاش ... دیگه صورتش چسبیده بود به صورتم ... نگاهشو به چشام دوخت ...
    امیر _ خیلی بده گیر بیفتی نه ؟
    صورتمو برگردوندم ... حیف نمیخوام بچه ام چیزیش بشه وگرنه میدونستم چیکار کنم باهات ... یه لحظه یه فکری زد به سرم ... صورتم چرخید سمتش ... لبامون با فاصله دو یا سه سانتی باهم بود ... بدون اینکه فکر کنم ازش متنفرم لبامو چسبوندم به لبش ... یه لحظه حس کردم شل شد ... فشارش با بازوهامو و پاهام کم شد ... بازومو از دستش کشیدم بیرون و انداختم دور گردنش ... آروم با لبش بازی میکردم .... و اونم بی حرکت نگام میکرد ... چشامو بستم ... باید کارامو میکردم ... پامو دور پاش حلقه کردم که به یک باره بهم فشار اورد و منو از خودش جدا کرد ... به لحظه نکشید از آشپزخونه رفت بیرون و بعد صدای بسته شدن در .......
    لبخندی نشست روی لبم ... نشستم ...
    _ هنوز منو نشناختی جناب امیرعلی خان !
    بلند شدم از سرجام ... صدای زنگ بلند شد ... رفتم سمتش ... با دیدن پسری که یه کلاه لبه دار قرمز روی سرش بود لبخندی زدم ... گشنه ام بود !
    .........................................


  10. Top | #10

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    803
    میانگین پست در روز
    0.84
    محل سکونت
    یه جای خوب !!!
    تشکر از کاربر
    4,021
    تشکر شده 117,308 در 856 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    آیسان همینجوری داشت نگام میکرد ... بیچاره هنگ کرده بود ...
    چاییمو سر کشیدم ... تلخ ... اینبار تلخیشو دوست داشتم ...
    آیسان _ بگو جان من !
    _ اَه آیسان ... بابا مگه چی گفتم ؟!!! امیرعلی زن داره ... همین .
    نفس عمیقی کشید و گفت : این دیگه چه کثافتیه !
    خندیدم ... با تعجب نگام کرد ...
    _ فکر کرده میتونه بهم نزدیک شه ! فکر میکنه ازش میترسم ...
    آیسان آروم گفت : اگه دفعه دیگه کم نیاره ... اگه .......
    _ هیچ غلطی نمیتونه بکنه ... میدونم ...
    آیسان _ میترسم .....
    _ بیخیال بابا ... اونم یکی مثل بقیه ...
    لبخندی نشست گوشه لبم ... اینم یکی بود مثل بقیه ... ولی بازی کردن با این جذاب تر بود ...
    ………………………
    یه هفته ای بود ازش خبری نشد ... خیالم راحت شده بود ولی نه اونقدری که بیخیال قضیه بشم ... باید یه کار اساسی میکردم ... کاری که واقعا ارزش داشته باشه ... شماره آیسان رو گرفتم ... از وقتی با حسام دعواش شده بود خونه نشین شده بود ... بعد از چندتا بوق جواب داد : هوم ؟
    _ سلام ...
    آیسان _ سلام ... خوبی ؟ نازلی خوبه ؟
    _ آره ...
    صدای ملچ مولوچش میومد ...
    _ آیسان ! یه دقیقه ول کن اون خوردنو کارت دارم .
    آیسان _ اینقدر ضایع میخورم ؟
    _ بدتر از ضایع ... خب ...
    آیسان _ سرو پا گوشم ... بفرما .
    _ آیسان به فکرم زده یه کاری کنم ... یه فکر دارم که خیلی عالیه فقط به کمکت احتیاج دارم ..
    آیسان _ هرکاری بتونم میکنم .
    _ خب ... نگا میخوام به امیرعلی نزدیک بشم ... میخوام تا جایی پیش برم که باهام ...
    حرفمو قطع کرد : نیلو معلومه چیکار داری میکنی ؟ زده به سرت ؟!
    _ نه نزده به سرم ... توکامل گوش کن .
    ادامه دادم : میخوام باهاش رابطه داشته باشم ... میخوام از رابطه هامون عکس بگیرم و نشون زنش بدم ........
    صدای ملچ مولوچ آیسان قطع شد ... لبخندی روی لبم نشست ... الان خشکش زده احتمالا ...
    آیسان _ دیوونه ای تو ؟
    _ نه !
    آیسان _ دختر تو زده به سرت ... برو بزار لواشکمو بخورم !
    با اعتراض گفتم : آیسان جدی دارم حرف میزنم ..
    آیسان _ بابا چی چیو جدی حرف میزنی ؟! میدونی هم زندگی اونو خراب میکنی هم امیرعلی میکشتت ؟
    _ اون چجوری منو میچزونه ... منم میخوام حالشو اساسی بگیرم ... پایه ای ؟
    آیسان _ مطمئنی ؟
    _ آره .
    صدای نفس عمیق کشیدنش اومد ...
    آیسان _ چیکار کنم دیگه دل رحمم ...
    لبخندی نشست روی لبم ....
    آیسان _ من باید چیکار کنم ؟
    _ اول از همه باید ببینی زن این وجود خارجی داره یا نه ! بعدش آدرس خونش و محل کار دختره رو پیدا کن ...
    آیسان _ بعدش ؟
    _ تو فعلا اینکارو بکن ... بقیه مال منه ... بعدش فامیل امیر علی رهاورده ...
    آیسان _ مراقب باش نیلو ...
    _ کارمو بلدم عزیزم ... خداحافظ !
    و قطع کردم ... از روی مبل بلند شدم ... رفتم سمت حموم ... تا نازلی خوابه یه دوش باید میگرفتم ...
    ...................
    موهامو خشک میکردم که صدای تلفن بلند شد ... خم شدم و از روی میز برش داشتم ... آیسان بود ...
    _ جونم ؟
    آیسان _ درسته ... زن داره ... تازه پدرزنشم کله گنده است ... یه تاجر فرشه ... وضعشونم خیلی خوبه ... بعدش ... یه داداش داره ... یه خواهر داشته که الان کاناداست ...
    _ آیسان ؟
    آیسان _ ها ؟
    _ خودشو میخوام نه خونواده شو !
    آیسان _ آها ... سها تهرانی ... 22 سالشه ... کاری نمیکنه ... رشته دانشگاهیش مترجمی زبان فرانسه بوده ...
    _ آدرسو پیدا کردی ؟
    آیسان _ آره ...
    _ خوبه ... بعدش تو چجوری توی نیم ساعت پیدا کردی ؟
    آیسان _ ما اینیم دیگه ....
    _ من سر از کارای تو دربیارم هنر کردم .... حالا آدرسو بده ...
    گفت ... نوشتم ... ازش تشکر کردمو قطع کردم ... حالا که مطمئن شدم باید نقشه مو عملی میکردم ... موهامو با کلیپس بستم بالا ... گوشیمو برداشتم یه اس به امیرعلی دادم : میتونی بیای اینجا ؟
    متنفر بودم که اول پیش قدم بشم ولی بازم لازمش داشتم ...
    گوشیمو گذاشتم روی اپن ... باید یه فکری واسه غذا میکردم ... یخچالو باز کردم ... هوس لازانیا کرده بودم ... موادشو گذاشتم بیرون ... صدای لرزیدن گوشیم روی سنگ اپن اومد ... برش داشتم ... پیام از امیرعلی ...
    _ چیکار داری ؟
    _ کارت دارم ...
    گوشی رو گذاشتم روی اپن ... شروع کردم به پختن غذام ... حین پختن نگاهی به گوشیم مینداختم ... جواب نداده بود .. به درک !
    ظرف لازانیا رو گذاشتم توی فر ... رفتم طرف اتاق تا لباس بپوشم که صدا زنگ خونه بلند شد ... رفتم سمتش ..
    _ کیه ؟
    _ منم !
    امیرعلی بود ... باز کردم ... رفتم توی اتاق ... لباسمو با یه تیشرت آستین کوتاه و یه شلوارک سیاه عوض کردم ... اومدم توی حال ... نشسته بود روی مبل ...
    _ سلام .
    برگشت سمتم ... بدون اینکه نگاهی بهم بندازه گفت : زود کارتو بگو میخوام برم !
    رفتم سمت آشپزخونه ... نگاهی به لازانیا کردم و گفتم : غذا میخوریم بعدش میگم .
    برگشتم سمتش ... بلند شد ... خواست بره سمت در که سریع دویدم سمتش ... بازوشو کشیدم ... ایستاد ...
    _ کجا میری ؟
    برگشت سمتم ... بازوشو از توی دستم بیرون کشید ... با عصبانیت گفت : حوصله مسخره بازی هاتو ندارم ... کارتو سریع بگو ..
    وضعیت قرمز بود ... حالا چیکار داشتم ؟!!؟! خودمم نمیدونستم ... آها ...
    _ لوس !
    نگام افتاد به چشمای پر از خشمش ...
    _ میخواستم یه چیزی بپرسم ...
    دست به سینه ایستاد که یعنی منتظرم ...
    _ الان صیغه کردیم من باید چیکار کنم ؟ من خرجمو به دست میوردم ... حالا با اومدن تو و این صیغه نمیشه ...
    امیرعلی _ شماره حسابتو بده ... واست پول میریزم ...
    _ همین ... میخواستم بگم نمیخوام تو واسم پول بریزی ... میخوام برم سر کار ...
    امیرعلی _ چه کاری ؟
    _ اونش دیگه به خودم ربط داره ...
    درست مثل حدسی که زده بودم عصبانی شد ... سرشو اورد نزدیک ... مثلا ترسیدم یکم رفتم عقب ... صورتشو موازی با صورتم نگه داشت و گفت : از اون روزی که اون صیغه خونده شد ... همه کارای تو به منم ربط پیدا میکنه !
    _ اِ ؟! راست میگی ؟ پس اینجوری باشه که من باید به خیلی ها جواب پس بدم !
    الان حس میکنم باید یه سیلی بزنه ولی برخلاف تصورم چونه مو گرفت ... محکم فشار داد و گفت : درحال حاضر باید به یه نفر جواب پس بدی و اون منم ...
    چونه مو ول کرد ... و گفت : و درضمن اینو یادت باشه ... برام فرقی نمیکنه چیکار میکنی یا با کی هستی ! فقط میخوام زجرت بدم ... و این زجر دادن هم به یه سری چیزا نیازمنده ...
    نگاهی به اطراف کردو گفت : کلید اضافه نداری ؟
    لبخندی ری لبم نشست ... خوب بود ... دادن کلید اضافه بهش خوب بود ! رفتم توی اتاق ... از توی کشو تنها کلید اضافه ای که داشتم رو اوردم ... دادم بهش و گفتم : تنها کلیدمه ها ... گم نکنی ... !
    لبخندی زد و گفت : باشه !
    لبخندش واسم گنگ بود .. رفتم سمت آینه کنار در ... از اونجا کلیدمو برداشت ... قبل از اینکه مغزم آنالیز کنه رفت بیرون ... و صدای چرخیدن کلید اومد ... و بعدش صدای بسته شدن نرده پشت در ... خشکم زد ... این الان واقعا چیکار کرد ؟!!!
    سرمو کمی اونور اینور کردم تا بتونم هضم کنم موضوع رو که با صدای فر تازه فهمیدم قضیه چیه !!!! گوشیمو برداشتم ... شماره شو گرفتم و فر رو خاموش کردم ... به دو بوق نکشیده جواب داد : بله ؟
    داد زدم : بیشعور عوضی معلومه چیکار کردی ؟!!!
    امیرعلی _ اولا درست حرف بزن ... ثانیا خواستم نشونت بدم از این به بعد باید چیکار کنی ...
    صدای گریه ی نازلی بلند شد ...
    _ بهت اخطار میدم ... پا رو دمم نزار ...
    امیرعلی _ باشه خانوم خره !
    و قطع کرد ... با حرص گوشیمو پرت کردم روی اپن و رفتم توی اتاق ... نازلی رو برداشتم ... همونجور که داشتم نازلی رو میخوابوندم روی پام تا بهش شیر بدم به امیرعلی فحش میدادم ...
    .............................

    _ مرض ندارم که الکی بگم زندونیم کرده توی خونه ...
    آیسان _ بخدا این سالم نیستا ! مگه چیکارش کردی ؟!
    _ هیچی بابا ...
    تموم حرفامونو گفتم بهش ... آیسان با حرص گفت : توهم کرم داریا !!! مگه نگفتی میخوای بهش نزدیک شی ؟
    _ بابا به من چه ... فکر میکردم میتونم از این راه برم جلو !
    آیسان _ باید یه راهه دیگه پیدا کنی ... بودنش زیاد خوب نیست .
    _ باشه ... فعلا .
    قطع کردم ... کمی از غذامو خوردم ... نشستم جلوی تلوزیون ... از دستش حرصی بودم ولی باید یه راهی پیدا میکردم ...
    ................................
    چشامو آروم باز کردم ... چرخیدم ... هوا یکم سرد بود ... پتوی روی نازلی رو درست کردم ... دستمو به صورتش کشیدم ... چقدر داغ بود ! سریع نشستم ... به شکمش دست زدم ... داشت میسوخت توی تب ... سریع لباسمو پوشیدم ... بغلش کردم ... باید میبردمش بیمارستان ... رفتم سمت در ... چرخیدم تا کلیدو از کنار آینه بردارم که همه چی یادم اومد .... لعنتی ... بی اختیار زدم زیر گریه ... باید چیکار میکردم ؟! نازلی رو گذاشتم روی مبل ... یه ظرف آب و یه دستمال اوردم ... باید پاشویه اش میکردم ... شماره امیرعلی رو گرفتم ... به درک ... خواب باشه ... بچه ام مهمتر از همه چیزه ... بعد از شیش هفتا بوق صدای خواب آلودش پیچید توی گوشم ...
    _ چته ؟
    _ نازلی حالش بده ... باید ببرمش بیمارستان ..
    _ خب ببر به من چه ؟!!!
    _ دیوونه کلیدا دست توئه ...
    _ این کلکا قدیمی شده ...
    دیگه نتونستم تحمل کنم ... داد زدم : عوضی نفهم ... میگم حال بچه ام خوب نیست باید ببرمش بیمارستان بعد تو میگی کلک میزنم ؟
    با دادم نازلی چشاشو باز کردم ... بیچاره نای گریه کردنم نداشت ... گوشی رو انداختم کنارم ..
    _ جانم مامان ... خوب میشی ...
    دستمالو کشیدم روی صورتش ... دوباره خیسش کردم ... فشردم ... آبش ریخت .... گذاشتم روی شکمش .. لبمو چسبوندم به گونه اش ... محکم بوسیدمش ...
    _ بخدا دیگه مراقبتم ... فقط تو خوب باش ... دیگه قول میدم همه حواسم به تو باشه ...
    اشکام میومدن پایین ... چیکار میتونستم بکنم ؟!
    _ خدایا کمکم کن ... نزار بچه ام چیزیش شه ..
    تند تر شروع کردم به خیس کردن بدنش ... گونه های خودمم خیس میشد ... با هربار کشیده شدن دستم روی بدن داغش ...
    نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای چرخیدن کلید نگام چرخید سمتش ... با دیدن امیرعلی بغضم شکست ... خدایا ممنون ... سریع بلندش کردم ... رفتم سمت در ... با دیدن وضعم فهمید حال بحث ندارم ... پشت سرم اومد ... نمیخواستم سوار ماشینش شم ... ولی اون زودتر درو باز کرد ... سوار شدم ... اونم بی هیچ حرفی رفت سمت یه بیمارستان .... آروم دست میکشیدم روی بدن داغ نازلی ... چشاش بسته بود ... و تکون خوردنای شکمش یه جورایی بهم قوت قلب میداد ... به محض رسیدن سریع از ماشین پریدم پایین ... پله ها رو دوتا یکی رفتم بالا ... رفتم سمت اورژانس ... یه پرستاری از توی یه اتاق دراومد ... بی اختیار گفتم : خانوم تروخدا کمکم کنید ...
    پرستاره برگشت سمتم ... با دیدن وضع داغونم دوزاریش افتاد ... سریع بچه رو ازم گرفت و رفت توی یه اتاق ... به لحظه نکشیده اتاق پر شد از دکتر و پرستار و منو بیرون کردن ... نشست کنار در ... تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که دعا کنم خوب شه ... با اینکه میدونستم خدا اصلا دعا های منو نمیشنوه !
    ........................
    گذاشتن برم داخل ... رفتم توی اتاق ... نشستم کنار تختی که نازلی روش بود ... صورتشو غرق بوسه کردم ... اشکام بی هیچ وقفه ای پایین میومدن ... دست کوچیکشو گرفتم توی دستام و آروم گفتم : اگه چیزیت میشد جواب توحیدو چی میدادم ؟
    سرمو گذاشتم کنارش ... نگام افتاد به امیرعلی که کنار در بود ... ازش متنفر بودم ... دیوونه ی عوضی ... از جام بلندشدم ... میخواستم از دستش راحت شم ولی نه به قیمت این تموم شه که اتفاقی برای نازلیم بیفته ... روبروش ایستادم ... دستمو گرفتم سمتش و گفتم : کلیدا !
    تکیه شو به دیوار داد و با لحن مسخره ای گفت : کلید ؟ راست میگی ؟
    _ روانی .. بخاطر کار تو نزدیک بود بچه ام بمیره !
    امیرعلی _ حالا که میبینی نمرده !
    _ کلیدا رو بده ... وگرنه مادرتو به عزات میشونم ..
    سرشو اورد جلو ...
    امیرعلی _ واقعا ؟
    حرصم میگرفت ... از این خونسردیش حرصم میگرفت ...
    _ کاری نکن که زندگیتو خراب کنم ... کاری نکن که زندگیت با سها تهرانی خراب شه !
    خشکش زد ... نگاهشو توی چشام دوخته بود .... ابروهاش توی هم گره خورد ...
    امیرعلی _ تو چه غلطی کردی ؟
    _ هنوز کاری نکردم ولی اگه مشکلی واسم ایجاد کنی کاری میکنم کارستون !
    امیرعلی _ تو کاری نمیکنی ... عکسات دست منه !
    پوزخندی زدم ...
    _ زیاد مطمئن نباش ... حالا کلیدا رو بده !
    نمیدونم چی توی نگام دید که دست کرد توی جیبش و کلیدا رو دراورد ... کلید خودمو داد بهم و گفت : اون یکیش پیش من میمونه !
    بی تفاوت برگشتم سمت نازلی .. کلیدو گذاشتم توی جیبم ...
    _ حالام میتونی تشریفتو ببری !
    صدای قدمهای پر از حرص یه نفر نشون از رفتن امیرعلی رو میداد ... لبخندی روی لبم نشست ... من زرنگ تر از اونم !
    .........................


صفحه 1 از 8 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان باور | lotussss کاربر انجمن
    توسط lotussss در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 47
    آخرین نوشته: 1393,04,20, ساعت : 17:57

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •