تور


نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 28
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1388,08,01
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    نوشته ها
    12
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر از کاربر
    0
    تشکر شده 293 در 10 پست

    پیش فرض بانوان عمارت میسالونگی | کالین مک کالو | نیمه اسکن

    بانوان عمارت میسالونگی آخرین اثر کالین مک کالو نویسنده کتاب پرنده خارزار است که توسط طاهره صدیقیان ترجمه شده و انتشارات روشنگران و مطالعات زنان آن را چاپ کرده است.
    وقایع داستان در اوایل 1900 میلادی در شهر کوچک بایرون و در دامنه کوهستان آبی استرالیا اتفاق می افتد.
    کتابی که کمتر شناخته شده ولی واقعاً ارزش خواندن را دارد چون به اراده و جنبه های پر ارزش زنانه بسیار زیبا پرداخته است.
    گویی میان باغ


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,08,01
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    نوشته ها
    12
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر از کاربر
    0
    تشکر شده 293 در 10 پست

    پیش فرض Re: بانوان عمارت میسالونگی، نوشته کالین مک کالو

    خانم دروسیلا رایت از خواهرش پرسید: اوکتاویا، می تونی به من بگی چرا هیچ وقت اقبال به ما رو نمی آره؟ سپس آهی کشید و اضافه کرد: ما به یک شیروانی تازه احتیاج داریم.
    دستان دوشیزه اوکتاویا هرلینگ فورد روی پاهایش افتاد و سرش را تکان داد و به طرز حزن انگیری آه خواهرش را پاسخ داد: وای خدای من مطمئنی؟
    - دنیس مطمئنه
    از آن جا که بردرزادۀ آنها دنیس هرلینگ فورد، صاحب فروشگاه آهن آلات، در زمینه لوله کشی و سرب کاری بسیار موفق بود، حرف او در چنین مواردی حکم قانون را داشت.
    -قیمت شیروانی جدید چقدره؟!یعنی تمام اون باید عوض بشه؟ نمی تونیم فقط قسمتهای پوسیده اش را عوض کنیم؟
    -دنیس می گه حتی یک تکه آهن که ارزش نگهداشتن داشته باشه باقی نمونده؛ بنابراین، متاسفانه پنجاه پوند برامون خرج بر می داره
    سکوت غم انگیزی برقرار شد، هر یک از خواهرها به دنبال راهی برای به دست اوردن هزینه های ضروری می گشت. آنها روی نیمکتی که از موی اسب پر شده بود، نشسته بودند. نیمکتی که روزهای بهروزی خود را در سال هایی آنچنان دور گذرانده بود که کسی آن را به یاد نمی آورد.
    خانم دروسیلا رایت حاشیه یک پارچه کتانی را با مهارت و هنرمندانه ژوردوزی می کرد و دوشیزه اوکتاویا هرلینگ فورد سرگرم قلاب دوزی بود. کارش را به همان زیبایی و ظرافت ژوردوزی انجام می داد. سومین شخص درون اتاق گفت: ما می تونیم از پنجاه پوندی که پدرم هنگام تولد برام توی بانک گذاشته بود استفاده کنیم.
    او می خواست این حقیقت را که حتی یک پشیز از پول تخم مرغ و کره را پس انداز نکرده بود جبران کند. او نیز به کاری مشغول بود، بر روی چهارپایه ای ک.تاه نشسته بود و با قیطان و یک کلاف نخ زرد تور می بافت، انگاشتنش با کفایت هرچه تمتم تر حرکت می کرد و کارش را با کهارتی که به توجه و فکر نیازی نداشت انجام می داد. دروسیلا گفت: متشکرم ولی قبول نمیکنم.
    و بدین ترتیب تنها تبادل کلامی در طی دو ساعت کار بعدازظهر جمعه پایان یافت زیرا هنوز مدتی نگذشته بود که ساعت دیواری راهر.
    و چهار ضربه نواخت. در حالی که ارتعاش آخرین ضربه هنوز در فضا مانده بود، خانم ها بنابر عادت همیشگی هنرهای خود را کنار گذاشتند. هر یک از آن ها کار خود را در کیسه های پشمی مشابه هم قرار دادند و بعد آن را در قفسه قهوی ای رنگ و از شکل افتاده ای در زیر پنجره گذاشتند. این جریان هرگز تغییر نمی کرد. هر روز ساعت چهار بعدازظهر، دو ساعت کار دستی در اتاق نشیمن پایان می یافت و دو ساعت کار بعدی –اما از نوع دیگر- آغاز می شد. دروسیلا به طرف ارگ که تنها گنجینه و وسیلۀ لذت او بود می رفت و اوکتاویا و میسی به سوی آشپزخانه روانه می شدند تا شام شب را آماده کنند و کارهای خارج از خانه را به انجام رسانند.
    هنگامی که مانند سه مرغ در درگاه ایستاده بودند، تشخیص دروسیلا و اوکتاویا به عنوان خواهر آسان بود. هردو بلند قد بودند، با چهره هایی بی رنگ، استخوانی بود و کشیده. در حالی که دروسیلا خوش بنیه و عضلانی بود، اوکتاویا به خاطر بیماری مزمن استخوان، درهم پیچیده و ترشرو به نظر می رسید؛ میسی در بلندی قد با آن ها شریک بود، گرچه نه به اندازۀ آنها، زیرا نسبت به 183 سانتی متر قد خاله اش و 189 سانتی متر قد مادرش، فقط 175 سانتی متر قد داشت، اما در هر چیز دیگری به آنها نمی مانست، زیرا به همان اندازه که آنها سفید بودند او سبزه بود، در صورتی که سینه های انها برجسته بود سینه او تخت، و به همان اندازه که اجزای صورت آنها بزرگ بود، طرح چهره او ظریف می نمود.
    آشپزخانه بزرگ و خالی در پشت سالن تیره و تار مرکزی قرار داشت، دیوارهای قهوه ای چوبی آن با دیگر اجزای دلگیر خانه شریک بود، اوکتاویا در حالی که پیش بند بزرگ قهوه ای خود را می بست تا هنگام آشپزی از لباس قهوه ای رنگش محافظت کند، گفت: قبل از این که برای چیدن لوبیا بری بیرون، سیب زمینی ها را پوست بکن میسی!
    هنگامی که میسی سه سیب زمینی را- که گمان می رفت برای شام شان کافی باشد پوست می کند، اوکتاویا زغال های درون کورۀ اجاق سیاه و آهنی را که جلوی سرتاسر دودکش آشپزخانه را گرفته بود، به هم زد و چوب تازه به آن افزود و هواکش را تنظیم کرد تا جریان هوا بیشتر شود، سپس کترس بزرگ آهنی را روی آن گذاشت تا جوش بیاید. چند لحظه بعد در حالیکه بیرون می آمد پاکت قهوه ای رنگی را که ته آن سوراخ بود نشان داد که دانه های جو صحرایی مانند دانه های متورم برف از آن بر زمین می ریختند. او فریاد برآورد: وای خدایا! این جا را نگاه کن!موش!
    میسی با بی علاقگی گفت: نگران نباشیدن. امشب تله موش میذارم. سپس سیب زمینی ها را در یک قابلمه پرآب گذاشت و کمی نمک به آن افزود.
    - تله موش امشب، صبحانه فردای ما را آماده نمی کنه، برای همین مجبوری به مادرت بگی باید برای خرید مقداری جو به مغازۀ دایی ماکس ول بری
    میسی که از جو صحرایی متنفر بود، گفت: نمیشه برای یک بار بدون حلیم سر کنیم؟
    - توی زمستون؟! اوکتاویا طوری به میسی خیره شد که گویی او دیوانه شده است.
    یک کاسۀ بزرگ حلیم خوب ارزون تموم میشه، ضمناً تمام روز تو را راه می بره. حالاا به خاطر خدا عجله کن.
    صدای ارگ در اتاق پذیرایی کرکننده بود. دروسیلا به طرز وحشتناکی نوازنده بدی بود و کسی هم غیر از تعریف چیزی به او نگفته بود، اما نواختن به این هنجاری نیاز به تمرینات سخت داشت، بنابراین از ساعت چهار تا ساعت شش بعدازظهر تمام روزهای هفته دروسیلا تمرین می کرد. علتی وجود داشت که هر یکشنبه، بی استعدادی خود را به جماعت هرلینگ فورد در کلیسای انگلستان شهر بایرون تحمیل می کرد؛ خوشبختانه هیچ یک از اعضای خانوادۀ هرلینگ فورد ذوق موسیقی نداشتند، بنابراین همۀ انها گمان می کردند که موسیقی مراسم مذهبی آن ها به اندازۀ کافی مناسب است.
    میسی به داخل اتاق خزید، نه اتاقی که در آن کاردستی انجام می دادند، بلکه اتاقی که برای موقعیت های مهم نگهداری می شد و ارگ نیز در آنجا می زیست، آنجا دروسیلا با کمر راست، چشمان بسته، سر یک وری و دهان جمع نشسته بود و با حداکثر سر و صدای رعدآسا، مانند شوالیه ای نیزه به دست که بر رقیب خود حمله میبرد، به باخ یورش برده بود.
    - مادر؟
    این آهسته ترین زمزمه بود، رشته ای باریک در مقایسه با طنابی فولادی. دروسیلا چشمانش را گشود و سرش را برگرداند، بیشتر حالت تسلیم داشت تا خشم.
    - بله
    - متاسفم که مزاحم شدم، ولی مقداری جو لازم داریم، قبل از اینکه دایی ماکس ول مغازه اش را تعطیل کنه. موش توی پاکت رفته بود.!
    دروسیلا آه کشید: پس کیف پولم را بیار.
    میسی کیف پول را اورد و شش پنی از گوشۀ چروکیدۀ آن بیرون آمد.
    - حواست جمع باشه، جو معمولی! تمام پولی که برای یک بسته جو بسته بندی شده می دی به خاطر جعبه تجملی اونه.
    - نه مادر! مزۀ جو بسته بندی شده خیلی بهتره و لازم نیست اونو تمام شب بجوشونیم تا پخته بشه.
    سوسوی امیدی رد سینه میسی درخشید.
    - در حقیقت اگه شما و خاله اوکتاویا ترجیخ میدین جو بسته بندی شده بخورین، من با کمال میل حاضرم از سهم خودم صرف نظر کنم تا تفاوت قیمتش جبران بشه.
    دروسیلا همیشه به خود و خواهرش می گفت که برای روزی زنده است که دختر کمرویش مخالفتی از خود بروز دهد، اما این پیشنهاد متواضعانه برای کسب استقلال، تنها به دیواری نیرومند – که مادر نمی دانست خود برپا کرده است- برخورد کرد. بنابراین با حالتی وحشت زده گفت: صرف نظر کنی؟ چنین چیزی ممکن نیست! حلیم غذای زمستانی ما است و به مراتب از زغال سنگ ارزونتره. سپس آهنگ صدایش دوستانه تر شد و به گفتگوی دو زن همسان نزدیک گشت.
    - درجه هوای چنده؟
    میسی به گرماسنج راهرو نگاه کرد و با صدای بلند گفت: پنج درجه بالای صفر!
    دروسیلا فریاد زد: پس توی آشپزخانه غذا میخوریم و شب رو همونجا می گذرونیم! سپس یورش دیگری را به باخ آغاز کرد.
    میسی خود را در پالتوی فاستونی قهوه ای، دستکش قهوه ای و کلاه بافتنی قهوه ای پیچید، شش پنی را که از مادرش گرفته بود در دستکش قهوه ای خود گذاشت و با عجله از خانه بیرون رفت و جاده آجرفرش تمیز به طرف دروازه جلویی به راه افتاد.در یکک کیف خرید کوچک، کتاب کتاب خانه اش قرار داشت. موقعیت هایی که بتواند بطور اضافی، دزدانه به کتابخانه برود بسیار کم بود و اگر کمی تندتر می رفت، نیازی نبود کسی بداند بجز مغازه دایی ماک ول به جای دیگری هم رفته است.
    امشب خاله لیویلا خودش کتابخانه را اداره می کرد، بنابراین باید به جای رمان یک کتاب آموزنده کرایه می کرد، اما از نظر میسی هر کتابی بهتر از بی کتابی بود و دوشنبه آینده یونا انجا بود، بنابراین می توانست یک رمان به امانت بگیرد.
    هوا از مه اسکاتلندی پر شده بود. مهف مردد بین ابر و باران، لبۀ پرچین مرز خانه، به نام عمارت میسالونگی را با قطره های درشت اب پوشانده بود. لحظه ای که میسی قدم بیرون گذاشت و وارد جاده گوردون شد، شروع ب
    دویدن کر، اما سر پیچ قدم هایش را آهسته تر کرد، چرا که درد شدید پهلوی چپش بازگشته بود و حقیقتاً دردی آزاردهنده بود. بطور یقین آهسته رفتن دردش را کاهش می داد، هرچند هنگامی که با ارامش بیشتر و قدم های در معمولی پیش رفت، درخشش شادی را در خود احساس کرد، زیرا موقعیت فرار از محدوده میسالونگی به تنهایی، به ندرت دست می داد. لحظه ای که درد از میان رفت بر سرعت قدم هایش افزود و به تماشای مناظر آشنای بایرون مشغول شد. همه چیز شهر بایرون از روی نام یا جنبه های مربوط به شاعر نام گذاری شده بود، حتی خانه مادرش میسالونگی به نام محلی بود کهه لرد بایرون درانجا درگذشت.
    گناه این صورت اسامی عجیب و غریب به گردن جد میسی، جناب ویلیام هرلینگ فورد اول بود، که روزی مشغول خواندن قطعه ای از اشعار بایرون به نام هارولد کوچک بود و از اینکه یک شاهکار ادبی قابل فهمش را کشف کرده بود، چنان به وجد آمد که از آن به بعد مقدار زیادی بایرون غیر قابل هضم را به حلق هر کسی که می شناخت فرو کرده بود. بدین ترتیب عمارت میسالونگی در جاده گوردون قرار داشت؛ جاده گوردون به خیابان نوئل که خیابان اصلی شهر بود به خیابان بایرون می رسید؛ حتی یک کوچه بن بست وجود داشت که محله برۀ کارولین نام داشت و در آنجا چند زن بدنام ساکن بودند که در سه خانه زندگی می کردند و بسیاری از کارگران کارخانه بطری سازی و مردان دیگر به آنجا سر می زدند. همین مسئله به ناحیه جنوبی شهر آسیب رسانده بود.
    وای چقدر زیباست! میسی ایستاد تا با حیرت به یک تار عنکبوت بزرگ که دانه های شبنم بر ان نشسته بود خیره شود. میسی به این عنکبوت ماده غبطه می خورد. چه این موجود خوشبخت صاحب دنیای خودش بود.
    زمان! میسی شروع به دویدن کرد، به خیابان بایرون پیچید و به سوی ردیف فروشگاه هایی روان شد که در مرکز شهرف درست پیش از اینکه خیابان بایرون قسمت اشرافی خود، پارک و ایستگاه راه آهن، هتل مرمرین و نمای مجلل حمام بایرون برسدف در دو طرف خیابان قرار داشتند.
    بقالی و فروشگاه تولیدی متعلق به ماکس ول هرلینگ فورد بود، صاحب فروشگاه آهن الات، دنیس هرلینگ فورد بود؛ فروشگاه کلاه زنانه به اورلیا مارشال تعلق داشت – که نام دوشیزگی اش هرلینگ فورد بود-؛ صاحب آهنگری و پمپ بنزین توماس هرلینگ فورد بود؛ نانوایی را والتر هرلینگ فورد اداره می کرد؛ مالک فروشگاه بزرگ لباس هربرت هرلینگ فورد بود، خبرگزاری و نوشت افزار فروشی به سپتیموس هرلینگ فورد تعلق داشت؛ صاحب قهوه خانه بید مجنون جولیا هرلینگ فورد بود. کتابخانه متعلق به لیویلا هرلینگ فورد بود؛ قصابی را راجر هرلینگ فورد می گرداند؛ صاحب آبنبات فروشی و توتون فروشی پرسیوال هرلینگ فورد بود و کافه اولیمپوس به نیکوس تئودروس هرلینگ فورد تعلق داشت.
    در بخش مرکزی بایرون تعداد معدودی خانه مسکونی وجود داشت. درامد شهر از مسافرانی تامین می شد که علاقه مند بودند در تابستان های گرم و شرجی دشت های ساحلی بگریزند، و مسافران دائمی که می خواستند دردهای روماتیسمی خود را با اسحمام در آب گرم معدنی بایرون تسکین بخشند. بدین جهت در سراسر خیابان بایرون مسافرخانه های شبانه روزی دایر شده بود که با حمام های آب گرم اکثراً توسط هرلینگ فوردها اداره می شد.
    حتی برای کسانی که آن قدر فقیر بودند که اصلاً نمی توا ستند به شهر بایرون بیایند، فکزی شده بود.
    جناب ویلیام دوم بطری بایرون را که در سراسر استرالیا و جنوب اقیانوس ارام شهرت داشت اختراع کرده بود. بطری های نیم لیتری پرشده از بهترین چشمه های بایرون کاملاً خوش طعم و به طرز هنرمندانه ای باریک و قلمی ساخته شده بود. خرید عاقلانه سهام کارخانه بطری سازی، جلای آخر را به این صنعت ارزان قیمت داخلی اما فوق العاده پرسود داده بود و مبالغ هنگفتی را به جیب اخلاف ذکور جناب ویلیام دوم سرازیر کرده بود. جناب ویلیام سوم، نواده اولی و پسر دومی، سرپرستی امپراطوری بایرون را با تمام سنگدلی و غارتگری اجداد خود بر عهده داشت.
    ماکس ول هرلینگ فورد، سلاله مستقیم جناب ویلیام اول، اصالتاً مردی بسیار ثروتمند بود که نیازی به ادارۀ بقالی نداشت. اگرچه غریزه تجارت به سختی در خاندان هرلینگ فورد فروکش می کرد و ادراکات کالوینیستی نیز که بر طایفه حکومت می کرد، نظر به این داشت که انسان برای یافتن فیض خداوندی باید کار کند. اعتقاد سخت به این قانون از ماکس ول هرلینگ فورد یک فرشته خیابانی و شیطان خانگی ساخته بود.
    هنگامی که میسی وارد فروشگاه شد، زنگی با صدای ناهنجار به صدا درآمد که ماکس هرلینگ فورد آن را برای خشنودی احساسات زاهدمنشانه و هم چنین احتیاط کاری خود ساخته بود.به محض اینکه صدای زنگ او را از منطقه زیرین فروشگاه فرخواند فوراً ظاهر شد. ماکس ول هرلینگ فورد نه تنها نیاز غذایی سکنه انسانی بایرون را براورده می کرد، بلکه سور و سات اسب ها، گاوها، خوک ها، گوسفندها و ماکیان را نیز فراهم می کرد.
    صورتش مانند همیشه عبوس بود، ملاقه بزرگی در دست داشت که رشته های علوفه از ان آویزان شده بود. در حالی که ملاقه اش را با حاتی جدی تکان می داد با غرغر گفت: به این نگاه کن همه جا را شپش گرفته!
    - وای خدا حتی جو صحرایی؟!
    - همه چیز رو!!
    - پس بهتره یک جعبه جو صبحانه به من بدین دایی ماکس ول
    او در حالی که ملاقه اش را زمین می گذاشت و به پشت پیشخوان بقالی می رفت، غرغرکنان گفت: همون بهتر که اسب ها وسواسی نیستن
    زنگ خشمگین بار دیگر به صدا درآمد و یک مرد همراه کوران سردی از هوای مه آلود، با عزمی راسخ وارد شد. شخص تازه وارد دست هایش را بهم زد و در حالیکه بریده بریده نفس می کشید، گفت: لعنت به این هوا، از پستان های زن پدر هم سردتره!
    - آقا! جلوی خانم ها درست حرف بزنین.
    شخص تازه وارد گفت: اوهو!! و بدون عذرخواهی این تذکر را نادیده گرفت، در عوض روی پیشخوان لم داد و خنده شرارت آمیز به میسی که دهانش از حیرت باز مانده بود تحویل داد.
    - مرد چرا خانم را جمع می بندی؟ من که اینجا فقط یک نصفه می بینم!
    میز سی و دایی ماکس ول هیچکدام نفهمیدند آیا این اظهارنظر تنها یک اشاره تحقیرآمیز به قد میسی در شهر غول ها بود، یا می خواست با اشاره ضمنی به اینکه او را یک خانم واقعی نمی داند به او توهین کند. بنابراین تا دایی ماکس ول بر زبان برنده مشهور خود فائق آید، بیگانه فهرست اجناس مورد نیاز خود را تا نیمه عنوان کرده بود.
    - شش جعبه سبوس و ارد سبوس دار؛ یک کیسه شکر؛ یک جعبه دوازده تایی فشنگ؛ یک شقه گوشت خوک دودی؛ شش بسته بیکیگ پودر؛ یک حلب روغن پنج کیلویی کره؛ دوازده قوطی شربت طلایی؛ شش قوطی مربای آلو؛ و یک جعبه پنج کیلویی بیسکوییت مخلوط به من بده
    دایی ماکس ول با لحنی خشک گفت: ساعت پنج دقیقه به پنجه و سر ساعت پنج تعطیل می کنم
    غریبه بدون حس همدردی گفت: پس بهتره بجنبی، مگه نه؟
    جعبه جو روی پیشخوان بود؛ میسی شش پنی را از انگشت دستکش خود دوشید و ان را تقدیم کرد و بیهوده انتظار کشید تا دایی ماکس ول بقیه پولش را برگرداند، ولی جرأت نداشت بپرسد آیا مقدار ناچیزی کالای اساسی- حتی اگر در جعبه تزیینی باشد- این قدر گران می شود؟ و نهایتاً جعبه جو را برداشت و فروشگاه را ترک کرد، ام نه پیش از آنکه نگاه دزدانه دیگری به غریبه بیندازد.


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1388,08,01
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    نوشته ها
    12
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر از کاربر
    0
    تشکر شده 293 در 10 پست

    پیش فرض Re: بانوان عمارت میسالونگی، نوشته کالین مک کالو

    شهر بایرون کتابخانه عمومی ندشت؛ در آن روزها تنها چند شهر کتابخانه داشتتند. اما یک کتابخانه خصوصی برای پرا کردن این فاصله آنجا بود که کتاب کرایه می داد. لیویلا هرلینگ فورد، بیوه و صاحب پسری ولخرج بود؛ نیاز مالی در کنار نیاز به آبرومند جلوه کردن، او را بر آن داشته بود تا کتابخانه ای پر و پیمان باز کند. عوام پسندی و سودآوری باعث شده بود تا او قانون ضمنی شهر بایرون، مبنی بر بستن فروشگاه ها در ساعت 5 بعدازظهر را نادیده بگبرد.
    کتاب تنها تسلی و تنها وسیله تجملی میسی بشمار می رفت. او اجازه داشت پولی را که از فروش کره و تخم مرغ اضافه میسالونگی به دست می آورد، برای خود نگه دارد. و او تمام این مقرری اندک را صرف کرایه متاب از کتابخانه خاله لیویلای خود می کرد. این کار به هیچ وجه مورد تایید مادر و خاله اش نبود، اما چون چند سال قبل اعلام کرده بودند که میسی باید موقعیت پس انداز مبلغی به غیر از 50 پوندی که پدرش هنگام تولد به او بخشیده بود را داشته باشد، بنابراین دروسیلا و اوکتاویا عادل تر از این بودند که حکم خود را تنها بدین دلیل که میسی ولخرج از کار درآمده بود لغو کنند.
    با توجه به اینکه میسی کارهای محولۀ خود را بدون آنکه مو لای درزش برود انجام می داد، کسی به کتاب خواندن میسی اعتراض نمی کرد، اما اگر ابراز می داشت که میل قدم زدن در بیشه زار را دارد، شدیداً مورد مخالفت قرار می گرفت. قدم زدن در بیشه زار او را در معرض قتل و غارت قرار می داد و تحت هیچ شرایطی مجاز نبود.
    بدین ترتیب، دروسیلا به دختر عموی خود لیولا فرمان داده بود که فقط کتاب های مناسب در اختیار میسی بگذارد: رمان مطلقاً؛ هیچ گونه نامه های وقیح و مبتذل؛ هیچگونه کتابی که در مورد جنس مذکر باشد نباید به دست میسی میرسید. خاله لیولا که خود در مورد کتاب هایی که خانم های ازدواج نکرده باید مطالعه کنند با دروسیلا هم عقیده بود، این حکم را با دقت زیاد اجرا می کرد.اما در این یک ماه اخیر میسی یک راز گناه آلود را در دل خود می پروراند، رمان های فراوانی در اختیار او قرار گرفته بود. خاله لیویلا برای خود دستیاری یافته بود که روزهای دوشنبه، سه شنبه، و شنبه، کتابخانه را اداره می کرد و بدین ترتیب خاله لیویلا را قادر ساخت که در یک مهلت چهار روزه، از شر ناله و شکایت همشهریانی که تمام کتاب های او را خوانده بودند و مسافرانی که کتاب های مورد علاقه خود را در قفسه های او نمی یافتند، در امان بماند. البته دستیار جدید یک هرلینگ فورد بود، گرچه از هرلینگ فوردهای بایرون محسوب نمی شد. او از خانواده های مرفه سیدنی بود. مردم به ندرت به میسی رایت زبان بسته که بطور غم انگیزی مهار شده بود توجه می کردند، اما یونا که دستیار جدید بود، به نظر می رسید که همیشه مایه یک دوست خوب را در میسی کشف می کند. بنابراین از آغاز تصدی خود به میسی کمک کرده بود تا بر احساس خجالت و کناره گیری خود به حد حیرت انگیزی فائق بیاید؛ او عادات، شرایط، نقطه نظرات، مشکلات و رویاهای میسی را می دانست. هم چنین روشی ابداع کرده بود که میسی را قادر می ساخت میوه ممنوعه را بدون اطلاع خاله لیویلا کرایه کند. لذا انواع رمان های گوناگون، از ماجراجویانه ترین آن ها گرفته تا عاشقانه ترین آنها را در اختیار میسی قرار می داد. البته امشب نوبت خاله لیویلا بود، بنابراین کتاب او باید از نوع قدیمی انتخاب شود. ولی هنگامی که کیسی درب شیشه ای را گشود و قدم به درون کتابخانه گرم و مطبوع گذاشت، یونا پشت میز نشسته بود و از خاله لیویلای وحشتناک خبری نبود.
    بیش از نشاط غیر قابل یونا، درک و مهربانی اش او را برای میسی عزیز ساخته بود؛ او حقیقتاً زن فوق العاده زیبایی نیز بود. اندام عالی داشت، قدش آنقدر بود که او را یک هرلینگ فورد واقعب بنمایاند.
    لباس هایش، میسی را به یاد لباس های دخترخاله آلیسیا می انداخت، همیشه با سلیقه، همیشه طبق آخرین مد روز و همیشه بسیار فریبنده. با وجود پوست سفید، چشمان روشن و موی بور که به مردم شما می مانست، یونا به هیچ وجه بی رنگ و رو و بی نمک نبود، سرنوشتی که تمام زنان هرلینگ فورد، جز آلیسیا که آنقدر زیبابود با موژه ها و ابروهایی مشکی،و میسی، که کاملاً سبزه رو بود را شامل می شد.آنچه بیش از روشنی پوست یونا شگفت انگیز می نمود، کیفیتی غریب و درخشان بود؛ سرخی دلپسند گونه هایش که بیشتر از درون پوست مایه می گرفت تا از بیرون آن؛ ناخن های بادامی و بلندش این جوهر نورانی را منعکس می کرد، همچنین گیسوانش طبق آخرین مد، حلقه حلقه روی تمام سرش ریخته بود و یک کاکل پر تلالؤ می مانست که آنقدر بور بود که تقریباً به سفیدی میزد.فضای اطراف او را هاله ای نورانی فراگرفته بود که هم بود و هم نبود.
    چقدر سحرآمیز! یک عمر همنشینی با هیچکس بجز هرلینگ فوردها، میسی را برای پذیرش اشخاص برجسته عاجز ساخته بود؛ اکنون فقط در طی یکک ماه دو تن از آنها را ملاقات کرده بود، یونا با هاله نورانی خود و امروز آن غریبه در مغازه دایی ماکس ول با ابرهای آبی جوشان انرژی که اطراف او را پوشانده بود.
    یونا به محض دیدن میسی فریاد زد: چه خوب عزیزم! یک رمان برایت دارم که عاشقش می شوی! درباره یک زن نجیب زاده جوان ولی فقیه که بالاجبار در خانه یک دوک معلم سرخانه میشه. او عاشق دوک میشه و دوک براش دردسر درست می کنه، ولی بعد رهایش میکنه، زیرا تمام ثروت به همسرش تعلق داره. بنابراین دخترک رو با کشتی به هندوستان می فرسته، جایی که فرزند او پس از تولد در اثر وبا می میره. سپس یک مهاراجه بسیار زیبا و برازنده اونو می بینه و همون نظر اول در دام عشقش اسیر می شه، چون موهاش قرمز طلایی و چشمانش سبز عسلی است، در حالیکه هر دوازده همسر و زنان صیغه ای او سبزه رو بودن. مهاراجه دختر را میدزده و می خواد اونو بازیچه خودش بکنه، اما وقتی اونو توی چنگش می بینه، می فهمه که احترام زیادی براش قائله، بنابراین دختر را عقد می کنه و زنان دیگرش رو رها می کنه، چون اعتقاد داره این دختر جواهر کمیابی که نباید رقیبی داشته باشه. و در دختر در مقام همسر مهاراجه خیلی قدرتمند می شه. بعد دوک با قشون خود به هندوستان میاد تا شورش محلی رو در تپه ها آرام کنه و موفق هم میشه، ولی در جنگ زخم مهلکی بر میداره. دخترک دوک رو به کاخ مرمر سفید خود می بره. جایی که دوک بالاخره در میان بازوان او میمره، ولی پس از این که دختر گناه ظالمانه اون رو می بخشه. مهاراجه می فهمه که دختر اونو خیلی بیشتر از دوک دوست داره... این واقعاً یک داستان فوق العاده نیست؟ من به تو قول می دم عاشق می شی!
    میسی هیچوقت از این که تمام داستان را شنیده بود، از کتاب خسته نمی شد، بنابراین کتاب عشق سیاه را فوراً گرفت و در ته کیف خرید خود قرار داد و دنبال کیف کوچک خود گشت، اما آنرا نیافت. به یونا گفت: متاسفانه کیف پولم را تو خونه جا گذاشتم!
    آنقدر وحشت زده بود که تنها یک شخص بسیار فقیر و در عین حال بسیار مغرور می توانست باشد.
    - وای خدای من! مطمئن بودم که اونو توی کیفم گذاشتم! خوب، بهتره دوشنبه بیام و کتاب رو بگیرم
    - خدای من، دنیا که به آخر نرسیده که تو کیفت را جا گذاشتی! کتاب رو همین الان ببر، وگرنه کس دیگه ای اونو میگیره؛ اونقدر خوب هست که ماه ها به دستت نمی رسه. دفعه بعد که اومدی می تونی پولش را حساب کنی
    - متشکرم
    می دانست نباید به کاری دست می زد که کاملاً با قوانین میسالونگی مغایرت داشت، اما در مقابل عشق به کتاب ناتوان بود. لبخند ناشیانه ای بر لب آورد و با سرعت هر چه تمام به سمت در روان شد.


  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1388,08,01
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    نوشته ها
    12
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر از کاربر
    0
    تشکر شده 293 در 10 پست

    پیش فرض Re: بانوان عمارت میسالونگی، نوشته کالین مک کالو

    یونا با لحنی ملتمسانه گفت: حالا نرو عزیزم، بمون با من حرف بزن، خواهش می کنم!
    - متاسفم، واقعاً نمی تونم
    - فقط چند دقیقه! از حالا تا ساعت 7 اینجا مثل قبر آرومه، وقت خوردن عصرونه است
    میسی که می دانست رد خواهش کسانی که انسان مرهون آنهاست کاملاً غیر ممکن است، تسلیم شد.
    - خوب باشه، اما فقط چند دقیقه
    یونا گفت: من می خوام بدونم تا حالا جان اسمیت را دیدی یا نه؟
    ناخن های درخشانش در مقابل کاکل پرجلوه او بالا و پایین می رفت و چشمان آبی روشن او می درخشید.
    - جان اسمیت؟ جان اسمیت دیگه کیه؟
    - مردی که هفته پیش دره تو را خرید
    البته دره میسی واقعاً دره او نبود، بلکه فقط در انتهای جادهه گوردن قرار داشت، اما او همیشه به عنوان دره خودش به آن فکر می کرد؛از اشتیاقش برای قدم زدن در میان آن با یونا صحبت کرده بود. قیافه اش درهم رفت.
    - وای چه حیف!
    - اتفاقاً اگر نظر منو بخوای می گم خیلی هم خوبه. زمانش رسیده که کسی پاش رو توی کفش هرلینگ فوردها بکنه.
    میسی گفت: خوب من هیچ وقت اسم جان اسمیت را نشنیدم و مطمئنم تا به حال اون رو ندیدم. و برگشت تا برود.
    - از کجا می دونی که ندیدیش در حایلکه صبر نمیکنی تا من بگم چه شکلیه؟
    خیال غریبه ای که درمغازه دایی ماکس ول دیده بود، جلوی چشم میسی ظاهر شد؛ چشمانش را بست و با اعتماد به نفسی بیش از حد معمول گفت:
    اون خیلی قد بلند و هیکلی قوی داره، موهایش بور و مجعده؛ریشی بور با دورگه سفید دارده؛ لباس هاش خشنه و مانند یک سواره نظام فحش می ده؛ قیافه اش دل پسند و مهربونه، اما چشماش از اون هم مهربونتره
    یونا جیغ کشید: خودشه!خودشه! پس تو اونو دیدی! همه اش رو برام تعریف کن!
    - اون چند دقیقه پیش به مغازه دایی ماکس ول آمد و مقدار زیادی جنس خرید.
    یونا خنده ای شیطنت آمیز تحویل میسی داد: واقعاً پس حتماً مشغول اسباب کشی به دره اش است؛ من فکر می کنم از اون خوشت اومده، مگه نه میسی، ناقلا؟
    میسی در حالی که خون به صورتش می دوید گفت: بله، همینطوره
    یونا با بی توجهی گفت: من هم وقتی برای اولین بار دیدمش، ازش خوشم اومد
    - کی اونو دیدی؟
    - سال ها پیش! در حقیقت سال ها پیش توی سیدنی
    - اون میشناسی؟
    یونا آهی کشید و گفت: خیلی خوب، خیلی خوب
    سیل رمان های یک ماه گذشته معلومات احساسی میسی را بطور وسیعی گسترش داده بود، بنابراین به قدر کافی اعتماد به نفش پیدا کرد و پرسید :
    عاشقش بود؟
    اما یونا خندید: نه عزیزم، در این مورد می تونی کاملاً مطمئن باشی. من هرگز عاشقش نبودم.
    میسی نفس راحتی کشید و پرسید: اهل سیدنی است؟
    - اهل سیدنی هم هست
    - دوست تو بود؟
    - نه دوست شوهرم بود
    میسی از این حرف واقعاً حیرت کرد.
    وای متاسفم یونا! من نمی دونستم تو بیوه هستی
    یونا دوباره خندید
    - عزیز من، شوهر من نمرده! خدا نکنه من لباس سیاه بپوشم! والاس شوهرم زنده است. بهترین توصیف ازدواج سابق من اینه که بگم شوهرم خودش و منو از شر اون ازدواج خلاص کرد
    میسی در تمام عمرش زن مطلقه ندیده بود؛ هرلینگ فوردها طلاق نمی گرفتند، حال اگر زندگیشان بهشت، دوزخ، یا برزخ بود، تفاوتی نمی کرد. میسی در حالی که تمام همت خود را به کار می برد تا وحشت زده یا خشک و رسمی به نظر نرسد، به آرامی گفت: حتماً برای تو خیلی سخت بوده است؟
    برق چشم یونا از میان رفت: هیچکس نمی دونه که چقدر سخت بود. در حقیقت یک ازدواج مصلحتی بود. او - در واقع پدرش - موقغیت اجتماعی منو می خواست و من پول اونو می خواستم.
    - دوستش نداشتی؟
    - عزیزم تمام مشکل من، که گرفتاری های زیادی هم برام به وجود آورد، تینه که من تا حالا هیچکس رو بیشتر از خودم دوست نداشتم.
    او قیافه ای گرفت و نور درونی اش دوباره ظاهر شد و حالت طبیعی خود را به دست آورد
    - البته بگم، والاس آدم تحصیل کرده ای بود و قیافه خوبی داشت. ولی پدرش، آه! مرد کوچک وحشتناکی بود که بوی پارافین بد و توتون ارزان می داد و از آداب معاشرت چیزی نمی دونست. هرچند جاه طلب بود و می خواست پسرش رو درست بر بام استرالیا ببینه، بنابراین ثروت و زمان زیادی صرف کرد تا پسرس تربیت کنه که مورد قبول یک هرلینگ فورد باشه. اما حقیقت این بود که پسرش زندگی ساده رو دوست داشت، نمی خواست بالای بام بشینه و فقط مذبوحانه تلاش می کرد، چون اون پیرمرد هولناک رو عاشقانه می پرستید.
    میسی پرسید: بعد چی شد؟
    - پدر والاس مدت کوتاهی پس از بهم خوردن اون ازدواج مرد. عده زیادی علت مرگش رو دلشکستگی می دونستن و والاس از اون جمله بود. اما والاس! کاری کردم که طوری از من متنفر شد که هیچ مردی نیباید اونطوری از زنش متنفر بشه.
    میسی صادقانه گفت: من که نمی تونم باور کنم
    - می دونم از روی خلوص اینطور فکر می کنی. اما واقعیت داره.طی سال ها پس از اون اتفاق مجبور شدم بپذیرم که من یک هرزه خودخواه طماع بودم که باید در همون لحظه تولد منو غرق می کردن.
    - وای یونا اینطور حرف نزن
    یونا که دوباره سخت و رخشان شده بود، گفت: برای من اشک نریز عزیزم، من ازشش را ندارم. حقیقت، خقیقته، فقط همین. و حالا من اینجا هستم، برای آخرین بار به ساحل مردابی مثل بایرون افتادم و دارم تقاص کارام را پس می دم.
    - شوهرت چی شد؟
    - وضعش روبراهه. بالاخره موقعیتی پیدا کرده تا اونچه رو که می خواد انجام بده
    میسی می مرد که اقلاً صد سئوال دیگر بپرسد.درباره تغییر عقیده آشکار یونا، درباره امکان اشتی او با والاس گمشده و درباره جان اسمیت، جان اسمیت مرموز. اما مکث کوتاهی که بعد از اتمام صحبت یونا ایجاد شد، زمان را به یاد میسی آورد. با سرعت خداحافظی کرد و قبل از اینکه یونا او را دوباره به حرف بگیرد، خارج شد.


  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1388,08,01
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    نوشته ها
    12
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر از کاربر
    0
    تشکر شده 293 در 10 پست

    پیش فرض Re: بانوان عمارت میسالونگی، نوشته کالین مک کالو

    تقریباً تمام 8 کیلومتر راه را تا خانه دوید، حال با درد پهلو یا بدون آن، می بایست بال درآورده باشد، چرا که وقتی نفش زنان از در آشپزخانه وارد شد، دریافت که مادر و خاله اش کاملاً آمادگی دارند تا داستان خرید کلان جان اسمیت را به عنوان بهانۀ تاخیر بپذیرند. دروسیلا شیر گاو را دوشیده بود، چرا که استخوان های اوکتاویا قدرت انجام چنین کاری را نداشت، لوبیا چشده شده و و روی شعله عقب اجاق می جوشید و سه تکه گوشت بره در ماهی تابه جزجز می گرد. بانوان میسالونگی برای صرف شام به موقع پشت میز نشستند و پس از آن، زمان آخرین کار روز، رفوکاری جوراب ها، لباس زیر و لباس هایی که بارها شسته و فرسوده شده بود، رسید.
    در حالی که افکار میسی نیمی بر داستان دردناک یونا و نیمی بر جان اسمیت متمرکز شده بود، خواب آلوده به تجزیه تحلیل شبانۀ دروسیلا و اوکتاویا در مورد هر خبری که ممکن بود به گوش های تشنۀ خبر آنها رسیده باشد، گوش می داد.
    امشب یک دوره اولیه گفتگوی پرابهام درباره غریبه مغازه ماکس ول هرلینگ فورد-میسی اخباری را که از یونا شنیده بود بازگو نکرده بود- ادامه صحبت به جالب ترین واقعه که سال نمای اجتماعی بایرون را تحت الشعاع قرار داده بود، کشیده شد- ازد.اج آلیسیا.
    اوکتاویا گفت: من مجبورم همون پیراهن ابریشم قهویه ای رو بپوشم. و مژه بر هم زد تا اشکی را که از اندوهی عمیق در چشمانش جمع شده بود، کنار زند.
    دروسیلا ناله کنان گفت: من هم باید پیرهن تافته قهوه ای خودمو بپوشم و میسی هم لباس قهوه ای کتانی اش را می پوشه. خدای من! همه اش قهوه ای، قهوه ای،قهوه ای، من که دیگه خسته شدم.
    اوکتاویا بدون کسب موفقیت کوشید خواهرش را آرام کند: ولی خواهر، در شرایطی که مادریم قهوه ای عاقلانه ترین رنگ برای ماست.
    دروسیلا به طرز وحشیانه ای گفت: فقط برای یک بار. و سوزن را بهه قرقره نخ فرو کرد و رو بالشی را که به طور نامرئی رفو شده بود با حرارتی بیش از آنچه در تمام عمر به خود دیده بود تاکرد.
    - بیشتر ترجیح میدم احمق باشم تا عاقل! فردا شنبه است و مجبورم به حرف های ناتمام اورلیا- در این مورد که نمی دونه برای عروسی ابریشم سرخ بپوشه یا مخمل یاقوتی- گوش بدم، چون اقلاً ده-دوازده بار نظر منو در این مورد می پرسه و من واقعاً – واقعاً دلم می خواد خفهه اش کنم!
    میسی برای خود اتاقی داشت، قاب پنجره هایش چوبی بود و مانند بقیه اتاق های خانه قهوه ای رنگ. کف اتاق با کف پوش قهوه ای رگه دار قفرش شده بود. رو تختی قهوه ای و کرکره ها نیز قهوه ای بودند؛ یک میز کشودار زشت و کهنه و یک کمد کهنه تر از ان آنجا وجود داشت. اتاق فاقد آیینه، صندلی و قالیچه بود. اما سه قاب عکس دیوارها را مزین کرده بود. یک عکس رنگ و رو رفته، حنایی رنگ و چروکیده از جناب ویلیام اول که در دوران جنگ های داخلی آمریکا گرفته شده بود؛ دیگری یک تابلوی برودوری دوزی شده از کارهای اولیه میسی که بسیار زیبا دوخته شده بود و می گفت: دست بیکار به کارهای شیطانی کشیده می شود. و آخرین قاب، تصویری از ملکه اکساندرا را در خود داشت، شق و رق و بی لبخند، که از نظر میسی- که با دیدی غیر انتقادی به آن می نگریست- هنوز زن زیبایی بود.
    در تابستان، اتاق همچون تنور بود و در زمستان به یخچال می مانست. واگذاری این اتاق خاص به میسی به خاطر ظلم عمدی صورت نگرفته بود، اما او جوانترین عضو خانواده به شمار می رفت و کم ترین سهم نصیبش شده بود. در حقیقت هیچکدام از اتاق های میسالونگی راحت نبودند.
    میسی در حالی که از سرما کبود شده بود، لباس قهوه ای، دامن فلانل، جوراب های پشمی و بلوز و زیر دامنی خود را از تن بیرون آورد، لباسهای زیرش را قبل از اینکه در کشو بگذارد تا کرد و لباسش را به قلاب روی سقف کمد آویخت. فقط لباس قهوه ای کتانی روزهای یکشنبه اش چنانکه باید و شاید آویزان شده بود، چراکه جالباسی وسیله ای بسیار گران به شمار می رفت. مخزن آب میسالونگی فقط 500 گالن ظرفیت داشت، که بدین ترتیب آب با ارزش ترین کالا محسوب می شد و سه خانم هر روز مشترکاً با مقدار اندکی آب حمام میکردند، اما لباس های زیر می بایست هر دو روز یکبار شسته می شد.
    لباس خواب او از پارچه زبر و خاکستری فلانل بود، که یقه بلند تا زیر گردن و آستین بلند داشت و روی زمین کشیده می شد، زیرا یکی از لباش های دست دوم دروسیلا بود. اما رخت خوابش گرم بود. مادر میسی در سال روز سی سالگی او اعلام داشته بود که او در هوای سرد می تواند یک آجر داغ در رخت خواب خود بگذارد، چراکه دیگر در عنفوان جوانی نیود.هنگامی که این اتفاق افتاد، گرچه خوشایند بود، اما میسی امید اینکه روزی بتواند یک زندگی جدا از محدودۀ میسالونگی را برای خود بیابد، برا یهمیشه از دل رانده بود.
    خواب به سرعت بر او چیره شد، چراکه زندگی اش سراسر فعالیت های بدنی سخت بود، اگرچه از لحاظ عاطفی خشک و بی بار بود، اما لحظات اندکی بین دراز کشیدن در این بستر گرم و هجوم نا آگاهی، تنها زمان آزادی کامل او به شمار می رفت، بنابراین میسی همیشه تا جایی که می توانست با خواب مبارزه می کرد.
    پیش از هر چیز در حیرت می ماند که قیافه واقعی اش چگ.نه است. خانه تنها یک آینه در حمام داشت، و ایستادن و خیره شذن در آن ممنوع بود. بنابراین تصورات میسی از خودش بسیار محدود بود، زیرا احساس می کرد با خیره شدن به بازتاب خودش در آینه مرتکب گناه بزرگی می سود، می دانست که موهایش صاف و تیره و چشمانش قهوه ای مایل به سیاه است؛ و بینی اش- به خاطر زمین خوردن در کودکی – به طرز غم انگیزی از قاعده بیرون است. می دانست دهانش در گوشه چپ، پایین می افتد و در طرف راست بالا می رود، اما نمی دانست این حالت چگونه لبخندهاب نادرش را فریبنده و قیافه گرفته او را یک تراژدی کمدی می کند. زندگی به او آموخته بود که خود را بسیار ساده و زشت بینگارد، با این حال چیزی در درونش این اعتقاد را بطور کامل نمی پذیرفت و با وجود تمام شواهد منطقی متقاعد نمی شد. بدین ترتیب هر شب در حیرت می ماند که چگونه سیمایی دارد.
    به داشتن یک بچه گربه فکر می کرد، دایی پرسیوال که صاحب مغازه آب نبات و توتون فروشی بود و مهربان ترین فرد خانواده هرلینگ فود به شمار می رفت، در یازدهمین سالگرد تولدش یک بچه گربه سیاه و قشنگ به او هدیه داده بود. اما مادرش فوراً آن را گرفته و مردی را پیدا کرده بود تا ان را غرق کند. سپس این واقعیت غیر قابل انکار را اینطور برای میسی توصیف کرده بود که ان ها قدرت سیر کردن شکمی دیگر، حتی شکمی به آن کوچکی را ندارند؛ دروسیلا این کار بدون احساس همدردی برای عواطف دخترش، همچنین بدون پشیمانی انجام نداده بود، با این وصف کاری بود که باید صورت می گرفت. میسی اعتراض نکرده بود. حتی در رخت خواب نیز اشک نریخته بود. به عبارت دیگر این بچه گربه هرگز به قدر کافی حقیق نبود که اندوهی سخت تولید کند؛ اما در تمام این سال های خالی دستانش هنوز می توانستند احساس پوست نرم و لطیف و ارتعاش بدنش را که از لذت در آغوش او بودن ناشی می شد به یاد آورد، تنها دستانش هنوز به یاد داشتند، تک تک اعضای بدنش توانسته بود فراموش کند.
    به تازگی مرگ را به اندیشه هایش راه داده بود، که در نظرش منتها درجه کمال معنوی جلوه گر میشد. مرگ به هیچوجه چشم انداز نا خوشایندی نبود. مرگ هرگز برای آنان که به جای زندگی کردن فقط زنده اند ناخوشایند نیست.
    اما امشب علی رغم خستگی مفرطی که از شتاب در دویدن به سوی خانه احساس می کرد و درد پهلویش که به نظر می رسید بیش تر و بیش تر آزاردهنده می شود، هنگام گذر از اندیشه قیافه ظاهری، بچه گربه، قدم زدن در بوته زار و مرگ، همچنان بیدار مانده بود، چراکه خود را وادار ساخته بود زمانی را هم صرف فکر کردن به آن غریبه بزرگ وحشی به نام جان اسمیت کند که به گفته یونا، دره او را خریداری کرده بود. یک باد متفاوت، نیروی جدیدی در بایرون.او حرف یونا را باور داشت. دره ای که دیگر به او تعلق نداشت؛ حالا درۀ جان اسمیت بود. در حالی که پلکهایش بسته می شد، او را پیش خود مجسم کرد. بلند قد؛ درشت هیکل و نیرومند؛ موهای انبوه قرمز تیره که تمام سر و صورت را گرفته بود و دو رگه سفید و شگفت انگیز در ریش. تشخیص سن او به علت آفتاب سوختگی غیر ممکن بود. هرچند میسی حدس می زد که از چهل سالگی گذشته باشد. رنگ چشمانش مانند آبی بود که از روی برگ های پوسیده می گذرد، شفاف و کهربایی رنگ، چه مرد فوق العاده ای!
    و هنگامی که زیارت شبانه خود را به پایام رساند، بار دیگر به رویای قدم زدن در بوته زار پردااخت و غریبه تا دنیای خواب با او همگام شد.


  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1393,05,04
    عنوان کاربر
    مدیر ارشد
    نوشته ها
    14,565
    میانگین پست در روز
    0.89
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    124,171
    تشکر شده 290,617 در 40,868 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط m.m.m.m. نمایش پست ها
    ببخشید چرا ادامه شو نمیذاری

    ایشون خیلی وقته که به سایت نیومدن

    تایک قفل میشه

    دوستان اگر کسی کتاب رو داره به عسل پیام خصوصی بزنه تا تاپیک بازشه و ادامه بدن. ممنونم


    دوستان عزیز نویسنده لطفا در صورتی که قصد چاپ آثارتون و درخواست حذف تاپیک از سایت رو دارید ، قبل از ایجاد تاپیک در انجمن تصمیم بگیرید! تاپیکهای ایجاد شده و رمانهای اتمام یافته حذف نمیشن .
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


  7. 18 کاربر از پست شبنم تشکر کرده اند .


  8. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1388,02,25
    عنوان کاربر
    مدیر بخش عکس
    نوشته ها
    25,998
    میانگین پست در روز
    13.70
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    181,224
    تشکر شده 415,831 در 36,410 پست

    پیش فرض

    رمان ادامه داده میشه
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    ترول چیست؟ به نظرم خوبه كه همه اينو بدونيم

    قوانین مهم بخش والپیپر

  9. 16 کاربر از پست Farnaz تشکر کرده اند .


  10. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1390,12,11
    عنوان کاربر
    Banned
    نوشته ها
    645
    میانگین پست در روز
    0.74
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    11,599
    تشکر شده 8,012 در 817 پست

    پیش فرض ادامه کتاب

    از این به بعد کتاب به صورت اسکن شده در اختیار شما قرار می گیره....

    اینم جلد:



    صفحه 32 تا 39


    http://up.98ia.com/images/phgxk000qo8mv3vh2p2l.rar

  11. 23 کاربر از پست نیکــی تشکر کرده اند .


  12. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1390,12,11
    عنوان کاربر
    Banned
    نوشته ها
    645
    میانگین پست در روز
    0.74
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    11,599
    تشکر شده 8,012 در 817 پست

    پیش فرض صفحات 40 تا 51


  13. 17 کاربر از پست نیکــی تشکر کرده اند .


  14. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1390,12,11
    عنوان کاربر
    Banned
    نوشته ها
    645
    میانگین پست در روز
    0.74
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    11,599
    تشکر شده 8,012 در 817 پست

    Wink صفحات 52 تا 61


  15. 15 کاربر از پست نیکــی تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 3
    آخرین نوشته: 1390,11,07, ساعت : 09:47 بعد از ظهر
  2. پاسخ ها: 3
    آخرین نوشته: 1389,12,01, ساعت : 12:32 بعد از ظهر
  3. مرغان شاخسار طرب ( پرنده خارزار )| کالین مک کالو (تایپ)
    توسط آرام.د در انجمن کتابهای کامل شده خارجی
    پاسخ ها: 169
    آخرین نوشته: 1389,07,26, ساعت : 05:15 قبل از ظهر

نمایش کاربران بازدید کننده از موضوع : 8

You do not have permission to view the list of names.

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •