بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: به نظرتون چطور رمانیه؟
خوب 2 40.00%
متوسط 3 60.00%
رأی دهندگان: 5. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۵:۱۶ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
bibi73 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض جن نامه | هوشنگ گلشیری (تایپ)

یه رومانی پیدا کردم گفتم بذارم تا آخرش نخوندم ولی آخر داره قول میدم زود زود بذارم تشکر نشه فراموش ها
۱ ۲ ۳ شروع میکنیم صدا مید؟
مجلس اول

پدر را در سال 1334 بازنشسته كردند. معمولا یكراست به خانه نمیآمد. دوچرخه داشت و اگر تابستان بود و آخر برج، توی خرجیناش یك خربزه بود و گاهی دو هندوانـﮥ كوچك. باچرخ جلو در را، كه جز شبها بسته نمیشد، چهارتاق باز میكرد و همانجا، میان شیر آب و در، تكیه میداد و قفل میكرد. هندوانهها یا خربزه را _اگر آخر برج بود_بیرون میآورد و زیر شیر آب میگذاشت. شیر را كه روشان باز میكرد، دست و روش را میشست و بعد سر شلنگ را در شیر فرو میكرد و آن سرش را روی هندوانهها یا خربزه میزان میكرد.

آبپاشی حیاط كار خودش بود. از بالای حیاط شروع میكرد و از گوشـﮥ‏ راست. دیوارها را همیشه در نوبت دوم میشست. پدر آب میریخت و مادر ـاگر نان نمیپختـ جارو بهدست، با دو پای پدر و پشنگههای آب و آبشرﮤ خاكآلود و پردوده همپا میشد. سه روز یكبار نوبت خواهر بزرگتر بود كه آنوقتها سیزده، چهارده سالش بود؛ اما از بس فشار آب قوی بود و كف سیمانی حیاط را پدر شیبدار درست كردهبود و آبشرهها از اینجا و آنجا از او جلو میزد، داد پدر را درمیآورد: بجنب، دختر!

دورتادور باغچه را پدر باریكـﮥ‏ جویی سیمانی درست كردهبود و بعد هم آجرهایمربع را لوزیوار، دورتادور، در خاك باغچه نشاندهبود. آب كفكرده و پردوده اول جوی را پر میكرد و بعد از روی زاویههای قائم میان لوزیها نم آبی به باغچه میریخت و هنوز یك كف دست را ترنكرده، پدر داد میزد: ببین، چهكار كرد؟

به مادر میگفت و خواهر بزرگتر میجنبید و گاهی حتی با دست و دو پا جلو آبشرهها را میگرفت و با تمام پهنای جارو آب را به دهانـﮥ‏ چاهك میرساند. آب در قدحطور دهانـﮥ‏ چاهك میچرخید و خاكِ گاه سرخ و دودههای همیشه سیاه را پایین میبرد. بعد هم نوبت دیوارها بود: آجرهای سرخ و داغ. پدر انگشت شستش را بر دهانـﮥ‏ شلنگ میگذاشت و پشنگههای ضربدار آب را بر هُرم آجرهای دیوار روبهرو میپاشاند و بر دیوار طرف راست و دیوارك آشپزخانه و خواهر یا مادر ـاگر نان نمیپختـ همان جلو باغچه میایستادند و آب را كه حالا فقط كف كردهبود و رو به آنها میآمد به چاهك میراندند.

پدر كه سر شلنگ را پای درخت كُنار، بر یك تكهگونی، میگذاشت و خودش میرفت تا فشار آب را كم كند، خواهر یا مادر بار دیگر حیاط را، از سر تا ته، جارو میكشیدند. از زمین دیگر بخار برنمیخاست. بخار دیوارها تُنُكتر شدهبود و تا پدر برود و لباس كارش را دربیاورد و زیرشلواری بهپا بیاید، دورتادور درخت كُنار آب جمعشدهبود.

آب دادن به باغچه و پاشیدن پشنگه بر گلها كار پدر بود. گلبرگهای زرد یا اصلا نارنجی لادنها با آن لكـﮥ‏ قهوهای وسط و پرچمهایی كه دیگر نمیشد دید، زیر قطرات ریز آب و شست و شلنگ پدر میلرزیدند و قطرههای آب از برگهای سبز سیر و قلبمانند و حتی شاخكهای سبز و تردشان سرازیر میشد. میمون و شاهپسند و شببو هم داشتیم و كنار دیوار، در دو ردیف، لالهعباسی و پشت كُنار، نزدیك تنور مادر، سه تاجخروس. دست آخر هم یك تكهگونی را در گوشـﮥ‏ كرت سبزیاش میگذاشت و سر شلنگ را بر زاویـﮥ‏ قائمـﮥ‏ میان دو لوزی میزان میكرد، تا مبادا فشار آب، هرچند دیگر فشاری نداشت، ریحان یا تربچهای را ریشهكن كند. كرت سبزی یك متر در یك متر هم نبود. خود پدر تخمشان را میپاشید و فقط همانقدر بود كه سبزی عصرانـﮥ‏ پدر را بدهد. اما بوتـﮥ‏ گلها رامیخرید و یكییكی، وقتی من و حسن با نوك مالـﮥ‏ پدر در امتداد نخی گودال میكندیم، در زمین مینشاند. فراهم كردن كود باغچه هم با ما پسرها بود. از آنطرف خاكریز گلههای گوسفند را به كشتارگاه میبردند و ما سطل بهدست به گدار آنطرف خاكریز میرفتیم و دانهدانه پشكل برمیچیدیم و وقتی خوب با نیمه میكوبیدیم، گوشـﮥ‏ باغچه میریختیم تا پدر بیاید و با نوك ماله دور ساقـﮥ‏ ترد هر گل بپاشد.

گلیم را خود پدر، اگر ما دم دست نبودیم، كه اغلب هم نبودیم، میآورد. گوشـﮥ‏ گلیم را میگرفت و از گوشـﮥ‏ آشپزخانه تا كنار باغچه میكشاند و تاهاش را باز میكرد و منتظر میایستاد تا خواهر چانهكردن خمیر را تمام كند و یا مادر از آشپزخانه بیاید و به نوك جاروی خیس گرد گلیم را بگیرد. بعد هم همانجا مینشست و یك مشت سبزی عصرانهاش را میچید: برگهای سبز وهنوز كوچك چند تربچه، چند پر هم ریحان و یكی دو پیازچه. پرپین هم بود، اما نمیخورد. خواهر میشست و كنار سینینان گرم ـاگر مادر نان میپختـ و نعلبكی پنیر میگذاشت. بادیـﮥ‏ آب یخ را بعد میآورد. آخر برجها هندوانه را پدر قاچ میكرد. خربزه میماند برای فردا، مگر وقتی دایی مادر بود یا میرزاعمو، شوهرِ خالهتهرانی.

چای را مادر قبلا دم كردهبود و پدر حالا دیگر خودش چراغ خوراكپزی و كتری و قوری را از آشپزخانه میآورد، و وقتی كسی، هركس، بالش پدر را میآورد و پدر تكیه به آن میزد، بچههای كوچكتر كه دور و بر تنور میپلكیدند، به سروقت پدر میرفتند تا از تهماند‏ﮤ‏ نان و پنیر و سبزیاش یكی دو لقمه نصیب ببرند. سینی را كه خواهر بزرگتر میبرد و پدر اولین چایاش را میخورد، تهتغاری میتوانست بر زانوی پدر بنشیند و با سبیل جو گندمی یا دگمههای جلیقهاش بازی كند. اگر پدر سر حال بود، ساعت بغلیاش را از جیب جلیقهاش درمیآورد، درش را باز میكرد و بهنوبت به گوش دخترها ـاگر هر دو بودندـ و پسر تهتغاری نزدیك میكرد تا آن صدای آهسته اما موزون را بشنود.

آن روز ـیادم استـ ما هم بودیم، آخر برج بود و من و داداشحسن میرفتیم و میآمدیم. وقت نان پختن مادر هم بود. گاهی دو روز یك بار میپخت، اگر مهمان داشتیم، نه از همسایهها، كه كسی به مهمانی نمیآمد و ما هم نمیرفتیم. همكارهای پدر همنمیآمدند. اما ماهی یكی دو بار، تابستانها بیشتر، خویشاوندی از اصفهان میآمد، بیشتر دایی مادر و یا میرزاعمو. مادر معمولا نانها را بر سر تنور و به دیوار تكیه میداد و بعد كه خنك میشدند، دسته میكرد و همانجا، پایین پای خودش، بر بقچهای گشوده میگذاشت. نمیشد كش رفت. خواهر بزرگتر بیشتر مواظب بود و سیخ اغلب داغ همیشه در دسترس مادر بود. اما آخرین چانه ـ اگر صبر میكردیمـ نصیب ما بود. مادر خمیرهای ته قدح را با كاردك خمیرتراشیاش میتراشید و خودش چانه میكرد و پهن میكرد و بر شاطری میانداخت و به تنور میزد. وقتی مادر نان را نصف میكرد، هركدام گازی بهسهممان میزدیم و بقیه را توی مشت مچاله میكردیم و میدویدیم بیرون، تا به بازی ادامه بدهیم، فوتبال و تازگیها والیبال. تیلهبازی هم هنوز میكردیم. این یكی را دیگر پدر نمیبایست بداند. بزرگ شدهبودیم و زشت بود. نان تهتغاری خشك و ترد بود، لقمه را توی دهان میچرخاندیم و گلولههای ریز و خمیر هنوز نپخته را به بیرون تف میكردیم.

مادر، هروقت نان میپخت، تنور را دمدمهای آمدن پدر آتش میكرد: دست بهدست میمالید و ما همهاش میرفتیم و میآمدیم. چانه را خواهر بزرگتر آماده كردهبود، همانقدر كه توی سینی بزرگ و گرد كنگرهدار مسی جا بود، و مادر حتی یكی را پهن كردهبود، اما دستكش بهدست میرفت و میآمد. چوبها را هم یكی از ما، بسته به نوبت، همان صبح توی تنور چیدهبودیم و چند تكهكاغذ مچالهشده جایی گذاشتهبودیم. همان كه كبریت میكشید و پتـﮥ‏ چادرش را به كمر میبست، چوبها یا سعف نخلها گر میكشید و سینـﮥ‏ تنور آنقدر گرم میشد كه خمیر به آن بچسبد، اما مادر باز میرفت و به شله و كوفتهاش توی آشپزخانه سرمیزد، یا وقتی حسابی ذله میشد، مینشست كنار باغچه و پسر تهتغاریاش را شیر میداد، و ما، به قول خودش، هار و هور هی پابهپا میكردیم: به مستراح میرفتیم یا آب به سر و صورتمان میزدیم و هی همان دور و بر میپلكیدیم تا وقتی كه مادر غر میزد: شیر داغ كه نمیتوانم به بچه بدهم.

گاهی نفرین هم میكرد: دو دستش را توی آرد كف سینی گرد مسی میزد، رو به آسمان میگرفت و میگفت: خدایا، از دست اینها!

ما بهدو میرفتیم و باز برمیگشتیم، حتی یكیمان میپرسید: میخواهی من روشنش كنم؟

ـ نه، نه، باز میخواهی آنقدر نفت بریزی كه همـﮥ‏ نانها بوی نفت بگیرند؟

بالاخره خودش میآمد، دستكش را باز به دست میكرد و یكی دو قطره نفت بر چوبی میچكاند و كبریت میكشید و وقتی آتش حسابی از دهانـﮥ‏ تنور گُر میكشید، یا نان اول به نان دوم میرسید، پدر پیداش میشد. فایدهای نداشت، نمیشد چیزی كش رفت. هماننان تهتغاری هم بد نبود. دیگر عادت كردهبودیم: تكهای از نان خشك و ترد را میجویدیم و گلولههای خمیر نپخته را تف میكردیم.

اما آن روز ـ یادم استـ وقتی رسیدیم تنور روشن بود و بوی نان سوخته میآمد. خواهر سیخ بهدست بر پنجـﮥ‏ پاها ایستادهبود، داد میزد: ننه بدو، سوخت.

ما را هم كه دید، دستی را حایل پنج شش نان برشتـﮥ‏ دستهكرده بر سفره گرفت وگفت: آمدند ننه، بدو!

سراغ تنور هم كه رفت و بر پنجـﮥ‏ پا ایستاد، باز یك دستش، انگار حایل نانهای پخته باشد، توی هوا بود. نانی برداشتیم. دید و جیغ زد: ننه!

نه، مادر پیداش نبود. دوچرخـﮥ‏ پدر به دیوار تكیه داشت. زیر شیر آب هندوانه یا خربزهای نبود. خرجین پشت ترك هم خالی بود. حتی حیاط آبپاشی نشدهبود. دودهها اینجا و آنجا بركف حیاط نشستهبود. از هوا میآمد، از دهانـﮥ‏ لولههای بلند آجری یا سیمانی آنطرف دیوار پلیتیِ شركت. شكل منار بودند. قسمت پایینشان حتما قطورتر بود و بعد باریكتر میشد، و بالاخره به دهانهای باریك و گرد میرسید كه حلقهحلقه دود غلیظ بیرون میداد. پدر همینها را میساخت، آجرهای سرخ لندنی را، حتما، رج بهرج روی هم میچید و بالا میرفت. دود، اگر هوا دم میكرد و شرجی میشد ـكه مرداد و شهریور همیشه شرجی بود و بایست میدویدیم، بدویم، تند، تا مگر بادی به صورتمان بخوردـ گلوله میشد و پایین میآمد، بر یخـﮥ‏ سفید آدم مینشست، یا بر لباسهای شسته و حتی بربند رخت. ما پیراهن سفید نمیپوشیدیم، نداشتیم. همین پارسال پیرارسالش، وقت صبحگاه، سربازها دورتادور دبیرستان را محاصره كردند و بعد هركسی را كه پیراهن سفید پوشیدهبود بردند، ریختند توی ماشین ارتشی و بردند.

نان را نصف كردهبودیم و بایست میرفتیم، اما به طرف آشپزخانه رفتیم، صدای مادر از اتاق دوم میآمد. در دو اتاق جلو ما مینشستیم و اتاق عقبی را به زن و شوهر جوانی اجاره دادهبودیم. توی طارمی غذا میخوردند و همانجا هم میخوابیدند. شوهر غروبمیآمد، لاغر بود و سیاهسوخته. زن سفید و چاق بود، تپل. خندهرو بود. كجاست حالا؟ اذیت میكرد، وقتی كه قهر نبودیم. حالا دو هفتهای بود قهر بودیم، از ترس اینكه باز دوباره بیفتم و آنطور بشوم كه شدم، قهر كردم.

مادر گفت: بلند شو، خوب نیست، بچههات میبینند.

پدر وقتی خیلی خسته بود، یا دلش میگرفت ـخودش میگفت گرفتهاستـ یا دل هوا میگرفت و هیچ بادی نمیآمد و دودهها پایین میآمدند و بر گلبرگهای نازك و نارنجی لادنهاش مینشستند و یا سبزیهاش را خالخال میكردند، دراز بهدراز میخوابید، پاها باز و دستها گشوده به دو طرف. پنج شش دقیقهای بیحركت میماند و یكدفعه به دمی طولانی هوا را تو میداد و ناگهان و در بازدم به یك نفس میگفت: هایوای، مادر!

طوری كه انگار گفتهباشد «های»، یا فقط «ها»، و چنان بلند كه هركس هرجای خانه بود از جا میپرید. باز چند دقیقهای بیحركت میماند، با پاهای گشوده و دو كف دست لَخت بر قالی، و هایوایاش را میگفت. قرارش فقط سهبار بود و بعد دیگر بلند میشد، میگفت: خوب خوب شدم.

خوب خوب هم بود. تا حالا، بهقول خودش، دكتر نرفتهبود. اما حالا دمر خوابیده بود، با همان لباس كار و كفش بهپا، و یك دست را پشت گردنش گذاشتهبود و یكی در راستای تنش بر قالی بود، مشتكرده. مادر كنارش نشستهبود، دستكش نانوایی بهدستراست: با شما هستم.

پدر را به ضمیر جمع صدا میزد، حتی وقتی دعواشان میشد. اگر دور بود، میگفت:«بابا حسن!» مرا نمیگفت. پدر هم همینطور. اما ضمیر مادر مفرد بود: با توام.

پدر تكان نمیخورد. صدای هقهق نمیآمد، شانهای هم تكان نمیخورد، همانطور كه وقتی یاد برادر ناكامش افتاد و گریه كرد. اما آنطور كه خوابیدهبود و دست راستش را مشت كردهبود و دست چپش را آنطور بر گوش چپ و پشت گردن پیچاندهبود بایست صدایی میآمد، یا دستكم شانههاش تكان میخورد. ما همه میدانستیم كه دارند بازنشستهاش میكنند ـجز تهتغاری كه هنوز داخل آدم نبودـ منتظر هم بودیم كه همین روزها برای تسویهحساب به حسابداری یا جایی احضارش كنند و سابقهاش را بدهند. شش ماهی بود شروع شدهبود. هرهفتهای توی ایستگاه یك، محلـﮥ‏ ما، یكی دونفر بازنشسته میشدند، یا بازخریدشان میكردند با ده پانزده سال سابقه. پولی میدادند و گاهی هم یك مقرری ماهانه روش، و بعد انترناش شركت میآمد، اثاثشان را بار میكرد. بچههای بزرگتر روی بارها مینشستند و پدر و مادر جلو، كنار دست راننده، و اگر بچهای كوچكتر داشتند، مثل علی ما، توی دامن زن مینشست و اگر بزرگتر بود، مثل دردانه كه پنج سالش بود، از شیشه بیرون را نگاه میكرد و به ما كه دور ماشین ایستادهبودیم، میخندید. فقط او میخندید. در خانهشان را مأموران ادار‏ﮤ‏ رفاه قفل میكردند، اما ما از دیوار بالا میرفتیم، شلنگ بهدست، و گلهاشان را آب میدادیم، مثل پدر و پشنگهای. فقط دو یا سه روز خالی میماند. میآمدند، زن و مردی جوان با یكی دو بچـﮥ‏ كوچك، فقط. پدر شصت سالی داشت. خودش میگفت ندارد. میگفت برای فرار از سربازی، سجل كه میگرفته، شناسنامهاش را بزرگتر گرفتهاست. اما شناسنامه مهم بود. پولی میدادند و حتماً هم ماهانهای برامان منظور میكردند و ما حتما بایست میرفتیم به اصفهان، با اتوبوس و به خرج شركت. بازخرید و یا پول بازنشستگی به حساب آن روزها برای خودش پولی بود؛ میشد باش خانهای خرید و یا دكانی علم كرد. گاهی حتی میشنیدیم كه مثلا توی ایستگاه هفت یا یازده دزدها، نصفشب، رفتهاند سراغ زن و شوهر پیری. دست و پای زن را بستهبودند و در دهانش یك تكهكهنه چپاندهبودند. سر پیرمرد را گوش تا گوش بریدهبودند. اشتباهی رفتهبودند؛ اما سی هزارتومان پول كمی نبود، گاهی حتی كسی چهل هزار تومان گرفتهبود. ما هم نگران بودیم. حیاط خانههای ایستگاه یازده، وقتی ما بودیم، باریك و دراز بود، آنقدر دراز كه میشد توش چرخسواری كرد. اما شبها در و دیوار روبهرو دور بود و تاریك و آدم نمیدانست از كجای آن دیوارهای دراز دو طرف بالاخره اول دو دست و بعد سری بالا میآید. پدر خرجی را كه میداد، بقیـﮥ‏ پولش را توی جیب جلیقهاش میگذاشت یا جایی دیگر. پول خردها كه آنجا بود، و جلیقهاش را، حتی اگر هوا شرجی بود و پشتش از عرق شوره میبست، هیچوقت در نمیآورد. شبها، آنجا كه بودیم، خواب نداشتیم، بهخصوص كه پشت خانه هنوز بیابان بود و به یك خیز میشد به طارمی رسید و بعد روی پشتبام آمد. ما، حتی وقتی دوازده سیزدهساله بودیم، میتوانستیم، و بعد هم از پشتبام به روی بام آشپزخانـﮥ‏ كنار حیاط میپریدیم و از آنجا به حیاط؛ دست بر دیوار میگرفتیم و آویزان میشدیم و بعد میپریدیم. خانـﮥ‏ همسایـﮥ‏ دست راستی خالی بود. حالا البته حتما همـﮥ‏ خانهها پر شدهبود، اما میگفتند كسی صدایی نشنیده. اصلاً اشتباهی رفتهبودند. تازه نمیشد سر همـﮥ‏ ماها را برید، یا دست كم دست و پای ماها را بست تا بتوانند بروند سروقت پدر. به یك چرخش سر هم میشد دیوارهای سه طرف حیاط را دید، و سر كه كمی بالا میكردیم از خط مستقیم لبـﮥ‏ پشتبام هیچ دستی یا سری بیرون نزدهبود. اما، خوب، اغلب شبها وقتی ما میبایست خوابمان بردهباشد، پدر و مادرپچپچ میكردند كه پولها را كجا بگذارند. میخواستند اسكناسها را چند دسته كنند و هر دسته را جایی بگذارند. مادر همهاش همین را میگفت و پدر بالاخره میگفت: خودم میدانم چهكارش كنم. تو بخواب.

پیرزن حتما از ترس چیزهایی گفتهاست؛ وقتی دیده سر مردش را گوش تا گوش بریدهاند. چیزی نبردهبودند. چورو میگفت: دنبال پول قلمبه بودهاند.

مادر میگفت: آخر چی شده؟ چقدر بهت میدهند؟ اینكه دیگر حقوقت نیست كه نگویی.

پدر همچنان ساكت و دمر خوابیدهبود و صدای زیر خواهر بزرگتر كه حالا دیگر چهارده سالش بود، از حیاط میآمد: ننه، بدو، سوخت. من نمیتوانم درشان بیاورم.

مادر میگفت: سوخت كه سوخت.

و با خودش غر میزد: من خودم آتش به سرم هست.

و به ما اشاره كرد كه برویم. به خواهر دوم نگفت. بالای اتاق نشستهبود، پشت به چرخ خیاطی مادر، و دیگر با عروسكش بازی نمیكرد. همین یكی را داشت. مادر براش درست كردهبود و طبق صورت عروسكش مثل صورت خودش بود: ابروها پیوسته و پرپشت، و لپهاش ـ به قول پدرـ دو گل هندوانه. مادر لپهای عروسك را با نوك مداد قرمزی كه به دهان میزد، سرخ كردهبود. شش سالش میشد. خواهر سوم آنجا نبود. پنج سالش بود. مادر آنها را شیربهشیر زاییدهبود، مثل من و داداشحسن. اغلب خانـﮥ‏ آقامقتدا بود. كارمند بود و خانهاش سر كوچه بود. چهاراتاقه بود با حیاط بزرگ و زمین چمنكاری جلو طارمی. عمهخانم میآمد، میبردش. بچه نداشتند. اما علی را نمیبردند؛ از بس عمه وسواسی بود : همهاش چیزی میشست، یا حیاط را میشست و یا زیر شیر وضو میگرفت. خانمخانمها موهای دردانهخانم را ریز میبافت و یك روبان سرش میزد، هربار هم به یك رنگ، و پشت سرش میانداخت.

به حیاط كه آمدیم خواهر داشت نانی برشته و نیمسوخته را از سر سیخ میگرفت. من گفتم یا داداشحسن گفت: خاك بر سر بیعرضهات!

گفت: نمیشود.

صورتش اشكآلود بود، شاید هم از هرم آتش تنور عرق كردهبود، اما زبانش را هنوز داشت. از در كه بیرون میرفتیم، گفت: شكم گندهها! فقط بلدند بخورند.

وقتی برگشتیم، هردو، پشت به بقچـﮥ‏ نان ایستاد: پاها گشوده و سیخ بهیك دست و نان برشته و سوخته بهدستی كه دستكش نداشت. من انگشتی به طرفش تكان دادم. جیغش بلند شد: ننه!

و به من گفت: تو را بهخدا نكن.

هر ده انگشت را تكان میدادم و جلو میرفتم، انگار بخواهم دست برسانم به زیربغلش. دهانش به خنده باز شد و یك قطر‏ﮤ‏ درشت عرق یا اشك از كرك بالای لبش رویچانهاش افتاد. میخندید و همین حالا و دم بود كه از غشغش خنده به زمین بیفتد. به حسنمان گفت: بگو نكند.

نكردم، حوصلهاش را نداشتم، اگر نه میشد ـ بیآنكه دست بهش بزنمـ كاری كرد كه از خنده ریسه برود و ما هرچه بخواهیم نان برداریم و دربرویم. بهدو رفتیم، تمام كوچه را دویدیم و سر كوچه حتماً دیگر یادمان رفت، یا وقتی پیچیدیم به پشت خانهها و به میدان رسیدیم، یادمان رفت. بچهها والبیال بازی میكردند. تور والبیال را دانگی خریدهبودیم و عصربهعصر تیركها را از سه كنج حیاط خانـﮥ‏ چورو اینها میآوردیم و در دو گودال مینشاندیم و سنگ دورشان میریختیم و تور را به میخهاشان بند میكردیم. سر سلامتی میزدیم، اما گاهی كه از ایستگاههای دیگر میآمدند بازی تیغی میشد. اغلب بزرگتر و حتی بلندتر از ما بودند. توی ایستگاه سه دیلاقی بود كه همانطور ایستاده آبشار میزد، از وسط زمین. اما میباختند و جر هم میزدند. پدرها، انگار بخواهند از ما حمایت كنند، همان نزدیكیها روی پل مینشستند و زیرچشمی ما را میپاییدند. یك بار كه باختند و ما پول را از داور گرفتیم، توپ ما را برداشتند و دستشده كردند و بردند. آقامقتدا هم بود. دید، اما كاری نكرد. گفت: گفتمبازی میكنید. نفهمیدم كه.

و حالا هروقت مسابقهای بود، شورت و زیرپیراهنی بهتن و كركاب بهپا میرفت و میآمد و زیرچشمی نگاهمان میكرد.

تا غروب بازی میكردیم و شب باز، شام خورده و نخورده، توی كوچه بودیم. كوچه و خیابان مثل روز روشن بود. پدر مخالف بود، شامش را كه میخورد، میرفت در را قفل میكرد و كلید را میگذاشت زیر سرش. وقتی شنید با سنگ سگی را كشتهایم جد گرفت كه نباید برویم. سگها، كه بالاخره نفهمیدیم از كجا، شبها گلهای میآمدند، از كوچـﮥ‏ ما داخل میشدند و كوچه به كوچه جلو میرفتند تا حتماً برسند به ایستگاه یازده و دوازده.

ایستگاه سه دبستان ما بود، وقتی آنجا مینشستیم، عصرها توی لولههای بزرگ فاضلاب كه هنوز كار نگذاشتهبودند، راستراست میدویدیم و یا از بدنـﮥ‏ داغشان سرمیخوردیم پایین. سر لولههای باریك یك دایر‏ﮤ‏ آهنی بود كه به ضرب سنگ یا ته تیشـﮥ‏ پدر كنده میشد و جان میداد برای طوقهبازی. سر یك تكهسیم را خم میكردیم و از بقیهاش دسته میساختیم. طوقه كه راه میافتاد، دیگر میشد همـﮥ‏ ایستگاه را رفت و برگشت.

ایستگاه چهار یخ میدادند: تابستانها هر روز صبح سیاه سحر من یا حسن، بسته به نوبت، میرفتیم و ربع قالب سهممان را لای گونی میپیچیدیم و بر سر و یا شانه به خانه میآوردیم. اگر دیر میرفتیم قالب یخ دیگر نیمقالب هم نبود، باریك هم میشد و ربع قالب ما، اگر هم خوب توی گونی میپیچیدیمش و بهدو هم میآمدیم، همینقدر بود كه تا پیش از ظهر بكشد و بعدازظهر كاسـﮥ‏ آب پدر بییخ بماند.

بعد هم ایستگاه شش بود. دبیرستانمان آنجا بود كه دیگر حتماً نمیرفتیم، هرچند من از مثلثات و انشا تجدیدی آوردهبودم. ایستگاه هفت بازار بود و پلی كه به اهواز میرفت. بعد از ایستگاه یازده را ـمیگفتندـ باز ساختهاند. بیشتر از اینكه سگها كوچه به كوچه میرفتند عصبانی شدهبودیم. بو میكشیدند و جلو میرفتند و تا آنجا كه ما دنبالشان گذاشتهبودیم، هیچ كوچهای را بو نكشیده وانمیگذاشتند. یك شب یك دسته ته كوچـﮥ‏ ما با سنگ جلوشان را گرفتند. سگها برگشتند. چند نفریمنتظر ایستادهبودیم، سنگ بهدست و سر كوچه، همانجا كه هر شب بوكشیدنشان را شروع میكردند. نانی هم از همین كوچه شروع میكرد. عصرها میآمد، طبق بر سر و درست از سر كوچه داد میزد: نانی، نان داغ، نان تازه!

زنهای عرب هم از همین كوچه شروع میكردند، صبحها، طبقی كوچكتر از طبق نانی بر سر، اما پر از ظرفهای لعابی كوچك سرشیر و یك دبـﮥ‏ بزرگ شیر در وسط. اُم لیلی داد میزد: شیر، شیر و سرشیر!

سگها واقعاً لجمان را درآوردهبودند وگرنه بازی كه زیاد بود. البته موش هم آتش زدهبودیم، یكی دو بار، و بعد دیگر ول كردهبودیم. موش كه نبود، موش خرما بود، به چه بزرگی. دهانـﮥ‏ یك گونی را كه بر دهانـﮥ‏ لولههای راهآب خیابانها به جوی سیمانی میگرفتیم و از آن سر سنگ میانداختیم و یا چوبی تكانتكان میدادیم، یكدفعه ته گونی پر میشد و چیزی توی گونی لول میخورد. بازی نبود. سگها كه برگشتند بستیمشان به رگبار سنگ. سگها از دستهای به دستهای میرفتند و سنگها با صدای خفه به سر یا شكمشان میخورد. یكی دو تا كه برگشتند و ته كوچه سنگباران شدند، باز برگشتند. یكی از همین دو تا بود كه وقتی برگشت، به ضرب سنگ توی جوی آب افتاد و دیگر نتوانست بالا بیاید. سنگ كه به سرش میخورد دیگر صدای خفه نمیكرد، یا صدای خفه در صدای جیغههای سگ پنهان میماند. پدرها از بوی لاشهاش فهمیدند و دیگر، برای ما حداقل، بازی شبها قدغن شد.

شبها مثل روز روشن بود. كشتی هم میگرفتیم، توی چمن جلو طارمی خانـﮥ‏ آقامقتدا اینها. پدر با این هم مخالف بود. میگفت: آخرش به دعوا میكشد.

شاید هم میترسید كه سربازها باز بریزند و بالاخره ما را بگیرند، گرچه دیگر حكومت نظامی نبود و گاهی كه روی دیوار خانهای كسی مثلا نوشتهبود: «كار، بهداشت، فرهنگ برای همه»، همان صبح زود پاك میشد.

پدر كلید را میگذاشت زیر بالشاش و میخوابید. میشد از دیوار بالا رفت، دیوار را طی كرد و از روی بام آشپزخانه به پشتبام رسید و از پشتبام همسایه روی طارمیشان پرید، نه از طارمی خودمان كه زن و شوهر غذا میخوردند و زن ـگرچه قهر بودیمـ تا فرصت میكرد زبانك میانداخت. از لبـﮥ‏ طارمی كه به پایین آویزان میشدیم، دیگر توی كوچه بودیم. مادر نمیخواست به پشتبام رفتن بكشد، میترسید كه قر بشویم. اینطور میگفت. شاید هم از ترس شوهر زن بود كه انگار بویی بردهبود و تازگیها چپچپ نگاهم میكرد. شاید هم میترسید كه همسایهها توی حیاطهاشان خوابیدهباشند. پدر كه خوابش میبرد یا غلت میزد، مادر كلید را برمیداشت و در را آهسته باز میكرد. بعد از شام پدرها دیگر روی پل جمع نمیشدند. پلِ كنار میدان بازی مال ما میشد. دو طرف و رو به هم مینشستیم و هربار یكی چیزی میخواند. صدا نداشتیم، اما میخواندیم تا بالاخره چورو سر غیرت میآمد و «جبلی» میخواند. با آن صدای گرهدارش و جوزك بزرگی كه زیر پوست قهوهای روشنش بالا و پایین میرفت.

گاهی هم مثل عربها كف میزدیم و با هم میخواندیم تا بالاخره مادرها یكییكی میآمدند و صدامان میزدند.

بچهها داشتند والبیال بازی میكردند. جای ما معلوم بود، در ثانی دو نفر بودیم، یكی اینطرف میایستاد و یكی آنطرف. داداشحسن وسط را خوب میگرفت و جدی بازی میكرد و جر هم نمیزد و من میتوانستم بسازم، اما اگر پام روی خط میرفت و داور هم میدید، جر میزدم. چورو آبشار میزد. بلندقد بود و سیاهسوخته. امیرو، اگر میآمد، كفش بهپا بازی میكرد. ماها، همه، پابرهنه بودیم. عصرها دیگر هوا آنقدر داغ نبود، حتی اگر شرجی نبود. ظهر اگر بود، قیر آسفالت خیابانها نرم میشد و حباب میبست، بنفش و نارنجی، و پای آدم، اگر بیهوا میرفت، در داغی نرم قیر فرومیتپید.

چورو اول كركابهاش را آویزان میكرد به یكی دو میخ تیركها و بعد میآمد میایستاد جای آبشارزن و تا آخر هم تكان نمیخورد. غرغرو نبود، اما اگر دو یا سه یا حداكثر چهار بار توپ را درست یك وجب بالای تور نمیفرستادم با مشت محكم میزد توی شبكههای تور یا اصلا كركابهاش را برمیداشت، به پا میكرد و تلق تلق میرفت. اما زود برمیگشت، همینكه صداش میزدیم میآمد. كركابهاش را آویزان میكرد و منتظر میایستاد. خوب آبشار میزد. دفاع به عهد‏ﮤ‏ دیگران بود. برای جا خالی هم حسابی سوراخ بود. تكان نمیخورد. فقط میزد، محكم و دقیق و مُك یكی دو متری آنطرف خط وسط، بهخصوص اگرمیدید كه زنی دارد نگاه میكند، مثلا زن حسابدار ادار‏ﮤ‏ رفاه. اغلب پنجره را باز میكرد و نگاه میكرد و گاهی شبها، وقتی دیر وقت بود، سایهاش میافتاد روی همانپنجره، یا دو سایه میافتاد و ما از همان روی پل هم میدیدیم و شب همهاش غلت و واغلت میزدیم و یا هرچه شعر از بر بودیم توی دلمان میخواندیم تا مبادا دست به خودمان بزنیم و به قول سیدعربی كور شویم. كیف میداد، از فیلمهای سینمای بهمنشیر هم بیشتر، بهجز تارزان.

زن همسایـﮥ‏ ما هم گاهی میآمد و میایستاد توی باغچـﮥ‏ جلو طارمی كه كرتبندیاش را ما كردهبودیم و از لای سفسافهایی كه من و داداشحسن كاشتهبودیم، یا بهفرض سعید، نگاهمان میكرد. از غشغش خندهاش میفهمیدیم كه هستش و نگاه میكند. من اگر بد میساختم كف هم میزد. نشای باغچهمان را هم من و داداشحسن كاشتهبودیم، خواب بودند كه میكاشتیم. شوهرش اگر بود، میبردش تو و شب، شام كه میخوردیم، صدای بگوومگوشان میآمد. بالاخره یك روز عصر آمد، نمیتوانست بازی كند. اما جانش را میكند و نمیشد. چپ دست بود و توپ با دستش جفت نمیشد. سوراخ سوراخ بود و قدسیجون میخندید و سینههای مشكیاش میلرزید و دو چال قشنگ گوشـﮥ‏ لبهاش، وقتی میخندید، طوری دلریشهام میكرد كه انگار سنگی را بر جام شیشهای بكشند. اذیت میكرد، دو دستش را میگذاشت روی چالهاش، میگفت: چال نه.

نبودش، داشتند میرفتند، اثاث جمع میكردند. قهر بودیم. آمد در حمام را باز كرد و درست ایستاد روبهروی من كه لخت بودم، سرم را میشستم، و هی خندید و خندید، مثل دیوانهها. مادر نبود، هیچكس نبود. فقط میخندید. ظهرها وقتی مادر به اتاق جلو نم آبی میزد و پنكـﮥ‏ سقفی را روشن میكرد و همانجا روی چادرش میخوابید، میرفتم توی اتاقشان و یهقل دوقل بازی میكردیم، من و او و خواهر بزرگتر. اول آنها بازی میكردند و من هم میرفتم. جر میزد. برنده میبایست پانزده تا پشتدستی به نفر سوم و ده تا هم به دومی بزند. دستش را درست نمیگرفت. من، اگر میباختم، درست میگرفتم و او آنقدر محكم میزد كه اشكم میپاشید. نوبت من كه میشد باز نمیگرفت، گرچه میدانست محكم نمیزنم، و من تا درست بر پشت دستهاش بزنم، مچش را بالاخره پیدا میكردم، محكم میگرفتم و با دست دیگر میزدم. توی دلش پنهان میكرد، یا زیر زانوهاش میبرد، و نمیگذاشت. حتی اگر فقط چندتایی پشت دست چاقش میزدم، جاش میماند. نمیفهمید، مرتب نخودی میخندید. میگفت: چرا نمیگویی داداشحسنت هم بیاید بازی؟

دوست نداشت. نمازش ترك نمیشد، گرچه حالا دیگر داشت به فارسی نماز میخواند، همان ترجمـﮥ‏ نماز تعلیمات دینیمان را حفظ كردهبود و میخواند. هرچه هم سیدعربی براش استدلال كرد بهخرجش نرفت.

چورو میدانست كه قهریم. به امیرو نگفتهبودم، اما میدانست، حتی میدانست كه دارند دنبال جا میگردند. از ترس نبود كه قهر كردم، اما خوب، آقامحسن به قدسیجون گفتهبود: بگذار ببینمتان، میدانم چهبلایی سر هر دو تان بیاورم.

خودم هم شنیدم، یك شب كه بگومگو داشتند، طوری بلند میگفت كه ما هم بشنویم. مادر نمیدانست، یا میدانست و به روی خودش نمیآورد. اخترمان نگفتهبود، نمیدانست. حسن دیدهبود، اما نمیگفت. میگفت: ولش كن!

همان شب كه سگها قفل كردهبودند، گفت. با سنگ میزدیمشان و باز ول نمیكردند. جیغه میكشیدند و پشت به پشت زور میزدند كه باز بشوند. نمیشد. آقامحسن توی باغچه نبود. قدسیجون آمدهبود بیرون و نگاه میكرد. خواهر چورو هم بود، با سر باز كف میزد و هی با پشت دست آب دهانش را پاك میكرد و كف میزد، یا مثل زنهای عرب كل میكشید. آقامحسن چوب بهدست آمد، گفت: بروید عقب ببینم.

و با چوب محكم زد وسط سگها، روی آنجای آن یكی كه نر بود، دوبار. از هم جدا شدند و دویدند. یكیشان به پل كه رسید، نشست و خودش را لیسید. آقامحسن گفت: خجالت بكشید. شب است، مردم خوابیدهاند.

داداش میگفت: مردك دیوانه است.

میگفت: ولش كن، كار دست خودت میدهی.

میدید كه دنبال هم میكنیم، یا میفهمید كه داریم یهقل دوقل بازی میكنیم. نمازش را میخواند. میگفت: «من میخواهم با خدا به زبان خودم حرف بزنم.» سیدعربی میگفت: «همه باید به زبان مشترك نماز بخوانند، بهزبان كتاب خدا.» داداشحسن به خرجش نمیرفت، اما مثل سیدعربی اگر چشمش به صورت نامحرم میافتاد، حتماً پولی به فقیر میداد، یك ریال. سیدعربی بیشتر میداد، نمیگفت چقدر.

چورو آن روز یا میزد به تور، یا توپ را میفرستاد خارج. تقصیر من هم بود. هیچوقت نمیگذاشت جا عوض كنیم. خوب میزد، محكم و دقیق. حالا نمیزد. وقتی نوبت جابهجا شدن رسید، از داداشحسن پرسید: بابات بازنشسته شده؟

گفت: نمیدانم.

ـ شده، بابام گفت.

همه نگاهمان میكردند. فقط چورو سرش زیر بود و داشت به دو انگشت پاش یك ریگ كوچك را میگرفت. بازی گرم نمیشد. بالاخره هم چورو كركابهاش را برداشت، زمین انداخت، پا بهبندهاشان كرد و رفت، هرچه هم ما، همه، صداش زدیم، برنگشت. پدرش رانند‏ﮤ‏ شركت بود. میانهبالا بود. مادرش بلندقد بود و چاق. همین چورو را داشتند و خواهر بزرگترش را. نمیگذاشتند از خانه بیاید بیرون. میگفتند، یك روز لخت مادرزاد آمده بیرون و همهاش كل زده، وقتی كه ما نبودیم. اغلب توی خانه، ساكت، یك گوشه مینشست و انگشت كوچكش را میمكید، یا لبـﮥ‏ دامنش را به دهان میگرفت و میمكید. شبها، مادر میگفت، تا چادر یا چارقد یا چیزی از مادر چورو را روش نمیانداختند، خوابش نمیبرد. چشمهاش ریز بود و دورتادورش سرخ سرخ، با مژههای قیبسته. اما بینیاش قلمی بود. لبهاش، به آدم كه نگاه میكرد، مدام میلرزید، مثل قدسیجون كه میدانست چطور میشود پرههای بینی را لرزاند. وضعشان بد نبود. البته چندان هم خبریشان نبود. همه مثل هم بودیم و درها، همه، برای همه باز بود و هركس میرسید میشد یك گوشـﮥ‏ سفره بنشیند، یا یك استكان چای بخورد و برود. بچه كه بودیم هیچوقت مهمانبازی نمیكردیم، عروس و دامادی داشتیم. و حالا هم قدسیجون اذیت میكرد. قلقلك میداد و میرفت، پایی جلو پای دیگر میگذاشت و دستی، دست چپ، بر انحنایی كه زیر دامن چیندارش میلرزید و به دست راست موهاش را از زیر لچك كوتاهش دسته میكرد و پشت گردنش میریخت. قهر و آشتی سرش نمیشد، برمیگشت زبانك میانداخت و نخودی میخندید.

امیرو امیر چاخان بود. بد آبشار نمیزد. اگر میآمد، كه گاهی میآمد، سردستـﮥ حریف میشد. ازدواج كردهبود. و حالا دیگر مدام كفش به پا میكرد. كفش بهپا هم بازی میكرد. گفت: پس میروید، اصفهان؟

حسن گفت: بله.

میگفت: «ما همشهری هستیم.» چاخان میكرد. نجفآبادی بودند. پدرش كوتاهقد بود و عینكی. كبوترباز بود و عصر به عصر كبوترهاش را میپراند. مادرش بوشهری بود، شاید هم بندرعباسی. درست نمیدانستیم. امیرو نمیگفت. بلندقد بود و مِینار سر و گردن و سینهاش را میپوشاند. جای سوراخ حلقهای كه دیگر نبود در پر‏ﮤ‏ بینیاش ماندهبود، یك لكـﮥ‏ كبود، و نقطهای سیاه و گلولـﮥ‏ گوشتی سرخی كه تكانتكان میخورد. ناس میجوید و مدام تف میكرد و با دستـﮥ‏ مینارش پاك میكرد. همین یك پسر را داشتند. بی سر و صدا زنش دادند. عروسشان را نمیدیدیم، حتی وقتی برای تماشای كبوترها میرفتیم. تا آن روز كه امیرو خواست توی خانهشان كشتی بگیریم، توی اتاق و روی قالی بزرگی كه زمینهاش سرخ بود و گل و بوتـﮥ‏ بزرگ و سفید و زرد و غیره وسطش بود. روی چمن جلو طارمی آقامقتدا میزدمش، از بس دیلاق بود و پاهاش توی دست و پای آدم میآمد. دو پا را كه میچسبیدم، تخت و بخت میافتاد. نمیدانستم چرا پیله كرده. دیدمش. چادر سرش بود، چیت گلدار با گلهای ریز سفید. فقط دو چشمش پیدا بود و از توی درگاهی اتاق عقبی نگاهمان میكرد. امیرو تا بفهمم گردنم را گرفتهبود و داشت پشت پا میزد. راحت زمینم زد و روی سینهام نشست. چه رجزی میخواند! انگشت بلند و سیاهش را توی صورتم تكان میداد. بعد كه بلند شد باز رجز خواند: من همهتان را میزنم.

همه را كه نه. اما، خوب، گاهی. انگشتش را تكان میداد. دیگر آن چشمها یادم رفت و آن دستی كه حالا زیر چانه بود و اجازه دادهبود لبخندش را ببینم. دندانهاش سفید بود، انگار شیری، مثل دندانهای دردانهخانم خودمان. میگفتند، اصفهانی است. مادر میگفت : اصفهانیها كه اینطور حرف نمیزنند.

پاهای دیلاقش را گرفتم و تخت و بخت انداختمش، دیگر ضربه كردنش كاری نداشت. وقتی بلند شدم، زنش نبود. امیرو باز چاخان میكرد كه حسابت را میرسم، میگفت: حالا صبر كن، میبینی. بیخبر حمله میكنی؟

از خانهای هم كه در اصفهان داشتند میگفت، یا اینكه با پدرش دوب هم رفتهاست و پدر او را زوركی فرستاده تو. میگفت سینمای تاج هم رفته. فیلمش تارزان یا لورل هاردی، كه ما میدیدیم، اگر پنج ریال داشتیم، نبود. بریم و بوارده را هم دیدهبود. با اتوبوسهای كارمندی رفتهبودند، دو ریالی بود و بلیطفروشش دستـﮥ‏ كیسهای چرمی را به گردن میآویخت و كیسه تا پهلوی چپ یا راستش پایین میآمد. ما هم رفتیم با دوچرخه و دوتركه. اما سینمای ما همان بهمنشیر بود. تابستانی بود. لورل كه موهای سیخسیخش را میكشید از خنده ریسه میرفتیم.

پابهپا میآمد، میگفت: ناراحت نباشید، یك طوری میشود.

بلندتر از ما بود و رنگش به رنگ مادرش رفتهبود. موهاش را بریانتین میزد و فرق باز میكرد، تابستانها. پارسال مجبور شد بزند، وقتی مدیر همه را مجبور كرد بزنند. وقتی كت و شلوار میپوشید و كراوات میزد، بهخصوص كه تازگیها كركهای چانهاش را میتراشید، نهانگار كه همكلاس ما است و املای فارسیاش آنقدر غلط دارد. یك روز كه مدیر در را باز كرد و مبصر برپا داد، او را كه دید، عقبعقب برگشت. امیرو كنار نیمكت جلو ایستادهبود و مثل معلم فارسیمان سر خم كردهبود وبا یكی حرف میزد. مدیر گفت: ببخشید، نمیدانستم شما سر كلاس تشریف دارید.

نفهمید، آنهم با آن كلاس شلوغ. امیرو باز خیط كاشت، برگشت كه نمیدانم چی بگوید، یا یك بازی دیگر در بیاورد كه مدیر پرید تو: برو بنشین، لندهور دراز!

اسم مدیر را گذاشته بودیم زنبور. میآمد پشت پنجره و بینیاش را میچسباند به توری پنجره و توی كلاس را نگاه میكرد. چه معلم داشتیم و چه نداشتیم مثل زنبور صدایوز وز درمیآوردیم.

امیرو گفت: بابام میگوید: «نوبت ما هم میشود. اینها میخواهند از شر ما قدیمیها راحت بشوند.»

دیگر غروب شدهبود و وقت شام بود. همان سر شب شام میخوردیم. مادر اول سپرتاس پدر را پر میكرد. دو طبقه بود و توی هم میرفت. درش را پدر میبست، دستهاش را وصل میكرد و به سر نخی كه دور میخی میپیچید، گره میزد. سر دیگر را كه میكشید، به میخی پایین تر میبست. سپرتاس، میان زمین و هوا، تكیهداده به دیوار تا صبح میماند. از ترس گربه یا ما نبود؛ یا بود و بعد هم میخواست توی نسیمی كه شبها میوزید خنك بماند. بعد باز نوبت پدر بود. برای بقیه توی یك ظرف میكشید، اما اگر نبودیم جدا میگذاشت، و توی یك ظرف.

پدرها، آنها كه میآمدند بیرون، پرسهزنیهای شبانهشان را بعد از شام شروع میكردند. آقامقتدا تنها قدم میزد، گاهی هم با پدر امیرو، اگر برای قدم زدن میآمد. امیرو میگفت، همهاش دعوا دارند. كركاب بهپا میرفتند و میآمدند، دو لِین ما را دور میزدند و گاهی تا آنطرف میدان بزرگی كه مال مسابقههای فوتبال ما بود، میرفتند و تا كلانتری. شاید كلانتری را هم دور میزدند و از پیادهرو خیابان حاشیـﮥ‏ نخلستان میآمدند. بقیـﮥ‏ پدرها، اگر اهل قدم زدن بودند، نه مثل پدر كه نمیرفت، همان لین ما و خودشان را دور میزدند و یا دو خانـﮥ‏ حسابدار رفاه و خانم و آقایی كه میگفتند دبیرند. دبیر شهر بودند. بچه هم نداشتند. تازه آمدهبودند. امیرو گفت: بابام میگوید تا خانه را خالی نكنید، حسابتان را تسویه نمیكنند.

من گفتم: میدانیم.

گفت: خوب، بیایید خانـﮥ‏ ما، یكی دو روز كه بیشتر نیست. بابام میگوید: «هروقت خواستند، بیایند، قدمشان روی چشم.»

از خودش در آوردهبود. اتاق خالیشان كجا بود؟ خوب، خانه را بایست خالی میكردیم. همه همین كار را میكردند. اما گاهی كار اداری طول میكشید. همسایـﮥ‏ دست راستیمان هنوز هم نرفتهبودند. بازخرید شدهبودند. دو پسر بزرگ داشتند، سعید و مسعود. سعیدشان شر بود. دو دختر هم داشتند، كه مدام با اختر ما دعواشان میشد، بهخصوص كوچكهشان. جلو خانهشان را كه جارو میكرد، خاك سرخ را یا دودهها را یا بگیریم خاكـﮥ‏ سیمان و آجر و پوست و هستـﮥ‏ هر میوهای را كه میخوردند، درست میآورد جلو درگاه خانـﮥ‏ ما میگذاشت و میرفت. اول جیغ و جیغكشی بود و بعد سنگ به در میزدند و گاهی پای ما هم به وسط كشیده میشد. سعید شر بود، كوتاه بود و چهارشانه. ضرب مشتش حسابی داد آدم را در میآورد و اگر گارد آدم باز بود، با كله میزد توی دماغ آدم. اما حالا دیگر دعوایی نداشتیم. مادر میگفت: هارتوپورتشان دیگر كجا بود؟

از یك سال پیش تمام شد. تازه به فكر افتادهبودیم زمین جلو طارمی را چمن بكاریم. همینطوری شروع كردیم؛ با تیشه و مالـﮥ‏ پدر میكندیم و بعد چند تكه چمن از جایی آوردیم و كاشتیم. یك هفته كه گذشت چمنها برگ تازه دادند، سبز روشن بود. داشتند به هم دست میدادند. بعد دیگر بهجد شروع كردیم. دورتادور سهم خودمان را مثل پدر و به كمك شاقول و ریسمانش از سهم همسایههای دو طرفمان جدا كردیم و دورتادور را جوی كندیم و كنارش تخم سفساف كاشتیم. جوانه زد و دو برگ كوچك سبز باز شد. دندانهدندانه بود. لولـﮥ‏ آبی هم بود، مشترك با سعید اینها، اما سرش پَرچ بود و آچار درست و حسابی میخواست. سطل سطل از توی خانه آب میآوردیم و توی جوی خاكیمان میریختیم. فردا، از صبح زود، كندن زمین را شروع كردیم. من میكندم و داداشحسن با پشت ماله كلوخهها را صاف میكرد. كرتبندیهاش را هم من میكردم، اما نخكشی و تراز كردنش با داداشحسن بود. یك سر نخ دور یك نیمه میپیچید و آنطرف روی پیادهرو باریك میگذاشت و سر دیگر را، پیچیده دور یك نیمـﮥ‏ دیگر، روی لبـﮥ‏ طارمی. بعد هم خاك را به موازات نخ پشته میكرد. چمنی كه كاشتهبودیم، یك لكـﮥ‏ بزرگ سبز بود و نور فروردین ماه در قطرههای زلال برگهای سبز سیرش قوس قزح میساخت.

پدر روز جمعه یك كرتش را تخم سبزی پاشید، و ما، نوبت هركداممان بود، توی راه از باغچههای جلو خانههای چهاراتاقه بوتهای را از ریشه در میآوردیم و لای همان گونی ربع قالب یخمانپنهان میكردیم و پیش از آنكه در خانه را بزنیم در گودالهایی كه داداشحسن به خط مستقیم كندهبود میكاشتیم. یك روز یا دو روز برگهای كوكب یا میمون، مثل اینكه بخواهند پلاسیده شوند، خمشده بر ساقه میماندند، اما همین فرداش بود كه جان میگرفتند و بر دمبرگهاشان میایستادند. و فردا، اگر هم شب دیروقت خوابیدهبودیم، دعوامان میشد كه باز نوبت خودمان بشود، حتی اگر پدر بیخواب شدهبود و ساعت سه بیدارمان كردهبود. كارت یخ و گونی را برمیداشتیم و میرفتیم. یدو و خیرالله را بیدار نمیكردیم و تا ایستگاه چهار یكنفس میدویدیم و وقت برگشتن به همـﮥ‏ باغچهها سر میزدیم تا بلكه پُرپَرترین كوكب را پیدا كنیم.

یك روز صبح دیدیم همـﮥ‏ گلها لگد شدهاند، و سفسافها همه از ریشه در آمدهاند. كار كار سعید بود. تخم جن ریگهای تیركمانش عدل میخورد وسط هدف. دندههاش جلو بود و پایین قفسـﮥ‏ سینهاش گود بود. میگفتند: «بچه كه بوده یك گربه را كشته.» قناریشان را خوردهبود. گربه حالا شبها گاهی صدای جیغش میآمد. سعید میشنید و از خواب میپرید و جیغ میزد و دور حیاط میدوید.

كاریش نمیشد كرد. دوباره دستبهكار شدیم. اینبار پدر یك دستمالبستـﮥ‏ بزرگ نشای گل خرید، اما تخم سفسافها را ما پاشیدیم و شبها توی طارمی میخوابیدیم. همسایه نداشتیم و پدر هم اجازه میداد. نه، نمیشد. ما هم نمیگذاشتیم سفسافهای آنها حتی سر بزند. بالاخره حسابی دعوامان شد. سعید همیشه سهم من بود. مادرها هم گلاویز شدند و بالاخره پدر هم چوب بهدست آمد و خط و نشان كشید. امیرو حتی یك ماه بعد از آنها شروع كردهبود و حالا بلندی سفسافهاش دو وجب تمام شدهبود. نشا كاشته بودند. پاییز كه شد جلو همـﮥ‏ طارمیها سبز بود و بعضیها حتی، مثل بریم و بواردهایها، جای سفساف قلمـﮥ‏ شمشاد زدهبودند. در هم گذاشتهبودند. توی باغچـﮥ‏ جلوطارمی ما فقط یكی دو وجب چمن كاری بود، و دورش چند شاخـﮥ‏ سفساف، بلند و كوتاه، شكسته و دیلاق. زمستان كه شد دیگر ول كردیم. امتحان ثلث دوم مسعود قلمههای شمشاد را دورتادور باغچهشان كاشت. نه، دیگر كاریشان نداشتیم و خودمان هم از خیر داشتن باغچـﮥ‏ كارمندی گذشتهبودیم. بعد از امتحانات ثلث سوم پدر مرخصی گرفت و همه به اصفهان رفتیم، تنها باری كه به شهرمان برگشتهبودیم. حقوق پدر دو برابر شدهبود و میشد ولخرجی كرد.

دروازهنو، پشت بارو، خانـﮥ‏ عمهها بود. خانـﮥ‏ خالهشازده چهارسوق علیقلیآقا بود: گنبدی بلند و آجری. زنجیری از بالای گنبد تا دسترس ما حتی آویزان بود ـ اگر میپریدیم ـ حلقه در حلقه و زنگزده، برای آویختن چیزی كه نبود. بعد تا خانـﮥ‏ خاله همهاش كوچههای دراز و پیچدرپیچ بود، هزارپیچ، و تاقیهای تاریك. دیوارهای كاهگلی خانهها آنقدر بلند بود كه با هیچ خیزی نمیشد به سرشان رسید. دری با آستانـﮥ‏ كوتاه و كتیبهای از كاشی فیروزه، با دو كوبه و گلمیخهای براق. دالانی دراز و تاریك كه بهناگهان به حیاطی بزرگ میرسید، به صورت گرد خاله و طر‏ﮤ‏ حناییرنگی كه از لای چارقدش بیرون زدهبود.

چقدر خویشاوند! یادمان میرفت كه كی كی است، آنهم برای ماها كه همـﮥ‏ عیدهامان فقط پوشیدن لباس نو بود. از سفر‏ﮤ‏ هفتسین چیزی شنیدهبودیم و یا فقط كوزه سبز كردن مادر را دیدهبودیم: لایـﮥ‏ نرم و لزج تخم ترتیزك خیسانده را بر پارچـﮥ‏ پیچیده بر گرد كوزه میمالید و بعد دورتادور را خاكستر میپاشید. دست و روبوسی حتی رسممان نبود. لباس پوشیده و نپوشیده، یكی دو شیرینی برمیداشتیم و میدویدیم بیرون. حالا اما مردها توی اتاق دنگال، پشت به مخده و شانهبهشانه، نشستهبودند. زنها همهجا بودند. از ما رو نمیگرفتند. با دو گونـﮥ‏ گلانداخته و لهجهای كه كلمات را بایست میكشیدی: بچههای عصمتاند.

فقط تازهعروس خالهشازده رو میگرفت. لاغر و ریزه بود و صورتش را انگار نقاشی كردهبودند. مهمانی پاگشا بود و خاله دیگر نبود، پشت دود و دمهای بود كه از دهانـﮥ‏ سیاه آشپزخانه بیرون میزد، و جلو دیگهای سیاه بزرگ بر اجاقهایی كه آتش زیر همهشان گر میكشید، كفگیر بهدست. كوتاهقد بود و چاق و سینیهای آشرشته از زیر ملاقـﮥ‏ بزرگ او و از دهانـﮥ‏ مطبخ دست به دست میآمد و به میان حلقـﮥ‏ زنها و به اتاق دنگال مردها میرفت. سینیهای مسی كنگرهدار لبپر میزد و در وسط یك دو قاشق پیازداغ، مثل ترنج قالی، قلهای آخرش را میزد و خالهای سفید كشك، دورتادور، تنها جایی بود كه میشد قاشق را پر كرد و بیمحابا به دهان برد. با نعلبكی هم میخوردیم. بچههای كوچكتر توی حوض بودند، لخت بیرون میآمدند و باز توی آب میپریدند. گلدانهای دور حوض را حتماً پسرخالهها كنار لچكیهای چهار طرف حوض میگذاشتند. شمعدانی هم داشتند و فقط یك درخت انار. میرزاعمو ریش داشت، توپی و خاكستری كه ریشههاش حنایی میزد، عرقچین بهسر و عبا بهدوش. در شاهنشین اتاقنشستهبود. قلیان میكشید. نو‏ﮤ‏ نمیدانم كدام عروسش را روی زانو نشاندهبود. میگفت : این یكی شبها میآید بغل خودم. حالا فقط این خدا خیرداده استخوانهای منِ پیر مرد را گرم میكند.

كسی ـ شاید پدر عروسی كه دیگر عروس نبود، اما عروس خاله حتماً بود ـ میخندید: حاجی، یك شب و دو شب كه افاقه نمیكند، باید دیگر تجدید فراش كرد.

ـ بله، حقیقت میفرمایید، اما میماند بستن زنگوله به گردن گربه كه دست خودتان را میبوسد. كاری هم ندارد، یعنی باید قدم رنجه بفرمایید، دو قدم هم كه بیشتر نیست، یك تك پا بروید دم مطبخ همین را هم به حاجخانم بفرمایید.

دست بر عرقچین، سرش را از ضربت كفگیری كه در هوا نبود میدزدید و به قاهقاه میخندید.

با عمهها هم به تخته پولاد میرفتیم، از روی پل خواجو، پیاده و جل و پلاس بهدوش یا دست. زایندهرود فقط باریكـﮥ‏ آبی بود در میان ریگهای كومهكرد‏ﮤ‏ دو سو و یا پیزرهای ساقهبلند و سبز، و یا كرتهایی از سبز سیر تا سبز روشن. مادرهمیشه عجله داشت، و پدر دردانهاش را جلو نشاندهبود و دوچرخه بهیك دست جلو جلو میرفت. هنوز نرسیده مادر غیبش میزد. جل و جامان را توی اتاقكی میانداختیم كه درهای چوبیاش از پاشنه در آمدهبود، كنار قبرهایی كه سنگ روشان دیگر ساییده شدهبود. مادر طرفهای مقبر‏ﮤ‏ باباركنالدین، كنار یك چهارتاقی ویران نشستهبود،چادر سیاهش را بهرو كشیدهبود، خم شدهبود بر دو گور كنار هم، پدر و مادرش، پدر بزرگ و مادربزرگی كه دیگر شكل و شمایلشان یادمان نبود، و حالا دو پشتـﮥ‏ خاك بودند. یكیشان دیگر حتی پشتهای هم نبود: نیمیش صاف شدهبود و آبشر‏ﮤ‏ بام گنبدی چهارتاقی حفرهای بر پایین پاش گشودهبود.

مادر اول بر گور مادرش دم میگرفت: بلند شو، مادر، ببین عصمتات آمده.

رود میزد و قصههاش را میگفت، تكه بهتكه میگفت، نه آنطور كه برای آباجی شازده تعریف میكرد: بمیرم مادر كه بهسینهات زدی، برای من و بچههام. گفتی: «نرو، نان ارزان شده. یك چیزی هست با هم میخوریم.» آنوقت من چنگ زدم به صورتم كه: «آبروم را نبر.» خوب، رفتم، با سه بچه. زمان جنگ بود، پیداش كردم. نمیدانی ننه، به چه بدبختی. ای، گذشت. حالا خوب، الحمدلله، بچههام بزرگ شدهاند، نانآور نیستند، اما خوب، دیگر از آب و گل در آمدهاند. پیر و كورم كردند، ننه!

اصفهان همین بود: چند خانه با دالانهای دراز و كوچههایی پیچدرپیچ كه باریكـﮥ‏ آب زایندهرود از رودرودهای مادر جداشان میكرد. آب زایندهرود خنك و صاف بود، نه مثل آب گلآلود بهمنشیر. عمیق هم نبود، از بالای پل هم كه نگاه میكردیم اصلاً پشت آدم تیر نمیكشید، آنطور كه موجهای ریز و سنگین و گلآلود و دور كارون بود. اما گرداب هم داشت، و آدم اگر گرفتارش میشد، مدام دور میخورد و انگار در آن تهتهها باز همان جلبكها را هم داشت. وقتی گردابی نبود میشد بهپشت خوابید، آفتاب نه چندان گرم غروبی بر چهره، از كنار پیزرها، ساقههای سبز علف، ریشههای آزاد و رهای كند‏ﮤ درختها با جریان آب رفت: سینه را از هوا پر میكنی و بعد فقط كافی است دو دست را مثل دو بالك ماهی بر آب بزنی.

قبرستان آبادان كجا بود؟ هیچوقت نرفتهبودیم. امیرو هم ندیدهبود. پدر سر یك ماه برگشت بهآبادان و ما اواسط شهریور. دورتادور باغچهمان سفسافهای مانده از سال قبل به شانهمان میرسید و جاهای تُنُك را هم نشای سفساف نشاندهبودند كه حالا دیگر تا زانو میرسید. كوكب و میمون و شاهپسند هم داشتیم. سعید میگفت: دزدها دو طرف قالی صاحب باغچـﮥ‏ ایستگاه سه را گرفتهاند، همان كه یك تیغ میمون كاشتهبود، بعد گفتهاند: «یك، دو، سه.» و پرتش كردهاند وسط گلهاش و دهبدو كه رفتی.

باغچهشان را آب میداد، با شلنگ درازی كه از لولـﮥ‏ حیاط تا اینجا میرسید، بعد هم از روی سفسافها بهگلهای ما هم میپاشید، میگفت: ببین!

رنگین كمان را میگفت. حیف كه نمیشد توی طارمی رفت. پدر همسایه آوردهبود، زن و شوهری جوان. میگفت: كمكخرجمان هستند.

آقامحسن جوشكار بود، همیشه از همان در طارمی میآمد و از همانجا قدسیجون را صدا میزد. صدای غشغش خندهاش كه میآمد، مادر میگفت: آخر من دختر جوان دارم، اینطور كه نمیشود.

داداشحسن را قلقلك دادهبود، یك بار هم موی سر مرا كشید و به اتاقش فرار كرد. حسن داشت نماز میخواند به فارسی و برخلاف پدر كه نمازش الاكلنگ بود و وقت قیام و ركوع مدام خودش را میخاراند، دو دست را در راستای بدن میگذاشت و چشم از مهرش برنمیداشت. اذیت میكرد و موهای ریز پشت گردن مرا چنان میكشید كه آخم بلند میشد. دنبالش رفتم. میخندید و روی تخت دونفرهشان بهرو خوابیدهبود و یك بالش هم پشت سر و گردنش گذاشتهبود. امیرو زیاد هم چاخان نمیكرد. راستش پوست آدم، بهخصوص اگر پشت گردن باشد و یا پشت لالـﮥ‏ گوش، شور مزه است.

امیرو میگفت: بابای مسعود اینها را بازخرید كردهاند، اما ماندهاند تا بلكه بتوانند مسعود را سرجای باباشان بگذارند.

میگفت: دنبال آدمش میگردند كه سبیلش را چرب كنند.

پدر اهل رشوهدادن نبود، میگفت: آخر روم نمیشود.

مادر میگفت: رو شدن ندارد. یك چیزی براش بگیر، تا اقلاً اضافهكاری بهت بدهد.

حالا دیگر حرف از این چیزها گذشتهبود؛ سفره پهن بود و پدر نبودش، حتی سپرتاسش از میخ آویزان نبود. مادر انگشت بر بینی گذاشت و بهسفره اشاره كرد. خودش نمیخورد. داشت خیاطی میكرد. باز انگار چادر میدوخت. گاهی هم دشداشه یا زیرشلواری میدوخت. همین چیزها را بلد بود. پشت چرخ خیاطی ژوكیاش مینشست و لبههای چادر را تو میزد و دو بار از روشان میرفت. وقتی هم نخ پاره میشد، اول نوك نخ را تر میكرد، جلو چشمش توی هوا یا رو به نور چراغ میگرفت، به دو انگشت پرزهاش را صاف میكرد و همینطوری خم میشد تا مگر خودبهخود سر باریكشد‏ﮤ‏ نخ از سوراخی كه نمیدید رد شود. حتی از آنطرف سوزن سر نخ را میگرفت و میكشید. نه، و باز تر میكرد. تا نمیگفتیم یا نمیرفتیم ازش بگیریم به كسی نمیداد. علی خواب بود. سهم ما را جدا گذاشتهبود. روی سهم پدر بشقابی وارو گذاشتهبود. چهار كوفته هم كنار بشقاب ما بود. به مادر نگاه كردیم. داشت نوك نخ را باز تر میكرد. یك بار كت مرا پشت و رو كرد. نو شدهبود. خوشحال پوشیدم. بهمن ماه بود. كت و شلوار داداشحسن هنوز نو بود. پشت یخه و لبـﮥ‏ جیبهای من رفتهبود. اما حالا باز همان رنگ قهوهای كت داداش را داشت، حتی پررنگتر، و پرزهاش آنقدر بود كه خطهای سفیدش پیدا نبود. یخهاش باد كردهبود و از زیر بغل درز داشت. با دست دوختش. سوزن را خودم براش نخ كردم. پیاده میرفتیم، تا ایستگاه شش. توی راه به یوسف بر خوردم. دیگر باش حرف نمیزدم. همقد بودیم و كنار هم مینشستیم. تخمه میآورد و به من هم میداد، و من اگر سنجد یا نخودچی كشمش داشتم بهش میدادم. همـﮥ‏ تخمههاش خندان بود. زنگ راحت پشت به دیوار و رو به آفتاب مینشستیم. به اشار‏ﮤ‏ دندان دو پوست از هم باز میشد و مغز ترد و شور، با همان طعم و بویی كه همـﮥ‏ تخمههندوانهها دارند، روی زبانمان بود. میگفت: مادرم برام خندان میكند.

مادرش حتی اگر از صبح تا شب مینشست و با چكش كوچكش یكی یكی روی نوك تخمهها میزد، حریف نمیشد. اما همیشه داشت و یك مشت هم به من میداد. حالا قهر بودیم. دعوامان شدهبود. بیخودی بود. گفتم: چرا نگفتهبودی كه یهودی هستی؟

گفت: مگر نمیدانستی؟ همه میدانند.

توی كلاس كنار هم مینشستیم، اما با هم حرف نمیزدیم. از پشت سرم میآمد. میدانستم. رسید، گفت: كتات را بكن، میفهمند.

ـ چی شده؟

ـ چی شده؟ خوب، معلوم است.

نگاه كردم. نو بود، اما پرزهاش زیادی بلند بود، و آن رنگ نو با جای كاسـﮥ‏ زانوی شلوارم نمیخواند. تازه دامن كت هم باد كردهبود. هوا سرد بود و فهمیدند. مادر میگفت: نمیپوشی، نپوش، تا عید از كت نو خبری نیست.

داداشحسن گفت: اینها را كی آورده؟

اشارهاش به چهار كوفتـﮥ‏ كنار اسلامبولی بود، كه حالا یكیش دست من بود. مغزش آلو هم داشت. مادر گفت: از آن كوفتخورده بپرس.

به دردانهخانم اشاره میكرد كه داشت نق میزد: مال من را خورد.

داداشحسن سه كوفته را جلوش توی سفره زمین زد: بگیر، كوفتت كن!

مادر گفت: خیلی خورده.

حسن گفت: چرا ازشان گرفتی؟

ـ میبینی كه؟ تازه مهم كه نیست، تعارفی آوردند.

دردانه به لپهای پر من اشاره میكرد: بگو نخورد. دارد میخورد!

داداش سقلمهای بهش زد: حالا تو اینها را بخور!

منتظر همین بود. صداش هنوز بلند نشدهبود كه پدر در دهانـﮥ‏ آشپزخانه پیداش شد. لباس كار هنوز تنش بود. میدانست كی زدهاست، یا شاید از پنجره دیدهبود. دستش سنگین بود. مادر میگفت: دست كه نیست.

با همان پشت دست كه اشاره میكرد، صورتمان گر میكشید. اگر شلال میكرد توی صورت كسی، حتما خوندماغ میشد، یا من خوندماغ میشدم. بند نمیآمد، بالاخره هم خودش مجبور میشد مرا جلو دوچرخهاش بنشاند و به بیمارستان ببرد. فقط با پشت دست بهصورت داداشحسن اشاره كرد: لندهور، چرا بچه را میزنی؟

مادر همانطور كه خم شدهبود و نوك سهباره ترشد‏ﮤ‏ نخ را به طرف سوراخی كه نمیدید میبرد، غر میزد: فقط زورش به بچههای خودش میرسد.

پدر كه داشت به طرف باغچهاش میرفت، برگشت: لوسشان كردی دیگر.

داداشحسن همانطور نشستهبود، با سر خمشده بر سینه. در كش و قوس بلند شدن بود. پدر اگر میخواست از سر سفره بلند شود، اول كاسه یا بشقابش را پرت میكرد، مسی اگر بود. بشقابهای چینی را مادر وقتی داییاش میآمد، میآورد، یا میرزاعمو. داداشحسن فقط بشقاب را پس زد و بلند شد. اختر داشت سوزن چرخ را نخ میكرد. خواهر دوم خواب بود. مادر میگفت: بچههای مول من كه نیستند. تازه مگر چهكار كرد؟

و به داداشحسن گفت: بنشین سر جات، غذات را بخور.

پدر گفت: بفرما، از گل هم نازكتر بهشان نمیشود گفت.

مادر دستـﮥ‏ چرخش را میچرخاند و پتـﮥ‏ چادر را جلو میداد. من با یك تكهنان بازیبازی میكردم. سهم هردومان توی بشقاب بود. داداشحسن داشت میرفت توی اتاق.

مادر گفت: اینهم از امشب. آخرش یك كاری كردی تا یكیشان سر بیشام زمین بگذارد.

پدر گفت: مگر چهكار كردم، زن؟ خوب، بچه را زده. تازه، میبینی كه؟ تمام شد دیگر؛ آن ممه را لولو برد، باید خودشان بروند كار كنند. من كه دیگر بازنشسته شدم.

هنوز بازیبازی میكردم و صدای چرخ مادر نمیآمد: بازنشسته شدی، چرا؟ مگر نمیگفتی هنوز شصت سالت نشده؟

ـ صد دفعه بگویم؟ شناسنامه مناط است. حالا هم چه شصتساله باشم چه نباشم، تمام شد، همین است كه هست.

ـ برو مرد، حرف بزن، نمیدانم رئیس و رؤسا را ببین، یكی را كه حرف حساب سرش بشود.

ـ رفتم، بهپیر، بهپیغمبر رفتم، حتی رو انداختم.

ـ باید یكی از آن كلهگندهها را ببینی، بهشان یك چیزی بدهی. نمیدانم دعوتشان كنی.

ـ دعوتشان كنم؟ كجا؟ آنوقت میخواهی همین شله و كوفتهها را جلوشان بگذاری؟ آن دفعه بس نبود كه آبروم را بردی؟

ـ چی؟ تازه دو قورت و نیمش هم باقی است. با این شندرغاز میخواهی مرغ و فسنجان هم درست كنم؟

پدر مسعود و سعید هم چند تایی را دعوت كردهبود، بردهبود باشگاه شركت. فایدهای نداشته، شاید هم داشته. سعید میگفت: مسعود را استخدام میكنند، قول دادهاند.

پدر اهل كافه نبود. قهوهخانه میرفت. دایی مادر هم كه میآمد، كنار دستش مینشست و اگر دایی یك بست تعارفش میكرد، میكشید؛ چشم مادر را كه دور میدید، میكشید. دایی ماهی یك بار میآمد و مادر منقل جهیزهاش را از خاكستر ته تنور پر میكرد، و بعد چند مشت زغال توش میریخت و یكی دو قطره نفت هم روش. تنوره را هم میگذاشت. دایی آتش مادر را قبول نداشت. اول دو بست میكشید، میگفت: عصمت، آن قوطی زغالت را بیاور ببینم.

زغالهای درشت را، یكی یكی، با انبر انتخاب میكرد و دایره وار دورتادور زغالهای حالا سرخشد‏ﮤ‏ مادر میچید، و ردیفبهردیف بالا میآمد، طوری كه هر رج كوچكتر از رج زیری میشد. بالاخره به سقف میرسید. تاق گنبدیاش را با زغالهای پهن درست میكرد، میگفت: چطور است، اوستا؟

پدر میخندید: بابا، ای والله!

دایی خم میشد و از سوراخهای پایین فوت میكرد. وقتی آتش زبانه میكشید، شعلههای سرخ و آبی از سوراخهای دورتادور بیرون میزد، حتی از سوراخهای تاق گنبد. بعد دیگر با همان زبانـﮥ‏ بلند تاق گنبد حقـﮥ‏ وافورش را گرم میكرد و باز برای خودش میچسباند و دود نازك و بیرنگ را از سوراخهای بینیاش بیرون میداد. میپرسید: خوب، حالا شما دو تا كلاس چندم هستید؟

میگفتیم. همیشه همین را میپرسید، و بعد میگفت: چرا؟ مگر حسن بزرگتر نیست؟

و از مادر میپرسید: عصمت، حسنت كه انگار یك سال بزرگتر است؟

مادر میگفت: با هم رفتند دایی؛ بچهام پاسوز پدرش شد. میخواست بگذاردش سر كار.

پدر میگفت: همین امسال است، قبول شدند یا نشدند، باید بروند سی خودشان.

دایی میگفت: خوب، حالا چه میخوانی، دایی؟

درس و مشق كه نبود. دایی میگفت: آهسته نوشتهاند؟ بلند بخوان ما هم بشنویم.

میدانستم آخرش چه میشود. میرفتیم حافظ كهنهمان را میآوردیم. از مستأجر ایستگاه سهمان ماندهبود. دو زن داشت. زن اول بچهاش نشدهبود. دراز و باریك بود، استخوان خالی. سبزه بود، خودش میگفت. نصراللهخان صداش میزد: «آی سوسكی!» دومی سفیدرو بود و كمی چاق. میگفت: زن باید اقلاً یك پرده گوشت داشتهباشد.

شیر به شیر دو تا زاییدهبود، بااینهمه روزها موش میشد و توی اتاقشان میماند. اما شب كه نصراللهخان پیداش میشد دم درمیآورد: سینی مزهاش را درست میكرد، ظرف میشست، جارو میكرد. مادر میگفت: مثل طاووس مست میخرامد.

بعد سه تایی مینشستند سر سفره. نصراللهخان استكان اول به دوم حافظش را بازمیكرد و دودانگی میخواند. اول قربانصدقـﮥ‏ سوسكیاش میرفت كه باش بخورد. كوكبخانم نمیخورد، وقتی هم هووش دست نصراللهخان را رد نمیكرد، ناله و نفرینش میكرد. تا بخوابند حتما دعواشان میشد. فقط بگوومگو میكردند، اما فردا تا نصرالله خان پاش را میگذاشت بیرون، كوكبخانم گیس بافتـﮥ‏ هووش را دور مچ میپیچید و تا میخورد میزدش. یك شب هم، نصفشب، از سر و صداشان بیدار شدیم. كوكبخانم با كتری زدهبود توی سر هووش. مادر میگفت: اینكه زندگی نشد.

پدر میگفت: چهكار كنم؟ همین دیروز ازش پول قرض كردم.

كوكبخانم باز ظهر نشده دعوا را شروع كرد. داد میزد: سلیطهخانم برای من خواب میبیند، آنهم دو شب پشت سر هم.

نصرت ـ مادر میگفتـ شبها توی خواب، انگار كه دارد خواب میبیند، همهچیز را از سیر تا پیاز تعریف میكند. میگفت: از آن نترس كه های و هوی دارد، از آن بترس كه سر بهتو دارد.

نصراللهخان بالاخره سوسكیاش را طلاق داد. بعد دیگر دو به دو مینشستند، استكانهاشان را به هم میزدند، و مزه دهن هم میگذاشتند. وقتی شركت بهشان خانه داد، حافظشانجا ماند، روی تاقچه.

من نمیتوانستم، داداشحسن هم غلط میخواند. از بس دایی هولمان میكرد. از حفظ بود و پیشپیش بقیهای را كه توش حتماً میماندیم میخواند. پدر میگفت: حیف نان!

سر شام هم دایی به مادر ایراد میگرفت. چهار سال از مادر كوچكتر بود، اما خوب، چند دانه برنج را به دو انگشت نرم میكرد: عصمت، این برنجت كه هنوز زنده است!

وقتی هم به قول خودش شله و كوفته میشد، میگفت: پس تو چی یاد گرفتهای، دایی؟ مادر خدابیامرزت غذا میپخت كه آدم میخواست هر پنج انگشتش را بخورد.

مادر میگفت: آخر دایی، مگر من چند سالم بود كه شوهر كردم؟ تازه كی خانه بودم كه ببینم مادر خدابیامرزم چطور میپزد؟

دایی قاشق قاشق آب خورشت را دورتادور بشقاب پلو میریخت: اگر نخوردی نان گندم، ندیدی دست مردم؟

بعد از شام هم باز مینشست پشت منقلش. گنبدش فرو ریختهبود و همه را جمع كردهبود و روش خاكستر ریختهبود. مادر هم مینشست پهلوشان، میگفت: داییجان، خودتان بكشید. میبینید كه چند تا نانخور دارد.

و دایی از خویشاوندان میگفت، از خودش هم میگفت. مادر یادش میآورد كه بچه كه بوده، چقدر لوس بوده. میگفت: صبح كه میشد، یك بند نق میزدید.

دایی تهتغاری بوده، مثلاً آب كه میخواسته میگفته: من از كاسـﮥ‏ چینی مرغه آب میخواهم.

آنقدر میگفته، تا بالاخره یكی میرفته، كاسـﮥ‏ چینی لبشكستـﮥ‏ پر از چلغوز را میبرده، میشسته و به آقازاده آب میداده. تازه مگر غذا میخورده؟ مادر لبهاش را به هم قفل میكرد: آهان!

میگفت: كشتیارش میشدیم، لب باز نمیكرد.

خالهای، كسی، دایی را بغل میزده، میبرده زیر چهارسوق علیقلیآقا. پولی میداده به متولی مسجد یا دالانداری تا چراغ زیر گنبد را روغن بكنند. مادر میگفت: آن بابا، زنجیر چراغ را میكشید بالا، تا آقا سرشان را بالا كنند و دهنشان را باز كنند و یك لقمه غذا بخورند. باز، هان.

و باز مادر لبهاش را جمع میكرد و خیره به چراغی كه نبود میماند. دایی میگفت: عصمت!

دایی میخندید، دست بر زانوی باریك و لاغرش میزد: ای روزگار! حالا كجا هستند كه بیایند و ببینند؟

اشاره میكرد به منقل، یا به وافوری كه دستش بود: خاكسترنشینم كرد.

دایی خاطرخواه یك دختری میشود، قول و قرارشان را هم میگذارند، اما دختر بیوفایی میكند. حالا هم... دایی میگفت: اینهم از زنبرادرم. خواستیم ثواب كنیم، كباب شدیم.

مادر میگفت: من خبر دارم، دایی، كرم از خود درخت است.

دایی موهای صاف هنوز مشكیاش را با چهار انگشت دست چپ شانه میزد، سیگاری از قوطی سیگار پدر برمیداشت و با انگشت به پشت دست پدر میزد. با نوك انبر لایـﮥ‏ خاكستر یك زغال را پس میزد، خم میشد وسیگارش را روشن میكرد: نگو، عصمت، ما دیگر عشق و عاشقیهامان را كردیم. تازه كی چشمش دنبال این پیر سگ است؟

زانوهاش را توی بغلش جمع میكرد، پكی به سیگار میزد با گونههای فرو رفته، خیره میماند: راه میرود میگوید: «نامحرم است.» مینشیند میگوید: «سرم باز است، آمده تو.» عفریته بهانه كرده، میخواهد پای من را از خانـﮥ‏ پدری ببرد.

مادر پیله میكرد: دایی، این حرف را نزن.

ـ نزنم؟ پس چی؟ یعنی میگویی خاطرخواه من شده، آنهم حالا؟

تا دیر وقت مینشستند، پدر حتی نمیخوابید. بیشتر حرفی نمیزد. یك بار فقط از برادر ناكامش گفت كه خاطرخواه یك فاحشه شدهبود. میگفت: چیزخورش كرد یا نكرد، نمیدانم. اما تا پاش را گذاشت توی خانـﮥ‏ ما، برادره از این رو به آن رو شد. از صبح تا شب مینشستند توی آن بالاخانـﮥ‏ ما و هی صفحه روی گرام میگذاشتند، عرق كوفت میكردند و تخمه میشكستند. بعد هم كه زد به سرش و خدا میداند كجا رفت.

دایی دود را مثل لولـﮥ‏ باریكی از دایر‏ﮤ‏ كوچك میان لبهاش بیرون میداد: خوب، اوستا، از خودت بگو، تو هم كه خیلی اهل نبودی.

سیسالش هم نبود، اما بالای اتاق مینشست، پشت به یك متكا و بالشی كه روی آن میگذاشتیم. برای پدر چای میریخت. پدر میگفت: اهل یا نااهل، میبینی كه چطور پابند اینها شدیم. پیرمان كردند، دایی.

دایی میخندید: پیر، نه والله، از روزی كه آمدی خواستگاری عصمت جوانتر هم شدهای.

دایی فقط یك شب میماند و فردا مادر اول از همه خاكستر منقل را توی سطل آشغال میریخت و سینی و منقل را با خاكهآجر برق میانداخت و میبرد توی گنجهاش میگذاشت، وافور دایی را هم، جایی كه خودش میدانست، پنهان میكرد. میگفت: یكدفعه دیدی هوس كرد.

پدر مشروب نمیخورد، نصرالله هرچه بفرما میزد، لب نمیزد. میگفت: من نیستم، خان.

به رخ ما هم میكشید. مادر میگفت: به قول آغاباجی باران آمده و تركها را پوشانده.

مادر آنطرف باریكـﮥ‏ زایندهرود، وقتی رودرودش را سر میداد، تكهتكه میگفت: خوشم كه نیست، مادر. اما خوب، بابای حسن دیگر اهل شده. برات كه گفتم، پسرك را آوردهبود توی اتاقمان، توی جل و جای من. گفتم: «این دیگر كیست؟» گفت: «جا نداشت، آوردمش خانه.»

خم میشد و گریه میكرد، یا در زیر چادری كه بر صورت و سینه كشیدهبود، مشت به سینه میزد: خیر نبینی، مرد!

صدای پا كه میشنید صورتش را با گوشـﮥ‏ چادر پاك میكرد، میگفت: اقلاً بیایید یك الحمد بخوانید.

میگفت: تره به تخمش میرود، حسنی به باباش.

مرا میگفت، وقتی خانم امیری داشت میگفت كه چه كردهام. وقتی از سر كوچه، مثل نانی، بلند و كشدار داد میزدم: «آی نانی، نان تازه!» دماغش میسوخت، اما شكایتی نمیكرد. بلندقد بود، بلوز یخههفت میپوشید، موهاش را میریخت پشت سرش، یا با تكان سر از روی شانهها به پشتش میریخت. میخندید و انگشت به تهدید تكان میداد: ای پدرسوختهها!

پدرسوختهگفتنهاش هم یك حبه قند میشد، وقتی آدم توی چای بزند و گوشـﮥ‏ لپش بگذارد و یا روی زبان و بعد آهستهآهسته مزهمزه كند.

از پنجره نگاه كردم، داشت با مادر پچپچ میكرد. دنبال پسر بزرگش كردهبودم، همینطوری. وقتی هم از جوی سیمانی پرید، از پشت گرفتمش. گریه كرد. به مادر میگفت: ما توی این محل آبرو داریم.

یك دختر كوچك هم داشت. مادر میگفت: وای به حالت اگر آقای امیری بو ببرد.

سیدعربی یك ساعت تمام حرف زد، از كلاس كه آمدیم بیرون، امیرو روی سكوی جلو در افتاد. رنگش شدهبود مثل گچ. میگفت: چیزی نیست، خوب میشوم.

سیدعربی میگفت: نباید تنها باشید، فكر و خیال هم نكنید.

امیرو سیگار گذاشتهبود پشت دستش كه نكند. بعد بود كه دوب رفت، با پدرش. مادر میگفت: خودت را بنداز سر زبان مردم!

به پدر نگفت. حالا دیگر فكر و خیال هم نبود، میدانستم آن لرزش نرم پارچه یا مثلاً بلوز لیمویی قدسیجون انحنای كدام چیز نادیده است.

مادر گفت: بلند شو ننه، غذای حسن را ببر.

پدر گفت: بگذار باشد، اگر خودش خواست میخورد.

دستش را شستهبود، و هنوز از انگشتهاش آب میچكید. مادر میدوخت، تازگیها كمتر. از وقتی كه توی كوچـﮥ‏ ما، چهار خانه آنطرف، خانم خیاطی آمدهبود، كمتر براش میآوردند. دو بچه داشتند. پسر كوچكشان همسن علی ما بود. تازگیها راه افتادهبود و از چهار خانه آنطرف میآمد و علی را كه هنوز كونخیزه میرفت پنجه میكشید. علی گریه میكرد و خانم خیاط میخندید: تخم پیر است، عصمتخانم.

داداشحسن كه قهر میكرد، دیگر كسی حریفش نمیشد. رفتهبود سراغ تاقچـﮥ‏ كتابهاش. كتابهای پارسالش بود. تجدیدی هم نداشت، اما همه را جلد كردهبود. مجلههای كهنه را هم نگه میداشت. گفت: بردار ببر!

برگرداندم. مادر میگفت: من را بگو، چه خوشخیال بودم. گفتم، سی سال كار كردهای، حتماً یك مایه دستی بهت میدهند.

پدر داد زد: سی سال؟ سی و پنج سال تمام كار كردهام.

ـ چه فایده؟ پنج سال كار میكردی، بعد ول میكردی. باز ده سال نشده، فیلت یاد هندوستان میكرد. چقدر گفتم: «مرد، نكن، حالا دیگر بچه داری؟»

ـ حالا كه طوری نشده.

ـ طوری نشده؟

سر تكان میداد، و دستـﮥ‏ چرخش را میچرخاند. پدر اسطقساش هنوز محكم بود. موهای جلو سرش ریختهبود و سبیلش خاكستری میزد. شاید هم راست میگفت و شناسنامهاش را پنج شش سالی بزرگتر گرفته بود. دایی میگفت: عصمت، خودت را پیر و كور كردی. اوستا را ببین، ماشاءالله همان است كه بود.

شاید چهل سالش هم بیشتر بوده. پدر بزرگ گفته: داماد آدم باید كاری باشد، دست كه پشتش میزنی، خاك بلند بشود.

مادر بلند بوده و باریك. حتماً هم مادربزرگ میبردش حمام و دهبشور، همانطور كه حالا مادر خواهر بزرگ را میشوید و از آن صورت پوست و استخوان بالاخره دو گونـﮥ‏ گلانداخته در میآورد. دست مادر میلرزیده، استكانها هم توی سینی میلرزیدهاند. عمهها مینشانندش وسط، قربانصدقهاش میروند و عمهكوچكه، اتاق كه خلوت میشود، بیهوا دست میكند توی سینـﮥ‏ مادر. سینههای مادر را شاید پنبه گذاشته بودهاند. كاری به پنبهها كه نداشته، اصلاً خوشحال شده، به عمهبزرگه گفته: همین خوب است، سینه ندارد.

مادر اصلاً به كسی حرفی نزده، حالا میزند، میزد، وقتی رسیده و نرسیده سر گور مادرش میرفت: چقدر میپرسیدی؟ خوب، نااهل بود، گفتم كه. حالاش را دیگر خدا میداند. من كه دنبالش نمیروم.

مادر از خدا میخواسته شوهر كند، از بس پدرش دستتنگ بوده. زندایی مادر شانه را میدهد دستش، میگوید: یادت باشد، اگر ازت پرسیدند، چند سالت است؟ بگو، شانه، شانزده سال.

مادر هم بلند میگوید: شانه، شانزده سال.

مأمور سجل احوال میخندد، به دایی میرزاعلی میگوید: خوب، میرزا، پس خیر است. شیرینی ما كه انشاءالله یادتان نمیرود؟

نخ باز پاره شد. دستـﮥ‏ چرخ گیر داشت. خواهر بزرگتر گفت: این كه ندوخته، نخ رد كرده.

مادر دسته را بر عكس چرخاند، لبـﮥ‏ چادر را بیرون آورد: اینهم از اقبال من.

پدر نشستهبود و میخورد. دردانه را روی زانوش نشاندهبود. گفت: حالا مگر مجبوری همین امشب تمامش كنی؟ فردا هم روز خداست.

مادر گفت: مگر نباید اثاثمان را جمع كنیم؟

ـ حالا كو تا پول بدهند؟

مادر لبـﮥ‏ چادر را بر زانو گذاشت، سوزنی ازپارچـﮥ‏ پیچیده بر بدنـﮥ‏ چرخ بیرون كشید. میخواست نخ دوختههای ندوخته را بكشد. میدید، اما سوزن كه زد، انگشت بر دهان گرفت. زیرچشمی پدر را نگاه كرد، لب گزید، گفت: حالا چقدر میخواهند بدهند؟

پدر جا خورد، یا اصلاً خواست دردانه را جابهجا كند، اما معلوم بود كه نمیگوید، گفت: چه میدانم.

لقمـﮥ‏ آخرش را گرفت: هنوز كه نگفتهاند.

به طرف در راه افتادم. پدر گفت: شما دیگر كجا، آقازاده؟

گفتم: جایی نمیروم. همینجا هستم.

شلنگ را از میخ برداشتم: میخواهم باغچه را آب بدهم.

ـ نه، لازم نكرده. برو درست را بخوان تا...

مكث كرد، تا یادش آمد كه تابستان است، ولی حتماً یادش نیامد كه تجدیدی دارم. نمیدانست كه كلاس چندم هستیم. دایی مادر كه میپرسید، او هم گوش میداد، بعد لبخند میزد. لقمه را به دهان گذاشت. صدای رادیو از جایی میآمد. از خانـﮥ امیرو اینها بود. لقمه را فرو داد، گفت: خوب، نخواندی هم نخواندی، امسال دیگر سال آخر بود.

اولین بار ایستگاه سه دیدیم، استادكاظم خریدهبود. همسایـﮥ‏ دست چپیمان بود. خانم وطنی دست راست ما مینشست. استادكاظم پنج دختر داشت، نه، با صدیقه كه شوهر كردهبود، شش تا. میدانستند كه میخرد. جلو خانه را آب پاشیدهبودند. صدیقه هم آمدهبود و بچه بهبغل دم در ایستادهبود. از سر كوچه گفتند كه آمد. یك جعبه دستش بود و دو دختر همپاش میآمدند، دامن كت استاد را گرفتهبودند و میدویدند، از بس تند میآمد. من هم رفتم. توی اتاق استادكاظم وسط ایستادهبود، داشت از توی جعبه درش میآورد. بزرگ بود و جلوش دگمه داشت، چند تا. استاد باز خم شد. یك بستـﮥ‏ كوچك دیگر هم درآورد، بازش كرد. بچههاش دورتادور ایستادهبودند.نمیدانستند من هم آمدهام. اگر پری ورپریدهشان میدید، حتما بیرونم میكرد. توی جعبه یك سیم برق بود، اما مشكی. استاد رادیو را گذاشت روی تاقچه،دستمالش را در آورد، پاكش كرد، همهجاش را. سیمش را هم توی برق زد. بعد گفت: خوب، حالا بنشینید ببینم.

من هم نشستم، چهارزانو، كنار دخترها كه بهردیف روی زمین نشستهبودند. پری ورپریده همهاش لول میخورد، و با كاسـﮥ‏ زانوش به من میزد. استاد اول پیشانیاش را پاك كرد، بعد پیچی را گرداند. خرخر میكرد. پشت به ما ایستاد، گفت: صبر كنید ببینم.

باز خرخر كرد، و بعد صدایی آمد. ورپریده گفت: وای!

من گفتم: من كه نترسیدم.

بعد صدایی درست و حسابی آمد، موسیقی بود و یكی هم میخواند، زن بود انگار، شاید هم مرد. استاد برگشت، به ما نگاه كرد و گفت: یاالله، دست بزنید!

دست زدیم. پری با آرنجش به من میزد: تو نزن!

استادكاظم گفت: ای ورپریده، كاریش نداشته باش.

مادرشان هم آمد، دست نمیزد. با دامنش داشت دستهاش را خشك میكرد. استادكاظم كلاه شاپوش را برداشت، گذاشت روی تاقچه، كنار رادیو. گفت: نگاه كن، این هم میرقصد.

پوست پیاز بود، نمیرقصید، فقط تكان میخورد. استاد بشكن زد و شروع كرد به قر دادن. پایینتنهاش را میچرخاند و بشكن میزد، چه بشكنهایی، بلندتر از نصراللهخان، وقتی به قول مادر كوفتش میكرد و خانمچهاش میرقصید.

توی بازار كفیشه هم دیدیم، داداشحسن هم بود. بهدو رفتیم كه پدر را پیدا كنیم. استادكاظم گفت كه كجاست. پاتوق پدر بود. مادر داشت درد میكشید، سر دردانه بود. گفت: همان اول بازار است، پیداش میكنید.

پر آدم بود. جلو درش هم آدم بود. ایستادهبودند. پدر حتما تو بود. راه كه نبود برویم تو. راه نمیدادند. دعوا كه نبود. ساكت ایستادهبودند و فقط از جایی صدای خرخری میآمد. بعد كه از لابهلای پاها جلوتر رفتیم، صدای لرزان و دور و پر از خرخری آمد. پدر آنجا بود، سر یك میز، آرنجهاش را گذاشتهبود روی میز و دستهای حلقهكرده زیر چانهاش بود. گفتم: بابا!

نشنید. بلند داد زدم. یكی گفت: هیس!

از لای میز و چهارپایهها هم نمیشد رفت. شاگرد قهوهچی آنهمه استكان و نعلبكی توی دو دستش كود كردهبود. باز گفتم: بابا!

شاگرد قهوهچی هم گفت: هیس!

صدای قلیانی هم میآمد، اما صدای پیرمردی كه توی رادیو حرف میزد، بلندتر شدهبود، اما باز میلرزید. پدر دید. داداشحسن هم آمدهبود پهلوی من. صدا نمیزد. پدر آمد، عصبانی بود. نمیشد دررفت. میزها را دور میزد و میآمد. وقتی رسید گفت: اینجا چرا آمدید؟

شاگرد قهوهچی گفت: اوستا، ببرشان بیرون، میبینی كه؟

داداشحسن نیامد. پدر برگشت، دستش را كشید. داشت گوش میداد. پدر دوچرخهاش را به در تكیه دادهبود، قفل بود. گفتیم. گفت: شما بروید، من میروم ماما را خبر كنم، خودتان كه بلدید؟

پیاده آمدیم. من همیشه جلو مینشستم، اگر بابا سوارمان میكرد، داداش ترك. پدر نمیگذاشت من ترك بنشینم. ترك كِیفاش بیشتر بود.

پدر مصدقی بود، نوار هم به سینه میزد: «صنعت نفت باید ملی شود.» میگفت: «همه میزنند.» امیرو میگفت: سگ زرد برادر شغال!

مكی هم كه آمد نیامد. ایستگاه یك بودیم، كنار خیابان منتظرش ایستادیم. ندیدیمش، از بس شلوغ بود و یك عده همینطور دنبال ماشین میدویدند، یا حتی جلو ماشین. ما هم دویدیم تا آنطرف كفیشه. میگفتند یكی حتی خواسته بچهاش را جلو ماشین قربانی كند. بعد ترسیدیم و برگشتیم. پدر باز داداشحسن را ترك نشاند. توی خیابانها هنوز هم جمعیت بود، پیاده میرفتند. پدر میگفت: ایستگاه هفت ماشین را سر دست كردهاند.

گاو جلو ماشین كشتهبودند و خونش را مالیدهبودند به چرخهاش. هرچه میرفتیم باز آدم بود. بالاخره پیاده شدیم. پدر گفت: مواظب باشید، گم نشوید.

دوچرخهاش را به تنـﮥ‏ درختی قفل میكرد. باغ جلو شهرداری بود. ما هم ایستادیم. پدر دستهای ما را گرفتهبود و گوش میداد. مكی توی یكی از مهتابیهای شهرداری حرف میزد. نمیشنیدیم، از بس باد بود، یا دور بودیم. پدر نمیخواست جلوتر برود، همان نزدیكیهای دوچرخهاش بودیم، اما باز سرك میكشید.

مادر گفت: اینها كه كاری بلد نیستند، باید درسشان را بخوانند.

پدر گفت: درس بی درس، باید بروند سر كار.

ـ عار!

باز تكرار كرد: عـار.

لبـﮥ‏ چادر را تا زد و لای چرخ گذاشت، پایه را پایین گذاشت و دسته را چرخاند: خودت اینهمه عار كردی چه گلی به سر بچههات زدی؟

سی سال، یا حتی سی و چند سال. عموحسین، یا میرزاحسین غمدیده، آنطور كه پدر میگفت، دار و ندار پدری را به باد دادهبود و یكدفعه غیبش زدهبود. پدر هم كه میبیند دستش به هیچ عرب و عجمی بند نیست، میآید به ولایت غربت، به آبادان، بعد با مادر به كرمانشاه و باز به آبادان. آبادان نجار استخدام میكردهاند و او هم میگوید، نجارم. بعد از بنایی سر در میآورد، با آن دستهای بزرگ كه یك اشارهاش گونـﮥ‏ آدم را به آتش میكشید. آجرهای سرخ لندنی را به ضرب نوك تیشه نصف میكرد. وقتی هم گلولههای ریز و سیاه دوده را میدید كه، مثل یك دسته سار، روی طناب مادر نشستهاند، شلنگش را میگرفت به بند رخت و حتی به كنار، بلندترین شاخههای كنار. قند هم میشكست، به یك ضربت تیشه كلهقند را نصف میكرد. بقچـﮥ‏ قند و چوب زیرقندی و چند كلهقند را مادر جلوش میگذاشت. پایی كنار بقچـﮥ‏ قند دراز میكرد و یكپا جمعكرده، اول كلهقندها را نصف میكرد، باز همه را نصف میكرد، آنوقت سراغ تكههای كوچك میرفت و از توشان مكعبهای كوچك در میآورد. گاهی هم كه دردانه بود یك تكهقند را به دست میگرفت و با ضرب شست نصفش میكرد. ما هم میخندیدیم. كارش كه تمام میشد، همـﮥ‏ جیر‏ﮤ‏ ماهانه را توی یك قوطی حلبی میریخت، خودش را میتكاند و میگفت: ننهحسن، بیا اینها را جمع كن!

بچهها كنار سفرهای كه نبود، خوابشان بردهبود. سفره را خواهر بزرگتر جمع كردهبود. داداشحسن توی اتاق خوابیدهبود. پدر قوطی سیگارش را باز میكرد ـ مال عمو حسین ناكام بود، اسمش را روش كندهبودندـ یك سیگار هما برمیداشت و با نوك زبان تر میكرد، سر چوبسیگارش میزد، كبریت میكشید و رو به باغچهاش فوت میكرد. مادر حالا دیگر دشداشه میدوخت. نه، پدر خیال خوابیدن نداشت، حتی لباسش را نكندهبود. مادر گفت: حالا چهكار كنیم؟

پدر سیگار دومش را داشت تر میكرد. بعد از شام فقط یكی میكشید: میرویم خانـﮥ‏ آقامقتدا، خودم باش حرف زدم.

مادر دستـﮥ‏ چرخش را نگه داشت: چی؟ برویم كرایهنشینی، با اینهمه بچه؟ مگر یادت رفته؟

ـ دو سه روز كه بیشتر نیست. اینجا كه نمیتوانیم بمانیم، همین فردا پسفردا باید تحویل بدهیم.

تارهای خاكستری و بیشتر جو گندمی سبیل پدر وقتی كبریت میكشید، رنگ حنا میگرفت. بچهها حالا حتماً روی پل جمع شدهبودند، آنطرف میدان والیبال. چورو بد نمیخواند. گفتم: ننه!

نگاه نكرد. نخ پاره نشدهبود. خواهر بزرگتر داشت زیر شیر گوشـﮥ‏ حیاط ظرفها را میشست. خم شدم و رو به او باز گفتم. چرخ را نگه داشت: چیه؟

موهاش را شانه نمیزد، فقط وقتی حمام میرفت شانه میكرد. دایی میگفت: آخر یك دستی توی صورت خودت ببر، زن!

گفتم: همین امشب برو ازشان بگیر.

ـ باشد فردا.

نخ پاره شد. نشستم، نوك نخ را تر كردم. گفتم: فردا نیستش، میرود سر كار.

گفت: فردا عصر.

پدر غر زد: چیه سر به جانش كردهای؟ بلند شو برو سر كارت.

گفتم: دارم براش سوزن نخ میكنم.

نمیرفت، مادر گفت: حیف نان! بده به من ببینم.

این بار رفت. سر نخ را از آنطرف بیرون كشیدم و دادم دستش. گفتم: همین حالا.

گفت: حالا كه خوب نیست. شوهرش هست. تازه اینهمه كار دارم.

میرفت، مطمئن بودم؛ گفتم: من هم باهات میآیم.

گفت: بیرون دیگر نه.

و آهسته گفت: میبینی كه شب شده.

دو هفته یكبار، و گاهی كه سر به جانش میكردیم، هفتهای یكبار میرفت و مجلههای كهنـﮥ‏ زن حسابدار ادار‏ﮤ‏ رفاه را میگرفت. اما من كه مجله نمیخواستم، آنهم حالا. كی حوصله داشت؟ گفتم: من هم میآیم.

ـ نه خوب نیست. شوهرش نمیگوید: «این لندهور دیگر چرا آمده؟»

گفتم: دم در میایستم.

پدر داد زد: ولش میكنی، یا بلند بشوم؟

مادر آهسته گفت: سگ بستهاند.

همیشه میگفت. پدر حریف زبانش نبود، دایی میگفت. فقط دست بزن داشت. دایی میگفت: من چهكارهام، دایی؟ مرد است دیگر.

مادر گفت: باشد. پس اول برو رختخوابها را بیاور. اما زود باید برگردی.

پدر گفت: امشب كسی نباید پاش را از این خانه بیرون بگذارد.

نه، فایدهای نداشت. بلند شدهبود و داشت میرفت طرف در. كلید به میخ كنار در آویزان بود. حتی دست اخترمان بهش میرسید. ظرفها را شستهبود. مادر گفت: میبینی كه شمر شده!

چهكار میتوانستم بكنم؟ آقامحسن هم آمدهبود. تازگیها همان سر شب میآمد، نه مثل پیشترها كه اضافهكاری میگرفت و تا هشت و نه پیداش نبود. قدسیجون میگفت: من كه نمیخواستم زنش بشوم، مجبور شدم. هی آمد و رفت؛ این را بیاور، آن را بیاور.

از صبح بزك میكرد، تا آقامحسن پاش را از پاشنـﮥ‏ در میگذاشت بیرون. حالا دیگر قهر بودیم، بزك میكرد یا نمیكرد مهم نبود. اما قهر و آشتی كه سرش نمیشد. وقتی مادر و داداشحسن میرفتند ادار‏ﮤ‏ رفاه، یا میرفتند بازار كفیشه ـ وقتی قهر نبودیم ـ میآمد. اگر باز فردا میرفتند، حتماً باش صلح میكردم، همینكه از پشت چشمهاش را میگرفتم تمام بود. دستهام را میگرفت كه مثلاً ببیند كیست. مادر میگفت: حالا چرا عزا گرفتهاید؟ بلند بشوید لباستان را بكنید.

فعل جمع كه به كار میبرد، حتماً میخواست كاری بكند كه باب میل پدر نبود. پدر آنطرف باغچه، دو كنده زانو، نشستهبود. سیگار چهارمش بود. گفت: دختر، برو یك پیاله چای دم كن.

بعد از شام از چای خبری نبود، مگر وقتی دایی میآمد. قوری گلسرخی را دور از گنبدش میگذاشت. باز میجوشید. بالاخره هم فرو میریخت، یك طرفش و گنبد دایی غار میشد. نه، غارها باید تاریك باشند، مثل همان كه پلدختر دیدیم، یا حداقل غاری بود كه توش خروارها هیزم آتش كردهباشند، آنهم آتشی كه دود نداشته باشد، مثل خورشیدی كه در ابرهای آنطرف شطالعرب فرو میرفت، وقتی كه به تماشای كشتی موریشس رفتهبودیم. خورشید هم نبود، مخمل عنابی نرمی بود كه گرم هم باشد و گاهی هم كه شعاعش به دیوار‏ﮤ‏ گنبد میرسید آبی بشود، شاید هم بنفش، و زبانهاش انگار كه صد زبانك باشند، از میان سوراخهای گنبد سیاه بیرون بزنند، تازه نه سرخ كه آبی فیروزهای، طوری كه دست آدم خودبهخود، انگار كه كسی مچ آدم را بگیرد و بكشد، دراز شود تا خواب مخملی گلهای عنابیشان را ناز كند.

صبحها دم كـردن چای با پدر بود. صبح زود، وقتـی گونی یخ به كول و خیس میآمدیـم، حتی اگر صف خلوت بود و دنبال بوتـﮥ‏ گلـی نگشتهبودیم، باز بیدار بود. اول پریموسش را روشن میكرد و بعد تلمبه میزد. مادر میگفت: جهیزیـﮥ‏ باباتان است.

یك جفت قالی نیمدار هم داشت كه مال وقتی بود كه مادر، زمان جنگ، بالاخره داداشحسن و من بهدنبال و همین اختر بهبغل پیداش میكند. اتاقش بالای یك قهوهخانه بوده.

مادر گفت: بلند شو مرد، لباست را بكن.

ـ بكنم كه چی؟ فردا كه سر كار نمیروم.

مادر دستـﮥ‏ چرخش را نگه داشت: چی؟

ـ همین كه گفتم.

سپرتاس آویزان نبود، میدانست؛ اما باز تعجب كرد. باز چرخش را به صدا در آورد. سرش را زیر انداختهبود. موهای شانه نكرده روی پیشانی و حتی چشم چپش ریختهبود. چادر چیتش روی یك شانهاش بود. تارهای سفید را نمیكند، میگفت: نكن، مادر! چه فایده؟ باز در میآید.

خواهر بزرگتر پریموس را نمیتوانست روشن كند. بایستی سوزن میزد. نمیدانست. پدر گفت: بیخود تلمبه نزن دختر، در میگیرد.

مادر گفت: خوب، پس بلند شو، خودت این تحفـﮥ‏ نطنزت را روشن كن.

همان دو سه تلمبه كافی بود تا نفت از سوراخ ریز بالا بپرد. پدر سنگ را بعد روش میگذاشت و كبریت میكشید، آن وقت حسابی تلمبه میزد. تكان نمیخورد. مادر دشداشـﮥ‏ یدو اینها را از روی دامنش پس زد، بلند شد: همینم مانده كه تو هم آتش بگیری.

بالای سر اختر كه رسید، سنگ را برداشت و سوزن را از دستش گرفت و با آرنج هلش داد عقب. خم شد. نمیتوانست، نمیدید، از بس سوراخش ریز بود. كبریت هنوز دست خواهر بزرگتر بود. نمیدانست. گفتم: بده به من!

مادر گفت: تو یكی برو عقب، آنقدر به سرم هست.

پدر گفت: ببین چه علم صراطی راه انداخته؟

بالای سر ما ایستادهبود. دستهاش را توی جیب گشاد لباس كارش كردهبود. اینجا و آنجا لك سیمان داشت. پدر گفت: نوكش كج شده. مگر نمیبینی؟

مادر نمیدید، اما به دو انگشت راستش كرد: بیا خودت درستش كن.

حالا میشد رفت. از در حمام بالا كه میرفتیم روی بامش بودیم، بعد همینكه از آنطرف دیوار آویزان میشدیم، تمام بود. پدر اهل دویدن نبود. پسرعموش كه آمدهبود، با آن قد دیلاقش، تا هر جا میرفتیم میآمد، زیرشلواری راهراه به پا و با پای برهنه. دستهای درازش را تكانتكان میداد و با آن شلنگهای بلند و پاهای سفید میآمد. مادر میگفت: بالاخانهاش را اجاره دادهبود.

ایستگاه شش بودیم. روی پشتبام پیدام كرد. مچ پاهام توی دستهاش بود، میگفت: اگر دیگر درس نخواندی، از همینجا میاندازمت پایین.

مادر گفتهبود: وای!

دو دستش را دراز كردهبود كه بگیردم. بعدش آنطور شدم كه میشدم. مادر میگفت: خدا بگویم، مرد، چهكارت كند كه بچهام را ناقص كردی.

وقتی از در بالا میرفتم، پدر حتی برنگشت. كبریت كشیدهبود، حتماً بعد سنگ پریموسش را سر جاش گذاشتهبود. توی كوچه صدای پریموس را شنیدم، داشت تلمبه میزد. كوچه روشن بود. آقامقتدا با شورت و زیرپیراهنی ركابی، كركاب بهپا، دم در خانهشان ایستادهبود. دیدم، اگر نه برگشتهبودم. سلام كه كردم، گفت: سلام، پسرم. خوبی، خوشی؟

اسِنشِل دو دستش بود. ما یكاش را هنوز تمام نكرده بودیم. طوری گرفته بود كه ببینم.

گفت:

?Can you speak English ـ

گفتم:

.Yes ـ

همیشه میپرسید، بعد چیزی میگفت كه نمیفهمیدم. خندید، گفت: پس شما توی مدرسه چی یاد گرفتهاید؟

ـ هیچی.

مغز سرش مو نداشت. موهای بلند و صاف طرف چپش را روی طاسی وسط، پهلوبهپهلو، میخواباند. چورو میگفت: ناكس، انگار جد اندر جد آسفالتكار بوده.

گفت: نه، نه، باید بخوانی، به دردت میخورد.

همهاش هفت میآوردیم، یا مثلاً ده. مثلثات و انشا تجدیدی آوردهبودم. گفت: به بابات گفتم، هروقت خواستید میتوانید بیایید خانـﮥ‏ ما. چهار تا اتاق داریم، شما میتوانید توی یكیش بنشینید، تا وقتی كار بابات درست بشود.

بازی كه میكردیم، میآمد همان حوالی قدم میزد. اگر باد و طوفان میشد، دست روی موهای خوابیده و براقش میگذاشت و میرفت. توی خانهشان دیگر مهم نبود. وقتی دردانهخانم را قلمدوش میكرد، موهای درازش روی گوش چپ میریخت. دردانه میزد روی طاسی سر آقامقتدا و میخندید. آقامقتدا هم میخندید و شكمش تكانتكان میخورد. مادر نمیخواست خواهر برود، تازگیها. میگفت: وقتی برویم، دلشان میسوزد.

بچهها روی پل نشستهبودند، دو طرف. چورو داشت میخواند. نه، نبایست میرفتم. نرفتم. انداختم پشت خانـﮥ‏ آقامقتدا، پیادهرو خیابانی كه از آنطرف باغچهها میگذشت. آنطرفش یك جوی بزرگ سیمانی بود، پر آب، تهاش هم لجن داشت. بعدش هم دیوار پلیتی شركت بود، با سیمهای خاردار بالاش. وقتی اینجا آمدیم، دیوار شركت صاف نبود. به انداز‏ﮤ‏ یك میدان شكم دادهبود. انبار آهنقراضههاشان بود. خیلی راحت میشد به انبار زد. شمشهای سرب و سیمهای مسی را خوب میخریدند. ما اهلش نبودیم، اگر میگرفتند مكافات بود. از جاهای دیگر میآمدند. پایین پای دیوار پلیتی را میكندند، هر شب یك كم، و بعد میرفتند تو. ناطور داشت، اما نمیدید. یك شب یكیشان را با تیر زدند. حكومت نظامی كه بود، زدند. ما كه به خرجمان نمیرفت؛ توی چمن آقامقتدا داشتیم بازی میكردیم، شاید هم كشتی میگرفتیم كه ماشین ارتشی ایستاد، بعد عقبعقب آمد تا درست رسید جلو طارمی آقامقتدا. ما حالا دیگر ایستادهبودیم و نگاه میكردیم، كه یكدفعه سربازها ریختند پایین، دو تا دو تا و از دو طرف، بعد دو صف شدند، اما تا خواستند چمن را دور بزنند، فرار كردیم و به كوچه زدیم. درِ یكی دو خانه باز بود، چند تا از زن همسایهها جلو در خانههاشان نشستهبودند. بعضیها به كوچههای دوم و سوم و بعدتر فرار كردند. تفنگ بهدست دنبالمان میكردند. فرداش انگار آقامقتدا گفتهبود: تا ساعتها بعد زیر پلها و حتی توی آن جوی طرف نخلستان را میگشتند.

چورو میگفت: شرط میبندم خودش خبر داده.

پدر امیرو گفتهبود: من میشناسمش، اینكاره نیست، اما خوب، بعید هم نیست.

سعید میخواست با تیركمان بزندش، میگفت: از روی پشتبام درست میزنم توی مغز سرش.

داداشحسن گفت: نه، او نبوده، ماشین مرتب میرفت و میآمد.

سعید گفت: برو بابا، شماها هم هی...

مسعود باز داد زد: سعید!

شر بود. اگر مسعودشان نبود، حتماً باز شروع میشد. دیگر نمیرفتیم. خم دیوار شركت را همان وقتها صاف كردند. چند روز طول كشید تا آهنپارههای باقیمانده را بردند. ناطور داشت، چند تا چوب بهدست، یك اتاقك هم داشتند. بالاخره هم رفتند و زمین ناصاف سرخرنگ برای ما ماند كه جان میداد برای فوتبال. نشانه میگذاشتیم آنطرف جایی كه قرار بود گل باشد و میزدیم. سنگهاش رااینطوری بیرون ریختیم، بعد هم افتادیم به جان هرچه آهن و میخ و سیخ بود. بالاخره هم با دست یا پا، یا به دم تیشه و یا پر‏ﮤ‏ مالههای پدر صافش كردیم. اما خاك همچنان سرخ ماند و باران كه میآمد خاك سرخ را تا توی كوچـﮥ‏ ما میآورد، و باد، فردا یا پسفرداش، خاك سنگین و سرخ را لوله میكرد و روی ما میریخت.

فقط سطح خاك از میخ و سیخ پاك شدهبود. وقتی میافتادیم، حتماً چیزی توی پامان میرفت، یا توی كاسـﮥ‏ زانوهامان، مثل همان روز كه زانوی چپم درید. شلوارم را جر دادهبود. تا عید از شلوار نو خبری نبود. كندم و زانوم را با چیزی بستم. مادر میگفت: شورت بهپا، با یك گله بچه آمدی در خانه. شلوارت دستت بود. شورتت را آنقدر پایین كشیدهبودی كه زخم پات معلوم نشود. من كه خر نبودم، آنهم با آنهمه بچه.

دعوا نكرد. دوا سرخ میزد و میبست. حتی میتوانست خودش خارهای درشت را با دندان از پای آدم بیرون بكشد، از بس زمین خار داشت، یا خردهآهن، یا شیشه. صاف شد و یكدست، خاك نرم سرخ. جان میداد برای بازی. اما حیف! ما به كمك پوست پاهامان و دندانهای مادرها، یا شلوارهای پاره هرچه توی خاك بود بیرون كشیدهبودیم، اما حالا داشتند توش ساختمان میكردند. فقط میدان كوچك جلو طارمیها ماندهبود. میدان بزرگ پشت كلانتری به درد مسابقه میخورد. نفس آدم میبرید. آنجا را هم داشتند میساختند. خطكشیهاشان را كه كردهبودند، و حالا هم داشتند پی میریختند. حالا كو تا هممحلهایهای تازه سر برسند؟

بعدش انداختم جلو طارمیهای لین چورو اینها. دو كوچـﮥ‏ دیگر ایستگاه بعد بود. باز هم بود. ایستگاه سه خودمان هم مینشستیم. رفتهبودیم، مدام. فایدهای نداشت، اما میرفتم. رفاه ایستگاه چهار بود. ماشین یخ هم ایستگاه چهار میایستاد. ایستگاه شش كه دبیرستان فرخی بود. خودمان هم مینشستیم. بازار ایستگاه هفت بود. خانهمان توی ایستگاه سه فقط دو اتاق داشت، جلو و عقب. عقبی را نصراللهخان مینشست. سوسكیاش را بالاخره طلاق داد و شبها، وقتی میآمد، سینی مزهاش روی تاقچه آماده بود. با خانمچهاش مینشستند و به قول مادر كوفت میكردند و نصراللهخان، مست كه میشد، دو دانگ حافظ میخواند.

خانموطنی، همینجا، شلنگ به دست میایستاد. حیاط خانه و باغچهشان را آب پاشیده بود، و حالا نوبت جلو درشان بود. بعد سراغ كوچه میرفت، جلو خانـﮥ‏ ما و حتی اوستاكاظم، و بعد دیگر به هر رهگذری كه رد میشد، حتی اگر مرد بود، آب میپاشید. شرجی بود و آب خنك، بهخصوص پشنگههای شلنگ، میچسبید. ما فرار میكردیم. گریهكنان میرفتیم پیش مادر. گاهی حتی از روی دیوار آب میپاشید روی سرمان. چهارپایهای میگذاشت و میآمد بالا. مادر اگر نان میپخت قربانصدقهاش میرفت كه نكند.

میگفت: پاك است، بهخدا. من كه ازش چیزی ندیدم.

ناغافل از پشت سر میآمد و شورتم را پایین میكشید و فرار میكرد. اذیت نمیكرد. شوخی بود. گندگز، یا رطیل ـاگر پیدا میشدـ و بیشتر سوسكهای سیاه و بزرگ همیشه دم دستم بود، توی جیب و توی یك قوطی كبریت. در میآوردم و دنبالش میكردم، تا توی خانهشان هم میرفتم. جیغزنان میدوید، و انگار كه همین حالا دارند از پاهای سفید و لاغرش بالا میروند، دامنش را جمع میكرد و خودش را میانداخت توی بغل آقای وطنی. آقای وطنی چاق بود و بلندقد. با زیرپیراهن ركابی و زیرشلواری بهپا تا دم اتاق میآمد، دو دست چاق و پُرموش را باز میكرد و خانموطنیاش را بغل میكرد. میخندید و خانموطنی برمیگشت و به گندگزی كه بر سر دست گرفتهبودم نگاه میكرد. جیغ میكشید. گندگزها دست و پاهاشان را توی هوا تكان میدادند و شاخكهاشان چپ و راست میشد، انگار كه بخواهند روی بازوی لخت و سفید خانموطنی راه بروند. آقای وطنی میگفت: مگر چه كردهاست؟

ـ آب میپاشد.

ـ تو كه خیس نیستی، پسر؟

ـ دیروز پاشید.

نمیگفتم كه شوخی میكند. زشت بود. میگفت: بیا بنداز به جونش.

خانموطنی جیغ میزد و میرفت لای آن دستهای چاق و پرمو و هی میخواست سرش را پشت بازوهای لخت آقای وطنی پنهان كند.

عكسش را توی اتاقش زدهبود. موهاش كوتاهتر از حالا بود، مثل ستارههای فیلمهای لورل و هاردی. صورتش قشنگتر از حالاش بود، وقتی برمیگشت و میگفت: پدرت را درمیآورم. من را میترسانی؟

وقتی میگفت، مثل عكسش میشد كه نیمرخ بود و همهاش به آدم نگاه میكرد و لبخند میزد. نبودند، جای دیگری رفتهبودند، ایستگاه هفت شاید، یا دوازده. ایستگاه پنج هم بودند. قبل از اینكه برویم اصفهان، دیدمش. میرفتیم شنا، یا شاید گنجشكزنی. چورو هم بود. گفت: چی، تویی؟ چه بزرگ شدهای.

یكدفعه بوسیدم. آشنا بود، اما یادم نمیآمد. گفت: من را نشناختی، پدرسوخته؟

همانطور لبخند زد، گفت: ببین، خانـﮥ‏ من اینجاست، حتماً بیا، خودت تنها.

نمیخواست اذیت كند. چورو میگفت: برو بزن به بدن. خوب تكهای است.

نرفتم. قدسیجون راه نمیداد، میگفت: من كه نمیخواهم باش زندگی كنم.

از صبح تا ظهر میخندید. چورو دوب رفتهبود، تعریف میكرد. چاخان نبود. خانموطنی كجا بود؟ یك دختر برداشتهبود، از پرورشگاه شاید. یك روز آمدند. سرد بود. دستكش داشت و پالتو با یخـﮥ‏ خز، یا اینطور چیزها. قشنگ هم بود. اما صورت خانموطنی پر از چروك شدهبود، از مادر هم مسنتر میزد. همین فردا یا پسفردا بایستی به دبیرستان میرفتم و ریزنمراتم را میگرفتم. امیرو هم تجدیدی داشت. چند تا؟ نمیگفت. میگفت: چیزی كه نیست.

سگها تا كجا می رفتند، یا نانی، یا زنهای عرب با آن بادیـﮥ‏ بزرگ شیر و كاسههای لعابی كوچك سرشیر گاومیش؟

زیر آن دامنهای بلند و پرچین انگار چیزی نمیپوشیدند. یك روز كه بالا زدیم، فهمیدیم. نمیتوانستند كاریش كنند. با یك دست طبق را میگرفتند و با دست دیگرشان میخواستند ما را عقب بزنند. اما میخندیدند و به عربی فحش میدادند، یا گُوّاد گُوّاد میكردند. دیگر یادم نمیآمد كه حتی دیدهباشم. كجا بود كه بزرگترین لوله را در زمین كار میگذاشتند تا فاضلاب بسازند؟ دهانهاش از قد پدر هم بلندتر بود. فردا نوبت یخ گرفتن من بود، اگر هم نبود، جلوتر نمیرفتم. انداختم از خیابان طرف نخلستان. كندن حفار هم یادم بود؛ آن جرثقیلهای بزرگ با آن دست یا بازوهای بلند و آهنیشان خاك رس را خروار خروار چنگ میزدند و در انترناشهای باری شركت میریختند و میبردند تا جایی بریزند. نمیدانستیم كجا. بعد آب بالا آمد و مد كه میشد، بیشتر عصرها، تا لبـﮥ‏ گودال را آب میگرفت، كه دیگر گودال نبود یا بركه. بهش حفار میگفتند. جان میداد برای شنا كردن، از جوی پرلجن كنار دیوار شركت كه صد پله بهتر بود. طولش را نمیشد تا كرد. فقط یكی دو تا توانستند. ما از دو سوی دریاچه میرفتیم و آنها در آن وسط شنا میكردند و به محاذات ما میآمدند. طی كردن عرضش آسان بود. كسی میتوانست ادعا كند شنا بلد است كه لااقل عرضش را طی میكرد. نزدیكترین فاصلهاش جلبك داشت و من همهاش فكر میكردم كه حالاست كه دور پاهام بپیچند. گاهی هم غرق میشدند، سرشان توی جلبكهای آن ته گیر میكرد، اگر شیرجه میرفتند. گاهی هم آن ته پاشان قفل میشد. برای همین هم مادرها آنهمه میترسیدند. اما نمیشد، از بس گرم بود و هوا انگار كه ایستادهباشد، مثل وقتی نفس من میگرفت، و هی خرخرهام را چنگ میزدم، یا سینهام را. هرچه آب سرمان میریختیم باز نمیشد. مادر زیر پنكـﮥ‏ سقفی میخوابید و ما، اگر هم در قفل بود، از دیوار میپریدیم و میرفتیم. توی آب بودیم كه پیداشان شد. مادر چورو با آن پستانهای مشكی و دامن رنگین و چرخان جلوجلو میآمد. از سر همان خاكریز سنگی برداشت و از آن بالا پایین آمد. به یك دست هم بال مینارش را گرفتهبود. فحش میداد، فقط به چورو. بعد هم بقیـﮥ‏ مادرها بالا آمدند، چادر بهسر یا چارقدبسته. لب آب كه رسیدند، مادر چورو سنگ را پرت كرد. به كسی نخورد، وسط آب بودیم. حالا دیگر میتوانستیم پادوچرخه بزنیم یا فقط دو دست را مثل بالك ماهی تكانتكان بدهیم تا روی آب بمانیم. اما نمیرفتند، بایستی میآمدیم بیرون. لباسهامان را برداشتیم و فرار كردیم. همهاش تقصیر مادر چورو بود؛ رفتهبود و مادرها را یكییكی از خواب بیدار كردهبود. دیگر نمیآمدیم، یا من نمیآمدم، حالا كه قدسیجون بود و ظهرها هوس یهقل دوقل میكرد، البته وقتی قهر نكردهبودم. از آقامحسن میترسید، میگفت: كور خواندی! من كه نمیتوانم به خاطر تو اسیر این مرد بشوم.

به شط بهمنشیر هم رفتیم، همانجا كه معمولاً گاومیشها به آب میزدند، و در پناه نیمدایر‏ﮤ‏ كوهانهای سیاه و پوزههای فیرفیرزن و شاخهای نوكبرگشتهشان شنا كردیم. كوسهها از گاومیش میترسیدند، وگرنه تا پا توی آب میگذاشتیم، تمام بود. آدم نمیفهمید، آنقدر تند میزد كه یكدفعه میدید كه یك پاش نیست. برگشتم. روی پل كسی نبود. چراغ اتاق خانم حسابدار ادار‏ﮤ‏ رفاه روشن بود. نمایش نمیدادند. زن و شوهر خوابیدهبودند. قدسیجون اذیت میكرد. میخواست طلاق بگیرد، برگردد خانـﮥ‏ پدرش. میگفت: قول بده كه میآیی سراغم.

كجا؟ نمیدانستم. جایی در شهر بود، نزدیك اسكلهها. با پدر رفتهبودیم، همانوقت كه مكی آمد. كشتی موریشس دور از ساحل لنگر انداختهبود و جاشوها یا سربازهای انگلیسی با بالاتنههای لخت و كلاه ملوانی بهسر روی عرشه قدم میزدند. پرچم انگلیس هم پیدا بود، باد میخورد. مكی گفتهبود، شیرهای نفت را باز میكنیم و آتش میزنیم.

ما كه نشنیدیم، از بس همهمه بود و باد توی برگهای باغ جلو شهرداری افتادهبود و پدر نمیخواست جلوتر برویم، و تازه هی سرك میكشید و دوچرخهاش را میپایید.

كنار ساحل تانك هم بود، لولههاشان را رو به آب یا موریشس گرفتهبودند. كوچك میزد، اما میشد فهمید كه بزرگ است. امیرو میگفت، من هم رفتم.

چاخان نمیكرد. بریم و بوارده هم رفتهبود، میرفت، با اتوبوسهای كارمندی. اتوبوسهای كارگری یك لاری بود كه دورتادورش را تور سیمی كشیدهبودند، شبكههای لوزیلوزی. صندلی هم داشت، تختهای. اما جا نبود. میایستادیم، اگر پدر سوارمان میكرد، یا میرفتیم تا سكوطوری كه آن جلو بود و بر لبهاش ـاگر جا بودـ مینشستیم. راننده در اتاقك خودش بود. اما ما پیاده میرفتیم تا ایستگاه شش، یا ایستگاه یازده، وقتی كه دبیرستان آنجا بود. ناهار هم برمیگشتیم خانه. بعد هم دستهامان را توی جیبهامان میكردیم، كتابها زیر بغل، میرفتیم. هوا سوز داشت، نوك بینی و گوشها سوزن سوزنی میشد. به سینهكش آفتابی دیواری كه میرسیدیم، همانقدر میماندیم كه چند تایی سنجد یا نخودچی و كشمش توی دهان بریزیم.

كار هر روزمان بود، وقتی میخواستیم راه بیفتیم، میگفتیم: خداحافظ.

مادر میگفت: خداحافظ.

و سرش را به چیزی گرم میكرد. باز میگفتیم: ننه، خداحافظ.

میگفت: خوب، خداحافظ دیگر.

به سومین یا چهارمین بار كه میرسید، خندان میآمد، كیسه بهدست. گره نخ را باز میكرد، دهانهاش را میگشود و از چیزی كه توش بود، یكی یك مشت به ما میداد. گاهی هم انجیر داشت. توی صندوق جهیزهاش میگذاشت و كلیدش توی جیبش بود. اگر یادش میرفت دیگر فردا، یا پسفردا، كیسه خالی بود. میگفت: میبینید كه، همهاش را خودتان كوفت كردهاید.

پدر در را باز كرد. پیراهن و زیرشلوار تنش بود. گفت: كجا رفتهبودی؟

نمیخواست بزند، و گرنه حرفی نمیزد. اما من عقب رفتم. گفت: حالا هم نمیخواهی بیایی تو؟

چند بقچه توی حیاط بود، گرهخورده و آماده. مادر داشت شكستنیهاش را توی صندوق جهیزهاش میچید. همیشه دورشان یك چیزی میپیچید، پیراهنی یا یك زیرشلواری، دور هركدام یكی. میگفت: از بس كردهام، دیگر عامل شدهام.

اما آنهمه غذا پختهبود و باز شله و كوفته میپخت. دایی میگفت: میخواستی از همسایهها یاد بگیری، دایی، از هركس یك چیزی. اینكه خورشت نیست.

مادر میگفت: دایی، آخر بوده كه من درست كنم؟

داداشحسن هم بود. میگفت: آقامقتدا آمد، گفت كه: «اگر میخواهید بیایید، همین حالا هم میتوانید.»

اسنشل بهدست، حتماً. داشت قالیهای نیمدار پدر را لوله میكرد. خواهر بزرگتر حتماً جارو كردهبود. داداشحسن گفت: یاالله دیگر، تو هم كمك كن.

مادر گفت: چرا داد میزنی؟

پدر گفت: بی حرف. یاالله ببینم.

و یك چادرشب را بلند كرد و به دستم داد، تشك و لحاف بود. از ایستگاه شش كه به سه رفتیم روز بود. به ایستگاه یازده با باری شركت رفتیم و من و داداشحسن روی بارها نشستیم. بنگلهسرخها یادم نبود، یا آن اتاقك بالای قهوهخانه، یا قطاری كه مادر باش آمدهبود، با سه بچه. مادر رود میزد: چی بگویم، مادر؟ از كجاش بگویم؟ چقدر اجارهنشینی كردهباشم خوب است؟

تا خانـﮥ‏ آقامقتدا راهی نبود. هفت در یعنی درست میشد هفت شش تا، چهل و دو قدم. بی بار به دو قدم هم نمیرسید؛ یك شلنگ و سر كوچه بودیم. صندوق را من و داداشحسن بردیم. پدر نمیآمد. بعد هم تازه از در خانـﮥ‏ آقامقتدا كه رد میشدیم، بایستی نصف طول چمن را تا طارمیشان میرفتیم. چیزها را توی اتاقی كه به طارمی راه داشت میگذاشتیم. اتاق لخت بود، فقط یك عكس قدی به دیوار بود، با سردوشی و قپه و سینـﮥ‏ پر مدال و واكسیل و واكسیلبند. پرچمی هم كنارش بود، پارچهای. وقتی سینی و دیگ و دیگبر را گذاشتم زمین دیدم. آقامقتدا گفت: پرچم انگلیس است.

گفتم: خودم فهمیدم.

ـ خیال بد نكن، بیا سرش را بگیر.

سنجاقهای تهگرد را داشت از عكس در میآورد و به لب میگرفت. دو طرفش را گرفتیم. توی راهرو معطل ماند. جویده جویده گفت: خوب، اتاق منیر كه نمیشود. آن یكی هم اتاق خانمخانمهاست. آن یكی، عادلانه اگر قضاوت بشود، نصفش میشود مال من.

جلوجلو میرفت. میشد لوله كند و خودش ببرد. بعد عقبعقب میرفت و چشمش به دستهای من بود، مبادا به دیوار بخورد: از اینطرف.

اتاق خوابشان بود. خانمخانمهاش هم نشستهبود، چهارزانو، و داشت سرش را شانه میزد. از من رو نمیگرفت، حتی اگر عمه میگفت. پاهای چاق و سفیدش هم پیدا بود. چهارزانو نمیتوانست بنشیند. موهاش را جلو سرش ریختهبود و با شانـﮥ‏ چوبی داشت فرق باز میكرد. بلند بود و سیاه و تك و توكی تارهای سفید. موهای سفید مادر بیشتر بود، حالا دیگر حنا میبست. بعد از حمام چادرش را توی حیاط پهن میكرد و مینشست به شانه كردن. پشتش را خواهر بزرگتر كیسه میكشید. آب گرم هم براش میبرد. خانمخانمها دامنش را كشید روی پاهاش. فرق باز كردهبود و گونههاش سرختر میزد. گفت: این را دیگر چرا اینجا میآوری؟

آقامقتدا همانطور پشت به او ایستادهبود. نگاهم كرد. لپهاش را باد كردهبود و سر تكان داد. اگر فوت میكرد، حتماً سنجاقها میریخت.

خانمخانمها گفت: آخر آدم حسابی، كی تو اتاق خواب زنش این لندهور را میبرد؟

آقامقتدا بالاخره لپهاش را خالی كردهبود. گفت: برویم، بابا. اینجا هم كه نمیشود.

به دیوارهای راهرو نگاه میكرد، یا به من؟

ـ خوب، چاره چیست؟

با شانه دری را باز كرد. اتاق خانمخانمها جای سوزنانداز نداشت. دیدهبودم. تمام تاقچـﮥ‏ پنجر‏ﮤ‏ رو به خیابان پر بود از چراغهای آویزی و كاسه و بشقاب و لاله. یك كمد هم داشت كه شیشهای بود و پشت شیشهها چند جفت كبوتر و یك جفت جغد بود. چینی بودند. پرندههای آهنی هم داشت و مجسمـﮥ‏ آدم. روی صندلیهاش پارچه كشیدهبود. گلدانهاش را كنار دیوار گذاشتهبود. یك صندوق آهنی هم بود، اما دیگر گلمیخهای صندوق مادر را نداشت. روش ترمه پهن كردهبود. آقامقتدا باز جویده گفت: خیلی خوب، حالا موقتاً میزنیمش به این دیوار.

زدیمش به دیوار. من هم كمك كردم. پرچم را هم آورد و همانجا كنار عكس به دیوار تكیه داد. بعد عقب رفت، از میان میز و صندلی رد شد، سرش را راست گرفت: خوب كه نشده، كج كج است؛ اما، خوب ...

دست بر تارهای براق خفته بر طاسی سرش كشید، انگار كه باد بیاید: خیلی بمانید، دو هفته بیشتر نمیشود. برویم.

گفتم: این كیه؟

گفت: همینطوری زدهام، كسی نیست.

بیرون كه میآمدیم، آهسته گفت: یك قولی به من میدهی؟

ـ چه قولی؟

به سمت عكس كه پیدا نبود، اشاره كرد: همان دیگر. به كسی نمیخواهد بگویی، مردم دهنشان چفت و بست ندارد، تازه نمیفهمند.

سرش را نزدیك آورد، پیشانیاش عرق كردهبود: بهخصوص به امیرو نگو. میشناسیش كه.

دست میكرد توی جیبی كه نداشت، گفت: یك دقیقه صبر كن.

به اتاق خواب رفت و برگشت، شلوار به دست و با دست دیگر توی جیبهاش را میگشت. فهمیدم. گاهی از این كارها میكرد. میشد فردا شب به سینما رفت، اما اگر هم نداشتیم میشد دید، از درز دیوار پلیتی پیدا بود. گاهی هم با سعید میرفتیم، اگر دعوامان نشدهبود. چفته میگرفت و من پا بر شانهاش میگذاشتم و به دو دست كنگرههای نوك تیز را میگرفتم. حسابی میشد دید، اما بایست برای سعید یا هركسی كه آن پایین بود تعریف میكردم، تندتند. سئانس دوم نوبت سعید بود كه تعریف كند، همهاش یادش میرفت. داد میزدم: سعید، حرف بزن، تخم جن!

یك چیزی میگفت، یا میگفت: صبر كن ببینم.

باز نمیگفت. اگر خودش بود، وول میخورد، یا مینشست، میگفت: میگویی، یا نه؟

لبههای تیز را محكم میچسبیدم و لگد میپراندم: بلند شو، دیگر.

و بعد تندتند تعریف میكردم كه حالا مثلاً جیمی كجاست وقتی تارزان و دختره را بستهاند به درخت.

گفتم: نه، نمیگویم، باور كنید.

دویدم بیرون. مادر گفت: فقط همین یكی مانده.

سبك بود، از درز چادرشب سرخی آتشین رویـﮥ‏ ساتن لحاف مادر پیدا بود. تشك و لحاف جهیزیهاش بود. فقط برای میرزاعمو، شوهرِ خالهتهرانی، میانداخت. اغلب مست میآمد، و باز اغلب وقتی كه ما خواب بودیم. از صدای استفراغش بیدار میشدیم. پدر و مادر زیر دو بالش را میگرفتند و تا دهانـﮥ‏ چاهك وسط حیاط میبردند. صبحها هم صبحانهنخورده میرفت، اصلاً نمیدیدیمش. مادر میگفت: رانند‏ﮤ‏ اتوبوس است.

گاهی حتی نمیدانستیم آمدهاست، اگر استفراغ نكردهبود. صبح لحاف مادر را روی دیوار دیدیم. وسط ساتن قرمز، روی گل و بوتههاش، خاكستر پاشیده شدهبود، مثل وقتی كه دردانهخانم روی تشك مادر میشاشید. یكدفعه بیهوا خواندیم:

شاشو، شاشو، شرمنده
جارو به دنبش بنده،
بچهها بیاین تماشا
شاشو زده به حاشا.

بعد باز خداحافظمان را گفتیم. دفعـﮥ‏ سوم بود. سرد بود و دستهامان را توی جیبهای كتمان كردهبودیم، كتابها زیر بغل. مادر نیامد، باز داد زدیم: «ننه، خداحافظ!» كه یكدفعه جارو بهدست پیداش شد. معلوم بود كه میخواهد بزند: پدر سوختهها، مگر نگیرمتان.

لحاف ظهر دیگر نبود؛ خشكنشده جمعش كردهبود. گفتم: این را خودت هم میتوانی ببری، یك چیز دیگر بده.

گفت: دیگر چیزی نیست، بقیهاش باشد فردا شب.

داداشحسن را توی راه دیدهبودم. مادر گفت: قربانش بروم، بغل كن و بدو. نمیخواهم همسایهها بفهمند.

همسایهها خواب بودند، فقط لای در خانـﮥ‏ امیری اینها باز بود، داداشحسن گفت. مادر گفت: سلیطهخانم!

اصلاً اسمش را همین گذاشتهبود، اما اگر میفهمید كه باز از سر كوچه فریاد زدهایم: «نانی، آی نان تازه!» تهدید میكرد كه به پدر میگوید، تا سیاهمان كند. خانم امیری میپرید بیرون، بهخصوص اگر صدای نانی را از ته كوچه میشنید. فرار میكردیم. اگر به كسی میگفت، حتماً جلو در و همسایه خیطش میكردم. همه حالا دیگر میدانستند. مادر میگفت: خدا بهدور! انگار خصماش را دم در چال كردهاند.

پدر تا ساعت نه خواب بود. مادر همهاش میرفت و میآمد: بیدار شو، مرد. برو ببین چه خاكی به سرمان شده.

بالاخره رفت. ما هم بیرون نرفتهبودیم. همهاش صدای چیز جمع كردن قدسیجون میآمد. فقط خواهر بزرگتر رفت و باز جلو در را آب و جارو كشید. جو طوری جلو خانهها بود، سیمانی، و هر همسایهای كه جلو خانهاش را میشست، آشغالهاش را به اینطرف میراند. شر درست میشد. خواهر بزرگتر هم شر بود. مادر دیگر حالا حوصله نداشت. سر صف آب، توی ایستگاه شش، اگر دعوا میشد، یك پای دعوا بود. پدر دو حلب بزرگ پر از آب را به دو سر چوبش میآویخت. از صبح سحر چند راه میرفت و بالاخره حبّانه را پر میكرد. ما سطل سطل میآوردیم. حتماً هم دعوامان میشد و مادر سر میرسید. دو پتـﮥ‏ چادرش را روی شكم گره میزد. گاهی كار به چوبكشی پدرها هم میرسید و زنها بیخ گیس هم را، اگر گیر چنگشان میافتاد، میگرفتند. حالا دیگر حوصلهاش را نداشت، گفت: بیا تو، سلیطهخانم. نگذار صدات را بشنوند.

صلات ظهر ناهار خورده و نخورده میزدم بیرون. داداشحسن نیامد. جیبهای شلوار و حتی پیراهن آستینكوتاهم را از هرچه ریگ گرد كه داشتم پر میكردم. داداشحسن همهاش میگفت: ده تا تیر میزنی، یكیش بالاخره میخورد.

حتی اگر یك بند گنجشك هم میآوردم، باز میگفت. از توی جعبـﮥ‏ چرخ خیاطی مادر یك تكه كش برداشتم و رفتم. هر گنجشكی كه میزدم، یك تكه از كش را دور یك پایش گره میزدم. كش میآمد. گنجشكها كه یك جا ثابت نمینشستند، مدام تكان میخوردند، به اینطرف و آنطرف سر تكان میدادند و زود میپریدند. اما بالاخره میخورد. میافتادند، پر و بالی تكان میدادند. سرشان را همانجا به یك ضرب میكندم تا حرام نروند. حسن نمیخورد. گوشت نیمپخته و خونابهدار را به نیش میكشیدیم و لبهامان را با پشت دست پاك میكردیم. مادر هم نمیخورد، اما كبابشان میكرد. كنار نخلستان درخت زبانگنجشك زیاد بود. نرفتم. انداختم از میان خانههای تازهساز میدان سرخ خودمان و از ایستگاه دو به طرف نخلستان رفتم. آنجا دیوار نداشت، نخلهاش بلند بود. وقتی به یكیشان میخورد، حتی بعد از ده تا سنگ كه حرام میشد، از سعفی به سعف دیگر میافتاد و بعد یكراست از آن بالا پایین میآمد. بال بالی میزد، و با یك یا هر دو بال گشوده پخش زمین میشد. فقط دو سه تا زدم. درختهای پیادهرو هم داشت. پُرتوپ بودند و كوتاه. صداشان میآمد، بعد یكدفعه میپریدند. اللهبختكی میانداختم. بایستی پشت به خانهها میایستادم، آنطرف جوی سیمانی، تا بهقول مادر چشم و چار كسی را در نیاورم. حوصله نداشتم. ریگهای گرد را در چلـﮥ‏ تیركمان میگذاشتم و به دست چپ، تا آنجا كه زورم میرسید و كشهاش كش میآمد، میكشیدم و سنگ میرفت، سوت میكشید و میرفت. اگر میخورد، آنطرف جوی سیمانی میافتاد. كش مادر دراز شدهبود. فقط گنجشك میزدیم. اما یك دمجنبانك همهاش آن دور و بر میپرید. مینشست بر لبـﮥ‏ جوی بیآب، یا روی سیم برق و مدام دم تكان میداد؛ یا بلند میشد، چرخی میزد و بر بدنـﮥ‏ مایل جوی سیمانی میآویخت. هر جا میرفتم، باز بودش. همینطوری زدم، اما كش را تا جا داشت كشیدم. ریگش هم عالی بود. هر وقت پیدا میكردم برمیداشتم برای وقتش. هنوز داشت دم تكان میداد و یا میخواست باز بلند شود كه بهش خورد، به بالش. بلند شد با یك بال. یك بالش افتادهبود. یكباله میپرید. لنگر برداشتهبود و به یك طرف یله میشد. چرخید و بال بال زد و به پایین افتاد. بالای سرش كه رسیدم، چشمهای گردش هنوز باز بود، بعد پر‏ﮤ‏ پلكهاش كمی جلو آمد و دو هلال كوچك و سفید درست كرد. دمش را هنوز میجنباند. گوشتش حرام بود. بعد دیگر رسیدم به ایستگاه خودمان، رو به خانههای ایستگاه خودمان هم زدم. حتماً میافتاد توی خانـﮥ‏ خانم ادار‏ﮤ‏ رفاهی. مجلههای كهنهشان را هم گاهی خودش میفرستاد. اول داستانهای مسلسلش را میخواندم، بعد دیگر هرچه بود. مادر میگفت: این یك كار را دیگر بگذار كنار.

نخلستان آنطرف گداری كه به سلاخخانه میرفت، دیوار داشت. حالا دیگر به نخلستان نمیزدیم. هوا كه دم میكرد و گاهی حتی پیراهن به تنمان چِپچِپـﮥ‏ آب میشد، یا پدر میگفت: «سر كار امروز سه بار پیراهنم را در آوردم و چلاندم،» كاظم از سر دیوار یك سطل رطب یا خرما میگذاشت اینطرف. دوست شدهبودیم. گاهی هم میآمد بازی، توی گل میایستاد، دشداشه بهپا. فقط بایست توپهای هوایی را بگیرد. نمیتوانست. اما توپ اگر زمینی بود، فقط دو پاش را باز میكرد. شاید هم میترسیدیم. از دیوار میپریدیم آنطرف و هركس از درختی بالا میرفت. میان پنگهای خارك میگشتیم. برنده كسی بود كه اولین رطب را پیدا میكرد: میان آنهمه بلور براق و زرد طلایی گاهی ته یكیشان كمی قهوهای میزد؛ یا وقتی دیگر همـﮥ‏ خاركها رطب میشد، ظهر گرما، دستهجمعی میرفتیم. یكی فقط از نخل بالا میرفت و بقیه اینطرف و آنطرف گوش بهزنگ میایستادیم. امیرو یا چورو و بیشتر یدو كه خودش عرب بود، پنگ را میبریدند و خوشـﮥ‏ پر و پیمان آنهمه نیمیزرد و نیمیقهوهای را پایین میدادند. میگرفتیم و میدویدیم و تا عربها چوب به دست برسند از دیوار اینطرف پریدهبودیم. خاركاش دهان را جمع میكرد، اما شیرین بود، مثل قند، و رطبش شیرین شیرین بود و پوستش به سق میچسبید. دیگر نمیرفتیم، از وقتی جنازه را پیدا كردند، نرفتیم. پدر چه گریهای كرد، آنهم بهیاد آن ناكام، میرزاحسین غمدیده. حكومت نظامی بود و عصرها تا هفت فقط بیرون میماندیم. هشت دیگر قدغن بود. پدرها میآمدند و ما را میبردند. بو را اول ما شنیدیم. روز دوم پدر چورو گفتهبود: چیزی نیست، حتماً بوی لاشمرده است.

سگهایی كه زیر ماشین میرفتند، میانداختندشان پشت خاكریز. بالاخره فهمیدند. تابستان بود، اما دیگر هیچكس توی طارمیها نمیخوابید. پیداش كردند. توی نخلستان بر لبـﮥ‏ جوی آب درازبهدراز خوابیدهبود، لباس كار بهتن و یك لنگ سرخ روی صورتش، انگار كه خواب است و خودش هم لنگ نمداری را روی صورتش انداختهاست. اما از بس مگس دورش پرپر میكرد، میفهمیدیم كه خواب نیست.

پدر چه گریهای میكرد، میگفت: پدر سوختهها پوست صورتش را كندهاند تا كسی نشناسدش.

كنار باغچه نشسته بود و گریه میكرد. مرده را گذاشتند توی آمبولانس و بردند. گریـﮥ‏ پدر از همانجا شروع شد، وقتی كه دكتر یا پرستاری خواست لنگ را از صورت مرد پس بزند. مگسها بلند شدند و توی هوا چرخیدند، و لنگ كه با صدای خشی از صورت بیپوست مرد كنده شد، بر گوشت پخته نشستند. پدر یكدفعه زد زیر گریه. از مردها فقط او گریه كرد. مادر میگفت: برادرش بوده. زنش چیزخورش كردهبوده. بعد هم یكدفعه غیبش زده.

چهل سالی داشته، شاید هم بیشتر. از سینه تا پای مرد زیر یك ورقه گل بود. وقتی مد میشده، آب تا سینهاش بالا میآمده. دیگر نمیرفتیم. جوی آب همان پشت دیوار بود. روی سرشاخههایی هم كه از دیوار نخلستان بیرون زدهبود، گنجشك بود، اما به ضرب ریگ ـ اگر از ده تا یكی میخوردـ حتماً آنطرف دیوار میافتادند. یكی دو تا هم افتاد. همینطور رفتم تا آنطرف كلانتری، از پشت خاكریز. وقتی دیگر كش جای خالی نداشت برگشتم. بالا هم كه میگرفتم سرش به زمین میرسید. توی كوچه زنها گلهبهگله نشستهبودند. سلیطهخانم دم در نشستهبود و در هاون كوچكی چیزی میكوبید. مادر حوصلـﮥ‏ كباب كردن نداشت. همسایههامان داشتند اسبابكشی میكردند. مادر گفت: بیا برو كمك كن.

گفتم: میخواهم خودم كباب بكنم.

گفت: بهانه نیاور، برو كمك كن.

ـ چرا؟

ـ خودت بهتر میدانی. من كه خر نیستم.

میدانست. یك طرف كمدشان را با داداشحسن گرفتم، طرف دیگرش را آقامحسن و قدسیجون گرفتند. زبانك میانداخت. صبحها، اگر مادر به ادار‏ﮤ‏ رفاه میرفت یا بازار، دیگر عالی بود. ظهرها هم میخوابید. دستهای تپلش را بالاخره از لا نیملاهای گوشت لغزنده اما نرم رانها یا سر و سینهاش بیرون میكشیدم و آهسته پشتش میزدم. از صدای غشغش خندهاش مادر حتماً بیدار میشده. از صبح هم بزك میكرده، و تا صدای فِیدوس شركت بلند میشد، میرفت پاك میكرد. اما نمیدانست كه دارد اذیت میكند. شبها از توی طارمی صداشان میآمد. قربانصدقـﮥ‏ هم میرفتند. پسر بزرگ سلیطهخانم به مادرش گفتهبود. دنبالش كردم و درست وقتی آنطرف جوی سیمانی پرید، گرفتمش. مادر میگفت: تره به تخمش میرود، حسنی به باباش.

به من طعنه میزد. پدر اگر میگفت: «ما دیگر، دایی، آردمان را بیختهایم و الكمان را آویختـه»‏، مادر میگفت: خوب است، خوب است. خیال میكنی یادم رفته؟

نمیدانست. من و داداشحسن دیدهبودیم. پسرك شِرندهای ترك دوچرخـﮥ‏ پدر نشستهبود. از بازار كفیشه كه برمیگشتیم، دیدیم. صداش هم زدیم. برنگشت. ما را دیدهبود و حالا داشت تندتند ركاب میزد. گوشت خریدهبودیم و رطب. بنشن و حتی روغنمان را از رفاه میگرفتیم، ماهانه. وقتی برمیگشتیم، داداشحسن معمولاً یك رطب خودش میخورد و یكی هم به من میداد. ساك خرید همیشه دست خودش بود. گاهی هم فقط خودش میخورد. گفت: نمیخواهد به مادر بگویی.

گفتم: چی را؟

گفت: یعنی نفهمیدی؟

نمازش را میخواند، به فارسی. گفت: قدسیجون را هم ولش كن، برای خودت دردسر درست میكنی.

گفتم: چه دردسری؟

گفت: مگر نشنیدی آقامحسن چه گفت؟

تندتند میرفت. خودش هم نمیخورد.

آقامحسن بالای ماشین رفت تا به راننده كمك كند. باز هم بود. قالی را داداشحسن لوله كردهبود. قدسیجون گفت: بگیر، مواظب هم باش كسی نفهمد.

یك تكهكاغذ توی مشتم گذاشت. درست وسط جاد‏ﮤ‏ باریك میان باغچهای ایستادهبود كه دیگر مال ما هم نبود. سفسافها آنقدر بلند شدهبودند و پرتوپ كه كسی نمیدیدمان. كج كردم و از میان گلهایی كه كاشتهبودیم رد شدم. در چوبی باز بود. آقامحسن حالا تنها بالای ماشین بود، داشت صندلیها را جابهجا میكرد. كاغذ مچالهشده را لای سفسافهای باغچه امیرو اینها انداختم. سیدعربی میگفت: نباید تنها باشید؛ آدم كه تنها است، هزار جور فكر و خیال میكند. بعد دیگر دست خودش نیست.

میگفت: كور میشوید، دستتان رعشه میگیرد.

میگفت: ورزش كنید، تا میتوانید پیاده بیایید.

نه، فایدهای نداشت. تازه فكر و خیال نبود. كافی بود قدسیجون سقلمهای بزند، یا صدای غشغشانش از طارمی بیاید، مثل قلپ قلپ آبی كه از دهانـﮥ‏ تنگ كوزه بریزد. ایستگاه شش حبانه داشتیم. حالا فقط پدر كوزه داشت، شبها روی تنور میگذاشت و یك ریگ پهن صاف هم بر دهانهاش میگذاشت. گلولههای گرد و چرب دوده شبها هم پایین میآمدند، روی بالش یا لحاف مینشستند. ملافـﮥ‏ پدر، خالخال، سیاه میشد. پدر هر شب ریگاش را میشست و میگذاشت بر دهانـﮥ‏ كوزهاش. ما حق نداشتیم بخوریم. حبانهمان ده سطل هم بیشتر آب میگرفت. آبش صبحها خنك بود. نم آب از دورتادورش نشت میكرد، اشك میبست و از خط دایر‏ﮤ‏ تهاش میچكید. سیدعربی میگفت: تنها به حمام نروید. با پدرتان بروید.

امیرو گفت: آقا، توی مستراح كه دیگر نمیشود با كسی رفت.

همه خندیدیم. قدسیجون اذیت میكرد. مادر میگفت: كرم از خود درخت است.

میآمد و میرفت، روی در ضرب میگرفت، میگفت: زود باش، به امید آغابیبیات نباش.

سیدعربی میگفت: بعدها اگر زن گرفتید، دیگر نمیتوانید با حلال خودتان طرف بشوید.

موهاش كرنلی بود، مثل ما، ما كه نه، مثل بزرگترها كه بعضیهاشان هم پیراهن سفید میپوشیدند و یك روز هم كه دبیرستان را محاصره كردند، همهشان را از دم گرفتند. چند تا از سومكاییها را هم گرفتند. البته فردا همه را آزاد كردند، جز مبصر ما و یكی دیگر كه كلاس ششم بود، بلند و چهارشانه، میگفت: خیال كردید. شما ریزهمیزهها را درسته قورت میدهند. یكی خوابش بردهبوده، كبریت زدهبودند به موهاش.

میگفت: «به رُم»، و اشاره میكرد به آنجاش و میخندید. سیدعربی عصرها قرآن درس میداد. فقط ما ریزهمیزهها میرفتیم. حتی پیش از آنكه مدیر بگوید: «فردا همه باید موهاشان را بزنند و گرنه، نیایند.» ما كه نداشتیم، سیدعربی داشت و بیشتر بچههای كلاسهای بالا. سیدعربی هم زدهبود، از ته و با تیغ. میخندید. پشت سرش قلمبه بالا آمدهبود، مثل دو كلهایها شدهبود. دنبالش تا دم دفتر رفتیم. میگفت: نباید به نامحرم نگاه كنید.

وقتی برگشتم، قدسیجون توی طارمی ایستادهبود. كاغذ دستش بود، صافش كردهبود. گفت: چرا انداختیش؟

گفتم: مگر چی بود؟

گفت: نشانی خانـﮥ‏ بابام بود.

ـ مگر با آقامحسن خانه نگرفتید؟

كاغذ را اینبار توی جیب پیراهنم گذاشت: نه، طلاق میگیرم. بیا، منتظرتم.

گفتم: ما میرویم اصفهان.

گفت: حالا كو تا بروید.

سیدعربی میگفت: همیشه باید درستان را بلد باشید، اصلاً همهجا كلاس درس است.

پیاده میآمد، از جایی آنطرف كلانتری، آنطرف كفیشه. كنار میدان میایستاد و صدامان میزد: با توام، آی!

توپ را ول كردم و رفتم، شورت بهپا. گفت: ضَرَبَ را صرف كن ببینم.

دفترش را داشت درمیآورد و من صرف میكردم: ضرب، ضربا، ضربوا ...

داشت ورق میزد. محمد ننه سكینه جُلّتی بود. پا بهتوپ از كنارم رد شد، حتماً گل میزد. مسابقه نبود، اما خوب، نبایستی میباختیم: ضربت، ضربتا، ضربن.

گفت: حواست به درس باشد.

به پل بینیاش نگاه كردم، بعد هم به موهاش كه حالا دیگر كمی بلند شدهبود و باز میخواست كرنلی بشود. مضارعاش را هم میخواست، بعد هم صیغـﮥ‏ امر. دیگر امر غایب را نپرسید و دویدم، داد زد: خوب بود، پانزده.

انشا و مثلثات تجدیدی آوردم. انشا كه معلوم است چرا. اینها را كه حالا مینویسم، میترسم نشان كسی بدهم. دبیر ریاضی نمره به جانش بستهبود، میگفت: خوب بود، باركالله، باركالله!

باركالله دومی را میكشید، و عینكش را از روی پیشانی بر دو چشمش میلغزاند. بعد هم با آن تهمداد سبزش كه اصلاً نوك نداشت، چیزی جلو اسم آدم مینوشت، بلند میگفت: دو.

اگر پابهپا میكردیم، یا مثلاً سرك میكشیدیم، میگفت: برو بنشین. صفر.

كی میتوانست ثلث سوم، توی امتحان كتبی، حتی اگر خرخوانی میكرد، نمر‏ﮤ‏ قبولی بیاورد؟ ضریب دو هم كه میشد، باز كم میآوردیم. سیدعربی میگفت: مسخره است، جانم. خوب، لای هر قرآنی بالاخره مو هست. موی پدر یا مادر، یا خودتان. اگر هم قدیمی باشد، موی پدر بزرگ.

ما هم شنیدیم و بهدو رفتیم كه پیدا كنیم. میگفتند: امام زمان به نشانـﮥ‏ ظهورش یكی یك مو لای همـﮥ‏ قرآنها گذاشته.

لای قرآن سفر‏ﮤ‏ عقد مادر هم بود، كوتاه بود و سیاه. پیاز مو نداشت. سیدعربی میگفت: ایمان به این چیزها نیست.

مادر میگفت: من نمیدانم.

پدر میگفت: شاید.

سیدعربی میگفت: یعنی اگر كسی مو را پیدا نكرد، پس دیگر امام نیستش یا ظهورش نزدیك نیست؟

و هی حدیث میخواند، یا روی تختـﮥ‏ سیاه مینوشت و كلمهبهكلمه معنی میكرد. موی كرنلیاش را كه تراشید، كلاس فوقالعادهاش شلوغتر شد. حتی بزرگترها هم آمدند. دو تا از سومكاییها هم بودند. با تودهایها بزنبزن كردهبودند، یكیش مبصر خودمان. وزنهبردار بود. ما میترسیدیم، و وقتی اتوبوس میآوردند كه ببرندمان، سوار میشدیم و میرفتیم و تمام راه جاوید شاه میگفتیم. گلومان درد میگرفت، و صدامان خشدار میشد. سرمان را از شیشه بیرون میكردیم و داد میزدیم. مبصرمان نمیآمد. مكی هم كه آمد، دنبال ماشینش دویدیم، تا آن روز كه از پشت كلانتری آمدند. توی اتوبوسهای كارمندی بودند، زن و مرد، یا سوار كامیون. مردها بیشتر انگار عمله بودند، با موهای دورزده. زنها میرقصیدند. بزك كردهبودند و دامن میچرخاندند و بشكن میزدند. ماشین آهسته میآمد. میخواندند:

رپتو، آی رپتو
مصدق كلّه كدو، زیر پتو، زیر پتو.

كلمـﮥ‏ مصدق را میكشیدند و پا میكوبیدند. پدر آمد و گفت: بیایید خانه.

اول دست مرا چسبید، بعد داداشحسن را صدا زد. در خانه را بست و دیلم را پشت در گذاشت: خودتان كه دیدید، تمام شد، حالا باید درستان را بخوانید.

همیشه همین را میگفت. تجدیدی نداشتیم. یادش آمد، گفت: من را میبینید؟ سی و سه سال كار كردم (كف دستهاش را نشان میداد)، حالا، حالا چی دارم؟ اگر چهار كلاس سواد داشتم ...

آه كشید. سعی كردیم، اما نمیكشید. انگشت گرهدار و خطخطی سیمانبردهاش را روی حرف الف میگذاشت و میماند، یا روی آ. به آب، بابا نرسیده گفت: از ما گذشته.

صدای مصدق كله كدو از خیابان حاشیـﮥ‏ دیوار پلیتی شركت میآمد. دایره و تنبك هم میزدند. پدر كلید را توی مشتش گرفتهبود، نمیآویخت، گفت: شبها هم دیگر نباید بیرون بروید.

از همانوقت شروع كرد؛ كلید را میگذاشت زیر سرش و میخوابید. غلت میخورد یا نمیخورد، مادر كلید را بر میداشت، در را باز میكرد. آبستن بود، سر تهتغاری. بر سكوی جلو در مینشست و میگفت: همین دور و برها بازی كنید.

همانجا نمیماند، اما در را باز میگذاشت، بعد از آن شب كه سربازها ریختند كه بگیرندمان، باز میگذاشت. میگفت: آخر بچه باید بازی كند. میخواهی توی خانه همهاش از سر و كول من بالا بروند؟

بوی كباب میآمد، حتماً اخترمان داشت كباب میكرد. اما باز هم اثاث داشتند، یك زیلو هم بود. من بردم. وقتی به آقامحسن میدادم، نگاهش كردم. كاش میگفتم: «ببخشید، آقامحسن»، یا «حلال كنید، آقامحسن»، همانطور كه قدسیجون به مادر میگفت، وقتی صورتش را میبوسید. آقامحسن گفت: با من كاری داری؟

گفتم: نه.

قدسیجون حتی میخواست دست مادر را ببوسد. صدای گریهاش هم میآمد، وقتی كه زیلو را تا میزدم. امیرو جلو باغچهشان ایستادهبود، كراوات هم زدهبود. موهاش را هم روغن زدهبود و یكبری فرق باز كردهبود. زنش هم لب طارمی نشستهبود و سبزی پاك میكرد. گفت: میتوانستید بیایید خانـﮥ‏ ما. ما ناسلامتی همشهری هستیم.

گفتم: هفت هشت روز كه بیشتر نیست.

گفت: باشد. آنها غریبهاند.

زنش گوشـﮥ‏ چادر را به دندان گرفت. فقط چشمهاش پیدا بود. صدای پِر پِر كبوتر كه آمد، بالا را نگاه كرد. معلق میزد: دو، نه، سه تا زد، بعد لبـﮥ‏ پشتبام نشست، كنار مادهاش. بغبغو میكرد و دنبالش میگذاشت. سینه پُرباد میكنند، گردن میگیرند و جلوجلو میروند، با دو بال باز كه شاهپرهای یكی از بالهاشان برزمین كشیده میشود. گفتم: یك اتاقشان را دادهاند به ما.

گفت: ما كه جدایی نداشتیم.

خبر دستگیری فاطمی را امیرو داد، خانـﮥ‏ چورو اینها بودیم. پدرش روزنامه میخرید. برای روزنامه نرفتهبودیم. امیرو آمد، گفت. خواندهبود. گفتم: مطمئنی؟

از بس املایش غلط داشت. همهاش میخواست من تصحیح كنم. املاها تقسیم میشد بین چند تایی كه از پانزده بیشتر میآوردند. میگفت: تشدیدها را نگیر، لامذهب.

موقع تشدید سرفه میكردیم، اما غلط میگذاشت، یك جایی، همینطوری، میگذاشت. ضربدر یكچهارم حساب میشد. گفت: البته كه مطمئنم.

باور نمیكردیم. آورد. وقتی هم اعدامش كردند، گفت: میآیی خودكشی كنیم؟

گفتم: باشد، موافقم. اما با چی؟

نمیدانست. گفتم: با تریاك چطور است؟

نداشتیم. تریاكهای دایی مادر، اگر هم چیزی ازش میماند، غیب میشد تا مبادا پدر هوس كند. گفتم: با طناب هم میشود.

قهرمانهای هدایت، چندتاش كه خواندهبودیم، فقط با تریاك خودكشی میكردند. امیرو با دست كشید به گردنش ـ سیاه و بلند بودـ و انگشتهاش را روی خرخرهاش جمع كرد، گفت: نه.

من میخواستم، از بس مدام نفسم تنگی میكرد، و یك چیزی مثل حباب توی گلوم بزرگ میشد و نمیتركید. حتی طنابش را پیدا كردم و جایی گذاشتمش. شاید دویدیم با پای برهنه، و یادمان رفت؛ یا بوتههای میمونی كه میكندیم از یادم برد. حباب بودش، مثل آدامس بادی كه هی بادش میكردیم و گاهی حتی قد یك توپ سه پوسته میشد. نمیتركید و تا نرمه بادی به صورتمان بخورد، وقتی كه شرجی بخار آب معلق بود، میدویدیم. گفت: امشب میرویم سینما، میخواهی، تو هم بیا.

گفتم: كار دارم.

ـ اسباب كشی؟

آنها هم شنیدهبودند. سلیطهخانم پدر سوخته! بایستی همین فردا صبح حسابی خیطش كنم. باز هم اثاث بود، بردم. راننده ماشین را روشن كردهبود. ساعت دیواری را آقامحسن گرفت و یك جایی گذاشت. گفتم: این آخریش بود.

خواستم بیایم، صدام زد و پرید پایین. گفت: صبر كن، كارت دارم.

با چشمهای ریزش نگاهم میكرد و نفسنفسهاش مثل سوت از میان لبهای بستهاش بیرون میزد. دست به جیب كرد، مثل آقامقتدا. رسمش نبود. با دست راست دستم را گرفت، گفت: یك دقیقه بیا اینجا .

رفتم پناه ماشین كه یكدفعه دستم را پیچاند و به پشتم برد. نمیشد كاریش كرد. داد هم نزدم، فقط گفتم: آخ!

دست كرد توی جیب پیراهنم. چاقوی ضامندار دستش بود. بازش نكردهبود. كاغذ را در آورد و از همان بالای سرم باز كرد و خواند، بلند. گفتم: ول كن، آقامحسن، دستم دارد میشكند.

كه تقـﮥ‏ پریدن تیغه را شنیدم. چپدست بود، میدانستم. گرفت جلو صورتم، گفت: خوب نگاهش كن.

نفسنفس میزد، درست زیر گوشم و دستم را بیشتر میپیچاند. برگـﮥ‏ تیغه درست جلو بینیام بود، با شیار عمودی هواكش كنارش. وقتی میزنند، اگر توی گوشت نچرخانند، هوا به تن آدم میرود. گذاشت زیر چانهام. گفت: خوب، حالا خوب گوشت را باز كن.

بلندبلند میگفت، درست توی گوشم. موتور ماشین روشن بود، اما اگر هم تمام گاز بود میشنیدم. گفت: اگر آنجا پیدات بشود، بهخدای احد و واحد، با همین از مردی میاندازمت.

گفتم: من كه ...

ـ خفه!

نوك تیغه تیز بود، برداشت، دستم را بیشتر پیچاند تا خم شدم و زد به پشتم، با كند‏ﮤ‏ زانو، گفت: حالا برو گمشو!

برگشتم. گارد گرفتهبود. چاقو بهدست چپ، دست راستش را هم مشت كردهبود. فقط نوك تیغه پیدا بود. انگشت شستش را گذاشتهبود روی برگـﮥ‏ تیغه. گفتم: بهخدا تقصیر من نبود.

گفت: بود یا نبود، فقط وای بهحالت اگر باز ببینمت.

كه از پشت سر یكی زد، راننده بود. با لگد زد. گارد نگرفتهبود، گفت: برو دیگر، بچه پررو!

طناب را كجا گذاشتهبودم كه یادم نمیآمد؟ قدسیجون حتماً جلو نشستهبود. امیرو نبود. زنش همچنان سبزی پاك میكرد. ما كه رفتنی بودیم. اما چند روز هم چند روز بود. پدر آمدهبود، گلیم را داشت خودش میانداخت. دوچرخهاش را به دیوار تكیه دادهبود. خرجینش كنار باغچه بود، یك نصفهپنگ رطب توش بود، زیر شیر آب دو هندوانه بود و یك خربز‏ﮤ‏ كوچك. شیر آب را روشان باز كردهبود. پدر گفت: بگو حسن هم بیاید، خودت هم هر چه میخواهی بردار.

مادر گفت: دست نگذار، خودم بهت میدهم.

پدر گفت: بگذار بخورد.

مادر گفت: حالا توپ ببند توش.

و راه افتاد به طرف حمام، بادیـﮥ‏ آب بهدست، غر میزد: اقلاً نمیگوید تا آدم خیالش راحت شود.

پدر داد زد: حالا هرچی، من كه هنوز نمردهام.

خواهر بزرگتر توی حمام بود، مادر داشت براش آب میبرد. پدر خودش داد، چند خوشه را كند و داد، گفت: بنشین همینجا بخور.

جلیقه تنش بود با چهار جیب. پولخردهاش را آنجا میگذاشت. ساعتش هم بود. پیراهنش هم جیب داشت. مادر میگفت: لای بند لیفهاش میگذارد.

یك بار ریختهبود توی مستراح. مادر هم رفت كمك، انبر بهدست. پولها را شستند و پهن كردند روی تنور. فقط چند اسكناس بود. پدر همانجا ایستادهبود و روی اسكناسها ریگ میگذاشت. مادر میگفت: نمیرسد.

میگفت: كشش بده تا برسد.

مادر گفت: نمیخواهد جایی بروی، اختر كه تمام شد برو خودت را بشوی. پشت دستهات را نگاه كن، انگار پشت ماهیتابه. صورتت را ببین.

دیگ دیگ آب گرم درست میكرد و میآورد، با چراغ خوراكپزی و یا پریموس پدر، اگر پدر بود و روشنش میكرد. لای در را كه باز میكردیم، میگفت: بیایم پشتت را كیسه بكشم؟

بد طوری كیسه میكشید، ما را كه دیگر نه، نمیگذاشتیم. حتی به صورت اختر كیسه میكشید و اختر و اقدس و دردانهخانم را، یكی یكی، با گونههای گلانداخته و پشت دستهایی كه پوست انداختهبود، میفرستاد بیرون. وقتی كوچك بودیم به جز و وز میافتادیم، و باز با آن كیسـﮥ‏ مویی هی میكشید، و حالا باز میگفت: گربهشویی نكن، درست بشوی!

به پدر گفت: شما هم بروید، اقلاً یك كیسه لیف بزنید، خانـﮥ‏ مردم كه نمیشود حمام رفت.

پدر داشت پریموسش را تلمبه میزد، گفت: میروم حمام، چای كه خوردم میروم.

ـ پس این دو تا را هم ببر!

پدر داد زد: حالا میگذاری دو تا پیاله چای بخوریم؟

پس پول گرفتهبود، و مادر تا ذلهاش نمیكرد و از دهنش نمیكشید، ولكن نبود. كت و شلوار سورمهای راهراهپدر را ماهوتپاككن میكشید، گاهی حتی كیسـﮥ‏ نمدار میزد. شاپوی قهوهای را فقط ماهوتپاككن میكشید. پدر سرش نمیگذاشت، دستش میگرفت، حتی اگر راه میرفتیم. تندتند میرفت، شلنگانداز و ما بایست میدویدیم، حتی حالا كه دیگر بزرگ شدهبودیم. اولین بار وقتی تصدیق شش ابتداییمان را گرفتیم، تنش كرد. توی سینما ما دو طرف پدر نشستهبودیم. پدر كلاهش را به دست داشت و میچرخاند و سرش آن بالا مستقیم رو به پرده بود. تارزان بود. وقتی ما میخندیدیم، همـﮥ‏ سینمای تابستانـﮥ‏ بهمنشیر میخندیدند، به ما نگاه میكرد و لبخند میزد و باز نگاه میكرد، از همان بالا و با گردن شق. اما وقتی تارزان، دو دست بر دو سوی دهان، آنطور نعره میزد كه میزد و بعد به كمك ریشههای معلق و بلند طنابمانند درختها از درختی به درختی تاب میخورد و میآمد تا ما براش كف بزنیم، پدر اول به ما و بعد به همه نگاه میكرد و فقط كلاهش را به دو دست میچرخاند. بالاخره هم تارزان به دام افتاد، دستهاش را از پشت بستند و شكارچیها با آن كاسكتهای سفید، شورت بهپا، تفنگهاشان را چاتمه بستند و چند قدم آنطرفتر دور آتش نشستند. پدر گفت: خوب، برویم. دیگر تمام شد.

تمام نشدهبود. گفتیم: مگر نمیبینید؟

كلاهش را به سر گذاشت و دستهای ما را گرفت و از جلو صف آدمهایی كه نشستهبودند و غر میزدند، كشیدمان بیرون. گفتیم: بابا، آخر تمام نشدهبود.

گفت: دیگر كاری نمیتواند بكند. مگر ندیدید، دستهاش بستهبود، تازه با آنهمه دشمن؟ دست خالی هم كه بود.

بعدش چی شد؟ نفهمیدیم. حتماً طوری شده؛ معمولاً با كشیدن طناب به پوستـﮥ‏ زبر درخت یا مثلاً حلبی شكستهای باز میكرد، یا میمونش میآمد و بازش میكرد، یا جیمی، پسر جنگل، بالاخره یك طوری. پدر میگفت: دروغ است.

میرفت، تند. كلاه بهدست و ما به دنبالش میدویدیم كه برسیم.

مادر گفت: همین امشب تمامش میكنیم، گور پدر حرف مردم. حالا كه همه میدانند از كی پنهان كنیم؟

پدر گفت: چرا دیگر امشب؟ همین حالا. بجنب، بابا.

داداشحسن هم بود. زن عبدو نشستهبود دم در، بچه بهبغل. دختر كوچك سیدصالح هم بود، با مفهای آویزان. در خانـﮥ‏ امیرو اینها باز بود، كبوترها بهردیف بر لبـﮥ‏ پشتبام نشستهبودند، اما توی حیاطشان كسی نبود.

حمام ایستگاه دو بود، شركت ساختهبود. پدر میگفت: خودتان همدیگر را بشویید.

خودش را دلاك میشست. تا آمد، ما دیگر خودمان را شستهبودیم. پدر را مشت و مال میداد، گفت: چرا ایستادهاید مرا نگاه میكنید؟ زبان كه دارید، بگویید لنگ براتان بیاورد.

دلاك رفتهبود روی شانههای پدر و با دو پا تا پایین سر میخورد. مادر هنوز شب نشده جاها را انداختهبود، توی طارمی آقامقتدا اینها. عمهخانم یك سینی چای آورد. یك بافه از موهای حنابستهاش از مقنعه بیرون ماندهبود. اقدس داشت رطب میخورد. مادر توی یك سینی ریختهبود. هندوانهها را گذاشتهبود توی سینی مسی، كارد پهلوش بود. پدر همیشه پاره میكرد، وقتی میآمد. پدر چورو داشت از آنطرف رد میشد. پیراهن آستینكوتاه سفید پوشیدهبود با شلوار، اما كركاب به پا داشت. صدای تقتق كركابهاش را، حتی اگر نگاهش نمیكردیم، میشنیدیم. آنطرف را نگاه میكرد، میدان مسابقـﮥ‏ ما را، یا شاید خط كشیهای سفید و پیهایی كه تازه ریختهبودند. دستهاش را پشتش قلاب كردهبود و میرفت. پدر بعد آمد، وقتی دیگر سفره را انداختهبودیم. حاضری بود، گفت: میخواستی یك چیزی بپزی.

مادر گفت: وقت داشتم؟

هندوانه را پاره كرد، زرد بود. دومی بد نبود. گل نمیكرد، قاچ قاچ میكرد، اما دیگر شتریاش نمیكرد، مثل خربزه كه هر قاچ را كاردی میكرد تا وقتی وسطش را به دست بگیریم، مثل كوهان شتر بالا بیاید. به هر كدام یك قاچ داد. تهتغاری خواب بود. دردانهخانم پیش زن آقامقتدا بود، اما یك باریكه براش گذاشت، بزرگتر از مال من و حتی داداشحسن. پدر همانطور لباس پلوخوری بهتن و كلاه بهدست، رو به چمن سبز چرخید. هندوانهاش را میخورد. مادر گفت: بلند شو دختر، برو آن ورپریده را بیاورش.

اختر گفت: چند دفعه بروم؟

ـ حالا كجا هستش؟

ـ توی اتاق خانمخانمها.

به من گفت: مادر بهقربانت، تو برو. یاالله بگو، یادت نرود.

در اتاق خواب بستهبود. صداش نمیآمد. عمهخانم روی جانمازش ایستادهبود، داشت نیت میكرد. صدای آقامقتدا میآمد، داشت انگلیسی میگفت، باز حتماً میپرسید:


?Can you speak English ـ

نپرسید. پشت به من روی یك صندلی دستهدار جهیزیـﮥ‏ خانمخانمهاش نشستهبود، كت و شلوار بهتن. موهاش را هم كناربهكنار بر طاسی سرش خواباندهبود. روبهروش، به دیوار، همان عكس تمامقد بود. چوب پرچم را كنار عكس به دیوار میخ كردهبود و سر پرچم را بالای عكس به دیوار سنجاق زدهبود. جملهای میگفت، یا از توی كتابش میخواند و به عكس نگاه میكرد.

داشتم عقبعقب در میرفتم كه خوردم به سینـﮥ‏ خانمخانمها. گفت: میبینی؟ آقا جنی شده. هر شب كارش همین است. گفتم: دارد انگلیسی میخواند، اسنشل دستش است. آقامقتدا انگشت اشارهاش را تكان میداد، رو به عكس، و میخواند. خانمخانمهاش گفت: باور نكن، جانم. من میشناسمش.

و خندید.

آن روز كه من هم شدهبودم، همانطور كه میشدم، آمدهبود. مادر میگفت: از در پریدم بیرون، جیغهایی میزدم كه نگو. نمیدانستم چهكار كنم. یك طوری شدهبودی، حتی مثل وقتی نبود كه توی گواتر سرخها شدی. دستهات مثل دست چلاقها شدهبود، پاهات را مرتب میزدی به زمین. كف از دهنت میآمد. وقتی بغلت كردم، مثل گنجشك سرت خم شد روی شانهات.

بعدش شدم كه با قدسیجون قهر كردم، از بس اذیت كردهبود. مادر و داداشحسن رفتهبودند ادار‏ﮤ‏ رفاه. اختر هم مواظب اقدس و تهتغاری بود. من داشتم مجله ورق میزدم، شاید هم بقیـﮥ‏ یك داستان مسلسل را میخواندم. قدسیجون زبانك انداخت و رفت توی اتاقشان. باز برگشت و موی مرا كشید كه اشكم درآمد. وقتی میرفت، پا گذاشت روی مجله كه جلو روم باز بود. پاش را گرفتم. چه زوری داشت. میگفت: ولم كن، بروم.

ولش هم كه كردم نرفت. شوخیشوخی انگار كشتی شد. امیرو دوب رفتهبود، میگفت: پدرم برام ژتون گرفت.

توی صف ایستادهبود و خانم، ابرو قیطانی با موهای فرزده اما سفیدچهره، هی میرفته دستشویی. آدامس دهنش بوده و تقتق صداش را در میآورده. به امیرو چشمك زدهبوده. چاخان میكرد، شاید هم نه. بعدازظهر هم نخوابیدم. یهقل دوقل بازی میكردیم. یك هفته بود كارمان همین بود. سیدعربی گفتهبود: نباید تنها بمانید.

مادر زیر پنكه خواب بود. داداشحسن توی آن اتاق بود. ما توی اتاق قدسیجون بازی میكردیم. سیدعربی میگفت: به نامحرم نباید نگاه كرد.

توی حمام نمره هم اگر پدر نمیبردمان، با داداشحسن میرفتیم، زمستانها، كه آب گرم كردن كار داشت. اصلاً دسته جمعی میرفتیم با چورو و سعید. سعید خیلی ناتو بود. از دهانـﮥ‏ راه آب توی نمر‏ﮤ‏ پهلویی را نگاه میكرد. درازكش میخوابید و میگفت كه حالا چه میبیند. یك بار حتی دست دراز كرد و تا جیغ زنی بلند نشد، دستش را پس نكشید. شسته و نشسته، گفتیم خشك بیاورند و زدیم بیرون. قدسیجون میگفت: من كه نمیخواهم با این سیاه برزنگی زندگی كنم، طلاق میگیرم.

بعدش من سه روز توی رختخواب افتادم؛ همهاش میگرفت و ول میكرد، انگار كه یكی گلوی آدم را بگیرد، یا دو پای آدم به جلبكهای ته آبگیر گیر كردهباشد و هرچه هم دست و پا بزند، نتواند شاخكهای باریك اما دراز و چسبند‏ﮤ‏ جلبكها را از دور مچ پاها یا حتی زانوهاش باز كند. شاخكها هی بیشتر میشد، و با تكان خودبهخودی آب سنگین باز شاخكهایی هم كه خیلی دور بودند، جلو و جلوتر میآمدند، پیچ و تاب میخوردند و میآمدند دور گردن و سینهام میپیچیدند و من هرچه میكردم از خواب بیدار نمیشدم.

مادر میگفت: چشمهات رفتهبود مغز سرت. صدات هم كه میزدم، نمیشنیدی، همهاش چنگ میزدی به سینهات.

پیشترش، توی گواتر سرخها خودم را خراب كردهبودم. حالا نه. قدسیجون به مادر گفت: شما باید حلال كنید، هر بدی، غلطی از من دیدید، به بزرگی خودتان ببخشید.

دردانهخانم گفت: آقامقتدا با عكس حرف میزند، هو هو!

آقامقتدا برگشت، پاپیون زدهبود. گونههاش مثل دو گل هندوانه بود. انگشت بر بینیاش گذاشت و به دردانهخانم گفت: هیس!

دردانه باز گفت. آقامقتدا مجبور شد بلند شود كه دردانه دررفت و خانمخانمهاش هم به دنبالش. آقامقتدا گفت: میبینی؟ نمیگذارند.

كتابش را بست و گذاشت روی میز، پاپیونش را باز كرد، گفت: هر كاری جایی میخواهد؛ مثلاً تو، راستش را بگو، میتوانی كله معلق بزنی و مثلاً انشا بنویسی؟

دستمالی از جیب كتش در آورد و عرق پیشانیاش را پاك كرد، بعد كتش را هم در آورد. اشاره كرد بروم تو، در را بست، گفت: فقط برای تو میگویم: ببین، آن اتاق كه شده مسجد، از صد متریاش هم نمیشود رد شد، یا اصلاً درش بستهاست. حالا منیر كجاست؟ توی حمام، پهلوی شیر آب. آب شیر را هم قبول ندارد. میگوید: «دستم را كه نمیتوانم كر بدهم.» پس هی بشور، هی آب بكش. آنهم از خانمخانمها. همهاش كتاب میخواند. این مال كیه؟ حجازی، مستعان. خوب است چند بار من همـﮥ‏ كتابهاش را سوزاندهباشم؟ باز میخرد. هرچه میگویم: «اینكه كار نشد»، مگر به خرجش میرود؟ در عوض من میخواهم ترقی كنم، میدانی ...

آهسته، اصلاً زیرلبی، گفت: باید انگلیسی خواند. حرف ندارد.

سر راست گرفت و بلندتر از پیش گفت: آنها برگشتهاند، خودت كه میدانی، توپشان هم حسابی پر است. با این لهجـﮥ‏ كازرونی من یا اصفهانی بابات هم كه نمیشود انگلیسی حرف زد. به آدم میخندند، جانم. لهجـﮥ‏ آدم باید آكسفوردی باشد، اینطوری. رو به عكس كرد و انگلیسی حرف زد، بلندبلند. وقتی برگشت، باز بر پیشانیاش عرق نشستهبود. پاك نكرد. گفت: به كسی كه نمیگویی؟

گفتم: نه.

جنی نشدهبود. حالا دیگر وقتی به سراغم میآمد، میفهمیدم، از بس خسته میشدم، بیحال و لخت، راه رفتن كه هیچ، حتی نای ایستادن نداشتم. شوهر خانم خیاط آمد و رد شد، بچه بهكول. میفهمیدم دارد شروع میشود. خانموطنی چهكار كردهبود كه آن بلا را سرش آوردم؟ از سر شب سوسك جمع كردم. دور چراغ تیرهای برق پشه بود، آنقدر كه اگر از زیرش رد میشدیم، حتی ما، به سر و صورتمان میخوردند. كافی بود كهنهای نفتی را سر چوبی بزنیم و روشن كنیم. آتش میگرفتند، جرقجرق صدا میكردند، مثل ملخ توی ماهیتابه. آتش دست به هم میداد و گر میكشید تا زیر چراغ. پشهها هی میچرخیدند، اما گندگزها فقط یكی دو چرخ میزدند و به زمین یا دیوار میخوردند، سوسكها هم. توی گونی جمع میكردم. آقای وطنی بودش. برای فردا میخواستم. به چندین چراغ سر زدم و هی جمع كردم و ریختم توی یك گونی. توی هم میلولیدند و میخواستند بیایند بالا. گندگزها خاكی رنگ بودند و چشمهای ریزشان شبق مشكی بود. بال بال میزدند و یا شاخكهاشان را تكانتكان میدادند. در گونی را بستم و جایی گذاشتمش. آقای وطنی فردا مجبور بود برود سر كار. توی بیمارستان كار میكرد، هفت، هفت و نیم میرفت. چند بار رفتم و از لای درز سطل زبالهشان نگاه كردم. هنوز نرفتهبود، یك ردیف كفش واكسزده، مردانه و زنانه جلوش بود و باز داشت واكس میزد. خانموطنی داشت ظرفهاش را آبكشی میكرد. آشغالی صبح زود آشغالها را میبرد، سطل آشغال را میچرخاند و آشغالها را توی گاریاش میریخت و با جارو پاكش میكرد و باز سطل چرخان را سر جاش بر میگرداند. آقای وطنی كه رفت، من هم آهسته سطل را برگرداندم بیرون و گونی را گذاشتم توش، طوری كه وقتی چرخاندمش دهانـﮥ‏ باز گونی رو به كف سیمانی حیاط خانموطنی باشد. چه جیغهایی میزد!

توی طارمی نشستهبودم، اول كف پاهام مورمور میشد، سوزنسوزن، مثل وقتی كه خوابشان میبرد. سعید داشت از پیادهرو آنطرف رد میشد. نگاهمان میكرد. پدر فقط كتش را كندهبود، درازكش خوابیدهبود، سیگار میكشید. بعد باز سعید آمد، با پدرش بود. از خیابان آنطرف میرفتند، آنهم استاد تقی كچویی كه خودش هم بازنشسته شدهبود، اما با بیست سال سابقه. پدر فقط دوازده سال براش ماندهبود. هنوز نرفتهبودند، ماندهبودند تا بلكه مسعود دستش بند بشود. از ادار‏ﮤ‏ رفاه هم كه آمدند، زنش گفت: كرایهاش را میدهیم، مفتی كه نمینشینیم.

فقط ده روز مهلت دادند. چهار تا كارگر و یك سركارگر بودند. مادر بچهها گفت: ما هم مثل خودتانیم، جایی كه نداریم.

سركارگر دستكش برزنتی دستش بود، جوان بود و بلندقد. میگفت: خانم اگر تا ده روز دیگر بلند نشوید، مجبوریم اثاثتان را بریزیم بیرون.

بعد هم دو تا همسایـﮥ‏ روبهرویی آمدند. برقكار بودند و جوان، ده سال بیشتر كار نكردهبودند، نه مثل پدر كه سی و چند سال كار كردهبود و هر به چند سالی سابقهاش را گرفتهبود و رفتهبود به اصفهان. همه كركاب بهپا میآمدند و انگار كه با هم دارند حرف میزنند، از آنطرف چمن، یا از حاشیـﮥ‏ آنور پیادهرو رد میشدند، بعد هم عرض خیابان حاشیـﮥ‏ دیوار پلیتی شركت را كه طی میكردند و میانداختند از جلو طارمیهای خانههای اینطرف، تا باز وقتی لین ما را هم دور زدند، باز بیایند و رد شوند. پدر رفت تو. مادر میگفت: اینها مگر دیوانه شدهاند؟

بد كاری كردم كه تیركمانم را دادم به پسر بزرگ سلیطهخانم. مادر میگفت: ما كه تماشا نداریم.

داداشحسن گفت: بیا بگیر بخواب.

نمیتوانستم. پاهام، هر دو پا، از نوك انگشتهام تا كند‏ﮤ‏ زانوها سوزنسوزن میشد و سینهام خسخس میكرد. نگفتم، مثل دیوانهای كه قفل كردهبود و هیچ نمیگفت. دنبال سگ روی زمین چهار دست و پا كشیده میشد و با چشمهاش كه دودو میزد، نگاهمان میكرد. حتی ناله نمیكرد. دهانش كف كردهبود و سگ میكشیدش. كلاهش كه افتاد و سر گرش پیدا شد: نیمكرهای مسی اما عرقكرده و نیمدایرهایِ شورهبستـﮥ‏ دورش كه خاكی هم بود، دست دراز كرد و كلاه عرقچینطورش را برداشت و سرش گذاشت. ما دنبالشان میرفتیم، كف میزدیم و میخواندیم:

لولـﮥ‏ كمپانی، هاریو!
هستـﮥ‏ زردآلو، هاریو!
ناطور كلهگنده
از بچهها كی مونده؟

از محلـﮥ‏ ما نبود، سگ آوردهبودش، دنبال خودش كشاندهبود و آوردهبود تا از كوچـﮥ‏ ما شروع كند. گفتم: ننه، دارد شروع میشود.

نشنید، از بس پدر داد و هوارش بلند بود، میگفت: كی رفته سر پولها؟

مادر گفت: حالا مگر طوری شده؟

حتماً اول از ما پرسیدهبود، رو به من و داداشحسن. نمیدیدم. شاخكها و حتی ریشههای دراز و چسبند‏ﮤ‏ جلبكها مثل بافههای مو، اما سبز كه هی جمع بشوند و باز نه باد كه آب پریشانشان كند، میآمدند و دور سینهام میپیچیدند. پدر داد زد: چرا رفتی سر پولها؟

چنگ میزدم به سینهام. نمیشد. پدر دست بزن داشت. ورمیآمدند و باز با موج آب نه، كه با كش و واكشهای سنگین زیر آب میرفتند و میآمدند و با خودشان هرچه شاخك بود، دور یا نزدیك، میآوردند و دور گردنم میپیچاندند. مادر گفت: بله دیگر، بزن! اینهم دستمزدم.

گفتم: ننه، دارد شروع میشود.

مادر گفت: همهاش نههزارتومان گرفتهای، اگر ...

كی گرفتهبود؟ بهعمد و به یك چرخش سر موهاش را میریخت روی شانـﮥ‏ راستش تا سفیدی گردنش را ببینم. سعید این بار هم تنها بود. همین سعید بود كه گربه را گرفتهبود، انداختهبود توی گونی و بردهبود جایی، شاید توی یك خرابه. چكش و میخ هم داشته، دو میخ بزرگ. بعد هم دو پر‏ﮤ‏ گوش گربه را به دیوار میخ كردهبود. گربه چنگ زدهبود به دستهاش. پایین دندههاش گود گود بود. چه زوری داشت! گارد آدم كه باز میشد با كله درست میزد توی دماغ آدم، و خون فواره میزد. سید مهدی لین پنج هم حتماً همینطورها شدهبود: با سر شیرجه زد توی آب و دیگر بالا نیامد. سرش گیر كردهبود. پا را نمیشد كاری كرد، چه برسد به سر. دیگر نفهمیدم، هی میگفتم: این بچهها مال كیه؟

و یادم نمیآمد كه بعدش چی؟ كف میزدم و میخواندم. همهاش خواندهبودیم. من فقط شنیدهبودم كه یكی خواسته سر بچهاش را ببرد، مثل همان گاوی كه سر بریدهبودند و خونش را مالیدهبودند به چرخهای جلو ماشین مكی؛ اما میدیدم. كارد حتی خونی بود. نبریدهبود. یادم بود، و هی میخواندم و بعدش یادم نمیآمد. فقط جیغ مادر را شنیدم. عمهخانم را صدا میزدند. آقامقتدا را صدا میزدند. مرا گرفتهبودند، و باز انگار با دستهام داشتم به سینهام پنجول میكشیدم، گردن و حتی خرخرهام را خراش میدادم.

مادر میگفت: وقتی آمدم دیدم افتادهای روی زمین. فكر كردم مردهای. دهانت كف كردهبود، دست و پاهات چوب شدهبود، مثل چلاقها، دهانت یكبری شدهبود، تخم چشمهات رفتهبود مغز سرت، سفید سفید شدهبود.

مادر میگفت: عمهخانم یك تكهآهن گذاشت روی سینهات و هی قرآن خواند.

نیل هم آب زدهبودند و دور مچ دستها و ساق پاهام را خط كشیدهبودند. چشمهام را هم سرمه كشیدهبودند و دوازده خال هم روی سینهام گذاشتهبودند، به نشان دوازده امام.

صبح حالم بهتر بود، اما نای رفتن نداشتم. چمدانم را داشتند میبستند. صدای پریموس میآمد. مادر گفت: تو باید بروی اصفهان، اینجا بمانی، خدا میداند ...

تنهایی هم میتوانستم. پارسال رفتهبودیم، هیچوقت توی اتاق خودمان نرفتیم، اتاق آفتابگیر پسرعمه رضا بودیم، سهدری بود. مادر گفت: با میرزاعموت میروی.

چورو هم آمد دیدنم. امیرو هم آمد. خوب خوب بودم. امیرو گفت: من دروازهنو را بلدم، اصلاً میپرسم. وقتی آمدیم، میآیم سراغتان.

مادر میگفت: اصفهانی نیستند، از لهجهشان میشود فهمید.

میرزاعمو هنوز خواب بود، نرفتهبود. مادر گفت: گفته مینشاندت بغل دست خودش.

صبحانه هم كه میخوردیم، گفت: نترس، توی راه عرق نمـیخورد.

تا میرزاعمو بیدار بشود، آمدم بیرون. كُنار خانهمان از سر كوچه هم پیدا بود. چقدر بزرگ شدهبود، نوكش درست رسیدهبود به بام خانه. صدای گنجشكهاش میآمد. از همینجا هم اگر ریگی، البته گرد، میانداختم، حتماً به یكیشان میخورد.











خدایا ...
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش...
دخترکان تن فروش...
مادران سیاه پوش...
واعظان دین فروش...
محرابهای فرش پوش...
پسران کلیه فروش...
زبانهای عشق فروش...
انسانهای آدم فروش...
همه را می بینی؟؟؟؟
می خواهم... یک تکه آسمان کلنگی بخرم...
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد!!!!
bibi73 آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۵:۲۲ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
bibi73 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

مجلس دوم

خانـﮥ‏ پدری دروازهنو بود، برِ كوچهای عریض و خاكی كه یك سرش به بازارچهای با تاقی چوبی میرسید و سر اینطرفش به خیابانی كه هنوز حتی زیرسازی هم نشدهبود. از میدان پهلوی بود تا سقاخانهای كه پشتش شاید امامزادهای بود یا مسجدی. سر ادامهاش حرف بود و خود خیابان را برِ قبرستان كهنـﮥ‏ آبخشان كشیدهبودند. عمهبزرگه میگفت: آنقدر استخوان مرده درآوردند كه نگو.

اهل محل ریختهبودند سر عملههای بیچاره، با بیل و چوب و سنگ و سقط. شیون هم كردهاند، انگار كه همین امروز و دیروز عزیزشان را به خاك سپردهاند. بچهها را هنوز آنجا خاك میكردهاند: شب و نصفشبی میرفتهاند و چالشان میكردهاند. عملهها از فردا فقط شبها كار كردهبودند. استخوانها را توی گونی میریختند و میبردند.

پسرعمه تقی میگوید: اینجا خودش تاریخچهای دارد كه جز من كسی نمیداند. قبرستان بود، اما هنوز دایر بود. اما خوب، تك و توك خاك میكردند. شبها هم محصلها میآمدند و استخوان میبردند. مردم هم كه فهمیدند، كمین نشستند، بعد هم ریختند سرشان. یكیشان را آنقدر زدهبودند كه از حال و كار رفته بود. یك جمجمه دستش بوده و توی جیبهاش هم پر بوده از خردهاستخوان. بعد هم ریختند و مدرسه را خراب كردند. خرابهاش هنوز هست. خودت كه دیدهای.

از پشت شیشـﮥ‏ دكانش به جایی در وسط خیابان اشاره میكرد، به خاكی نرم كه باریكـﮥ‏ جای چرخ دوچرخهای بر آن خط انداختهبود. میگوید: پدر بزرگت همینجا خاك است، مطمئنام.

به قبرهای وسط میدان دست نزدهبودند. سنگ قبرها را البته بردهبودند. چند درخت كاج هم همان وسط ماندهبود. میگفت: قبر حسیندودی آنجاست، درست پای آن كاج بزرگ. من اینجا بودم كه سنگش را بردند.

میگفت: همـﮥ‏ اینها هم زیر سر داییحسین بود، عموی جنابعالی. مردم را تحریك كردهبود، بعد هم گفتهبود: «این لانـﮥ‏ فساد را باید خراب كرد.» مردم هم ریختهبودند و مدرسه را خراب كردهبودند.

دكان سلمانیاش دونبش بود، كه فقط نبش رو به میدان در داشت. دورتادور میدان دكانهای تازهساز بود. غیر از چهارباغ و این یكی كه اسم نداشت، سه خیابان دیگر هم از میدان جدا میشد: یكی فروغی بود كه به دروازهتهران میرسید؛ دو تای دیگر این دست ما بود. این یكی مدرس بود كه به توقچی میرسید و آسفالته بود، اما اسم باریكهخیابانی را كه ادامـﮥ چهارباغ بود كاوه گذاشتهبودند كه فقط تا تیمارستان آسفالته بود. كوكب آنجا بود. فقط عمه به دیدنش میرفت. حالا نه، چون این آخریها حتی نتوانستهبود از سوراخ یا درز در ببیندش. هنوز چشمش را نگذاشتهبود كه یكدفعه خیس خیس شدهبود. خندهای هم میشنود یا نه؟ یادش نیست. با پتـﮥ‏ چارقد چشمش را پاك میكند و باز سرش را میبرد جلو كه ببیند كی بود. فقط دو لب سیاه غنچهكرده میبیند و دو لپ ورقلنبیدﮤ‏ ككمكی. باز همان چشمش خیس خیس میشود. این بار صدای خنده را هم میشنود، و حتی میشنود كه دارند سر نوبتشان دعوا میكنند.

چهارباغ دوخیابانه بود. پسرعمه تقی میگفت: چهار خیابان است.

فضای وسط را دو تا حساب میكرد. دو باریكـﮥ‏ كناری مخصوص دوچرخه بود و وسطشان هم پیادهرو حساب میشد كه فاصله به فاصله سنگابطور سیمانی كار گذاشتهبودند و توشان گل كاشتهبودند.

نصفجهان اگر بود به این انتهای چهارباغش نبود و این كاجهای مانده از قبرستان قدیمی و یا چهار ردیف چنارهای ده دوازدهسالـﮥ‏ دو طرف هر خیابان. یك مادی هم بود كه خیابان كاوه را قطع میكرد. تا نصفه آب داشت، زلال بود و آنقدر كند میرفت كه اگر برگی یا كاغذی بر آب نبود، انگار ایستادهاست. دو طرفش هم درختهای زبانگنجشك بود، و چند تایی توت. گاهی سكوطوری هم داشت با دو آجر لق و پق بر لب آب و پلكانی خاكی. زنها بر سكو مینشستند و رختهاشان را آب میكشیدند. مادر و مادربزرگ همینجا میآمدند. مادر یكدفعه میبیند كه خیس شده. میرود پشت و پسلـﮥ‏ درختها كه خودش را ببیند. خون خالی بوده. چند ماه فقط شوهرداری كردهبود و حالا هفت هشت ماهی بوده كه میرزامحمودش رفتهبوده آبادان. عمهكوچكه نمیگذاشته كهنههای ما را توی خانه، مثلاً توی منبع، آب بكشد.

پسرعمه همان فردا صبح مرا ترك دوچرخه نشاند و به دكانش آورد. مشتری اولش بودم. باریك بود و بلند با موهای صاف و سیاه، و مثل حسنمان فرق باز كردهبود و دایم موهایی را كه روی پیشانی و چشم چپش میریخت با همان دستی كه شانه را گرفتهبود، پس میزد. گفت: خوب موهایی داری.

اول همـﮥ‏ ماشینها و دو تیغ و چند قیچیاش را روی چراغ الكلیاش گرفت، بعد آمد سر وقت من. شانه را در حلقهحلقه موهای مغز سر فرو میكرد و بالا میكشید و با قیچیاش تراز میزد. گفت: با سدر بشوی. از من میشنوی این تابستانی از ته بزن. اگر خواستی من با نمرهچهار میزنم، یا اصلاً دو، بعد هم برو حمام دروازهنو، پیش اوستامحمد. بگو اوستاتقی من را فرستاده، دیگر كاریت نباشد.

گفتم: فقط تابستانها میتوانیم موی بلند داشتهباشیم.

گفت: چه بهتر. پیاز موهات قوی میشود. برای همین هم اینقدر پرپشت است. به كی رفته؟

قیچی را به هم میزد و از بالای گوش تا مغز سر بر انحنای موهایی كه حالا كوتاه شدهبود میرفت و نوك تاری از اینجا و خم مویی از آنجا میچید.

ـ به خانواد‏ﮤ‏ ما كه نرفته. بابات موهاش مثل ماها صاف بوده. داییات كه موهاش خرمایی است. البته دیگر پیش من نمیآید. بچه كه بود میآمد، اما حالا، خوب، میرود پیش اوستااكبر.

به جایی در اوایل خیابان فروغی اشاره كرد. چینی نازك بر تختـﮥ‏ پیشانی بلندش، كه شاید به پیشانی من میمانست، پیدا شد. گونههاش فرو رفتهبود. رنگ روش سبزه بود. قیچی بازشدهاش بر فراز انحنای اینطرف ماند: پس به كی رفتهای؟

نوك دو سه تاری را چید و باز ماند: شاید به خدابیامرز میرزانعمتالله رفتهباشی. البته وقتی میآمد دكان ما مویی نداشت.

چین محو شد و لبهای سیاهشدهاش به لبخند باز شد. دندانهاش یكدست سفید بود. گفت: همینطوری سری میزد، به همان دكان زیر بازارچه. مال داداشرضا بود، اما خوب، من میچرخاندم. او كه نمیرسید. اما سر شب میرفت سر دخل و هرچه بود و نبود میریخت توی جیبش، سر هفته هم یك چیزی میگذاشت توی دخل و میرفت. زمان جنگ بود. داداشحسنت هم پیش خودم بود. كاری كه نمیكرد. تو را هم گذاشتهبودیم پهلوی اوستاقاسم. مسگری داشت. خدا بیامرزدش، مرد. یك شب كه داشته میرفته خانه، باران هم میباریده، یكدفعه زمین زیر پاش دهن باز میكند و میافتد آن تو. میگفتند: «مست بوده.» گردن خودشان. خیلی شوخ بود.

خندید: ای داد و بیداد!

حالا پشت سر را داشت تراز میكرد و میخندید. بعد ایستاد و از توی آینه نگاهم كرد: انگار همین دیروز بود. حسنتان گریهكنان آمد كه: «اوستا، بیا!» گفتم: «چی شده مگر؟» نمیتوانست حرف بزند. نگاه كردم، دیدم زیر بازارچه، جلو دكان اوستاقاسم، آدمها از سر و كول هم بالا میروند. فكر كردم نكند بلایی سر تو آمده، پریدم بیرون. مردم داشتند میخندیدند. رفتم جلو، دیدم اوستاقاسم درازبهدراز ته دكانخوابیده، یك نخ هم بستهبود به بیصاحبیاش. یك سرش را هم بستهبود به میخ دیوار. تو هم ایستادهبودی كنار دیوار و هی نخ را تكان میدادی.

خندید. توی آینه و به شست تاری را كه نبود نواخت: داشتی ساز میزدی.

یادم نیامد. دكان هنوز هم بود. سكو در انتهای دكان بود كه حالا روش تا تاق لگن و لگنچههای سفیدشده را چیدهبودند. سر تكان داد. دیگر نمیخندید: مردك چنان خروپفی میكرد كه بازارچه را برداشتهبود. حالا من چند سالم بود؟ شانزده سال، بگیر هفده سال. پریدم توی دكان، با همان تیغ كه دستم بود نخ را بریدم و با لگد گذاشتم توی آبگاهش. دست تو را هم گرفتم و آوردم بیرون.

باز سیفون را برداشت و موهام را خیس آب كرد. گفتم: دعواتان كه نشد؟

ـ نه، اصلاً به روی خودش نیاورد. جلّتی بود. بلند شدهبود، انگار نهانگار. بعد هم ـ من كه ندیدم، كاسبهای محل میگفتندـ نخ را گرفتهبوده كه یعنی «كی این را به ما بسته؟» خوب، اینطور كردهبود، یعنی كه، چه میدانم. نخ را باز كردهبود و بیصاحبیاش را دادهبود توی شلوارش و باز دراز كشیدهبود و باز، انگار كه ساز بزند، شروع كردهبود به خروپف.

موهای سرم را به هر ده انگشت مشتمال میداد، گفت: خدا بیامرزدش، هر روز یك بازی در میآورد، مثلاً یك اسكناس میانداخت جلو دكانش و پشت به بازارچه مینشست، اما توی آینه میدید. تا زنی یا مثلاً مردی دولا میشد، نخ را آهسته میكشید. انگار آدمها را نشان میكرد. بیشتر سربهسر حاجخانمها میگذاشت، تا توی دكان میكشاندشان، بعد هم خم میشد، پول را برمیداشت و انگار نهانگار. گاهی حتی چیزی بهشان قالب میكرد: طاسی، آفتابهای برمیداشت و میگفت، مثلا: «آخرش پنج تومان.» ردخور هم نداشت. گاهی البته فحشش میدادند یا ناله و نفرین میكردند. آنوقت خودش را میزد به كری.

باز شانه را به دست گرفت. دیگر راحت شانه میشد. گفت: چی میگفتم؟ آهان، داشتم از میرزانعمتالله میگفتم. كجا بودم، كجا رفتم؟ شاید هم این شب جمعهای اوستاقاسم خدابیامرزی میخواسته. یادم باشد فردا بروم سر قبرش. وقتی مرد، هیچكس را نداشت. مردهاش را ما بلند كردیم. دیگر آن بازارچه روح نداشت. بله، یك گلوله نمك بود. میرزانعمتالله هم شوخ بود، اما این آخریها دیگر از دل و دماغ افتادهبود، میآمد اینجا كه مثلاً میخواهد سرش را اصلاح كند. گفتم كه، خدابیامرز مو نداشت.

دست كشید بر پرپشتی موهایی كه حالا دیگر كرنلش به دو تیغـﮥ‏ تقتقكن قیچی صافشدهبود: اینجاش كه طاس طاس بود، فقط پشت سرش یككم مو داشت، اینجاها.

به شانه پنبه میزد: من میدانستم كه آمده شماها را ببیند. گمانم با مادرت حرفش شدهبود. من هم یك كم به سرش ور میرفتم. یكی دو تا مو را كوتاه میكردم. صورتش را با ماشین نمره یك میزدم. اینجا و زیر خط ریشش را تیغ میانداختم. هر دفعه هم چیزی برای شما دو تا میآورد: مسقطی، یا حلوا، یا گز. گاهی هم یك دستمال نخودچی و كشمش. میگفت: «برو داداشت را هم صداش بزن، با هم بخورید.» همهاش هم از توی آینه شما دو تا را نگاه میكرد. بعد هم عرقچیناش را به سر میگذاشت و مینشست پهلوی شما دو تا. اگر پسته داشت براتان مغز میكرد. تا میرفتم كه مثلاً براش یك پیاله چای بریزم، یا از قهوهچی آن بغل بیاورم، میدیدم رفتهاست. پول اصلاحش را گذاشتهبود و رفتهبود.

قیچی دندانهدندانه را در موهای سر فرو كرد و یك چنگه مو را از میان همان انبوهی كه ماندهبود، چید، میگفت: قلق سر تو فقط دست من است.

سرم را چرخاند: میبینی؟ ناراحت نشو، سرت، بفهمینفهمی، كتابی است. خدا راشكر كن كه دو كلهای نشدهای.

با پهنای كف دست آن قسمت كتابیساز سر را پوشاند: سر میرزانعمتالله گردِ گرد بود. داییحسین، عموی تو، هم سرش گرد است.

حالا دیگر با قیچی دندانهدارش چنگ چنگ از پشت سر میچید: شاید هم به زندایی رفتهای. بعید هم نیست به داییحسین رفتهباشی. من ده سیزده سالم بود كه غیبش زد. شناسنامه كه میدادند، گفتهبود: «بنویسید، غمدیده، میرزاحسین غمدیده.» بعد هم كه آمد و این آشوبی كه گفتم راه انداخت، باز غیبش زد. دیگر هم پیداش نشد كه نشد.

باز به شانه پنبه میزد. توی آینه میخندید: میدانی چرا؟

نمیدانستم، گفتم. گفت: میدانستم. بابات كه نگفته. از بس كمحرف است، پارسال كه میآمد پهلوی من، توی همان دكان زیر بازارچه، لام تا كام حرف نمیزد. خوب، آدم كه نمیتواند همینطور مدام حرف بزند و هیچ جوابی نشنود. گاهی فكر میكردم، شاید گوش نمیدهد. البته گوش میدهد، اما انگار چیزی یادش نیست. فلان دنیا را سوراخ كرده، اینهمه سفر رفته، نمیدانم زده و خورده اما انگار نهانگار. میگفتم: «دایی، بالاخره داییحسین چی شد؟ چه بلایی سرش آمد؟» میگفت: «من نمیدانم، خودت كه میدانی.» من الحمدلله، به هركس رفتهباشم به بابای شما نرفتهام.

گفتم: از عموحسین میگفتید.

خط پرموی پنبه را از شانه گرفت: بله. خوب شد یادم آوردی. او هم هر فرقهای كه بگویی زدهبود، هر كاری كه بگویی كردهبود. بعد هم كه خاكسترنشین زنش شد، آنهم چه زنی. خوب دیگر، نصیب و قسمت است. اصلاً دار دنیاست، هرچه از این دست بدهیم از آن دست پس میگیریم؛ كرد و دید.

به پشت دست بر چشم چپ كشید. گفتم: چرا نام فامیلش را گذاشتهبود غمدیده؟

ـ من كه گفتم. در ادار‏ﮤ‏ سجل احوال گفتهبود: «پسر چهاردهسالهام توی رودخانه غرق شده.» به عمهبزرگهات گفتهبود: «دستشان انداختم.» براش چای آوردهبودند، ازش دلجویی كردهبودند. گفتهبوده: «اشكشان را در آوردم.» حالا چی بود؟ مدتی بود كه سلیطهخانمش گم شدهبود. همهجا را گشتهبود. بعد هم ـ من كه یادمنیستـ تا شیراز هم رفتهبود دنبالش، تا بندرعباس یا بوشهر. كارش دیگر همین شدهبوده. دكانش را تخته كرد و افتاد دنبال آن زن.

آینه را به آستین پیراهن پاك میكرد. پشت سرم گرفت. پشت سر را انگار با همان ماشین نمره نمیدانم چندش زدهبود. گفتم: دستتان درد نكند.

سرم را چرخاند تا بتوانم نیمرخم را ببینم. گفت: میبینی؟ سرت حالا گرد گرد است.

خودش هم چرخید. طرﮤ‏ موی صاف و سیاه روغنزدهاش روی چشم چپ افتادهبود. موهای پشت سرش هم بلند بود، اما سرش واقعا گرد بود. كی اصلاحش میكرد؟ طاس كوچك را برد. حتماً از كتری توی پستو آب توش ریخته. با پنبه پشت گردن و دور و بر دمخط را خیس كرد: خیال میكنی این كار را كسی به من یاد داده؟ داداشبزرگمان كه همهاش دنبال ختنهاش بود، یا سلمانی سر خانه بود. من، هرچی بلد شدم، خودم یاد گرفتم. چشمبسته میتوانم ریش بتراشم. یكدفعه هم كردم، خدابیامرز اوستاقاسم سر قوزم انداخت. گفته بود: «قپّی میآید. همینطوریش هم ده جای صورت آدم را زخمی میكند.» با كاسبهای محل قرار گذاشتم. وقتی آمد سرش را اصلاح كند، شوخی شوخی به همین صندلی كه تو روش نشستهای بستیمش. لشی بود. اصلاً به روی خودش نیاورد. بعد كه دید دارند چشم من را میبندند، داد و بیدادش بلند شد. خلاصه، سرت را درد نیاورم، چشمم را بستند و من هم تیغ ریشتراشی را با مِصقل تیز كردم و بعد همانطور چشمبسته صورتش را تراشیدم. كلی التماس كرد تا حاضر شدم صورتش را كف صابون بزنم.

باز آینه را به آستین پاك كرد. لنگ را باز كرد. موهای حلقه حلقه و سیاه من را بر زمین تكاند. فقط دست توی جیب شلوارم كردم. داشتم، اما نمیدانستم چقدر باید بدهم. گفت: خجالت بكش!

بعد هم چای ریخت. رسیده و نرسیده، دم میكرد. توی پستو یك چراغ خوراكپزی داشت. كتری دودزدهاش آب داشت. فقط روشن كرد و توی قوری چای ریخت. شستش و بر دهانـﮥ بیبخار آن گذاشت. پرسیدهبودم: حالا چند وقت است كه اینجا دكان گرفتهاید؟

ـ شش ماه، بگیر شش ماه و نیم.

این را دیگر چرا پرسیدم؟ ساعت هشت ربع كم بود، وقتی پرسیدم. استكان و نعلبكیها را توی سینی كوچك گذاشتهبود. باز از دهانم پرید: مشتریها بیشتر بعدازظهرها میآیند؟

گفت: بله، اما خوب، هنوز روی پیكره نیفتاده. تازه، خدا خودش میرساند. من كه خرج زیادی ندارم. من هستم و عروسعمهات. یك اتاق هم از ارث ننه و بابامان هست.

گفتم: اجار‏ﮤ‏ اینجا را كه باید بدهید.

گفت: درست میشود، اولش هر كاری سخت است. باید صبر داشت. مشتریهای دروازهنویی اینجا براشان دور است، بیشتر كاسبهای محل بودند. تازه، یك آرایشگاه اول صرافها هست، یكی هم آنطرف مسجد حكیم. اینجا هم هست. شاگرد خودم بوده. كارش گرفته. جوانهای دور و بر میدان بیشتر آنجا میروند. جوان است و دكانش را هم چسانفسان كرده، همهجور مجلهای هم دارد.

بقیـﮥ‏ چایاش را خورد: از وقتی آمدم اینجا، دیگر چشم دیدنم را ندارد. مرا كه میبیند، راهش را كج میكند. خوب دیگر، آدمها اینطورند. یك الف بچه بود كه آمد در دكان من. مُفَش را نمیتوانست بالا بكشد. حالا بیا و ببین. یك خانه خریده. البته پدرزنش هم كمكش كرد.

استكان را توی نعلبكیاش گذاشت، انگشت اشارهاش را به طرف جایی كه اول فروغیبود، تكانتكان داد:

گرفریدون شود به نعمت و ملك بیهنر را به هیچ كس مشمار
پرنـــیــان و نســیــج بــر نااهـل لاجــورد و طــلیست بر دیــوار

بلند شدهبود، بیت دوم را ایستاده خواند. بعد خم شد، سینی خودش را برداشت: تو، پسردایی، میخواهی چهكار كنی؟

ـ من؟ چطور؟

ـ درس خواندن خوب است، اما آدم باید هنری داشتهباشد، نباید دستشكسته باشد.

استكان كمر باریك میان دو انگشت شست و اشارهام بود. فقط یك جرعه خوردهبودم. گفتم: یعنی ...؟

و فقط به آینهاش، یا شاید چراغ الكلیاش اشاره كردم. گفت: نه، نه، مقصودم كار خودم نیست. فقط خواستم بگویم، این دو سه سال ...

طر‏ﮤ‏ موی صاف روغنزدهاش را از روی چشم چپ عقب زد. مادر میگفت: سر آدم را میخورد، خدا به داد مشتریهاش برسد.

اما فقط همین نبود. آبادان وقتی دعوا میشد، اولش حرف و نقلی نبود، میرسیدند توی دل هم و یكدفعه مشتها به كار میافتاد، چپ و راست. كمتر هم گلاویز میشدند. یكی میافتاد، یا زیر چشم یكی بادنجانی سبز میشد، و لب آن یكی چاك میخورد. بعد دیگر جداشان میكردند، یا آن كه زدهبود، میرفت، بیحرف. گاهی البته برای بیشتر كردن ضرب مشت فحشی هم میپراندند، اما از گلهگزاری و شمردن كس و كار آدم خبری نبود. برای همین شاید پدر اینهمه كمحرف بود، یا جملههاش ـ اگر چیزی میگفتـ كوتاه بود. پسرعمه از پدر هم گفت، از اینكه كون نشیمن نداشت. گفت كه شاهد بوده كه مادر چه میكشیده، وقتی با سه بچـﮥ‏ قد و نیمقد توی همین اتاق حالای ما زندگی میكرده. بعد نمیدانم، یاد برادرش هم افتاد كه كارش سكه بوده. عموی پدر هم كه در اصل پسرعموی پدر بوده و وضعش، ای، بد نبوده. ده دوازدهتا نانخور داشته اما گاهی نان میآورده، یك طبق، و به هركس چندتایی میداده. نانوا بوده. نانها را میگذاشته سر یك طبقكش، دو تا از پادوها جلو و خودش هم عقب. گفت: خوب، حالا بابات هرچی بوده، پیر شده، بازنشسته شده، اینجا هم بندبشو نیست، دیگر نمیتواند شما دو تا را ـ دخترها به كنارـ بگذارد مدرسه.

گفتم: فقط دو سال دیگر مانده.

ـ بله، میدانم، اما از كجا؟ درآمدش كو؟

باز گفتم: فقط دو سال مانده.

ـ بعد هم باید بروید سربازی، میشود سه سال، بگیر چهار سال.

سینی را باز بر میز پایهكوتاه وسط دكان گذاشتهبود. دست به چانهاش میكشید: اگر یكی بودید، یا دو تا، سه تا، میشد؛ اما ماشاءالله هفت هشت سر نانخورید. تازه فقط یك اتاق دارید، آنهم فقط سه در پنج.

گفتم: شما میگویید ما چه كنیم؟

ـ من چه بگویم؟ صلاح مملكت خویش خسروان دانند. شبانه بروید، یا حداقل تابستانها كار كنید. خوب كه نیست، دو تا جوان همینطور صبح تا شب بیكار و بیعار توی خانه بمانند، آنهم توی آن اتاق.

پرسیدم: آخر چهكاری؟

گفت: كار هست. ماشاءالله تا بخواهی خویشاوند دارید. اینجا البته خرج خودش را هم در نمیآورد. اما میتوانی بروی پیش حاجابوالقاسم. چند تا شاگرد دارد، شماها هم روش.

استكانم را كه گذاشتم، سینی دوم را هم برداشت. گفتم: برویم رنگرزی؟

برگشت: بله رنگرزی، سلمانی. اصلاً تو میتوانی بروی پیش پسرعمـﮥ‏ مادرت، حاجیدیانی، صبح تا عصر میروی آنجا، شبها هم میروی كلاس شبانه. زحمت دارد، اما عوضش دیگر چشمت به دست این و آن نیست.

از بالای رنگی كه بر شیشههای رو به میدان كشیدهبودند، زنی نگاهمان میكرد. چادر بهسر بود. پتـﮥ‏ چادرش را به دندان گرفتهبود. پسرعمه هم حتماً دیدهبود، گرچه به من نگاه میكرد. گفت: نه، نه. درست نشده.

گفتم: چی؟

هر دو سینی را جلو آینـﮥ‏ قدیاش، روی پیشخان، گذاشت. از كشو یك لنگ دیگر در آورد. تكاند. سفید بود و تمیز، یك گوشهاش وصله داشت. گفت: بیا بنشین.

آنطور كه پشت صندلی ایستادهبود، لنگ بهدست، انگار میخواست از نو سرم را اصلاح كند. به زن نگاه كردم. داشت به طرف در میآمد. تا نشستم، صدای در آمد. پسرعمه از توی آینه میتوانست ببیندش. لنگ را باز جلو سینهام انداخت و پشت گردنم گره زد. داشت گوشههای لنگ را توی یخهام فرو میكرد كه زن آمد تو. سلامش در گریـﮥ‏ بچه گم شد. پسرعمه دیگر نگاهش نمیكرد، گفت: حالا یك سری برات درست كنم كه حظ كنی.

چرا میخواست زن را دست بهسر كند؟ باز سیفون را به دست گرفتهبود و داشت پشنگههاش را بر مغز سر تا خط پیشانی میریخت. به پشت سر كاری نداشت. اما باریكـﮥ‏ آبی بر پشت گردنم میلغزید. به زن كه بچه را بر صندلی كنار دیوار مینشاند، گفت: چرا نمیروید پیش اوستااكبر؟

زن گفت: فقط میخواهم سرش را ماشین كنید.

پسرعمه تقی گفت: باباش هم آنجا میرود.

داشت موی سرم را مشتمال میداد، با فشار كف دست خواب موها را به چپ و راست میگرداند. زن گفت: چیزی كه طول نمیكشد.

گفت: میبینید كه مشتری دارم.

ـ صبر میكنم.

و خواست كنار پسربچه، بر صندلی لهستانی، بنشیند. پسرعمه تقی بُرُس را برداشت، گفت: من بچهها را اصلاح نمیكنم، تحمل گریهشان را ندارم.

رو به من گفت و برس را به ضرب كشید. زن گفت: قول میدهم گریه نكند.

راستی راستی شانه و قیچی را برداشت. شانه را در موها كرد و قیچی را به صدا در آورد. نه، نزد؛ برگشت رو به زن: خانم، صد دفعه عرض كنم؟ من اصلا و ابدا بچهها را اصلاح نمیكنم.

زن بلند شد، دست بچه را گرفت. غر میزد، فقط خدا بهدورش را شنیدم. پسرعمه داشت فرق باز میكرد، خط صافی طرف چپ از مغز سر تا خط پیشانی، گفت: اینهم از دشت اول صبحمان.

موها بر تاق گنبدی مغز سر نمیخوابید. آقامقتدا موهاش صاف بود و نرم. روغن هم میزد. باز برس كشید. حالا فقط چند تاری اینجا و آنجا در راستای قبلیشان خم شدهبودند. گفت: البته اولش مشكل است، اما خواب موها هم مثل هر چیز دیگر بسته به عادت است.

گفتم: من همانطور را بیشتر دوست داشتم.

گفت: ما خانواده، همهمان، فرق باز میكنیم. داداشحسنت هم فرق دارد. در ثانی رطوبت هوا مو را فرفری میكند. چند ماه كه اینجا بمانید، موهات صاف میشود، خواهی دید.

بعد شانه زد، از چپ به راست. آقامقتدا موها را بر طاسی سر، كناربهكنار، میخواباند. چند قطره روغن هم به كف دست ریخت. دست به دست مالید و باز موها را، حتی موهای پشت سر را كه خواب خودشان را داشتند، مالش داد، گفت: یكی دو هفته باید بهشان ور بروی. كاری كه ندارد. باید عادتشان داد.

شانه زد. میچرخید و دستی حایل شانه، موها را رو به پایین شانه میزد. خط فرق سر خیلی باریك بود و موهای خیس، حالا، بر فرق سر خوابیدهبودند، اما هیچكدام به شقیقه نمیرسید. سر چرخاندم. گرد شدهبود. پسرعمه پشت سرم ایستادهبود. چانهاش را به دست گرفت: میبینی؟ صورت همـﮥ‏ ما گرد است، اما مال تو یك كم دراز است، تازه سرت هم كتابی است. شاید زندایی تو یكی را زیادی به پهلو خوابانده.

باز آینه را به آستین پاك كرد. گفتم: دستتان درد نكند.

با همان لنگ پشت گوشها را هم پاك كرد و بر یخه و آستینهام زد. گفت: فقط ماندهاست سبیل بگذاری.

خودش سبیل داشت، فقط باریكهای بر بالای لب. پدر هم داشت، اما سبیل پدر پرپشت بود و جوگندمی. گفت: از من میشنوی، شبها، یك هفته فقط، یك عرقچین بگذار سرت، یا اصلاً با دستمال ببند. بعد دیگر خودش میایستد.

مثل داداشحسن نشدهبودم، یا پسرعمه. نوك بینی هر دوشان رو به پایین بود. بینی من به كی رفتهبود كه پرههای بینیام به آن تنگی بود؟ مادر میگفت، شیر میچكاندم توی بینیات، بعد مینشستم با سنجاق سر در میآوردم. مادر بزرگش یادش دادهبود.

باز رفت كه چای بریزد و چیزی میگفت كه یادم نیست، یا گوش ندادم كه یادم بماند. دست توی جیبم كردم و آهسته پولی ـكه حالا یادم نیست چقدرـ روی پیشخان گذاشتم وبرس را روش كشیدم. چراغ خوراكپزیاش دود میكرد. از حسین دودی هم حرف زد. بعد یاد مرگ مادربزرگ افتاد. گفت: حالا بنشین! كجا میروی؟ من كه میبینی، كار ندارم.

گفتم: میروم همین دور و برها.

گفت: اگر گم شدی كه بلدی بگویی كجا را میخواهی؟

خداحافظی كردم و آمدم بیرون.

حتی گفت: اگر خواستی، میتوانی دوچرخـﮥ‏ مرا برداری و همین دور و برها گشتی بزنی.

از چهارباغ پایین تا سر صرافها را دیروز پیاده آمدهبودم. اصفهان همین بود. خط رودخانه كه شرقی غربی بود؛ قبرستان تختهپولاد آن طرف رودخانه بود و ما این طرف بودیم. تازه چهارباغ شمالی و جنوبی بود. میرزاعمو گفت: صبر كن حساب و كتابم رابكنم، خودم میرسانمت.

خودم آمدم، پیاده. یادم داد كه چطور بروم. انداختم توی كوچه و بعد از كسی پرسیدم. دیوار بلند و گلهبهگله كاهگل ریخته را كه دیدم و بعد در چوبی و كهنـﮥ‏ خانه را، دیگر رسیدهبودم. دالان تاریك بود و خنك و بوی مستراح تا انتهای آن و حتی تا وقتی كه پا بر آجر فرش حیاط گذاشتم، میآمد. همیشه میآمد. دهانـﮥ‏ مستراح بزرگ بود و تا چشم به تاریكیاش عادت كند، میبایست همان دم در درنگ كنیم. بچهها، جایی، دور و بر آن دهانه مینشستند و غرولند عمهكوچكه را در میآوردند. به همان بزرگی دهانـﮥ‏ كرخلاهای مسجدهایی بود كه بعدها دیدم. آفتابـﮥ‏ مسی را روی یك نیمهآجر خیس و ناصاف میگذاشتیم. شبها یك چراغموشی روی پلهها بود. عمهكوچكه، همان روز اول، حتی پیش از آنكه به منبع پشت چاه برسم، گفت: عمهجان، قربان دستت، ته آفتابه نجس است، توی منبع نزن، با كاسه بریز توش.

یكراست به خانه رفتم و توی همان دالان، به یكی دو پنجه، خواب موها را از جلو به عقب كردم و چند بار هم بر خط فرق سر، كه حتماً نماندهبود، كشیدم. پدر هم از جلو به بالا شانه میزد. جلو سرش ریختهبود. اگر بنا بود بریزد، یا از خط پیشانی تا مغز سر طاس بشود، نه مثل آقامقتدا، كه مثل پدر میشدم. مثل پدر شدهام، حالا.

در انتهای دالان یك راهپله به مهتابی میرفت كه این سرش، بر تاق دالان و شاید مستراح، اتاق پسرعمه و زنش بود. صبح چادر ململ به سر داشت، كه حتی وقتی نمیخواست صبحانه را بچیند، پس میرفت. به دست چپش چند جفت النگو بود و سینهریزش، وقتی خم میشد، از میان یخهاش بیرون میآمد و روی استكانی كه برای من چای میریخت، تاب میخورد. پلهها را آب پاشیده بودند و مهتابی هم گلابپاش شدهبود و صدای جارو میآمد. خودش بود، چارقد به سر داشت و همان پیراهن آبی با گلهای پنجپر سفید را پوشیدهبود. آستینكوتاه بود. جلو اتاقشان را جارو میكرد.

گفت: خدا مرگم بدهد!

به خاطر بازوهای لختش گفت. عمهكوچكه پارسال هم گفتهبود: عمهجان، تو دیگر، ماشاءالله، مرد شدهای، یاالله بگو.

گفتم: ببخشید.

چادرش را از بند رخت برداشت. این مهتابی باریك میان ما و آنها مشترك بود. عرضش دو متر هم نبود، اما به طول حیاط بود. درِ آنطرف بستهبود. شام دیشب را توی ایوان پسرعمه رضا خوردهبودم. اول عمهبزرگه را دیدم. گریهاش گرفت. چاقتر شدهبود. عروسش میگفت: از بس نان خالی میخورد.

عمه میگفت: اینها همهاش پف است.

صورتش كه چاق بود، غبغب هم داشت و چند طره موی حنایی از چارقدش بیرون زدهبود. گفت: چقدر مثل آن ناكام شدهای.

به عمهكوچكه هم گفت: دور از جانش، تا دیدمش، گفتم، نكند خودش باشد.

حالا توی ایوان نشستهبود و جادگمه میدوخت. عروسبزرگش هم بود. پیداش نبود. نخ كلاف میكرد. چرخش پیدا بود. یك باغچـﮥ‏ مستطیلشكل هم جلو ایوان بود، با یك درخت انار. عمهكوچكه گفت: عمه، آن در بسته.

یك قفل توی چفت و ریزهاش بود. وقتی برمیگشتم، عروسعمه چادر بهسر توی درگاهی اتاقشان ایستادهبود، میخندید، گفت: چرا گذاشتی موهات را اینقدر كوتاه بكند؟

گفتم: طوری نیست.

حتماً دست به سرم كشیدهام، تا اگر هنوز خط فرقی ماندهبود، نبیند. یكی دو پله پایین نرفتهبودم كه گفت: اگر میخواهی بروی توی اتاقتان، كلیدش اینجاست.

جوراب هم نپوشیدهبود.

گفتم: نه، حالا باشد تا بعد.

به اتاق ما یك راه هم از توی حیاط بود. پسرعمه تقی اینها پارسال آنجا هم مینشستند. زیر اتاق ما اتاق پسرعمه رضا اینها بود و پهلوش اتاق دنگال عمهكوچكه با پسرعمه احمد و عروسش و سه بچه. روبهرو، توی اتاق دم دالان، دخترعمو ـ دختر پسرعموی پدرـ مینشست با دو پسر و دو دختر. اتاق عموحسین حالا اتاق مهمانخانـﮥ‏ پسرعمه رضا اینها شدهبود، سهدری بود و جلوش دو پلـﮥ‏ سراسری میخورد. باغچهطور وسط حالا بیشتر گود شدهبود و وسطش آب ایستادهبود. اگر عمهكوچكه حواسش نبود، آب صابون را هم همانجا میریختند، نه توی مستراح یا جلو خانه. چاه و منبع پشت گودال بود، با چرخ چاه و دو تختـﮥ‏ پهن كه جای نشستن هركس بود كه همت میكرد تا منبع را پر كند. منبع سیمانی بود و تازهساز. پارسال پدر سیمانیاش كرد.

عمهكوچكه گفت: میخواستی بروی بگردی، عمه.

عمهبزرگه گفت: بگرده كه چی؟ یكدفعه دیدی گم شد.

عمهكوچكهگفت: گم بشود؟ مگر بچه است؟

داشت ظرفهاش را همان كنار گودال وسط كاهگلمالی میكرد. همینطوری گفتم: عمه،كلید آن بالا پیش شماست؟

گفت: چرا؟ این پایین كه اینهمه اتاق هست.

برای كت یا جلیقههای پوست بر‏ﮤ‏ بچگانه جادگمه باز میكرد، یا دگمه میدوخت. آستین كتها را هم با دست كوك میزد. گاهی هم كلاف نخ گلوله میكرد. گفتم: من تجدیدی دارم، باید درس بخوانم.

عمهكوچكهگفت: برو توی اتاق ما. حالا كه كسی نیست.

گفتم: نمیخواهم مزاحم بشوم.

عمهبزرگه گفت: عروس، اوهوی عروس!

از بالای مهتابی صداش آمد: چیه، خانمباجی؟

ـ برو این در را باز كن، قالیای، چیزی هم بنداز توش.

ساكم توی اتاق عروس عمهبزرگه بود، توی تاقچهشان. كفشهام را كندم. عمهكوچكه همان پارسال یادمان دادهبود. بلند بود و باریك، به همان لاغری مادر. یك پسر داشت و یك دختر. پسر و عروسش پهلوی خودشان توی همان اتاق زندگی میكردند. پسرعمه پهلوی پدرش كار میكرد. سبزیفروشی داشتند. كوچـﮥ‏ دروازهنو را كه میرفتیم، بعد از بازار سرپوشیده به چپ میپیچیدیم و بعد هی میرفتیم، هی پیچ و تاب میخوردیم و بعد انگار به راست میپیچیدیم و بعد باز به راست، تا میرسیدیم به یك جایی، نرسیده به در مسجدحكیم، بازارچهای سرپوشیده و خنك كه چند دكان داشت و سقاخانهای كه درست سر نبش كوچهای بود كه به در مسجد حكیم میرسید. كتاب مثلثات را برداشتم. مال داداشحسن بود. هنوز نو بود، جلدش هم كردهبود. یك دفترچه و مداد هم برداشتم. حلالمسائل خودم هم بود. اصلاً بعد مجبور شدم ساكم را هم بردارم. از پلهها رفتم بالا. پلهها بلندتر از پلههای معمولی بود، پهنتر هم بود، به پهنای یك آجر نظامی، و بر دهانهاش یك تختـﮥ‏ پهن بود كه راهرو جلو اتاق را به مهتابی وصل میكرد. راهرو جلو اتاق را هم آب و جارو كردهبودند. قالیچه وسط اتاق بود، بر كف گچی و نمزده. دو پنجره هم رو به حیاط داشت: چهار جام شیشه داشت، و بالاتر نیمدایر‏ﮤ‏ پنجر‏ﮤ‏ خورشیدی، با شیشههایرنگی. یك در هم وسط دو پنجره بود كه به یك مهتابی باز میشد، كه جلوش نرد‏ﮤ‏ چوبی بود. عروسعمه توی مهتابی بود. چادرش را به دندان گرفتهبود، اما دست چاق و سفیدش پیدا بود. عمه انگار باز گریه كردهبود. عمهكوچكه گفت: باز شروع كردی؟

ـ دست خودم نیست.

فیره میكشید، و دگمه میدوخت: الهی، زن، خیر نبینی كه برادر ناكامم را اسیر و اجیر خودت كردی.

چادر عروسعمه روی شانهاش افتادهبود. سر موهاش فر داشت، دورتادور، فرهای ریز. گفت: خانمباجی، امشب هم پسردایی همینجا میخوابد؟

عمهبزرگه گفت: من چه میدانم!

بعد دیگر صدای فقفقش نیامد، میگفت: میافتی، دختر. این نرده كه جان ندارد.

وقتی رد میشد، ریز میخندید. نمیشد خواند. از صندوقخانه صدا میآمد. داشت یكقالی لولهكرده را بر زمین میكشید. مال ما كه نبود. گفتم: بگذارید كمكتان كنم.

از روی تختـﮥ‏ بر دهانـﮥ‏ پل میبایست عقبعقب رفت. سر دیگرش را بلند كردهبود. چادر سرش نبود. سینهریز باز بر سینههاش تاب میخورد، به جلو و عقب. یك یا حتی دو انگشت در نرمای دو سهمی پشتش جا میگرفت. ریز میخندید.

گفتم: شما دیگر نمیخواهد زحمت بكشید.

میخواستم از وسط تاش بزنم و خودم ببرم. گفت: نه، بگذارید همینجا باشد، باید اول جاروش كنم.

تا جارو بیاورد پهنش كردم. صدای عمهبزرگه از پایین آمد: چهكار میكنی، عروس؟

ـ هیچی، خانمباجی.

ـ دوباره چیز سنگین بلند نكنی!

چطور متوجه نشدهبودم؟ دیگر نگذاشتم كمكم كند. داشت جارو را با آب آفتابه خیس میكرد. كنار‏ﮤ‏ قالی از لبـﮥ‏ مهتابی آویزان شد. باز صدای عمهبزرگه بلند شد: خدا مرگم بدهد، دوباره بارت میرود، بانو.

بانو گفت: من كه نیاوردم، خانمباجی.

به اتاق كه رسیدم. هنوز صدای غرغر عمه میآمد. عروسبزرگش گفت:

اینهمه دورون از منه كلاغ رو نودون از منه

عمهكوچكه گفت: تو نمیخواهد جوش بخوری. از قصد این كارها را میكند، دفعـﮥ‏ اولش كه نیست.

عروسش داشت میآمد. فقط دو چشمش پیدا بود. دخترش هم چادر به سر داشت، دبیت گلدار. شش سالش بود. گونههاش گل انداختهبود. عروسعمه بتول لگن و بقچـﮥ‏ حمام را زیر چادر گرفتهبود. شب قرار بود مهمانشان باشم. ظهر را نمیدانستم كجا باید سر كنم. نمیشد خواند. دو سالی میبایست همینجا درس بخوانیم. صندوقخانه هم بود. خنكبود و تاریك. هنوز اثاث بانو آنجا بود: تخت بچه با تور. عمهبزرگه داشت از پلهها بالا میآمد. نفسنفس میزد و دست به زانو گرفتهبود، میگفت: دعا كن، دختر، این دفعه دیگر تقی نفهمد.

گفتم: من كه هستم. كمكشان میكردم.

گوشـﮥ‏ آنطرف قالی را بلند كردهبود و با جارو به پشتش میزد، گفت: پس خوب بود میگذاشتم بید بزند؟

عمه دست به تختـﮥ‏ پل گرفت و برگشت: نكن دختر، خودت را ناقص میكنی.

بعد هم بالا آمد. من و عمه قالی را لوله كردیم. نگذاشت بانو دست به قالی بزند. بعد هم نگذاشت من بلندش كنم. تا جلو در اتاقشان روی زمین كشیدیمش. عمه گفت: بهتر است پهنش كنی.

بانو گفت: نمیشود، یك طرفش بالا میایستد.

كنار اتاق درازبهدراز گذاشتیمش. یكی دو وجب هم از درازای اتاق كوتاهتر بود. حتماً عرضش بیشتر زیاد میآمد. تمام تاقچهها و رفهای دورتادور اتاق پر بود از كاسه و بشقاب و چراغ آویزدار و تنگ و استكان و نعلبكی، بعد هم لیوان و پارچ شربتخوری. بانو گفت: حالا بفرمایید، خانمباجی، یك لیوان شربت آبلیمو براتان درست كنم.

نشستهبود جلو گنجهاش. قفل بود. داشت بازش میكرد. عمهبزرگه گفت: نه، نه، زحمت نكش.

داشت مینشست. شكمش بزرگ بود، اما ساق پاهاش لاغر بود؛ رگهای سبزش پیدا بود. ناخن شست پاهاش بزرگ بود و گوشههاش توی گوشت فرو رفتهبود، مثل ناخنهای پدر. اول مادر ناخنهاش را با قیچی میگرفت و بعد پدر مینشست و با نوك چاقو گوشـﮥ‏ ناخنهای شست را از توی گوشت بیرون میكشید.

هنوز از دهانـﮥ‏ پلـﮥ‏ رو به دالان رد نشدهبودم كه عمه گفت: تو را بهخدا، نگاهشكن، عین آن خدابیامرز است، راه رفتنش مثل اوست؛ شانههاش را بالا میكشید، پشتش را خم میكرد. دستهاش را هم همینطور توی جیبهاش میكرد، توی جیب پالتوش.

هقهقش را كه شنیدم، دستهام را از جیب شلوارم در آوردم. بانو گفت: تو را به خدا، بس كنید!

تابستانها را میتوانستیم توی همین مهتابی بخوابیم، البته ما مردها. یك اتاق كوچك هم آن پایین داشتیم، زیر همین مهتابی. اتاق كه نبود، دستدانی بود. مادر، زمستانها، وقتی پدر رفتهبوده و ما، من و داداشحسن، كوچك بودیم، و اختر هم شیرخوره بوده، توی همانجا كرسی میگذاشته. داداشحسن حتماً آنجا را برمیداشت. میماند صندوقخانه و این راهرو. راه پلهای به پشتبام داشت. بالا رفتهبودم، چهار دست و پا. در هم انگار باز بوده. بعد یكدفعه متوجه میشوند كه نیستم. مادرنمیدانست بالاخره كی به صرافت پشتبام افتاده. میلـﮥ‏ خمشده را از توی ریزه در آوردم. پشتبام كاهگلی بود، با چند گنبد. یكیش گنبد اتاق ما بود، و آن دو تا هم گنبدهای اتاق دنگال عمهكوچكه. انتهای پشتبام دیوار‏ﮤ‏ كوتاه و خراب اما خیلی قطور بارو بود، حایل خانـﮥ‏ ما و همسایـﮥ‏ پشتی. شش گنبد در دو ردیف داشتند. كوتاهتر از پشتبام ما بود. بعد هم همینطور حیاط بود و پشتبام و گنبدهای كاهگلی. منارهای هم آن دورها بود، و گاهی جایی رنگ سبز یا فیروزهای گنبدی تداوم رنگ كاهگلی را میشكست.

اینجا بایست میماندیم. بالاخره هم عمهبزرگه فهمیدهبوده كه بالای پشتبامم. صدام را شنیدهبوده. مادر توی حیاط ایستادهبوده، با سرِ باز و دو دست حتماً گشوده، تا اگر بیفتم، بگیردم، مثل همان روز كه پسرعموی پدر از پشتبام آویزانم كردهبود و بعد شدم آنطور كه میشدم، یا شدم همین كه حالا هستم، كه یكی هی مجبورم میكند كه بنویسم. مادر میگفت: از چهار طرف رفتند.

از سه طرف حتماً، و جایی میان گنبدها پیدام كردهبودند. وقتی پایین میآمدم، بانو را دیدم. پتـﮥ‏ چادرش را به دندان گرفتهبود، سینی با لیوانی شربت به دست چپ. گفتم: چرا زحمت كشیدید؟

مغز خیار هم توش رنده كردهبود. یخ نداشت. گفت: چرا گذاشتی سرت را اینقدر كوتاه كند؟

گفتم: فرق هم باز كرد.

ـ حتماً هم سرت را برد.

همانطور ایستاد تا خوردم. روی بازوی چپش یك لكه، بزرگتر از جای سوزن آبله بود. انگار فهمید كه بازوش را برد زیر چادرش. بر لب بالاییاش دانههای ریز عرق نشستهبود. چاقتر از قدسیجون بود. نه، نمیبایست. حتماً همیشه همینطور شروع میشود: همان خیرهشدن است به دایر‏ﮤ‏ سوزنسوزنی آبله بر سطح صاف و انحنادار بازو. گفت: اگر میخواهید امشب اینجا بخوابید، براتان رختخواب بیندازم.

گفتم: نمیدانم.

وقتی بالاخره رفت، به صندوقخانه رفتم. نكند این را از توی بارو درآورده باشند؟ باروها هرچه به پی نزدیكتر بشوند، قطورتر میشوند.

دیشب را توی ایوان عمهبزرگه اینها خوابیدهبودم. سر شام عمهبزرگه از حسین ناكام میگفت: شاید از بس خواند و خواند به سرش زد.

پسرعمه تقی گفت: من یكی كه پاسوز داییحسین شدم.

فقط تا شش ابتدایی گذاشتهبودندش، میگفت: هرچه بود و نبود فروخت.

به جای باغچهطور پر لجن و آب صابونِ حالا، حوضی بودهاست ششگوش با پاشویههایكاشی، آبی فیروزهای. فواره هم داشته. عموحسین توی اتاق سهدری، حالا بسته، مینشسته. عمهبزرگه میگفت: شاید هم آن گوربهگورشده چیزخورش كرد.

عمهكوچكه گفت: غیبت نكن، آبجی! خوبیت ندارد.

سفره را توی ایوان پسرعمه رضا اینها انداختهبودند. عمه یك پاش را دراز كردهبود، نمیتوانست چهارزانو بنشیند. گفت: چهكار كنم، خواهر؟ یاد آن كوكب كه میافتم آتش میگیرم. اول كه از من هم رو میگرفت. صبح نشده از صدای آب همین منبع بیدار میشدم. توی حوض نمیرفت. حسین ناكام چادر را دور و برش میپیچاند و بغلش میكرد و میبردش توی اتاق. دیگر تا ظهر بیرون نمیآمد، مگر برای دستبهآب. بعد از ناهار هم یك چرت میخوابید. عصر اول جلو اتاقش را آب و جارو میكرد، غذاش را بار میگذاشت. غروب نشده حسین ناكام میآمدش، دو دستش پر بود، آنهم حسین كه همهاش سر سفر‏ﮤ‏ باباش حاضر و آماده خوردهبود. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد چیزی نبود كه براش نخرد. من فقط از آشغالهاشان میفهمیدم كه دیشب مثلاً خیار نوبر كردهاند، یازردآلو خوردهاند. شب پردهها را میكشیدند و گرامشان را راه میانداختند و بعد تا نصفشب میزدند و میخواندند. گمانم حتی براش میرقصید. خودم از لای پردهشان دیدم. حسین ناكام دو انگشتی كف میزد و زنش هم آن وسط میرقصید، آنهم با چه لباسی، همهاش پولك. همان شب شستم خبردار شد كه چهكاره است. فردا بهش گفتم: «عروس چرا چند روز نمیروی خانـﮥ‏ مادر و پدرت؟» به خاطر داداشم گفتم، كه پای چشمهاش گود افتادهبود. گفت: «اینجا نیستند.» حمام هم كه میرفت با آن ناكام میرفت، حسین از جلو و زنش هم از عقب. یك روز من هم اسباب حمامم را برداشتم و سیاهی به سیاهیشان رفتم. حسین همان جا، درست جلو در حمام زنانه، دم دكان میرزاتقی علاف نشستهبود و یك چشمش همهاش به پرد‏ﮤ‏ جلو در بود. روم را تنگ گرفتم و رفتم تو. سر بینه نشستهبود، داشت با یكی اختلاط میكرد. رفتم توی حمام. همهاش چشمم به در بود. آمدش. به خدا قسم نشناختمش. چه تن و بدنی! بلور بارفتن چیه؟ برگ گل چیه؟ هوش از سر آدم میبرد. موهاش یك خرمن بود، شبق مشكی. وقتی نشست، پخش كف حمام شد. والله من كه زنم، حال خودم را نمیفهمیدم. خواستم لگن دستم را ببرم بدهم بهش كه بنشیند روش. گفتم به تو چه زن. رفتم نشستم روبهروش، یعنی كه دارم سرم را میشویم. به آن ناكام حق دادم. هركس جای او بود اسیر و اجیرش میشد. نمیتوانستم چشم ازش بردارم. روم را كردم به آسمان، رو به همان سوراخ گنبد، گفتم: «خدایا، خداوندا، خودت داداشم را حفظ كن!» یادم است نذر كردم كه چهل تا شب جمعه چهل تا شمع ببرم درب امام. ماست هم نذر كردم. یادم نیست كه دیگر چی. همینطور نگاهش میكردم و یا مجیب و یا رحمان میگفتم. بعد گفتم بهتر است بروم باهاش حرف بزنم. مرا كه دید انگار مرد نامحرم ببیند، خودش را جمع كرد. قسمش دادم كه برادرم را بدبخت نكند. دستش را بوسیدم، پیشانیاش را بوسیدم. نگذاشتم دلاك بشویدش. خودم كیسهاش كشیدم، لیف و صابونش را هم زدم. پاش را حنا بستم و هی قسمش دادم مبادا آن ناكام را بگذارد و برود. خوب، معلوم بود كه چنان زنی با آن قد و بالا و آن چشمهای شهلا به داداش من وفا نمیكند. میگفت: «میرزاباجی، این حرفها چیه میزنی؟ من كه داداشتان را دوست دارم، دست از همهچیز كشیدم و آمدم سر خانه و زندگیاش.» گفتم: «حالا بله، اما فردا را چه دیدهای؟» خرمن موهاش را هم شانه زدم. از كت و كول انداختم. وقتی خواست پشت مرا بشوید، نگذاشتم، گفتم: «من فقط یك لیف میزنم.» برام گفت كه پدرش قشقایی بوده و مادرش شیرازی. خودم هم فهمیدهبودم. من كه میگویم پدرش هم شیرازی بوده، جد اندر جد شیرازی بودهاند، از بس چشمهاش قشنگ بود، انگار كه سگ داشت. چه مژههایی! چشم كه میبست، تا اینجای گونههاش سایه میافتاد. به من كهنگاه میكرد، به خدای احد واحد، چهار ستون بدنم میلرزید. از فرداش هم شدم كنیز بیجیره و مواجبش. براش غذا میپختم، اتاقش را جارو میكردم. اگر هوس چیزی میكرد، تقی را میگذاشتم پیش همین آبجیام و میرفتم بازار، میرفتم میدانكهنه. نمیگذاشتم دست به سیاه و سفید بزند. میگفتم: «حیف این دستها نیست كه ظرف بشویی؟» دیگر چه بگویم؟ برنجش را پاك میكردم. سبزی براش خرد میكردم، حتی مزه برای ناكام درست میكردم و همهاش هم قسمش میدادم كه به آن ناكام وفا كند. خدایا خودت گواهی كه من چه كردم. آخرش هم نشد. شاید هم خدا نخواست.

پسرعمه تقی گفت: خوب، ننه، خودت هواییاش كردی، از بس لیلی به لالاش گذاشتی، فیلش یاد هندوستان كرد.

عمهكوچكه گفت: آبجی، حالا كه گذشته، پس میتوانم بگویم: به این سوی چراغ، خودش به من گفت میترسم میرزاباجی چیزخورم بكند.

عمهبزرگه سر تكان داد: نگفتی؟ اصلاً میدانی خواهر، از بس به هركس و ناكس همین را گفتی به گوش آن كوكب ذلیلمرده هم رسید و خیالاتی شد. نمیگویم از خودت درآوردهبودی، اما خوب، یك كلاغ را چهل كلاغ كه میكردی.

داشت كنار‏ﮤ‏ نانها را خرد میكرد، رسمش همین بود. لقمه كه به دهان میگذاشت،كنار‏ﮤ‏ نانی را بر میداشت و توی كاسـﮥ‏ كنار دستش خرد میكرد. وقتی كونخیزه خودش را از سر سفره عقب میكشید، كاسهاش پر بود از خردهنان. صبح سحر هم، قبل از اینكهبنشیند به كلاف كردن نخها یا درآوردن جادگمه، شاید هم پیش از نماز، مشتمشت خردهنان میریخت همان جلو ایوان تا گنجشكها بخورند. ظهر هم همین كار را میكرد و اگر كلاغی میآمد، با لنگهكفشی، چیزی، فراریاش میداد. بیشتر هم از كلاغ پیر و شل لجش میگرفت. حالا كاسه را میان دو پاش گذاشت و با پلكهای فروافتاده، بی هیچ سایهای بر پوست چینخورده و پلاسید‏ﮤ‏ گونهها، باز هرتكه را دو یا سه تكه میكرد:

ـ گمانم وقتی یك روز داشتم دعا را میانداختم توی طاس، دیدهبودم. اصلاً نگذاشت سرش آب بریزم. شسته و نشسته بلند شد. بعدش دیگر به من اطمینان نداشت. حتی نمیگذاشت به غذاش سر بزنم. وقتی میرفتم توی آشپزخانه، بهدو پیداش میشد، همانجا بالای سرم میایستاد. دیگش را خودم زیر خل كردهبودم، دورتادورش را هم با خاكستر پوشاندهبودم و روش هم چند گل زغال گذاشتهبودم. نمك و زردچوبه را از دستم میگرفت و خودش میریخت. تا باز در دیگ را نمیگذاشتم و زیر خل نمیكردم نمیرفت. اصلاً لای در اتاقش را باز گذاشتهبود و همانطور كه دوختودوزش را میكرد، یك چشمش به در آشپزخانه بود. من كه نمیخواستم داداشم را چیزخور كنم. میگفت: «میرزاباجی، تو را به خدا دست بردارید، من داداشتان را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم.» به حسین ناكام حرفینزده بود، اما خوب، فهمید. نمیدانم كی بهش گفت. كوكب برای خودم قسم خورد كه نگفته. یك روز كه رفتم دیدنش گفت. حالا دیگر هوش و حواس درستی ندارد. چقدر قربان صدقـﮥ‏ دكترها رفتم تا اجازه دادند ببینمش. اولش یادش نبود. بعد كه یادش آوردم،گفت. راستش، من از صدای بگوومگوشان بیدار شدم. تا آن روز، بینی و بینالله، حتی یكدفعه صداشان را برای هم بلند نكردهبودند. فردا صبح هم آن ناكام نرفت سر كارش. عتیقهفروشیاش زیر همین بازارچـﮥ‏ دروازهنو بود. بعد هم دست زنش را گرفت و بردش. وقتی رفتم سری به اتاقشان بزنم، دیدم یك قفل تازه زدهاند به درشان. بعدازظهر خودش تنها برگشت، مثل برج زهرمار. من نادان هم رفتم پشت در گوش ایستادم كه یكدفعه آن در را چهارتاق باز كرد و گفت: «بیا تو!» اصلاً دستم را گرفت و كشید تو. چهكردهبود! قالیها را جمع كردهبود و ریختهبود وسط. لباسهای دختره را هم ریختهبود روشان. كاسه و بشقابها، دیگ و دیگبر و هرچه كه داشتند گذاشتهبود روی زمین. گفت: «بگیر ببینم دامنت را.» حالا من چقدر میلرزیدم، بماند. یك كیسه گرفتهبود دستش و از توش هی چیزهایی كه من این گوشه و آن گوشه چال كردهبودم، در میآورد و میریخت توی دامنم. نخودها را هم پیدا كردهبود. نود و نه قلهوالله بهشان خواندهبودم. دو تا قاپ هم بود. حالا بالای هر كدامشان به ملاصاحب چقدر پول دادهبودم، خدا میداند. گوشش به خاك باشد، اوستارجبعلی. نصفشب بلند میشدم و از جیبش پول برمیداشتم. خدابیامرز، پول خردهاش را نمیشمرد. حسین ناكام گفت: «اگر یكدفعـه دیگر پات را بگذاری توی این اتاق، هردو قلم پاهات را خرد میكنم.» همین شد، دیگر با من همكلام نشد، تا وقتی كه كوكبش غیبش زد. خوب، چند روز بعد رفت و آوردش. من هم دیگر میترسیدم تیررس اتاقشان بروم، تا یك روز كه دیدم بقچهاش را زده زیر بغل و دارد میرود. گفتم: «كجا میروی؟» گفت: «میروم حمام.» گفتم: «تو كه بینمازی.» میدانستم. حسابش دستم بود. گفت: «میخواهم بروم خانـﮥ‏ كس و كارهام.» گفتم: «تو كه میگفتی اینجا كسی را نداری؟» خلاصه هرچه بهانه آورد، یك چیزی گفتم. آخرش توی چشمم براق شد كه: «میخواهم بروم، از دست تو و داداشجانت خسته شدم.» بعد هم رفت. من هم از ترس آنناكام سادات را برداشتم و رفتم خانـﮥ‏ خالهبلقیس.

پسرعمه تقی گفت: تو كه میگفتی رفتم خانـﮥ‏ بیبی؟

ـ شاید، حالا كه هوش و حواس ندارم، اما یادم است، آن ناكام، انگار كه موش را آتش زدهباشند، ظهرنشده، آمدهبود اینجا. حالا چه كردهبود، بماند. اصلاً میخواسته اتاقشان را آتش بزند. همین پسرعمو نگذاشتهبود. گفتهبوده: «وای به حالش اگر پیداش كنم.» خانـﮥ‏ خالهبلقیس هم رفتهبود. خانـﮥ‏ بیبی هم آمد. در كه میزد، من و سادات را از راه پشتبام فرستادند خانـﮥ‏ همسایهها. شب بابای خدابیامرزتان آمد. به همین خواهرم گفتهبودم كجا میروم. چند روز بعد آمد، گفت: «بیا!» آن ناكام رفته بود شیراز. وقتی برگشت، دیگر خودش نبود، یك بند انگشت توی چشمش میرفت. لاغر كه بود، لاغرتر شدهبود. لباسهاش خاكی بود، چرب بود، یك عالمه لكـﮥ‏ گریس به سر زانوهاش، آستینهای پیراهنش مالیدهبود. همان شد، انگار آن ناكام را آنهاییها بردند و یكیدیگر جاش آوردند.

اشك از لای پلكهای بیمژهاش میچكید. فیرفیر هم میكرد. نانها دیگر ریز ریز شدهبود. پسرعمه تقی گفت: راستش را بخواهید، خودش زنك را هوایی كرد؛ آدم كه امیر ارسلان و سه تفنگدار بدهد دست زنش، همین بلاها سرش میآید.

عمهكوچكه گفت: زن كه حرامی رفتهباشد، دیگر پابندبشو نیست.

عمهبزرگه حالا داشت آن پایین، تكیهداده به دیوار ایوان، وصله بهجورابی میزد. پسرعمه رضا گفت: بلند بشوید این سفره را جمع كنید.

ـ پسردایی، آنجا نشستهای كه چی؟

پسرعمه تقی بود. از دم اتاقش داد میزد. پاكتی به یك دست و چند نان به دست دیگرش داشت. كتاب را نشانش دادم. نان و پاكت را به بانو داد. دوچرخهاش را دم در دالان گذاشتهبود. از سایـﮥ‏ نیمدایر‏ﮤ‏ تاقنما بایست میفهمیدم كه از ظهر هم گذشته. صدای اذان را هم نشنیدهبودم. داشت از مهتابی میآمد، با كفشهای پاشنهخوابیده. همان كت سرمهای گشاد تنش بود، با آن یخههای پهن، میگفت: خوب، خوب، كه تا چشم من را دور دیدی موهات را زدی بالا.

میخندید. كاش برای ناهار فكری كردهبودم، یا باز توی اتاق پسرعمه رضا مهمان بودم. ناهار از بس حرف زد، نفهمیدم چی خوردم. چی گفت؟ یادم نیست. پیش از هر لقمه هومی میكرد، و بعد هنوز یكی دو بار لقمه را به دهان نچرخانده، میگفت: «بعدش ...» و بعد یكی دوبار دیگر لقمه را میچرخاند و میگفت: «داشتم میگفتم.» تقصیر خودم بود كه از عموحسین ناكام پرسیدم. گفت: من كه یادم نیست.

هفت هشت سالش بیشتر نبوده. تازه مدرسه میرفته. بعد گفت كه مكتب میرفته. از مكتب هم گفت، از ملاباجی مكتب. گفت كه پسرعمه رضا خلیفـﮥ‏ مكتب بوده و از بس با او لج بوده، همهاش شكایتش را میكرده. بالاخره عروسعمه بانو میان جانم رسید، گفت: داشتی از داییحسین میگفتی.

گفت: گفتم كه یادم نیست. اتاقش همین سهدری بود كه حالا درش بسته. فقط اگر عقدی عزایی باشد، درش باز میشود. پارسال هم به خاطر شما درش را باز كردند.

آنوقت از خست پسرعمه رضا گفت، و اینكه چطوری میخواهد سهم همه را بالا بكشد. میگفت: حالا هم دندان تیز كرده برای اتاق شما.

پسرعمه رضا ختنه هم میكرد. جواز نداشت، اما وقتی میآمدند دنبالش، میرفت. دستش خوب بود. ماها را هم خودش ختنه كردهبود.

پسرعمه تقی میگفت: حالا دستش میلرزد. آخرش هم میترسم كار دست خودش بدهد، اما مگر ولكن است. به خاطر مال دنیا باز میرود، زنش را هم میبرد. میدانی چرا؟ فقط برای اینكه صنار سهشاهی بهش بدهند، و نمیدانم نقل و نباتی پر دامنش بریزند.

عروسعمه بانو گفت: استاد، پسردایی از عموحسینش میپرسید.

پایین پای سفره نشستهبود. پیراهن آستینبلند تنش بود. چادر سرش كردهبود. ریز میخندید.

پسرعمه انگار داشت دست میكشید، بشقابش را خالی كردهبود. دانههای برنج را از كنار بشقابش دانهبرچین میكرد، و گاهی، انگار كه زنده باشند، میان دو انگشت، به امتحان، نرم میكرد، گفت: بله، بله، یادم است. اما من كه گفتم، از عشق و عاشقیاش چیز زیادی یادم نیست. بعدها هم فقط میدیدم هر دفعه با یك مرد غریبه میآید خانه. ننه هم مجبور بود پختوپزشان را بكند. اغلب مهمانهاش هم درویش بودند، یا معركهگیرهای تخته پولاد. حتی یك بار یك پردهدار آورد، با بچهدرویشاش. خودم دیدهبودمشان. ریش دو فاق سفید داشت و كلاه بوقی و یك شال پشمی هم همیشه دور گردنش میپیچاند. پردهشان را هم آوردهبودند و تكیه دادهبودند به آن سهكنج حیاط. یك روز هم كه از مكتب آمدم، دیدم رنگ ننه شده مثل گچ همین دیوار. فهمیدم بایست خبری شدهباشد. دراتاق داییحسین بسته بود. اما دو جفت گیو‏ﮤ‏ كهنه با كفشهای خودش پشت در اتاق سهدری بود. بعد فهمیدم دو تا مارگیر آوردهبود. ننـﮥ‏ ما هم آمد گوشم را گرفت و بردم توی اتاق و تا خوردم، زد. میگفت: «مگر از جان خودت سیر شدهای؟» بیچاره ننه كه مجبور بود برود و اتاق را ضبط و ربط كند. جارو را كه برمیداشت، شروع میكرد به دعا خواندن و هی دور خودش فوت میكرد. اصلاً رفتهبود از ملاصاحب دعای نیشبند گرفتهبود و بستهبود به بازوش. بعد هم دایی یكدفعه غیبش زد، من كه دیگر ندیدمش. اما پدر خدابیامرزم دیدهبودش، توی تكیـﮥ‏ باباركنالدین. بابا را كه میبیند، میگوید: «عجب، شمایید؟» بعد هم میگوید: «همینجا باشید، من میروم دستبهآب و برمیگردم.» آفتابه را هم برمیدارد، كه مثلاً میخواهد برود. بابام میگفت: «همانجا دم حوض پاشنـﮥ‏ گیوههاش را وركشید. اما یكراست رفت طرف مستراح.» یك دالان دراز بوده، بعد یك مستراح. بابام هر چه نشستهبوده، نیامده. میگفت: «وقتی دیدم یكی دو نفر رفتند مستراح و برگشتند، دیگر شكم برد. آخرش رفتم دنبالش.» از دیوار پریدهبوده و دهبرو. دیگر هیچكس ندیدش. شاید هم دیدهاند و به ما بچهها روآور نشدهاند.

باز هم گفت. یادم نیست كه دیگر چی. عموحسین را كه دیگر ندیدهبود تا وقتی خود عمو باز پیداش میشود. پسرعمه كلاس ششم را كه تمام كرده، رفته دم دكان پدرش. میگفت: در كونیها را من میخوردم، پولها را رضا بالا كشید.

دنبال پدر برای سر تراشیدن این یا آن میرفته، اما پدر برای ختنهكردن رضا را میبرده، میگفته: تو عجولی، نمیتوانی. آدم باید دل شیر داشته باشد. شوخی كه نیست. تیغ تیز است و چورِ بچه هم نازك، مثل برگ گل. اگر دستت بلرزد، ناكارش میكنی.

گفت: جارو و پاروی دكان هم با من بود و بعضی وقتها هم اصلاح سر بچهها.

بعد هم كه پدرشان میمیرد، پسرعمه رضا میشود صاحب اختیار دكان. میگفت: وقتی از سربازی برگشتم، آقا شدهبود استاد و من شاگرد. خوب، البته بعدها زنم داد. برای عروسیام هم خرج كرد، اما هر چه گفتم برای من یك دهانه مغازه بگیر، گوش نكرد. ننهمان هم كه دیگر آه نداشت با ناله سودا كند، شدهبود كنارهخور سفر‏ﮤ‏ آقا. استشهاد جمع كردهبود كه داییحسین مرده. بچه هم كه نداشت. پدر شما هم كه همیشه ولایت غربت بود. تازه كلی سند و بنچاق داشت كه خرج داییحسین كرده.

بالاخره هم به قول پسرعمه تقی سهدری را بالا میكشد. و عمهبزرگه هم كه هر چه داشته و نداشته عموحسین بالا كشیدهبوده. گفت: حالا هم كه میبینی.

میپرسم: بعد كه آمد چی؟

به ایوان، به همان جایی كه عمه مینشست و نخ كلاف میكرد یا جادگمه در میآورد و جادگمه میدوخت، اشاره كرد. گفت: هر دفعه میآمد، یك چیزی را برمیداشت و میرفت كه براش مشتری پیدا كردهام. حالا چیها بود؟ خدا میداند. همه هم آنتیك. مگر ننه جرئت داشت ندهد. داد میزد: «پولش را بهت میدهم، مگر میخواهم بخورم؟»

چایش سرد شدهبود. عروسعمه داشت ظرفها را همان جلو اتاق كاهگلمالی میكرد. نگاهش كه كردم، به سرش اشاره كرد و خندید. زیرشلوار دبیت مشكی پوشیدهبود. گفتم: با اجازه، من میروم سر درسم.

یاد استاد قاسم هم افتاد، گفت: تو كه كاری بلد نبودی، همین طوری قبولت كردهبود كه سر هفته صنار سهشاهی كف دستت بگذارد. خوب، شوخ هم بود. نباید به دل بگیری.

بعد هم رفت سر پسرعمو، یعنی پسرعموی پدر اینها. از ایل و تبارشان یك به یك گفت و گفت كه دختره را بدبختش كردهاند. خوب، ترسیدند رودستشان بماند، دادندش به این سید. هر چه خواستگار براش میآمد، تا آن بینی گلابی را میدیدند، میرفتند و پیغام میدادند كه استخاره كردیم، بد آمد.

عروسعمه بانو گفت: دیرتان شد.

پسرعمه گفت: سرت را درد آوردم؟

گفتم: خواهش میكنم.

ـ به عمه حرفی نزنی.

قول دادم. شب هم اتاق عمهكوچكه مهمان بودیم، همه بهجز دختر پسرعموی پدر و بچههاش. یك كاسه و بشقاب و چند نان براش تعارفی بردند. پسر عمهكوچكه، میرزا احمد، هم بود و پدرش میرزا نصرالله. روی گونـﮥ‏ چپ پسر عمهكوچكه یك سالك بزرگبود، بزرگتر از دایر‏ﮤ‏ سوزنسوزنی روی بازوی عروسعمه بانو. همان پیراهن ظهر تنش بود. اما جوراب پاش كردهبود. شوهر عمهكوچكه كوتاهقد بود و لاغر. عرقچین به سرداشت. چپق میكشید.

عكس عموحسین را همان شب دیدم: قبا بهتن و ملكی بهپا و عبای انگار نازكی بر دوش، بر چهارپایهای نشستهبود. موهاش بلند بود، تا روی گوش. بالا زدهبود. پیراهنش یخهحسنی بود. نوك سبیلش را تاباندهبود، كمی سر بالا. قلیان میكشید. عمهكوچكه گفت: قلیانی نبود، همینطوری قلیان به دست گرفته.

عمهكوچكه گفت: هرچه بود زیر سر آن كتابها بود كه میخواند.

پرسیدم: چه كتابهایی؟

گفت: من چه میدانم.

باز هقهق عمهبزرگه بلند شد. میرزا نصرالله گفت: میشود یك شب حرف آن مرحوم را نزنید؟

عمهبزرگه حسابی به گریه افتاد: شما هم، میرزا، این حرف را میزنید؟ داداشم حتماً زنده است. كوكب میگفت: «میترسم آخرش پیدام كند.» وقتی فهمید من كی هستم، افتاد روی دست و پام كه من را ببر یك جایی كه هیچوقت دستش به من نرسد.

پسرعمه تقی گفت: اگر زنده است، پس چرا انگشت زدی زیر استشهاد؟

عمهبزرگه باز هقهق كرد. میرزانصرالله گفت: تو را به خدا ول كنید!

پسرعمه رضا گفت: كوكب كه زن نبوده. زن كه خیلی قشنگ شد، میافتد دست این و آن. خودم ده دفعه دیدم كه درشكه جلو پاش ایستاد. دایی همهاش مجبور بود با هر كس و ناكس دست بهیخه بشود. یك دفعه هم كه ریختهبودند سرش و حسابی زدهبودندش. حالا كی روكارشان كردهبود؟ نفهمیدم.

دختر بزرگ پسرعمه رضا، عروسعمه بتول، زن پسرعمه احمد شدهبود. بلند بود و باریك. توی خانه هم روسری سرش میكرد. یكی از پسرهاش دوازدهساله بود. گذاشته بودندش قلمزنی. پسر كوچكش سهساله بود. باز هم آبستن بود، پا به ماه بود، اما ندیدم كه بنشیند، یا چیزی بخورد. دیگ را خودش آورد و كاسه و بشقابها را هم خودش چید. پیاز هم پوست كند و چهار شقه كرد و كنار بشقابهای مسی سبزی گذاشت. چند كاسه هم ترشی گذاشتهبود وسط سفره. آبگوشت پختهبودند. سر كوبیدنش پسرعمهها با هم كلنجار رفتند و بالاخره پسرعمه تقی كوبید. عمهبزرگه كاسـﮥ‏ مسیاش را آوردهبود. توی همان براش آبگوشت ریختند. هنوز تریدش را نخورده، شروع كرد به خرد كردن كنارههای نان. میخواستم چیزی بپرسم، اما مگر پسرعمه تقی میگذاشت. نمیدانم چطور شد كه یاد سربازیاش افتاد، گفت كه دور‏ﮤ‏ خدمتش به كرمان افتاده. فرمانده پادگان آنقدر خاطرش را میخواسته كه اصلاً مرخصی بهش نمیداده. تا یك روز كه میفهمد كه دیشبش سگی پاچـﮥ‏ جناب سرهنگ را گاز میگیرد، آن وقت پسرعمه قصیدهای براش میگوید و همان صبحگاه میخواند:

اگرچه كلب گرفت وفشرد پای شما را چه خوب شدكه نبایدگرفتعزای شما را

همه فقط به همان مصراع اولش گوش دادند. هنوز به مصراع بیت دوم نرسیده، شروع كردند به حرف زدن. پسرعمه تقی باز همان مطلع را خواند، بلند و غرا.

عمهكوچكه گفت: تو را به خدا، شعرخوانی را بگذار برای بعد.

پسرعمه تقی ساكت شد. به كاسـﮥ‏ آبگوشتش یا شاید بخاری كه از تریدش بلند میشد، نگاه میكرد. هنوز پیاز چهارقاچشدهاش دست نخوردهبود. بعد هم با دست كاسه را پس زد و كونخیزه پس كشید. عمهكوچكه گفت: چی شد، خاله، مگر من چی گفتم؟

ـ هیچی، فقط به دلم نمینشیند بخورم.

ـ چرا؟

خم شد و دو انگشت در كاسـﮥ‏ ترید كرد. یك مو بود، بلند و سیاه. عمهكوچكه گفت: خدا مرگم بدهد.

همه نگاه میكردند. پسرعمه تقی مو را از میان نانهای تریدشده بیرون میكشید. یكی دو خرده نان به وسط و یكی به تهاش چسبیدهبود.

میرزانصرالله داد زد: صد دفعه گفتم، وقتی به غذا سر میزنید، یك چیزی سرتان بكنید.

عروسش گفت: من كه همیشه روسری به سرم هست.


میرزا نصرالله گفت: با تو كه نبودم، عروس، این خالهات را گفتم.

پسرعمه تقی گفت: سیاه است.

عمهكوچكه گفت: شاید توی نان بوده.

میرزا نصرالله گفت: توی نان بوده، توی كوفت بوده، بالاخره یك جایی بوده.

عمهبزرگه گفت: مادر، شاید به لباس خودت بوده.

پسرعمه تقی مو را برد تا نزدیك بینی مادرش:

ـ درست نگاه كن، این موی زن است، نه مرد.

موهای من بلند بود، اما نه به این بلندی، تازه فر هم داشت. البته به ته این یكی خرده نان آویزان بود و حالا هم داشت یك قطر‏ﮤ‏ درشت آبگوشت از تهاش میچكید. چكید. پسرعمه احمد گفت: تو را به خدا حالمان را بههم نزن، ورش دار ببر بیرون.

پسرعمه تقی بلند شد، با همان موی بلند سیاه آویخته از دو انگشت شست و اشاره. دیگر هم برنگشت. عمهكوچكه داد زد: خالهجان، پس كجا رفتی؟

صدایی نیامد. عروسعمه بانو گفت: براش گذاشتم، بعد كه اخلاقش سر جا آمد، میخورد.

بعد از شام رفتم سراغ پسرعمه تقی. داشت كتاب میخواند. چای هم درست كردهبود. به سینی غذا كه عروسعمه براش آوردهبود، دست نزدهبود. گفت: دیدی؟ اصلاً گوش نمیدهند.

گفتم: واقعا این شعر را سر صبحگاه خواندید؟

گفت: پس چی؟ تازه جناب سرهنگ آنقدر خوشش آمدهبود كه بیست روز برام مرخصی نوشت.

تا مبادا بخواهد همـﮥ‏ قصیده را برای من یكی بخواند، پرسیدم: پسرعمه، كتابهای عموحسین چی شدند؟

كتاب را بست. كلیات سعدی بود، جلد چرمی. گفت: نكند فكر میكنی این هم مال عموحسینات است؟

گفتم: نه به خدا، فقط خواستم بفهمم چه میخوانده.

ـ چی میخواند؟ من كه نمیدانم. فقط چند تا كتاب دعا و گمانم دیوان خطی شاه نعمتالله ولی را پیدا كردم. بالای رف اتاق سهدری بود. وقتی میخواستند رنگش بزنند پیدا كردند.

بلند شد، دستهكلیدی از جیبش درآورد.

ـ هنوز دارمشان.

قفل دولابچـﮥ‏ روبهرو را باز كرد. روی قفسههاش كیپ تا كیپ و روی هم چیده كتاب بود. گفت: از دست این بانوست كه درش را قفل میكنم.

كتابها را دسته دسته برمیداشت و پایین میگذاشت. بعد هم دست دراز كرد و یك كتاب بیجلد پیدا كرد، گفت: بفرما، این هم ارث عموی گرامیات.

كنارههاش و حتی شیرازهاش خوردگی داشت. خطی بود و «و لَهُ ایضاً»هاش را با جوهر قرمز نوشتهبودند. مقطع غزلها با جوهر آبی بود. پسرعمه داشت بقیـﮥ‏ كتابهاش را توی دولابچهاش میچید. دو لنگـﮥ‏ دولابچه را كه بست و قفل را توی چفت و ریزه كرد، گفتم: حیف، ناقص شده.

گفت: موش خورده. حالا موش چطور رفته آن بالا، روی رف؟ خدا میداند.

كتاب را بستم و بهش دادم. داشت سیگاری میپیچید. گفتم: پس اهل مطالعه هم بوده؟

گفت: نمیدانم.

اخم كردهبود و حالا داشت لبـﮥ‏ كاغذ سیگارش را با زبان تر میكرد. روی قوطی سیگارپیچش هم كندهكاری بود، مثل جاسیگاری پدر. برش داشتم. گفت: بله، این هم بود.

گفتم: بابام هم جاسیگاریاش را دارد.

ـ اگر میخواهیش، برش دار. عموت بوده.

روی درش كنده شدهبود: میرزاحسین غمدیده. مال پدر هم میرزا داشت؟ گفتم: من همین طوری برش داشتم.

ـ نه، رودربایستی نكن، من نمیخواهم بی رضایت شما چیزی توی خانه و زندگیام بیاید.

گذاشتم زمین. نیمخیز شدم: میبخشید، انگار امشب خُلقتان سر جاش نیست.

به راهپله كه رسیدم، دیدم عروسعمه بانو گوش ایستادهاست. دو چال هم پایین گونههاش داشت. پشت لب بالاییاش كرك داشت. پیراهن یخههفت پوشیدهبود.

پسرعمه تقی داد زد: پس اقلاً میخواستی این كتاب را ببری.

گفتم: نه، متشكرم.

گفت: گفتم یعنی ببری مطالعه كنی.

عروسعمه بانو با سر اشاره كرد كه یعنی محلش نگذار، یا شاید حالا ولش كن. نمیدانستم كجا بروم. همه هنوز توی اتاق عمهكوچكه بودند. دخترعمو داشت توی منبع ظرفهاش را آب میكشید. هنوز به اتاق خودمان نرسیدهبودم كه صدای داد و بیداد پسرعمه تقی بلند شد، داد میزد: صد دفعه بگویم كه من نمیخواهم سر سفر‏ﮤ‏ این و آن بنشینم؟

من كه دو روز بود سر سفر‏ﮤ‏ اینها بودم. صدای كاسه هم آمد. سینی هم انگار افتاد توی دهانـﮥ‏ پلكان و تا آن پایین رفت. چراغ را روشن نكردم، از شیشـﮥ‏ پنجرهها نگاه كردم. فقط یك لنگه در اتاقشان باز بود و عروسعمه بانو جارو بهدست در دهانـﮥ‏ در ایستادهبود، بیچادر. كی رختخواب مرا انداختهبود؟ بوی عطر صابون گرفتهبود. كاش توی ایوان انداختهبودند. اما پسرعمه اینها هم توی ایوان میخوابیدند، گیرم آن طرف ایوان. پشهبند میزدند و صبح به صبح جمع میكردند. فردا ظهر حتماً سر سفر‏ﮤ‏ پسرعمه رضا بودم. اگر میماندم، همین طور دور میزدند. بایست میرفتم خانـﮥ‏ خالهشازده اینها. اگر تا چهارسوق علیقلیآقا میرفتم، بقیهاش دیگر آسان بود. از بقال و چقالهای چهارسوق هم میشد نشانی حاجی ابوالقاسم را پرسید. حتماً میشناختندش. خوابم برد، یا فقط چشمهام را هم گذاشتهبودم؟ یادم نیست. تشك نو بود و نرم، بوی عطر هم میداد. غلت كه میزدم، سرمای شبانهاش مورمورم میكرد. رویـﮥ‏ تشك هم نرم بود. ساتن صورتی بود. بعد كه چراغ روشن شد، دیدم. پسرعمه تقی بود.

گفت: چیه، جوان؟ حالا مگر وقت خوابیدن است؟

گفتم: دراز كشیدهبودم.

ـ بله، برای همین هم صدای خورخورت تا آن طرف ایوان میآمد.

چه خوب كه لحاف را روی خودم نینداختهبودم، با آن رویـﮥ‏ ساتن آبیاش. پشهبندشان را زدهبودند. شب مهتابی بود، اما كسی توی پشهبند نبود. سیدعربی از دشك و لحافهای نرم و تازه حلاجیشده خبر نداشت. پسرعمه رفت توی مهتابی. سرش را خم كرد. پشت به من داشت. بالش را گذاشتم به دیوار و پشت بهش دادم كه نبیند. گفت: از من كه نرنجیدی؟

گفتم: چرا؟

ـ پس حتماً ناراحت شدی، و گرنه نمیپرسیدی.

همانجا توی درگاهی، پشت به یك لنگـﮥ‏ در نشست، دوزانو. دو دست را دور زانوهاش حلقه كرد و چانه را روی یك كاسـﮥ‏ زانو گذاشت. عروسعمه بانو داشت نگاهمان میكرد، آفتابه به دست داشت و توی درگاهی دالان ایستادهبود. از پایین صدای پچپچ میآمد. شاید داشتند رختخوابهاشان را میانداختند. چراغ دخترعمو هنوز روشن بود. درهاشان را كیپ بستهبودند. توی اتاق میخوابیدند. پسرعمه تقی سر بلند كرد، گفت: هیچ میدانستی كه عموت پیش از اینكه غیبش بزند یك سالی آمد توی این اتاق؟

چه میتوانستم بگویم؟ از پشت شیشـﮥ‏ پنجر‏ﮤ‏ این طرف نوك روشن سه گنبد اتاق سهدری پیدا بود. گفت: پس نمیدانستی؟

باز چانه بر كاسـﮥ‏ زانو گذاشت: دیگر حسابی خانهنشین شدهبود.

دست توی جیب پیراهنش كرد. حتماً دنبال سیگارپیچش میگشت. داد زد: آهای زن، آن قوطی سیگار من را بردار بیاور!

بعد به من گفت: فقط بعد از شام و ناهار یكی دو تا سیگار میكشم. گاهی هم میشود سه تا، یا دست بالا چهارتا. یكی هم بگیر صبح، همهاش میشود هفت تا. همین هم خیلی است. سیگار دشمن معده است.

گفتم: چرا عموحسین آمد اینجا؟

ـ بله، یادم است. خودش میگفت نمیتواند جای خالی كوكبجانش را ببیند. اما ننه فكر میكند كه میخواسته تنها نباشد. شاید هم میترسیده تنهایی به سرش بزند. اما من یكی فكر میكنم فقط بهخاطر وجود این صندوقخانـﮥ‏ شما بوده. راستش این خانه اولش مال پدر بزرگ ماها بوده، افتاد توی ارث و میراث. آن اتاق شد مال خاله؛ سهدری را هم داییحسین برداشت. این اتاق زیری هم با آن كه من نشستهام مال ننـﮥ‏ ما شد. پدر تو هم كه نبود، خوب همین را هم كه بهش دادند، خیلی است. آن اتاق دخترعمو هم انگار مال پدر پدرشان بوده، یا شاید از پدربزرگ خریدهاند. حالا هم رضا برای همهاش دندان تیز كرده. اول گفت خرج ننه را میدهم. این اتاق زیری را به اسم خودش كرد، آن سهدری را هم كه از چنگ داییحسین بیرون كشید. مانده اتاق شما.

عروسعمه میان جانم رسید. چادر سرش بود. گوشـﮥ‏ چادر بهدندان، دست لختش را دراز كرد: بفرمایید، استاد!

پسرعمه تقی نمیدیدش. نیمخیز شدم كه بگیرم و براش ببرم. پسرعمه گفت: خودت بیا بده به من.

كفش پاشنهبلند پاش بود. چطور صدای كفشهاش را نشنیدهبودم؟ تا مهتابی مشرف به ایوان فقط چند قدم بود. از زمین گچی، هر چند لخت، آنطور كه او قدم برمیداشت، صدایی برنمیخاست. به شیشههای رنگی پنجر‏ﮤ‏ این طرف نگاه كردم، از بس مچ پاهای لختش سفید بود، میان جوراب لولهكرده و پتـﮥ‏ چادری كه پس میرفت. پسرعمه داد زد: نمیتوانستی دوتا پیالـﮥ‏ چای هم دستت بگیری و بیایی؟

نگاهش كردم. انگار توی راهرو منتظر بود. باز به پیشانی زد. چادرش را رها كردهبود و نور راهرو و اتاق پاش را روشن میكرد. پسرعمه گفت: از من به تو نصیحت، هیچوقت به زنها رو نده، و گرنه سوارت میشوند.

داشت به حیاط نگاه میكرد، شاید به پنجرههای تاریك و درهای بستـﮥ‏ اتاقی كه دیگر اتاق داییحسینش نبود. سیگارش را بعد پیچید. عروسعمه بانو چای را آورد، خم شد و همان دم در گذاشت و رفت. پسرعمه گفت: دیدی؟ خدا نكند احتیاج آدم به آنها بیفتد.

از پلهها پایین میرفت، صدای تقتق كفشهای پاشنهبلندش حتی از پایین پلهها میآمد. سینی چای را كه جلو درگاهی گذاشتم، گفتم: داشتید از عموحسین میگفتید.

ـ به كجا رسیدهبودم؟

ـ میگفتید كه چرا عموحسین آمد توی این اتاق.

ـ خوب، بله، حالا دیگر ده سیزده سالم بود. مدرسه نمیرفتم. خیلی چیزها سرم میشد، از بس آدمهای جور واجور میدیدم. صبح میرفتم تا شب، جان كردی میكندم. از این سر شهر تا آن سرش دنبال پدرم میدویدم. دستش خوب بود و بزرگان برای سرتراشی میبردندش یا برای خون گرفتن. به خانههایی میرفتیم كه آدم لوچ میشد. چیزهایی میشنیدم كه اگر میگفتم خون به پا میشد. همـﮥ‏ اسرار مردم پیش دلاك جماعت است، سلمانیها هم از سیر تا پیاز مشتریهاشان را میدانند؛ مردم تا مینشینند سرشان را اصلاح كنند، سر درددلشان باز میشود. پدرم، خدابیامرز، میگفت: «ما باید یك گوشمان در باشد، یكیش دروازه.» شازده ملك كالسكهاش را میفرستاد دنبال ما. نقرس داشت و ماهی یك بار زالو میانداخت. به اندرونی هم میبردندمان. یك بارهم بردندمان صارمیه. باغی هم طرفهای آتشگاه داشتند، آقا دَدوله را كنار چاه گاو بستهبودند به درخت، لخت. بابای خدابیامرزم اول حاضر نشد موی سر و ریشش را بتراشد. گفتند خودش را هم میبندند. نقلش خیلی است، باشد برای یك روز دیگر. من، پسردایی، باور كن تا همان ده دوازده سالگی، با همین دو چشمم چیزهایی دیدهام كه اگر بخواهم برات بگویم تا قیام قیامت طولمیكشد. آن وقت میگویند تقی حراف است. خوب، هستم، اما حرف هم دارم. این داداشرضای ما را ببین، انگار نهانگار كه جایی بوده، یا پسر آن پدر بوده. آدم سیر نمیشد، وقتی خدابیامرز به حرف میافتاد، آنقدر هم تند میرفت كه باد به گردش نمیرسید. من همهاش دنبالش میدویدم. گاهی البته با كالسكه میفرستادند دنبالش كه بادكششان كند و یا زالو بیندازد. گفتم انگار. اما از اولش انگار در پیشانینوشت ما نبود كه وضعمان خوب بشود. آخر همان زمان بابامان، هر صنار سهشاهی كه گیرم میآمد، شب میریختم توی چپـﮥ‏ بابامان تا مثلاً بعدها سرمایـﮥ‏ كارمان بشود. سر هفته هم آنخدابیامرز پولها را میشمرد و توی یك دفترچه به سیاق مینوشت كه مثلاً بندهزاده، تقی، به تاریخ فلان چقدر پیش او امانت دارد. دفترچه را هنوز دارم. اگر تو پشت گوشهات را دیدهای، من هم پولهام را دیدهام. همهاش را رضا بالا كشید، گفت، خرج دوا و درمانش كردم. خوب، كرد، اما از دخل دكان میكرد، از كار من.

در وقفـﮥ‏ پك زدن به سیگار، پرسیدم: ببخشید، عموحسین چرا آمد توی این اتاق؟

برگشت: من كه گفتم، بهخاطر آن صندوقخانه بود. میبینی كه، دنج است، تازه دیوارهاش آنقدر قطور است كه هیچكس نمیتواند پشتش گوش بایستد. آن در رو به مهتابی را میبست. این در پایین رو به حیاط را هم از پشت چفت میكرد. دیگر خودش بود و خودش. هر وقت هم میخواست برود بیرون، از همین مهتابی میرفت. نه كسی آمدنش را میدید و نه رفتنش را. یادم است، یك شب، نصف شب، یك صدایی از راهپلهها شنیدم. انگار كه مثلاً این تاقضربیها توی راهپلهها هُوار شدهباشند. من توی صندوقخانـﮥ‏ این اتاق زیری خوابیدهبودم. رضا یك سالی بود زن گرفتهبود. آخر ده سال نه، نه سال و شش ماه از من بزرگتر است. همین اتاق زیری دست ما بود. زمستان هم بود. آنقدر برف آمدهبود كه توی حیاط از میان برفها كوچه باز كردهبودیم كه دیوارههاش دو قد من بود. هنوز هم میبارید. یك هفته بود میبارید. دیگر نه شب داشتیم نه روز. هی میبارید. هنوز برف روی پشتبامها را پارو نكردهبودیم كه باز این هوا برف مینشست. خیلی از تاقها هوار شد روی سر مردم. باز هم میآمد، آن هم با این تاقهای خشت و گلی عهد بوقی. شبها انگار كه تاق ترق و توروق میكرد. ننه میگفت: «ذكر میگویند.» بله، ذكر میگفتند، اما وای به وقتی كه به سجده میرفتند. استغفرالله! چی دارم میگویم؟ این تاقهای ضربی، اگر نمیدانی بدان، نشت نمیكنند، كه مثلاً از یك جاییشان آب چكهچكه بریزد پایین. اولش نم میكشد، از این سر تا آن سر. همـﮥ‏ تاق گل خالی میشود و یك دفعه مثل كوه میآید پایین. تازه بدی تاقچشمه این است كه پای آدم توی گل و كاهگلاش فرومیرود. وقتی هم برف یخ ببندد، برف و كاهگل و گل با هم به دم پارو میروند. برای همین باید قبل از كاهگل غلتك روش انداخت. چه سالی بود! دم به ساعت یا روی پشتبام بودیم و یا زیر كرسی منتظر هوار تاق مینشستیم.

گفتم: داشتید از عموحسین میگفتید.

گفت: صبر داشته باش تا بهش برسم.

بلند شد، آمد توی اتاق، لنگـﮥ‏ در را بست و چفتش را انداخت. یك كفش گذاشت برای زیر تنهاش و یكی جلوش تا دو پای لختش را روی آن بگذارد، گفت: خیلی عجولی، پسردایی.

گفتم: ببخشید.

ـ نه، دلخور نشدم؛ اما خوب، حوصله هم خوب چیزی است. اگر یك كلاف بدهند دست تو كه بفرما گرههاش را باز كن، حتماً بیشتر گوریدهاش میكنی، دست آخر هم پارهپارهاش میكنی، میاندازی دور. ببین، مثلاً توی همین اتاق، این پنجرههای خورشیدی فكر میكنی چقدر كار برده؟ خوب میشد یك جام یكدست گذاشت، بعد مثلاً رنگش زد. اما آن بابایی كه اینها را درست كرده هر شیشه را به یك رنگ انتخاب كرده و بعد توی چوبهای این وسط را درآورده تا هر شیشه درست جا بیفتد. یا بگیر این درها، همین منبتكاریشان كلی كار برده. یا همین قالی زیر پات، یك گره یك گره درست شده. حالا چلهكشیاش بماند، یا نقشهكشیاش یا رنگرزی پشمهاش. همینطوری كه نیست.

گفتم: بهخدا، من قصدی نداشتم.

ـ میدانم، اما جوانی و خام. خوب، طوری نیست، میبینی و میرسی. حالا چه میگفتیم؟ بله، آن سال چه كشیدیم، بماند. برای عموحسینت همین جای تو كرسی گذاشتهبودیم. ننه خاكه براش لای خل میكرد و میگذاشت زیر كرسیاش. غذاش را هم بیرون میخورد. اما حالا یك هفته بود از اتاقش بیرون نیامدهبود. البته برای دستبهآب تشریف میآوردند. ننه براش غذا میبرد، میداد من ببرم. هرچه میزدم به در، باز نمیكرد. ننه میگفت: «بگذار پشت درش و بیا.» خوب، ظاهراً داداشرضا خرجش را میداد. میدانی از همان سربند حواسش جمع بود، نه مثل من. دستآخر هم، میدانی چهكار كرد؟ یك صورتحساب بلندبالا گذاشت جلوش، از پول ناهار و شامش گرفته تا قند و چای و سهم كاهگل پشتبامها. حتی قیمت همـﮥ‏ چیزهایی را هم كه فروختهبود باش حساب كردهبود. دایینگاهی كردهبود، یكی دو جا را بلند خواندهبود، بعد هم پرسیدهبود: «خوب كه چی؟ میگویی حالا من چهكار كنم؟» داداشرضا هم زبر و زرنگ دست كردهبود توی جیبش و صلحنامـﮥ‏ اتاقش را گذاشتهبود جلوش. بعد هم گفتهبود: «شما فقط اینجا را امضا كنید!» همین، یك امضا. همینطوری مفت و مسلم اتاق داییحسین ناكام را بالا كشید. تازه گفتهبود: «خودتان كه میبینید، ماها جامان تنگ است، ننه هست، تقی هم هست، من و زنم هم هستیم.» خوب، بیربط كه نمیگفت، اما میتوانست برود توی اتاق داییحسین. دایی كه حرفی نداشت. حالا هم كه میبینی فقط گذاشته برای مهمانی یا عزایی، چیزی.

پرسیدم: یعنی بعدش دایی آمد توی این اتاق؟

ـ صبر كن ببینم. آن زمستان ... بله، در آن اتاق بسته بود. داداشرضا و زنش توی همین اتاق زیری زندگی میكردند، با من و ننه. ما دو تا توی صندوقخانهاش میخوابیدیم. دیدی كه؟ یك راه هم به ایوان دارد.

صدای عمه از راه پلهها آمد: ننه، تقی، این قدر دروغ و دلنگ به هم نباف!

همانطور كه میگویند، مثل فنر از جا پرید: من دروغ و دلنگ به هم میبافم؟

به یك خیز به جلو راهرو رسیدهبود. چطور رفت كه سرش به بالای در نخورد؟ سر من كه تا آن وقت سه بار خوردهبود. شاید هم بعدها خورد، بارها. صداش آمد: نفهمیدم، شما دوتا اینجا گوش ایستادهاید كه چی؟

صدای خندﮤ عروسعمه بانو هم آمد. بایست دخالت میكردم. سرم این بار نخورد. گفتم: سلام عمه، بفرمایید.

پسرعمه داد زد: میبینی؟ این هم از ننهمان، آن هم یعنی وصلـﮥ‏ تن من است. بگذار بیایم توی اتاق.

عروسعمه داشت پلهها را دو تا یكی میكرد و میرفت. عمه گفت: ننه، دست من را بگیر بیایم بالا.

دستش را من گرفتم و كشیدمش بالا. عمه دست به زانو گرفت و آمد، گفت: والله، همین حالا رسیدیم. او چه تقصیری دارد. من بهش گفتم بیاوردم بالا.

پسرعمه رفت توی اتاق. زیر بازوی عمه را گرفتم. تشك را جمع كردم تا بنشیند. پسر عمه داشت باز سیگار میپیچید، گفتم: امشب انگار دارد زیادتر میشود.

ـ مگر میگذارند؟

دستهاش میلرزید. عمه نشست، گفت: خوب نیست، ننه، پشت سر داداشت این قدرحرف نزن، بزرگت كرده، حق پدری به گردنت دارد.

ـ تو كه میگفتی گوش نایستادهبودم؟

عمه گفت: راستش را بخواهی از همان پایین هم میشنیدم. گفتم نكند داداشت بشنود، دوباره جنگ و دعوا بشود.

ـ خوب، بشود.

و انگار همان آن بنا بود دعوا بشود، از جا پرید. گفتم: عمه، ما فقط داشتیم دربار‏ﮤ‏ عموحسین حرف میزدیم.

آن نینیهای میشی به اشك نشسته، از میان آن چینهای ریز و مژههای واسوخته و گاه قیبسته و حالا خاكشده نگاهم كرد: بله عمه، شنیدم، اما این حرفها آخر و عاقبت ندارد. اصلاً به آن ناكام چهكار دارید؟ تازه، تو چرا آمدی تك و تنها اینجا بخوابی؟ جا كه كم نبود.

پسرعمه گفت: مگر بچه است؟

ـ اگر بچه بود كه خیالم راحت بود. بچهها فقط میترسند، اما بزرگترها ... بلاهایی سر بزرگترها میآید ...

آه كشید و سری به دو سو تكان داد. پرههای بینیاش میلرزید: خدا نكند تو مثل او بشوی. اما خوب، من كه دلم هی مثل سیر و سركه میجوشد. گفتم، بیایم راضیات كنم، بروی چند شب را توی مهتابی بخوابی، یا اصلاً بیا آن پایین، پیش خودم.

پسرعمه بلندبلند خندید. بر زانوی راستش میزد: شروع شد، حالا دیگر خدا به فریادت برسد.

گفتم: چرا؟

گفت: همیشه همینطورها شروع میشود. راستش تقصیر ندارد. فكر میكند داداشجانش از بس تنها ماند، به سرش زد.

عمه گفت: زبانت را گاز بگیر، تقی. آن ناكام تا آن آخریها چاق و سالم بود، از من و تو هم بهتر.

پسرعمه باز خندید: بله، سالم بود، بر منكرش لعنت!

رو به من كرد: اصلاً میدانی، همینجا چلهنشین شدهبود، بله، همینجا. این ننـﮥ‏ ما هم بهحساب شدهبود خدمتكار آقا.

پرسیدم: همان سال برفی؟

ـ كدام؟

باز خندید، این بار نه خندهاش بلند بود و نه دو ردیف دندانهای سفیدش را دیدم. گفت: نه، آن وقت تازه شروع كردهبود به احضار ارواح.

عمه گفت: چرتوپرت نگو، ننه.

براق شد: چرا چرتوپرت؟ مگر یادت نیست؟ به خدا قسم، همین ننـﮥ‏ ما نصفشب من را بیدار كرد و گفت: «بلند شو، ببین چه خبر است.» خوب، البته نصفشب نبود، یعنی راستش ده یازده هم نبود. اما آن وقتها ماها همان سر شب میخوابیدیم. بگیر من آنجا خوابیدهبودم، بالای كرسی، ننه هم آنجا، پایین. عروسعمه و پسرعمهات هم اینجا، توی همین اتاق زیری، كرسی گذاشتهبودند. خوب، اولش من خوابالو بودم. یك كم گوش دادم و باز خوابیدم. گفتم: «چیزی نیست.» باز بیدارم كرد. خوابم میآمد. از بس از صبح تا شب جان میكندم. حالا دیگر دنبال خانداداشم میدویدم. هنوز روش نمیشد عروس را دنبال خودش ببرد. تازه وقتی هم برای سرتراشی یا ختنه نمیرفتیم، همهاش وادارم میكرد دكان و جلو دكان را جارو بكنم. از بس وسواسی بود. حالا هم هست. میبینی كه، هر وقت میآید، لباس كنده و نكنده، دستهاش را صد دفعه میشوید. تازه، وای اگر ...

عمه گفت: تقی، باز كه شروع كردی؟

گفتم: خوب، میفرمودید كه این دفعه صداهایی شنیدید.

براق شد: من گفتم؟ نه. اصلاً صدا نبود. كه مثلاً صدای چوبی یا عصایی باشد؟ نه، اصلاً. مثلاً بگیر یكی این رختخواب را بغل كند و هی بزند زمین، باز بغل كند و ول كند. خوب، گفتم: «چیزی نیست. حتماً دایی خواب میبیند و پاش را میزند زمین.» خودم هم باورم نشد، برای این كه این دیوارها كه آجری نیست، خشتی است، آنهم خشت خام، دو تای آجرهای نظامی است. مثلاً ما اگر اینجا برویم بالای یك بالابلندی و با دو پا جفت بزنیم روی زمین، پایین خیال میكنند داریم راه میرویم. بالاخره ننه گفت: «بلند شو، برو ببین داییات طوریش نشدهباشد.» نمیخواستم. مگر دایی چه گلی به سر من زدهبود؟ همهاش هم خردهفرمایش داشت. صنار سهشاهی میداد كه نمیدانم برو كوفت بگیر. تا جوباره میرفتم و براش میگرفتم. توی راه هم همهاش میلرزیدم كه نكند بفهمند كه توی جیب پالتوم چی قایم كردهام. تازه وقتی بهش میدادم، زورش میآمد جواب سلامم را بدهد. عباش را میانداخت سرش و میآمد تو. تازگیها هم هر وقت میرفت بیرون با چند تا یاردانقلی برمیگشت. یكیشان، به خدا درست یادم است، از همان پهلوانپنبههای تختهپولادی بود.

عمه گفت: تقی!

ـ چیه؟ میخواهی بگویی نبود؟ خودم با این دو تا چشمهام دیدهبودمش.

گفتم: آن شب را میگفتید.

عمه نگاهم كرد. پلكهاش را بست. چشمك نزد.

ـ خوب، بالاخره، از بس همین ننه قربان و صدقهام رفت، آمدم بیرون، آنهم از زیر آن كرسی داغ. حالا بیرون هم همینطور مدام برف میآید. روی زمین هم، تا كجا برف نشستهبود، برف روی برف. چراغ گردسوز را بالا كشیدم و رفتم. از همان توی ایوان داد زدم: «دایی!» چراغش روشن بود. هیچ صدایی نیامد. چند دفعـﮥ‏ دیگر هم صدا زدم. خوب جرئت نمیكردم بیایم بالا، از بس بداخلاق بود. تازه، ترسیدم یكی از همان یاردانقلیها در را باز كند. من هم همهاش ده دوازده سالم بود. یك بار، یكی ازكتابهاش را برداشتهبودم، نمیدانی چه علمشنگهای به پا كرد، تازه آن وقت كوكبش هم بود. یك دولابچه داشت، مثل همین دولابچـﮥ‏ خود من، اما بزرگتر. توی صندوقخانه بود. در صندوقخانه را نمیبستند، اما در دولابچه قفل بود. اما از درز یكی از تختههاش میشد آن تو را دید. اصلاً تخته شل بود.

عمه سر از سینه بلند كرد و گفت: بگو خودم شلش كردهبودم، تقی.

و باز پلكها فرود آمدند و سر سنگینشده بر سینه خم شد. پسرعمه لبخند بهلب نگاه میكرد، انگشت بر لب گذاشت و ادای خوابیدن را در آورد. گفتم: خوب؟

ـ انگار همین دیروز بود. یك سیخ درست كردهبودم و نوكش را همچین كج كردهبودم. تخته را كنار زدم و كتاب را كشیدم جلو و با هر ضرب و زوری بود درش آوردم. حالا چهقدر لرزیدم، بماند. بعد بردمش دكان، تا وقتی داداش نیست بخوانم. خوب تصدیق ابتدایی را گرفتهبودم، ششم ابتدایی آن روزها را. میدانی، ما تو مكتب گلستان میخواندیم.

صدای خورخور عمه بلند شد و همراه با صدای بازدم سر بر سینه خم میشد و به دم بالا میآمد. پرسیدم: حالا چی بود؟

ـ چه میدانم. من كه نفهمیدم.

ـ به زبان خارجی بود؟

ـ نه.

چشمهام سنگین بود، یا خورخور آرام و تكان مداوم سر عمه داشت خوابم میكرد. شاید هم چشم بستم و حتی خوابم برد. اما میشنیدم كه از مكتب میگفت و بعد كه مدرسه رفتهبود و بعد ... گفتم: پس اصلاً صدایی نبود، عمه فقط خیال میكرده؟

گفت: نه، صدا بود. گفتم كه مثل صدای كشتی گرفتن دو تا آدم بود. برگشتم تو و به ننه گفتم: «چیزی نیست، بگیر بخواب.» اما از ترس میلرزیدم. تازه لحاف را كشیدهبودم سرم كه صدای نعرههایی بلند شد، انگار دو نفر با هم نعره میزدند. یكیش البته صدای زنانه بود، نه، زنانه نبود؛ صدای، بگیر، یك مرد مخنّث بود. خلاصه پریدم بیرون، دیدم یك چیزی دارد از پلهها میآید پایین، انگار مثلاً تاق بیاید پایین، یا آدم گلوله بشود و پله به پله بغلتد پایین. خلاصه صدای ناله هم بود. بعد یك دفعه دیدم یكی آن پایین پلهها گلوله شده. گفتم: «دایی!» چراغ دستم بود، اما شعلهاش پایین بود. خاله اینها هم آمدهبودند. داداشرضا آخرش آمد، از بس خوابش سنگین است. وقتی بلندش كردیم، نه، باید بگویم وقتی گلولـﮥ‏ دایی را باز كردیم، یعنی سر دایی را از میان پاهاش بیرون كشیدیم و دو دستش را از دور پاهاش باز كردیم، تازه فهمیدیم داییحسین است. راستش، پسردایی، میخواهی باور كن، میخواهی نكن، داییحسین را انگار گره زدهبودند. حالا چه قیافهای داشت؟ بماند. خوب، حتماً شنیدهای كه یكی مثلاً موهاش سیخ شده، اما ندیدهای. ولی بدان هیچ حرفی بیحكمت نیست. موهاش راستیراستی سیخ ایستادهبود، مثل تیغهای جوجهتیغی، با چشمهای گشاده و یكتا پیراهن و یكتا زیرشلواری بهپا، آنهم توی آن سرما. ماها حتی زیر كرسی كلی لباس تنمانبود، با كت میخوابیدیم. دایی برگشت و پلهها را نگاه كرد. صدایی از بالا میآمد. دویدم طرف بالا. توی همین راهرو را نگاه كردم. هیچكس نبود. دایی گفت: «نرو تو! خودش میرود.» بعد افتاد، سرش افتاد روی سینهاش. زیر دو بالاش را گرفتیم و بردیم زیر كرسی خودمان. آخرش هم كه من و پسرخاله و داداشرضا آمدیم بالا، هیچكس نبود. در پشتبام بستهبود. همینجا شمع كه دست پسرخاله بود خاموش شد. حالا كبریت هم نداشتیم. نه، ببخشید، وقتی خواستیم برویم توی صندوقخانه خاموش شد. الحق والانصاف پسرخاله شجاعتر از من بود، اما خوب، شمع دست او بود. گفت: «حالا میروم كبریت میآورم.» تا برگردد، من یكی كه نصفالعمر شدم. فقط صدای نفسنفس داداشرضا میآمد. اما راستش انگار تاق ذكر میگفت، تریك تریك صدا میداد.

عروسعمه از توی راهپلهها یا از مهتابی پسرعمه را صدا زد. پسرعمه بلند گفت: آمدم، بابا.

بعد سرش را جلو آورد: از من میشنوی، هیچوقت زن نگیر.

عمه سر بلند كرد، به یك چشم نگاهمان میكرد، غر زد: بله دیگر، مرگ خوب است، اما برای همسایه.

پسرعمه پرسید: چی؟

سر عمه به راست و چپ لنگر برداشت و خورخورش بلند شد. پسرعمه گفت: من نمیدانستم، تازه وقتی كنار گوش آدم ...

سر عمه ثابت شد، این بار هر دو چشم را تا نیمه باز كرد: خوب است كه اقلاً یادت نرفته.

ـ چرا یادم برود؟ مگر كار ناشرع كردم؟

عمه خندید: میدانی، عمه، یك شب، نصفشب ـچطور بگویم؟ـ خودش را از درز در به داداشاش نشان داد، داد میزد: «پس من چهكار كنم؟ آخر من هم زن میخواهم.»

پسرعمه گفت: باور كن، این بامبول را زن رضا ... لا اله الا الله.

و خندید. عمه دیگر راست نشستهبود. روسریاش را درست كرد، یكی دو طره، تاری سفید و تاری حنایی، را از بالای گوشش زیر چارقد كرد، گفت: این را نگو، ننه. داداشت خودش دیدهبود. تازه، مگر گفتم تقصیر تو بوده؟ خوب، جوان بودی، آنها هم كه سیرمانی نداشتند. رضا هم كه محل نمیگذاشت. مجبور بودی.

در جملههای آخر دیگر چشمهاش را بستهبود و حالا تازه داشت سرش به راست لنگر برمیداشت كه پسرعمه گفت: بلند شو، ننه. برو بخواب.

خودش هم بلند شد، زیر بال عمه را گرفت. عمه چشمبسته گفت: خودم پای منبر شنیدم كه حتی عرق آدم عزب نجس است. خوب، نداشتیم، اما تو هم، ماشاءالله، صبر نداشتی.

نیمهچشمی گشود: آتشاش خیلی تند بود، نصفشب داد میزد: «آخر لامذهبها، به فكر من هم باشید.»

پسرعمه دیگر داشت به طرف در هلش میداد: برو بخواب، ننه، دیگر داری چرتوپرت میگویی.

به راهرو كه رسیدند، داد زد: تو دیگر اینجا ایستادهای كه چی؟ برو بگیر بخواب.

تنها برگشت، میخندید، غشغش. وقتی هم از خنده بر تشك نشست، گفت: چه كارها كه آدم نمیكند. به خدا قسم نمازم ترك نمیشد. تمام سحرهای ماه رمضان روی همین مهتابی مناجات میكردم. صدام بد بود، اما خوب، دو دانگ میخواندم. خاطرخواه زیاد داشتم.دخترها كه هیچ، گاهی حتی زنهای شوهردار به بهانـﮥ‏ تراشیدن سر بچههاشان میآمدند در دكان و هی قر و قمیش میآمدند. اما من نگاهشان نمیكردم.

این بار به سوی ایوان انگشت شهادت تكان داد:

انگشت مكن رنجه به در كوفتن كس تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت

گفتم: مگر چهكار كردهبودید؟

با تعجب نگاهم كرد، و اول همان انگشت شهادت را شكست و بعد یكی دیگر را: مگر نشنیدی ننه چی گفت؟ لای در را باز كردهبودم و مردیام را از لاش دادهبودم بیرون.

و باز یكی دیگر را شكست و خندید: استغفرالله و ربی اتوب الیه.

گفتم: خوب، سخت است.

ـ راست گفتهاند كه جوان باید پانزده سال كه شد، ازدواج كند. من هیجده سالم بود، آنوقت، بگیر، آنها توی همین اتاق و من توی اون راهرو میخوابیدیم. مگر خوابم میبرد؟ شاید ده شب بود كه تا صبح چشم به هم نگذاشتهبودم.

اخم كرد و نوك دماغش را كشید: بینی و بینالله، داداش ما هم جوانمردی كرد، اصلاً به روی خودش نیاورد. اما من یك هفتهای رفتم به خانـﮥ‏ همین عمو سیفالله.

پسر عموی پدر را میگفت. بعد یاد مرگ پسرعمو افتاد و من وقتی چشم باز كردم دیدم ساكت است و باز دارد سیگاری میپیچد، گفت: میكشی؟

گفتم: نه.

گفت: خوب، بگیر بخواب. نترسیها! من دو سال تمام توی این اتاق زندگی كردهام. تازه پدر و مادرت هم اینجا بودهاند.

ابروهاش را در هم كشید: ببینم، تو خودت هم انگار همینجا متولد شدهای؟

گفتم: از چی بترسم؟

گفت: هیچی.

بلند شد. سیگارش را به لب گذاشت و قوطی سیگارپیچش را برداشت. پرسید: فردا كه سری به من میزنی؟

گفتم: باید بروم دبیرستان.

ـ بلدی؟

ـ میپرسم.

ـ خوب، پس دوچرخه را برات میگذارم. كارت كه تمام شد، بیارش دكان. شب بهخیر.

وقتی كه رفت، باز خوابم نبرد. مهتاب بود. حیاط تا آنطرف درخت انار روشن بود. پسرعمه زیرپیراهن و زیرشلوار بهتن رفت توی پشهبند. از پایین صدای غرغر عمهبزرگه میآمد. پسرعمه رضا و زن و بچههاش توی اتاق خوابیدهبودند. عروس عمهكوچكه و شوهرش جاشان را همان جلو در اتاقشان میانداختند. نمیدیدمشان. چراغ اتاق دخترعمو خاموش بود. شوهرش دو یا سه هفته یكبار میآمد، شبهای جمعه. همهاش هم دعوا داشتند. كوتاهقد بود، اما چهارشانه. پارسال كه سلامش میكردیم، فقط سری تكان میداد. عصر جمعه هم میرفت. انگار آهنگر بود. پسر هفت هشتسالهشان پیش داییاش كار میكرد و همان خانـﮥ‏ آنها هم میماند. یك پسر سه چهارساله هم داشت و یك دخترشیرخواره. دختر سیزده چهاردهسالهاش صبح زود میرفت، شاید قالیبافی. باریك و سبزه بود. درهای اتاق عموحسین هم بسته بود. بالای درهاش پنجر‏ﮤ‏ خورشیدی داشت. پارسال آنجا بودیم. فرش بود و روی رفهاش پر بود از كاسه و قاب قدح، اشكدان و دیگر نمیدانم چی. بخاریدیواری چوبی هم داشت. دو ستون دو طرف بخاری، از سطح بخاری به بالا آینهكاری بود.آینههای تاق بزرگتر بود، نقشدار، گل و بوته، یا ماهی. دراز كه میكشیدیم خودمانرا توی همـﮥ‏ آنها میدیدیم. امسال دیگر ـ مگر پسرعمه رضا مهمانی میدادـ رنگش را هم نمیدیدم. عمو حتماً پیش از ازدواج پدر و مادر گم شدهبود. مادر هم ندیدهبودش. پدر فقط همان روز كه جناز‏ﮤ‏ آن یارو را بردند، ازش حرف زد. بعد هم بلند شد و رفت دست و صورتش را شست و آمد توی اتاق. مادر پشت سماور نشستهبود و داشت استكان پدر را توی طاس سماور میشست. پدر یكراست رفت توی آن اتاق. های و وای اولش را كه شنیدیم فهمیدیم كه باز دراز كشیدهاست، تاقباز و دستها و پاها گشاده به دو سوی. ده دقیقه هم بیشتر طول كشید، اما صدای های و وای دومش نیامد. مادر از آستانـﮥ‏ آن اتاق نگاه كرد و برگشت. چایش را هم ریخت، اما باز صدایی نیامد. مادر آهسته صدا زد: باباحسن!

پدر جواب نداد. مادر چای پدر را توی سینی گذاشت، حتی دست چپ را ستون بدن كرد، اما بلند نشد. به اختر گفت: بیا برو بده بابات، اما اگر خواب بود، نمیخواهد بیدارش كنی.

اختر آهسته گفت: بده حسن ببرد.

حسن شانه بالا انداخت و من هم شاید كاری كردم كه فهمید نمیبرم. اگر دو هایوای دیگرش را گفتهبود، میآمد، مینشست و دردانه ـاگر بودشـ از سر و كولش بالا میرفت. مادر حبهقندی برداشت، توی چای زد، و استكان پدر را برداشت. هنوز جرعـﮥ‏ اول را نخوردهبود كه باز صدای هقهق پدر آمد. مادر بلند شد، تا آستانـﮥ‏ آن اتاق هم رفت، نگاه هم كرد، اما تو نرفت. اشاره كرد به همه، اول به حسن، بعد به من و بعد هم به اختر كه برویم بیرون. علی خواب بود. دست اقدس را هم خودش گرفت. آمدیم بیرون، تویحیاط، گفت: بروید بیرون بازی كنید.

به من و حسن گفت. خودش هم آمد بر سكوی در نشست. نمیرفتیم. گفت: حال پدرتان خوش نیست، چیزیش نیست، اما خوب، میبینید كه یاد برادرش افتاده. چند سالی از پدرتان كوچكتر بوده. میگفتند، رفته سفر. بعد فهمیدم كه گم شده، یعنی خودش غیبش زده.

بعد هم اشاره كرد: حالا بروید، بچه خوب نیست گریـﮥ‏ پدرش را بشنود.

سر شام هم نیامد. مادر گفت: «خوابیده.» بعد از شام، وقتی توی چمن آقامقتدا اینها بازی میكردیم، پدر را دیدیم كه از آنطرف خیابان جلو خاكریز دارد میرود. هیچوقت نمیآمد بیرون كه مثلاً با كسی قدم بزند. تنها هم قدم نمیزد. هی رفت و آمد. تا كلانتری، شاید، میرفت و بعد برمیگشت و مثلاً تا ایستگاه دو یا شاید سه میرفت و باز برمیگشت. از فردا دیگر همهچیز عادی بود، فقط یك بار كه من و حسن دعوامان شدهبود، دعوا كه نه، فقط یكی دو مشت به هم زدهبودیم ... حسن دست بزن داشت، خر زور هم بود. مشتبازیاش خوب نبود، اما وای اگر دست یا گردن آدم به چنگش میافتاد. بالاخره هم پیراهن حسن پاره شد، برای همین مادر چغلی ما را كردهبود. پدر اول گوش مرا گرفت و از زمین بلندم كرد: قدر داداشت را بدان، من ندانستم. حالا هم دیگر دیر شده.

وقتی حسن خواست بلند شود، پدر دست دراز كرد تا گوش او را هم بگیرد. حسن سرش را عقب كشید، یخـﮥ‏ كتش به دست پدر افتاد، گفت: بیا جلو.

سرهامان را به هم نزدیك كرد، گفت: یاالله همدیگر را ببوسید.

وقتی بوسیدیم، گوش مرا ول كرد، اما یخـﮥ‏ حسن همچنان در دستش بود، گفت: خیلی سخت است، آدم پشت و پناه نداشته باشد، آنهم توی این دنیا.

دیگر هیچوقت اشارهای به او نكرده بود. عمهبزرگه میگفت قد و بالام به عموحسین رفتهاست، راه رفتنم، مثلا این دستها كه حتماً باید به جایی بند باشند، برای همین مجبورم توی جیبم بكنم، وقتی كه خالی باشند. به صندوقخانه هم سر زدم. حتی سفید نكردهبودند. گچی كشیدهبودند، اما دیوار ته صندوقخانه خشت خالی بود و یك دستدانی كوچك هم توش در آوردهبودند. باروها را انگار با خشت میساختند، ملاطش هم ساروج بودهاست. شاید پدر پدربزرگ این صندوقخانه را از دل بارو در آوردهبود. خانهاش را پشت باروی شهر ساخته، اینجا بیرون دروازهنو، و برِ قبرستان تاز‏ﮤ‏ آن سالها. سیسال كه بگذرد میشود مردهای دیگر را همانجا چال كرد.

فردا چند بار همـﮥ‏ محلهمان را دور زدم. كوچـﮥ‏ دراز و پهن ما شاید خندق بوده و بعد از خندق هم قبرستان بوده. تا مرگ پدربزرگ هم مردهها را آنجا چال میكردهاند، البته شبانه.

كوچـﮥ‏ ما به بازارچه میرسید. دروازه همانجاها بوده و بعد دیگر كوچههای اصلی شهر بوده: دراز و باریك و گاه حتی تاقدار و تاریك با بوی ماند‏ﮤ‏ دهانـﮥ‏ باز یا بستـﮥ‏ مستراحها؛ دالانهایی كه خم داشت. توی ادار‏ﮤ‏ فرهنگ گفتند فقط سه دبیرستان رشتـﮥ ریاضی دارند، ملیها بهكنار. از اسم ادب بیشتر خوشم آمد. دفتردارش عینكی بود. وقتی خواست نگاهم كند، عینكش را روی بینی گذاشت. پانزده شهریور امتحان انشا بود و هفدهم امتحان مثلثات، ساعت هشت و نیم. گفت: ببینم، ورزش كه دیگر تجدیدی نیستی؟

ـ نه.

گفت: یادت باشد، اینجا وجبی نمره میدهیم؛ از دو وجب كمتر باشد، تك ماده میشوی.

نمیخندید. گفتم: من انشام بد نیست، مریض شدهبودم.

ـ خوب، پس سه وجب بنویس!

پرسیدم: امتحان همینجاست؟

باز عینكش را بر بینی گذاشت و به انگشت اشاره به زمین اشاره كرد: اینجا؟

به دور و برش هم نگاه كرد. گفتم: میدانم، مقصودم ...

چیزی گفتم كه حالا یادم نیست. داشت مینوشت. راه افتادهبودم. گفت: ببینم، پسر.

باز عینك روی بینیاش بود: تو میخواهی اینطور سر جلسه بیایی؟

به خودم نگاه كردم. كت و شلوار پوشیدهبودم، خوب، دگمههای كت را همان جلو در بستم، قبل از اینكه به در بزنم. گفتم: مگر عیبی دارد؟

گفت: نه. چه عیبی دارد؟ فقط میترسم سرما بخوری و مجبور بشوی برای انشا از تكماده استفاده كنی.

خودش پیراهن پوشیدهبود. آستینش را بالا زدهبود. چوبرخت پشت سرش خالی بود. بر لوحهای كه به دیوار زدهبود، با خط خوش، نوشته شدهبود: «خدا آدم را خر بكند، اما گرفتار خر نكند.»

عینكش را بر چشم گذاشت و با صندلیاش نیمچرخی زد و به لوحه، مثل من، نگاه كرد.

در را كه پشت سرم بستم، دگمههام را باز كردم. حتی لبخند نزدهبود. دیگر ظهر بود. بایست اول میرسیدم به دروازهدولت، بعدش را دیگر میدانستم. بارو تا جایی نزدیك همینجاها بوده، اما فقط همان قسمت ماندهبود، میان دو ردیف خانـﮥ‏ پشتبهپشت. پسرعمه گفت: پس حسابی دستت انداخته. باید یاد بگیری. اصفهانش میگویند.

غشغش میخندید، حتی شروع كرد به تعریف كردن برای مشتری تازهاش. گفتم: با اجازه.

گفت: حالا كجا؟

گفتم: همهاش پانزده روز وقت دارم.

گفت: یك درس كه بیشتر نیست. انشا هم كه وجبی است.

لنگ سفید چهارتازده را باز كرد و تكاند و انداخت جلو سینـﮥ‏ مشتری. داشت از مكتب میگفت كه آمدم بیرون. دوچرخه را باز با زنجیر به درخت جلو دكان بستهبود. دلم میخواست به خانـﮥ‏ خاله بروم. چهارسوق علیقلیآقا مینشستند. میپرسیدم. كاش به پسرعمه میگفتم. حالا هم میشد به خانه رفت و به یكی ـ هركه دم در بود یا توی حیاط ـ گفت. در سنگین و چوبی باز بود. زنی كه داشت میرفت عروسعمه بانو بود. از كنارش كه رد شدم نشناختمش. چادرش را تنگ دور شانه و پهلوها پیچاندهبود. كفش پاشنهبلند به پا داشت. همینطوری برگشتم. صورت و گردن و سینهاش باز بود. لبهاش را به زبان تر میكرد. سلام كردم و ایستادم تا اول او برود. گفت: كجا بودی؟ آغاباجی همهاش دلش شور میزد.

گفتم: چرا؟

از لای در لغزید تو. دالان نیمهتاریك بود و خم برمیداشت. بوی نا و بوی سنگین و انگار لزج مستراح میآمد. درش بسته بود، برگشت: میترسد كه نكند گم بشوی.

یك پتـﮥ‏ چادرش را همچنان دور مچ پیچیدهبود و پتـﮥ‏ دیگر رها بود. پیراهن یخه هفت، اما اینبار زرد لیمویی، تنش بود. چسب تنش بود. از قدسیجون گوشت و قالبش بیشتر بود، حتی اگر قدسیجون همین یخههفت را تنش میكرد. عطر هم زدهبود. از پلهها بالا میرفت، آهسته. زبانك هم انگار انداخت. صدای عمهبزرگه آمد: عروس، عروس!

به حیاط كه رسیدم، باز عمه صداش زد. توی سایـﮥ‏ ایوان نشستهبود. تنها بود. درهای اتاق پسرعمه رضا بستهبود. دخترعمو داشت روی طناب رخت پهن میكرد. چه دماغ بزرگی داشت! چارقد سرش بود، اما باز باید یاالله میگفتم. در دستدانی اینطرف باز بود. عروسعمه بتول آنجا بود. مرا ندید. از توی آشپزخانه بوی غذا میآمد. بعد هم دستدانی بود. مادر چطور توانستهبود توی آن سر كند، وقتی پدر نبود؟ صدای اذان میآمد. گفتم: سلام، عمه.

گفت: سلام به روی ماهت، عمه. شیری یا روباه؟

گفتم: حالا كه امتحان نیست.

به طرف در راهرو نگاه كرد و باز داد زد: عروس، عروس!

گفتم: رفت توی اتاقش.

گفت: مگر بیرون رفتهبود؟

صدای بانو از مهتابی آمد: آغاباجی، پس كی میروید نان بگیرید؟

عمه پوستها را از روی دامنش كنار زد: خوب، بگو خودش بگیرد.

ـ اگر شلوغ نبود، خودم میگرفتم.

عمه چادر سیاهش را از بند جلو ایوان برداشت، كفشهای كهنه و مردانه را به پا كرد: نرو بیرون، مادر، تو كه میدانی تقی همهاش دنبال بهانه میگردد.

گفتم: عمه، من میروم خانـﮥ‏ خالهشازده.

گفت: خانـﮥ‏ خاله چرا؟

ـ ندیدهامشان.

ـ صبر كن، ناهارت را بخور، بعد برو. حالا كه خوب نیست. نمیگویند یك لقمه نان نداشتند كه به این بچه بدهند؟

عروسعمه با كتابی خودش را باد میزد: آغاباجی، تو را بهخدا زود باشید، حالا میآیدش.

عمهكوچكه چادر سیاه به سر داشت. مسجد میرفت. نوهاش را هم دنبالش راه انداختهبود. در هالـﮥ‏ سیاه آن چادر صورتش گردتر و گونههاش گلگونتر میزد. گفت: عمه، برو بنشین توی اتاق ما، من همین حالا بر میگردم. آخر یك چیزی پیدا میشود با هم بخوریم.نخواستی برو توی اتاق خودتان.

آنطور كه آن مدت نشان دادهبودند، آنروز سهم پسرعمه رضا اینها بودم. اما نبودند. نوﮤ پسریاش توی اتاق بود، هنوز دست به دیوار راه میرفت. مرا كه دید، دست از دیوار برداشت و آمد، لنگر بر میداشت. قوس رانهای چاقش به هم مالید. چانهاش تنها چیز قشنگ صورتش بود. گرد بود و كوچك و عنابی كم رنگ. جان میداد كه یك گاز، نه بهدندان، كه به دو لب از آن سیب به غلط نشسته در زیر آن دهان بزرگ بگیرم. بعدازظهر هم میرفتم، رفتهبودم. میرزاعمو گفتهبود: «كاری داشتی برو سراغ داماد شازده. درویشاند، خرش هم میرود.» ظهر با عمهكوچكه و عروسش و نوههاش چیزی خوردم، حاضری بود. عمهبزرگه حتماً به اتاق تقیاش میرفت. نشستهبود و همچنان دگمه میدوخت. بعداز ناهار، عمهكوچكه گفت: بلند شو، خاله، یك پیاله چای درست كن.

گفتم: من كه نمیخورم.

عمه گفت: یك پیاله كه طوری نیست.

بعدازظهرها دراز میكشیدند، جز عمهبزرگه و عروسش كه همچنان توی ایوان مینشستند و صدای چرخ عروسعمه خوابآور میشد. عروسعمه بتول سفره را جمع كرد و یكی دو گل آتش توی لولـﮥ‏ سماور انداخت. حتماً این یا آن هفته میزایید. عمهكوچكه رفتهبود توی صندوقخانه. یعنی این یكی را هم از توی بارو در آوردهبودند؟ پی همینجاهاست. عمه یك قاب دستش بود، چوبی، قهوهای سوخته. من داشتم با محمدحسینشان بازی میكردم. غشغش میخندید. عمه با آستین عكس را پاك میكرد. حتماً نشان میداد. محمدحسین قلقلكی نبود، اما دو انگشت تاشد‏ﮤ‏ من وقتی به سرانگشت بر كف پاش مینشست و از پایی به پای دیگر بر پوست نرم و سفید ساق و رانش میدوید، از خنده ریسه میرفت. عمه گفت: این را دیدهای؟

خودش بود: عكس تمام قد، كهنه با كنارههای زردشده و یك شكستگی در وسط، با قبا و عبا، اما كلاه پوستی بر سر. كنار ستونی ایستادهبود، دست راست بر ستون. دو نوك سبیلش را به بالا تاباندهبود. بر انگشتهای دست چپ انگشتری داشت، دو یا سه تا، عقیق حتماً. رنگی نبود، اما زمینـﮥ‏ عكس صورتی كمرنگ بود. اینطرفش هم پردهای قلمكار بود، بتهجقههاش را سبز كردهبودند.

گفتم: من كجام مثل عموحسین است؟

عمهكوچكه گفت: هیس!

گیوه به پا داشت. عمه هم نشست. محمدحسین بر پشت من سوار شدهبود. از پشت سر، به یك دست، دست چاقش را گرفتهبودم و تكانتكانش میدادم. عمه گفت: گوش نده. آباجی دیگر یادش نیست. پارسال هم خیال كردهبود داماد همین همسایهمان داداشحسین است. سیاه سحر میرفت مینشست روی سكوی در تا ببیندش. غروب نشده هم دم در بود. تا پیداش میشد، قربانصدقـﮥ‏ جوان مردم میرفت. بیچاره فهمیدهبود و همهاش یك كاری میكرد كه یك وقتی برود یا بیاید كه آباجی نباشد. شبها ما بالاخره میرفتیم و به هر دلالتی شده، میآوردیمش تو. بالاخره هم خود طرف فهمید چهكار كند، یك روز آمد نشست كنار آباجی و باهاش حرف زد. همان بود، دیگر نرفت دم در.

خندید. به سرانگشت گوشههای شیشـﮥ‏ روی عكس را پاك میكرد. محمدحسین هم میخواستش. موشموش كردم تا فرار كند. غشغش میخندید. گفتم: مگر چی شدهبود؟

موش دو انگشت پام به ران محمدحسین رسید، بالا رفت و بر پستان چاق و لرزانش دور زد. عمه گفت: بیا این بچه را برش دار.

عروس آمد، بچه را به بغل گرفت. شیون میكرد. عمه گفت: حالا یك دقیقه ببرش بیرون.

از بیرون هم صدای گریهاش میآمد. عمه عكس را برداشت، نگاهش میكرد: این خدابیامرز، هر عیبی كه داشت، دهنش بو نمیداد.

به هانفس صورت عمو را تار كرد، و باز به آستین ابروهای پرپشت، پیشانی بلند و آن كلاه پوستی یكبر نهاده بر فرق سر را جلا داد: ماشاءالله رشید بود، دو تا هیكل حالای تو را داشت. اما بعد، وقتی آن ذلیلشده گذاشت و رفت، شد عین ماسوره. قوت از گلوش پایین نمیرفت. شاید هم از بس سگدو میزد. به هرجا كه بگویی رفت. زنك انگار یك قطره آب شد و به زمین فرو رفت.

با پشت آن دست چشمهاش را پاك كرد: زمینگیر بشوی، كه برادر ناكاممان را زمینگیركردی.

سر جنباند: من چه میگویم؟ او هم دارد میكشد.

بلند شد و به صندوقخانه رفت. صدای نقنق محمدحسین هنوز میآمد. نو‏ﮤ‏ عمه چارقد به سر، همانطور نشستهبود كنار جای خالی سفرهای كه مادرش جمع كردهبود. عمهكوچكه آمد، نیمخیز شدم: اجازه میفرمایید؟

ـ حالا بنشین یك پیاله چای بخور.

ـ نه، میخواهم بروم خانـﮥ‏ خالهشازده.

ـ آنجا چرا؟

ـ خوب، كار دارم. میخواهم دامادشان را ببینم، نه برای تجدیدی، اما خوب، برای اسمنویسی، یكی باید سفارشمان را بكند.

ـ بخوان، عمه، به كسی هم نمیخواهد رو بیندازی، آنهم به آن مردك درویش؛ دست تر نمیشود به هیچكدامشان گذاشت.

اما باز نشانی خاله را داد، بعد هم گفت: به چهارسوق علیقلیآقا كه رسیدی، بپرس.

خط جنوبی شمالی چهارباغ دو محله را جدا میكرد. بعد از چهارباغ همهاش كوچه بود. هی تاب خوردم. كوچههای سنگی هم بود، ساب رفته، اما كنار هم؛ شكسته اما محكم. باریكـﮥ‏ جویی سنگی هم در وسط بود، و به هر صد و پنج قدم ـشمردمـ سنگ پهن سوراخی بر دهانـﮥ‏ حتماً چاهی، برای آب باران. باز به همان چهارسوق رسیدم. سقاخانهای هم داشت. یك بقالی سر این كوچه بود. علافی به یادم آمد. حتماً برای حاجی زغال میبرد. نشستهبود جلو سكوی دكان، با آستینهای بالازده. ترازوش از تیرك سقف آویختهبود. كفهها میزان نبود. میشناخت. سر چهارراه اگر به دست راست میپیچیدم، میرسیدم به كوچـﮥ‏ باریكی كه اولش تاق داشت و بعد هم سر سهراه بایست از دست چپ میرفتم. دیوارهای دو سو بلند بود و خشتی. مال خاله اینها كاهگلی بود. همان در بود با آن لوحـﮥ‏ سردر، فیروزهای. نوشتـﮥ‏ لوحه سفید بود، به همان قلم كه لوحـﮥ منشی دبیرستان ادب. زیرش را هم امضا كردهبود: «الاحقر صانعی». بوی خاك یا كاهگل یا حتی آجرهای كهنه، اما نم آب زد‏ﮤ‏ دالان ختم میشد به بوی شاهپسند و اطلسی چهار لچكی چهار طرف حوض مستطیل و حالا خالی. جلو در را هم حتماً آب پاشیدهبودند. كاملهزنی در را باز كرد كه اول نشناختم. آستین بالا زدهبود و لچك را پشت گردنش گره زدهبود. پیراهنی بلند با گلهای بزرگ سرخ به تن داشت. گفت: زنحاجی، بیا ببین كی آمده؟

خاله بوسیدم. دیگر خجالت نكشیدم، یا آنطور نبوسید كه پارسال خالهتهرانی بوسیدم. عروس خاله هم بود؛ اتاق روبهرو، طرف نسرد، مینشستند. تازهساز بود. اتاقهای رو به قبله دست خاله بود. سه اتاق بود: یكی كوچك با صندوقخانه و بالاخانهای كه از همان صندوقخانه راه داشت. اتاق وسط پنجدری بود. تاق چشمهای بود، ایوان هم داشت. در اتاق سوم بسته بود. زیرزمینشان زیر همین اتاقها بود. كوكبسلطان داشت حوض را میشست. صدای چرخ چاه از آشپزخانه میآمد. زیرزمین چهار پله میخورد. چراغ برق هم داشت. خنك بود. سه خمر‏ﮤ‏ بزرگ ته زیرزمین بود. بار و بنشنشان را همانجا میگذاشتند. یك لوچـﮥ‏ انگور هم بود و بیست و چند تایی هندوانه. قرابههایی هم بود پر از نمیدانم چی و چند شیشـﮥ‏ نیزهای توی تاقچهها. خاله گفت: بیا خاله، كمك كن اینها را ببریم بالا، حالا میآیند هار و هور، انگار كه باباشان هیچی بهشان نمیدهد.

شیشههای نیزه پر از آبلیمو بود و آبغوره. آن یكی سكنجبین بود. یك ردیف هم بلونی بود. ترشی بود. دو هندوانه برداشتم. خاله گفت: ببر بینداز توی آب دستك.

دستك پشت چاه بود، توی آشپزخانه. پیرمردی داشت آب میكشید و توی ناودان طوری میریخت. آب سرد بود و هندوانهها توی آب غلت و واغلت میخوردند. دو دیگ هم روی اجاق بود، زیر خل و خاكستر. مهمان نداشتند. از بس زیاد بودند. عروس خاله عروس دومش بود. این یكی فقط یك بچه داشت. عروس بزرگش خانـﮥ‏ جدا داشت، چهار پنجتا بچه داشت. همان شكم اول دو قلو زاییدهبود. وای اگر دخترهای خاله هم میآمدند. به خاله گفتم تا سفارش مرا به دامادش بكند. كارمند یا شاید رئیس جایی در بانك ملی بود. گفت: من كه نمیدانم چه بگویم، خودت برو باش حرف بزن.

داماد دومش بود. داماد اولش همهاش دختردار شدهبود، پنج یا حتی شش تا دختر. خاله نشانی خانـﮥ‏ اتابكی اینها را هم داد. مثل مادر نشانی میداد: میرسی به یك چهارراه. دست راست میرسد به مسجد نو، كه روبهروش بقالی حاجرضا است. از این راه نمیروی. كوچـﮥ‏ روبهرو را كوچهدردار بهش میگویند، قدیمها در داشته. ما اول آنجا مینشستیم، از حمام كه رد بشوی، دست راست در سوم. مال بابای خدابیامرز حاجی بود. این كوچه هم نه.

داشت خوشههای بزرگ انگور را توی یك قدح میچید. بعد هم روشان دستمال انداخت. شربت هم درست كرد. خیارها را داد كوكبسلطان بشوید. خودش رنده كرد. وقتی بلند شدم تا خداحافظی كنم، گفت: حالا نمیخواهد بروی، مهمان دارند، فقرا امشب آنجا هستند.

گفتم: یعنی درویشها؟

گفت: بله دیگر.

كوكبسلطان یك عالم سبزی جلوش ریختهبود و پاك میكرد. خاله گفت: همـﮥ‏ ماهیها را گرفتی؟

ـ چهارده تا بودند.

ـ شانزده تا. دو تاشان را كلاغها خوردند، شاید هم آن گربهنره خورده. مگر دستم بهش نرسد.

فواره باز بود. آب از دهانهاش بالا میجست و بعد خوشه میبست و میریخت توی حوض. عروس خاله توی اتاقش بود. ژاكت میبافت. بچه را روی پاش گذاشتهبود و تكانتكان میداد. خاله یك بشقاب پر از انگور گذاشت لب حوض، گفت: بخور خاله، باز هم خواستی برو بردار. بلدی كه.

دست توی زلالی آب زد: توی این آفتاب جلنگه نایست، برو بنشین زیر آن درخت.

سه یا چهار بعدازظهر بود. گرم كه نبود، حتی زیر برق آفتاب، آنطور كه هوای آبادان بود، وقتی با نوك شست پامان بادكنكهای سرخ و صورتی و حتی سبز قیر خیابانها را میتركاندیم. اگر زود پا پس نمیكشیدیم، پوستـﮥ‏ داغ و چسبناك به شست پامان میچسبید. یكپا یكپا دو قدم میرفتیم تا دردش فروكش كند. پرسید: خوب، حالا بعدش میخواهی چهكار كنی؟

ـ درسمان كه تمام شد، میرویم سر یك كاری.

ـ كی تمام میشود؟

ـ دو سال دیگر.

ـ دو سال؟

آبی به صورتش زد. وضویی گرفت. گفت: به زبان آسان میآید، بیچاره عصمت. هنوز هم باید بكشد.

میرزاعمو هم همین را گفت. پارسال هم تا میدیدمان میگذاشت بالا، انگار كه سربازی به سرگروهبانی یا افسری سلام بدهد. بعد پرسید: حالا عصمت كجاست؟

خاله كه حالا هرچه من میدانستم، شنیدهبود، گفت: یك هفتـﮥ‏ دیگر میآیند.

وقتی هم شنید كه پدر بازنشسته شده، گفت: حالا پس یك پول و پلـﮥ‏ حسابی دستش هست.

خاله گفت: چه پولی؟

و براش گفت كه چقدر. چهار پسر داشت و سه دختر. دو تایی كه زن نداشتند، آمدند. جعفر دبیرستان میرفت. گفت كه تا نهم بیشتر نمیخواند: «میخواهم چه كنم؟» آقا جواد با دوچرخه آمد. بقچهای هم تركاش بود كه داد به خاله. میوهای خوردند، بعد رفتند. آقاجواد دست و صورتش را چند بار صابونی كرد، لباس پوشید و باز شست. ده دفعه هم بیشتر سرش را شانه كرد. به ناخنهای سیاهشدهاش نگاه میكرد و باز میرفت سر حوض. میرزاعمو گفت: مگر با سفید نشستی، بابا؟

باز كه جواد صابون زد، گفت: بابا، مرگ یكبار، شیون هم یكبار. از من میشنوی یك بار با همان دست و بال رنگی برو در خانهشان. یك گردنبند یا یك جفت گوشوار هم توی مشتت باشد. دستهات را باز كن، اینطوری. بگو من اینام. اگر غش كرد كه هیچی. اما اگر خندید، و تعارف كرد كه بفرمایید تو، خیالت دیگر راحت است. مثل من. میبینی كه شازده ...

خالهشازده در دهانـﮥ‏ آشپزخانه ایستادهبود، دست به چهارچوب. گفت: راست میگوید، مادر. همین حالا با هم میرویم. تا تو پول گردنبند را از حاجی بگیری، من حاضر شدهام. بیا این كاهگل را هم بگیر كه اگر كسی غش كرد، بگیری جلو بینیاش.

حاجی خندید، گفت: خوب، الحمدلله كه اینجایی. گفتم نكند رفتی خانـﮥ‏ ایران ببینی بزمجه ویار نكردهباشد.

توی همان اتاقِ خاله بر متكایی نشست و پاهاش را دراز كرد. گفت: بابا، جعفر، بیا یك كم پای مرا بمال.

نبودش. از پدر هم پرسید، گفت: ما كه بازنشستگی توی كارمان نیست.

پسرها كه رفتند، گرهبستـﮥ‏ دستمالی را به خاله داد. خاله قفل در صندوقخانه را باز كرد و تو رفت. میرزاعمو گفت: حالا شما پسرها میخواهید چهكار كنید؟

گفتم: فقط دو سال مانده.

ـ میدانم. اما از كجا میخورید؟ این پول كه تا چشم به هم بزنید تمام میشود.

خاله از توی صندوقخانه گفت: یكی را پیدا كن پولشان را بدهند دستش.

ـ چیزی كه نمیشود.

ـ خوب، میرزامحمود هم كار میكند.

ـ اگر كاركُن بود، همان جوانیاش میكرد. كسی كه به پول یامفت عادت كرد، دیگر كاربكن نیست.

دست دراز میكرد، یك توركه انگور از خوشهای جدا میكرد و به دهان میگذاشت، بعد سُكَش را میگذاشت كنار بشقاب جلوش. هر دو دستش تا مچ رنگی بود. گفت: شما دو تا، مایهدست كه ندارید، پس باید درس بخوانید، به پدرتان گوش ندهید، هرطور شده بخوانید. اینها را میبینید، نرفتند دنبال درس. جعفر هم یعنی میرود مدرسه: لای كتابهاش را باز نمیكند. همه چشمشان به این دكان است. اما مگر چند سر عائله را میشود با این یك دهنه دكان نان داد؟

ناله كرد، از متكا سرید. نوك انگشتان پاش را مالید: تو نمیدانی چرا این انگشتهای من بیحس میشود؟

گفتم: نه.

ـ دكترها میگویند از كم خونی است. یكیشان میگفت باید راه بروید. پدر آمرزیده! من اقلاً روزی هزار دفعه از این سر دكان میروم آنطرف، توی پاكوره؛ میروم دم دكان این مشتری، آن مشتری. كم هم كه نیستند. خوب است من روزی چند لنگه پشم را اینور و آنور بكنم؟ تغارهایی كه من جابهجا میكنم ده تا دكتر هم نمیتوانند تكانشان بدهند. آنوقت به من میگویند راه برو.

باز توركهای به دهان گذاشت، سُكَش را در آورد، با دهان پر پوزخندی زد: پدرآمرزیدهها!

یخ را به سرانگشت دورتادور تار‏ﮤ‏ فیروزهای گرداند. گفت: بیا تو اول بخور.

همانطور كه كاسه را به طرف من دراز میكرد، باز یخ را توش تكانتكان میداد. جلو رفتم و كاسه را گرفتم، گفت: جگر آدم را جلا میدهد.

خودش هم خورد، چند جرعه و باز یخ را به انگشت اشار‏ﮤ‏ چپ دور كاسه گرداند و به انگشت اشار‏ﮤ‏ دست دیگر اشاره كرد كه بروم جلو، آهسته گفت: میبینی، تا یك گرهبسته پول براشان نیاوری، از این چیزها خبری نیست.

خاله با صورت گرد و خندان در دهانـﮥ‏ تاریك صندوقخانه ایستادهبود. حاجعمو نمیدید. خاله گفت: چی داری یادش میدهی، حاجآقا؟

خندید: هیچ، جان شازده، فقط بهش گفتم سفارش من پیرمرد را به خالهاش بكند.

گونههای برحسته و گرد و گلگون خاله میلرزیدند. یكی دو طر‏ﮤ‏ سیاه را زیر چارقدش كرد. رنگ كردهبود، حتماً. گفت: دیگر از شما قبیح است، حاجی.

میرزاعمو خندید: بفرما، نگفتم؟

به من نگاه میكرد و چشمك میزد: امشب خانم كجاست؟ خانـﮥ‏ دخترش. دیشب چی؟ یك تك پا تشریف بردهاند منزل عروسشان. فردا شب هم كه معلوم است. آنوقت من پیرمرد هی باید تیرهای این اتاق را بشمرم، و از این دنده به آن دنده بشوم.

كوكبسلطان، چادر بهسر، دم در ایستادهبود. شوهرش حتماً جایی نشستهبود، چپق میكشید. گفت: دیگر فرمایشی ندارید؟

میرزاعمو گفت: كوكبسلطان، پس كو آن دختره كه میگفتی مثل هلوی پوستكنده است؟

پنجه به گونه كشید: خدا مرگم بدهد. من كی گفتم؟

میرزاعمو به من چشمك زد: چشم و چشم و حاشا؟

خالهشازده پشت به ما كردهبود، تا، حتماً، از جیب شلوار دبیت مشكیاش پولی در آورد. میگفت: سر بهسرش نگذارید، حاجی. باورش میشود.

میرزاعمو گفت: زن ساده، تو هم باور كردی؟ این بابا مشتلقش را پیشپیش از من گرفته. حالا جلو تو دارد جانماز آب میكشد.

كوكبسلطان گفت: تو را بهخدا، حاجی، شوخی نكنید.

خالهشازده دو گرهبسته هم از دم درگاهی برداشت. حتماً برنجی، قندی بود. گفت: بگیر، زیر چادرت قایم كن. در و همسایهها نبینند بهتر است. این كیسه توتون را هم بده به مشهدی.

كوكبسلطان باز گفت: زنحاجی، به این سوی چراغ قسم ...

خاله گفت: میدانم، میدانم، اصلاً این كارها خوب نیست، آخر و عاقبت ندارد. آدم كه نان و نمك كسی را خورد، نباید آشیانهاش را از هم بپاشد.

كوكبسلطان گفت: بهخدا حاجخانم ...

ـ میدانم ... میدانم.

میرزاعمو داد زد: مشهدی، مشهدیباقر!

ـ بله، حاجی!

ریش توپی سرخی داشت. عرقچین كه از سر برمیداشت، لك لك، اینجا و آنجای سرش كچل بود. چپقش هنوز دود میكرد. میرزاعمو گفت: مرد، مگر تو قول ندادی كه اگر بیو‏ﮤ‏ پولدار گیر آوردی، مرا خبر كنی؟ خوب، اگر خوش بر و رو هم باشد، دیگر نور علی نور است.

ـ حاجیجان، جان بچههات ...

ـ نترس، مرد. حاجخانم كه حرفی ندارد، یعنی راستش وقت ندارد؛ از بس، ماشاءالله، بچه زاییده، دیگر نمیتواند به من برسد. خوب، من هم باید یكی باشد سر پیری تر و خشكم بكند. خدا را چه دیدی، شاید هم یكی دو تا بچه پس انداختیم كه دنبال جنازهمان بابا بابا بكنند. این نامردها كه گوش خواباندهاند تا ببینند ما كی سرمان را زمین میگذاریم تا بپرند دل و رود‏ﮤ‏ هم را دربیاورند.

مشهدی باقر سر به زیر داشت. كلاه نمدیاش را در دست میچرخاند. چپقش را در جیب برآمدهاش چپاندهبود. خاله داشت راهشان میانداخت. به مشهدی باقر هم پولی دادهبود. هنوز صدای التماس و درخواست هر دوشان میآمد. خاله برگشت، اخم كردهبود، گفت: آخر این حرفها چیست به این بیچارهها میزنید؟

ـ بیچارهها؟ سادهای زن! بهخدا حقشان است. پدرسوختهها!

تار‏ﮤ‏ شربت و خیار را تكانتكان میداد. جرعهای خورد: حاجقری را همینها بدبخت كردند. هی زبان ریختند كه چنین و چنان است تا سر پیری نشاندندش سر سفر‏ﮤ‏ عقد، آنهم با كی؟ با بیو‏ﮤ‏ حسن ماستبند.

خاله گفت: اگر دیگر نیایند، كی را پیدا كنم؟

ـ پیدا میشود، غصه نخور.

میرزاعمو پای سرخ و تپلش را به دست چپ میمالید: بیچاره حاجقری، با چند تا عروس و داماد، حالا شبها توی دكانش میخوابد. زن ماستبنده گفته: «الا و بالله باید آن زنت را طلاق بدهی تا راهت بدهم.» زنش هم معلوم است: چند روز پیش با بچهها دست به یكی كردهبودند و تا خوردهبود زدهبودندش.

خاله گفت: كوكب بیچاره چه گناهی دارد؟ كرم از خود درخت است.

ـ خوب، بله، اما اینها هم هی زیر پای حاجی بیچاره نشستند و خامش كردند. چشمشان، والله، پاك نیست. كم زنحاجی بهشان رسیدهبود؟ اینها هم خوب مزدش را كف دستش گذاشتند.

مچهاش را هم مالید، بعد عرقچینش را برداشت. موهاش كوتاه بود و سفید. فقط وسط سرش طاس بود، خندید: زنك گفته : «دیگر مأذون نیستی قرت را برداری بیاوری اینجا.»

و رو به من گفت: ستون بازار بود، حالا شده مسخر‏ﮤ‏ عالم و آدم.

خندید: حالا هم حتماً شبها قرش را بغل میكند و میخوابد.

خاله گفت: حقش است.

همچنان اخم كردهبود و تندتند، قلاب بهدست، چیزی میبافت، حتماً لیفی، یا باز عرقچینی برای حاجی. میرزاعمو گفت: بیا خودت هم بخور.

و به من گفت: جواهر است، یك موی گندید‏ﮤ‏ همین پیرزن را نمیدهم به گیس بلند صد تا دختر چهاردهساله.

خاله یك جرعه خورد. چشمهاش چه برقی میزد!

ـ حاجی!

میرزاعمو گفت: ببخشید، عروس خانم! یادم نبود.

از جیب كتش قوطی سیگار هماش را در آورد. سیگاری روشن كرد. مهمانی كه میدادند، بر صدر مجلس نشسته، قلیان میكشید. خاله همچنان میبافت. میرزاعمو گفت: چطور است عصرها بیایی پهلوی خودم؟ قبض كه میتوانی بنویسی؟ اصلاً، میدانی، فقط بیا آنجا بنشین.

جلو دكان، بر سكو، مینشست، كنار دخل. لباس هم رنگ میكردند. گاهی هم به پاكوره میرفت. در خمرههای پر از پوست انارهای خیسانده یا ریشـﮥ‏ روناس را برمیداشت، به هم میزد با یك چوب بلند؛ یا میرفت بیرون و نالان از پلههای خاكی بالا میرفت تا به ابریشم یا پشم یا كركهای رنگشد‏ﮤ‏ آویخته بر چوببستهای روی بامهای گنبد گنبدیِ بازار سری بزند.

نالهای كرد، و بر دست راستِ ستونكرده بلند شد. چراغ را روشن كرد، پرسید: اذان را گفتهاند؟

خاله به ساعت دیواری نگاه كرد: خیلی وقت است.

قلاب و لیف یا عرقچین لولهشده را با گلولـﮥ‏ نخ بر تاقچه گذاشت. میرزاعمو سر حوض رفت و وضو گرفت. خاله چادر به سر كرد و در رو به پنجدری را باز كرد. سجاد‏ﮤ‏ حاجی را جلو و سجاد‏ﮤ‏ خودش را عقبتر انداخت. گفتم: خاله، من باید بروم. میترسم عمه اینها دلواپس بشوند.

ـ مگر بهشان نگفتی؟

ـ چرا، گفتم.

ـ خوب، پس برای چی میخواهی بروی؟

ـ میترسم فكر كنند پیدا نكردهام.

صدای اذان میرزاعمو از آن اتاق میآمد. خاله گره چارقدش را محكم كرد. چادرش عربی بود، سیاه، و حالا دیگر آن دو دست چاق و حنابسته جایی میان آن چینها بود. گفت: جواد كه آمد، میفرستمش بهشان بگوید.

گفتم: نه، نمیخواهد، میمانم.

اللهاكبر حاجی كه بلند شد، خاله به پنجدری رفت. پسرخاله رضا بعد آمد. موتور داشت. موهاش خرمایی بود، مثل موهای دایی و به همان قد و قامت او بود. بر سكوی ایوان جلو اتاقشان نشستهبود، بچه به بغل. فقط پنج شش سال درس خواندهبود. دستهاش ظریف بود و سفید. حتی گوشـﮥ‏ ناخنهاش رنگی نبود. گفت: درس چه فایدهای دارد؟ مثلاً همین آقای اتابكی كجا را گرفته؟ اگر حاجی خانهاش را از گرو بانك در نیاوردهبود، تا حالا ده بار حراجش كردهبودند.

عروسخاله برامان چای آورد. دیگر رو نمیگرفت. ریزه بود و موهاش، از همان یكی دو تار بیرونزده از لای چادر دبیت گلدار، میشد گفت خرمایی است. شاید هم بور بود. پسرخاله میگفت: گیرم هم من ده پانزده سال درس میخواندم ... شاید هم بد نبود. نمیدانم. حاجی تابستانها میبردم دم دكان. این را بردار، آن را بگذار، بعد هم دیگر عادت كردم.

گفتم: شما هم رنگ میكنید؟

ـ پس چی؟ اما دستكش دستم میكنم، تازه ده دفعه هم با سفید میشویم.

به عروس اشاره كرد: آخر خانم خوششان نمیآید.

پشت دستهاش را نشانم داد: ببین از بس شستهام، پوستش رفته.

از اتابكی هم گفتیم. میدانست كه مهمان دارند. گفت: خواهرمان را هم درویش كرده.

گفتم: همیشه شبِ جمعهها دور هم جمع میشوند؟

ـ نه، انگار ماهی سه شب است. نان مفت دولت را میخورند و علی علی میكنند.

بعد هم گفت: چه فقیری، چه درویشی؟ میدانی، دختره ده بیست طبق و خوانچه هم بیشتر جهیزه داشت، پنج شش تا هم گاری به دنبالش. هرچی بگویی آبجیشازده خریدهبود. هر روز بازار بود. فرداش، صبح علیالطلوع، پیغام دادند كه نمیدانم چرا سینی استكاننعلبكیهاش نقره نیست.

میرزاعمو از ایوان پنجدری صدام زد: مگر نمیخواهی نماز بخوانی؟

بلند شدم. رسمش همین بود، تا نماز نمیخواندیم، از ناهار یا شام خبری نبود. حتی جواد و جعفر نمازنخوانده اجازه نداشتند سر سفره بنشینند. تا پارسال كه، صبحها، توی همان اتاق خاله الاكلنگی میكردند و بعد ملافه را بر سرشان میكشیدند. وضو گرفتم. میرزاعمو از ایوان نگاهم میكرد. حتماً دقت میكرد كه از پارسال تا امسال یادم نرفتهباشد. بعد هم لب ایوان نشست. قنوت عشاء را كه میگفتم، خاله قالیچـﮥ حاجی را توی ایوان پهن میكرد. مخده و تشك را هم آورد. زمستانها حتماً توی اتاق نشیمن تخت و بارگاهش را میزد. حاجی اول یك جزو میخواند. عینك به چشم میزد. پسرخاله مهدی هم آمد، با زن و بچههاش. حاجی فقط سری تكان داد. عروسخاله همدم چای درستكرد. جواد حتی وقت شام هم نیامد. آقامهدی و زنش هم ماندند. سفره را همانجا توی ایوان انداختند. میرزاعمو همچنان قرآن میخواند و حالا با هر صفحهای كه ورق میزد، یك جرعه چای میخورد.

خورشت قیمه داشتند و مرغ. حاجی تكهتكه كرد و سهم هركس را توی بشقابش گذاشت. خاله بر سهم مرغ هركس دو یا سه كفگیر پلو میریخت. كاسههای قیمه دورتادور بود. دوغ را زن آقامهدی درست كرد، بوی نعنا میداد. میرزاعمو گفتهبود: تو بیا كنار من بنشین.

باز هم برای من مرغ گذاشت، دو سه قاشق هم قیمه ریخت، بعد هم باز لیوان دوغم را پر كرد. برای بچهها سفر‏ﮤ‏ جدا انداختهبودند، توی اتاق نشیمن. عروسخاله همدم با آنها میخورد؛ میرفت و میآمد. فقط چارقد به سر داشت. بلندقد بود و چهارشانه، انگار آبستن هم بود. فقط میرزاعمو با دست میخورد. وقتی دست كشید، همانطور كونسرك عقب كشید، از لب تاقچه ظرف صابون را برداشت و تا لب ایوان رفت. خاله از آفتابه آب به دستش ریخت.

بعد، از كسب و كاسبی گفتند. نوبت پشمهای حاجیرضا را بایست عقب میانداختند، تا خودش پیداش بشود.

آقامهدی گفت: پدرآمرزیده همهاش میرزاش را میفرستد.

میرزاعمو گفت: اگر خودم باشم كه بلدم؛ اما تو هم نباید اینطور باهاش حرف بزنی. انگار كن كه همینطور آمده سری بزند. من آن دفعه غلامی را فرستادم چای آورد. هی هم در و بیدر حرف زدم. هندوانه هم براش پاره كردم. زیرپاكشی كردم ببینم كار و كاسبیشان چطور است. خوب، یارو هم نم پس نداد. اما من هم نگذاشتم حرف پشمها را پیش بكشد. همینطور باید سر دواندش، تا وقتی بیاید حساب ما را صاف كند. حالا آمدیم و ندادند، همین پشمها دو برابر طلب ماست.

میوه هم آوردند، بعد هم آجیل. عروسها توی اتاق نشیمن تخمه میشكستند و پچپچ میكردند. از لب پایینی عروسخاله همدم تا زیر چانهاش پوست تخمه آویزان بود، پوست به پوست.

میرزاعمو گفت: دیدی یارو را چطور سنگش كردم؟ پدرآمرزیده دیر آمده، زود میخواهد برود. گفتم: «هر چه همكارها بات حساب میكنند، من تومنی هفت ریال، بگو، شش ریال ازت میگیرم.» حالا برود كف بازار كفش پاره كند، بالاخره برمیگردد پهلوی خودم. آنوقت، میدانی من چهكار میكنم؟ تومن را ازش دوازده سیزده ریال میگیرم.

وقتی بالاخره آقامهدی و زاد و رودش راه افتادند، جواد پیداش شد. به ایوان نیامد. سلامی كرد و رفت توی اتاق سهدری. میرزاعمو گفت: بفرما، این هم از آقازاد‏ﮤ ما.

از حال و احوال ماها هم پرسید، از پدر كه روزی چند میگرفته. از عمه هم پرسید. پسرعمه تقی را میشناخت. میگفت: «به آن خدابیامرز، باباش، رفته، وای اگر آدم به چنگش میافتاد. بادكش كردنش حرف نداشت، اما سر آدم را میبرد. خدا بیامرزدش، اگر بودش دو سه بار كه ازم خون میگرفت حالم خوب میشد.»

چراغ اتاق آقارضا اینها كه خاموش شد، گفت: هنوز شب نشده، مثل مرغ میروند توی كتونهشان.

بعد هم مثل پارسال گفت خالهشازده كتاب روضه را بیاورد. جلد چرمی بود، صفحات اولش نبود. پارسال حسنمان براشان خواند. مادر هم گریه كرد. ورق زدم. خاله، چادر بهسر، كنج ایوان نشستهبود و میرزاعمو یك كاسـﮥ‏ زانو را پایـﮥ‏ ستون دست راستش كرد. باز هم ورق زدم. گفت: همینطوری یك جاش را بخوان!

همهاش را از حفظ بود. نمیتوانست بخواند. خط قرآنی را میتوانست. سیاق هم میدانست.

چه خواندم كه یادم نیست؟ نمیتوانم پیدا كنم. خاله چه گریهای میكرد؛ از زیر چادر مشت بر سینه میزد. در صندوقخانـﮥ‏ عمو حسین كتاب جودی هم بود. اما روایت زعفر میان طومارهاش هست، كاغذی باریك و دراز كه از این سر تا آن سر اتاق بود، به خط شكسته.

ناگاه گردی پدید آمد، چنانچه چشم چشم را نمیدید. مقارن ایناحوال شخصی پدید آمد، مهیبشكل و عجیبصورت، بر مركبی نشسته، كه تنها سر و تن به اسب میمانست و پاهاش همه به مثابـﮥ‏ پای شیر بود. از میان همان گرد سلام كرد. جواب شنید. پس، نشسته بر همان مركب، سر خم كرد و زمین را بوسه داد. خطاب آمد كه: تو كیستی كه در این هنگامـﮥ‏ بلا بر این مظلوم غریب سلام میكنی؟

گفت: من مهتر پریانم و مولای سید آخرالزمان.

فرمودند: اینجا به چه كار آمدهای؟

گفت: مرا دستوری ده تا با این لشكر بیحد و این سپاه بیعدد دمار از این قوم شوم برآورم.

از میان آن گرد پریان بسیار، فوج در فوج، ایستادهبودند، پا بر خاك و سر بر افلاك، چشمها كاسههای خون و لب و لفجها آویزان، و هر یك گرز‏ﮤ‏ گاوسری به دست و استخوان ماهی آدمخوار به دست دیگر، هرولهكنان. فرمودند: خدای مزد دهد. بازگردید كه شما را دستوری قتل آدمیان نیست كه شما جسم لطیفاید و اینان شما را نبینند و كشتن نتوانند، اما شما میبینید و همه را میكشید. این ظلم است.

گفت: ما به صورت به آدمیان مانند شویم و هم به قامت و زور آنها، آنگاه حرب كنیم.

از نوحـﮥ‏ پریان نیز گفتهبود. میرزاعمو بر پیشانی میزد. عرقچین را وقتی دست ستون سر میكرد، پس زد. گفت: پیر بشوی، پسرم.

پیر شدهبود با آن موهای سفید پشت سر و گوشها و با آن شكستگی ناخنها كه رنگ رناسی یا زرشكی، یا حتی رنگی مثل سایه در خطوط شكستگیهاشان ماندهبود.

فردا هم به تختهپولاد رفتیم. رسمشان بود. به یك كرشمه دو كار بود، هم زیارتیبود و هم تفریح. توی تكیـﮥ‏ باباركنالدین غرفهای گرفتند. دو سه پتو برای همه و قالیچهای برای میرزاعمو پهن كردند. پسرخالهها هم آمدند. فقط آقا مهدی ماشین داشت. از همان صبح هم دیگ را سر چراغ خوراكپزی بار گذاشتند. عروسخاله همدم همـﮥ كارها را میكرد. عروس كوچك ـبه قول خالهـ دسته هاونش را توی دامنش گذاشتهبود و جانم و قربان میكرد. دیواری كه عموحسین از روش پریدهبود، حالا خراب بود. باز هم قبر بود و تكیه. خاله رسیده و نرسیده روش را تنگ و تیر گرفت و رفت. آنهمه گور را، كهنه و نو و پهلوبهپهلو، پارسال هم دیدهبودم. مرحوم مغفور خلدآشیان حاجیهخانم صدقی ولد مرحوم حاجی حسن صدقی. سنگ قبر شكستگی داشت، خطی مضرس، مثل وقتی كه برق بزند، از این ضلع تا آن ضلع میدوید و مغفو را بهحدس مغفور میكرد. پشتههای خاك تازه و با لكـﮥ‏ نم آبی؛ انگار كه همین دم صبحی متولی ریختهباشد. یك گلدان سفالی شمعدانی بر سر جوان ناكام. قاری پایین پای قبری نشستهبود. عكس هم گاهی داشتند، جوانها. تا تكیـﮥ‏ مادر شازده خیلی راه بود. به اسم مادربزرگ نبود. نمیدانستم، اما پرسانپرسان رسیدم. سیاهی خاله بود، خمشده بر مرحوم مغفور میرزا نعمتالله قناد و بیگمآغا. حتماً رود میزد. سنگها تازه بود. از صدای پام، شاید، برگشت. نكند پیشانی كه بر گور بگذارند، گامهای زندگان را بهتر میشنوند. گفت: بنشین، خالهجان!

دیگر میدانستم. سنگی برداشتم. قبرستان آبادان باید یك جایی بیرون شهر باشد. عربها حتماً بچههاشان را پای نخلها چال میكردند. با هر خط و یا هر ضربه بر گور الحمدی باید خواند. گفت: داشت خراب میشد. حاجی خودش سنگ روشان انداخت. خوبیت نداشت.

بهناگهان دو گونـﮥ‏ گلگون را به سیاهی چادر پوشاند و رودرودش برخاست، نه آنگونه مدام و بی هیچ شكستگی كه مادر سر میداد، كه مقطع به قطع و وصلِ مادر مادر مادر گفتنی كه او میكرد. سر برداشت و باز به هر پتـﮥ‏ چادر اشكی ـ اگر به كاسـﮥ‏ چشم ماندهبودـ پاك كرد، گفت: نمیدانی چهقدر برای شما دو تا كشید، توی سرمای زمستان كهنهتان را میبرد، میشست. آنقدر سرد بود كه با سنگ یا چوبی بایست یخ را میشكست.

مادر هم گفتهبود، وقتی نفرین میكرد، یا مشت خمیریاش را به سینه میزد؛ اما میگفت: «من شستهام.» شاید هم با هم میرفتهاند. بر گور پدر بزرگ دیگر رودرودی نكرد، فقط زیر لب الحمد خواند. با آن قد كوتاه، كلاه شاپو بهسر، قبا بهتن و ملكیهای كار آباده بهپا ـ آنطور كه مادر میگفتـ از صبح تا شب بازار را زیر و رو میكرد تا مگر چای یا تنباكویی به تاجری بفروشد. در آبخشان هم قبرستان بود. بیرون درواز‏ﮤ‏ طوقچی، به سمت راست كه بپیچیم، بودهاست. اصلاً هر محلهای قبرستانی داشتهاست. عمهها دیگر نمیتوانستند بر گوری بنشینند و رودی بزنند. زیارت اهل قبور میخواندند، به نیت همـﮥ‏ رفتگان خاك. حالا دیگر همه به اینجا میآمدند. همـﮥ‏ آنهایی كه در دو سوی رود بودند. و زایندهرود از میان آن انبوهیِ سبزی درختان چنار و گاه صنوبر یا سپیدار به پل مارنان میرسید، بعد به پل چوبی كه به یك ریال میشد بر آن گذشت: تختههایی لرزان و لغزنده و دستگیر‏ﮤ‏ طنابی كه گره به گره تا آنسو كشیده شدهبود. بعد هم سیوسهپل بود، با دهانهها و غرفههاش. پل خواجو را قبلا دیدهبودم. با پدر و مادر از همین راه آمدیم. بر صحنجای بالای پلهها و گاه دو سوی دهنهها و حتی توی غرفهها چیزی پهن میكردند و مینشستند. بر آخرین پله، پارسال كه مینشستیم و به آب خیره میشدیم ـ نه به آبی كه از دو سو میآمد، كه به موجهایی كه پیش پای پلهها میرفتندـ بهناگهان همـﮥ‏ پل قایقی میشد سنگی، انگار كه نشسته بر بلم، بر آب كارون یا بهمنشیر میرانیم. غروب باز نشستم، اما نشد. میرزاعمو گفت: پس آن كاهو كو؟

پتوها را بر سكوی زیر پل انداختهبودیم. میرزاعمو قالیچه بهدست به دیوار تكیه دادهبود. تا كاسههای كوچك پر از سكنجبین را دورتادور بچینند و كاهوی شسته به آب جاری را من و آقاجواد بیاوریم، همه گردبرگرد نشستهبودند. میرزاعمو گفت: به شما هم میگویند جوان؟ ما از این سر تا آن سر میدویدیم.

حالا هم میپریدند. به صف ایستادهبودند، به یك شلنگ پا بر لبـﮥ‏ سنگی آنطرف دهانه میگذاشتند و فاصلهبهفاصله از سر آب غران آن زیر میپریدند و باز شلنگ دیگری بر میداشتند، تا برسند به آنطرف پل. بعد از آنطرف شروع میكردند. یكی هم لنگی بردوش، جلو دهانـﮥ‏ آخر قدم میزد، گفت: بفرما.

برگشتم. بر سكوی آخر نشستهبودند، كناربهكنار و پشت بهدیوار. یك كاسه لعابی هم در پناه پاهای یكیشان بود، با یك قاشق. از بغلی داشت توی لیوانی میریخت. به آن یكی داد. سبیل سیاه و پرپشت داشت. به دهان برد و نگاهم كرد، گفت: به جمال تو، جوان!

یكنفس خوردهبود. ماست و خیار داشتند. بر شیر سنگی آنطرف دو بچه سوار بودند، حتماً پدرشان بود كه اینطور دست حایلشان داشت. به دست چپ بازوی دخترش را چسبیدهبود. میخندید. در تاقچـﮥ‏ آخری سماور بزرگی هم به راه بود. شاگرد قهوهچی كوهی از نعلبكی و استكان بر سر یك دست داشت و لنگی بر دوش چپ. میرزاعمو گفت: كجا بودی؟

ـ رفتم دوری بزنم.

گفت: برو تو هم بپر! اینجا را میبینی؟ قد تو كه بودم از همینجا میپریدم توی آب و از آنطرف بالا میآمدم. آبش كه اینقدر نبود، به لب این سنگها میرسید.

تا سر پلهها هم رفت. فقط چند بچه توی آب كمعمق آن جلو غلت میخوردند. گفت: خوب دیگر، هركسی پنجروزه نوبت اوست. حالا ما باید برویم، مثل همین آب.

در كنارهها بیشهای از كبوده و چنار بود، سایهدار. آب خم بر میداشت و میرفت تا پل شهرستان، كه پارسال دیدیم، با جواد و جعفر رفتیم. بعد هم دیگر حتماً گاوخونی بود. وقتی راه افتادند، به خاله گفتم، من میروم خانهمان.

گفت: كجا؟

گفتم: همان اتاق كه هست.

گفت: خدا بهدور، یعنی میخواهید حالا، اینهمه آدم، توی آن قوطی زندگی كنید؟

گفتم: صندوقخانهاش هم هست.

گفت: حالا تو پهلوی ما بمان، تا عصمت بیاید.

ـ درس دارم.

خاله گفت: اگر بخواهی امشب میتوانی بروی سراغ آقای اتابكی، جمعهها همیشه خانه است.

گفتم: باشد بعد.

بعد گفت: اصلاً فردا برو سر كارش.

نشانی بانك ملی مركز را هم داد، همانطور كه میداد، گفت: از همان دم بپرس، بهت میگویند.

پیاده راه افتادم. گفتم، بلدم. مگر نه اینجا متولد شدهبودم، توی همان اتاق، شاید هم توی همان صندوقخانه، پشت به بارو؟ تمام مسیر را از كنار رودخانه رفتم. فاصلـﮥ‏ دو پل بیشه نبود، اما گاهی گندم و جوی كاشتهبودند. بچهها هم شنا میكردند. گرداب بود. نرسیده به پل از سد كناره بالا آمدم. تا به چهارباغ برسم، فقط یك بار پرسیدم. دیگر از گمشدن در امان بودم. انگار كنار‏ﮤ‏ رودی دیگر بود عمود بر آن رود كه از غرب به شرق میرفت، با درختهای بلند و كهن چنار در دو سو. یعنی همهاش همین است؟ شهر چهار قسمت میشد: اینسوی رود و آنسو؛ اینسوی چهارباغ و آنسو. نرسیده به چهارباغ پایین پیچیدم توی كوچهای: پهن و ماشینرو بود. داشت غروب میشد. اول به چهارسوقی رسیدم، با چند دكان و چراغی گردسوز بر سر پیشخان بقالی و چراغ زنبوری آویخته از تیرك جلو دكان قصابی. از كوچـﮥ‏ روبهرو رفتم و پیچیدم، كوچهبهكوچه، كوچههایی هفتپیچ، راهروهایی دراز و باریك و تاقدار و تاریك، جز آن یكی كه چراغ بینورش دایرهای بر زمین میانداخت. بایست دیگر به دروازهنو رسیدهباشم. تا دبیرستان ادب از همینجاها رفتهبودم. نمیخواستم بپرسم. الاحقر صانعی. لوحـﮥ‏ بالای سرش را برای همین وقتها زدهبود. مگر نه اینجا شهر من بود، و حالا باز میخواست شهر من باشد؟ به یك مادی هم رسیدم. پر آب بود و دو طرفش درخت بود. دنبالهاش را نگرفتم. به كوچهای پیچیدم، از سیبهای برگشتم. دیگر بایست به مركز این قطعه، كه در آن بودیم، رسیدهباشم. شمال را از كدام ستاره پیدا میكنند، وقتی آسمان ابری نباشد؟ آسمان پر ستاره بود، اما ریز بودند. در آن باریكـﮥ‏ آن فراز تنها دب اكبر پیدا بود. فاصله به فاصله چراغهای كمنور بر تیرهای چوبی و ناصاف شهرداری ادامه داشت. در خم آن یكی كوچه است و یا در انتهای این كوچه بعد از این دوراهی كه گذشت؟ همینطور میرفتم. از كسینپرسیدم. شب مهتابی هم بود. ترسی نبود. اما بالاخره كه چی؟ اینجا چرا همان سر شب میخوابند؟ چراغ زنبوری قصابی خاموش بود. بقال داشت تختههای دكانش را میگذاشت. نپرسیدم، چون این بار دیگر رودررو نگاهم میكرد. از راهی دیگر بایست میرفتم. باز كوچه بود، تاقی، سردرهایی و لوحهای كاشی بر سردر. دری كه باز بود. مردی كه بر سكوی جلو در نشستهبود و سیگار میكشید. در كویر مناره میساختند، و گاهی حتی آتشی بر سر مناره میافروختند. صدای ونگ و ونگ بچهای هم میآمد. خورشت چی پختهبودند؟ نه، دیگر گم شدهبودم در رود‏ﮤ‏ هزارپیچ شهری كه شهر من داشت میشد، و من كمكم میبایست جزئی از اندرونهاش میشدم. باز به سردری آشنا، دری چوبی با كوبه و گلمیخهای آشنا برخوردم. همان كوچـﮥ‏ تاقدار تاریك بود. دایر‏ﮤ‏ نور بر سنگفرش افتادهبود. از باریكه راه دست چپ رفتم. فقط یك در بود، یك لنگهاش باز بود، هشتی داشت و بعد دالانی خنك و دراز. اگر هوا ابری باشد، بیقطبنما، لنجها بر دریایی كه آنسوی افق ارغوانی مغرب آبادان بود، چطور میتوانند ساحل خودشان را پیدا كنند؟ نه، این شهر من نبود، اینجا كه پس از اینهمه راهرفتن به هیچ خیابانی نمیشود رسید، با آدمهایی كه سر شب میخوابند و دالانهایی ـ اگر خم داشتهباشند چهبهترـ كه در بوی مانده و لزجشان رگهای از آن عطر آشنا هست آغشته به بوی عرق پشت گردن آن كوكب جزِ جگرزده و یا همین عروسعمه بانو كه داشت اذیت میكرد. قدسیجون حالا كجا بود؟ در هوای شرجی فقط وقتی بینی با رنگ ارغوانی پشت گردن مماس بشود، میشود فهمید عطری هم زدهاست. اینجا جمعهها به سروقت اموات میروند. زینبیه هم میروند، مثل پارسال كه رفتیم. به بیشههای كنار رودخانه با پسرعمه احمد رفتیم، با دوچرخه. برای ما كرایه كردهبود. شنا هم كردیم. یكی یك لنگ كرایه كردیم و پریدیم توی آب. پسرعمه گفت: مواظب باشید، آنطرف گرداب است.

آرام بود، با چند نیمدایره در وسط كه مثلا موجاند. همهاش یك پهنه آب بود، همانقدر كه ده بیست دست میشد زد، آنهم برای ما كه شنا را در آبادان یاد گرفتهبودیم، نه اینطور كه پسرعمه بلد بود: یكور میشد و دستهاش آن زیر كارهایی میكرد. رفتم، چیزی نبود. كمی آن وسط، آب زور داشت، بعد هم میچرخاند، یا میگرداند، مجبور میكرد دور بزنم، دور زدم. خوب، مهم نبود. آنهم برای ما كه آن حفار را عِبِر كردهبودیم. وقتی در میانـﮥ‏ راه سر بلند میكردیم، تازه نخلهای آنطرف را بهوضوح میدیدیم. اما این پهنـﮥ‏ كوچك، كجاش كناره بود؟ دست و پا میزدم. پرسیدم: آقا، ببخشید، دروازهنو كجاست؟

ـ از اینطرف ...

نشانی داد، نه مثل خاله یا مادر، اما همانطورها بود: «میرسی به یك سهراه، بعد یك كوچه هست كه ...» كاملهمردی بود، پایی بر ركاب دوچرخه و پایی بر سكو، گفت: اصلاً میدانی، همین كوچه را بگیر و راست برو، بعد ...

آنهمه روده در روده پیش چشمش میآمد. به چهارباغ پایین رسیدم. نه، رود نبود، ساحل بود، با سرشاخههای چنارهایی كه به نسیم شبانه تكانتكان میخوردند. هنوز ترددی بود. پسرعمه تقی در را باز كرد، گفت: تا حالا كجا بودی؟

ـ گم شدم.

خندید: گم شدی؟ كجا؟

ـ نمیدانم.

آنقدر خسته بودم كه وقتی بالاخره پام به ماسههای رودخانه خورد، درازبهدراز، نه بر گرمای ماسهها كه بر خنكای رختخواب پهنشدهام خوابیدم. میشنیدم كه صدام میزنند، كسی داشت از من میگفت، اما گذاشتم با بوی علفی كه به پشنگ مداوم امواج خیس شدهبود، بهخواب بروم.

نه، فردا صبح بند كفش را نبستم تا به كوچه بزنم. بگذار باشند. انگار شوریِ عرق پشت گردن را بهلبها همان فردا چشیدم. شاید پسفردا بود. هزار كلاف در هم گرهخورد‏ﮤ‏ كوچهها پشتوانـﮥ‏ سالهای پس از آنم شد، هرگاه كه او سر بهجانم میكرد، وقتی كه دیگر آنقدر بزرگ شدهبود كه میشد با او بگوومگو كرد. با من است حالا. او مینویسد.

صبحانه را كجا خوردم؟ یادم نیست. پسرعمه تقی صبح زود رفتهبود. پشهبندشان نبود. آفتابه بهدست، همان صبح، با عروسعمه بانو سینهبهسینه شدم. اینطرف و آنطرف كردهبودیم، اما به سینهاش خوردم؛ یا او خورد و رفت. چیزی هم گفت و غلتغلت گلخندهای هم آمد. همین بود. آن رنگ عنابی پشت گوش بهتر. نه، آن روز نبود. عمهبزرگه هنوز بساطش را توی ایوان پهن نكردهبود. عروسعمه بتول داشت رخت میشست. مگر ساعت چند بود؟ عروسعمه بانو دست دراز كردهبود تا انار كوچك آویخته از شاخهای را بچیند. تا همینجا یادم است و حتی سفیدی مچ و برق دو النگوی طلاش. یادم است كه درست بعدش بود كه روی پشتبام با تشت عروسعمه بانو و یك تكهچوب و نخی بزرگ و یك تكه پنیر برای كلاغ پیر و شل نه دام كه تله گذاشتم. اگر به چوب میخورد، تشت خودبهخود میافتاد، وگرنه هر روز صبح یا ظهر بایست میرفتم و كمین مینشستم. بعد از صبحانه هم معقول از مسیر خیابان رفتم. میپرسیدم. پیشخدمت به پلهها اشاره كرد: طبقـﮥ‏ سوم.

طبقـﮥ‏ سوم نبود. به همـﮥ‏ اتاقها سر زدم. پارسال دیدهبودمش، یا حداقل موهای صاف و سبیل پرپشتش یادم بود. پیشخدمت چای بهدست پرسید: دنبال كی میگردی؟

گفتم: آقای اتابكی.

گفت: طبقـﮥ‏ سوم.

همكف را حساب نمیكنند. جناب اتابكی پشت میزی نشستهبود، با همان سبیل پرپشت و آبخورهایی كه به لب زیرین میرسید. پدر میزد. سید عربی میگفت: «رسم بودهاست، سنت است. حرام بودن یا نبودنش را نمیدانم.» پدر میگفت: «اگر آب بخورند، انگار شراب خوردهاند.»

پروندهای پر از برگههای یكشكل جلوش بود و همانطوركه حرف میزد، ورق میزد. سلام كردم. شنید؟ باز ورق زد. گفت: خاكساریه!

پوزخندی هم زد، یا چیزی كه نیشخندش هم میشود گفت، اگر پشتبندش اههای هم از ته حلق مددی كند. گفت: مینشینند دورتادور. مرشد یك سر ریسمان آب ندیده و حتماً مرشدبافتـﮥ‏ بیگره و دیگر نمیدانم چی را به دست میگیرد، بعد ریسمان را همینطور بر گردن هر مرید رهگمكرده مثل لام الفی لا میآویزند ... یعنی ...

به انگشت خطی بر پشت گردن كشید و بر سینه لایی ساخت و ادامهاش را باز از پشت گردن رد كرد. نگاهم كرد و به همان انگشتی كه لای عربی كشیدهبود، به صندلی اشاره كرد، گفت: چند دقیقه بفرمایید بنشینید.

بعد گفت: خوب، آن سر ریسمان باز میرسد به دست مرشد، یعنی كه مثلا حلقـﮥ‏ ذاكران نیستند، محوند. بعد هم میافتند به ذكرگویی، با هم.

یكی از پشت میز كناری گفت: خوب، چه عیبی دارد؟

گفت: من كه نگفتم عیب دارد! اما آخر چرا؟ تازه این چه جور محو ذات است؟

جوان روبهرویی گفت: من كه میگویم همهاش دكان است.

ـ چه دكانی، جانم؟ اگر ما را میگویی كه چیزی به كسی نمیدهیم، حتی چیزی هم دستی میگیریم.

كاملهمرد كناری گفت: برای كشتن نفس اماره این كارها را میكنند. حتی شنیدهام هركس منظور نظر قطب بشود، اول میفرستندش تكدی بكند.

اتابكی گفت: همه كه نه، بعضیها را.

جوان گفت: دیدید گفتم؟

ـ بله فرمودید، ولی، خوب، مقصود؟

ـ همین دیگر؛ آدم را تحقیر میكنند، وقتی عبد و عبیدشان شدی، دیگر حسابی سوارت میشوند.

اتابكی براق شد: درست همان كاری كه توی حزب میكردند؟

جوان به صندلیاش تكیه داد: فرق میكند، این را دیگر خودتان بهتر میدانید.

ـ بله، فرق میكند. بندگی آنجاست، اما اینجا رسیدن به صفا و خلوص است، یكی شدن است با معبود، این كارها هم ـحالا به خاكساریه كاری نداریمـ فقط وسیله است، حتی مرشد یا قطب وسیلهاند.

كاملهمرد پرسید: یعنی میفرمایید، وقتی یكی دوره افتاد و از همـﮥ‏ خلق خدا تكدی كرد، آنوقت میرسد به صفا؟

ـ من كه نگفتم ما میكنیم. خوب، آنها رسمشان این است، مثلا ببینید، اگر قطب، یا یكی از پیران فرقه، ببیند كه این بابا هنوز منیت دارد، ازش میخواهد پُرسه برود. خوب، فكر میكنند كه وقتی آدم آبرودار راه بیفتد و برای شندرغاز مداحی كند، مثلاً یك راستـﮥ‏ بازار را برود یا حتی در همان محلـﮥ‏ خودش تكدی كند، دیگر منیتش كشته میشود.

ـ مثل درویشها؟

ـ بله، دیگر. با همان لباس درویشی.

جوان گفت: نه، نشد؛ اگر با لباس خودش باشد، یك چیزی. لباس درویشی، با آن كشكول و تبرزین و كلاه هشت یا دوازده ترك، تازه با آن قبا و عصا مانع میشود تا مردم بشناسندش كه فلانی است.

اتابكی دست لای برگهها گذاشت و پرونده را بست: درست میفرمایید، احسنت! ما در حزب بهتر عمل میكردیم. شما یادتان نیست، اما من خوب یادم است: بعضی از رفقا رفتهبودند طرفِ دار و دستـﮥ‏ ملكی. بعد كه رادیو مسكو موضعش را اعلام كرد، ناچار برگشتند. ولی ما مبادا فكر كنی با سلام و صلوات قبولشان كردیم. خیر. میدانی ما چهكار كردیم؟ مجبورشان كردیم در میان جمع، چه در حوزهها و چه در جلسات و حتی در كارخانه یا ادارهشان، از خودشان انتقاد كنند. خوب، این بابا بعد از این دیگر عبد و عبید خواهد شد، هرچه پیش بیاید، گوشش به كمیتـﮥ‏ مركزی است، یا بهتر، به رادیو مسكو.

پرونده را باز كردهبود. زیر هر برگه كاربنی میگذاشت. نگاه نمیكرد. جوان خواند:

صاحــبدلی بـه مدرســه آمــد ز خـانــقـاه بشكست عهد صحبت اهل طریقرا
گفتــم میــان عالــم و عابـد چه فــرق بود تا اختـیار كردی از آن ایـن فریــق را؟
گفت آن گلیم خویش به در میبرد ز موج وین جهد میكند كه بگیــرد غریق را

چه قهقههای میزد اتابكی! دو دست بر لبـﮥ‏ میز گذاشت و تمام اتاق انگار به فراز و فرود شكستن و ریختن چیزی مثل جامی شیشه میلرزید. پیشخدمت آمد تو. چیزی به دستش نبود، پرسید: باز چی شده، جناب اتابكی؟

ـ هیچی جانم، هیچی.

این بار دست بر دهان خندید، اما باز نه صدا كه خردهریزههای همان چیز بر سطح میز و حتی بر كف اتاق میریخت. بلند شدم، نفهمیدم چرا. انگار از گوشـﮥ‏ چشم دید، دست از دهان برداشت. حالا خنده فقط غلتغلت صدایی بود ملایم، با فرود و فرازی بهقاعده، همانطور كه من هم میتوانستم. كاملهمرد هم میخندید، گفت: درویش، مگر قول ندادهبودی كه اینطور نخندی؟

خندان گفت: نشد، جان شما نتوانستم. یكدفعه منفجر شدم. راستش یادم آمد كه ما هم وقت چلهنشینی حتی خوابهامان را برای قطب نقل میكنیم. بعد دیدم ما، همه، فرق نكردهایم: عادت شاید با ژن آدم میرسد به بچههای آدم.

جوان گفت: بله، مثل همین قهقههتان كه گمانم تهماندﮤ‏ عادات حزبی است.

ـ بله، بله، درست میفرمایید. همهاش عادت است. معذرت میخواهم، شما هم به تقلید از اجداد محترممان به شعر سعدی، علیهالرحمه، استناد فرمودید. ما هم، بهخدا خندهدار است، همین كار را میكردیم، مثلا داشتیم سوسیالیسم را بومی میكردیم. چه اجباری بود؟ درعوض بایست برگردیم به خودمان، به فطرتمان، به همان كه داشتهایم. به قول مولوی ...

و خواند به صدایی بم:

بــنــمــود مـــه وفــا از ایــنجــا هــرگــز نــرویــم مـــا از ایــنجا
اینجــا مدد حــیات جان اســت ذوق است دو چشم را از اینجا
اینجاست كه پا به گل فرورفت چــون بــرگیریـــم پــا از ایــنجــا

گفتم: ببخشید، جناب اتابكی، من خدمتتان رسیدم كه ...

چطور گفتم كه نفهمید؟ گفت: كار اداری كه ندارید؟

شاید بهتبع آن انفجار ناگهانی او گفتم: من پسر عصمتام.

در زیر آن دو ابروی پرپشت، دو چشم نیمخفتهاش را باز كرد: چی؟

نگاهم میكرد و بهلب زیرین آبخورهای سبیلش را مزهمزه میكرد: بله، بله! پس تویی؟

چرخید و دو دست گوشتالود بزرگش را بر دو كاسـﮥ‏ زانو گذاشت: چه عوض شدهای!

حال و احوال پدر و مادر را هم پرسید. اسم داداش یادش نیامد. همهاش هم میگفت: «خوب، خوب.» بالاخره هم پرسید: خوب، از دست من چه خدمتی ساختهاست؟

گفتم: ما بناست بیاییم اصفهان، میخواهیم همینجا ادامه بدهیم.

ـ خوب؟

یك طوری همهچیز را گفتم. گفتم یك تجدیدی دارم. میشد تكماده كرد، گر چه این خطر بود كه سال دیگر از همین درس بمانم. مهمتر از همه اسمنویسی بود و در همان دبیرستان. باز گفت: خوب؟

نفسی كشیدم. گفتم: همین دیگر.

گفت: باشد، اجازه بده بنویسم. یكی را میشناسم. همانجا دبیر است. اصلا ناظمش آشناست، آشنای قدیمی.

چای هم خبر كرد. گفت: راستی، چرا به ما سر نمیزنی؟

نشانیشان را هم داد: در قطعـﮥ‏ شمال شرقی نقشـﮥ‏ من بود. میرفتم. رفتم، بعد كه مادر و پدر آمدند. دو روز بعدش آمدند. اول مادر و داداشحسن و بچهها آمدند.

اینها را بعدها هم میتوانم بنویسم. از كلاغ پیر و شل باید نوشت. غروبها یا بیشتر صبح، قبل از طلوع آفتاب نه، كه نیر اعظم، میرفتم روی پشتبام و چیزی زیر تشت میگذاشتم: پنیری یا نانخردههای عمهبزرگه را و بعد كمین مینشستم تا مگر بیاید. وقتی آمد، نفس نمیتوانستم بكشم. اول نمیتوانست اعتماد كند. همان دور و بر میپلكید. نوكی به كاهگل میزد، اما میفهمیدم كه سحر پنیر شده. روز سوم بود كه آن زیر رفت، زیر تشتی كه لبهاش را تكیهدادهبودم بر تكهچوبی كه استوار بر پشتبام ایستادهبود. نخ را كشیدم و دیگر آن زیر بود. چه رقصی میكردم. بعد هم معقول رفتم و یك تكه گونی پیچیدم دور دستم و بالاخره آهستهآهسته دستم را بردم آن زیر و گرفتمش، از پا گرفتمش و انگار از همان پای شل. چه غار و غوری میكرد! بعد هم طناب را بستم به آن پای شلش و این سر طناب را بستم به ریز‏ﮤ‏ در راهپلهها و گذاشتم هرچه میخواهد غارغار كند. پایین كه رفتم، عمهبزرگه گفت: بالا چهكار میكردی؟

گفتم: كاری نمیكردم.

گفت: این بانو میگوید انگار كلاغ گرفتهای.

محمدحسین گفت: من ... من.

صدای غارغار چند كلاغ را كه شنیدم گفتم: همان شله است، عمه، كه همهاش نانخردههاتان را میخورد. پدرش را میخواهم دربیاورم.

عروسعمه، انگار كه موش را آتش زدهباشند، سر رسید آفتابه بهدست، گفت: نگفتم، آغاباجی؟ چند روز است كارش همین شده.

محمدحسین ایستادهبود با دو دست گشوده و هی من ببینم، من ببینم میكرد. عمهكوچكه از توی اتاقشان داد زد: الله اكبر!

انگار نماز میخواند. كلاغها چه غارغاری میكردند. همینطور هم بر سر بام و حتی حیاط ما دور میزدند. عمهبزرگه یكدفعه زد زیر گریه، فقفق میكرد: نكن، جوان. بد میبینی. آن ناكام هم همین كارها را كرد كه حالا معلوم نیست كجا سر به بالین میگذارد.

محمدحسین تپل تا لب ایوان كونخیزه آمدهبود و باز من من میكرد. گفتم: عمه، از دور نشانش میدهم. بعد هم خودم میروم و آزادش میكنم.

عمهكوچكه بالاخره پیداش شد. هنوز چادر به سر داشت. اول هم آمد محمدحسین را برداشت و داد دست عروسش. گفت: اینطور نروی بالا عمه، چشم و چارت را درمیآورند.

عمهبزرگه بالاخره بلند شد و رفت و دیگی از صندوقخانـﮥ‏ رضا اینها آورد، گفت:بیا عمه، بگذار سرت.

از كجا میدانست؟ آسمان سیاه بود: دور میزدند و غارغار میكردند. چندتایی هم كنار كلاغ اسیر نشستهبودند كه تا مرا دیدند بالی زدند و آنطرفتر نشستند. آزادش كردم، اما گرچه دیگ بر سر گذاشتهبودم، جرئت نكردم بروم و طناب را از پاش باز كنم. تكهبهتكه میپرید، گنبدبهگنبد و طناب را هم میبرد. همین فقط نبود. حالا میفهمم كه چرا. نسخهاش را بعدها دیدم. این یكی دیگر بماند تا وقتش، بعد كه از پدر نوشتم و از مادر و حسن و نمیدانم خودم و این ملیح. غروبش بود كه آنها هم آمدند. علی توی بغل داداشحسن خواب بود. ساكطوری دست مادر بود. من باز توی اتاق پسرعمه تقی مهمان بودم. عروسعمه بانو حسابی رو میگرفت، نه توی دالان یا توی راهپلهها. عمهبزرگه همهاش سراغ داداشاش را میگرفت. یك چیزی خوردهبودند. رسم مادر همین بود. حتماً مثل پارسالش یك بادیـﮥ‏ بزرگ كباب شامی پخته بود. سفره را بر تخت قهوهخانه پهن كرد، بادیه را وسط گذاشت و جلو هر كدام از ما یكی یك نصفهنان یا بیشتر. پدر مینشست تا مادر سهمش را بدهد. ما یكی یكی برداشتیم، سهم پدر سه تا كباب بود. به هریك از ما نصف دیگر هم رسید. بقیه را برای فردا ظهر بایست میگذاشت. شب را همانجا در اتاقك مهمانخانـﮥ‏ توی راه خوابیدیم. عمهبزرگه باز پرسید: پس چرا داداش نیامده؟

مادر گفت: میآید. گم كه نشده.

اختر داشت اتاق را گردگیری میكرد. چهارپایهای گذاشتهبود و رفتهبود بالا و با دستمال توی رفها میكشید. یك دسته ورق هم پیدا كرد. پسرعمه تقی میخندید: مال دایی است، دیگر.

مادر گفت: كدام یكی؟

ـ كدام ندارد، آن مرحوم كه دست به این چیزها نمیزد. اهل همه فرقهای بود، جز این یكی.

عمهبزرگه باز فقفقش بلند شد: آن ناكام كه نمرده.

مادر میگفت: استادتقی، نكند مال خودتان باشد؟

عروسعمه بانو نخودی خندید: بعید هم نیست.

پدر فردا صبح با ماشین باری شركت پیداش شد. یك كوه اسباب بود، مال ما كه نه؛ اثاث دو خانواده بود. مال ما را پیاده میكرد و بعد میرفت بُرخوار. اثات خانواد‏ﮤ‏ پیرمردی بود با تهریش سفید، كلاه ماهوتی بر سر. به ما هم كمك میكرد. فقط تا توی حیاط میآورد. چیزی كه نبود. خودشان صندلی و تخت هم داشتند و یك كمد بزرگ. پدر یك پارچ پر از شربت خیار براش برد. به راننده هم میداد. مادر میگفت: ذلیل بشوی كه ذلیلم كردی!

پدر را میگفت. داداشحسن گفت: حالا دیگر ول كن!

ـ من میشناسمش.

داداشحسن به من اشاره كرد و برای مادر لب گزه رفت. دیدم. گفتم: مگر چی شده، مادر؟

آنوقت بود كه حال و احوالم را پرسید. از میرزاعمو هم پرسید، بعد از خاله، آبجیشازدهاش. گفتم كه فقط او را دیدهام. گفت: دیگر كه طوریت نشده؟

ـ نه، مادر.

نگفت كه چی شده. صندوقخانه را خودش باز جارو كرد. تار عنكبوتها را ـ هرجا كه بودـ به كهنهای بسته بر سر چوبی میگرفت. باز پرسیدم كه چی شده. فقط غر میزد: اینهم آخر و عاقبتم، دوباره برگشتیم سر جای اولمان.

از اختر هم پرسیدم. گفت: دعواشان نشده.

گفتم: پس چی؟

گفت: هیچی، فقط آقامقتدا به بابا گفته دردانه را بدهیم به آنها.

گفتم: چی؟

داداشحسن داد زد: تو دیگر خفه شو!

به اختر گفت. همـﮥ‏ اتاق را با گلیم فرش كردیم و یك قالی وسطش انداختیم. مادر چند پتو را دولا كرد و بالای اتاق پهن كرد. جای رختخوابها توی صندوقخانه شد، بر كرسی. چراغ خوراكپزی هم رفت توی صندوقخانه. گفتم: مادر، بابا هم راضی بود؟

گفت: تو برو به كارت برس، توی كار بزرگترها دخالت نكن.

گفتم: میخواهم بدانم.

سماور و سینی و جام برنجی را دم در اتاق میچید. پس جاش دیگر همینجا میشد. حالا روشن نمیكرد. گفتم: مادر!

گفت: میگذاری به كارم برسم؟

گفتم: راستش را بگو.

چراغ پایهبلندش را روی تاقچه میگذاشت. یكیش را فروختهبود، خودش میگفت. گفت: بایست میزد توی دهنشان. میفهمی؟ اگر من بودم ...

ظهر پسرعمه رضا مهمانمان كردهبود. باز داشتیم دور میزدیم. پدر مدام پایینبود. كنار عمهبزرگه مینشست. گاهی فقط سیگاری میكشید. عمه دگمهای میدوخت یا آستینی را به تنهای كوك میزد. حرفی نمیزدند. گاهی هم عمه با آه و ناله بلند میشد، دست بر زمین تكیه میداد: یا علی!

بعد هم میرفت و از توی اتاق عمهكوچكه یك چای میآورد و جلو پدر میگذاشت: بخور، داداشی!

پرسیدم: اختر، راستش را بگو، پری را میخواستند بخرند؟

دردانهمان توی حیاط بازی میكرد. مادر موهاش را بافتهبود و روبان زدهبود. اختر گفت: نمیدانم.

گفتم: نترس، به كسی نمیگویم.

گفت: نمیدانم.

داشت استكان و نعلبكیها و لیوانها را سر منبع آب میكشید. انگشتهام را تكانتكان دادم كه مثلا میخواهم قلقلكش بدهم. داشت ریسه میرفت و نعلبكیها به هم میخورد. حتی اگر چشم میبست فایدهای نداشت. داد زد: داداشحسن!

نمیگفت، حتی اگر چیزی را میشكست.

پدر همچنان بر لبـﮥ‏ ایوان نشستهبود. عمه حتی نگاهش نمیكرد، یا از همان زیر چشم میدیدش. دیگر فقفق نمیكرد. شبش هم بنا شد مهمان پسرعمه تقی بشویم. مادر میگفت: چرا نمیگذارند به درد خودم بمیرم؟

با داداشحسن رفت خرید. حسابی بار دوشش كردهبود. به عمه میگفت: چقدر ارزان است، آغاباجی. باورم نمیشود.

داداشحسن میگفت: آنقدر میوه بود كه نگو!

هندوانه را از سر كوچه خریدیم، من و مادر. یك بار هندوانه هم بیشتر همان كنارپیادهرو روی زمین خالی كردهبودند و غروب نشده چراغ زنبوری روش روشن كردهبودند. مسابقه گذاشتهبودند. ایستگاه سه هم، آبادان، یكی بود. شاطر بود. بهش میگفتند، عبدالله دنبه. شرط بستهبود و یك من دنبه را ـسه كیلو انگارـ خوردهبود.

اینجا هندوانههای كوچك را برمیداشتند و به ضرب دست میشكستند، اول گلش را میخوردند، بعد هم پوسته را دندان میزدند. یكی هم انگار داور بود. مادر هم ایستاد به تماشا. لبخند میزد. عبدالله بدش میآمد. اگر میگفتیم: «عبدالله دنبه!» سیخ یا گاهی سنگ ترازو را برمیداشت و دنبالمان میكرد. گفتم: مادر، میخواستند پری را بخرند؟

براق شد: كی این را گفته؟

ـ همینطوری، خودم میگویم.

پدر هم سرسنگین بود. بالا نیامدهبود. پریمان روی زانوش نشستهبود. ساعت پدر دستش بود. عمهكوچكه براشان انگور آوردهبود، توی یك بشقاب. دست اقدس هم بود. داداشحسن داشت دستدانی را راست و ریس میكرد. اختر براش جارو كردهبود. بعد هم خودش یك گلیم كهنه برد و یك پتو. كتابهاش را برد و توی تاقچههاش چید. گفت: حق نداری پات را بگذاری توی این اتاق.

گفتم: آخر تجدیدی دارم.

ـ میخواستی تجدیدی نشوی.

پدر نشستهبود. تازه اگر میفهمید كه حرف سر درس و مشق است، حتماً دادش درمیآمد. عروسعمه بانو توی دالان پیداش میشد، انگار موش را آتش میكردند. شاید هم از سر ایوانشان میدید كه دارم با كاسه آب میریزم توی آفتابه. عمهكوچكه میگفت: كُر است، اما خوب، نباید ته آفتابه را بزنید توش.

از خم دالان كه پیچیدم، صدای تقتق كفشهای پاشنهبلندش را از راهپلهها شنیدم. در مستراح كیپ بسته نمیشد و باریكـﮥ‏ نوری از سوراخ رو به كوچه چیزی را روشن نمیكرد. یكی از آجرهای دو طرف دهانـﮥ‏ مستراح هم لق بود. باز به شبها كه چراغموشی بود. روی پلههای دالان میگذاشتند. در را باز كرد. بایست میفهمید؛ در نیمهبسته هم نشانمیدهد كه كسی هست. باز رفت و برگشت و در را هل داد. دیگر میدیدم. میخندید. پسرعمه تقی بعدازظهر، قبل از اینكه برود سر كار، آمد سروقتمان. از همان راهپلهها یا الله گفت. مادر گفت: یاد بگیر!

داداشحسن توی دستدانی خودش بود. درازاش حتی آنقدرنبود كه وقتی دراز میكشد پاهاش را جمع نكند. پسرعمه گفت: زندایی، امشب تشریف بیاورید آن سر، دور هم باشیم.

مادر گفت: نه دیگر، ما كه حالا مسافر نیستیم.

داشت نخود پاك میكرد. اختر هم بود. پدر از همان سر ناهار بالای اتاق به پشت خوابیدهبود. دردانه هم كنارش بود. برای علی توی صندوقخانه ننو زدهبودیم. میخ طویلهها را داداشحسن كوبید. پسرعمه گفت: دایی، شما یك چیزی بگویید؛ میان بچهخواهرها كه نباید فرق بگذارید.

پدر گفت: زحمت است، اوستاتقی.

ـ چه زحمتی، داییجان؟

ـ خیلی خوب، میآییم. تو برو سر كارت. من راضیاش میكنم.

نشستهبودم و سینوس و كسینوس میكردم. پدر، پسرعمه كه رفت، حرفی نزد. مادر غر میزد: آخر تا كی سر سفر‏ﮤ‏ این و آن بنشینیم؟

پشت دست اختر هم زد. بهجای نخود یك مشت ریگ توی دیگ ریختهبود. مادر گفت: یك دختر دمبخت دارد و درازبهدراز گرفته خوابیده.

پدر غلت زد، رو به تاق. گفتم: مادر!

اختر رفت تا چند تاب به علی بدهد. مادر گفت: سه تا لندهور توی خانه باشند و آدم چشمش به دست مردم باشد.

پدر داشت دستهاش را مشت میكرد. گفتم: مادر، من یك هفتـﮥ‏ دیگر امتحان دارم.

مادر گفت: هی مهمانی، هی مهمانی. یك زغنبوتی خودمان میخوریم، دیگر.

پدر بلند شد، رفت توی صندوقخانه. صدای نقنق علی میآمد. مادر گفت: باید برود سر كار.

پدر میگفت: ببرش توی حیاط، آن حیاط به این گندگی برای همین كارهاست.

بلند شدم. نمیشد. پدر در صندوق آهنیاش را باز كردهبود. ماله و تیشه و شاقول و چیزهای دیگر بناییاش را آنجا میگذاشت، پولهاش هم شاید آنجا بود.

داداشحسن در اتاقش را بستهبود. پا بهدیوار، درازبهدراز خوابیدهبود. گفت: در را ببند، برو دنبال كارت.

كاری نداشتم، رفتم مستراح، بیآفتابـه؛‏ همینطوری نشستهبودم. آجر زیر پای چپ لق بود، و آن ته انبوه درهم و برهم و تودهشد‏ﮤ‏ اندرونـﮥ‏ ماها بود. بوی ماند‏ﮤ‏ نم زمین، حتی گچ دیوار و یا تیر و تختههای سقف هم بود، بعد بوی خاك نم آبزده، كاهگلی كه تازه آب بهش بپاشند. در باز شد. حتماً عروسعمه بانو بود. به صرافتش نیفتادهبودم. كاری كه نداشت. معطل كردم. صدای بستهشدن در كوچه كه آمد، بلند شدم. یك لنگـﮥ‏ در تا نیمه باز بود. دالان را آبپاشی كردهبود و توی كوچه، جلو در، را هم نم آبی زدهبود. حتماً در آفتابهاش دیگر آبی نماندهبود. اما بر پله نشستهبود، دست بر دستـﮥ‏ آفتابه و كتابی میخواند. گفتم: اینجا داری میخوانی؟

ـ تا چشمت در آد!

و خندید، ریز. از كنارش كه بالا رفتم، بازوش را گرفتم. گفت: مگر گربهای، پسر؟

بعد به حیاط اشاره كرد: اگر یكی ببیند چی؟

پوست پشت گردن، اگر موها را افشان كنند، گرم است. میخندید، همانطور كه پارسال وقتی دخترعمو نقش زمینش كرد. مادر هم رفت. سرخاب و سفیداب كرد و رفت. گفت: شماها بروید توی كوچه.

رفت توی اتاق دخترعمو. فقط زنها را راه میدادند. اختر هم رفت. میزدند و میخواندند. صدای دخترعمو بود. كل هم میزدند. بعد یكدفعه در باز شد و عروسعمه بانو پرید بیرون، دخترعمو هم به دنبالش. كت و شلوار تنش بود و كلاه شاپو به سرش. یك چیزی هم به خودش بستهبود، مثل دستههاون، یا گوشتكوب. دو دور دورتادور حیاط دنبال بانو دوید و گرفتش. بعد هم دیگر یادشان رفت در را ببندند. داداشحسن میخواست نگذارد، رفتم. از همان سر چاه هم پیدا بود. زنها دورتادور نشستهبودند وكف میزدند و دخترعمو میخواند، و بقیه بله میگفتند:

ـ عمو سبزیفروش!

ـ بله.

ـ سبزی كمفروش!

ـ بله.

ـ من نعنا میخوام.

ـ بله.

ـ تو را تنها میخوام.

ـ بله.

و چوبش را تكانتكان میداد، و هر دفعه به طرف یكی میرفت. دست به سبیل نداریاش میكشید، كتش را كه حالا یككتی انداختهبود، از این شانه به آنشانه میانداخت و با صدای گرهدار میخواند:

ماست ماست، كنگر ماست.

اینو كه دیدی دلت خواست.

و گوشتكوب میان پاش را تكانتكان میداد. آخرش هم سروقت عروسعمه بانو رفت. بانو میخندید، غشغش، انگار كه غلغلكی باشد. دخترعمو با صدای گرهدار میگفت: خیال كردی كه من هم آن اوستقیام؟

و به یك دست به زمین پرتش میكرد. بانو میگفت: نكن، بارم میرود. تو را بهخدا نكن!

بعد دیگر در را بستند.

دخترعمو حالا نبودش. بعدازظهرها میخوابیدند. عصرها را میآمد توی درگاه اتاقشان مینشست، چادر بهسر. دخترش بچه را میآورد و میگذاشت توی دامنش. دخترعمو چادر را پس میزد و آن تود‏ﮤ‏ گوشت خط خطیشدهاش را بیرون میكشید و نوك قهوهای و حتی تیره و همچنان خط خطی را رو به هوا میگرفت و میچلاند و بعد در دهان بچه فرو میكرد تا ونگ ونگش بند بیاید.

عروسعمه گفت: یكی میبیند.

هنوز به وسط ایوان نرسیده برگشتم. پدر داشت نعره میزد: ول كن زن، اینقدر سر به جانم نكن!

توی همان دالان پابهپا مالیدم. به دیوارهای قطور نمیشد تكیه داد. عروسعمه گفت: نكند اسهال گرفتهای؟

بازوش را از پشت گرفتم، گفت: وحشی!

برگشت. حالا آن یكی بازوش هم پیدا بود. همانطور ایستاده پیشانی بر نرمای چیزی كه نمیدیدم گذاشتم. بوی كاهگل نبود، یا بوی خاك كهنهای كه بر آن آب بپاشند، یا آن بوی ترشیدگی. صدای عمهبزرگه آمد: بانو، بانو!

مادر و اختر برنج پاك میكردند. پدر توی صندوقخانه بود. گفت: كی این ننو را بسته اینجا؟

بانو داشت حیاط را آب میپاشید. از صندوقخانه صدای كندن میآمد. مادر از اختر پرسید: چهكار میكند؟

ـ نمیدانم.

ـ خوب، برو ببین!

ـ من میترسم، ننه.

مادر به من نگاه كرد، حتماً. سرم زیر بود. صدای تیشه بود، بعد هم صدای ضربههای چكش بر قلم. پرسیدم: پس من كجا درس بخوانم؟

مادر گفت: سر گور پدرت!

داشت موهای علی را به نوك پنجه شانه میزد، اما همین دم و آن بود كه بلند شود. بلند شدم. گفت: كجا دوباره؟

گفتم: میروم توی پارك، یا كنار رودخانـه؛‏ یك جایی كه بشود خواند.

خودش هم بلند شد، هنوز داشت موهای علی را صاف میكرد. علی میخندید. وقتی نمیخواست به دعوا بكشد، به یك چیزی ور میرفت. تا شلوارم را بپوشم و سری شانه كنم، نشنیدم كه بگومگویی بكنند. فقط همان صدای ضربههای چكش بود بر قلم. من هم رفتم كه ببینم. پدرداشت دیوار طرف راست را میكند. با تیشه نتوانستهبود. مادر و اختر فقط نگاه میكردند. راه افتادم كه بروم. انگار كه دیوانه شدهباشد. مگر از باروی كهنه، گیرم كه قطور، چقدر میتوانست در بیاورد؟ كتاب نبردم. تكماده هم میشد كرد.

خانـﮥ‏ شوهر دخترخاله در قطعـﮥ‏ شمال شرقی بود، خیابان ملك. خالهشازده گفتهبود: «از شاهعباس خاكی میپیچی طرف چپ.» با اتوبوس تا دروازهدولت رفتم. خیابان شاه شرقی و غربی بود. ادامهاش به سپه میرسید. اول شهرداری بود، بعد چهلستون با نردههای بلند چوبی و سبز، و درختان كهن پشت نردهها كه بیشتر چنار بودند. بعد هم باشگاه افسران بود: عمارت تیموری. از بیرون فقط سردر را میشد دید. درواز‏ﮤ‏ میدان شاه را چه بلند گرفتهاند. میدان را دیدهبودم، با یك خم میرسید به حافظ كه باز ادامـﮥ‏ شاه و سپه به حساب میآمد و بالاخره هم چهارباغ خواجو را قطع میكرد و میرسید به شاهعباس خاكی. مَلِك شمالی و جنوبی بود. بله، داشت شلوغ میشد. شلوغ است حالا دیگر. كاری بایست میكردم. نمیدانستم چهكار. شهر من حالا دیگر چند قطعه میشد. قطعـﮥ‏ اینسویرود را دو چهارباغ سه بخش میكردند. با خط شاه تا شاه عباس خاكی، به موازات رودخانه، همهاش شش بخش میشد. خانـﮥ‏ اتابكیاینها شمال شاهعباس خاكی و شرق چهارباغ خواجو بود. من در اندرونـﮥ‏ میان دو چهارباغ و شمال سپه گم شدهبودم. میپرسیدم و میرفتم. خاله كوچه را هم گفتهبود، اما آنطور كه او میگفت، انگار همـﮥ اندرونه را هم میبایست قدمبهقدم و حتی خشتبهخشت بدانی. تازه برای خشت یا گیرم قدم تنها درنگی كوتاه كافی بود. از همـﮥ‏ همسایههاشان هم گفت. دختر بقال سر كوچهشان، دور از جان همه، سر زا رفتهبود. بقال گفت: معلوم است كه میشناسم، بعد از تاقی، در سوم. خانـﮥ‏ قدیمی است.

جلو در آبپاشی شدهبود، و هر دو لنگـﮥ‏ در چهارتاق باز بود. هشتی و دالان را هم آبپاشی كردهبودند. در ته كوچه، كه انگار بنبست بود، بچهها توپبازی میكردند. كوبه را چند بار زدم. بعد دیدم كه زنگ دارند. زدم. از توی حیاط كسی گفت: بفرمایید، در باز است.

طرف چپ هشتی، پردهای آویزان بود. به انتهای دالان كه رسیدم، آقای اتابكی را دیدم. داشت گلهای لچكی اینطرف حوض را آب میداد، زیرپیراهنی ركابی و زیرشلواری راهراه بهتن. گفت: تویی؟

سلام كردهبودم. سر شلنگ را بر لبـﮥ‏ آن یكی لچكی گذاشت. یكتیغ شاهپسند بود. گفت: عالم، بیا ببین كی آمده.

سینهاش چه پشمی داشت، سر شانههاش هم. آبخورهای سبیلش به لب پایین میرسید، گفت: خوب، بالاخره سری هم به ما زدی؟

پنجدریشان طرف راست بود، با سه ارسی بالازده. فرش بود و مخدهها را دورتادور چیدهبودند. دورتادور هم ظرفهای میوه بود. زن میانسالی خدمت میكرد. دخترخاله از آنطرف آمد. درهای سهدری هم چهارتاق باز بود. چارقد داشت. گفت: تویی پسرخاله؟ چه عجب از اینطرفها؟

گفتم: مثل اینكه مهمان دارید؟ من مزاحم شدم.

آقای اتابكی گفت: چرا مزاحم؟ بفرمایید مراحم.

دخترخاله گفت: از خودمان هستند، فقرا تشریف میآورند.

گفتم: پس باشد دفعـﮥ‏ دیگر خدمت میرسم.

آقای اتابكی سر شلنگ را به دست گرفت، انگشت شست بر دهانهاش گذاشت، مثل پدر، گفت: نه، این چه حرفی است، جوان؟ من همین حالا خدمت میرسم.

ـ پس این قلیان من كو؟

صدای عمه بود. خاله گفتهبود: «عمـﮥ‏ اتابكی است، خدا رحم كند؛ عالم و آدم از دست زبانش عاصیاند.»

شلنگ را باز بر زمین گذاشت، گفت: خوب، حالا آمدیم سر تو. نگران نباش، الحمدلله اینجا آنقدر اتاق هست.

دو انگشت بر پل بینی، همچنان ایستادهبود. بالاخره، سر بلند كرد، گفت : اصلاً شما بفرمایید توی خلوت، بفرمایید از اینطرف.

به دالان اشاره كرد. خلوت پشت همان پرده بود. گفت: بیبی، پسر عصمت آمده.

صدایی از اتاق دیگر آمد: آخر بیبی من صدتا كار دارم.

ـ گفتم این قلیان من چی شد؟

بویی میآمد. میشناختم. دایی مادر هم میكشید، اما اسفند هم دود كردهبودند. گفت: شما بفرمایید بنشینید، من حالا میآیم خدمتتان.

خلوت حیاط كوچكی هم داشت، با سه دیوار بلند و یك باغچـﮥ‏ كوچك و یك مو كه تمام دیوار روبهرو را میپوشاند. گربـﮥ‏ چاق و پشمالو، خطمخالی، در سایـﮥ‏ مو نشستهبود و پشت پنجههاش را میلیسید. باز صدای بیبی آمد: مرضیه، آهای مرضیه!

صدایی زیر، مثل جیرجیر موشی هم میآمد، بعد گفت: فقرا!

راستش انگار پرسیدهبود. بعد هم صدای پقی آمد. پردهای میان دو اتاق آویختهبود. در این اتاق فقط دو لنگه قالی كهنه و یك بالش بود. تاقچهها خالی بود، اما توی رفها، كناربهكنار، كتاب بود، جلد چرمی.

ـ آمدم، بیبی.

مرضیه بود، قلیانی به یك دست داشت، و نی قلیان به لب. داشت چاقش میكرد. پرده را كه پس زد، بیبی گفت: تو هم كه رفتهای آنطرف، پس كی به من برسد؟

ـ خوب، بیبی، دست تنها كه من نمیرسم، اینقدر كار به سرم ریختهاند كه نگو.

ـ بله، بله، میدانم. بگذار همینجا. حالا هم برو یك چای بیاور برای آن پسر عصمت. كدام عصمت هست حالا؟ من كه نمیدانم. تازه چرا آوردندش اینجا، پهلوی من؟

پچپچه میكردند. آنجا چهكار داشتم؟ برای سفارش نبود. شاید آبخورها یا اصلا سیاهی آن سبیل پرپشت به اینجا كشاندهبودم. بعد هم شنیدم كه بیبی گفت: ببینم جوان، مادرت حالش خوب است؟

گفتم: بد نیست، سلام رساند.

ـ سلام كه نرسانده، اما خوب، سلامت باشد. مادرش آغابیگم، خدا بیامرزدش، زنی بود.

باز همان صدای جیرجیر آمد و بعد صدای قلقل قلیان. مرضیه چای آورد و رفت. آخرین جرعـﮥ‏ چایم را كه خوردم، صدای بیبی از توی حیاط آمد: بیاه، بیاه.

با پیراهن بلند، گلدار و بلند، و موهایی آنهمه سفید و افشان، افشان و شانهنكرده، از كنار دیوار میرفت، دستی به دیوار و به دستی كاسهای. به مو نرسیده پیچید و كاسه را زمین گذاشت: بیاه، بیاه، همدم.

گربه خوابیده جلو خزید تا جلو كاسه. بیبی دست بر سر و بعد پشت گربه میكشید و میخواند:

روی به محراب نهادن چه سود دل به بخارا و بتان طراز؟
ایــزد مـا وسـوســﮥ‏ عـاشــقی از تــو پذیرد، نپذیرد نماز

گربه را بر زانو نشاند، نیمرخ شد، گفت: بیچاره آغابیگم. چهها كه نكشید! آن ناكامش كه مرد، بعد هم چهار تا دختر. میرزانعمتالله هم كه خوب، خبریش نبود. اما خوب، دنیاست دیگر. میگذرد، سه تاشان را به غربت شوهر داد. اما شازده، الحمدلله، وضعش بد نیست.

حالا رو به من بود و منگولههای سفید یا طره، یا بگوییم مرغولههای سفید با دو سه تاری خاكستری بر گرد صورتش آویختهبود و یكی دو بتهجقـﮥ‏ یكتیغ سفید هم بر پیشانی داشت و در میان این تارها، طرهها، یا مثلا مرغوله و بتهجقه طرح صورتی بود مات. چانه باریك، بینی كشیده، گونهها فرو رفته و دو چشم مات. تنها دو خط نازك ابرو رنگی داشت. گفت: رفتند، ما هم میرویم.

با دست استخوانی، و آن انگشتهای دراز بر سر گربه میكشید، گفت: تو كه نمیخواهی درویش بشوی؟

گفتم: نه!

بلند شد: مطمئنی؟

ـ نمیدانم.

گفت: خوب، این حرفت بد نیست.

در پشت آن پیراهن بلند، طرح تنی هم بود، همانطور كه دو پار‏ﮤ‏ استخوانش میگویند، اما فقط دو خط بود، از زیر بغلها، كه به خط پاها میرسید، بالاخره به ساق پا كه آنهمه باریك بود و سپید سپید. گیو‏ﮤ‏ كهنهای به پا داشت. مستقیم تا باغچه آمد، اول نیمـﮥ‏ طول مستطیل و بعد تمام عرض را طی كرد، ایستاد، گفت:

ـ روی به محراب نهادن چهسود؟

ـ بیبی، باز شروع كردی؟

اتابكی بود، لباس پوشیده و خندان. تارهای سبیل پرپشت، حالا دیگر، كنار بر كنار هم خفتهبود و تمامی لب زیرین را میپوشاند. بلند شدم. بیبی گفت: همینطوری یادم آمد.

اتابكی پرسید: شناختی؟

و بهاشاره به من فهماند كه چشمش نمیبیند. بیبی گفت: بله، مرضیه برام گفت. مادرش را كه ندیدهام.

اتابكی گفت: سه تا پسر دارد.

نگاهم كرد: این حسینشان است، شانزده هفدهساله است.

و از من پرسید: درست نگفتم؟

بیبی گفت: اگر برای من میگویی كه یائسهام؛ تكلیف حجاب را بیست سال است كه از من یكی برداشتهاند. تازه چه حجاب سرم باشد چه نباشد، كسی نگاهم نمیكند.

خم شد و گربه را رها كرد و راه افتاد: قلندر منم.

اتابكی گفت: بیبیجان، من كه مقصودی نداشتم.

بعد آهسته گفت: كارت را درست كردم، تو فقط ورقهات را سیاه كن، بقیهاش با من.

گفتم: خیلی ممنونم، اما من برای این كار نیامدهبودم.

ـ پس برای چی آمدهبودی؟

گفتم: میدانید، من فقط آمدم ببینمتان، نمیدانم چرا.

لب زیرین و حتی دندانهاش به خنده آشكار شد: راست میگویی؟ تعارف كه نمیكنی؟

انگار دیگر داشتیم بلندبلند حرف میزدیم كه بیبی هم شنیدهبود. گفت: تو، پسر، مگر همین حالا قول ندادی؟

اتابكی گفت: پس شنیدی، بیبی؟ حالا را چه میگویی؟ یكدفعه دیده دلش آشوب شده، بلند شده و آمده. همین. خوب، اغلب همینطوری میشود، یكدفعه آدم میبیند طلبیده شدهاست.

بیبی گفت: دست بردار، صالح!

اتابكی گفت: باشد، شما باور نكنید.

و رو به من كرد: بگذار یك چیزی برات بگویم. بیبی البته شنیده، گفتهام براش. میدانی، من خودم ندیدهام، اما پیران ما، همه، یادشان است. حضرت قطب قرار بوده بیاید خانـﮥ‏ یكی از فقرا. پسرش هم در مجلس ذكر شركت میكرده، هفت هشت سالش بوده. ما رسممان همین است، پسرهامان را با خودمان میبریم. پسر صاحبخانه هم هی بیتابی میكرده، میرفته و میآمده، تا سر كوچه میرفته و برمیگشته؛ بالاخره هم میرود روی پشتبام كه مثلا از آنجا ببیند حضرتآقا كی تشریففرما میشوند. شاید هم آن بالا هی اینطرف و آنطرف میدویده، كه یكدفعه میافتد توی حیاط. خوب، میمیرد، فرقش میشكافد و میمیرد، جابهجا. صاحبخانه و زنش هم بچه را میبرند زیرزمین و روش ملافهای میاندازند و انگار نهانگار. فقرا میآیند. صاحبخانه به خودش روآور نمیكرده، زنش هم. حضرت قطب كه تشریففرما میشوند، همان دم در، یا شاید توی اتاق، میپرسند: «حسین كو؟» آخر بچه اسمش حسین بوده. فقیر میگوید: «حالا خدمت میرسد.» صفا كه میكنند و مینشینند كه قطب نقلی بگوید، یكدفعه میپرسند: «فقیر، جای حسین چرا خالی است؟»

صاحبخانه میفهمد كه آقا فهمیدهاند، میگوید: «فدای سرتان شد.» میفرمایند: «نه، نه، برای خاطر ما بوده، راضی نیستیم، برو بیاورش.» صاحبخانه هم میرود و جنازه را میآورد و درازبهدراز با همان شمد خونی جلو آقا میگذارد. فقرا همه به گریه میافتند، اما آقا همه را بیرون میكنند، دستور هم میدهند درها را ببندند. بعدش میدانی چه میشود؟ یكدفعهصدای فریادی بلند میشود، فریادی كه مو را بر تن همه راست میكند. بعد هم در را باز میكنند، دست بچه توی دستشان، میگویند: «بیا فقیر، ببر سر و صورتش را بشوی، جای بچه نباید خالی بماند.»

نوك بینیاش عرق كردهبود. بیبی خواند:

ما هر دو بتـا گـل دو رنـگیـم بنگر به چه خواهمت صفت كرد
یك نیمـﮥ‏ آن تویی بهسرخی ویـن نیــم دگر مــنم چنــیـن زرد

آقای اتابكی گفت: حالا دیگر، بیبی، برای ما هم شعر و بیت میخوانی؟

گفت: نه جان بیبی، یك چیزی یادم میآید، دلم میگیرد، میخوانم.

آقای اتابكی رو به من كرد و گفت: اگر میخواهی، تو هم بیا.

ـ كجا؟

ـ من كه گفتم، امشب فقرا اینجاند. مجلس خودمانی است، اما خوب، تو كه غریبه نیستی.

پرسیدم: حضرت قطب هم هست؟

چشم دراند. پرههای بینیاش میلرزید. چشمهاش چه درشت بود: نه، نه، خودمانیم و خودمان. بزرگتری هم البته هست؛ ولی سعادت دیدار حضرت قطب امشب نصیبمان نمیشود.

پرسیدم: پس تشریف نمیآورند؟

لبخند زد. دیگر پرههای بینیاش نمیلرزید، گفت: خوب، برویم؛ ممكن است، فقرا همین حالا سر برسند.

به اشار‏ﮤ‏ دست و حتی با زدن دست بر پشت به جلو میراندم. توی كفشكن پنجدری چند جفت كفشی هم بود. چند نفری هم نشستهبودند. بلند شدند. تا كفش بكنیم، اتابكیگفت: خویشاوند است، امروز سری به فقرا زده، گفتم بیاید فیض ببرد.

دست دادم. اتابكی با یكی كه سبیل سفید داشت و تسبیحی بلند بهدست، مصافحه كرد: به شكل ضربدر دست دادند و بر پشت دست طرف مقابل بوسه زدند. صفا میگویند. هركس كه میآمد با همه و از همان دم در صفا میكرد. جلو من كه میرسیدند، دست درازشدهام را میگرفتند و تكانی میدادند. بعد هم اتابكی غزلی خواند، دو دانگ. صداش گرم بود. بقیه، سرها بهزیر انداخته، گوش میدادند. چند تایی تسبیح میگرداندند. بچهها همان دم در نشستهبودند، پهلوی آنهایی كه تازه میآمدند. بعد همان پیرمرد از كتابی خطی چیزی خواند. كنارش نشستهبودم، اما یك قدم جلوتر رفت و شروع كرد. همه گوش میدادند. نمیفهمیدم. اما حالا میدانم، حتماً از بعد و قرب میگفت، از تخلیـﮥ‏ جسمانی و روحانی. باز كسی چیزی خواند. خوشتر میخواند. چای هم گرداندند، پیش از حرفهای پیرمرد. میوه هم میخوردند، فقط وقتی كسی آواز میخواند. دلآشوبهام بهتر شدهبود. با اینهمه صدای تیشـﮥ‏ پدر و بعد صدای ضربههای چكش بر قلم نمیگذاشت به فراغ دل بشنوم كه چه میگویند یا میخوانند. به آقای اتابكی هم همین را گفتم. از تیشه و قلم البته حرفی نزدم. اتابكی میگفت: باید یاد بگیری به خودت، به صدایی كه از دلت میآید گوش بدهی. برای همین ذكر میگوییم تا یاد بگیریم كه این قال و مقالها، مجلسگویی پیر یا حتی قطب پوستهاند، مغز در خود ماست. اگر بخواهی ماهی بگیری، باید طعمه را بگذاری سر قلاب و بیندازیاش توی آب. میلـﮥ‏ ماهیگیری و نخ، چوب و طعمه وسیلهاند. اگر ماهی به چنگت افتاد، به دریا رسیدهای.

تازه وسوسـﮥ‏ تن و بدن عروسعمه هم بود. دیگر گوش نمیدادم. بعد هم یكدفعه بلند شدند و صفاكردنهاشان شروع شد، و همینطور مدام صدای چلپ و چلوپ بوسه بر پشت دستها بود. بر شانهها هم گاهی بوسه میزدند. توی هم میلولیدند. چطور میفهمیدند كه با كی مصافحه كردهاند و با كی نه؟ اتابكی، بعد كه رفتند، گفت: «ما بهش صفا میگوییم.» گفت: «رسم ما این است.»

گفت: پیرمرد از بزرگان ماست.

گفتم: من كه نفهمیدم چی گفت.

گفت: اگر بخواهی میفهمی، این حرفها ظاهر كار است ـچطور بگویم؟ـ اصلش در هركسی هست، مثل دانهای كه در خاك باشد، بعد میماند كه آبش بدهند، یا آفتاب بهش بتابد، البته اگر مقدر باشد. یعنی مثلاً فصلش رسیدهباشد.

زنها در اتاق روبهرو بودند. رفتنشان را دیدم، همه مثل دخترخاله چادر مشكی سرشان بود. سر شام از ذكرشان هم گفت: خفی و جلی. و هر كدام را هم توضیح داد. ذكر آنها خفی بود، مثلا فرض بگیریم ذكر یكی دو اسم باشد مثل نام و نام خانوادگی، یا نام و نام پدر. گفت: ما در تمام اوقات، مشغول هر كاری باشیم، ذكرمان را میگوییم.

مثلاً همانوقت كه گوش میدادهاند. به قول خودش، ذكر آنها با: «هر نفسی كه فرو میرود ممد حیات است و چون بر میآید مفرح ذات» گفته میشود. گفت: «هم با دم میگوییم و هم با بازدم، و هر دو جزء را هم به یك نفس میگوییم. ذكرهامان هم فرق میكند، هیچكس هم نمیداند ذكر آن یكی چیست، مخصوص خود آدم است.»

گفت: بله دیگر، ما به صوت نمیگوییم، به صورت كاری نداریم، خفی است، مثل نفس كشیدن است، نفس میكشیم و نمیفهمیم، ذكر هم همینطور است.

گفتم: خوب، آنوقت چی میشود؟

گفت: مشكل است.

برای من باز خورشت ریخت. مشكل هم بود. خوبیاش این بود كه نگفت: پس شما توی مدرسه چی خواندهاید؟

حالا دیگر همه را خواندهام، هرچه بود و نبود، به دم و بازدم. و ذكر را مثل اسم و كنیت، آنقدر باید گفت تا در باطن حاضر شود، انگار كه مثلا دانهای در درون آدم از خاك دل آدم سر بر زند، و بعد دیگر همینطور با هر گفت و بازگفت، با مراقبهای مدام، هی رشد كند؛ هی قوت و غذاش بدهی تا شكل بگیرد و در آدم یكی دیگر سر برآورد، توی سینـﮥ‏ آدم یا در نفسش یا اصلاً در درون پوستش، دو تن به یك قالب. بعد، مدتی كه بگذرد، بستگی به آدمش دارد، شكل مثالی ـ اتابكی میگفت قالبشـ از آدم بیرون میآید، در كنار آدم و یا رو در رو مینشیند، اصلاً هست، طوری كه میشود با او حرف زد،بگوومگو كرد. اما تا همین حالاش آدم دو تاست، منی هست و اویی، پس اینها شرك است و شرك كفر است. نباید؛ حتی وقتی هر دو یكی بشوند و از حرف و گفت بیفتند و از هر مجادلهای، باز كفر است. این مرحله را میگفت اتحاد. بعد، اگر بخت با كسی یار باشد، به توحید میرسد. میرسم، اگر برش گردانم به درون خودم. نه، باید من از میان برخیزد، به پوستـﮥ‏ آن مثال برود، همهاش همان مثال مورد ذكر شود.

دخترخاله گفت: اینها چیست كه به این بچه میگویی؟

اتابكی گفت: بچه كجا بود. جوان است، تحصیلكرده است.

گفتم: میشود قطب را دید؟

گفت: باید خودشان بطلبند، ما نمیرویم، ایشان میطلبند.

دخترخاله سر به زیر داشت، حتماً ذكرش را میگفت، یا شاید حالا دیگر داشت با مثال ذكرش بگوومگو میكرد. كنار او، آنطرف، در جای خالی میان او و اتابكی نشستهبودم. پرسیدم: مثال زنها زن است یا مرد؟

گفت: فرقی نمیكند، تازه وقتی منیت آدم، این تو و من بودن ما، از میان برخیزد، دیگر جنسیت مطرح نیست.

نه، نمیشد. مگر حالا میشود؟ باید بگویم و یا با هر كلمه كه مینویسم، و در چهار سوی هر كلمه بنشانمش. نوشتنی نیست، نشاندنی است. غیر نمیبیندش و محرم همـﮥ‏ آن نشاندهها را میبیند كه به ترصیع مینشانم، و این كه هست، كه به دیده دیدنیاست، پوست است؛ استخوانی است كه به میان دهانی گشاده میاندازیم تا بگذریم. میگفت: «نمیشود گفت كه چطور، اما یكدفعه میبینی كه همهچیز آدم را میگیرد، انگار بگیر كتابی را به دست گرفتهای، ورق میزنی. همهاش سفید است. بعد یكدفعه دستی میآید و بر چشمت كشیده میشود، آنوقت بیآنكه ورق بزنی، همهاش را میخوانی؛ نه، ببخشید، همهاش را خواندهای.»

دخترخاله گفت: اتابكی!

نه، برای من كه نبود. چلـﮥ‏ تیركمان را میكشیدم و ریگ گرد یا پخدار میرفت، میخورد یا نمیخورد. تازه آن خیابانهای مستقیم با آن لینهای بهقاعده، كوچههای صاف آسفالته. در خانهها اغلب همه باز بود. دالانی نداشت یا هشتیهای ششگوش. گفتم: منتظرم هستند.

دخترخاله گفت: باز هم به ما سری بزن!

آقای اتابكی گفت: صبر كن، من هم میآیم.

میخواست تا سر خیابان بیاید. گفتم: خودم بلدم.

توی راه گفت كه به كسی نگویم. گفت: اینها نمیفهمند.

بیشتر از حاجعمو دلخور بود. گفت: باور نمیكنند، من خودم دیدم، به سرم آمدهاست، یك بار به جایی رسیدهبودم كه دیگر نمیدانستم كی هستم. مثلا بگیر میرفتم طبقـﮥ‏ پایین، قسمت حسابداری، یكدفعه میدیدم درست مثل رئیس حسابداری یا بهتر مقام معاونت همهچیز را میدانم. فرض بگیر حالا تو یكدفعه جات را با من عوض كنی، مثلا هرچه من میدانم بدانی. در عرض یك دقیقه اینطوری میشدم. خودم رفتهبودم دكتر، یعنی خانم را بردهبودم دكتر زنانه. یكدفعه دیدم انگار پزشك زنانم. حتی توانستم بگویم چه دواهایی باید تجویز كرد. میفهمیدم كه حالا درست چه باید بنویسد. بعد یك روز رفتم دادگستری، یادم نیست برای چی. توی اتاقی كار داشتم. به پروندهها نگاه كردم، دیدم همهشان را از حفظم، كلمهبهكلمه، حتی شاهدها را یكییكی میدیدم. خوب، دیدم نمیتوانم، ازهمانجا رفتم سراغ بزرگمان. گریه كردم كه نمیتوانم. فرمودند: «صبر داشتهباش،صالح.» نمیتوانستم، سعادتش را نداشتم. اگر میشد، اگر فقط ...

آه كشید. دست هم داد، صفا نه. گفت: بیتعارف، باز هم سری به ما بزن، انگار كن برادر كوچك منی.

گفت: میخواهی تاكسی بگیرم برات؟

گفتم: پیاده میروم.

رفتهام، سالهاست سر در اندرونه كرده و گاه ایستاده بر كرانـﮥ‏ آن گرداب كه گردان و پیچان فرو میكشید. هنوز هم فرو میكشدم. گفت: هرطور دلت میخواهد.

راه را نشانم داد. بایست میرفتم طرف میدانكهنه و از آنجا نمیدانم به كجا. نرفتم. بر همان جاد‏ﮤ‏ كوبیده رفتم كه آمدهبودم. چرا به من این چیزها را میگفت؟ از كجا میدانست؟ عموحسین را نمیشناخت. پدر حتماً داشت میكند. دم در خانه پشتهای از خاك رس بود. عروسعمه بانو توی دالان نبود. مهمان پسرعمه تقی اینها بودیم. تازه داشتند غذا میكشیدند. سفره را توی سهدری عموحسین انداخته بودند. فقط ما مهمان بودیم. گفتم: من خوردهام.

اول به صندوقخانه سر زدم. حسابی كندهبود. از اینطرف، بالای زغالدانی را هم كندهبود. خاكش را حتماً حسن بردهبود. سر سفره ندیدمش. در دستدانی را باز نكرد. از درز در دیدمش. یك چراغ لامپا گذاشتهبود كنارش و دراز كشیدهبود. چیزی نمیخواند. به اتاق خودمان كه رفتم، مادر آمد، گفت: راست گفتی كه خوردهبودی؟

گفتم: بله.

بعد هم گفتم كه دخترخاله و شوهرش سلام رساندهاند. اما نگفتم كه قرار است نمره به من بدهند. گفت: مرد خوبی است.

بعد گفت: بچهاش نمیشود.

از بیبی هم پرسیدم. میدانست كه شوهر نكرده. نگفتم كه اول به حیاط خلوت فرستادندم. گفت: «هر چی داشت و نداشت توی سوراخ وافور كرده.» تا یادش هم بوده، كور بوده. بعد كه میخواست برود، گفت: اما تو دیگر مأذون نیستی پات را آنجا بگذاری.

گفتم: چرا؟

گفت: همین كه گفتم.

گفتم: برای اینكه درویشاند؟

گفت: نه، برای این نیست.

ـ پس چی؟

گفت: همینقدر به سرم هست.

گفتم: من دیگر بچه نیستم.

گفت: همین كه گفتم، شماها اینجا نبودهاید، این مردم را نمیشناسید. وای اگر سر زبان این و آن بیفتید.

گفتم: آخر چرا؟ مگر اتابكی یا آن بیبیاش چه عیبی دارند؟

گفت: اینقدر سر به جانم نكن! درضمن فكر نكن من خرم، نمیبینم. گوشت را خوب بازكن، مادر، اینجا آبادان نیست.

رفت. پشت پاش عروسعمه آمد، از روی ایوان حتماً. دراز كشیدهبودم. توی فكر همزاد اتابكی یا همـﮥ‏ آن فقرا بودم. من هم انگار داشتم ـحالا البته میدانم كه دارمـ همان كه توی سینهام بود و وقتی آنطور میشدم كه شدم، به سینهام چنگ میزدم. حالا هست، گاهی هم میشود ـگرچه عموحسین نتوانستهبودـ مثال ذكر را از سر باز كرد. كار دارد، اما میشود. و گرنه همین میشوم كه دارم میشوم.

گفت: یعنی دستپخت من اینقدر بد است؟

توی سینهاش باز بود. فقط پیراهن آستینكوتاه تنش بود. یك قاچ هندوانه توی بشقاب گذاشتهبود. گفتم: من غذا خوردهام.

مچ پاش هم گرم بود. گفت: میبینند.

از آن سر ایوان و از این پنجر‏ﮤ‏ كوچك ممكن بود. بعد بایست چهكار میكردم؟ فن كه نمیبایست میزدم. فقط مجبورش كردم خم شود، یا خودش خم شدهبود تا بشقاب را بر زمین بگذارد. گفت: مگر جنی شدهای؟

موهاش توی صورتش ریختهبود. عصبانی نبود، حتی میخندید، ریز. عمهبزرگه گفت: عروس، كجایی؟ بیا این كاسـﮥ‏ مرا هم پر كن، من كه پا ندارم تا آنجا بیایم.

گفت: ول كن!

اول گوشت و پوستی ندارند، بعد شاید پیدا میكنند، آنوقت مینشینند، بهدور از چشم هرچه غیر، و با هم میگویند و میشنوند. اتابكی میگفت: «ممكن است ذكر آدم عوضشود، بسته به مرحله است و تكلیفی كه تعیین میفرمایند.»

عمو را باید ظاهرش كنم و چشمدرچشم روبهروش بنشینم. صدای پایی نیامد. من كه نشنیدم. بازوش را كشید و نشست. حتی با آرنج به تخت سینهام زد و دست بی اذن من رفت كه ناگهان دیدم. پدر بود، با سر خمشده، توی آستانـﮥ‏ در ایستادهبود. عروسعمه گفت: باید ببخشید، داییجان!

چادرش را تنگ بر سر و گرد تنش پیچاند و از همانقدر جایی كه كنار پدر بود، لغزید و رفت. نشستهبودم. فقط دو پای پدر را میدیدم. پابرهنه بود، دو گوشـﮥ‏ ناخن شستش بد جوری توی گوشت فرو رفتهبود. مادر فرصت نكردهبود براش بگیرد. از پلكان هیچ صدایی نیامدهبود. همانطور نشسته بر دو زانو منتظر ماندم. دست هم كشیدم. خواب قالی رو به پدر بود. چشمبسته منتظر ماندم. صدایی نشنیدم. بعد كه بالاخره بلندشدم دیدمش كه از جلو دهانـﮥ‏ چاه به سهدری داداشحسیناش میرود. سفره پیدا بود. عروسعمه داشت خدمت میكرد. داداشحسن هم آمد بیرون و از اینطرف رفت. بیرون رفتم. حواسم بود كه سرم به بالای در نخورد. از پلههای پشتبام بالا رفتم. چفت را بازكردم. ماه بدر تمام بود. ماهزده میشوم شاید. نسیمی میآمد. تك و توكی چراغ روشن بود. همهاش پشتبام بود، پشتـﮥ‏ گنبدهای خاكی. طرف دروازهنو چراغ گلدستهای روشن بود. بر پشتـﮥ‏ گنبد اتاق خودمان دراز كشیدم. آسمانش پرستارهتر بود، شاید به خاطر كمنوری چراغ تیرهای شهرداری، یا كمی چراغهای خانه. حتماً در هر حیاطی یكی دو چراغ روشن بود، اما پشت دیوارها بودند، و آن سوی بامها یا در پس پردههای آویخته، درون دالانهایی كه بوی ترشید‏ﮤ‏ آن دهانههای گشوده حتی بوی خاك یا كاهگل را محو میكرد.

اگر شروع میشد، دوباره میآمد، میشد كاری كرد. از یك جایی در اعماق سینهام بود، در پشت هقهقی كه انگار جایی میان سینه و دو لب چهارمیخ شدهبود و حالا حالاها بالاآمدنی نبود. ذكر به انتخاب آدم نیست. همهاش فكر میكنند كه صورتی مثالی هست، بعد كمكم سایهواری میشود، حد و مرزی میگیرد، گوشت میآورد.

ـ این بالا چه میكنی؟

مادر بود، گفتم: داشتم شهر را تماشا میكردم.

ـ تو كه انگار خواب بودی؟

مادر چه باریك بود! چارقد به سر نداشت. موهاش را بافتهبود، یك بافه. بركنار‏ﮤ‏ گنبد نشست. پابرهنه بود، زانوهاش را بغل كرد و چانه بر میانـﮥ‏ دو كاسـﮥ‏ زانو گذاشت: با بابات حرفت شد؟

ـ چطور؟

ـ هیچی، فقط گفت: «برو پیش پسرت.» طوری گفت كه ترسیدم نكند چیزیت شده.

چرا دست دراز نكرد تا مثلا به موهای سرم پنجهای بكشد، یا حداقل بر شانهام بگذارد؟ توی سینهام بود. به سینه چرخیدم و دو دست را ستون چانه كردم. گفتم: فقط آمدم كه شهر را از این بالا ببینم.

گفت: خوشت میآید؟

گفتم: نمیدانم.

ـ چیزی بهت گفت؟

گفتم: نه.

دیگر نمی توانستم. خسخس سینهام نمیگذاشت. نشستم، حالا پیشانیاش را بر میان دو كاسـﮥ‏ زانو گذاشتهبود: دیگر مهمان هیچكس نمیشویم. خودمان یك چیزی میپزیم و میخوریم. تازه میخواهم همین فردا پسفردا همهشان را دعوت كنم.

گفتم: مگر طوری شده؟

گفت: نه، اما خوب نیست. ما یك بُر آدمیم. تازه پسرعمهات كه آدم نیست. باز یك ریگ توی لقمهاش پیدا كرد. من كه سر درنمیآورم. خودش كوبیدهبود. بعد یكدفعه تق، یك چیزی زیر دندانش صدا كرد. فكر كردم استخوان است. بعد كه عقب نشست، بهش گفتم. در آورد و نشانم داد. یك ریگ كوچك بود، به انداز‏ﮤ‏ یك ماش. گفتم: «خودتان كه كوبیدید؟» یكدفعه زد توی صورت دختر مردم، داد میزد: «دندان كه برام نگذاشته.»

من هم مثل او نشستهبودم، دست بر شانهام كه زد فهمیدم. گفت: تو هم بیا، مادر. با بابات یكیبهدو نكن. حالا اختیار ما همهاش دست اوست. اینجا كه میبینی، من كاری نمیتوانم بكنم، كسی كه خیاطیهاش را به من نمیدهد، تازه نان هم باید بخریم.

از پلهها كه پایین میرفتیم، گفت: دو سال كه بیشتر نمانده، تازه پدرت است. خوب،دست بزن هم دارد، سنگین هم هست، مثل همان آجرهای سرخ. یادت كه هست؟

گفتم: من هم ضرب دستش را چشیدهام، اما نه امشب.

ـ خوب، الحمدلله كه بهخیر گذشته.

بلند شدهبود، گفت: تو برو پایین، بگو و بخند، انگار نهانگار. آهسته هم به اختر بگو علی را بیاورد.

از روی تاقچه گرهبستهاش را برداشت و نشست. گفتم: میخواهی برات نخ كنم؟

سوزن را نشانم داد. نخ داشت. یك لنگه جوراب برداشت. مال پدر بود. گفت: دلم از این تقی برگشته، بیخود و بیجهت دختر مردم را زد، آن هم جلو همه. خوب، سر و گوشش میجنبد. جوان است، اما اینكه راهش نیست.

نشستم. گفت: نه، نه. بلند شو برو. پسرعمههات، همهشان هستند، دارند بازی میكنند.

گفتم: درس دارم.

گفت: ببین، من مادرت هستم. بدت را نمیخواهم. اینجا آبادان نیست. مواظب رفتارت باش؛ سرت را بینداز زیر و كارت به كار كسی نباشد.

آه كشید: من همـﮥ‏ امیدم حالا به شما دو تاست.

گفتم: من كه كاری نكردم.

همینطوری گفتم، فهمید. گفت: این تقی بچهاش نمیشود، دكتر هم میترسد برود. گفتم كه بدانی.

روبهروش را نگاه میكرد. حالا، صبح جمعه به جمعه میآید، مینشیند با آن خرمن موی سپید و خاكستری، بینی تیر كشیده و نه چینها، كه شیارهای زیر دو چشم و دو خط سایهدار در دو سوی لب و از گذشتههاش میگوید، از این میرزامحمودش و از ما كه اینها بماند برای بعد.

پسرعمه از پایین داد زد: زندایی، پس كجا رفتی؟

مادر خندید: میبینی؟ نمیگذارد. بلند شو، تو هم بیا.

گفتم: من كه گفتم.

مادر چارقد به سر كرد، بلند شد، و دو پتهاش را از دو سو به پشت سر برد و گره زد. گفت: خوب، نخواستی نیا، اما اینجا هم نمان.

نماندم. جزو‏ﮤ‏ حسن را هم گرفتهبودم. خوشخط و بهقاعده. صورت و حل همـﮥ‏ مسئلهها را نوشتهبود. جوابها با خط قرمز بود. همزادی نداشت. اتابكی میگفت: «هست، همه دارند.» اصلاً دلم میخواست شروع شود، این قندرون یا تیزونه یا بادكنك یا هرچه كه بود، مدام داشت بزرگ و بزرگتر میشد و انگار دیگر داشت راه بر دم و بازدم میبست. شاید هم میتركید، اگر كسی كاری به كارم نداشت. برای همین شاید گوشه میگرفتهاند؛ به مراقبه مینشستهاند. چراغ عروسعمه بانو روشن بود. خودش بود، داشت چیزی میبرد. دو سه پاكت دستش بود و یك ظرف بزرگ آجیلخوری. از پلههای آنطرف مهتابی پایین نرفت. میآمد، از كنار دیوار كاهگلی، توی سایه. توی ایوان پایین عمهبزرگه نشستهبود. چرتمیزد. عروسعمه بتول سر منبع داشت چیزی آب میكشید. پشت به در كردم، انگار مثلاً دارم مسئلهای را حل میكنم. چراغ را خاموش كرد، تا پشت سرم هم آمد، ایستادهبود. آدم بهناگهان سردش میشود، همانطور كه كسی برهنه بهناگهان در معرض باد پاییزی بایستد. نه، مثل وقتی است كه مو از ترس یا سرمایی ناگهانی بر تن سیخ میایستد و پوست دانهدانه میشود؛ یا وقتی خواب و بیدار پایی بر پلهای میگذاریم، اما تا پای دیگر را برمیداریم، میفهمیم كه پلهای در كار نیست. بیشتر پوست گردن مورمور میشود، یا آن نسیم بر آن میگذرد. گفت: بلند شو، بیا پایین.

گفتم: نمیآیم، درس دارم.

ـ درس دارم، درس دارم!

چرا دیگر گوشهای آدم داغ میشود؟ گفتم: نمیآیم.

گفت: بابات زدت؟

چرخیدم: به تو چه!

گفت: طوری كه نشدهبود.

گفتم: برو، تو را بهخدا!

گفت: پس تو هم بیا. یك كاری نكن كه انگار كنند چیزی بوده. تازه طوری كه نشدهبود، تو فقط مثل بچهها مچ پای من را گرفتهبودی.

همین بود. بوی عطر هم یادم بود، عریان، بی آن زائده، یا بهتر، لفاف بوی تند ترشیدگی. حالا هم فقط همان بود. دست خودم نبود، همینطورها بود كه میگویند، یعنی دست بهناخواست و بهناگهان بیاختیار آدم میرود و بر انحنای جایی مینشیند، همانطور كه كبوتری پرپرزنان بر شانـﮥ‏ پدر امیرو مینشست و نشسته و ننشسته باز پرپر میزد، چند بال، پابهپا میكرد، از این پنجه تا آن پنجه، و یا بگیریم از این انگشت تا آن انگشت دست، و به جای بال دل آدم بزند، وقتی پوست كف دست و هر پنج پنجه بر گرما یا انحنای هر جا كه هست میلغزد.

گفتم: حالا تو برو!

راست میگفت. پسرعمه از آن پایین، از توی درگاهی عموحسین ناكام داد زد: پسردایی، بلند شو بیا دیگر! یك پامان لنگ است.

بانو گفت: حالا دیگر بلند شو!

داداشحسن حاضر نشدهبود بازی كند. پارسال با هم یاد گرفتیم. همه بودند. بعد از شام آمدهبودند. فقط عمهبزرگه و شوهر عمهكوچكه، میرزانصرالله، نبودند. نشد كه بازی كنیم. پسرعمه تقی میگفت: امشب دیگر وقتش است.

دخترعمو، بچه بهبغل، میگفت: گور پدرش هم كرده، دیگر بَسم است.

پسرعمه تقی میگفت: مگر كار نامشروع میكند، مرد است، دیگر.

میخندید. بعد هم گفت: میبینی دایی؟ خدا اقبال بده، ما را ببین كه از دست زنمان بام به بام فرار میكنیم، آن وقت اوستایدالله ... ماشاءالله بابا!

دخترعمو گفت: تو را بهخدا دست به دلم نگذار. آخر این هم شد مرد. هفته به هفته نمیآید، بعد هم كه میآید دستش را میگیرد به ... لا اله الا الله.

پسرعمه گفت: پس میخواستی به كجاش بگیرد؟

خواند:

گفتن از زنبور بیحاصـل بود با یكی در عمر خود ناخورده نیش
تا ترا حالی نباشد همچو ما حال مـا باشـد تـرا افســانه پیـش

عروسعمه بتول پاهاش را جمع كرد. چادر بر شكم بر آمدهاش كشیدهبود. چطور توانسته بود آنطور چهارزانو بنشیند؟ عمهكوچكه گفت: تقی، لیچار نگو.

پسرعمه تقی میخندید و بر زانوش میزد. بهپدر هم پیله كرد، میگفت: دایی، تو را بهخدا سهم ما هم برسد.

پدر گفت: چه گنجی، دایی؟ برادر ما كه هرچه ته خانه بود و نبود فروخت. تازه توی بارو كه كسی گنج چال نمیكند. از سیمان هم محكمتر است.

پدر میگفت: قطر این بارو از دو سه متر هم بیشتراست. قدیمها زمین كه ارزش نداشته، از همان پشت بارو پی ریختهاند و آمدهاند بالا. خوب اگر یك مترش مال ما باشد، خودش خیلی است.

عمهكوچكه گفت: خدابیامرز آن ناكام هم همین را میگفت. یك دفعه هم شروع كرد، اما فقط توانست یك بغل از توش در بیاورد كه حالا شده زغالدانی.

اول دخترعمو رفت، اما بچههاش ماندند. دختر بزرگترش دردانهخانم ما و محمدحسین عروسعمه بتول را سرگرم میكرد. مادر بالاخره گفت: ما از فردا دیگر توی اتاق خودمان غذا میخوریم. میخواهیم تا پسرها درسشان تمام بشود، همینجا بمانیم.

عمهكوچكه گفت: حالا كه به ما رسید؟

پدر گفت: آبجی، عصمت راست میگوید، ما كه دیگر مسافر نیستیم.

مادر، شب، جای ما را توی مهتابی انداخت. دراز كه كشیدیم پامان فقط یك وجب تا لبـﮥ‏ مهتابی فاصله داشت. نرده یا دیوارك نداشت. مادر میگفت: مواظب باشید.

مجبورم كرد كنار در و رو به راهرو بخوابم. داداشحسن غلت نمیزد. پسرعمه تقی اینها پشهبندشان را زدهبودند. پسرعمه رضا و زن و بچههاش توی ایوان خودشان میخوابیدند. پسرعمه احمد و زن و بچههاش جلو اتاقشان، توی حیاط، خوابیدهبودند. فقط دخترعمو و بچههاش توی اتاقشان بودند. درها را بستهبودند. توی دالان باز بهعروسعمه برخوردم. روی پله نشستهبود، آفتابه به كنارش. وقتی میخواستم از پهلوش رد بشوم، گفت: بیا، كارت دارم.

گفتم: من دیگر بات كاری ندارم.

گفت: گفتم، بیا.

بعد هم گفت: تو برو آن تو.

با آفتابـﮥ‏ خالی رفتم. گفت: نترس، با بابات حرف زدم.

بیرون بود، پشت در بسته. گفتم: چی گفتی؟

گفت: میدانستم به تقی نمیگوید؛ اما خوب، ممكن بود به مادرت بگوید.

پرسیدم: آخر چی گفتی؟

فقط بوی تند ترشیدگی میآمد. صدای كوبـﮥ‏ در آمد. چرا دیگر در را كلون كردهبود؟ باز در زدند. تا میشد در مستراح را كیپ بستم. بالاخره یكی آمد. از غرولندهای دخترعمو فهمیدم كه اوستایدالله پشت در بوده. باز انگار دست خالی آمدهبود. میگفت: حالا بگذار بیایم تو.

پچپچ هم كردند. بعد صدای اوستایدالله آمد: مگر پولت نمیدهم؟ خودت بخر دیگر. تازه چی بگیرم؟ شندرغاز كه بیشتر به من نمیدهند.

دخترعمو گفت: به من چه.

باز پچپچ كردند. دخترعمو گفت: باز شروع كردی؟

بالاخره هم رفتند. اما انگار نصفشب، یا شاید هنوز نصفشب نشده، صدای داد و قالشان بلند شد. چراغشان روشن بود، داداشحسن هنوز خورخور میكرد. دخترعمو اینطرف دهانـﮥ‏ چاه ایستادهبود. اوستایدالله توی درگاهیشان ایستادهبود. میگفت: حالا چرا رفتهای آنجا؟

دخترعمو گفت: مگر تو قول ندادی؟

داد میزد. استاد آهسته گفت: چرا داد میزنی؟ مردم بیدار میشوند.

ـ بیدار بشوند.

ـ بیآبرویی در نیاور، زن! بیا تو.

از درگاهی آمد پایین، میگفت: «بیا برو تو!» بعد دیگر درست و حسابی راه افتاد، باغچه طور وسط را دور میزد و با دو دست گشوده دخترعمو را دنبال میكرد، میگفت: برو تو، زن!

دخترعمو گفت: شوهر نمیخواهم، مگر زور است؟

پسرعمه رضا گفت: دوباره چی شده، مشیدالله؟

پسرعمه تقی هم بیدار شدهبود و از همان مهتابی رو به حیاط خم شدهبود، میگفت: مگر صد دفعه نگفتم، یك نخود كافور بریز توی غذاش؟

بهعمد داد میزد، تا همه را بیدار كند. عروسعمه توی پشهبندشان نشستهبود. سایهاش را میدیدم. اوستایدالله همچنان دخترعمو را دنبال میكرد، با همان دو دست گشوده: برو، برو تو، زن.

دخترعمو میگفت: تو همین چهار تا را نمیتوانی نان بدهی.

پسرعمه رضا بالاخره صداش در آمد: خجالت بكشید! توی این خانه دختر و پسر دم بخت هست. اینكه نشد كار.

بعد چراغ اتاق عمهكوچكه هم روشن شد. اوستایدالله، همانطور كه باغچه را دور میزد، با همان دو دست گشوده، گفت: شما بهش بگویید اوستارضا، زن باید تمكین كند.

آخرش هم از پشت سر یك بافه از موهاش را گرفت. اول دخترعمو دست در آورد. بعد دیگر حسابی گلاویز شدند. یدالله بد جوری میزد. پسرعمه تقی میخندید. آمدهبود پایین، با پای برهنه. فقط چراغ اتاق ما روشن نبود، اما سایـﮥ‏ پدر توی درگاهی مهتابی پیدا بود. گفت: بابا یكی این را بگیرد، زن را ناقص كرد.

پسرعمه احمد داشت بافـﮥ‏ مو را از چنگ استاد بیرون میآورد. بالاخره هم پسرعمه تقی از پشت بغلش كرد. اما مگر دخترعمو ولكن بود. از همان پایین میزد، چپ و راست. حتماً چشمهاش را بستهبود كه اینطور میزد. استاد گفت: میكشمش، باید تمكین كند.

زنها دخترعمو را بلند كردند. پدر انگار مواظب ما هم بود. ما كه نه، من. داداشحسن اصلاً بیدار نشد، شاید هم همینطوری خورخور میكرد. پدر گفت: میافتی، پسر، كلهات داغان میشود.

دراز كشیدم، اما سر و ته و در پناه دیوار. داشتند صورت دخترعمو را سر منبع میشستند. اوستایدالله را بردهبودند توی اتاق خودشان. دخترعمو بعد رفت. عمهكوچكه داشت باش حرف میزد، انگار دلالتش میكرد و بالاخره از درگاهی هلش داد تو و در اتاق را هم بست. پسرعمه تقی كل زد، بلند. همه میخندیدند. پسرعمه تقی میخواند:

ـ بادا بادا، مبارك بادا،
ـ ایشاالله مبارك بادا!
ـ كوچه تنگ و ریگیه
ـ عروس كوتاه و خیكیه.

عمهبزرگه گفت: «شر درست نكن، تقی.» و هلش داد به طرف دالان. بعد دیگر چراغها یكی یكی خاموش شد. چراغ ما كه خاموش بود. فقط چراغ پسرعمه تقی اینها روشن بود. توی پشهبندشان بودند و صدای پچپچهشان میآمد. تا سایهشان را نبینم، پشت به آنها خوابیدم. اما مگر میشد خوابید؟ شاید هم از خورخور حسنمان خوابم نمیبرد. تكانش هم ه دادم، فایدهاي نداشت. بلندتر هم شد، انگار كه بخواهد مانع شود كه من پچپچههای آنها را بشنوم. نرمهبادی هم میوزید. خنك بود و غلت كه میخوردم، تشك حسابی خنك بود. چراغشان هنوز روشن بود. صدای همان خندههای ریز عروسعمه بانو میآمد.

پاهام یا حتی كف دستهام سوزنسوزن نمیشد، ولی چیزی انگار داشت شروع میشد؛ اما نه به كندی دم و بازدم كه هماهنگ با ضربان نبض، برای همین هم سینه دیگر خسخسی نداشت، بلكه درد بود، انگار سینه نه قفسه كه قفس باشد و دندهها بخواهند از هم باز شوند، آنقدر كه میترسیدم همین حالا بشكنند، و آن مهِ حتماً سیاه و غلیظ و چسبنده از میان تركها به بیرون نشت كند و بعد همینطور معلق جلو صورتم بماند. برای همین باید ذكری داشت، خفی یا جلی، تا قالبی پیدا كند، تا اصلاً به مجرد بروز یا ظهور شكلی بگیرد. غلتی زدم، یا شاید دست و پایی تكان دادم كه غر حسنمان در آمد: «بگیر بخواب دیگر.» از جایی هم صدای مناجات كسی میآمد، به صوت خوش:

برخیز كه عاشقان بهشب راز كنند گرد در و بام دوست پرواز كنند

بعد دیگر حسابی دو پام را در بغل گرفتم، خودبهخود. شاید هم گلوله شدهبودم. از جایی بوی تند كافور میآمد، شاید هم چون به فكر مردهشویخانه افتادهبودم بوش را میشنیدم، همین بوی تندی كه انگار به خورد متقال كفنها رفتهاست. صدای غشغش خند‏ﮤ‏ عروسعمه بانو را هم شنیدم. ماه حالا درست پشت كنگرههای لبـﮥ‏ پشت بام بود. بوی نوره هم آمد. نه، داشتم بر لزج آن راهرو تاریك و باریك میرفتم، دست به دیوار طرف چپ. طرف راست جلو هر اتاقك پردهای آویختهبود. هر كدام یك چراغموشی داشتند. حسنمان گفت: چرا نمیگذاری، بخوابم؟

داد زد. آهسته گفتم: دارد شروع میشود.

گفت: چی؟

گفتم: همان!

حالا دیگر راحت میتوانستم گلوله بشوم؛ یا بپیچم؛ یا دستهای مشتشدهام را توی گودی شكمم فرو كنم و سرم را هی به چپ و راست بپیچانم. گفت: چیزی نیست، خوابمیدیدی، حتماً.

شاید هم دست بر سرم كشید، یا شانههام را مالید. آن مه غلیظ را تنها در هوای شرجی یا دمدمهای صبحهای سرد زمستانی میشد دید. حالا دیگر، مثل درد دندان، سینهام زقزق میكرد. مه رگههای سرخ هم داشت. گفت: تقصیر خودت است، ولش كن.

باز هم چیزهایی گفت. دست بر پیشانیام میكشید، بعد هم شانههام را میمالید. میگفت: از چی میترسی؟ فقط دو تا تجدیدی داری.

ماه حالا درست بالای سرم بود. بدر نبود. صدای غارغاری هم میآمد. گفت: بگیر بخواب.

بعد هم صدای خورخورش بلند شد. بعدها حتی باور نمیكرد كه همانطور شدهبودم كه میشوم. مادر میگوید: به من رفته.

صبح نه از هرم آفتاب كه از تقتق چیزی بیدار شدم. حسنمان نبود. حتی جاش را جمع كردهبود. عروسعمه بانو گفت: ساعت خواب!

توی اتاقشان نشستهبود و كتاب میخواند. سماور مادر هنوز روشن بود. داداشحسن وردست پدر شدهبود. اختر داشت با آفتابه آب بر خشت و ساروج بارو میریخت. مادر گفت: بیا اول یك چیزی بخور.

توی حیاط دردانه و اقدس داشتند محمدحسین را راه میبردند. بعد گفت: امشب خانـﮥ‏ خالهشازده مهمانیم.

گفتم: من درس دارم.

گفت: تو كه، مادر، نمیخوانی.

گفتم: كجا بخوانم؟

وقتی كتاب و دفترم را از تاقچه برداشتم، گفت: نه، اول برو یكی دو ناوه كمك داداشت بكن.

داداشحسن گفت: اگر خواستی میتوانی بروی توی اتاق من، درش باز است.

پدر بر چهارپایهای نشستهبود و سیگار میكشید. تیشه را برداشتم، گفت: تو اینطرف را بكن، حالا دیگر خوب خیس خورده.

اگر تا عمق زغالدانی میكندیم، خودش یك متری میشد. گفتم: بابا، تاقش نریزد.

گفت: تو كارت را بكن، آنهایی كه اینجا را ساختهاند، فكر ایناش را هم كردهاند.

مثل سنگ بود. دو دستی تیشه میزدم و بعد با یك دست. انگار بارو تیشه را پس میزد. پدر گفت: بده به من.

بعد هم یادم داد كه چطور بكنم. سر حال بود. نوبت به نوبت میكندیم. داداشحسن با ماله خاك توی ناوهاش میریخت. پر كه میشد پدر میگذاشت روی سرش. نخواست كه من هم ببرم. رسیدهبودیم به بالای زغالدانی كه صدای تقه آمد. صدای خمره یا سفال نبود. صدای آهن میداد. راحت كندهمیشد. اختر بیخود رفتهبود كه باز آب بیاورد. پدر گفت: بده به من ببینم.

بعد هم به حسنمان گفت: حالا دیگر نمیخواهد خاك ببری.

داشت با نوك تیشه دیوار را میخراشید. یك ورقـﮥ‏ آهن بود. گفت: آن در را ببند.

چفت در را هم انداختم. حالا داشت با قلم و چكش دورتادور ورقـﮥ‏ آهنی را درمیآورد. راحت كنده میشد. سنگ و ریگ هم داشت. اختر به در میزد. پدر داد زد: تو دیگر نمیخواهد كمك كنی، برو مواظب بچهها باش، نیفتند توی چاه.

یك صندوق آهنی سبز كمرنگ بود. چفت و ریزه داشت و یك قفل فولادی زرد رنگ هم از ریزهاش آویزان بود. گذاشتش روی چهارپایه. اول با دست روش را پاك كرد. یكی دو بار قفل را كشید، بعد چرخاند. جلوش زانو زدهبود. گفت: آن پیچ گوشتی را از توی صندوق بده به من.

حسنمان گفت: درش قفل است.

خودش بلند شد. كلید توی جیب جلیقهاش بود. صندوق پدر یكهوا بزرگتر بود. خودش باز رنگش زدهبود، سبز. باز هم پشت به ما در صندوقش را باز كرد. من داشتم خاك و گرد این یكی صندوق را با تكهكهنهای پاك میكردم. حسنمان آنطرف زانو زدهبود. پدر گفت: بروید عقب.

نوك پیچ گوشتی را كرد زیر چفت. دست چپش داشت میلرزید. چفت راحت شكست.

رنگ لبههای صندوق پوستهپوسته شدهبود. دو انگشتش را بر لبه گذاشت، نگاهمان كرد، گفت: حتی به مادرتان نباید حرفی بزنید.

باز نكرد، یا شاید زنگ زدهبود كه راحت باز نمیشد. گفت: شماها دیگر بزرگ شدهاید، میفهمید كه به زنها اصلا و ابدا نمیشود اعتماد كرد.

همینطور دست دراز كردم تا پوستـﮥ‏ رنگ را از بدنهاش بكنم، زد پشت دستم. گفت:گوشتان را خوب باز كنید، اگر عمهها بفهمند، دیگر واویلا.

داداشحسن گفت: بابا، اینكه خمره نیست.

بعد به اشار‏ﮤ‏ انگشت دو برآمدگی روی درش را نشان داد: تازهساز است.

پدر نگاهش كرد: منظور؟

ـ هیچی، فقط خواستم بگویم خمره نیست.

پدر فشار آورد. محكم بود. گیر داشت. دست دراز كردم و قلم را برداشتم، دادم دستش. نوك قلم را زیر لبهاش كرد، فشار داد. داداشحسن گفت: قفلش خارجی است. اصلاً زنگ نزده.

پدر گفت: تو خفه!

من گفتم: چكش میخواهد.

باز در صندوقش را بستهبود. همان دو برآمدگی را داشت. قفل صندوق پدر كوچكتر بود. بلند شدم تیشه را آوردم، دادم دستش. جای صندوق درست بالای زغالدانی بود. پدر قلم را گذاشت زیر لبه و با ته تیشه زیرش زد. دور میزد. داداشحسن صندوق را گرفتهبود، بعد تا پدر بیاید قلم و تیشه را زمین بگذارد، در صندوق را راحت باز كرد. كتاب بود، كنار هم چیده. پدر اول یكی را برداشت. یادم نیست كه من كتاب را توی هوا گرفتم یا حسن. بعد دو تا دو تا برمیداشت و به دست من میداد. بعد دیگر كاغذ بود، تا زده. ده بیست تایی هم طومار بود لولهپیچ شده، مثل میلهای محكم بود. نخی هم دورشان پیچیده شدهبود. ته صندوق هم كاغذ پاكت گذاشتهبودند. ورقـﮥ‏ ته صندوق نو بود، برق میزد. طومارها سنگین بود. داداشحسن گفت. پدر یكی را گرفت، نخش را پاره كرد و بازش كرد. وسطش یك نی بود. بقیهاش را هم نگاه كرد از هر دو طرف.

داداشحسن گفت: من كه گفتم.

تای یكی از كاغذها را هم باز كرد. هشت یا حتی شاید شانزده تا خوردهبود. قد یك سفره بود. داداشحسن گفت: سكههای طلا را معمولاً توی خمره میریختهاند.

پدر كتابی را هم برداشت. جلد چرمی بود. ورق زد، جلدش را شكست، به شیرازهبندیاش نگاه كرد. گفتم: بابا، پارهشان نكن، حیفاند.

داشتم كاغذ را باز مثل اولش تا میزدم. یكی دیگر برداشت، انگار میخواست از وسط دو نیمهاش كند، یا همانطور كه قند میشكست لبهاش را بپراند. گفتم: بابا فقط كتاب است و كاغذ. چیزی توشان نیست.

با پشت دست زد توی صورتم: تو دیگر خفه شو، اینقدر بلند حرف نزن!

تای یك كاغذ دیگر را باز میكرد. نشد، جر خورد. تای آخرش را كه باز كرد، سر كاغذ به زمین رسید. همهاش نوشتهبود، به خط ریز. عنوانها گاهی به جوهر قرمز بود.

به در زدند. مادر بود. داشت در را تكانتكان میداد: چرا این در را بستهاید؟

به پدر نگاه كردم. حسنمان داشت طومار را گرد نی میپیچاند. پدر دست توی جیب جلیقهاش داشت. قوطی سیگارش را در آورد. پرسیدم: باز كنم، بابا؟

ته سیگار را چند بار بر لبـﮥ‏ براق صندوق زد، حتی با زبان تر كرد و بعد كبریت كشید. مادر داد زد: چیه، چی شده؟ حرف بزنید. چرا در را باز نمیكنید؟

كونخیزه تا دیوار پشت سرش عقب كشید. تكیه نداد. پك زد. داشت با سبیلش بازی میكرد. عادتش نبود. گفت: بلند شو، باز كن.

اختر هم بود، آفتابه بهدست. نگذاشتم بیاید تو. پدر گفت: خوب، حالا ببندش.

مادر نشست. چند كتابی برداشت. جلد چرمی بود. خطی بود. سر و ته گرفتهبود. باز به صندوق نگاه كرد، بعد هم به دهانـﮥ‏ تازهای كه بالای زغالدانی بود. گفت: بلندشو، برو به عمهبزرگهات بگو بیاید بالا.

پدر گفت: به آنها چه ربطی دارد؟

ـ همین حالا بگذار ببینند؛ و گرنه همهشان خیال میكنند حتماً چیزی بوده.

پدر دیگر دوزانو نشستهبود و سیگار داشت میان دو انگشتش دود میكرد. مادر به داداشحسن گفت: برو آهسته به عمهبزرگهات بگو بیاید بالا، بگو بابام كارتان دارد.

پدر چشم بستهبود. كمر خاكستر سیگارش داشت میشكست. پرسیدم: بگذارم سر جاشان؟

هیچكدام جواب ندادند. باز پرسیدم. پدر چانهاش را بر همان دستی گذاشت كه آتش سیگار داشت به انگشتهاش میرسید.

عمه وقتی دید، به گریه افتاد. دیگر فقفق نمیكرد. بالاخره هم در آغوش داداشحسن از حال رفت. من هم كمك كردم تا توی درگاهی صندوقخانه بنشیند. هقهقش كه بلند شد، خیالمان راحت شد. سر به اینسو و آنسو تكانتكان میداد و اشك از لابهلای مژههای واسوختهاش میجوشید: وای، وای!

پدر بالاخره سر برداشت: مال حسین است؟

ته سیگارش را انداختهبود. عمهبزرگه باز وایوای كرد. پدر داد زد: پرسیدم مال حسین است؟

نفس عمه دیگر بالا نیامد. سینهاش به خسخس افتادهبود، یله شد. این بار خود پدر گرفتش. كاهگل نمزده به هوشش نیاورد. مادر اختر را فرستاد تا از عروسعمه صغرا سركه بگیرد. كنزالحسینی بود و یكیش هم مرآتالخیال. مادر گفت: چیه، چرا عزا گرفتهاید؟

كتابها را دسته میكرد و توی صندوق میریخت. زیاد آمد. تازه برای طومارها و آن همه كاغذهای تا زده جا نبود. پدر گفت: اقلاً بگذار بچههات یكیش را ببینند.

چاپی هم داشت، نه مثل كتابهای ما. انتهای هر خط كمكم رو به بالا انحنا پیدا میكرد و بالاخره روی خودش خم میشد. حاشیه هم داشت، اما ریزتر، همانطور كه بر حاشیـﮥ‏ پردههای قلمكار بتهجقه میزنند. پدر گفت: بده دست داداشت ببینم چی هست.

دادم. داداشحسن ورق زد. نگاه كرد یا نكرد، نفهمیدم. گفت: نمیتوانم.

پدر نعره زد: پس ده سال گذاشتمت مدرسه كه چی؟

گفت: عربی است.

گفتم: نه، فارسی است، ببین ...

گرفتم و همان صفحه را از جاییش خواندم:

برای محبت و بیتابی این طلسم را در شب جمعه بر پارچـﮥ‏ مطلوب بنویسد، و فتیله كرده، در چراغ نو با روغن خوشبودار بسوزد و روی چراغ به جانب مطلوب كند، به مجرد روشن شدن فتیله مطلوب بیقرار شود.

بعدش را دیگر نتوانستم. پدر از حسنمان پرسید: درست خواند؟

داداشحسن گفت: بله، اما از اولش نخواند.

پدر گفت: همینجا را كه خواند، درست بود؟

ـ بله.

پدر از حسنمان پرسید: خوب، بعدش؟

داداشحسن هم نمیتوانست. من گفتم: یك مستطیل است، خانهخانه. و توی خانههاش نوشته یك؛ اینجا 16 است؛ اینجا باز یك. همینطور یك عددی نوشته. اینجا هم امص، یا عام 11.

پدر پرسید: بعدش چی؟

حالا دیگر از من میپرسید. هم املا و هم انشای داداشحسن بهتر از من بود. خطش هم پخته بود، نه مثل خط من كه گرچه استادانه است، اما هنوز هم شیرین نمیتوانم بنویسم. تمرین كردهام، سالهاست. نمیشود. میدانم كه قلم نسخ مثلاً چطور است. خوب است چقدر پول به فاضلی دادهباشم یا بالای نی و مركب دادهباشم؟ مشقهای میرزای كلهر را بههیچكس نشان حتی ندادهام. به نسخـﮥ‏ احضار میماند. اگر «ی» را بنویسیم بارها، و با آن تمركزی كه لازمـﮥ‏ نوشتن است، حتماً «ی» مثالی یا «ی» نوشته بر لوح ازل حاضر میشود. شیخ فاضلی میگفت: «نفست را باید حبس كنی و بیآنكه نی را برداری كلمه را بنویسی.» استاد قطعهنویسی بود. میگفت: «خدا لعنت كند عمادالكتّاب را كه خط را داد به دست عوام.» از دیدن كتابهای چاپ سنگی رعشه میگرفت. دارم من. هیچوقت حاضر نشدم بفروشمشان. سرمشقهاش را نگه داشتهام. قابشان میكنند. بشكند دست قابساز!

طوماری را باز كردم، « نوع دیگرها»ش را به جوهر قرمز نوشتهبود. یكیش را خواندم از وسط:

این علامات را كه مثل نقش است صحیح مطلق بنویسد كه خطا نخورد.

داداشحسن گفت: خط نخورد.

گفتم: اینطور نوشته.

پدر گفت: میگذاری بخواند؟

خواندم:

و در نوشتن به سه نوع اختیار دارد: خواه بر پارچـﮥ‏ كاغذ نوشته، عطریات و شهد بر كاغذ مالیده؛ یا فتیله ساخته و روغن خوشبودار پنبـﮥ‏ طاهر پیچیده و در چراغ نو نهاده، روی چراغ جانب مطلوب كرده، روشن كند و خود حاضر ماند، اگر فتيله ...

دیگر نتوانستم. حسنمان گفت: علیالتواتر.

پدر گفت: اگر میتوانی چرا خودت نمیخوانی؟

ساكت شد، باز من خواندم:

علیالتواتر شب و روز تا هفته روشن دارد، مطلوب بیقرار شده، بیاید. و تركیب دوم اینكه بر شانـﮥ‏ گوسفند نوشته، شهد مالد، زیر آتش دفن كند و آتش هروقت بماند مطلوب بیقرار گردد. و تركیب سوم اینكه در سفال آبندیده بنویسد و زیر آتش بدارد، مطلوب بیقرار شود. این عمل از طوفان است و نقش این است ...

دیگر حسنمان هم نمیتوانست. مربع مستطیل بود، خانهخانه كرده، و بعد 11، 18هـ، و همینطور توی هر خانه چیزهایی بود و گاهی انگار یك حرف انگلیسی یا مثلا خط دیگری و آخر هم: فلان بن فلان علی حب فلان بن فلان.

پدر بلند شد، طومار را گرفت و خودش به گرد نیاش لوله كرد، نخ پارهشده را باز كرد و دور طومار پیچاند و گره زد. به مادر گفت: مال آن ناكام است، خودم سر جاشان میگذارم.

عمه گفت: همهاش همین كارها را میكرد. خیر نبینی زن كه این بلاها را سر برادرم آوردی.

بعد باز به هقهق افتاد، اما دیگر سكسكه بود. عمهكوچكه گفت: بلند شو، بلندشو، آبجی!

زیر بالش را گرفت، فقط تا سر پلهها بردش. بعد خودش آمد، گفت: اینها را میخواهی چهكار كنی، داداش؟

ـ نگهشان میدارم، یادگار برادرم هستند.

آنقدر بلند گفت كه عمه دیگر چیزی نگفت. پدر داشت با آن دستهای بزرگ، انگشتهای گرهدار، طومارها را از سر نو باز میكرد، سر و ته یا درست، نگاهشان میكرد و بعد لوله میكرد. داداشحسن هم رفت. عمهكوچكه داشت به عمهبزرگه میگفت: باز كه شروع كردی؟ خودت كردی، برش داشتی بردیش جوباره، پهلوی نمیدانم كی. من كه یادم است.

پدر به من گفت: اینجا نشستهای كه چی؟

پدر همهچیز را بهقاعده میچید، كتاب بر كتاب و طومارها و كاغذهای چندین و چند بار تا زده را ملاطشان میكرد. بلند شدم. عموحسین همین كارها را میكرد، روی چراغ به جانب خانـﮥ‏ مطلوب، و توی همین صندوقخانه یا اتاق ما تا كوكبش بیاید.

پدر صندوق را آورد توی اتاق، به رفها نگاه میكرد. به مادر گفت: آن چهارپایه را بیاور ببینم.

بر رف گذاشت. لبـﮥ‏ صندوق از رف بیرون زدهبود. چفتش شكستهبود و قفل فولادی زرد رنگش، آویخته از ریزه، هنوز تكانتكان میخورد. پدر گفت: هیچكس مأذون نیست به این دست بزند.

هلش هم داد. جا نمیشد. از چهارپایه كه پایین آمد، دورتادور را نگاه كرد. آستینهاش را پایین كشید. چشمهاش، آن دو مردمك میشیاش یك طوری بود، همانطور كه میگویند، دودو میزد. چانهاش میلرزید. سبیلش آبخور نداشت، به لب پایین میگرفتشان. دستهاش را مشت كرد. میدانستم دارد چیزی اتفاق میافتد. حتماً دعوایی راه میانداخت. اما یكدفعه چهارپایه را برداشت و به طرف صندوقخانه رفت. همه، حتی بچهها ساكت بودند، تا وقتی كه هایوای اولش بلند شد، طوریكه نفس آدم بالا نیاید و یكدفعه و به دمی طولانی توی هوا فوت كند. هایوای دومش بلندتر بود. مادر به اختر گفت: چرا نشستهای، دختر؟ بلند شو یك پیاله چای درست كن.

عمهكوچكه هاج و واج ماندهبود، با دهان باز نگاهمان میكرد. گوش میدادیم. گفت: دیوانه شده؟

با سومین هایوای، بلندتر از دو تای دیگر، اختر بلند شد. عمهكوچكه رفت تا باز زیر بال خواهرش را بگیرد، میگفت: بلند شو، با گریه كه زنده نمیشود.

قفل حالا دیگر ایستادهبود. از اینجا عین صندوق پدر بود، همان كه پول بازخریدش را حتماً توش گذاشتهبود، آبادان كه بودیم، وقتی آنطور شدم كه حالا هم میشوم.

بعدازظهر باز داداشحسن رفتهبود توی دستدانی پایین. حتماً باز راهم نمیداد. عروسعمه بانو كنار باغچهطور وسط حیاط رخت میشست. آب صابون را حتماً، وقتی چشمعمه كوچكه را دور دیدهبود، همانجا ریختهبود. یك لایه آب و صابون كه همان جلو تشت بود. عروسعمه بتول آفتابه بهدست داشت رو به دالان میرفت. چارقد به سر داشت. پاهاش را گشادگشاد میگذاشت، انگار كه بخواهد چیزی را هل بدهد. در صندوقخانه را پدر از تو چفت كردهبود. یكی دو ساعت بیشتر نتوانستم بخوانم. باز رفتم پایین. عمهبزرگه آستین یك پالتو پوست بره بهدست و تنه بهدست دیگر، به جلوش خیره شدهبود. شاید هم داشت چرت میزد، با چشمهای باز. عمهكوچكه آمد بر لب ایوان نشست. لیفمیبافت. گفتم: عمه، اینها چی بود؟

گفت: تو میخواندی، از من میپرسی؟

گفتم: من كه نفهمیدم.

گفت: میدانی؟ هركسی بختی دارد. پدر تو همیشه سفر بود، كون نشیمن نداشت. آب غربت را دوست داشت. اما داداشحسین یك طور دیگر بود. یكی میبینی عرقخور میشود؛ یكی هم ـخدانكردهـ دودی میشود. آن ناكام هم هرچی داشت و نداشت خرج همین چیزها كرد. میآمدم توی اتاقم، یكدفعه چشمم میافتاد به رف، میدیدم چراغ آویزی نیست، یا تنگ شاخدارم. خوب، به میرزا كه نمیتوانستم بگویم، تازه برادرم بود. همهاش تقصیر همین خواهر خودم بود. پاش را به این كارها همین عمهجانتان باز كرد.

عمهبزرگه گفت: آبجی، این حرفها را نزن، من چه میدانستم كه اینطوری میشود.

ـ نمیدانستی؟ دختره را فراری دادی: هی استخوان مرده بردی زیر آجرهای درگاهشان چال كردی؛ هی نمیدانم آب دعا ریختی توی غذاشان، تا بالاخره دختره هوایی شد.

عمهبزرگه گفت: نگو خواهر، این حرفها را دیگر به اینها نزن! خود خیرندیدهاش دو تكه استخوان كردهبود زیر خاك كه گردن من بیندازد.

ـ نه آبجی، دیوانه است، باشد؛ خدا را خوش نمیآید كه آدم پشت سرش بدش را بگوید.

عمهبزرگه میان شست و انگشت اشار‏ﮤ‏ دست چپش را گاز گرفت: خدا بگویم آن ملاصاحب را چهكار كند. گفت اگر میخواهی آشیانـﮥ‏ كسی را از هم بپاشانی، باید استخوان شانـﮥ‏ شتر را بگیری، خوب توی هاون بكوبی. یك دعایی هم بهم داد كه بخوانم و بهش فوت كنم. اما به دلم راه نداد. به همین آفتاب قسم باز رفتم پیشش. آنقدر عجز و التماس كردم تا دلش رضا داد كه فقط كاری كند كه دل آن ناكام سرد بشود. خوب، نشد، روز به روز بیشتر كشتهمردهاش میشد. بعدش رفتم پیش یك یهودی. میگفتند مجرب است. برای ما كه نبود، بختمان است. هفت تا كاهگل بهم داد. روشان هم چیزهایی نوشتهبود. گفت: هرروز صبح ببرم بیندازم توی رودخانه. گفتم: «آخر ملا، من زن لچك بهسر، چطور میتوانم صبح زود بروم لب رودخانه؟» گفت: «زن حسابی، باید بیندازی توی دریا، حالا اینجا دریا نیست، گفتم بینداز توی رودخانه.» بالاخره راضیاش كردم كه بیندازم توی مادی. صبح سیاه سحر میرفتم. اوستارجبعلی خدابیامرز بعد از نماز چرت میزد. بهدو میرفتم و برمیگشتم.

یكی دو كوك زد: اما نشد كه نشد. انگار شیر و شكر بودند، انگار كه نافشان را برای هم بریدهبودند.

عمهكوچكه گفت: چرا نشد؟ بالاخره كه رفت.

ـ من از همین میترسیدم، خواهر.

داشت آستین را به تنه میدوخت. قطره اشكی بر پوست چروكیده و گاه لك سیاه انداختـﮥ‏ پشت دستش چكیدهبود. عمهكوچكه گفت: رفتهبودم سر قبر آقا. نذر داشتم كه اگر این پسرعمهات اهل شد، چهل و یك شمع روشن كنم. نمیخواست برود دم دكان باباش. بالاخره، خدا خواست و رفت. بعدش من هر روز دم غروب پای پیاده میرفتم، بچه بهبغل. یك روز دیدم جوانی به پنجر‏ﮤ‏ فولادی آویزان شده و همینطوری هایهای گریه میكند. شناختمش. داداشحسین بود. چه گریهای میكرد. به پهنای صورتش اشك میریخت، هی هم شمع از جیب پالتوش در میآورد و روشن میكرد. پنجره را طوری تكان میداد كه همـﮥ‏ قفلهای ریز و درشت پنجر‏ﮤ‏ فولادی تكان میخورد. تا كی منتظر شدم، بلكه برود، نرفت. حالا دخترعمهات هم نحس شدهبود و گریه میكرد. بالاخره رفتم آنطرف و یك جایی شمع آن شبم را روشن كردم. از آنطرف كه نگاهش كردم، دلم براش كباب شد. صورتش گر گرفتهبود،خیس خیس بود. اشك از دو نوك سبیل مردانهاش میچكید. یك چیزی هم میگفت. هر چی هم پشتسریها میخواستند بكشندش عقب تا آنها هم به فیض برسند، حریفش نمیشدند. پنجره را تكانتكان میداد و هی یك چیزی میگفت. من كه نشنیدم. همانجا نذر كردم كه اگر كوكب برگردد سر خانه و زندگیاش، هفت هفته آش نذری بپزم، بدهم به زوار آنجا. خدا نخواست. بعد هم كه دیگر غیبش زد.

یكدفعه بلند شد، گفت: دارد غروب میشود، بلند بشوم یك چیزی بار بگذارم. و الا میرزا امشب دودمانم را به باد میدهد.

عروسعمه بانو با سر باز و موهای شلال ریخته بر شانهها باز داشت كتابش را میخواند. عموحسین ناكام توی آن زمستان سرد حتماً مینشسته توی صندوقخانه و چراغ نو را، حتماً هم هر شب یك چراغ، رو به خانـﮥ‏ مطلوب میگذاشته. نشستم كنار عمهبزرگه، پرسیدم: آخرش معلوم شد كوكب كجا رفته؟

داشت چرت میزد. یك چیزی گفت. انگار كه گفت: چرا؟ شاید هم، چی؟ گفتم: پیداش كرد؟

چند تا كوك زد، گفت: نه عمه، آخرش خودم پیداش كردم. آن هم كی؟ وقتی دیگر فایده نداشت.

ـ كی؟

ـ همین چند سال پیش. شنیدم دیوانهخانه است. رفتم دیدنش، كه الهی پام میشكست. یكی از پیراهنهای خودم را بردم براش با یك شلوار دبیت مشكی. نو بود. یك جفت ملكی هم براش خریدم. بالاخره شناختم. حالا دیگر رو نشان نمیدهد. اصلاً من را كه میبیند باز میزند به كلهاش.

گفتم: باز هم میروید سراغش؟

گفت: بعضی وقتها. همان پشت در میایستم و از دور نگاهش میكنم.

بعد گفت كه چطور دیوانهها به چشمش تف انداختهاند، و گفت: یك سالی میشود كه ندیدهامش.

گفتم: شاید تو حياط [حیات؟] نباشد.

گفت: هست، خدا نخواهد كه بمیرد. من هر شب، توی آه شب، از خدا میخواهم كه هر چه عمر من است بدهد به او.

تندتند كوك میزد، با آن دست پیر و بادكرده. شكمش نفخ داشت. نگاهم كرد. پوست پشت لبش میپرید، به نوك زبان قطرهاشك كنار لبش را مكید: تا من زندهام نمیمیرد، بعد كه من رفتم، دیگر خدا هرچه بخواهد، همان است.

انگشت اشار‏ﮤ‏ دست چپش را به لب مكید. مادر برای چای صدام زد، آهسته گفت: پیله نكن، مادر!

پدر توی اتاق نشستهبود، پشت به یك متكا. چای میخورد. او هم نمیخواست به خانـﮥ‏ خاله برود.

حالا اگر رأیم عوض میشد، شكش میبرد. شاید هم به خاطر آبروی ما بود. عروسعمه داشت اذیت میكرد. عمهبزرگه میگفت: عروس، باز كه پا بیرون پیدا كردی؟

طوری گفت كه من هم شنیدم. سر منبع بودم. داداشحسن لباس پوشیدهبود و حالا داشت در دستدانیاش را قفل میكرد. ماندن نداشت. من هم رفتم بالا لباس بپوشم. بعید نبود اتابكی هم بیاید. میشد ازش بپرسم كه مثلا هـ 111 چه میشود. اینها میدانند. گفت: نتوانستم تحمل كنم. رفتم گفتم من دارم دیوانه میشوم.

آنطور كه او شدهبود، معاوضـﮥ‏ قالب بود. میگفت: گفتم: «من میخواهم همین باشم كه هستم.» آنوقت مرا بردند، به آغاز خلقت. حتماً شنیدهای، همان خاك شدم كه آدم را از آن ساختند، به همان قد و هیئت، سرم به آسمان میرسید. حوا شدم، هابیل و حتی قابیل. همینطور آمدم به جلو، قالب به قالب، تا رسیدم به همین قالب كه حالا دارم. فرمودند: «حالا برو، فقیر! حیف كه آدم قانعی هستی.»

مادر گفت: مگر نگفتی درس دارم؟

گفتم: هنوز وقت دارم.

پدر لباس پوشیدهبود كه برود بیرون. توی دالان دیدم، آفتابه بهدست. گفت: تو نمیخواهد بروی. من هم برمیگردم.

باز برگشت، گفت: من میروم حمام. تو هم دیگر این كارها را ول كن. آب منبع كر است، درست مثل بچـﮥ‏ آدم غسل كن. بلد كه هستی؟ بعد هم برو توی اتاق تا من برگردم. كارت دارم.

مادر حرفی نداشت. نگفتم كه پدر گفته. وقتی داشتند راه میافتادند، گفت: از ظهر یك چیزی مانده، گرم كنید و با هم بخورید.

عروسعمه توی مهتابی كتاب بهدست ایستادهبود و نگاه میكرد. همان كنار منبع لباس كندم و شورت بهپا رفتم توی آب. خنك بود. اما ته منبع انگار یك لایه لجن بود. عروسعمه بانو آمدهبود جلو چاه. میخواست كوزهشان را پر كند. گفت: غسل میكنم غسل پشه، میخواد بشه، میخواد نشه.

سه بار بایست سر زیر آب میكردم، هر بار به نیت جایی: سر و گردن، طرف راست و طرف چپ. دلو را بالا كشیدهبود، و داشت آهستهآهسته به دهانـﮥ‏ تنگ كوزه میریخت. نمیشد لخت شد، حتی زیر آب. گفت: این كه ترتیبی شد، یكدفعه هم كه بروی زیر آب كافی است.

راست میگفت. آب دوش كه نبود. منتظر ماندم تا برود. یك دلو دیگر هم كشید، برای آفتابه. بعد جلو اتاق سهدری را آب پاشید. به آنطرف منبع كه رسید، گفت: بابات از كجا فهمیده جنب شدهای؟ نكند میروی توی مستراح به خودت ورمیروی؟

عمهكوچكه از میان درگاهیشان گفت: عمه، قربان دستت آن توپیاش را بكش، بالاخره یك خدا خیر دادهای پیدا میشود كه آبش كند.

عروسعمه بانو كه رفت سراغ دالان و یا شاید جلو در، اول توپی را كشیدم بیرون، بعد هم آمدم بالا و حوله را دور خودم پیچاندم. میخندید و مهتابی را آب میپاشید. پدر حتماً زود میآمد. همانطور روی شورت خیس لباس پوشیدم. عروسعمه رسیدهبود به اینطرف مهتابی. نه، بایست منتظر پدر میماندم. یكدفعه میرسید. غروب نشده آمد. انگورخریدهبود. با آب چاه میشست، توی همان پاكت آب میریخت. یكی دو خوشه گذاشت توی كاسـﮥ‏ عمهبزرگه.

اول انگور را خوردیم. حرفی نمیزد. یكی خودش برمیداشت و یك خوشه هم به من میداد. من دانهدانه میكندم. پدر توركهای به دهان میگذاشت و سكهای لخت را كنار بشقاب میانداخت. من زودتر دست كشیدم. میخواستم بروم پایین كه مثلا دستهام را بشویم. گفت: نمیخواهد بروی پایین. از پارچ هم میتوانی آب بریزی روی دستت.

برای هر دو تامان چای ریختهبود. استكان و نعلبكی را كه جلو من گذاشت، گفت: غسلكه كردی؟

گفتم: بله!

گفت: دست ناپاك نباید به این چیزها بخورد.

برای خودش یك چای دیگر هم ریخت، گفت: بلند شو، بیاورش پایین.

میدانستم كه میگوید. براش خواندم، ورق به ورق. كاغذهای تا زد‏ﮤ‏ مستطیل یا مربع را پهن قالی میكردم. نقشهایی هم داشتند. بیشتر بتهجقه بود و گاهی هم دایرهای در وسط و به جوهر قرمز. نه فلك است. نقش آدم را هم در دایر‏ﮤ‏ وسط میكشند، نشسته به حالت تشهد.

بدان كه مجموع عالم یك كره است و مركز او مركز زمین است و یك سطح مستدیر آن بر آن مجموع محیط و از آن سطح تا مركز زمین هیچ جایی خالی نیست، بلكه اجرام افلاك و عنصر بعضی به بعضی محیطاند، به مثابـﮥ‏ توهای پیاز و همه كرویالشكلاند و زمین در وسط و بعد از او فلك قمر و بعد از او فلك عطارد و بعد از او فلك شمس و بعد از او فلك مریخ و بعد از او فلك مشتری و بعد از او فلك زحل و بعد از او فلك ثوابت و بعد از او فلك اعظم كه فلكافلاك خوانند و فلك اطلس خوانند، و بر این مجموع اسم عالم اطلاق كنند و زیر فلك قمر را عالم سفلی گویند و عالم كون و فساد گویند.

آدم نشسته میان آن افلاك تو در تو عموحسین ناكام نبود. نیمهعریان بود.

فوطهای بر میان ببندند و گاه جامهای سپید از صوف بر تن كنند، نشان آنكه با دنیا هیچ تعلقی ندارند.

بر سر هر ضلع، انگار كه بر سر سفره، مینشستم و میخواندم. نوشتههای عربی را نمیخواندم. بقیه را دیگر راحت میخواندم، انگار كه بارها خواندهبودم.

نوع دیگر این نقش برای عشق مطلوب، عنایتفرمود‏ﮤ‏ میرعلی پناهصاحب: اگرخواهی كه كسی را در عشق بیقرار كنی، به نام چهار كسان نوشته زیر آتش دفن كنند، مطلوب لامحاله بیقرار شود.

پدر هم نمیدانست چهاركسان یعنی چه. بر نقشها خم میشد. عدد یا حروف هر خانه را براش میخواندم. چهار كسان همان فلانبن فلان علی حب فلانبن فلان بود. حالا دیگر میدانم. مینویسم تا بداند آن كه بخواهد همین بكند كه من میكنم.

نوع دیگر عمل حب، مجرب و آزموده، باید كه به روز پنجشنبه، در اول ساعت مشتری این نقش نهصد عدد بنویسد و در آرد و گندم گلوله بسته در دریا اندازد.

دو طرف كاغذ را میگرفتیم و تا میزدیم. پدر گفت: این هم برای بیقرار كردن محبوباست؟

طرح اسلیمی بود و به جای نقش همه خط بود، ریز. نتوانستم. خط شكسته بود. حالا میتوانم، مینویسمش:

نوع دیگر اگر خواهی كه كسی را در عشق خود بیقرار نمایی این نقش را بر شانـﮥ‏ گوسپند روز یكشنبه بنویس، و بر شانـﮥ‏ گرمی آتش برسان، تا هروقت گرمی شانه هست، مطلوب بیقرار خواهد شدن.

زبانبند هم داشت و برای خرابی دكان كسی تا فروش او بند شود، صورتی كشیدهبود كه:

بایست چهار بار بر چهار كاغذ بنویسد و در چهار گوشـﮥ‏ دكان او چال كند. زكات این صورت ترك حیوانی كردن بود به چهل روز و پرهیز از جمع شدن با زنان، و جنب نشدن.

برای پیدا كردن دزد، یا به خواب دیدن او كه كیست. و باز:

نوع دیگر عنایتكرد‏ﮤ‏ میرزینالعابدین صاحب، به طریق فتیله در ساعت عطارد و مشتری نوشته، بر روغن خوشبودار روشن كند و روی چراغ جانب خانـﮥ‏ مطلوب كند، یقین است كه در سر فتیله مطلوب زود بیقرار شود و فیالحال بیاید.

صورت فتیله پنجـﮥ‏ دستی بود به جوهر سبز و بر هر انگشت عددی و یكی دو حرف بود. بر كف همان دست صورت عالم بود. طومارها را من باز میكردم و میخواندم. پدر لوله میكرد و نخ را دورشان گره میزد. هرجا كه میماندم، میگفت: بیا، این یكی را بخوان.

برای صفت این نقش و نوشتن اسناد آن زبان ملائكه و قلم قدرت میباید، این ذر‏ﮤ‏ بیمقدار را چه یارا كه توصیف آن بر زبان آرد.

برای دفع تب هم نقشی بود. برای پیدا كردن غلام و كنیز گریخته میبایست آن نقش بركشیده بر طاس را از درخت، و با ریسمان، ببندند:

چون آن نقش را بجنبانند، آن گریخته بیشك پریشان شود و خود نادم برگردد.

برای فرزند گمشده نیز همین نقش مجرب بود.

نوع دیگر: فتیله و نقش در باب محبت كسی كه بر شخص معیل محبت داشتهباشد، به روز یكشنبه، خواه پنجشنبه، خواه سهشنبه، این نقش را نوشته در روغن خوشبودار روشن كند و روی چراغ جانب خانـﮥ‏ مطلوب كند، به حول الهی معشوق حاضر شود و اطاعت كند، مجرب است مع اعداد زیرین، بهطور صحیح بنویسند. این است:

برای دفع تب لرزه نقش را باید آدم طاهر نوشته، برای نوشیدن دهد، یا نوشته را به بازوی آزار رسیده ببندد و یا بر گلوی او ببندد.

نوع دیگر، این علامت هم برای محبت است. در پارچـﮥ‏ ملبوس معشوق كه كهنه باشد، بنویسد و در چراغ نوردیده روغن كنجد بسوزاند، دلبر حاضر شود و علامت این است:


آداب چله نشینی را هم خواندم. پدر سیگار پنجم یا حتی ششمش بود. سماور را خودش آب كرد. گفت: این را دوباره بخوان.

شام كه میخوردیم، گفت: نمیخواهد به مادرت حرفی بزنی.

بعد از شام هم تسخیر شمس را براش خواندم. حالا دیگر داشت كتابها را توی صندوق میگذاشت و باز طومارها و كاغذهای تازه را ملاطشان میكرد. آخرین كتاب را داشتم ورق میزدم. پدر به چفت شكسته ورمیرفت. به صندوقخانه رفت. میدانستم كه چه خواهد كرد. پولهاش را كجا میخواست بگذارد؟ با صندوق خودش برگشت. خالیاش كردهبود. حسابی جا داشت. كتابها را من یكییكی به دستش میدادم. میچید. درش راحت بستهشد. قفل كرد. گفت: بیا، خودت بگذار آن بالا.

از چهارپایه بالا رفتم و صندوق پدر را گذاشتم بالای رف. عروسعمه بانو داشت پشهبندشان را میزد. آنطرف پشهبند غذا میخوردند. پسرعمه تقی نیامدهبود. اوستایدالله داشت منبع را پر میكرد. به عمهكوچكه گفت: این دفعه هم باز من شستم، باز هم من دارم آبش میكنم.

عروسعمه بتول توی آشپزخانه حتماً داشت خاكستر را از روی دیگشان كنار میزد. عمهكوچكه گفت: مفت چنگ خودت، مشهدی.

دستـﮥ‏ دلو را به یك دست میگرفت و به دست دیگر سرازیرش میكرد توی منبع. وقتی برمیگشتم، عروسعمه بانو روی پلههای دالان نشستهبود. چراغموشی را گرفت، گفت: حالا دیگر چرا اخم كردهای؟

آهسته گفتم: امشب بابام توی مهتابی میخوابد.

به خرجش نمیرفت. پوست آدم مورمور میشود، انگار كه سردش شدهباشد، مثل پوست كف دست كه بخارد و آدم، حتی توی خواب، میخواهد بر سنگی بكشد. میداند خواب است، اما باز دست دراز میكند، گفت: ترسو!

از كنارش رد شدم. از توی همان راه پلهها سرك كشیدم. پدر هنوز به مهتابی نیامدهبود.

بوی كاهگل میآمد. به دیوار هم آب پاشیدهبود. گفتم: من خودم میآوردم، بابا.

پام را ول كرد. پدر توی ایوان پسرعمه رضااینها نشستهبود، كنار عمه. بقیه داشتند شام میخوردند. سهم عمه را حتماً توی كاسهاش ریختهبودند. داشت چرت میزد. پدر داشت باز سیگار میكشید. رختخوابش را خودش توی مهتابی پهن كردهبود. از كوز‏ﮤ‏ آبش فهمیدم. ریگش را هم گذاشتهبود درش. همان ریگ آبادان بود. رفتم توی اتاق. در صندوقخانه را باز گذاشتهبود. سماور خاموش بود. نتوانستم بخوانم. پام سوزنسوزن میشد، اما میدانستم كه نمیخواهد شروع بشود. به صندوق پدر نگاه میكردم. چهارپایه هنوز همانجا بود. پدر میگفت: تا اینوقت شب در دكان میماند كه چی؟

عمهبزرگه گفت: نمیدانم، والله.

ـ خوب، دلخوشی ندارد، خواهر.

باز ساكت ماندند. میرزانصرالله میگفت: میرزامحمود، بفرمایید!

ـ سیرم والله، تعارف نمیكنم.

عمهبزرگه گفت: من كه میگویم آن ناكام برمیگردد، و الا، اگر نمیخواست برگردد، كه كتابهاش را چال نمیكرد.

عمهكوچكه از همان توی اتاق گفت: من كه میگویم حتماً یك چیزهای دیگری هم هست. شاید توی همان اتاق خودش توی دیواری، جایی قایم كرده.

عمهبزرگه گفت: مگر دیگر چیزی داشت؟

عمهكوچكه گفت: همهاش توی این فكرم كه چرا اینها را نگذاشت پهلوی من؟ گیرم هم كه میترسیده، میتوانست ببرد یك جای دیگر.

عمهبزرگه گفت: بر میگردد. مطمئنم.

باز فقفقش بلند شد، میگفت: خدا بگویم زن چهكارت كند.

دیگر داشت خوابم میبرد كه پدر آمد بالا. از توی جیب جلیقهاش كلیدی را بیرون آورد، انداخت جلو من: بیا، باشد پیش خودت.

كلید صندوق بود. وضو گرفتهبود. گفت: به كسی هم نگو كه پهلوی تو است.

صندوقچه دیگر مال من بود. مال من شدهاست، تنها چیزی است كه نه از پدر كه از عموحسین به من رسیدهاست.







bibi73 آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۶ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تایپیک زیر اعلام کنید

آمار کتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب ، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد.

ممنون



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۱۵ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
bibi73 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

مجلس سوم

حسنمان نوشتهاست: «پوسیدی مرد، از آن سوراخ بیا بیرون!» باز هم نوشتهاست، یا گفتهاست به مادر. خودش حالا كجاست؟ كجا بود؟ هی تاب میخورد، هر به چند ماهی یا دست بالا سالی جایی بود. خبرش را داشتم: از این ده به آن ده، از این شهر به آن شهر، و هر بار هم یكی دو تكه اثاثش را از این اتاق به آن اتاق میبرد، مثل كولیها، نه، مثل همین زمین كه میگویند هر لحظه جایی دیگر معلق است و چرخان، بندی جاذبهای كه میگویند هست و نمیدانند چیست. بالاخره هم افتاد به فلاورجان و بعد هم نمیدانم بالاتر از نصرآباد كه نمیدانم كجا باشد. حالا هم آنجاست و دارد آب خنك میخورد. آنوقت پیغام دادهاست به وسیلـﮥ‏ مادر كه: «بیا بیرون مرد، پوسیدی!»

گاهی فكر میكنم چیزی بگویم، میبینم نمیفهمد. هر بار جایی است. اینجا نشستهبودم و فكر میكردم: خوب، حالا مثلاً جایی است طرفهای دست راست من، شمال مثلا. بعد میشنیدم كه نه، آنطرف كوههاست، پشت سر من. اما مگر از رو میرود؟ پوسیدی، مرد! به من سركوفت میزند كه ده شانزده سالی است فقط این یك گلهجا نشستهام پشت این میز یا در همین پستو و پشت به در بستهای كه اتاق من است، من، منشی دفتر اسناد رسمی شمار‏ﮤ‏ 133، واقع در خیابان شیخ بهایی اصفهان و جلوم همینطور تا سقف كتاب چیدهام. مجلات قدیمی جلدكرد‏ﮤ‏ سردفتر هم هست، آقای كمالالدین جناب كه حالا پیش نمكرد‏ﮤ آقاست، سلیطهخانم، مادر همین ملیح، نشاند‏ﮤ‏ من.

نه، اینطور نمیشود. اگر همینطور بچرخم، من هم به هیچجا نمیرسم؛ گرچه همهچیز میچرخد به گرد من كه اینجا نشستهام و مینویسم. یادم باشد كه بنویسم كه روز 24 یا 25 فروردین 1340، وقتی شنیدم یوری گاگارین علیهماعلیه دارد زمین را مثلاً دور میزند، خواستم خودكشی كنم كه نشد. تیرماه 48 بود كه رفتم خانـﮥ‏ ملیح. ملیح میگفت: گور پدر امریكاییها هم كرده. خوب، رفتهباشند به ماه، تو چهكار به آنها داری؟

من هم چرخیدهام، تابستانها به كنار كه هی این دكان و آن دكان شاگردی كردم و تیپا خوردم؛ دیپلم هم كه گرفتم باز نصیبم خاك كف بازار بود و حاجمولایی با آن شاپوی قهوهای دورهسیاه تا مثلاً چكید‏ﮤ‏ كار بشوم و یا توی پاكور‏ﮤ‏ میرزاعمو، حاجابوالقاسم، نخ و ریسمان لگد كردم و آخرش هم شدم شاگرد شیرینیپزی استادمحمد چسخور. حالا اینجا هستم. شانزده سال است كه یك جا نشستهام و از صبح تا ظهر و از بعدازظهر تا شب سند ذمه مینویسم و یا سندهای صلحنامه و وكالت و نقل و انتقال خانه و ملك و ماشین را توی دفتر دوم وارد میكنم تا جناب مدنی وقتی آمد و رأی انورش قرار گرفت امضا بفرمایند. نوشتن دفتر اندیكاتور هم با من است و یا دادن رونوشت از سندی قدیمی. همینهاست دیگر. عرصه و اعیانیها هی دستبهدست میشوند و هی راهن مرتهنها سندشان را تجدید میكنند؛ یا ماشینی، هر به چند ماهی، سند نو میكند؛ اما من اینجا هستم و یا پشت آن میز با آن میرزاحبیب، آبدارچی آقا، و خود آقا كه حالا شاید هم پیش زن عقدی طیب و طاهر خودش باشد و قسم روی قسم میخورد كه بندش به حرام باز نشده.

نمیچرخم. یادم باشد كه هی نچرخم. ثابت و پایدار باید بود همانگونه كه این خاك یا بهتر آن زمین قدیمی بود، و اگر همت كنم خواهدبود.

پس اول، تابستان 36، پیش حاجمولایی بودم، خرازی داشت با هزار و یك جور جنس و هر قلم هم توی یك قفسه. اگر شانه میخواست یا انگشتانه، چشمبسته هم میتوانست پیدا كند. من هی گیج میخوردم. توی انبارش مشكلتر بود، هر گوشهای یا توی هر صندوقی چیزی بود. میگفت: بدو برو انبار، یك دوجین از این شانهها بردار و بیار، مبادا مشتری معطل بشود.

انبارش ته تیمچه، زیر راهپلهها بود. دراز و نیمهتاریك و از زمین تا تاق همینطور قفسه بود. روی زمین هم پر بود از صندوق و كارتن. میچرخیدم و نبود. خودش میآمد، دستی دراز میكرد و یا یكی دو قوطی را جابهجا میكرد، میگفت: ایناهاش، جانم.

دنبال شتر میگشتم. بعد هم، مهرماه 36، رفتم دكان میرزاعمو كه باز نتوانستم تاب بیاورم. بانو میگفت: تنم بو میگیرد، نمیخواهم.

پس حالا باید از دكان میرزاعمو بگویم. حالا میگویم. داشتم از بازار رنگرزها رد میشدم كه میرزاعمو را دیدم. توی دكانشان، چهارزانو، روی سكو نشستهبود و كلافهای ابریشم هم ریختهبود كنار دستش با همان ریش توپی حنابسته. میرفتم دنبال نمیدانم كدام خردهفرمایش حاجمولایی. رفتم جلو و سلام كردم. خیره نگاهم كرد، گفت: سلام به روی ماه آقا.

بعد هم داد زد: آقامهدی، بیا ببین كی آمده.

دو تا از پسرخالهها آمدند. جواد نبودش. عموعلی، برادر ناتنی میرزاعمو، هم آمد. چاق بود با موهای كوتاه. میرزاعمو گفت: خوب، حالا بروید سر كارهاتان، شهر فرنگ كه نیست.

گفتم كه كجا كار میكنم.

میرزاعمو میگفت: خوب، میآمدی پیش خودم. مولایی كه داخل آدم نیست.

از قوری كنار دستش هم برام چای ریخت. آخرش هم گفت: حسابت را كه با آن مولایی صاف كردی، یكراست بیا اینجا، یك لقمه نان هست كه با هم بخوریم. یك كسبی هم یاد میگیری.

اولش شدم میرزابنویس همان جلو دكان. برای لباسهایی كه میآوردند تا رنگ كنیم پته مینوشتم و میدادم دست مشتری. یك شمار‏ﮤ‏ حلبی هم به جادگمـﮥ‏ هركدام میزدم تا وقتی رنگ شد باز روی كاغذ شمارهشان را بنویسم و بزنم به دامنشان یا مثلاً پاچهشان و با چوبرختی از میلههای افقی دورتادور آویزانشان كنم تا مشتری كه آمد بدهم دستش و پولشان را، اگر اسكناس بود، بندازم توی سوراخ دخلی كه مثل قلك بود، اما بزرگتر و چوبی كه كلیدش فقط پیش میرزاعمو بود و با یك تكهنخ وصل بود به بند شلوارش. پولهای خرد را بایست میریختم توی كاسـﮥ‏ برنجی گل و بوتهدار. بالاخره هم پام به پاكوره باز شد. قرارشان این نبود. تقصیر خودم بود. مشتری آمدهبود دنبال پیراهنش. گمانم اواسط ذیحجه بود و مشتریها پیراهنهای كهنهشان را میآوردند تا مشكی كنیم. میتوانستم بگویم: «فردا تشریف بیاورید.» آقارضا داشت ابریشم رنگ میكرد. میرزاعمو اگر بود یكی را میفرستاد دنبال قدم كه بالا بود. آقامهدی گفت: برو بیار، دو قدم كه بیشتر نیست.

از پاكوره كه رد میشدم، دست به خمرهای یا شاید دیوار گرفتم كه نلغزم. بعدش هم خمر‏ﮤ‏ پوست انار را دور زدم تا قطر‏ﮤ‏ جوشان رنگ پاتیل عموعلی نریزد به لباسم كه هنوز همان لباس پلوخوری بود. عموعلی گفت: با همین دست و پای نازكت میخواهی از درخت سركهشیره بالا بری؟

مرده حالا. یك قاچ خربزه میخورد و همانجا دراز میكشد، میگوید: «نمیدانم چرا سرم دارد گیج میخورد.» وقتی سادات، زنش، تكانش میدهد كه: «بلند شو مرد، دامادت آمده»، میبیند كه انگار صد سال است مرده.

باز گیج خوردم. منطقی اگر نباشم نمیشود. وقتی هربار تكهای بنویسم همینطورها میشود. ملیح میگوید: من كه رفتم بخوابم، خودت سماور را خاموش كن!

از عموعلی میگویم، بعد از میرزاعمو و بعدش از خودم كه چطور شد اینجا آمدم و به اینجا رسیدم. عموعلی صبح به صبح با یك بقچهبندی بزرگ بهكول میآمد. سادات از در و همسایهها میگرفت. عموعلی میگفت: اینها را شماره نمیخواهد بزنی، خودم میدانم كدام مال كی است.

گمانم زنش، سادات، میدانست. میگفت: حاجی حرفی ندارد، پاتیل را كه بار میگذارند، اینها را هم من یك گوشهایش میگذارم.

آقاجواد غر میزد، میگفت: آخر عمو، مگر سادات چند تا عمه دارد؟

چند روزی نیامد. میرزاعمو میگفت: بابا، جواد، امشب یك سری بزن ببین این علی مریض نشدهباشد.

زیر پاتیل پشم را بالاخره خود میرزاعمو روشن كرد و پشمها را ریخت توش. چند بار كه پشمها را زیر و رو كرد، گفت: «بیا ببینم عباسهجان، میتوانی اینها را حسابی غلت و واغلتشان بدهی كه یكدست زرشكی بشوند.» عباسه جانش را نداشت كه به قول حاجعمو یكبند پشمها را زیر و رو كند. قدش هم نمیرسید كه خوب ببیند حالا باید كجا را زیر و رو كند. فردا عموعلی پیداش شد، دو ساعتی به ظهر داشتیم كه آمد با همان بقچه كه حالا بزرگتر هم شدهبود. بقچه را گذاشت جلو حاجعمو، گفت: من و این چند تا تكهلباس روی همایم.

سرش زیر بود و با انگشتهای دست چپ هم داشت پل بینیاش را میمالاند. میرزاعموگفت: علیكالسلام، داداش!

عموعلی خم شد و یكی از گرهها را باز كرد. گفت: اینها را سادات از در و همسایهها میگیرد، یا كس و كارش میآورند، نمیدانم پول میگیرد یا نه، من یكی خبر ندارم.

میرزاعمو خندید: میدانم داداش، اما به ساداتخانم سلام مرا برسان، بهش هم بگو اقلاً قیمتهای ما را نشكند، تا بلكه یكی دو نفر هم لباسهاشان را بیاورند در دكان. این كور و كچلهای اینجا هم خرج دارند.

عموعلی حالا نشستهبود و داشت گره بعدی را به دندان باز میكرد. رضا داشت كلافهای نخ را لگد میكرد. آقامهدی رفتهبود دنبال طلبهاشان و جواد، گمانم، روی پشتبام بود. حاجعمو گفت: اینجا نشستهای كه چی؟ جعفر خودش گرهها را باز میكند.

خالهشازده هم یك بقچه میفرستاد. جواد میآورد. هر دفعه چند تكه بیشتر نبود. میرزاعمو خودش عصر به عصر لباسهای خاله را تا میزد و توی بقچه میگذاشت و وقتی گره میزد و از قلاب كنار پیراهن و شلوار آویختـﮥ‏ جواد آویزان میكرد، میگفت: بابا، بقچـﮥ‏ آبجیشازدهات یادت نرود. از پس شما نرهغولها كه برنمیآید، از من كم میگذارد.

به سرپنجهها محاسناش را خار میكرد، میگفت: وقتی عُرضه ندارید یك خانـﮥ‏ نقلی برای بابای پیرتان بخرید و یك چهاردهسالـﮥ‏ بگو و بخند هم توی صندوقخانهاش قایم كنید، میآیید چهكار میكنید؟ پا روی دمب آبجیشازده میگذارید تا شب دو پاره استخوان هم نباشد جای من را گرم كند.

خالهشازده را بچههاش هم آبجیشازده صدا میزدند، مثل مادر یا خالهتهرانی و یا خالهاهوازی. جواد دوچرخه داشت، مثل عموعلیاش. چه لقمههایی میگرفت، انگار كلهگربه. دیگ گوشت و آبگوشت را قدمعلی از همان صبح كنار كوره بار میگذاشت و عموعلی هر به نیمساعتی بهش سر میزد و بار و دانهاش را میریخت و یا نمك و فلفلش را میچشید. خودش هم میكشید و میداد تا قدمعلی یا عباسه بكوبند. نان سنگگ را توی بادیـﮥ‏ آبگوشت خرد میكرد، و سه چهار تا پیاز با كونـﮥ‏ مشت میشكست، میگفت: گرسنههاش بدوند.

بعد هم بلند میگفت: «بسمالله.» و تا ما، من و سه تا پسرخاله و قدمعلی یا عباسه، برسیم لقمـﮥ‏ اول را خوردهبود و حالا باز چنگ توی بادیه انداختهبود و لقمـﮥ كلهگربهای میگرفت. پسرخالهها و من با قاشق میخوردیم و عباسه و قدمعلی مثل عموعلی با دست. روز اول هنوز دو تا قاشق نخوردهبودم كه ته بادیه، به قول جواد، پیدا شدهبود. حاجی و آقامهدی جدا غذا میخوردند. خود میرزاعمو میپخت، هر دفعه هم چیزی. گفت: داداش، مواظب حسین عصمت باش!

گفت: اینجا كه مكتبخانه نیست، باید خودش یاد بگیرد كه تعارف نكند.

بالاخره یاد گرفتم كه نجویده بخورم، لقمه پشت لقمه با دو پر پیاز و یك گاز فلفل سبز. لبهاش را غنچه میكرد و به دستی قاشقی را كه نبود، توی هوا معلق نگه میداشت، میگفت: بخور، پسرم.

حتی میرزاعمو میخندید. عموعلی سرش را میگذارد زمین و تمام میكند. حتی یك آخ هم نگفته. باید مینوشتماش تا باشد. اگر بنویسم كه زمین همچنان مركز جهان است و ما مثل جنین در دل پوسته در پوستـﮥ‏ افلاك و عقول و انفاس اشرف مخلوقاتیم چی؟ نمیشود. عموحسین فهمیدهبود كه نمیشود. من میتوانم، میدانم. عاقل اگر باشم و منطقی، میشود. حالا هم از دكان میرزاعمو باید بنویسم، تا بفهمم چرا اینجا هستم.

نتوانستم، گفتم، كه مثل عموی پسرخالهها لقمه بگیرم یا حتی مثل قدمعلی كلافهای نخ یا ابریشم را خوب لگد كنم یا حتی مثل عباسه یكنفس از پلهها بدوم بالا. از توی حیاط پشت پاكوره شروع میشد. خاكی بود و تاب میخورد و بالاخره میرسید به بام دكان عصاری كه آن زیرش دو شتر، چشمبسته، مدام دور سنگ چرخ میزدند و چیزی را لفلف میجویدند، مثل همین زمین كه میگویند میچرخد و نباید، یا من نباید بگذارم كه بچرخد.

باز از مطلب دور افتادم. من هم نباید بچرخم. گیج میشوم و زمین همچنان خواهد چرخید. بهقاعده و پشت سر هم باید بنویسمشان تا باشند، یا حداقل بشوند، مثل خدا، بلاتشبیه، كه گفت: «باش» و ببود.

داشتم میگفتم روی گنبدهای بلندتر بازار داربستهای نخ و ریسمان بود، رنگ به رنگ. و اینجا، پایین پای گنبدهای عصاری یا دكان میرزاعمو و قالیفروشی دست چپی داربستهای پشم بود. آقاجواد و عباسه روی هر مچ دو یا گاهی چهار كلاف نخ یا ابریشم میانداختند و تا بالا میدویدند. اول چوب افقی را از سر دوشاخه عقب میزدند و بعد كه كلافها را توی چوب میكردند، سر چوب را میكشیدند تا برسد به دوشاخـﮥ‏ سر پایه. پشمها را فقط میریختند روی چوب، روی هر چوب یك رنگ. سوز آن بالا بیشتر بود و از نخها یا پشمها بخار بلند میشد. دم به ساعت هم باید نخها یا كلافهای ابریشم را گرداند تا دو رنگ درنیایند. كار من همین شد. گاهی هم لباسهای خشكشده را میآوردم پایین. عروسعمه بانو میگفت: اول دستت را بو كنم ببینم.

چهار ماهش نشدهبود كه باز بارش رفت. دوماه بعدش باز گفت كه آبستنم. سنگین راه میرفت و تا جانماز میدید مهرش را بر میداشت و یك تكهاش را با دندان میشكست و كروچ كروچ میجوید. عروسعمه بتول دختر زاییدهبود. بانو میگفت: برو دستت را بشور.

میگفتم: شستم، بهخدا، ده دفعه با سفید شستم.

میگفت: میدانم. اما من كه با سفید تنم را نشستهام.

باز بو میكرد. میگفت: فایده ندارد، هنوز بو میدهد.

قدمعلی نمیشست. میگفت: فردا باز مثل اولش میشود.

یك كوه لباس را بغل میكرد و، به قول حاجی، مثل قرقی از پلهها بالا و پایین میبرد. میگفت: اولش باش شرط كردم كه غر بی غر، من همینام كه میبینی. اگر هر شب بخواهم بشورم، سر ماه دستم پوست میاندازد.

زنش كه سر زا رفت، باز رفت سامان و با یك زن بیوه و دو تا دختر برگشت.

عموعلی میگفت: باز كه قُپی آمدی، قدم. تو اگر عملت میشد كه بیوه نمیگرفتی.

قدم دست زیر كلافهای ابریشم میكرد و میچرخاند. اگر پشم لگد میكرد یا میرفت تا بار بیاورد یا بردهبود، من بایست میرفتم. به چوب افقی گیر میكردند و یا حواسم میرفت به گرمای انحنایی پنهان زیر چادر پیچیده به گرد تن بانو و باز دورنگه میشد. میرزاعمو میگفت: فدای سرت، ببر بریز دم دست رضا تا باز رنگشان كند.

عموعلی میگفت: نكرده كار كه كار كنه، پروردگار چه كار كنه؟

میرزاعمو میگفت: تو مواظب پشمهای خودت باش!

میگفت: پشمهای ما ریخته، حاجی.

باز با چوب بلندش پاتیل پشم را هم میزد. مردهاست حالا. دیگر نرفتم. از بس بانو سركوفت زد. به میرزاعمو گفتم: میخواهم درس بخوانم.

به مادر نگفتم. یك ماهی، مثل معمول، صبحها میآمدم بیرون و همینطور قدم میزدم. تختهپولاد هم رفتم و سر قبر مادربزرگ گریه كردم. یك روز هم رفتم كتابخانـﮥ شهرداری، با یكی از همكلاسیها كه برای كنكور میخواند. میخواست برود دانشكد‏ﮤ‏ فنی. من هم دیپلم داشتم. پدر دیگر نداشت. همانقدر درمیآورد كه شكم كاردخورد‏ﮤ ــ بهقول خودش ــ بچهها را سیر كند. همینطوری كتابی انتخاب كردم و تا ظهر خواندم. سر ظهر جایی چیزی خوردم. عصر هم رفتم سینما. فرداش یك كتاب دیگر انتخاب كردم. همینطور. یك ماه كارم همین بود. رمان و داستان میخواندم. عموحسین هم خواندهبود. اتابكی می گوید: یك جو تخیل كافی است. ببین، این برگ را نگاه كن! خوب، برگ حسن یوسف است، اما اگر خوب نگاهش كنی، میفهمی كه زنده است، حس دارد، شاید هم ما را میبیند. برای همین با تو اخت نمیشود. باید اول با چشمهات، نگاهت نوازشش كنی. اگر دقت كنی، میبینی كه اول از تو دور میشود، میترسد كه مبادا بخواهی بكَنیش. باید با نگاهت حالیاش كنی كه كاری به كارش نداری، میخواهی نازش كنی، با نگاه. بعد از یكی دو ماه كه همینطوری، سر ساعت معین، بات اخت شد، دیگر میآید به طرفت، تا ببیندت به طرفت میآید، اول یك میلیمتر یا كمتر. بعد هی بیشتر. حتی وقتی میرسد كه بیآنكه نگاهش كنی، تكان میخورد. مثلاً داری رد میشوی، میبینی كه به طرفت برمیگردد، انگار كه بگوید، سلام!

بعدازظهر رفتم بانك ملی سراغش و بعد با هم قدمزنان تا خانهشان رفتیم. دخترخاله عالم بعد آمد. گله كرد كه چرا سری بهشان نزدهام. گفتم كه كار میكردهام و حالا یك هفتهای است كه نمیروم، میخواهم ادامه بدهم. میدانستند. اتابكی گفت: تو فقط بگو چه میخواهی، بنده به فرمانم. به قول مولانا:

تا نگرید ابر كی خندد چمن تا نگرید طفل كی جوشـد لبن
تا نگـرید كـودك حلوافـروش بحر رحمت درنمیآید به جوش

دخترخاله عالم گفت: حالا ممكن است این بحر رحمت همین حالا از این جوان بپرسد، دقیقاً چهكار میخواهد بكند؟

گفت: ای به چشم!

نمیدانستم. شاید هم نمیشد گفت. از آن صندوق سبز آهنی پدر یا بهتر عمو باید اول میگفتم و این صورت مثالی كه حالا كنارم نشسته و میگوید: بنویس!

میگویم: چه بنویسم؟

میگوید: از همین چیزها كه رفتهاست تا بفهمیم كه بعد چه باید نوشت یا باید كرد. منطقی هم باش!

كه چی بشود؟ میخواندم و میدیدم كه اینها همان نیست كه من میبینم. حالا بدتر. چرخ میزنند و من را هم میچرخانند، انگار كه افتادهباشم توی گرداب. فرو میكشندم. بكشند!

تا شب همینطور میچرخیدم تا وقتی میرسم، پسرعمه تقی آمدهباشد. با بار آنهمه معصیت مگر میشد تسخیر كرد وكیل این یا آن ستاره را؟ اما باز اول دستهام را توی همان منبع میشستم. پسرعمه تقی، رسمش بود، رسیده و نرسیده اول میرفت اتاق خودشان، بانو را هم صدا میزد. بعدش هم میآمد اتاق ما. بالای اتاق نشستهبود و، به قول مادر، در و بیدر میبافت. میگفت: بالاخره خودت فهمیدی تا آدم كار نكند قدر عافیت را نمیداند. من وقتی رفتم در دكان این پسرعمه رضات، مگر چند سالم بود؟ هشت سال. قبلاً هم میرفتم، اما بعد فرق كرد. همین اوستارضا، روز اول به دوم نرسیده مجبورم كرد جلو دكان را جارو كنم. اما با چی؟ یك تكهچوب كه دو تا پر سرشاخه بهش نخ شدهبود. بعد هم با لولـﮥ‏ آفتابه آب پاشیدم. خط به خط بایست آب میپاشیدم. چنان با آن دستش شلال كردهبود پس گردنم كه كم ماندهبود با صورت بخورم به زمین. حالا چی شدهبود؟ میان این شاش موش آب تا آن بعدی دو بند انگشت فاصله افتادهبود. بعدش هم هی خردهفرمایش بود: «بدو برو، پسر، دو تا استكان از صمدخان بگیر و مثل تیرتخش بیا!» لنگها را هم میآوردم خانه كه همین عمهجانتان بشورد.

آخرش هم پسرعمه بو برد كه نمیروم سر كار. مادر، حالا دیگر مطمئنم، میدانست، اما روآور نشدهبود. توی پیادهرو چهارباغ داشتم میآمدم طرف میدان پهلوی كه دیدمش. پا بر جدول خیابان گذاشتهبود، یعنی كه دارد آن طرف را نگاه میكند. فهمیدم كه دیدهاست. رفتم جلو، سلام كردم. گفت: سلام پسردایی، پارسال دوست، امسال آشنا.

گفتم: من كه دیشب دیدمتان.

ـ بنده البته خدمت رسیدم، صلـﮥ‏ ارحام بهجا آوردم. شما كه ماشاءالله، هزار ماشاءالله وقت ندارید گرد پاتان را سر ما فقیر و فقرا بتكانید.

گفتم: من كه میدانید ...

یادم نیست چی گفتم. شاید هم گفتهباشم، مثلاً: «دارم دنبال خردهفرمایشهای میرزاعمو میروم.» گفت: بله، میبینم. دیروز عصر هم دیدمت. انداختی از كوچـﮥ‏ صرافها رفتی، مبادا مجبور بشوی یك تك پا بیایی دكان من.

پیادهشدهبود و حالا دوچرخهاش را بغل كردهبود كه بیاورد اینطرف. ساعت یازده، یازده و نیم بود و داشتم همینطور میرفتم كه جایی چیزی بخورم. پولهام داشت ته میكشید و مجبور بودم نان و پنیری بخرم و جایی بخورم و تا غروب همینطور بگردم كه نفهمند سر كار نمیروم.

گفت: نترس، پسردایی. من اگر گفتنی بودم، همان دیشب به زندایی گفتهبودم.

بعد هم هی در و بیدر بافت. میگفت: یكراست نمیتوانم بروم خانه، میآیم چرخی میزنم.

ترك دوچرخهاش سوارم كرد و تا سیوسهپل رفتیم و بعد هم رفتیم پل خواجو. توی غرفهای ایستادهبودیم. میگفت: دلم پوسید. باید بروم مشهد، به خودش متوسل شوم تا بلكه باز بارش نرود.

از عروسعمه هم گفت، میگفت: باید یك بُر بچه بگذارم توی دامنش تا بلكه یَلَلی تَلَلی یادش برود.

از توی غرفه سوزی میآمد كه نگو. اذان ظهر بود. پرسید: از اینجا كجا میخواهی بروی؟

ـ من جایی نمیخواستم بروم.

ـ فكر كردم میخواهی بروی سر كس و كارت. اسیران خاك چشم به راهاند. گاهی برو، بد نمیبینی. بهخصوص برای جوانها خوب است. آخر و عاقبت كار را میفهمند.

باز از عروسعمه گفت كه همهاش یك پاش توی كوچه است. میگفت: كون نشیمن ندارد، تا هم بگویی چی، قهر میكند، میرود خانـﮥ‏ باباش.

گفتم: شما نمیخواهید بروید خانه؟

گفت: اگر تو میخواهی بروی، بنشین ترك.

گفتم: من كه میدانید، حالا نمیتوانم بیایم.

خندید. گفت: بنازم به این عصمت! شیرزن است.

پیاده میآمدیم. به چرخاب كه رسیدیم، گفت: مرد هم دلخوشی میخواهد، تا من را میبیند ویار میكند كه نمیدانم انار دانكرده میخواهم. تازه آخرش كه چی؟ چهار ماهش نشده، باز بارش میرود.

از دهانم پرید كه: مادرم میگفت: «این دفعه انگار بهخیر گذشت، عروس!»

گفت: همینجا یك چیزی میخوریم.

دو تا دیزی خبر كرد. دستهاش را به هم میمالید و مدام از زیر چشم به دوچرخهاش نگاه میكرد كه به درخت چنار جلو دكان زنجیر كردهبود. گفت: درست بگو ببینم، بعدش بانو چی گفت؟

گفتم: من توی مهتابی بودم. فقط صدای مادر را شنیدم.

وقتی نان توی آبگوشتمان ترید میكردیم، قصـﮥ‏ بابایی را گفت كه نه خرجی به زنش میداد و نه دست به حمامش خوب بود، اما هر شب جمعه به شب جمعه كمربندش را میكشید و یك فصل كتكش میزد. در و همسایهها بالاخره جمع شدند كه: «پدرت خوب، مادرت خوب، آخر چرا میزنیش؟» مردك میگوید: «من كه خرجی بهش نمیدهم، آن كار هم كه ازم برنمیآید، اگر نزنمش شماها از كجا میفهمید كه بنده شوهرش هستم؟»

میخندید و موهاش را با دست صاف میكرد. غذامان را كه تمام كردیم، قوطی سیگارش را درآورد و یك نصفهسیگار برداشت. گفت: میبینی چقدر كمش كردم؟ آخر خانم از بوی سیگار عُقش میگیرد.

بعد هم گفت: یادت باشد از همه مهمتر همان دست به حمام است. باید تا میگوید چی، درازش كرد و یك خانه توی بهشت و یكی هم توی جهنم درست كرد و گرنه تا غافل بشوی دیوار كه هیچی، تاق روی سرت خراب شده؛ آنوقت هر نامردی میتواند بیاید توی جل و جای آدم تغوط كند.

آخرش هم افتاد به سرفه كردن. دو دست را جلو دهانش گرفت و هی سرفه كرد. برای همین تا دیر وقت همینطور میچرخیدم تا غروب برسم به خانه. صبح هم، اول وقت، میآمدم بیرون، حتی اگر میدیدم عروسعمه بانو توی دالان، آفتابه بهدست، منتظر است. گفت: باز كه چسانفسان كردهای؟

فقط یك شانه اینور میزدم و یكی هم آنور. گفتم: چه چسانفسانی؟ دارم میروم سر كار.

ـ دستت را بو كنم ببینم.

گفتم: اگر بارت برود، چی؟

ـ حرف را عوض نكن!

چراغ هم زد. عزب بودن همینش بد است. دخترخاله میگوید: «تو باید سر و سامان بگیری.» ملیحه فقط شب جمعه به شب جمعه منتظر من است. مجبورم كرد صیغهاش كنم. از ملیح بعدها باید بنویسم.

عصر كه برگشتم دیدم نشستهاست زیر كرسی ما و با مادر و اخترمان تخمه میشكنند. سه هفته بود به مادر خرجی ندادهبودم. اصلاً رو آور نشدهبود. سردم بود. ظهر همان سر چرخاب دیزی خوردهبودم و بعد همهاش راه رفتهبودم. رفتم جای پدر، آن بالا، نشستم. بعد هم انگار خوابم بردهبود. شاید هم خودم را به خواب زدهبودم و پا دراز كردم. غشغش میخندید. شنیدم كه پسرعمه رفتهاست. صبح آمدهبود و از مادر و پدر حلالبودی طلبیدهبود. دو شب بعد رفتم سروقتش. دست نداد و پنجه كشید. خریت كردهبودم. گفت: بهخدا اگر همین حالا نروی، جیغ میكشم.

عقل كردم كه پریدم بیرون. اینها دیگر گفتن ندارد. گرچه هست، همه در جوف این فلك قمر ثبت است، مثل همینها كه در مُقعر كر‏ﮤ‏ سر ماندهاست و حالا همه با هم، همینطور كه مینویسم، هجوم میآورند. با اینهمه باید منطقیشان كنم، یا طوری بنویسم كه انگار از قبل مقدر بودهاند.

صبح تا مادر چای را گذاشت جلوم، بلند شد، چادر به سر كرد، گفت: تو امروز نمیخواهد بیرون بروی.

به اخترمان هم گفت: برو آن در مهتابی را ببند، تا من هم نیامدم بازش نكن! هیچكس هم مأذون نیست پاش را بگذارد توی این اتاق.

گفتم: آخر من باید بروم ...

گفت: میدانم. ولی امروز نمیخواهد تشریف ببرید.

اقدس مدرسه رفتهبود. پری را بیدار كرد كه ببرد. علی را هم سپرد دست من تا اگر اختر خواست ظرفها را بشوید، از آن بالا نیفتد پایین.

ظهرنشده پیداش شد. از كیف پولش كاغذی درآورد، گفت: ناهارت را كه خوردی راه بیفت برو، به همین نشانی، بگو: «حاجی دیانی مرا فرستاده.»

حاجی پسرعمـﮥ‏ مادر بود. نشانی استادمحمد مانی بود. اول خیابان شاه، روبهروی اتحادیه شیرینیفروشی داشت. بستنی هم میزد. اتابكی نجاتم داد. آمدهبود كه مثلاً شیرینی بخرد، گفت: پس تو اینجایی؟

ـ هشت نه ماه است.

ـ به ما هم كه سر نمیزنی؟

ـ خدمت میرسم.

ـ سربازیت چی شد؟

ـ حسن كه آمد نوبت من میشود.

گفت: خوب؟

یك چیزی گفتم كه گفت: اینجا خوب نیست، خویشاوندها اگر ببینندت خوبیت ندارد. میگویند بفرما، اینهم نتیجـﮥ‏ درس خواندن!

میگفت: چرا نرفتی كلاسهای تربیت معلم؟

ـ معافی ندارم.

گفت: اوستامحمد شب به شب حقوق بهت میدهد؟

گفتم: آخر هفته.

یك چنگه پول مچاله توی مشتم میگذاشت و میگفت: شنبه زود بیا، حواست را هم جمع كن چیزی نشكنی.

موهای فرق سرش را چرخ میداد و روی طاسی جلو سر میخواباند، اما سرخ و سفیدتر از آقامقتدا بود. چطور فهمیدهبود كه شیشـﮥ‏ سرنیزه را من شكستم؟ داشتم پرش میكردم كه جیرینگی كرد و یكدفعه دستم پر شد از مربا. باید عرق كردهباشم، یا لرزیدهباشم همانطور كه وقتی ملیح میآمد و دو تقـﮥ‏ كوتاه میزد به در و بعد هم یكی بلند و میگفت: «اینجایی، میرزاحسین؟»

حالا ملیح میگوید: معلوم است كه تو را دوست داشتم خر احمق، اما تو را كه نمیتوانستم تیغ بزنم.

میرفت توی اتاق روبهرو تا آقا بیاید پایین و سرفهكنان برود توی همان اتاق. میرزاحبیب میگفت: دخترش است.

میگفتم: نادختریاش است.

میگفت: خوب، بله، ولی آخر ...

نمیگفت. ملیح میگفت: خر نشو! این پاش دم گور است، اگر اینجا را به اسم من بكند نان تو هم توی روغن است.

حالا قسم میخورد كه فقط نشانش میداده، همین. اگر هم دست دراز میكرده میزده روی دستش و میگفته: دست خر كوتاه!

میگوید: هر دفعه یك جا فقط، یك گوشه.

غروب پنجشنبه به پنجشنبه میآمدم پیشاش، مثل حالا، و تا ظهر جمعه میماندم. اول پاهام را میشست، یك بادیه آب گرم میآورد و هر دو پام را با لیف و صابون میشست. میگفت: صبر داشته باش!

مملیاش را میگذاشت خانـﮥ‏ ننهاش، زن صیغهای آقا. گاهی هم كه میآوردش دفتر، میداد به میرزاحبیب كه ببردش بیرون. حالا برای خودش نرهخری است. شدهاست شاگرد راننده. به من میگوید: بابا حسین، چاكریم!

میرزاحبیب میگفت: یك جایی، حتماً، پاش را میخورد، خواهی دید.

هر دفعه یك جا. شانه مثلاً اینقدر و نمیدانم ... مادر میگوید: خوب، پس اقلاً شب جمعه بیا خانه، ببینیمات.

میگویم: كار دارم، مادر.

باز دارم چرخ میخورم. میرزاحبیب میگفت: كرم از خود درخت است و گرنه این پیرمرد آن بالا نشسته، یكدفعه این میآید كه برو بگو ملیح آمده. خدا بگویم به زمین گرمت بزند، دختر.

نباید چرخ بخورم، گرچه از ملیح دلم میخواهد بنویسم، یا از عروسعمه بانو.

از غروب شروع شد. جمعه بود. من هم بودم. صدای جیغش میآمد. مادر كه آمد بالا، گفت: باز میترسم بارش رفتهباشد.

پسرعمه تقی رفتهبود دنبال ماما. من توی مهتابی خوابیدهبودم. بیدار بودم و به شكم رو به حیاط دراز كشیدهبودم تا كی صدای كِلِ دخترعمو بلند شود. مادر هی میرفت و میآمد. داداشحسن سربازی بود، افتادهبود به كرمانشاه. خوابم بردهبود كه از صدای فریاد پسرعمه بیدار شدم، داد میزد: مگر دستم بهش نرسد.

سر هشت ماه دردش گرفت. گمانم همان فردا شبش بود كه مادر بهجد ایستاد كه باید نیمدانگ پدر را بفروشیم به رضا و با پولش یك جایی را رهن كنیم. میگفت: اینها دیگر دارند بزرگ میشوند، یك فكری بكن، مرد!

حتی این خواستگارهای آخری اخترمان را نپسندیده بودند، اما مادر تا پولی از حسنمان میرسید یا میتوانست از من برای خرجی چیزی بگیرد، راهی بازار میشد. هرچه میخرید، از ترس پدر میبرد توی صندوقخانـﮥ‏ عمهكوچكهاینها میگذاشت. میگفت: میگویی چهكار كنم، آغاباجی؟ از دهن این طفلهای معصوم میگیرم، تا این دو تكه مس را براش بخرم.

پدر صبح به صبح سوار دوچرخهاش میشد و میرفت میدانكهنه، قاطی عملهبناها. دوتا عمله هم داشت. گاهی صاحب كارها میبردندش. بیشتر خردهكاری میكرد، مثلاً كف حیاطی یا اتاقی را سیمان میكرد و یا پشت بامی را كاهگل میمالید. غروبها اگر از همان دالان داد میزد: «ننهحسن، بیا این دو تا هندوانه را ببر!» میفهمیدیم كه دستش بند شده. اول هم دوچرخهاش را میگذاشت آنطرف منبع، قفل میكرد، كتش را میكند و میانداخت روی دوش، بعد آستینهاش را یكی یكی بالا میزد و مینشست كنار باغچهطور وسط حیاط و باز داد میزد: ننهحسن! مگر كری، زن؟

مادر هرچه دستش بود زمین میگذاشت، حولهای بهاین دست و آفتابه به آن یكی، پلهها را دو تا یكی میكرد. اما به حیاط كه میرسید، نه انگار كه پدر منتظر نشسته، به عمهبزرگه میگفت: «سلام آغاباجی. خوباید، خوشاید؟» یا از عروسعمه صغرا چیزی میپرسید. پدر، بالاخره، دادش درمیآمد: بجنب، زن! نمازم قضا شد.

مادر باز دو سه كلمهای با این یا آن عمه یا عروسعمه حرفی میزد، و بالاخره به طرف چاه راه میافتاد، میگفت: مگر سر اشپختر را آوردهای؟

آب از چاه میكشید، اول هم یك بار آفتابه را خوب تكان میداد و آبش را میریخت. پدر میگفت: حالا چرا وسواسی شدهای؟

ـ مگر نمیخواهی باش وضو بگیری؟

از جیب پیراهنش لیف و یك قالب صابون كاغذپیچشده به دست پدر میداد: اول، تو را به خدا، خوب دست و صورتت را صابون بزن.

یا میگفت: به آرنجت هم بكش!

مجبورش میكرد یك بار دیگر هم دست و صورت و حتی پشت گردنش را خوب لیف و صابون بزند. میگفت: نترس، میرزا، باز هم آب هست. پشت گوشهات را هم بكش!

باز هم میرفت و آفتابه را پر میكرد، میگفت: پس پاهات چی؟

ـ پابرهنه كه كار نمیكنم.

ـ عرق كه میكند.

بعد هم حوله را میداد تا دست و صورت و پاهاش را خشك كند. آنوقت جورابهای پدر را برمیداشت توی لگنچـﮥ‏ سر منبع میانداخت تا خوب خیس بخورند و باز از چاه آب میكشید و توی آفتابه میریخت و تكان میداد و آبش را میریخت و از آب تازه پرش میكرد.

غروب جمعه بوده، حتماً. از روی ایوان نگاهشان میكردم. میدانستم كه اینطورها كه پدر میشست، به دلش نمیچسبید. زورش فقط به اقدس و پری میرسید. میگفت: گربهشوری نكن، دختر.

كیسه را از دستشان میگرفت و اول پشت دستهاشان را كیسه میكشید و بعد هم صورت و حتی گردن و پشت گوشهاشان را. داد آدم را درمیآورد. صدای پسرعمه از همان دهانـﮥ‏ دالان بلند شد: مباركه، دایی!

پدر آفتابه را از مادر گرفت: بده دیگر، خودم میریزم.

مادر میگفت: گوش نده، میرزا، حلقـﮥ‏ دور چشمهات را هم لیف بزن.

پسرعمه گفت: ناشكری نكن، دایی.

كه صدای جیغ را شنیدم و بعد: وای مادر!

از مهتابی اتاقمان نگاه كردم. عروسعمه بانو دست به دیوار گرفتهبود و سرش را گذاشتهبود به دیوار. عمهبزرگه كارهای دستش را گذاشت زمین. همچنان آستین به تنـﮥ‏ كتهای پارچهای یا پوستی میدوخت، بعد دورتادور جادگمهایهاشان را میدوخت و بالاخره دگمه براشان میگذاشت. میگفت: چی شده، عروس؟ خیر است، انشاءالله!

باز صدای جیغ بانو آمد. دست به كمر گرفتهبود. ناله میكرد.

تا عمهبزرگه دست به دیوار بگیرد و بلند شود، مادر رسیدهبود: آب دیدی یا فقط میگیرد و ول میكند؟

دست بردهبود زیر چادرش، و میگفت: حالا كو تا وقت جیغ!

كه دیدم پسرعمه از پلههای آنطرف پایین رفت و از در دالان پیداش شد، پابرهنه. داشت پتههای پیراهنش را توی شلوارش میكرد و میگفت: بروم دنبال ماما؟ بروم دنبال بلقیسخانم؟

مادر گفت: هنوز كه وقتش نیست، مرد. برو در سهدری را باز كن، ببریمش آن تو.

پسرعمه داد زد: دو قدم راه كه نیست، بیاید اتاق خودمان.

آمدهبود جلو و داشت زیر بال بانو را میگرفت كه ببردش بالا.

بانو ناله میكرد و پنجه به كاهگل دیوار میكشید. مادر گفت: بهتر است همین پایین باشد.

ـ من نمیخواهم زیر بلیط رضا باشم.

ـ من نمیدانم. اگر كیسـﮥ‏ بچه پاره بشود، كار دست خودت میدهد.

پسرعمه رفت روی لبـﮥ‏ ایوان پسرعمه رضااینها نشست و سرش را به دو دست گرفت و گفت: آخر من هم آدمام، غرور دارم.

تا عروسعمه صغرا دستهكلید را پیدا كند و بهتاخت برود در سهدری را باز كند، عروسعمه بتول و مادر بانو را رساندهبودند به جلو پلـﮥ‏ در وسطی سهدری. عمهبزرگه میكُلید و دنبالشان میرفت: صبر كنید تا من هم برسم. بانو باز جیغ كشید و خم شد طرف بتول: وای، مادر!

چادرش كه افتاد پس رفتم كه از ایوان پایین و حتی حیاط نبینندم. پسرعمه هم رفت. در را بستهبودند. داد زد: زندایی، بروم دنبال بلقیس یا نه؟

مادر آمد دم در: چرا عجله میكنی، مرد؟ برو بنشین توی اتاقت، خودم خبرت میكنم.

نرفت. همانجا جلو اتاق قدم میزد، تا نزدیكیهای در رو به دالان میرفت و باز برمیگشت. اختر هم رفت، راهش ندادند. آمد بالا، رنگش شدهبود مثل گچ. بعد هم نشست و زار زد، میگفت: چه دردی میكشد!

حالا خودش دو تا كرهخر دارد. دو تا هم دختر، مثل گل. نه، نباید بگذارم رشته از دستم دربرود.

پدر كه آمد بالا، پرسید: این دیگر چه مرگیش است؟

اختر حالا دیگر به سكسكه افتادهبود. میگفت: این دیگر چه دردی است؟ آخر چرا ما زنها اینقدر بدبختیم؟

پدر داد زد: بلند میشوی یا نه؟

شام را اختر كشید. به علی هم خودش غذا داد. مادر فقط یك بار آمد بالا. یكی دو لقمه خورد، گفت: میترسم این دفعه هم بارش رفتهباشد.

بالاخره هم آمد بیرون و به پسرعمه تقی كه توی درگاهی دخترعمو نشستهبود، گفت: برو دنبال بلقیس.

بعد دیگر خوابم برد. توی خواب هم صدای جیغش انگار میآمد. بیدار كه شدم دیدم پسرعمه رضا چراغ زنبوری را سر دست گرفته و عروسعمه صغرا را صدا میزند. حالا دیگر جیغها پشت سر هم بود، مثل حلقهحلقههای زنجیر. پسرعمه تقی باز روی سكوی دخترعمو نشستهبود. سیگار میكشید. پسرعمه رضا داد زد: داداش، بتول را بیزحمت صداش بزن این چراغ را ببرد آن تو.

صورت سرخ و سفیدش روشن شدهبود. عرقچین سرش پس رفتهبود و طاسی جلو سرش برق میزد. پسرعمه تقی تكان نخورد. پسرعمه رضا تا دم چاه آب رفت و باز داد زد: بتول، بتول!

از سهدری فقط صدای جیغ میآمد. پسرعمه رضا گفت: بلند شو مرد، من كه نامحرمم.

ـ مگر میخواهند سوزن نخ كنند؟ سه تا لامپا براشان بردم.

ـ آبروداری كه باید بكنیم؟

ـ من یكی كه آبرو برام نمانده. ده ساعت است هی جیغ میزند، اما انگار نهانگار.

ـ همین است دیگر. بعضیها دیرزایند. به مادرش رفته.

بالاخره پسرعمه تقی بلند شد، چراغ زنبوری را گرفت و رفت دم در وسطی، داد زد: زندایی، چراغ زنبوری نمیخواهید؟

مادر سرش را از لای در بیرون آورد: تو اینجا چهكار میكنی، مرد؟ برو بگیر بخواب. انگار همین حالا میتواند دستش را بگیرد ببردش دم دكان و بهش امر و نهی كند.

ـ استغفرالله، داداش داده، من كه نگفتم. خودش خواسته.

مادر گفت: عوض این حرفها برو روی پشتبام اذان بگو، بلكه فرجی بشود.

ـ وقتی آمد، چشم!

ـ حالا باید از خدا بخواهی، بعد كه دیگر كار از كار گذشته.

پسرعمه حتی روی مهتابی ما هم نیامد. مادر كه در را بست، رفت سر جاش نشست. پسرعمه رضا گفت: حرف گوش كن، داداش، برو بالا اذان بگو.

ـ همان دو بار كه رفتم برای هفت پشتم بس است. فرداش همـﮥ‏ كاسبهای میدان ازم ولیمـﮥ‏ پسر میخواستند.

پسرعمه رضا گفت: ناشكری نكن، داداش! هرچی خودش میخواهد، همان است.

بعد هم رفت پهلوی تقی نشست. با هم سیگار میكشیدند و آهستهآهسته حرف میزدند.

باز خوابم برد. از صدای فریادهای پسرعمه تقی بیدار شدم. هوا تاریك و روشن بود. داد میزد: مگر دستم بهش نرسد.

زن چاقی كه چادرش را به كمرش بستهبود، جلوش را گرفتهبود: مگر دست خودش بوده؟

پسرعمه تقی سر كمربندش را دور مچش میپیچاند: با همین سیاهش میكنم.

زن چاق كه حتماً بلقیسخانم ماما بود، نرمنرم حرفی میزد، و از جلو در نیمهباز عقبش میراند.

پسرعمه تقی داد میزد: مگر آبرو برام گذاشته؟

زن باز جلو میآمد و آهستهآهسته حرف میزد. پدر هم خودش را رساندهبود. دست تقی را گرفت و كشیدش عقب: بیا برویم بالا یك پیاله چای هست با هم میخوریم.

بلقیس گفت: حقالقدم ما چی میشود؟

پدر آهسته چیزی گفت. بلقیس میگفت: من كه رفتم، اما بهش بگویید، دیگر نبینم نصفشب بیاید التماس كند. (ادا درآورد)، خانم بلقیسبیگم، تو را به جان چهار تا بچههات، بجنب و الا باز بارش میرود.

تقی دستش را از دست پدر كشید، و به طرف سهدری دوید. باز داشت كمربندش را از حلقههای دور كمرش میكشید. هنوز نرسیدهبود كه بلقیس پیچید جلوش و با دست زد تخت سینهاش: هش! كجا؟ اگر مردی من را بزن. دست من سبك است. تا حالا هزار تا بچه بیشتر با همین دستها به دنیا آوردهام. آن طفل معصوم هم كه عیبی ندارد. عیب حتماً از خودت است.

تقی تلوتلو میخورد، حتی عقبعقب میآمد. بلقیسخانم باز هُردود میكشید و جلو میآمد: دهنش میچاد هركس بگوید بلقیس تقصیركار بوده. خدا اگر بخواهد، از یك تكه چوب هم بچه میدهد.

پدر دست به جلیقه شدهبود. بلقیسخانم را كنار كشید، چیزی داد. پسرعمه تقی آمدهبود این سر حیاط، روی سكوی عمهكوچكهاینها نشستهبود، كمربند هنوز دستش بود. پسرعمه احمد داشت باش حرف میزد. مادر بالاخره آمد، میگفت: من كه از كار خدا سردرنمیآورم. همـﮥ‏ علامتهاش درست بود، بعد فس، باد زایید.

همان صبح رفتم توی صندوقخانه، صندوق سبزم را گذاشتم جلوم و هی برجستگیهاش را ناز كردم. دلم نمیآمد بازش كنم. لیاقتش را نداشتم. حالا میگویم باد زاییدهاست گاگارین یا حتی آن گالیلـﮥ‏ علیهماعلیه، كپرنیك، كپلر، نیوتون. همانوقت هم میدانستم كه هنوز وقتش نشده. بایست كاری میكردم. دری اگر باز میشد، اجاز‏ﮤ‏ تشرف میگرفتم. اتابكی فقط میتوانست از تیپا خوردن توی قنادی نجاتم بدهد. گریه هم كردم و با همین كه پهلوی من نشسته و میگوید بنویس، شرط كردم اگر فرجی بشود، برگردانم، همـﮥ‏ رودخانه را كه دارد میرود و مثل زندهرود خودمان بالاخره میریزد به مرداب گاوخونی. صبحانهنخورده راه افتادم و پیاده تا بانك ملی توی سپه رفتم. آقای اتابكی بودش، گفت: سلام و صد سلام به پسرخالـﮥ‏ عزیز! كدام فرشتـﮥ‏ رحمت صبح به این زودی تو را نصیب درویش كرده؟

ـ دیگر نمیخواهم بروم پیش استاد محمد مانی.

قاهقاه خندید، گفت: چسخور، هان؟ همینكه به ذهنت برسد، یا به نوك زبانت، انگار كه گفتهای.

راست میگفت، نوك زبانم بود. گفتم: ذهن را كه نمیشود كاریش كرد.

ـ میشود، البته كه میشود، مراقبه و ذكر برای همین چیزهاست. وقتی عادت كنی كه پشت همـﮥ‏ رنگارنگی حیات جلوههای جمال حق را ببینی، بعد دیگر این صفت یا آن صفت هر آدم را در دریای هزارهزار رنگ او میبینی.

همكارهاش هم آمدند. «سلام و صبح بهخیر، درویش» گفتند و رفتند پشت میزهاشان. گفت: خوب، خیر باشد، پسرخاله؟

ـ فرمودید بیایم خدمتتان.

یكیشان گفت: درویش آنقدر در آسمانهاست كه پسرخاله نمیبیند.

اتابكی شانهای تكان داد، گفت: به جای این حرفها بهتر نیست صفای صبح را با یك چای شروع كنیم؟

و زنگ زد. پیشخدمت كه آمد، گفت: یك چای تازهدم هم برای این جوان بیاور، تا ببینیم خودش چه مقدر كرده.

و روی این یا آن كاغذ جلوش چیزی نوشت. چای را كه آوردند، پرسید: خوب؟

آهسته گفتم: فرمودید حقوق سر هفته را كه گرفتم، خدمت برسم یك كاری برام پیدا كنید كه در شأن مدركم باشد.

ـ خوب، بله، بله. تو حالا چایت را بخور تا من به یكی دو جا زنگ بزنم.

به ساعتش نگاه كرد. ساعت داشت. من ندارم. پذیرش همین خط است كه میرسد به گالیله و همین گاگارین یا این ... نه، آن روزها هنوز فلك قمر را نشكستهبودند تا در ماه پیاده بشوند. باز دارم چرخ میخورم. زمان بر خط دایرهای شكل اگر هست، كه هست، مهم نیست كه ما در چه زمانیم یا حتی در كجا. تكاملی نیست، میچرخیم، مثل من كه نشستهام اینجا و برنشسته بر پشت این حروف میچرخم و كاریش هم نمیتوانم بكنم، حتی اگر هر لحظه این همزاد یادآورم شود كه منطقی باید بود.

حالا منطقی پیش میروم تا بسازمشان. اگر بنویسمشان خواهندبود، برای همیشه. حتی میتوانم جلو این رودخانه را سد كنم.

به چند جایی تلفن كرد، یا شاید به یك جا. حالا میدانم. نمینویسمش. گفت: برنمیدارد، مطمئنم كه هستش، اما از بس به این و آن رمز داده، حالا دیگر نمیداند كی كی است.

بالاخره گفت: توكل به خودش، امروز ساعت سه تا سهونیم میروی به همین نشانی كه مینویسم، میگویی من تو را فرستادهام. من هم سعی میكنم خودم را برسانم. دیر و زودش دست اللهكرم است، اما میآیم. حواس كه ندارم. ماها بهاصطلاح مجذوب، شاید هم مرعوب جمال اوییم، این كارها (اشاره كرد به كاغذهای جلوش) محض ــ به قولادبا ــ كسب استخوانی است تا جلو این سگ نفس بیندازیم كه در فرقـﮥ‏ ما ترك دنیا حرام است.

همكارش گفت: ثواب هم دارد.

اتابكی بلندبلند خندید، اما ناگهان جلو دهان خودش را گرفت، گفت: باز این دهان قهقههاش را سرداد.

بعد هم رو به همكارش كرد، همان كه سبیل داشت اما نه درویشی. عینكش را هم میگذاشت روی پل بینیاش: چرا نداشته باشد؟ اگر این سگ نفس را مهار كند كه به پر و پای این و آن نپرد، ثواب هم دارد.

و باز جلو دهانش را گرفت. همكارش گفت: ولی ما را كه گرفت، یك تكه از ماهیچـﮥ نداریمان را هم كند.

ـ خدا ببخشدمان، رفیق.

ـ من كه نمیبخشم.

ـ خوب دیگر، پس صفا!

ـ وفا!

اتابكی شانه بالا انداخت، خم شد و روی برگی كه از تقویم جلوش كندهبود، نشانی را نوشت: گفت: میروی اینجا، میگویی مرا اتابكی فرستاده. دفتر اسناد رسمی است. اسم سردفترش جناب است، كمالالدین جناب. اسمش را مینویسم برات. كارهای بانكیاش را من براش راست و ریس میكنم. منشیاش رفته. شاید یكی را بخواهد. آدم بدی نیست. اولش ممكن است ناخن خشكی و گوشت تلخی كند، اما وقتی رام شد، نانی كنار سفر‏ﮤ‏ آدم میگذارد. برو به امان حق، به خالهعصمت هم سلام من و ارباب كل ممالك محروسه، عالم خانم، را هم برسان. عزت زیاد!

تا دم در هم آمد، و دست داد، و گفت: روشنمان كردی، باز هم به ما سر بزن.

دیگر به خانهمان نرفتم. باد زاییدهبود. همینطور چرخ زدم، یا رفتم به كتابخانـﮥ شهرداری؟ یادم نیست. یك چیزی هم جایی خوردم، راهبهراه. بالاخره هم رفتم به طرف دفتر اسناد رسمی شمار‏ﮤ 133، یكی دو جا هم ساعت را دیدم، بستنیفروشی چمنزار و بعد از پشت شیشـﮥ‏ یك بانك و بالاخره از لای در یك دكان كفاشی. یادم هست. میماند، همهچیز در جوف این كر‏ﮤ‏ مغز میماند، حتی آنها كه یادم رفتهاست، یادمان رفتهاست، برای همین بیم غارت غزان هنوز در من است و گاهی نیمهشبها از بیم اصابت تیرهای دورپرواز مغولان در پستوی آن اتاق دفتر از خواب میپرم و از عرق سرد روی پیشانیام میفهمم كه بیدارم و نشستهام در مزقل آن بارو كه صندوقخانـﮥ‏ ما را از توش درآوردهاند، چشم به راه كه كی محمود افغان حمله میكند. حالا البته اینجا هستم، در همین پستو، نه مثل حسنمان كه هی چرخ میزند. همیشه هم اینجا خواهم بود ثابت. زمین هم باید ثابت بماند، همانطور كه بود. من برای همین اینها را مینویسم.

آخرهای شیخ بهایی، بعد از آخرین چهارراه، رسیدم به جلو دفتر. تابلو داشت و یك لنگـﮥ‏ درش باز بود. دالانی هم داشت كه در آخر به دری بسته میرسید كه حتماً مستراح بود كه هست و بعد به طرف جایی، رو به خیابان شاهپور، خم برمیدارد. كف دالان آجرفرش بود و نمآبزده. جلو در هم كه یك پله میخورد، گلآبپاش شدهبود. باز رفتم و برگشتم. سر ساعت سه رفتم تو. بقیـﮥ‏ دالان به حیاط باز میشد. تا كف حیاط دو پله میخورد. و حیاط كه حالا هم هست، نقلی است و چهارگوش با یك حوض در وسط، مربع مستطیل، با چهار لچكی در چهار طرفش. طرف چپ، سمت نسرد، دو اتاق بود با دو در، درهای دولنگهای. درها همه بستهبود. بستهاست با پردههای كیپكشیده. اینطرف هم دو اتاق هست. اولیش اتاق آقا است با یك میز بزرگ و صندلی آقا. یك صندلی لهستانی هم كنار در هست، برای آن كه قرار است خرج محضر را بدهد. آن یكی هم دفتر من است و جناب مدنی ــ اگر البته تشریف بیاورند ــ با دو میز و دو صندلی پشتشان. اینطرف هم چهار صندلی لهستانی هست و یك نیمكت كه روش گلیم میاندازیم. این یكی مخصوص كور و كچلهای سند ذمهای است كه قبل از انقضای مدت باید بپردازند.

روبهرو هم دو در بود، كه درِ سمت راست بستهبود. حالا البته میدانم. پله میخورد و به اتاق خلبان میرسد، و پا كه بر پلـﮥ‏ سوم بگذاریم صدای زنگی از جایی بلند میشود و آقا مجبور میشود كه بوق را بگذارد پشت متكای پشتش و انبر را بسراند زیر لبـﮥ‏ سینی و قوطی معجون افلاطونش را توی جیب كتی یا جلیقهای گم و گور كند و بعد هم دستش را بگیرد روی دو گل آتشی كه سرخی گونههاشان از زیر یك لایـﮥ‏ نازك خاكستر سفید سفید پیداست. در سمت چپ هم آبدارخانه است و به قول آقا مقر سرفرماندهی میرزاحبیب.

هنوز به وسط حیاط نرسیدهبودم كه دیدمش. توی درگاهی ایستادهبود، با سر خم، كلاه كركی بهسر. شلوار طوسی، همیشـﮥ‏ خدا، به پا دارد و پیراهنهای سفید یخهآهار آقا را میپوشد، یك جلیقه هم به روش. زمستانها هم یك چیزی مثل لباده به دوش میاندازد. سیگار به سیگار میكشد، هما سر مشتوك میزند و میكشد. پرسید: حضرت آقا؟

ـ با آقای اتابكی قرار داشتم.

از سكوی جلو درگاهی پایین آمد و گفت: بفرمایید، جانم. اشتباه آمدهاید.

تا برسد، با خودش غر میزد: همینطوری سر میگذارند و میآیند تو، نه انگار كه هر دری زنگی دارد.

به دست كلاه كركیاش را جابهجا میكرد، و با كشكش كفشهای پاشنهخوابیدهاش میآمد. وقتی رسید، دست دراز كرد: بفرمایید، جانم. ما اینجا اتابكی متابكی نداریم.

ـ مگر اینجا دفتر رسمی شمار‏ﮤ 133 نیست، دفتر آقای جناب؟

ـ البته كه اینجا دفتر است، دفتر جناب آقای كمالالدین جناب، روی آن تابلو بالای در همین را نوشتهاند، اما حقیقتش فعلاً تشریف ندارند.

بلندبلند میگفت و دیگر دست تكان نمیداد. از پنجر‏ﮤ‏ روبهرو، بالای در آبدارخانه، صدا آمد: حبیب، چه خبرست اینقدر سر و صدا میكنی؟ چرا نمیگذاری یك چرتی بزنیم؟

از كنار پرده هم یك لحظه فقط صورتی را دیدم. میرزاحبیب گفت: آمدم، آقا.

و رو به من گفت: دیدی آخرش كار دستمان دادی؟ همینجا باش، ببینم چه میگویند.

و باز گفت: آمدم، آقا.

و به طرف در روبهرو رفت و اول زنگ زد، دوبار، و بعد هم یك بار دیگر. در را باز كرد و سرش را برد تو و گفت: فرمایشی داشتید، آقا؟

صدایی آمد، نفهمیدم. میرزاحببب گفت: همینطور سر گذاشته آمده تو.

بعد هم گفت: نمیدانم كیست.

آخرش رو به من پرسید: گفتی با كی كار داشتی؟

ـ با آقای جناب.

باز سرش را برد تو. راهپله بود. گفت: صبر داشتهباشید، اول ببینم كیست.

آمد جلو و آهسته پرسید: تو كه انگار گفتی اتابكی؟

باز پرده كنار رفت. لای پنجره باز بود. چهرهای لاغر با بینی عقابی و سبیلی بالمگسی نگاهم میكرد.

حالا میدانم بالمگسی میگویند یا هیتلری. از یك میرود بالا. تا چهار میماند. اگر كسی بیاید كه نشناسیم، اول دو زنگ میزنیم و بعد یك زنگ. برای آشناها فقط یك زنگ میزنیم. برای مشتریها زنگ نمیزنیم. اگر كاری باشد كه فقط از دست آقا برمیآید، تعارف میكنیم بنشینند تا آقا پیداش شود. سرفهكنان میآید و عصازنان، لباسپوشیده، شاپو بهسر. قبل از سه هم بههیچوجه حق نداریم مزاحم بشویم.

بالاخره میرزاحبیب بالا رفت. اول هم گفت: حالا شما بفرمایید آنجا بنشینید.

به اینطرف اشاره كرد، به اتاقی كه من هستم و مینویسم. بخاری نفتیاش هنوز هم هست، میان دو میز. تابستانها برش نمیداریم. جایی كه نمیگیرد. تازه، به قول آقا، كسی كه نمیرود بالای اتاق بنشیند. اگر كار دارد، بنشیند مؤدب روی یك صندلی یا اصلاً روی همان نیمكت. پستوی این اتاق هم دست من است. شبها رختخوابم را پهن میكنم و میخوابم. بعد از ناهار هم میروم آن تو و چرتی میزنم، از دو تا سه. كتابهای خودم را همان دور و بر چیدهام، روی هم. مجلات قدیمی آقا هم هست. جناب مدنی پشت همین میز روبهرو مینشیند، اگر بیاید. آن اتاق پهلویی هم مال آقا است. فقط یك میز دارد، بزرگتر از میزهای ما و یك صندلی لهستانی. قبلاً نوشتهام. صندلی را آقا فقط به كسی تعارف میكند كه قرار است خرج محضر را بدهد. گفتم انگار. بقیه هم میایستند. میماند این دعای دفع چشمزخم كه من خودم روی در پستو زدهام. لازم است. اصلاً خیلی مرد میخواهد، آنطور كه عروسعمه اذیت میكرد، قیدش را بزند. خوب، آن شب ــخدا ببخشدمــ رفتم. از روی پل تختهای روی راهپلهها رفتم. پدر زیر كرسی خودش خوابیدهبود. لای درش باز بود، اما صدای خروپفش میآمد. كورمال در رو به مهتابی را پیدا كردم. هوا مهتابی بود. پسرعمه دو شب بود رفتهبود. روز قبلش عروسعمه را توی دالان دیدم، آفتابه بهدست، یعنی دارد دالان را آب میپاشد تا بعد برود جلو در خانه را گلآبپاش كند. گفت: خوب برای خودت ولسّو میزنی؟

گفتم: از سر كار میآیم.

ـ بگو جان من؟

همین شد. برای همین گفتهاند آدم عزب را زمین نفرین میكند. شاید هم دست خود آدم نیست، آن انحنای گرم و سفید گردن نمیگذارد، یا موهای ریز پشت گردن. اگر موهای بافته را روی شانه بیندازند، به سرانگشت میشود دیدشان و بعد با لغزش سرانگشتها مهره به مهره به خط گود و گرم پشت رسید، و به ... نگذاشت، گفت: نكن، بچه بارم میرود.

قبلاً هم گفتهبود، ولی با غلت خنده. این بار بهجد گفت و زد تخت سینهام. گفتم: همه خواباند.

گفت: نه، نه، این دیگر گناه كبیره است.

انگار گفتم: من كه گفتم میآیم.

منكر شد كه گفتهام. وقتی به شیشه زدم فهمیدم كه در باز است. چراغش هم روشن بود. نباید چرخ بخورم. از اولش میگویم و به ترتیب وقوع، نه اینطور كه هستند، كه چرخ زنان میآیند، مثل گردباد كه هر ذرهاش هر لحظه جایی است.

چادر بهسر، سهكنج اتاق، آن بالا نشستهبود. رختخوابش را حتی پهن نكردهبود. گفت: چهكار داری؟ اینجا چرا آمدی؟

چادرنمازش را بیشتر دورش پیچاند، گفتم: كاریت ندارم.

صورتش را هم پوشاند. فقط دو چشمش پیدا بود. گفت: برو، برو، بیدار میشوند.

گفتم: پس چرا همهاش اذیت میكنی؟

ـ بعدها شاید خودت میفهمی. وقتی زن گرفتی. اگر مثل پسرعمهات نشوی.

ـ مگر عیب و علتی دارد؟

ـ نه، هر شب هم خیر سرش میخواهد. از راه نرسیده، صدام میزند. این چیزها را كه اقلاً میفهمی.

كنارش نشستهبودم و چادرش را آهسته، اما بهزور، انداختهبودم روی شانههاش. حالا پاهاش را بغل كردهبود. میلرزید، حتی وقتی دست بر كاسـﮥ‏ زانوش گذاشتم. بعد پنجه كشید. جاش صبح زیر چشمم ماندهبود. گفت: اگر بارم برود، تقصیر توست.

به یك دست دستم را پس زد و به آرنج آن دست زد به سینهام. روی شانههاش حالا ققظ بند صورتی پیراهن خوابش بود. گفتم: همینجا مینشینم. باور كن!

نمیگذاشتم سرش را بپوشاند: پس چرا توی دالان اذیت میكنی؟

ـ تو حالا نمیفهمی. گفتم كه.

باز پنجه كشید، به دستم. جیغ هم زد. بعد گفت: دیدی بالاخره بیدارشان كردی؟

گفتم: من كه كاریت ندارم.

ـ اگر پسرعمهات بود، فرق میكرد. گفتم كه هر شب خیر سرش میخواهد. همهاش هم میترسد بارم برود.

باز گفت: گوش بده، بیدارند. حالا حتماً یكی بیدار شده.

گوش ندادم. دست میكشیدم به موهاش. اولین بار بود كه موهای ریز پشت گردنش را میدیدم، زیر نور چراغ. توی تاریكروشن دالان كه چیزی نمیشد دید. لالـﮥ‏ گوشش عنابیبود و چند تار مو، سیاه، بر پیشانی عرقكردهاش افتادهبود. از دندانهای انگار كلیدشدهاش میگفت: بس است، دیگر.

باز پاهاش را بغل كردهبود كه شنیدم. صدای عمهبزرگه بود. از حیاط میآمد. پریدم بیرون. تا دهانـﮥ‏ راهپلـﮥ‏ پسرعمهاینها را رفتم، و بعد چهار دست و پا شدم. عمه میگفت: عروس، هنوز كه بیداری؟

نگاه كردم. چراغ عروسعمهاینها خاموش بود و خودش بیچادر و با همان پیراهن خواب صورتی از آنطرف مهتابی خم شدهبود رو به حیاط: چیه، خانمباجی؟ چرا نصفشبی سر و صدا میكنید؟

ـ چرا لخت آمدی بیرون، دختر؟ سرما میخوری.

ـ شما كه من را نصفالعمر كردید.

عمهبزرگه پرسید: طوری شده؟

ـ نه.

بعد آهسته پرسید: حالا چرا داد میزنید؟

ـ گفتم نكند طوریت شده.

ـ من كه خواب بودم. از صدای شما بیدار شدم.

من، چسبیده به دیوار، چهاردست وپا، منتظر بودم. صدای عمه حالا از ایوان پسرعمه رضااینها میآمد: خدا بهدور! تازه دو قورت و نیمش هم باقی است.

یادم است كه با یك باریكه پوست خربزه بازی میكردم. عمه حالا دیگر به در اتاقشان رسیدهبود. بانو اشاره كرد كه برو، و رفت تو. چراغش را دیگر روشن نكرد. در را حتماً داشت از تو چفت میكرد. در رو به پل تختهای باز شد. اول پاهای پدر را دیدم. نیمخیز شدم، یا همانطور تمامقد ایستادهبودم، اما میدانم وقتی با پشت دست زد توی صورتم به دیوار خوردم و بعد نشستم. گفت: خجالت نمیكشی؟ مگر روی مهتابی جای این كارهاست؟ برو مستراح!

وقتی رفت فهمیدم كه دهانم پر است و دارم میجوم، حتی فرو دادهبودم. هنوز هم یك تكه از پوست خربزه توی مشتم بود. به دهان بردم و جویدم. نه، وقتی صدای مادر آمد، فهمیدم كه بقیـﮥ‏ پوست مشتكرده را دارم میخورم. حالا هم دارم میخورم. آنوقت حسنمان میگفت: بهشت و جهنم كجا بود؟

پس این پوست خربزهای كه هنوز میخورم، چیست؟ جلوهای از آن دوزخ است دیگر. بعد بود كه به پچپچهشان گوش دادم. بالاخره صدای پدر را بلند شنیدم: حالا با من یكیبهدو میكنی كه چی؟ برو بیاورش تو.

خوندماغ نشدهبودم. ماه باز بدر تمام بود و از بالای كنگرههای پشتبام عمهكوچكه میتابید و از جایی، از مسجد دروازهنو انگار، صدای مناجات میآمد. باز جویدم و فرو دادم. گس بود و تهمزهای شیرین هم داشت. حالا میدانم كه بانو از كنار پرد‏ﮤ پنجرهشان نگاهم میكرده. دست به دیوار گرفتم و از پل تختهای روی دهانـﮥ‏ پلكان رفتم. مادر در درگاهی اتاق ایستادهبود و پنجه به رو میكشید: خوشا به غیرتت، مادر! باز كه دست بردار نیستی؟

بعد رفت نشست كنار اسباب چایش. صبحنشده زدم بیرون. حالا اینجا هستم. میمانم. بگذار حسنمان مدام بچرخد از این ده به آن ده، از این اتاق به آن اتاق. حالا هم حتماً از این بند به آن سلول. پس منم كه باید بمانم، ثابت بمانم، همانطور كه زمین باید بماند، حتی اگر اتابكی بگوید: در عالم غیب قطب مركز عالم است، حالا میخواهد خورشید مركز باشد یا زمین.

با چهار سرانگشت دست چپ آبخورهای سبیلش را صاف كرد، دست راست را بر سینهاش گذاشت و شمرده و آهسته، اما با صدای بم، گفت: اثباتش آسان نیست. پای استدلالیان اینجا فیالواقع چوبی است. دو دو تا هیچوقت چهار تا نمیشود. كار با كشش از جانب او ممكن میشود نه با كوشش ما. با دقالباب ما این در را نمیگشایند. باید خودشان بطلبند. ولی آدم خواهناخواه در را میزند، شاید دیدی خودبهخود باز شد،آنوقت شاید آن كه بیرون در است تو باشی. برای همین باید آمادهبود، مثل وقتی كه منتظر مهمان عزیزی هستیم و خانه را جارو میكنیم و جلو در خانه را آب میپاشیم. لباسپوشیده هی قدم میزنیم.

باز گیج خوردم. از میرزاحبیب داشتم میگفتم. نه، مینوشتم. مینویسم تا باشد. توی همین اتاق نشستهبودم، روی یكی از این صندلیهای لهستانی. میرزاحبیب آمد، سینی چای به دست. چای را كه برداشتم، نرفت. میفهمیدم كه دستمال كشیدن به میزها را بهانه كردهاست. حالا دیگر من دستمال میكشم، صبح به صبح. گفت: آقای اتابكی از دوستهای آقاست؟

گفتم: نمیدانم، ولی گفتند با آقای جناب آشنا هستند، كارهای بانكیشان را میكنند.

پشت آن یكی میز نشست، رو به من. پاهاش را توی دلش جمع كردهبود. كلاه كركیاش را بر سر كاسـﮥ‏ زانو گذاشت. لبهاش را صاف كرد، و دوباره برگرداند: چند كلاس درس خواندهای؟

ـ دیپلم دارم.

ـ یعنی چند كلاس؟

ـ دوازده كلاس.

ـ برای كار كه اینجا نیامدهای؟

ـ آقای اتابكی گفتند ...

گفت: فرمودند.

ـ بله، فرمودند منشی قبلی رفته.

ـ خوب، میآیند، چند صباحی لِك و لِك میكنند، كار یاد میگیرند، بعد هم میروند. آن سید كه فقط نه كلاس خواندهبود، تازه اگر راست گفتهباشد.

كلاهش را بر كاسـﮥ‏ آن یكی زانو گذاشت: دوازده سال خیلی است، آنوقت برای شندرغاز آمدهای اینجا منشی بشوی كه چی؟

نیمخیز شدم: اگر احتیاجی ندارند، زحمت را كم میكنم.

كف پاهاش را بر زمین گذاشت و كفشهای پاشنهخوابیدهاش را بهپا كرد: حالا كجا؟ چایت را بخور.

كلاهش را به سر گذاشت: آقا گفتند بپرس ببین چهكار دارد، بر و رو دارد یا نه، چند سالش است. من كه كارهای نیستم.

ـ بر و رو دیگر برای چی؟

ـ همینطوری. آقا به همهچیز آدم كار دارند. راستش، قبل از این سید یكی بود كه همهاش به خودش ورمیرفت، سر شانه میكرد، گل و گردن میآمد. آقا هم عذرش را خواست.

از جیب جلیقهاش جاسیگاری فلزیاش را درآورد، باز كرد. تعارف كرد. سیگار هما بود. سیگاری نبودم. حالا روزی یك پاكت و نیم سیگار میكشم. نباید گیج بخورم. سیگار را سر چوبسیگارش زد: اینجا به قول آقا گاهی زنها برای مشورت میآیند، سرّ و سوتشان پیش ماست.

به استكان خالی اشاره كرد: باز هم میخوری؟

ـ نه، متشكرم.

ـ تازه دم كردم. اگر میخواهی تعارف نكن. راستی پدرت چهكاره است؟

ـ این را هم آقا پرسیدهاند؟

خندید. دندانهاش مصنوعی بود، تكان میخورد، گاهی حتی صدا میكرد: نه، به این كارها كار ندارند.

بلند شد، سینی چای را برداشت: آقا همهچیزش خوب است، فقط دست بده ندارد، البته به ما، اما تا بخواهی برای زنهاش خرج میكند. برای همین همهاش هشتش گرو نهاش است. یادت باشد، همان اول باید راجع به حقوقت باش طی كنی، تا بعد مثل این سید نشوی. راستش برای همین رفت. حالا هم توی محضر سر چهارسوق كار میكند. از من گفتن بود، تا بعد نگویی میرزاحبیب میدانست و نگفت.

تا برگردد، اتابكی آمد، نفسنفس میزد، گفت: باز این ابوقراضه لنگمان گذاشت. گذاشتمش كنار خیابان و با تاكسی آمدم.

میرزاحبیب با دو چای آمد. سلام كرد و خوشوبش كردند. حتی ــیادم است ــ حال عمهخانم را پرسید، همهاش هم درویشدرویش میكرد، یا میگفت: «جان درویش.» به من هم گفت: تو هم با این اتابكی گفتنت.

اتابكی گفت: حبیبجان، آقا اتاق خلبان است؟

میرزاحبیب خندید: پس میخواهید كجا باشند؟

اتابكی چیزی هم كف دست میرزا گذاشت، گفت: برو زنگ بزن. راستی برای این درویش چهار تا زنگ پشت سر هم میزدی یا اول دو تا بعد هم دو تا؟

استكانش را برداشت و رفت سر جای حالای من نشست. به میرزا گفت: یادت باشد به آقا بگویی ما هم بلدیم هو حق بكشیم.

میرزاحبیب فقط یك زنگ زد، و رفت تو. باز صدای زنگ شنیدم. حالا میدانم چرا پا كه بر پلـﮥ‏ سوم بگذاریم صدای زنگ بلند میشود. مگر آدم دو پله یكی بكند. نباید بكنیم. یك بار ــكی بود؟ یادم نیستــ همین كار را كردم. پلهها تیز و چوبی است. زنگ را زیر پلـﮥ‏ سوم كار گذاشتهاند. وقتی مرا دید، جا خورد. گفتم كه چهكار دارم. دستش را پشت گوش چپش گرفت، گفت: جانم؟

گفتم. با دست اشاره كرد كه بلندتر. باز گفتم كه نمیدانم آقای صارمی مثلاً آمده و میخواهد معاملـﮥ‏ دیروز را به تاریخ پنج ماه پیش ثبت كنیم.

با دهان باز نگاهم میكرد، بعد سر تكان داد. به قول خودش قوطی معجون افلاطونش را برداشت، بازش كرد، گفت: زبان مگر به دهانت نیست؟ حرفت را بزن.

باز توضیح دادم، شمرده و بلند. بستی چسباند، قلاج كشید، بالاخره گفت: بله، بله، شنیدم. كر كه نیستم. اما راستش نفهمیدم این خانم حرف حسابش چیه؟

گفتم كه آقا، صارمی آمده، عجله هم دارد.

با نوك انبر ذرهذره خاكستر میریخت روی گل آتشی كه باش كشیدهبود. گفت: من كه نمیفهمم چه میخواهد، بهش بگو برود، فردا بیاید با مدنی حرف بزند، شاید بفمهد.

گاهی حتی با طول و تفصیل شرح میدهد كه مشكل خانم صادقی چیست و چطور باید حلش كرد، كه اگر مثلاً خودمان عرض حال تمام كنیم كه سندش گم شده، و چند نفر را هم به عنوان مطلع شاهد بیاوریم بعد ببریم ثبت اسناد، یك پول چای هم بدهیم به كی و كی، سر یك هفته میشود ملكش را به پول نزدیك كرد.

حالا دیگر میدانم كه نباید گیج بشوم. تاب میخورند آدمها. آنهمه نویسنده كه در كتابخانـﮥ‏ شهرداری و یا حتی فرهنگ كتابهاشان را خواندم، یا اینجا خودم دارم، چیدهام روی هم توی همین پستو، فرضشان این است كه آدم دانهای است كه باید به برگ و بار برسد. گاهی حتی از ساقـﮥ‏ درخت شروع میكنند و میآیند تا برسند به برگی كه منم یا به میوهای كه بعداً خواهم داد و بالاخره میرسند به هسته. خوب، گاهی بازگشتهایی هم دارند. اخیراً هم همین دم را میكاوند به بیداری یا به خواب، به مستی و به قول خودشان به عمق میروند، انگار بخواهند از روی برش تنـﮥ‏ درختی سن و سالش را بفهمند. شاید در اصل علتش این است كه فكر میكنند این هستی از جایی شروع میشود و به جایی در آن دورها ختم میشود. من میدانم كه هست، همهچیز، همانگونه كه بودهاست و هیچچیز هم از این پوستهپوستهها رهایی ندارد، مدام هم چرخ میخورند، همانطور كه آقا چرخ میخورد، و همـﮥ‏ آن چیزهایی كه از او میدانم پوسته در پوسته به گرد هم میچرخند و یا من چرخ میخورم. پس تا گیج نشوم مینویسمشان.

آقا حتماً وافورش را گذاشته پشت مخده، و با نوك انبر روی زغالها خاكستر ریخته، بعد هم كه صدای زنگ را شنیده، عبای ــاخیراً دیگر عبا را كنار گذاشته ــ روی دوشش را درست كرده، و بعد اگر رسیده عرقچیناش را بر سرش جابهجا كرده. معمولاً میپرسد: جنابعالی؟

شوهر دخترخاله عالم گفته: مخلص شما، درویش اتابكی.

در را كه آدم باز كند باز پردهای هست. اتابكی ــ خودش گفت ــ گفته: یك منشی براتان پیدا كردم، آقا. خویشاوند است، باسواد است، صفای خودتان را هم دارد.

ـ منشی؟ من كه منشی نمیخواهم. حالا بفرمایید.

وقتی هم مینشیند، میگوید: من كه دیگر این معجون افلاطون حافظه برام نگذاشته.

تعارفی هم میكند. اتابكی میگفت: من كه نكشیدم. نمیكشم. با اینهمه بهتر است كه عالم نفهمد كه این بابا بساط هم دارد، و گرنه، اگر پشت گوشت را دیدی، ما را هم میبینی.

بعد باز آقا به رسم خودش میپرسد: حالا كی این را گفتم، بعدازظهر كه نبود، ساعت سه؟

ـ جمعه بود، سر ظهر. با حاجتقی خدمت رسیدم.

ـ حاجتقی؟ بشنو و باور نكن. جان تو نباشد، مرگ یكدانه پسرم حاجی شكمی است.

حبیب میگوید: آقا بچهاش كجا بود؟

اتابكی، بعدها از حبیب شنیدم، یك لول خرج آقا كردهبود، حتی كشیدهبود. خود حبیب دیدهبود. میگفت: این درویش، غلط نكنم، حرفهای است.

آقا حالا هم گاهی سراغ او را میگیرد، گله میكند كه: خرشان كه از پل گذشت دیگر انگار نهانگار. ولی، بیخیالش، حسینجان، باز هم گذر پوست به دباغخانه میافتد.

ظهر به ظهر سر یك میروم بالا. آنجا، بالا دست اتاق، مینشینم، گوشتها را كه قصاب تكهتكه كرده، و آقا روی تخته تكهتكه لسه و پوستهشان را گرفته، سیخ میكنم، میآورم میدهم به حبیب تا كباب كند. آقا میگوید: میبینی؟ باز برداشته، این دفعه دیگر از سر هر سیخ دو تا برداشته.

سیخ حبیب جداست. با چه دقتی هر چه پیه و چربی هست از گوشتها جدا میكند. آخرش هم هر چه لسه و پوسته هست، جدا میگذارد برای حبیب. میرزاحبیب میگوید: دندان كبابخوریام كجا بود؟

بعد میخورد، سینی نان و كباب ما را كه آورد. چند پر سبزی هم توی یك بشقاب میگذارد. آقا میچرخد رو به من و سینی را میكشد جلو. میگوید: بسمالله.

با دست میخورد، بعد از ناهار هم دستش را میگیرد توی كاسـﮥ‏ برنجی كنار منقل تا من از پارچ آبی روی دستش بریزم.

بعد از ناهار هم دو بستی میكشد و در و بیدر حرف میزند، بیشتر هم از دست سلیطهخانمش، زن صیغهای، مینالد. سر ماه به سر ماه پیداش میشد. حالا یك سالی است دیگر نمیبینمش. میآمد و به قول حبیب تیغ میزد و میرفت. ملیح میگوید: مادرم كجا بود؟

میرزا میگوید: صیغه؟ جرئتش را ندارد. حالا صبر كن، بگذار آقا سرش را بگذارد زمین، ببین چطور پیداش میشود.

ملیح هفتهای یك روز میآمد، هنوز هم میآید. میگوید: پس خرج این خانه و زندگی را كی میدهد؟

همهاش هم میگوید: شب جمعه به جمعه فقط مال توام. نمیخواهی، آب توبه بریز سرم، عقدم كن، خرجم را هم بده تا من همهاش بشوم مال تو.

اوائل با مملیاش میآمد. مملی حالا برای خودش یلی است. شدهاست شاگرد رانند‏ﮤ‏ كامیون. هر به چند روزی هم شهری است. مرا كه میبیند، میگوید: چاكریم، باباحسین.

همهاش همینطورهاست. همهچیز به هر دم هست. نمیشود درخت را از روی برش طولی یا حتی عرضی تنهاش دوباره ساخت، یا مثلاً عمق وجود كسی را با این خردهریزهها كشف كرد. من میخواهم ــ اگر بشود اینهمه آدم را سلول به سلول ساخت ــ با نوشتن احضارشان كنم، مثل همان دفتر معاملات سالهای قبل كه توی كمد اتاق آقا هست. كنار هم چیدهامشان. كافی است شماره و سال سندی را بدانم تا همـﮥ‏ سابقهاش را پیدا كنم، صورت وضعیت همـﮥ‏ آن املاك و مستغلات، ماشینهای سواری، دوج یا انترناش كه دست به دست شدهاند، گو كه خانه را خراب كنند، یا ماشینها اسقاط بشوند و دیگر هیچ بنیبشری نخواهد كه بخردشان. من هم همینطور باید بنویسم، كلمهبهكلمه، و هر كلمه یا جمله به ازای یك سلول تا بعد بهناگهان این جهان چرخان و سرگردان را ... نه، نه، پیشاپیش نباید حرفش را بزنم. منطقی هم باید باشم، گرچه دلم میخواهد از آن روز غروب بگویم كه عروسعمه بانو میگفت: فقط میگذارم ببینیش.

نه، اینها گفتن ندارد.

بالاخره ساعت چهار آمدند پایین. هنوز هم ساعت چهار بعدازظهر میآید. من از ساعت سه و نیم میروم پشت میزم مینشینم. كاری اگر ماندهاست میكنم. بالاخره هم آقا میآید، سرفهكنان و عصازنان. پا كه بر پلـﮥ‏ هشتم بگذارد، صدای زنگ را میشنوم. بعد پنج بار تقتق عصاست و باز شدن در رو به حیاط، آنهم با عصا. یا اللهی هم میگوید، و قبل از اینكه پا به حیاط بگذارد، مدتی در درگاهی میایستد، چند بار سرفه میكند، دستمالش را از جیب شلوارش درمیآورد. بزرگ است و سفید. میتكاند و تا میزند، دو بار، و بعد كه خلطی در آن انداخت، باز تا میزند و در جیب شلوارش میگذارد.

تازگیها كت و شلوار و جلیقه میپوشد، زیر یخـﮥ‏ سفید آهاردارش كراوات میزند. اما كلاه شاپوش همان است كه قبلاً هم بود، چند سال پیش كه یخهحسنی میپوشید با جلیقه. عبا هم به دوش میانداخت. میگوید: لباس را آدم عاقل برای سرما و گرما نمیپوشد. هر دوره اقتضای یك لباسی را دارد. مردم نه به ما كه به لباسمان پول میدهند. وگرنه توی سر سگ بزنی محضردار هست.

اول هم سری به میرزاحبیب میزند تا بداند چه كسی آمده و چهكار دارد. بالاخره میآید، دستی بر كاسـﮥ‏ زانوی چپ از پلـﮥ‏ جلو همین اتاق میآید بالا. ناله هم میكند. بعد هم میرود آنجا گوشـﮥ‏ راست میز مدنی مینشیند. سری برای این و آن تكان میدهد، باز سرفه میكند و دستمال بزرگش را از جیب شلوارش درمیآورد، میتكاند، تا میزند و خلطی اگر هست توی آن میاندازد، باز تا میزند و در جیب میگذارد. اگر مشتری جاسنگینی باشد یا زن بر و رو داری، بعد از سرفه از خلط خبری نیست، فقط دو گوشـﮥ‏ دهان را پاك میكند و میگوید: ای داد و بیداد، پیر شدیم و باز از رو نمیرویم.

شانزده سال است كه همین را میگوید. هنوز هم سر و گوشش میجنبد. اتابكی گفت: دود از كنده بلند میشود.

ایستادهبودم، میرزاحبیب هم دست به درگاهی ایستادهبود. چشم به دهان آقا میدوزد، و بعد تا حاجتقی پیداش بشود، سیر تا پیاز را براش تعریف میكند.

آقا گفت: ولی آنطور كه باید و شاید نیست، مگر صاحب كرامتی نفس حقی به ما هم بدمد و این مرده را از این خواب سالیان برانگیزد. به قول لسانالغیب:

آنان كه خاك را به نظر كیمیا كنند آیا بود كه گوشـﮥ چشمی به ما كنند

اتابكی زد زیر خنده، بلند میخندید و دست بر زانو میكوبید: زدی، استاد، حقا كه حریفی. باشد، قبول. شما گنجشكاش را پیدا كنید، سنگش با من.

ـ مگر من مردهام درویش كه تو میخواهی سنگش را بزنی؟ گفتم آن صاحبمرده را كرامت كن، هو حقی براش بكش، بلكه زندهشود. نامردم اگر بعد از این كرامت سر بر آستان نگذارم.

ـ والله، آن مرده دیگر عیسیدمی میخواهد كه در چنتـﮥ‏ درویش نیست.

آقا هم میخندید، ریز. باز سرفه كرد، و دستمالش را درآورد، تكاند و دو گوشـﮥ‏ دهان را پاك كرد: پس ما نیستیم، درویش. شرط ما همین است. حتی اگر سقنقور هم در آن حلقهتان به هم برسد، خودم تمام عمر مرید آستانتان میشوم.

ـ گیرم كه زندهشد، بعد كه باید سر بگذارید. پس جز رؤیت روی ماهش نصیبی نمیبرید.

ـ یعنی میفرمایید یك شب هم به سالكهاتان رخصت نمیدهید با حلال خودشان به دل سیر وداع كنند؟

اتابكی باز بلند خندید: كسی كه با حلال خودش رودربایستی ندارد. با حرام است كه آدم میخواهد جولانی بدهد.

ـ باشد، ما به رؤیت هم قانعایم.

اتابكی گفت: اینطور كه من آن بالا دیدم، كار به دست خودتان است. یك ماهی ترك آن معجون بكنید، خودبهخود مرمت میشود.

تا آقا باز سرفه كند و دستمال بتكاند، گفت: اینهم پسرخالـﮥ‏ ما كه خدمتتان عرض كردم.

ایستادهبودم. میرزا دست به دیوار درگاهی ایستادهبود، خنده بر لب. گوش به دهان آقا داشت. آقا عینكش را از جیب كتش درآورد، به چشم گذاشت، نگاهم كرد، و بعد بر پل بینیاش گذاشت. به میرزا گفت: برو چای بیاور، مرد! نكند تو هم التماس دعا داری؟

میرزاحبیب راست ایستاد: ای آقا، مرده و زندهاش دیگر برای من فرقی نمیكند.

ـ خدا از ته دلت بپرسد. باشد، تو برو چای بیاور، قول میدهم، اگر درویش سقنقور لطف كرد، به تو هم چند نخودش را بدهم، تا ضعیفـﮥ‏ تو هم بینصیب نماند.

حالا میفهمم كه هروقت بخواهد میرزا را دك كند، چای میخواهد، وگرنه میرزا حساب دستش است كه كی باید چای بیاورد و برای كی.

آقا گفت: حالا چرا ایستادهای؟

همینجا كه حالا نشستهام، نشستم. پرسید: میگفتی، اسمت چیست؟

اتابكی گفت: عرض كردم كه، حسین است، راستش پسرخالـﮥ‏ ارباب كل ممالك محروسه است. دیگر خود دانید.

آقا باز عینك را به چشم گذاشت و نگاهم كرد: حداقل دیپلم كه داری؟

بلهای گفتم. اتابكی گفت: كرم كتاب است، از صبح تا شب توی كتابخانـﮥ‏ شهرداری یا فرهنگ جا خوش كرده. ما كه فكر میكنیم وقت تلف كردن است، چاه باید از خودش آب بدهد، نه اینكه مدام آب بریزیم توش.

آقا آهسته گفت: میرزا كجایی؟

بعد سرفه كرد، چند بار. اتابكی بلند شد، رفت پایین. میرزا انگار نبودش. صداش میزد. آقا داد زد: باز گمانم رفته سر خیابان. بیزحمت صداش بزنید.

گفتم: اجازه بدهید، من صداش میزنم.

آهسته پرسید: خوب، بیشتر چه كتابهایی میخوانی؟

میدانستم حرف از رمان نباید بزنم. گفتم: بیشتر به تاریخ علاقه دارم.

ـ مثلاً؟

گفتم: تاریخ ایران باستان؛ از پرویز تا چنگیز.

باز هم اسم بردم. اسم بعضیها را، راستش، در فهرست كتابخانه گذری دیدهبودم. پرسید: خوب، باركالله، از این ترجمهها كه نیست؟

دیگر مؤلف یا مترجم بعضیهاشان یادم نبود. اتابكی آمد. بهشتاب آمدهبود، و نفسنفس میزد: ما اولش باید یك فكری سی خودمان بكنیم.

آقا گفت: بله دیگر، اگر حضرت قطب سقنقوری هم كرامت كنند، درویش همهاش را كفلمه خواهد كرد.

میرزاحبیب هم رسید: فرمایشی داشتید، آقا؟

آقا گفت: این جوان از كی تا حالا اینجا نشستهبود؟ چرا نیامدی مرا خبر كنی؟

ـ خودشان فرمودند نمیخواهد مزاحم آقا بشوی، منتظر میمانم.

حتی شانزده سال پیش درسش را روان بود. میگوید: چای اگر بخواهد، یعنی فقط بگوید برو چای بیاور، باید گم و گور بشوم. اما وقتی میگوید: «چند تا» یعنی كه باید بیاورم. اگر بخواهد روآور نشود كه یادش رفته، منام كه یادش نیاوردهام. اگر بخواهد دبه بیاورد كه از مشتریها پول پیش نگرفته، من را شاهد میآورد. به هركس پولی بدهد رسید میگیرد، اما خودش هیچوقت خدا به فلك هم رسید نمیدهد. میمانند زنهاش. زن آقا، بینی بینالله، جواهر است. ارث پدری دارد، و چشمش به دست آقا نیست. اما میگوید: «یك مو هم از خرس غنیمت است.» شب به شب جیب و بغلش را میگردد، و هرچه هست و نیست بابت خرج و مخارج برمیدارد، بعد هم میبخشد به این و آن. گمانم فكر میكند حرام است. آقا هم كه فوت آب است، قبل از اینكه برود، فقط یك صنار سهشاهیای میگذارد ته جیبش، بقیه را هم میگذارد توی كشو میزش و شب به شب قفلش میكند. اما امان از آن سلیطهخانم. تازه كه آمدهبودم، به من میپرید كه چرا خبرش نكردهام كه خانم میآید؟ قسم میخورد كه یك هفته است دشت نكرده. بعد هم مرا صدا میزد تا شهادت بدهم. یا اصلاً خودش را به مریضی میزد، و درازبهدراز میخوابید كه دیسك كمر امانش را بریده، و دیگر نمیتواند بلند شود. حالا دیگر سلیطهخانمش هم دست آقا را خوانده، میگوید: «من خوب میفهمم كه چه دردی میكشی.» مرا میفرستد دواخانه كه براش نمیدانم شیاف چی بگیرم. وقتی برمیگردم صدای بگو و بخندشان تا دم دالان میآید.

تا همین یك سال پیش وقتی میآمد، به آقا كه میگفتم، میگفت: حسینجان، قربان دهنت، برو یك طوری دست بهسرش كن.

نمیشود. میگوید: خر خودتی، جانم. وقتی در خانهام را از پاشنه درمیآورد، باید فكر حالاش را میكرد.

آقا گفت: حالا چرا اینجا ایستادهای من را نگاه میكنی؟ برو چند تا پیاله چای بیاور.

بعد هم عینك را گذاشت روی پل بینیاش، و چشمبسته نگاهم كرد، گفت: خوب، جوان، داشتی میگفتی.

اتابكی گفت: عرض كردم، پسرخالـﮥ‏ عیال است. دیپلم دارد، میخواهد بیاید خدمتتان چیزی یاد بگیرد.

ـ خوب، بیاید یاد بگیرد. اینجا همه میآیند یاد میگیرند، بعد هم میروند سی خودشان. باز هم منام و این حبیب. توی این شهر به هر دفتری كه سر بزنی، ظاهراً هیچكس حتی اسم جناب را نشنیده، اما اگر خوب ناخن بزنی، از سر دفتر گرفته تا منشی، بالاخره یكیشان اینجا شاگردی كرده.

اتابكی گفت: بر منكرش لعنت!

به من هم نگاه كرد، و سری تكان داد، گفت: تازه، آدم به همین چیزها زنده است. نگاه كه میكند میبیند، یكی اینجا، یكی آنجا دعاگو هستند.

بلند شد و سینی چای را از دست حبیب گرفت و گذاشت روی میز. یك چای، اول، جلو آقا گذاشت و یكی هم جلو من. میگفت: قلوب بنیآدم مزرعـﮥ‏ جمال خداوندی است. خوشا به حال كسی كه بتواند دانـﮥ‏ حقی در قلب كسی بنشاند.

آقا سرفه كرد، دستمال تكاند، و خلطی در آن انداخت: ما كه، اگر خدا قبول كند، بیشتر زارع مزرعهجات خداوندیم. گرچه این تخمها كه ما صادر فرمودهایم، همهشان سر از مبال درآوردهاند.

اتابكی باز بلند و با غلت خندید: خدا عوضتان بدهد، تازه این مزرعهجات، به قول شاعر، زمین شورهاند:

زمین شوره سنبل برنیارد در او تخم عمل ضایع مگردان

با اینهمه اشكال از تخمهاست. باوركنید ...

ـ من كه عرض كردم دست به دامن احباب بشوید، تا هو حقی بزنند، بلكه ما هم یك كور و كچلی پشت سر تابوتمان گریه كند.

ـ چشم، استاد. به دیده منت. شما دست این پسرخالـﮥ‏ ما را بگیرید، ما هم در عوض این تخمها را میدهیم دست دراویش تا نفس حقی بهشان بدمند.

ـ باشد، حرفی نیست، فقط قول بده دست نااهل ندهی كه ماییم و همین نوای بینوایی.

اتابكی باز بلند خندید. آقا بلند شد، تكیهداده بر عصا، یكی دو بار سرفه كرد: این جوان اگر خواست، بیاید.

راه افتاد به طرف اتاق خودش. اتابكی نگاهم میكرد. شانه بالا انداختم. دنبالش راه افتاد: حالا شما یك امتحانی ازش بكنید، ببینید خط و ربطش چطور است. ذهن و هوشش كه خوب است. كتابخوانده است. خدا را چه دیدهاید، شاید این یكی پابند شد و نرفت.

ـ نه، نه، میروند. بهتر. آب كه یكجا بماند، میگندد، مثل من. تازه كو مشتری؟

بالاخره، امتحانم كرد. برگهای دادهبود دست میرزاحبیب تا رونویس كنم. سند ذمه بود. به خط شكسته مینویسد. پخته است. فقط دو اشتباه داشتم. حالا دیگر چشمبسته میدانم. هنوز هم چندان چیزی از او نمیماسد. وقتی سندها را امضا میگیرم و مشتری میپرسد: «حالا چقدر تقدیم كنیم؟» تسبیحش را از كشو میزش در میآورد، چند دانهای را به سرانگشت رد میكند، یا عینكش را بر پل بینیاش میلغزاند، دستی جلو دهان میبرد، یكی دوباری سرفه میكند، و بالاخره قلم را برمیدارد توی شیشـﮥ‏ جوهر میزند، گوشـﮥ‏ سند و جلو مالیات و حقالتحریر و تمبر ارقامی مینویسد، جمع میزند و باز عینكش را روی پل بینیاش میلغزاند: خوب، اینها پول دولت است، به حسین هم یك چیزی بدهید. آن میرزاحبیب هم التماس دعا دارد. میماند حق دفتر. نخواستید هم ندهید، خدای ما هم بزرگ است.

مالیات را میدانم دولا پهنا حساب میكند، یا حقالتحریر را. اغلب هم صفحاتی را در دفتر سفید میگذارد، تا اگر روزی روزگاری به معاملهای برخورد كه باید قبل از مرگ كسی ثبت شدهباشد، یا كسی بخواهد وكالتنامهای قبل از سفری بدهد، آنجاها بنویسد. اینجاهاست كه صنار سهشاهی نصیب ما هم میشود. سر ماه هم نگاه میكند كه یكی دو صفحه بیشتر سفید نماند. یكی دو روز صفحات سفید مانده را پر میكنیم. درآمد اصلیاش بیشتر از همین راههاست. در تنظیم وكالتنامه یا گرفتن انحصار وراثت و تقسیم ارث و راضیكردن وراث به سهمالارث استاد است. خطم را كه دید، گفت: معلوم بود كه افتضاح است، اما بهتر از آن سید جد بهكمرزده است كه حالا رفته منشی آن هپل و هپو شده.

به اتابكی نگاهی كرد: همین دفتری كه سر چهارسوق است. اسم سردفترش چی بود؟ هنوز كه هنوز است سند را با صاد مینویسد.

اتابكی گفت: حالا چهكار كند؟

ـ مشغول شود، تا ببینیم چه میشود. روزی ما كه دست خودمان نیست.

ـ فقط دو ماه، استاد.

ـ دو ماه چی؟

اتابكی به دنبالش راه افتاد. از آن اتاق صدای پچپچشان میآمد. یادم نمیآید كه بعد از سه ماه حتی حقوقی دادهباشد. حتی حالا هم آخر هر ماه باز میگوید: همین چند روز پیش مگر بهت ندادم؟

با مشتریها هم همینطورهاست. اگر از پیش پولی گرفتهباشد، تا نگویند، روآور نمیشود. میگوید: به بنده دادید؟ مطمئناید؟

دوشنبهها هم، وقتی میروم بالا كه دخترتان آمده، نه انگار كه از دیروز منتظر بوده. غروب یكشنبه میرود اصلاح و صبح دوشنبه، اول وقت، میآید. معلوم است كه حمام كرده و پیراهن تمیز پوشیده. گاهی حتی كراوات میزند. جلیقـﮥ‏ نو میپوشد. بند ساعت جیبیاش را از جادگمهای جلیقه میآویزد، و دم به ساعت هم به ساعتش نگاه میكند. وقتی هم میرود به اتاق خلبان، به میرزا میسپارد كه تا ساعت چهار در را برای احدی باز نكند.

میرزاحبیب میپرسد: حتی اگر ملیحهخانم باشد؟

ـ ملیحهخانم دیگر كی باشند؟

ـ دخترتان، آقا.

ـ دختر من؟ من دخترم كجا بود، مرد؟

وقتی هم سر ساعت دو و نیم میروم بالا كه خبرش كنم كه دخترتان آمده، میگوید: آخر جانم، عزیزم، من دخترم كجا بود؟ این دختر آن سلیطهخانم است. آمده جان من پیرمرد را بگیرد.

میگفتم: توی حیاط است. میخواست بیاید بالا، با پسرش.

ـ با پسرش؟ مگر پسر هم دارد؟

بلند میشد، كلاهش را به سر میگذاشت. عصاش را از پشتی صندلی برمیداشت، چرخی میزد. یادش كه میآمد، عصا را به دستم میداد: بگذار سر جاش.

باز میچرخید، دست در جیب جلیقه میكرد، چیزی را آن تو جابهجا میكرد. میگفت: بهش بگو برود توی آن اتاق تا من بیایم.

پرده را كه پس میزدم، میگفت: به حبیب هم بگو پسره را ببرد سر چهارراه، یك بستنی براش بخرد.

پایینتر كه میآمدم، آهسته میگفت: گوشات با من است؟ یكطوری به حبیب بگو كه ملیحهخانم نفهمد.

بعد هم با خودش غر میزد: آخر از جان من چی میخواهند اینها؟

ملیح بلندبالا است و تركه. چادر بدننما سرش میكرد. هنوز هم میكند. حالا دیگر تنها میآید. اول هم سری میزند، میگوید: چطوری، میرزاحسین؟
توی دلش را باز میكند، چشمك میزند، میگوید: برو خبرش كن پول توجیبی مرا بدهد، میخواهم بروم.

با دست اشاره میكنم كه برود سراغ حبیب. با دست خودم كه نمیتوانم كلاه قرمساقی سر خودم بگذارم؟ میگوید: احمقی دیگر. این پیرمرد كه عملش نمیشود. من فقط مال توام، حسینجان.

چه جانی میگوید، انگار یك حبه قند، انگار یك قلپ شربت آبلیمو كه یك عالمه یخ توش ریختهباشند. نه، اینطور نمیشود. از همان ملیحهخانم كه اول شناختم باید بگویم، نه از این كه شب جمعه به شب جمعه منتظر من است. هر دو پام را اول میشوید، خشك میكند. اینها را نوشتهام. وقتی هم میخواهم، یا دست بهش میزنم، می گوید: «چته، هولی؟» اول هم باید شاممان را بخوریم. بعد هم كه چراغ را خاموش میكند و آن لامپ كوچك قرمز را روشن میكند، تازه كرممالیاش شروع میشود، لخت. دست هم نمیگذارد بهش بزنم. میگوید: دست خر كوتاه!

از اول باید شروع كنم، گرچه میدانم نمیشود. سعی باید بكنم. اولین بار كی بود كه تنها آمد؟ یكی دو سال انگار با سلیطهخانم میآمد. دختر خانمی بود. وقتی سلیطه میرفت بالا، میرفت لب حوض و آب به ماهیها میپاشید. یا با آبپاش میرزا به گلها آب میداد. یك روز هم كه هوا سرد بود و حوض یخبسته بود آمد بالا، گفت: اجازه میدهید؟

رفت جلو بخاری. چادرش افتادهبود روی شانههاش. داشت دستهاش را روی بخاری گرم میكرد. من داشتم نمیدانم چهكار میكردم كه مثل حالا سرم پایین بود. گفت: یعنی من اینقدر زشتم كه حتی نمیشود نگاهم كرد؟

گفتم: اختیار دارید.

گفت: پس چرا نگاهم نمیكنی؟

حرفی نزدم. گفت: آهان، فكر میكنی من دختر آقام، برای همین میترسی.

نگاهش كردم. چادرش پس رفتهبود، و داشت بر گردی شكم برآمدهاش دست میكشید. گفت: میبینی كه بچه نیستم.

سبزه بود، میدانستم. بارها از همینجا كه حالا نشستهام، دیدهبودمش. آن روز لكی روی بینیاش افتادهبود. آمد جلو با شكم برآمده، گفت: دستت را بگذار اینجا، ببین چطور تكان میخورد.

گفتم: پس شوهر كردی؟ به كی، كِی؟

خندید، با آن دندانهای ریز و سفید كه حالا از دود سیگار زرد شده. نه، نباید چرخ بزنم. گفت: مگر خرم كه آقا بالاسر برای خودم جور كنم؟ اینام تقصیر مامان سلطنت بود.

مكث كرد، بعد جلو چادرش را انداخت روی شكمش، گفت: نه، راستش تقصیر خودم شد، خودم خواستم؛ فكر میكردم دوستم دارد و پاش میایستد. وقتی فهمید، افتاد به التماس كه زن دارم و دو تا بچه.

از زبانم دررفت: نامرد!

ـ چرا نامرد؟ خودم خواستم، خودمام بزرگش میكنم.

باز جلو چادرش را پس زد، گفت: حالا میخواهی دست بهش بگذاری ببینی چطور تكان میخورد؟

به حیاط نگاه كردم. میرزاحبیب روی سكوی آبدارخانهاش نشستهبود و سیگار میكشید. نگاهمان نمیكرد. میدانستم كه گوش میدهد.

گفتم: حالا یعنی باباش ...

یادم نیست چی گفتم. خیال ندارم از خودم بسازم، گرچه میدانم هست، همـﮥ‏ آن لحظات در لوح هست، مقدر كردهاست همه را. بعید هم نیست كه مقدر كردهباشند كه من عرش و لوح را باز بسازم. میسازم. ملیح گفت: ارواح باباش، مامان سُلی نگذاشت قسر دربرود. مجبورش كرد اینها را بسلفد.

دست زیر اشرفی گردنبندش كردهبود و نشانم میداد. باز گفت: اینها را هم خودش داد، مامان نمیداند، گفتهام خودم از پول خودم خریدهام. پیش خودت بماند، هنوز هم میبینمش.

به هر مچش چهار تا النگو طلا بود. رفت و نشست روی نیمكت. چادرش را دورش گرفتهبود. هنوز روی شانههاش بود. خرمن موهای سیاهش را دسته كرد و انداخت جلوش. گفتم: مباركت باشد!

گفت: سلامت باشی!

لبخند میزد، و به نوك زبان لب بالاش را تر میكرد، گفت: نكند این حرفها را به حبیب بزنی، یا به آقا؟

گفتم: نه، خیالت راحت باشد.

ـ هفتهای یك روز میآید پیشم. وقتی مامان سلی خواب است. با سنگ میزند به شیشـﮥ‏ اتاقم تا بروم ببینم مامان خواب است یا نه. چراغ را كه روشن میكنم خودش دیگر میفهمد. كلید دارد.

گفتم: چرا بهش نمیگویی عقدت كند؟

ـ عقدم كند؟ مگر جانم را از سر راه جستهام. حالا كه هیچكاره است، همهاش میگوید: «با این شكم چطور میتوانی برقصی؟» میگویم: «تو خرجم را بده، من هم مینشینم توی خانه.»

ـ مگر میرقصی؟

ـ چهجورم. با این شكم پر بیشتر هم سوكسه پیدا كردهام.

گمانم بلند شدهبود كه برقصد كه صدای سلیطهخانم آمد: ملیحجون، بیا بالا مامان، به آقا سلام كن، میخواهیم برویم.

همیشه همینطورها بود. میرفت بالا كه مثلاً سلام كند. اولش هم گاهی البته به من هم سر میزد. مدنی اگر بود، مینشستند به لیچار بافتن. میرفتم بیرون كه یعنی میخواهم به آبدارخانـﮥ‏ حبیب سر بزنم. كركر خندهشان تا آن طرف حیاط هم میآمد. تا مدتی مدنی دوشنبهها پیداش میشد. آقا هم فهمیدهبود. پشت سرش لغز میخواند: خوشم باشد. پس بفرمایند ما اینجا نجیبخانه باز كردهایم.

گاهی حتی جلو مدنی میگفت: چطور است بگویم ملیح هر روز بیاید، تا شما را هم زیارت كنیم؟

مدنی باز چند تار مو را از جلو چشم چپش پس میزد، میگفت: این حرفها چیه؟ ملیحجون جای بچـﮥ‏ من است.

بعد دیگر پیداش نشد. ملیح آنجا، روی نیمكت نشستهبود، و مدام برمیگشت به حیاط نگاه میكرد. میگفتم: چی شده، منتظر كسی هستی؟

میگفت: تو چهكار به من داری؟ كارت را بكن.

بعد هم میرفت توی حیاط. اول اگر برگی، چیزی روی آب حوض بود، با یك تكهچوب جلو میكشید، دستهشان میكرد. سری هم به گلها میزد. برگهای زرد یا خشك شمعدانیها را میكند، یا تكهچوبی پای ساقـﮥ ‏میمون كه خم شدهبود، فرو میكرد. آخرش هم فواره را باز میكرد، بعد هم كفش و جورابش را میكند و مینشست لب حوض و دو پا بر پاشویه مدام آب میپاشید به ماهیها. اگر هم سر ساعت دو و نیم میرفتم كه به آقا خبر بدهم كه ملیح آمده، یكی دو مشت هم به من میپاشید.

آقا میگفت: ملیح كیه؟

میگفتم: دختر سلطنت خانم.

ـ حالا سلطنت برای ما خانم شده؟

لباسپوشیده نشستهبود، و با خاكستر منقلش بازیبازی میكرد. حتماً از شیشه دیدهبود كه خیلی وقت است كه آمده. میگفتم: اجازه میدهید بیاید بالا خدمتتان؟

ـ كه چی؟ نه، لازم نكرده. برود توی مهمانخانه، خودم میآیم.

زمستانها از صبح حبیب بخاری آن اتاق را هم روشن میكرد. تنها اثاث اتاق چند تكه قالی كهنه است و هفت هشت صندلی استیل و یك كاناپه، و یكی دو عسلی. ملیح به در اتاق نرسیده، چادرش را برمیداشت، در را باز میكرد و میرفت روی كاناپـﮥ‏ كنار بخاری مینشست. بعد انگار كه یادش آمدهباشد، میآمد، در را میبست و پردهها را هم كیپ میكشید. اگر هم با بچهاش میآمد، میدادش دست میرزاحبیب كه ببردش توی كوچه یك چیزی براش بگیرد. وقتی هم آقا میآمد پایین، میسپرد به میرزا كه مواظبش باشد توی حوض نیفتد.

اما آقا همیشه همینطورها میآید، بدون عصا و شق و رق، پا به حیاط میگذارد. سرفه هم نمیكند. میرود سراغ میرزا، میگوید: ببینم، حبیب، چقدر پول پیشت هست؟

از تنخواه چیزی میگیرد، توی جیب جلیقهاش میگذارد، بعد هم یكراست میرود به همان اتاق. در را هم پشت سرش میبندد.

حبیب میگفت: تا بود آن سلیطه تیغش میزد، حالا نوبت این است.

حالا دیگر میگوید: ما، راستش، فقط وقتی میرویم خلا، یادش میافتیم. این آقا، ماشاءالله، هنوز هم ولكن نیست. زنش هست، آن سلیطهخانم هم بگیر ماهی یك بار. اینهم از این یكی. خدا خودش قوت بدهد.

یك ساعتی آن تو میماندند. هنوز هم میمانند. میگوید: خر نشو، فقط نشانش میدهم. صد دفعه بگویم؟ هر دفعه هم یك جا. اگر هم بخواهد دستدرازی كند، میزنم روی دستش.

با من هم كه هست، میگوید: دست خر كوتاه!

اول هم چراغ خواب را روشن میكند، بعد تمام تنش را كرم میمالد. میگوید: هر شب میمالم. باید خوب خوردش برود. و گرنه پوستم چروك میشود.

گاهی حتی صداشان را برای هم بلند میكردند. بعد صدای ریزریز خندﮤ ملیح میآمد. میرزاحبیب در محضر را تا سر چهار باز نمیكرد. حتی اگر در را از پاشنه درمیآوردند، از آبدارخانهاش تكان نمیخورد. آشنا هم بود، بود. اول هم آقا میآمد، سرفهكنان. بازمیرفت بالا. ملیح اگر پسرش را آوردهبود، میبردش دستبهآب. زوركی هم شده میبردش. یا خودش میرفت. میگوید: آب كه باید به سر و صورتم بزنم؟ سرم را پس كجا شانه كنم؟

میرزاحبیب میگفت: والله، خوب است. من كه ده سال بیشتر است پشت به ضعیفه میخوابم.

میگوید: این معجون كه دیگر برای آدم حال باقی نمیگذارد.

یاد گرفته لفظ قلم حرف بزند، انگار نسخهبدل آقا. هنوز هم صبح، اول وقت، میكشد. خودش كلید دارد. از سر شب یكی دو تا زغال جكسون زیر خل میگذارد، تا صبح كه میآید نخواهد آتش روشن كند. شبها، قبل از اینكه برود، میكشد. آقا میگوید: سادهای، والله. من ده دفعه بیشتر مچش را گرفتهام. ظهرها هم میكشد. مطمئنم.

سلطنت اوائل ماه پیداش میشد. حالا مدتی است نمیآید. ملیح میگوید: واریس دارد، آقا خودش میرود سراغش. بعضی وقتها هم یك چیزی میدهد به میرزاحبیب ببرد در خانه بهش بدهد.

چاق بود و كوتاه. به حیاط نرسیده، چادرش را برمیداشت، و یكی دو مشت آب به صورتش میزد و با پتـﮥ‏ چادرش خشك میكرد. تا میرزا میرفت آقا را خبر كند، همینجا، جلو من، بزك میكرد. سایـﮥ‏ چشم هم میكشید. میگفت: چه كنم، حسینجان؟ متاع ما همین است كه میبینی.

قر هم میداد و میخواند: متاع كفر و دین بیمشتری نیست ...

بعد هم پیله میكرد به من كه: تو لب تر كن، بقیهاش با من. دختر هم توی دست و بالم هست، بكر و باكره.

وای به وقتی كه آقا نبودش. میگفت: بهش بگو، من فردا، همینوقت اینجام. كاری نكند كه باز توی خیابان یخـﮥ‏ كتش را جر بدهم.

فرداش هم، اول وقت، پیداش میشد. میرزا میگفت: ماشیناش را میگذارد دو كوچه بالاتر، تا آقا فكر كند نیامده.

اگر هم میرزا دیر میكرد، میرفت توی درگاهی و داد میزد: مگه رفتی عروس بیاری، مرد؟

به من میگفت: كرم از خود درخت است. من این سید جدبهكمرزده را میشناسم.

آقا هنوز اول ماه نشده، تا صدای زنگ در بلند میشود، چهاردستوپا تا پنجر‏ﮤ‏ مشرف به حیاط میرود، از كنار پرده نگاه میكند، اگر خودش باشد، میگوید: تو برو پایین، حسینجان، یكطوری سرش را گرم كن، تا من حاضر بشوم. اصلاً بگو مریض است، همین امروز دكتر آوردیم بالا سرش.

سلطنت میگوید: برو حبیب، بهش بگو عزرائیل آمده جانت را بگیرد.

بالاخره، وقتی آقا اذن ورود میداد، سلطنتخانم اول كل میكشید، بعد بشكن میزد و میخواند:

ـ گل درآمد از حموم
ـ سنبل در آمد از حموم
ـ شازدهداماد را بگو
ـ عروس درآمد از حموم

بعد هم چرخ و نیمچرخی میزد، سر و دستی میافشاند، چشم و ابرویی میآمد و میرفت بالا. تا مدتی هم صدای جر و منجرشان میآمد، بعد فقط صدای غشغشان سلطنت بود و هیسهیس آقا.

میرزاحبیب میگفت: حالا است كه خرش كند و جیب و بغلاش را خالی كند.

دیگر نمیآید. مدتی است. گفتم. عموحسین هم كشیدهبود. كوكبش حالا آنجاست. توی تیمارستان انتهای خیابان كاوه، طرف راست. یادم باشد سری بهش بزنم. لازم است. عمهبزرگه رفتهبود تا از درز در یا سوراخ كلیدی، جایی نگاهش كند. اینها را گفتهام. از عموحسین، اما، باید باز هم بگویم، البته بعد كه گفتم از حسنمان چی كشیدم، از بس كون نشیمن نداشت. هنوز هم ندارد. سربازی رفتهبود، البته افسر بود. افتادهبود به كرمانشاه. وقتی برای مرخصی آمد، فهمید، گفت: هنوز هم دست برنداشتی؟ مگر نمیبینی آبستن است.

من دیگر باش كاری نداشتم. خودش ولكن نبود. سنگین میآمد و از پلههای آنطرف مهتابی میرفت پایین، آفتابه بهدست. داداشحسنمان فقط دو شب ماند. مادر اول استكان را زیر شیر سماور میگرفت و توی جام زیر سماور خالی میكرد و یك چای دیگر براش میریخت. میگفت: خوب، تعریف كن، مادر.

از راهپلههای اینطرف میرفتم پایین. اقدس و پری هنوز توی دستدانی بودند. در را میبستند. چفت و ریزهای نداشت. یكیشان پشت به در مینشست. بایست هل میدادم تا باز میشد. از درز میان دو لنگـﮥ‏ در داد میزدم: هنوز كه بازی میكنید، جونَمرگشدهها.


میرفتم به طرف دالان. عروسعمه بانو توی دالان روی پلهها نشستهبود. باز كتاب میخواند. جزوه بود، شمار‏ﮤ‏ بیست و چهارم نمیدانم بینوایان. گفتم: منتظر آقاتان هستید؟
ـ تا چشم تو درآد!

بعد میرفتم مستراح. میدانستم كه او هم مستراح را بهانه كردهاست. ملیح حالا میگوید: احمقجون، چرا نمیفهمی؟ با تو آبش را میخورده، با شوهرش دونهشو. وگرنه، چرا دم آمدن یارو یاد تو میافتاده؟

اول صدای بستن در میآمد، بعد صدای كلون. گفت: بیآفتابه رفتی آن تو؟

پشت در منتظر بودم. آمدم بیرون. تاریك بود، میدانستم پشت پیچ دالان میایستد، پشت به دیوار. فقط میخواستم بدانم وقتی بچه چهارماهه است یا مثلاً پنج ماهه، شكم چه شكلی میشود. نمیگذاشت. گفتم: فقط دست میكشم.

اول چادرش را پس زدم. دامن بلوزش را به دو دست گرفتهبود. از روی بلوز هم میشد فهمید كه گرم است و گرد، انگار توپ، اما نرم. گفتم: پس اجازه بده گوش بدهم.

گفت: اگر اینقدر دوست داری، چرا زن نمیگیری؟

نفسنفس میزدم. دهانم را گرفتهبود. فقط میگفتم: خواهش میكنم.

نمیگذاشت دگمههای بلوزش را باز كنم. از روی پارچه دست میكشیدم. سینههاش همانطور بود كه بود. رگ نكردهبود. نمیشد دید كه نوكشان مثلاً قهوهای سوخته است.

ملیح میگوید: خوب، عقدم كن، تا خودم یك كاكلزری برات بزایم مثل دستـﮥ‏ گل. هر شب هم میگذارم هرجا را بخواهی نگاه كنی.

میگویم: نمیشود، حسنمان آن توست، تازه من كه میدانی ...

از همزادم نمیتوانم بگویم، از اینها كه مینویسم و از صندوق سبزی كه میراث عموحسین است.

همهجاش را بو میكردم. از پشت گوشها شروع میكردم تا میرسیدم به خط میان سینهها و بعد كه میرسیدم به چال كوچك اما برجستـﮥ‏ ناف، گوشهام را میگرفت و بالا میكشیدم تا فقط ببوسمش. شاید هم حق با ملیح باشد. میگوید: مگر نمیگویی تا میرسیده درازش میكرده؟ خوب، او هم تو را میخواسته كه حاضرش كنی. گفتم كه. آبش را با تو میخورده، دونهاش را با شوهرش.

از توی حیاط كه صدای كشكش كفش آمد، رفتم توی مستراح. عمهبزرگه دیگر نمیتوانست از جاش تكان بخورد. پاهاش باد آوردهبود. دست بالاش گاهی كونخیزه میآمد تا لب ایوان. میگفت: بیا عمهجون، این نونخردهها را بریز برای این زبانبستهها.

حالا نیستش. پدر را هم كنارش خاك كردیم. مادر هم آنجا، كنار قبر پدر، قبر خریدهاست. حتماً باز میرود بر سر قبر مادرش و رود میزند. حتماً رود میزده: بلند شو، ببین چه میكشم. حالا دیگر از دست بچههاش میكشم. از دست این حسین، والله مادر، روزگار ندارم. تازه شاشاش كف كرده، از دیوار مردم میرود بالا.

حالا دیگر چه میگوید؟ بگوید. به او هم میرسم، گرچه میبینماش كه نشستهاست كنار سماورش و چای میریزد، با موی خاكستری و آنهمه تارهای سفید. بمان، مادر! آنوقت هر روز جمعه، صبح اول وقت، میرود تختهپولاد سر قبر مادرش و خالهشازده و حاجی تا بعد بیاید سر قبر عمه و پدر. آخرش هم شیشـﮥ‏ گلابش را از كیسهاش درمیآورد و توی دهانـﮥ‏ سرد و سایهگرفتـﮥ‏ قبر خودش خالی میكند و برای خودش، گور خالی خودش، حمد و قلهوالله میخواند. میگوید: پس كی نوبت من است كه بیایم اینجا راحت بخوابم؟

آمد دفتر، گفت: برو ببین این برادرت توی آن ده زندهاست یا مرده.

دی ماه 38 بود، گمانم. یك سالی بیشتر نبود كه توی دفتر كار میكردم. تازه هم همین پستو را كردهبودم اتاق خوابم. آقا گفت: شبها اینجا بخوابی كه چی؟

گفتم: میخواهم دیپلم ادبی بگیرم. بعد هم شبانه بروم دانشكده.

ـ خوب، این را میدانستم. تا بگویی چی، سرت تو كتاب است. من كه بخیل نیستم. اما این چه ربطی به این پستو دارد؟ معجزه كه نمیتواند بكند.

میدانستم میخواهد منتش را سرم بگذارد. گفتم: عوضاش یكی شبها اینجاست. راه من هم دور است، چند تا تاكسی باید سوار بشوم تا صبح زود برسم.

ـ یعنی به خاطر كار دفتر است كه میخواهی شبها اینجا بمانی؟

گفتم: به كارها بهتر میتوانم برسم. به درسم هم میرسم.

ـ حالا شد، هم به نفع توست، هم به نفع من، یعنی به نفع دفتر. خوب، باشد، سربهسر میشویم.

آخر هفتهها میرفتم خانـﮥ‏ مادر. توی فروغی خانهای اجاره كردهبودند. من هم كمك میكردم. حسنمان هم چیزی میداد، معلم شدهبود. پدر هم گاهی كاری میكرد. میگذراندند. اواسط دی ماه بود ــ گفتم ــ كه مادر آمد اینجا، گفت: برو ببین این برادرت نمردهباشد. دو ماه است كه هیچ خبری ازش نیست.

گفتم: پول كه نمیخواهید؟

ـ البته كه میخواهم. دستم خالی است. هر روز هم باید بروم بازار، اختر سیسمونی میخواهد.

نگاهم كرد، موهاش را بستهبود، چند تاری روی شقیقهها فقط سفید بود. تقصیر حسنمان بود كه موهاش یكدفعه سفید شد. گفت: چه كنم مادر كه دستم تنگ است؟ شرمندهام. ولی همهاش هم این نیست. مادرم، دلم هزار راه میرود. حسن كه میدانی شر و شور دارد. میترسم كاری دست خودش بدهد. برو ببین طوریش نشدهباشد.

چهارشنبـﮥ‏ هفتـﮥ‏ بعدش راه افتادم. آقا كلی منت سرم گذاشت تا اجازه داد. تا كوهپایه شصت هفتاد كیلومتری بیشتر راه نبود، اما جاده هنوز آسفالت نبود. حالا انگار جاد‏ﮤ‏ نظامی كشیدهاند. تا كوهپایه مینیبوس داشت. از میدانكهنه سوار شدم. میدانستم كه صبح پنجشنبه هم درس دارد. راستش اضافهكاری گرفتهبود. دیپلمه بود، اما چون دیپلمش ریاضی بود، دبیرستان هم درس میداد. عصر رسیدم. دبستان و دبیرستان همان بر جاده بود. نوساز بودند. یك آسیای بادیطوری هم آنطرف حیاط دبستان بود. میچرخید. بعد حسنمان گفت كه اصل چهار درست كرده كه مثلاً از چاه آب بكشند. مسخره میكرد. هرچه بد و رد بود بست به ناف همین امپریالیسم امریكا. ژاندارمری و یك قهوهخانه هم همان سمت جاده بود، و اینطرف ده بود، یا بهتر، مركز بخش كوهپایه.

در حیاط دبستان و دبیرستان بسته بود. و آن دور و بر هیچكس نبود. برگشتم و از قهوهخانهچی سراغ خانـﮥ‏ حسنمان را گرفتم. نمیشناخت. بعد گفت: بهتر است بروید توی ده بپرسید. اغلب اهالی میدانند. از بس فضولاند.

بالاخره، پسربچهای كتاب به دست را دیدم. حسنمان را میشناخت، اما نمیدانست درست كجا مینشیند.

بعد گفت: آقای مدیر حتماً میدانند. من تا همین حالا خانهشان بودم. حوضشان را آب میكردم.

اسمش مجتبی بود، كلاس ششم بود، درسش هم «ای، بد نیست». با امسال دوسال است كه توی ششم بوده. عصرها میرفت خانـﮥ‏ آقای كوهرنگی، اگر كاری بود، میكرد. گفت: نه، مدیر نیست. اینجا ما به همـﮥ‏ معلمها میگوییم آقامدیر.

مدتی در زدیم تا بالاخره صداش آمد: كیه؟

مجتبی گفت: منام آقامدیر، یك آقایی از شهر آمده، دنبال خانـﮥ‏ آقامدیرها میگردد.

ـ داشتم حمام میكردم، یك دقیقه صبر كنید تا لباسم را عوض كنم.

در را كه باز كرد هنوز حولهای بر سر داشت. سلام و علیكی كردیم و دست دادیم. دستم را همچنان در دستش میفشرد. سی و چند سالی داشت، با صورتی اسبی و سبیلی قیطانی بالای لب. به مجتبی گفت: كوری، نمیبینی چمدان دستشان است؟

گفتم: سنگین نیست.

ـ مهم نیست. باید شعورش میرسید اینهمه راه از دستتان میگرفت. با این شعور تازه نمره هم میخواهد.

دست من را محكم گرفتهبود، و حرف میزد. گفت: دوازده سال است كه توی این خرابشده هستم.

با دست دیگرش حوله را به سر و صورتش میكشید. گفت: راستش داشتم غسل میكردم. وسواسیام. همه این را میدانند.

دیگر گوش نمیدادم. كف دستم عرق كردهبود. بالاخره دستم را كشیدم، به كمك دست چپ انگشتهاش را باز كردم و دستم را درآوردم. احساس كردم با انگشتهاش نرم بر كف دستم كشید، انگار كه ناز كند. میخندید و نگاهم میكرد، نه چشمدرچشم كه به گونهها نگاه كرد و بعد به گردن و به سینه، همانقدری كه از پولور یخههفت پیدا بود. گفت: اگر معطل نمیشوید اجازه بدهید نمازم را بخوانم. میترسم قضا بشود.

مجتبی چمدان بهدست كنار در حیاط ایستادهبود. چمدان را به سینه گرفتهبود. گفتم: بگذارش زمین.

نشنید، یا نخواست بشنود. به جایی بالای سر من نگاه كرد. حیاط خانه كوچك بود و خاكی با یك حوض چهارگوش خالی و یك دهانه مظهر قنات كه بعدها فهمیدم آبش بهنسبت گرم است و زلال، انگار جویباری گرم كه غلتان میرفت. ماهی هم داشت.

خانه دو اتاق بیشتر نداشت. به در آن یكی قفلی بود. تا آقامدیر بیاید، سعی كردم با مجتبی حرفی بزنم. فقط با بله و نخیر جواب میداد.

ـ پس انگار درست بد است؟

ـ بله.

ـ آقای كوهرنگی معلم همـﮥ‏ درسهاند؟

ـ بله.

ـ هر روز عصر میآیی اینجا كمك آقای مدیر؟

ـ نخیر.

ـ فقط بعضی روزها كه كار دارند؟

ـ نخیر.

ـ نمیفهم، امروز كه اینجا بودی، خودت گفتی حوض را آب كردهای. اما این حوض كه انگار آب ندارد.

فقط به آن دورها نگاه میكرد. پانزدهسالی داشت. دستهاش بزرگ بود و كبرهبسته. اما گونههاش گل انداختهبود و نرمه خطی بر عارض و بالای لبش دمیدهبود. موهاش كوتاه كوتاه بود. پرسیدم: پس حوض را آب نمیكردی؟

ـ نخیر.

ـ كارهای دیگر میكردی، مثلاً جارو؟

ـ نخیر.

ـ برای آقای مدیر خرید كردهبودی؟

ـ نخیر.

ـ اصلاً تو امروز عصر اینجا بودی یا نه؟

چمدان را جابهجا كرد و باز به سینه فشرد. رفتم بر لبـﮥ‏ حوض خالی نشستم و سیگاری روشن كردم. كوهرنگی از توی اتاق داد زد: فایده ندارد، این مجتبی آدمبشو نیست. میآید اینجا درس خصوصی بهش بدهم، تا بلكه امسال قبول بشود، آنوقت میرود میگوید حوض آب میكرده. آخر با آنهمه آب كه دهتا پله پایین هست، حوض به چه دردم میخورد؟ تازه ترك هم دارد، آب توش بند نمیشود. پارسال زمستان یادم رفت آبش را خالی كنم، ترك برداشت.

داشت شالی به گرد سر و گردنش میپیچاند، بعد هم پالتویی روی دوش انداخت و آمد. توی راه برام گفت كه همخانهاش سه روز در هفته درس میدهد، بعد هم میرود شهر. میگفت: من كاری در شهر ندارم. كسی منتظرم نیست. یك مادر داریم كه پیش خواهرمان است. همین و همین. اینجا الحمدلله همهچیز هست.

دست به گرد شانهام انداخت. سنگینیاش را روی من انداختهبود و میآمد. گاهی حتی سرش را نزدیك میآورد و به پچپچه حرفی میزد. گرمای نفسش را روی گردنم احساس میكردم. یادم نیست كه چه میگفت. كوچهها خاكی بود با دیوارهای بلند كاهگلی. پیچ میخوردند. بالاخره، جلو در خانهای نیمهباز ایستاد. چمدان را از مجتبی گرفت. گفت: خوب، حالا دیگر برو خانهتان. جریمههات را یادت نرود بنویسی.

تعارف میكرد كه من اول بروم: هرچه باشد، شما مهمان مااید.

دالان به حیاطی میرسید آجرفرش با حوضی خزهبسته. روبهرو دو اتاق بود تودرتو با یكی یك پنجره و طرف چپ یك اتاق بود، با دری بسته. اینطرف، دیوار به دیوار دالان، اتاقی سهدری بود. كوهرنگی داد زد: صاحبخانهها، مهمان نمیخواهید؟

از پنجرههای روبهرو سه سر پیدا شد. حسنمان نبود. نرسیده به در اتاق روبهرو، هر سه را معرفی كرد: آن كچلخان صفازاده است كه از خر نر هم نمیگذرد. مقرب همخرج داداش جنابعالی است، مدیر دبستان ماست. زن و بچه دارد. ظهر پنجشنبه میگیرد دستش و بهتاخت میرود شهر. آن سبیلو، حضرت زنجانی است كه دست تر نمیشود بهش گذاشت.

به در سمت چپ اشاره كرد: اینجا هم حجر‏ﮤ‏ حجةالاسلاموالمسلمین مساوات است كه تشریف بردهاند شهر.

تا سلام و علیكی بكنم، دو جوان دیگر هم آمدند. از بس بلندقد بودند فكر كردم معلماند. دانشآموز بودند، و آمدهبودند آب حوض را خالی كنند. كوهرنگی رفتهبود توی حیاط و با آنها بلندبلند حرف میزد: بله دیگر، باید هم آقامدیر یادتان برود. خرتان كه از پل گذشت، دیگه حاجی حاجی مكه.

وادارشان كرد كه گلیمی توی ایوان بیندازند. همان لب ایوان نشستهبود و دستور میداد كه چطور سطلها را دست به دست بدهند و نه با گونیپاره كه با سنگ دیوارههای حوض را تمیز كنند.

بالاخره غروب داداشحسنمان پیداش شد. كوهرنگی میگفت: باز هم تشریف بردهبودید با مصطفوی قدم بزنید؟ خدا به خیر بگذراند. من كه، والله، میترسم باش حتی توی حیاط مدرسه راه بروم.

داداشحسن به دانشآموزها گفت: خوب، شستید دیگر، حالا بروید خانههاتان.

صفازاده گفت: باز این بابا پیداش شد.

از پنجره داد زد: هنوز كه كارشان تمام نشده. تازه ظرفهای امروز ظهر هم مانده.

ـ باز نوبت تو شد؟

كه مرا دید. تركه و سیاهسوخته بود با سبیل سیاه پرپشت. كتابی هم توی جیب بارانیاش بود. بغلم كرد، حتی بلندم كرد و نیمدوری گرداندم: تو اینجا چهكار میكنی؟

كوهرنگی گفت: هیچی بابا، آمده یك سری به من بزند، گفتم یك تك پا بیاورمش اینجا، داداشجانش را ببیند تا برگردیم خانـﮥ‏ ما.

صفازاده گفت: حتماً هم اول میبریش قنات را نشانش بدهی كه چه آبی دارد، و چه كیفی دارد كه آدم لخت مادرزاد توش آبتنی كند؟

ـ فقط تا اینجاش یادت مانده؟ راستش را بگو بعدش چی شد؟

حسنمان از پنجر‏ﮤ‏ اتاق به دانشآموزان گفت: یاالله، بجنبید دیگر. ظرفها باشد، خودم میشورم.

شام را هم صفازاده پختهبود. بعد هم غرغركنان رفت كه ظرفها را بشوید.

زنجانی صفحـﮥ‏ شطرنج را وسط اتاق بر زمین گذاشت و مهرههای سیاه را چید. گفت: بازی میكنی؟

گفتم: من خیلی كم بلدم.

كوهرنگی گفت: تو بازی كن، من كمكت میكنم.

حسنمان داشت ورقه تصحیح میكرد، گفت: باز لشبازی درنیاوری.

كیسـﮥ‏ مهرههای سفید را خالی كردم و یكی از مهرهها را برداشتم و یك مهره هم از جلو زنجانی به پشت سر بردم و برگرداندم: كدام را میخواهی؟

حالا كوهرنگی پشت سر من نشستهبود. چانهاش را گذاشت روی شانـﮥ‏ راستم. آهسته گفت: انگار حریفی، عزیز.

سیاه به زنجانی افتاد. سیگاری روشن كرد، گفت: بزرگان سیهمهره بازی كنند.

كوهرنگی دست به دو پهلوی من میكشید. گفت: ما فقیر و فقرا هم فعلاً به همین نقد راضی هستیم.

حسنمان گفت: كوهرنگی شبمان را خراب نكن. این نقد، گفتهباشم، اگر به كلهاش بزند، كار دستت میدهد.

كوهرنگی خندید، و باز جلوتر آمد. به سرانگشت پشت گوشم را ناز میكرد، گفت: فعلاً كه كارش دست ماست.

به من هم گفت: اینها همهشان بخیلاند. قلعه هم خواستی، برو.

زنجانی دود سیگارش را توی صورت كوهرنگی فوت میكرد. تمام سوارهاش را بهقاعده آوردهبود وسط. من یك پیاده جلو بودم. دود سیگار زنجانی مرا هم آزار میداد. وزیر به وزیر كردیم و من فیل سفیدم را قربانی كردم تا راه برای پیاد‏ﮤ‏ روندهام باز شود. كوهرنگی گفت: پیادهات را برو جلو، من هوات را دارم.

صفازاده هم آمدهبود و حالا بالای سر زنجانی ایستادهبود و مرتب تشویقاش میكرد تا پیاد‏ﮤ‏ جلو رخ مرا بزند. زنجانی باز سیگار را توی صورت من و كوهرنگی فوت كرد، گفت: مرگ من بگذار بازی كنیم.

كوهرنگی گفت: تو بازی خودت را بكن، من هم بازی خودم را.

دست به گردن من میكشید: برو جلو نترس. من هوات را دارم.

زنجانی گفت: كاری نكن كه باز درازت كنم.

كوهرنگی گفت: لحاف پر قو، چه به زیر و چه به رو.

دستش را بر پوست شانهام میلغزاند. هنوز هم، از پس اینهمه سال، بوی تنش یادم میآید. باز هم اتفاق افتاده. شاید آن دیگری كه در من است سربرمیآورد. لختم میكند. مثل گربهای كه زیر دست نوازشگری كش و قوس میآید. شاید هم كسی از جنس ملیح ــ حالا كه فكرش را میكنم ــ در من است. برای همین آدم كرخت میشود، میخواهد نبیند یا نفهمد كه ته دلش میخواسته ادامه یابد. كف دستش انگار خیس عرق بود. حسنمان گفت: لشبازی بس است.

بوی تند تنش و نفسنفس گرمش انگار مهی بود كه چشمم را تار میكرد. زنجانی پیادهام را حتماً میزد. اما فقط به این علت نبود كه دستش را گرفتم و پیچاندم. بیشتر از نگاه خیر‏ﮤ‏ زنجانی خجالت میكشیدم. همان لرزشی را احساس كردم كه با دیدن پاهای پدر احساس كردهبودم. چه زوری داشت! بالاخره شانههام را از دو دست كوهرنگی درآوردم. وقتی پاش را گرفتم نزدیك بود سماور را بیندازد. میخندید و باز جایی را ناز میكرد. از شرم یا ترس بود كه زانوهاش را گرفتم و به عقب هلش دادم. میخندید. وقتی بالاخره در سهكنج بالای اتاق گیر افتاد، دیگر نمیخندید. دو مچ پاش را گرفتم و پاهاش را باز كردم و جلو رفتم. میگفت: خجالت بكش، جوان، من جای پدرت هستم.

بازوهام را روی زانوهاش قفل كردم و دست بردم به طرف زیرشلوارش. صورتش سرخ شدهبود و با دو دست بند شلوارش را گرفتهبود. به دستی قلقلكاش دادم و به دست دیگر از زیر تنش زیرشلوارش را پایین كشیدم. همه میخندیدند. صفازاده گفت: بابا، ای والله! عجب خبره است.

میفهمیدم كه دارد توی هوا لگد میاندازد. داداشحسن داد زد: بس كن دیگر!

بالاخره هم مات شدم. كوهرنگی گفت: بفرما، خودت لگد به بختت زدی.

صفازاده گفت: رو را بروم. همین حالا التماسش میكردی.

بعدش هم صفازاده و كوهرنگی بازی كردند. نگاه نكردم. حسنمان باز رفت سراغ ورقههاش. رفتم توی حیاط. چه سكوتی بود. گاهی از جایی صدای پارس سگی بود و باز سكوت بود. كسی بالتویی روی دوشم انداخت. داداشحسن بود. لب ایوان، كنارم نشست. گفت: لطف كردی آمدی.

گفتم: مادر نگرانت بود.

گفت: حالش چطور است؟

ـ بد نیست. دارد سیسمونی اختر را جور میكند.

ـ تو چرا خانه نمیروی؟ اتاق كه خیلی دارند.

توی خیابان فروغی، كوچـﮥ‏ پناهی، خانهای اجاره كردهبودند. یك مادی هم از جلو خانه رد میشد. چهار اتاق داشت. از دو تاش فقط تابستانها میشد استفاده كرد. آن دو تا سرد بودند و لخت. گفتم: شبها فقط میتوانم درس بخوانم. میخواهم دیپلم ادبی بگیرم، بروم دانشگاه. لازم است.

گفت: میخواهی برویم منزل آقای مصطفوی؟ آدم جالبی است .

ـ هرچه تو بگویی.

قبل از اینكه راه بیفتیم، جامان را توی همان اتاق اول انداخت. از توی تاقچه چند كتاب برداشت، گذاشت زیر بغلش. یك چراغ مركبی هم برداشت، روشنش كرد. چوبی هم به دست گرفت. گفت: چند وقت پیش رئیس ناحیه را، صبح كه میرفته حمام، خدمتش رسیدهاند.

بعد هم توی راه از همكارهاش گفت: این كوهرنگی، راستش، اینكاره است. از بچهها سوءاستفاده میكند. همه هم میدانند. بقیهشان هم اگر دستشان برسد، لفت و لیسی میكنند. میدانی، من كه آمدم اینجا، ریاضیات اول و دوم و سوم دبیرستان را برداشتم، چند ساعتی هم اضافهتدریس بهم دادند، املا و انشا و دستور زبان فارسی. سر كلاس دوم دبیرستان اتفاق عجیبی افتاد. انشا داشتند. من یكی یكی صداشان میزدم كه بیایند بخوانند. وقتی درس میپرسم عادت دارم توی كلاس قدم بزنم. یكی را صدا زدم و خودم از میان نیمكت بچهها رفتم تا آخر كلاس. احساس كردم كه همه زیرچشمی نگاهم میكنند. در آخر كلاس هم كه ایستادم دیدم كه بعضیها برگشتهاند نگاهم میكنند. برگشتم به اول كلاس، باز زیرچشمی نگاهم میكردند. هیچكس به جلو نگاه نمیكرد، یا گوش نمیداد. رفتم ردیف آخر، اشاره كردم كه جا باز كنند و همانجا نشستم. باز دیدم نگاهم میكنند. كسی كه من كنارش نشستهبودم جزو بچههای بلندقد كلاس نبود. لاغر بود و سفیدچهره. موهاش هم، به نسبت بقیه، بلند بود. چشمهای درشتی داشت. از گوشـﮥ‏ چشم نگاهم میكرد. وقتی انشای دانشآموزی كه میخواند، تمام شد، گفتم: «اگر كسی نظری دارد، بلند شود بگوید.» هیچكس حرفی نزد. مدام هم برمیگشتند و مرا نگاه میكردند. من نظرم را دادم. كسی گوش نمیداد. من معلمام، میفهمم كه كی گوش میدهند و كی نمیدهند. رفتم جلو، دفتر كلاس را باز كردم كه مثلاً نمرهای براش بگذارم. دیدم نمرهها عجیباند: بیست، بیست، بیست و بعد هم همهاش صفر، و باز یك دو تایی بیست. یكی از بچهها را كه همهاش بیست گرفتهبود، صدا زدم. همه خندیدند. بیصدا، انگار كه پوزخند بزنند. كسی بلند نشد. این بار، هم نام و هم نام خانوادگیاش را بلندتر صدا زدم. كسی بلند نشد. پرسیدم، فرض بگیر، ناصر نصری غایب است؟ یكی گفت: «نه آقای مدیر، هستش.» گفتم: «نصری كی است؟» همان پسرك بلند شد. گفتم: «چرا نمیآیی انشات را بخوانی؟» گفت: «من دفعـﮥ‏ پیش خواندم.» راست میگفت. بیست هم گرفتهبود. گفتم: «حالا بیا برای من هم بخوان.» تتهپتهای كرد كه نفهمیدم. بالاخره آمد. پرت و پلا بود. همان «البته میدانیم كه تحصیل خوب است و تابستان هوا گرم میشود و ما باید به حرف آقای مدیر گوش بدهیم.» یك دهدوازدهی بهش دادم. باز یكی از آنها را صدا زدم كه هی بیست گرفتهبود. درست سر نیمكتی نشستهبود كه مشرف به حیاط بود. این یكی بلندقد بود و سبزه. پسرك وقیح و خوشخندهای بود كه با خط خرچنگ و قورباغهای چند خطی نوشتهبود دربار‏ﮤ‏ نمیدانم كارهایی كه تابستان كردهبود. ده هم حقش نبود. باز هروقت كه راه میافتادم كه بروم آخر كلاس، همه، این بار دیگر علناً، برمیگشتند و نگاهم میكردند. یكی دو تا را هم كه صفر گرفتهبودند صدا زدم. بعضیهاشان بد نبودند. گیج شدهبودم. ساعت بعد كه رفتم سر كلاسشان، گمانم املا داشتند. املا گفتم، بعد گفتم همـﮥ‏ دفترها را جمع كردند. رسمم هم این است كه چند تایی را تصحیح كنم و به هركس كه از هیجده بالاتر گرفته چند املا بدهم تا تصحیح كند. ضمناً املای هركس را كه تصحیح میكنم صداش میزنم كه بیاید كنار دستم تا غلطهاش را توضیح بدهم. نوبت همان جوانك وقیح كه شد، دیدم صورتش را آورده جلو، درست كنار صورت من. گفتم: «درست بایست، پسر!» خندید و گفت: «چشم آقامدیر، هرچه شما بفرمایید.» باز كه خواستم كلمهای را براش توضیح بدهم صورتش را آورد جلو، گونهاش درست كنار صورت من بود. به عقب هلش دادم. عشوه میآمد. گفت: «من كه كاری نكردم.» و باز صورتش را آورد جلو. بلند شدم و با پشت دست زدم توی صورتش. داد زدم: «تو مردی، مثلاً؟» از كلاس هم بیرونش كردم.

رئیس ناحیه زنگ تفریح با داداشحسن حرف میزند. توصیه هم میكند كه زیاد سخت نگیرد. میگفت: بعد فهمیدم كه معلم قبلیشان اینكاره بوده. ظاهراً میرفته آخر كلاس با بچهها حال میكرده. توی دبستان هم كارش همین بوده. با فلانشان بازی میكرده. بالاخره هم یكی از بچهها لوش میدهد و پدر طرف هم آمده و جلو معلمها گذاشته توی گوش طرف.

گفت: تازه، محلیها، اغلب خودشان اینكارهاند. شنیدم كه توی ششم ابتدایی یكی از بچهها گفته: «من همـﮥ‏ بچههای كلاس را بعله.» صداش زدم كه باش حرف بزنم. دوازده سیزدهسالش بیشتر نبود. پسربچه بود، اما وقتی آمد دفتر، باور كن لرزیدم. سردم شد. چطور بگویم؟ صورت عجیبی داشت. با بینی عقابی و نوكتیز. رنگ بشرهاش هم زرد بود، انگار بگیر زعفران. لبادهای هم پوشیدهبود، بلند تا روی قوزك پا. انگار مردی را از چند قرن پیش احضار كردهباشند، كه حالا به قد و هیكل بچهای مردنی جلو تو باشد. وقتی حرف میزد، سرش را زیر میانداخت و تو دماغی حرف میزد. صداش تیز بود، گوش آدم را خراش میداد. گفتم: «تو گفتهای با همـﮥ‏ بچههای كلاس بعله؟» گفت: «دروغ میگویند، آقای مدیر.» گفتم: «من كه میدانی معلمتان نیستم. كاری هم به كارت ندارم. فقط خواستم ببینم راسته؟» باز حاشا كرد. تهدیدش كردم. بالاخره مُقُر آمد كه: «بعله، آقای مدیر.» پرسیدم: «آخر چطوری؟» گفت: «بعضیهاشان آسان بود. یك چیزی بهشان میدادم. بعضیها خودنویس یا قلمشان گم میشد. خودم برمیداشتم، اما میگفتم من میدانم كی برداشته. قول میدادم براشان پیدا كنم. یك طوری راضیشان میكردم. با چند نفر هم خودم اول حاضر میشدم. بعد اگر میخواستند كلك بزنند، میگفتم: میروم به آقای مدیر شكایت میكنم. به بابام هم میگویم كه گولم زدی.»

حسنمان میگفت: با آن قد و آن جثـﮥ‏ كوچكش صدای عجیبی داشت، انگار بگیر كه آن صدای تیز و تو دماغی اول توی كوه انعكاس پیدا كند و بعد به گوش آدم برسد.

كوچهها تاریك بود و خلوت. خانـﮥ‏ مصطفوی كنار دیوار قلعه بود. فقط قسمتی از دیوار ماندهبود. بلند بود و تاریك و اینطرفش، درست جلو در خانـﮥ‏ مصطفوی، خم داشت و میرسید به دروازهای كه فقط یك ستونش ماندهبود.

در خانـﮥ‏ مصطفوی باز بود. كف حیاط خاكی بود و یك دهانـﮥ‏ قنات داشت كنار باغچهای كه فقط یك درخت گردو توش بود. یك اتاق هم بیشتر نداشت. حسنمان گفت: توی اینهمه همكار، فقط این بابا آدم حسابی است. سهشنبه تا پنجشنبه كلاس دارد. معلم ورزش است. چند سال، نمیدانم شاید ده سال پیش، قهرمان بوكس بوده. ظهر پنجشنبه هم میرود شهر تا هفتـﮥ‏ بعد. مقرب هم بد نیست. سرش به كار خودش است. ناظم دبستان است. درس هم میدهد، برای اضافهكاری.

اتاق مصطفوی لخت بود. فقط یك تشك توش بود كه سهكنج اتاق روی زمین پهن بود. یك صندلی هم داشت و یك عسلی. دورتادور اتاق هم تاقچه بود كه پر بود از كتاب. یك چراغ خوراكپزی هم داشت و یك چراغ گردسوز كه گذاشتهبود روی عسلی. وقتی در را باز كردیم، همان بالا، پشت به لحاف و بالش، روی تشكش نشستهبود. عینك داشت و بینیاش پخ بود. نیمخیز شد، گفت: بفرمایید.

حسنمان تعارف كرد كه روی صندلی بنشینم. مصطفوی گفت: چای خواستید، بریزید.

كتری سیاهشد‏ﮤ‏ بزرگی روی چراغ خوراكپزیاش بود و یك قوری هم روی دهانهاش. فقط دو استكان داشت و یك سینی. خودش از بطری كنار دستش، كه بعد فهمیدم قزوینكا بوده، توی استكان شستیاش ریخت. گفت: به سلامتی!

انگار چیزی مینوشت. گفت: معذرت میخواهم. همین حالا تمام میشود.


حسنمان داشت كتابها را دید میزد. چند تایی انتخاب كرد. روی یك تكهكاغذ كه به دیوار بود نام كتابهایی را خط زد، و اینها را كه برداشتهبود، نوشت. از همان اول هم كرم كتاب بود. دبیرستان ادب كه بودیم، ظهر پنجشنبه ناهار نمیخورد و پول ناهار را میداد پای كتاب، جزوههای بینوایان. بعد هم فرستادشان برای ناشر. وقتی كتاب جلدشده برگشت، روش شمار‏ﮤ‏ یك را نوشت و گذاشت توی تاقچه. من هم خواندمش. میرفتم توی دستدانی پایین و میخواندم. اگر میفهمید نمیگذاشت. میگفت: تو برو سراغ آن عروسعمـﮥ‏ عزیزت. او هم دارد.
خودش نماز میخواند به فارسی. حالا دیگر نمیخواند.

مصطفوی كارش كه تمام شد، عینكش را توی جیب پیراهن گذاشت. استكانش را هم توی سینی گذاشت و ریخت. قرمز بود. تا آن روز نخوردهبودم. حالا هم گاهی. با همین مصطفوی بود كه اولین بار رفتم خانـﮥ‏ ملیح. این واقعه باشد تا بعد. خیلی قبل هم، یادم باشد بنویسم، وقتی شنیدم، درست 24 فروردین 1340، یوری گاگارین علیهماعلیه فقط یك روز پیش با وستوك یكش زمین را دور زده گریه كردم، چون مطمئن شدم كه دیگر افلاكی نیست. حتی خواستم خودكشی كنم. نكردم. برای همین باید بنویسم تا باشند، دوباره برافرازمشان، پوسته در پوسته.

هر سه استكان را پر كرد، گفت: خوب، حالا آمدیم سر دو برادران.

حسنمان برداشت و به من نگاه كرد. گفتم: تا حالا نخوردهام.

مصطفوی گفت: حالا چی؟

ـ اگر باشد، چای میخورم.

گفت: پس جور تو را من میكشم.

هر دو استكان را لاجرعه سركشید و بیآنكه بشویدشان توی یكی از آنها چای ریخت. گفت: ولی یادت باشد، یك روز میخوری. این كار توی خون ماست، ما ایرانیها.


چای را جرعهجرعه میخوردم، مزهاش فرقی نكردهبود. تازه، چایاش جوشیدهبود. آنها داشتند با هم حرف میزدند. مصطفوی اول كتابهای انتخابی حسنمان را، یكی یكی، نگاه كرد. یكیش، یادم است، زنبق دره بود. خواندهام، بعدها خواندم. بعد هم راجع به دنكیشوت حرف زدند. حتی تكهای را خواندند. مصطفوی میگفت: متأسفانه توی این مملكت گل و بلبل اغلب همان جلد اول را خواندهاند. همهاش از جنگ با آسیا حرف میزنند. اما من فكر میكنم جلد دوم معركهتر است.
داداشحسن از قسمت رسیدن به كاروانسرا تعریف میكرد. خواندش. هر دو میخندیدند، قاهقاه. اینها را هم خواندهام. هر دو جلد را دارم. ما را، من و داداشحسنمان را، انگار بر الگوی دن كیخوته و سانخوپانزا بریدهاند. او همهاش در رؤیاها سیر میكند، در آیند‏ﮤ‏ دوری كه نخواهد آمد، زمانی كه تساوی امكانات باشد، و من اینجا هستم، باید همینجا باشم و هماكنون را همیشگی كنم. شاید هم برعكس باشیم، مثل زمانی كه دن كیخوته و سانخوپانزا جا عوض میكنند.

برای من آن شب این چیزها خندهدار نبود. پیش ملیح كه میرفتم میخواندم. میگفت: اگر خندهدار است برای من هم بخوان.

نمیخندید. میگفت: خندهدار كجا بود؟ مسخره است.

میگرفتمش و آنقدر قلقلكاش میدادم تا بگوید غلط كردم. اینهم باشد تا بعد.

به اصرار حسنمان خود مصطفوی هم چیزی خواند. حسنمان گفت: این داداش ما گاهی چیزهایی مینویسد. برای هیچكس نخوانده. بد نیستند.

رو به من كرد و گفت: میبخشی داداش، بیاجازهات خواندم.

بعد هم رو به مصطفوی گفت: یك شب كه بیخوابی به سرم زد، رفتم سر دفتر و دستكاش. همینطوری یك دفتری را باز كردم و خواندم. بیشتر خاطرات نوجوانی ما بود. آنچه مربوط به من بوده به خودش نسبت دادهبود، و وقایع مربوط به خودش را به من.

مصطفوی اولش ناز كرد، میگفت: هنوز تمام نیست.

باز كه حسنمان اصرار كرد، گفت: باشد، ولی اول باید دودی بگیرم.

حسنمان نگاهم كرد، شانه بالا انداخت. مصطفوی ــ تا آن شب ندیدهبودم ــ با زرورق و لولهای برنجی هروئین كشید. تعارف هم كرد. حسنمان هم كمكش كرد. نكشید. تا حالا هم مطمئنم نكشیدهاست، از بس متعصب است. یك بار من با همین مصطفوی كشیدهام، بعدها. گفتن ندارد، یادم باشد ننویسماش.

باز چای ریخت و سیگاری هم روشن كرد و خواند. مكان داستان همان كوهپایه بود، یكی هم مثل مصطفوی، مصطفی نامی، كه معلم ادبیات است شبها كه بیخوابی میزند به سرش، راه میافتد میرود به قبرستان كهنه كه درست پشت دیوار قلعه است. آنجا روی قبری مینشیند و سیگاری میكشد و بعد هم خوشخوشك، چراغ مركبی بهدست، دوری میزند و برمیگردد. یك شب، زمستانی و برفی، كه بوران هم بوده، جایی نشستهبوده كه صدایی میشنود. اول فكر میكند صدای باد است و بوران. بعد به طرف جهت صدا راه میافتد: «میلرزید. باد برف را به صورتش میپاشید. بوتهای دامن پالتوش را گرفتهبود و نمیگذاشت تكان بخورد. باد هم برفروبهها را به صورتش میزد. اما از آنجا، جلوتر، كسی صداش میزد. دامنش را از دست چنگكرد‏ﮤ‏ گون كند، صورتش را از برفروبهها پاك كرد و راه افتاد.»

وقتی میرسد، اول برفها از روی سنگ قبر پاك میكند. سال مرگ به سال قمری چهارصد سال پیش بوده: «مرقد خلدآشیان، جنتمكان، فاضلـﮥ‏ مكرمه، ملیحهخاتون بنت حاجی بمانعلی بن ابوالفتحخان ابرقویی.» حساب كه میكند میبیند هفدهساله بوده كه این دار فانی را وداع كرده. گوشاش را بر سنگ میگذارد. صدا از همین قبر بوده. حالا دیگر ناله میكرده. میترسد و فرار میكند. بعد میفهمد كه چراغ مركبیاش را جا گذاشته. برمیگردد كه چراغ را بردارد، این بار واضح میشنود: مصطفی خان، نجاتم بده. این سنگ را بردار، سنگین است. من نمیتوانم بلندش كنم.

مصطفی هرچه میكند نمیتواند سنگ را تكان بدهد. دور و برش را نگاه میكند، هیچچیز كه با آن بتواند سنگ قبر را تكان بدهد، پیدا نمیكند. برمیگردد به خانه. در خانه هم چیزی پیدا نمیكند، حتی یك تكهچوب. میرود در خانـﮥ‏ معلمهای دیگر. بالاخره یكی به شكل و شمایل همین كوهرنگی در را باز میكند، خوابآلود، میگوید: اینوقت شبی دیلمام كجا بود؟

بعد هم شوخیاش میگیرد كه: البته یك دیلم دارم كه فقط وقتی كار میكند كه دوستان كمعنایت بشوند و پشت به ما بكنند.

بالاخره فرداش میتواند دیلمی پیدا كند. شب كه میشود راه میافتد. تمام روز برف باریدهبوده و زمین و زمان سفید بوده. خوشبختانه شب مهتابی بوده، بدر كامل ماه.


خم میشد، بهدست برف روی سنگ قبری را پاك میكرد. دنبال اسم ملیحهخاتون میگشت. دستش كه از سرما كرخت میشد، با دامن پالتوش برفها را پاك میكرد. بعد یكدفعه بوران شروع شد، بوران در شبی مهتابی. فهمید كه رسیدهاست. چراغ مركبی را روی قبری گذاشت و برفها را بهدست كرختشده پاك كرد. صدای گریهای شنید. زنی زارزار گریه میكرد.
معلوم است كه اینها، عیناً، همان چیزهایی نیست كه او میخواند. منام كه میسازمشان، باز مینویسمشان، حتی مكالمهها را من میسازم. یادم است تا همینجا هم خواند. گفت: بقیهاش باشد برای یك شب دیگر.

بحث هم كردند. حسنمان میگفت: رفتن به چهارصد سال پیش گریز از واقعیت است. اینجا در واقعیت دهی است ویرانه با یك كارخانـﮥ‏ ریسندگی. ولی روابط هنوز ارباب رعیتی است. زمینها بیشتر مال مالكهای شهرنشین است. قنات هم مال همانها است. با اینهمه مهم همین كارخانه است، كارگرهایی كه زیر یك سقف جمع میشوند، با هم كار را شروع میكنند، روی ابزار مشخصی كار میكنند، با هم. آنوقت یكی دیگر كه در تولید دخالتی ندارد، دسترنجشان را غارت میكند. پیشتاز مبارزه همینها خواهندبود. رهبری از میان همینها برخواهدخاست.

مصطفوی گفت: اینها كه جامعهشناسی است. من از زنی میخواهم حرف بزنم كه همین حالا هستش، اما میبرمش به چهارصد سال پیش تا بهتر ببینمش.

باز هم حرف زدند. بالاخره، مصطفوی گفت: خوب، برای امشب كافی است. بقیهاش باشد برای یك شب دیگر.

توی راه باز حسنمان از مصطفوی حرف زد. گفت: هروئین داغانش كرده. دیگر، حتی اگر بخواهد، واقعیت را نمیتواند ببیند.

تعریف هم كرد كه اینها را شاید از روی زندگی زنی كه اینجا هستش و تنها فاحشـﮥ‏ محلی است نوشته.

گفتم: من هم زنی را میشناسم كه گمانم اینكاره باشد. اسمش ملیحه است. بعید نیست همان باشد.

حسنمان كنجكاو شد كه ملیحه كیست و كجا دیدهامش. گفتم كه نادختری آقا است و هفتهای یك بار میآید و آقا را تیغ میزند.

گفت: آخر رفتهای توی آن دخمه كه چی؟

گفتم: بهتر از این كار توست كه هر به چند ماهی منتقل میشوی به یك ده دیگر.

حرفی نزد. اما حالا پیغام دادهاست كه: «پوسیدی، مرد!»

آنوقت خودش باز از این ده به آن ده میرفت. شب هم همین را بهش گفتم. دراز به دراز كنار هم خوابیدهبودیم و داشت از همكارهاش میگفت و از مصطفوی. میگفت: تازه فهمیدهام كه چی بخوانم و چطور.

دو سه روزی كه مصطفوی میرفته شهر، یكی و گاهی دو كتابی میخوانده، آنوقت میرفته خانـﮥ‏ مصطفوی و یا با هم توی صحرا قدم میزدهاند و بحث میكردهاند. گفتم: چرا نمیخواهی دانشكده بروی؟ شبانه میتوانی بروی.

گفت: من اینجام، تا شهر چهار پنج ساعت راه است.

ـ خوب، منتقل میشوی.

تابستان خواند، میرفت انجمن ایران و انگلیس. با هم قبول شدیم. بعد هم انداختندش یك جایی پشت گردنـﮥ‏ لاشتر. صبح به صبح با دوچرخه میرفت و عصر خسته و رفته پیداش میشد. از نه یا بگیریم ده تا سه، یكبند، درس میداده و بعد هم سوار دوچرخه میشده و بهتاخت میآمده. میگفت: سر كلاس خوابم میگیرد.

آنوقت باز ولكن نبود. تازه افتادهبود به كلیشاد كه گرفتندش. مادر خبرم كرد. تا دو هفتهای ملاقات ندادند. بالاخره مادر توانست ملاقات بگیرد. بعدها من هم دیدمش، از پشت تور سیمی. ساواك آنوقت سر پلشیری بود. حسنمان لاغر شدهبود، موهاش را تراشیدهبودند. مادراینها فروغی مینشستند، كوچـﮥ‏ پناهی. وقتی رسیدیم خانه، من یك تركه كندم. راستش، مادر میگوید كندهبودم، بعد هم افتادهبودم به جان گلمحمدیهای باغچهشان. چند تا بوتـﮥ‏ بزرگ گلمحمدی داشتند. هی زدهبودم. از صدای گریـﮥ‏ مادر فهمیدهبودم كه دارم میزنم. حالا دیگر شاخـﮥ‏ لخت لرزان را داشتم میزدم، مثل پدر كه وقتی آنطور شدم كه گاهی میشوم، رفتهبود و تمام گلهای جلو بنگلهسرخها را كندهبود و ریختهبود سرش. میگفته: وقتی گلم برود، گل میخواهم چه كنم؟

بعد بود كه افتادم توش. اولش هم با مدنی رفتم. رفتیم جلفا. من تا آنوقت نرفتهبودم. همان روز كه حسنمان را بردند رفتم. بردندشان تهران. بیرون در ساواك، آنطرف ایستادهبودم. تا آنوقت دو تا اتوبوس رفتهبود. حسن میانشان نبود. مادر از صبح سیاه سحر آنجا بود. هرچه خواستهبودند مادرها را رد كنند، حریفشان نشدهبودند. وقتی من رسیدم، گفت: «برو توی آن كوچه، خودم خبرت میكنم.»

حالا هی قدم میزدم تا كنار مادی و باز برمیگشتم تا سر كوچه و سرك میكشیدم. مادی چه آبی داشت. اسفند بود، سرد بود. اتوبوس سوم كه آمد بیرون، مادر اشاره كرد كه بروم. كنار خیابان ایستاد، پر بود. كنار هم نشاندهبودندشان. پشت سر اتوبوس یك جیپ بود و جلوش هم یكی دیگر. بعد هم یك كامانكار ارتشی آمد بیرون پر از سرباز، اسلحه به دست. سرهنگ سیاحتگر به مادر قول دادهبود كه آزادش میكنند. مادر میگفت: همهاش میگوید چیزی نیست، مادر. نگران نباش.

كنار اتوبوس كه رسیدیم، دیدمش. دستش را گرفت بالا، دست پهلودستیاش هم بالا بود. به مچ دستهاشان دستبند بود. مادر گفت: الهی بمیرم مادر برات.

بعدها برام تعریف كرد. چیزی نبوده. توی یك دهی، گاونان گمانم، با یكی از همكارهاش آشنا میشود. با هم میآمدهاند، با دوچرخه، تا لب جاده، آنجا هم دوچرخهها را میگذاشتهاند توی قهوهخانـﮥ‏ سر جاده، بعد با مینیبوس میآمدهاند تا شهر، تا دانشكد‏ﮤ‏ ادبیات. طرف هم اول از ساعت براش گفتهبوده كه مثلاً آدم مثل ساعت است. روحش كجا بود؟ حسنمان گفته: اینها را میدانم. فقط میخواهم ببینم توی این شهر خبری هم هست؟

طرف گفته: همیشه یك خبری هست، نمیشود نباشد.


بعد هم یكی دیگر از همكارها میآید سراغشان. میهمان بوده یعنی. یكی دو كتاب بهش میدهند. ماتریالیسم تاریخی و تاریخ حزب كمونیست شوروی. طرف خودش چیزی نمیدانسته. اما وقتی ماجرای سازمان افسری را تعریف كرده، حسنمان گریهاش گرفته. با چشم باز رو به جوخـﮥ‏ اعدام. توی ذرتها، با هم، قدم میزدهاند و او میگفته كه چطور لو میروند و بعد چطور، هنگام انعقاد قرارداد كنسرسیوم، دهتا دهتا اعدامشان میكنند. بعدها خودش یكی دوتاشان را توی قزلقلعه دیدهبود: واروژ نامی كه خوب والیبال بازی میكرده. یكی را هم وقتی از انفرادی میآورندش، میبیند. اسمش یادش نبود. فكر میكرد چند روز پیش از چهارم آبان بوده، یا مثلاً 21 آذر. یادش نبود. چند روز كه میماند ازش میخواهند سر صبحگاه حرفی بزند كه نمیزند و باز برش میگردانند به انفرادی. میگفت: یك روز كه ریاست اتاق با من و یكی از دوستان بود، یعنی مثلاً متصدی تحویلگرفتن غذا از آشپزخانه بودیم و پهن كردن سفره و تقسیم غذا و شستن ظرفها، رفتوروب هم با ما بود، دیدمش كه زیر شیر دستشوییها داشت ظرفهای بندشان را میشست. گفتم: اجازه میفرمایید بیایم كمكتان؟
طرف گفته: تو مال خودتان را بشور كه من پنج سال است آرزوی شستن همین ظرفها را دارم.

بعد كه میبرندش انفرادی، حسنمان شب گریهاش میگیرد، سرش را میكند زیر پتوش و حسابی گریه میكند.

سروان عباسی را هم دیدهبود، همان كه سازمان افسری حزب را لو دادهبود. میگفت: آوردندش توی بند ما. دستـﮥ‏ ما كه تازه رسید و بند چهار را دادند به ما، از بند یك آوردندش توی همین بند.

همان بالای اتاق جاش دادهبودند. یكی دوبار هم برای دستـﮥ‏ حسناینها سخنرانی كردهبود كه این كارها فایدهای ندارد. تاریخچهای هم از سازمان افسری گفتهبوده كه كسی باور نكرده.

حسنمان میگفت: ما فكر میكردیم كه سیامك را او لوداده، به قول روزبه چیزهایی را گفتهبود كه هیچكس جز آن دو تا نمیدانستهاند.

حسنمان عادت داشته، بعد از ساعت خاموشی بیدار میمانده و كتاب میخوانده. یك شب سروان عباسی صداش میزند كه بیاید قهوه بخورد. حسن هم ناچار میرود، قهوهای هم میخورد. عباسی میگوید: من فهمیدم، از چشمهات فهمیدم كه تو یكی حرفهای من را باور نكردی.

حسنمان دیده كه وقتی قهوه میریخته، دستش میلرزیده، طوری كه قهوه را میریخته توی نعلبكی زیر فنجان.

عباسی گفته: میبینی؟

ـ من اینها را كه گفتید قبلاً هم خواندهبودم.

ـ كجا؟

ـ توی همین كتاب سیاه، از كتابخانـﮥ‏ زندان گرفتم.

باز دستش لرزیده. داشته برای خودش قهوه میریخته. گفته: من آن كتاب را نخواندهام.

بعد هم گفته: من برای خودت میگویم. تو هنوز جوانی، شش ماه یا حداكثر یك سال اینجا میمانی، بعد هم آزاد میشوی، برای اینكه فعلاً كارهای نیستی. اما اگر ادامه بدهی، میرسی به همینجا كه من هستم. از من، چشم من، چیزی پنهان نمیماند، میفهمم، از حركاتت میفهمم. وقتی كسی ملاقات دارد، پول هم توی دست و بالش هست، باز حاضر نمیشود لباسهاش را بدهد كسی دیگر بشوید، یا حاضر نمیشود نان از فروشگاه بخرد و به همین نان سربازی، پارهآجرها، میسازد، همان آش و شلـﮥ‏ زندان را هم میخورد، معلوم است كه چهكاره است. تازه تو كرم كتابی. نترس، من با اینها راه آمدهام، درست، اما اینقدر بیشرف نشدهام كه تو یكی را به دردسر بیندازم. میخواهم آزاد بشوم و بروم دنبال زندگیام، ولی دلم هم برای امثال تو میسوزد.

بعد هم تعریف میكند كه چطور میگیرندش. انگار داشته اسناد سازمان را جایی میبرده كه اتفاقاً در چمدان باز میشود كه پاسبانی میگیردش. فكر هم میكرده بهزودی آزاد میشود، از بس سازمان همهجا كادر داشته. مهمتر اینكه قرار بوده اسناد سازمان را از آن خانـﮥ‏ امن، حداقل بعد از دو روز منتقل كنند.

گفته: من شانزده روز مقاومت كردم. میتوانی بپرسی. افسر نگهبان بازداشتگاه فرماندار نظامی از خودمان بود، میدید كه مرا روی دست میبرند و میآورند. حتی یكی دو بار به من سر زد، فكر كردم میخواهد كار را تمام كند. ما، راستش، اگر میدیدیم كسی دیگر نمیتواند مقاومت كند، میگفتیم رفقا طوری ناكارش كنند تا تمام كند، زیر شكنجه بمیرد. پرسید: «هنوز میتوانی؟» گفتم: «میبینی كه دارم مقاومت میكنم.» خوب، نمیخواستم بمیرم، حق من بود كه نخواهم بمیرم. ولی آنها چی؟ چرا از من میپرسیدند؟ مهمتر اینكه باید همهچیز را منتقل میكردند. البته منتقل كردند، ولی باز اسناد را برگرداندند به همان خانـﮥ‏ امن كه من میشناختم. من كسی نبودم كه نشناسندم، دنبالم بودند. افسر فراری بودم. میدانستند كه چهكارهام. بالاخره، فكر كردم یك جایی را بگویم. گفتم، همانجا را گفتم كه فكر میكردم حالا دیگر پاكسازی شده. نگو كه همـﮥ‏ مدارك همانجا بوده. عمد بوده، مطمئنم. بعد دیگر، برای من، همهچیز تمام شد.

حسنمان میگوید: عرض كردم كه اینها را من هم خواندهام، شاید هم شنیدهام.

باز دست عباسی میلرزد، جعبـﮥ‏ سیگار از دستش میافتد روی پتو. میگوید: رئوس مطالب شاید همین باشد، ولی مطمئنم كه همینطور نیست كه من به تجربه فهمیدهام.

بعد هم اشاره میكند كه حسنمان برود بخوابد.

خودم هم دیدمش. با حسنمان رفتهبودیم تهران. كی بود؟ یادم نیست. یادم است توی توپخانه بود. حسنمان گفت: نگاهش كن، خودش است، سروان عباسی است.

با موهای سفید و پیراهن سفید آستینكوتاه، سبد خرید به دست، داشت میرفت. گفتم: برویم باش حرف بزنیم.

گفت: ولش كن، بیناموس است.

ـ تو كه میگفتی آدم بیچارهای است. تازه، نگاهش كن: آدمی سبد بهدست و پای پیاده كه نمیشود گفت همكاری میكند.

گفت: همین كارش هم ممكن است ظاهرسازی باشد.

باز حرفمان شد، خودش سر قوزم انداخت. مگر خودش توانستهبود مقاومت كند، سر هیچ و پوچ؟ البته مسئولش گفتهبود، همهچیز را. اول میگیرندش، وقتی دانشكده اعتصاب میكنند، ساواك ناچار آزادش میكند، یك تلنگر هم بهش نزدهبودند. طرف هم، به قول حسنمان، فكر كرده، تمام شد، آزادی چه خوب است. باز كه روش اعتراف میكنند، میگیرندش. با یك كشیده همهچیز را میگوید. اسم حسن را هم میبرد، كه به خانواد‏ﮤ‏ زندانیان كمك كردهبوده و نمیدانم كتابهای حزب را به او میدادهاند. حالا آمدیم سر حسنمان. او هم تا با مسئولش روبهروش میكنند، بالاجبار حرفهای طرف را تأیید میكند، میگفت: درازم كردند و زدند كف پام. سیاحتگر و چند تای دیگر هم بالای سرم بودند، فحش میدادند و با نوك چوب به آنجام اشاره میكردند كه: «میكنیم آن تو.» یكیشان هم میگفته: «اینكه تازه خوشش میآد. اصلاً دلش غنج میزند كه فرو كنیم.»

صورتها را بالای سرش و دورتادور تنش میدیده. فریاد هم میزدهاند.

حسنمان میگفت: من كه كسی را نگفتم.

گفتم: نبود كه بگویی.

شش ماه بهش دادند. من هم افتادم توش. با مدنی رفتیم جلفا. گفتهام. قبلاً نخوردهبودم، بهجز همان یك بار آنهم با همكلاسیهای دانشكد‏ﮤ‏ شبانه توی بیشـﮥ‏ كنار رودخانه. اول مزهشان را میخوردم. هی میخوردم، از بس خوشمزه بود. یكدفعه دیدم هر چهار تا بیغیرتشان بلند شدند، چهار دست و پام را گرفتند و انداختندم توی آب، با لباس. مدنی گفت: اینجا شرابهاش حرف ندارد.

خوب، آدم میلغزد. آنهم وقتی همزاد زند‏ﮤ‏ آدم ــ عموحسین مثلاً ــ نباشد، و هی دربارهاش حرف و نقل بشنود. تلخ و گس بود. یك لیوان پر خوردم. باز هم خوردم، بی مزه. بعد از غذا هم انگار ودكا خوردیم. مدنی هی میخواست از یكی بگوید كه خاطرش را میخواست و هیچوقت هم جرئت نكردهبود كه روآورش بشود. من همهاش از حسنمان میخواستم بگویم. مدنی میگفت: نه، تو از ملیح بگو، راستش را بگو.

میگفتم: من با ملیحهخانم چهكار دارم؟ برادرم آن توست، آنوقت از عشق و عاشقی حرف بزنم؟

میگفت: ای حقهباز!

مست كردهبود و باز هم خورد، برای من هم ریخت. مدام از دختری حرف میزد كه هنوز هم میآمده روی زانوی او مینشسته و دست گردنش میانداخته و گونههاش را میبوسیده. بعد هم افتاد به تتهپته. زبانش سنگین شدهبود و نمیتوانست درست حرف بزند و میخواست. همهاش از دختری میگفت كه موهاش، نمیدانم، بلند بود و چشمهاش شهلا. لبهاش را برای مدنی غنچه میكرده و میگفته: بوس!

گفتم: خوب، چرا نمیروی خواستگاریاش؟

ـ نمیشود.

گریه هم كرد و هی گفت: خدایا، چه كنم؟

نعرهمیزد. توی بیشه بودیم، كنار رودخانه. استفراغ هم كرد. شبمان را خراب كرد با آنهمه انعكاس نور چراغها كه توی آب افتادهبود. رودخانه حسابی آب داشت. به آببند كه میرسید سرریز میشد به اینطرف كه دیگر تاریك بود. فروردین بود. صدای قورباغهها هم میآمد و صدای زنجرهها. گاهی هم پرندهای از عمق بیشه میخواند.

مدنی نمیشنید. میگفتم: تو گوش بده، انگار جشن است. نور چراغها را ببین كه توی این آببند چطور میلرزند.

میگفت: تو نمیفهمی. بیچارهام كرده. میفهمد كه چه آتشی به سرم میریزد، آنوقت میآید، گونهاش را میآورد جلو، میگوید: «میخواهی من را ببوسی؟»

باز داد میزد: پدرم را درآوردی، دختر!

و باز استفراغ كرد. كمكش كردم تا دست و صورتش را بشوید. شبمان را پاك خراب كرد.

گریه میكرد. بعد هم به من تكیه داد. از همان كنار رودخانه میرفتیم. میگفت: ببین با خودم چه كردم؟

پشت دست چپش را میگفت. تاریك بود، نمیدیدم. میگفت: دست بكش، جاش هست.

بود، مثل یك جای آبله، یا یك سالك كوچك. میگفت: نمیتوانم. هر شب تصمیم میگیرم كه دیگر نروم خانهشان، اما باز به یك بهانهای میروم. تازه، اگر هم نروم تلفن میكند. دیوانهام كرده. اگر بفهمند آبروم میرود.

به سیوسهپل كه رسیدیم، رفتیم بالای پل، توی غرفهها. آب تمامی دهانهها را تا زیر غرفهها گرفتهبود. من زیر بالش را گرفتهبودم. میترسیدم خودش را بیندازد پایین. سایـﮥ‏ غرفهها و انعكاس چراغ توی آب میلرزید. گفت: میشود خواهش كنم با من بیایی؟

خانهشان میدان احمدآباد بود. میترسید تنها برود خانه. میگفت: آخر یك شب كار دست خودم میدهم. میدانم.

پیاده رفتیم. توی راه همهاش از بر و روی دخترك حرف میزد. با انگشتهاش، حركت دستهاش، موهاش را میساخت. چینچینهاش را نشانم میداد. به گردن باریك و بلندش توی هوا شكل میداد. میگفت: میآید، دست گردنم میكند، جلو همه. آخرش میفهمند، مطمئنم.

چه هوایی بود! اما مگر بوی استفراغ روی كت و شلوارمان میگذاشت كه بفهمم؟ میگفت: مخصوصاً دامن كوتاه میپوشد و پای كوچكش را میاندازد روی آن پاش. یا میچرخد، جلو من چرخ میزند.

به خانهشان هم كه رسیدیم، باز نمیخواست تنها برود تو. با پدر و مادر و همشیرهاش زندگی میكرد. دو تا اتاق بالا دستِ خودش بود. میگفت: من كلید دارم. اصلاً بیا شطرنج بازی میكنیم.

نمیتوانستم. مدتی بود منزل مادراینها میرفتم. نبایست آنهمه دیر میكردم، آنهم زمانی كه برادر آدم آن تو باشد.

آنوقت از فردا شروع شد، گاهی حتی تنها میرفتم. مدنی فرداش آمد دفتر. كنجكاو شدهبود كه دیشب توی مستی چی گفته. نگفتم. گفتم: خیلی حرفها زدیم. من كه یادم نیست.

گفت: من كه یادم است تو اصلا و ابداً از ملیح حرف نزدی. من مطمئنم كه گلوت پیشاش گیر كرده.

ـ یادم نیست. شاید هم زده باشم.

خودم تنها رفتم. باز كه مادر با پدر رفتند تهران تا حسنمان را ببینند رفتم. هنوز هم ماندهام كه چطور توانستهبودند پیداش كنند و اجاز‏ﮤ‏ ملاقات بگیرند. انگار یكی ــ از سر شوخی شاید ــ نشانی كاخ را دادهبوده، یعنی فرستادهبودشان سراغ طرف. بابا فهمیدهبوده، گفته: اینجا نیست كه.

مادر گفته: اینجاست.

میگفت: دم در دو تا سرباز ایستادهبودند، تفنگ بهدست. من سرگذاشتم، رفتم تو. شنیدم كه گفتند: «كجا خانم؟» محل نگذاشتم. از پلهها هم رفتم بالا. میگفتم: «من پسرم را میخواهم.» یك آقایی را دیدم، گفتم: «من پسرم را میخواهم.» بعد آبیپوشها زیاد شدند. فهمیدم كجا هستم، از بس آبیپوش بود فهمیدم. چند تاشان دورم را گرفتهبودند و من هی داد میزدم.

بالاخره، آهستهآهسته با حرف و نقل پیرزن را تا دم در میرسانند، بعد هم نشانش میدهند كه شكایتش را كجا بدهد.

میگفت: گریه نكردم، مادر.

همان فردا بهشان اجازه ملاقات میدهند. داداشحسن قزلقلعه بوده. میگفت: مادر همهاش به ناخنهام نگاه میكرد.

مادر انگار از كسی شنیدهبوده كه ناخنهاشان را میكشند. حسنمان یك پتو هم با خودش بردهبوده. میگفت: من كه منتظر نبودم. هنوز به هیچكس ملاقات ندادهبودند، حتی به آنها كه پارتی داشتند. یكدفعه شنیدم كه صدام میزنند.

لباسهای معمولی تنش بوده. گروهبان ساقی گفته: بجنب ببینم، پسر!

هركس هم چیزی به او میدهد: یكی پیراهن تمیز اتوكرده میدهد؛ یكی كتش را، شلوارش را. كت و شلوار خودش، اولهاش، عیبی نداشته، اما از بس توی ساواك باش خوابیدهبوده دیگر زانوهاش جا انداختهبوده. یكی حتی كفشش را واكس میزند، همینطور كه مثلاً داشته شلوارش را میپوشیده، واكس میزده. موهاش هم حالا دیگر بلند بوده.

شش ماهی آب خنك خورد، در عوض این زخم معده را نصیب من كرد. از دانشكده كه میآمدم بیرون، خوشخوشك میرفتم تا جلفا، پیش ماسیست. میشناخت. اول یك چتول میآورد و یك كاسه لوبیا. بعد هم نوبت كباب بود. دو سه سیگاری هم روش میكشیدم، میزدم به راه. اگر آخر هفته بود از آنجا تا فروغی پیاده میرفتم، شبهای دیگر میآمدم دفتر. كلید داشتم. مدنی گاهی میآمد، همهاش نگران بود كه آن شب مستی چه گفتهاست. یك شب هم ــ كی بود؟ یادم نیست ــ مصطفوی را دیدم. رفتهبودم ستار‏ﮤ‏ آبی، پشت كلیسای وانك. دلم گرفتهبود. شنیدهبودم جای دنجی است. تاریخ ادبیات و نمیدانم تاریخ سیستان زیر بغل، از پشت شیشه نگاه كردم. از آشنایان كسی نبود. یكی هم بود كه پشت به در و جلو پیشخان ایستادهبود. وقتی رفتم تو، فهمیدم مصطفوی است. اگر ندیدهبودم، حتماً برمیگشتم. گفت: اینطرفها، راه كه گم نكردهای؟

گفتم: گاهی سر میزنم.

ـ یادت هست كه گفتم بالاخره میخوری؟

لاغر شدهبود، و پخ بینیاش بیشتر توی چشم میزد. فقط یك كاسـﮥ‏ لوبیا جلوش بود و یك نیمی. بفرما هم زد. گفتم: میبینی كه دستم پر است؟

رفتم سر یك میز نشستم. او هم آمد، كاسـﮥ‏ لوبیا بهیك دست و لیوان پر هم به دست دیگر. بعد هم رفت كیفش را آورد. گفت: داداش چطور است؟

گفتم كه كجاست. گفت: سیاست بد كرمی است.

برای او هم یك پرس كباب خبر كردم. از رمانش هم پرسیدم، گفت: كدام رمان؟

گفتم. گفت: یادم نمیآید.

تعریف كردم كه چی و تا كجا خواندهبود. گفت: بله، بله، هستش.

گفتم: خیلی دلم میخواهد كه بقیهاش را بشنوم.

ـ حالا كه پهلوم نیست.

یكی دو بار رفت دستشویی. بعد هم مدام بینیاش را با نوك ناخن میخاراند. دفعـﮥ‏ دوم كه از دستشویی برگشت، گفتم: انگار هنوز گرفتاری؟

گفت: نه، ترك كردم. چهار ماه است كه لب نزدهام.

بعد هم از زنش گفت و بچههاش. منتقل شدهبود به اصفهان. زنش هم دبیر بود. گفت: سر به جانم كرده كه اگر ببینم لب بزنی، دیگر یك دقیقه هم بند نمیشوم.

بعد هم افتاد به حرف زدن. سیگار به سیگار روشن میكرد و میگفت، از زمین و آسمان. گفتم: بعدش چی میشود؟

گفت: بعدِ چی؟

گفتم: وقتی شب دوم مصطفی با دیلم میرود سراغ قبر ملیحهخاتون؟

گفت: مطمئنی اسم روی قبر ملیحهخاتون بود؟

گفتم: خلد آشیان، فاضلـﮥ‏ مكرمه، ملیحهخاتون بنت حاجیبمانعلی بن ابوالفتحخان ابرقویی.

گفت: چه خوب یادت مانده.

سیگاری روشن كرد، به من هم تعارف كرد، گفت: باشد، برات تعریف میكنم. ولی مطمئنم همانطور نیست كه نوشتهام. بعضی جاهاش یادم نیست.

بعد هم گفت كه مصطفی بالاخره سنگ قبر را بلند میكند، خاك را با بیلچهای بیرون میریزد.

گفتم: بیلچه كه نداشت.

گفت: در تحریر بعد اضافه كردم. تازه، اگر بخواهی هی ایراد بگیری، فراموشم میشود كه بعدش چی بود.

گفتم: معذرت میخواهم. من دیگر حرفی نمیزنم.

باز جرعهای خورد، و روش هم یك پر كباب. گفت: آخرش میرسد به آجرهای قزاقی روی مرده. اصلاً نمیدیده كه چه میكند. چراغ مركبی را میبرد میگذارد روی یكی از آجرها. یادت كه هست؟ یك چراغ مركبی داشت.

فقط سر تكان دادم. گفت:


یكی دو آجر را برمیدارد و میاندازد بیرون. یك بار وقتی خم میشود تا پارهآجری را بردارد، میبیند كه دستی آجر را به دستش میدهد. اول متوجه نمیشود. باز یك آجر دیگر را از همان دست میگیرد كه میفهمد. آجر را میاندازد و فریاد میزند. حتی بلند میشود، دست هم به دو دیوار‏ﮤ‏ گور میگیرد كه میشنود: مگر مرده دیدی كه میترسی؟ مرده نبود، زن هم بود. دستور هم میداده كه حالا باید پاهاش را كجا بگذارد. كمك هم كرد تا تكهپارههای كفن را از دور تن برهنهاش پس بزند. نمیتوانست بنشیند. میگفت: دست من نمیرسد، تو باید مفصل هر دو زانوهام را مالش بدهی. چراغ مركبی را هم به دست آزادشدهاش گرفتهبود و میگفت چه باید بكند. ـ چرا میترسی؟ مگر دستم را نمیبینی؟ گوشت آن پاها، مثل همین دست، هنوز نریختهاست. هر دو زانوی زن را مالش داد. سرد بود و خشك. گفت: پاهات چه سرده! ـ راه نرفتهاند، اینجا در خیال فقط میتوانستم راه بروم. بهناگهان فریاد زد: ابله نیستم. بله، بدیهی است كه در اینجای تنگ راه نمیشود رفت. ولی اگر گوركنها این آجرهای بارو را اینهمه نزدیك به تن من كار نمیگذاشتند، حداقل میتوانستم پایی بجنبانم، مثل همین دست كه كنار تنم گاهی میشد تكانیش داد. حالا پاها را میتوانست جمع كند، ولی مهرههای كمر هم بود، و مفصل شانه و آرنج و مچ دست چپ. فكر كرد اول به سراغ دست چپ باید برود. ملیحه خندید: آن دست را بعد هم میشود به راه آورد. نترس، خم شو، بیشتر. در آغوشت نمیگیرم. اما تا دست بر پوست سرد شكم زن گذاشت، نالهاش بلند شد: آخ! ـ ببخشید، خانم. ـ آن آجرت انگار كار دستمان داده، ولی تحمل میكنم، چون سردم است. میبینی كه برهنهام. دست برد زیر تن زن و رگ و پیهای دو پهلوش را مالید. باز كه دست بر شكمش گذاشت و بر مفصل كشالـﮥ‏ ران، همان ناله را شنید، اما این بار شبیه مرهنوی گربهای جفتجو بود.
مصطفوی، چشمبسته، داشت تعریف میكرد، شاید هم میخواند از روی صفحاتی كه جلو صورتش ورق میخورد. میدانم آنچه من نوشتهام عین گفتهها یا نوشتههای او نیست. بازنویسیشان كردهام. قبلاً هم گفتهام.

باز هم گفت، تعریف كرد، با ذكر جزئیات كه چطور بالاخره زن مینشیند. چراغ مركبی را كه به دست مصطفی میدهد، خودش دست چپش را، عضلات و مفصلهاش را، مالش میدهد. بعد هم پنبههای گلولهكرده را از منافذ بدنش درمیآورد، پشت به مصطفی میكند و درمیآورد. تنش را میتكاند از خاك گور. پا بر پشت مصطفی میگذارد و از گور بیرون میآید، دست هم دراز میكند و مصطفی را بیرون میكشد:


خندید، شبیه وقتی كه اسكلتها گاهی توی فیلمها میخندند. مصطفی آن پایین ایستادهبود و نگاهش میكرد. چراغ را كه به دستش میداد، روی پوست شكمش جای خراش را دید. كنار خط زخم خونمردگی بود و از جای زخم چند قطره خون میجوشید. ملیحهخاتون چراغ را كه گرفت، بر زمین زد، گفت: خوب، حالا من میدانم و تو. دیگر نمیدیدش. پرسید: چرا دستم را نمیگیری؟ ـ مگر دیوانهام؟ تو فقط میدانی من از كجا آمدهام و كی هستم. باز همان صدای خشك خندهاش را شنید. دست بر سر گرفت و منتظر ماند. خاتون گفت: حیف كه نمیتوانم. كاش میشد با یكی دو تا از همین آجرها از شرت راحت میشدم. اما دریغ كه احمقی مثل تو پسر من است. ولی تو هم قول بده رازم را به هیچ كس نگویی، حتی به آن ملیحهجانت كه هفتهای یكبار میروی خانهاش و لفت و لیسی میكنی. ـ كدام ملیحه؟
من هم از دهانم پرید: كدام ملیحه؟

دو چشم گشود، سری تكان داد، انگار از خوابی سنگین بیدارشدهبود و حالا داشت رؤیایی ترسناك را با تكان سر به كناری میراند. پرسید: چی پرسیدی؟

گفتم: آخر من هم یك ملیحهای میشناسم، نادختری سردفتری است كه آنجا كار میكنم.

ـ این دو تا شاید ربطی به هم نداشتهباشند. ولی راستش آن وقتها، قبل از ازدواج، با دخترخانمی آشنا شدم، اتفاقی. تكپران بود و نشاند‏ﮤ‏ یكی از دوستان. این دوست ما زن و بچه داشت و دوستان برای اینكه ملیحه را جلو او بشكنند، هر دو تا را به باغی دعوت كردند و وقتی ملیح بیچاره مست شد، باش خوابیدند، همهشان. من هم بودم. اینها را نوشتهام. حالا بدكاری كردم كه جلوجلو برات تعریف كردم. صبر كن به او هم میرسم.

باز رفت سر قصهای كه میگفت نوشتهاست. گفت، مصطفای ما پالتوش را میاندازد روی دوش زن و از راه و بیراه میآوردش به خانه. اول هم میفرستدش آن پایین تا توی آب قنات تنی بشوید. میگفت: پیراهن و ژاكت و یك شلوار هم به او میدهد تا تنش كند. قول هم میدهد كه صبح از بازار محل چیزهایی براش بخرد.

حالا دیگر با مكثهای بسیار سخن میگفت و گاهی حتی جملههایی را تكرار میكرد. دیرم هم شدهبود. درست است كه میتوانستم به جای خانـﮥ‏ مادراینها به دفتر بروم، ولی راستش خسته بودم. گفتم: میخواهی بقیهاش را بگذاریم برای یك شب دیگر؟

سرش زیر بود، با چشمهای بسته. سر بلند كرد، با دو چشم نیمبسته، بهاصطلاح خمار، از پشت آن شیشههای قطور عینك نگاهم كرد: گفت: كجا بودیم؟

گفتم: بهتر نیست برویم؟

ـ البته، من حتی زودتر بایست میرفتم. امشب منزل حاجی، پدر عیال، میهمانیم.
میز را من حساب كردم. حتی تعارف نكرد. با هم رفتیم تا سر خیابان. تلوتلو میخورد و من مجبور شدم زیر بالش را بگیرم. توی خیابان نظر نگذاشت تاكسی بگیرم. گفت: هنوز هم وقت دارم، كو تا ساعت هشت.

گفتم: ساعت الان نه ربع كم است.

ـ خوب، بیخیالش. تا حالا حتماً رفتهاند. من بعد هم میتوانم بروم. شام كه خوردهام.

رفتیم به آن طرف خیابان و بعد از یكی دو كوچه رسیدیم به كوچهباغی كه میرسید به بیشههای كنار رودخانه. گفت: میدانی، هر شب تصمیم میگیرم كه فردا بمانم و باز بنویسمش، اما غروب كه میشود، انگار كه صدام بزنند، از خانه یكراست میآیم به همین میخانه. آنجا هم بهجد با خودم قرار میگذارم كه فقط یك چتول بخورم و بروم. اما نمیشود. اگر اقدس تن درمیداد كه توی خانه سور و ساتم را علم كنم، مرض نداشتم كه بیایم اینجا. با عرق مخالفتی ندارد، از بعدش میترسد.

گفتم: مگر بعدش چهكار میكنی؟

ـ گاهی میروم دكه. جای دنجی است، عصرها گاهی میروم. همانجا هم گاهی مینویسم. اما، راستش، كفاف كی دهد این بادهها به مستی ما؟

گفتم: من باید بروم. مادرم چشمبهراه است.

ـ عوضش اقدس و دخترهام منتظر مناند.

پیله كرد كه مرا هم به دكـﮥ‏ چلپی ببرد. گفت: پیرمرد جالبی است، اغلب دوستان را میشناسد.

گفتم: باشد برای یك شب دیگر.

كنار رودخانه روی تنـﮥ‏ درختی نشستیم. میگفت: گاهی فكر میكنم همان مصطفی هستم. نه به این خاطر كه نام او با نام خانوادگی من همریشه است، و حتی بعضی از خاطرات مرا مال خود كرد‏ه؛‏ بلكه بیشتر به این دلیل كه خوابهامان مشترك است. كاش میشد فقط همان خوابها را مینوشتم.

ـ خوب، بنویس.

ـ بعضیهاش خیلی خصوصی است، مثل همان صحنـﮥ‏ انعكاس در آینهكاریهای ستونها و سقف كه عیناً به سر من آمدهاست. رفتهبودم به دیدن یكی از این خانههای قدیمی. در آن خانـﮥ‏ درندشت از معماری دور‏ﮤ‏ صفویه تنها یك اتاق ماندهبود. صاحبخانه، باور كن، زغالفروش بود. خودشان توی یكی دو تا از اتاقهای دیگر مینشستند. در این اتاق هم بسته بود. چقدر التماس كردم تا حاضر شد درش را باز كند. با آن دست و صورت سیاه و كتی كه سرشانهاش پاره بود، در اتاق را باز كرد و گفت: «فقط ربع ساعت.» خودش هم ایستادهبود، مواظب بود. سقف اتاق، باوركن، یك تكه جواهر بود: نقاشی روی شیشه بود با گل و ماهی، ماهیهای شناور در آب. دورتادور سقف هم آینهكاری بود. دیوارها هم كاشیكاری بود با یك مینیاتور در وسط. ستونها هم آینهكاری بود، هزاران آینـﮥ‏ كوچك كه توی بدنـﮥ‏ ستونها كار گذاشتهبودند. همانطور كه داشتم به آینهها نگاه میكردم، متوجه شدم كه زنی، انگار تكهای از یك مینیاتور، نگاهم میكند، همان ملیحهخاتون بود كه وقتی مصطفی از بازار برمیگردد، در آینه میبیند: روبهروی آینـﮥ‏ كوچكی كه به دیوار روبهرو آویختهبود، نشستهبود و حالا داشت بافـﮥ‏ دیگری را میبافت. به صاحبخانه نگاه كردم، همچنان تكیهداده به ستون درگاه اتاق، سقف را نگاه میكرد. من هم نگاه كردم. این بار ملیحه سری تكان داد، و جهل گیس بافتهاش را بر شانه و سینه و صورتش ریخت. بعد دیگر فقط آینه بود و تصاویر شكسته از اینجا یا آنجا. پرسیدم: «شما هم دیدید؟» انگار گوش نداد، گفت: «این آینهها را طوری كار گذاشتهاند كه هر آینه روبهروی یك آینـﮥ‏ دیگر است. اگر كسی اینجا نباشد، فقط خودشان را نشان میدهند، این یكی آن یكی را.» به آینهای بر ستون درگاهی اشاره كرد و بعد به یكی كه روی سقف بود. گفت: «تازه از این آینـﮥ‏ روی این ستون، اگر چیزی را درست روبهروش بگیریم، عكسش را میشود، به شكل كامل، در آن آینـﮥ‏ سومی روی ضلع روبهرو دید. باز از توی آن میشود فقط آن آینـﮥ‏ سوم از ردیف دوم را دید. باز هم هست. من كه نزدیك بود دیوانه بشوم. حالا دیگر دقت نمیكنم. فقط میدانم در آن واحد ممكن نیست یك چیز واحد را در همـﮥ‏ این آینهها دید.» پرسیدم: «خدا را چی؟» گفت: «خوب، حالا بفرمایید توی آن اتاق یك پیاله چای با هم بخوریم.» آن اتاق دیگر یك اتاق معمولی بود، دیوارهاش را تازه رنگ سفید زدهبودند. یك كرسی وسط اتاق بود. زنی هم بود، پیرزنی كه بالای كرسی نشستهبود و داشت از قوری توی دو استكان و نعلبكی كه توی دو سینی كوچك بود چای میریخت. من سلام كردم. زن همچنان سرش زیر بود. چارقد گرتی گلداری به سر داشت كه دو بالش را دور گردنش پیچاندهبود. موهای سفیدش تا مغز سر پیدا بود. باز سلام كردم. مرد گفت: «بلندتر سلام كن، نمیشنود.» خودش داد زد: «مادربزرگ، آقا سلام كردند.» مادربزرگ حتی سر بلند نكرد. دامن كرسی را بالا زد و قوری گلسرخی را برد آن زیر. مرد گفت: «همان روبهروش بنشین تا ببیندت.» دامن كرسی را بالا زدم و نشستم. گرم بود. دستهام را هم بردم زیر و به دو پایـﮥ‏ كرسی گرفتم تا گرمشان كنم. مادربزرگ عینكی با دستـﮥ‏ سیمی و دو شیشـﮥ‏ ضخیم و گرد به چشم داشت. نگاهم كرد، گفت: «پسر كدامتان است؟ پس چرا من قبلاً ندیدهبودمش؟» مرد گفت: «از دوستان آقانبی است، آمده اتاق مرحوم صنیع را ببیند.»


ـ هنوز كه من هستم. ـ درست میفرمایید، مادربزرگ. این آقا فقط برای دیدن آمده. همـﮥ‏ صورتش، حتی روی چانهاش، چین داشت، چینهای ریز. لبهاش میلرزید، گفت: مگر صنیع یا من پیرزن دیدن داریم، جوان؟ مرد كه چهل سالی داشت، دادزد: برای دیدن اتاق آمدهاند، نقاشاند. مادربزرگ گفت: میشنوم، كر كه نیستم. صد دفعه هم گفتهام تا من هستم صنیع را نباید بفروشید. كاشیهای اینجا را، درها و ارسیها را فروختید، حرفی نزدم، فقط گفتم تا من هستم، به صنیع كاری نداشتهباشید. بعد رو به من كرد: همانجا مرد، رفت آن تو و دیگر بیرون نیامد. من بعد شنیدم. چای را جرعهجرعه میخوردم و به انگشتهای نازك و پر چروك دو دستش كه مدام داشت پارچـﮥ‏ روی كرسی را صاف میكرد، نگاه میكردم. داد زدم: ببخشید كه مزاحم شدم. گفت: من كه هنوز زندهام، مزاحم مردهها نبایست میشدی. بعد هم دستی تكان داد. مرد اشاره كرد. بیرون آمدیم. گفت: هر دفعه همین مكافات است. حالا میفهمید كه چرا نمیخواستم اجازه بدهم اتاق آن مرحوم را ببینید. به آقانبی هم سلام مرا برسانید، خدمتشان عرض كنید: «باز اگر فرمایشی باشد، در خدمت حاضرم.»
پرسیدم: توی داستان كه چنین اتاقی نیست؟

ـ خانـﮥ‏ مصطفی یك جایی شبیه همین خانـﮥ‏ فعلی ما توی اصفهان است، دو اتاق دارد و یك سرسرا. حیاطش هم مثل همان حیاطی است كه توی كوهپایه دیدی، یك درخت گردو دارد و یك دهانـﮥ‏ قنات. مصطفی گفتم همان صبح میرود بازار. یك چادر چیت و چند تكه لباس زنانه میخرد، پنبه و گرد پنیسیلین و نمیدانم مركوركرٌم و یكی دو نوار زخمبندی و چند تا چسب و یا تنزیب، یا هر چه حالا میگویند. وقتی از بازار برمیگردد، میبیند كه پیراهن سفیدش توی تشت مسی كنار دهانـﮥ‏ قنات است، خون خالی. شلوارش هم، خیس خیس، به شاخـﮥ‏ درخت گردو آویزان بوده. هراسان به سرسرا میدود، نبوده. در اتاق خواب را كه باز میكند، صورت ملیح را در آینـﮥ‏ كوچك آویخته به دیوار روبهرو میبیند. ملیح نشستهبوده بر لبـﮥ‏ تختخواب تكنفرهاش و موهاش را گیسگیس میبافته. پیراهن كهنـﮥ‏ او را پوشیدهبوده، و زیرشلوارش را. مصطفی میپرسد: چرا پیراهنت خونی شده؟

خاتون میچرخد رو به او. گیسهای بافتهاش هم كه خودت میتوانی تصورش را بكنی، میچرخند. دگمههای پیراهن را نینداختهبوده. سینههاش همان بودند كه معمولاً وصف كردهاند: دو لیمو انگار و پوست شكم همان آرد بید‏ﮤ‏ قدما كه چند بار بیختهباشند. از دهانـﮥ‏ باز زخم شكمش هم خط باریكی از خون نه سرخ كه سیاه، انگار كه قطران، بر آن آرد بیخته جاری بوده. خاتون میگوید: چه زود زخم یا به قول شماها ضرب دست مبارك یادتان رفت.


بعد به قاهقاه میخندد: گناهش گردن این مقرب است، آمدهبود ببیند كه چرا حضرتعالی دیر كردهاید. بعد كه دیدند بنده، به قول خودشان، بد تكهای نیستم، از والد‏ﮤ‏ آقامصطفی هم صد پله سرم، همینجا (به تخت اشاره میكند) درازم كردند، ولی هنوز دستبهكار نشدهبودند كه به سرشان زد كه اول آن تكه كاغذ را كه من اینجا چسباندهبودم بكنند. باز خندید، دو دست هم بر هم زد: بدبخت یك لنگهپا دررفت، توی حیاط شلوارش را پوشید. بند لیف زیرشلوار را پایین كشید، شورت آبی تنش بود: این را هم جا گذاشت كه من با اجازه تنم كردم. بلند شد، لباسها را از دست مصطفی گرفت: دامن چینچین كه نداشتم، یا یك شلوار دبیت سیاه كه زنهای اینجا میپوشند. بلوز و دامن را به تنش امتحان میكرد، و مدام هم خم میشد تا شاید اینجا یا آنجا را در آینـﮥ‏ كوچك ببیند و از شادی غیه میكشید. اما مصطفی مدام فقط همان خط زخم را در آینه میدید و قطرهقطرههای قطران كه میجوشید. ناگهان، بیآنكه بخواهد، فریاد میزند: یك دقیقه آرام میگیری یا نه؟ خاتون برمیگردد، گره بر ابرو و با چشمهای گشاده. مصطفی میگوید: خواهش میكنم، اول بگذار این خون را بند بیاوریم. بعد هم جلو او زانو میزند. اول هم زخم را تمیز میكند، مركوركرم میزند، گرد میپاشد، بعد هم چسبی روی آن خط سیاه جوشان میچسباند، آخرش هم نوار زخمبندی را چند بار دور كمرگاه خاتون میپیچد و گره میزند. خاتون میگوید: تو همیشه موقع كار جدی نوك زبانت را به دو لب میگیری؟ مصطفی میگوید: من حالا باید بروم مدرسه. تا ظهر كلاس دارم. بعدش هم باید برویم شهر، دهانـﮥ‏ این زخم را باید دوخت. میفهمی كه؟ ـ از این بالا چه دماغ مضحكی داری. من كه همهاش دلم میخواهد دو تا تلنگر بزنم اینجاش. و میزند. مصطفی بلند میشود، بازوهای خاتون را میگیرد، تكانش میدهد: در خانه را هم به روی هیچكس باز نمیكنی. من كلید دارم.
باز گفتم: من جداً باید بروم.

نگاهم كرد. صورتش را نمیدیدم. گفت: باشد، من هم تا سر خیابان بات میآیم.

توی راه میگفت: یادت باشد كه ملیحهخاتون میتوانسته ذهن بخواند، حتی ذهن كسی كه آن طرف خط تلفن است. برای همین وقتی ساعت سوم حفیظالله میآید سر میدان كه «آقای مدیر، ملیحهخاتون باتان كار دارد» نزدیك بوده فجئه كند. توی دفتر میبیند كه مقرب دارد با تلفن حرف میزند و هی سركار خانم، سركار خانم میكند. گوشی تلفن را از دستش میقاپد، و توی دهنی تلفن داد میزند: كی گفت به اینجا تلفن كنی؟

صداش را كه میشنود، لرزه بر تنش میافتد. فرض كن آدم نغمهای را بشنود كه مدتها پیش فراموشش شده، یا مثلاً مثل وقتی است كه آدم خواب میبیند كه با همین قد و هیكل توی ننو دراز كشیده و مادر مردهاش دارد نرمنرم تكانش میدهد و لالایی میگوید. ظهر كه مصطفی به خانه میآید، میبیند توی تخت دراز كشیده. دو دستش هم به دو طرف باز بوده و با حركت سر صداش میزده. خودش هم نمیفهمد كه چطور میشود لباس میكند، اما تا میخواهد فرض كن با او بخوابد، چشمش به چسب زخم میافتد. دستش هم خودبهخود دراز میشود و چسب را به یك ضرب میكند. آنوقت است كه خون سیاه بدبویی میجوشد، یا بهتر بگویم، قلقل میزند. هركار هم میكند نمیتواند خون را بند بیاورد. خاتون هم مدام میخندیده، یا میگفته: من را باید ببری پیش این حكیمهای جدید، خودم باش تلفنی قرار گذاشتم.

باز پیش دكتر، كه از دوستان هم بوده، همان اتفاق میافتد.

ـ چه اتفاقی؟

ـ این حالا باشد تا بعد. من هم دیگر خیلی دیرم شده.

خوب، من هم آمدم خانـﮥ‏ مادراینها. چند شب بعد باز رفتم به همان میخانه. غروب كه شد، سروكلهاش پیدا شد. آمد سر میزم. اول هم از داداشحسنمان پرسید. براش گفتم كه مادر و پدر او را دیدهاند. حالش هم بد نیست. اما همهاش دلم میخواست بقیـﮥ‏ داستان را بشنوم، بیشتر هم به خاطر ملیح. حالا البته بقیـﮥ‏ آن داستان مهم نیست. همهاش هم یادم نیست. گمانم ملیحهخاتون را چادربهسر میبرد به درمانگاه. میفهمد كه دكتر رحمتی منتظر بوده، از مدتی پیش. ننشسته، دربان یا بگیریم منشی دكتر ملیحهخاتون را صدا میزند. چند زن و مرد كه نشستهبودند چشمغره میروند، به لهجـﮥ‏ محلی هم غری میزنند. وقتی مصطفی هم میخواهد برود تو، مشتقی جلوش را میگیرد: آقای دكتر فقط این خانم را صدا زدند.

به مریضها هم میگوید بروند فردا بیایند، آقای دكتر جراحی دارند. مصطفی هم میرود بیرون. پشت درمانگاه قدم میزده كه صدای خندههای ریز ملیح را میشنود، گاهی هم صدای جیغهای كوتاهش را. از گوشـﮥ‏ شیشـﮥ‏ پنجره نگاه میكند، فقط یك لحظه دكتر را میبیند كه دارد دستهاش را میشوید، بعد هم انگار میرود پشت پاراوانی. برمیگردد به اتاق انتظار درمانگاه. مشتقی داشته آشغالهای اتاق انتظار را با نوك جارو توی یك خاكانداز میریخته. باز صدای خند‏ﮤ‏ ملیح را میشنود. ناچار میرود تو، حتی میزند تخت سینـﮥ‏ مشتقی. وقتی هم میرسد كه دكتر داشته لباسش را میكنده. با آن شكم برآمده و سینه و سرشانههای پر پشم، یك لنگه پا میان دو لنگ باز ملیح ایستادهبوده. نگاهش میكرده. چشمش كه به چسب روی شكم ملیح میافتد، دكتر را پس میزند، و میرود باز به یك ضرب چسب را میكند و میگوید: آخر مردك، اول این زخم را چند تا بخیه بزن، بعد دست بهكار بشو.

كیفش را باز كرد، دفتری به قطع وزیری از توش درآود، و گفت: بگذار برات اصلش را بخوانم.

ده صفحهای خواند. همهاش یادم نیست. بیش و كم انگار دكتر را مجبور میكند كه زخم را بخیه بزند، كه دهیازده تا بخیه میخورد. نه، درستش این است كه مصطفی اول چیزی تن ملیحهخاتون میكند، بعد هم به دكتر كمك میكند تا زخم را بشوید و بخیه بزند. دكتر میگفته: عفونت كرده. باید پنیسیلین بزنم.

ولی هرچه میكند نمیتواند رگش را پیدا كند. آخرش مجبور میشود بزند به رگ مچ پاش. روی زخم هم گرد پنیسیلین میپاشد. از مصطفی هم معذرت میخواهد، میبردش توی مطب و میگوید: من، باور كن، نمیخواستم. خودش اصرار كرد.

ـ یعنی از جنابعالی خواهش كرد كه بگاییدش؟

ـ راستش را بخواهی، نه، ولی فكر كردم میخواهد. نه، نه، خودت كه باید بدانی، مطمئن بودم كه میخواهد، سحرم كردهبود.

بعد هم سرش را آورد جلو، گفت: این نشمه كیه دیگر؟ ولش كن برود، كار دستت میدهد.

وقتی به خانه میرسند، چیزی میخورند، بعد كه مصطفی مینشیند كه مثلاً چیزی بخواند، آنقدر او را تحریك میكند، یعنی از بیبتگیاش میگوید كه میبیند چارهای ندارد مگر اینكه همانجا درازش كند، اما تا یادش میآید كه چطور وسوسهاش كرده تا چسب را بكند، میرود توی حیاط. میگفت:


شب شدهبود. آسمان صاف بود و پرستاره، آنهم به چه درشتی، شبیه همـﮥ‏ شبهای كویری. همانجا بر لبـﮥ‏ ایوان مینشیند و سیگاری روشن میكند. ناگهان احساس میكند كه دارد براش میخواند با همان لحن و آهنگی كه از تلفن شنیدهبود. صدا صدای زنی بود مست و خوابآلود كه یك دوبیتی عاشقانه را میخواند. محلی میخواند. معنیاش را نمیفهمید اما مطمئن بود كه عاشقانه است و از فراق مردش مینالد. سر تكان داد و داد زد: دست برمیداری یا نه؟ باز كه برای انصراف خاطر به آسمان نگاه كرد و بعد به شاخههای درخت گردو كه از باد شبهنگام تكانتكان میخوردهاند، دوبیتی تكرار شد. این بار در دستگاه دشتی میخواند. در صداش سوزی بود كه فكر كرد كه اگر مثلاً باد این دوبیتی فراقی زن را به گوش مردش برساند، اگر آب دستش باشد، زمین میگذارد و راهی دیار زن میشود.
بلند میشود و به اتاق برمیگردد، اما پیداش نمیكند. پنجر‏ﮤ‏ اتاق كارش باز بوده و باد توی پرده افتادهبوده. بوی عطری هم توی هوا بوده، یا شاید از كوچـﮥ‏ تاریك پشت خانه میآمده. یكدفعه به وضوح میفهمد كه كجاست، حتی میبیندش به رأیالعین. چیزی به دوش میاندازد و كفشی به پا میكند و تا قبرستان میدود. سیاهیاش را میبیند و میرود طرفش. نشستهبوده سر قبری و با مشت میكوبیده به خاك قبر: پس كجایی؟

مصطفی میایستد یا شاید مینشیند و گوش میدهد. خاتون بعد انگار دوبیتی فراقی دیگری میخواند، از بویی میگوید كه در تن هر مردی هست، اما وقتی به دیدار میآیند میفهمد كه نیست. بعد باز گریه میكند و این بار مشت بر سنگ كوچك قبر میزند و میگوید: بگو كجا، در كدام مرد پنهانی؟

مصطفی هم میرود و زیر بالش را میگیرد و میآوردش بهخانه و با خواهش و تمنا میخواباندش و خودش جایی روی زمین دراز میكشد.

آن شب تا همینجاها را خواند، بعدش هم با هم رفتیم پیش چلپی، دكهای كه میگفت اغلب دوستان میآیند. آخرش هم رفتیم اواخر خیابان شاه، نزدیك چهارسوق. میگفت: تو هم بیا، بد تكهای نیست.

من راستش منگ بودم و بیشتر دلم میخواست بفهمم كه سرنوشت ملیحهخاتون چه میشود. توی كوچـﮥ‏ بنبستی جلو در خانهای ایستاد. در گمانم باز بود یا شاید كلید داشت، گفت: بیا دیگر.

به دنبالش رفتم. دالان تاریكی بود كه به حیاطی میرسید كه چراغی در انتهاش، زیر سققی، جایی، روشن بود. مصطفوی اما توی همان دالان از پلكانی بالا رفت، گفت: سر و صدا نكن، آهسته دنبالم بیا بالا. بپا سرت به چیزی نخورد.

پلكان تاریك بود و باریك كه پیچ هم میخورد. یك جایی سقف كوتاه بود و بعد باز پیچیدم و بالاخره رسیدم به ایوان و دو اتاق كه چراغ اتاق دست چپی روشن بود. گمانم از كنار پرده صورتی را دیدم، از پنجر‏ﮤ‏ همان اتاق كه چراغش روشن بود. اول مصطفوی رفت تو. بعد صدای پچپچ آمد. صدای بچهای را هم شنیدم. میخواستم برگردم، ولی باز منتظر ایستادم. كاش برگشتهبودم. شاید همین بوده، از آغاز اینگونه رقم زدهاند، در لوح ازل نوشتهبودهاند كه به آنجا برسم و یا به اینجا كه دارم از ملیح میگویم.

منطقی باید باشم.

بالاخره مصطفوی بیرون آمد، گفت: برویم. بیرون بهت میگویم.

نمیدانم چرا باز نگاه كردم، آن یكی چراغ هم خاموش بود، اما من باز صورتی را دیدم كه میشناختم ولی باور نمیتوانستم بكنم. این بار سرم به تیری كه توی سقف كار گذاشتهبودند خورد. توی كوچه مصطفوی توضیح داد كه طرف از این نشمههای تكپران است كه هر به سالی نشاند‏ﮤ‏ یكی است. حالا منتظر اربابش بوده و ما چون بیخبر رفتهبودیم ردمان كرده.

مهم نبود. ولی باز پاپی شدم كه چرا مرا بردهاست؟ گفت: خوب، داداشات آنجا است، گفتم كاری برات بكنم كه یادت برود. گناه كه نكردم. توی خیابان شاه هم خداحافظی كرد كه: «من از اینطرف میروم.»

شبهای بعد كه از میخانه برمیگشتیم، نرسیده به شاهپور خداحافظی میكرد و میرفت. میدانستم كه سراغ همان تكپرانش میرود. اول هم میرفته دكـﮥ‏ چلپی و بعدش هم همین خانهای كه حالا من هستم. كی بود كه من هم رفتم؟ تاریخهای زندگی من را انگار حوادث ایام حسنمان رقم میزند. از زندان كه آمد، منتقلش كردند به جایی نزدیكیهای منارجنبان، سال 41، بعد هم، سال 45 به اصفهان منتقل شد. باز هم منتقل شد. از این دبیرستان به آن دبیرستان. 48 بود كه من رفتم به خانـﮥ‏ ملیح. مصطفوی دیگر گفتهبود كه كجا میرفته. از روی داستانش فهمیدم. مصطفی، به شهر كه میآیند، زن را عقد میكند و میبردش خانـﮥ‏ مادرش. ملیحهخاتون هم بعد از چند ماهی یك شب از دیوار خانه بالا میرود و از آنطرف میپرد پایین و دیگر غیبش میزند. تا شبی كه توی یك عروسی میبیندش كه رقاصه شدهاست. حالا دیگر مصطفای او زن و بچه داشته، و حال و حوصلـﮥ‏ ادا و اطوارهای ملیح را نداشته. گاهی البته سراغش میرفته. باز ردش را گم میكند، و یك بار كنار خیابان میبیندش كه منتظر مشتری بوده. آن زخم را البته داشته، هربار هم همان اتفاق میافتاده. بعضی اوقات مردها عصبانی میشدهاند و حسابی زخم و زیلیاش میكردهاند. بعدش دیگر نمیداند كجاست. نوشتهبود: «هستش حتماً، و میگردد، میان همـﮥ‏ مردها كه بوی او را دارند، اما او نیستند كه آنجا خاك شدهاست یا غبار، حالا كه بر قبور كهنه خانه ساختهاند.»

ملیح من اما هستش. حالا خواب است، توی همان اتاق كه آن شب چراغش روشن بود. او نمیداند كه من میدانم. نشاند‏ﮤ‏ من است حالا فقط و همچنان به آقا هر بار جایی را نشان میدهد. خودش میگوید: تو به این پیرمرد هافهافو حسادت میكنی؟ خجالت بكش!

و حسنمان همچنان جایی است، حالا هم كه آب خنك میخورد. میچرخد مثل همین زمین كه میگویند میچرخد. اما من نمیچرخم، همچنان همانجا هستم كه بودم: توی دفتر اسناد رسمی شمار‏ﮤ‏ 133، و گاهی هم شبها میآیم پیش ملیح كه میگوید: «فقط با توام.» و من باز دلم میخواهد بشنوم كه با من است فقط و به آقا فقط نشان میدهد و هر دفعه هم فقط یك گوشه را.

چنان بلایی به سرت بیاورم ملیح كه مرغان هوا به حالت گریه كنند! نه، باید، حالا، معقول باشم و منطقی. باید هم ثابت بمانم، مثل همین زمین كه ثابت است، یا بهتر بگویم باید ثابتش كنم، برای همین، وقتی شنیدم كه یوری گاگارین در 23 فروردین 1340 به دور زمین گشتهاست گریه كردم، زار میزدم و میگفتم دروغ میگویند این كفار. بعد هم مدام چشمم به دنبال همین خبرها بود تا آنوقت كه خواندم حالا ــتیرماه 1348ــ در ماه نشستهاند. نخواستم ببینم كه چطور میشود نشست. رفتم به همان پاتوق مصطفوی كه حالا فقط پاتوق من بود. مصطفوی را دیگر ندیدمش. نمیخواهم ببینمش، حتی حالا كه باز داداشحسن آن تو است و گرفتار همان كرم سیاست. یك نیمی خوردم و خوشخوشك راه افتادم از روی همین پل فلزی آمدم تا رسیدم به سر شیخبهایی. بعد به جای آنكه بپیچم توی شیخ بهایی و بروم توی دفتر، باز ادامه دادم تا چهارسوق و بالاخره هم رسیدم به همان بنبست كه تا آن شب دهها بار آمدهبودم و هی پابهپا كردهبودم و جرئت نكردهبودم زنگ در را بزنم. این بار یا باید خودكشی میكردم یا میرفتم و سرم را همانجا میگذاشتم كه گذاشتم: میان نرما و گرمای سینـﮥ‏ ملیح و او هی اشكهام را پاك میكرد و میگفت: تو چهكار به ماه داری یا این امریكاییهای كوننشور.

روی چهارچوب در دو زنگ بود، یكی بالا و یكی پایین. بالایی را زدم و منتظر ماندم. بالاخره آمد. از صدای پاش فهمیدم كه خودش است. چادر سرش بود. سرش را آورد بیرون و نگاهم كرد، گفت: چیه حسینجان؟ تو اینوقت شب اینجا چهكار داری؟

گفتم: آقا گفتند بهتان پیغام بدهم ...

گفت: آقا؟ كدام آقا؟

گفتم: آقای جناب.

ـ جناب؟ دروغ نگو، پسر. آقا اینجا را بلد نیست.

كه گریهام گرفت. گفت: بیا تو، اینجا خوب نیست. مردم خواباند.

بعد براش گفتم كه چرا آمدهام، حتی گفتم: فقط این نیست. میگویند درست 12 مهرماه 1336 یك ماهوار‏ﮤ‏ 92 كیلوگرمی به اسم اسپوتنیك یك در مدار زمین قرار گرفت و بعدش هم 23 فروردین 1340 یوری گاگارین، فضانورد شوروی، با سفینـﮥ‏ وستوك یكش به دور زمین گردش كرد.

گفت: گور پدرشان هم كرده. اصلاً این حرفها به تو چه؟

من باز گریه كردم. اصلاً زوزه میكشیدم، و فكر میكردم اگر زمین گرد باشد و بچرخد پس حق با حسنمان است یا آن ملیحهخاتون كه هی دارد ــ گیرم توی آن داستان خیالی مصطفوی ــ دنبال مردش میگردد، نه من كه نشستهام توی آن دفتر و شبها هی كتاب قدما را میخوانم ــ گو كه واحد اجباری دانشكده بود ــ و هی توی اینهمه كتب آسمانی دنبال دلایل مسطح بودن زمین میگردم. مهمتر اینكه اگر، به فرض، این زمین با سرعت سی كیلومتر در ثانیه به دور خورشید گردش بكند و خورشید هم با سرعت دویست كیلومتر در ثانیه گرد محور كهكشان بگردد و كهكشان هم با سرعت نمیدانم چقدر در ثانیه، در سینـﮥ‏ خوشه و ابرخوشه بچرخد، دیگر كی میتواند بماند ثابت و پایدار و نچرخد از این ایمان به آن شك و از آن شك به آن شك دیگر و هی گردان و گردنده بگردد تا سرش گیج بخورد؟

اینها را برای ملیح گفتم، گریهكنان. از گالیله هم گفتم و از كپرنیك و آن كپلر علیهماعلیه كه تقدس دایره را شكست و گفت اصلاً مدارات بیضویاند و نه دایره. معلوم است كه به این دقت كه حالا نوشتهام نگفتهام. گفت: بلند شو، لباست را بكن، دست و صورتت را بشور، خودم یك چیزی نشانت میدهم كه همـﮥ‏ اینها كه اسمشان را بردی دورش گشتهاند و هنوز هم میگردند.

و من اولین بار به سیودوسالگی بالغ شدم. و هنوز هم میآیم و باز بالغ میشوم، اگر این حسنمان بگذارد. حتی، یادم است، سرم را گذاشتم روی سینهاش و به سیری سیر از دست این دانشمندان و محققان گریه كردم و باز مرا فرستاد كه خودم را بشویم و باز برگردم و ببینم كه هنوز همانجا است. نشانم هم داد، حتی گذاشت كه دستم را بگذارم روش و ببینم كه هست و میان آن دو خط هذلولی یا بخشی از دو بیضی هستش و خطی قاطع، عمود بر این خط افقی خاك، جایی آن پایین قاچش میدهد كه میتواند گریـﮥ‏ آدم را بند بیاورد. تازه اگر هم آدم گریه كند، دیگر از تنهایی و از سرگیجـﮥ‏ چرخیدنها نیست و من باز هم خواستم و او، ملیح من، بخشیدم كه اوست بخشنده، جل و علا.

حالا هم كه این را مینویسم شیرمست بخشش اویم كه خوابیدهاست و سینهاش مثل موجهای دریا یا بهتر تپش پنهان این خاك كه ثابت و پایدار باید باشد، بالا و پایین میرود، و همچنان هم پایدار میمانم اگر این حسنمان بگذارد كه گفتهاست: پوسیدی مرد، بیا از آنجا بیرون.

فردا شبش هم ملیح را وادار كردم تا ناخنهاش را كوتاه كند. خودم هم براش كوتاه كردم. ازش هم قول گرفتم كه دیگر هیچجا نرقصد. یك مشت اسكناس ریختم توی دامنش و گفتم: فقط باید با من باشی.

بعدش هم مجبورش كردم كه پیراهنهای رقصش را با قیچی بچیند. گفت: پس بگذار اول برات برقصم، بعد ...

رفت توی آن اتاق و هی صدا آمد و هی چیزی را جابهجا كرد تا بالاخره آمد، پرده را پس زد و پایی جلو گذاشت و بعد پایی دیگر و آنوقت دامن پر چیناش را یك دور تمام به گردش درآورد. بعد ایستاد و انگشتهاش را از كنار باسناش ریزریز گرداند و چرخاند. انحنای كمر و سینه را كه طی كردند، بازشدند و به آن بالا رفتند با آن دست و بازوی عریان و آن چینهای ریز دو آستین كوتاه و پفكردهاش كه فقط سرشانههاش را میپوشاند و هی بالاتر رفتند. بعد هم ریز دو انگشت بر هم میگذاشت تا ناز كنند كمر و سینه و دل هم را و باز انگشتها را به اینسو و آنسو میگرداند و مچهاش را خم میكرد و راست میكرد و پایی اینجا و پایی آنجا میگذاشت و گاهی چشم و ابرو میآمد و یا چشمكی میزد كه دل را در بادیهای پر از قند و عسل میچرخاند. من هم یك سینی برداشتم و ریزریز و آهسته رنگ گرفتم و گاهی پر دامنش را میگرفتم و میبوسیدم. وقتی هم خم شد و استكان عرق را برداشت و بر تخت پیشانی گذاشت و پشت به من سر و سینه خماند و بالاخره موهای افشانش را رو به من ریخت و هی كمر خم كرد تا صورتش را به محاذات صورت من آورد، استكان عرق را برداشتم و به گل روی او خوردم و یك مشت اسكناس مچالهكرده میان خط سینهاش فرو كردم تا همانطور دست و انگشتهاش گرد صورتش فقط برای من بال بال بزنند.

آنوقت به دل فارغ نشستیم و با قیچی دامنهاش را چیدیم و آستینها را جر دادیم و حتی سینهبندهای آنچنانی را كه نمیدانم كی دادهبود و تنكههای حریر را كه از كجا خریدهبود دو نصف كردیم و خندیدیم تا وقتی كه ملیح گریه كرد و من هم گریه كردم و تا طلوع صبح هی به فقفقهاش گوش دادم كه تمامی نداشت. و من هر شب جمعه به شب جمعه میآمدم و باز بالغ میشدم و صبح خرجیاش را روی تاقچه میگذاشتم و میرفتم خانـﮥ‏ مادر كه ببینم چی كم دارند، تا آن روز كه مادر آمد دفتر و گفت: حسنام را گرفتند.

گفتم: كی؟ از كجا فهمیدی؟

ـ یكی از محصلهاش خبرمان كرد، گفت و رفت.

ـ چرا از سر كوچه تلفن نكردی؟ یا میگفتی علی تلفن كند.

ـ علی كجا بود؟ وقتی دیدم پسره هی برمیگردد و پشت سرش را نگاه میكند، بهدو آمدم اینجا تا خبرت كنم.

بعد به تلفن اشاره كرد: حسن میگفت: «به تلفن نمیشود اعتماد كرد.»

گفتم: به خانه هم آمدهاند؟

ـ هنوز كه نه.

با تاكسی نیامدهبود یا با خط. انداختهبود توی كوچهپسكوچهها. از كوچـﮥ‏ پناهی تا بیدآباد آمدهبود، بعد هم رسیدهبود به كوچـﮥ‏ شازدهاینها، آنوقت پیچیدهبود به طرف چهارسوق علیقلیآقا، و از آنجا یكراست آمدهبود تا در مسجدسید، و از در كنار صحن پیچیدهبود توی كوچـﮥ‏ پشت مسجد و بعد هم انداختهبود به كوچـﮥ‏ نمیدانم چی و باز به كوچـﮥ‏ زرگرباشی پیچیدهبود و دور زدهبود تا برسد به شاه و بعد به شیخ بهایی تا بالاخره برسد به دفتر. گفت: كی حوصله دارد یك پیرزن را اینهمه راه دنبال كند؟ حتماً فكر كردهاند خل شدهام.

گریه هم كردهبود. پتـﮥ‏ چادر را میكشند به روی چشم و سیر و پر گریه میكنند. میرزاحبیب چای آورد. فهمیدهبود كه مادر است. مادر گفت: حالا چهكار كنیم، مادر؟

گفتم: نپرسیدی كجا یا چطور گرفتندش؟

ـ مگر ایستاد؟ فقط گفت: «آقا را گرفتند.» بعد هم گفت: «خداحافظ.» و رفت.

گوشهای از پتـﮥ‏ چارقد را برد زیر شیشـﮥ‏ عینكش و اشكی را كه ندیدهبودم پاك كرد. اتاق آقا شلوغ بود. آقا داشت معاملهای را جوش میداد. حالا دیگر حق دلالی هم میگیرد. فقط من بودم و او. مدنی، جناب مدنی، گاهی سر میزد. باز مادر یك جرعه خورد و پرسید: حالا چهكار كنیم، مادر؟

ـ اول ببینم كجاست، تا بعد.

بعد هم گفتم: حالا تو برو، من خودم میروم دنبال كارش.

بلند نشد. لبهای نازكش میلرزید، گفت: یك كاری نكنی كه برات دردسر درست بشود.

گفتم: نترس، مادر.

بالاخره بلند شد، رفت. میدانستم كه نمیرود. توی دالان بود، پتـﮥ‏ چادر را روی صورتش كشیدهبود. حتماً داشت گریه میكرد. دست گذاشتم روی شانهاش. میلرزید. گفتم: درست میشود، مادر.

ـ حالا چهكار كنیم؟

ـ طوری كه نمیشود، كاری كه نكرده.

ـ این دفعه فرق میكند.

ـ چیزی هم توی خانه دارد؟

ـ نه، فقط كتابهاش هست.

داد زدم: راستش را به من بگو!

گفت: پهلوی من كه نگذاشته. من نمیدانم، اما مطمئنم كه این دفعه مثل آن دفعه نیست.

باز گفت: گفتم كه. این دفعه مثل آن دفعه نیست.

گفتم: توی چاه كه نگذاشتهاست؟

گفت: نه.

با مكثی كه كرد، بله هم معنی میداد.

گفتم: پس صبركن، من همین حالا میآیم.

بایست به آقا میگفتم. گفت: مادر، توی اتاقش چیزی نیست، همین یك هفته پیش یك خروار چیز سوزاند.

ـ خوب، شاید توی همان چاه هنوز یك چیزی باشد.

ـ من نمیخوام تو هم به دردسر بیفتی.

گفتم: نترس، طوری نمیشود.

وقتی میرفتم غر زد كه: طوری نمیشود، همهشان میگویند طوری نیست.

میدانستم كه حسنمان همهاش همین را میگوید. رفتم. آقا داشت سند را تنظیم میكرد. معاملـﮥ‏ ماشین بود. توی گوشش گفتم: یك كاری پیش آمده، باید بروم.

گفت: حالا چرا؟ میبینی كه دست تنهام.

بلند گفت. وقتی میخواست به آدم نگاه كند، عینكش را میگذاشت روی پل بینی عقابیاش. تا این كار را بكند و بالاخره بگوید، دل توی دل آدم نیست. تازگیها یك عبا هم روی كت و شلوارش میانداخت. توی گوشش گفتم: باید بروم، یك ساعت فقط. برای مادرماینها گرفتاری پیش آمده.

باز سر بلند كرد، عینك را بر پل بینی گذاشت: خوب، خوب، باشد. من ازشان امضا میگیرم، تو بعد وارد كن. اینها كه غریبه نیستند.

مادر نمیخواست با تاكسی برویم. مجبورش كردم. گفتم: سر صندوق من كه نرفته بود؟

گفت: نترس، همانجا است، روی موتور چاه.

گفتم: مادر، من شنیدهام اینها متخصص دارند، بالاخره پیدا میكنند. تازه اگر آن چیز آهنی باشد، با دستگاه پیداش میكنند.

براق شد: مگر اسلحه دارد كه میترسی؟

چه چیزهایی از حسنمان یادگرفتهبود! دو كوچه جلوتر پیاده شدیم و بعد انداختیم از آنطرف و زدیم به كوچـﮥ‏ باریكی و بعد از طرف شرقی خانـﮥ‏ مادراینها سردرآوردیم. چند سالی بود كه اینجا مینشستند با مادر و پدر و علی و پری. علی و حسنمان خرجشان را میدادند، البته اگر داداشحسن آنجا نبود. من هم بالاخره چیزی میدادم. خرج ملیح هم میكردم و هر ماه هم چیزی توی حساب پساندازم برای روز مبادا ــ كه میدانم دارد میرسد ــ میگذاشتم. با دست خالی نمیشود. عموحسین دستش خالی بوده كه نتوانسته. توی كوچه ماشینی نبود. مردی داشت میرفت. پرسیدم: میشناسیش؟

ـ بله، خانهشان اینجاست، تازه آمدهاند، دو تا دختر هم دارد.

برفهای جلو در و كنار دیوار را ریختهبودند وسط كوچه. حتماً كار پدر بود. مادر گفت: همینجا صبر كن، تا من ببینم كسی نباشد.

ـ من كه كاری نكردهام كه بترسم.

خودم هم زنگ زدم. پری در را باز كرد. از چادر سرش و رنگ روش فهمیدم باید خبری باشد، اما توی دالان و حتی حیاط كسی را ندیدم. وقتی به كنار راه پلهها رسیدم، دیدمش كه یوزی بهدست نشستهاست، پشت به در مهمانخانه. رو به من گرفتهبود. با سر یوزیاش اشاره كرد. دستهام را بردم بالا. توی حمام هم یكی بود. از پشت سرم پرید بیرون و كلتاش را گذاشت زیر بغلم: تكون بخوری، سوراخت میكنم.

كنارم بود و زیر گوشم حرف میزد. كوتاهقد بود و چهارشانه. بینی پخاش را تا توی صورتم آوردهبود جلو. توی راهپلهها هم یكی ایستادهبود. اسلحه نداشت. گفت: برو بایست رو به دیوار.

مادر را هم آوردهبودند تو و در را بستند. همان كه روی راهپلهها ایستادهبود از مادر پرسید: این كی است؟

گفت: پسرم است.

رو به اتاق مادراینها داد زد: بیا ببینم ملك جون!

دخترِ پری بود. حالا دیگر دردانه صداش نمیزدیم. ملك دختر اولش بود. دامن پوشیدهبود و موهاش را، حتماً پری، دم اسبی كردهبود كه توی چشمش نریزد. جلو ملك نشست و گفت: راستش را بگو ببینم. این كی تو میشود؟

ـ داییجون حسین است.

و دوید طرف من. پای چپم را بغل كرد. مرد خپله داشت جیبهام را میگشت. چیزی كه نبود. دو تا خودنویس داشتم و چند تا خودكار، آبی و مشكی و قرمز. دو تا مداد هم از آن یكی جیبم درآورد. پاككن هم بود و یك دفترچـﮥ‏ بغلی. دستهكلید را هم برداشت، اما جعبـﮥ‏ سیگار و كبریتم را سر جاشان گذاشت. گفت: جنابسرهنگ، اینها را ببینید.

جناب سرهنگ همان بود كه جلو ملك نشستهبود. بلندقد بود و سبیل نازكی بالای لبش بود. گفت: تو مگر چهكارهای، مرد؟

گفتم و حتی نشانی دفتر را دادم. از اتاقهای بالا هم صدا میآمد. جناب سرهنگ گفت: ولش كن، بگذار برود.

بعد هم اشاره كرد كه بروم توی اتاق مادر. پدر هم بود. پشت كرسی نشستهبود و سیگارش توی زیرسیگاری دود میكرد. اقدس داشت فرهادش را شیر میداد. پتـﮥ‏ چارقدش را كشیدهبود روی صورت بچه. ملك حالا دامن كتم را چسبیدهبود. گفتم: داداشات كو؟

ـ زیر كرسی خواب است، داییجون.

جنابسرهنگ داد زد: حرف نباشد.

آمد توی چهارچوب در. سرش را خم كردهبود: هیچكس حرف نمیزند، حتی با بچه.

از اتاق بالا صدای پا میآمد. مادر داشت میگفت: آخر جنابسرهنگ، بچـﮥ‏ من كه كاری نكرده. همهاش سرش به كار خودش است.

ـ ما هم نگفتیم كه كرده. چند تا سؤال ازش میكنیم، اگر چیزی نبود، آزادش میكنیم.

از پلهها داشتند میآمدند پایین. نمیدیدم، اما فهمیدم چند نفرند. بعد دیدمشان. یكیشان یك گونی پر به بغل گرفتهبود. دست آن یكی بقچهای بود. سومی دو پلاستیك به دو دست داشت. صدای بیسیم یا همین واكیتاكیهای حالاها میآمد. بعد جنابسرهنگ حرف زد. داشت میگفت كه ماشین را بیاورند دم در.

زیرزمین را هم گمانم گشتند. مادر دنبالشان رفت. ملك پهلوی من نشستهبود، خودش را چسباندهبود به من. دامن كتم هنوز به دستش بود. داشتم دست میكشیدم به موهاش. مادر آمد تو، به اقدسمان گفت: بلند شو دختر، یك پیاله چای دم كن.

اقدس بچه به بغل بلند شد. وقتی داشت بچه را زیر كرسی میخواباند، چادر از سرش افتاد. فرهاد نقی زد. پستانك را از روی تاقچه برداشت، مكید و دهن بچه گذاشت. گفتم: تو مواظب بچه باش، من درست میكنم.

هنوز نیمخیز نشدهبودم كه از توی دالان كسی داد زد: تو بنشین سر جات.

چه صدای كلفتی داشت. بعد هم آمد دم در تا ببیند كه نشستهام یا نه. دستـﮥ‏ كلتش از كنار دامن كتش پیدا بود. خودنویسها و خودكارها و مدادهای من هنوز دستش بود. دفترچـﮥ‏ بغلی من توی همان جیبی بود كه از روی دستـﮥ‏ كلتش پس رفتهبود. صدای مادر آمد: زندگی بچـﮥ‏ من همینهاست.

جنابسرهنگ گفت: مادر، ما كه كاریشان نمیكنیم، بررسی میكنیم، اگر چیزی نبود برشان میگردانیم.

مدام میآمدند و از پلهها میرفتند بالا و با گونیهای پر برمیگشتند. مادر گفت: آن دفعه كه برنگرداندند.

صدای دادش بلند شد: نفهمیدم، پس میخواستی جایزه هم بهش بدهند؟

بعد آهسته گفت: آخر این پسر است كه بزرگ كردهای؟ والله، باید شما پدر و مادرها را اعدام كرد.

ـ برای چی؟ مگر كتاب خواندن هم جرم است؟

دیگر كاركشته شدهبود. گمانم با آنها باز تا زیرزمین هم رفت. جنابسرهنگ داشت با واكیتاكی حرف میزد، از من میگفت كه اینجاست. توی حیاط مادر داشت با یكی از مأمورها یكی به دو میكرد: مگر سر بریده داریم كه توی هر سوراخی سر میكنی. بگو چه میخواهی تا بگویم كجاست.

نیمخیز شدم. یكی حالا داشت میلهای جابهجا در خاك باغچه فرو میكرد. دیگر نمیشنیدم كه چه میگویند. مادر بالاخره آمد، گفت: جنابسرهنگ، این چاه برق دارد، من گفتهباشم. از وقتی لولهكشی شد، درش را بستیم.

یكی گفت: برو یك چراغقوه بیار، اینقدر هم سروصدا نكن كه همسایهها را خبركنی.

ـ چراغقوهام كجا بود؟

حتماً داشت. توی همان كمد روبهرو بود. حالا درش باز بود. حتماً قبل از اینكه بیاید دنبال من باز گذاشتهبود، آنهم وقتی ملك اینجا بود و اقدس و پری. چینیهاش را آنجا میگذاشت و هزار خرتوپرت دیگر و هر چه آجیل و شیرینی و گز كه داشت. كلیدش به جانش بستهبود. وقتی نوهها سر به جانش میكردند، بالاخره باز میكرد و به هركدام چیزی میداد و باز درش را میبست. صندوق سبز او همین كمد بود. حتی چیزهایی را كه حالا دیگر اسقاط بود همانجا نگه میداشت، حتی برس سری كه دستهاش شكستهبود.

گفتم: مادر، چیزی كه نیست، ببرشان ببینند.

ـ مگر من حرفی دارم؟ گفتم در و دیوارش برق دارد كه جوان مردم طوریش نشود.

آمدهبود سر یخچال و میوههاش را توی سبد میچید. اشارهای هم كرد كه نفهمیدم. بعد دستش را برد بالا، یعنی كه نه. چرا؟ بعد دستش را كاسه كرد و شانههاش را جمع كرد، و لب پاییناش را جلو آورد. نفهمیدم چه میگوید. حسنمان اگر بود میفهمید. چند تا موزش را هم توی یك بشقاب گذاشت. دست از دلش برداشتهبود. ملك و پری حتماً، بعد هم شده، چیزی باقی نمیگذاشتند. در یخچال را باز قفل كرد. دردانه را مثل اقدس یا اختر دوست نداشت. ناتوش میدانست. خپله باز آمد توی آستانـﮥ‏ در: یعنی یك سیم رابط هم ندارید؟

مادر گفت: همین حالا میروم براتان میگیرم.

سینی را هم جلوش گرفت: بفرمایید!

خپله برگشت و به پشت سرش نگاه كرد. جنابسرهنگ آمد، سیبی برداشت. از حیاط صدای یكی آمد: جنابسرهنگ، تاریك است، نمیشود دید. پله هم ندارد. برق هم دارد. این را دیگر راست میگوید.

ـ من كه گفتم دارد. ولی مگر مقنیها نمیرفتند پایین؟ همین پیرارسال دو دفعه چاه را آب انداختیم.

رفت بیرون: بیا جوان، دهنت را شیرین كن، حالا خودم میروم میگیرم.

انگار میخواست سیم رابط را از همسایهها بگیرد. نگذاشتند. مادر گفت: همین همسایـﮥ‏ روبهرویی دارد. هر وقت خواستیم، دادهاند.

سرهنگ گفت: ممنون، مادر. نمیخواهد زحمت بكشی.

مادر چای هم براشان برد. اقدس ریختهبود، اول چهار تا و بعد هم دو تا. سرهنگ میگفت: میبینی؟ با این پسرت كاری نداریم، یا آن یكی كه معلم است. برای اینكه سرشان به كار خودشان است.

بالاخره رفتند. مادر میگفت: كتابهای بچهام را ریختند توی دو تا ماشین و پشت یك ماشین گنده كه درش از پشت باز میشد.

اغلب قفسههای اتاق داداشحسن خالی بود. فقط جای كتابها ماندهبود. زیر قالیها را هم گشتهبودند. جای دو تكهكاغذ و یك روزنامه ماندهبود. لولههای بخاری را گذاشتهبودند كنار اتاقش. دورتادور بخاری دوده بود. روی میزش هم خالی بود، كشوهاش هم. فقط چند خودنویس ماندهبود و یك خودكار. مدادتراشاش روی میز بود كنار چراغ مطالعهاش. لباسهاش را وسط اتاق كومه كردهبودند. كمدش را هم گشتهبودند. بردهبودند. چی؟ نفهمیدم. مادر گفت: اینجا چهكار میكنی؟ برو یك كاری بكن.

گفتم: چهكاری؟

ـ باز برمیگردند، مادر.

ـ مگر چیزهای دیگهای هم هست؟

پدر توی راهپلهها ایستادهبود. آندفعه، چهل روز رفتهبود لسانالارض. بعد از ظهر راه میافتاد و عصر یا غروب برمیگشت. نماز حاجت میخوانده. حسنمان میگفت: وقتی داشتم میآمدم، دیدم دارد میآید، با كمر خمیده. مرا ندید.

صورت و پیشانیاش تا خط كلاه سیاه شدهبوده. سفیدی پیشانیاش هم پوست انداختهبوده. داداشحسن بغلاش كردهبود. پدر گفته: دیدی آخرش حاجتم را گرفتم؟

نیامده خانه. چهلماش بوده، و باز بایست میرفته و توی بیابانی لسانالارض نماز حاجت میخوانده. نسخهاش را از كی گرفتهبوده؟ توی صندوق عموحسین كه نبود، در جامع و مجمعالدعوات هم ندیدم.

مادر باز گفت: یك كاری بكن، مادر.

داد زدم: تو بگو تا من بكنم.

گفت: میترسم توی چاه چیزی گذاشتهباشد، یا شاید توی صندوق تو.

صندوق را خودم دادم پایین تا مشصفر بگذارد درست روی چوبی كه زیر موتور آب كارگذاشتهبودند. چاه حالا شاید آبی نداشت، اما نمیشد رفت پایین. بدنـﮥ‏ چاه برق داشت. چطور یا از كجا؟ نمیدانستیم. وقتی از چاه آب میكشیدیم و مثلاً دست توی آب حوض میزدیم برق میگرفتمان، همانقدر كه تمام تنمان را میلرزاند. همانوقت گذاشتیم پایین كه آب لولهكشی به خانـﮥ‏ آنها هم رسید. گفتم: كسی دست به هیچ جا نزند تا خودم كنتور را قطع كنم.

مادر گفت: فایده ندارد، مادر. ممكن است از برق چاه همسایه باشد.

باز داد زدم: كلك نزن، مادر!

بعد هم گفتم: حالا برو چراغقوهات را بیاور.

به پری هم سپردم برود دم در و به بهانـﮥ‏ ملك مواظب كوچه باشد. نخواست تا سر كوچه برود، ببیند ماشینی چیزی هست یا نه. علی اگر میآمد، به دنبالش حتماً باز میآمدند سراغمان. پدر میگفت: توی چاه كه چیزی نیست.

مادر گفت: میدانم، اما یكدفعه دیدی گذاشته توی همان صندوق.

پدر گفت: كی؟

ـ معلوم است، من كه حسین را نمیگویم.

كنار موتور صندوق من پیدا بود با همان رنگ سبزش و دو برآمدگیاش. ته چاه هم آب بود، و اینجا روی لولـﮥ‏ موتور و گاهی به دیوار خزه بستهبود. فقط تا زیر موتور لولـﮥ‏ بزرگ سفالی بود و بقیهاش تا این بالا خاكی بود، نمدار. مادر گفت: من مطمئنم همان تو گذاشته.

گفتم: نكند با هم گذاشتهاید؟

كتم را كندم و بعد ژاكتم را. پدر گفت: من حالا میروم مشصفر را خبرش میكنم.

گفتم: نمیخواهد. من هم میتوانم. فقط یك تكه طناب میخواهم.

مادر گفت: میخواهی ببندی به كمرت؟

پدر هم نگاه كرد، گفت: این كه صندوق آن ناكام است.

گفتم: مگر یادتان نیست؟

و زبانم را گاز گرفتم. خوب شد كه مادر نشیند.

گره دور كمرم را پدر زد و سرش را چند بار دور مچهاش پیچاند. مادر هم وسط طناب را گرفتهبود. به مادر گفتم فقط چراغقوه را بگیرد. خودم هم سر طناب را به میلـﮥ‏ پنجره گره زدم. چندان هم سخت نبود. روی تختـﮥ‏ زیر موتور كه ایستادم، سر طناب را از میلـﮥ‏ قفل رد كردم و گره زدم و گفتم كه بكشندش بالا. صندوق را كه گرفتند، چاه تاریك شد. نترسیدم. اما، خوب، آدم نمیداند چند كله آب زیرش هست. تازه چاهها اغلب دم دارند. مقنیها بیشتر همینطورها میمیرند. سرم هم گیج میرفت: گفتم: بابا!

كه طناب به سرم خورد. دور كمرم بستم و دادزدم: پس این چراغقوه كو؟

صدای مادر از آن دور آمد: خاك به سرم! دیدی كه چطور یادم رفت.

دست به دیوار گرفتم و پا توی فرورفتگیهای نمدار گذاشتم. صدای مادر آمد: انگار زنگ در است.

شاید عجله كردم كه آنطور لغزیدم. آویزان شدم. كورمال دنبال طناب گشتم، چشمبسته میگشتم. معلق بودن بد است، مثل همین زمین كه میگویند معلق است، آویخته به آن جاذبه كه میگویند هست و نمیدانند چیست. از آن ته، از عمق آب خزهبسته، صدایی میآمد، هانفسی شاید. شاید همهاش تقصیر این نفستنگی است كه دارم. اما بالاخره تمام شد. داداشعلی آمدهبود. از سر كوچه شنیدهبود كه حسنمان را گرفتهاند. بقال سر خیابان گفتهبوده. كلید در صندوق پیش مادر بود. حالا نمیدانست كجا گذاشته. میگفت: بعد كه پیدا كردم خودم بازش میكنم. حالا تو بیا بالا یك انگشت نمك بگذار دهنت، نكند قهره كردهباشی.

نمیشد صبر كرد، یا وقت تلف كرد تا قانع شود كه كلید را بدهد. بالاخره، پدر باز میله انداخت و چفت را از جاش درآورد. كاغذها و طومارها سر جاشان نبود. اگر اسلحهای آن زیر گذاشتهباشد، چی؟ بالاخره میگویند. دست بردم و زیر و روش را دیدم. چیزی نبود. میدانستم كه اهل این كارها نیست. یادم است یك شب كه رفتهبودم خانـﮥ‏ مادر، دفترچهای بهم داد كه بخوانم. تایپی بود. گفت: بخوان و نظرت را هم بده. اگر كتبی باشد چه بهتر.

ورق میزدم و ماندهبودم كه با چه بهانهای پساش بدهم. گفت: فقط بیستوچهار ساعت وقت داری.

منصرف شدم. گرچه درس داشتم، اما از سهشنبه، غروب، تا فردا غروب كه تعطیل هم بود وقت گذاشتم. مگر میشد؟ خواندمش. تاریخ بود و از كودتای رضاشاه شروع میشد تا همین اواخر دهـﮥ‏ چهل. بیشتر دور‏ﮤ‏ نهضت ملیاش برام جالب بود. توی پستو دورههای خواندنیهای آقا را خواندهبودم. از جلد یكیشان هم عكس مصدق را كندهبودم. هنوز هم دارمش. حالا یادم نیست كجاست. بیشتر تكیـﮥ‏ نویسنده كه نفهمیدم كیست روی همین حوادث اخیر بود، جوانهایی كه توی خیابان دست به اسلحه میبردند، نه مثل آنها كه مینشستند تا بیایند بگیرندشان و دهتا دهتا جلو دیوار بچینندشان. به داداشحسن هم گفتم. گفت: اینها تازه اول كار است.

ـ كدام كار؟

ـ همان كه داریم مقدماتاش را فراهم میكنیم.

ـ با چی؟

متعصب بود، آنوقت به من میگفت: تو هنوز توی گذشتههایی. آینده را باید پی ریخت.

گفتم: من از این آیند‏ﮤ‏ تو میترسم. آن گذشته، حداقل، هر چیزی جایی داشت. آدم هم معلوم بود چه قدری دارد.

ـ یعنی كه اشرف مخلوقات بود؟

ـ همان بهتر بود، یا حالا كه نتیجـﮥ‏ نبیر‏ﮤ‏ میمون شده؟

گفت: برو بابا، تو هم حوصله داری.

آنوقت به من گفت، به برادر تنیاش، كه مرتجعام، كه املام. آنهم من كه میخواهم از این معلق بودن، از این فردای ناشناس نجاتشان بدهم. مهم نیست. خواهد دید، همه خواهند دید.

معلوم است كه من و حسنمان، از مدتها پیش، راهمان از هم جدا شدهبود. او دیگر نماز هم نمیخواند. من هم البته كاهلنمازم. نمیرسم، از بس برای فراهم كردن مقدمات متون كهن میخوانم و یا مینشینم و از روی سرمشق شیخ فاضلی مینویسم. البته در عوض روزهایی هست كه در هر وعده دهها نماز قضا بهجا میآورم و هی گریه میكنم و باز قامت میبندم. در چمدانم را بستم، گفتم: باید همین حالا ببرمش.

مادر گفت: باشد، من شب برات میآورمش.

گفتم: چیزی كه توش نیست.

ـ باشد.

میخواست همهاش را بریزد توی دو تا ساك حمام. میگفت: میگیرم زیر چادرم.

پدر داد زد: اینجاست، من مطمئنم.

آنطرف باغچه، نزدیك سهكنج دیوار، ایستادهبود و كف پاش را به زمین میزد. گفت: هرچه هست، همینجا خاك كرده. یك روز دیدم همینجا چند تا موزائیك جابهجا شده. تازه این یكی هم تازه است، آن یكی شكستهبود.

گفتم: كارمان درآمد.

مادر نشستهبود بر لبـﮥ‏ حوض. چادرش افتادهبود روی شانههاش. پیرش كردهبود این حسنمان. چمدان هم دست من بود. پری میخواست برود. بچه بهبغل ایستادهبود. مادر بالاخره راهش انداخت. ناهاری هم كشید. نتوانستم بخورم. گفتم: من باید بروم، كار دارم.

میانداختم از آنطرف و میرفتم تا برسم به میدان پهلوی. آنجا دیگر میشد تاكسی گرفت.

مادر گفت: من میروم ببینم كسی این دور و برها نباشد.

كسی نبود. علی هم رفت ببیند. پدر، ناهارنخورده، رفت تیشه و مالهاش را از زیرزمین بیاورد. میگفت: من بلدم، كاری میكنم كه هیچ كس بو نبرد موزائیكها جابهجا شدهاند.

مادر گفت: حالا باشد تا شب. اگر حالا برسند برای بچهام بد میشود.

گفتم: وقتش همین حالاست، بعید است به این زودی برگردند.

پدر و علی رفتند سراغ حیاط. نگذاشتم مادر دنبالم بیاید. چمدان كه وزنی نداشت. اما خوب، خیلی راه بود. مجبور بودم از كوچه پس كوچهها بروم. بالاخره هم از كاوه سردرآوردم و همانجا تاكسی گرفتم تا سر شیخ بهایی. بعد هم اضافه دادم تا بیاورندم تا جلو دفتر. در بسته بود. كلید داشتم، دارم. میرزاحبیب توی درگاهی آبدارخانهاش نشستهبود. گفتم: این را بگذار توی پستوی من. كاغذ و نوشتههای خودم است.

مخصوصاً گفتم كه وقتی میبیند همان را به آقا بگوید. میدانستم كه آقا هم مرا دیده از گوشـﮥ‏ پرد‏ﮤ‏ یكی از پنجرهها. زنگ را یك بار به صدا درآوردم. حاجتقی داشت میكشید. جٌلَتی است. همان دفعـﮥ‏ دوم فهمید كه زنگ را آقا مخصوصاً كار گذاشته. آقا خودش كبابها را سیخ كردهبود و سیخ لسه و پوستـﮥ‏ حبیب را هم جدا گذاشتهبود. آقا گفت: انگار والدهتان بودند.

گفتم: بله.

ـ طوری كه نشده؟

ـ نه. همین چیزهاست كه میدانید.

منتظر بودم كه حاجتقی شروع كند. چهارزانو نمیتوانست بنشیند، از بس شكمش توی دست و پاش بود. شوخ هم هست. دلال ماشین است. یك كامیون هم آنوقت داشت كه میداد دست این و آن. آقا گفت: باز كه برای داداشحسنت گرفتاری پیدا نشده؟

گفتم: خودتان كه مسبوقاید، این برادر ما كون نشیمن ندارد. هر روز یك جاست.

حاجتقی بالاخره شروع كرد: دندان كرمخورده را گیرم كه آدم كلی هم پول بالاش بدهد و توش را پر كند، اما بالاخره باید كندش و انداختش دور.

رو به من كرد: درست نمیگویم، حسینجان؟

آقا نفسی تازه كرد، گفت: خوب، بله، حاجی. ولی اول باید پیش و پس كار را هم دید.

ـ دیدم، والله و بالله كه دیدم. پدر و مادرش را دعوت كردم، برادرهای ارنعوتاش هم آمدند. گفتم: «خودتان ببینید! این زندگی است كه من دارم؟»

آقا گفت: راستش را بگو، حاجی.

نمیگفت. از خیلی وقت پیش پیله كردهبود كه میخواهد زنش را طلاق بدهد، تازه میخواست حق و حقوقش را ندهد، اغلب هم میآمد با آقا صلاح و مصلحت كند.

گفت: راستش همین بود كه گفتم. جان شما نباشد، جان چهار تا بچهام چیزی هم زیر سر نگذاشتهام. تازه، اگر میخواستم كه میگرفتم، دستم كه چلاق نیست.

بعد هم خواست كه آقا راهی پیش پاش بگذارد. آقا گفت: دست بردار حاجی، راستش را بگو تا كمكات كنم.

بالاخره گفت. میگفت: نه كه بگویم زیر سرش بلند شده، اما، خوب، مثلا ً ــ حالا حسینآقا از خودمان استــ من گردن شكسته بهش تختهنرد یاد دادم، گاهی با هم بازی میكردیم. حالا مدتی است كه خانم بازی نمیكنند، میفرمایند مكروه است. اما بعد فهمیدم رفته با پسر كدام عمهاش بازی كرده.

آقا خندید: خجالت بكش، حاجی. این كه نشد دلیل.

ـ چرا دلیل نشد؟ رفتهبودم خانـﮥ‏ پدرزن مهمانی، دیدم خواهرزنم هی نخودی میخندد...

ـ پس تو كه نان زیركباب داری، دیگر چه مرگیت است؟

حاجی پابهپا شد. حالا وافور ــ به قول آقا بلندگو ــ به دستش بود. تعارف هم كرد. نمیكشیدم. نمیكشم، باید منطقی باشم، حسابشده عمل كنم تا برگردد، همان بشود كه ابنسینا میگفت یا فارابی یا در آنهمه حدیث و تفسیر هست. حاجیتقی گفت: والله، نان زیركباب ما مدتی است بیات شده.

رو به من كرد: ما كه بخت آقا را نداریم كه از آسمان مدام برامان زن ببارد.

دیگر یادم نیست كه بعدش چه گفتند. اینها را هم بهحدس مینویسم، باید بنویسم تا باشند، مثل پدر كه هستش یا عمهبزرگه كه باید سلول به سلول بسازمش تا باشدش همچنان كه بود و نانخردههای سفره را ریز كند برای گنجشكهاش و گاهی حتی كلاغها. میگفت: سر آن كلاغه چی آوردی كه دیگر پیداش نیست؟

حاجتقی میگفت: آقا ختم روزگار است، اگر میخواست میتوانست كار من را هم درست كند.

آقا گفت: ما اگر بیلزن بودیم، یك بیل به باغچـﮥ‏ خودمان میزدیم.

ـ میتوانی، آقا، والله كه میتوانی.

ـ گیرم هم بتوانم، چرا باید یك عمر نفرین برای خودم بخرم؟

ـ پس رفیق كی باید به درددل رفیقش برسد؟

باز پابهپا شد، گفت: ببینید آقا، من زن گرفتم كه قاتق نانم باشد، نه قاتل جانم. مثلاً میرود خانـﮥ‏ برادرش یا عمهاش یا خالـﮥ‏ نمیدانم عمهاش، مگر دیگر بلند میشود؟ تازه، میفهمم كه تختهنرد هم بازی كرده. ای بخشكی بخت! شب كه نه، غروب میروم خانه. خوب، یك سورساتی میآورد. خودش و بچههاش یا خوردهاند یا میخواهند بعد بخورند. سینی مزه جلو من است، همه چیز هست. میگذارد جلو من و میرود. بچهها هم میروند. حتی این تخم جن، مملی من ــ دیدهایدش كه؟ ــ نمیآید. صداش میزنم به یك بهانهای كه مثلاً یك چیزی بیاورد. البته همه چیز تكمیل است، اما خوب، آدم دلش میپوسد. من قوق قوق مینشینم و هی آن زهرماری را كوفت میكنم. حتی اگر برای مملی تخم جن چیزی خریدهباشم، میآید میگیرد و میرود. اگر هم دستش را بگیرم كه بنشانمش روی زانوم و مثلاً یك قاشق ماست و خیار و نعنا بگذارم دهنش، اخم میكند و هی میخواهد برود. بعد هم تختهنرد را میكشم جلو و با خودم بازی میكنم تا بلكه خانم صداش را بشنود و باز رجز بخواند: «تو كه بازیكن نیستی، برو دو تا گردو بردار با مملی بازی كن.» میگوید: «آخر جلو اینهمه زاق و زوق بازی كردنم دیگر چیه؟» خوب، من هم رادیو را روشن میكنم و هی موج عوض میكنم، اما چه فایده؟ آدم به حرف زنده است. آخر آقا، تو بگو، مگر این زهرماری را نباید به گل روی یكی خورد؟

چایم را كه خوردم بلند شدم. كار هم داشتم. دلم هم شور میزد، هنوز هم شور میزند. چقدر هم این در و آن در زدم تا فهمیدم كه توی كمیته است. مادر هم ندیدهبودش. هرروز میرفت. من هم رفتم ساواك. انگار كه نمیدانم. گفتند نمیدانیم كه كجاست. گفتم: میخواهم سرهنگ نادری را ببینم.

رفت و آمد، و باز پنجر‏ﮤ‏ آهنی را بالا زد، گفت: میتوانی بروی كمیته.

نشانی كمیته را هم داد. شنیدهبودم كه اول میبرند آنجا. حتی میدانستم كه گاهی كه كسی را میگیرند، چشمبسته دور شهر میگردانندش و بعد میبرندش آنجا و ازش میپرسند: «حالا اینجا كجاست؟» اگر درستش را بگوید، میفهمند كه اینكاره است یا حداقل گوشش بدهكار است. نادری آمد دم در. چه قدی داشت! دستهاش را مدام تكان میداد، به داداشحسن هم حسابی فحش داد، گفت: همكاری نمیكند، اگر نه همین فردا آزادش میكردم.

دستم را گرفت و بردم تو، گفت: بیا خودت بشنو.

رفت پشت میزش نشست و به من گفت بنشینم پشت بهدر، سرم را هم برنگردانم. بعد فرستاد كه یكی از بچهمحصلها را بیاورند. نادری گفت: خوب، بگو ببینم، بچه.

ـ چی را جنابسرهنگ؟

دادزد: نسناس، چی را؟ میخواهی دوباره مثل بلبل به حرفت بیاورم؟

ـ من كه نمیدانم چی را باید بگویم.

صداش میلرزید، بغض داشت. نادری گفت: تعریف كن برای این آقا كه كی تو را ابنهایات كرده. میخواهد از زبان خودت بشنود.

بعد آهسته و بم گفت: میبخشید كه بیتربیتی شد، مقصودم این است كه كی تو را منحرف كرده.

پسرك بالاخره گفت كه دبیرشان، یعنی داداشحسن، سر كلاس براشان كتاب میخوانده، از صمد مثلاً. با آنها كوه هم میرفته. كتاب هم بهشان امانت میداده.

بعد هم یكی دیگر را آورد. این یكی بچهسال بود. ندیدم، اما فكر میكنم رو به دیوار میایستادند، یا شاید چشمبند داشتند. گفت كه عضو انجمن ادبی دبیرستان است. هی هم آقاآقا میكرد: «آقا ما كتابداریم، بلد كه نیستیم، آقا. ماهی سیاه كوچولو را دادیم به یكی. مال خودمان بود، آقا.»

نادری گفت: بله، نمیدانستی. خوب، پس چرا اینهمه شمار‏ﮤ‏ ماشین ساواك توی دفترچهات نوشتهبودی؟

ـ همینطوری، آقا. ما شبها دكان بابامان كار میكنیم، آقا. هر ماشینی كه میآمد توی تعمیرگاه همسایهمان، شمارههاشان را مینوشتیم. قصد بدی كه نداشتیم، آقا.

ـ جان ننهات، تو گفتی، ما هم باور كردیم.

ـ باور كنید، آقا.

ـ باشد، باور كردم. اما حالا بگو ببینم كی گفته این شمارهها را یادداشت كنی؟

ـ هیچكس، آقا.

ـ تو كه گفتی دبیر ادبیاتمان گفته.

ـ ما كی گفتیم، آقا؟

بعد انگار یكی از همكاران حسنمان را آورد. دبیر عربی و تعلیمات دینی بود. میگفت: با ایشان حتی حرف هم نمیزنم.

ـ حالا بله، قبلاً چی؟

نمیگفت. حتی حاضر نشد قبول كند كه كتاب به هم امانت دادهاند. نادری داد زد: آهای پسر، بیا شلوار آقا را دربیاور.

نفهمیدم چرا. بعدش حرف زد، گفت كه اول بحث مذهبی میكردهاند، بعدش كشیده به مسائل روحانیت. گفت: من اینها را كه از سر لطف به بنده مرحمت فرمودند، نخواندم.

نادری داد زد: بیا بكش پایین شلوار این بدمصب را.

باز گفت. دیگر فهمیدم كه حسنمان چه كشیدهاست. حتی مرا برد و كتابهای دانشآموزان و آقاسید را نشانم داد. چقدر بقچهبقچه كتاب آوردهبودند. یكی را باز كرد، گفت: اینها را از خانـﮥ‏ آن سید جدبهكمرزده آوردهایم.

یكیش را باز كرد، نشانم داد كه چطور زیر سطرسطر كتابی كه مدعی بود نخوانده، خط كشیده.

با اینهمه اجازه نداد با حسنمان ملاقات كنم. چند ماه بعد دیدیمش، مادر و اقدس اول دیدهبودندش. سرش را تراشیدهبودند و لاغر هم شدهبود، پوست و استخوان.

من بعدها دیدمش. توی مجرد بود و چاق شدهبود. گفت: یك پولی بده به دفتر. ما اینجا به پول احتیاج داریم.

گفتم: انگار بهت خوش گذشته؟

ـ همهاش میخوریم و میخوابیم. جات خالی.

بعد هم گفت كه باید زیرپیراهن و شورت كاپیتان براش ببریم: اینجا شپش بیداد میكند.

از پشت توری سیمی آنطرف داد میزد تا بشنوم. میان این تور سیمی و آن یكی چند پاسبان قدم میزدند. آنها از آنطرف داد میزدند و ما از اینطرف.

حالا هم آنجاست. به هر ماهی، سالی جایی است، این ده و آن ده، این بند و آن بند و باز میرود، میچرخد، مثل این زمین كه میگویند میچرخد؛ اما من ثابت و پایدار میمانم، مركز من همینجاست، همین صندوق عموحسین است كه توی پستو گذاشتهبودمش. به قول آقا: وقتی من توی این اتاق لنگر میاندازم، از صبح تا ظهر هر چه كردهام یا هر چه دیشب غلت و واغلت زدهام فراموشم میشود، مثل بچهای میشوم كه توی زهدان مادرش جا خوش كردهاست. بعدش هم، سه و نیم یا چهار كه باز میآیم پایین، باز باید بزنم و بخورم، ترسی هم ندارم، چون باز برمیگردم به لنگرگاهم كه اگر توفان نوح هم بشود باكیم نیست.

غروب همان روز هم بود كه گفت: تو كه خوب میدانی من چقدر دشمن دارم، این صندوق حتی اگر هیچ چیز توش نباشد، باز مایـﮥ‏ دردسر است، اگر بخواهی میگویم حبیب ببردش خانـﮥ‏ ما یا یك جایی دیگر تا آبها از آسیاب بیفتد.

كشتم تا اینها را گفت. قول دادم كه خودم ببرمش. شب هم، دیروقت، بردمش خانـﮥ‏ ملیح. كاش پام شكستهبود و نمیبردمش، یا این را هم در لوح ازل نوشتهبودند تا اول ببرمش آنجا. در را باز نكرد. میهمان داشت یعنی؟ شب جمعه به شب جمعه من میرفتم، هنوز هم اگر بخواهم میتوانم بروم. در را باز نكرد. میدانستم كه پشت در است. صندوق را گذاشتهبودم روی سكو. گفتم: منام ملیح.

حتی صدای هانفسش را میشنیدم. حتماً میهمان داشته. نمیتواند فقط با یكی باشد، میدانم، مثل همان ملیحهخاتون مصطفی یا اصلاً مصطفوی. هی بوش را میشنود و میرود تا مگر مردش را پیدا كند كه خاك شدهاست توی قبرستان كوهپایه. با تاكسی رفتم خانـﮥ‏ عمه اینها. در را عروسعمه بانو باز كرد. با دو بال چادر برآمدگی شكم و پاهای لختش را پوشاند. گفتم: باز كه انگار مسافر توی راه داری؟

گفت: تا چشمت دربیاید.

با این دیگر چهار تا میشدند. بعد صورتش را دیدم. روی بینی و گونههاش، جابهجا، لك داشت. زبان هم درآورد، و باز گندهگوشه زد. گفتم: میمون هرچه زشتتر، اداش بیشتر.

ـ میدانم كجات میسوزد. دستت به گوشت نمیرسد، میگویی بو میدهد.

گفتم: حالا میگذاری بیایم تو، یا نه؟

گفت: بفرمایید، پسردایی. راه گم كردهاید.

ـ حالا این مال كی هست؟

ـ تا چشمت درآد.

عمهبزرگه دیگر زمینگیر بود، پاهاش باد كردهبود. كلید صندوقخانه را از عمهكوچكه گرفتم و صندوق را گذاشتم آنجا، توی همان یك گلهجا كه پدر بالاخره از بارو درآوردهبود. شب هم رفتم خانـﮥ‏ مادراینها كه ببینم كه تازه چه خبر دارند. حالا هم برگشتهام به اینجا، به همان اتاق پدر و این صندوقخانه تا همینجا كار را تمام كنم كه میكنم.








bibi73 آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۱۷ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
bibi73 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط asalcheshmak نمایش پست ها
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تایپیک زیر اعلام کنید

آمار کتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب ، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد.

ممنون
جنّ نامه نویسنده ایش گمنام هستش حدود ۴۸۰ صفحه هم هست توی اون بخش هم اعلام کردم
bibi73 آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۳:۰۱ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
bibi73 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

مجلس چهارم

چند ماهی است اینجا هستم، برگشتهام به همان نقطـﮥ‏ آغاز: از همینجا بوده كه شروع كردهام و رفتهام تا آبادان و بعد برگشتهام به اصفهان، چرخزنان، و باز از همین یك اتاق و این صندوقخانه رفتهام، گشتی زدهام در بازار و رسیدهام بالاخره به دفتر آقا؛ درسی خواندهام، مشقها نوشتهام و حالا هم آمدهام به همانجا كه شروع كردهبودم، دور زدهام بر دایرهای كه حفاظ من خواهد بود، مندل من. همینجا هم باید تمامش كنم تا دیگر نگردد كسی و نگردد زمین و این آدمی كه اگر بر خط برود میرسد به مرگ و به آن دهانـﮥ‏ سیاه، اما اگر سیركنان بلغزد بر انحنای دایرهای كه هست، باز میرسد به همان اول كه اول هم نیست و حتی آخر، چرا كه قالب تن وانهاده است، مثل ماری كه پوست انداختهباشد، و حالا تنها روح صافی شدهاست بی دُرد تن و میچرخد رقصان، پروانهای انگار به دور شمع، قطر‏ﮤ‏‏ آبی كه به دریا رسیدهاست و دریاست دیگر و چه نیك گفتهاست قائلش كه:


بدان ای عزیز كه آدمی مُركَب آمد از این قالب كه تن آن است و آن روح كه صورت است. و قالب ما از عالم سفلی است، یعنی زیر فلك قمر كه عالم اصغر است و عالم كثرت است و عالم كون و فساد است و عالم خلق و آن روح، كه از جوهر ملائكـﮥ‏ سماوی است، عالم علوی است و آدمی كه مائیم مسافرانیم كه بدین جهان فرستادهاند و آن روح آدمی به كلیات عالَم عالِم بود، چون بدین عالم خلق بیفتاد تا به جزئیات نیز عالِم شود، آن قالبش آلت شد، همچون آن راكب كه مقصد دیده است و راه داند، اما نه این سنگ یا آن خار یا آن خم راه كه اینهمه به آلت این اسب خواهد پیمود كه لقد خلقناكم ثم صورناكم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس، كه اول این قالب كرد از طینكه انی خالق بشراً من طین، یعنی كه از خاك، از صلصلال من حماء مسنون و آدمی را صورت داد یعنی روح كه نفخت فیه من روحی.
بر خط ــ گفتهام ــ البته اگر برویم كه مثلاً به كمال برسیم به همینجا میرسیم كه حالا رسیدهاست آدمی، اما اگر بایستیم و برگ و بار بریزیم، پوست بیندازیم، صافی میشویم بی هیچ دُردی، شراباً طهورا. من اینها را برای همین مینویسم، منطقی همنبودم، نبودم.

حالا البته شبها میآیم اینجا، چیزی توی راه میخورم و شب میآیم اینجا میخوابم. پسرعمه تقیاینها حالا توی آن سه دری مینشینند، اجاره كردهاست از داداشرضاش. شبها دیر میآیم تا گرفتارشان نشوم، نه عروسعمه كه پسرعمه تقی. عروسعمه بانو انگار دیگر از حال و هوس افتاده. دستش همیشـﮥ‏ خدا بند شاش و گه بچههاست. پرسیدم: حالا اینها از كی هستند؟

ـ تا چشمت دربیاد!

صبح جمعه به جمعه هم مادر میآید. من صبح زود بیدار میشوم، جارو را خیس میكنم و اول هم میروم توی صندوقخانهام، یخچال و كرسی و نمیدانم هر چه هست جلو میكشم، زیر و پشتشان را جارو میكنم. بعد هم میآیم سروقت این اتاق و بالاخره از این راهرو و پلهها گردی میگیرم، سماور را هم روشن میكنم، اما باز تا میرسد، اول سری میزند به عمهبزرگه كه آن پایین بیهوش و بیگوش افتاده، بعد هم میآید بالا. حالا من مثلاً نشستهام چیزی میخوانم یا همینها را مینویسم. هنوز نیامده چادرش را برمیدارد، از توی بقچه یا تازگیها از ساكش روسریاش را درمیآورد، سر میكند و میافتد به جان این یك گلهجا. من البته سلام میكنم، حتی بلند میشوم، التماسش میكنم كه بنشیند یك پیاله چای بخورد. مگر به خرجش میرود؟ میگوید: این خانه و زندگیست كه تو داری؟

اول هم از همان صندوقخانه شروع میكند، و نمیدانم از كدام كنج و پسلهاش آنهمه خاك و خل و پُرز با دم جاروش میآورد توی راهرو، بعد هم میآید، میافتد به جان این اتاق. من میروم بیرون، روی مهتابی هی قدم میزنم و از پشت پنجرههای خورشیدی و یا از درگاهی مهتابی مشرف به ایوان پسرعمه رضااینها نگاهش میكنم كه چطور تاقچهها را گردگیری میكند و یا گوشـﮥ‏ این یك تكه گلیم را پس میزند، یا رختخوابم را میكشد جلو و از زیر و پشتش هی خاك و خل جمع میكند و میآورد تا توی راهرو و بعد میبردشان تا آن پایین پلهها. بعد هم كه برد و ریخت توی سطل آشغال عمهاینها باز میآید و مثلاً سماورم را كه خودش برام آورده، میبرد پایین و با یك گرهبسته خاكهآجر میسابد، جام زیر سماور را میسابد، سینی زیراستكانی را، استكان و نعلبكیهام را كه دو دست بیشتر نیست به قرچ و قروچ میاندازد، دیگچه و نمیدانم دو سه بشقابم را دوباره با گرد ظرفشویی كه توی یك گرهبسته دیگرش هست میشوید و آب میكشد و میچیند توی سبد عمهاینها و میآورد بالا. بعد باز چراغ والورم را میبرد و زیر و بالاش را سیم و اسكاچ میكشد تا كی بیاید بالا و این یك پیاله چای را كه من براش میریزم بخورد. میگویم: حالا راضی شدی؟

میگوید: ای مادر، اینها كه كار نیست.

میگویم: تو كه اینهمه كار داری!

ـ چهكاری، مادر؟ صبح زود همه كارهام را كردم، یك چیزی هم بار گذاشتم. حالا فقط منام و بابات و این علی كه تازگیها شاشاش كف كرده، ازم زن میخواهد. خواستگاری هركس هم میرویم، آقا نمیپسندد. میگویم: «مادر، خوب نیست روی دخترهای مردم نشان بگذاریم،» مگر به خرجش میرود؟ من خودم دختردار بودم، میدانم مادرهاشان چه میكشند. هی بفرمایید آن بالا، گز میل كنید، میوه بفرمایید.

میپرسم: خودت چی مادر، چطوری آمدند خواستگاریات، عمهها بودند دیگر؟

ـ ای مادر!

انگار بداند كه باید پوست بیندازم، شروع میكند:

ـ من مگر همهاش چند سالم بود؟ عقدم كه كردند سیزده، چهارده سالم بود. نمیدانستم چیبهچی است. یادم است. همان روزی كه شبش یا عقدم بود یا عروسیام ــ یكی از این دو تا ــ پسرخاله احمد رفتهبود بالای نردبان كه مثلاً برای من گنجشك بگیرد. هی میگرفت و میگذاشت توی جیبش، باز میپرید، میرفت توی لانهاش. من فكر میكردم خیلی هستند. عقلم نمیرسید كه همان یكی است. بعد هم مزه میانداخت كه: «این گنجشكه قشنگتر است یا آن گنجشكه؟» اینقدر نمیفهمیدم كه دارد خودش را میگوید. لا اله الا الله، ببین آدم را به چه حرفهایی وادار میكنند!

حرفی نمیزنم. به خاطر خود مادر است كه میپرسم، حتی حالا كه مینویسمشان.

مادر میگوید: خوب، دیگر. ننـﮥ‏ خدا بیامرزم آمد دعوام كرد كه: «خجالت بكش، دختر! تو یعنی فردا میروی خانـﮥ‏ بخت.» من را دعوا كرد، نه پسرخاله را. خوب، حالا دیگر وردست اوستا بودم، دم مسجد حكیم میرفتم قالیبافی. اوستا نقشه میخواند. به نقشه نگاه میكرد یا نه؟ یادم نیست. میگفت: «دو تا سرِ گل، سه تا ول كن!» یا میگفت: «سهتا ته بته جقه، یكی ول كن!» من هم میكردم. بقیهاش را دخترهای شش، هفت ساله توكاری میكردند، خفت میزدند. كارمان همین بود.

اشاره میكند به جلوش و با انگشت: یكی اینجا مینشست كه یعنی اوستاست، اصلكاریها را او میزد. من هم اینجا كه وردست بودم، با نخ روی خفتها را القاز میزدم (با انگشتهاش چپ و راست گره میزند)، گره میزدم و بعد با دفتین میزدم كه محكم بشود. یكی هم اینجا بود كه خفت میزد و میآمد جلو. هفتگی كه میگرفتم میدادم به مادرم، او هم ــ خدا بیامرز ــ میداد به مادرجون كه برام جهاز و جامه بگیرد. میگفت: «این منقلبرنجی را برای تو خریدم.» پایهاش برنج بود. پایـﮥ‏ روی زمینش هم ریختهگری بود. بعدها بابات برد فروختش. نمیخواهد بهش حرفی بزنی.

ـ شما را داشتم، تو و داداشحسنت و این اختر. خوب، مال دنیاست دیگر، مثل چرك كف دست است، میآید و میرود.

ـ یعنی واقعاً هیچچی از زن و مردی نمیدانستی؟

ـ مگر همین اختر نبود كه شب عروسیاش رفته بود لای یك پتو قایم شدهبود؟ تا یكی دو ماه هم دست نداد. تازه، بعد از عقدش ــ خودت كه یادت هستــ هر وقت شاهداماد میآمد، تو با حسن میرفتید توی صندوقخانه، زیر بغلش را میگرفتید و میآوردید توی این اتاق. چند وقت هم گرفتار بودم.

میپرسم: خودت چی؟

ـ خوب، كسی كه نگفتهبود. بعد از عقد مادرجون یك چیزهایی گفت، شوخی شوخی، كه مثلاً باید به دستور دلاك عمل كنی. دلاك هم میآمد شلوار و تنكهشان را درمیآورد، دستورهاش را میداد و میرفت. اما ما، من مادر، همهاش به این فكر بودم كه به یك جایی میروم، یك چیزی میخورم، یك چیزی هم میپوشم، همین.

میگویم: از خواستگاری عمهاینها میگفتی، مادر.

ـ حالا كو تا به آنجا برسیم؟ اولش كه گفتم من هنوز بچه بودم. ده دوازده سالم بود. سحری خربزه خوردهبودیم، پوستههاش را بردهبودم زیر كرسی گذاشتهبودم كه موقع افطار بخورم. بعد كه آمدم، دیدم نیست. چه گریهای كردم! بابای خدابیامرزم شوخ بود، بردهبود گذاشتهبود روی رف تا دست من بهش نرسد. یا یك وقتی قوطی برنجی داشتم كه توش نخودچی كردهبودم و زیر كرسی گذاشتهبودم. آن هم نبود. توپ افطار را كه دركردند، هیچ كدام نبود. آخرش آورد داد به من. اما باز بابام سر من میترسید، اگر به خانـﮥ‏ آبجیشازده میرفتم، مجبور بودم شبنشده برگردم، چون میترسید كه حاجی شب را نصفه بكند و بیاید سر وقت من. خواستگار اول من هم پسر نایب كون كمونچه بود. كونش اینجوری بود (با كونـﮥ‏ مچ و خم دست پیچیده بر آن میسازدش)، بالا پایین میرفت. نایب دو تا پسر داشت: رحمتالله و اكبر. من را برای رحمت میخواستند بگیرند. دایزهمحترم زن نایب بود. نایب كه مرد، دایزه همانجا ماند. گمانم نپسندیدند،گفتهبودند: «اینها كه چیزی ندارند.» شاید هم بابام نداد. یادم كه نیست. گفتم كه. من همهاش دوازده سالم بود. سر قالی نشستهبودم كه آمدند دنبالم. خواستگار دومی من همین عمهاینهات بودند. خالهات، همین آبجی شازدهات، خواهرشوهرش رفتهبود خانـﮥ‏ دخترش. عمهات هم آمدهبود آنجا. پرسیدهبود: «شما یك دختر سراغ ندارید؟» این هم گفتهبود: «خواهر زن برادر من هست.» خوب، وعدهكردهبودند آمدهبودند آنجا. ما صرافها مینشستیم، كنج آن كوچهپیچی. حالا چقدر میگرفتم یا آنها میدادند یادم نیست. بابات كه چند سال بعد من را با سه تا بچه گذاشت و رفت، همهاش روزی سه قران خرجی میفرستاد، به پول آنوقت. من هم سر قالی نشستهبودم. حالا دیگر وردست شدهبودم، دفتین میزدم، گل میانداختم، القاز میكشیدم. دار قالی توی زیرزمین یك خانهای بود راستـﮥ‏ مسجد حاج ممجعفر. خواستگارها هم دروازهنو مینشستند.

ـ داری از عمهاینها میگویی؟

ـ دارم میگویم، مادر. دایزهمحترم آمد دنبال من. اجازهام را از اوستا گرفت. حالا چه بارانی میآمد، خدا میداند. كوچهها هم گل و شل. دایزه جلوجلو میرفت و من هم به دنبالش، هی هم كفشهام در میآید. من را كه حمام نبردند. حالا اول خبر میكنند، عروس را میبرند حمام، چسانفسانش میكنند، آرایشگاه میبرند، مثل همین اختر یا پری بلاگرفته. چی كشیدم تا راضی شد برود حمام! شما كه نبودید ببینید چی كشیدم از دستش. پولش دادهبودم كه بدهد دلاك بشوردش، همهاش را دادهبود بالای قارا، كوفت كردهبود. خودش هم كه بلد نبود تنش را بشورد. گربهشوری. نفرینش كردم. حالا دلم براش میسوزد. این شوهره كه بهش دادیم؟

میگویم: مادر، عمهها ...

ـ باشد، از همان اولش بگویم. خواهر حاجابوالقاسم گفتهبود: «من یك دختر سراغ دارم.» راه و نیمراه آمدهبودند، نه خبری نه اتری. من كه رسیدم یك دست و صورتی شستم، پیرهنم را هم عوض كردم رفتم تو، یك چارقد سرم كردم، یك چادر گرتی هم، كه نمیدانم مال كی بود، ننـﮥ‏ خدابیامرزم انداخت سرم، یك نشگون هم گرفت بغل پام كه نیشت را ببند. وقتی رفتم تو، عمهكوچكهات تعارف كرد بروم بالا، كنارش بنشینم. حالا یك عمه (به طرف راست و بعد چپش اشاره میكند) اینجا نشسته، یك عمه هم اینجا. هنوز ننشستهبودم كه همین عمهربابات گفت: «بزرگه برای داداشم.» قدّم را میگفت، مادر. عمه بزرگه گفت: «مگر داداشم بچه است؟» عمهربابات از پشت سر چادرم را از سرم كشید، گفت: «اینجا كه نامحرم نیست، دختر.» خدایی بود كه چارقد سرم بود، گیسم را كه خوب شانه نكردهبودم، یك شانه اینور یكی آنور، مثل حالا، اما مو داشتم یك خرمن (به موهای گاه نقرهای و بیشتر خاكستریاش اشاره میكند)، حالا را نبین، مادر. عمهبزرگهات گفت: «انگار حضرت فاطمه چارقدش را كشیده روی صورتش.» پسند كردهبود، انگار. بعد همین عمهكوچكهات، یعنی خواست كمكم كند چادرم را سرم كنم، دستش را آورد گذاشت روی پستانم، یعنی كه بگیرد توی مشتش. گفت: «همین خوب است، پستان ندارد.» بعدها فهمیدم كه چرا. راستش چیزی كه نداشتم، حالا هم ندارم. بهتر، مادر. یعنی چی كه زن دو تا مشك جلو سینهاش آویزان باشد، مثل همین اقدس خودمان. یا این بانو كه شما دنبال كونش بودید. حالا دیگر خوب شده، نشسته سر خانه و زندگیاش. نمیدانم از كی و كی آبستن شد كه هی حالا شیر به شیر میزاید، هی هم ویار انار میكند و كال و نیمكال انارهای این درخت آن پایین را میكند و داد رضا را درمیآورد.

میگویم: مادر، باز كه رفتی سراغ خردهحسابهات؟

ـ خوب، مادرم دیگر. فكر كردم نكند تشریف آوردهاید اینجا كه به بانوجانتان نزدیك باشید. رفتم قسمش دادم، گفتم: «جان این بچههات راستش را بگو!» گفت: «من كه میبینید از حال و هوس افتادهام.» گفتم: «جان تو و جان این بچهام. یك كاری نكن جانش را سر آنجای تو بگذارد.» گفت: «مگر قحط مرده، زندایی؟» دیگر همهاش را فهمیدم. خوب، الحمدلله، راهش را پیدا كرده، میرود خانـﮥ‏ ننهاش اینها و با شكم پر برمیگردد. خدا زیادشان كند.

داد میزنم: مادر!

ـ خودت خواستی بگویم.

ـ من كی گفتم روی زن مردم نشان بگذاری؟

ـ خوبه، خوبه، برای من دیگر تاقچهبالا نگذار! به قول عمهبزرگهات: «باران آمده و تركها را پوشانده.»

ـ حالا بالاخره میروی سر حرف خودت یا تو هم مثل این تقی ...؟

ـ بیچاره تقی، تا بوق سگ باید جان بكند تا شكم این واماندهها را سیر كند. كی دیگر نای حرفزدن دارد؟

یك چای دیگر براش میریزم و ساكت مینشینم تا مگر خودش شروع كند. شروع هم میكند:

ـ خوب نمیخواهد لب ورچینی. برات میگویم، گرچه نمیدانم اینها را برای چی میخواهی.

پابهپا میشود، جرعهای چای میخورد، میگوید: پنجم ماه رمضان بود، مهرم را بریدند. شب بیست و هفتم هم عقد كردند. شام روز عید روزه هم جهاز را بردند. روز عید هم عروس را بردند. تمام شد.

میگویم: مادر از عقدت داشتی میگفتی.

ـ من كه گفتم. بیست و هفتم كه شد خوانچههاشان را دادند آوردند. طبقكشها میآوردند. پنجدری دایی میرزاعلی شد مردانه. اتاق پشتیاش هم زنانه. من را هم بردهبودند حمام، وسمه و اینها هم گذاشتهبودند. یك آینهقدی هم جلو من گذاشتهبودند. صیغه كه خواندند داماد آمد پهلوی من نشست. زیرچشمی نگاهش كردم. همهاش گفتهبودند شكل حاجابوالقاسم است. من اینطوری نگاهش كردم، زیرچشمی. یك پالتو شیك پوشیدهبود. صورتش هم مثل حالاش بود، یك كم جوانتر. من نگاهش كردم، با خودم گفتم: «چرا پیشانیاش اینقدر بلندست؟» جلو سرش بود، مثل حالاش مو نداشت. تو هم به او رفتهای. میبینی كه. دوستش داشتم یا نه؟ راستش اصلاً فكرش را نكردم. دو سال كه من را گذاشت و رفت، بعد كه آمد، من خانـﮥ‏ بابام بودم. وقتی آمدم اینجا، پاش را كه از پلهها گذاشت بالا، دیدم دستش را حنا گذاشته، سرش را هم حنا گذاشتهبود. دستهاشسرخ بود. من هم رفتم توی صندوقخانه، كنار رختخوابهام كه گذاشتهبودند روی میزم. وقتی آمد توی صندوقخانه كه مثلاً دست من را بگیرد، زدم زیر دستش و آمدم بیرون. این فكر كردهبود كه من غریبی میكنم كه دو سال نبوده. اما من حالا میفهمم كه بدم آمدهبود كه چرا خودش را اینجوری كرده.

میگویم: مادر، تو كه باز همهاش داری چرخ میزنی؟

ـ خوب، همینطور دارم میگویم كه یادم میآید.

ـ داشتی از روز عقدكنان میگفتی.

ـ گفتم كه. بابات آمد نشست پهلوی من. بعد هم چادر انداختند سر ما كه مثلاً هم را ببوسیم. آكله بگیرند! من كه نمیتوانستم. این كارهایی كه زنهای امروز میكنند اصلاً من سرم نمیشد، یا همین بانو. به خیالت من خر بودم. زاغ سیاهتان را چوب میزدم. صداش را میشنیدم، درست مثل گربهها وقتی بهار میشود، مرهنو میكشید. كرم از خودش بود، مادر.

میگویم: مادر، كاری به بانو نداشتهباش.

ـ میشنگید، مادر. حالا دیگر نه. خدا خیرش بدهد كه دست از سرت برداشت.

ـ من خودم تقصیركار بودم، مادر.

میگوید: حالا دیگر گذشته. خدا از سر تقصیرهات بگذرد (چشم میبندد، لحظهای فقط). روز عقدكنان هوا سرد بود. از سر شب ننـﮥ‏ خدابیامرزم سینی گذاشتهبود دورتادور حیاط، آب ریختهبود توشان. وقتی آمدند دیگر یخ بستهبود. شربت بهشان داد. حنابندان هم مرا بردند حمام. دو سه نفر هم با من آمدند. دو پام را حنا بستند، مثل بتهجقه، گلبهگل، كلهقندی كلهقندی. یك چیزی بود شاخی بود، سوراخسوراخ داشت. با نخ میبستند. هر كسی داشت. سوراخسوراخ داشت مثل آخوند تسبیح. میپیچیدند دور پا. كندهكاری بود. جای این بتهها حنا میگرفت، بقیهاش نمیگرفت. سوراخهاش یك كم بزرگتر از آخوند تسبیح بود. با نخ میبستند. میخواباندند روی پا، دورتادور پا همینطور نقش بتهجقه میشد، قشنگ میشد. اما بابات كه ندید، هیچ وقت ندید. فقط كارش را میكرد و خورخورخور. عمههات هم، صبح كه میشد، میگفتند: «این هنوز شعور ندارد، شوهری نیست.» راستی، دستها را هم سرانگشتی حنا میبستند، با نوك انگشت و نوك انگشت، نقطه به نقطه. اگر كسی كار و بارش خوب بود، حمام را براش قرق میكردند. ما خیلی كه نبودیم. سربینه هم دایره و تنبك میزدند، نه برای من. خود حمامیها، دلاك و اوستای حمام میزدند. بعدها دیدم كه میزدند. برای من نزدند. پول میخواستند، كلهقند میخواستند. ما نداشتیم كه بدهیم. مُقَلِد و اینها توی حمام رسم نبود. مقلد برایمردها بود، وقتی داماد را حمام میبردند. هیزند از بس این مردها. سر در حمام را هم چراغان میبستند، آینه و قرآن میگذاشتند.

ساكت میشود، روسریاش را برمیدارد، تا میزند و میگذارد توی ساكش. موهاش را هم با دو پنجهاش خار میكند، پابهپا میشود: باید بروم، مادر. حالا این علی میآید هار و هور، انگار كه كوه كنده.

ـ بابا كه هست.

ـ خوب، هست، اما همهاش چشمش به در است. حالا اسیر من شده، دیگر از ها و هوس افتاده. حقش است، مادر. چقدر خوب است از دستش كشیدهباشم؟

ـ بعدش چی شد، مادر؟

ـ بعد چی؟

ـ بعد از حنابندان؟

ـ از حمام كه آمدیم بیرون، نانمان را خوردیم. برف هم آمدهبود. اینها كه حالا میآید، برف نیست. آنقدر برف میآمد كه توی اندرونی دایی میرزاعلی، اگر میخواستیم از اینطرف برویم به آنطرف، از وسط دیوارهای برف میرفتیم. یك دسته عصر آمدند، یك دسته صبح آمدهبودند. دستـﮥ‏ مردها آمدند و یك دسته زن. من را بردند،عروس بودم یعنی. مرده شورم ببرد! بعدش من را بردند، از بازارچـﮥ‏ صرافها میبردند. مردها یك آینهقدی جلوجلو میبردند، یك شمع بلند هم جلوم بود. شمع گچی همینهاست كه حالا هم هست. شمعهای آن روزها همهاش از پیه بود و چربی. توی همین صندوقخانه گذاشتهبودمش. ما خوابیدهبودیم. هی تیلیك و پیلیك صدا میآمد. بابات رفت از همین مهتابی رضا را صدا زد. شب بود؟ نصفشب بود؟ نمیدانم. از پایین آمدند گشتند، مهتابیرا گشتند، روی آن یكی پشتبام را نگاه كردند. تا صبح باز صدا میآمد. صبح نمیدانم چهكار داشتم، رفتم در صندوقخانه را بازكردم. گربههه پرید بیرون. بابات كه براشان تعریف كرد، همهشان خندیدند. شمع قدی را خوردهبود، مادر.

میگویم: مادر، از عروسیات میگفتی.

ـ خوب، من كه داشتم میگفتم.

ـ بله، برف بود ...

ـ آره، دیگر. یك كوه برف بود. من كفش پاشنهبلند پام بود، قدم شدهبود اندازﮤ‏ علم یزید. سر راه میگفتند: «وای، عروس چه قدی دارد!» مادرجون گفت: «عصا، موسی، كیر كوكومه، تو چش همه.» این را میگفت تا كسی چشمم نزند. بعدش هم یكی از جوانها كه روی پشت بام بود، برف پارو میكرد، گفت: «حالا یك پارو برف میریزم سر عروس.» ننهام گفت: «آخر چرا، بیمزه؟» من هم خندیدم، یواشكی. خوب شد كسی ندید، اگر نه میگفتند: «عروس میشنگد.» یا شاید: «حتماً با این جاهل جوانها سر و سرّ دارد.» حالا بالاخره رسیدیم اینجا، توی آن اتاق پسرعمه رضااینهات كه تقی با زاد و رودش رفته نشسته كه من را مثلاً بزك كنند. خانـﮥ‏ عروس حنابندان بود، اینجا بزك كردند كه مثلاً اتاق داماد است. الكی. اتاق بابات همین بود كه هست. همهاش را زده به كیر گاو یا آن عموحسینات خرج آن كوكب كرد. تنبانسرخه بود دیگر.

میگویم: مادر، با كوكب دیگر كاری نداشتهباش.

ـ راست میگویی، مادر. او هم كشید، خیلی از دست عموت كشید.

ـ از بزك میگفتی.

ـ رسم بود، مادر. پیشانی را، از اینجا تا اینجا یكتخته آبی میكردند، ابروها را هم وسمه میگذاشتند، بعد هم خال و نیمخال سفید و صورتیاش میكردند. اول لنگه به لنگه كردند. دوست داشتند پیوسته باشد، كمانی درستش میكردند. نمیدانم كدام عمهات خبرش را برد برای بابات. آمد دم در، داد زد: «من اینطور دوست ندارم. پاكش كنید!» آنها باصابون و پنبه پاك كردند، بعد هم بردند سر همان منبع پشت چاه، توی آن سرما، صورتم را شستند. اما عوضش موهام را فر زدند. فر دسته چوبی بود، میگذاشتند توی آتش و پایین موها را فر میزدند. پشت گیسهام را بافتهبودند، زلفهام را فر زدند. سر بافهها را هم زنگوله میگذاشتند. خیلی كه قر داشتند، سرگیسی میگذاشتند: موهای خودشان را میبافتند، و بعد موی یكی دیگر را میبافتند سرش، تا موها بلند بشود. دورتادور هم زنگوله میگذاشتند. دور‏ﮤ‏‏ من دیگر زنگوله رسم نبود. خالهشازدهات یادم است كه زنگوله داشت، دورتادور. من سه چهار سالم بیشتر نبود. یادم است. حاجی كه مرد، او هم تنها شد، دق كرد، مادر. وقتِ نداریِ ما خیلی كمك حالمان بود، صلـﮥ‏ ارحام سرش میشد. عروسی كه برگذار شد آمدیم توی همین اتاق، یعنی مثلاً حجله. تا ده پانزده شب هم تصرف نشدم. هر روز صبح هم این عمهكوچكهات سركوفتم میزد كه: «به تو هم میگویند زن؟» میترسیدم و نمیگذاشتم، او هم تا بگویی چه، تمام بود؛ خرش كه از پل میگذشت میرفت میگرفت میخوابید. خورخورخور! چهل و چند سالش بود، كون دنیا را سوراخ كردهبود، آنوقت گناه او را گردن من میانداختند، گوشه و كنایه میزدند، آنهم به یك دختر معصوم كه هنوز عادت هم نشدهبود. بعدها زن شدم، خیلی بعد از اینكه خیر سرش كارش را كرد و رفت خوابید. من خون خالی بودم. دلاك یا مادرم، یادم نیست كی، بهم گفتهبودند وقتی مرد میآید طرفت، باید زود بلند شوی بنشینی و سرفه كنی، وگرنه خون میرود بالا، آنوقت میگویند: «دختر نبود.» من هم كردم، از ترسم. باز خدا خیرش بدهد كه مثل این پسر خواهرش، رضا، نكرد. این عروسعمهات كه پس و پیشش یكی شده. نشسته مثلاً حرف میزند، یكدفعه باد ازش درمیرود. دخترش حتی میخندد. او هم شروع میكند به رضا بد و رد گفتن كه: «الهی به زمین گرم بخوری مرد، كه ناقصم كردی.» حالا تا بگویی چی، دنبال كونش راه میافتد، میرود خانـﮥ‏ این و آن تا وقتی رضا ختنهاش را كرد یك چیزی هم پر چادر این بگذارند. پولش خوبه، اما آنجاش نه.

میگویم: مادر، همهاش همین بود؟

ـ پس میخواستی چی باشد؟ ساز و نقاره بزنند؟

ـ یعنی همه همینطورها بودند، همـﮥ‏ عروسها؟

ـ خوب، یك طورهای دیگر هم بوده، حتماً. مثلاً سر عروسی همین عالم با این درویشِ شما، من تو را داشتم و حسن مادرمرده را. تو همهاش چهل روزت بود. گذاشتهبودمت پشت آینهقدی عروس. خواب بودی. وقتی همه را دِه و دِه بیرون كردند، من دست حسن را گرفتم آمدم بیرون. بعدش فهمیدم كه تو توی اتاق عروس و داماد ماندهای. به ننهام گفتم. گفت: «اگر گریه بكند، عروس و داماد فجئه میكنند.» فجئه میگفتند. بعد مادر خدابیامرزم چهار دستوپا شدند و من پام را گذاشتم روی پشتش و رفتم بالا كه ببینم تو كجایی. از بالای پرده كه نگاه كردم، از یك شیشـﮥ‏ این پنجره خورشیدیها كه سفید بود، دیدم عالم نشسته روی این صندلی و جناب اتابكی هم روبهروش، روی این صندلی. بعد داماد جوراب عالم را درآورد، انداخت روی شانهاش.

ـ چرا؟

ـ رسم بود، شاید هم مزه میانداخت. بعد هم آن یكی را دولا شد و درآورد و انداخت روی آن یكی شانهاش. تا كه مثلاً رفتند كه نمیدانم چی، من جستم پایین. دلاكه كه آمد بیرون، ننهام بهش گفت، او هم گفت: «خدا كند بیدار نشود.» بیدار نشدی، مادر.

میگویم: مادر، پس كی عادت شدی؟

ـ كیاش درست یادم نیست. سرد بود، آب همین منبع كه پشت چاه بود، یخ بسته بود. یادت كه هست؟ چاه را حالا كور كردند. رضا هم دم به ساعت پیغام میدهد كه لولهكشی كردیم سهم بدهید، برق كشیدیم سهم بدهید.

میگویم: من اینجام، مادر. میدهم.

ـ خدا عمرت بدهد، مادر. من كه ندارم. دستم تنگ است. آن حسن هم كه آنجاست. منام و این شندرغاز علی. باز به غیرت این یكی.

میدانم دست آخر آمدهاست تا برای درد بیدرمان دخترهاش چیزی بگیرد. میگویم: باشد، مادر. من كه حرفی ندارم. جز شما كه كسی را ندارم.

ـ خدا خودش چار‏ﮤ‏‏ این مرد را بكند، همهاش دنبال كون این لوشنیها بود.

ـ لوشنی؟

ـ همین بچهمزلفها را میگویم. برای همین هم نمیتوانست. انگار كه تا آنوقت با زنجماعت طرف نشدهبود. شاید هم شدهبود. خودش میگفت: «نشدم.» بعد گفت: «شدم.» خدا خودش عالم است. ما كه از كار این مرد سر درنیاوردیم.

میگویم: مادر، حجلهات كجا بود؟

ـ همانجا، توی آن سهدری رضا. مال عموحسین ناكامت بوده، بعد این رضا هی بهش پول دستی داده، نمیدانم زیر و رو كشیده، حساب و كتاب براش ساخته، از چنگش درآورده. اما خوب، دلرحم هم هست، به خاطر آبروی فامیل دادهبود به بابات كه مثلاً اتاق داماد است. حالا هم كه داده به این تقی، مفتی هم نداده، كرایهاش را میگیرد. این بانو هم كه حالا پس میرود، پیش میرود مثل گربه براش هی بچه میزاید. باباشان كی است؟ خدا عالم است. از تو كه انگار خیری ندید.

ـ مادر!

ـ به تریج قباتان برخورد؟

ـ از حجلهتان میگفتی؟

ـ آخر مادر، اینها به چه درد تو میخورد؟

از دهانم درمیرود: میخواهم بنویسمشان.

ـ روزنامهاش كنی؟ كتابش كنی؟

میگویم: مادر، میبینی كه؟ من باز برگشتهام به اینجا. چرا؟ حسنمان هم آنجاست. نباید بفهمیم كه چه مرگیاش هست؟ خوب، میخواسته دنیا را عوض كند، نمیدانم با جبر تاریخ همسو شود، آنهم با یك قبضه ... لا اله الا الله!

ـ این حرفها چیه كه میزنی؟ اسلحهاش كجا بود بچهام؟

ـ خوب، نداشت. قبول. اما مگر فقط این یكی است؟ عموحسین چی؟ كجا رفت؟ یا آن كوكب كه حالا، آنهم شاید، توی دیوانهخانه است؟ عمهها هم هستند، آن عمهرباب كه تا بگویی چی، میآید گوش میایستد و هی هم از بابا بد میگوید كه جهاز و جامه براش نگرفته و همهاش دوره بوده و خودش با دوختودوز یك مس و تسی جور كرده.

ـ غلط كرده، مادر! بیاید جلو من بگوید تا بگذارم كف دستش. پس آن پولقلنبهها كه میگذاشت كف دستش چی بود؟

ـ وقتی دختر سرخانه بوده چی؟

ـ آن را من نمیدانم. بابات هم كه ماشاءالله، صد ماشاءالله، اهل حرف و نقل نیست، هیچوقت نمیگوید كه چی بود یا چی شد.

ـ خوب، حالا اول از اتاق حجلهات بگو.

ـ یعنی جواب این نمیدانم چیها را میخواهی از حجلـﮥ‏ من و بابات دربیاوری؟

فرود میآیم، میدانم كه اگر بو ببرد كه چه میخواهم بكنم، دیگر نخواهد گفت. میگویم: آن حرفها را ول كن، مادر.

بعد آرام میگویم: داشتی میگفتی.

ـ چه حجلهای، مادر؟ كاش گورم میشد. ننهاماینها آمدهبودند آن اتاق رضا را دیدهبودند و براش پرده دوختند، دو تا هم قالیچه بهم دادند. بابات هم داشت. بعد همهاش را فروخت. یكیش را خودم دادم به همین رضا. حالا هم هنوز دارد، همان بود كهمثل یك تكه جل میانداختند توی ایوان، زیر پای عمهات. همینها بود. اتاق فرش بود. مرا كه آوردند بردند توی همان اتاق، بزكم كردند، یك تور نقده هم سرم انداختند. اصل بود. نقده مثل ملیله است. اصلش هست، بدلش هم هست. مال من اصل بود. حالا مال كی بود؟ یادم نیست. چادر مشكی هم سرم بود، كُدری. پیرهن هم تنم بود. ما پیرهنی بودیم، مادر. مَشتی بودیم، شلیته نمیپوشیدیم. عمه و همین عروسعمه صغرات شلیته میپوشیدند. كوچك بود، شلوار زیرش میپوشیدند. اما پیراهنشان كوتاه بود،آستین نداشت، چاك داشت. وقتی راه میرفتند نافشان پیدا بود، وقتی هم مینشستند، ناودانشان. چاقچور هم میپوشیدند. نصفهای داشتیم و بلند كه تا زیر ران میرسید. پارچـﮥ‏ دبیت مشكی بود. ننـﮥ‏ خدابیامرزم داشت. وقتی میآمد سرم بزند، میگفتم: «مادر، چاقچورتان را دربیاورید.» میگفت: «من كه باید زود بروم.» من نداشتم. كت و دامن هنوز رسم نبود، نیامدهبود. من آن بالا كه نشستم، چادرم را برداشتند. روسری سرم بود، با سنجاق تهمهره زیر گلو میبستیم. یك نفر هم اینطرفم بود، یكی هم آنطرفم. بعد آن تور نقده را انداختند سرم. هی هم میزدند و میخواندند: «یار مبارك بادا.» مردهشورم را ببرند! جهاز و جامهام را دورتادور چیدهبودند. از هرچی بگویی داشتم. میز پایهبلند داشتم؛ سماور زرد. دو تا جام داشتم. یكیش را دادم به همین اختر. شوهرش برد فروخت. حالا نمیخواهد حرفی بهش بزنی. مرد است، غرور دارد. آینههام را هم بند كردهبودم به دیوار. یك قوری قرمز داشتم، آن را هم دادم به اقدس. گمانم گذاشته برای دخترش. این یكی حواسش جمع است، به خودم رفته، مادر. لحاف داشتم صوف. صورتی بود. سبكتر از ساتن است. یك دست هم رختخواب داشتم، یك جفت پشتی. روی رویهاش زری بود، رنگش سبز بود، مثل ماهوت. با زری روش ــ گفتمــ گل و بته انداختهبودند، مثل شاخههای جعفری. دیگر چه بگویم، مادر؟ هر تكهاش یك طوری شد.

میگویم: میدانم، مادر، آن دفعه گفتی. دو تا لیوان یخیهات را كه ماندهبود همین پری بلاگرفته برداشته و برده كه: «سهم من چی میشود؟»

ـ همینها كه نبود، مادر. یك دست لیوان داشتم، آنتیك بود، كهنهچینها خوب میخریدند، ندادم. دادمشان به اختر. آنها را هم شوهرشان بردند فروختند. مجری نقره داشتم، میز نقره. قرض كردهبودند، از زن میرزاعلی. بعد كه بابات سر سه ماه گذاشت و رفت، ننـﮥ‏ خدابیامرزم آمد بردشان. یك چراغ یخی هم داشتم كه نمیدانم كی خودش را همان شب عروسی زد بهش، افتاد جیرینگی شكست. همین عمهربابات بود، گمانم. دلشان بد شد. از كرمش شكستش. از بس حسود است. قلیان هم داشتم. هنوز دارمش. گاهی كه یاد مادر خدابیامرزم میافتم، میشورمش، آبش میكنم، دو تا برگ گل میاندازم توی آبش. تنباكوی حَكّام هم كه دارم، برای روز مبادا. دو تا گل آتش با آتشگردان خودم كه توی آن گنجه است، روشن میكنم و مینشینم دو تا پك میزنم به یاد مادرم. من كه دودی نیستم. اما خوب، دل آدمیزاد است، گاهی هوس میكند. گریه میكنم. میگویم:«كجایی ببینی؟» براش میگویم كه چی شده، تو چهكار میكنی؛ یا آن حسن كه حالا خدا عالم است كجاست؛ یا چی میكشم از دست این علی كه سر به جانم كرده، ازم زن میخواهد.

میگویم: مادر، حالا را ول كن!

میگوید: همین قلیان كه نبود. سرش نقره بود، كیویجـﮥ‏ نقره داشت. اینها را هم دادم به همین اختر، عرضه نداشت، داد به شوهرش، برد فروخت.

ـ كیویجه دیگر چی بوده؟

ـ پس شماها توی این دانشكدهها چی خواندهاید؟ (انگشت اشارهاش را به دو لب میگیرد) اینكه میگذاریم توی دهان سر نی است. خوب؟ بعد پایینترش یك چیزی است، قد یك بند انگشت، طلایی است، نقرهطور است. مال من نقره بود.

میگویم: از عروسیات میگفتی.

ـ خوب، شام دادند. یك شب كه بیشتر نبود. مردها خوردند و رفتند. توی اتاق عروسعمو خوردند. بعد هم برای زنها سفره انداختند، از اینسر اتاق تا آنسر. راستی شش تا هم سینی داشتم. عصر بندرتختی، فرداش، كه بابات چای میریخت، من استكان نعلبكیها را میگذاشتم توی همان سینیها و دوره میدادم. دادم به همین اقدس. خدا خیرش بدهد. هنوز هم دارد. بابات چای میریخت و من با سینی چای را دوره میدادم. هر كس كه چای را میخورد یك پولی میگذاشت گوشـﮥ‏ سینی. یك عالمه پول جمع كردم. بابات یك هفته نشده زد به جیب. بیكار بود دیگر. عصر به عصر كه میشد سماور را من زغال میكردم و دو تا گل آتش میانداختم توش، تنوره هم سرش. حضرت آقا هم قوری چینی گلسرخی من را لب به لب چای میكرد و كس و كارش را صدا میزد. من هم هی باید چای میریختم، میگذاشتم جلو آنها. گز تعارف میكردم به عمههات، به این رضا و یا شوهر خدابیامرز رباب. یك گرام هم داشت، از آن قدیمیها كه روش عكس سگ بود، كوك میكرد و صفحه میگذاشت، هی قمرخانم یا نمیدانم كی برامان میخواند. این عمههات هم چپ و راست به من گوشه میزدند كه: «فقط هیكل بزرگ كرده، زن كه نیست!»

ـ آخر چرا؟

ـ چه گفتن دارد، مادر، این چیزها؟

ـ كه هنوز دختر بودی؟

ـ من كه گفتم.

ـ آخر چرا؟

ـ چه میدانم، مادر. رسم بود دلاك میآمد عروس و داماد را دست به دست میداد، نمیدانم آنجای دخترها را نشان میگذاشت با یك ذره پنبـﮥ‏ گلابزده. عروسعمه صغرات از بس این رضا هول بوده، پیش و پسش را یكی كردهبود. چكید‏ﮤ‏‏ گل سرخ به بدنش ریختهبودند تا جوش بخورد. دكتر كه نبردهبودندش. حالا هم كه داماد دارد، آبرودار است، هی ازش صدا میآید، هر چی پاشنـﮥ‏ پاش را میگذارد آنجاش، چارهاش نمیشود. خدا حكم این رضا را بكند! یكی بگوید: «آخر مرد، خیر سرت، مگر یك الف دختر، مثل برگ گل، پریبلنده است كه هنوز هیچی نشده میخواستی...؟» خدا از سر تقصیرش نگذرد! بابات همیك طور دیگر، مادر. كارهاشان را میكنند، بعد میافتند به فكر زن گرفتن. تازه، بابات دلاك را هم بیرون كرد، یعنی كه بلدم. خوب، بعد از عقد هی گفتهبودند: «عروس نباید داد بزند، جیغ بزند. آدمها پشت در ایستادهاند، میشنوند.» بعد این عمهربابات تا من را میدید گوشه میزد كه: «نكند عروس، دختر نیستی كه اینقدر ناز میكنی؟» كسی همنبود كه ازش بپرسم چطور میشود زن شد. دایزهمحترم هم فقط دو شب ماند، بعد هم رفت. بابات هم كه حرف نمیزد. هنوز هم هیچچی نشده، اسم من را گذاشتهبود، ننهحسن، یا اصلاً حسن. بالاخره یك شب دیگر شد، شاید هم گفتهباشم: «بگذار هرچی میخواهد بشود، بشود.» از بس این عمههات میگفتند: «زن كه نیست، پستان هم كه ندارد.» بعد من هم جلدی بلند شدم نشستم و سرفهكردم. صبح هم دستمالها را پیچیدم توی بقچه انداختم توی اتاقش. نمیدانم چرا شش تا دستمال حتماً میگذاشتند. میگذاشتند توی سوزنی. بردم انداختم جلوش. بازش كرد و وقتی دیدشان، خون خالی بود، كِل زد و بلند شد بوسیدم و هی قربانصدقهام رفت و هی كل زد. من فقط گریه میكردم. خوب، من هم شدم زن. دیگر هم كسی برام تاقچهبالا نگذاشت، اما زخمزبانها باز هم بود.

ـ بعدش چی شد؟

ـ خوب، دلاكه را خبر كردند، آمد برداشت رفت خانـﮥ‏ ما به ننهام نشان بدهد. شش تا دستمال بود: چهار تاش را تا میكردند، یعنی مال عروس. دو تاش هم سهگوش بود. سهگوشهاش مال آقاداماد بود، مثلاً یك سوزنی هم داشت كه اینها را میگذاشتند توش تا به لحاف پس ندهد.

ـ بعدش چی شد؟

ـ بعد كی؟

ـ بعد شب عروسی؟

ـ فرداش كه گفتم، بندرتختی بود. روز بعدش هم دایزهمحترم رفت. ما هم آمدیم تویهمین اتاق. چیزهام را من توی همین اتاق چیدم، همینجا هم زن شدم، گفتم كه. پیش از ظهرش همه آمدند اتاق ما، همین بالا، دورتادور نشستند، جواهر هم میبرد نشانشان میداد. حالا هم همینطور است. میبرند نشان میدهند كه اینها مال عروس است. گلگاوزبان با نبات دم كردند دادند خوردم. دیگر از خاگینه با عسل كه از خانـﮥ‏ عروس بایست میآوردند خبری نبود. من این كارها را برای خواهرهات كردهام، سهبار. اما اینجا راستش اشتباه شد، مادر. جواهر، همان دلاكه، عصرش انگار بردهبود خانهمان و مُشتُلُقاش را گرفتهبود. خوب، دیگر چیزی نمانده، مادر. تو را من توی همین اتاق زاییدم. اختر هم آبادان به دنیا آمد. حسنمان كرمانشاه به دنیا آمد، خانـﮥ‏ ننهمصری. خوب، دیگر برای امروزت بس است. من حالا دیگر باید بروم. این علی تا حالا حتماً آمده، هار و هور. طلبكار هم هست. خوب، نانآور من حالا اوست. بابات كه برای بازنشستگیاش چیزی نمیگیرد، كون نشیمن كه نداشته، كه مثلاً سی سال سابقه داشته باشد. اینهم از بخت من است.

پا دراز میكند، شلوارش را توی جوراب سیاهش میكند و بند جورابهاش را میكشد تا بالای زانوهاش. بلند میشوم، هفتگیاش را از توی جیبم درمیآورم و با هزار خواهش میگذارم توی مشتش. میگویم: «مواظب بابا باش، حالا دیگر گذشته.»

ـ آخرش همین برام میماند، مادر.

و میرود، اول هم باز سری به عمهبزرگه میزند و بعد به عمهرباب. چیزی هم به او میدهد. خودش گفتهاست: «ثواب دارد، مادر. از بابات كه خیری ندیده. بیوه هم هست، اسیر دست عروس هم شده.» باز هم سفارش میكند: «نان به عمهبزرگه ندهی، مادر. براش زهر است، همـﮥ‏ تنش باد كرده. ولی حتماً برو سری بهش بزن.» به سهدری هم سرمیزند، یكی یك مشت هم نخودچی كشمش توی جیب زاد و رود بانو میكند، با تقی هم حتماً جر و منجر میكند كه: «این چه شكل و قیافهای است به خودت گرفتهای؟ برو معالجه كن، مرد!» و بالاخره هم میرود كه باز پای پیاده برود تا میدان پهلوی. از آنجا هم میاندازد توی این كوچه و آن كوچه تا برسد به خانهای كه اجاره كردهاند از پسرعمو غلامرضاش و حالا دیگر خودش است و میرزامحمودش و این علی كه سر به جانش میكند كه بروند براش خواستگاری، روآور هم نمیشود كه خود آقا، به قول مادر، بالاخره دختر كدام گداگشنه را زیر سر گذاشته.

من هم میروم بیرون، یكی دو سیخ كباب كوبیده میخورم. بعد هم برمیگردم. اول هم سری به عمهبزرگه میزنم. پسرعمه رضا هم هستش با زاد و رودش. خودش چاق شده، سرخ و سفید. یك عرقچین هم گذاشته مغز سرش. كنار عمه مینشینم. حالی میپرسم. فقط سری تكان میدهد، لحافش را هم پس میزند و پاهای بادكردهاش را نشانم میدهد، بعد هم شكمش را. عروسعمه صغرا میگوید: آب آورده، حسینآقا. از بس نان میخورد. تا من پام را بگذارم بیرون، میرود سر سفر‏ﮤ‏‏ نان و یك نصفهنان میخورد، یك نصفه هم میبرد زیر لحافش قایم میكند.

عمه فقط سری به نفی تكان میدهد. میپرسم: مگر میتواند تا آنجا برود؟

به راهرو آنطرف و بعد به صندوقخانـﮥ‏ تهاش اشاره میكنم.

ـ چرا نتواند؟ خودش را میسراند روی زمین. تازه، نان كه كش و منی نیست، دانهای میخریم.

به عمه نگاه میكنم. باز سر تكان میدهد. تا یك پیاله چای بخورم، یكی میآید دنبال رضا. حتماً باز باید برود ختنه بكند، یا سر بیماری را اصلاح كند. كیفش را برمیدارد، و كتش را به دست میگیرد. هنوز هم پا توی كفشهای پاشنهخوابیدهاش نكرده كه عروسعمه صغرا تر و چسب دنبالش راه میافتد. دختر دمبختشان هم بلند میشود، چادر سر میكند، میگوید: پس من هم رفتم خانـﮥ‏ آبجیام.

میمانم من و عمه و آن تولهسگ رضا كه هی از در و دیوار بالا میرود و غشغش میخندد. میگویم: بیا، این را بگیر، برو یك چیزی بخر.

تا میرود، عمه اشاره میكند كه كمكش كنم. میكشمش بالا تا پشت به دیوار بدهد، یك متكا هم میگذارم پشتش. سری تكان میدهد و لب میجنباند.

بعد هم دست میكند آن زیر، نمیدانم كجا، یك كاسـﮥ‏ لعابی پر از خردهنان میدهد به من و به بیرون اشاره میكند. نانها را میبرم، میریزم برای گنجشكها. میآیند و هی توی سایـﮥ‏ انار نك به زمین میزنند. ننشسته عمه اشاره میكند به بیرون و اوناونی میكند. میدانم باز كلاغی آمده كه باید كیشاش بدهم.

میروم و كلاغ را فراری میدهم، حتی خم میشوم كه مثلاً میخواهم سنگی بردارم تا از روی كنگره هم بپرد و برود. هنوز ننشستهام كه باز میآید. گنجشكها هم هستند. عمه باز اونی میكند و با ابروهاش اشاره میكند به زیر درخت انار. میگویم: آخر عمه،كلاغ هم به انداز‏ﮤ‏‏ شكمش میخورد، بیشتر كه نمیتواند.

سر تكان میدهد و نچنچ میكند. نگاه میكنم و میبینم كه حق با عمه است. چه تندتند هم میخورد. از پهلو تكانی میخورد، بالی تكان میدهد و گنجشكها را میپراند. باز میروم و میپرانمش. كارم همین است. بعدش هم باز تولهسگ رضا پیداش میشود و من هم باید بلند شوم سری به عمهكوچكه و پسرعمه احمد بزنم. عمهكوچكه میگوید: اینهم آخر عاقبت یك عمر نماز و روزه.

به اتاق خواهرش اشاره میكند. پسرعمه میگوید: كفران نعمت نكن، ننه. خدا هر چی بخواهد همان است.

سبزیفروشی دارد، زیر بازارچـﮥ‏ مسجد حكیم، اما پسرهاش كاریاند. هر كدام را سر یك كاری گذاشته. دخترش هم كه رفته سر خانـﮥ‏ بختش. حالا آنها هستند و این زنگولـﮥ ‏پاتابوت، به قول عمه، كه آن طرف پتـﮥ‏ چادر به سینـﮥ‏ عروسعمه چسبیدهاست. میگویم: عمه، چرا عمهبزرگه حرف نمیزند؟

ـ بازیاش است، حسینجان. از اولش هم همینطور بود، مثل بابات. این دو تا نه انگار زبان دارند. تمام سر و سوت مردم را شب كه میشد، خدابیامرز رجبعلی بهش میگفت، صبح كه میپرسیدم: «خوب، چه خبر خواهر؟» فقط میگفت: «خیر.»

پسرعمه میگوید: پس میخواستی به تو بگوید، تا تو هم به عالم و آدم خبر بدهی؟

ـ من؟ مگر بیكارم؟

میپرسم: عمه، بالاخره نفهمیدید این عموحسین ما چی شد؟

آه میكشد: من از كجا بفهمم، عمه؟ خودش باید ردی میگذاشت كه نگذاشته. اینها همكه میبینی. آن بابات هم ماشاءالله، ماشاءالله نهانگار برادری داشته. اگر آن ناكام، عمو اسداللهات، بودش حتماً پیداش میشد.

ـ خوب، شما بگویید كجا دنبالش بگردم، من میگردم.

آه میكشد و باز یك چای جلو من میگذارد: حالا دیگر كه حتماً هفت تا كفن پوسانده!

ـ كوكب چی؟ آن كه هستش.

ـ روز روزانش هوش و حواس نداشت، چه برسد به حالاش.

بعد هم بالاخره سری به پسرعمه تقی میزنم. دو تا پسر و سه تا دختر دارند. پسرها آن روبهرو، دستها روی زانو، نشستهاند. دخترها میروند توی صندوقخانه و هی صدای پچپچشان میآید. عروسعمه بانو یا این آخری را شیر میدهد یا پشت پتـﮥ‏ چادرش چیزی میخواند و با آن دست گهوار‏ﮤ‏‏ بچه را تكان میدهد. وقتی بلند میشود، میبینم كه حسینكرد میخواند. چاپ سنگی است به قطع وزیری. كتابهای عموحسین است حتماً. تقی هم گلستان میخواند یا بوستان و هر به چند دقیقه هم قوطی سیگارش را باز میكند و یك نصفهسیگار میزند سر چوبسیگار و فرتفرت دود میكند. من هم سیگاری روشن میكنم، منتظر تا كی پسرعمه شروع كند. میگوید: خوب، بلند بشوید بروید دنبال بازیتان. دور نروید، توی خرابه هم نروید.

به ساعتش نگاه میكند: سر پنج باید بیایید و بنشینید سر درس و مشقتان.

دخترها هنوز توی صندوقخانهاند. گاهی پقی میزنند زیر خنده. پسرعمه داد میزند: خفه!

بالاخره هم میپرسد: خوب، چه خبر، پسردایی؟ چطور شد یاد ما فقیر فقرا كردید؟

ـ وظیفهمان بود، پسرعمه.

ـ بله، معلوم است. اما اگر این عصمت نگفتهبود، عین خیالتان نبود.

ـ اختیار دارید.

باز هم سرفه میكند. بانو غر میزند: باز هم بكش، پشت هم.

ساكت مینشینم و به گل قالی نگاه میكنم و یا دستهام، این دستهای گناهكارم كه همینطور میرفت از این نرم و گرم و زنده تا آنجا كه میرسید به ... بلند میگویم: لا اله الا الله!

میگوید: بر منكرش لعنت، پسردایی!

میگویم: بیش باد!

و پابهپا میشوم، یعنی كه خیال دارم بلند شوم. پسرعمه میگوید: بلندشو، زن. این كتابها را اینقدر نخوان، آخر و عاقبت ندارد.

ـ پس بروم این كتابهای جدید را بخوانم كه همهاش از لنگ و پاچه حرف میزنند، یا نمیدانم میخواهند دوباره زمین را بكنند مركز عالم؟

جا میخورم. خواندهاست یعنی؟ اینها را من آن شبها یا گاهی روزها توی آن دالان تاریك كه حالا دیگر یك لامپ به سقفش هست، برای او نگفته باشم؟ صدای پسرها كه میآید، پسرعمه بلند میشود، تركهای از توی تاقچه برمیدارد و میرود توی حیاط. حتماً هم اول، پرسوجو نكرده، یكی چهار تركه میزند كف دستشان. صدای جیغ و ویغ پسرها كه بلند میشود، میپرسم: سر نوشتههای من كه نرفتی؟

صورتش را میبینم: سرخ و سفید است و باز روی پل بینی و كنار لپ راستش ككمك افتاده، انگار كه باز آبستن باشد و باز هم با همان دو چشم سیاه درشت نگاهم میكند. سینهاش هم باز است. اما پتـﮥ‏ چادرنمازش را به مشت دارد و یك چشمش هم به در است. میگوید: مگر نوبرش را آوردهای؟ اینهمه كتاب توی آن گنجه داریم.

ـ خواهش میكنم به اتاق من نرو.

ـ اگر نروم كه گند و گه از سرت بالا میرود.

ـ خواهش میكنم.

صورت و سینهاش را كه با پتـﮥ‏ چادرش میپوشاند، میفهمم كه باید تمامش كنم. پسرعمه هنوز غر میزند: پدرسوختهها! ما هم بچه بودیم، صبح تا شب فقط توكونی میخوردیم و صدامان درنمیآمد.

هنوز ننشستهاست كه می پرسم: عمواسدالله چی شد؟

ـ من كه یادم نیست، نبودم اصلاً. مثل اینكه سرطان میگیرد و به شش ماه نمیكشد كه میمیرد. یكی، نمیدانم كی، شاید هم پدر همین دخترعمو (اشاره میكند به اتاقش كه مدتی است درش بستهاست) انار براش میآورد، میگوید: «نمیخواهم، میروم آنجا میخورم.» طفل معصوم.

ـ از همین درخت كه حالا هست؟

نگاهم میكند: پس تو چی خواندهای؟ مگر یك درخت انار چند سال عمر میكند؟ این حرفها مال پنجاه سال پیش است.

میپرسم: شما فكر میكنید كوكب هنوز زنده است؟

ـ من از كجا بدانم؟ نرفتهام كه. این عمهات رفته، بعد كه دیوانهها تف انداختند توی صورتش، دیگر نرفت. شاید هم بعدش باز رفته، اما به ما روآور نشده. حرف كه نمیزند. فقط هم من میتوانم به حرفش بیاورم. یك دروغی سر هم میكنم تا لجش در بیاید و راستش را بگوید. اینطور نگاهش نكن. همین یك پاره استخوان از همـﮥ‏ سر و سوت این شهر باخبر است. وقتی بابام زندهبود، هر خبری میشد فقط به او میگفت. حالا هم كه این رضا هست. میرود توی آن راهرو پشتی میخوابد و هی با صغرا پچپچ میكند. خیال میكند كه ننهاش خواب است. ما كه میدانی امین مردمایم، تا مینشینند روی صندلی كه مثلاً سری اصلاح كنند یا حتی ریششان را بزنند، نمیدانم چرا یاد غمهاشان میافتند. این سینـﮥ‏ ما ...

عروسعمه میگوید: البته اگر شما بگذارید.

ـ میدانم داغ دلت از كجاست، خانم. من حرافم، این را خودم هم میدانم، ولی راز مردم را توی دلم نگه میدارم. باوركن (به عروسعمه اشاره میكند)، كشتیارم میشود، لام تا كام اگر حرفی بزنم.

عروسعمه میخندد. كتابش را میبندد، بلند میشود، سری به بچـﮥ‏ توی گهواره میزند، بعد هم میرود توی صندوقخانه. تا مدتی فقط صدای كِركِرشان میآید. پسرعمه میگوید: خوب، چه خبر؟

ـ خبرها پیش شماست، پسرعمه.

ـ خوب، بله. اما از آن پیرزن كه آنجا خوابیده غافل نشو. همین حالاش هم میداند توی این شهر چه خبرست، مثلاً دختر كی نمیدانم كجا لایی داده یا زن كدام مادرمردهای كجای پشتش یك خال گوشتی دارد اینهوا. میخواهی همین حالا بروم به حرفش بیاورم؟

نصفهنیمه بلند میشود. میگویم: من كه باید بروم سر كارم.

ـ حالا چی مینویسی؟

صدای بانو از صندوقخانه میآید: چرت و پرت، اوستاتقی، غیبت.

پسرعمه داد میزند: تو از كجا میدانی؟ مگر این بچه است كه به اتاقش میروی؟

حالا توی درگاهی صندوقخانه ایستاده، با صورت و سینـﮥ‏ پوشیده: مگر زندایی همین چند ساعت پیش نگفت كه هی از گذشتهها میپرسد؟

نفسی از سر فراغت میكشم. چه جلتی شده این بانو. هنوز هم خواستنی است، اما نه برای من كه باید احضارش كنم. پاك باید بشوم و بعد كه چهل روز و چهل شب چله نشستم و قوتم را رساندم به روزی یك بادام، من میدانم و این دنیای دون. این حرفها حالا باشد تا بعد.

باز هم میروم دفتر. سندی مینویسم. خرجیام میرسد، چیزی هم میماند برای پول دستی به مادر و یك صنار و سهشاهی هم برای روز مبادا. این كارها كه من باید بكنم خرج دارد. قید ملیح را دیگر زدهام. حتماً باز نشاند‏ﮤ‏‏ كسی شدهاست كه سری نمیزند. چه بهتر. گرچه دلم براش یك ذره میشود، یاد آن آدابش كه میافتم، هی میروم توی كوچهها قدم میزنم و هی با خودم نه نه میگویم تا خسته شوم. البته اگر خودش بیاید، دیگر نمیتوانم نه بگویم. سری هم به مادر میزنم یعنی كه دیگر نمیخواهد بیایی. هفتگیاش را هم میدهم، اما باز صبح جمعه پیداش میشود، نرسیده میرود به عیادت عمه، بعد میآید بالا، اول هم جاروش را خیس میكند و میافتد به جان آن صندوقخانه، تا بعد بیاید سروقت این اتاق و آن راهرو و بعد هم هرچی آشغال جمع كرده ببرد تا پایین پلهها. این بار دستدانی را هم جارو میكند. یك گلآبپاش هم كفاش آب میپاشد تا بالاخره بیاید بالا و بنشیند و روسریاش را بردارد، پنجهای در موهاش بكشد، عینكش را با همان پتـﮥ‏ روسریاش پاك كند و حبـﮥ‏ قندی گوشـﮥ‏ لپش بگذارد و جرعهای چای بخورد. میگویم: چه خبر، مادر؟

میگوید: ای مادر!

میگویم: كیها را دیدهای توی این هفته؟

ـ مگر میرسم؟ فقط رفتم خانـﮥ‏ دخترها. یك سری هم زدم به عالمخانم و آن جناب درویش شما. عمهخانم مریض است، رفتتی است دیگر. حیف! چه زنی است، مادر.

و شروع میكند از عمهخانم گفتن، انگار كه همـﮥ‏ سند و بُنچاق خانواد‏ﮤ‏‏ آنها پیش اوست و من كه دل توی دلم نیست تا بكشانمش به همین ریشهای كه به آن بازگشتهام، همین خانـﮥ‏ پشت بارو كه از پشتش اصفهان من شروع میشده و میرفته تا نزدیكیهای پل شهرستان كه انگار مانده از عهد ساسانی است، و جلوتر كه میآییم قلعـﮥ‏ طبرك است كه انگار پوستنوشتههای اوستاشان را آنجا میگذاشتهاند. جلوتر هم كه طرف چپ من، پشت به آنجا كه بنشینم ــ كه نشستهام ــ مسجد جامع است كه هر تكهایش مال دورهای است: از دیوار بازمانده از آتشگاه گرفته تا برسیم به سلاجقه و خوارزمشاهیان، نطامالملك و تاجالملك، و بالاخره محراب الجایتو و محراب شاهسلطانحسین و حتی همین حالا كه هی دارند تعمیرش میكنند. میدان شاه هم هست و آن دو تا پل. همه هم درون زهدان بارویی بوده كه حالا این آدمهای رونده بر خط مستقیم از هم دراندهاند، آغوشگشوده بر هرچه هرز. دیوار را هم بعدش باید بكشم و دیواری هم به گرد هر آدم، همانطور كه به زهدان مادر بودهایم؛ نه اینطور عریان كه هستیم یا من هستم كه این بانو میتواند بیاید و بخواندم، مرا بخواند. علامت گذاشتم و فهمیدم. حالا دیگر نمیتواند، برای این در وسط قفل تازه خریدهام. اگر یادم برود چی؟ نباید یادم برود.

میگویم: مادر، چرا هیچوقت از بابات برام حرف نزدهای؟

ـ من كه خیلی ازش حرف زدهام.

ـ چهكاره بود، مادر؟

ـ دلال قند و چای و توتون بود. حجره داشت. ده دوازده تا شریك بودند. یكی میگفت: «من توتون میخواهم.» اینها میرفتند براش نمونه میبردند، توی یك دستمال. دستمال توتون یا قند را میآوردند توی خانه. این دستمال دیگر مال خودشان بود. وقتی محتاج میشدند، میبردند میفروختند، چه آن بابا میخرید یا نمیخرید. بابام انگار داماد سرخانه بود. اولش ما دروازهنو مینشستیم، وقتی كه حسین ناكام مرد. من بچه بودم. وقتی زندهبود، حاجی براش یك چیزی آورد. لگن هم دستشان بود. بعد دیگر جانور از حلقش آمد. گمانم من كه گریه كردم ننهام بغلم كرد، اما دیدم كه در خلوت را چفت كردند. خانه اندرونی و بیرونی داشت. ما توی خلوتش مینشستیم. مال پدر و مادر مادرم بوده. نصف بیرونی هم مال داییمیرزاعلی بود. دورتادور خانه هم خیلیها نشستهبودند: زن عموكوچكه بود، دایزهآغابیبی بود، دایی بود. همه داشتند از این خانه. بعد رفتیم پشت بارو نشستیم. ما شبانه رفتیم نشستیم. به شما عرض كنم، شبانه رفتیم نشستیم توی آن خانه. مدرسه بود. دو دست خانه بود. جوانهای فامیل اثاث و صندلی و میز و تابلو و همه چیز را ریختند توی حیاط بزرگه. ما هم پردهها را زدیم و قالیها را پهن كردیم و نشستیم. صبح كه آمدند دیدند، محصلها دیدند كه مدرسه نیست. دعوا شد، آنها پیش بردند، مدیر و معلمها و فراشها. به جاهای مهم كشیدهبود. آنوقت بود كه رفتیم صرافها. عمهاینهات همانجا آمدند خواستگاری من. همهاش هم میگفتند: «پیشانیات بلند بوده كه تا دیدیم پسندیدیم.»

مكثی میكند، میگوید: راستی این مدرسه كه گفتم بعدها مردم ریختند خرابش كردند. عموت انگار باعثاش بوده.

میگویم: داشتی میگفتی.

پا به پا میشود، میگوید: از این گوشه و كنایـﮥ‏ عمهات من خیلی برزخ بودم. تا یك شب كه بابات یك پاكت آجیل، پسته و اینها، گرفتهبود و آمد خانه. زیر كرسی كه نشستهبودیم، گفت: «این پستهها را مغز كن، بگذار دهن من.» من هم گفتم: «خجالت نمیكشی با این چروكهای توی پیشانیات.» همین شد، مادر. آقا باد كردند، قهر كردند. گفت: «فردا صبح با ربابه روانهات میكنم بروی خانهتان.» بعد هم تشریف بردند اتاق عمهربابات. من را میگویی؟ خیلی ترسیدم كه ننهام حتماً دعوام میكند. مثل چیزی كه به میرزانصرالله عمهات هم گفتهبود، شكایت كردهبود. من هم از ترسم كه مبادا اینها باز گنده بارم بكنند، بلند شدم از پلهها رفتم پایین توی اتاق عمهات. هنوز ننشستهبودم كه میرزا، خدا بیامرز، دعوام كرد كه: «پانزده روز نشده، خوب دُم درآوردهای؟» بعدش هم گفت: «تو كه خوب دختری بودی. یك دختر خوب كه نباید به مردش این حرفها را بزند.» عمهات هم باد كردهبود. خود بابات هم همینطور. خوب، ما هم شاممان را خوردیم و آمدیم بالا. همان شب انگار تصرف شدم. صدا ندا كه نكردم. میترسیدم. همین بود دیگر، مادر. دیگر چطور و چونش به چه درد میخورد؟

ـ ناراحتت میكند؟

ـ حالا دیگر كه نه، گذشته. اما خوب ...

حرفی نمیبایست بزنم. سیگاری روشن میكنم. آب سماور را میبینم. بالاخره میگوید:

ـ بله، دیگر. من را گذاشت آن سهكنجی (با دست اشاره میكند) كه سرم را اینطرف و آنطرف نكنم. همان شد، كارمان تمام شد. اما من نگران بودم، فكری بودم كه حالا كه كارش را كرد، ولم میكند و میرود، مثل آن زنش.

ـ كدام زنش؟ مگر بابا قبل از تو هم زن داشته؟

ـ بله دیگر. من از حرف و نقل عمهبزرگهات یك چیزهایی فهمیدهبودم. اسمش نمیدانم خدیجه بوده، یا سلیمه. حالا هرچی. سه ماه نشده، این بابای خیرندیدهات میگذارد و میرود. یك خرجی هم براش میگذارد. زن بیچاره هم هر روز صبح این اتاق و آن راهرو را جارو میكرده. اسباب جهیزش را هم گردگیری میكرده. بعد هم یك دیگ كوچولو بار میگذاشته، مثل خود من، وقتی بابات گذاشتم و رفت. یك روز نمیدانم داشته چهكار میكرده كه چشمش میافتد به یك تكه كاغذ كه پشت آینه بوده. میبرد میدهد به این رضا كه براش بخواند. آنوقت میفهمد كه بله، طلاقنامه است. مهرش را هم رجبعلی، شوهر آغاباجی، میدهد و زن بیچاره هم میرود سی خودش. خوب است من، بابات كه سه ماه بعد از عروسی گذاشت و رفت، چند دفعه پشت آینههام را نگاه كردهباشم؟

میگویم: مادر، اینها باشد برای بعد، بعد كه بابا میرود.

ـ میدانم، اینها را نمیخواهی بشنوی، هیچ مردی دوست ندارد.

میگویم: روز بعد از آن شب چی شد؟

ـ من كه گفتم. به عمهاینهات نشان دادیم و جواهر هم برد به ننهام نشان داد. روگُشان گرفت و یا خلعتی؟ حالا یادم نیست. من را هم بردند حمام. بعدش هم كه گفتم، هرروز عصر اینجا، توی همین اتاق، گراماش را روشن میكرد و عمهها و عروسعمه و آن دخترعمو میآمدند بالا. تا یك روز كه گفت: «باید بروم طلبم را بگیرم و بیایم.» میخواست برود آبادان. یك روز كه رفتهبود پایین، توی اتاق آغاباجیاینها، من هم آهسته رفتم پایین و پشت درشان گوش ایستادم. دیدم آغاباجی میگوید: «خیر نمیبینی، داداش. نكن!» بابات گفت: «مگر میخواهم چهكار كنم؟ میروم و زود برمیگردم. طلب دارم.» عمهات گفت: «نكند این را هم میخواهی مثل آن یكی بگذاری و بروی؟» من هم سرم را كردم توی اتاق و گفتم: «آغاباجی، مگر داداشتان یك زن دیگر هم داشته؟» آغاباجی گفت: «خاك به گورم، كی این حرف را زده؟» گفتم: «شما خودتان همین حالا میگفتید.» آغاباجی گفت: «مار میرود توی گوشت، عصمت، اگر دیگر پشت در گوش بایستی.» بعد من آمدم بیرون و از پلهها دویدم بالا، از ترسم كه دوباره قال چاق نشود. فرداش هم رفتم خانهمان و به مادرم گفتم كه انگار یك زن دیگر هم داشته و حالا هم میخواهد برود. گفت: «خودش رفته دخانیات و به بابات گفته، باید برود و طلبش را بگیرد. خوب، برود. طوری كه نیست. پول كه دستش باشد، میتواند دكان باز كند.» بعد هم گفتند: «نمیگذاریم برود.» آغاباجیاینها رفتند پیش فالگیر. درست كه یادم نیست. اما دیدم كه چهار گوشـﮥ‏ اتاق را میخكوب كردند. یك دعایی خواندند و بعد كاغذ دعا را گذاشتند زیر قالی و با میخ كوبیدند به زمین. بابات را به حساب میخكوب كردند. بابات هم یك روز میگفت میروم و یك روز میگفت نمیروم. یك روز هم نمیدانم چهكار داشت، شاید هم میخواست قالی من یا خودش را ببرد بفروشد كه كاغذ دعا را دید. من رفتم به عمهاینهات خبر دادم كه داداشتان فهمید و میخها را كند. راستی یادم میآید كه یك روز ننهام آمد سرم كه «ننه، برای عیدت یك پالتو نازك میخواهم بدوزم، این رو صندوقیات را میبرم، عوضش آستر برای پالتوت میخرم، پول دوختش را هم میدهم.» بابات كه شب آمد، فهمید، رفت پایین به عمههات گفت. یك روز هم همین پسرعمـﮥ‏ من، دیانی، آمد. دو تا آینه بود. یكیش را به آن ستون بند كردهبودم و یكیش هم روی این بخاری بود. آنها را برداشت. نه، نشد. من كه پسرعمهام را دیدم، فكركردم آمده دیدنم. منقل را گذاشتم پایین كه حالا یك پیاله چای براش درست میكنم. اما دیانی، خدا خیرداده، دست برد این آینه را و بعد هم آن آینه را برداشت. یك دستمال چاچبی هم پهن كرد روی زمین و آینههام را گذاشت توش و ده برو كه رفتی. گفت: «خداحافظ.» و رفت. من هم بقچهام را برداشتم كه یعنی میخواهم بروم حمام. دروغی گفتم. حالا كدام حمام؟ حقوردی. حمام كه احتیاج نداشتم. رفتم خانـﮥ‏ ننهاماینها و بهش گفتم كه دیانی آمده و این و این را برده. شب كه این میرزامحمود بیاید، باز قال چاق میشود. گفت: «خدا بگویم چهكارش كند. تقصیر بابات بود كه از حمالی نجاتش داد.» حمال بوده، مادر. بابام ضامنش شدهبود تا شاگرد یك بابایی بشود. او هم خوب مزد بابای ما را گذاشت كف دستمان. مادرجون هم گفت: «بلند شو دست و صورتت را خوب بشور، موهات را هم خیس كن و سرخشككن را ببند به سرت و برو خانهتان، یعنی كه حمام بودهای. عصر خودم میآیم سرت.» ما هم همان كارها را كردیم. سرخشككن بستیم و آمدیم اینجا. از پلهها رفتیم بالا. عصر كه شد، مادرجون آمد و رفت توی اتاق عمهآغاباجیات و حال و قضیه را براشان گفت. راست و دروغاش را نمیدانم. مادرجون گفت: «این محمدعلی آمد خواستگاری عصمت، باباش گفت: من تابوت دخترم را روی دوش این پسره نمیگذارم. حالا از لجش آمده این كار را كرده كه آبروی ما را ببرد.» بعد دست كرد از زیر چادرش یك جفت آینه درآورد، گفت: «بفرمایید، اینهم آینههاش، از آنها بهتر است.» بعد هم سفارش كرد كه به بابات نگویند. عمهات گفت: «خودش فهمیدهبود، آمد به ما گفت.» همین بود، مادر، جهاز و جامـﮥ‏ من را یا ننه و بابام تكهتكه بردند فروختند، یا همین بابات خرج اتیناش كرد، یا خودم از ناچاری فروختم.

میگویم: بابا كی رفت؟

ـ سه ماه بعد از عروسی. ننهام هم آمد و چیزهای من را برچید، هی هم میگفت: «قربان حجلهخانـﮥ‏ حضرت قاسم بروم، دختر جوان من حجلهاش را چید و ورچید.» و رود میزد. بعدش مجریها را كه مال زنداییام بود، مجریهای نقره را گذاشت زیر بغلش، میز را هم گذاشت زیر بغل من، همان میز نقره را. یك بقچه و سوزنی هم بود كه آنها هم مال زنداییام بود. اینها را بردیم دادیم به زن دایی. بقیهاش را هم ضبط و ربط كردند. پردههام را هم بازكردند آوردند. بعدش تازه زخمزبانها شروع شد. دایزهسلطنت گفتهبود: «مگر دخترگیاش توی تنبانش زیادی كردهبود كه بردید شوهرش دادید؟» به مادرم گفتهبود. عموم مریض بود. رفتیم دیدنش. خدابیامرز به قول قدیمیها سلاطون داشت. یك بار از روی پشتبام، سهكنج كنگرهها، خودش را انداختهبوده پایین كه یعنی خودكشی كند. دوبار هم توی بازار خواستهبوده تریاك بخورد كه یك بارش را بابای خدابیامرزم با چند تا از تاجرها از توی مشتش درآوردهبودند. ما كه رفتیم بودش هنوز. خدابیامرز روش را كرد به من و گفت: «این كی بود عمو بهش شوهرت دادند؟» گفتم: «نمیدانم.» ننهام براش گفت كه چی شده كه: «پنجم ماه رمضان مهرش را بریدند و اینها ده و ده و ده آخر ماه رمضان بردندش. گفتند، بعد از ماه رمضان دكان باز میكند، حالا هم گفته میروم طلبم را میگیرم و میآیم و دكان باز میكنم. خوب، حالا رفته، میآید. قسمتاش بوده.» عموفتحالله هم كه از اراك آمد، من و ننهام رفتیم دیدنش. ننهام ازش پرسید: «میرزامحمود نیامد در دكان شما؟» گفت: «البته، چه جور هم. خیلی هم سرحال بود. گفت رفتیم اصفهان و دخترگی بچـﮥ‏ برادرت را برداشتیم و آمدیم.» ننهام هم بنا كرد به هایهای گریهكردن. توی راه هم گریه میكرد. آمدیم خانهمان. حالا مگر خانهمان چی هست؟ خلوت بود، اندرونی مثلاً. بیرونی هم داشت كه آنها مینشستند. ما توی خلوت مینشستیم كه یك پنجدری بود (با انگشت بر گلیم نقطهای را نشان میگذارد و باز ...)، اینجا هم یك دالان بود. بعدش اینجا یك سهدری بود كه اثاثمان را گذاشتهبودیم. در رو به كوچه اینجا بود. توی حیاطمان هم، اینجا، یك چاه بود. این یعنی خلوت كه ما مینشستیم كه یك در هم به بیرونی داییمیرزاعلی داشت كه بسته بود كه ما مثلاً نرویم آنجا. توی بیرونی هم حالا دایی هست و زندایی. دایزه آغابیبی هم هستش و زنعمو كوچكه. جدهمان، مادرجون، هم هست. توی خلوت هم پدر و مادرمان هست و ما دخترها و این ماشاءالله. راستی (باز نقطهای را نزدیك جایی كه بایست پنجدری میبود نشان میگذارد) اینجا هم، پشت همان پنجدری یك صندوقخانه داشت. فرداش یا پسفرداش هم من رفتم سر قالی. بعد هم زد و مریض شدم و تخت و بخت خوابیدم. باد آوردهبودم، این (دستهاش را در دو سوی بالاتنـﮥ‏ باریكش باز میكند) قدر شدهبودم، طوری كه كفش توی پام نمیرفت. اینها هم زیر بالام را گرفتند، پابرهنه، بردندم پیش حاجآقاحسن حكیم كه چهارسوق علیقلیآقا مینشست.

میپرسم: دكتر امروزی بود، یا مثل آن طبیبهای قدیمی؟

ـ امروزی بود، مادر. كت و شلواری بود، روی صندلی نشستهبود و یك میز پایهكوتاه هم جلوش بود كه قلم و قلمدانش روش بود. كلاه شاپو هم سرش بود. روی همان میز هم، مثل همین عسلی كه تو داری و نمیدانم روش چی مینویسی، نسخه مینوشت.

ـ خوب میگفتی، مادر.

ـ مطبش حوضخانه بود، وسطاش حوض داشت، دورتادور حوض هم نیمكت بود. همه نشستهبودند، زن و مرد. ما كه رفتیم تو، حاجآقاحسن گفت: «خوب، چی شده؟» اینها هم حال و روزم را گفتند كه شوهرش دادیم، سر سه ماه گذاشته و رفته. حاجآقاحسن هم دعواشان كرد كه مگر دخترتان را سر راه جستهبودید و از این حرفها. بعد هم گفت كه این غمباد آورده. دوا هم داد. حالا دواش چی بود؟ رنگ تربت بود، مثل یك تكهچوب. میشكستند و میكوبیدند و میریختند توی سكنجبین كه من میبایست همینطور سفت سر بكشم. پایین نمیرفت، مادر. نان هم نمیبایست میخوردم. فقط شیر. من هم حالا از شیر بدم میآید. این ماشاءالله هم هی میخواست ماچم كند، ننهام نمیگذاشت، میترسید كه درد و مرضم واگیر داشتهباشد. یكییكدانه بود، سر چهار دختر، دو تا هم كه مردهبودند، شش تا دختر. یك روز كه ننهام رفت، از بس تو فكر بود، یك پاش را چاقچور كردهبود، یك پاش را نكردهبود. همینطوری رفتهبود بیرون. بعدش به من گفت. من به ماشاءالله گفتم: «اگر آن كاسه شیر را بریزی، میگذارم ماچم كنی.» او هم رفت و ریخت. ننهام كه آمد ده بدو دنبال ماشاءالله با یك تكهچوب. من هم گریه كردم. گفتم كه من بهش گفتم. یك تنگ هم داشتم كه از آن آب میخوردم. ماشاءالله كه میآمد ماچم كند، نمیگذاشتم. میگفتم: «تو چرا از تنگ من آب خوردی؟ من هم نمیگذارم ماچم كنی.» بعدش رفتند یك گوسفند خریدند، نذر من كردند كه خوب بشوم. نمیدانم به خورد، چی خورد كه كارد آمد. ها، یادم آمد. رفتهبودند باغ به آوردهبودند یك عالمه. بعدش ریختند جلو این گوسفنده. هی خوردهبود. شب كه شد، خرفت كردهبود.

میپرسم: خرفت دیگر یعنی چی؟

ـ نمیدانم. كارد آمد، از بس به خوردهبود. پشكل پشكل بیرون نمیرفت، شل شل بود، بیادبی میشود، شكمروش گرفتهبود دربهدر. شب و نصفشب هم مرد. ننهام خودش را میزد، گریه میكرد كه: «حالا كه گوسفندش مرده، عصمت هم میمیرد.» باز بردندم پیش حاجآقاحسن. پوستین دوشش بود. این دفعه دیگر پا برهنه نبردندم. آن دفعه، انگار عقلشان نرسیدهبود یك جفت كفش بزرگتر پام كنند. حاجآقاحسن خندید و گفت: «هان، خبری دارید؟» ننهام گفت: «نخیر، حاجآقا.» یعنی كه از بابات. حاجآقا حسن گفت: «از فراق آن مرد این زن آلوچهخشكه شده.» یعنی كه من آلوچهخشكه شدهبودم. باز نسخه نوشت. بالاخره ما هم خوب شدیم و رفتیم سر قالیمان. یك روز آمدند گفتند، چهكار كنیم، چهكار نكنیم. گفتند برخیزیم برویم پیش رمال. آنوقتش یك كوره بود، دعانویس بود، طاس میدید. منبر گلی مینشست. من را برداشتند بردند پیش او. دورتادور اتاق آدم نشستهبود. كوره هم آن بالا نشستهبود، یك طاس پر از آب هم جلوش با یك آینه اینورش. همه كه رفتند، ننهام گفت كه چی شده، كه این شوهرش رفته. گفت: «باید ببینم ستارهشان جفته یا نه.» بعدش پرسید: «چی براش فرستادهاید؟» براش گفتند. یك جفت گیوه بود، چای پرسفید، گز، یك پیراهن و زیرشلواری. من هم یك نامۀ كوچولو نوشتهبودم و انداختهبودم كنار آن صندوق یعنی كه كسی نفهمیده كه من نوشتهام. خودشان گفتند، بنویس. من هم دادم پسرخاله احمد نوشت. همهاش هم مزه میانداخت كه: «از گنجشكه هم بگو.» همینها بود. آنوقت كه شد، این رملاندازه گفت: «چرا درست نمیگویید؟ پس چی براش فرستادهاید؟ همزادش دارد نشان میدهد.» به طاس اشاره میكرد، میگفت: «یك چیز گرد گرد است.» حالا هم حتی میترسم، مادر. شب نیاید به خوابم.

عینكش را برمیدارد، دستی به چشمهاش میكشد، پابهپا میشود. باز یك چای دیگر برای خودم و مادر میریزم، قندان را جلوش میگیرم. قندی برمیدارد و همینطور كه جرعهجرعه چای را داغداغ میخورد، ادامه میدهد:

ـ یكدفعه به آینه و طاس اشارهكرد و یك چوب دراز كه پهلوش بود برداشت و زد به زمین كه: «اینها میخواهند بیایند بریزند به جان من. چرا درست نمیگویید چه سوغاتی براش فرستادهاید؟» ننهام گفت كه به براش دادیم، چای دادیم و چی و چی. گفت: «چرا همان اول درست نگفتید؟» خیلی دعوامان كرد. بعد گفت: «بروید یك قرآن را بردارید، بگذارید توی دستمالِ زیر بغل یك پیراهن.» آنوقتها بلد نبودند زیر بغل را سهگوشه دربیاورند، آنوقت یك دستمالطور كوچولو میچیدند و میدوختند زیر بغل كه دستمال بالا پایین میرفت، یك كیسه میشد. میگفت: «بقچـﮥ‏ زیر بغل شوهر این دختر را درآورید و قرآن را بگذارید توش، ببرید از ناودان خانهتان رو به قبله آویزان كنید. اگر هم ناودان ندارید، ببندید توی همان بقچـﮥ‏ زیر بغل و بگذارید توی یك قوطی و بگذارید یك جایی. خیلی طول نمیكشد كه قرآن میزند پشت كلهاش و راهیاش میكند.» بعدش هم یك شیشـﮥ‏ كوچك بود، مات بود، مثل همین قنددان. به ننهام گفت: «این شیشه را با دو انگشت بلندش كن.» ننهام هم بلندش كرد، گفت: «وای چه سنگین است!» گفت: «من چند تا از آنها را گرفتهام كردهام توی این شیشه كه بهتان آزار نرسانند.» میترسم به خدا، مادر. خوب، دیگر حكم زور است پس یا یزید! ما هم آمدیم خانه. ناودان كه نداشتیم، یا داشتیم؛ اما ننهام گفت: «مردم نمیگویند این چیه از ناودان آویزان كردهاند؟» قرآن را گذاشت توی بقچـﮥ‏ زیر بغل بابات و بعد هم گذاشت توی یك قوطی و برد گذاشت توی صندوق خودش. بعدش هم گفت: «بروید روی پشت بام، اسفند آتش كنید، كندر هم توش باشد، رو به قبله. شام یكشنبه و سهشنبه، یعنی شب دوشنبه یا چهارشنبه و بگویید: "كندر تو روانهاش كن، شوخ و مهربانش كن، پشت به دیگرانش كن."» بعدش دیگر یادم نیست. ما هم همین كارها را كردیم. یك هفته نشد كه بابام هی هر شب میآمد دست خالی. نه نانی میآورد و نه آبی. میگفت: «چند وقت است كاسبی نمیكنم، از هر راهی میروم، در رو به من بسته میشود. هی نمونه میگیرم میبرم دم این تیمچه و آن تیمچه، نمیخرند. نمونهها همینطور مانده روی دستم.» چند نمونه هم داد به ننهام كه: «بیا بیگمآغا، این چند نمونه را ببر بفروش.» فرداش، شبش، هم همینطور. تا یك روز ننهام رفتهبود سر صندوق و قرآن را درآوردهبود، بوسیدهبود. میگفت: «نه من این را حبس كردهام؟ خدا هم غضبمان كرده.» همان بود، شب كه بابام آمد، كاسبی كردهبود. چای و نبات دستش بود و گوشت و نان. یك بشكن و بریزی میكرد كه بیا و ببین. حالا كه یادم میآید میفهمم كه همین خبرها بوده. آنوقتها كه سرم نمیشد. گوشت و دنبه سیخ میكرد، زغال هم توی منقل ریختهبود اینهوا. بعدش هم هی سربهسر مادرمان میگذاشت كه برات چی میخواهم بخرم. شب هم كه شد هی صدای پچپچشان از صندوقخانه میآمد. ما دخترها هم حالا بیداریم، هر چهار تامان. ننـﮥ‏ بیچارهام هی هیسهیس میكرد و چراغ را خاموش میكرد یا پایین میكشید، بابام هی بالا میكشید. بعد ننـﮥ‏ خدابیامرزم گفت: «پس باید یك چادر حریر برام بخری.» بابام هم قول داد كه میخرد، حتی گفت كه دیگر نمیدانم چی و چی برات میخرم. بعد دیگر من خوابم برد. خالهشازدهات صبح كه شد سربهسر مادرمان میگذاشت كه: «یاالله، حالا كه بابا میخواهد برات چادر حریر بخرد، باید سلطانحقی مرا بدهی.» او هم غر میزد كه: «شب میخرم چادر زر، صبح میرینم سربهسر.» خوب، اینهم از ننه و بابامان. دیگر چه بگویم؟

باز روسریاش را تا میزند، جورابش را بالا میكشد و خداحافظیاش را میكند و میرود تا هفتـﮥ‏ بعد. كدام هفته بود یا ماه یا حتی فصل؟ وقتی بر دایره بگردد كه میگردد، روز و ماه و حتی سالش مهم نیست. میآمد و میرفت، و میگفت و هفتگیاش را میگرفت. میگفتم: مادر، بعدش چی شد؟

ـ بعدِ چی؟

ـ خوب، آمدش، یك سال و هشت ماه یا نه ماه بعد پیداش شد. ننه و بابام هر شب دعواشان بود. بابام میگفت: «عصمت آینهاش دیوار است.» همین بود، وقتی چراغ را روشن میكردند سایهام كه میافتاده به دیوار، موهای پریشانم را میدیدهام و به قول بابام گفتنی یك دستی به موهام میكشیدهام. یك شب میگفت: «یكی گفته كه این مرتیكه ــ یعنی بابات ــ میرود توی این قهوهخانهها و این ــ چی میگویند؟ــ گنگرافش را روشن میكند و پول میگیرد.» همهاش همین حرفها بود. از سر قالی كه آمدم، ننهام میگفت: «بلند شو برو، دست و صورتت را بشور، سرت را هم شانه كن. بابات حالا میآید.»

میپرسم: بابا خرجی هم میداد؟

ـ اولش كه نه. هنوز صداش بلند نشدهبود. این عمههات هم، بیچارهها، خودشان را قایم میكردند، یا آهسته میآمدند، یك چیزی هم برای من میآوردند و میرفتند، تا بعد كه بابات خرجی فرستاد، روزی یك ریال. وقتی شما سه تا را گذاشت و رفت، بعد كه از آبادان آمدیم، روزی سه ریال میداد. آنوقت دیگر نمیرفتم سر قالی، شما را داشتم دیگر.

میگویم: خوب، میگفتی، مادر.

میپرسد: كجا بودیم؟

ـ میگفتی روزی یك ریال خرجی میفرستاد، تو هم میرفتی سر قالی.

میگوید: خوب، پولهای من را جمع كردند و دادند یك سهاشرفی برام خریدند. دوزنجیره بود، (به سینـﮥ‏ پیراهن چیتاش اشاره میكند، روی جناق سینه، بالاتر از خط پستانی كه ندارد) یك اشرفی اینجا بود، دو تا اشرفی هم اینجا. این دو تا به هم زنجیر بودند. یك زنجیرش هم میافتاد دور گردنم. این را هم بردند فروختند. كمِ مثلاً خرجی كه میكردند. اینطوری به من گفتند. خوب، دستشان تنگ بود. دختردار بودند. همین خالهتهرانیات را میخواستند شوهرش بدهند. هر روز بفرمایید، بنشینید آن بالا. من كه نمیدیدم. سر قالی بودم. تازه سر من هم میترسیدند. مثلاً وقتی جمعهها میرفتم حمام و یك سری هم شانه میكردم، اینها همهاش دستپاچـﮥ‏ من بودند، نمیگذاشتند بروم خانـﮥ‏ آبجی شازدهات. از حاجابوالقاسم میترسیدند. حاجی، خدابیامرز، همـﮥ‏ ما را دوست داشت. چشمپاك بود. اما خوب دیگر، میترسیدند كه یكدفعه هوس نان زیر كباب بكند كه مثلاً من. آبجیشازدهات كه عروس شد، عین عروسك چینی بود. حاجی لختش میكرده، میگذاشته توی تاقچه، میگفته: «بغل بغل.» بعد هم میگذاشتهاش روی یك كیسهگونی، توی مطبخ و غذاپختن یادش میداده. خیلی زنش را دوست میداشت. گفتم كه. چشمپاك بود. آنوقت كه شد، همین دخترعمهات، خواهر رضا و تقی آمد كه: «چه نشستهاید كه دایی محمود آمده.» من هم رفتم حمام، لباسهام را عوض كردم. یادم هست كه همین صغرا بندم انداخت، بعد از دو سال آزگار. نمیبایست بندم میانداختند. بد میدانستند، یقین از ترس حرف مردم، آنهم یك الفبچه كه هنوز عادت هم نشدهبود. نه، غلط شد. راستش یك هفته جلوترش، قبل از اینكه بابات بالاخره بیاید، من و ننـﮥ‏ خدابیامرزم رفتهبودیم سر جوی آبخشان كه رختهامان را بشوریم. من یكدفعه دیدم یك طوری شدم. رفتم پشت درختها خودم را دیدم. آمدم بهش گفتم: «من انگار یكطوری شدهام.» گفت: «مگر چطور شدهای؟» گفتم: «پر و پام خونی شده.» گفت: «مادر، چرا به من گفتی؟ میخواستی به آب روان بگویی، به نمك، به قوطی سرخاب بگویی.» یعنی حالا كه به ننهام گفتهام، خوشگلیام را دادهام به او، اما اگر به آب و نمك و قوطی سرخاب میگفتم خوشگلتر میشدم. بعدش ننهام مرا برداشت آمد خانه، دو تا تخممرغ شكست و با آرد و چند قاشق خاكه قند خوب قاطی كرد و پخت و داد به من كه بخورم. من كه دوست نداشتم. بعدش بود كه انگار با ننهام یا نمیدانم كی آمدیم اینجا. من هم آمدم همین اتاق. بابات هم رفتهبود حمام. وقتی آمدش، گفتند، برو جلوش. تا بابات پاش را از پلهها گذاشت بالا، دیدم دستهاش سرخ است، كلهاش هم سرخ. حنا بستهبود. گفتم انگار؟

ـ بله، مادر. بعدش هم رفتی توی صندوقخانه و بابام كه آمد دستت را بگیرد، زدی زیر دستش و آمدی بیرون.

ـ بله دیگر. همین شد. باز ما شدیم زن آمیرزامحمود. ایشان هم تا آمد توی همین اتاق، به ننهام گفت: «ده روز دیگر میبرمش كرمانشاه.» او هم گریهكرد، بعدش به من دلداری داد كه: «هرچه مقدر خودش است.» فرداش بابام آمد دیدنم كه: «این را میخواهیاش؟» گفتم: «نمیدانم.» گفت: «حالا این شوهر تو چهكاره هست؟» گفتم: «نمیدانم. یك صندوق دارد، یك چیزهایی توش هست.» همان صندوق كه مال بابات بود و حالا جنابعالی صاحبش شدهاید. درش را بازكردم و نشانش دادم. ماله بود و تیشه و دیگر شاقول و گونیا و از این چیزها. بابام گفت: «این انگار بناست. خوب، بد هم نیست. خدا را شكر كه یك كاسبی بلد هست.» وقتی میرفتیم كرمانشاه ــ یادم استــ ننهام یك چارك كویچ زرد خوب گرفتهبود. یك لنگ هم به من داد، گفت: «بیا مادر، اگر یك وقت باز همانطور شدی، این را پارهپاره كن به خودت ببند.» آخر اولین عادت من فقط یك روز طول كشید، بعدش انگار كه قهر كند، بند آمدهبود.

باز پابهپا میشود. به چانـﮥ‏ باریكش دستی میكشد، چشم میبندد، میگوید: رفتیم كرمانشاه، مادر. شب كه رسیدیم، بابات گفت: «این ننهمصری ننهات است.» وقتی ننهمصری آمد بالا، دیدم چه ننـﮥ‏ گندهای. یك عبا به دوشش بود و یك عمامـﮥ‏ گنده هم سرش بود. لبههای جلیقهاش هم پول آویزان بود، دورتادور. پایین دامنش هم سكه بود. بعد كه رفتش، بابات گفت: «حواست باشد كه یكدفعه حرفی از عمر و اینها نزنی هان.» چند شب كه گذشت، بابات رفت بیرون. دیروقت بود. من هم گرفتم خوابیدم. یك زیرپیراهن تنم بود. آستین نصفهای بود، دور یخهاش تور بود. دور كمرش هم دورتادور تور داشت. یكدفعه دیدم تقتق صدای در ما میآید. یك راهپله بود كه میرسید به یك راهرو، مثل همین راهرو خودمان. در ما این طرف بود، مثلاً، روبهروش هم یك در دیگر بود. همكار بابات آنجا مینشست. دیدم صدای تقتق میآید و یكی دارد به در اتاق ما ور میرود. گفتم: «كیه، كیه؟» صدایی نیامد. بابات كه آمد من حرفی بهش نزدم. گفتم: «شاید یكی بوده، رفته.» فردا شبش كه باز بابات رفت، باز از در همینجور صدا میآمد. بازگفتم: «كیه؟ پیشت!» باز هیچكس صدا نكرد. شب بعدش وقتی آمد پشت در، در را طوری كشید كه دیدم حالاست كه چفت در كنده بشود. رفتم در را گرفتم و داد زدم: «كیه؟» بعد كه صدا آمد، رفتم زدم به دیوار اینطرف، طرف همین صندوقخانه. یك زنی بود كه شوهرش دم دروازه از خر و گوسفند مردم پول میگرفت. اسم زنه میمنت بود. بابات گفتهبود: «باش حرف نزن، این زنه بد است، من باش بودم.» او هم آمدش. گیوههاش را یا كفشهاش را گرفتهبود دستش. وقتی در را براش باز كردم، دیدمش. گفتم كه چی شده، كه این عموقیصر ــ اسمش عموقیصر بودــ سه شب است میآید مزاحم من میشود. گفت: «تو اشتباه میكنی، حتماً گربه بوده.» گفتم: «اگر گربه است، پس چطور تا میرزامحمود میرود، میآید میزند به در؟» بهش هم گفتم كه امشب نزدیك بود كه چفت در را از جا دربیاورد. بعدش سفارش كرد كه: «نمیخواهد به محمود حرفی بزنی.» گفتم كه میگویم. شب كه بابات آمد، بهش گفتم. هر وقت میآمد از توی كوچه، از پشت همان پنجر‏ﮤ‏‏ رو به كوچه، میگفت: «ننه حسن، بیا در را باز كن ببینم.» اسمم را نمیآورد. من هم در اتاق را باز میكردم، از پلهها میرفتم پایین و در خانه را روش باز میكردم. صداش را میشناختم. حالا یادم نیست كه آن شب من باز كردم یا این میمنت. گمانم این عموقیصر فكر كردهبود اگر به در وربرود، من فكر میكنم بابات است، در را باز میكنم. به بابات گفتم كه چی شده، هر سه شب را. بابات هم رفت و از راه پلهها داد زد: «ننهمصری!» ننهمصری نیامد. رفت پایین و آوردش بالا. بهش گفت كه: «مگر من بهت نگفتم كه این زن من دٌت تو است؟» بعد هم تعریف كرد كه این عموقیصر این سه شب چهكار كرده. ننهمصری رفت در اتاق عموقیصر را زد. در كه باز شد بنا كرد به كردی یك چیزهایی گفتن. عموقیصر همهاش دستش را میزد روی یك كتاب گنده كه: «من؟ استغفرالله!» بابات هم پاش را گذاشت آنطرف و رفت یخهاش را گرفت و زدش سینـﮥ‏ دیوار و یك كتك سیری بهش زد. فردا هم رفت «پی او دی» شكایتش را كرد. بیچاره را اخراج كردند و یا فرستادندش یك جای دیگری؟ نمیدانم. گفتهبوده: «این میرزامحمود رفته اصفهان یك عروسك آورده.» بعد كه از آنجا رفت، بابات كرایـﮥ‏ آن اتاق را هم میداد تا بعدش كه خانمتهرانی آمد. چه زنی بود! شوهرش هم خوب بود. آن میمنت پاك نبود. بابات میگفت: «باش بودم، نرو پیش او.» یك بار هم گفت: «نبودم.» هر دفعه یك حرفی میزد. من كه نفهمیدم كی باش بوده. یعنی وقتی كه با هم رفتیم كرمانشاه؟ شاید هم قبل از من باش بوده. میگفت شنیدم نجار میخواستند، من هم رفتم گفتم نجارم. بعد هم نجارها زیاد آمدند، گفتند: «بنا میخواهیم.» گفتم: «اصلاً من بنا هستم.» استخدامش كردهبودند. حالا هم آمدهبود اینجا، كرمانشاه، من را هم آوردهبود. یك غذا قوتی بود میخوردم، یك جایی هم بود كه میخوابیدم، یك سقفی هم بالای سرم بود، دیگر به خوب و بد بابات كاری نداشتم.

پس پدر میشود بنا، بنای دودكشها و برجهای شركت نفت، آنهم با آجرهای سرخ لندنی. دستهاش بزرگ بود و سنگین. هنوز هم هست. هنوز هم بیم آن دارم كه بزند، ناگهان و با آن دستهایی كه انگار صورت آدم آجر لندنی است و آن دست تیشه، و تیشه فرود میآید با ضربی كه بتواند آجر را نصف كند و روی دیوار بگذارد و با یك مشت دیگر در سیمان مالهكشیده بر ردیف پایینتر فروش كند، و با گونیا و یا شاقول طراز بودنش را بسنجد.

میخندم، میپرسم: حالا این عموقیصر چند سالش بود؟

ـ خیلی پیر بود، پیرتر از بابات.

ـ انگار تو اقبالت همینها بوده؟

ـ باز هم هست. صبر داشته باش، اما راستش بساز بودم.

باز میگوید كه چه رفتهاست بر او:

ـ خانمتهرانی ــ گفتم، مادرــ خیلی زن خوبی بود. شوهرش اسمش حسین بود، توی «پی او دی» بود. با این خانمتهرانی خیلی خوب بودیم. بابات میرفت یا نمیرفت بیرون، ما با هم بودیم. شبها ــ هرشب، مادر ــ یك مردی میآمد از همین كوچـﮥ‏ ما میرفت، ساعت هشت یا هشت و نیم رد میشد، میخواند: «خوم فیضآبادی، دوسٌم قصری. خاطرخواشام، تقصیرم چیه؟» هر شب كارش همین بود. من و خانمتهرانی مینشستیم تا بیاید و بخواند و برود. دلمان هم براش میسوخت. روزها هم با هم چای میخوردیم، نان میخوردیم. دیگر كمكم سر حسن من آبستن شدم. انگار گفتم كه اولین بار كی عادت شدم، بعدش بند آمد. كرمانشاه كه رسیدیم، چند وقت بعدش، من باز عادت شدم. بابات میگفت: «چرا آبستن نمیشوی، چرا باز ...؟» نمیدانم كی گفت باید بروم سر قبر یهودیها، هفتتا سنگ بردارم، از هر قبری یك سنگ. یك ننو هم بایست میبردم توی قبرستان یهودیها میبستم. یك عروسك هم درست كردم گذاشتم توش. بعد آن هفتتا سنگ را بردم با خودم حمام. چهار تاش را چهار گوشـﮥ‏ حمام گذاشتم و سه تاش را هم انداختم توی خزینه، آب هم ریختم سرم، غسل كردم یعنی كه چلهبری. من همـﮥ‏ این كارها را كردم. با خانمتهرانی رفتم. آبستن نشدم. یكی به بابات گفتهبود: «گل زرد را باید بعد از عادت شدنش دم كند و بخورد.» بابات هم یك دوچرخه داشت، رالی بود. پشت این دوچرخهاش یك عالم گل زرد گذاشتهبود. من هم پاك كردم و دم كردم و خوردم. سه روز خوردم. خیلی هم بدم میآمد ازش. باز عادت شدم. نشدهبود. بعدش ... همهاش هم میگفت: «ننهحسن!» من هم غصهام بود كه چرا همهاش صدام میزند ننهحسن. باز یك شب ... (نگاهم میكند) یعنی همهاش را بگویم؟

ـ خوب، بله دیگر. اگر آن عروسك یادت رفتهبود چی یا مثلاً همان پیچیدن قرآن توی كیسـﮥ‏ زیر بغل؟

ـ شاید، مادر. من كه از كارهای شماها سردرنمیآورم. آن از حسن، اینهم از تو.

ـ خوب، بعدش چی شد، مادر؟

ـ یك شب بیدار میشدم، میدیدم كه یك چیزی زیر لحافم تكان میخورد. بعد میدیدم یك پسرهای خورهای است، پارهپوره. میگفتم: «این كیه دیگر؟» میگفت: «توی گاراژ بود، جا نداشت بخوابد، آوردمش خانه.» یا یك بار یكی دیگر را آوردهبود كه آمده صندوقم را درست كند، همان صندوقش كه تیشه و مالهاش را توش میگذاشت. من را هم فرستاد اتاق خانمتهرانی. وقتی هم رفتم پشت در گوش ایستادم، دیدم صدای تیلیك و پیلیك در صندوق میآید. خانمتهرانی میگفت: «غصه نخوریها. خرش بیاد، خورش بیاد، خودش میخواد بیاد، میخواد نیاد.» یا میگفت: «مثل معروفه كه میگن: این كه تو خلا آویزان میشه، حالا اونجا آویزون بشه. كمش كه نمیآد.» بعد هم میگفت: «فكرش را هم نكن، بچه كه پیدا كنند، سرشان میخورد به سنگ.» آخرش هم زد و آبستن شدم سر همین حسنمان كه حتماً حالا توی زندانی، چیزی است.

میگویم: مادر، یعنی واقعاً نمیفهمیدی كه این پسرها را برای چی میآورد توی جل و جای تو، یا توی اتاق تو؟

ـ نه، مادر. مردهشورم را ببرد كه اینقدر خر بودم!

ـ شاید هم نمیخواستی باز برگردی پیش پدر و مادرت؟

ـ فكر نكنم. اصلاً فكر میكردم راست میگوید. تا كمكم سر این حسن آبستن شدم، شش هفت ماهم كه شد رفتم حمام، بعد كه برگشتم دردم گرفت. بابات هم رفت اینها را خبر كرد. همه آمدند. گفتند حتماً ماهش را اشتباه كرده. ریختند دورم، آب گرم كردند. ماما هم آمد. هی هم خشت میآوردند و میچیدند روی هم و من هم میرفتم بالاشان و زور میزدم، باز خرد میشد، باز میآوردند. این ماما هم عمری بود، هی میگفت: «بگو یا عثمان یا عمر.» من هم نمیگفتم. هی هم دست بهم ور میكرد. نمیشد. بعدش كه شد خواباندندم، فهمیدم همـﮥ‏ جانم زخم و زیلی است. خانمتهرانی ... (مكثی میكند، نم اشكی از گوشـﮥ‏ چشمی به نوك انگشت میگیرد) مرده حالا. خدا بیامرزدش. زن نبود، جواهر بود. آمد پیش من گفت: «برو به این شوهر بیغیرتات بگو، مگر من را نمیخواهی؟ اگر گفت بله، بگو این ماما چیه برای من آوردهای؟ من مامای دولتی میخواهم.» حالا سه روز و سه شب شدهبود. من هم مردنمردن رفتم آن تو، چهار دستوپا. همین را بهش گفتم. رفت مامای دولتی آورد. من حالا خوابیدهبودم، دورم هم آنها بودند كه یكدفعه در وا شد و یك خانم شیك، كیف بهدست، آمد تو. من را كنار دیوار واستاند و شكمم را چرب كرد، گفت: «این كه دو ماه یا سه ماه دیگر میزاید، این بلاها چیست سر این طفل معصوم آوردهاید؟» بعد هم دعواشان كرد. خانمتهرانی رفت بهش رساند كه ما با اینها بایست زندگی كنیم. این هم گفت، خشتها را ببرند، من را هم برد خواباند، گفت: «بگذارید تا هروقت میخواهد بخوابد.» من هم خوابیدم. نمیدانم یك روز و یك شب یا شاید بیشتر خوابم بردهبود، بیدار كه شدم دیدم خانمتهرانی بالای سرم نشسته، گفت: «بسات نیست؟ چقدر میخوابی!» من سلام كردم بهش و بلند شدم نشستم. حالم خوب شدهبود. تا بعد كه زاییدم، نه مثل این بانوجانتان كه هی باد زایید تا بالاخره راهش را پیدا كرد.

از دهانم پرید كه: مگر تو هم ...؟

گفت: نه، مادر، از این خبرها نبود. من بودم و همین یك تكهاستخوان كه حالا هم هستش. همدم من است، مادر. نكند یكدفعه به روش بیاوری.

ـ مگر بچهام، مادر؟

ـ خدا عمرت بدهد، مادر.

ـ خوب، بعدش؟

ـ بعد كه شد، گفتم كه، ما با هم خوب بودیم، چایمان را با هم میخوردیم. یك روز او قندان میگذاشت، یك روز من. یك روز او چای میریخت توی قوری، یك روز من. ناهار هم با هم میخوردیم. یك روز گوشت و آبگوشت داشتم. خانمتهرانی بزباش پختهبود، تعارفی آورد. گفت: «چای داری؟» گفتم: «آره. قوریام را گذاشتهام زیر كرسی.» پرسید: «دم كشیده؟» گفتم: «بله.» تا كه دولا شدم و دستم را دراز كردم كه مثلاً قوری را بردارم، دیدم یكدفعه اینجای دلم درد گرفت. قوری را گذاشتم روی زمین كرسی. بعد باز دستم را دراز كردم كه قوری را بردارم، دیدم وای، دوباره دلم درد گرفت. گذاشتم روی پایـﮥ‏ كرسی. بعد از كرسی قوری را آوردم بیرون و گذاشتم روی كرسی. دیگر چای را نریختم، نمیتوانستم. حالا دیگر درد دارد هی تابم میدهد. داد و بیدادم هوا رفت. آنوقت خانمتهرانی رفت در آنطرف را باز كرد و از این بالا داد زد: «ننهمصری!» گفتند: «بله.» گفت: «بیایید بالا.» گفتم: «خانم، میترسم مثل آن روزی بشود.» گفت: «نه، دیگر مثل آن روزی نیستی. دردت است.» پشتش فرستادند دنبال همان مامای عمری. آمدش. خاك و خشت را آوردند و گذاشتندم سر خشت. دخترش و عروسش میگرفتند زیر بالم را و هی راهم میبردند. آن دفعه هم راه بردند، خیلی راهم بردند كه نشد. گفتم كه. بعدش كه شد باز بردند سر خشت و باز راهم بردند تا بچه بیاید به دنیا. بعدش گذاشتندم سر خشت. من هیچچی نمیگفتم. هی سرم را همچین اینور و آنور میبردم (سرش را با آن موهای خاكستری و نقرهای آویخته بر شانهها به اینسو و آنسو خم میكند)، دستهام را هم اینطور به هم میمالیدم (دست بر دست میمالد و درد را با لمس كٌند این یا آن دست و پیچش این كف دست بر انگشتان آن یكی نشان میدهد)، یكدفعه ننهمصری گفت: «عیسی به دین خود، موسی به دین خود. بگو، یا علی!» من هم گفتم یا علی، جیغزدم یا علی. تا گفتم یا علی، حسنمان به دنیا آمد. ماما هم عمری بود. آنوقت كه شد، حسن را پیچیدند لای یك چیزی. من نگاهش كردم و دیدم یك چیز سیاهی به اینجای دستش هست، گفتم: «وای سوسكه را به دستش، سوسكه را به دستش!» و از حال رفتم. خالاش بود، مادر. دیدهای كه؟ بمیرم براش. حالا معلوم نیست كجاست. خوب، آنوقت كه شد، گذاشتهبودندم توی رختخواب. از این طناب سیاهها ــ چی بهش میگویند؟ــ آهان قاتمه، از این قاتمهسیاهها دور دستم و دور مچ پاهام بستهبودند. یك شال سبز هم مال عمر انداختهبودند دور گردنم و یك طناب هم دورتادورم بستهبودند و سرش را هم بستهبودند به یك میخطویلـﮥ‏ بالای سرم. یك سیخ هم هفت تا پیاز توش كردهبودند و گذاشتهبودند بالای سرم. حالا من یعنی هنوز به هوش نیامدهبودم. بابات همیشه ساعت چهار یا چهار و نیم میآمد. در این بین بابات آمدهبود. آن خانمدكتر هم آمد. من به هوش آمدم. به هوش كه آمدم دیدم زیر پام ... خوب، دیگر اینها را بابات از زیر پام جمع كرد برد بیرون. زیر سرم یك بالشی بود، این خانم برداشت. دیگر بعدش، فردا پسفرداش، من خوب شدم. شام به شام هم بابات یكی از این پیازها را از توی سیخ درمیآورد و میانداخت روی پشتبام و میگفت: «نانخور داریم، آبخور داریم، شیرخور نداریم.» یعنی كه مثلاً آل نفهمد كه ما شیرخور داریم كه یكدفعه بیاید دل و جگر من را ببرد. همهاش هم سر حسن كه آبستن بودم میگفت، این بابات میگفت: «یك زنی زاییده، آل آمده دل و جگرش را برده.» من هم همهاش میترسیدم كه بیاید جگر من را هم ببرد. این پیازها را یكییكی میانداخت كه نیاید. یا میگفت: «یكدفعه هم آل آمده، یك كیسـﮥ‏ بزرگ هم به پشتش بوده، پر از دل و جگر زائوها. آنوقت به زنه گفته، بچهات را میدهی یا دل و جگرت را؟ زائو هم گفته، بچهام را نمیدهم. بعدش آل دل و جگرش را برداشته و رفته. یك بویی هم میآمده كه نگو.» یك بار دیگر میگفت: «یك زنه همینكه آل آمده، دست دراز كرده و یك تار موش را كنده. هرچه آل خواسته تار مو را ازش بگیرد، نداده. بالاخره دل و جگر زنه را پسش داده. قول هم داده تا هفت پشت بهشان كاری نداشتهباشد. تار موش را هم پس گرفته و رفته.» همهاش همین چیزها را میگفت. من كه به هوش آمدم، بچه را كه دیدم، فكر كردم، خوب، آله آمده و دل و جگر من را برده. بعد كه شد دیدم زیر پام خیس است و آن خانمدكتر هم كه آمد، فهمیدم كه نه، دل و جگرم هست، حسن هم هست. اسمش را از قبل گذاشتهبود. گفتم انگار. بعدش ترازو آوردند و حسنمان را توی یك كفهاش گذاشتند، توی آن كفه هم نقل ریختند، هموزنش نقل ریختند و كشیدند. بعد هم خوردند و زدند و خواندند. بعدش قاتمهها را از دور دست و پاهام باز كردند، اما طناب بود تا ده روز. ننهمصری اینها همهاش بالا بودند، خودشان میپختند و میخوردند. برنج هم بود و نان و گوشت و دیگر نمیدانم چی. بابات میخرید و آنها میپختند. خانمتهرانی هم بود. بابات هم دیگر همان سر چهار میآمد، نمیرفت، مثل شبهای دیگر كه میرفت توی قهوهخانهها و بوق سگ میآمد و از پشت پنجر‏ﮤ‏‏ رو به كوچه داد میزد: «ننهحسن!» دیگر هم كسی را نمیآورد توی جل و جای من. باز خدا پدرش را بیامرزد كه بالاخره حیا سرش شد.

باز پابهپا میشود، دستی به چانـﮥ‏ باریكش میكشد، دو چشم میبندد، میگشاید، میگوید: سر هفت روز كه شد، رفتم حمام با همین خانمتهرانی. یك پیاز هم كه ماندهبود، گفتند باید توی دهانـﮥ‏ در حمام پات را بگذاری روش و رد بشوی. من هم همین كار را كردم. از حمام كه آمدیم ... چادر كه نداشتم. آره چادر نداشتم. وقتی آمدیم كرمانشاه چادر سرم بود. اینجا، قبل از بهدنیا آمدن حسن چادر نداشتم. حكم شدهبود كه با بابات برویم نمیدانم كجا. یك روز كه شد چند تا توپ پارچه روی خر گذاشتهبودند و بعد هم آوردند توی خانه. گفت: «كدام را میپسندی؟» من قهوهای را پسندیدم. بابات هم داد خیاط برام كت و دامن دوخت. یك پالتو هم از ماهوت مشكی برام دوختند. پالتو من كراواتی بود، یك باریكه از پارچـﮥ‏ خود پالتو (به یخهاش اشاره میكند) زیر این یخه داشت و یكی زیر آن یخه. به هم گرهشان میزدیم و قشنگ ولشان میكردیم پایین. دگمههاش هم، از زیر یخه تا پایین، صدف بود. دم آستینها دگمـﮥ‏ صدف داشت. شیك. دو تا هم كلاه داشتم. تابستانیاش از همین حصیریها بود كه حالاییها كنار دریا میگذارند سرشان. رباناش اما قرمز بود. آن یكی هم از ماهوت آبی بود، قشنگ. اینطوری.

دستهاش را دو سوی انبوهی از خاكستری و گاه نقرهای موهایی كه حالا دیگر خرمن نیست میگیرد، بالا و پایین، بعد، پنجهای هم در آنها میكشد، میگوید: ننهمصریاینها خیلی خوب بودند. عروسش بود و دخترش. عروسش بچه نداشت. ناف این حسن را روی مچ پاش هم كه بریدند باز بچهدار نشد. خوب، دیگر تمام شد. بعد تو را زاییدم، بعد هم این اختر را. اقدس و این علی و پری را هم كه خودت دیگر یادت هست.

میگویم: مطمئنی كه بابا دیگر دنبال آن لوشنیها نمیرفت، بچهمزلفها؟

ـ كی گفتم نمیرفت؟ گفتم خانه نمیآورد، توی جل و جای من نمیآورد، اما باز هم بود. مثلاً من حسن را داشتم، سر تو هم آبستن بودم. كباب هم پختهبودم، سر چراغ. بعد از توی كوچه یكی داد زد: «اوستا محمود!» این هم كبابها را گذاشت لای یك نان سنگگ و رفت توی كوچه. من از كنار پرده نگاه كردم، دیدم باز یك پسره است خورهای. این هم نشاندش پشت دوچرخهاش و ده برو كه رفتی. یك دفعه هم یكی آمد، گفت ــ نمیدانم كی بودــ توی كوچه دعواش شده. من رفتم توی كوچه، دیدم زیر تاقی چند تا ریختهاند سرش و دارند میزنندش. من را كه دیدند، ولش كردند. این هم دوچرخهاش را برداشت آمد، گفت: «یكی دیگر بهش خوشباش زده، پدر و برادرش به خیالشان من بودهام.» یا یك وقت كه مهمانی میرفتیم، من سوار درشكه بودم، بابات هم با دوچرخه میآمد دنبال درشكه. یكدفعه دیدم یك پسره دست انداخت گردن بابات و ماچش كرد. باز هم هست. یك روز كه داشتم گریه میكردم، خانمتهرانی فهمید، گفت: «چرا بهش حرفی نمیزنی؟» من، شب كه شد، بهش گفتم. اولش كه حاشا كرد، بعدش گفت: «همین است كه هست. من هم عروس توی خانه میخواهم، هم داماد سر كوچه.» به خانمتهرانی كه گفتم، گفت ... یادم كه نیست. همهاش شوخی میكرد، میخواند، سرم را گرم میكرد تا یادم برود. برای همین چیزها هم بود كه رفت سابقهاش را گرفت، شاید بعد از این بود كه توی كوچه زدهبودندش كه با پسر ما چرا حرف زدهای، استعفا داد و من را آورد اصفهان. تو هم توی شكم من بودی كه آمدیم. یك قالی خودش را فروخت و مس و تسهای من را هم فروخت. گفت: «اینها به چه دردمان میخورند.» تشت داشتم، لگن و دیگ، دو تا، یكی هم كوچك. همهاش را فروخت.

گفتم: مطمئنی كه بعد از همان دعوا بود كه آمدید اصفهان؟

ـ من كه قبل و بعد چیزها یادم نمیآید، اما یادم هست بعد از آنكه گفت من هم عروس میخواهم هم داماد، فرداش، رفتیم باغ ابریشم. من سر حسن آبستن بودم، دو ماهم بود؟ نمیدانم سه ماهم بود؟ وقتی میرفتیم باغ ابریشم، یك جوی بزرگ بود. این پسر ننهمصری خواهر و مادر و زنش را شیر میكرد و میبرد آنطرف. خانمتهرانی گفت: «نگذار شیرت كند، خودمان میرویم. این حتماً میخواهد لاسخشكه بزند.» ما هم آنقدر رفتیم تا رسیدیم به یك جایی كه آبش كم بود، پاچههامان را بالا زدیم و رفتیم آنطرف. به باغ كه رسیدیم، چیزهامان را گذاشتیم تا خشك بشود. بعد كه من و عروس و دخترشان رفتیم كه مثلاً سیب بچینیم، چند مرد گنده، از این مردهای هیكلمند، گفتند: «اینجا چهكار میكنید؟» گفتیم: «آمدیم سیب بچینیم.» یكیشان گفت: «اینجا كه سیبهاش خوب نیست. بروید آنطرفتر.» ما هم رفتیم. باز گفتند: «اینجا را كه نگفتیم. باید بروید آن بالاتر. آن درختها سیب دارند به این درشتی.» یكدفعه حرف مادرجون یادم آمد كه میگفت: «هیچوقت شورتت را روی بندِ بیرون ننداز.»

مكثی میكند، دستی به پیشانی میكشد، میگوید: شورت نمیگفتند آن روزها، تنكه میگفتند. خدا بیامرزدش! میگفت: «یادت باشد مادر، رختهات را بنداز روی بند، اما تنكهات را ننداز! اگر یك نامردی ببیندش، میرود به شوهرت میگوید، من باش بودم، این هم نشانیاش.»

نگاهم میكند، دو چشم میبندد و میگشاید، میگوید: اینهم از تنكـﮥ‏ ما. خدا خودش به راه راست هدایتات كند. امروز دیگر خیلی دیرم شد.

باز جورابهاش را میپوشد، میكشد روی دو پاچـﮥ‏ شلوار همچنان دبیت مشكیاش. بند جورابهاش را هم میكشد روشان. خفتی هم میزند به بندها تا محكمترشان كند، میگوید: بلند بشوم كه روزم شام شد.

پشت پای مادر پایین میروم. میدانم كه چندین و چند روز است عمهبزرگه شكماش بند آمدهاست. قوت هم نمیخورد. فقط مردمكهاش تكان میخورند. انگار تنها صورت آدم را ببینند، و تا ننشینی ثابت نمیشوند. می فهمم كه حالا دارد نگاهم میكند. میگویم: چطوری، عمه؟

فقط دو لبش تكان میخورد.

صغرا میگوید: حتی اگر نان هم بهش بدهیم، نمیخورد.

مادر دست میبرد زیر لحاف عمهبزرگه، میگوید: بادش زیادتر شده.

صغرا میگوید: از بس نان میخورد، چپ و راست، تا میگفتی چی، یك نان تافتون را دو لقمه میكرد. دكتر هم گفت براش بد است. مگر به خرجش رفت؟

تقی هم میآید، زنگولـﮥ‏ پای تابوت را بغل كرده، میگوید: خوبی، ننه؟

مردمكها حالا رو به صورت پسرعمه تقی است. پسرعمه میگوید: حالا كه دیگر رفتنی است، هرچی میخواهد بهش بدهید.

صغرا میگوید: پابیرون پیدا میكند، من كه خسته شدم از بس جل و جا شستم.

تقی میگوید: خوب، بیاوریدش توی اتاق ما، چهار طرفش را بگیریم ببریمش. بانو از خدا میخواهد ازش پرستاری كند. كم كه بهش محبت نكرده.

بانو از پشت سر من میگوید: من كه دست تنها نمیتوانم كاریش بكنم. تازه، بچـﮥ‏ شیرخوره دارم.

مادر به چشم و ابرو اشاره میكند. كنارش مینشینم. آهسته توی گوشم چیزی میگوید. فقط هندوانهاش را میشنوم. از اتاق كه بیرون میزنم، میشنوم: از آن كوچكهاش بگیر. رسیدهترند، مادر.

از صندوقخانهام كیسهای هم برمیدارم و بهدو میروم سر خیابان و چهار پنج تا هندوانه میخرم. به مشهدی عباس سفارش میكنم كه رسیدهباشند. تا برسم، دیگر اتاق پسرعمه اینها حسابی شلوغ است. تقی باز دارد خاطرات دوره میكند: حالا مگر من چند سالم بود؟ شش سال، یا شاید هفت سال. آنهم توی آن سرما. آنوقت داداش رضامان دستور فرمود بروم نان بخرم. دم دكان شاطرحسین هم تا وسط بازارچه پشت هم مشتری ایستادهبود. پولهاشان را توی گرهبسته میگذاشتند و از آن دریچه پرت میكردند توی دكان و بعد داد میزدند، دو چارك بده، یا سه تا. حالا هوا آنقدر سرد بود كه سنگ میتركید. من از لای دست و پاها رفتم جلو. یك نرهخری از پشت گردنم را گرفت و كشیدم عقب.

مادر میگوید: اوستاتقی این حرفها كه مال بعده، وقتی طیارهها رفتند بالا، من كه یادم است. آنوقت شما ماشاءالله، هزار ماشاءالله بزرگ بودید.

تقی میگوید: زندایی، اینها را كه میگویم مال خیلی قبلتر است، وقتی من شش هفت سالم بیشتر نبود.

بچه را میدهد به بانو، بعد سرفهای میكند، هونهونی هم از ته گلوش درمیآورد، انگار كه دارد یادش میآید. مادر دارد ته یك دیگ مسی گلهای هندوانه را با ته یك لیوان له میكند. تقی رو به من میكند: وقتی برگشتم نگاهش كردم، دیدم چه قدی دارد. سر من به نافش هم نمیرسید. تا دیدم شلوغ شد، با آرنجم زدم تو آبگاهاش.

مادر میگوید: حالا باشد تا بعد. اول بیا زیر بال مادرت را بگیر، بنشیند تا من دو تا قاشق از این آبهندوانه را بریزم ته حلقش.

من هم كمك میكنم. مادر اول دهان بیدندان عمه را با دم یك قاشق چایخوری باز میكند و بعد هم قاشققاشق آبهندوانه را به دهانش میریزد. عمه حالا دارد به سقف نگاه میكند. مادر توی حیاط آهسته میگوید: اگر داری، مادر، ده بیست تومان بگذار كفدست این صغرا تا به عمهات برسد. این زن بیچاره دارد از گشنگی میمیرد.

كیفش را زیر بال چادرش میگیرد، میگوید: آدم برای مردن هم باید جان داشتهباشد.

و بازمیرود تا به یك پارهاستخوانش برسد. من هم میآیم بالا و همینها را مینویسم كه دارم مینویسم.

فرداش است كه ملیح میآید. اول هم میآید به اتاق من و هی سر و سینه نشان میدهد. میگوید: نكند زیر سرت بلند شده، میرزاجان؟

چه جانی هم میگوید!

میگویم: والله، شما انگار خرجتان خیلی زیاد است. من هم كه یك منشی بیشتر نیستم.

ـ خیلی خری، والله!

میگویم: برو دیگر، آقا حالا پیداش میشود.

ـ پس بگو! به این پیرمرد حسادتات میشود.

میگویم: چه حسادتی؟ تو كه فقط نشانش میدهی، هر دفعه هم یك جا. راستی امروز كجا را میخواهی نشانش بدهی؟

توی دلش را باز میكند، میگوید: بفرما، اینجا را.

دگمههاش را هم باز كرده. سینهبند هم ندارد. چه سینههایی دارد! سرم را میاندازم پایین. اما مگر میتوانم؟ دستش را میآورد جلو و مچ دستم را میگیرد و دستم را میبرد به طرف سینهاش، میگوید: ببین قلبم چطور دارد میزند.

نمیگذارم باز سحرم كند. گرچه صدای سرفههای آقا نجاتم میدهند. من نباید باز تسلیم شیطان شوم. شیطان است این ملیح. نمیگذارد بخوابم، حتی در خواب میآید، میگوید: مگر نمیبینی كرم مالیدهام؟

تمام تنش را، از پیشانی تا انگشت كوچك این یا آن پا، كرم میمالد و من هم باید منتظر بمانم تا خوب بهخورد پوستش برود. میگوید: پوست من خشك است، اگر مواظب نباشم، چروك برمیدارد.

بلند میشوم. توی این سن و سال دیگر شرمآور است. میگویم: «اهم برهما سمی» منام برهما، یكصد و یازده بار، به هر دم و بازدم یك بار. افاقهای نمیكند. این بار به جای اناالحق یا هرچه از این دست میگویم: «ملیح شیطان است.» بعد هم به همین تعداد و پشت سر هم هر دو روی چند صفحه را سیاه میكنم: حسین تسلیم ملیح نخواهد شد.

فردا هم سری به خانـﮥ‏ مادراینها میزنم. یك چوبزیربغل هم برای پدر میخرم، مادر تلفن كرد كه بخرم. پدر لگن خاصرهاش مو برداشته. داشته با دوچرخهاش پیت نفت میآورده كه چرخ لنگر برداشته و مشتیمحمود، به قول مادر، خورده زمین. عمهرباب هم هستش، میگوید: خواهر بیچار‏ﮤ‏‏ من رو به قبله است، آنوقت هی میشنویم كه داداش ما را سر پل دیدهاند، نمیدانم تختهپولاد دیدهاند كه داشته پسته میخورده.

مادر میگوید: بشنو و باور نكن، ربابهخانم. این بیچاره دندان پستهخوریاش كجا بود؟

پدر نالهای میكند، میخواهد بلند شود. كمكش میكنم. یادش میدهم كه چطور از چوبزیربغل استفاده كند.

مادر تا ایوان دنبالمان میآید، از بابا میپرسد: چیزی كه پر لیفهات نیست؟

پدر فقط سری به نفی تكان میدهد. تا توی مستراح هم با پدر میروم. مادر زودترخودش را رسانده و چهارپایـﮥ‏ چوبی كه یك تخته از جای نشیمناش برداشتهاند، روی دهانـﮥ‏ مستراح میگذارد. باز هم اشاره میكند به لیفـﮥ‏ خودش كه یعنی مواظب پدر باشم كه این صنار سهشاهیاش را توی مستراح نریزد. تا صدای هومهوم پدر بلند شود توی حیاط قدم میزنم. علیمان هم میرسد. خوب، برای خودش مردی شده. تازگیها از حسنمان خبری ندارد. با هم كمك میكنیم و پدر را چند دور توی حیاط راه میبریم. جلیقـﮥ‏ پدر صدا میدهد. پولخردههاش را حتماً ریخته توی این دو تا جیب. دو تا جیب بغل هم مادر براش دوخته برای اسكناسهاش. مادر تا در حیاط دنبالم میآید، میگوید: دیدی، مادر؟ صنار سهشاهیاش انگار به جانش بسته.

قول هم میدهد كه باز پس فردا بیاید به بازدیدم. میپرسم: چرا بابا نرفته عیادت عمهبزرگه؟

ـ آخر آغاباجی دو یا سه سال از بابات كوچكتر است.

ـ خوب، كوچكتر باشد.

ـ اگر آغاباجی بمیرد چی؟

دیگر میفهمم. از روز جزا یعنی میترسد؟ دست میكنم توی جیب كتم و هفتگی مادر را توی جیب كتش، كه كت كهنـﮥ‏ حسن است، میگذارم، میگویم: تو كه انگار خیلی كار داری، باشد تا هفتـﮥ‏ بعد.

ـ من كه باید به آغاباجی سر بزنم. یك تك پا هم میآیم اتاق تو.

اگر آغاباجیاش مریض نباشد، باز یك بهانـﮥ‏ دیگری پیدا میكند. از حرفهای علیمان میفهمم كه نگران چیست. نمیدانم چرا، به سر خیابان نرسیده، یاد ملیح میافتم. وقتی هم یك صد و یازده بار منترای اهم برهما سمی را میخوانم، باز میبینم كه هستش. جزء به جزء به یادش میآورم، و هربار كه چشم میبندم و میگشایم جایی دیگر یادم میآید، انگار به من هم همانطورها نشان میدهد كه به آقا. همینطور هم باید بنویسماش، سلولبهسلول احضارش كنم تا همینطور بماند و دیگر نرود با هركس كه سر راهش پیدا میشود. میدانم تا نبینمش این خارخار راحتم نمیگذارد: به تمامی و خفته بر تشك تخت تكنفرهاش، همانطور كه دراز میكشد و من دیگر مأذونام كه دست بر پوست او بكشم و یا آن نوك قهوهای سوخته را به دو لب بگیرم و دست بكشم بر آن حجم لرزان و لغزنده كه دانههای ریز، انگار كه نرمهبارانی بهناگهان بر انحنایی از همان آرد بیده باریدهباشد و حالا پوست تا قطرهقطرهها را بچشد، جابهجا دو لب غنچه كردهاند ...

نه، اینطورها نمیبایست بنویسم. او مینویسد كه در من است و روزی بالاخره مهارش میكنم. تا از همین مشهودات كه هست یاری بجویم، از میدان پهلوی به خانـﮥ‏ درویشها زنگ میزنم. وقتی پشیمان میشوم كه دیگر دیر شده. عالم است و اول هم حال خالهعصمت را میپرسد، بعد هم حال بقیه را، یك به یك، بهجز حسن كه انگار هیچوقت با آنها آبش توی یك جو نرفتهاست. صالح هم باز حال همه را میپرسد. وقتی از عمه میپرسم، لحن عوض میكند، میگوید: سر شما به سلامت باشد، پسرخاله. چهلماش دیروز بود.

ـ من، باوركنید، خبر نداشتم.

ـ فقط شما نیستید، همـﮥ‏ خویشاوندان ما فقیر فقرا را ــ به قول رفقای سابقــ بایكوت كردهاند. راستی داداش چطور است؟ تازه خبری ازش ندارید؟

ـ بیخبر نیستیم. من، باور بفرمایید، خبر نداشتم و گرنه حتماً خدمت میرسیدم.

ـ حالا دیگر گذشته، زندهها را باید دریافت. راستی عمه چند تا كتاب داشت، دوتاش را گفته بدهم به تو، فرصت كردی سری به ما بزن.

ـ فكر كردم اگر مزاحم نباشم سر راه یك تك پا بیایم خدمتتان.

ـ بدین مژده گر جان فشانم رواست ...

یك تك پا چند ساعتی طول میكشد. شامی هم میخورم. نمیدانم از كجا فهمیدهبودند كه رفتهام خانـﮥ‏ پدری. عالم میگوید: تارك دنیا شدهای، پسرخاله؟

میگویم: تارك دنیا كه نه، دیگر حرص نمیزنم. دنیا هم كه میبینید، هستش، چه تركش كنیم، چه بخواهیم مالكش شویم، انگارنهانگار كه ما هستیم. داداش ما میخواست، یا هنوز هم میخواهد عوضش كند، آنطوری بسازدش كه آرزوش را دارد، فعلاً هم آنجاست. من فقط از هی جلو رفتن خستهام. میگویم، مگر نمیشود عقب رفت، اصلاً ایستاد؟

اتابكی میگوید: خوب، خوب، كه میخواهی منكر ذات این دنیا بشوی كه به سوی معبود در حركت است، هر ذرهاش رقصكنان میخواهد به منبع نور برسد، یا به دریای احدیت؟

میگویم: ظاهراً كه مدام دارد چرخ میزند، برمیگردد به همان اول.

ـ احسنت، من هم همین را میگویم.

ـ پس جلو رفتنی نیست، همهاش دور خودش تاب میخورد؟

اتابكی میگوید: نمیشود با چرخزدن، رقصرقصان جلو هم رفت؟

میگویم: جلو برویم كه چی؟ مگر آن منبع نور یا آن ذات احدیت از جایی كه شروعكرده، دورتر رفته كه باید هی برویم جلو؟ فكر نمیكنید كه باید عقب برویم تا مثلاً برسیم به همانجا كه آمدهایم؟

و میفهمم كه دیگر داریم پرتوپلا میگوییم، به قول خودم، چرخ میزنیم. با اینهمه خیلی محبت میكنند، حتی میخواهند آستین بالا بزنند و برام فكری بكنند. میگویم: من همینطور بهترم، تازه، خانواده حالا به من احتیاج دارد.

كتابها دو تا است. عمه پیچیدهاست توی یك كاغذ كادو و روش نوشته: برای پسر عصمت.

پیاده میآیم به طرف خانه. همینطور خوشخوشك راه میآیم و تمام راه هم به ملیح فكر میكنم و تا راهم نزند، هی مجسم میكنم كه حالا با كیست و باز كه میسازمش، ذرهذره، باز میخواهم. بالاخره از ترسم با تاكسی میآیم خانه و تخت و بخت میخوابم. صبح میفهمم كه عمه دیروز عصر تمام كرده. اول به دفتر تلفن میكنم و به میرزاحبیب میگویم كه عصر میآیم. جنازه را بردهبودند گذاشتهبودند مسجد دروازهنو. از همانجا هم تابوتش را بلند میكنند و باز میآورند توی خانه. دور خانه چرخی میزنیم و بعد میگذاریماش توی نعشكش و ما هم با اتوبوس یا ماشینهای خویشاوندان میرویم تختهپولاد. پسرعمه رضا قبر خودش را به مادرش میدهد. من هرچه میكنم گریهام نمیگیرد. بانو و عروسعمه صغرا قیامت میكنند. مادر و علی هم آمدهاند. دخترها هم با زاد و رودشان و دامادها. من باز میزنم به راه و به دنیا فكر میكنم و این عاقبتش و باز به یاد ملیح میافتم. لعنت بر ملیح كه هی میرود از این مرد به آن یكی و سیری هم ندارد! تا انصراف خاطری پیدا كنم میروم تا بازار كفاشها و یك جفت گیو‏ﮤ‏‏ تختآجید‏ﮤ‏‏ نوك برگشته میخرم و از بازارچـﮥ‏ كهنهچینها هم یك شلوار دبیت مشكی و یك پیراهنمشكی یخهحسنی.

وقتی به خانه میرسم و جای عمه را دیگر نمیبینم گریهام میگیرد. رفتهاست. میروم بالا و اول گیوه و لباسها میگذارم توی یك بقچه و بعد هم مینشینم و هی گریه میكنم به حال خودم و به حال عمه، اصلاً برای همـﮥ‏ مردم دنیا. باید كاری بكنم. بعدش نمیدانم چه میشود كه یاد كتابهای عمهخانم می افتم. كاغذ كادو را باز میكنم، جر میدهم. یكیشان همان طلسم اسكندر ذوالقرنین است كه عمو هم دارد. آن یكی تنگ لوشا است كه ندیدهبودم. بعد از ظهر هم میآیم دفتر. كارهای عقبمانده را میكنم و شب هم میروم سراغ ملیح. نه، میبرندم، كشكشان یا بهتر خِركشان میبرندم.

تنها است، و نهانگار كه مدتی است ندیدهامش. باز هم اول وادارم میكند كه دوشی بگیرم و بعد هم میآید كت و كولم را حسابی مشتمال میدهد. نمیگذارد ناخنكی بزنم، میزند روی دستم كه: دست خر كوتاه!

بعدش هم باز همان آدابش است، همان روشن كردن چراغ خواب و نمیدانم مراسم كرممالیدن به همـﮥ‏ تن و بدنش و من برای انصراف خاطر، تنگ لوشا، میراث عمهخانم، را باز میكنم و ورق میزنم و در نور كمرنگ اما قرمز صنایع و بدایع نقاش ناشناس را میبینم و گاهی طالعم را میخوانم:


بر آید در این درجه عمعوقای حكیم به مثال جوانی خوبروی سیاهموی، دست كنیزك خوبروی گرفته و با او سخن میگوید، چنانكه كسی نشنود و میخندد. و از جانب راست او (كه چپ نقش باشد) برآید صندوقچهای به قیر اندوده كه سر ریحانای ملك برِِ عم او در صندوقچه فرستادند. چون سر بدید در حال بمرد و آن صندوقچه سالی بماند و كسی دست بدو نبرد و در آن خانه بستهبودند تا آنگاه كه مردی بیامد از ولایت فارس و در آن خانه رفته، آن صندوقچه و سر با هم بسوخت و از جانب چپ (كه راست نقش باشد) سفرهای است پرِ نان خوردنی از جهت سفر، حمالی بر گردن نهاده تا او را به مجمع برد. هركه بر این درجه زاید در نعمت خدایان زید و آرزوهای خود بیابد و گمنامی اختیار كند و در آن سعادت بماند.
ملیح یكدفعه نسخـﮥ‏ خطی را از دستم قاپ میزند. میگوید: احمق، حالا وقت كتاب خواندن است؟

میگویم: ملیحجان، تو كارت را بكن، چهكار به من داری؟

ـ پس برای كی دارم این كارها را میكنم؟

كتاب را پرت میكند به طرف من و پشت به من مینشیند، دوزانو. همان كنیزك است یعنی؟ گریه میكند. من اینجا چه میكنم؟ اما میروم و دست به شانهاش میزنم. خودش را عقب میكشد: مگر نگفتم دست به من نزن!

باز میچرخد و پشت به من مینشیند. میداند كه اینطور بیشتر خواستنی است، با آن خال روی شانـﮥ‏ راست. میگویم: معذرت میخواهم.

ـ معلوم است كه دیگر مرا دوست نداری.

ـ مزخرف نگو!

بعد هم میگویم: تو را به خدا كارت را تمام كن!

باز صدای هقهقش بلند میشود. كتاب را باز میكنم. درجـﮥ‏ نهم از برج قوس را براش میخوانم. توضیح هم میدهم، میگویم ببین من در قوس به دنیا آمدهام، در ماه آذر یعنی. مادرم فقط یادش است كه سرد بود و انارها به چه درشتی بود. اگر نهم آذر باشد، خوب من میشوم این عمعوقای حكیم و تو هم این كنیزكی كه دارم با او حرف میزنم و چیزی میگویم كه كسی نمیشنود. این سر هم كه توی این سبد است شاید سر حسن ما است كه آنجاست، زندان است. عمو هم عموی من است كه دیگر نیستش، مرده است، حتماً. بقیهاش را دیگر نمیدانم چیست یا چه میشود. اما آخرش معلوم است كه من گمنام خواهم بود و البته سعادتمند.

میگوید: تو را به خدا جمعش كن، من میترسم.

باز آدابش را از سر میگیرد، نمیدانم همانجایی را كه دست زدهام كرم میمالد و صبر میكند تا خوب به خورد پوست برود. بعد هم مینشیند روبهروی آینه و سرش را برس میكشد و من هی دلم میخواهد و هی به نفس اماره هی میزنم كه صبور باش. بالاخره هم موهاش را دسته میكند، از یك حلقـﮥ‏ لاستیكی رد میكند و بعد هم میرود پیراهن خواب آستینكوتاه نارنجیاش را میپوشد و بالاخره میآید و میرقصد، برای من میرقصد و هی از تن و بدنش كوزه میسازد و دسته براش میگذارد و بعد دستهاش، انگشتهاش، ریزریز بازیبازی میكنند، یكی را رقصانرقصان جلو میدهد تا آنهای دیگر به نوبت بیایند و نازش كنند و من دلم هی غنج میزند كه بلند شوم و آن انگشتها، نوكشان را، یكییكی ببوسم. بعد بالاتر میآیند تا شانهها و بعد هم سر و بالاخره بالا میروند، مثل دو ساقـﮥ‏ لرزان ریواس و یا دو شاخـﮥ‏ بی برگ و بار و تازهرستـﮥ‏ انار از تنـﮥ‏ تنش كه در نرمهبادی میلرزد. بالاخره آن بالاها میلرزند، انگار به دعا برافراشتهباشند و من با دو چشم اشكآلود روی یك سینی همراهیاش میكنم و ریزریز ضرب میگیرم. بعد تازه پابازیاش شروع میشود: پایی جلو و پایی عقب میگذارد و به دستی موهاش را از حلقـﮥ‏ گیسوش رها میكند و دو دست را زیر موها میبرد و پریشانشان میكند و بر شانه و پشت میریزد و آن زیر، تا ریشـﮥ‏ موها انگشتهاش را میسراند و پوست گردن را ناز میكند و پایین میآید و دل من را در قند و عسل غلت و واغلت میدهد تا وقتی سر مینهم، و بلند میگویم: خودم چاكرتام، ملیح!

بالاخره هم میرود طرف تاقچه و من میگویم: نه، خواهش میكنم، من دیگر نیستم، توبه كردهام.

گوش نمیدهد ملعون. با شیشـﮥ‏ روی تاقچه بازیبازی میكند و بالاخره میریزد توی یك استكان كمر باریك و میگذارد روی تختـﮥ‏ پیشانیاش و سر خمانده بهپشت و با دو دست چرخان و لرزان میآید رو به من و من كه دلنگرانم كه مبادا بریزد، به دستهاش كه انگار بالبال زدن كبوتری سفید باشند نگاه میكنم تا كی بیاید و پشت به من شود و كمر خم كند تا من هم بگیرم و باز توبهام را بشكنم و هی اسكناس بگذارم میان شكاف سینهاش و هی در دل باز به خودم تف و لعنت بكنم و باز بخواهم و بیمزه هی بخورم تا وقتی كه دیگر خودش بیاید و بنشیند روی زانوی من و بگذارد فقط شانهاش را ببوسم و گونهاش را. بعد هم برود توی آن یكی اتاق و بالاخره صدام بزند كه: میرزاحسینجان!

ملیح ملعون!

نصفشب هم میآیم بیرون، خراب و خرد و هی از این كوچه به آن كوچه تاب میخورم. یك جایی هم كنار یك مادی، از بس مستم، میگویم كاش بیفتم آن تو و تمام و هی هم لعنت به خودم و به ملیح و به این نفس كه افسار من را میكشد و میبرد و باز كه توبه میكنم، بازم میبرد. بالاخره میرسم به دروازهنو و یكراست میروم حمام، غسلمیكنم، یك لیف و صابون هم میگذارم مشرحیم بهم بزند. بعد هم میآیم خانه و جانمازم را میاندازم و دو ركعت نماز حاجت میخوانم و پس از سلام سر میگذارم بر مهر و میگویم: خدایا كمكم كن، تو مندل من باش از دست این ملیح!

و به هایهای گریه میكنم. بعد هم نماز صبح را میخوانم و باز لباس میپوشم و میآیم دفتر و هی سند نقل و انتقال توی این دفتر و آن دفتر وارد میكنم و هی رونوشت میدهم از سندهای قدیمی و چندغاز چندغاز جمع میكنم تا وقتی مادر میآید و آن صندوقخانه را جارو میكند و بعد این اتاق و آن راهرو را و بالاخره با چشم گریان میآید و مینشیند كه: «این عمهات هم راحت شد، مادر»، خجالتش را نكشم.

یك چای تازهدم براش میریزم و میگویم: خوب میگفتی، مادر.

میگوید: از كجاش بگویم؟

میگویم: از باغ میگفتی، رفتهبودید با عروس و دختر ننهمصری باغ.

میگوید: اینها را ننویسی، مادر.

میگویم: بعدش چی شد، بعد كه آمدید پیش ننهمصریاینها؟ آن مردها چهكاره بودند؟

ـ هیچچی. صاحب باغ بودند، یا شاید آشنای ننهمصریاینها. من كه بو بردم كه این ذلیلشدهها میخواهند گولمان بزنند، به عروس و دختر ننهمصری گفتم كه نباید برویم بالاتر. اینها خیالات برامان دارند. بعدش كه شد ما برگشتیم، مثل اسبهایی كه میدوند، رٌپ رٌپ شروع كردیم به دویدن. وقتی رسیدیم، نفسزنان، و برای ننهمصری گفتیم كه چی شد، او هم شروع كرد بد و بیراه گفتن كه باباشان را درمیآورم. شوهرش هم بود، كور بود. یك تكهچوب برداشتهبود و داد و بیداد میكرد. بعدش مردها آمدند، یك عالمه سیب و گیلاس برامان آوردهبودند. وقتی ننهمصری بهشان گفت، حاشا كردند كه ما راستش را بهشان میگفتیم، غرضی نداشتیم. دروغ میگفتند، مادر. غرض داشتند. خلاصه بهخیرگذشت، آنهم توی ولایت غربت. غروب كه برگشتیم، بابات از دماغمان درآورد، كه باغرفتنات دیگر چیه؟ بعد هم، سر تو كه آبستن بودم، اخراج كرد. فینیش میگفتند. ما هم چیزهامان را فروختیم و آمدیم اصفهان. وقتی وارد اصفهان شدیم توی یك درشكه من نشستهبودم، توی یك درشكه هم بابات. خیلی هم چیز آوردهبودیم. من سر باز بودم. درشكهچی گفت: «حالا كه میرسی خانهتان، كس و كارت میریزند دورت و تكهتكهات میكنند. چیزی نداری سرت كنی؟» گفتم: «چرا.» روسری ابریشمی داشتم، درآوردم و انداختم سرم. كلاهم دستم بود و كیف و نمیدانم این چیزها. پالتو شیك هم تنم بود. همینطوری وارد همین خانه شدم. اینها هم ریختند دور ما، میخواستند من را قیمهقیمه كنند. جلدیهمین عمـﮥ‏ خدابیامرزت رفت و یك چادرنماز آورد انداخت روی سر من.

میپرسم: مگر توی اصفهان زنها هنوز حجاب داشتند؟

ـ آره، مادر. چادرنماز سرشان میكردند، یا اگر میخواستند بروند بیرون به پالتوهاشان یك كلاهطوری میدوختند (به پشت گردنش اشاره میكند) به این پشت، میكشیدند سرشان، تا پاسبانی كسی میدیدند، میانداختند پشت سرشان. خوب، من واردخانه شدم با دو تا كلاه، یكی آبی، یكی سفید. نمیدانم كلاههام را چهكار كردم. خلاصه، رفتند ننهمان را خبر كردند. فرداش كه شد، نه، چند وقت بعدش بابات رفتش آبادان و باز آمدش. گفت: «گرم بود، خرماپزان بود.» و آمدش. حالا من سر تو آبستن بودم، چهار ماهم بود یا پنج ماهم، یادم نیست. بعدش یك روز روضهخوان داشتند، من هم نشستهبودم بالای این منبع و یك كم تخمهخربزه داشتم یا تخمههندوانه. همین عمهات بو دادهبود، عمهربابات. یكدفعه دیدم زیر دل و كمرم درد میكند. من هم رفتم بالا. شب كه شد بابات انگار میخواست یك گهكاری بكند. من نگذاشتم، زدم زیرش. بلند شدم چراغ را روشن كردم. عمهآغاباجیات رفت دنبال ماما. صغرا آمدهبود بالا، از حسادتش گفت: «حالا شبی كی میرود دنبال ننهاش؟» من هم شاخ را گذاشتم توی جیب بابات، گفتم: «آنجا كه ولایت غربت بود، همه را دورم جمع كرد، اینجا نمیرود ننهام را بگوید؟» دیگر عقل بههم رساندهبودم. بابات هم از توی جاش بلند شد و رفت دنبال ننهام، آوردش. از قضا آنها آن شب یك كارهایی كردهبودند، ننـﮥ‏ خدابیامرزم انگار تنبانش دستش بوده، وقتی بابات در زده. من كه حواسم نبود، اما تا درد امانم را میبرید، یا علی و یا خدا، دست دراز میكردم كه ننهام را بغل كنم، خودش را عقب میكشید. من هم با خودم میگفتم: «یعنی چه؟ توی ولایت غربت خانمتهرانی میگذاشت بغلش كنم، سرم را بغل میكرد، ماچم میكرد، اینجا ننهام نمیگذارد.» باز كه درد زور میآورد، میرفتم كه ننهام را بغل كنم، دوباره خودش را عقب میكشید. بعدش دیدم ننهام نیست. حالا سرد هم هست، مثل چی. وقتی آمد، دیدم خیس خیس است. من را كه بغل كرد، دیدم تنش مثل یخ سرد است. شستم خبردار شد. خوب، رفتهبود سرش را كردهبود زیر آب منبع. چون میگویند تا حضرت فاطمه حاضر نشود، بچه نمیآید به دنیا. گفتم: «ننهام رفته توی آب منبع.» ننهام هی حرف توی حرف آورد. من هم یك پالتو داشتم، آوردم دادم بهش. پوشید و دیگر من را سفت گرفت توی بغلش. بعد ماما را آوردند و من را كردند سر خشت. در این بین آبجیشازدهات آمد. من كه زاییدم، همینكه از سر خشت بلندم كردند، به آبجیام گفتم: «از ننهام سلطانحقی بستان، دیشب رفته حمام.» ننـﮥ‏ بیچارهام هم گفت: «خفهشو، حرف نزن! چشمت میكنند.» من رفتم توی رختخوابم. آغاباجی آمد بالا،گفت: «صغرا خیلی غصهاش است، نهتا دختر زاییده. اوستارضا كه آمد، پرسید، چی زاییده؟ گفتند، پسر، به همین خاطر صغرا تب كرده و خوابیده.» از نه تا دختر، مادر، همین دوتا براش ماندهبودند. بعدها، الحمدلله پسردار هم شد، همین خل و چلی كه حالا دارند. صغرا كه آمد بالا، ننهام گفت: «پسر چیه، عروس؟ این عصمت من را ببین، فقط این، موقع پیری و كوری، به فریاد من میرسد. حالاش هم آقاماشاءالله، بهخدا، روزگارم را سیاه كرده.» هی ریشخندش میكرد، اما صغرا كه گوش نمیداد. دیگر هی اینها میآمدند و میرفتند. روز پنجم كه شد، مشتیمحمود تشریفشان را بردند، زدند به چاك. بابایخدابیامرزمان هم آمدند، یك درشكه گرفتهبودند. یك جفت قالیچه، همین نورهكشیدهها را كه حالا داریم، و تشت و رختخوابهامان و دیگر آت و آشغال را ریختند توی درشكه و ما هم با بابا و ننهمان و دو تا بچه، تو به كول و این حسن مادرمرده به دنبالمان رفتیم خانـﮥ‏ بابامان، منبر گلی. خوب، با هم بودیم. یك روز كه میشد بابات خرجی نمیداد، این ننه و بابامان دعواشان میشد. اصلاً روزی سه ریال برامان قرار گذاشتهبود. با پست میآمد، توی پاكتهای گنده بود، دورتادورش هم تمبر زدهبودند. هر دفعه پنجاه تومان میفرستاد. بعدش دیگر پول نداد. بابام میگفت: «هی پیغام میدهد كه پول دادم، من هم گفتم بهش بگویید آنهایی را كه فرستادی، خوردند و پای خربزه هم ریختند.» یعنی كه خوردند و رفتند خلا و حالا هم كودش را ریختهاند پای این خربزه گرگابها. همین حرفها بود دیگر. دعواشان كه شد، همین منقل كه من حالا دارم بابام پرت كردند وسط حیاط، سماور را پراند بیرون، استكان و نعلبكیها را پراند بیرون، توی حیاط. من هم از حمام آمدهبودم. خاكسترها دود شدهبود رفتهبود هوا. سر خرجی دعواشان شدهبود دیگر. بابام میگفت: «هی پولك و قند میبری میگذاری توی آن اتاق، تمام میشود.» این حسن مادرمرده، نه به تو شیر میدادم، همهاش پولك میخورد. تا پولكیاش تمام میشد، ممهاش را همچین (زبان درمیآورد) میداد بیرون. ما هم یك پولك دیگر بهش میدادیم. او هم میگذاشت گوشـﮥ‏ لپش و ممهاش را هم میگذاشت دهنش. باز كه تمام میشد، یكی دیگر. حالا هم من دارم میشنوم. ننهام كه مرا دید، هیسهیس كرد. یك روز هم رفتهبودم نقل خلال گرفتهبودم ... (دستی تكان میدهد) خوب دیگر همهاش دعواشان بود. یك روز هم ننهام نبود. دو تا آقا آمدند در خانه كه سجل میدهیم. یك كیف گنده هم دستشان بود. من هم رفتم یك قالیچه كنار حیاط براشان پهن كردم. شناسنامـﮥ‏ خودم و بابام را بردم و برای شما دو تا شناسنامه گرفتم. ننهم كه آمد، دیدهبود در باز است، آهستگی سرش را آوردهبوده تو، اینها را دیدهبود، هول كردهبود كه نكند من یكی را آوردهام توی خانه یك گِلی به آب بگیرم. گفت: «عصمت، اینها كیاند آوردهای توی خانه؟» گفتم، اما باز دعوام كرد كه: «چه معنی میدهد كه دختر جوان دو تا مرد را توی خانه راه بدهد؟» باز هم همان بگومگوها بود. من هم با خودم گفتم: «میدانی یا نه، من باید بروم خانـﮥ‏ خودمان.» اما به ننهام نگفتم. شما را برداشتم و آمدم همین بالا. شباش هم نرفتم. آنها هم چیزهام را آوردند. آباجیام، شازده، میآمد سرم. توی یك كیسه یك خرده ماش میریخت؛ توی یك جوراب یك خرده برنج. میبست به كمرش، یعنی یك بند میبست به كمرش و اینها را دورتادور، كیسهكیسه، میبست به آن بند. قند بود، چای بود، زردچوبه بود. از هرچی كه بگویی. گاهی هم یك چیزهایی میفروختم. سوزنیام را فروختم، استكان نقرههام را. چیز و چون میگرفتم برای شماها. جلدی هم تمام میشد. یك تنگ دانهنشان داشتم فروختم. از بس گرانی بود، پولش به یك هفته هم نكشید. شما را هم گذاشتم سر كار. تو را در دكان آن اوستاقاسم، این حسن را هم در دكان همین رضا. چیزی كه بهتان نمیدادند. یادم است كه یك روز ظهر هیچچی نداشتیم. حسن كه از سركارش آمد، من یك هویج تراشیدم دادم دستش. خورد. یكی دیگر هم تراشیدم دادم كه توی راه بخورد. آنوقت شب كه میشد، این عمهرباباتاینها دور هم مینشستند و غذاشان را میخوردند. پسرعمواینها هم آنطرف حیاط. این رضااینها هم اینطرف. آنوقت ما چی داشتیم؟ هیچچی. فرداش باز من دوره میافتادم یك چیزیام را میفروختم. یه پنج متر ساتن داشتم فروختم به همین عمهات. رختهای اختر مادرمرده را فروختم به آبجیشازدهات. همینطورها بود و بود. اینها هم میآمدند سرم. بابام آمد سرم، برای شما گندم برشته آوردهبود و نمیدانم دیگر چی. آبجیشازدهات هم ــ گفتم ــ میآمد سرم. توی جیبهاش هم نخود و لوبیا میكرد از ترس حرف و نقل آدمهای حاجی خدابیامرز. ننهام هم میآمد سرم. بابات هم كه مردن مردن خرجی میداد یا اصلاً نمیداد. من هم گاهی یك تكه از چیزهام را میفروختم و با خوب و بد دنیا میساختم. تا یك روز آمدش. نه، اینطور نشد. من خانـﮥ‏ ننهام اینها بودم كه خبرم كردند آمدهاست. این عمهربابات هم یك بچهای را دادهبود بغلش كه این پسر تو است، یعنی كه مزه. در این بین بابات تا من را دید و تو را بغلم دید، بچه را گذاشت زمین و گفت: «این بچـﮥ‏ من است.» یعنی تو. یك ده روزی ماند و بعد ما را برداشت و برد آبادان. رفتیم خانـﮥ‏ خواهر شوهر فاطمهخانم، یعنی مثلاً آستین پوستین باخواجـﮥ‏ بابات. یك اتاق گرفتیم و نشستیم. چه اتاقی، مادر؟ از بس نم و نا داشت و از در و دیوارهاش گچ و خاك میریخت. من هم هر دفعه این گچ و خاكها را میكردم توی یك تكه كاغذ و میگفتم: «میخواهم اینها را ببرم اصفهان و نشان ننهام بدهم.» غصهدار بودم از بس. بعدش كمكم كه من این كارها را میكردم، بابات سر غیرت آمد، رفتهبود دنبالش. یك روز آمد و گفت: «خانه بهمان دادند.» سهاتاقه بود، توی گواتر سرخها. هر دفعه هم این فاطمهخانم تشریف میآوردند. خدا میداند چرا. من كه گفتم از كار این مرد سر درنیاوردم. تا زد و ما سر این اختر آبستن شدیم. تو هم هر دفعه كه میشد غش میكردی. اولش هم همیشه تب میكردی. سه روز بود تب كردهبودی. یك روز لامپ این اتاقمان سوختهبود، بابات هم یك چهارپایه گذاشت كه برود بالا، لامپ را عوض كند. من هم چهارپایه را گرفتهبودم. تو هم آن كنار خوابیده بودی. من كه نگاهت كردم، دیدم یك طوری شدهای: چشمهات پیدا نبود، دهنت هم یكوری و دستها اینجوری (دستهاش را كج میكند)، پاهات هم یك طوری بود. خیلی بد شدهبودی. من را میگویی، گفتم: «بیا ببین بچهام چهاش شده.» این همان پیرونی اولیات بود. آنها میگفتند پیرونی، ما میگفتیم لیسه. من تو را بلندت كردم. به حسن گفتم: «برو، ننه، به اینها بگو بیایند ببینند بچهام چهاش شده.» او هم رفت. درشان را زد. كوچولو بود. بهشان گفتهبود. همسایهها هم آمدند و تو را انداختند روی كولشان و غیهكشان رفتند به طرف مستراح. بردند توی مستراح، یعنی كه آنهاییها عوضت كردهاند و اینها دارند میروند كه تو را پس بگیرند. من هم رفتم تو را ازشان گرفتم و بردمت توی اتاق و تو را گرفتم توی بغلم. كمكم كف از دهنت آمد و شاشیدی، توی بغل من. من حایلت را داشتم و بهحساب تهات را گرفتهبودم كه جان از آنجات در نرود. چشمهات كه آمد سر جاش، فهمیدم كه بهخیر گذشته. نگاهت كردم، دیدم الحمدلله، عوضت نكردهاند كه مثلاً تو را ببرند و بچـﮥ‏ خودشان را بگذارند جای تو (میخندد). شاید هم عوضت كردهاند، وگرنه این كارها چیه كه میكنی؟

میگویم: خوب، بعد؟

ـ آنها یك تكهپارچه سوزاندند و گوشهاش را مالیدند به پیشانیات. گلگاوزبان هم درست كردند و از گوشـﮥ‏ دهنت ریختند توی دهنت. در این بین دیدم بابات نیستش. كجاست، كجا نیست؟ بعد كه سرحساب شدیم، دیدیم رفتهبود ــ مرد بیعقل ــ تمام گلهای اطلسی را كندهبود. آنقدر گل اطلسی داشتیم كه نگو. همه را كندهبود و گفتهبود: «حالا كه گلم رفته، گل میخواهم چهكار؟» همسایهها گفتند. دعواش كردهبودند. دو سه روز كه گذشت، نه، انگار دو هفته بعدش دوباره تو تب كردی و من همهاش چشمبهراه بودم كه حالا تب كرده، دوباره همانطور میشود. آنوقت بابات نذر كردهبود، یك گوسفند برات خریدهبود. گوسفنده هم سیاه بود. حسن میرفت پوسته میریخت جلوش. دوباره تو همانطور شدی. اینها آمدند گفتند: «پس چرا نبردیدش دكتر؟» ما هم بلند شدیم، بابات گفت، آمدیم خانـﮥ‏ دخترخالـﮥ‏ بابات. انگار گوسفنده را هم بردیم. آنها گفتند باید تو را بگذاریم توی پالان خر. بعدش پالان آوردند و تو را گذاشتند توش و یك زنگوله هم گرفتند بالای سرت و هی تكان دادند. اما تو كه نمیشنیدی. بیهوش بودی، انگار. بعد هم بردیمت دكتر. دكتر هم یك آبی، شربتی داد. بهت میدادم. نمیدانم، روز گذشته، آمپول هم بهت زدیم یا نه. كمكم بهتر شدی. بابات یك شب، نصفشب بود ــ درست یادم است ــ بلند شد گفت: «گواترمان تنهاست. یكی میآید چیزهامان را برمیدارد و میبرد.» و رفت. خیلی هم ترسیده بود. ما هم آمدیم خانهمان. حالا من هفت ماهم است، سر این اختر. داشتم باغچهمان را آب میدادم. باغچه هم باز شدهبود باغستان گل. دستنبو هم داشتیم دورتادور باغچه. سر لولـﮥ‏ آب یك تكه آهن بود، سنگین بود، تا آمدم برش دارم كه بگذارم آن طرف، یكدفعه یك چیزی زیر دلم افتاد پایین. من هم دولادولا آمدم رفتم توی اتاقمان. بابات كه آمد، گفت: «چهات است؟» گفتم. دخترخاله هم باش بود انگار. سرش را میزدی، تهاش را میزدی، همهاش خانـﮥ‏ ما بود. چه سرّی بود؟ من كه نفهمیدم. آنها هم ما را برداشتند و بردند پیش یك ماما. من را خواباند و زیر دلم را، رگ و پیهای زیر دلم را، پس و پیش كرد، اما درست نشد. ما هم آمدیم خانه، همینطور هم من میتابیدم، میتابیدم. حالا این دخترخاله هم هستش. شب هم ماند. شوهر داشت و سه تا بچه. بعد هم رفت. من هم همانطورها بودم، دولادولا كارهام را میكردم تا وقتی كه درست و حسابی دردم گرفت. بابات رفت ماما آورد، دخترخالهاش هم آمد با زاد و رودش. بعد هم یك مامای دیگر هم آوردند. گفتند باید تاقباز بخوابی. من اینطوری بلد نبودم بزایم. آنها خشت میگذاشتند و خاك میریختند، اینها من را خواباندند. یكیشان یك دستش را میگذاشت اینجا (به پایین سینهاش اشاره میكند) و یك دستش را هم اینجا و هل میداد رو به پایین و آن یكی آن پایین دیگر نمیدانم چهكار میكرد تا بالاخره بچه به دنیا آمد. همین اختر بود. بعد كه میخواستند بروند پول نداشتیم مزد ماما را بدهیم، یكیشان دست برد و روپوش اختر را با سرپیچاش برداشت و رفت. ساتن بود، خیلی قشنگ بود. دادهبودم براش دوختهبودند. برد. بعدش بابات رفت از یك جایی پول گرفت و برد دادش و آنها را گرفت و آورد. سر این اختر، مادر، من خیلی سخت زاییدم. پدرم درآمد. هفتم هم رفتم حمام، توی خانه. همین دخترخاله بردم حمام. تا هفتم بودش با زاد و رودش. میپختند و میخوردند. من را برد حمام و زیر دلم را چرب كرد و گفت: «صاف بایست!» من هم به هر مردن مردنی بود صاف ایستادم. انگار زیر دل و كمرم صدا هم كرد. اما راستش باز هم دولا بودم. بعد دیگر خوب شدم. چهل روزش نشدهبود كه بابات آمد و گفت: «جمع كن كه باید برویم.» طیاره رفتهبود بالا، صدای بمب و اینها میآمد. میگفتند: «توپ در میكنند.» خلاصه دوباره اخراج كرد، فینیش كرد. چیز و چونمان را برداشتیم و آمدیم اصفهان، از راه اراك. اول ننهام آمد، بعد هم بابام. بابام حسن را برداشت و ــ دور از حالا ــ بوسید، بعد تو را و بعدش هم اختر را. گفت: «بیگمآغا، این دخترت، این هم حسن، آن هم حسین، این هم كه زیاد كردهاند.» من چای و نانخشكه گذاشتم جلوش، یك لقمه گذاشت دهنش و رفت. ظهر نشده، یا عصرش آمد ــ درست یادم است ــ رفتم توی دالان جلوش. انگار دیروز است. گفتم: «چرا نمیآیید بالا؟» گفت: «كمرم درد میكند، بابا. از این پلهها نمیتوانم بیایم بالا. برو ننهات را روانهاش كن بیاید.» ننـﮥ‏ بیچار‏ﮤ‏‏ ما هم رفتش. چند روز بعدش من اختر بغلم بود و تو و حسن هم به دنبالم. این عمـﮥ‏ خدابیامرزت هم انگار آمد. رفتیم دیدن بابام. یك قندان بود، كنار بابام، پر از نان شیرینی بود، هی این حسن كون سرك میرفت جلو كه بردارد، این ننـﮥ‏ ما بهش چشمغره میرفت. بابام هم هی با چشم و ابرو اشاره میكرد كه بردارد، ننهام نمیگذاشت. حتی نگذاشت شماها را ببوسد. بابام نمیدانم چی گرفتهبود كه میگفتند واگیر دارد. خوب، هی میرفتیم و میآمدیم تا یك روز این خالهعزتات آمد كه: «آبجی اگر میخواهی بابات را یك دفعـﮥ‏ دیگر ببینی همین حالا باید بیایی.» من هم جلدی شما را برداشتم و با عمههات راه افتادیم و انداختیم از آببخشان رفتیم منبر گلی، خانـﮥ‏ باباماینها. من كه ندیدیمش. روش را پوشاندهبودند (دستی بر صورتش میكشد). زار و زیلون بود.

میگویم: چهشكلی بود، مادر، بابات؟

ـ یك تهریشی داشت، ریش سفیدی داشت و شابگاه هم سرش میگذاشت. رسید به بابات. قدش هم ــ دور از حالا ــ قد بابات بود. اما بابای من لاغرتر بود، تر و فرز بود، شوخ بود. دیگر نمیدانم بشكنهایی میزد كه صداش هفت تا خانه میرفت. خیلی هم مؤمن بود، نجس و پاكی سرش میشد. مریض كه بود، یك روز من و ننهام زیر بالش را گرفتیم و آوردیمش كه مثلاً دم درگاه پیشابش را بكند. حاضر نشد. هومهوم كرد و با دستش اشاره كرد به باغچه. وقتی هم ننهام میخواست زیرشلوارش را بكشد پایین، باز هومهوم كرد ــ حرف كه نمیتوانست بزند ــ و به من اشاره كرد. من كه رفتم عقب، ننهام درش آورد و او هم پیشابش را كرد. یك چكهاش كه چكید بهش، باز هومهوم كرد. همینطورها بودند قدیمیها، نه مثل حالایی، كه جنب راه میافتند توی خیابانها. نجس و پاكی سرشان نمیشود.

میگویم: خوب، میگفتی، مادر.

ـ اصلاً همهاش دوازده روز طول كشید. مادرجون هنوز زندهبود، ننـﮥ‏ بابام. یادم است كه وقتی داشتند مرد‏ﮤ‏‏ بابام را برمیداشتند دایزهآغابیبی تكه میگرفت میگذاشت دهن مادرجون. خلاصه، آبجی شازدهات آمد، گریه كرد، رفت پیش حاجیابوالقاسم كه: «كمِ مِهرم مرد‏ﮤ‏‏ آقام را بردار.»

میگویم: مگر بابات خودش نداشت؟

ـ خوب، دستبهنقد كه نه. اینها ده دوازدهتا شریك بودند. یك حجره داشتند توی قیصریه، آن گوشوارههای بالا. با دخانیات كار میكردند. دخانیات حتماً یك چیزی میداد بهشان، اما حالا كو تا یكی برود دخانیات؟ خلاصه، مرد‏ﮤ‏‏ بابام را حاجی خدابیامرز برداشت. سر دست تا چهارسوق علیقلیآقا بردندش، بعد هم بردندش تختهپولاد خاكش كردند. باز ایناش خوب بود كه من بودم. ننهام كه مرد من ولایت غربت بودم. ندیدمش. خبرش را برام آوردند. به شماها كه نگفتم. رفتم توی حمام، یعنی كه میخواهم سرم را بشورم. همانجا آب دوش را باز كردم و نشستم به گریه كردن و بعد هم سرم را گرفتم زیر آب كه یعنی حمام بودم.

میگویم: بعدش چی شد؟

ـ خوب، بعد كه بابامان را خاك كردیم، آمدیم خانه. من سه روزی ماندم. نه كه آبادان بودم و كرمانشاه، عقلم نمیرسید كه باید یك هفته بمانم. شماها را گذاشتهبودم پیش یكی. وقتی رسیدم این بالا، دیدم بابات تب كرده و لرز كرده. از عمـﮥ‏ خدابیامرزت پرسیدم، گفت: «این داداش ما همینطور است، یكی كه میمیرد، تب و لرزش میگیرد.» چهلم بابام نشده رفتش آبادان. ما هم دوباره آمدیم سر خانه و زندگی خودمان. من هم یك سینی ورشو داشتم ــ اینها چیه من دارم میگویم؟ ــ خلاصه سه سینیكوچك هم داشتم، بنا كردم به چیز فروختن. پیراهنهای شیك شیك داشتم، گل مخملی. اصلاً، جان تو، دستم را توش نكردهبودم. یك پیراهن ساتن سفید داشتم، باز دستم را توش نكردهبودم. یك گلمخملی سفید داشتم، دستم را توش نكردهبودم. همه را، یكییكی، فروختیم و خوردیم. اینها، همه را، كرمانشاه دوختهبودم، خیاط دوختهبود، یا آبادان دوختهبودند. هی میبردم بازار، میفروختم. این عمههات هم خیلی اذیتم میكردند، عمهبزرگهات نه، همین ربابه. من آدمدار بودم، رفتوآمد داشتم. سه تا بچه هم گِلِ دستم بود، بیخرجی. بابا هم كه دیگر نداشتم. میرفتم نان میگرفتم و میآمدم. قند و شكر هم میرفتیم با این رباب، مثل صف نماز پشت هم مینشستیم و هی ورجهورجه میكردیم میرفتیم جلو تا برسیم به یك جایی تا قند و شكر بهمان بدهند.

میگویم: نان چی، مادر؟ تقی راستش را میگفت؟

ـ پرتوپلا میگفت، مادر. سربازی بود آنوقت. شاید هم شنیده. من كه نمیتوانستم نان بگیرم، از بس شلوغ بود. تازه بعدش چی؟ میقاپیدند. اوستارضا برام میگرفت. پول را توی یك گرهبسته میگذاشتند و پرت میكردند توی دكان نانوایی. گاهی هم عموكریم، بابای این دختر عمو، نان میآورد، همهاش هم تكهپاره. تا بعد كه دیگر به اینجام (به گلوش اشاره میكند) رسید. شما را گذاشتهبودم یعنی سر كار، تو كه پیش آن اوستاقاسم مسگر بودی. چیزی كه بهت نمیداد. بعد كه آن كار را كرد، دیگر نگذاشتم بروی. همان كه مثلاً خواب بوده و تو نخ را میكشیدی، یعنی كه ساز میزنی. خودت كه باید یادت باشد؟

ـ خیلی خوب یادم نیست، مادر. اما پسرعمه تقی تعریف كرده ...

میگوید: من همهاش یادم است، مادر، انگار همین دیروز بوده ...

ـ حسنمان هم انگار شاگرد اوستارضا شدهبود؟

ـ آره، دیگر، مادرمرده. صبح میرفت تا شب. موها را جارو میكرد، چای میآورد. نمیدانم قیچیها و ماشینهای اصلاح را میگرفت روی چراغ الكلی. ظهر به ظهر هم میآمد خانه. اول هم سری به مطبخ میزد. اگر روی اجاق ما دیگی بود خوش و خرم میآمد بالا. وگرنه میرفت دم خانه، روی سكوی در خانه مینشست. گاهی همین دخترعمو سربهسرش میگذاشت، دم آمدن حسن دیگ ما را از لای خل درمیآورد و نمیدانم كجا میگذاشت. من میدیدم بچهام نیامد، میرفتم پایین كه مثلاً ببینم كجاست. میدیدم نشسته روی سكوی در خانه. بعدش دیگر چیزی نبود كه بفروشم. بابات هم خرجی نمیفرستاد. حسن هم فهمیدهبود كه دیگر دیگی در كار نیست. گفتم: «باید خودم بروم آبادان.» همین شوهر دخترخالـﮥ‏ بابات كه آمد، گفتم، من هم میآیم. این خانه را گرو گذاشتم پیش رضا و با شوهر فاطمهخانم راه افتادم. ننـﮥ‏ خدابیامرزم كه آمدهبود گاراژ، یك دمراهی هم برای شما گرفتهبود، میگفت: «حالا كه نان ارزان شده، داری میروی؟» جلو این شوهر دخترخالهاینها را میگفت. من پنجه كشیدم به صورتم كه آبروم را بردی. خدابیامرز دنبال ماشین میدوید و میگفت: «بمیرم الهی، عصمت خودش را زد.» همین بود، مادر، دیگر من مادرم را ندیدم.

گریه نمیكند، اما دست میبرد جورابش را میكشد بالا، باز خفتی به بند جورابش میزند و میگوید: بلند بشوم بروم، روزم شام شد.

یكراست، حتماً، به خانه نمیرود. اول میرود تختهپولاد و مینشیند سر گور مادرش و رود میزند: كجایی كه ببینی، مادر، كه چی به سر عصمتات آمده؟ آن از شوهرم كهتخت افتاده، هی هم میگوید هایوای اما باز بلند نمیشود. حسن هم كه آنجاست. حسین هم كه زده به سرش و نمیدانم چرا ته بنـﮥ‏ ما را میخواهد دربیاورد.

فردا شب كه میروم عیادت بابا، علی میگوید كه مادر عصر جمعه پیداش شده با چشمهای سرخ. میگویم: مادر، باز رفتی سر قبر ننـﮥ‏ خدابیامرزت؟

ـ غیر از آنجا كجا را دارم بروم، مادر؟

پدر هنوز هم میكٌلَد و راه میرود. حرفی هم نمیزند، هیچوقت. لب ایوان كنارش مینشینم، سیگاری براش روشن میكنم، میگویم: چطوری، بابا؟

ـ خوبم.

ـ چه خبر؟

ـ خیر.

میگویم: وقتی رفتی آبادان، ما سه تا بچه را گذاشتی و رفتی، كجاها زندگی میكردی، اصلاً چهكار میكردی؟

ـ كار میكردم، بابا.

ـ كجا؟

ـ شركت نفت، بنا بودم، بنج میساختم.

ـ كجا زندگی میكردی؟

ـ یادم كه نیست، بابا. از ننهات بپرس، یادش است.

مادر میگوید: میبینی، مادر؟ همیشه همین بوده، یادش نیست.

پدر هم بلند میشود نالان میرود توی اتاق نشیمن دراز میكشد فقط یك بار میگوید: «هایوای!» و پتو را میكشد روی سرش.

مادر میگوید: یك سری بزن به این برادرت ببین مرده است، زنده است؟

میگویم: من كه حرفی ندارم، اما اینها كه میدانی فقط به پدر و مادرها اجاز‏ﮤ ‏ملاقات میدهند.

مادر را راهی میكنم تا با علیمان برود، فقط مادر توانستهبود ببیندش. دهسال بهش دادهاند. قرار هم هست منتقلش كنند به شیراز یا نمیدانم مشهد. مدام میچرخد. آنوقت میشنوم كه باز روش اعتراف كردهاند. یا میشنوم هرچه داشته گفتهاست. باورم كه نمیشود. میدانم زیر سر این كیوانی است، دوست سابق حسنمان. هر شب هم یك میخانهای میرود و همینطور پشت سر حسن صفحه میگذارد. بالاخره پیداش میكنم، حتی باش دست وروبوسی میكنم. بعد هم با هم میرویم به یك میخانه، همان ستارهآبی. من اول سیر و پر میخورم. ماهیچهای چرب و چیل میخورم و بعدش هی به سلامتیاش میخورم. اول هم توی دلم میگویم: «خدایا، مرا ببخش كه به حساب این خبیث همینطور باید رسید.» ودكا را با پپسی میخورم و برای او سِك میریزم. میگویم: «حسنمان از طریق مادر پیغام داده كه اگر كاری داشتهباشیم بیاییم سراغ تو.» مدام هم شاخ توی جیبش میگذارم كه دوستی بالاتر از این حرفهاست و هی لیوانش را لبالب پر میكنم. بیرون كه میآییم روی پاش بند نیست و همهاش هم میگوید: «من كه میبینی كارهای نیستم.» میبوسمش و هی از مردانگی میگویم و نمیدانم از عقد رفاقت كه توی زندان سالها پیش بستهبودند. یك جایی هم كنار پیادهرو میافتد به استفراغ. شانهاش را میمالم و بعد كمكش میكنم تا دست و صورتش را بشوید. آخرش هم میبرمش تا كنار رودخانه و از آنجا تا روی سیوسهپل و همهاش هم از آن روزها میگویم كه به خانهمان میآمدند و بحث میكردند و من از پشت در گوش میدادم. میگویم: «من از همانوقت ارادتمند شدم.» به دلم هم برات میشود كه از توی غرفه بیندازمش پایین و تمام، اما عقل میكنم و باش راه میآیم و به حرفهاش گوش میدهم كه از آنروزها میگوید و از آرزوهاشان و اینكه با این چریكبازیها مخالف بوده و این حسن گوش نمیداده. باز هم حالش به هم میخورد و پیادهرو وسط چهارباغ را به گند میكشد تا بالاخره میرسیم به جلو خانهشان كه توی شیخبهایی است. هنوز هم زنگ در را نزده كه میگویم: «مادرم سلام رسانده و گفته، این تقاضانامه را برسانی به مسئولش تا بلكه حسن را منتقلش كنند به همین زندان اصفهان.» و بعد كه پاكت را از جیب بغلم در میآورم و میدهم به دستش، باز میبوسمش و هی هم جلو خودم را میگیرم كه درست توی صورتش استفراغ نكنم. بعد هم هی میزنم به قدم و ده برو كه رفتی. بعد هم كه معلوم است: میروم پیش ملیح خودم و باز كه میبیند مستم وادارم میكند اول دوشی بگیرم تا آنوقت آدابش را شروع كند.

دو روز بعدش است كه احضارم میكنند، تلفنی. میبایست بگویم: «با سرهنگ نادری كار دارم.» فقط گوشی را میدهم دست علی كه اگر گرفتاری پیش آمد مواظب پدر و مادر باشد. صبح راه میافتم و با تاكسی میروم تا میدان مجسمه و بعد پیاده تا جلو در ساواك. به در ماشینرو تقهای میزنم تا دهان و بینی كسی را از دریچه میبینم. میگویم كه با كی كار دارم. راهم میدهند و میبرندم توی یك اتاق كه فقط یك صندلی دارد و جام پنجرهاش هم مات است. اول مینشینم و یك سیگاری میكشم و بعد میافتم به راه رفتن و باز سیگاری میكشم و مینشینم. تا بالاخره یكی میآید نام و نام خانوادگیام را میپرسد و میرود. و باز یكی دیگر میآید و بعد از نام و نام خانوادگی، نسبتم را با حسنمان میپرسد و توی یك پرونده مینویسد و میرود. باز سیگاری میكشم و همینطوری راه میروم و بعد بالاخره مینشینم كه یكدفعه در باز میشود و نادری میآید تو با همان قد بلند و دستهای آویخته. من هم بلند میشوم و سلام میكنم كه خندان جواب میدهد و دست دراز میكند و من هم دست دراز میكنم كه یكدفعه پاش را میبینم كه توی دست من است و كشیده را هم خوردهام. فحش مادر هم میدهد كه: «كی اجازه داد سیگار بكشی؟» بعد هم به یك كاشی اشاره میكند كه باید بروی همانجا بایستی، تكان هم نخوری تا من بیایم.

وقتی بالاخره میرود، سر بالا میكنم و میگویم: خدایا، شكرت كه من را هم بینصیب نگذاشتی.

ساعت یك است كه بالاخره میآیند و سوار یك ماشینم میكنند و توی راه هم چشمبندم میزنند تا میرسیم به یك جایی كه پیادهام میكنند و دستم را میگیرند و میبرندم و وقتی چشمبندم را باز میكنند، یك پاسبان جیب و بغلم را میگردد و هرچه دارم میگیرد، اما پاكت سیگارم را كه چند نخ بیشتر ندارد، پس میدهد. بعد هم میبردم و ته یكراهرو میاندازدم توی یك سلولی كه كفاش یك زیلو است و دو تا پتو هم گوشهاش هست. بعد گمانم ناهاری میخورم. چلو و كباب است. وقتی میخواهم سیگاری بكشم میبینم كبریت ندارم. هرچه هم به در میزنم كسی نمیآید. باز میزنم و میگویم باید بروم دستشویی. بالاخره یكی میآید و مرا میبرد. وقتی برمیگردم، خواهش میكنم كه سیگارم را روشن كند. میگوید: «كبریتم كجا بود؟» بالاخره نادری پیداش میشود، استكانی چای به دست دارد. میگوید: چطوری میرزاحسینجان؟

میلرزم، میگویم: بد نیستم.

میگوید: یك میرزاحسینجانی ازت بسازم تا خودت حظ كنی.

ـ اختیار با شماست، جناب سرهنگ.

ـ امشب میخواهم با هم برویم ستارهآبی. چطوره؟

ـ هر جا شما دستور بفرمایید.

میگوید: حالا فعلاً بیا این چای را بخور، تا بعد.

دست دراز نمیكنم، اما میبینم كه چه خوشرنگ است. بخار هم از روش بلند میشود.

ـ نترس، بگیر.

میگیرم و كف دستم را حایلاش میگیرم. هنوز داغ است. داد میزند: سركار، بیا سیگار این میرزاحسین ما را روشن كن.

و میرود. نشستهام روی آن دو پتوی سربازی، استكان هنوز دستم است، جرعهجرعه میخورم و پكی هم به سیگارم میزنم. هنوز به نصف نرسیده كه باز در باز میشود. این یكی انگار سرباز وظیفه است. میگوید: بفرمایید، جنابسرهنگ كارتان دارد.

منتظر است، انگار. پشت میزی نشستهاست. سیگار را توی راه با دو انگشت خاموش كردهام كه بهانه دستش ندهم. میگوید: پس سیگارت كو، به این زودی كشیدی؟ نكند عملی هم هستی، پسر؟

استكان نیمخورده را میگذارم روی میز. میگوید: برو بنشین روی آن صندلی.

به صندلی طرف راست میز اشاره میكند. مینشینم. فندك روی میزش را برمیدارد، جعبـﮥ‏ سیگاری هم از جیبش درمیآورد، تعارف میكند. یكی برمیدارم. روشنش میكند و میگوید: خوب، تعریف كن ببینم.

میگویم: از چی، جنابسرهنگ؟

ـ خودت بهتر میدانی، اصلاً از بچگی بگو، بگو كی ابنهایت كرده؟

حرفی نمیزنم. میگوید: پس اقلاً از ملیحهخانمتان تعریف كن. از كرممالیدناش برام بگو تا ما هم یاد بگیریم.

باز حرفی نمیزنم. ناگهان میزند، سوتزنان چیزی میآید و میخورد به دستم و سیگار را پرت میكند. بعد بلند میشود، داد میزند: دستت را بگیر ببینم.

انگار كه همان ناظم دبیرستان فرخی باشد، ده بیستتایی كف هر دستم میزند، اگر هم دستم را پس بكشم به پام میزند كه چندان هم درد نمیآید. بعد میگوید: برو روی آن صندلی بنشین، آن سهكنج، همهچیز را بنویس، از اولش هم بنویس.

یك صندلی مدرسهای دستهداراست، یك دسته كاغذ ماركدار هم روش. اول هم نام و نام خانوادگی و بعد تحصیلات و بعد نمیدانم اولین آشنایی با افكار ماركسیستی و همینطور كتابهایی كه خواندهام و نمیدانم چه كسی تبلیغام كردهاست و از این مزخرفات. خندهام میگیرد. ویرم میگیرد كه از تنگ لوشا بنویسم و یا از اكسیر اعظم یا صورالدرج، اما جلو خودم را میگیرم. مینویسم كه من با تكامل و نمیدانم ترقی مخالفم چه برسد به این كه ماركسیست باشم. بالاخره هم از زمان آشنایی با كیوانی میپرسند. مینویسم از دوستان دور‏ﮤ‏‏ جوانی حسنمان است و من هم ارادت دارم و از كمكهاش برای رفع گرفتاری خانواده ممنونم. هی هم چربش میكنم و از خجالتاش درمیآیم. باز هست و من باز چیزهایی مینویسم و اغلب هم صفحه سیاه میكنم، همهاش هم نگرانم مبادا بفهمند كه چه میخواهم بكنم و نگذارند. نمیتوانند، مطمئنم. بعدش دیگر شلوغ میشود، داد و بیداد است. یكی است كه انگار با اسلحه دستگیرش كردهاند، شاید اصلاً زدهباشد به كوه، اما او از شكار میگوید و از رسم ایلات كه برای زدن گرگ و دفاع از احشام ایل باید تفنگ داشتهباشند. یك بار هم میبرندش و بعد میآورند. حالا دیگر با ناله و گاهی حتی آخ و واخ حرف میزند. باز صدای كشیده میآید و بعد سوت شلاق. بالاخره جنابسرهنگ میگوید: حالا برو خوب فكرهات را بكن تا بعد.

بعد هم میآید سروقت من، كاغذ را میگیرد و میبرد، هی میخواند، بلندبلند و فحش میدهد و گاهی حتی میخندد، تهدید هم میكند. بالاخره فریاد میزند: بیا پسر، این را ببرش زیرزمین ببینم.

نمیبرندم. باز برم میگردانند به همان سلول. شب هم چیزی میخورم و همهاش هم مشكل سیگار و حتی كبریت است. شب هم تا آه سحر خوابم نمیبرد. تازه بعدش جنب میشوم. ملیح ملعون! توی خواب هم راحتم نمیگذارد. تازه خودش نبود، سلیطهخانم بود. اینهم از اقبال من. صبح هم هرچه میگویم كه به حمام احتیاج دارم كسی گوش نمیدهد. ناچار با آب خالی شورتم را میشویم و با تیمم نمازم را میخوانم. بعد از تشهد هم گریه میكنم، با تن ناپاك از خدا میخواهم كه كمكم كند تا نگویم كه چه میخواهم بكنم و مهمتر اینكه اینها را كه مینویسم و طومارهای عمو و كتابهای خطی و چاپیاش و یا آن دو كتاب عمهخانم را حفظ كند. بعد پاسبانی میآید، دفتر به دست. این یكی كوتاهقد است و خندهرو، میگوید: از بیرون چی میخواهی برات بخرم؟

فقط سیگار سفارش میدهم و كبریت. میگوید: كبریت قدغن است. دیگر چی؟

شورت هم میخواهم، اما نمیگویم. شورت تر را پوشیدهام. باز نادری احضارم میكند، باز تهدید میكند، بالاخره هم میخواهد دلالتام كند و از محاسن ترقی و دنیای پیشرفته میگوید. الحمدلله كه چنین ملاعینی طرفدار رفتن به جلو هستند. من از محاسن ایستادن و از اتقان و ثبات براش میگویم و از كمال و جمال دایره، از انحنایی كه دایره دارد. بالاخره ذاتش را نشان میدهد و حرف را میكشاند به ملیح و انحناهای زنها و همهاش هم میخواهد براش دقیقاً تعریف كنم كه چطور و كی. اسم من را هم گذاشتهاست: شیخنا حسینجان.

ملعون! بعد هم یكی را صدا میزند تا بیاید و شلوار مرا بكشد پایین و بعد هم دست میزند به شورت خیس من و هی تهدید پشت تهدید كه اگر نگویی دیشب چه خوابی دیدهای، میكشم پایین و همین چوب را ... هر روز صبح هم اول سری به من میزند كه: «چطوری، شیخنا حسینجان؟» و بعد هم میرود سر بحث تغییر و نمیدانم تكامل و هی دلیل میآورد كه: ببین، شیخنا حسینجان، من هیچ شباهتی به پدرم ندارم، پدرم هم به پدرش. من حالا ماشین سوار میشوم، جدم احتمالاً سوار الاغ میشده، فكر هم میكرده زمین مركز سیارات و ثوابت است ...

از دهانم درمیرود كه: هنوز هم هست.

ـ بله، چی فرمودید؟

ـ عرض كردم، زمین مركز همـﮥ‏ هستی است، مسطح هم هست و این كوهها هم مثل میخاند، به نص مٌنزَل وتدند كه زمین را نگه میدارند.

ملعون میخندد: مرگ من، ما را گرفتهای، شیخ؟

بعد هم دیگر ولكن نیست. یك روز هم اجازه میدهد كه بستـﮥ‏ مادر را تحویلم بدهند. لباس زیر است و نمیدانم مسواك و خمیردندان و دهبیست پاكت سیگار شیراز. خود نادری هم حضور دارد، میگوید: اینهم مادر است تو داری؟

بخـﮥ‏ پالتوش را نشانم میدهد كه: ببین!

از بالا تا پایین جر خوردهاست. باورم نمیشود. میگویم: یك پیرزن كه جان این كارها را ندارد.

میگوید: خودش هم همین را میگفت. گرفت كه مثلاً راضیام كند اینها را بدهم به تو، بعد نمیدانم چی شد كه جر خورد تا پایین.

گمانم خندهام میگیرد، كه میگوید: یك خندهای نشانت بدهم.

فردا هم باز میآید، لباسش فرق میكند، راهراه است این. میگوید: خوب، شیخنا حسینجان، دیشب در خواب خدمت كدام جنده رسیدی؟

میگویم: ملیحهخانم جنده نیست، بهاصطلاح تكپران است. صیغه میشود، صیغـﮥ‏ هركس كه بپسندد.

ـ مبارك است، مبارك است، شیخ.

باز هم بحث را میكشد به مسطح بودن زمین كه: پس این كشتیها چی كه وقتی به ساحل نزدیك میشوند، اول نوك دودكش یا مثلاً دكلشان را میبینیم، بعد پایینتر را؟

میگویم: ما اول قبول كردهایم، بعد دنبال دلایلاش گشتهایم، وگرنه قدما هم همین چیزها را میدیدند.

نمیفهمد، باز دلیل میآورد و من شب رو به كعبه میایستم، نه آسمان و یا كهكشانی كه نمیدانیم هست یا نیست و از ته دل میگویم: خدایا، خودت كمكم كن.

چند روز بعد باز برای بازجویی صدایم میزنند. به اتاق دیگری میبرندم و چشمم را باز میكنند. یكی دیگر هم هست. نادری هم بالای سرش ایستادهاست و نعره میزند: كه رفتهبودی شكار پازن با رضا و دو تا از خویشاوندان؟

همان زندانی قبلی است، از صداش میشناسمش. میگوید: بله، جنابسرهنگ. هرسال میزنیم به كوه، گاهی ده روز بیست روز كوه میمانیم.

كه میزند پشت گردنش. مرا كه میبیند، انگار گل از گلش بشكفد، خندان میگوید: صباحالخیر، یا شیخنا حسینجان.

بعد هم میگوید، به زندانی: نگاهش كن، این همان است كه گفتم بهت، مأمور ما را برده، مستش كرده، بعد هم خواسته از بالای سیوسهپل بیندازدش پایین.

میگویم: دروغ گفته، جنابسرهنگ. باور بفرمایید.

بازمیرود سراغ زندانی كه اسمش یا نام خانوادگیاش انگار اللهقلی است، همهاش هم میخواهد وادارش كند بنویسد كه زدهاند به كوه كه مثلاً جنگ چریكی راه بیندازند و از طریق نمیدانم دهات شهر را محاصره كنند. نگاهش میكنم. باورم نمیشود. جثهای ندارد. مدام هم نادری تهدیدش میكند كه باز میبردش زیرزمین و دستبندش میزند. میگوید: مثل بچـﮥ‏ آدم بنویس، از اول هم تعریف كن. سیفالله همه را نوشته. خوب است نشانت دادم.

ـ دعوای ایلی داشتیم، من كه عرض كردم.

باز میزند، این بار با شلاق و درست بر دو دست نهاده بر میز. خط قرمز را میبینم و بعد كه سیاه میشود. بعد میآید سراغ من، و باز دلقكبازیاش گل میكند، حتی برای اللهقلی تعریف میكند كه با كیوانی چه كردهام، یعنی كه مستش كردهام و خواستم از بالای پل بیندازمش پایین. یك جند‏ﮤ‏‏ نشانده هم دارم و تازه معتقدم كه زمین مركز عالم است.

فكر هم میكند اینطورها میتواند خجالتم بدهد. میگویم: اعتقادات من ربطی به اتهامم ندارد. من هم هرگز نخواستهام این كیوانی ملعون را از توی غرفهها بیندازم پایین.

یكدفعه دست دراز میكند و یخهام را میگیرد: چی گفتی؟

ـ عرض كردم من فقط خواستم به حرمت دوستی قدیم كمك كند داداشحسن را منتقلش كنند به اصفهان، همین.

ـ نه، همان را بگو، همین حالا هم بنویس، همین را كه حالا گفتی.

به اللهقلی هم میگوید: تو كه شنیدی كه گفت نمیخواسته از غرفه بیندازدش پایین؟ اینجا كه ما حرف از غرفه نزدیم.

اللهقلی میگوید: من متأسفانه حواسم جمع نوشتن بود.

باز میزندش با همان شلاق دستش كه مدام دور دستش تاب میدهد. چه آخ و واخی میكند این چریك كوهستان! مرا هم میفرستد پایین تا به قول خودش برای پاهام كفش راحتی بدوزند. خودش هم میآید و مدام میگوید: باید راستش را بنویسی.

ـ من كه عرض كردم، جنابسرهنگ.

تهدید میكند كه اگر اعتراف نكنم كه میخواستهام كیوانی را از بالای پل بیندازم پایین، باز شلوارم را میكشد پایین. هرچه عجز و التماس میكنم به خرجش نمیرود. میگویم: حالا كه زور است پس یا عمر!

ـ بله؟ چی فرمودید؟

داد میزند: بده ببینم این كابل را.

خوشبختانه با آمدن یكی دیگر، دوست كوهستانی اللهقلی حواسش میرود به او. فردا باز همین بساط است و باز پسفردا. میگویم: خداوندا، مرا ببخش.

بعد كه باز پیله میكند به شلوار بنده، حرفی نمیزنم. وقتی هم میكشد پایین و نمیدانم با چوب اشاره میكند به مقعد بنده، دندان سر جگر میگذارم. میگوید: پس بگو، اصلاً خوشات میآید.

شب هم اللهقلی را میآورند پهلوی من. لام تا كام حرفی نمیزند، همانها را میگوید كه به نادری هم میگفت. میپرسد: تو اینجا چهكار میكنی؟

میگویم: دعا میكنم به جان شما.

ـ جدی پرسیدم.

ـ من هم جدی جواب دادم.

ـ عجب جلّتی هستی تو دیگر.

ـ مقصود؟

ـ همین دیگر كه زمین مسطح است و نمیدانم تغییر و حتی تكامل توهم است و ما همهاش دور میزنیم.

میگویم: ببین جوان، من اینها را از برادر تنیام خیلی شنیدهام، پس فكر نكن فقط تویی كه میخواهی دلالتم كنی كه من هم نمیدانم بزنم به كوه و پازن شكار كنم.

میگوید: بله، میدانم. موفق باشی، شیخنا حسینجان.

وقتی هم صدای گریههای پس از نماز شبم بیدارش میكند، غلتی میزند، پشت به من، میگوید: بابا، تو دیگر كی هستی؟

من هم سر بر مهر میگذارم و با سوز دل میگویم: خداوندا، اینها را، برادرم حسن و این اللهقلی را و حتی آن جناب سرهنگ نادری را دلالت كن تا این دنیا را كه تو به بهترین وجه آفریدهای خرابش نكنند.

غرمیزند: تو را به خدا مسخرهبازیهات را نگهدار برای همان جنابسرهنگ نادری، بگذار من بخوابم.

حرفی نمیزنم. نماز صبح را كه میخوانم باز دراز میكشم، ولی مگر میگذارد بخوابم؟ همهاش ناله میكند، دندهبهدنده میشود. صبح از حرفهای نادری میفهمم كه سه ماه است اینجاست. باز هم میبرندش و بیست و چهار ساعت بعد میآورندش. پاهاش را مالش میدهم، دلالتش میكنم كه استغفار بطلبد، میگویم: ببین، مثلاً اگر این انگشتهای من همه مساوی بودند، من حتی نمیتوانستم یك قاشق را بهدست بگیرم، چه برسد به اینكه این پاهای آش و لاش تو را مالش بدهم. آدمها هم همینطورند، خدا همینطور خواسته. مثل افلاك كه سلسلهمراتب دارد، آدمها هم سلسهمراتب دارند. در خلقت خداوندی كه نمیشود دست برد، معصیت دارد.

میگوید: بله، میدانم. حالا لطفاً یك دستی بكش به این پشتم، كتفم گمانم در رفتهباشد.

پس این ملاعین دستبند هم میزنند، یا شاید ــ همینطور كه شایع است ــ دستبند قپانی. در دل میگویم: خداوندا، مرا امتحان نفرما، اگر هم مقدر است، راضیام به رضای تو؛ اما كاری نكن كه جلو این یك پارهاستخوان شرمنده بشوم.

مقدر نكردهاند. جنابسرهنگ بالاخره موافقت میكند كه فقط بنویسم كه خواستهام جناب كیوانی را ــ به قول خودش ــ مچل كنم. مینویسم و در انتهای هر پاسخ هم امضا میكنم. اما مگر ملعون ولكن است، باز از ملیحه میپرسد و باز میخواهد كه با شرح جزئیات بنویسم كه آداب جماع ما مثلاً چیست، انگار كه بخواهد نسخه كند و بفرستد جایی تا بر اساس آن عامل شوند. بالاخره هم میفرستد به زندان شهربانی، بند یك. اینها ــ به قول مادر ــ گفتن ندارد. اما اگر ننویسم، نخواهند بود، موكل مثلاً مریخ و زهره و زحل نمیبینند كه چه كشیدهام از دست این اعوان ظلمه كه حالا میخواهم بایستد هرچیز و فقط چرخزنان بگردد به گرد این خاك كه بر عزت اوست كه به طوافش لبیكگویان میچرخند. پس منطقی هم باید باشم.

بند یك همهاش هشت در دوازده متر است، با هفت سلول: چهار سلول اینطرف و سه تا هم روبهروشان. دستشویی و مستراح هم همان روبهرو است. یك منبع آب هم توی حیاط و چسبیده به دیوار دستشویی هست. هر سلول را بهگمانم مخصوص یك نفر ساختهاند، اما حالا در سلول اولی طرف چپ منام و این قادر كه كرد است و چه هیكلی هم دارد. بعدش غلامرضاست كه زدهاست با مشت چشم یكی را در آوردهاست و بعد هم یك دزد است و در آن آخری هم یك ابدی است. طرف راست سلول رضاست كه همپروند‏ﮤ‏‏ اللهقلی است و یك هفتهای است كه در را به روش بستهاند و هی صدای نالهاش میآید و گاهی هم در آهنی را تكانتكان میدهد تا بیایند و بلكه ببرند دستش را گچ بگیرند. در سلول بعدی مجتهد یا مجتهدی است كه همه مجتهد صداش میكنند و بعد هم اللهقلی است كه تا صلات ظهر میخوابد و فقط وقت غذا پیداش میشود. یك هفته بعد از من اللهقلی را آوردهاند.

ما چند نفر، من و این قادر و مجتهد و اللهقلی همخرجایم و آن سه تای دیگر هر كدام جداجدا غذاشان را روی اجاق زغالی گرم میكنند و میخورند. ما چند نفر هم توی اتاق ما سفره میاندازیم و صبح و ظهر و شب دور یك سفره غذا میخوریم. رضا ــ به قول قادر ــ پنج روز است كه دستش مو برداشته یا حتی شكسته. میگویم: چرا؟ كی شكسته؟

ـ با پاسبانها كه آمدهبودند برای تفتیش سلولها درگیر شد، آنها هم بردندش زیر هشت و ریختند سرش و با باتوم و مشت و لگد بهحسابش رسیدند، حالا هم انگار دستش مو برداشته، اما نمیآیند ببرندش اورژانس.

میروم دم در و با كف دست میزنم به پنجرهپنجرههاش. بالاخره كلیددار میآید، میگویم: چرا این زندانی را نمیبرید اورژانس؟ ما كه از دست نالههاش شب و روز نداریم.

ـ ببینم شیخ، نكند تنت میخارد؟

دیگر چه میتوانم بكنم؟ فقط صبح و ظهر و شب میبرندش دستشویی و باز در را روش میبندند. اللهقلی فقط سر ناهار و شام پیداش میشود ــ گفتم انگار ــ بعد هم میرود توی سلولش. ما میرویم توی آفتاب، پتویی پهن میكنیم. من یك صرف و نحو عربی به قادر درس میدهم و از روی قرآن مجتهد نمونههایی براش پیدا میكنم. مجتهد فقط زیر نظر من تمرین خط میكند و این غلامرضا یا طناب میزند و یا مدام از میلـﮥ‏ بالای در دستشویی تنـﮥ‏ لشاش را میكشد بالا، هر دفعه هم سیصد چهارصد بار. گاهی هم مینشیند كنار دست مجتهد و با هم پچپچ میكنند. طنابزدناش هم شدهاست عذاب الیم برای همه. یك بار از من سادهدل قول میگیرد كه بشمارم. از هزارتا هم بیشتر میزند و من از نفس میافتم و او باز ورجهورجه میكند. بالاخره هم میشود همخرج ما، آنهم به پیشنهاد مجتهد. من هم حرفی ندارم. قادر میگوید: یك زندانی عادی درست نیست با ما همخرج شود.

مجتهد میگوید: خودش خواسته.

قادر میگوید: به ضرر خودش است، یك پروند‏ﮤ‏‏ سیاسی هم میگذارند زیر بغلش.

میگویم: من هم كه جرمم، حتی اگر جرمی داشتهباشم، سیاسی نیست.

اللهقلی میگوید: تو را به آن خدای نیمهشبهات، ما را دیگر سیاه نكن.

میگویم: تو برو بگیر بخواب، جانم.

حتی صبحها حاضر نیست بیاید با هم ورزش كنیم. یك بار كه من و قادر میرویم و پتو را از سرش میكشیم، باز بلند نمیشود. پتو را میكشد روی سرش و میگوید: با من كاری نداشتهباشید.

شبش تا نصفههای شب خوابم نمیبرد. همهاش هم تقصیر این ملیح ملعون است كه به یادم میآید و هی آدابش را دوره میكنم و نمیدانم به یاد این یا آن گوشـﮥ‏ آشكار یا حتی پنهاناش میافتم و هرچه هم لعنت به شیطان رجیم میفرستم، باز ولكن نیست. چرتم كه میبرد، كار دستم میدهد و من بیچاره را مجبور میكند در آن شب دی ماه بروم توی آب منبع و بعد بیایم توی سلولمان و پتو را بكشم سرم و تا طلوع صبح سگلرز بزنم و بالاخره هم نمازم قضا شود.

صبح هم از سر و صدای این اللهقلی بیدار میشوم. داد میزند: من میخواهم افسر نگهبان را ببینم.

تا من لباسی تنم كنم، دیگر دیر شدهاست. با افسر انگار حرفش میشود و وقتی پا از سلول میگذارم توی حیاط، میبینمش كه از پنجرهپنجرههای در دارد میرود بالا. حتی این قادر و آن غلامرضای كشتیگیر به زحمت میتوانند از آن بالا بكشندش پایین. از همان بالا میگوید: مگر دستم بهت نرسد.

آخرش داد میزند: من این بابا را نمیشناسم، تا همینجا هم ندیدهبودمش، اما درست نیست كه مدام درد بكشد. نمیگذارد ما بخوابیم.

رنگ افسر مثل گچ سفید است. حتماً وقتی این یك پارهاستخوان چنگ در این پنجرهپنجرهها میاندازد و خودش را میكشد بالا چیزی میبیند كه ما نمیتوانیم ببینیم. من كه یك آن فكركردم ببر است و نه این اللهقلی و این پنجرهپنجرهها هم صخرهاند. توی اتاق كه مینشانیماش و یك پیالـﮥ‏ چای دستش میدهیم، تازه میبینم كه چكمههاش را هم پوشیده و شلوار خاكی مدل سربازیاش را.

تازه شب این قادر كرد كه نمیدانم جرمش چیست، میگوید: یك ماه بعد كه آوردندشان اینجا، انفرادی، تازه لو رفتند. یكی از بچههاشان كه حالا عمومی، بند چهار، است روشان اعتراف كرده و جای اسلحهها و نمیدانم چی را نشان داده.

باز فردا هم همچنان تا لنگ ظهر میخوابد و وقتی هم رضا را میبرند اورژانس، حتی نمیآید بیرون كه دستش را ببیند كه شدهاست انداز‏ﮤ‏‏ یك متكا. با خودم میگویم: اینها دیگر كی هستند؟

حالا هم میگویم: دنیای ساكت و جمعوجور ما را همینها خراب كردهاند، نظمش را بههم ریختهاند.

این مجتهد هم لنگـﮥ‏ همانهاست. میگوید: تو شیعـﮥ‏ صفوی هستی، جانم. دنیا عوض شدهاست، رو به تكامل است، آنوقت تو میخواهی با این افكار ارتجاعیات دنیا را برگردانی به عصر بطلمیوس.

میگویم: بگو ببینم كعبه كجاست؟

با اشار‏ﮤ‏‏ چانهاش جایی را در طرف جنوب غربی فرضی خودش نشان میدهد و میگوید: مقصود؟

میگویم: و دنیا هم كروی است؟

ـ البته كه كروی است.

میگویم: خجالت نمیكشی، جناب شیعـﮥ‏ علوی؟

ـ چرا خجالت بكشم؟

میگویم: من كه حاضر نیستم رو به آسمان و نمیدانم افق خالی این زمین تو نماز بخوانم.

سفسطه میكند و مرا دلالت میكند به رسالـﮥ‏ نماز در قطبین. میگویم: حضرت استادی، اشتباه به شرف عرضتان رساندهاند: من نمیگویم این زمین كروی نیست، میگویم نباید كروی باشد. حالا فهمیدی؟

جناب آقا به جای جواب پقی میزند زیر خنده. شیطان میگوید بلند شوم و همین دوات جوهر پر از لیقه را بزنم به گری مغز سرش. استغفراللهی میگویم و بلند میشوم و میروم به سلول خودمان. میبینم كه قادر كتابی وسط زانوش هست. میدهدش پایین. میگویم: ممنون. یعنی ما هم غریبهایم؟

دستپاچه میشود، چهارزانو مینشیند و كتاب را میگذارد پشتش: فكر نمیكردم تو باشی.

ـ پس چرا به من نمیدهید بخوانم؟

ـ فكر نمیكردیم علاقه داشتهباشی.

ـ حالا چی هست؟

جلدش را نشانم میدهد. خانـﮥ‏ قانونزده است. میگویم: نوشتـﮥ‏ دیكنز است ترجمـﮥ‏ یونسی. بد نیست.

ـ پس تو هم علاقهمندی؟

ـ من از این افسانهها خیلی خواندهام. دوای درد بیخوابیاند.

میگوید: افسانه؟ اینها، نوشتههای دیكنز، حقایق جامعـﮥ‏ سرمایهداری است.

میگویم: حقایق ازلی و ابدیاند، اینها فقط برشهای فرضیاند از یك جامعـﮥ‏ فرضی.

ـ بالاخره، میخواهی بخوانی یا نه؟

بهتر از هیچ است، وقتی نشود المدخلالكبیر را خواند یا مطالبالعالیه، به همینها هم میشود قناعت كرد. چند تایی بیشتر نشانم نمیدهد. زیر تختههای كف سلول پنهان كردهاند. میگوید: اینها را زندانیهای قبلی جاسازی كردهاند. روزی چند ساعت بیشتر به هركس نمیرسد.

قرار هم میگذاریم من بعد از ظهر بخوانم از سه تا پنج و وقتی نوبت اوست یا اللهقلی و یا مجتهد یك چشمم به در باشد. توی هر سلول هم چند تایی جاسازی كردهاند، حتی توی سلول ابدی كه نه میخواند و نه حتی با ما حرف میزند و از صبح تا شب فقط بافتنی میبافد. حاضر نمیشود به من هم یاد بدهد، میگوید: تو چند وقت است اینجایی؟

میگویم: سه ماه آزگار.

ـ من با این امروز یازده سال و سه ماه و دو روز است كه در خدمتم.

میگویم: مقصود؟

ـ مقصودم این است كه وقتی دادگاه رفتی و از ده سال بیشتر بهت دادند، من در خدمت حاضرم.

بالاخره چشم ما هم به جمال رضا روشن میشود. بلندقد است و سیاهسوخته. دست چپش را گچ گرفتهاند. با ما هم همخرج میشود و همهاش هم از سبیلش میگوید كه از كجا تا كجا بوده و همین نادری از بروجن تا اصفهان تار به تار كندهاست. میگویم: رضاجان، حیف شد كه ما نتوانستیم از جمال سبیل بیمثال تو فیض ببریم.

میگوید: امشب، نصفشب، دعا كن دادگاه فقط یك سال بهت بدهد، حتماً فیض میبری.

میگویم: هرچه خودش بخواهد، همان است.

خودش حالا مقدر كرده تا مرا ببرند و بیاورند كه مثلاً پروندهام را تكمیل كنند. همـﮥ‏ اینها را من از برادر عزیزم دارم. بازجوی جدید هم شهیدینامی است كه مدام فقط بلد است از معجزههای انقلاب سفید بگوید. من از شیخ اشراق میگویم و انوار اسفهبدی، آنوقت ایشان از حق رأی زنان برایم سرقدم میرود. میگویم: جناب شهیدی، شما واقعاً معتقدید كه ما خوشبختتر از پنجاه سال پیشایم؟

میگوید: پس چی؟ هر گوشـﮥ‏ این مملكت دست یكی بود: آذربایجان غربی سیمیتقو، شمال ایران میرزا كوچكخان. خوزستان هم كه دست شیخ خزعل بود.

میگویم: حالا اگر همـﮥ‏ جهان دست یك نفر باشد، فقط یك حكومت چی؟

ـ باز كه زد به كلهات؟

ـ جدی عرض كردم، باید بر همـﮥ‏ جهان فقط ...

فحش میدهد و با پشت دست میزند توی صورتم. باز هم میرود بر سر بیان مواهب انقلابشان. میگویم: من اصولاً با هر انقلابی مخالفم، حاضرم بابت این اعتقاد هم هرچه دادگاه حكم كند با رضا و رغبت زندانی بكشم.

بالاخره هم دادگاهیام میكنند كه بیشترین ادلهشان مخالفت است با انقلاب سفید و تبلیغ بازگشت به گذشته. شش ماه هم بیشتر زندان نمیبُرند كه فقط ده روزش ماندهاست. دو روز آخر اللهقلی اعلام اعتصاب خشك میكند و روز بعدش هم رضا. برای خداحافظی به دیدنش میروم، دلالتش میكنم كه یك بار هم شده، به جای شنا برخلاف جریان آب و یا با جریان، خودش را رها كند بر آب تا ببیند چه كیفی میدهد.

با همه دست میدهم و روبوسی میكنم و میآیم بیرون. مادر و دامادمان، شوهر اختر، و اكبر اختر منتظرند. سوار ماشین دامادمان میشوم و اول هم میروم خانـﮥ‏ مادر. پدر حالا دیگر راست راست راهمیرود، عصا به دست البته. هنوز هم ننشسته، عروس، زن علی، میآید و سلام میكند. همكار علی بوده و دوماه پیش ــ به سلامتی ــ ازدواج كردهاند و در اتاق مهمانخانه و آن بالا، قرینـﮥ‏ اتاق حسن، جهیزه و جامهاش را چیدهاند. امشب هم انگار قرار گذاشتهاند كه اتاق عروس بیفتیم. اما من كه نمیتوانم بمانم، هنوز هم شب نشده، یك چنگه اسكناس از علیمان به قرض میگیرم و میروم كه سری هم به ملیح بزنم. نیستش. تا كی هی توی كوچه قدم میزنم تا بالاخره پیداش میشود، دواندوان میآید و جلو در و همسایه میبوسدم. میگویم: این كارها چیه، ملیحهخانم؟

گونهام را با دو انگشت میگیرد: باز كه شدم ملیحهخانم؟ بگذار پات برسد بالا، یك ملیحهخانمی نشانت بدهم كه هفت تا ملیح از كنارش دربیاید.

در راهپلهها میگویم: اگر حاضر بشوی آب توبه سرت بریزی، خودم عقدت میكنم.

توی روی من میگوید: خر نشو، خرج من زیاد است. تازه، من با یك مرد بارم بار نمیشود.

وقتی هم میبیند كه دمغ شدهام، قول میدهد این یك ماه را فقط مال من باشد. باز بهتر از هیچچیز است. میگویم: پس اقلاً یك امشب را بی هیچ آدابی برویم توی آن اتاق.

انگشت اشارهاش را به اینسو و آنسو تكان میدهد و نچنچی میكند كه از عسل هم شیرینتر است. بالاخره هم میفرستدم كه لیف و صابونی بزنم. بعد هم میآید و به قول خودش كوفت بدنم را میگیرد و باز میرود سر آداب خودش و من باز میگویم: «خودم چاكرتم، ملیح!» و ملیح باز نمیگذارد ناخنك بزنم تا وقتش برسد و به وقتش منام و آنهمه نعم الهی بر سفر‏ﮤ‏‏ آن تخت تكنفره كه نمیدانم شست پاش را اول ببوسم و یا باز نوك زبانم را در گودی نافش بلغزانم و هی باز بیشتر بخواهم و ملیح بخندد و بگوید: خرجت دارد زیاد میشود، میرزاجان.

سه روز و سه شب، به قول ملیح، كنگر میخورم و لنگر میاندازم. بعدش صبح اول تیرماه پنجاه و سه میروم دفتر. میرزاحبیب آبپاش به دست خشكش میزند. بالاخره میآید بغلم میكند و سر بر شانهام میگذارد و گریه میكند. من هم گریهام میگیرد، اما جلو خودم را میگیرم. از حال و احوال آقا میپرسم. مِن و مِنّی میكند كه میفهمم. میپرسم: ببینم، میرزا، آقا منشی تازه گرفته؟

ـ هنوز كه نه، ولی خوب، یكی هست كه میآید. كار كه بلد نیست ...

منشی تازه صفاییزاد است، بیستوسهساله و نجفآبادی. یك سالی هم دفتر 11 سابقه داشته. پسر بدی نیست، میگوید: كو تا من بتوانم جای شما را پر كنم.

بعد هم میرود روی نیمكت مینشیند. میروم سر جای خودم مینشینم، دفتر آقا را ورقی میزنم و بعد هم آن یكی را. خط این محمد صفاییزاد تعریفی ندارد، ولی حداقلاش این است كه خواناست. میگویم: بد نیست، میشود خواندش.

ـ ممنون، امیدوارم با راهنماییهای شما روز به روز بهتر بشود.

آقا هم بالاخره پیداش میشود. شاپو و كت و شلوار پوشیدهاست و كرواتی از عهد شاه وزوزك زده. عصا به دست دم درگاه اتاق ایستاده و نگاهم میكند. سلام میكنم و بلند میشوم میایستم. میگوید: سلام، جانم.

سرفهای میكند و دستمالش را از جیب شلوارش درمیآورد و دو لب پاك میكند: خوب، این چه سفری بود كه اینهمه طول كشید؟ نكند (باز سرفه میكند، دستمالش را با دست چپ تكانی میدهد، بینیاش را میگیرد و یكی دو بار بینی و دهان پاك میكند) پای زن و منی دركار بوده كه ما را پاك فراموش كردی؟

میگویم: نایبالزیاره شدیم، آقا.

ـ خدا قبول كند، پس بیا تعریف كن ببینم كجاها رفتی، كیها را دیدی.

بالا هم كه میروم، باز از توفیق زیارت و نمیدانم قصد مجاورشدن ثامنالحجج میگوید. میگویم: من كه زیارت نبودم، آقا.

ـ ولی به من گفتهای كه رفتهبودی مشهد مقدس و بعد كه دیدهای كار نیست و نمیدانم دلت هوای وطن كرده باز برگشتهای سر خانـﮥ‏ اول. حالا هم برو، كار را بهدست بگیر، هرچه روزیمان باشد، با هم میخوریم. این پسره را هم كار یادش بده، تا اگر باز ناغافل خواستی بروی زیارت، دست تنها نباشم.

آقا دارد لسه و پوستـﮥ‏ گوشتها را میگیرد كه حاجتقی پیداش میشود، ننشسته میرود پای دستگاه و از جیبش قوطی كوچكی درمیآورد و دو بست پشت سر هم قلاج میكشد، بعد هم یك چای شیرین پشتبندش میخورد. میگویم: چی شده، حاجی؟ نكند باز با مادر بچهها حرفتان شده؟

ـ حرفم شده؟ كجای كاری، حسینجان؟ اصلاً در به روم باز نكرد. قفل در را هم عوض كردهبود. از پشت در هم گفت: «برو همانجا كه دیشب بودی.» همهاش هم تقصیر آقاست كه خامام كرد.

آقا سرفه میكند، اما تا دست میبرد كه دستمال را درآورد، به صرافت دستهای چرب و چیلش میافتد، فقط سینه صاف میكند: من كی گفتم دیگر پیازداغش را زیاد كن؟

میپرسم: حالا چی شده؟

حاجی میگوید: میخواهی چی بشود؟ آمدیم ابروش را درست كنیم، زدیم چشم و چارش را درآوردیم.

باز بستی میچسباند. میگویم: انگار، حاجی، خرج تفنگات هم زیاد شده؟

ـ همین است، دیگر. سه شب است میروم مسافرخانه. تازه شب اول مجبور شدم توی گاراژ بخوابم. این نانی است كه همین دوست سیوچندساله توی سفرهمان گذاشت.

آقا میگوید: من فقط گفتم یكی دو شب دیر برو، یكی را هم بگو زنگ بزند به خانهتان، اگر خانم برداشت سكوت كند. همین.

رو به من میكند: خودش، حسینجان، تناش میخارد. آقا رفته حمام بیرون، بعد هم نمیدانم یك عطر مكشمرگما هم زده به سر و سینهاش. تازه، بعدش نشسته پهلوی تلفن، هركس زنگ زده، پریده جلو كه با من حتماً كار دارند.

حاجی میگوید: حالا كه اینطور شد، من هم میروم یكی را صیغه میكنم. مگر من از كی كمترم؟

آقا میگوید: مرغی كه انجیرخور است، نوكش كج است.

حاجی میچرخد رو به من، میگوید: حالا تو چه میگویی، حسینجان؟ من باید چهكار كنم كه برگردم سر خانه و زندگیام؟

میگویم: بروید راستش را بگویید، همهاش را تعریف كنید.

ـ راستش را بگویم تا بشوم مسخر‏ﮤ‏‏ سركارخانم. نه، جانم. خودم میدانم ... (مكثی میكند) والله اگر بدانم چهكار باید بكنم.

بعد انگار ناگهان یادش آمدهباشد، میگوید: خوب، شما تعریف كنید، كجاها بودید؟ سفر بودی یا نمیدانم رفتهبودی ماه عسل؟ ما كه والله، از حرفهای آقای جناب نفهمیدیم كه چرا نیستی.

میگویم: رفتهبودم آبادان، دیدن خویشاوندان، بعد دیگر پابند شدم. یك دخترخالـﮥ‏ پدری بود، عقدش كردیم و آوردیمش.

ـ پس شیرینیاش كو؟

شب هم باز میروم خانـﮥ‏ ملیح. كلید دارم. مملی برگشتهاست، یعنی یك تك پا آمدهاست كه برود. میماند، حتی شب. میگوید: باباحسین، چرا این ننـﮥ‏ ما را عقدش نمیكنی، تا بنشیند سر خانه و زندگیاش، تا ما هم یك بابای راستراستی پیدا كنیم؟

میگویم: من، والله، اگر حرفی داشتهباشم.

ملیح میگوید: میبینی؟ این هم لنگـﮥ‏ آن بابای هیچیندارش شده. فقط وقتی پول میخواهد، پیداش میشود. حالا هم سر پیری بابا از من میخواهد.

جای مرا هم میاندازد توی اتاق خودش. اما وقتی میروم زیر لحافش، بهانه میگیرد كه: من كه گفتم پوستم حساس است.

چهارشنبه، صبح اول وقت هم سری میزنم به مادر. پدر انگار پابیرون پیدا كرده. به كمك اكبر اختر و مادر میبریمش بیمارستان. پنجشنبهشب هم میروم سر زندگی خودم. عمهرباب چه گریهای میكند، میگوید: به خدا، یكدفعه فكر كردم داداشحسینی.

وقتی هم دارم این دو برگ كاغذ را كه از ما بهتران پر و پرت اتاق كردهاند، مرتب میكنم، پسرعمه تقی میآید و در و بیدر میگوید كه: «همان صبحش یكی اول دشت آمد كه: "من كارهای نیستم، ولی اگر بتوانم گره از كار بند‏ﮤ‏‏ خدایی باز كنم، دریغ ندارم." من هم گفتم، شاید راست بگوید، نشاندمش و سرش را اصلاحی كردم كه گفت، ای والله. بعدش هم حتی نگذاشتم دست توی جیبش بكند. قول هم داد كه سفارش كند زیاد سخت نگیرند. وقتی هم میخواست برود، پرسید: "حالا مگر چهكار كرده؟" گفتم: "والله، من فقط میدانم همهاش سرش توی كتاب و دعاست، صنار و سهشاهی هم كه پیدا میكند، میبرد میگذارد كف دست این شیخ عبدالرزاق و یكی دو نسخـﮥ‏ خطی میخرد یا چاپ سنگی، بعد هم میبرد میچیند توی آن صندوقخانهاش، همهاش هم به قول این مادر بچهها كیمیا و لیمیا و سیمیاست و یا نجوم و تنجیم." گفت: "اینها را شنیدهام، ولی غیر از اینها چی؟" گفتم: "همینهاست والله." باز سر دو هفته نشده، سر و كلهاش پیدا شد كه: "تا حالا كه بهخیر گذشته، اما اگر راستش را نگوید، براش بد میشود." باز من سرش را اصلاح كردم، ریشش را دوتیغه كردم و او هی ناخن میزد كه ببیند كی خانـﮥ‏ تو میآید. گفتم: "والله این پسردایی ما از عالم و آدم بیزار است. حتی با ما كه یعنی خویشاوندشایم، رفت و آمد نمیكند، چه برسد به غریبهها." باز هم آمد، هر دفعه هم یك چیزی میگفت تا وقتی عمهات گفت كه آزاد شدهای. باز كه آمد، من هی دعا به جان شاه كردم كه فقط دو سال بهت دادهاند. حتی، جان تو، تشكر هم ازش كردم. مردك كه از رو نرفت. از وكیل تسخیریات گفت كه چه ناخنخشكی است و اگر سفارش بعضیها نبود حتماً دو سال كه هیچ، اقل اقلش ده سال روی شاخش بود (میخندد)، من هم سری براش درست كردم كه تا ده روز نتواند از خانه بیرون بیاید. اینجاش را ...»

میگویم: ممنونم كه به فكر من بودید.

ـ تازه این را برات نگفتم ...

بالاخره بانو میان جانم میرسد، میگوید: پس این جمال و جلال چرا دیر كردند؟

فردا صبح هم مادر میآید، باز هم اول میرود سر وقت صندوقخانه، بعد هم میآید آن راهرو و این اتاق را جارو میكند، دستمال میكشد به تاقچهها و اسباب چای را میبرد پایین، تا بالاخره بیاید و این یك پیاله چای را كه براش ریختهام بردارد. میگویم: میبینی، مادر، به قول حاجتقی آمدیم ابروش را درست كنیم، زدیم چشم و چار خودمان را درآوردیم.

ـ حاجتقی دیگر كیست؟

ـ دوست آقای جناب است، گاهی میآید دفتر.

بعد هم میگویم: خوب، میگفتی، مادر.

ـ باز كه شروع كردی، بسات نبود این بلا كه سرت آمد؟

میگویم: یادت است كه ایستگاه یازده وقتی شبها میرفتیم توی حیاط میخوابیدیم چه آسمانی داشتیم، یا احمدآباد وقتی شبها روی پشتبام میخوابیدیم و صبح خورشید بهقاعده از طرف مشرق طلوع میكرد ...؟

ـ البته كه یادم است. من هیچچیز یادم نمیرود.

ـ خوب، نمیخواهی این ستارهها و یا آن ماه و خورشید همانطور كه بود دور این زمین بگردند و ما شبها باز برویم روی پشتبام و به آسمان نگاه كنیم و به هفت خواهران و به ستار‏ﮤ‏‏ قطبی، رأسالجدی و آن راه شیری و یا به خوشـﮥ‏ پروین و فكر نكنیم كه بسیاری از اینها در واقع امر ممكن است نباشند، و فقط نورشان است كه به ما میرسد؟

ـ من كه سر در نمیآورم تو چی میگویی. من فقط نگران اینام كه این بابای بیچارهات را فردا صبح دست تنها چطور ببرمش دكتر. پابیرون پیدا كرده، مادر.

میگویم: به یكی از این نوههات بگو، به اكبر یا به شوهر این اقدس.

ـ خودم یك كاریش میكنم. این بابات چشم ندارد این نوههاش را ببیند.

میگویم: ببین، مادر، من فقط میخواهم ببینم چرا به اینجا رسیدیم، چرا من یكی همهاش باید دور بزنم و بالاخره به همان جایی برسم كه عموحسینام رسید.

میگوید: خدا نكند، مادر. آن بیچاره اسیر كوكب شد، شاید هم چیزخورش كردند.

میگویم: خوب، میگفتی.

ـ به كجا رسیدهبودم؟

ـ ما را داشتی میبردی آبادان، من و حسن و این اختر را.

ـ ای مادر، اینها چه گفتن دارد؟ حالا كه حكم زور است، باشد. ما سر راه رفتیم اراك دیدن عموم. این هم من را برد سر صندوق لباس بچههاش كه: «ببین این را برای غلامرضا خریدهام، این را هم برای محمدرضا، این یكی هم مال حمیدرضاست.» حالا هی لباس درمیآورد و نشان من میدهد. گفتم: «عمو، اینها را چرا نشان من میدهی؟ من كه میدانم شما، الحمدلله، وضعتان خوب است.» گفت: «اینها را نشانت دادم تا ببینی من چقدر به فكر آبروم هستم، تو هم اگر به فكر آبروی كس و كارت بودی یك چیزی تن بچههات میكردی كه در و همسایه نگویند این غربتیها دیگر كی هستند؟» همین بود، مادر. من هم دست شما را گرفتم و از در خانهاش آمدم بیرون و یكراست رفتم ایستگاه قطار، آنقدر نشستم تا خداعمرداده، شوهر دخترخاله، پیداش شد. بعد هم سوار شدیم و رفتیم اهواز. از آنجا هم با یك ماشین رفتیم آبادان و از فرداش هم افتادم دوره كه بابات را پیدا كنم با همین اوستارمضان، یا نمیدانم اوستامرتضی. شما هم به دنبالم. بالاخره احمدآباد توی یك قهوهخانهای پیداش كردیم. شوهر دخترخاله گفت: «نگاهاش كن، آنجا نشسته. من دیگر میروم. نمیخواهم بفهمد من شماها را آوردهام.» من هم حسن را فرستادم، گفتم: «بابات را كه میشناسی، برو صداش بزن.» این هم رفت تا پهلوی بابات و آهسته زد روی زانوش. بابات نمیدانم ــ روز گذشته ــ به نقل گوش میداد یا به رادیو. حسن هم برگشت مرا نگاه كرد. اشاره كردم (دستش را نزدیك دهان میبرد و یكی دوبار تكان میدهد) كه حرف بزن، بچه. باز حسن زد روی زانوی بابات. حرف كه نمیتوانست بزند، مثلاً بگوید بابا. بابات اول با دستش بچه را پس زد، بعد نگاهش كرد، بلند شد. ما را كه دید، آمد بیرون. اول هم رفت سراغ دوچرخهاش. تو را نشاند روی تنه، حسن را هم ترك دوچرخه. گفتم: «آمیرزامحمود، این هم ناسلامتی بچـﮥ‏ توست.» گفت: «حالا باشد تا بعد.» یا اصلاً حرفی نزد، فقط به تاخت رفت، من و این اختر هم كه بغلم بود، به دنبالش تا رسیدیم به اتاقش. بالای یك قهوهخانه بود. بعدش هم رفتیم یك جای دیگر.

پابهپا میشود، آبی توی سماور میریزد. میگوید: چه اتاقی، مادر! قفس. بالاخانه بود. حتی كوچكتر از این بود. پایین هم، دورتادور حیاط، اتاق اتاق بود. توی هر اتاق هم یكی دو تا جوان بودند، همه هم عزب. من هم جوان. من كه میرفتم پایین كه سر شیر ظرفهام را بشورم یا رخت شماها را، یا سوت میزدند، یا نمیدانم قربانصدقهام میرفتند. بعدش یك روز دیدم توی تاقچـﮥ‏ مستراح یكی یك صابون عطری گذاشته، زیرش هم یك تكه كاغذ. كاغذ را كه مچاله كردم و انداختم آن تو، بعد هم آمدم بالا و صابون را از همان بالا پرت كردم وسط حیاط. یك روز دیگر دو تا صابون بود، یك طور دیگر، اما باز عطری. اینها را هم انداختم پایین. چند تا فحش هم دادم به هركس كه صابون گذاشته توی مستراح. بعدش دیگر حتی نمیتوانستم بروم پایین. همین بالا ظرفهام را میشستم و عصر هم رختهام را برمیداشتم و با خودش میرفتم سر شیر مكینه. تا یك روز یكی از آن دریدههاش جلوم را گرفت كه: «حالا كه اینطور است، یك شب میآییم بالا و سرش را میگذاریم روی سینهاش.»

میگویم: چرا به بابا نمیگفتی؟

ـ میترسیدم، مادر. یك پارهاستخوان كه بیشتر نبود. اگر آنها دستبهیكی میكردند، كی میتوانست جلوشان دربیاید؟ من هم رفتم خانـﮥ‏ دخترخالـﮥ‏ بابات. بهش گفتم كه چی شده، بعد هم دعوتشان كردم كه فردا بیایند خانـﮥ‏ ما، ازش هم خواهش كردم چند تا نرهخر از دوست و آشناهاشان بردارند و بیاورند خانـﮥ‏ ما تا اینها فكر نكنند ما بیكس و كاریم. یكیشان یخی بود، مشرمضان بود اسمش. یخآقا بهش میگفتند، رفتهبود پایین و یكیشان را صدا زدهبود كه: «تو برای آبجی ما صابون عطری گذاشتهبودی؟» طرف هم گفتهبود: «نه، جان یخآقا، ما نبودیم.» مشرمضان هم گفته: «حالا بچـﮥ‏ خوبی باش، برو بهش بگو بیاید برای من هم بگذارد، من جان این سبیلهات عادت دارم آنجام را با صابون عطری بشورم.» خودش برای شوهر دخترخاله گفتهبود. انگار هم نیش چاقو را گذاشتهبوده روی (به سیب آدم نداریاش اشاره میكند) اینجای طرف كه: «فقط بشنوم كه كسی به خواهر ما نگاه چپ كرده، خودم میآیم شیردوناش را درمیآورم.» همین شد، مادر. دیگر تا من را میدیدند راهشان را كج میكردند. بعدش دیگر ما رفتیم ایستگاه شش، روبهروی گیت، یعنی كه درواز‏ﮤ‏‏ شركت نفت، بعد هم ایستگاه یازده، همان خانههایی كه حیاطشان دراز بود. بعد هم چهار و آخرش هم كه ایستگاه یك فرحآباد بودیم. خوب، دیگر بقیهاش را هم كه خودت بودهای و دیدهای.

باز لچكش را باز میكند، میگذارد توی ساكش. هفتگیاش را كه میگذارم توی جیب كت كهنـﮥ‏ حسن، میگوید: مادر، یك سری به بابات بزن. دیگر حتی نای هایوای گفتن هم ندارد.

سه روز بعدش بود انگار كه پدر مرد. تا علیخان تلفن بكند و من صبر كنم تا آقا از اتاق خلبان نزول اجلال كند، و بالاخره خودم را برسانم، تمام كردهبود. بعد هم بردیمش تختهپولاد، خاكش كردیم. چه راحت و چه زود مرد!

مادر حالا دیگر سیاه پوشیده، عروسدار هم شده. اما دیگر خودش است و خودش. باز صبح جمعه پیداش میشود. میگویم: مادر، بابا هم رفت.

میگوید: همدمام بود، حالا كه مرده میفهمم. این آخریها خیلی اذیت شد. تا همین چند سال پیش صبح به صبح تیشه و ماله و نمیدانم شاقولش را میریخت توی خرجین ترك دوچرخهاش و بیصدا میرفت بیرون. تیلیك و پیلیك، تیلیك و پیلیك میرفت كجا؟ سر پل خواجو، یا بگیر جلو مسجد چهارباغ. خودم یك روز سیاه به سیاهیاش رفتم، دیدم نشسته آنجا. همین اكبر ــ بچه بود، مادر ــ دیدهبودش كه نشسته روی یكی از این نیمكتهای وسط میدان شاه. دوچرخهاش هم پهلوش. حالا یعنی رفته سر كار. كسی دیگر نمیبردش. بنایی كه بلد نبود. فقط با آجر لندنی كار كردهبود و سیمان. پشتبامها را بلد بود كاهگلی كند. نه كه مثل سیمان است، بلد بود. اما حالا دیگر برای این یكی هم نمیبردندش. پیر بود دیگر. خوب، خدابیامرز، چهكار كند؟ بنشیند ور دل من تا بهش غر بزنم؟ میرفت مینشست یك جایی. هی اینطرف را نگاه كن و هی آنطرف را. حالا ظهر چی میخورد، خدا میداند. بعد هم تیلیك و پیلیك راه میافتاد به طرف خانه. در را با كلیدش باز میكرد، مبادا من را بیدار كند. بعدازظهرها من یك چرتی میزنم، برای اینكه شب خوابم نمیبرد. هی باید بلولم از این دنده به آن دنده. خوب، مشتیمحمود هم اول دوچرخهاش را قفل میكرد، از ترس نوهها. بعدش، میبرد چیزهاش را میگذاشت توی صندوق بناییاش و باز میرفت سر خیابان، آنطرف دكان این علی ماستبند. یكی دو تا از آشناهاش هم میآمدند، همهشان هم خورهای. چی میگفتند با هم، خدا میداند. هرچه میگفتم: «نرو با اینها بنشین»، مگر به خرجش میرفت؟ غروب هم یك هندوانه میگرفت اینقدر (دو دستش را طوری میگیرد كه فقط یك هندوانه توش جا بگیرد، اما بالاخره آنقدر گرد و كوچكش میكند كه انگار توپ كوچكی را گرفتهاست.) آره، مادر، همیشه آن خدابیامرز دوست داشت یك چیزی را تنها بخورد. باز آهسته میآمد. حالا من دیگر بیدارم. میرفت توی آشپزخانه.

هندوانه را مادر حالا به یك دست گرفتهاست. تلنگری به حجم خیالی هندوانـﮥ‏ پدر میزند، بعد هم با كونـﮥ‏ دست به آن میكوبد و به تقلید پدر میگوید: «آهان!» و میگوید: بعد هم چاقوش را درمیآورد و میخورد. هستههاش را همانجا توی پوستهاش میریخت، بیرون نمیریخت. اما مگر من میگذاشتمش. خدا ببخشدم. پاورچین میرفتم توی آشپرخانه، میگفتم: «توپ بخورد توی این شكمت!» به خرجش كه نمیرفت. یا میآمد، حالا مثلاً جمعه است، سماور را روشن میكرد، چای را دم میكرد. اول هم ــ عادتش بود ــ یكی برای خودش میریخت، میگفت: «اول ساقی، بعد باقی.» و باز غیبش میزد. كجا؟ آنطرف دكان علی ماستبند با همان خورهایها، یا اصلاً باز تیلیك و پیلیك میرفت چهارباغ. باز غروب پیداش میشد. یك دستمال گرهبسته هم به فرمان دوچرخهاش بود. دستمال را باز میكرد. با همان كاردش دو جای باغچه را میكند و دو تا بوته گل میمون و یا اطلسی اینجا و آنجا میكاشت. كارش بود، پول بابت این چیزها نمیداد. هرچه هم داد و بیداد میكردم به خرجش نمیرفت. به باغچه كه آب میداد، میآمد مینشست تنگ دل من كه: «بلند شو، زن، این چیزها برای فاطی تنبان نمیشود. شاممان را بكش بخوریم. نمیخواهیم بخوابیم كه، اما غذامان هضم میشود.» اما تا دو پیاله چای روش میخورد، جاش را پهن میكرد و خورخورخور. خواب هم كه نداشت. بگیر دو ساعت، سه ساعت بعدش بیدار میشد، هی دور حیاط میگشت، سیگاری میكشید و باز میآمد چرتی میزد. تازه كه من چشمهام گرم میشد، نمازش را خوانده و نخوانده، چای را دم میكرد و من را صدا میزد كه: «بلند شو نمازت را بخوان، زن!» اول از همه هم برای خودش چای میریخت: «اول ساقی، بعدش باقی.» نمازم را كه میخواندم، یكی هم جلو من میگذاشت. خوب، هرچه بود، همدم بود. رفت. من باش خوب تا نكردم، این آخریها را میگویم. خاك براش خبر نبرد، او هم همهاش به فكر خودش بود.

میگویم: مادر، این چند سال آخر كه دیگر نمیرفت، من كه یادم است.

ـ من نگذاشتم. شبش رفتم یك قفل گنده زدم به در صندوقش. هرچه دنبال كلید گشتهبود پیدا نكردهبود. تمام شد، دیگر آمیرزامحمود نرفت سر كار.

میگویم: بعدش چی شد، مادر؟

ـ شماها كه دستتان بند شد، شد اسیر دست من. درست است كه پیرمرد همهاش به فكر خودش بود، اما كمكحال من هم بود. خریدی میكرد. نان را كه خودش میخرید، قند و چای میخرید، یا مثلاً، اگر تابستان بود، خربزهای، چیزی میریخت توی خرجیناش، نانها را میگذاشت تركش. یكدفعه همین علیمان دویدهبود جلوش. كوچك بود. حالا یادش نیست، فكر میكند از اولش همینقد بوده. تنبانسرخه را كه دیده، مادر یادش رفته. ما هنوز كوچـﮥ‏ پناهی مینشستیم. زمستان بود، آره زمستان بود. پالتو بابات یادم است، شدهبود گل خالی. علیمان دویدهبود جلوش از ذوقش. بابات هم هی اینور كردهبود، آنور كردهبود (با دو دست فرمان دوچرخـﮥ‏ پدر را اینطرف و آنطرف میدهد) برای اینكه نخورد به بچه. خوب، افتادهبود توی مادی جلو خانه، با سر. پیرمرد با سر و صورت گلی آمد خانه. حالا كه برای عروس تعریف میكنم ــ اگر حالش را داشتهباشم ــ علی هم میخندد. علی هم گلی شدهبود. خدایی بود كه با سر نیفتادهبود توی مادی. حسین یادش بود، میگفت: «مادر یك دستهنان گرفتهبود دستش، خمیر خمیر، میگفت، حالا چهكار كنم؟» بعد فهمیدم كه قند هم خریدهبوده، یك كلهقند. حسین همهاش ادای من را درمیآورد كه یك تكهقند، لجن خالی، دستم گرفتهبودم و میگفتم: «اینهم از كار كردن میرزامحمود!» یادش كه نبود. بابای بیچار‏ﮤ‏‏ من مثلاً بگیر ده نار قند میآورد توی یك تكهكاغذ (انگشت شست را بر دو بند وسط انگشت اشاره و میانه میگذارد تا من از فاصلـﮥ‏ آنها تا سرانگشتها بفهمم كه ده نار قند چقدر میشود) نخپیچ شده، نیممثقال چای هم از جیبش درمیآورد، میگفت: «بابا، بلند شو این را برای من دم كن، یك پیاله چای بخورم، بروم سر كارم.» خدابیامرز میخواست من و نوههاش یك پیاله چای بخوریم. من اینها را دیدهبودم. حسین هروقت یادش میآمد، میگفت: «مادر پاكت چای را از توی خرجین درآورد و گفت، چهكار كردی، مرد.» خوب، بابات دیگر پشم و پیلیاش ریختهبود، اگر آن روزها بود، حتماً جفتمان را چپ و راست میكرد. حسین میگفت: «مادر یك تكهقند گلی به این دستش گرفتهبود، یك پاكت لجنی هم به آن دستش و میگفت، من با اینها كه نمیتوانم چای درست كنم.» حالا كجاست كه ببیند بابا نیستش دیگر.

میگویم: خودم رفتم شهیدی را دیدم. قول داده منتقلش كنند به اصفهان.

ـ اینها، مادر، حرفشان حرف نیست.

میگویم: خوب، بعدش؟

ـ باز یك روز دیگر، همین پارسال، تا بابات غافل شدهبود این اكبر دوچرخه را برداشتهبود و رفتهبود توی كوچه. بعد كه دیدهبود بابات با یك تكهچوب دنبالش گذاشته، هول كردهبود و افتادهبود توی مادی. بابات هم رفتهبود درش بیاورد، باز شدهبود گل و لجن خالی. هردو تاشان میلرزیدند. خوب، دوچرخهاش را دوست داشت، نمیخواست كسی سوارش بشود، حتی بچههاش. حالا كجاست كه ببیند دوچرخهاش افتاده دست این مرتضی یا آن اصغر اختر؟

میگویم: مادر، باز كه دور زدی؟

ـ من كه گفتم، هرطور كه یادم بیاید، میگویم. خوب، نداشتیم، وقتی شما دو تا بچه بودید. بعدش آبادان كه بودیم، بد نبود. بابات كار میكرد، من هم یك كر و كری میكردم. البته رفاه و رسا نبود، اما آنقدر بود كه گرسنه نمانیم. اینجا كه آمدیم، كوچـﮥ‏ پناهی، شماها رفتید سر كار. بابات را هم یك روز نه یك روز میبردندش سر كار. یك چیزی هم از بازنشستگیاش میگرفت. اما خدابیامرز عوضبشو نبود. همین پری یك روز داشته سر مادی ظرفها را آب میكشیده كه یكدفعه میبیند كه یكی از ظرفها را آب میبرد. حالا چی بود؟ پلاستیك. بابات از داد و بیداد دختره میآید بیرون و میبیند كه آب دارد بشقاب را میبرد. پاچهاش را میزند بالا و میرود توی آب. پری هم به دنبالش. من كه رسیدم، دیدم بابات آن دورها دارد میرود، و این پری هم هی داد میزد: «بابا، رفت كه رفت، بیا بالا. آبرومان را نبر.» مگر به خرجش میرفت؟ تا نگرفتش ول نكرد. حالا مگر یك بشقاب چند بود؟ شش تاش را میخریدیم دهتومان. اینطوری بود دیگر.

میگویم: مادر، این كه اینقدر از مرگ میترسید، پس چرا اینقدر زود مرد؟ عمهبزرگه ــ من كه یادم است ــ یك سال یا یك سال و نیم به رختخواب افتاد. تا آن آخر هم هوش بود.

ـ نمیدانم، مادر. حكمتهای خدا است. ده روز بود كه مریض بود، پابیرون داشت. سه روز و دو شب هم بیمارستان بودیم. سه روز هم توی خانه. همهاش پانزده، نه شانزده روز بیشتر طول نكشید، یا اصلاً سه روز. ولی راستش شش ماه قبلش، تو را كه گرفتهبودند، یك روز نشستهبودیم توی ایوان. پری هم بود با بچههاش. یكدفعه دیدم كه لبهای بابات، هان (دو لب را غنچه میكند، میلرزاند. چانـﮥ‏ باریك و پرچیناش را هم به جای چانـﮥ‏ پهن پدر میلرزاند. مادر غبغب ندارد، پدر داشت كه دیگر پوست بود و آویزان.) همین پری گرفتش. بعدش خوب شد. تا این آخریها كه اسهال گرفت. زردی گرفت. دكترها میگفتند یرقان. دیگر جان نداشت روی پاش بلند بشود. سٌرسٌركی تا لب ایوان میآمد. عصاش را اگر كسی به دستش میداد، خودش میرفت، یا دستش را میگرفت به لب ایوان بلند میشد و به هر مردنمردنی بود خودش میرفت مستراح. همهاش هم یك قاشق چایخوری پیشاب میكرد، آنهم خون خالی.

دستی به چند تار آویخته بر پیشانیاش میكشد، موهای نقرهای را زیر لبـﮥ‏ روسریاش میبرد، میگوید: شبش، راستش را بخواهی، كثیف كردهبود. من كه خواب بودم. از دم ایوان تا مستراح را ــ بیادبی میشود ــ كثیف كردهبود. خودش زیرشلوارش را كندهبود. خودش را هم شستهبود. شستن كه نه، گربهشوری. زیرشلوارش را هم مچاله گذاشتهبود كنار باغچه. بعد آمدهبود توی اتاق. زیرشلواریهاش را میدانست كجاست، یكی را جستهبود و پوشیدهبود. صبح كه رفتم دستنماز بگیرم، دیدم چه خبر است. بیادبی میشود، سبز بود و زرد. دل و جگرش بود، مادر. قوت نمیخورد. از گلوش پایین نمیرفت. سِرٌم بهش میزدیم. میبردیم بهش میزدیم و بعد برش میگرداندیم. شلنگ را برداشتم و از اینسر حیاط تا آنسر را شستم. روز بعدش، انگار بعدازظهر بود، از دم بشكـﮥ‏ نفت تا دم مستراح را كثیف كردهبود. خون ازش میرفت. داشتم میشستم كه پری آمد، فهمیدهبود. خوب، جوان بود. تازه، بچـﮥ‏ گمب گلش چی؟ در را روش باز نكردم. گفت: «بابام است، باز كن! » گفتم: «خودم میدانم با بابات، تو برو سر خانه و زندگیات.» از حمام آمدهبود، ترسیدم واگیر باشد. علی هم زنش را بردهبود خانـﮥ‏ خواهرزنش. رحیمآقا كه آمد، هی گنده و گوشه زد كه: «اگر بابای من بود، میبردم میخواباندمش.» گفتم: «من كه حرفی ندارم، داماد بزرگتری، برو راضیاش كن، همین حالا ببریمش.» باز آن یكی آمد، گفت: «خرجی كه ندارد، ببریمش بیمارستان امین.» بعدش خودت آمدی، سهشنبه بود، نمیدانم یا چهارشنبه، با رحیمآقا بردیمش بیمارستان. سهشنبهبود، صبح. خدابیامرز نمیخواست. نمیگذاشت پیراهنش را تنش كنیم. نمیدانم چی بود به آستیناش، گیره بود یا سنجاق، نفهمیدم. یكدفعه پوست دستش هان و هان (با دست راست پوستی از پشت بازوی خیالی پدر میكند) ورآمد. خون كه نیامد، آب خالی بود. یادت كه هست؟ خوب، اكبر رفت از زنداییاش دوا گرفت و زد به دست بابات. نبستیمش. نمیدانستیم كه. خدایی بود كه كسی نگرفت. اما خوب، خون كه نیامد. دكتر گفت: «فقط خونش واگیر دارد.» بلندش كردیم گذاشتیمش توی ماشین رحیم. تو نمیخواستی من بمانم پهلوش. بدش را كه نمیخواستی. خدایی بود كه گفتند یكی باید پهلوی بیمار بماند. برای من هم لباس بیمارستان آوردند. لباس پیرمرد را هم عوض كردند. بعد شما رفتید. حالا من چی كشیدم، بماند. دو روز كه بیشتر طول نكشید. صبح چهارشنبه رفتیم، عصر پنجشنبه برگشتیم. شما كه رفتید، عباس عزت آمد. گفت: «عباس، من را ببر از اینجا.» گفت: «من كه ماشین نیاوردهام. فردا صبح با ماشین میآیم، میبرمتان.» بعدش دكتر آمد. اول هم سرم زدند. شب پیرمرد همهاش میگفت: «آب.» یا میگفت: «صداشان بزن به من قرص و دوا بدهند.» میگفتم: «بگیر بخواب، مرد!» چشم به هم نگذاشت. باز میگفت: «برو صداشان بزن.» صبح هم این اكبر آمد. گفت: «بابا، تو پسر خوبی هستی، بیا من را ببر.» گفت: «ماشین كه دست من نیست. میروم به بابام میگویم بیاید ببردت.» شب كه شد، همهاش میگفت: «ای اكبر نامرد!» یا میگفت: «اینهم نوهات!» نمیدانم سر آن قضیه بود و یا فقط این ماشیننیاوردن بود. تو كه نمیدانی. یك شب، همین چند ماه پیش، صبح سحر بیدار شد. حالا اكبر آنجا، توی اتاق، خوابیده، روی تخت. من و بابات هم اینجا، توی نشیمن. بابات میلرزید، صورتش شدهبود رنگ این پیرهن تو، سفید سفید. میگفت: «به خیالت نفهمیدم، تو شب رفتهبودی پهلوی اكبر.» حالا مگر اكبر چند سالش بود؟ چهارده سال، نه پانزده سال. گفتم: «خجالت بكش، مرد!» گفت: «این دیگر مأذون نیست بیاید اینجا.»

دست به صورتش میگیرد، چشمبسته، میگوید: اینها چیه من دارم میگویم؟

میگویم: بعدش چی شد، مادر؟

میگوید: از همانوقت به نوهاش شك برداشت. خواب دیدهبود؟ نمیدانم. شاید هم داشت تقاص پس میداد، تقاص همـﮥ‏ آن بلاهایی كه سر من آورد. گفتم كه یك پسر‏ﮤ‏‏ خورهای را آوردهبود توی جل و جای من. تا همین ده سال پیش هم دنبال همین كارها بود. یك بار حسن دیدهبودش. گمانم یك پسر‏ﮤ‏‏ لوشنی ترك دوچرخـﮥ‏ بابات بوده، كه حسن دست میاندازد ترك دوچرخـﮥ‏ بابات را میگیرد. بابات كه میافتد، مچ دست پسره را میگیرد، چپ و راستش میكند، بعد هم حتماً یك دركونی بهش زده. به من كه همهاش را نگفت. شب كه آمد با بابات حرفش شد، گفت: «یك بار دیگر ببینم از این كارها بكنی، درجا میكشمت.» بابای خدابیامرزت ازش میترسید. حسن وقتی عصبانی میشود، هیچكس دیگر جلودارش نیست. سر پول بازنشستگی بابات، جلو من زدش. توی كوچـﮥ‏ پناهی مینشستیم. بابات رفتهبود، دیدهبود صندوقش نیست. حالا من نادان برداشتهبودم گذاشتهبودم توی صندوقخانه. فكر كردهبود من بردهام خانـﮥ‏ یكی از دخترهام. دست بزن داشت. حسن یكدفعه دیدهبود كه دارد من را میزند. من هم كه نمیخوردم، اما آن خدابیامرز دستش سنگین بود. افتادهبودم زمین كه یكدفعه رسید. من دیگر نفهمیدم، فقط دیدم كه بابات پخش زمین شد. بعد هم حسن گفت: «نبینم دیگر دست روی مادر من بلند كنی!» همان شد، دیگر دست روی من بلند نكرد. بعدش هم دیگر زیردست من شد. داداشت هرجا هست، خدا براش خوب بخواهد. كاش تو هم به جای بستنشینی، باز میرفتی پهلو این شهیدی، ببینی چرا بچـﮥ‏ من را منتقل نكرد به اصفهان. من كه میبینی نمیتوانم.

دست بر كاسـﮥ‏ زانوش میكشد و بعد زیر چفتـﮥ‏ زانوش را مالش میدهد. تازگیها یك چیزی ــ به قول خودش ــ مثل توپ زیر زانوش قلنبه شده. انگشتی هم زیر شیشـﮥ‏ عینكش میبرد، نم اشكی، اگر هست، میگیرد.

میگویم: میگفتی.

ـ به دامادهاش هم اطمینان نمیكرد، اگر میرفتیم خانـﮥ‏ اختر و رحیم، شب كه میشد، خودش جاش را میانداخت سر راه، توی راهرو. من هم توی اتاق میخوابیدم. مگر تا صبح چشم به هم میگذاشت؟ میگفتم: «برو بگیر بخواب، مرد.» میگفت: «میخواهی من بخوابم این لندهور بیاید توی جل و جای زن من؟» این رحیم را میگفت. اگر میشنید واویلا میشد. صبح میگفتم: «تو برو خانه، من بعد میآیم.» میگفت: «میخواهی من بروم، تو با این لندهور تنها باشی؟»

میگویم: چرا به من نمیگفتی؟

ـ تو كجا بودی، مادر؟ حسن هم كه ده بود. علی هم كه جوان و جاهل بود. هنوز هم بچه است، تا میگویی چه مشتش را میزند به دیوار.

میگویم: آخر این كارها را چرا میكرد؟

ـ خدا میداند، مادر. شاید تقاص پس میداد تا پاك شود، تقاص همـﮥ‏ آن بلاهایی كه سر من آورد. حالا میفهمم كه سر دخترخالهاش هم میرفته. عوضاش خیلی هم كشید. بهتر است آدم همین دنیا تقاص پس بدهد تا آن دنیا. برای همین هم بابات راحت مرد، مثل برگ كه از درخت بیفتد، افتاد و مرد، تب و مرگ.

میگویم: مادر، این كه انگار با اكبر خوب بود، همهاش میگفت: «این نو‏ﮤ‏‏ من از همهشان بهتر است.»

ـ تو كه خبر نداشتی، مادر. یك تك پا میآمدی و میرفتی. خوباید، خوشاید؟ بعد هم خداحافظ. برای من فقط این نوهها ماندهبودند. یك روز كه دیدم پای این اكبر را از خانـﮥ‏ ما بریده، بهش گفتم: «اكبر گفته، حالا كه باباجون این حرفها را زده، یك روز میروم دنبالش و با یك پارهآجر میزنم توی سرش.» گفت: «مگر من چی گفتم؟ بگو بهش بیاید، هروقت دلش خواست بیاید.» حتی دوچرخهاش را میداد سوار شود. میگفت: «این اكبر بهترین نو‏ﮤ‏‏ خودم است. مرد است.» اما شب اگر میماند كه مثلاً كمك حال من باشد، باز خاطرش جمع نبود و جاش را میانداخت دم در اتاق من. یك دفعه هم این عباس آمد، یعنی دیدن خالهاش. تازه پام اینطور شدهبود. براش گفتم كه پام چی شده. پاچهام را بالا زدم كه نشانش بدهم. عباس كه میدانی لش است، شوخ است، گفت: «خاله چه پوست سفیدی داری. بند میاندازی؟» بابات گفت: «خجالت بكش، زن. بس است دیگر.» اما بعدش دیگر روآور نشد. اما من میفهمیدم كه چه میكشد. شبها خوابش نمیبرد تا وقتی كه افتاد به رختخواب. اولش خودش میرفت مستراح. بعد بود كه نتوانست دیگر جلو خودش را بگیرد، تا تو آمدی و بردیمش بیمارستان امین. شب دوم كه عمهات هم آمد، اختر گفت: «عمه، یك امشب را شما پهلوی برادرتان بمانید تا مادرم بیاید خانه استراحت كند.» عمهات گفت: «شوهر من كه مرد، مگر داداشام یك بار آمد سراغام؟» بعدش باز شروع كرد كه بابات همهاش سفر بوده و نمیدانم جهیزه برای خواهرش نگرفته و خود عمهات هی نخ كلاف كرده و یك مس و تسی خریده. من كه دیدم همینحالاست كه جلو دامادها همـﮥ‏ سَر و سرّمان را بریزد بیرون، گفتم: «ربابهخانم، من كه جایی ندارم بروم. تازه همدم من بوده، خودم میمانم.» همه كه رفتند، گفت: «پس كو این اكبر نامرد؟» خوابش كه نمیبرد. هی هم میگفت: «دكتر را خبركن.» مگر دكترها نوكر ما بودند؟ تازه دولتی بود. گفتم: «اگر نخوابی، با همین عصات میزنم توی سرت.» خدا ببخشدم. خیلی بهش ظلم كردم. اما مگر خوابش میبرد؟ همهاش تلاطم بود. ده دفعه بلند شدم زیرشلوارش را عوض كردم. هی هم میگفت: «اكبر نامرد!» صبح هم دست و پاهاش را شستم. لگن آوردم و پر و پاش را صابون زدم و هی آب ریختم. باز عوضش كردم. باز دستش را نجس كرد. نمیدانم چهاش بود كه تا پیشابش میگرفت دستش را میبرد به خودش میزد و نجس میكرد. شاید هم دردش میگرفت. آخر پیشابش خون خالی بود. آخرش رفتم ملافه آوردم، چهارلا كردم، نصفش را گذاشتم زیرش و نصفش را روش، بعد هم زیرشلوارش را تنش كردم. فرداش بود نمیدانم یا پسفرداش كه دكتر آمد. آره، چهارشنبه صبح بود كه دكتر آمد، گفت: «مادر، چرا این پیرمرد را اینطور زجرش میدهید؟» گفتم: «مگر چهكار كردهایم؟» گفت: «شما فقط با ضرب این سرم زنده نگهاش داشتهاید. فایده كه ندارد.» گفتم: «آقای دكتر، آدم كه پیر میشود، عروسش، حتی بچههاش میاندازندش بیرون.» گفت: «این حرف را نزن، مادر.» گفتم: «من پیرم، امروز نباشد، فردا رفتنیام؛ اما نوههام چی؟» گفت: «مادر، این واگیر ندارد. اگر سوزن بزنی به این مرد، بعد بزنی به خودت واگیر دارد، دیگر هیچچی.» من كه نفهمیدم بابات چه مرضی داشت. گفتم: «حالا میگویید چهكار كنیم؟» گفت: «ببریدش خانه، دیگر هم بهش سرم نزنید. هرچه بیشتر بماند، بیشتر زجر میكشد.» علی كه آمد بهش گفتم. باز با مشت زد به دیوار. خوب، تقصیر زنش بود. آبستن بود. گفت: «تو اینها را میگویی، تا بیاریش خانه.» عصر اختر و بچههاش آمدند. به اكبر گفتم: «برو به بابات تلفن كن، ماشیناش را بیاورد، ببریمش خانه.» نمیدانم كی بهش گفتهبود كه باباجان همهاش میگوید: «اكبر نامرد!»

باز جرعهای چای میخورد. مكث میكند. حالا دارد به جایی در بالای سرم نگاه میكند. دیوار است. میگویم: من كه آمدم، پس چرا حرفی نزدی؟

نگاهم میكند، میگوید: خوب، چی باید بهت میگفتم؟ كه بابات بهتر است توی خانـﮥ‏ خودش بمیرد؟ به علی هم بیخود گفتم.

میگویم: خوب، بعد؟

ـ همه كه رفتند، دیدم دهنش سفید سفید شده. رفتم یك تكهچوب پیدا كردم، مثل چوب بستنی، گاز هم گرفتم و بعد كشیدم به دور لبهاش و توی دهنش. چند بار هم دهنش را شستم. بعد هم آب لیمو گرفتم و قاشققاشق دادم بهش. خیار هم تراشیدم و با ته لیوان آبش را گرفتم و بهش دادم. همهاش (اندازهاش را بر سرانگشت اشاره تا یك بندش میسازد) اینقدر شدهبود. به چه خوشمزگی میخورد. اما باز چشمش به در بود كه كی این اكبر یا رحیم پیداشان میشود. بعد هم آب سیب گرفتم و دادم بهش. میگفت: «دستت درد نكند.» آبانار هم بهش دادم. میگفت: «چه خوشمزه بود!» بعدش كه شد، پرسید: «پس كو این نوهات؟» باز آب خواست، یا میگفت: «حالا كه بهشان احتیاج هست، پیداشان نیست.» بعد هم خودش را كثیف كرد. دستش را هم به خودش زدهبود. پنبه آوردم و لگن و تمام پاش را شستم. فرداش دامادها آمدند. عباس هم بود. گفتم: «دیگر نمیخواهم بهش سرم بزنند. خودم هرچه بخواهد بهش میدهم بخورد.» رحیم گفت: «خانمبزرگ، دستی دستی كه نباید بكشیمش.» گفتم: «میدانی یا نه؟ اصلاً از دست حرف مردم بود كه آوردیمش اینجا.» بالاخره، راضی شدند و رفتند رضایت دادند. بعد پیچاندیمش و گذاشتیم توی برانكار و تا دم ماشین عباس بردیمش و خواباندیمش عقب ماشین. من هم نشستم پهلوش و سرش را گذاشتم روی زانوم. میگفت: «ممنون، عباسآقا.» شناختهبود. توی ماشین هم كه چشمهاش را باز كرد، من را شناخت، گفت: «خیلی ممنون. راحتم كردی.» انگار میخواست توی خانـﮥ‏ خودش بمیرد. شاید هم یادش نبود. وقتی رسیدیم به خانه، رو به قبله خواباندیمش. میرزاعموت، شوهر خالهعزت، كه آمد، حدیث كسا خواند، بابات هم میگفت؛ اما زبانش درست نمیگشت. بعد به اكبر گفت: «بیا من را بلند كن، امام كه میآید باید جلوش بلند بشوم.» بعدش هم گفت: «پیر بشوی، بابا.» بخشیدهبودش. حالا ساعت هفت است. خواهرهات یك چیزی پختهبودند، خوردیم. تو هم كه بودی. بعد كه شماها رفتید، عمهات ماند. من و اختر و اقدس هی كشیك میدادیم. دم به ساعت بهش سر میزدیم. باز كه خودش را كثیف كرد، من شستمش. عمهات گفت: «میخواهی جلیقهات را دربیاورم؟» گفت: «گرمم نیست، آباجی.» فرداش گفت: «این جلیقـﮥ‏ مرا دربیاور.» درآوردم. گفت: «ببر بگذار توی گنجهات، درش را هم قفل كن.» گفتم: «میخواهی پولهات را بگذارم زیر سرت؟» گفت: «پانصد تومان است، مال خودت. حلالات باشد.» همین بود، فهمیدم دیگر دارد میرود. فرداش بود كه گفت: «من كه رفتم، نصف بازنشستگی من را میدهند به تو. پول كفن و دفن را هم میدهند.» گفت، نمیدانم، بروید كجا و كجا. علی كه رفت، ندادند. باز فرداش میرزاعموت آمد كه حلالبودی ازش بطلبد. گفت: «آمیرزامحمود، از حسنات رضایی؟» گفت: «بله.» بعد اسم تو را برد، بعد هم علی را، یكییكی همه را پرسید، اختر و اقدس و پری را. بعد هم دامادها را پرسید. نوهها را پرسید، یكییكی. گفت: «بله.» آخرش پرسید: «از زنت، عصمت خانم، دختر میرزانعمتالله مغاره، راضی هستی؟» تا آمد بله را بگوید، یكدفعه دیدم چشمهاش یكوری شد، اینطوری.

نگاهش نمیكنم. تا مرا نبیند، چشمهایم را، به ناخنهایم نگاه میكنم. بلند شدهاند. باید بچینمشان. یادم باشد. میگویم: بعدش؟

میگوید: دستش هم اینجوری افتاد. خواستم عمهات را صدا بزنم، ترسیدم كولیگری بكند. البته، اول همه را فرستادم بیرون. خودم دو تا دستش را جمع كردم. چشمهاش را اینطوری بستم و روش را انداختم. بعد دیدم دلم راضی نمیشود، رفتم دستكش دستم كردم ــ علی خریدهبود ــ هرچه كهنهپیله دور تنش بود، برداشتم و یك كهنه خیس كشیدم به تنش تا جلو مردهشور آبرومان نرود. یك زیرشلوار نو نو هم تنش كردم و روش را انداختم.

باز روسری را باز میكند، تا میزند و میگذارد توی ساكش. با آن چینهای توی پیشانی، ابروهای باریك و دماغ قلمی نوكتیز و این دو لب باریك بیخون و چانـﮥ‏ باریك، گونههای فرورفته نگاهم میكند، میگوید: همین بود. فردا صبح علی كه از خانـﮥ‏ خواهر عروس آمد، قال و قیامت كرد. بعدش دخترخاله سادات آمد، روضه خواند. زلزله شد. خوب، بقیهاش را هم كه خودت بودی. بردیم خاكش كردیم. قبرش را خریدهبودیم هفتصد تومان، صد تومان دیگر هم گذاشتند روی دستمان. حالا هم فقط من ماندم. خدا عاقبت همه را به خیر كند!





bibi73 آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
bibi73 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

مجلس پنجم

من میگویم: روزی بالاخره اتفاق خواهد افتاد. همیشه همین را گفتهام، همین را میگویم، و هربار كه میشنوم كه اتفاقی افتادهاست، سعد یا نحس، میگویم كه این همان نیست كه باید باشد، كه اگر بود از این و آن نمیشنیدیم، یا نمیگفتند كه در روزنامهها نوشتهاند و یا از این صورهای خر دجال كه شب و روز دارند میدمند. آری، نمیشنیدیم كه نه خبر كه حضور آن قِران سعد را بیواسطـﮥ‏ كلام و نقش باید دید، حتی اگر چون منی به دفترخانـﮥ‏ اسناد رسمی باشد و یا به این صندوقخانه نشسته، پشت به این در بسته و میان این كتابهای كهنـﮥ‏ خطی و چاپ سنگی و حتی سربی. حالا هم در نور این پیهسوز یا چراغموشی كه از عمهرباب به قرض گرفتهام مینویسم تا مبادا یادم برود كه اگر آن واقعـﮥ‏ عُظمی یكی از همین اتفاقات است كه هر روز از سر اتفاق اتفاق میافتد، چرا پس این مشت خاك مثل توپی معلق میگردد و میگردد و ما ــ همـﮥ‏ ماــ مثل ساس یا كك بر پس و پهلوی آن میپلكیم و نه آنطور كه عموحسین میخواست و یا من مینویسم تا بشود: مثل جنینی به زهدان مادر یا بچهای خفته به قنداق و در آغوش نه مادر، كه او كه هموست؟ و ایدون باد خاك و ایدونتر باد به میان دواجها، غلتان به میان حریر در حریر، پوسته در پوسته: خاك به بلور آب و آب به میان ننوی باد و باد در تنور كر‏ﮤ‏‏ اثیر و اینهمه در زهدان كر‏ﮤ‏‏ قمر و بعد هم فلك در فلك تا برسیم به فلكالافلاك و آن كه اوست؛ نه اینگونه كه میگویند هست با آنهمه سنگ كه مدام از منجنیق فلك میبارد و این هوای رقیق گرد بر گرد و آنهمه جاذبههای متقاطع و سرانجام هم همان باشد كه رواقیان گفتهاند كه همهچیز در آتش خواهد سوخت و دیگر هیچ نخواهد بود. یادم باشد بنویسم به خاطر حرث و نسل هم شده نباید گذاشت كه نباشیم تا مبادا حرف آن زندیق درست درآید كه میگفت: «آمد مگسی پدید و ناپیدا شد.»

پس یادم باشد كه آن واقعه باید مختار ما باشد، به اختیار ما كه اشرف مخلوقاتایم و نه كك و ساس. باید هم كاری كرد تا همان بشود كه بودهاست به عمل من و همت عموحسین و نظر قاطع آبای علوی ــ به تسخیر موكل شمس هم بكشد، بكشد ــ به رغم اَنْف این ككها و ساسها كه همهاش چشم به سببها دوختهاند تا مگر به مسببالاسباب برسند، باشد كه هر چیز به زهدانش برگردد و در ننوی گرم و نرم و حتماً مخملیاش آرام گیرد، و ما هم باز بشویم اشرف مخلوقات و هر چیز به طفیل ما و بر گرد ما بگردد تا ابدالاباد.

اینك منام اشرف مخلوقات، حسین محمود، كه صندوق به من رسیدهاست و مركز من بودهاست و هر جا رفتهام، دور یا نزدیك، به صرافت خاطر میدانستهام كه آنجاست در همان صندوقخانـﮥ‏ كنده از دل بارویی كه مندل شهر من بودهاست و هر شب كه میآیم باز مجموعم میكند و چون فردا میروم به میان آشوب آنهمه خرید و فروش، صلح و مصالحه، سندهای رهن و اجاره، میدانم كه هست حتی وقتی سر به سجده بر زمین میگذارم بر قدم ملیح و مفتون این فتنـﮥ‏ عالم، تجسد ابلیس بر خاك. پس باز منطقی میمانم و عاقل و بالغ و یادم هم نباید برود كه این در و آن در وسط را قفل كنم تا مبادا دو چشم سیاه و البته نامحرم این بانو به این خطوط بیفتد و آن نقشها كه نسخـﮥ‏ صحیح عمل من خواهندبود در آن قران سعد كه خواهدآمد.

برای این عمهرباب هم باید فكری بكنم، مثلاً سر شب من آمدهام اینجا، توی همین صندوقخانه و دارم میان این طومارها دنبال چیزی میگردم، مثلاً عمل مجرب منسوب به هرمس و یا سلیمان نبی، در را هم پشت سرم بستهام، چفتش را هم انداختهام كه به حس بشری میفهمم كه یكی پشت در است و گوش ایستاده. چیزهایی را بههم میزنم، بلند بلند حرف میزنم و ناگهان چفت در را به یك ضرب پایین میكشم و در را باز میكنم، میگویم: چرا اینجا ایستادهاید؟ بفرمایید تو.

میگوید: تو كه بیداری؟ فكر كردم كسی آمده این بالا.

میگویم: عموحسین هم تا صبح علیالطلوع بیدار بود؟

ـ مگر كسی جرئت داشت این بالا بیاید؟

بعد هم میگوید: فردا شب تشریف بیاورید اتاق ما، یك چیزی هست با هم میخوریم.

پنجشنبهشب است. چه برفی میآید. كرسی را نمیدانم كی برای من، به قول عاملان هندنشینِ تسخیر، «تیار» كرده. قفل را هم در ریزه كرده و بستهاست. نكند این بانو هم كلید دارد؟ بعدازظهر جمعه هرچه در دالان پابهپا میمالم پیداش نمیشود. سری به اتاقش میزنم. زیر كرسی نشستهاست و كتاب میخواند و به دست دیگر ننو را تكان میدهد. میگویم: باز كه رفتی توی اتاق من؟

از جا میپرد و به طرف صندوقخانه میدود: خدا مرگم بدهد!

چادرنماز بهسر برمیگردد، روش را هم گرفتهاست، میگوید: شما هنوز یاد نگرفتهاید یا الله بگویید؟

ـ جواب من را بده، چرا باز رفتهای توی اتاق من؟

جلو چادر را باز میكند و میبندد، میگوید: بفرمایید تو، پسردایی. تقی همین حالا دیگر پیداش میشود.

به برآمدگی بیش و كم آشكار شكمش اشاره میكنم، میگویم: باز انگار خانـﮥ‏ مامان تشریف بردهبودید؟

ـ چشمهاتان انگار آلبالو گیلاس میچیند. تازه فضول را بردند جهنم، گفت هیزماش تر است.

میگویم: خواهش میكنم دیگر توی اتاق من نرو.

ـ واهواه! من را بگو كه خواستم آقا از سرما یخ نزنند.

ـ جدی گفتم. من كار دارم. نباید زن، آنهم آبستن، توی اتاق من برود.

ـ كی گفته من آبستنم؟

ـ مگر نیستی؟

ـ گفتم كه، فضولیاش به شما نیامده.

ـ خواهش میكنم.

ـ بله، میدانم. چهل روز هم باید صبح علیالطلوع بروید روی پشتبام و به خورشید، وقت طلوع، خیره بشوید تا پی چشمهاتان آب بشود. اینها را حالا دیگر هر ننهقمری بلد است. داداشرحمتم میگوید ...

و من میگویم: حیف كه نباید به زن جماعت نزدیك بشوم.

ـ چشم، چشم! میگویم به تقی. ولی راستش آنوقت كه آتشتان تند بود، چه شكری خوردید، كه حالا بخورید. تازه (باز توی دلش را باز میكند و میبندد. شكمش را انگار تو داده. از سرخی گونههاش میفهمم) آقا حیوانیات هم نمیخورند، آنوقت فكر میكنند میتوانند شقالقمر كنند.

ـ اینها را باید دیگر از ملیحجون بپرسید.

چنان جونی میگویم كه میدانم تا یك هفته مثل تخمـﮥ‏ توی تابه ورجهورجه میكند. بعدش هم گوش نمیدهم، برمیگردم و با یكی دو شلنگ تا راهرو میروم و تا سر میدان را با تاكسی میروم و بعد هم میاندازم توی كاوه و خوشخوشك میروم تا تیمارستان. باز درش بسته است. چند تقه به در میزنم و از دریچـﮥ‏ بسته دورتر میایستم. دریچه همچنان بسته است. باز میزنم و دورتر میایستم. بالاخره صدای خشخشی میآید و بینی و یك چشم در قاب دریچه پیدا میشود. میگویم: سلام عرض كردم.

چه زگیلی بر پل بینی دارد! نمیتوانم از اشراف بر ضمیر استفاده كنم. پیشانی حریف را حتماً باید دید. میگوید: فرمایش؟

ـ میخواستم آقای دكتر را ببینم.

ـ كدام آقای دكتر؟

اللهبختكی میگویم: آقای دكترگلمحمدی.

ـ خواباند.

میبینم كه با لبهای غنچهكرده حرف میزند و گوشـﮥ‏ گونـﮥ‏ راستاش دارد باد میكند. عقبتر میكشم. میگویم: تو كوكب را میشناسی؟ اسم مادرش گمانم فخرالنسا باشد.

ـ سیگار خدمتتان هست؟

جعبـﮥ‏ سیگار را نشانش میدهم و یك نخاش را درمیآورم: اگر راستش را بگویی، سه تاش را بهت میدهم.

حالا فقط با دو چشم نگاهم میكند و پلك میزند یا شاید اشاره میكند. میگویم: برو عقب تا بیندازم تو.

ناگهان تفاش را پرت میكند كه درست میخورد به چانهام. صدای خندهاش را هم میشنوم.

همین است دیگر. باید هم بكشم. اینها همه امتحان است، صافی میكنندم. تا خانه پیاده میآیم و دست و صورتم را سر منبع میشویم. خم شدهام و آب میریزم به صورتم و چانهام را دست میكشم كه پشتم میسوزد. سوزنی انگار در پشتم فرو میكنند. بانو است. دارد میرود به طرف اتاق رضااینها، میگوید: محمدحسین جان، بیا قربانت برو ببین این تقی چرا اینقدر دیر كرده.

آهسته میگویم: میدانم كجات میسوزد.

برمیگردد پتـﮥ‏ چادر چیت كشیده بر بینی و دهان. میگوید: سلام، پسردایی. حال شما؟

ـ مگر دستم بهت نرسد.

آهسته میگوید: بالاتان را دیدیم، پایینتان را هم میبینیم.

و بلندتر ادامه میدهد: داداشرحمتم سلام رساندند، گفتند حتماً باید به دكتر نشان بدهید. این سوزشهای موضعی بالاخره كار دست آدم میدهند.

نباید دهن به دهنش بدهم. كشكش هم میروم تا اتاق عمهاینها. محمدحسین برای خودش یلی شدهاست. پسرعمه احمد نماز میخواند. وقتی یا الله میگویم، عروسعمه بتول میدود توی صندوقخانه تا چادری روی سرش بیندازد. میگویم: عمه، شما انگار زحمت را خوش دارید؟

ـ چه زحمتی، عمه؟

هنوز نماز پسرعمه تمام نشده، باز حرف را میكشم به عموحسین. عمه میگوید: به آن ستون (به ستون راست صندوقخانه انگار اشاره میكند) تا همین چند سال پیش جاش بود. روش را رنگ زدیم. آمدهبود یعنی دیدن من. من نادان رفتم توی مطبخ كه نمیدانم چهكار كنم. وقتی برگشتم دیدم دارد میرود. گفتم: «داداش، كجا به این زودی؟ اقلاً صبر میكردید یك پیاله چای درست میكردم.» گفت: «باید بروم در دكان. اگر مشتری بیاید، كسی نیست.» من شستم خبردار شد كه حتماً باز یك دستهگلی به آب داده. آمدم توی همین اتاق. اینجا را بگرد، آنجا را بگرد. خیر، خبری نبود. شب كه میرزا، خدابیامرز، آمد، گفت: «پس این آینهات كو؟»

بلند میشود، میرود به طرف صندوقخانه، وسط پرده را مشت میكند و میاندازد روی میخی كه هست. میگوید: پرده را اینطوری انداختهبود گَلِ این میخ. خدا خیرش بدهد. حالا بعدش چه كشیدم؟ بماند. میرزا كه حرفی نمیزد، اما خوب، من چند تا طاس و پلاس كه بیشتر نداشتم. بابای شما هم كه نبود ...

پسرعمه بلند میگوید: الله اكبر!

عمه میگوید: بله، فهمیدم. شما هم بهتر است حواستان به نمازتان باشد.

میآید مینشیند، دستی به گره روسریاش میزند، میگوید: خلاصه، آقا شب كه نیامد، هیچچی، اصلاً یك هفته پیداش نشد كه نشد. وقتی هم تشریف آوردند، یكراست رفتند بالا. یك درویش هم به دنبالش بود، شاید هم نقال بود. لندهوری بود، سر اینجا پا آنجا. تا بوق سگ هم بالا بودند و هی نمیدانم آیه و حدیث میخواندند. وقتی رفت، یك تك پا رفتم بالا، در زدم. مگر باز كرد؟ آخرش هم گفت: «چرا این وقت شبی مردم را بیدار میكنی؟» فردا صبح هم آقا نبودش. اصلاً دو سه روز پیداش نشد كه نشد. باز كه پیداش شد، انگار نه انگار. تا میآمدم حرفی بزنم، دست میگذاشت روی دهنم كه: «نگو كه میدانم.» من هم افتادم به گریه. آینه سنگی بود، حالا اگر بودش، خدا میداند چهقدر قیمتش بود. مسخرگی درمیآورد، شكلك درمیآورد، قلقلكم میداد. وقتی دید چارهام نمیشود، نعرهاش بلند شد كه: «بهترش را میگیرم برات. صبر داشتهباش، خواهر.» اینهم از این داداش ما.

پسرعمه باز بلند گفت: الله اكبر!

عمه گفت: حسینآقا خودش پرسید، من هم گفتم.

پسرعمه نمازش كه تمام شد، گفت: ننه، میشود فقط یك امشب مردههامان را توی گور نلرزانی؟

ـ خوب، یادم كه میآید آتش میگیرم. تازه، مگر فقط همین آینه بود؟ (رو به من میكند) یك مجری داشتیم، شیشهای، چفت و بستدار. مال مادر خدابیامرز میرزا بود. اگر حالا بود ...

پسرعمه میگوید: میگذاری امشب دو تا كلمه حرف حساب با این پسرداییمان بزنیم یا نه؟

چه حرفی؟ كه باید سر و سامانی بگیرم؟ كه این كارها نهی شده و آدم نمیتواند سرنوشت را تغییر دهد و بی اذن او برگی حتی از درخت نمیافتد؟ مگر برای من هم وقتی ماندهاست و آنهم وقتی دو سه ماه دیگر كسوف كلی خواهدبود و میتوان كاری كرد؟ بله، درست نهم اردیبهشت 1355 خورشیدی، مطابق با 29 ربیعالثانی 1396 قمری خورشید میگیرد. عمو را اول باید حاضر كنم. برای احضار اوست كه به اتاق عمهاینها میروم؛ نه اینطور كه نویسندگان میكنند: چیزی از این و آن میگیرند، از تجربـﮥ‏ خود هم به خمیرمایهاش میزنند. من به این كارها، بهخصوص دربار‏ﮤ‏‏ عموحسین، احتیاجی ندارم. عموحسین منام. این را حتی كوكب هم فهمید، آنهم دم مرگ. این را بعد مینویسم. اما یادم باشد كه عموحسین سال 1313 یا بهتر 1314، درست سی سال پیش، برمیگردد. كوكباش را نتوانستهبود پیداكند. قبا به تن و عبا به دوش با محاسن بلند و موهای بلند ریخته بر شانه، ناگهان از دالان پا به همین حیاط اینطرف میگذارد، میگوید: زیاد نمیمانم، نترسید.

فردا صبح هم همین تقی را میاندازد دنبال خودش و میرود حمام. اول هم تیغ را از دلاك میگیرد و میدهد دست همین تقی و میگوید: بزن ریش من را ببینم. اما وای به حالت اگر یك خال از صورتم را ببری.

بعد هم همـﮥ‏ لباسهای تنش را میبخشد به دلاكها، فقط هم سفارش میكند كه حتماً حتماً توی آب خوب بجوشانند، میگوید: دیگر بسشان است، تا حالا با هم بودیم، درست؛ اما بهتر است دیگر به تن هیچ بندهای نیندازیمشان.

بعد هم دست میكند توی بقچهاش یك كت و شلوار نو نو در میآورد و به آداب تمام به تن میكند. بعد هم كلاه شاپو به دست میرود در دكانش را باز میكند و خودش آب و جارو میكند. به قول پسرعمه احمد: «چیزی كه نداشت، چند تا چراغ گردسوز بود و یكی دو دست كاسه و قاب قدح.» سر شب هم، مثل بقیـﮥ‏ كاسبهای زیر بازارچـﮥ‏ دروازهنو، در دكانش را میبندد و راهی خانه میشود. نان و پنیر و هندوانهای هم میگیرد و یك بسته هم قند و چای و یكراست هم میآید به همین اتاق و وقتی هم به قول عمهكوچكه رضا سر و كلهاش پیدا میشود كه حساب و كتابهاش را بكند، میگوید: خیلی خوب، داداش، آن سهدری مال تو. من فقط همین یك قفس اتاق برام بس است. خودم میدانم با محمود.

از فردا هم میافتد دور و كهنهچینها را میبیند تا براش عتیقه پیدا كنند. خوب، كارش رونقی نمیگیرد.

یادم باشد كه كاری نكنم تا آن آبباریكه را از دست بدهم. دست خالی ـ به قول عمهكوچكه ــ فقط برای توی سرزدن خوب است. با اینهمه مگر یك آدم تنها چقدر خرج دارد؟ كافهمافه هم كه نمیرفته، مثل من كه دیگر نمیروم. اما این رفها پر بوده ــ به قول پسرعمه تقی ـ از كتابهای خطی و چاپ سنگی و حتی نوشتههای حجازی ــ زیبا و هما و پریچهر ــ و نفیسی ــ فرنگیس ــ و ربیع انصاری ــ جنایات بشر ــ و مسعود ــ تفریحات شب. باز هم بوده. خودم هم دیدهام كه این بانو میخواند یا هی حرفش را میزند مثل مظالم تركانخاتون حیدرعلی كمالی یا دلیران تنگستانی ركنزادﮤ آدمیت و نمیدانم سایهروشن و زندهبهگور هدایت. ترجمههای رنگوارنگ هم داشته كه حالا این بانو مدام از گنجه درمیآورد و میخواند. آن صندوقخانه هم اختصاصیِ عمل احضار و تسخیر و تسدیس و تكسیرهاش میشود.

همهاش هم همینهاست. گاهی هم آشنایی، درویشی و یا حتی رمالی را میآورده، دمی هم به خمره میزدهاند یا شاید هم چرس و بنگی هم میكشیدهاند و احتمالاً دود و دمی هم راه میانداختهاند. نباید این كارها را كرد، عاقل باید بود و منطقی.

خوب، باز هم ـ تا احضارش كنم و نه مثلاً از درون بسازمش، كاری كه همین نویسندهها معمولاً میكنند ــ هست. اسم كوكب را دیگر علناً نمیآورده، كسی هم مأذون نبوده حرفش را بزند؛ اما راستش هر شب توی همین صندوقخانه از نصفشب به بعد كارش همه منحصر به همین عزیمهخوانی و طلسمسازی بوده. عمهكوچكه میگوید: نمیدانم چهكار میكرد كه همهاش از این بالا بوی كندر و عود و اسفند میآمد.

مسئلـﮥ‏ اصلی برای من البته همان ماههای آخر عمو است، قبل از این بهاصطلاح غیبت كبراش. میماند علت این تقیه، این به رنگ زمانه درآمدنش. حتی حالا در زیر این به اصطلاح فلك قمر ــ ارواح مردگان به كنار ــ زندگان در خوابهاشان هم شده با حضور قالب مِثالیشان آدم را راحت نمیگذارند. مثلاً من مربع نشستهام در این مندل خودم، چشمهام را هم بستهام، دو دست بر زانو، و چیزی به سبكی مه و به باریكی نخ از میان دندههای چپم بیرون میآید، انگار كه بند نافی باشد متصل به مویرگی، تا مگر ببینم كه عمو نشستهاست به میان دایر‏ﮤ‏‏ مندل خودش كه باز حس انسانی به من میگوید كه كسی دارد به من و به این صندوقخانه میاندیشد. نمیشود. عزیمـﮥ‏ ترك مندل را میخوانم و چشم و دهان ارواح خبیث را میبندم و خلوت میشكنم و با ضعف آدمی زخمی كه خون بسیار از او رفتهباشد برمیخیزم، میآیم بیرون، میروم روی مهتابی. نه، در آن پایین هیچ چراغی روشن نیست. هوا هم انگار یخ بستهاست و هانفسم میان دهان و بینی معلق میماند. میگویم: میبینی، عمو؟

صدایی نمیآید. باز باید صبر كرد. اینها را مینویسم و میروم كه بخوابم. ساعت شماطهای را هم میگذارم روی پنج تا صبح، قبل از طلوع، بروم روی پشتبام. و باز فردا شب طبق نسخه دستبهكار میشوم. میدانم كه اگر در این احضار یا تسخیرها گلی به دست بگیرم، میپلاسد. پیرم دارد میكند این كار. موهای شقیقهام دارد دانهدانه سفید میشود. مهم نیست، بالاخره باید از جایی شروع كرد.

عمهكوچكه میگوید: مگر دیگر كسی جرئت داشت به اتاقش برود، یا باش حرف بزند؟

حالا دیگر با من هم ــ بانو به كنار ـ هیچكس كاری ندارد. گوشایستادنها مهم نیست.

عمو هم حتماً همین كارها را كردهاست. پیش از او البته ابزار كار بیشتر فراهم بوده. میرفتهاند بر سر مناره یا گلدستهای و به خورشید در لحظـﮥ‏ طلوع خیره میشدهاند. عمو حتما بر سر همین بام خود من میرفته. در حاشیـﮥ‏ یك نسخه به خط نستعلیق نوشته: السلام علیك یا الشمس.

میرفته سر ساعت مقرر و بر طبق استخراج استاد ریاضی، كه در روزنامـﮥ‏ ایران روزبهروز اعلام می شده، به آفتاب خیره میشده.

لازم است. پی چشم را باید آب كرد. چهارزانو یا، بهتر، مربع مینشینم. این نوع نشستن را اغلب عاملان توصیه كردهاند. نیروهای موجود در تن آدمی به بیرون منتقل نمیشوند، دور میزنند و مثلاً باز از سرانگشت پاها برمیگردند به تن. ذكر هم لازم است. به ذكر خفی قانع شدهام. معلوم است كه چرا. با هر دم و بازدم میگویم و فقط از بینی چپ نفس میكشم، و انگار كه گل آفتابگردان باشم همـﮥ‏ نیروی خورشید را ذرهذره، حواس خمسه به كنار، با همـﮥ‏ مساماتم به اصطلاح میاوبارم ـ رفتن به دانشكده اینجا به دردم میخوردـ تا وقتی كه كسوف كامل باشد، دیگر تسخیرش كنم و بكنم آنچه باید بشود.

شبها هم به نسخهای از زبد‏ة‏‏الارواح عمل میكنم. اینها را دقیقاً مینویسم تا دیگران ــ اگر من نتوانستم همه چیز را سر و سامان بدهم ــ كار را تمام كنند.


نقطهای با مركب بر كاغذی بكشند و به گِردش دایرهای و بعد به دیوار روبهرو به فاصلـﮥ‏ یك ارش، از سرانگشت شهادت تا آرنج، بچسبانند. پس عامل مربع بنشیند و به نقطـﮥ‏ سیاه نگاه كند.

من هم مربع مینشینم و به نقطـﮥ‏ سیاه خیره میشوم. عامل باید آنقدر به نقطه خیره شود تا سیاهی نماند و دایره تماماً سفید شود و اگر بهكرّات عمل كند، دایره همه نور میشود به مثال ماه شب چهارده یا خورشید.

پسرعمه تقی میگوید: این خرابـﮥ‏ آنطرف كوچه را میبینی؟ دستپخت عموی جنابعالی است.

میگویم: عمو چهكار به این كارها داشته؟ عمهبزرگه میگفت: «مدرسه بوده. بعد مردم ریختند و خرابش كردند.»

میگوید: من هم كه همین را عرض كردم. اولش البته دبستان بود. عمو هم كاری به كارشان نداشت. بعدش كمكم كلاسهای متوسطه هم دایر كردند، هر سال یك كلاس. خوب، اینهم كه به جایی برنمیخورد. تا زد و نمیدانم عموحسین جنابعالی شنید كه دبیر طبیعی سر كلاس گفته: «جد بزرگ آدم میمون بوده.» اول آمد سراغ همین آقاداداش ما كه مثلاً راضیاش كند با هم كاری بكنند. رضا میگفت: «حكم دولت است، حتماً. با دولت كه نمیشود درافتاد.» داییحسین میگفت: «كی دلش میخواهد جد جدش بشود یك عنتر؟ آنها حتماً خبر ندارند.» بعدش راه افتاد رفت ادار‏ﮤ‏‏ معارف. گمانم دستبهسرش كردهبودند. یك روز هم یكراست رفت سراغ دبیر بیچاره. من كه نبودم بشنوم چیها گفتند. تا آن روز كه من را فرستاد بروم براش زهرماری بگیرم. بعد كه آوردم، دیدم با آقای مستوفی نشستهاند توی همین اتاق و هی آیه و حدیث براش میآورد، ضمناً هم داشت ماست و خیاری درست میكرد. سفره هم پهن بود. داییحسین همین جایِ تو نشستهبود، آقای مستوفی هم آن بالا، پشت به دیوار. دایی كه من را دید، بلند شد، آمد كیسه را از دستم گرفت، گذاشت توی تاقچه، بعد هم نمیدانم یك ریال یا دهشاهی گذاشت كف دستم، گفت: «حالا برو بگیر بخواب.»

باز نصفهسیگاری روشن میكند، سرفهای میكند، میگوید: من كه نرفتم. فكری بودم كه چه بلایی میخواهد سر جوان مردم بیاورد. بعدش شنیدم كه گفت: «اول ساقی بعد باقی.» آقای مستوفی گفت: «چی، شما؟» یا شاید گفت: «من فكر نمیكردم كه شما هم ...» خوب، دقیق كه یادم نیست. دایی گفت: «بیخود فكر میكردید.» بعد هم به گوش خودم شنیدم كه مستوفی گفت: «پس این جاروجنجالها سر داروین و عنتر برای چی بود؟» دایی گفت: «به خاطر آن بچههای مُصحف بیگناه است و این كرهخری كه توی راهپلهها گوش ایستاده.» من را میگویی پلهها را چهارتا یكی كردم و جستم پایین. بعدش كه سینی غذاشان را كه ننـﮥ‏ خدابیامرز ما پختهبود بردم بالا، دیگر سرشان حسابی گرم شدهبود و آن جوان بیچاره هم كتابی را باز كردهبود و برای عموت میخواند. خودم شنیدم كه گفت: «بیا جوان، اول این را بریز توی خندق بلا؛ بعدش تو بخوان، تا من هم سر تا پا گوش بشوم.» سر من هم داد زد كه: «بگذار زمین، پسر. بعد هم بنشین، معقول گوش كن. هرچی هم شنیدی، به كسی نگو.»

صدای بانو از راهپلهها میآید: اوستاتقی، بهخدا من كه از دست این دو تا ذله شدم.

پسرعمه میگوید: میبینی؟ از من میشنوی زن جوان نگیر.

بعد هم از همین بالا، از مهتابی همین اتاق داد میزند: مگر دستم بهتان نرسد.

تا بیاید و بنشیند، یك چای دیگر براش میریزم، بعد هم میگویم: میفرمودید.

میگوید: درست كه یادم نیست. این تخمسگها هم كه هوش و حواس برای آدم نمیگذارند.

ـ خلاصهاش را بفرمایید.

ـ خلاصـﮥ‏ چی؟ هنوز كه انگار سر خانـﮥ‏ اولی، پسردایی؟

خستهام میكند، اما مجبورم. میگویم: بله، درست میفرمایید.

ـ خوب، نمیخواهد لب وربچینی. برات میگویم.

پابهپا میشود، میگوید: كجا بودیم؟ آهان، جانم برات بگوید، من نشستم همان پایین، كنار آن سماور. آنها هم همین بالا نشستهبودند و هی آن زهرماری را به سلامتی هم میخوردند. داییحسین میگفت: «من هم اول فكر میكردم اگر این كرهخرها بفهمند كه دنیا كروی است و دور خورشید میچرخد و مدارش هم بیضوی است، میتوانند از دست این خرافات افلاك و عقول راحت شوند، میتوانند بهتر فكر كنند. بعد دیدم بدتر شدهاست. قبلاً دنیا پر بود از آنهمه غول و نسناس و ازمابهتران. همین دالان ما پر بود از هزار چیز ناشناخته. حتی سایـﮥ‏ این بطری چیزی توش چنبره زدهبود. حالا چی شدهاست؟ سایه فقط فقدان نور است، یعنی كه نور از جسم نمیگذرد. دالان ما هم فقط خشت و گل است با بوی نا و مدفوع. میبینی كه چه دنیای بدی درست كردهایم؟ خیلی خالی است. من خودم در این دنیا زندگی كردهام، حالا دیگر دلم نمیخواهد امثال این تقی هم گرفتار این برهوت بشوند. اولش سرم را با این معجون گرم كردم. بعد دیدم فرقی نكرد. حالا میخواهم كاری كنم تا باز برگردد. ولی اگر معلوم بشود كه ما از همان ریشه پرت میگفتهایم كه اصلا و ابدا اشرف مخلوقات نیستیم ...»

بانو باز صدا میزند: من كه دیگر زبانم مو درآورد ...

پسرعمه میگوید: همین حالا میآیم.

و رو به من میگوید: از من میشنوی زن نگیر. من را ببین، فكر میكردم چند تا كور و كچل كه دورش بریزم، دست از سرم برمیدارد، مینشیند سر خانه و زندگیاش. حالا، بفرما!

میگویم: میفرمودید.

پسرعمه میگوید: هنوز كه عجولی! باشد، میگویم. این عموی تو، والله، از آن مِنطیقها بود.

تعجبم را كه میبیند، میگوید: پس اینهمه عربی خواندهای كه چی؟

میگویم: داشتید از عمو میگفتید.

ـ فكر نكن كه آن مستوفی ساكت بود، نه، بَبَو نبود كه. زبانش البته یككم میگرفت، سر دال هی دِ دِ دِ میكرد. شاید هم مست بود. یك خروار كتاب با خودش آوردهبود. باز میكرد و میخواند؛ اما مگر عموت مهلت میداد، میگفت: «ول كن، جانم. من هم خواندهام. نمیگویم مثل تو فوت آبم، اما خوب، میدانم. تو نانت توی همین حرفهاست، ولی آخر دور و برت را هم نگاه كن. اینكرهخرها، مادرهاشان جمعهها میروند درب امام نان و ماست نذر میكنند. فردا صبح برو ببین. آنوقت تو میخواهی توی كلهشان فرو كنی كه از این تحولها یا بگیریم تكامل تك سلولی انسان بهوجود آمده؟ تازه، قشنگ هم نیست. تو خودت فكرش را بكن، كدام قشنگتر است: اینكه بگوییم از میلیاردها اتفاق یكیش، فقط یكیش، شده آن تك سلول زند‏ﮤ‏‏ اولیه؛ یا اینكه نیرویی شاعر و قادر این كار را كرده؟ من یكی كه عاشق آن عقول و افلاك و انفاس عَلوی هستم، خیلی هم قشنگتر است. از همان عقل اول هی تنزل پیدا میشود تا میرسد به این عقل دهم كه هستی مادون فلك قمر را خلق میكند.»

میگویم: شما مطمئناید كه عمو دقیقاً این حرفها را میزد؟

ـ البته كه نه. اما من این حرفها را صد دفعه از داییحسین شنیدهام. میگفت: «ببین، پسر، بچسب به همین سرتراشی، گول زمانه را نخور.»

میگویم: بعدش چی شد؟

ـ بعدی كه ندارد. وقتی رفتم كه نمیدانم چی بیاورم، دیدم همین عمهربابت توی راهپلهها گوش ایستاده. رضا و ننـﮥ‏ ما هم توی همین ایوان پایین ایستادهبودند. داداشرضا پرسید: «چیه، تقی؟ چرا حسین داد میزند؟ همسایهها بیدار میشوند. ما آبرو داریم.»

میگویم: من میترسم باز عروسعمه بانو صداش دربیاید.

ـ نخیر، شما عجول تشریف دارید، وگرنه بانو آنقدر كتاب نخوانده دارد كه نمیتواند سر بخاراند. فقط گاهی جیغی میزند تا بچهها را سر جاشان بنشاند.

بلند میشود، به مهتابی همین اتاق میرود، نگاهی به حیاط و همین ایوان پایین میاندازد، میگوید: عموت میگفت: «چرا میخواهی بچههای مردم را بدبخت كنی؟ من را نگاه كن، ببین چه روزگاری پیدا كردهام. مثلاً یعنی كاسبم، اما نمیتوانم دل به كار بدهم. حتی نمیتوانم یك اشكدان بیقابلیت را بفروشم. حیفم میآید. شب هم كه میآیم توی خانه، هی این كتاب و آن كتاب. این هم شد زندگی؟ حالا البته راهش را پیدا كردهام.»

باز مینشیند، میگوید: رفت توی صندوقخانه و همین كنزالحسینی چاپ هند را كه پهلوی توست آورد، بعد هم با هم نشستند به خواندن.

مكث میكند، میگویم: خوب؟

میگوید: من دیگر خوابم میآمد، رفتم پایین كه بخوابم. صبح از حرفهای رضا و ننهام فهمیدم تا سیاه سحر این بالا بودهاند و نمیدانم وقتی از همین مهتابی آنطرف میرفتهاند، دست گردن هم انداختهبودند و میخواندهاند: «ما دو تا میمونیم، زاد‏ﮤ‏‏ میمونیم.»

میگویم: پس بالاخره عموحسین جا میزند؟

ـ خیال كردی. اگر جا زدهبود كه آن خرابه حالا نبود. یك ماه بعدش گمانم مردم ریختند و مدرسه را خراب كردند.

میگویم: چی؟ مدرسه را خراب كردند؟

ـ بله، همهاش هم تحریك عموی خدابیامرز جنابعالی بود. نمیدانم شبها میرفته قبرستان آبخشان، همین میدان پهلوی فعلی، كه نمیدانم روح كدام بدبخت بیچارهای را احضار كند كه متوجه میشود كه شبها محصلها میآیند و از قبرهای كهنه استخوان مردهها را میریزند توی كیسههاشان و میبرند. داییحسین هم میرود در خانـﮥ‏ مردم و بهشان میگوید كه چه نشستهاید كه دارند استخوان مردههاتان را میبرند. فرداش چه آشوبی شد. مردم اول خدمت محصلها رسیدند، بعدش هم با بیل و كلنگ افتادند به جان مدرسه و شبانه خرابش كردند.

ـ چی؟ زمان رضاشاه، مثلاً سال 1314 یا 15؟

ـ من كه سالش دقیقاً یادم نیست.

ـ خوب، بعد؟

ـ بعدش دیگر معلوم است، وقتی دو تا پاسبان آمدند دنبال داییحسین، او هم از همین راهپلهها رفت روی پشتبام و بام به بام رفت تا همین سنبلستان فعلی. دیگر هم كسی ندیدش.

باز صدای بانو میآید: تمام نشد؟

پسرعمه میگوید: آمدم، خانم.

این بار دیگر واقعاً راه میافتد. و من اینها را كه مینویسم میروم توی صندوقخانه. اول هم با پرگار و بر كاغذی سفید دایرهای به شعاع خورشید طالع رسم میكنم و بعد با دقت توی آن را با مركب چین سیاه میكنم و آن را میچسبانم به دیوار پشت به بارو، بعد هم مربع مینشینم و خیره میشوم به دایر‏ﮤ‏‏ سیاه تا چشمم به اشك بیفتد. همـﮥ‏ دایره هنوز سیاه است و سیاهی حتی به بیرون نشت میكند. فردا شب هم باز كارم همین است تا بالاخره و با مداومت در عمل موفق میشوم زوائد بر قرص سیاه را حذف كنم. بعدش هم میروم به سر وقت خود قرص. اول پوسته پوستهاش میكنم و هر شب فقط بر یك لایه متمركز میشوم. میان هر نقطـﮥ‏ سیاه تا نقطـﮥ‏ كنارش نقطهای میسازم سفید و به سطح سر یك سوزن و حتی ریزتر، مثل ستارهای دور در آسمانی سیاه. بعد هم هر نقطـﮥ‏ سفید را نورافشان میكنم تا سیاهی را پس بزند و بشود دایرهای سفید و به ضحامت همان سر سوزن تا وقتی كه هالهای باریك از قرص سیاه سفید میشود. بعد دیگر آسان است تا لایـﮥ‏ بعد را هم نورافشان كنم و بالاخره برسم به نقطـﮥ‏ سیاه مركزی كه اصل ظلمت این جهان همان است، مردمك سیاه تجسد شیطان بر زمین است، ملیح من. میدانم كه اگر او مسخرم كند باز باید بلند شوم و بروم و هی در بزنم و هی پابهپا كنم تا مگر از سر بندهنوازی در بگشاید تا من باز بروم از آن پلهها بالا، مواظب هم باشم كه باز سرم نخورد به تیرك سقف پاگرد. بعد بروم و بنشینم تا بیاید و رقصرقصان مثل ماری زنگی سحرم كند تا من هم به سجده پیشانی بر خاك پای شیطان مجسم بگذارم و بگویم: «خودم چاكرتم، ملیح!»

نه، نباید بگذارم. نمیگذارم. آیـﮥ‏ انی جاعل فیالارض خلیفة را تا آخر هزار و یك بار عزیمـﮥ‏ عمل میكنم و مربع میان مندلم خیره میشوم به آن مردمك خبیث. اول هم نقطهنقطهاش میكنم و میان هر نقطه تا نقطـﮥ‏ كناری ستارهای مینشانم و وقتی ستارهها را به درخشش درمیآورم دیگر چیزی نمیگذرد كه همـﮥ‏ قرص سفید و درخشان شود. اول مثل ماه شب چهارده است و بعد دیگر خورشید طالع من است كه برای من دمیدهاست و آماده است تا مسخرش كنم. با اینهمه هنوز عمو، گرچه از این پاره گوشت شلجمیشكل میان این دندهها خون مرا میخورد، همان مه رقیق است، همان نخ باریك و لرزان و معلق در مندلی كه من براش تیار كردهام.

میگویم: عمو، تو را به آن كوكبات كمكم كن.

صدایی نمیشنوم. باز میگویم: عموحسین، بیدلیل راه من هم ذلیل خواهم شد.

به پچپچه حتی صدایی برنمیآید. گریه میكنم و باز سعی میكنم بسازمش. نمیشود. هنوز فقط تكهپارههایی است جدا از هم، مثل همین چیزهایی كه جستهگریخته شنیدهام و سعی كردهام راوی درست احادیث و واقعات او باشم.

عمهكوچكه میگوید: من كه نرفتم دیدنش، خواهر خدابیامرزم رفت. او هم، خدا شاهد است، لام تا كام حرفی نمیزد كه چی شد كه دیگر نرفت. خوب، گیرم كه یك دیوانهای تف انداخته باشد توی چشمش، اینكه دلیل نشد.

پسرعمه احمد میگوید: من كه فكر میكنم تا حالا حتماً دهتا كفن پوسانده. اگر هم زنده باشد شصت یا بگیریم شصت و پنج سالی باید داشتهباشد. دیگر چیزی یادش نیست، آن هم یك دیوانه.

پسرعمه تقی میگوید: فقط من میدانم چی شده. عمـﮥ‏ خدابیامرزت همـﮥ‏ سر و سرّش پیش من است.

میگویم: خوب؟

میگوید: یك روز سر همین منبع داشت وضو میگرفت كه به گوش خودم شنیدم كه گفت: «الهی بگویم چی بشوی زن، كه برادر نازنین من را بیابانمرگ كردی.» من گفتم: «تو خودت با آن جادو و جنبلهات آشیانهشان را پاشاندی، حالا گناهش را میاندازی گردن كوكب دربهدر.» اولش، باور كن، حاشا كرد كه حرفی زده. وقتی پاپیاش شدم، گفت: «تو هم حرف آن سلیطه را میزنی؟»

بانو میگوید: اول بگذار پسردایی یك لقمه غذا از گلوش پایین برود، بعد شروع كن به دروغ بافتن.

قاشق را كنار بشقابش میگذارد: والله اگر من صدتا دروغ هم ببافم به گرد آقای دكتر نمیرسم.

میگویم: پسرعمه، شما بزرگترید، عفو بفرمایید.

ـ شتر هم بزرگ است. این كه نشد حرف. رحمتالله، جان خودت نباشد، مرگ این بچههام، هنوز ننشسته ...

بانو میگوید: خوب، حالا. من یك چیزی گفتم. شوخی كردم. شما داشتید از كوكب حرف میزدید.

میگوید: چی داشتم میگفتم؟ والله اگر یادم بیاید.

بانو میگوید: داشتید تعریف میكردید كه آغاباجی رفته بود دیدن كوكب كه ازش حلالیت بطلبد.

ـ استغفرالله! من چنین حرفی زدم؟

رو به من میكند، میگوید: شنیدی كه؟ از خودش حرف درمیآورد، آنوقت میگوید من دروغ میبافم.

میگویم: عمه گفتهبود: «تو هم حرف آن كوكب را میزنی؟»

ـ نه، نه، نشد. دیگر هیچوقت اسم آن زن را نمیآورد. میگفت سلیطه یا آن زن.

میگویم: بعدش؟

میگوید: من كه گفتم چم و خم ننـﮥ‏ ما دست من بود. بلد بودم كه چطور به حرفش دربیاورم. خوب، رفتهبود كوكب را دیدهبود تا ازش بپرسد برادرش حالا كجا میتواند باشد. اما تا كوكب ننـﮥ‏ ما را دیدهبود آنقدر جیغ زدهبود كه پرستارها ریختهبودند تو و پیرزن بیچاره را بیرون انداختهبودند. كوكب میگفته: «چرا اینجا آمدی؟» یا شاید گفته: «چرا دست از سر من برنمیداری؟» كلی هم داییحسین را ناله و نفرین كرده.

بانو میگوید: بله، درست است. جیغ میزده: «این جادوگر است. بیرونش كنید.»

باز پسرعمه براق میشود: اگر شما بهتر بلدید، پس بقیهاش را هم بفرمایید.

ـ مگر یادتان نیست؟ خودتان اینها را برای من تعریف كردید.

پسرعمه میگوید: خوب، شاید. اما انگار میترسیده ننـﮥ‏ من یك چیزی ازش بردارد، مثلاً بدزدد، بعد هم ببرد جادوش كند ــ چطور بگویم؟ ــ دنبهگدازش كند. من كه درست نمیدانم. این بانو این كتابها را خوانده، بهتر از من بلد است.

رو به من میكند، میگوید: یك عروسك درست میكنند، یعنی مثلاً طرف مربوطه. از خمیر یا بگیر موم درستش میكنند. بعد هم یك سوزن میكنند توی قلبش و میگذارند روی آتش.

بانو میگوید: این چیزها را پسردایی خیلی بهتر از من و شما میدانند.

به من هم میگوید: غذاتان سرد شد، بفرمایید.

بعد هم تعریف میكند كه داداشرحمتش رفته كه این كوكب را ببیند، اما موفق نشده. میگوید: از بس من اصرار كردم، رفت. هی گفتم: «جان من، دكتر، برو. من را كفن كردهای برو ببین این كوكب آنجا هست یا نه، زندهاست یا اصلاً مرده.»

پسرعمه میگوید: تو هم حرف این دكتر بعدازاین را باور كردی؟

سر جمال و جلال هم داد میزند: چند دفعه به شما دو تا كرهخر باید گفت سر شام این قدر نلولید؟

میپرسم و از بانو: یعنی واقعاً زنده است؟

ـ داداشرحمت كه میگفت: «اگر زنده نبود كه نمیگفتند، فقط خویشاوندهای نزدیك بیمار میتوانند باش ملاقات كنند!»

پسرعمه میخندد: بفرما، این هم از آقای دكتر خانم. (رو به من میكند) یكی نمیپرسد پس چطور از آن در گذاشتند بروی تو؟

از بانو میپرسم: آشنایی، كسی داشته؟

ـ یكی از همین دخترهای دانشجوی روانشناسی پارتیاش شدهبوده، بعد كه دكتر معالج میفهمد كه خویشاوند دور است، اجازه نمیدهد.

ـ اسمش یادتان نیست؟

ـ اسم كی؟

ـ همان خانمدكتر، دانشجوی روانشناسی؟

ـ گفت انگار خانم سعادتی، یا نمیدانم ...

پسرعمه میگوید: من كه فكر میكنم قورت ناشتا آمده.

باز هم سر جلال و جمال داد میزند: غذاتان را كه خوردید، پس بلند بشوید بروید سر درس و مشقتان.

بانو هم بلند میشود. دیگر وقت تلف كردن است، اما میمانم تا نمیدانم ساعت چند. اسم كوكب و نام مادرش در نسخههای عمو هست: كوكب بنت فخرالنسا. نام پدرش را ننوشتهبود. میروم، همان صبح فردا. اینبار تا تیمارستان را هم با تاكسی میروم. از همان میوهفروشی روبهروی تیمارستان یك پاكت میوه میگیرم و اسكناسی را لوله میكنم و با همان دست باز چند تقه به در آهنی میزنم. میدانم كه مقدر است كه ببینماش. دریچه باز میشود. دو چشم ریز با ابروهای پرپشت نگاهم میكنند. میگویم: سلام عرض كردم. با خانمدكتر كار داشتم. من برادرشان هستم.

چیزی شبیه سماواتی میگویم و یك اسكناس لولهكرده نزدیك دریچه میبرم. به دو انگشت میگیرد، میگوید: دقیقاً بگویید با كی كار دارید.

پاكت میوه را زیر بغل میگیرم و اسكناسی دیگر را درمیآورم و لوله میكنم. نشانش میدهم و میگویم كه چرا آمدم. میگوید: من فقط نگهبانم.

عاشق صغرا هم هست. خودش نمیداند. میگویم: كوكب زن عموی من است. بیشتر از بیست سال است اینجاست. صغراجون بهش میگوید: «خالهكوكب.»

ـ میدانم.

میگویم: خوب؟

و اسكناس را به دو انگشت درازكردهاش میسپارم. میگوید: دكتر كشیك امروز صبح سماواتی یا نمیدانم ساداتی نیست، خانم رستمیان است.

چاق است و موهای وزكرده دارد و مدام هم نگران دررفتن جورابش است. میگویم: سلام عرض كردم، خانمدكتر.

آنطرف، پشت میز، نشستهاست و پروندهای را باز ورق میزند و بیآنكه نگاهم كند سرسری جوابی میدهد و بعد میگوید: بفرمایید!

میگویم كه چرا آمدهام و میخوانم كه همچنان نگران جورابش است. شب هم مهمان دارند. پاگشای زن برادرش است. باید یادش باشد كه به سیفالله بگوید بیاید خانهشان و اقلاً ظرفها را بشوید. میگویم: باید ببخشید، مجبور شدم به این سیفالله یك پولی بدهم. به روش نیاورید. زاد و رودش زیاد است، اما در عوض كاری است. تا بگویی چی، شیشهها كه هیچ، خانه را میكند مثل یك دستهگل.

دارد عصبانی میشود. زیادهروی كردهام. سیفالله، انگار موش را آتش كردهباشم، میان جانم میرسد، میگوید: خانمدكتر، این فتحی باز سرش را زده به دیوار.

پرونده را میبندد، بلند میشود: شما بفرمایید بنشینید. من حالا برمیگردم.

مینشینم اینطرف میز، پشت به پنجر‏ﮤ‏‏ رو به حیاط و چشم میبندم و عزیمـﮥ‏ تسخیر قلب را از نسخـﮥ‏ «جامع» میخوانم: «اللهم لین قلب خانمدكتر فاطمه رستمیان، دختر سادات، لی كما لینتالحدید لداود.» هفت بار باید بخوانند، اما وضوساخته. البته زكاتش را قبلاً به سیفالله دادهبودم. نمیرسم. میگوید: فرمودید چه نسبتی با كوكب دارید؟

سر راه هم باید گل بگیرد. به سیفالله سپردهاست كه یادش نرود. تشر هم زده كه: كاری نكن كه از اینجا هم بیرونت كنند.

ـ این صغرا خودش به من پیله میكند.

خانمدكتر داد زده: مرد، این فكر میكند تو پدرشی یا نمیدانم دایی مرحومش.

میرود پشت میزش مینشیند. یادش نمیآید. نگاهم میكند، میپرسد: خوب، میفرمودید.

ـ عرض كردم كه آمدم دیدن كوكب. زنعموی من است.

ـ كوكب شوهر ندارد. پروندهاش را من دیدهام.

ـ میدانم. راستش نشاند‏ﮤ‏‏ عموحسین من بوده. به اصطلاح آب توبه سرش ریختهبوده.

ـ عموحسین شما حالا كجاست؟

ـ همین را میخواهم ازش بپرسم، اگر لطف كنید.

ـ فكر نمیكنم چیزی یادش بیاید. انگار خودش سالها پیش به پای خودش آمده. بیآزار است. روزهای ملاقات از صبح مینشیند روی آن سكوی كنار حوض و همهاش هم چشمش به در است.

تا حرفش را تمام كند، دوبار دیگر عزیمه را میخوانم و تا انصراف خاطری پیدا كنم، میگویم: واقعاً كه چه شغل پر مسئولیتی دارید. آدم از دست عاقلهاشان میخواهد سر به بیابان بگذارد، آنوقت شما ... تازه، مسئولیت خانهداری و پختوپز ...

نگاهم میكند، خیره. میخوانم كه چه فكر میكند. میگویم: من باكیام نیست، فقط آمدهام، اگر لطف كنید، چند سؤال از كوكب، دختر فخرالنسا، بكنم، با حضور خودتان. پدرم رو به قبله است و دلش میخواهد برای بار آخر برادرش، یعنی شوهر سابق این خانم، را ببیند.

گیج است. برمیگردم و از پنجره به حیاط نگاه میكنم. شلوغ است. گلهبهگله آدمها نشستهاند. بر لبـﮥ‏ حوض هم نشستهاند با لباسهای سورمهای. زیر درختها هم كسانی راه میروند، تكتك یا دوبهدو. تندتند میروند و برمیگردند.

میپرسم: حالا حالش چطور است؟

ـ اغلب بد نیست (دستی به موهاش میكشد)؛ اما گاهی هم از هركس كه به او نزدیك شود، میترسد. فكر میكند میخواهند چیزخورش كنند. بعدش دیگر بحران عصبیاش شروع میشود كه مجبور میشویم بستریاش كنیم.

میگویم: ممكن است خواهش كنم شما هم تشریف داشتهباشید؟

ـ من كشیك شب بودم، بخش اورژانس. گمانم دكتر بخش 3 امروز دكتر پیرزاده باشد.

از مهی كه جلو چشمهاش را گرفته، استفاده میكنم و بلند میشوم: پس با اجازه.

میپرسد: سیگار دارید؟

نشانش میدهم. میگوید: مقصودم برای كوكب بود.

باز دستی به موهاش میكشد، میگوید: دارم فكر میكنم قبلاً شما را كجا دیدهبودم.

دگمههای روپوشاش را دارد باز میكند. میگویم: خیلی وقت پیش مطب خدمتتان رسیدهبودم.

پاكت میوه به دست راه میافتم. با سر تراشیده و روپوش آبی با دگمههای باز همپای من میآید. چیزی در هوا میپراند كه نخ درازی به پشتش وصل است. زنبور است انگار. ما هم همین كار را میكردیم، بچه كه بودیم. سوزنی بسته به نخ را به پشتش فرو میكردیم و در هوا پرش میدادیم. آن روبهرو كنار حوض خالی حلقه بستهاند به گرد كسی كه میرقصد. میخوانند: خرس را به رقص آوردیم.

در زیر سایـﮥ‏ درختها با سر تراشیده، روپوش آبی به تن، یكی ایستادهاست و با كسی كه نیست یكیبهدو میكند. نكند مرا هم اینجا بیاورند؟ سیفالله نفسزنان میرسد: آقای مهندس، برگه بایست میگرفتید.

همپای او برمیگردم. بخش 3 زنان را نشانم میدهد. بخش اورژانس شلوغ است. پرستاری میگوید: باید بستش خانمدكتر، وگرنه خودش را تكهپاره میكند.

خانمدكتر مرا كه میبیند، میگوید: شما با این خانم بروید، بهتر است.

و به پرستار میگوید: برو، جانم. من همین حالا میآیم بخش.

برگهای هم به من میدهد. شمارهای دارد، یك امضا، و تاریخ و نام مریض كوكب رهنمایی فرزند زمانخان. دو نفر دستهای زنی مریض یا شاید دیوانه را گرفتهاند. مرد میانسال میگوید: ما نداریم، والله. آدم آبرو دارد. وقتی میزند به كلهاش، لخت میدود توی كوچه. مردم هم كه میدانید.

همراه پرستار بیرون میآیم. میگوید: خیلی خانم است. كمكحال ماست. همه هم توی بخش دوستش دارند، اما وای به وقتی كه آنطور بشود. صرع دارد، آقا. خودتان كه حتماً میدانید.

ـ كوكب، دختر زمانخان دیگر؟

میگوید: نام خانوادگی و نام پدرش را كه من نمیدانم.

تا به بخش 3 برسیم، هر چه باید از او میپرسم. میگوید: آقا، به ظاهرش نگاه نكنید. خیلی مریض است. بایست عمل میشد. خودش حاضر نشد شیمیدرمانیاش كنند، به خاطر موهاش. حالا البته دیگر خیلی دیر است.

متصدی بخش زنی است میانسال، برگه را میگیرد، میگوید: خانمدكتر تلفن كردند. ولی حالا كه وقت ملاقات نیست.

پرستار میگوید: خانمدكتر گفتند: «لازم است. كوكب كه میدانید جز آن پیرزن سمج ملاقاتی نداشته، آنهم اینهمه سال.»

میگوید: شما بفرمایید بنشینید.

و به پرستار میگوید: خیلی خوب، تو برو حاضرش كن.

و از من میپرسد: شما چه نسبتی با كوكب دارید؟

میگویم. حوصله ندارم كه به اشراف بر ضمیر رامش كنم. پاكت میوه را بر صندلی كنارم میگذارم و مینشینم، چشمبسته. من با زند‏ﮤ‏‏ كوكب چهكار میتوانم داشتهباشم؟ میشنوم: بفرمایید.

همان پرستار است. منتظر میشوم تا همپا شود. دالان دراز است با درهایی در دو سو. احتیاجی به او نبود. در انتهای دالان، دست چپ و یك در مانده به آخر سری با موهای سفید نگاهم میكند. میپرسم: خودش است، نه؟

ـ البته.

ـ ممنون كه كمك كردید.

ـ قابلی نداشت.

تا بداند كه دیگر به حضور او احتیاجی نیست، پا تند میكنم. خودش است به همان قامت مادر و عشوههای ملیح من، البته اگر ملیحجون برسد كه اینهمه پیر بشود. بزك هم كردهاست، آنهم چه بزكی. با دو لب سرخ و هنوز قلوهای و گونههای سرخ اما با دو لپ فرورفته به طرفم میآید. دامن پیراهن بلند آبیاش را به یك دست گرفتهاست. پابرهنه است. هر دو دستم بیاذن من دراز میشوند. دستهای عمو است و اما منام كه پاكت میوه را میاندازم. هنوز نرسیده، او هم دست دراز میكند، در آغوشم میگیرد، سر بر شانـﮥ‏ چپم میگذارد و میگوید: آخرش، بالاخره، پیدام كردی.

همینها فقط نیست. هر حركت درست مثل احضار روح مرده مهم است، حتی پاكتی كه پرستار برامان آورد و بعد هم زیرسیگاری بهمان داد. اینها را جزء به جزء باید بارها بنویسم تا باشند، بمانند، بهخصوص حالا كه جسم فانی او دیگر نیست و روح باقیاش ... نه، اینها حالا گفتن ندارد. نوشتن یا گفتن بدی یا شاید خوبیاش این است كه تثبیت میكند، حصار جسم میشود تا نشود مگسی كه به دمی ــ به قول آن زندیق ــ ناپیدا میشود.

در اتاقش دو تخت دیگر هم هست. در یكی انگار كسی خفته است. لحاف را كشیده روی سرش. و آنجا، بالای اتاق، دختری شانزده یا شاید هفدهساله با دو زانوی بغلكرده نشستهاست رو به ما و دامن پیراهن بیآستیناش را كشیدهاست به گرد تن و زانوها. دو دست ستون كیسهای از تن همچنان خم و راست میشود. كوكب هم میرود و بر لبـﮥ‏ تختش مینشیند، دامنش را صاف میكند و با اشاره به كنارش میگوید: بیا میرزا، بنشین پهلوی خودم.

میگویم: آغاباجی مرده. تو دیگر نباید بترسی.

با دو لب بسته میگوید: از تو چی؟

میگویم: از من چرا دیگر؟

نمیتوانم ضمیرش را بخوانم. چشم بسته است، میگوید: من دیگر خیلی پیر شدهام، حتی به درد ...

نگاهم میكند، با دو لپ فرورفته و لبهای غنچهكرده، میگوید: چی میگفتی؟ یادم كه نیست.

میگویم: اگر بخواهی میشود از اول شروع كنیم. نهم اردیبهشت سال دیگر وقتش است. مطمئن باش من موفق میشوم.

مه میآید، شاید هم دیواری سربی و راهم را سد میكند. دستم را میگیرد، میگذارد روی شكمش: ببین، چه قاروقوری میكند.

دستی هم به موهاش میكشد: به خاطر تو بود كه نگذاشتم شیمیدرمانیام بكنند. (رو به من سر میچرخاند) قشنگ نیست؟

چند دندان بیشتر براش نماندهاست. باز دو لب غنچه میكند، میگوید: سیگار داری؟

جعبـﮥ‏ سیگار را جلوش میگیرم. دو تا برمیدارد و هر دو را به لب میگذارد. یكی هم من برمیدارم و فندك میزنم و روشنشان میكنم. بلند میشود و یكی را به میان لبهای دخترك كه همچنان خم و راست میشود، فرو میكند. بعد هم میرود و میآید، از این دیوار تا دم در و تندتند پك میزند. یك لحظه فقط به حس بشری میفهمم كه دارد میافتد. میگیرمش. میگویم: بیا بنشین.

نگاهم میكند: پس تو چرا پیر نشدهای، هان؟

نوك سیگار افروخته را تا محاذات چشم چپم میآورد. دستش را میگیرم، میگویم: من حسین هستم، پسر محمود.

با آن دستش موهام را چنگ میزند، جیغ میكشد: ای جادوگر!

نمیتوانم موهام را از چنگش بیرون بكشم. چه زوری دارد! اگر دو پرستار مرد از پشت دستهاش را نگرفتهبودند، حتماً كاری دستم میداد. متصدی بند میگوید: شما دیگر بفرمایید.

صدای جیغ كوكبِ نه عمو كه كوكبسلطان حسین بن محمود را هنوز میشنوم كه میگوید: این اكسیر جوانی دارد. نسخهاش را داشت، خودم دیدم.

كتابش را من هم دارم، در مقدمه نوشتهاست:


این رسالهای است عجیبه و غریبه كه جمیع حكیمان و ندیمان و تقویمدانان و كاتبان و جوكیان و مجوسیان و توراتخوانان و تعبیرگویان و جادوگران و ساحران بحر و بر به تجربه گرد كردهاند.
به تجربه میدانم كه مجرب نیست. هیچكس نمیتواند در هر پنج فن علوم خفیه ماهر شود، مثل این نسخـﮥ‏ مغلوط اسرار قاسمی یا بحرالمنافع یا همین كتاب مجعول طبالائمه، علیهمالسلام. خواص اسماءالحسنی مستثنی است، علمی است و منطقی یا مثلاً مصباح و دفعالهموم و كنوزالنجاح.

محاسن اینها را به شرح باید نوشت و اصح نسخ را با نوع كاغذ و سال تحریر و تجلید ذكر كرد. اگر نمیخواستم كاری بكنم كه بالاخره میكنم، همهشان را به شیو‏ﮤ‏‏ علمی با ذكر نسخهبدلهاشان در زیرنویس چاپ میكردم. لازم است.

به دفتر دیر میرسم. یكراست هم میروم سراغ میرزاحبیب، میپرسم: پس این بد نجفآبادی كجاست؟

ـ آقا فرستادندش اداره (و آهسته ادامه میدهد) دنبال نخود سیاه.

ـ مگر آقا آمدهاند؟

میرزا انگشت بر بینی میگذارد و به بالا اشاره میكند. میپرسم: سلیطهخانم؟

سر را به نشان نفی تكان میدهد و باز انگشت بر بینی میگذارد. بالاخره هم چای به دست به اتاق من میآید، با بخاری ورمیرود، میگوید: ملیحهخانم است، حسینآقا. از صبح آمدهبود اینجا كه امروز باید تكلیفم را با این ناپدری روشن كنم.

گفتم: بد شد، كاش بودم و به آقا تلفن میزدم.

ـ نگذاشت حتی من بروم دم در. گفتم: «جان خودت نباشد، جان سه تا بچههام میخواهم بروم سیگار بگیرم.» گفت: «من را سیاه نكن، نسناس. تو همیشه ده تا پاكت هم بیشتر ذخیره داری.» بعد هم نشست توی همین درگاهی و هی ناخن جوید. هركس هم زنگ میزد، خودش میرفت دم در.

ـ میخواستی این پسره را بفرستی.

صدای جیغ ملیح میآید: دیگر فردا بیفردا! یا امروز، یا من میدانم و تو.

میروم توی درگاهی و گوش میایستم. نمیشنوم كه آقا چه میگوید. یكی دو سند برمیدارم و یك برگـﮥ‏ استعلام وضعیت و میروم دم در رو به راهپلهها، اول هم دو تكزنگ میزنم و بعد یكی. صدای سرفـﮥ‏ آقا میآید. عمداً هم پا بر پلـﮥ‏ سوم میگذارم تا ملیح فكر كند كه جدی است. از پشت پرده میگویم: منام آقا، ببخشید كه مزاحم شدم.

آقا میگوید: بیا تو، جانم.

ملیح با سر باز نشستهاست روبهروی آقا. میبینم كه چشمهاش سرخ است. میگویم: عذر میخواهم، نمیدانستم مهمان دارید.

ملیح من میگوید: تو دیگر نمیخواهد بازی دربیاوری. یا الله، اگر واقعاً كار فوری و فوتی داری، زود بگو و برو كه آقا امروز كار دارند، خیلی هم كار دارند.

میگویم: نه، زیاد هم مهم نیست، اما این صورتوضعیت را باید بفرستیم اداره.

آقا سرفه میكند، دستمال به لب و دهان میكشد و بالاخره صورتوضعیت را بر زانو میگذارد كه امضا كند. از بالای سر آقا به ملیح اشاره میكنم كه بیاید پایین.

فقط شانه تكان میدهد. باز با سر اشاره میكنم و انگشت شهادت رو به زمین تكان میدهم. ملیح میگوید: چرا گنگبازی درآوردهای، پسر؟ حرفت را بزن.

آقا مرا نگاه میكند. میبینم، اما با چشم و ابرو باز اشاره میكنم به آقا و به ملیح.

ملیح میگوید: برو بابا، تو وقتی خل شدهای كه همه دیوانهاند.

آقا میگوید: چیه، حسینجان؟

به دمی تصمیمام را میگیرم. مینشینم، زانو میزنم كنار آقا و دامن كتاش را میگیرم و سر انداختهبهزیر، انگار كه خجالت میكشم، میگویم: آقا، من را به غلامی قبول كنید.

هر دو با هم میگویند: چی؟

میگویم: من لایق دختر شما نیستم، میدانم، ولی قول میدهم كه خوشبختاش كنم. هر شرطی هم كه داشتهباشید ...

ملیح میگوید: جمع كن ...

آقا داد میزند: خفهشو، دختر، ببینم چی میگوید.

اول شانـﮥ‏ آقا را میبوسم و بعد، با هقهق گریه، دست آقا را میگیرم و خم میشوم كه ببوسم. آقا دستش را پس میكشد. ملیح بلند میشود، چادر به دست. باز به قو‏ﮤ‏‏ باطنی صدای گریه بلند میكنم، میگویم: ملیحهخانم خودش گفتهبود به شما میگوید، اما انگار روش نشده.

ملیح میگوید: من، من بیایم زن تو یك لاقبای جنگیر مادربهخطا بشوم؟

آقا داد میزند: بنشین ببینم، دختر!

باز سرفه میكند، اما این بار فقط عینكاش را میگذارد روی پل بینیاش، میگوید: پسره آمده، معقول ازت خواستگاری میكند؛ آنوقت تو بهش بد و رد میگویی؟

دستی هم بر سر من میكشد، میگوید: من خودم با ملیحجون حرف میزنم، راضیاش میكنم. تو جای پسر منی، من هم جز این ملیح كه بچهای ندارم. هر چی هست مال شما دو تا میشود.

هر طور هست دست آقا را میبوسم، میگویم: من ندارم آقا، اما قلبم پاك است.

بالاخره هم پایین میآیم و پا بر پلـﮥ‏ هشتم میگذارم تا مطمئن بشوند كه آمدهام پایین. همچنان سكوت كردهاند. بعد كه در را پشت سرم میبندم و گوش میایستم صدای خند‏ﮤ‏‏ ملیح را میشنوم. نخودی میخندد.

حالا هم مینویسم همچون شرطی با خود: بخند، ملیح من! چنان خندهای نشانت بدهم كه نه مرغان هوا كه كلاغهای تختهپولاد به حالت گریه كنند!

بقیهاش دیگر گفتن ندارد، مثلاً اینكه میروم توی صندوقخانه، پشت اتاق دفتر، در را هم كیپ كیپ پشت سرم میبندم و دو سه بشكن میزنم، حتی به رسم فرقـﮥ‏ مولوی چرخ و نیمچرخی میدهم و بعد هم دست جلو دهانم میگیرم و چند جیغ خفه میكشم یا ... اینها گفتن ندارد، گفتم. جزو عمل به نسخه نیست. حالا هم خوشحالم كه ملیح اصلاً بو نبردهاست: وقتی میرود، فقط سر توی اتاق میكند، میگوید: ساعت هشت و نیم.

میگویم: نه.

ـ هشت و نیم، سر هشت و نیم امشب.

و میرود. نمیروم. تجسم شیطان است این ملیح. آقا هم خوشحال است، همهاش حسینجان، حسینجان میكند، حتی بستی میچسباند، میگوید: بیا، بگیر بكش. برات خوب است.

میگویم: من كه میدانید فشار خونم پایین است.

نباید بكشم. منطقی اگر نباشم نمیشود. تازه با همین مقدار اطلاع از خلق و خوی آقا، دیگر چه احتیاجی به نشئه شدن و حتی استفاده از قو‏ﮤ‏‏ اشراف بر ضمیر دارم؟ میگوید: همه چیز را بگذار به عهد‏ﮤ‏‏ من، خودم راضیاش میكنم.

شب هم همهاش روی نسخههای اشراف بر ضمایر كار میكنم تا كار را با این دكترپیرزاده شروع كنم. فردا هم كه دارم تلفن میكنم به تیمارستان كه مثلاً بگویم خدمت رسیدم، تشریف نداشتید؛ ملیح مثل اجل معلق سر میرسد، میگوید: «خیلی خری!» و باز میرود بالا تا باز یك جای دیگرش را نشان آقا بدهد. بالاخره پیرزاده گوشی را برمیدارد، خودم را هم معرفی میكنم و میگویم: اگر اجازه بفرمایید، میخواهم خدمت برسم.

ـ اختیار دارید.

البته كه بهجا نیاوردهاست. در و بیدر حرفی میزنم و از خانم رستمیان و كمكهاشان تشكر میكنم. بعد هم قراری میگذارم كه بروم ببینماش.

میگوید: من روزهای زوج اینجا هستم، از صبح تا ساعت چهار.

غروب هم میروم بازار و یك قبای قدك كرباسی میخرم و یك نیمتنـﮥ‏ برك. توی تیمچـﮥ‏ رحیمخان هم از یك دستفروش یك عبای كهنه و بیدزده میخرم. مردك بد یزدی میگوید نائینی است. راست و دروغش گردن خودش. خوبیاش این است كه سیاه است. یك جفت جوراب پشمی هم ازش میخرم و باز هم میروم بازار كفاشها و دو تا تكه چرم مِیْشَن میخرم و به تاخت میآیم همینجا و همه را تا میزنم و میچینم توی بقچـﮥ‏ لباس عمل و جوراب و چرم به دست سری میزنم به مادر. اول هم ازش خواهش میكنم كه چرمها را به پاشنـﮥ‏ جورابهام وصله بزند. چینهای ریز بالای لب و چانهاش زیادتر شدهاند. میگویم: مادر كوكب را دیدم، انگار سرطان دارد. برو ببیناش، ثواب دارد.

ـ به جای این كارها برو ببین این شب عیدی برادرت چه بلایی سرش آمده.

نمیتوانم. كارم را باید بكنم. عزیمـﮥ‏ مندل را میخوانم و مربع مینشینم و سعی میكنم حداقل صورت مثالی عمو را بسازم. نمیشود. تا ندانم كجای این خاك است، نمیشود. داد میزنم: عموحسین، من پیداش كردهام، اگر هستی جوابم را بده!

جوابی نمیشنوم. بعد هم نمیدانم كی یا چه ساعتی از شب است كه یك چیزی توی سرم میشكند، درست وسط كاسـﮥ‏ سرم. انگار سرم صندوقچهای است دربسته و چیزی مثل كوزه یا كاسهای بلور آن تو میشكند، مثل وقتی كه سنگی بخورد میان جام پنجرهای و هزار تكهاش كند. دراز كشیدهام و منتظرم تا اتفاق بیفتد كه مثلاً رگی جایی میان كاسـﮥ‏ سرم پاره شود، یا قطرهخونی در مویرگی لخته شود. ذرههای تكهتكـﮥ‏ كوزه یا كاسه را هم میبینم. نه، دیدن نیست، اشراف بر آنهاست از شش جهت و من بیرون این تكهها ایستادهام و منتظر.

همین است دیگر. میفهمم كه باید دست بهكار شوم. عموحسین با كمبود امكانات كارش را كردهبود، گیرم ناتمام. گرچه چاپ نسخ علوم حقـﮥ‏ خفیه ممنوع بوده، یا شاید نادر، باز از هر جا شده، فراهم کرده. اما بسیاری تازه دارند چاپ میکنند، مثل همین آدابالمریدین. دستشان درد نكند، زحمت كشیدهاند. بعد باز میبینم كه گیر كردهام میان دو در یا یك در و یك دیوار. از بس تاریك است نمیبینم و از چیزی مثل دیوار مركب سیاه دارد نشت میكند، انگار كه كسی بخواهد هاشور بزند، یا مثل نقاشها سایه بزند آنهم رو به من تا بالاخره میرسد به من، و من میان دو دیوار یا دیوار و دری آهنی منگنه میشوم. بدتر اینكه صبح فردا مادر نمیآید. كفش و كلاه میكنم و بهتاخت میروم. زمین انگار نفسدزدهاش را كشیدهاست. از همان توی كوچه میفهمم كه باید خبری شدهباشد. زاد و رود پری و اقدسمان توی كوچه پلاساند. در را اختر باز میكند و شیون میكشد. میفهمم دیگر. حسنمان هم میرود. در زایچـﮥ‏ من نیز هست. مادر سیاهپوش است، ضجه میزند: دیدی آخر كشتندش، مادر؟

اینهم یك امتحان دیگر. حالا دیگر بهانه دارم كه سیاه بپوشم. شنبه 23 اسفند سال 1354، ساعت هشت راه میافتم و میروم. اینها كه حالا میكنم از اشراف ضمیر گرفته تا احضار عمو و حتی به دام انداختن ملیح تا محراب عمل تسخیرش كنم، همهاش تأثیر عرضی است، حلقه حلقـﮥ‏ چاههایی كه مرا میرسانند به مادر چاه. تأثیر طولی میماند پس از چلهنشینیام، بمنّه و كرمه.

دریچه كه باز میشود، همان دو چشم ریز و ابروهای پرپشت را میبینم. به فال نیك میگیرم، میگویم: سلام، سیفاللهخان. گفتی به خانمدكتر؟

ـ چی را؟

اسكناس لولهكرده را دراز میكنم. میگوید: نه، آقا. امروز این عطاریان است. مدتی است با ما چپ افتاده.

ـ پس بگو یادت رفته. من با خانمدكتر رستمیان كار ندارم، جانم. با دكترپیرزاده قرار دارم.

ـ پس آن پاكت چیه دستتان.

ـ انار است، جانم. برای كوكب است و آن دوست جوانش صغرا. میخواهم بدهم به خودت بهشان بدهی.

در را باز میكند، میگوید: پس خبر ندارید؟

ـ صغراجون طوریش شده؟

ـ آن را كه كتبندش كردند. سه روز است، آقا. میخواهند دوباره زیر برقش بگذارند.

همچنان دارد همپای من میآید. در محوطـﮥ‏ اطراف حوض و زیر درختها كسی نیست. میگویم: ببینم، حالا این صغرای تو كدام بخش هست؟

ـ قبلاً كه بخش 3 بود، اتاق 132، حالا بخش ویژه است.

میگویم: پس چرا وقتی رفتم اتاقشان خودش را زدهبود به خواب؟

ـ خواب كجا بود، آقا.

میایستم تا برسد. میگویم: خیلی دوستش داری، نه؟

ـ من زن دارم، آقا. چهارتا بچه دارم. این رمضان حرف برام درآورده.

میگذارم تا از من جلو بیفتد. زیرچشمی میبینم كه به كدام سمت دارد میرود. اول میرسیم به بخش پذیرش. بعدش هم راهروی است كه بیمارها كنار درهاشان بر نیمكت نشستهاند. پاكت انار را به دستش میدهم، میگویم: ممنون، جانم. خودم پیداش میكنم.

به دری اشاره میكند: آنجاست. آنهم رمضان است. آدم نامردی است. من دیگر رفتم.

دربان درِ آقای دكتر است. ریش تنكی دارد و عینك ذرهبینی. آدم سختی است. گرانجان است، به اصطلاح. دور از در مینشینم در صف بیمارها. همراه هم دارند. دلم را آشوب میكنند، بهخصوص این جوان پاچنبری با این دهان كج آبچكان. نوبتم كه میشود اول تقهای به در میزنم. صدایی نمیآمد. در را باز میكنم، میگویم: اجازه میفرمایید؟

پشت میز نشستهاست و اینجا، اینطرف میز، یك صندلی فلزی هست و آنطرفتر، آن گوشه، میز گردی با دو مبل راحتی. گلدانی هم با دستهای از گلهای زرد شاداب روی میز هست. اینها را حتماً همین صبح كسی توی گلدان آقای دكتر گذاشتهاست. سلامی میكنم. سری تكان میدهد. مینشینم و نگاهش میكنم با موهای صاف و بینی قلمه سی و دو سه سالی بیشتر نباید داشتهباشد این دكتر اكبر پیرزاده، روانپزشك. میگویم: ببخشید كه بیاجازه نشستم.

داشت همین فكر را میكرد. با اینها بیشتر میشود كنار آمد. نه آینه كه آب روان است این ذهن. دارد چیزی مینویسد. نمیتوانم ببینم، اما میخوانمش. نامهای خصوصی است. دست چپ را حائل نوشته گرفتهاست. پرستار بیچاره! یك بار هم با هزار من بمیرم، تو بمیری راضیاش كرده بچه بیندازد. حالا هم این انچوچك دارد از سر بازش میكند به بهانـﮥ‏ گرفتن تخصص و ... خودش هم نمیداند. مینویسد: «موش كوچك من، تو كه میدانی، صد دفعه هم بهت گفتهام. من نمیتوانم ازدواج كنم. باید اول تخصص بگیرم. اینجا هم كه فایده ندارد ...»

بقیهاش دیگر دیدن ندارد. چشم میبندم و منتظر مینشینم؛ اما تا میخواهد امضا كند، میگویم: این كار را نكنید، آقای دكتر.

سر بلند میكند: بله؟

ـ عرض كردم، امضا نفرمایید.

ـ جنابعالی؟

خودم را معرفی میكنم، میگویم: من نامـﮥ‏ شما را نخواندم، از اینجا نمیشود خواند؛ فقط نمیدانم چرا یكدفعه ... (مكث میكنم تا نامه را كامل پنهان كند) راستش فكر میكنم خود این نوشتـﮥ‏ شما سند است، اعترافنامه است. به استناد همین ده بیست جمله این اشرف خانم سماوات به هر دادگاهی شكایت كند، شما محكوماید.

بعد هم میگویم: مؤدب باشید، آقای دكتر.

ـ من كه حرفی نزدم.

تا لالههای گوشش سرخ شدهاست. میگویم: مادر من، باور كنید، هیچ وقت دست از پا خطا نكردهاست.

جعبـﮥ‏ سیگارم را درمیآورم، میگویم: اجازه میفرمایید؟

ـ خواهش میكنم.

تعارف هم میكنم، گرچه میبینم كه نمیكشد. تمامی خلل و فرج این كاسـﮥ‏ سر خلأ مطلق است، مثل تخممرغی كه با سرنگ خالیاش كردهباشند و از شبنم یا اصلاً هوایی رقیق پرش كنند و بعد هم سوراخش را ببندند. حالا هم همینطور در و بیدر حرف میزنم كه مثلاً بهتر است این معشوق سابق را دعوت كنید تا با این دخترخانم آشنا شود. من خودم هم كشیدهام. زنها خودشان بهتر میتوانند با هم كنار بیایند.

كمر راست میكند، میگوید: نفهمیدم. اولاً بفرمایید شما كی هستید؛ این اطلاعات را ...؟

خودم را باز معرفی میكنم. به القای ضمیر خاطرهای دور را به تحریف به یادش میآورم. سر تكان میدهد، بلند میشود و میرود در را باز میكند و به دربان دم در میسپارد كه فعلاً كسی را راه ندهد. بعد هم میرود مینشیند پشت میزش. پاهاش به نسبت بالاتنه كوتاهاند. میگوید: بله، یك چیزهایی یادم میآید. ولی راستش اول ترسیدم ...

فقط دارد مِنمِن میكند. چه راحت میشود خوابش كرد. صاحب خوارقالاولیا راست گفته كه باید ستار‏ﮤ‏‏ عامل با معمول بخواند. سرش را زیر میاندازد. پرونده را باز میكند، ورق میزند. باز میبندد، میپرسد: حالا بفرمایید، چهكار داشتید؟

ـ فقط آمدهام بپرسم كوكب غمدیده یا بهتر كوكب رهنمایی دختر زمانخان را كجا خاك كردهاند. خود شما پزشك معالجاش بودهاید.

ـ بله، چشم!

هنوز هم گیج است. پرونده را از روی نامه برمیدارد، میگوید: درست فرمودید، این نامه واقعاً سند است.

دو بار تاش میزند و پارهاش میكند و در سطل زیر میز میریزد. به سه انگشت نوك بینیاش را میگیرد، فشار میدهد و بعد دستی هم بر سبیل و چانهاش میكشد. حتی میتوانم نقش شوهر سابق اشرف را بازی كنم، اما بدیاش این است كه نمیتوانم نامش را بخوانم. پیرزاده هیچوقت او را ندیدهاست. میگوید: جسد كوكب را بردهاند دانشكد‏ﮤ‏‏ پزشكی. معمولاً، اگر خانوادهای نداشتهباشند، تحویلشان میدهیم به آنجا. خودشان هم خاكشان میكنند.

ـ میدانم. ولی من میخواستم بدانم دقیقاً كجا خاكش كردهاند.

دارد به زنی فكر میكند با موهای سیاه پركلاغی. همقدند. دانشجوی سال سوم پزشكی است. میگویم: مطمئناید این خانم میتواند كمكمان كند؟

براق میشود: كدام خانم؟

ـ اسمش را نمیتوانم بخوانم. اگر میگفتید چند حرف است، شاید میشد.

ناگهان میزند زیر خنده، به قهقاه: حالا فهمیدم، پس شما میتوانید ذهن بخوانید.

ـ مبارك است، آقادكتر.

به پشتی صندلی چرخانش پشت میدهد، و به كوكب عمو فكر میكند، به آن دهان كه تنها چند دندان براش ماندهبود و حروفش را میشمارد: چهار حرف است.

ـ درست حساب كردید كوكب عمو چهارحرفی است. ملیح من هم چهار حرفی است؛ آن اشرف هم و حتی این ... چی بود اسمش؟

بعد هم چشم میبندم و میگویم: بله، زهره. خودش است. ممنونم، دكتر، كه كمكم كردید. باید از همان اول حدس میزدم. مجموع اعداد حروفش بیشتر از ملیح من است. اینها همه حسن تصادف نیست، دكتر؟

و بلند میشوم. خستهام و عصبانی؛ اما، بیاختیار من، آن كه در من است میگوید: ولی چون بر اساس حساب جمل اشرف عددش حتی بیشتر از زهره است، گمانم طالع شما با او بیشتر بخواند.

ـ پس شما پاراسایكولوژی میدانید. چی باید بهش گفت؟ فراروانشناسی.

ـ نه، نه، اشتباه نكنید، آقای دكترپیرزاده. من فقط منشی حقیر دفتر اسناد رسمی 133 هستم، همین. ولی راستش، همانطور كه قبلاً تلفنی خدمتتان عرض كردم، به كمك شما و این زهر‏ﮤ‏‏ ملكوتینیا احتیاج دارم. باید بدانم كوكب غمدیده را كجا دقیقاً خاك كردهاند.

دست دراز میكنم و دست سرگردان او را در هوا میفشارم. میگوید: حالا تشریف داشتهباشید.

دستپاچه است. مینشینم و میگذارم هرچه میخواهد بگوید. من فقط منتظر آن یك جمله میمانم. بالاخره میگوید: من به كمك شما احتیاج دارم.

ـ پس اول دستور بفرمایید پروند‏ﮤ‏‏ كوكب را بیاورند تا ببینیم جناز‏ﮤ‏‏ شوكولاتپیچاش را دقیقاً كی و به كجا تحویل دادهاند، تا بعد برویم سراغ بقیـﮥ‏ قضایا.

لبخندی میزند: پس شما هم این شوخی پرستارهای بخش را شنیدهاید؟

تا انصراف خاطری پیدا شود و یا تجدید قوایی بكنم، سیگاری روشن میكنم. دكترپیرزاده میرود دم در. واقعاً كوتاهقد است، آنهم در مقایسه با اشرفخانم. وقتی میآید مینشیند، میگویم: میفرمودید. از همان اولش هم تعریف كنید كجا با هم آشنا شدید، و كی.

همه را میگوید. من البته فقط به ناگفتهها گوش میدهم. چشمهام را به دو مردمك میشی او قلاب كردهام و میگذارم تا پرتوپلا ببافد.

از دهنم میپرد: دروغگو!

حرفش را قطع میكند، چشم میبندد، میگوید: حق با شماست. من دا... دا ... داشتم دروغ میبافتم.

اینبار دیگر همان را میگوید كه میخوانم. اشرفخانم سرپرستار بخش سیسییو دارد همراه برانكارد بیماری میرود. شیشـﮥ‏ سرم هم به دست دارد.

میگوید: معمولاً دانشجویان پسر لاسخشكهای میزنند، یا خودشان را لوس میكنند. من خجالت كشیدم. راستش تا سر شانههاش میرسیدم. رفتم كنار كه رد بشود. بعد هم انگار سلام كردم. خودش حالا میگوید: «گفتی س س سلام. خانم سَ سَ س َ ...» بالاخره هم نتوانستهبودم بگویم سماوات. سرپرستار دو تا هیكل من را داشت.

خانه هم مال خود اشرف بوده، ارث پدری: خیابان هاتف، كوچـﮥ‏ نسترن، كاشی 16، طبقـﮥ‏ دوم. از شوهرش طلاق گرفتهبوده. یك پسر و یك دختر دارد. پسر پهلوی شوهر سابق است و دختر خانـﮥ‏ اشرف. چیزی هم شوهر سابق بابت نگهداری این دختر میدهد. میگوید: من اجازه ندارم اواخر هفته آنجا بروم. پسرك چشم دیدن من را ندارد.

سیگاری از من میگیرد: به خاطر زهره ترك كردم.

ـ مبارك است! پس هنوز نرسیده، میخاش را كوبیده؟

ـ من هنوز هم اشرف را دوست دارم. به خاطر من از طرف جدا شد، دو سال طول كشید تا طلاق گرفت. پنج سال تمام خرج و مخارج من را میداد. بعدش ...

چه پكهایی میزند! میگویم: نكند فقط هوس است؟

ـ شما كه باید بهتر از من بدانید. راستش یك شب خطهای روی شكمش را دیدم و دیگر نتوانستم ...

ـ چی را نتوانستی؟

ـ همان دیگر. با این زهره هم البته آشنا شدهبودم. دختر خوبی است، اما آدم را ذله میكند، نه مثل اشرف. رام است و نمیدانم نگفته با آدم موافقت میكند. گاهی فكر میكنم همیشه هستش، آنجاست. ولی در عمق شخصیت محكمی دارد، مثل كوه است.

ـ مگر قبلاً ندیدهبودی؟

ـ همیشه چراغ را خاموش میكند، عادتش است.

ماه را میبینم. بدر كامل است و از كنار پرده میتابد. میگویم: مهتاب بود دیگر؟

ـ شما بهخدا نابغهاید.

ـ نه، نه، پشتكارم خوب است. تازه صدها نسخه دارم.

دیدن بدر ماه آخرین بارقه است، یا به اصطلاح آخرین واردات قلبی. حالا همـﮥ‏ خانـﮥ‏ مغزم را خلأ گرفتهاست. میگویم: پس این پرونده چی شد؟

ـ بایگانی است. گفتم بیاورد. از بس این رمضان كند است.

خودش میرود. میگوید: ده دقیقهای بیشتر طول نمیكشد.

مطمئنام كه اول خودش میخواند. یادش نیست كه بارها خواندهاست. سرسری نگاهی میكنند. چشم میبندم. به چه خفتهایی باید تن بدهم؟ لازم است. گفتهام. صافی میشود آدم، مثل همان چلهنشینی یا چهل روز و شبی كه آب انگور باید از سر بگذراند تا بشود شراب. تا باز پر شوم، دو دست را بغل میكنم و پاها را، همان زیر صندلی، در هم میكنم و سر به زیر ذكرم را شروع میكنم. به بد مخمصهای دچار شدهام. گاهی پیش میآید. صیاد گاهی اسیر صید میشود. تا پرد‏ﮤ‏‏ سیاهی در جلو چشمم بیاویزم، هر چه درخش كمرنگ نور است، كور میكنم. كمكم جانی میگیرم و ذكر را به یك دم و بازدم میگویم كه حضور كسی خاطرم را آشفته میكند. ستارهها و گاهی حتی نقطهای سرخ، سرخ جگری، پرد‏ﮤ‏‏ حفاظ را سوراخباران میكنند. از زیر چشم نگاه میكنم. همان دربان دم درِ مطب است. میگوید: آقای دكتر كجا تشریف بردند؟

به اشار‏ﮤ‏‏ دست در را نشانش میدهم و باز چشم میبندم. باز خوبیاش این است كه میشود ذكر خفی گفت.


عامل شبها مأذون است كه به ذكر جلی بگوید: اللهم سخر لنا...
ـ حتماً باز خودشان رفتهاند بیاورند. بعد هم غر میزنند.

میگویم: خوب، بگذارید روی میز، وقتی آمدند، میبینند.

ـ بیمار نباید ببیند.

همچنان هم ایستادهاست. حضور سنگیناش را حس میكنم. انگار همـﮥ‏ خلل و فرج خانـﮥ‏ مغزش را از سرب مذاب پر كردهاند، مثل تكهای از جادهای است كه رانندههای بیابانی میگویند سنگین است. تا شب آنجاها نمانند، حتی روی پنچری میروند. موقع رانندگی هم ششدانگ حواسشان را جمع میكنند كه مبادا چرتشان ببرد. جایی میان مورچهخورت و اصفهان یكی از همین تكههاست. ربطی هم به جنگ نادر با افاغنه ندارد یا ارواح مثلهشدگان و غریبان. اگر این حكم درست بود، پس همـﮥ‏ این خاك بایست سنگین میبود. تلقین هم میتواند باشد. میفهمم كه دارد به پشت گردنم نگاه میكند. حفر‏ﮤ‏‏ كوچك فوق مهرهها ــ همـﮥ‏ اهل علوم خفیه گفتهاند ــ مجرب است. چشمبسته منتظر میمانم تا حرفی بزند، تا به قول قدما در رَسَد شروع كنم به معدوم كردن او. چندین نسخهاش را قبلاً داشتم. این آخری را از شیخ عبدالرزاق خریدهام. چه ناخنخشكی است، حتی هنوز كه مرده است. عمو با آن بضاعت مزجا‏ة‏‏ نمیتوانسته.


پس اول باید گوری بكند پیش پای او.
همانجا پشت سرم، پیش پای او كاشیها را برمیدارم. بعد هم چنگ چنگ خاك را میكَنَم و بیرون میریزم با بیلچهای كه تیار كردهام. چون میخواهم به القای ضمیر وادارش كنم كه ببیند، میفهمم كه ركاب نمیدهد. سر بیشتر خم میكنم و نوك كفشاش را میبینم. بیشتر سر میگردانم و تا مچ پاش را میبینم. جورابش سیاه است. یك تكه از پوست ساق پاش، میان دمپاچـﮥ‏ شلوار فرم و لبـﮥ‏ جوراب، بیرون ماندهاست. به فال نیك میگیرم. خیره میشوم و از همانجا شروع میكنم تا همـﮥ‏ قوتش را بگیرم و گوشت و پوستش را فاسد كنم.

میگوید: میخواهید چای بیاورم خدمتتان؟

نفسی به راحتی میكشم. الخیرُ فی ما وَقَع. میگویم: لطف بفرمایید.

و به سوی او میچرخم، لبخند به لب حتماً. گونههاش به همان پرخونی است، یا شاید در مقایسه با سیاهی آن محاسن اینهمه سرخ میزند. چشمهام را به آن دو مردمك نشسته پشت شیشه قلاب میكنم و دست پیش میبرم: ممنون.

كوكب فرزند زمانخان. جلو نام خانوادگی خط كشیدهاند. خانم رستمیان نوشتهبود: «رهنمایی.» متولد 1286 یا 82. وفات به تاریخ 15 اسفند 1354. تاریخ تحویل جنازه 16 اسفند 1354 است.

پزشكی قانونی هم مرگ را تأیید كردهاست.

در دفتر بغلیام همه را یادداشت میكنم. پذیرش هم اردیبهشت ماه 1331 است. در ستون ملاحظات آمدهاست كه یك ماهی جلو در تیمارستان زندگی میكرده. حتماً با یك بقچه كنار دستش. بیمار صرعی است.

میبینم كه صبحبهصبح غش میكرده تا مثلاً رهگذران پولی كنارش بیندازند و بروند؛ یا آهنی بر سینهاش بگذارند. چه نسخههای مخدوشی! روی یك ورقـﮥ‏ رسمی تیمارستان خطاب به دكتر یادداشتی مینویسم كه من بیشتر نتوانستم منتظر بمانم. شمار‏ﮤ‏‏ تلفن و نشانی و شمار‏ﮤ‏‏ دفتر را هم مینویسم و بعد هم خواهش میكنم تحقیق كند كه این زن بیچاره را دقیقاً كجا خاك كردهاند. توصیه هم میكنم كه حتماً زنگ بزند.

نرسیده زنگ میزند. سر ما هم حسابی شلوغ است. نمیفهمم چه میگوید. انگار رفتهبوده كه ببیند حالا جنازه كجاست. گفتم: به زهره حتماً زنگ زدی؟

چیزی میگوید. نمیشنوم. دارم سند تقسیم عرصه و اعیانی مستغلات حاج حسن كسمایی را وارد دفتر میكنم. آقا میخواند و من مینویسم. میگویم: باشد، بعد. من حالا سرم خیلی شلوغ است.

میگوید: خیلی مهم است.

ـ مثلاً؟

ـ هنوز آنجاست.

میگویم: یك دقیقه صبركن!

دست بر دهنی میگذارم و به آقا میگویم: اجازه میفرمایید از آن اتاق حرف بزنم. مربوط به داداشحسن است.

ـ مواظب باش باز دردسر برات درست نشود.

ـ چشم، آقا.

به آن یكی اتاق میروم. خوبی این اتاق این است كه ورثه هم هستند و همچنان بلندبلند حرف میزنند. گوشی آقا را برمیدارم. میپرسم: نكند میخواهی بگویی هنوز روی میز تشریح است؟

ـ همین را میخواستم بگویم.

ـ ببین، دكتر، اگر ممكن است به آن خانمدكتر بگو یك چیزی از خود طرف برای من بیاورد، یك چیزی كه جزو خود خودش باشد.

ـ چی؟ یك تكه از بدنش را؟

ـ درست شنیدی. وقتی میشود از یك سلول یك آدم، یك تكه از ناخن یا تار موی كسی ... میفهمی كه؟

نمیفهمد. پس چه درسی خواندهاست؟ بالاخره شیرفهمش میكنم. آقا از آن اتاق داد میزند: بیا، جانم! اینها منتظرند.

به اتاق خودم برمیگردم. آقا حتماً نشنیده، از بس صدای ورثه بلند است. نابهخود مینویسم و همهاش به فكر این اسیران خاكم، مثلاً حسنمان كه معلوم نیست كجای آن قبرستان جدید تهران خاكش كردهاند؛ یا عمو كه حتماً جایی كسی چالش كردهاست. برای همین این خاك سنگین است. همـﮥ‏ استادان این فن همین گفتهاند. باز صدای داد و قال ورثه میآید. میروم در را میبندم. حتی وقتی میخواهند امضا كنند، سر هم داد میكشند.

هنوز نرفتهاند كه آقا عصاش را برمیدارد و راه میافتد. میگوید: كارت كه تمام شد، بیا بالا كارت دارم.

میرزاحبیب میگوید: من از كجا بدانم؟ امروز كه خیلی سر حال بود.

به صفاییزاد میگویم: اگر كسی آمد، فقط یك تكزنگ بزن.

بعد هم میروم بالا. آقا دارد گوشتهای لسه و پوستهدار را جدا میگذارد برای حبیب و این صفاییزاد. مینشینم و گوشت سیخ میكنم. آقا دارد به زمزمه میخواند:


به دل جز غم قمر ندارم. به دل جز غم آن قمر ندارم، خوشم زان كه غم دگر ندارم. هوایی به جز این به سر ندارم كند داغ دلم همیشه تازه از این مطلب تازهتر ندارم.
بالاخره میگوید: چطوری، حسینجان؟

ـ خوبم، آقا.

به پیراهن سیاهم اشاره میكند: خبری شده؟

ـ قابل عرض كه نه.

ـ پس چرا لباس سیاه پوشیدهای؟ گفتم نكند ...؟

ـ نه، آقا. فقط یك زنعموی پیری داشتیم، دور از جان شما، زمینگیر بود. فوت كرده. به خاطر عمه پوشیدهام.

سرفهای میكند و باز دستمال درمیآورد، لب و دهان پاك میكند، میگوید: ترسیدم. گفتم بعد از هرگز خواستیم یك بادابادایی راه بیندازیم، آنوقت این حسین ما زد ...

میگویم: پس موافقت فرمودند؟

ـ زبانم مو درآورد جان تو. بیشتر هم آن سلیطه مخالف بود. بالاخره راضیاش كردم.

ـ ملیحهخانم چی؟

ـ مگر روی حرف من میتواند حرفی بزند؟

ـ حالا كی انشاءالله؟

میخندد: به امشب شما كه فكر نمیكنم وصال بدهد.

گوشتها را سیخ میكند و باز میخواند:


به دل جز غم آن قمر ندارم.
تقویم جدیدم را باز میكنم، میگویم: روز عقدكنان را خودتان تعیین بفرمایید؛ اما عروسی باشد روز نهم اردیبهشت 1355.

چند تكسرفه میكند، میگوید: عقد؟ مگر بچهای؟ دودمان من و تو را آن پسر لندهورش به باد میدهد. خودم عقدتان میكنم. بعدش هم بیسروصدا میروید با هم زندگی میكنید.

ـ خودتان فرمودید بادابادا میخواهید راه بیندازید.

ـ خودمانی یك جشن كوچكی میگیریم و تمام. چرا بگذاریم دیگران بخورند؟

ـ هرچه شما بفرمایید.

بلایی سرت بیاورم تا همیشه در كنار من بمانی، حتی در آن دنیا. خودم چاكرتم، ملیحجون!

غروب نشده ملیح زنگ میزند. این بد نجفآبادی میگوید: با شما كار دارند. انگار دختر آقاند.

به روی خودم نمیآورم. ملیح میگوید ...

نه، اینها گفتن ندارد. میگویم: آقا تشریف دارند. میخواهید صداشان بزنم؟

باز مرده و زندهام را فحشباران میكند. بیاختیار میگویم: فحش از دهن تو طیبات است.

میخندد، میگوید: من با تو فلانفلان شده كه كاری ندارم. خانمكوچك میخواهد، دلدل میكند. جان تو اگر دروغ بگویم.

میگویم: آقا فرمودند بیسروصدا باشد، بهتر است. گمانم اول فروردین خودشان صیغه را میخوانند، نهم اردیبهشت هم اگر اجازه بفرمایید عروسی باشد.

باز دست و پاش را حوالـﮥ‏ هرچه نه بدترم میكند. قند و عسل است فحشهاش، پدرسوخته. میگویم: همان كه عرض كردم. شما هم فكرهاتان را بكنید، به آقا بفرمایید. قباله هم چشم، هرچه آقا فرمودند.

میگوید: ببینم آن بد نجفآبادی آنجاست؟

سكوت میكنم. میگوید: بده گوشی را به او.

به صفاییزاد میگویم: ملیحهخانم با شما كار دارند.

جان میكند تا بیاید و گوشی را بگیرد. مدام هم در جواب جیغها و دادهای ملیح میگوید: چشم، سركارخانم.

بعد گوشی را میدهد به من و میگوید: من با اجازه باید دیگر بروم.

ملیح میگوید: همین امشب بیا، كارت دارم. لازم است.

ـ باور بفرمایید من توبه كردهام. دیگر نمیخورم. چشمم هم به نامحرم نباید بیفتد.

ـ خوب، پس من آمدم. یك نامحرمی نشانت بدهم كه خودت حظ كنی.

میگویم: نه، نه. من تازه برادرم فوت كرده. نمیدانیم حتی كجا خاكش كردهاند.

ـ مرگ من، راست میگویی؟

ـ دروغم چیه؟

و گریه میكنم به هقهق و ملیح هی قربانصدقهام میرود و من هی بلندتر و بلندتر زار میزنم، نه فقط برای حسنمان و یا كوكب و عمو و پدر، كه برای همـﮥ‏ اسیران این خاك كه دیگر اشرف مخلوقات عالم نیستند تا همـﮥ‏ هستی به گرد تكسیر نامشان بگردد.

ملیح میگوید: خوب، بس است، عزیزم. خواهش میكنم. اول هم عقد میكنیم و بعدش هم یك عروسی كوچولوی كوچولو. آنوقت من میشوم فقط مال تو، به آن مادربهخطا هم دیگر نشان نمیدهم، به هیچكس نشان نمیدهم.

میگویم: سر سالتحویل عقد میكنیم، باشد؟ بهترین ساعت است. درست میشود ساعت سه و 22 دقیقه و سی ثانیـﮥ‏ روز شنبه، سیام اسفند 1354.

میگوید: خوب؟

ـ روز نهم اردیبهشت هم عروسی میكنیم، سی و یك دقیقه از ظهر پنجشنبه گذشته. بعدش دیگر من میدانم و ...

میگوید: ببینم، مادربهخطا، باز دوباره چه خوابی دیدهای؟ داداشات فوت كرده. خوب، تا چهلماش صبر میكنیم. این دیگر چه بازی است كه باید درست سر سالتحویل عقد كنیم و بعد هم سر نمیدانم كی عروسی؟

میگویم: من كه این پیشنهاد را نكردهام، خود آقا فرمودند، توی تقویم جدیدشان علامت زدهاند. تو كه میدانی، من نمیتوانم روی حرفشان حرفی بزنم.

ـ كجا؟

ـ توی اتاق خلبان. آقا صیغـﮥ‏ عقد را میخوانند ...

ناگهان یادم میآید، میگویم: خیلیخوب، خیلیخوب، حق با توست. قرار ما باشد صبح اول فروردین، خدمت آقا. خودشان صیغـﮥ‏ محرمیت را میخوانند، بعدش هم، هروقت تو بگویی، میرویم محضر، من و تو.

جیغ میزند: احمق، چرا نمیفهمی؟ این بیپدر فقط فكر خودش است، میخواهد یك آقا بالاسر پَپَِه برای من بتراشد تا بعدش با دل راحت كارش را بكند. آن ننـﮥ‏ دربهدر ما بساش نبود، حالا نوبت من شده.

میخندم: مگر كاری هم ازش میآید؟

ـ آن كار را كه نگفتم. فقط نگاه میكند. به همین چیزها دلش خوش است. بگذار باشد.

میگویم: بعد از عقد شرعی دیگر حق نداری ...

ـ سر من داد نزن!

ـ همین كه گفتم. قرار ما باشد ساعت ده صبح یكشنبه، اول فروردین، همان اتاق آقا.

و گوشی را میگذارم و بعد هم تا آقا سرفهكنان میآید پایین، تقویم را میدهم خدمتشان كه با ملیح قرارمان را گذاشتهایم و همانطور كه خودتان فرمودید روز و ساعت عقد و عروسی را هم تعیین كردیم: صبح یكشنبه، اول فروردین عقد میكنیم و بعدش هم نهم اردیبهشت عروسی.

گیج است. میگوید: من گفتم؟

ـ موافقت فرمودید؛ اما ملیحهخانم میگویند عقد باید محضری هم باشد، شما و این میرزاحبیب هم شاهد عقد باشید.

تكیهزده به عصا، كلاه شاپو به سر، عینكش را روی پل بینیاش میلغزاند و از بالای دور‏ﮤ‏‏ عینك نگاهم میكند، میگوید: خودتان میبرید، خودتان هم میدوزید، بعدش میاندازید گردن من؟

باز میخواهم دستش را ببوسم كه نمیگذارد. سرسری به تقویم تقدیمی نگاهی میاندازد، توی جیب بغلش میگذارد. میگوید: باشد، پس خودت خبرم كن.

ـ توی تقویم علامت زدهام و ساعتاش را هم نوشتهام.

ـ یادت باشد كه من بهت گفتم.

و میرود و من هم باز میروم توی اتاقم، اول هم درها را پشت سرم كیپ میبندم، بعد، خیلی معقول و منطقی چند تا بشكن میزنم و هی برای خودم قر میدهم و میخوانم:


به دل جز غم قمر ندارم.
بعد هم اینها را مینویسم و مینویسم كه قمرِ من نه ملیح كه خود ماه است كه قرص خورشید را میپوشاند، و من باید همین شمس را تسخیرش كنم تا بهرغم كپرنیك و گالیله و آن ملعون، كپلر، بگردد به گرد این خاك و ملیحه هم میشود محراب من چرا كه پنجحرفی است و آفتاب و خرشید ــ و نه خورشید كه املای غلطی استــ پنجحرفیاند و حسین و كوكب و اكبر و اشرف و زهره چهارحرفیاند و ملیح هم چهارحرفی است و حسن و شمس و قمر سهحرفیاند و سه سهبار میكند به علامت نه كه میشود نهم اردیبهشت و ده تا سه میشود سی كه همان سیام اسفند باشد كه خورشید به نقطـﮥ‏ اعتدال ربیعی میرسد و شمس در بیت هشتم به حسب تسویه زایچـﮥ‏ سال است.

بعدش هم با محضردار دفتر ازدواج، جناب روضاتی، قرار ساعت عقد را میگذارم: صبح نهم اردیبهشت 1355. سیاهـﮥ‏ مدارك لازم را هم میپرسم. برای محكمكاری هم شده سلام آقای جناب را میرسانم. بعد چهار قفل رمزی میخرم به قیمت خون پدر فروشنده و به نیت چهار حرف نام بانو.

شب مینشینم و از اعداد موكل زهره تسدیس میسازم بر یك ورقه مس.

دوشنبه هم، علیالطلوع، میافتم دور و از همان سر كوچه ملزومات چلهنشینی را تهیه میبینم از حبوبات گرفته تا بادام كه باید قوت روزانهام را به روز موعود، نهم اردیبهشت 1355، برسانم به فقط یك بادام تا به مدد روح صافیام و همت انفاس قدسیـﮥ‏ عمو و حتی كوكب و وكیلان شمس و قمر باز شمس برود به همان آسمان چهارم و به جای گردش به گرد نمیدانم كدام كانون از كدام كهكشان، بگردد به گرد همین خاك ما كه اینهمه مردگان را در آن به امانت گذاشتهایم.

بعدش هم چند تایی چسب زخم و یك سماقپالان حسابی میخرم و یك طناب دراز و یك ربع كیلویی هم گوشت لخم و خیلی دقیق دام را روی پشت بام تیار میكنم. دولا دولا هم میروم كه این بانو نبیندم. تا هستم، از بخت بد، كلاغی تیررس دام من نمیآید. در عوض چوب زیر سماقپالان را طوری تعبیه میكنم كه تا كلاغی بخواهد نوكی به گوشت بزند، سماقپالان روی سرش بیفتد.

غروب هم دكتر اكبر پیرزاده پیداش میشود، میگوید: همان كه فرمودهبودید، یك تكه از خود كوكب را تهیه كردم.

ـ زهرهخانم حتماً تهیه كرده؟

ـ گفتم برای آزمایش بافتهای سرطانی میخواهم. او هم، وقتی كسی توی سالن تشریح نبوده، یك تكه از پستان چپش را بریده و آورده. من هم گذاشتمش توی یخدان.

ـ بعد هم حتماً باش خوابیدی؟

ـ ما دوستیم، استاد.

ـ بعدش هم فكری شدی دست به رختخواب كدام یكی بهتر است، این یا اشرف؟

با دو مردمك میشیاش خیره نگاهم میكند. میگویم: ببین، تو آدم منطقی هستی، درست؟ از علوم روان هم چیزهایی میدانی، مثلاً یاد گرفتهای كه اگر بیمار این علایم را داشت فلان دارو را باید داد، اگر بهمان علایم بروز كرد، بهمان قرص را؛ اما من میخواهم خود روح این زن را تسخیر كنم، لازم دارم. خیلی چیزها ازش میشود پرسید.

میبینم كه نمیشنود. میپرسم: بالاخره كدام بهترند؟

ـ نمیدانم. گیجم. آن زن، اشرف، همـﮥ‏ زندگی من است، وقتی باش هستم راحتم، نباید نقش بازی كنم؛ اما این زهره هم محسناتی دارد، فقط تن و بدنش نیست كه البته جوانتر است، یا موهاش كه سیاه است. موهای اشرف خرمایی است. بدیاش هم این است كه هروقت با اینام یاد آن یكی میافتم، هروقت با آن ... باوركنید، از دست خودم دیگر ذله شدهام. گاهی فكر میكنم من هم بهتر است بروم یك زنبور پیدا كنم و یك سنجاق و نخی به تهاش فرو كنم و پرش بدهم ببینم چقدر میتواند بپرد.

ـ خوب، این كار هم بد نیست. ولی بهتر است ببینیم زایچهمان با كی میخواند. من هم همین حالات شما را داشتم. همزمان البته نبودند، ولی خوب یك عروسعمه دارم كه حالا بعد از چهار پنج شكم به فكر افتاده با این ملیح ما ...

همینطور دارم در و بیدر میبافم كه یكدفعه به صرافت میافتم كه این بانو هم بد نیست، حالا كه همه را خوانده، حتی آمده كتاب انسان روح است نه جسد را امانت گرفته، و نمیدانم بفهمینفهمی چشمك زده، و به این بهانه كه این تقی فقط بلد است آدم را زخم و زیلی بكند رانش را نشانم داده ... میگویم: خاطر عامل، دكترجان، باید مجموع باشد. من كه میگویم بروید سراغ همان اشرف خانم.

میگوید: همین حالا داشتم همین فكر را میكردم.

نگاهش میكنم: دیدم.

میگوید: من فقط میخواهم ببینم خدا هست یا نه.

ـ یعنی اگر روحی باشد و بشود احضارش كرد، پس خدا هم هست؟

ـ گمانم.

ـ خواهیم دید.

احمق به توان سه است این اكبر پیرزاده. كافی است یكی دو چشمـﮥ‏ دیگر نشانش بدهم تا دست ارادت بدهد و بعد با چند نفری از این جنم میشود تختهپوست پهن كرد و شد قطب عالم امكان. چه كیا و بیایی هم دارند این اقطاب! عشر نسخههای مرا هم ندارند. میگویم: نفهمیدی این كوكب ما را كجا خاك میكنند؟

ـ پاك داشت یادم میرفت، همین امروز خاكش كردهاند، معمولاً میبرند پشت تكیـﮥ‏ باباركنالدین. زمین وقفی است، مال اوقاف است.

خودش هم میرساندم به خانه. تعارفی درشرعی میكنم، میگوید: بعداً خدمت میرسم.

میگویم: پس آن كوكب ما چی شد، دكتر؟

دستی بر پیشانی میكشد: عجب، داشت یادم میرفت.

در صندوق عقب را باز میكند، بعد هم درِ یك یخدان كوچك را و یك كیسه پلاستیك یخزده را میدهد به دستم. میگویم: زمان سالتحویل میشود شنبه، سیام اسفند، ساعت سه و بیست و دو، كه در اصفهان البته سه و بیست دقیقـﮥ‏ بعدازظهر است. من راستش برای احضار روحِ (به كیسه و گوشت یخزده اشاره میكنم) این زن به شما و آن اشرفخانم احتیاج دارم. راضیشان كنید كه لباس عروسیشان را هم بیاورند.

قرار هم میشود با ماشیناش همینجا بیاید دنبال من، سر ظهر، تا اول جایی چیزی بخوریم و بعد در التزام ركاب برویم قبرستان.

میدانم نمیتواند راضیاش كند. یادم باشد خودم بروم سروقتش. بعد هم به تاخت میروم بالا و میبینم كه باز گوشت را خوردهاند و رفتهاند. میگویم: میبینی، عمو؟

و باز دام را تیار میكنم و یك تكه از همان گوشت یخزد‏ﮤ‏‏ تقدیمی سركار خانم زهر‏ﮤ‏‏ ملكوتینیا را میگذارم زیر سماقپالان و این بار تكهچوب را طوری روی نیمهای از گوشت پستان چپ كوكب میگذارم كه بهفرض كلاغی نوكی به گوشت بزند، سماقپالان من بر سرش فرود آید. تتمه را هم میگذارم توی یخچال تا وقتش.

شب هم باز مینشینم میان مندل و عزیمه میخوانم و بعد خیلی راحت تمامی سطح قرصی سیاه را منور میكنم. صبح هم، پیش از طلوع، از صدای غارغار كلاغی بیدار میشوم. به سرعت برق و باد میروم بالا و بیآنكه خم به ابرو بیاورم و مثلاً از ضربههای نوك كلاغ جا بزنم، دست میبرم آن زیر و اول یك پا و بالاخره گردنش را میگیرم و بعد هم میآیم پایین و توی همان پلههای پشت بام دو سه چسب زخم دور نوكش میپیچم و از سر طیبت هم شده سهبار سرش را میبوسم.

بلافاصله هم كار شروع میكنم. یك روایت از نسخـﮥ‏ من این است:


بیارد غراب یعنی زاغ سیاه، چندان كه خواهد، او را در آب تغاری كردهباشند، غوطهها دهند تا بمیرد. پس بگیرد سگ سیاهی كه یك موی هم سفید نداشتهبود در خانه محبوس دارند یك روز. روز دوم فقط غرابهای مذكوره به خورش سگ مذكور دهند و از آن آب كه غرابها را در آن غرق كرده، سگ را بنوشانند و اگر فریاد كند، هرگز به فریاد او التفات ننماید تا سه روز و روز چهارم بگیرند گربـﮥ‏ سیاه كه یك موی سفید نداشتهباشد او را نیز بهمثل غراب در آب تغار غرق كنند تا بمیرد و گوشت مذكور به خورد سگ بدهند و از همان آب كه گربه را غرق كرده سگ را بنوشانند تا شش روز ...
كه البته مخدوش است كه غرابها باید مینوشتند و نه یك غراب كه ظاهر متن است. برای من البته دیگر وقتی نمانده است تا مصروف نقد و یا تصحیح این نسخهها كنم. كلاغ مذكور را ــ به قول ناقل نسخه ــ در آب سطلی غرق میكنم و بعد دیگی را از آب تازه پر میكنم و كلاغ را درسته میاندازم توش و میگذارمش بر سر والورم و شعلـﮥ‏ والور را پایین میكشم تا شب دیگر پختهباشد. بعد هم به هر دری قفلی میزنم كه رمز همهشان را گذاشتهام عدد خوشیمن 133 و بعد هم بهتاخت میروم به دفتر تا ظهر جان میكنم و بعد هم تا عصر. به آقا هم متذكر میشوم كه فراموش نفرمایند.

باز سرفهای میكند، دستمال بزرگ معهود را از جیب شلوارش در میآورد، تا میزند و خلطی در آن میاندازد و چون دو لب مبارك پاك میكند و باز هم عینكش را میلغزاند بر گرد‏ﮤ‏‏ بینی، میگوید: خودت میدانی چهكار میكنی، پسرم؟

ـ من هم میخواهم سر و سامان بگیرم.

ـ با ملیح؟

باز سرفهای میكند و این بار با دو سرانگشت شست و اشار‏ﮤ‏‏ دست چپ دو پر‏ﮤ‏‏ بینی را میخاراند، میگوید: به خاطر خودت میگویم، جانم. این دختر را من میشناسم، بساز نیست. یادت باشد گفتم بهت.

ـ میدانم، آقا. ولی بالاخره، من سر این سفره نشستهام، نان و نمك شما را خوردهام. فكر هم میكنم ملیح به خانـﮥ‏ خودی برود بهتر است تا هفت پشت غریبه.

عینكش را به یك ضرب بر دو چشم میگذارد: ببینم، حسینجان، من را كه نمیخواهی خام كنی؟ تو اینقدرها هم ببو نیستی.

ـ نه، آقا. میدانم، من همه چیز را میدانم، حتی ...

چه خوب شد كه زبان به دهان گرفتم. میگوید: حتی چی؟ چرا حرفت را خوردی؟

میخوانم، آقا، حتی ذهن شما را میخوانم. چنان داغ ملیح را به دلت بگذارم كه تا قیام قیامت یادت نرود. میگویم: حتی اگر همـﮥ‏ این حرفهایی كه میزنند درست باشد، باز بهتر است یك خودی ملیحهخانم را بگیرد تا یك غریبه.

ـ چی؟ پشت سر ملیح حرف میزنند؟ كی حرف زده؟ دختر من از برگ گل هم پاكتر است.

مكثی میكند. خیال میكند كه با من حجت تمام كردهاست. میگویم: اجازه میفرمایید سیخها را ببرم پایین؟

ـ بله، جانم. بهش هم سفارش كن اقلاً این دو تا سیخ من را خوب بگرداند روی آتش. از سرش هم برندارد.

بعد از ناهار هم تلفن میكنم به پیرزاده كه چی شد؟ با خانم سماوات حرف زدی؟

ـ نمیتوانم استاد، راستش خجالت میكشم.

نمیتوانم ذهنش را بخوانم. در این نسخهها كه دارم دستورش نیست. طیالارض هست، اما نه با قدم ذهن. میگویم: خوب، بده به من تلفنش را. خودم تمامش میكنم.

و در مكث و یا تردد میان زهره و اشرفاش میگویم: مرگ یك بار، شیون هم یك بار. میدانی كه تا لحظـﮥ‏ سالتحویل فقط چهار روز ماندهاست.
میگوید: راستی خبر دارید مجلس شورا و سنا استفاده از سال هجری شمسی را ممنوع كردهاند ...

گفتم: من با این مظاهر خر دجال كاری ندارم، دكتر.

بالاخره هم به هر جانكندنی هست تلفن محل كار و منزل سركار خانم اشرف سماوات را میدهد، سفارش هم میكند: مرگ من از این زهره دیگر حرفی نزنید.

میگویم: خاطرت جمع باشد. فقط تو لطف كن یك زنگی بهش بزن كه یكی از دوستان برای مشورت میخواهند ایشان را ببینند، همین امروز عصر.

ـ كجا؟

ـ قنادی پارك، توی چهارباغ. میدانی كه كجاست؟

ـ البته.

ـ ساعت چهار، نه، رأس ساعت پنج بعدازظهر همین امروز.

بعد هم میپرسم: این كار را كه دیگر میتوانی بكنی؟

ـ بله، بله.

با اینهمه خودم زنگ میزنم، به بیمارستان هزارتختخوابی، بخش سیسییو. میگویند توی اتاق عملاند. میگویم: وقتی تشریف آوردند، بفرمایید از دوستان دكترپیرزاده بودند.

بالاخره هم پیداش میكنم. عصبانی است، میگوید: شما كی هستید؟ چه حق دارید اینجا زنگ میزنید؟

گرچه تلخ اما آواز میخواند انگار این زن. آوازش هم از جنس همان آهنگی است كه میگویند از حركت دوایر متحدالمركز افلاك به گرد این خاك با اینهمه مرده كه به سینه دارد، به حس گوش موجود میتوان شنید، اگر صافی شویم البته. قسم به تكسیر اسماءالحسنی مرا روزی كن تا بشنوم. گوش میدهم و عزیمـﮥ‏ تسخیر قلوب را میخوانم و طلسم تسخیر موكل زهره را پیش چشم میگیرم. میگویم: برای امر خیر است، من از دوستان قدیمی دكترپیرزاده هستم. ساعت چهار بعدازظهر توی قنادی پارك منتظرتان هستم.

ـ من شما را نمیشناسم.

ـ دكتر از موی خرمایی و قد بلندتان گفته. یك بارانی هم كه بپوشید دیگر راحت میتوانم بشناسمتان.

ـ دیگر چی فرمودند؟

ـ من غریبه نیستم، خانم سماوات.

و همچنان نقش طلسم را نگاه میكنم. میگوید: من باید دخترم را سر راه بردارم، یك چیزی هم برای شام شباش درست كنم. بعدش ...

ـ پس باشد همان ساعت پنج.

ـ تا ببینم.

سر ساعت چهار و نیم راه میافتم. به آقا قول میدهم كه زود برگردم. میگوید: كاری كه نیست.

توی دالان حبیب میپرسد: شب برمیگردید؟

ـ من كه میدانی كلید دارم.

نمیدانم چرا دلم همهاش شور میزند. ملیح من! هنوز سرد است، اما برف یخزد‏ﮤ‏‏ پیادهرو الحمدلله دارد آب میشود. یخـﮥ‏ بارانیام را بالا میزنم و دو دست در جیب، پانصد و هشتاد و یك، عدد اشرف، را ملازم هر گام میكنم. مجرب است و در نسخه آمده كه اگر عامل هزار و یك بار بیوقفه بگوید لامحاله زبان صاحب عدد ببندد و عامل البته بر او چیره خواهد شد، بمنه و كرمه.

تا به سر شیخ بهایی عزیمـﮥ‏ احضار نیز میخوانم و جلو در قنادی سهبار به تسدیس مینگرم و سه سهبار به نهبار میبوسمش و بالاخره میروم تو. مادام پشت پیشخان ایستادهاست. سلامی میكنم و عصربهخیری میگویم. میگوید: چی شده، شیخ؟ نكند ما دیگر موسلمان نیست كه اینجا تشریففرما نشد.

میگویم: فرصت ندارم، جان مادام.

ـ جان مادر خودت باشد! من جاندوست هست.

ـ من هم جان شما را دوست هست.

میخندد: پدرسوخته! اگر دوست هست با جان مادام، پس چرا صبحها نمیآید؟

ـ حالا كه آمدهام، لطفاً یك قهوهترك به من بده، بعد هم بیا فالم را ببین.

ـ باشد، ولی پول باید بسلفید به مادام.

ـ دو تا بوسه هم جای نیاز.

موسیو هم میخندد. پیشبند بسته و دستمالی به سفیدی برف بر شانه دارد. میگوید: موسلمان تنها كه نیستی؟

ـ دعا كن نباشم.

میروم در سایـﮥ‏ پاراوان رو به در مینشینم. فقط همین یك میز خالی است. حالا دیگر نمیشناسمشان. موسیو دستمالی بر میز میكشد و همچنان گله دارد كه دیگر كسی برای مشروب اینجا نمیآید. با نوك بینی سرخ و گونههای گلانداخته نفسنفس میزند. هانفساش ملیح را احضار میكند. نمیروم. نباید بروم. ترك حیوانی كافی نیست. میگویم: اولش فقط یك استكان تگری برام بیاور، بعد هم یك قهوهترك و یك برش كیك.

ـ با شكم خالی؟

ـ میبینی كه قرار دارم.

ـ خوشگل نباشد، مرگ مادام، موسیو دلخور است.

ـ حالا غذات چی هست؟

ـ بُرش هست، دلمه هم هست. دیگر جان موسیو كه شما باشید، كباب برگ هست. مادام توی پیاز و آب لیمو خوابانده از دیشب. جوجهكباب هم هست. دیگر ...

ـ باشد تا بعد. تو حالا فعلاً تا دیر نشده یكی از آن كمرباریكها را بیاور.

جوجهنویسندهها دورتادور میز سنگی وسط چه جنجالی راه انداختهاند! سه كاملهمرد دور یك میز و مرد و زنی اینجا كنار ستون نشستهاند. از آن طرف پاراوان هم صدای پچپچهای میآید. نمیشنوم. استكان را یكنفس بالا میاندازم و بعد هم سیگاری روشن میكنم. چه اتقانی به آدم میدهد این معجون. پنج نفرند و حالا یكیشان دارد شعر میخواند، بلندبلند. موسیو میگوید: میبینی، شیخ؟ جان مادام فقط دو تاشان قهوه خورد. آنها، بقیه، جیبها خالی است. فقط حرف.

میپرسم: مصطفوی انگار دیگر پیداش نیست؟

ـ آقای بوكسور؟ نه، نه، نیست. حساب دارد اینجا، قرض كرده. مادام ــ چی میگویید شما؟ ــ دل ...

ـ دلرحم است.

ـ قربان دهانت!

صدای گرهدار مرد حالا از آن طرف پاراوان میآید: خودتان تشریف بیاورید آتلیه، ببینید.

دبیر طبیعی سابقمان هم بالاخره میآید، همان جلو پیشخان میایستد. موسیو بالاخره میرود.

پنج و ده دقیقه است. چشم میبندم و باز ــ با دهان آلوده این بار ــ عددش را ذكر خفی میكنم و به انگشتهای دست چپ میشمارمشان كه ناگهان به حس بشری میفهمم كه روبهروی من ایستادهاست. میشنوم: جناب مكارم؟

ژاكت خالخال آبی را بر متنی سفید میبینم و بعد بیاض گردن رسته از یخهای اسكی را و حلقههای ریخته را بر شانه و بالاخره صورت شكفته به نیملبخندش را در آن بالا. نیمخیز میشوم. بارانی را میكند، تا میزند و بر پشتی صندلی میاندازد. میگوید: من از این پیراهن سیاه و ته ریشتان شناختمتان.

ـ چند روزی است كه نتراشیدهام.

ـ من كه فكر میكنم بهتر است بتراشید، برای اینكه، به نظر من، خیلی پیرتر از آن به نظر میآیید كه اكبر حدس می زد.

میگویم: حالا چی میخورید؟ قهوههای اینجا حرف ندارد.

چشم در چشم نمیتوانم نگاهش كنم. برجستگی سینهها پریشانم میكند. به دستهاش نگاه میكنم. حلقهای به انگشت دوم دست چپش كردهاست. میگوید: نمیدانستم مشروب هم دارند؟

ـ من خیلی وقت است اینجا نیامدهام، اما گمانم خوراك برش و دلمهاش رودست ندارند.

صدای قهقهـﮥ‏ همزمان موسیو و دبیر طبیعی تا اینجا میآید. یكی از جوجهنویسندگان از زیر چشم نگاهمان میكند.

ـ خوب، باشد، من هم میخورم.

ـ چی؟

ـ من هم اولش یك استكان میخورم، اما كنیاك. بعدش هم همان دلمه بد نیست. هما را بردهام خانـﮥ‏ مادرم اینها. خودشان قول دادهاند فردا صبح برسانندش به مدرسهاش.

به نوك انگشت بر میز میزنم. موسیو خندان میآید، میگوید: سلام عرض كردم، سركار خانم.

به من هم چشمكی میزند. سفارش دو پرس دلمه و یك استكان كنیاك میدهم. اشرف خانم میگوید: برای ایشان هم یك چتول، نه، یك نیمی از همان كه خوردهبودند بیاورید. امشب مهمان من هستند.

نگاهش میكنم. پلك نمیزند. پر‏ﮤ‏‏ بینیاش میلرزد. باز سر به زیر میاندازم. چشم میبندم. میگوید: به سلامتی!

استكان مرا هم به سرانگشتهای دست چپ جلو من گرفتهاست. میگیرم و به استكان كنیاكاش میزنم و میخورم.

میگوید: خوب، بفرمایید ببینم من حالا به چی فكر میكنم؟

ـ من راستش لایق این حرفها كه دكتر زده نیستم. منشی دفترخانـﮥ‏ 133 هستم و چند جلدی هم كتاب دارم، پنجاه شصت تایی هم نسخـﮥ‏ احضار و تسخیر. پیش خودم آنها را خواندهام و به بعضی نسخهها هم عمل كردهام. خوب، ماندهاست احضار زنعمو و بعدش عموم ...

ـ خواهش میكنم اول جواب سؤال من را بدهید.

ـ من خودم اتفاقاً همین سؤال را از شما داشتم.

ـ من باور كنید فقط به شم زنانه متكی هستم.

ـ خوب؟

ـ اكبر البته با تلفن چیزهایی راجع به شما گفته. خواهش هم كرده كمكتان كنم. اما راستش من آمدهام از شما كمك بخواهم.

ـ از من؟

ـ بله، دیگر. اول هم به من بگویید اكبر را از كی میشناسید؟ خودش كه میگوید از سالها پیش با هم دوست بودهاید.

ـ من كه عرض كردم نسخههایی دارم، مثلاً ...

ـ ببینید من یكی حوصلـﮥ‏ این پرت و پلاها را ندارم. فقط به من بگویید چرا اكبر مدتی است از من دوری میكند، چرا میترسد مرا ببیند؟

ـ فكر میكند كه عاشق شدهاست.

ـ دفعـﮥ‏ اولش كه نیست. تا یكی را میبیند، نمیدانم، با یكی حرف میزند، فكر میكند خودش است. پارسال، همین روزها، یكی دو روز پیداش نبود، بعدش آمد، یك هدیهای هم برای من گرفتهبود. هدیه را كه به من داد، گفتم: «ممنون عزیزم كه به فكر من بودی. حالا بیا بنشین مثل بچـﮥ‏ آدم بگو ببینم چی شده.» میدانید كه وقتی میخواهد دروغی سر هم كند زبانش میگیرد. هی دِ دِ كرد و نمیدانم از گرفتاریهاش گفت. گفتم: «خوب، حالا بگو ببینم چی شده كه یكدفعه به فكر افتادی بعد از هرگز برای من هدیه بگیری، آنهم عطری به این گرانقیمتی؟» باور كنید یادش نبود، تا بالاخره مجبورش كردم كه یكییكی بگوید كه مثلاً صبح شنبه كجا بوده و بعدازظهرش كجا تا بالاخره معلوم شد آقا با یكی از پرستارهای بخش همان دیروزش بگووبخند داشته، و امروز، بیآنكه بداند، احساس گناه كرده.

چه خندهای میكند! ولی از دو چین روی پیشانی میفهمم كه تلخ است. میگویم: این دفعه چی؟

ـ مقصود؟

ـ مقصود این است كه چند وقت است نیامده اعتراف كند؟

نیمهای از یك دلمه را به دو لب میگیرد. انگار سایهای از اشك در چشمهاش حلقه میبندد. میگوید: با امروز میشود یك ماه و بیست و سه روز.

ـ پس این دفعه انگار جدی است؟

ـ من هم میدانم جدی است. برای همین خواهش كردم كمكم كنید.

ـ شما راستش احتیاج به كمك كسی ندارید. باید به دكتر كمك كرد.

ـ چطور؟

ـ ببینید، من گمانم او هم از این قایمموشكبازی خسته شده، دلش میخواهد سامان بگیرد، با یكی، هركس میخواهد باشد، دستدردست و در ملأ عام قدم بزند.

استكان من و بعد خودش را پر میكند، بی هیچ حرفی و به یك نفس میخورد. میگوید: حالا این رقیب تاز‏ﮤ‏‏ بنده كی باشند؟

ـ مگر فرقی هم میكند؟ فرض بفرمایید اسمش ملیح است و یا نمیدانم بانو است، كوكب است.

ـ یا اصلاً زهره.

ـ پس میدانید؟

ـ معلوم است كه میدانم. اتفاقاً دیدمشان. كنار رودخانه با هم قدم میزدند و خانمدكترِ بعدازاین هم بازوی اكبر را گرفتهبود و همینطور بلبلزبانی میكرد.

ـ ولی اینطور كه من فهمیدهام این اكبرآقا به شما ...؟

انگشت كشید‏ﮤ‏‏ شهادتش را رو به من تكان داد: چی شد؟ چرا حرفتان را خوردید؟

دست به صورت میكشم بر این محاسنی كه انگار پیرترم كردهاست. میگویم: عشق آرامش هم میدهد، آدم میخواهد سر بگذارد و بیدغدغه بگوید ...

میگوید: ببینم مطمئناید حالتان خوب است؟

سری تكان میدهم یا شاید میلرزم. میپرسم: نكند فكر میكنید من جنزدهام یا اصلاً دیوانه؟ دكتر حرفی بهتان زده؟ راستش را بگویید.

میخندد: نه، نه، حرفی نزده. همهاش میخواست كه من كمكتان كنم. میگفت: «مهم است: اگر معلوم بشود كه روح واقعاً هست و میشود احضارش هم كرد، دیگر جای شك نیست كه ما از بنیاد اشتباه كردهبودیم.»

ـ پس قول بدهید كه تشریف میآورید. با این شكی كه در تمام مسامات شما هست، میتوانید از چشم یك ناظر بیطرف آداب احضار را ببینید. پیراهن عروسی هم یادتان نرود.

ـ كجا؟

ـ همانجا كه زنعموی مرا خاك كردهاند، پشت تكیـﮥ‏ باباركنالدین. رأس ساعت دو نیم شنبه سیام اسفند باید شروع كنیم.

خم میشود و با دو چشم گشاده، لبخند بر لب، به پچپچه میپرسد: شما هیچوقت مگسها را پر دادهاید؟

ـ چطور؟

ـ من كردهام، یك مگس میگرفتم و یك تار مو به پشتش فرو میكردم و ولش میكردم تا بپرد.

و ناگهان میخندد و دو دست بر میز، راست مینشیند. میگویم: من وقت این كارها را نداشتم.

باز رو به من خم میشود و با حلقهای ازموی آویخته بر سینهاش بازی میكند: از من میشنوید تا دیر نشده این كار را بكنید.

به ضرب تاری را میكند و به طرفم دراز میكند. مو را میگیرم و به گرد انگشتم میپیچم، میگویم: متشكرم. راستی باید طَیِّب و طاهر باشید. پس غسل یادتان نرود. ضمناً چون موقع عمل احضار باید با آقای دكتر محرم باشید مجبورم صیغـﮥ‏ عقد شما دو تا را خودم بخوانم. بعدش دیگر خود دانید.

میگوید: چرا حالا رأس ساعت دو و نیم؟

ـ راستی یك چادر سیاه هم با خودتان بردارید. لازم میشود.

داد میزند: چرا حالا رأس دو و نیم؟

ـ چون به افق اینجا ساعت سه و بیست دقیقه و سه ثانیه سال تحویل میشود. خوبیاش این است كه شنبه هم آخر سال است و هم اول سال، تازه اول هفته هم است و شمس هم در بیت هشتم به حسب تسویه در زایچـﮥ‏ طالع سال است.

دیگر خستهام. از ستارههای پران جلو صورتم هم میفهمم مستم. موسیو را صدا میزنم. سركار اشرف خانم سماوات نمیگذارد حساب كنم. كمكش میكنم تا بارانیاش را بپوشد. وقتی هم راه میافتیم دست در بازوی من میاندازد، میگوید: من عادت ندارم زیاد بخورم. لطفاً حایلام را داشتهباشید.

اما اوست كه حایل مرا دارد. با اینهمه اصرار میكند كه تا ماشیناش همپای او بروم. پیكانش را اول شیخبهایی پارك كرده. وسط چهارباغ آتش روشن كردهاند و از روشان میپرند. اصرار میكند كه من هم بپرم. میگویم: آتش باطلالسحر همـﮥ‏ طلسمات است.

اول در این طرف را باز میكند، میگوید: بفرمایید تا برسانمتان.

ـ من باید بروم میدانكهنه.

ـ خانهتان كه انگار دروازهنو است؟

ـ ولی باید سر راهم یك كبوتر بخرم یك تیغ سفید.

میاندازد توی چهارباغ و بعد از میدان مجسمه میرود طرف پل خواجو و بالاخره میرسیم به هاتف. میگویم: خانـﮥ‏ شما همین حدودها نیست؟

ـ مقصود؟

ـ هیچچی، فقط خواستم بگویم ...

ـ همان یك دیوانه برای هفت پشتم بس است.

همهاش هم از دیوانـﮥ‏ خودش میگوید كه اولین بار كجا و كی او را دیده و انگار پسر خودش است و میترسیده مبادا زمین بخورد یا اصلاً گم بشود؛ دورادور مواظبش بوده تا آن روز كه جلو بیمارستان سوارش میكند و هی خیابانها را دور میزدهاند تا بالاخره میرسند به هزارجریب و میپیچند طرف كوه و توی همین ماشین با او میخوابد.

میگوید: همان شب فهمیدم كه زن بودن یعنی چه. برای همین هم گریه كردم. باور كنید هق میزدم. اكبر هول كردهبود و هی عذر میخواست كه نمیدانم: «ببخشید، خودم هم نفهمیدم چی شد.»

نرسیده به میدانكهنه چه ترافیكی است. میگویم: بقیهاش را خودم هم میتوانم بروم.

ـ من همین گوشه پارك میكنم. لطفاً تا نیمساعت دیگر برگردید. یك سیگار هم به من بدهید.

پرسانپرسان بالاخره پشت مسجدجامع دكان محمدجعفر عشقباز را پیدا میكنم و به قیمت خون پدرش یك كبوتر سفید بهم قالب میكند. یك پاكت هم دانه میخرم برای همین دو سه روز. سفارش هم میكنم كه شاهبالهای كاكلی را با قاتمـﮥ‏ سیاه ببندد.

مردك لوچ مدام از كبوترهای معلقیاش تعریف میكند و مدام هم از شیرینكاریهای سینهسرخ پاپریاش میگوید و نمیدانم تاریخچهاش را به تفصیل تمام شرح میدهد. میگویم: قربانت بروم، من عجله دارم. فقط هم همین سفید كاكلی را میخواهم.

یك پاكت را باد میكند و با چاقوی دستهشاخیاش دورتادورش را سوراخسوراخ میكند و میدهد به دست من، میگوید: باز هم میآیید، مطمئنم. یك بار كه صبح زود هواش كنید، میشوید مشتری خودم. فقط یادتان باشد تا با محل آشنا نشده، شاهبالهاش را باز نكنید.

با آن یكی چشم لوچاش انگار نابهخود چشمك میزند.

اشرف توی ماشیناش نیست. سراسیمه این طرف و آن طرف میروم و بالاخره میبینم كه توی كوچهای آن طرف خیابان دارد از روی آتش میپرد. باز دو طرف دامن بارانیاش را میگیرد و میرود توی صف پسر بچهها. میگوید: شما هم بیایید بپرید.

پاكتها را نشانش میدهم: میبینید كه.

با آن گونههای گلانداخته و دو چشم خندان خیز میگیرد و میپرد: زردی من از تو، سرخی تو از من.

پاكت دانهها را توی جیب بارانیام فرو میكنم و انگار كه سالهاست همسر من است بازوش را میگیرم و تشر میزنم: بس است دیگر، خانم.

مست است و آویخته به بازوی من میآید، میگوید: باور كنید آرزو به دلم مانده كه یك بار هم شده بازوی مرا اینطور محكم بگیرد و بكشاندم دنبال خودش.

این بار فقط از پدر بچهها میگوید كه دست بزن داشته و و او را بعد از ازدواج مجبور كرده كه خانه بماند و بچهداری بكند. میگویم: حالا هم دارید نقش مادرـ معشوقه را بازی میكنید.

ناگهان ترمز میكند و میكشد كنار: چطور مگر؟ حرفی به شما زده؟

ـ حرف كه خیلی زده، همهاش هم مدح و ثنای شماست.

ـ مثلاً چی گفته؟

ـ كه شما خیلی مهربانید و با شما راحت است، ولی با زهره همهاش بگومگو دارد.

ـ خوب؟

ـ به كمك همان غریز‏ﮤ‏ زنانهتان حتماً تا حالا فهمیدهاید كه این جناب دكتر فكر میكند شما همیشه هستید، آماد‏ﮤ‏ فداكاری، پس دیگر نباید نگران باشد.

ـ اگر دیگر مرا نبیند چی؟

ـ نه، نه، این را من دیگر توصیه نمیكنم.

ـ پس میفرمایید من چهكار كنم؟

ـ صد دفعه باید بگویم؟

ـ لطفاً یك بار دیگر هم بفرمایید.

ـ سر قرار تشریف بیاورید: رأس ساعت دو و نیم شنبه سیام اسفند، جلو باباركنالدین.

ـ و شما هم عقدمان میكنید؟

ـ اگر از طرف شما وكیل باشم.

میخندد و باز ماشیناش را راه میاندازد. چیزی هم با خودش زمزمه میكند كه نمیشنوم، از بس كبوترم بال و پر میزند. شاید به عمد خودم را به كبوتر مشغول میكنم. در پاكت را باز میكنم و نگاهش میكنم. با آن چشم گرد گشودهاش مرا نگاه میكند. بالاخره اشرف میگوید: خوب؟

دور و بر را نگاه میكنم، میدان پهلوی است. میگویم: ممنون، بقیـﮥ‏ راه را خودم میروم.

ـ مگر خیلی راه است؟

ـ توی همین خیابان ابنسیناست، كوچـﮥ‏ دروازهنو.

باز راه میافتد، میگوید: كاش همان روز اولی كه دیدمشان میرفتم گیس دخترك را میگرفتم و چپ و راستش میكردم. بعد هم دست اكبر را میگرفتم و میآوردمش خانه و به هما و برزو میگفتم: از این به بعد این بابای شماست، نمیخواهید، تشریف ببرید خانـﮥ‏ پدر محترمتان.

سر كوچه میگویم: همینجاست.

پیاده میشوم، میگویم: ممنون كه لطف كردید.

بعد هم میگویم: راستی پیراهن عروسی یادتان نرود.

ـ من كه هنوز قبول نكردهام.

ـ میدانم. عرض كردم اگر.

میروم، اما گوشم به صدای ماشین است كه همچنان ایستادهاست. عروسعمه بانو انگار دم در است. سیاهیاش را میبینم. جلو در آب پاشیده، اما نیستش، حتی توی مستراح. به تاخت از پلههای مهتابی میروم تا جلو در صندوق خانه. بوی غذای سوخته نمیشنوم. اول هم قفل همان در را باز میكنم و سری به دیگ روی والور میزنم. چه غلت و واغلتی میزند كلاغ سیاه. باز هم آبی توی دیگ میریزم و كبوتر را در میآورم، پاش را میبندم و ولش میكنم تا بعد ببینم در نسخه چه آمدهاست و باز به تاخت میروم تا پشتبام. اینجا دیگر از بخت خبری نیست. تكه گوشت را خوردهاند و آن دورها دستهای كلاغ در تاریك روشن اول شب رو به جایی میروند.

باز دام را تیار میكنم با یك تكه گوشت لخم گوسفند و میآیم پایین، لباس خانه میپوشم و میروم سر منبع. عمه انگار بر لبـﮥ‏ منبع كوزههاش را چیدهاست. چهار كوزه سبز كردهاست. چند بار از آب شیر دست و صورت میشویم و دهانشویه میكنم و بعد هم وضویی میگیرم. عمهكوچكه چادر بهسر پیداش میشود، انگار میخواهد به مسجد برود. میدانم كه عجله دارد، میگویم: پس كوز‏ﮤ‏ من كدام یكی از اینهاست؟

ـ تو كه نگفتهبودی تا برات درست كنم.

ـ حالا كه گفتم.

ـ هركدام را كه خواستی بردار.

هنوز به دم دالان نرسیده كه بهترین كوزه را انتخاب میكنم. در اتاق عروسعمه بانو انگار بسته است، اما چراغشان روشن است. بالا میروم، اول هم سر بر سجاده میگذارم و طلب مغفرت میكنم و با این دهان آلوده نمازی میخوانم. میبخشد، میدانم. مجبور بودم و گرنه به اشرفخانم نمیتوانستم بیمدد آن معجون دهنه بزنم. این كار را هم میبخشد. بعد هم نسخـﮥ‏ عمل لحظـﮥ‏ سال تحویل را روی همان كرسی پاكنویس میكنم به خط نسخ و بالاخره هم همهچیز را نظم میدهم و میروم توی صندوقخانه و یك بار دیگر قرصی سیاه را منور میكنم و آخرش میآیم و زیر كرسیام كه باز نمیدانم كی برای من تیار كرده، میخوابم. دمدمهای خواب میفهمم كه یكی باز آمده این تو، اما دیگر خوابم میآید و بعد با حس بشری میفهمم كه انگار كسی كنارم هست. غلتی میزنم. میدانم كه خواب نمیبینم، اما همان حس میگوید كه نباید بیدار شوم و میفهمم كه دارم لخت میشوم و یكی هم دارد كمكم میكند، حتی صدای هانفسهایی را به گوش حس میشنوم، اما چشمبسته میمانم و میگذارم تا كسی، انگار كه ملیح من است و یا ملیح نشاند‏ﮤ‏ من است، مرا به دو لب ببوسد و بلیسدم تا دلم هی ریشریش شود و آنگاه در خودش براند. میراند و پا در ركاب ننهاده بر من سوار میشود و مرا میتازاند بیدهنه و زین و یراق و میبرد تا دالانی تاریك و من به مسامات پوست آن بوی چرك و چرب را فرو میبرم و با اینهمه، شاید از ترس آنكه مبادا كه همهاش خواب باشد، حتی دست دراز نمیكنم تا سوار را به لمس بازشناسم و در آن گودنای پر نم و نا میشنوم: حالا این بهتر بود یا آن آداب احمقانـﮥ‏ ملیح؟

و من وقتی چشم میگشایم كه میدانم نیستش و اتاق تاریك است و از دورهای دور صدای مناجات بندهخدایی میآید. باز چشم میبندم و غلتی میزنم و دست در آغوش خود میكنم و میفهمم كه عریانم و خوابم میبرد.

و صبح، چهارشنبه بیست و هفتم اسفند، گرچه پیش از طلوع بیدار میشوم و میخواهم به تاخت تا حمام دروازهنو بدوم، اما صدای غاغار به بالای پشت بام میكشاندم و تا صدای كلاغ دوم را هم ببرم و در آب آن یكی كلاغ غوطهاش بدهم تا مگر یكی دو قطره بخورد و بعد هم خیلی معقول در آب نگاهش دارم و بعد بیندازمش توی دیگ جوشان و باز بروم پایین و یك مشربه آب بیاورم و دیگ را پر كنم، میفهمم كه همین دم و آن است كه آفتاب نیش بزند و من گرچه به تاخت میروم، اما تا به حمام برسم و غسلی بكنم نمازم دیگر قضا شدهاست. این را هم میدانم كه میبخشد، كه وساوس شیطانی را خودش در نهاد بشر گذاشتهاست.

وقتی هم برمیگردم و جلو كبوترم دانهای میریزم و مثلاً دارم از آن آب سطل با قاشق به میان دو نوكش میچكانم، عروسعمه بانو را میبینم كه چادربهسر و بچهبهبغل در آستانـﮥ‏ درگاهی همین اتاق ایستاده، میگوید: عافیت باشد.

حتی سر بلند نمیكنم تا نگاهش بكنم. میگویم: سلامت باشید.

میگوید: خوب؟

ـ خوب كه خوب.

ـ حالا دیشب كی را توی خواب دیدی كه مجبور شدی بروی حمام؟

ـ گمانم ملیح بود.

ـ شاید هم همین زنیكه بود كه دیروز سر شب سر كوچه پیادهات كرد.

ـ خواب خواب است دیگر. مهم هم نیست آدم كی را خواب دیده.

یكدفعه كیسهای را از زیر چادرش در میآورد و پرت میكند به طرف من و میرود. تعجب نمیكنم كه توی كیسه یكی از كلاغهای خودم را زنده میبینم كه به همان قاعد‏ﮤ‏ من با چسب نوكش را بسته و به پاهاش هم یك قاتمـﮥ‏ سیاه بسته. با این یكی میشود سه كلاغ. باز دستبهكار میشوم، اول هم در آب معهود غوطهایش میدهم و بعد هم در همان آب سرش را زیر آب میگیرم و بعد میاندازمش توی دیگ و باز دقت میكنم كه شعلـﮥ‏ والور بهقاعده باشد. آخرش هم میروم روی پشت بام و بساط كلاغگیری را جمع میكنم، گرچه میبینم كه دارند بام ما را دور میزنند و غارغار میكنند.

بعد تا ظهر میافتم دور و بالاخره در یك قصابی نزدیكیهای توقچی گوشت شتر پیدا میكنم. قسم میخورد كه دوساله است. گردن خودش. یكی دو كیلویی هم آرد میخرم و دوسه كیلویی هم كشمش و یك كفن و با یك وانتبار برمیگردم به خانه. پاییز اگر بود میشد یكراست رفت و انگور خرید. با كشمش هم میشود. كشمشها را آب میاندازم و ربع كیلویی آرد خمیر میكنم. در نسخه آمدهاست كه نان باید فطیر باشد. بالاخره هم میرسم به دفتر. بد نجفآبادی آمدهاست و دارد چیزی را توی دفتر وارد میكند. آقا خوشبختانه نیامدهاست. میرزاحبیب هم دارد باغچه را بیل میزند كه مثلاً گل بكارد. كمكش میكنم. كاری كه نیست. همهاش هم دلم میخواهد از خواب شیرین دیشب براش تعریف كنم. نمیكنم كه كتمان سرّ خود از لوازم عمل است. بالاخره آقا هم میآید. سر دماغ است. سر ناهار باز قرارمان را یادش میآورم، میگوید: چی، صبح عید ساعت ده؟

ـ بله، آقا. توی تقویم تقدیمی هم علامت زدهام تا مبادا فراموش بفرمایید.

ـ خوب، خوب؟

ـ من و ملیحهخانم میآییم به دستبوستان.

ـ چرا اینجا دیگر؟ خوب بیایید خانـﮥ‏ خودم. مگر برای عید دیدنی نمیآیید؟

میگویم: چشم آقا، هرچه شما بفرمایید.

پابهپا میشود، با دستـﮥ‏ عینكش ورمیرود، میگوید: ببینم انگار برای عید دیدنی نیست؟

ـ هرچه شما بفرمایید.

ـ داشتم، جان حسین، بات شوخی میكردم. نكند یكدفعه بلند شوید بیایيد خانـﮥ‏ من. حاجیهخانم روزگار شما را هم سیاه میكند.

ـ ولی من والله راستش ترسیدم؛ فكر كردم نكند باز ملیحهخانم حرفی زدهاند كه شما نمیخواهید عقدمان كنید تا من هم زیر سایـﮥ‏ سر شما سر و سامان بگیرم.

ـ نه، نترس. او دیگر با من طرف است. قول داده، باید هم سر قولش بایستد.

بعد هم سیخها را میدهد تا ببرم بدهم به میرزاحبیب. توی راه پلهها میشنوم كه باز دارد به زمزمه چیزی میخواند. گوش نمیدهم. عصر هم به دكتر تلفن میكنم و باش برای همان فردا صبح توی اتاق خودم قرار میگذارم و یادآوری هم میكنم كه سر تا پا باید سیاه بپوشد. بعدش هم دیگر همین میماند تا به هر والزّاریاتی كه شده با آقا تسویهحساب كنم و باز قرار را یادش بیاورم و همین فردا را مرخصی بگیرم و بیایم بیرون و همینطور راه بروم و این زمین و زمان و این دوره را كه ما در آنیم فحشباران كنم. از آنجا هم میروم بازار مسگرها و یك سینی گرد بینقشونگار میخرم برای پختن نان ساجی فطیر بینمك. یك پاكت هم زغال میخرم و میآیم خانه و آتش منقلم را باز تیار میكنم و پدرم در میآید تا بالاخره چند قرص نان خمیر و گاه حتی چند تكه نان فطیر درست میكنم كه فقط میتوانم یكی دو لقمهاش را بخورم و از آب كشمش هم یك لیوانی سر میكشم. بعد هم به كبوترم از همان آب سطل چند قطره میدهم و دانهای هم جلوش میریزم و وقتی كرسیام را علم میكنم و نماز مغرب و عشا را با حضور قلب میخوانم، چفت هر سه در را میاندازم. بعدش هم لخت میشوم و میروم زیر كرسی و عمل كفنپوشی را شروع میكنم و آنوقت سعی میكنم تا هم عزیمه را بخوانم و هم تن را وانهم تا عمل تجزیه را شروع كند. نمیشود.

اینها را به دقت و امانت مینویسم تا اگر من نتوانستم، دیگری بكند آنچه باید.

نمیدانم چه ساعتی است كه از تقههایی به همین در وسط بیدار میشوم. نمیدانم از كجا میفهمم كه بانو است. میگویم: حالا میآیم.

و كفن را از دور تنم باز میكنم و پارچـﮥ‏ قلمكار روی كرسی را دور تنم میپیجم و در را باز میكنم. بانو است، چادر بهسر. روش را هم تنگ و تیر گرفته، میگوید: این دیگ كه دیگر آب ندارد، همین حالاست كه بسوزد.

ـ خوب، برو توش آب بریز. تو كه همه چیز را خواندهای.

میخواهد برود توی صندوقخانه كه دست دراز میكنم و بازوش را میگیرم، برش میگردانم و توی روش میگویم: تو را به خدا دست بردار از سر من. چرا نمیخواهی بفهمی نامحرم نباید بیاید توی خانه و زندگی من؟

كه ناگهان میبینمش عریان جلو من ایستادهاست و بازوش را به آن دست میمالد. میگویم: سرما میخوری، زن.

تا باز چادرش را بردارد میروم و توی دیگ آبی میریزم و برمیگردم، آنوقت میفهمم كه من هم چیزی نپوشیدهام. چراغ صندوقخانه را خاموش میكنم و بعد هم چراغ راهرو را و بعد هم میآیم روبهروش این طرف كرسی مینشینم، میگویم: مگر دیوانهای، زن؟

ـ این تویی كه داری دیوانه میشوی.

ـ خوب، اصلاً بیا فرض كنیم كه من پاك خل شدهام، تو كه عاقلی این بالا چهكار داری؟ اگر تقی بفهمد كه دودمان هردو تامان را به باد میدهد.

ـ ساعت خواب، تقی تا دوازده شب مشتری دارد، شب عید است، یعنی.

ـ بچههات چی؟

ـ خانـﮥ‏ مادرم اینها هستند. از فردا تعطیلاتشان شروع میشود.

ـ این آخری كه ... چی بود اسمش؟

ـ صفیه. خواب است، همین حالا شیرش دادم.

نمیبینمش. از بس تاریك است. دارم آن زیر چیزی تنم میكنم و كفن را به دست مچاله میكنم تا جایی پنهانش كنم. میگویم: چرا نمیفهمی؟ مگر صد دفعه باید بگویم كه موقع عمل به این نسخه هیچ زنی نباید این دور و برها باشد؟

ـ بله، میدانم. در همـﮥ‏ نسخهها همین را میگویند: ترك حیوانیات و جماع. خوب، حالا بگو ببینم كی میخواهی شروع كنی و با كدام نسخه؟

نابهخود سیگاری برمیدارم و كبریت میكشم. میبینمش كه با سر و سینـﮥ‏ لخت و گیسوان پریشان آن بالا نشستهاست. میگویم: بپوش تو را به خدا سر و سینهات را. من از روز اول سال باید عملیات را شروع كنم. چهل روز هم طول میكشد.

ـ چرا مزخرف میگویی؟ من كه گفتم اینها را میدانم. توی همـﮥ‏ این نسخهها هم این پرهیزها هست. من میخواهم بدانم به كدام نسخه میخواهی عمل كنی. نترس، میخواهم كمكت كنم.

ـ خوب، باشد، میگویم. من اول باید روح این كوكب را احضار كنم، بعد هم عموحسین را. وقت دقیقاش هم لحظـﮥ‏ تحویل سال است. بعد هم یك چله باید اینجا بست بنشینم، از حیوانیات باید پرهیز كنم و از زن و همهاش هم حبوبات بخورم و عزیمه بخوانم و صبح و غروب باید به آفتاب خیره شوم تا روز نهم اردیبهشت كه كسوف قریب به كلی اتفاق میافتد ...

ـ خوب، بعد؟

ـ نسخه را پاكنویس كردهام، خودت هم میتوانی ببینی ...

یكدفعه یادم میآید، میگویم: نه، تو را به خدا دیگر این بالا پیدات نشود. همهچیز را خراب میكنی.

خشخشی میشنوم. بلند شدهاست انگار. پرهیبش را میبینم. میگوید: یادت باشد، اگر ملیح دبه درآورد، من هستم.

ـ تو پنجتا بچه داری، زن.

ـ داد نزن، بیدار میشوند. فقط خواستم بدانی كه فقط من میتوانم كمكت كنم، نگذارم كارت مثل آن كوكب به دیوانهخانه بكشد، یا مثل آن عموی خلات سر به بیابان بگذاری.

آهسته میپرسم: یعنی تو حاضری محراب عمل من بشوی؟

ـ محراب عمل دیگر چه صیغهای است؟

ـ همین كه گفتم. آره یا نه؟

ـ تا درست نفهمم كه یعنی چه البته كه حاضر نیستم. مقصودم این است كه تا وقتی كه مثلاً در نهایت یكی دو كلاغ باید كشت ...

میگویم: غراب سیاه است. درست؟ وقتی غراب از همان آبی بخورد كه در همان میمیرد، پس سیاه در سیاهی میشود. سه بار كه این كار را بكنیم، شش بار سیاهی داریم كه اگر سر بارشان بگذاریم گوشت و آب حاصل میشود دانـﮥ‏ تیاركرده برای كبوتری سفید كه میتواند مرده را پیدا كند، اگر عزیمـﮥ‏ درست را بخوانیم و در وقت عمل هم ...

ـ اینها را میدانم. اما در این نسخه محرابی نیست.

ـ پس چرا گفتی بچهبازی است؟

ـ همینطوری گفتم.

بلند میشود، میگوید: من باید بروم. اگر صفیه بیدار بشود، جیغش خانه را برمیدارد.

میپرسم: بالاخره حاضری به جای ملیح محراب عمل بشوی یا نه؟

ـ تا نفهمم نه، ولی كمكت میتوانم بكنم تا بلكه یك روزی متوجه بشوی كه این نسخهها همه تقلبیاند.

میگویم: اقلاً فردا صبح گوشت به در باشد، اگر كسی مرا خواست بفرستش بالا.

ـ فرمایش دیگری نیست؟

و میرود، پابرهنه و برهنهتن در زیر آن سیاه چادری كه خورشید سخیاش را میپوشاند. من هم میروم و اول به دیگ سر بار نگاهی میاندازم و تا همـﮥ‏ آب به خورد گوشت و پوستشان برود شعلـﮥ‏ والور را بالا میكشم و بعد هم تتمـﮥ‏ پستان كوكب را در میآورم و میگذارم حایل گرمای والور تا یخش آب شود و همانجا هم نسخـﮥ‏ تلقین را برای این دكتر هیچندان پاكنویس میكنم و بعد كه دیگر ته دیگ آبی نمانده پر و پوش و سر و پاهای كلاغها را میكنم و بقیه را در هاون میاندازم و تتمـﮥ‏ پستان را هم به قول عاملان ضَم میكنم و خوب با دستـﮥ‏ هاون میكوبمشان، یا بهتر لهشان میكنم تا مبادا صدای این پسرعمه رضا درآید.

یادم باشد كه صبح اول وقت یك مشت هم دان كبوتر به آنها ضم كنم.

بعد هم سر كبوتر سفیدم را میبوسم و میروم حرز ستارهای پنجپر را بر یك تكه كاغذ میكشم و وقتی سیاهش میكنم، به دیوار میچسبانمش و در مندلی كه باز به دورم میكشم روبهروش مینشینم و سعی میكنم منورش كنم كه عجله در كار مانع توفیق كامل میشود.

وقتی مندل را میشكنم، باز كفن را میپوشم و تلقین را میخوانم و پیچیده در كفن میخوابم، گرچه تا بوق سگ خوابم نمیبرد و همهاش منتظرم تا باز كسی بیاید و خواب یا بیدار تصرفم كند.

ساعت ده با صدای اولین تقه به در بیدار میشوم. دكتر است. اول هم وادارش میكنم تا تلقین بر سر من بخواند. نمیتواند. با اینهمه همان نیت خیر كافی است. تا ظهر هم كارمان كوبیدن دان كبوتر است و مخلوط كردن آن با گوشت غرابها و تتمـﮥ‏ پستان چپ مرحوم كوكب. بعد، از معجون حاصل دانه درست میكنیم و میچینیم توی یك كاسه و توی یخچال میگذاریم. در عوض دانهها را از جلو كبوتر جمع میكنیم تا به وقتش گرسنه باشد و دانههای نسخه را راحت بخورد.

صدای عمه كه از راهپله میآید، دكتر را میفرستم تا اگر چای یا شاید سینی غذا آوردهباشد از دستش بگیرد كه من یكی كفنبهتن نمیتوانم بروم. تازه تا وقت عمل بهتر است از هرچه زن است دور بمانم، گرچه عمه دیگر یائسه است. در بعضی نسخهها آمده باید در صدارس هیچ زنی نباشد كه البته در این شهرهای شلوغ ممكن نیست.

عمه لطف فرموده و پلو و كشمش و عدسی تیار كرده كه میخوریم و در عوض هم دكتر توی همین راهرو من به زیر زانوی عمه نگاهی میكند و نسخهای مینویسد كه از دعای خیر عمه نصیب میبرد.

بعدازظهر هم همهاش كار من توضیح دقایق نسخـﮥ‏ احضار است و نمیدانم آداب جماع در لحظـﮥ‏ قاطع عمل و بالاخره لزوم محرمیت او و اشرف خانم كه میپذیرد با این شرط كه خودم صیغهشان را بخوانم.

غروب هم سری میزنیم به تختهپولاد. همان اول هم زیارت اهل قبور را میخوانیم و اذن ورود میگیریم، گرچه در نسخه نیامدهاست. دلیلی ندارد كه عامل خواب همـﮥ‏ رفتگان را برآشوبد. ارواح خبیثی هم هستند كه همچنان در گورستانها سرگردانند یا به گرد گور محبوب گریزپاشان پرسه میزنند. برای آنها هم طلب مغفرت میكنیم تا مگر در كار زندگان دخالت نكنند. آخرش میرانیم تا جلو بقعـﮥ‏ باباركنالدین و زیارتنامهاش را میخوانیم و اذن ورود میگیرم و پس از خواندن فاتحه میرویم به حیاط پشتی كه سه طرفش حجرهحجره است و یا مقبره. و رو به نسرد هم دیواری كاهگلی است با دری باز رو به زمینی كه به قول متولی زمینی وقفی است بی هیچ سنگی و یا نشانـﮥ‏ قبری. اینجاست كه تكهپارههای كوكب عمو را خاك كردهاند. گریهام میگیرد و برای همـﮥ‏ این اسیران خاك فاتحه میخوانیم، گرچه نمیدانیم كه كوكب ما كجاست. كبوتر سفید را به همین نیت تیار كردهام و آن دانهها را.

در بعضی از نسخههای فرنگان به جای كبوتر اسب سفید آمدهاست و گفتهاند كه بر سر هر گور كه اسب شیهه بكشد آن گور باید شكافت و اگر چنگ و دهان مرده خونآلود باشد میفهمند كه خونآشام خود اوست، پس میخی چوبی در قلب او فرو میكنند.

راوی این روایت میگوید: گربـﮥ‏ سفید نیز مجرب است. در نسخـﮥ‏ ما ــ باز مینویسمــ كبوتر سفید آمدهاست، البته بااین شرط كه آن دانه بخورد كه گفتهام.

متولی هم میآید كوزهبهدست. آبی اینجا و آنجا میریزد و نیازی میگیرد. میپرسم: یادتان هست كه این یك هفته جسدها را كجا خاك كردهاند؟

ـ ما كه خبر نمیشویم. شبها میآیند و كارشان را میكنند و میروند.

دكتر میگوید: ما فقط میخواهیم برای زنعموی این آقا كه با موافقت خود آن مرحومه جسدشان به دانشكد‏ﮤ‏ پزشكی تحویل دادهشده، فاتحه بخوانیم. اگر هم معلوم شود كه دقیقاً كجا خاكشان كردهاند میخواهیم خواهش كنیم خود جنابعالی سر گور مشارالیها قرآن بخوانید.

میگوید: خوب، اول میگفتید چهكار دارید.

بعد هم میرود با كوز‏ﮤ‏ پر آب برمیگردد و دور قطعهای از خاك نیمدایرهای میكشد. این بار دكتر پولی میدهد و سفارش هم میكند كه اگر شده همین فردا صبح قرآن بخواند.

گرد تا گرد آن قطعه مندلی میكشیم ناقص محض ورود به مندل. چهار سنگ هم میگذاریم تا اگر كسی مندل ما را به پا صاف كند نشانهای دیگر باشد. یك ضلع حیاط پشتی بابا را هم مقر عمل دكتر و اشرف تعیین میكنیم و میرانیم تا خانه و دیگر همه چیز موكول میشود به شنبه سیام اسفند كه قرار است دكتر سرظهر بیاید و مرا از همین جلو خانه ببرد تا باباركنالدین.

اینها را مینویسم و یكی دو مشت آرد خمیر میكنم و آبی هم به كبوتر میدهم و باز مینشینم میان مندل و ستار‏ﮤ‏ سیاه دیگری را منور میكنم و از همان نان فطیر و آب كشمش افطار میكنم و كفنپیچ و عزیمه به دست دراز میكشم تا باز این تن را بمیرانم كه خوابم میبرد و باز خواب میبینم كه این بانو آمدهاست كه دیگر تكرار مكررات است و در نسخه هم نباید بیاید و اگر بیاید باید به رمز نوشت و یا به تكسیر، آنهم محض تذكر به عاملان.

پیش از نماز صبح گوشت شتر را بار میگذارم و با خلوص تمام دوگانهای میخوانم، اما هنوز تعقیبات را شروع نكردهام كه این اكبر پیرزاده پیداش میشود و ننشسته میگوید: دیشب لومینال را خورده، یك شیشـﮥ‏ پر.

سه بار اللهاكبر میگویم و دو بار به سجده سر بر مهر میگذارم و به ذكر خفی میگویم: خدایا، كمكم كن!

بالاخره مینشینم كنار سماورم و یك چای پررنگ براش میریزم و میگذارم جلوش و همانطور كه دارم یك مشت دال عدس پاك میكنم، به چشم سر میبینم كه موهاش هنوز خیس است و چشمهاش از بیخوابی سرخ سرخ. میپرسم: اشرفخانم دیگر؟

ـ بله.

ـ خوب، از اولش دقیقاً تعریف كن ببینم چی شده.

میگوید: چهارشنبه شب دختره را میبرد خانـﮥ‏ شوهر سابق، بعد هم برمیگردد خانه و یك شیشه پر لومینال را میخورد و میخوابد. شب كشیك خانم زیباكلام بوده، اما خوشبختانه دلدرد میگیرد، از همین دلدردهایی كه با شروع عادت ماهانه عارض بعضی زنها میشود ...

همانطور كه دال عدسها را توی قابلمـﮥ‏ سر والورم میریزم میگویم: پیشرفت كردهای، دكتر.

ـ چطور؟

ـ آن حرفهایی كه به متولی بقعه زدی و یا همین عارض گفتنت دیگر پیشرفت است.

نوك بینیاش را به دو سرانگشت میگیرد و فشار میدهد، دستی هم بر چانه میكشد. آینه است ذهن این دكتر. میگویم: خوب، داشتی میگفتی، دكترجان.

ـ خوب، سرپرستار كشیك كه مریض میشود به خانم سماوات تلفن میكنند، كسی جواب نمیدهد. قرار این بوده كه خانه باشد. اورژانسی یكی دو تا عمل داشتهاند. بالاخره یكی را میفرستند با ماشین در خانهاش. همسایه میگوید: «همین امروز عصر دیدمشان. سلام و علیك هم كردیم.» شب هم انگار یك بشقاب نذری بردهبوده و هی زنگ زده تا بالاخره اشرفخانم میآید و در را بازمیكند. زن همسایه گفته: «مطمئنم كه هستند. لباس خواب تنشان بود.» بالاخره در را میشكنند و میروند تو. بیهوش بوده. همین دیگر. نجاتش دادیم.

ـ مگر شما هم تشریف داشتید؟

دستی به موهای خیسش میكشد: یكی از همكارها تلفن كرد، من هم رفتم. درست موقع شتشوی معدهاش سر رسیدم.

ـ بعدش چی؟

ـ خرابش كردم، نه؟

ـ صبح هم غسل كرده و نكرده تنها گذاشتیش و آمدی اینجا؟

میگوید: بایست خبرتان میكردم.

ـ كه از دستات دررفت و شد آنچه نباید بشود؟

ـ یعنی كه كار درستی نبوده؟

ـ البته كه درست نبوده. عامل باید وقت عمل قدرت داشتهباشد، تصرف زن هم یا تصرفِ زن مرد را آزاد كردن انرژی است. باید این انرژی ذخیرهشده را میگذاشتید برای وقت احضار.

در قابلمه را برمیدارم و گوشت شتر و دال عدسها را نشانش میدهم، میگویم: میبینی من دارم برای خودم گوشت شتر میپزم، در حالی كه در همـﮥ‏ نسخهها هست كه باید از حیوانیات پرهیز كرد ولی تكسیر جَمَل میشود هفتاد و دو، پس اگر درست حساب كردهباشم، مؤید به تأیید هفتاد و دو تن خواهیم بود. حالا هم باید باز نان فطیر درست كنم. این بانو میتواند كمكمان كند. پس تا من این خمیر را ورز میدهم شما هم بلند شوید به بهانـﮥ‏ دستشویی و احوالپرسی از عمـﮥ‏ مكرمـﮥ‏ ما بروید پایین و توی دالان از بانو بخواهید توی یكی از آن اجاقهای آشپزخانه چند تكه چوب و یكی دو مشت زغال بریزد و روشن كند تا با هم برویم و یكی دو تا نان فطیر دیگر بپزیم.

بعد تا مجبورش كنم تكانی به خودش بدهد از همین درگاهی مهتابی عمه را صدا میزنم كه دكتر میخواهد حالتان را بپرسد و تا او آن پایین دارد باز زیر چفتـﮥ‏ زانوی عمـﮥ‏ ما را میبیند و برای عروسعمه صغرا هم نسخهای مینویسد، یكی دو مشت آرد خمیر میكنم و بعد هم اینها را مینویسم و وقتی دكتر بالاخره برمیگردد، میگویم: حالا لطفاً تشریف ببرید حمام و غسل معكوس بكنید.

ـ یعنی چطور؟

ـ یعنی اول به نیت طرف چپ زیر دوش بایستید، بعد به نیت طرف راست و بعد هم به نیت سر، آخرش هم نیت غسل ترتیبی میكنید تا باز نیروی تلفشدهتان برگردد به تنتان. لطفاً امشب هم هرطوری هست نفس امارهتان را مهار كنید و همـﮥ‏ همتتان را بگذارید برای فردا كه اشرفخانم شد زن شرعی جنابعالی.

سر اللهاكبر ظهر هم كه عمه با عروساش و نو‏ﮤ‏ دختریاش به تاخت میروند مسجد دروازهنو، كاسـﮥ‏ خمیر به دست و سینی مسی زیر بغل میروم پایین. بانو بچهبهبغل و چادربهسر ایستادهاست زیر شاخههای لخت انار، میگوید: فرمایش دیگری ندارید؟

ـ دست شما درد نكند.

ـ این بابا را دیگر چطور خر كردی؟

ـ تو كه همه چیز را خواندهای.

ـ اجازه میدهی تا این تقی نیامده یك جارویی بكشم به اتاقت؟

میگویم: بات كار دارم، بانو. باید كمكم كنی این نان فطیر را بپزم. این آقای دكتر كه میبینی كاری بلد نیست.

دستی هم به گونـﮥ‏ سرخ صفیهاش میكشم كه عرّش بلند میشود. صغرا هم چادر و چارقد بهسر میآید و هی دعا به جان دكتر میكند و بعد هم بهتاخت میرود كه به نماز جماعت برسد.

تا من آتش را بادی میزنم دكتر میرسد و این بانو بچه را میدهد بغلش و خودش میآید و بهقاعده خمیر را ورز میدهد و چانه میگیرد و میدهد به من كه پهن میكنم و میاندازم روی قرص داغ سینی مسی. بعد هم كه بانو میآید كه مثلاً خم شود كه به آتش بدمد دستم نابهخود میرود توی گرمای سینهاش. بانو میزند پشت دستم و میگوید: دست خر كوتاه!

اما باز خم میشود و این دست ــ كه بشكند الهی! ــ بیاذن من میرود بر پك و پهلوش و بر انحنای نیمكرهای كه هست و آن گریوه كه این دو نیمكره را از هم جدا میكند و میلغزد و میرود و مشت میكند آنجا را كه به قول ملیح همه به گردش گشتهاند. بانو داد میزند: برش گردان! دارد میسوزد.

و من به ناچار با كفگیر قرصهای كوچك را برمیگردانم و میگویم: خدا بگویم چهكارت كند زن كه آخرش مرا هم مثل عمو بیابانمرگ میكنی.

بانو كفگیر را از دست من به یك ضرب میگیرد، میگوید: خوب، حالا بگو ببینم، اگر نمیخواهی با همین كفگیر بزنم روی دست چلاقشدهات، فردا میخواهی چهكار كنی؟

ـ ببین هركس از این جهان به آن جهان نقل مكان كند، از قید و بندهای ما زندگان نجات پیدا میكند، پس راحت میتواند در زمان جلو و عقب برود، حتی طیالارض كند، یعنی بدون طی مكان از هرجا به هرجا برود. اما مشكل من، یعنی راستش ما، این است كه تا نهم اردیبهشت كه كسوف كلی است وقت زیادی نداریم. اول هم من باید روح این كوكب گوربهگورشده را احضار كنم، بعدش هم به كمك او عموحسین را تا از عمو رمزهای این نسخههام را بپرسم، یا اگر نسخـﮥ‏ بهتری جایی سراغ دارد وادارش كنم برای من بیاورد، یا بگوید تا من تحریر كنم. بعدش نوبت عمل اصلی میرسد كه تسخیر موكل آفتاب است آنهم موقع كسوف قریب به كلی كه پنجشنبه نهم اردییهشت خواهد بود از ساعت چهل و یك دقیقه بعدازظهر تا دو و بیست دقیقه ...

ـ خوب، این درست. محراب دیگر یعنی چی؟

ـ آخر در نسخههای لاتین زنها اغلب محراب بودهاند. گاهی حتی به رضایت خود آنها قربانی هم میشدهاند، چون راستش خون ریختن موقع عمل مثل عمل جماع كه در بعضی نسخههای جوكیان هند آمده خیلی مؤثر است.

نگاهم میكند: من از دكتر هم پرسیدم، حالا هم از خودت میپرسم: ببینم خل كه نشدهای كه مثلاً بخواهی من یا ملیح را بكشی؟

ـ من ملیحجون را دوست دارم، بیشتر از جانم.

ـ ولی باز تا فرصت پیدا كنی دستت توی پر و پاچـﮥ‏ این و آن است.

میگویم: من نمیخواستم، حتی فكرش را هم نمیكردم كه كسی غیر ملیح باشد.

ـ بعد كه فهمیدی، خوب بالا و پاییناش را دیدی، پس چرا باز ادامه دادی؟

ـ خوب، تو را هم دوست دارم، بانو. تو اولین، نه، راستش را بخواهی، دومین زنی بودی كه من بات آشنا شدم. همهاش هم كه ... ــ یادت كه هست؟ ــ لاسِ خشك و خالی بود.

باز چانهای میگیرد و میان دو كف دست پهن میكند و میاندازد روی قرص سرخ مسین من، میگوید: خوب، الحمدلله خوابهات كه دیگر خشك و خالی نیست؟

ـ نه، به لطف شما كه نه.

با آرنج میزند به پهلوم و میگوید: كوفتت بشود، انشاءالله!

و بعد به قهر میرود. دكتر سراسیمه پیداش میشود، میگوید: چی بهش گفتی مگر؟

میگویم: تا تقی نرسیده، كمك كن اینها را ببریم بالا.

كمك میكند ولی باز میپرسد: چهكارش كردی؟

ـ چطور مگر؟

ـ به من گفت: «به تو هم میگویند دكتر؟» وقتی ازش پرسیدم كه: «مگر چی شده؟» گفت: «از من میشنوی تا این پسردایی ما كاری دست خودش و تو نداده، ببر بستریاش كن.»

میگویم: راستش را اگر بخواهی من هم باید بروم غسل معكوس بكنم.

ـ پس شما هم بله؟

ـ نه، نه، توی خواب بوده، خواب دیدم. مطمئنم. ولی این زن حرفهایی زد كه فكر میكنم نكند به بیداری بوده. خوب، حالا شك كردهام، برای همین باید بنا را بر بیداری بگذارم و من هم بروم غسل معكوس بكنم.

دكتر هم لطف میكند و میرساندم به جلو حمام مردانـﮥ‏ دروازهنو، قول هم میدهد فردا سر ظهر بیاید دنبالم. میگویم: یك امشب را دندان سر جگر بگذار و نگاهی هم به نسخهات بكن كه فردا گیج نشوی.

بعد هم با من مصافحه میكند، حتی میخواهد دستم را ببوسد كه سبب شدم تا فقط به اشرف فكر كند و از این به بعد هم قول میدهد كه فقط به او فكر كند. میگویم: ببین جناب دكتر، عمل ما عمل مشتری است و نه عمل زهره كه خاص حُبّ است، پس گذشته از فردا كه باید وقت احضار عمل جماع هرطور هست صورت بگیرد آنهم سر وقت، باید مواظب این نفس بود، یعنی من باید مواظب باشم، چون بعدش دیگر برعهد‏ﮤ‏ من است كه تا چهل روز همـﮥ‏ مَنهیات عمل را ترك كنم تا این دنیای دون برگردد به همان زهدان افلاك و عقول.

گیج و منگ نگاهم میكند، میگوید: فقط شما ثابت كنید روح هست، بعدش دیگر هرچه بفرمایید من در خدمتگزاری حاضرم.

میگویم: ببین دكتر، ما همه بندی این تنایم، هركس هم مركز دایرهای است كه این پوست و این حواس به دورش كشیدهاند. كاش میشد یك لحظه هم شده بیرون از این پوست برویم و خودمان را ببینیم. نمیشود. هیچ نسخهای هم برای این عمل نیست. اگر هم باشد، من دیگر وقتش را ندارم. برای همین باید یكی را كه به بیرون از این من و ما رفته احضار كنم. بعدش هم عمو را تا بعد، روز نهم اردیبهشت، عمل اصلی را تمام كنم. اما یكی دیگر، عامل دیگری، اگر من یكی موفق نشوم، میتواند اولش یكی را احضار كند و بعد به كمك او یكی دیگر را و بعد یكی دیگر را. آنوقت به كمك همـﮥ‏ این ارواح حتی میتوان همـﮥ‏ این اختران را در یك استكان ریخت و یا خورشید را در همین آسمان برای همیشه متوقف كرد.

بعد هم كه از حمام برمیگردم، مینشینم و همـﮥ‏ ملزومات فردا را سیاهه میكنم:

1ـ كبوتر و دان كبوتر و چند متر قاتمـﮥ‏ سیاه.

2ـ دكتر و اشرفخانم با چادر سیاه و پیراهن عروسی و صیغـﮥ‏ عقد شرعی.

3ـ یك تكهچوب آبندیده برای كشیدن مندل و یك پارچـﮥ‏ سبز برای پوشاندن چشم عامل.

4ـ عزیمـﮥ‏ عنایتكرد‏ﮤ‏ صاحبكرامت علیشاه كه بر پارچـﮥ‏ آبندیده نوشتهام تا به وقت بخوانم، مبادا ارواح خبیثه از خاطرم ببرند.

5ـ یك گلیم و یك رحل.

6ـ یادم باشد كه یك حجره كرایه كنیم از متولی بقعه به نیت مراسم هفت مرحوم كوكب غمدیده و به قصد عمل جماع در صورت تردد هُمَجالرُّعاع.

7ـ چراغموشی عمه كه در آشپزخانه دیدهام و تعویض فتیلهای كه تیار خواهم كرد.

8ـ سه شمع و چند عود و یك مشت اسفند و كندر و یك منقل كوچك قابل حمل كه همه را را باید تا غروب نشده بخرم.

9ـ عامل حسینبنمحمود ملقب به مكارم.

10ـ یك كارد تیز كه همین كارد است كه در پارچهای سبز پیچیدهام و باید تیزترش كنم.

11ـ پوشیدن لباسی كه شاید قریب باشد به همان لباس كه عمو پوشیدهبود پیش از آنكه تغییر لباس دهد.

شب باز كفنپیچ و عزیمـﮥ‏ انحلال تن بهدست دراز میكشم و در نور یك شمع كه در شمعدان نهادهام عزیمه را آنقدر میخوانم تا مركوز نه ذهن كه تن شود و صبح اول آبی به كبوتر میدهم از همان سطل و یكی دو دان تیاركرده میان نوكاش میگذارم و با دم قاشق به گلوش فرو میكنم و بهتاخت میروم تا حمام و غسل معكوس میكنم و باز بهتاخت برمیگردم و دوگانهای معكوس میخوانم: از سلام و تشهد شروع میكنم و میرسم به سجود دوبار و ركوع یك بار تا بالاخره برسم به نیت: دو ركعت نماز صبح میگزارم، قربةالیالله، اللهاكبر.

هنوز هم چای اولم به دوم نرسیده كه صدای این تقی از زیر این مهتابی میآید كه: یاالله، پسردایی.

میگویم: خواهش میكنم بفرمایید.

همینقدر هم فرصت میكنم تا اول در صندوقخانه را كیپ ببندم و این ملزومات حاضر را بچینم توی این صندوق پدری. پسرعمه بچهبهبغل میآید و مینشیند روی همین كرسی من، میگوید: چطوری، پسردایی؟

ـ قربان شما، بد نیستم.

ـ خوبی، خوشی؟

چیزی میگویم و میروم كه مثلاً یك پیاله چای بگذارم جلوش. میگوید: نمیخواهد زحمت بكشی، همین حالا توی اتاق رضا خوردم.

به بچه اشاره میكنم: عروسعمه كجاست؟

ـ نمیدانم والله. صبح اول صبح كه نبودش. صغرا میگوید، رفته حمام. تا ظهر هم حتماً تشریف نمیآورند. آنوقت من را بگو كه تا ظهر باید اقلاً ده تا مشتری راه بیندازم.

ـ امروز دیگر چرا؟

ـ خوب، كار ما همین چند روز است. دو سه روز دیگر هم باید فقط مگس بپرانیم.

صفیه پستانكبهدهان نگاهم میكند. میگویم: پس چرا صفیه را نبرده؟

ـ همین را بگو. اما مگر جرئت میكنم حرفی بزنم؟ دخترها را فرستاده خانـﮥ‏ مادرشاینها، جمال و جلال را هم گذاشته خانـﮥ‏ خانداداششان كه تازهعروس شب عیدی دست تنها نباشند. این یكی هم كه فعلاً نصیب بنده شده.

ـ حالا كو تا ساعت هشت؟

دست میكند توی جیب بغلش، دفترچهای درمیآورد. كاغذی از وسط دفترچه بیرون میكشد، تاش را باز میكند: بفرمایید. خانم مرقوم فرمودهاند: «پسرعموجان، لطفاً مواظب صفیه باشید. من باید بروم برای اقدسجون عیدی بخرم. ظهر هم میروم خانـﮥ‏ خانداداش. امشب مامان همه را دعوت كردهاند. فراموش نفرمایید. راستی شیشـﮥ‏ شیر بچه توی یخچال است. اول باید گرمش كنید.»

كاغذ را نشانم میدهد: امضا هم فرمودهاند.

با انگشت به بالای كاغذ اشاره میكند: تاریخ هم گذاشتهاند: «سیام اسفند 2534.»

نگاهم میكند: این دیگر چه تاریخی است؟

میگویم: انگار همین چند روز پیش تصویب كردهاند كه تا همین امروز دو هزار و پانصد و سی و چهار سال از تاجگذاری كورش كبیر گذشته.

ـ اینهم از بخت ما. همین امروز كه بنده مشتری از سر و كولم بالا میرود، خانم بنده باید بروند بازار برای عروسخانم دستبند بخرند و من مادرمرده باید تا ظهر بچهبهبغل سر مشتری اصلاح كنم. شب هم بچهبهبغل بروم دستبوس حاجآقا.

یك چای قندپهلو براش میریزم و میگذارم كنار دستش و میگویم: خوب بسپاریدش دست عروسعمه بتول. اصلاً یك امروز را تعطیل كنید.

به پشت دست موهاش را از روی پیشانی پس میزند، میگوید: چشم، حتماً همین كار را میكنم. یك اطلاعیه هم میزنم روی در كه تا اطلاع ثانوی تشریف ببرید خدمت اوستااكبر گل.

تا خم میشود كه صفیه را بگذارد زمین، عرَش بلند میشود. پستانكاش را به دست دارد و عر میزند. من هم كه بلندش میكنم كه مثلاً سرش را گرم كنم، دستوپا میزند و بیشتر عر میزند. پسرعمه میگوید: بفرمایید، اینهم از بچهاش.

بغلش میكند و بلند میشود میگوید: حالا هم یعنی آمدهایم صلـﮥ‏ ارحام بهجا بیاوریم.

صدای پسرعمه رضا از همین پایین میآید: داداش، بیاورش بده به صغرا، این كه حرفی ندارد. من هم دارم میروم سر قبر آن ننـﮥ‏ خدابیامرزمان. اگر تو هم میآیی بجنب.

پسرعمه تقی میگوید: آمدم داداش.

بعد هم میگوید: باز به این داداش ما.

من هم میروم به فراغ خاطر یك بار دیگر یك نسخـﮥ‏ دیگر محض گل روی اشرفخانم مینویسم. آخرش هم میروم و چندین و چند بار كشمشها را هم میزنم. یك بار دیگر هم كاكل كبوترم را میبوسم و سه بار این عزیمه را میخوانم: «اللهم تَقَبل من عبدك حسینبنمحمود كما تقبلت من خلیلك علیهالسلام» و در نوك او میدمم كه گفتهاند مجرب است.

سر ساعت هشت هم شلواری میپوشم و به بهانـﮥ‏ دستشویی توی حیاط سر و گوشی آب میدهم. اول هم میروم اتاق عمهاینها و با پسرعمه احمد سلام و علیكی میكنم و تبریك عید میگویم و یك چای شیرین میخورم. آخرش هم سر راهم سری میزنم به آشپزخانه و چراغموشی عمه را میگذارم توی جیبم، بعد هم میآیم بالا و توی همین صندوقخانه نفتش میكنم و فتیلهاش را درمیآورم. بعد هم میروم پایین دست و صورت میشویم و وضو میگیرم و میآیم بالا و باز میروم توی همین صندوقخانه و بقچـﮥ‏ لباسها را میگذارم جلوم و به آداب اهل تنجیم شلوار دبیت مشكی و پیراهن سیاه یخهحسنیام را میپوشم و بعد نیمتنـﮥ‏ برك. آخرش هم قبای قدك كرباسی را به تن میكنم و جورابهای پشمی و گیوههای تختآجیدهام را میپوشم و عبا را هم میگذارم توی صندوق و درش را میبندم و مینشینم و فتیلـﮥ‏ حب را تیار میكنم كه عین نسخه را برای طالبان اینجا هم مینویسم:


از این سه اسماء (از نود و دو اسماءالحُسنیٰ): یا ودود یا بدوح یا لطیف یكی بگیرد، اسم عددش را گرفته، اسم طالب (حسین) مع اسم مادر (كه البته عصمت است) و اسم مطلوب (كه كوكب است) و اسم مادرش (فخرالنسا)، اعدادش یكجا كرده در ساعت مشتری (كه ساعت دوم روز شنبه باشد) بر نقش مربع از خانـﮥ‏ دوم پر كند بر پارچـﮥ‏ آبندیده و پس فتیله سازد و روی چراغ سمت خانـﮥ‏ مطلوب كند و خود روبهروی چراغ نشسته و موافق اعداد اسم الهی این عزیمت بخواند البته مطلوب بیاید و عزیمه این است: «اللهم سخر قلب كوكب بن فخرالنسا علی حب حسین غمدیده ملقب به كوكب پسر عصمت به حق یا بدوح، اجب یا جبرائیل یا دردائیل یا رفتمائیل یا نتكفیل سامعاً مطیعاً بحق یا بدوح. العجل، العجل!»

و فتیله میكنم و در چراغ بهقرضگرفته از عمهاینها میگذارم و در یك قوطی حلبی میگذارم و باز این را هم میگذارم توی صندوق پدری و در صندوق را میبندم و عبا و گلیمپار‏ﮤ‏ تازده را روش میگذارم و با دل فارغ میروم دراز میكشم و عزیمـﮥ‏ احضار روح را ذكر خفی میكنم و میخوابم.

و حالا كه كوكب عمو را احضار كردهام و عمو نمیتواند برود و باز بیابانمرگ بشود میگویم و مینویسم كه كوكب همین دور و برهاست و عمو است مرشد من و غلام من و برای تسخیر شمس یادم باشد باید مَلَك موكل شمس را تسخیر كنم و برای تسخیر مَلَكِ موكل باید لوحاش را بسازم كه عبارت است از عدد موكل شمس یكجا كرده با عدد نام حسین (عمو من است دیگر) فرزند عصمت ... اما ذكر نسخه بماند برای وقت چلهنشینیام كه از فردا شروع میشود پس از عقد شرعی من و ملیح و حالا باید بهشرحْ نسخـﮥ‏ احضار كوكب را بنویسم كه مینویسم، گرچه این عمو میگوید: فكر نكن من تا ابد میتوانم اینجا باشم.

میگویم: تو عجولی، عمو. من تو را با همین نوشتنهاست كه حاضر كردهام.

ـ احسنت به تو، اما اگر بخواهی همه را همانطور كه بوده بنویسی، آب دریا هم اگر جوهرت بشود باز كم میآوری.

ـ آخر عمو، اگر بخواهم فقط نسخـﮥ‏ خشك و خالی را بنویسم، با مشتبه شدن حتی یك حرف، یا به علت لغزش غیر عمد قلم همـﮥ‏ زحمات عامل، به قول خودت، هباءً منثوراست.

ـ سلمنا، عمو.

میگویم: دلخور كه نیستی؟

ـ ذلهام، عمو. اما خوب هر دورهای اقتضائاتی دارد، یا شاید سوی چشم ماها بیشتر بوده، بهتر هم میتوانستیم نسخهها را به لوح حافظههامان بنویسیم.

ـ برای همین هم اغلب نسخههاتان مغلوط بوده.

ـ ببینم، حالت خوب است؟

ـ چطور؟

ـ آخر این ترك حیوانی و منحصركردن قوت به چند قلم حبوبات گاهی مزاج عامل را مختل میكند.

ـ من خوبم. میبینی كه.

ـ پس بفرمایید ببینم مخدوش بودن نسخهها چه ربطی دارد به قوت حافظه؟

میخندم و عمو هم كه مربع در مركز مندلش نشسته میخندد، میگویم: ناسخهای دور‏ﮤ‏ شما نسخهها را بر لوح حاضر كاغذهاشان نمیدیدند، برای همین هم چیز دیگری مینوشتند، یا حتی میخواندند.

ـ بله، حق با شماست. حالا لطفاً بروید سر كارتان.

نسخـﮥ‏ «نان و حلوا»ی شیخ بهایی را میگذارم جلوش و میگویم: لطفاً شما هم ببینید میتوانید بالاخره این اسم اعظم ادعایی شیخ بهایی را پیدا كنید.

ـ كه چی؟

ـ شما كه بهتر از من باید بدانید كه به قول شیخ همـﮥ‏ اسرار جهان در « كَنز حروفش پنهان است». باز به قول خودش:

دشمنت نیست شود چون سیماب بند گردد به دمیدن سیــلاب
گــر بخوانـی ز سر صــدق و یقیــن كشف گردد همـﮥ‏ گنج زمین
جنیــان بــا تـو مـصــاحب گــردنــد اولیــاء جــمــله به تو پیوندند
جـملـــﮥ‏ خــلـق ســرافــكــند‏ﮤ‏ تــو قیــصــر روم شــود بنــد‏ﮤ‏ تـو
هـمــﮥ‏ خـلـق مــطـیـعــت گــردنــد كـیـمـیـا نـیــز نـصیـبـت گـردد

عمو میگوید: بله، میدانم، ولی من نه كیمیا میخواستم و نه میخواستم همـﮥ‏ خلق مطیعم شوند.

ـ من هم نمیخواهم، ولی اگر اینهمه كرامت با ذكر این كلمه ممكن میشود، چرا همین نسخه را عمل نكنیم؟

ـ یاالله، شروع بفرمایید!

پرهیب سایهوار عمو دارد رنگ میبازد. میگویم: كجا به این زودی؟

از جایی دور صداش میآید: نه، تو را به جان آن ملیحات كه حالا زن شرعی جنابعالی است، این را بردار.

میگویم: چرا كهیر زدی، عمو؟ كاری كه ندارد، ببین ...

و بعد پیشرفتهای خودم را نشانش میدهم، میگویم: فقط هشت حرف است، اول و چهارم و ششماش را خود شیخ گفتهاست: میم و لام و طین. دربار‏ﮤ‏ حرف سوم گفته: «سیمش شهره در این ایام است» كه باید بشود هزار هجری كه زمان سرودن شعر است، پس به حساب جمل میشود غین. در مصرع اول بیت آخر همین نسخه هم گفته: «اولش هفده، آخر سین است.» پس مطمئناً آخر اسم اعظم شیخ میشود سین.

ـ مگر نگفته آخر شش حرف؟ پس چرا فكر كردی باید حرف ششماش باشد؟

میگویم: سلمنا، عمو. حق با شماست. بعد هم به ترتیب مینویسمشان:

حرف اول: م

حرف دوم: نامعلوم

حرف سوم: شاید غ

حرف چهارم: ل

حرف پنجم: نامعلوم

حرف ششم: نامعلوم

حرف هفتم: ط

حرف هشتم: س

میگوید: اینها را همـﮥ‏ مبتدیان میدانند.

و میخواند:

اولش میم و چهارم لام است سیمش شهره در این ایام است
طا بود آخر شش حــرف در او گوش دل بـاز كنــی گـر كـه نكــو

اگر راست میگویی بقیـﮥ‏ حروف را پیدا كن.

ـ خوب، از اول شروع میكنیم.

و من هم از حفظ میخوانم:

هست در مصحف ما بعد سه میم در میان های سور در حامیم
عــــددش بـــا ســــور قــــرآنـــــی متسـاوی است اگر میدانی

هفت سوره هست كه با رموز حامیم شروع میشود و سور‏ﮤ‏ وسط هم «الزخرف» است. بعدِ سه میم هم میشود، بعد از سه نهتا بیست و هفت تا، پس میشود آیـﮥ‏ بیست و هشتم: «و جعلها كلمـة‏الباقیـة‏ فی عقبه لعلهم یرجعون»، كه باید كلمـﮥ‏ باقی باشد كه عددش میشود یكصد وسیزده.

ـ اما سور قرآنی كه یكصد و چهاردهتاست.

ـ مشكل من هم همین است.

ـ خوب، بهفرض كه مطابق بعضی قرائتها سیصد و سیزده سوره گفتهباشند، مقصود شیخ چی بوده؟

ـ به نظر من كلمـﮥ‏ «باقیه» همان اسم اعظم نیست، بلكه صفت آن است با این تذكر كه خود باقی جزو اسامی نودونهگانـﮥ‏ اسماءالحُسنی است.

ـ یا هزار و یك نام، به قول شیخ: «اَلْف و یك نام كه دارد دادار ...»

میگویم: شاید هم این روایت درست باشد ... نمیدانم.

و میخوانم:

هشت حرف است به ترتیب و نظام بسط حرفیش چهل گشته تمام

بسط حرف میم میشود چهل. شیخ بعدش میگوید:

نــقـطــهاش نــوزده از روی جــمــل هست چون مدخل باسط به عمل

عمو حالا دیگر دو كندهزانو نشسته، دست بر محاسن سفیدش میكشد: خوب؟

ـ همین بیت است كه حسابی گیجم كرده. چون مجموع نقطههای بیست و هشت حرف ابجد، هوز ... میشود بیست نقطه، پس وقتی در اسم اعظم فقط هشت حرف داریم، باور نمیشود كرد كه مجموع نقطههای اسم اعظم بشود نوزده تا.

ـ چطور است به جای نوزده، بخوانیم نو از ده؟

ـ خودم چاكرتم، عمو!

ـ همان چاكری ملیح برای هفت پشتتان كافی است.

عزیمـﮥ‏ ترك مندل را میخوانم و نسخه را از عمو میگیرم و باز میخوانمش. حق با عمو است. وقتی «عمل بسط» فقط یك نقطه دارد و «باسط عمل» كه من یا عمو باشیم فقط یك نقطه دارد، پس اسم اعظم هم یك نقطه بیشتر نباید داشتهباشد. میگویم: پس حرف نقطهدارمان منحصر میشود به همان غ؟

ـ گمان میكنم. ولی شاید مقصودش ب باشد، حرف اول «بهایی» و یا «ع» كه حرف اول عباس است.

و میخوانم:

طــا بـــود آخــر شــش حــرف در او گــوش دل بــاز كنــــی گـر نیــكو
در سه جا مصدر اسمش دال است در ســر آیــهای از انــفال اســـت
اولــش هــــفده آخــر سیــن اسـت متــصل در وســط یاسیــن است

ـ چطور است اول برویم سراغ همین بیت اخیر؟

ـ نكند هفده را هم غلط خواندم؟

ـ من هم اولش همینطور میخواندم، تا مرشدعلی متذكر شد كه حرف اول اسم اعظم اگر میم باشد، كه عددش میشود چهل، پس نمیتوان گفت اولش هفده است، بلكه بهتر است بگوییم هفت ده است كه میشود هفتاد، پس عدد حرف دوم را باید سی فرض كرد كه حرفش میشود س. تازه باز هم در باب حروف اول اسم اعظم میگوید: «عدد بینهاش هفتاد است.»

میگویم: خوب، اجازه بده.

و رمز و كشف رمز را دوباره مینویسم كه نسخهاش این است:

حرف اول: م

حرف دوم: س

حرف سوم: غ یا ب یا ع

حرف چهارم: ل

حرف پنجم: نامعلوم

حرف ششم: نامعلوم

حرف هفتم: ط

حرف هشتم: س

بعد هم میگویم: میبینی كه فقط مانده دو حرف یا دست بالاش سه حرف؟

و میخوانم: در سه جا مصدر اسمش دال است ...

ـ گوش دل چی شد؟

ـ واقعاً معركهای، عمو.

ـ ممنون كه چاكریات را برای ملیحجانت نگاه داشتی.

ـ باز كه زخمزبان زدی، عمو؟ خودت هم كه گرفتار بودهای. تازه، مگر حافظ در باب آنها كه صنمی ندارند فتوا نداده كه: «بر او نمرده به فتوای من نماز كنید»؟

ـ راستش، عصبانیام كه چرا به جای ثبت دقایق نسخـﮥ‏ احضارت، وقتات را تلف نسخهای میكنی كه كشف رمزش ممكن نیست.

میگویم: صبور باش، عمو.

ـ تو كه از دل من خبر نداری. كوكب را احضار كردهای كه چی؟ من را اینجا اسیر این مندل كردهای كه چی؟ اقلاً آزادم كن بروم این زن را پیدا كنم.

ـ خوب، میفهمم، همین حالا هم مینویسمش، طوری كه فقط با تو بماند، تا ابدالاباد. ولی تو را به حرمت همـﮥ‏ عاملان این صناعت، اول بگذار ببینیم این دو سه حرف باقیمانده چی هستند.

ـ خوب، بنده گوشام گرچه چشمم آب نمیخورد.

میگویم: اینجا گفته: «در سه جا مصدر اسمش دال است.»

ـ مصرع قبلش چی شد، گوش دل بازكنی گر كه نكو؟

ـ شما بفرمایید.

ـ همان دال درست است كه گوش دل را اگر باز كنیم میشود دال.

ـ اینكه میشود شبیه همین جدول كلمات متقاطع این روزنامهها؟

ـ من كه گفتم شاید.

ـ بگذریم.

و میخوانم:

در سه جا مصدر اسمش دال است در ســــر آیهای از انفـال است
اولــش هــفــده آخــر سیــن اسـت متـصل در وسـط یاسـین است

بعد هم بلند میشوم قرآن مجید را میآورم و میدهم به دست عمو كه با ادب میبوسد. سور‏ﮤ‏ انفال را میآورد و شروع آیات را میخواند و من به ترتیب مینویسم تا میرسیم به « كدأب» دوبار و «كدو آب» یك بار. میگویم: همین كلمه باید باشد. اگر دال را از سر آنها برداریم میماند: أب.

عمو باز مربع مینشیند و سر به زیر میاندازد، میگوید: مبارك است.

میگویم: انگار موافق نیستی؟

ـ خجالتآور است.

ـ چرا؟

ـ چرا نمیفهمی، پسر؟ دأب چه ربطی به دو آب دارد، تازه اینها كه سر آیات نیستند.

ـ مگر خودش نگفته: «مصدر اسمش دال است؟»

ـ ولی، جوان، حرف چه ربطی به جهان بیرون دارد؟ اینها را كه تو باید بهتر بدانی.

میگویم: حالا میفهمم كه چرا نتوانستی كاری بكنی.

ـ چطور؟

ـ عامل اگر به مبانی عملش شك كند، معلوم است كه كارش به ...

حرفم را میخورم. قرآن را میبوسم و راه میافتم كه مثلاً بیایم و كارم را شروع كنم. عمو داد میزند: كجا داری در میروی؟ چرا حرفت را خوردی؟

میگویم: آخر، عمو، توجه بفرمایید مثلاً این الف (خم میشوم و جلو صورتش یك الف توی هوا میكشم) از چند نقطه درست شده. از همین الف هم میشود ب درست كرد. (نی را برمیدارم و توی دوات میزنم و خطی افقی بر كاغذ میكشم) این خط هم باز الف است، اما دو سرش را كه به طرف بالا خم بكنیم و یك نقطه هم زیرش بگذاریم میشود ب. از همین الف هم میشود جیم را درست كرد یا دال را یا هر حرف دیگری را. به قول اسدی طوسی:

زمان چیست بر گو چرا گشت سال الف نقطه چون بود و چون گشت دال

از همین الف و دال هم هست كه این اسمها و صفتها درست میشوند. با همینها هم هست كه من تو را ساختهام. پس اگر كسی بخواهد تو را ببیند باید همان كارها را بكند كه ما برای كشف رموز اسم اعظم میكردیم ...

دیگر چه میتوانم بگویم؟ عمو خود اینها را بهتر از من میداند. قرآن را بر تاقچه میگذارم و همینطوری هم جامعالدعوات را برمیدارم كه حرف را عوض كنم. عمو همچنان با خودش غر میزند: خودش دیوانـﮥ‏ مطلق است، اما به من كه تا آن دم آخر منطقی ماندم و نگذاشتم رنود سركیسهام كنند میگوید كارم به جنون كشیده.

میگویم: عذر میخواهم، عمو. قصدم، معاذالله، اهانت به شما نبود؛ فقط خواستم بگویم من به تجربه دیدهام ــ همین بانو هم بهترین شاهد مدعای من است ــ كه كلمه، همین حروف بهظاهر بیآزار، چطور عین واقعیتاند. خودت هم شاهد بودهای كه حاضر است محراب عمل من بشود. تازه ...

میگوید: تو ابلیسی، عمو.

ـ نه، من فقط منشی جنابعالی هستم، هرچه شما بفرمایید ...

و میلـﮥ‏ آهنی را از ریزه بیرون میكشم و در صندوقخانه را به یك ضرب باز میكنم و میروم تا سر خیابان و تلفنی میكنم به ملیح و بعد برمیگردم و میآیم توی اتاق خودم. سهم حبوبات شبم را میخورم. نمازم را با خلوص میخوانم و بعد مینویسم، همینها را و حالا هم میگویم:

چه دنیایی برای ما به میراث گذاشتهاند این اهل علم و منطق! میان این راهروهای دراز و باریك و بیخموچم میروند و میآیند و نمیبینند كه نه سایهای دارند و نه حتی بویی. بی هیچ خاطرهای میروند و مینشینند پشت میزهاشان و منشیگری میكنند. حتی بندیان بسته به كند و زنجیر بیش از اینها دارند. خیابانهاشان و خانههاشان را روبیدهاند، مثل بندی كه رختهاش را باد بردهباشد و حالا ففط بند مانده، دراز و باریك از این دیوار تا آن دیوار، از این میخ تا آن میخ. لعنت بر باد باد و دوصد لعنت بر این عاملان این جاروكشیها كه جهان ما را، خانهها و حتی خانـﮥ‏ ذهنهامان را خالی كردهاند. باید پرش كرد، باید در پشت هر دری و حتی در سایـﮥ‏ عریان این سیم آویخته از این سقف چیزی به ودیعت گذاشت، تا در هر كنج و پسلهای پری كوچكی باشد خفته اما منتظر تا صدای عاملی بیدارش كند، نه اینطور كه حالا هست كه وقتی ناسخی بیدار میشود، در پشت سایش شاخهای به پشت شیشه هیچ نباشد. غلت هم كه میزند، میداند كه كسی نمیآید. وقتی هم سرگردان كوچهها میشود هیچ سایهای، همزادی با صداهای كفشهاش همپا نمیشود. شب هم كه خسته به خانه میآید بی هیچ بگوومگویی در رختخوابش، بیجفت، میخوابد و تن خسته به خوابی بیرؤیا میسپارد.

باید كاری كرد، حتی اگر فكر كنند كه دیوانهام. با این موها كه صبح به صبح انگار به عمد بر پوست سرم سیخ ایستادهاند، با این دو حدقـﮥ‏ سرخ چشمها كه نشان آنهمه اشباح است كه دیدهام لوتوس مینشینم تا احضارشان كنم حافظان چهرهها را كه تا جنگل تاریك و نمور فراریشان دادهاند. «سائق» و «شهید» را صلا درمیدهم تا بیایند و پرَان بر زَبَرِ شانههام طومار اعمال نیك و بدم را بنویسند. مینویسند و گاهی ــ میشنوم ــ بر سر خوب و بد خردهعملی مثل تلفن كردن همین امشبم به ملیح كه روز عروسیمان، نهم اردیبهشت، یادش نرود، بگوومگو دارند. حرز تسدیس عدد اسم اعظم به دست میگویم: باور میكنی، عزیزم، حالا دیگر معتقد شدهاند كه این دل من گوشتپارهای است شلجمی كه كارش مثل یك تلمبه است و بس؟

ـ پس میخواهی امشب بیایی؟

ـ من كه گفتم، عزیزم، از سر عقد تا نهم اردیبهشت نذر كردهام كه چهل روز از ملیحجونم پرهیز كنم.

ـ حیوانی هم نمیخوری؟

ـ آره، دیگر.

ـ ولی خانمكوچیك كه این حرفها سرش نمیشود.

ـ تو را به خدا ملیح آشفتهام نكن. من فقط خواستم بهت بگویم، یكی از آشنایان قول داده كه پیرهن عروسی خانماش را بدهد به ما.

ـ صد دفعه باید بهت بگویم كه من كهنـﮥ‏ یكی دیگر را نمیپوشم؟

ـ كهنه كجا بود؟ اندازهات هم هست، انگار كه خیاط برای تو دوختهباشد. نمیدانی چقدر بهت میآید.

ـ ببینم شیخ، راستش را بگو چه نقشهای برام كشیدهای؟

ـ كدام نقشه؟ ما دو تا صبح نهم اردیبهشت، درست ساعت ده میرویم محضر آقای روضاتی. آقا و میرزاحبیب هم قول دادهاند كه بشوند شاهد ما. اما راستش من چشمم آب نمیخورد كه آقا حاضر بشود با دست خودش The end را بنویسد در آخر این سریال هر دفعه فقط یك جا.

میگوید: شیخ، نمكرد‏ﮤ‏ دیگری كه نداری، یكی از همین تكپرانهای خانگی كه هر یكیش را چند برابر این حرفهایها حساب میكنند؟

ـ حالا بپرس ببین آن حرفهایهاش یكیش را چند حساب میكنند؟ میترسم این بانو گران پام حساب كند.

ـ برای همین امشب كه نمیخواهی؟

ـ برای خودم كه نمیپرسم.

ـ خوب، چرا از عصمتخانم نمیپرسی؟

داد میزنم: با مادر من شوخی نكن، ملیح. به خدای احد و واحد بد میبینی.

ـ خوب، بیپدر، تو هرچه از دهنت درمیآید، بار زن شرعیات میكنی، آنوقت انتظار داری من مامانجانتان را ...

داد میزنم: ملیح!

ـ جان ملیح؟

جانی میگوید كه ریشههای دلم را از بیخ سینهام میكند. استغفراللهی میگویم و حرز تسدیس را برابر صورتم میگیرم تا افسون این صدا را باطل كنم. میگویم: به آن خانمكوچیك سلام برسان و بگو فقط سی و سه روز دیگر مانده.

ـ حالا كجا هستی؟

ـ توی خیابان، از دكان حاجی ...

یكدفعه یادم میآید، میگویم: خداحافظ، عزیزم.

ـ نترس، نمیآیم. ولی راستش هر شب تا بوق سگ گوشم به در است كه كی عزیز من سه بار زنگ بزند و بعد هم یك بار. یادت كه مانده علامتمان چی بود؟

میگویم: خودم چاكریات را خواهم كرد، ملیح من.

و بالاخره گوشی را میگذارم و میآیم خانه. به عمو میگویم: هروقت اسم اعظم را پیدا كردی، خبرم كن.

خمشده بر عسلی جلو روش، خط مینویسد. میدانم تا كوكباش نیاید و ننشیند كنار دستش، دل به كار نمیدهد و من نسخـﮥ‏ احضار زنعمو كوكب را مینویسم تا باز در تن این كلمات هم احضارش كنم كه میدانم او هم سرگردان این دنیاست باز.

نه، من نمینویسم؛ عمو، یا حتی مجموعـﮥ‏ این چند كیلو آب و چند مثقال كربن و چند گرم فسفات و سدیم و غیره نیست كه مینویسد، كه اوست، همان كه قدما ملك موكل عطاردش نامیدهاند. من او هستم و اوست معبود من و هركه عامل این عمل خواهد شد بداند بی او كلام پوستـﮥ‏ خالی خواهد بود، چرا كه بسته به دم و جا ملك دیگری مالك وقت خواهد شد. وقتی قطرهای آب بالوپرزنان میآید تا مثلاً بنشیند بر برگی، تكهكلوخی یا حتی پوز‏ﮤ‏ سگی، مالك وقت آن فرشته است كه حامل آن قطره است. پس به هر دم و هر جا مالك و ملك یكی دیگر است.

و اما نسخـﮥ‏ احضار این است:

ذكر خفی بر لب نشستهام و مالك وقت من ملك مشتری است كه میشنوم از عمق جایی دور عمه صدام میزند. میگویم: آمدم، عمهجان.

ـ این دكتر بیچاره از كی تا حالا منتظر توست.

ـ چرا تعارف نكردید بیایند بالا؟

ـ من كه ندیدمشان. عروس خواهرم، عروسعمهات، میگوید دم در منتظر تو هستند.

میگویم: تا من حاضر میشوم، شما یك تك پا بروید دم در، تعارف كنید بیایند بالا.

من هم اول بارانیام را میاندازم دوشم و بعد هم از روی سیاهه یكییكی هرچه باید حاضر میكنم. توی راه هم وقت دارم شاهبالهای كبوتر را باز كنم و در عوض سر قاتمه را ببندم به پاش. كاسـﮥ‏ دان را میریزم توی یك شیشه و درش را میبندم. دكتر كه پیداش میشود، صندوق را میدهم به یك دستش و پاكت سوراخدار محتوی كبوتر را میدهم به این دستش. میگویم: خانم سماوات هم هستند؟

ـ خودشان تشریف میآورند.

ـ خبری شده؟

ـ نه، ولی نمیدانم كی خبر داده به زهره. امروز تلفن كرد و هرچه از دهنش درآمد بار من كرد.

میگویم: ببین دكتر، من حالا نه وقت ذهنخوانی دارم و نه اصلاً انرژی اضافی كه صرف ماجراهای خصوصی تو و آن ــ چی بود نام خانوادگیاش؟ ــ ملكوتینیا بكنم. پس لطفاً صریح و روشن بگو چی شده.

ـ چیزی نشده. من برای مراسم حاضرم. میبینی كه رخت دامادی هم پوشیدهام ...

ـ راستی مبارك است. چه بهت میآید.

ـ متشكرم. خوب، میماند اشرف كه او هم قول داده كه بیاید. با ماشین خودش میآید. امشب هم یك جشن كوچك میگیرم، توی خانـﮥ‏ اشرف و دیگر دردسرهای من تمام میشود. ولی آخر احتیاجی نبود كه زهره را هم خبر كنند، دعوت كنند.

ـ من یكی اگر به عقلم میرسید، مطمئن باش میكردم.

ـ من كه نگفتم شما كردهاید.

ـ از اشرف هم پرسیدی؟

ـ من كه روم نمیشود.

ـ باشد، من میپرسم.

ـ نه، خواهش میكنم. میترسم سر قوز بیفتد و خودش هم دعوتش كند.

میگویم: من دیگر حاضرم. برویم كه میترسم دیرمان بشود.

واضح است كه عبا و گلیم و یك رحل را من میبرم. باز هم برمیگردم و یكی دو نسخـﮥ‏ اضافی هم توی جیب بارانی میگذارم و گشتی میزنم توی صندوقخانه و اتاق و بالاخره راه میافتم. وقتی بالاخره در را باز میكنم كه كنار دكتر بنشینم، میبینم كه با همان دست كه میخواهد كلید ماشین را بچرخاند، به پشت سر اشاره میكند. میشنوم: اگر چیزی جا مانده، من میتوانم بروم بیاورم.

بانو است. اگر فجئه نمیكنم لطف باریتعالی است. تنگ و تیر روش را گرفته و آن كنج نشسته. تنها یك چشمش پیداست و به همان چشم اشاره میكند به دكتر: بگو راه بیفتد دیگر.

بقچهبستهای كنارش هست. میگویم: اینها دیگر چیست كه با خودت آوردهای؟

دكتر بالاخره راه میافتد. بانو كه دارد به گره بقچهاش ورمیرود، میگوید: به دكترتان بفرمایید از دست راست بروند، بهتر است.

با سر تأیید میكنم و میگویم: بانو، این گره گمانم تا گرهی توی كار ما نیندازد، بازبشو نیست. پس لطفاً بفرمایید شما را كی دعوت كرده تشریف بیاورید؟

راست مینشیند، و همچنان با همان یك چشم نگاهم میكند، میگوید: مگر نمیخواهید برای زنعمو هفتم بگیرید؟ خوب، من هم دارم میآیم دیگر.

ـ شاید هم فكر كردی امروز روز محراب شدن ملیحهخانم است؟

ـ نه، فكر نكنم امروز باشد. تازه من شوهر دارم، بچه دارم. نمیتوانم به عقد شرعی عامل در بیایم.

دكتر میپرسد: ممكن است به من هم بفرمایید این خانم دیگر چرا میآیند؟

میگویم: وقتی سوارشان كردید، نپرسیدید شما كی باشید؟

ـ والله، از در خانـﮥ‏ شما آمدند بیرون، زدند به شیشه عقب و همین بقچه را نشان دادند، من هم فكر كردم شاید اثاثیـﮥ‏ شماست.

میگویم: دكترجان، خیلی وقت داریم، مجبور نیستی اینهمه تند بروی.

و كبوتر را از توی پاكت درمیآورم و شاهبالهاش را باز میكنم و سر قاتمه را میبندم به پاش و میدهم به بانو تا همان جلو پاش ولش كند. نرسیده به باباركنالدین هم به دكتر میگویم نگه دارد و باز من و دكتر رو به آنهمه مردگان كهنه و نو میایستیم و فاتحهای نثار همـﮥ‏ اموات میكنیم و از آنجا هم میآییم و همان جلو مرقد بابا نگه میداریم. میگویم: تو برو دكتر، ببین میتوانی با این متولی كنار بیایی و كلید یكی از همین حجرهها یا مقبرهها را برای امروز بعدازظهر ازش كرایه كنی. بگو میخواهیم مراسم كوچكی برای سوم یا اصلاً هفتم مرحومه كوكب غمدیده برگذار كنیم. ضمناً یادش بیاور كه پولش دادهای تا سر قبر آن مرحومه یكی دو سوره بخواند.

بانو هم میآید بیرون، بقچه را داده زیر چادرش. میگوید: من هم باشان میروم.

به دست پوشیدهبهچادر به بقچهاش اشاره میكند: اینها را من برای همین آوردهام. اینجا گداگشنه زیاد دارد.

تا برگردند، در همان دور و حوالی گشتی میزنم. وقتی برمیگردم، ماشین اشرفخانم را هم میبینم، اما خودش را پیدا نمیكنم. باز گشتی میزنم. اذان ظهر است. حالتی روحانی این گوشتپار‏ﮤ‏ شلجمیشكل را میفشارد. نشستهام بر سر گورهای بینشانه كه اشرفخانم را میبینم. چه قدی دارد این زن! چارقد به سر در پناه خرابـﮥ‏ روبهرو ایستادهاست. سری به سلام تكان میدهم و بر خاك مینشینم و انگشت بر خاك فاتحه میخوانم و پاهاش را نگاه میكنم كه نزدیك میشوند. گفتهبودم انگار كه چادر بپوشد. سر برمیدارم و نگاهش میكنم و باز سلام میكنم. میگوید: همینجاهاست دیگر؟

ـ گمانم.

ـ پس كی میخواهید شروع كنید؟

ـ حدود ساعت دو و نیم، سه.

ـ پس چرا اینقدر زود آمدهاید؟

ـ شما هم انگار زود تشریف آوردهاید؟

ـ گفتم یك نگاهی به این دور و حوالی بكنم.

ـ چادر و آن لباس سفید كه یادتان نرفته؟

ـ مگر ممكن بود یادم برود؟ این اكبر دم به ساعت تلفن میكرد و باز یادآوری میكرد.

و ناگهان میپرسد: حالا شما مطمئناید كه این كار عملی است؟

ـ عملی است یا نه، باید بكنیم و ببینیم. راستش مانع حصول ما به مقصود محدودیت خود ماست. ما همه بندی تنهامان هستیم. هركس مركز دایر‏ﮤ‏ خودش است. سد ما هم برای اشراف به جهان همین محدودیت منظر ماست. كاش میشد كه مثل تنی اثیری از این پوست دربیاییم و خودمان را بنگریم. نمیشود، یا شاید من نسخهاش را ندارم. اغلب هم در این نسخهها كه دارم، دیگری را احضار میكنند. البته من به دكتر حرفی نزدم. بعضی آدمها ذاتاً تا بلوغ خیلی راه دارند. همین هم به نفعشان میشود، گاهی حتی نادانی مندل آنهاست، از بلیات و واردات نامنتظر حفظشان میكند ...

ـ انگار حالتان خوب نیست.

ـ گمانم خوبم، فقط داشتم فكرهای شخصی یا به اصطلاح واردات قلبیام را بلندبلند بر زبان میآوردم.

ـ من، قبلاً هم عرض كردم خدمتتان، اعتقادی به این حرفها ندارم. فقط آمدهام از سر كنجكاوی ببینم چطور میتوان روح مردهای را احضار كرد.

ـ مهم اعتقاد عامل است كه اینجا اتفاقاً منام. شماها هم همین دور و حوالی میتوانید باشید. نسخـﮥ‏ دقیق همـﮥ‏ اعمال را میدهم خدمتتان تا وقت داریم نگاهی بهش بیندازید.

تا دارد نگاهی میاندازد، میگویم: راستی این بانو هم هست، عروسعمـﮥ‏ من است. خودش خواسته بیاید كمك كند. حضورش مانع نیست. با او سرسنگین نباشید.

نسخه را به دستش میدهم و راه میافتم و باز گشتی میزنم و مدام هم خم میشوم و سنگ قبرها را میخوانم. بدی این سنگها این است كه نام صاحب قبر هست، و نام پدرشان، اما نام مادرها نیامده. نمیشود رأساً احضارشان كرد. شاید نادانسته خواستهاند از دست عاملان نااهل حفظشان كنند. من اول این كوكب را احضار میكنم و بعد عمو را، بعد دیگر، اگر بخواهم، آسان است تا هركس را بخواهم بیاورم بر زبر این خاك و در هر گوشه و كناری بنشانم. با اینهمه ارواح میشود ــ گفتهام انگار ــ افلاك را بهراستی سقف شكافت. نه، اینقدرها وقت ندارم. دیوانهام میكنند. عاملان دیگر با این نسخه كه مینویسم همین را میتوانند بكنند.

دكتر و بانو همه چیز را حاضر كردهاند، صندوق پدری من و حتی كبوتر را و گلیم و عبا را آوردهاند و چیدهاند توی حجره. دكتر میگوید: این متولی عجب دندانگردی است! فقط برای این بعدازظهر ...

میگویم: یه یادش آوردی كه قرار بوده سر قبر این كوكب ما قرآن بخواند؟

به پیشانی میزند و نوك بینی فشار میدهد: چطور یادم رفت؟

بانو دارد بالاخره گرههای بقچهاش را باز میكند. میوه آورده و خرما و یكی دو سینی و یك دست بشقاب پلاستیك. همه را میچیند روی دو میز جلو حجره. توی یك جعبـﮥ‏ پلاستیكی هم استكان و نعلبكی و قند و یك پاكت هست و چند گرهبستـﮥ‏ كوچك كه یكیش حتماً قند است و آن یكی چای و دیگر نمیدانم چی. میپرسم: نكند سماور هم آوردهای؟

ـ اینجا خودشان دارند. پولش دادم بیاورد.

میگویم: بهجای این كارها برو یك آتشگردان بگیر، دو تا گل آتش درست كن، یك اسفند و كندری بریزیم روش تا اگر ارواح خبیث این دور و برها باشند، دور بشوند.

ـ من هم داشتم همین فكر را میكردم، ولی گفتم صبر كنم تا شما تشریف بیاورید درِ این صاحب مرده را باز كنید.

میگویم: دلخور نشو، بانوجان.

بعد هم میروم بیرون، مینشینم روی یك صندلی. میگویم: راستش گرفتهام. همهچیز همانطور است كه پیشبینی كردهبودیم، جز تردد اینهمه آدم. حالا یعنی شنبه هم هست.

بانو پرتقالی پوست میكند و قاچ میكند، میگذارد جلو من: بفرمایید.

بعد هم خم میشود، میپرسد، بی آنكه به یك دست چادرش را جلو صورت و سینـﮥ‏ بازش بگیرد: خودم بروم بازش كنم؟

چشم میبندم و استغفراللهی میگویم و بعد كه سر و سینه میپوشاند، میگویم: تو كه غریبه نیستی، بانوجان.

چه محرابی میشود تیار كرد از این سر و سینه. همـﮥ‏ اعضاش یكیك به یادم میآیند و باز میگویم: استغفرالله و ربی اتوب الیه.

بیست و یك بار باید بگوید. بانو دیگر سر و سینه پوشاندهاست. دارد در صندوق را باز میكند. میگویم: دكترجان، این اشرفخانم دور و بر آن خرابـﮥ‏ كنار زمین وقفی است، برو صداش بزن، تا این بانو آتش را درست میكند، من صیغـﮥ‏ شما دو تا را بخوانم. بقیهاش دیگر به همت خود شماست. یادت باشد جاش مهم نیست، زمانش مهم است. باید سر سالتحویل باشد، درست سر ساعت سه و بیست دقیقـﮥ‏ بعدازظهر.

دكتر میگوید: آخر من كه روم نمیشوم اینها را بهش بگویم.

بانو میگوید: مگر مجبورید بهش بگویید؟ شما این تو هستید، حسینجان هم عقد شرعیتان را خوانده، اول این درها را ببندید، بعد هم لباس عروسی را تنش میكنید. سر ساعت هم، انگار كه مثلاً هوس كردهاید ...

میگویم: بانو، خود اشرفخانم همه چیز را میداند. من همین حالا نسخهاش را بهشان دادم.

پسر یا شاگرد متولی سماوربهدست پیداش میشود. چه عرقچینی به سر دارد. پولی كف دستش میگذارم. میگویم: جوان، پیر بشوی الهی، از این عرقچینها اگر باز توی دستگاهات هست، یكیش را نذر من بكن، سرم توی این سوز سرما نخورد.

میخندد، دستی به عرقچین دستبافش میكشد: حالا كه دیگر سرد نیست.

ابرها را نشانش میدهم و میگویم: عصر حتماً باز سرد میشود، اینجا هم كه بادگیر است.

دكتر میگوید: پس اقلاً امانت بده، چند ساعت فقط.

بانو میگوید: من خودم حالا براتان پیدا میكنم.

تا برگردد، خودم چند حبه زغال توی آتشگردان میریزم و یكی دو كاغذ روی زغالها روشن میكنم و چند چرخی به آتشگردان میدهم. اول هم منقل كوچكم را روشن میكنم و اسفند و كندری توش میریزم و بعد سماور را روشن میكنم. دكتر هم فقط دارد به كبوتر ورمیرود. میگوید: این كه فكر نمیكنم جان راه رفتن داشتهباشد.

ـ فقط باید نوك به زمین بزند.

دارد دست به دست میمالد. باز به این اشرفخانم كه خندان پیداش میشود، چمدانی هم به دست دارد كه به فال نیك میگیرم. فرشتـﮥ‏ رحمتاند این زنها. چمدان را اكبر از دستش میگیرد. من هم تعارف میكنم كه بنشیند روی صندلی. بعد هم میروم توی حجره، بارانیام را میكنم و عبام را به دوش میاندازم و تسبیح به دست عزیمـﮥ‏ هندی را میخوانم.


ده ده بار كه میشود یكصدبار به تسبیحی یكصد و هشت دانه بگوید: اُم منه پادمه هوم.
یك دور تسبیح میگویم و به گرد انگشت شهادت میچرخانم تسبیح را و باز به هر گردش همان میگویم تا كمبود دانهها را جبران كردهباشم.

به حس باطن میفهمم كه بانو نگاهم میكند. چشمبسته نگاهش میكنم و سر پیش میبرم و وقتی گرمای كلاهی را بر مغز سر احساس میكنم، چشم میگشایم و باز چند دور تسبیح میچرخانم و همچنان همان عزیمه را میخوانم تا به حدس میفهمم از هزار و هشتاد هم بیشتر شدهاست، اگر این گردش تسبیح قبول افتادهباشد، همچنان كه چرخ دعا میچرخانند كاهنان تبتی.

در نسخـﮥ‏ «فقیران» هندی آمدهاست كه مجرب است.

تا بانو منقل به دست میرود، میآیم بر آستانـﮥ‏ درگاه مینشینم. اول اذن وكالت میگیرم از زوجه و بعد صیغـﮥ‏ عقد را میخوانم و دكتر كه میگوید: «قبلتُ التزویج»، به دستهاشان نگاه میكنم كه بر دو لبـﮥ‏ میز نهادهاند.

حال هم میگویم، هرچه هست بدین كلام نهادهاند، كه آن دو دست اگر خزان بر سطح میز به سوی هم میآیند همه اعجاز این كلمات است و این تجوید خواندن درست هر حرف. اول هم اشرف سماوات انگشتهای یك دست دراز كرد، به مَثَلِ حیوانی كه گردن برافرازد، یا بهتر پرندهای كه بال رنگین بگشاید. با «قبلتُ»ی دكتر دستی نیز از این سو پروازكنان برخاست و زبر آن دست فرود آمد. آمیزشی رمزی بود. امید تا قبول افتد. خسته برخاستم و ظرف شیرینی را جلو هر دو گرفتم و گفتم: مبارك باشد.

همه همین است و دیگر همه ظاهر است از مندل كشیدن به چوب آبندیده، و دانه ریختن، اما به شرح میگویم تا نسخه تمام باشد.

اول هم كبوتر و یك كاسه میبرم و سر قاتمه را به سنگی می بندم و باز میآیم و صندوق را میبرم و جایی در خرابه میگذارم. بانو هم كمك میكند تا همـﮥ‏ ملزومات را به ترتیب بچینم بر تاقچهای كه هست. میگویم: من همهاش میترسم این دو عاشق نتوانند در وقت سهمشان را ادا كنند.

ـ یعنی میخواهید من بروم دستبهدستشان بدهم؟

ـ من كی چنین حرفی زدم؟ فقط به وقتش همان حوالی باش، اصلاً بگو بروند آن تو، بهشان اطمینان بده كه به وقتش همان حوالی هستی.

آخرش هم به التماس میافتم كه: من همـﮥ‏ امیدم به توست، بانو.

میبینم كه بالاخره میرود و من میآیم و بسمالله را ذكر میكنم و به همان چوب این نقش میكشم بر خاك تا هرچه هست از خبث باطن و ارواح شرور و اجنـﮥ‏ موذی دور كنم كه در نسخه آمدهاست:


بدان كه بسمله نوزده حرف است به عدد زبانـﮥ‏ دوزخ كه هر كه ملازم آن شود از آنها ایمن ماند و شروری كه از نتایج قوای نوزدهگانه مثمر میشود نجات یابد و مراد از آن قوای خمسـﮥ‏ ظاهری كه آن باصره و سامعه و ذائقه و شامه و لامسه است و حواس خمسـﮥ‏ باطنی كه آن حس مشترك و تخیلیه و متوهمه و حافظه و خیال است و قو‏ﮤ‏ شهویه و غضبیه و هفت قوای دیگر كه طبیعیه است كه آن غازیه و نامیه و مولده و محركه و مدركه و عاقله و عملیه است و گفتهاند كه الله تعالی زبانـﮥ‏ جهنم به نوزده مقرر داشته، بی زیاد و كم و در ازای هر قوهای خزانهای است بنابرآن كه این قواها منبع شرور و وسیلـﮥ‏ ذنوب میباشند و هكذا هر شبانروزی بیست و چهار ساعت است و پنج ساعت به ازای پنج وقت نماز است و نوزده ساعت باقی میماند به ملازمت و مواظبت بسمله از شرور و بلیات كه در این ساعات میباشد امان و نجات میشود زیرا كه حروف آن به عدد آن ساعات مساوی است.
و مربع این است.


بعد ملزومات را میبرم میان آن دایر‏ﮤ‏ نشانه. پس مندل را میكشم و می بندم و عزیمـﮥ‏ مندل میخوانم و این چوب را در خاك رفتگان فرو میكنم و سر قاتمه میبندم و دو چشم كبوتر به دو چسب میبندم و رهاش میكنم تا كوركورانه گشتی بزند. پس این دانهها به دست هر سو میپاشم و خود نیز به پارچه چشم میبندم كه در نسخه هست كه عامل نباید ببیند و گوشی به كبوتر و كارد به دست مینشینم و عزیمـﮥ‏ یافتن گمشده میخوانم، همان كه در همـﮥ‏ كتب هست، پس مربع مینشینم و دم فرو میبرم تا به سینه برسد و به حد ناف و برمیآورم و باز فرو میبرم تا از حد ناف بگذرد و همچنان ذكر میگویم و گوش میسپارم. چون صدای پرزدنی میآید، جهت صدا به حس گوش به خاطر میسپارم و قاتمه را میكشم تا آنجا كه مقاومتی به حس دست احساس شود. پس میچرخم و رو بدانسو پارچه از چشم برمیگیرم و بر دوش میاندازم. كبوتر نوك بر زمین میمالد. به چشم نشانه میگذارم و عزیمـﮥ‏ شكر بر لب، میگذارم تا دانـﮥ‏ آخر بخورد.

پس به یك دست كاسـﮥ‏ آب و به دست دیگر كبوتر را جلو میكشم و از سرش میگیرم و در آب فرو میكنم تا یكی دو قطره بخورد. ساعت را هم میبینم: بیست دقیقه ماندهاست به تحویل. پس عزیمـﮥ‏ كرامتكرد‏ﮤ‏ صاحبعلیشاه میخوانم چهل و یك بار و چون میبینم كه سایـﮥ‏ ابری همـﮥ‏ قبرستان را میپوشاند، سر كبوتر به یك ضرب جدا میكنم و تنش به پارچـﮥ‏ سبز میپیچم و سر به همانجا میاندازم كه گور كوكب است و پس میگویم: «اللهم سخر لی كوكب بنت فخرالنسا كما سخرت الانس والجان لسلیمان بن داوود.» پس نوزدهبار میگویم: «العجل» و فتیله روشن كرده روی به جانب قبر میگیرم و بر خاك هم به صرافت دل چلیپای شكسته میكشم و چون بادی این فتیله خاموش میكند، به نوك كارد خاك میكنم كه گفتهاند مجرب است كه مطلوب از ترس نبش قبر حاضر خواهد شد. تا حاضر شود، این سیاهی فتیله در نظر میآورم و نقطه به نقطه سفید میكنم تا مطلوب بداند كه تنش به آتش خواهم سوزاند. و چون به حس باطن میبینم كه بانو نگاهم میكند، به گوشـﮥ‏ چشم مینگرم و هر سه را میبینم كه در دهانـﮥ‏ آن دیوار خرابه ایستادهاند. دو دست برمیآورم و رو به همـﮥ‏ موكلان عرشی از دل مینالم: «یا الله، یا الله، یاالله.» و چون سر میگردانم و میبینم كه هستند، به اشاره آن حجره را نشان میدهم و خود سر بر خاك میگذارم رو به قبر كه گفتهاند كعبـﮥ‏ عامل دل اوست و میگریم به زاری زار و میگویم: العجل یا كوكب!

چون صد و یك بار میگویم، قوتی به چشمها میآید كه یقیناً اثر آن جماع حلال است و به چشم سر میبینم كه كوكب رو در رو میآید سیگار روشن به دست. میگویم: خوش آمدی، كوكب من. میبینی كه من هم پیر شدهام.

مینشیند: آخر از جان من چه میخواهی؟

ـ عمو را پیداش كن.

ـ بیابانمرگ شد. خاكش خیلی دور است. گاهی كه میآید، به دیدنم میآید، آنقدر راهش دور است كه مجبور است نرسیده برگردد.

ـ مگر به پای قدم میآید؟

ـ خودش خواستهاست، میگوید: «از بس خاطرت را میخواهم.»

میگویم: بهش بگو من چهل روز فرصت دارم، فقط چهل روز. باید كمكم كند كه اسم اعظم را بخوانم و رفیق من باشد برای این چهله كه در پیش است. بعد دیگر آزاد است.

ـ این گریهات گولم زد، فكر كردم حسین است، گفتم: «بیوقت آمده كه چی؟»

میگویم: یادت كه نمیرود؟ در همین یكی دو روز باید بیاید. من منتظرش هستم توی همان صندوقخانـﮥ‏ خودش.

عودها را روشن میكنم. در نسخه هست كه بوی خوش بر سر مهر میآوردشان. شمعها را نشانش میدهم، میگویم: اینها را سر قبرت روشن میكنم. خرما هم خیراتات میكنیم. تو را قسم میدهم به موكل زهره كه مجبورش كنی بیاید. بی او نمیتوانم. دست تنها نمیشود. شوخی كه نیست. میخواهم شمس را تسخیر كنم.

میگوید: من دیگر باید بروم. خستهام كردی.

و گوشـﮥ‏ دامنش را، همانطور كه ملیح، به دست میگیرد. میگویم: مجبورم نكن دوباره همـﮥ‏ این كارها را از سر نو شروع كنم.

ـ تا برسد باید خیلی راه بیاید. طرفهای یزد است، یك جایی نزدیكیهای جندق.

و میرود و من برمیخیزم و تا گورش میروم و فاتحه میخوانم كه میبینم این بانو هم آمده، میافتد بر گور و ضجه میزند. شمعی را روشن میكنم و میگویم: حاضر شد، بانو. خودش بود.

بلند میشود و من شمع را در خاك فرو میكنم و آن دو شمع را به نشان دو رأس دیگر مثلث و به شكرانـﮥ‏ اجابت عمل احضار در خاك فرو میكنم و میگویم: میبینی كه من دیگر جان ندارم. بلند شو، جانم، این چیزها را جمع كن، باید لای آن گلیم بپیچیم و جایی خاك كنیم. هنوز خیلی كار داریم.

میگویم: میبینی، عمو؟ اینهم نسخـﮥ‏ احضار. بقیهاش دیگر نوشتن ندارد. فردا هم رفتم خدمت آقا و او هم این ملیح را برام عقد شرعی كرد. حالا هم این چهل روز ترك جلالی تا به وقت كسوف و تسخیر خورشید تا باز این جهان همان باشد كه بوده.

ـ حتماً هم با این اسم اعظم میخواهی مسخرش كنی؟

ـ اگر بشود كه دیگر اینهمه ترك و صوم و صلات نمیخواهد.

ـ از آن دو حرف پنجم و ششم ظاهراً یكی میشود «ا» و دوم هم «ب» كه ب مسلماً غلط است. چون شیخ گفته آن اسم فقط یك نقطه دارد. به فرض كه «ب» باشد آن غ سوم غلط است و باید بشود ع.

میگویم: میشود امتحان كرد.

ـ چطور؟

ـ خوب، اسم را با این ترتیب میگوییم: م، س، ع، ل، ا، ب، ط، س، و یك چیز كوچك میخواهیم، یك انار مثلاً، اگر درست بود كه باید انار توی همین صندوقخانه حاضر شود؛ اگر نه كه باید قید آن ب را بزنیم.

عمو میگوید: پرتوپلا داری میگویی.

ـ دوباره كه شروع كردی؟

ـ عرض كردم داری پرتوپلا میگویی، چون یك مصرع دیگر هم هست.

نگاه میكنم. حق با عمو است: متصل در وسط یاسین است.

میخواهم بلند بشوم كه عمو میگوید: لازم نكرده. من نگاه كردهام، یاسین 83 آیه دارد، پس آیـﮥ‏ وسط میشود چهل و دوم، و متصل اگر به معنیِ چسبیده باشد اغلب حروف این آیه متصلاند، پس به معنای مدام است كه بیشترین حرفی كه در این آیه هست ن و ل است كه باید ل را انتخاب كرد.

ـ باز میشود امتحان كرد. پس آن ب زائد میشود و به جاش میگذاریم ل كه با پذیرش آن غ كلمه میشود: م، س، غ، ل، ا، ل، ط، س.

عمو میگوید: لازم نكرده. من امتحان كردهام. خواستم كه مرا آزاد كند تا بروم دست این زن را بگیرم و با هم برویم. نشد. میبینی كه هنوز اینجام، گرفتار تو.

میگویم: یك نسخـﮥ‏ دیگر هم هست.

ـ خوب، بفرمایید.

از میان طومار عمو یكی را باز میكنم: بفرمایید، به خط خود شماست.

و میخوانم:


و نوع دیگر قل هو اللهِ معكوس است. اما این عمل را دوازده الفاظ است مطابق آن الفاظ دوازده موكل هستند كه هركس عامل این سوره شود، آن دوازده موكل مطیع فرمان آن كس شوند، اگر خدا خواهد. غرض، اگر فضل الهی شامل حال باشد چند روز باید ترك دنیا كند، پس لازم است یك خادم نمازی پرهیزكار رفیق خود گرداند و مسجدی تنها در قریهای كه متصل دریایی روان باشد یا در باغی مكانی پاك و پاكیزه به تخلیـﮥ‏ تمام به دست آرد و آن را برای چند روز گرفته قیام ایاك مطلق كند و هرگز كسی دیگر در آن نیاید و برود و بعد لایق است كه اول میو‏ﮤ‏ انار ولایتی و بخورات و عطریات و گلهای خوشبو و شیرینیهای لطیف در حجره مهیا نماید و قند سیاه و چادر و جای نماز پاك به فرش بگسترد و به روز سهشنبه در عروج ماه غسل كند و بعد نماز مغرب رو به قبله پیاله نهاده بخورات بسوزاند و به تسبیح و بدن خود عطر بمالد و آن چادر نیمبند بپوشد و از رفیق خود قدری نخود بریان و چند حبه قند سیاه در برگی كه به هندی دونا گویند بگیرد و در پیش خود گذارده، شروع به قل هو الله معكوس نماید، یعنی اول چند مرتبه درست بخواند، چون تمام شود گرد خود حصار بكشد و مرشد خود را در تصور آورده پیغمبر را بر دست راست تصور كند و یك هزار مرتبه قل هو الله معكوس را بخواند و بعد از اتمام درود بفرستد به عدد طاق یعنی یازده یا بیست و یك بار و غیره.
عمو میگوید: بله، میدانم؛ اصلاً از حفظم. بعد از بیست و یك روز نوری روشن در حجره پیدا میشود و شخصی سوار بر تخت با چند صاحب جمال حاضر خواهند شد، پس عامل به تضرع سلام كند و هرچه بخواهد بگوید و از آنها اقرار بگیرد تا تمام عالم مسخر او شوند. و اگر حاضر نشدند به مدت چهل روز انشاءالله حاضر شوند.

ـ خوب، نگفتی چطور است؟

داد میزند: سر چهل روز هم نیامدند. هیچكس نیامد تا من به ادب سلام كنم و بگویم: «من فقط میخواهم پیداش كنم تا یك بار دیگر سرم را بگذارم در قدمش و زمین زیر پاش را ببوسم.» آنوقت تو احمق میدانی ملیحات كجاست، ولی اینجا نشستهای و میخواهی آیههای خدا را معكوس كنی.

میگویم: ملیح من مثل همان ملیحهخاتون است، نمیتواند بماند، ثابت قدم نیست، مثل همین خاك كه میگویند هی دارد میچرخد. باید این خاك را اول یك كاریش كرد، به یك چیزی وصل كرد، چهارمیخش كرد، بعد باز دنیا میشود همان كه بوده، كوكب تو هم میآید و ملیح من.

و سر میگذارم و ضجه میزنم مثل پدرمردهها و میگویم: كمكم كن، عمو، تو را به موكل شمس قسم كمكم كن تا این شمس را تسخیر كنم. خورشید پنجشنبه، نهم اردیبهشت، درست سی و یك دقیقه از ظهر گذشته در ضعیفترین حالتاش است. وقتاش است، عمو.

ـ من هم میخواستم، اما نشد، نسخهاش را نداشتم.

ـ من دارم، تا بخواهی نسخه دارم.

یك مشت اسفند در آتش میریزم و میگویم: یكیش هست كه اول باید موكل شمس را تسخیر كنیم. میشود حروفش را نوشت و بعد موكل هر حرف را پیدا كرد، و حروف آن موكلان و عددهاشان را، بعدش هم با آن عددها روی ورقهای از طلا تسدیس درست كرد، و وقتی كه موقعاش شد، یعنی خورشید گرفت، كارد را تا دسته توی قلب محراب فرو كرد تا دیگر این موكل شمس مجبور بشود خورشید را برگرداند به همان فلك چهارم و این زمین هم دیگر ثابت خواهد بود و مسطح و ملیح هم ملیح من میشود. میماند كوكب تو كه او هم میآید به همان جندق تو و كنار تو میماند، نه مثل حالا كه معلوم نیست كدام گوری رفتهاست.
bibi73 آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۳:۴۶ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
bibi73 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

تكملـﮥ‏ اول

من مینویسم: دایره كاملترین است میان اینهمه اشكال هندسی، چرا كه هر آغازش پایان هم هست و هر پایانش آغاز، بالا و پایین هم ندارد و از همـﮥ‏ نقاطش تا آن مركز به یك فاصله است، پس هستی هم بر همین دایره است، میچرخد به گرد ما، به طفیل ما و من هم نشستهام میان این مندل تا همهچیز را برگردانم به همانجا كه بوده: قمر به فلك اول و عطارد به فلك دوم و زهره به فلك سوم و خورشید به فلك چهارم تا برسد به فلك ثوابت و به فلكالافلاك و نسخه را هم تیار كردهام و مرشد من هم عمو است چه موافق باشد چه نباشد و محراب هم ملیح خواهد بود كه با هم میرویم به یك بیابانی دور و او عریان بر این خاك خواهد خفت و من رو به او مینشینم و عزیمـﮥ‏ تسخیر میخوانم. اگر خورشید برگشت به همان فلك چهارمش و زمین ثابت و پایدار ماند كه هیچ، و الا كارد میكشم و این ملیح را چهارمیخ میكنم كه بخشنده اوست.

میگویم: عمو، اگر نشد چی؟

ـ تو هم میشوی مثل من و هرچه كردهای و یا نوشتهای میشوند هباءً منثورا.

ـ پس میگویی چهكار كنم؟

ـ من همین قدرها میدانستم كه در نسخههام هست.

مندلاش را بستهاست و مربع نشستهاست سربهگریبان: عالم صغیری كه مثالِ عالم كبیر است. باز میگویم: كمكم كن، عمو!

ـ ببین، پسرم، این بسته به عمل توست: یا همینجا میمانی توی همین مندلات و یا میروی به یك فلك دیگر تا برسی به آنجا كه به قول مولوی در وهم ناید. به آن مستوفی هم همین را گفتم. راستی شنیدی كه آخرش كارش به كجا كشید؟

ـ نه.

ـ نشستهبود حساب كردهبود كه بیست و یك سالی نماز بدهكار است كه اگر قضاهاشان را میخواست بهجا بیاورد سر به جهنم میزد. میگفت: «از من دیگر گذشتهاست.»

میگویم: من میخوانم، عمو. اما مشكل من این است كه با فراغ خاطر نمیخوانم. كعبـﮥ‏ من در آسمان است، در آن افق روبهرو. برای همین باید زمین را مسطح كنم.

ـ در آسمان هم هست.

ـ پس خود تو چرا نرفتهای؟

ـ كجا؟

ـ رو به همان بالاها؟

ـ وقتی كوكب اینجاست، كجا میتوانم بروم؟

ـ او را هم ببر.

ـ نمیآید، حتی حالا كه مثلاً احضارش كردهای باز دارد پرسه میزند، به قول ما قدیمیها كون نشیمن ندارد.

ـ احضارش كن، یا اصلاً تسخیرش كن.

ـ این مسخرهبازیها مال شما زندههاست.

ـ ولی كوكب كه انگار هنوز زنده است، شاید هم دوباره زنده شده و حالا دوره راه افتاده.

ـ همین است كه گرفتارم كرده، بیاو من یكی هیچ جا نمیتوانم بروم.

بویی میشنوم. شبیه عطر یاس رازقی است انگار. میدانم هست، همین دور و برهاست كوكب كه صدای عمه بلند میشود: حسینآقا، آقای دكترند و خانمشان.

میگویم: چرا نمیگویی تشریف بیاورند بالا؟

ـ من كه نمیفهمم چرا این بانو گفته خواباید. این بیچارهها هم رفتهاند و حالا دوباره برگشتهاند.

ـ بیزحمت تعارف كنید بیایند بالا.

فقط میرسم در صندوقخانه را بر روی جسد مثالی عمو ببندم و هرچه اینطرف و آنطرف روی زمین این اتاق پراكنده است جمع كنم.

فقط دكتر است. باز به او كه میداند عمل تسخیر باید بهدور از زن باشد، حتی گفتهاند ــ در بعضی نسخهها ــ كه بانگ سگ را نباید شنید.

دكتر از پلكان آن طرف مهتابی بالا میآید و در پناه دیوار جلو میآید و من میرسم عبا بر دوش بنشینم و بر رحل كتابی را باز كنم. بالاخره در آستانـﮥ‏ همین در رو به راهرو پیداش میشود. سلام و علیكی میكنیم. میگویم: خوب، چه خبر، دكتر؟ خوبی، خوشی؟

میگوید: غرض از مزاحمت اتفاقی است كه برای اشرف افتاده. خودش هم میداند كه نباید بیاید اینجا، ولی میگوید باید با شما مشورت كند.

ـ تو كه ماشاءالله از همـﮥ‏ جوانب این امر مطلعی، باید و نبایدهاش را میفهمی. من هم فقط چند روزی وقت دارم. پس چرا میخواهید خرابش كنید؟

ـ من كه شرمندهام، اما باور كنید او ولكن نیست؛ میگوید الا و بالله باید شما را ببیند.

عمه از آن پایین صدا میزند: عمه، یكی را بفرست بیاید این سینی را ببرد بالا.

میگویم: عمه، من این بالا كسی را ندارم. مگر نگفتم مزاحم من نشوید؟

اما به دكتر میگویم: میبینی؟ اینها هم نمیگذارند. آن از بانو كه مثل روح سرگردان همین دور و برهاست، این هم ...

ـ كوكب هم با ما دوتا همین كارها را میكند.

ـ مطمئنی؟

ـ اشرف همین را میخواهد خدمت شما عرض كند.

میگویم: خوب، به خاطر عمو هم شده میبینمش. پس لطفاً حالیاش كن كه این تو نیاید. اصلاً میشود توی همان راهرو بنشیند، پشت آن در و حرفش را بزند.

بعد كه یادم میآید، میگویم: شما هم لطف كنید یك سری به عمـﮥ‏ ما بزنید.

و من فقط وقت میكنم اول چهارپایهای برای این اشرفخانم توی راهرو بگذارم و در را كمی پیش كنم تا نبینماش. میگویم: میبینی، عمو؟

ـ گفتم كه من كاری به كار زندهها ندارم.

ـ مسئلـﮥ‏ كوكب است، انگار دور و بر اینها پیداش شده.

ـ اگر میبینندش، اصطلاحاً گفتم، میفهمند كه هستش، بهش بگویند: «بس است دیگر.» اصلاً سلام مرا بهش برسانند، بگویند: «تا تو نیایی من هم نمیروم، حتی اگر تا قیام قیامت طول بكشد.»

ـ پس تو هم سعی كن یك نسخـﮥ‏ درست برای من دست و پا كنی كه من هم نشوم مثل تو.

با صدای خفه اما دور مینالد: مگر نمیبینی مشغولم؟

دست بر دهان میگیرم و به كف نفس و اشراف بر تن جلو رقص این تن هنوز خاكی را میگیرم كه همـﮥ‏ امید من به این عمو است كه مرشد من اوست. بعد هم رو به درگاهی این مهتابی روبهرو مینشینم و ذكر میگویم و وقتی به حس بشری میفهمم و یا شاید به قوت شامه كه این اشرف آمده و نشسته، میگویم: سلام عرض شد، سركار خانم سماوات.

میگوید: ببخشید كه مزاحم اوقات شریف شدم، ولی مجبور بودم ...

ولی من میگویم همـﮥ‏ این عاملان درست گفتهاند كه دور از زن باید بود كه در خود این بو كه در هوا ایستاده و در این صدا چیزی است كه حتی آدم ایستاده بر لبـﮥ‏ آن جهان را میلرزاند. میگویم: بفرمایید، من گوشم.

ـ من فقط آمدهام بپرسم كه شركت دادن ما دو تا در آن ــ چی بهش میگویید؟ ــ احضار روح لازم بود؟

ـ مقصود؟

ـ ببینید، من وقت بگوومگو ندارم، شما هم انگار باید به كارهاتان برسید، پس مجبورم یكراست بروم سر اصل مطلب. از شما هم خواهش میكنم طفره نروید. حالا میخواهم لطف بفرمایید بگویید چرا این بلا را سر ما دوتا آوردید، بهخصوص سر اكبر؟

میگویم: كدام بلا، خانم؟

سكوت میكند. دیگر میفهمم. میگویم: مگر چی شده؟

میگوید: ما قبل از این احضار روحتان یك طوری با هم سر میكردیم. البته من دلم میخواست باش ازدواج كنم، ولی دلم میخواست وقتی خسته شد، وقتی دید كه هیچ جایی ... میفهمید كه؟ وقتی فهمید كه بیمن نمیتواند سر كند، مثل خود من كه بیاو دیگر این زندگی و این كارها بی معنی است ...

باز مكث میكند. میگویم: میفرمودید.

ـ ساده نیست، آنهم وقتی نمیبینمتان. اینطور من احساس خفت میكنم، این كارهای شما را مسخره میدانم. ولی به خاطر اكبر، به خاطر خودم حاضرم ...

میگویم: میخواهید بگذارید برای بعد از نهم اردیبهشت؟

ـ یعنی هنوز هم نفهمیدهاید؟

ـ چیزهایی حدس زدم، اما مطمئن نیستم درست باشد. حسن وراجی بی حدومرز این است كه شنونده از لابهلای آنهمه این در و آن در زدنها بالاخره میفهمد كه گوینده چه میخواهد بگوید؛ ولی راستش شما حرفتان را میخورید، چیزی كه سر نخی بدهد ابراز نمیكنید.

تند و یكنفس میگوید: ما دیگر زن و مرد نیستیم، اكبر حتی میترسد بیاید توی تخت، پهلوی من.

ـ خوب؟

ـ از همان صبح نوروز شروع شد. من صبح بیدار شدم، دیدم نیستش. بعد دیدم رفته روی زمین خوابیده و شمدی هم انداخته روش. خوب، هوا هنوز سرد بود. فكر كردم شاید شب بیدار شده و فكر كرده نكند من بیدار شوم، او هم رفته آن گوشه خوابیده. پاهاش را جمع كردهبود توی دلش. وقتی رفتم كه مثلاً بازوش را بگیرم كه بیاید توی تخت بخوابد، بیدار شد و خودش را پس كشید، اصلاً میلرزید. فكر كردم تب دارد. نمیگذاشت نبضش را بگیرم. عرق كردهبود. گفت: «نیا جلو، خواهش میكنم.» به من نگاه نمیكرد، به صورتم، به تنم. شما كه غریبه نیستید. من لباس خوابی چیزی تنم نبود. با دو دست صورتش را پوشاند، گفت: «خودت را بپوشان.»

آنطرف حیاط دكتر را میبینم كه میرود و برمیگردد. میگویم: دكتر هم میداند، همـﮥ‏ این چیزها را میداند.

ـ مقصود؟

ـ خوب، من از طرز قدم زدنش میفهمم، و از اینكه درست جایی قدم میزند كه بتوانم ببینمش.

میگوید: مطمئناید؟

ـ بیش و كم. خوب، بد هم نیست. حالا شما لطفاً دقیقاً بفرمایید بهاصصلاح چه مرگیش شده.

ـ به من كه نمیگوید، اما گمانم هرچه هست زیر سر این زنعموی شماست.

عموی بیچار‏ﮤ‏ من. اما حالا مینویسم كه نمیشنود یا بهتر نمیشنید. به كجاها رسیدهاست حالا؟

میگویم: پس حالا دیگر شبها جدا میخوابید؟

ـ خیلی دیر میآید، اصلاً شبها كشیك میگیرد، وقتی هم صبح سحر میآید، میرود روی كاناپـﮥ‏ توی نشیمنمان مینشیند. من هم كه از خواب بلند میشوم و میخواهم بروم دست و صورتی بشویم و صبحانهای درست كنم از خواب میپرد، میآید توی اتاق خواب. ما كه دو اتاق خواب بیشتر نداریم. یكیش مال هماست و یكیش هم كه اتاق خواب من است. یك نشیمن هم داریم. حمام و دستشوییمان هم به همان نشیمن باز میشود. وقتی من میروم مثلاً دستشویی، میآید توی اتاق خواب میخوابد. بعد كه میآیم تا لباس عوض كنم، میرود توی نشیمن یا حمام. یك شب كه بیدار شدم، فكر هم میكردم یا شاید خواب دیدهبودم كه دارد نگاهم میكند، دیدم بالای سرم ایستاده. لباس خواب تنم نبود. حالا دیگر با شلوار میخوابم. پیراهن میپوشم. آن شب یكی از پیراهنهای اكبر را پوشیدهبودم. آستینهاش را هم بالا زدهبودم، همینطوری. دوست داشتم. لحاف هم كه روم بود. خوب، خواب كه رفتهبودم لحاف پس رفتهبود. یكدفعه دیدم دارد نگاهم میكند. اكبر ــ خودش گفته ــ خیلی به سینـﮥ‏ زنها حساس است. میگوید: «دست خودم نیست.» یكدفعه فهمیدم چراغ را روشن كرده كه مرا توی خواب نگاه كند. دست بردم كه دكمـﮥ‏ پیراهنم را بیندازم كه دیدم بسته، یا همان وقت قبل از اینكه من دست دراز كنم و یا ببینم كه باز است بسته شد. من هم دست بردم و بازش كردم كه یكدفعه دیدم شروع كرد به لرزیدن، بعد هم صورتش را پوشاند كه نبیندم. من داشتم همان كاری را میكردم كه دوست داشت، اما او گفت: «خواهش میكنم، باز دگمهات را ببند.»

میبینم كه من هم دارم قدم میزنم، توی همین یك گلهجا، از این دیوار تا آن پنجر‏ﮤ‏ مشرف به ایوان پسرعمه رضااینها. میگویم به خودم كه: «قرار نبود كه بروی، زنعمو.» و عمو به القای ضمیر میگوید: «ارواح كه بر زمین میمانند، اغلب به همانجایی برمیگردند كه در زندگی مادی تعلق خاطر داشتهاند. خوب، این كوكب ما هم باز برگشته به همانجا، از این مرد به آن مرد. دیگر خودت میدانی.»

میگویم: ببخشید، حواسم پرت شد، یكدفعه نفهمیدم كجا هستم.

ـ من داشتم میگفتم یك شب مست آمد، طوری مست بود كه ناچار شد قبول كند كه من كمكش كنم لباسهاش را بكند. بعد نمیدانم چطور شد كه فكر كردم یكی دیگر دارد كمكش میكند. مثلاً من داشتم یك آستیناش را درمیآوردم كه دیدم آن یكی آستین خودبهخود درآمد. شما كه میدانید من به این چیزها اعتقادی ندارم، بیشتر هم به خاطر اكبر آمدم و توی آن مراسم شركت كردم، اما حالا دارم میبینم، یعنی احساس میكنم كه ...

مكثی میكند. میگویم: مثلاً؟

ـ همان شب وقتی داشتم دگمههای پیراهنش را باز میكردم، یكدفعه یك چیزی خورد توی صورتم. اول فكر كردم اكبر زده. نه، او اصلاً چشم نمیتوانست باز كند. روی پاش بند نبود. باز كه دست دراز كردم، دستی خورد به صورتم. دردآور نبود، اما یكطوری بود، چنان سنگین بود كه نزدیك بود بیفتم. من هم اكبر را نشاندم روی یك مبل و رفتم چلچراغ وسط را روشن كردم، بعد دیدم كه اكبر لخت ایستاده و نگاهم میكند. البته پیراهنش را گرفتهبود جلوش و با وحشت نگاهم میكرد. باور كنید پیشانیاش عرق كردهبود. من هم رفتم زیر بالاش را گرفتم و آوردمش توی اتاق خواب و یك چیزی دورش پیچیدم و سعی كردم بخوابانمش. خوابید. من هم رفتم توی همان نشیمن. یكدفعه دیدم صدام میزند به همان اسم یا لقبی كه صدام میزد، وقتی كه ... خودتان دیگر باید بفهمید. من كه رفتم توی اتاق خواب، دیدم نشسته لب تختخواب، باز هم لخت. چراغ خوابمان روشن بود. فكر كردم اگر سینهام را ببیند، اگر بخواهد و بشود، سحر را باطل میكنم. سینهام را باز كردم و نشستم جلوش و باش حرف زدم از همین حرفهایی كه زن میزند وقتی مردش را بخواهد. اكبر فقط نگاهم میكرد. بعد من هی در و بیدر حرف زدم كه یكدفعه دست انداخت موهام را گرفت و شروع كرد به عربده كشیدن. خوب، دختر من مدتی بود به اعتراض رفتهبود خانـﮥ‏ باباش. تنها بودیم، اما حرفها ... چطور بگویم؟ من باور كنید شرمم میشود كه بگویم چه نسبتهایی به من داد. چنان هم داد میزد كه همسایه آمدهبود دم در و زنگ خانه را میزد كه چه خبر است.

ـ مخاطبش كه شما نبودید؟

ـ ولی این من بودم كه داشتم میشنیدم، تازه آن حرفها را توی روی من میگفت.

ـ بعدش؟

ـ بعدی دیگر ندارد.

میگویم: پس چطور حاضر شده شما را بیاورد اینجا؟

ـ خودش میگوید: «میترسم دیوانهام كند.»

ـ كی؟

ـ خودتان بهتر میدانید. من هم آمدهام خدمتتان كه برش گردانید به همانجا كه بوده.

میگویم: ببینید خانم، این زمین ما رگهرگه است، مقنیهای قدیمی هم گفتهاند. این رگهها بالاخره میرسند به یك رگـﮥ‏ آهكی كه عمقش فرق میكند: از یكی دو متر هست تا سی و چند متر یا حتی پنجاه متر. بعد از این رگه میرسیم به رگـﮥ‏ آتشفشانی. اگر یك مقنی بخواهد چاه عمیق بكند باید بداند كه آب فقط از این رگه است كه رد نمیشود، چون ظاهراً زیر این رگه آبی نیست، اگر هم باشد به وسایلی دیگر احتیاج هست. اما وای اگر این لایه شكاف بردارد، مثلاً بر اثر یخبندان یا لرزشهای این خاك. خوب، واویلا میشود. ذهن آدمی هم شبیه همین رگههاست. به آن لایـﮥ‏ زیرش نباید دست زد. دكتر حتماً اینها را بهتر میداند. ما حالا راستش به رگهای رسیدهایم كه آنطرف رگـﮥ‏ آتشفشانی است. شكاف هم برداشته و حالا این ارواح ...

همینطور میگویم و حالا هم میدانم كه همـﮥ‏ این پرت و پلاها برای این است تا عمو رخصت عمل تسخیر دوبارهام بدهد.

ـ اگر دكتر طوریش بشود مسئولش شمایید.

ـ ما همهمان مسئول همهچیز هستیم، زیاد و كم ندارد؛ نمیشود شانه خالی كرد.

و باز شروع میكنم و از فرضیـﮥ‏ اكتوپلاسم میگویم كه بعضیها معتقدند كه مثلاً از خون یا خلأ میان سلولهای یك آدم مادهای تراوش میكند كه گاهی شكل یك روح را میگیرد، اما من یكی فكر میكنم هیچكدام از اینها نیست.

داد میزند: اینقدر حاشیه نروید، صریح به من بگویید ببینم این كوكب یا روحش فینفسه وجود دارد، یا اینها فقط توهم من و دكتر است؟

ـ بعضیها گفتهاند چون فكر میكنیم هست، پس هست.

ـ من فكر نمیكنم، احساس میكنم. همین دیشب لباسپوشیده دراز كشیدهبودم، یكدفعه فكر كردم بروم ببینم دكتر چهكار میكند، بعد گفتم بگذارم كارش را بكند، هرچه میخواهد باشد. حتی رفتم در اتاق خواب را بستم تا خیالش راحت باشد كه مزاحم مطالعه یا هر كاری كه میكند نیستم. بعد خوابم برد. وقتی بیدار شدم، توی خواب و بیداری احساس كردم چیزی به سبكی پر بر تختـﮥ‏ پیشانیام نشست و بلند شد. اول فكر كردم دامن پرده بوده. نبود. هیچچیز نزدیك من نبود كه به پیشانیام بخورد. هرچند از سر تشكر و یا همدلی بود. بهتر بگویم پاسخ همدلی و یا تفاهم من بود. انگار بگیرید لبی چنان بزرگ باشد كه بتواند وقت بوسیدن تمام پیشانی من را بپوشاند. نترسیدم، حتی به گمانم حالت خوشی به من دست داد. چنان خوشحال بودم كه انگار پر درآوردهام. بعدش یكدفعه به خاطرم گذشت كه كوكب دارد تشكر میكند، پیشانی مرا بوسیدهبود چون اجازه دادهبودم كه با اكبر تنها باشد؛ اصلاً قیدش را زدهبودم.

باز مكثی میكند، بعد میگوید: نمیتوانم، من یك بار این رابطـﮥ‏ مثلثی را از سر گذراندهام، باز نمیتوانم ...

صدای سرفـﮥ‏ دكتر را میشنوم. باز از پلكان آنطرف دارد میآید. فقط میرسم بگویم: به من فقط یكی دو شب فرصت بدهید، اگر دیدید كه باز هستش، دیگر خود دانید. من سعیام را میكنم، میخواهم، اگر بتوانم، برش گردانم پیش عمو.

دكتر میگوید: تمام نشد؟ من باید بروم.

میگویم: با خودت چهكار كردی، دكتر؟

ـ چطور مگر؟

اشرف میگوید: میخواهید من بروم پایین؟

ـ نه، احتیاجی نیست. فقط خواهش میكنم به من فرصت بدهید، فقط دو روز. بعدش هم باید بروم سر آن كار اصلی كه البته قربانی میخواهد، مثل همان كبوتر كه قربانی آن عمل شد؛ ولی مطمئن باشید قربانی آن عمل اصلی شماها نیستید. آن بانو هم نیست. باید یك خونی ریخته شود كه میشود.

و اشاره میكنم به دكتر كه برود و ببرد این اشرف را و بعد هم میروم به صندوقخانه و لوازم عمل را دورتادورم میچینم و رو به قبله مینشینم و رخصت عمل میگیرم از عمو و مندل میكشم و عزیمه میخوانم و صولجان كه چوبدست این عمل است برمیافرازم و از موكل زهره مدد میجویم به عددش و پس ستارهای میسازم به سه مثلث درهمكرده بر خاك و چندان مینگرم تا منورش كنم. آنگاه نقطهبهنقطه بالاترش میآورم تا بر افق روبهرو بنشانم. پس عزیمه میخوانم و نفس حبسكرده میدمم بر آن اختر همچنان كه مغی پیمانه پر كند و یا كودكی به بادكنك بدمد. میگویم: «آینه» و آینه برمیگیرم و روبهروی آن ستار‏ﮤ‏ درخشان میگیرم و عزیمـﮥ‏ تسخیر موكل میخوانم تا برآید آن نیلوفر از عمق گل سیاه. برمیآید و برگ میگستراند یكیك بر آبی راكد گل برمیآورد و گلبرگها میگستراند و من كوكب را میبینم كه نشسته میانـﮥ‏ گل مثل كلالهای. میگویم: «العجل» هزار بار و بخور در كار آتش میكنم و تا صدای هقهق میشنوم عمو را میبینم كه میان مندل نشسته و عامل است با این نسخه:



نوع دیگر: فتیله و نقش در باب محبت كسی كه بر شخص معیل محبت داشته باشد، به روز یكشنبه، خواه پنجشنبه، خواه سهشنبه، این نقش را نوشته در روغن خوشبودار روشن كند و روی چراغ جانب خانـﮥ‏ مطلوب كند، به حول الهی معشوق حاضر شود و اطاعت كند، مجرب است مع اعداد زیرین، بهطور صحیح بنویسند. این است:


من نیز حباب از سر چراغ برمیگیرم و روی چراغ به جانب خانـﮥ‏ اشرف كرده، روشن میكنم و حباب میگذارم و ورد میخوانم و میگویم: «بشكن!» و عمو میگوید بشكن و همـﮥ‏ موكلان همین میگویند كه میشكند ...

صدایی میآید، خودش است، كفش پاشنهصناری بهپا از روی مهتابی میآید. چادرش را روی مهتابی از سر برمیدارد، میاندازد روی همین بند كه پیراهن من روش تاب میخورد، بعد هم میآید و پایی بر این پل كه بر دهانـﮥ‏ این پلكان است میگذارد، میگوید: میرزاحسین، چرا دست برنمیداری؟

سر به زیر میاندازم. بوی عطرش حالا بوی كندر و اسفند را پس میزند. چراغ بد میسوزد. سایـﮥ‏ عمو حالا دهانـﮥ‏ صندوقخانه را پر كردهاست. من همچنان ذكر میگویم كه عمل من هنوز ماندهاست، اما به چشم سر میبینم كه كوكب دست به دیوار میگیرد و از روی پل جلو میآید. یلاش كوتاه است. یك بند انگشت با شلیتهاش فاصله دارد. گلهای ریز آبی دارد. شلوارش دبیت مشكی است با پاچـﮥ‏ تنگ و پرچین. از فاصلـﮥ‏ میان پرهیب عمو و چهارچوب در نگاهش میكنم. حالا دیگر آمده روی همین پلـﮥ‏ اول رو به پشتبام نشستهاست. عمو میگوید: آمدی؟

ـ میبینی كه.

ـ باورم نمیشود.

ـ خوب دیگر، باوركن. خودمام. درشكهام هم دم در است. نشستهبودم دیدم دلم آشوب شدهاست، انگار كه توش سركه بجوشانند، یكی هم مرتب بهم میگوید: «بلند شو، خانمخانمها. میرزا منتظرت است.» فهمیدم باز كاری كردهای. چرا میرزا؟ من دیگر به درد تو نمیخورم. میبینی كه.

و من چند پر اسفند در كار آتش میكنم تا بر سر مهر بیاید. عمو میگوید: باز هم آب توبه بر سرت میریزم، از این شهر و دیار هم میرویم.

ـ یك بار ریختی، دیدی كه نشد.

ـ باز هم میریزم، هر كاری بگویی میكنم.

ـ نه، نمیشود. دیدی كه سعی كردم، اما نشد. حتی جورابهات را وصله كردم، اما تا صدای ساز آقابزرگ یادم میآمد، سر و دستم تكان میخورد، یا نوك پام خودبهخود ضرب میگرفت. آغاباجی خدابیامرز حق داشت، من بندبشو نبودم، داشتم خودم را گول میزدم.

كارد را برمیدارم، رخصت شكستن مندل میگیرم و بلند میشوم. كوكب میگوید: پس میخواهی مرا بكشی؟

عمو نگاهم میكند، میگوید: تو دخالت نكن، پسر!

میگویم: ببخشید، یك لحظه فكر كردم ملیح من است.

كوكب میگوید: فایده ندارد، میرزا.

دندانهاش چه برقی میزند. نوك یكی از دندانهای ثنایاش شكستهاست. عمو میگوید: میبینی؟ همین بیشتر گرفتارم كرد. اگر خودش بود، شاید كار را تمام میكردم. میرفتم پایین پولی به درشكهچی میدادم و میفرستادمش دنبال نخود سیاه.

اما حالا میرود جلو، دست زیر چانـﮥ‏ كوكب میگیرد: باز كن ببینم لبهات را.

دست من هم میلرزد. سرانگشت شهادت را جابهجا بر لب گوشتالوی پایینی میگذارد و بعد بر لب بالایی و بالاخره بر جای شكستگی دندان انگشت میگذارد: كی زدت؟

ـ طوری نیست، میرزا. پیش میآید. خودت كه میدانی. گاهی آدم با دخترها دعواش میشود.

جای زخمی روی لب پایینی است. به گردنش هم دست میكشد. گوشها را هم میبیند و پشت گوشها را و بعد جناق سینه را كه جای خون مردگی است. عمو چانهاش را میگیرد، میگوید: راستش را بگو!

ـ ول كن، میرزا. اصلاً ارزشش را ندارند.

عمو دست میاندازد چند بافه از اینطرف و چند بافه از آنطرف را مشت میكند، میگوید: تو هنوز هم زن منی، میفهمی؟ باید به من بگویی.

كوكب انگار تا جیغ نزند، لب میگزد. بعد هم دست میاندازد گیسهاش را از دو مشت عمو بیرون میكشد. چشمهاش به اشك افتادهاند. میگوید: من زن هیچكس نیستم، میرزا. چرا نمیفهمی؟

میآید توی همین درگاهی، میگوید: این چه اتاقی است؟

كفشهاش را میكند، میگوید: برو این درشكهچی را ردش كن. نمیخواهد باش دعوا راه بیندازی. این بابا كارهای نیست.

تا عمو بالاخره راه بیفتد، میآید توی همین اتاق و تا من هم برسم كفشی به پا كنم و بیایم توی همین راهرو، میبینمش كه نشسته بر رختخواب پیچیده به چادرشب. هرچه هم بر كف اتاق، روی این گلیم من بوده، حالا روی تاقچههاست. بر گلیم هم هیچ خردهنانی، چوب كبریت نیمسوختهای، تهسیگاری نیست. بهدقت كه نگاه میكنم میبینم كه جارویی نكرده. حتماً بر دو كند‏ﮤ‏ زانو نشسته و در یك رفتوبازگشت به یك چشم برهم زدن و به دو انگشت هرچه بوده جمع كرده و ریخته توی آن زیرسیگاری. حالا هم آینهاش را به دست گرفته و به سرانگشت بر تیزی دندان شكستهاش میكشد.

عمو دارد از همین پلهها بالا میآید، یك كاسـﮥ‏ لعابی پر از انار دانكرده به این دست و دو كاسه به آن دست. نكند مرحوم عمهبزرگه دان كردهاست؟ توی همین درگاهی گیوههاش را میكند و میرود همه را میگذارد روی عسلی من، جلو پای كوكب. به یك نگاه هم میفهمد. شاید آشغالها را كه توی زیرسیگاری من میبیند میفهمد. میگوید: نكن كوكب، اینها وفا ندارند.

كوكب دست دراز میكند، النگوهاش را نشان میدهد: اینها چی؟

ـ اینها هم وفا ندارند.

دست توی جیبهای قباش میكند. پولی كه ندارد، دست بالاش چند قران. میگوید: تا تو انارت را بخوری و یك پیاله چای دم كنی، من برگشتهام. فقط همین یك شب را بمان. یك شب هزار شب نمیشود.

دیگر میدانم. همه را نوشتهام. میرود توی اتاق عمهكوچكه و تا او برود به اجاقی جایی سر بزند، آینهاش را برمیدارد و زیر قبا میگیرد و به یك شلنگ به دالان و بالاخره در میرسد.

كوكب میگوید: گوش میكنی؟ این میرزا نمیفهمد، نمیتوانم بهش بگویم. باغ شازده بودم با دستـﮥ‏ آقابزرگ. دسته كه رفت من را نگاه داشتند و بعد یكی را فرستادند دنبال آقا دَدوله. رسمشان بود. اول سیر و پر میدادندش بخورد. عرق هم تعارفش میكردند. اگر نمیخورد، میخواباندندش و با قیف حلقش میكردند و بعد هم لختش میكردند و میبستندش به درخت و رقاصه را هم وادار میكردند تا جلوش برقصد. خوب، آقا ددوله معلوم است كه چه بلایی سرش میآمده. رقاصه هم نباید بهش دست میزده. هرچه هم نمكش را بیشتر میكرده، پولش فردا صبح چربتر بوده. به من هم همینها را گفتند. همهشان هم بودند، همـﮥ‏ این كارخانهدارها، شازدهها، رئیس و رؤسا. دیروز نوبت من بود كه برای آقا ددوله برقصم، لخت. خوب، من حسابی چربش كردم، براش رقصیدم و حتی سینهام را بردم جلو و گذاشتم تا نوكش برسد به دو لب داغمهبستهاش. آقا ددوله نعره میزد و هی میخواست دستهاش را دراز كند و به خودش برساند و من هی قر به كمرم گذاشتم، پشت و پهلو نشانش دادم، جلو و عقب میرفتم.

مكث میكند و من حسین مكارم ابن محمود میگویم: میگفتی.

ـ همین بود. یكدفعه فكر كردم برای یكی دو النگوی بیشتر این چهكاری است كه من میكنم؟ رفتم جلو و بغلش كردم، كمكش كردم تا كارش را بكند. مثل گاو نعره میكشید. تا آنها بفهمند كه چیبهچی است، دیگر تمام بود. بعد خوب، تا خوردم زدندم و از باغ انداختندم بیرون. اما من پشیمان نیستم. گمانم این كار من زكات همـﮥ‏ آن فلانهایی است كه دادهام. خودش قبول میكند.

میگویم: من هم از پسرعمه تقی شنیدهام، انگار از عمهبزرگه شنیدهبوده.

و میگویم كه باز چه گفته؛ اما كوكب دیگر گوش نمیدهد، پایین میلغزد، چادرشب رختخواب را باز میكند، بالشی درمیآورد و سر بر آن میگذارد و همان بالا دراز میكشد و من پتویی روش میكشم و مینشینم رو به این مهتابی مشرف به ایوان پایین و گاهگاه از گوشـﮥ‏ چشم نگاهش میكنم كه چطور گونهاش را به ناز بر دو دست برهمنهاده خوابانده و مثل همان كلالـﮥ‏ گل نیلوفر كه با حركت سنگین آب مردابی بالا و پایین میرود، تكانتكان میخورد.

سر غروب بالاخره عمو پیداش میشود، با یك گرام و یكی دو صفحه. بعد هم باز میرود و با یكی دو پاكت برمیگردد كه یكیش پر است از شیشههای می و توی آن یكی نمیدانم پاكت پسته است و چند خیار قلمه و یك جعبـﮥ‏ گز. عمو میگوید: چرا عزا گرفتهای؟ بلند شو برو این كاسـﮥ‏ مزه را از عمهربابت بگیر و بیا.

وقتی كاسـﮥ‏ پر از ماست و خیار را میآورم، میبینم كه كوكب نشسته پشت به همان چادرشب رختخواب و عمو دارد یك كاسـﮥ‏ برنجی را به دستش میدهد، خودش هم كاسهای را برمیدارد. میایستم و نگاه میكنم و حالا هم میبینم كه كوكب یك پستـﮥ‏ خندان را مغز میكند و میدهد به عمو و عمو با سرانگشت میزند به پشت دستش. جای سرانگشت عمو فقط یك لحظه رنگ میبازد و بعد ناگهان نارنجی میشود به همان رنگ كه پشت دست ملیح من هم هست.

عمهكوچكه خودش سینی غذا را میآورد، میگوید: بیا داداش، گذاشتم بالای این پلهها.

عمو میگوید: باز خرمگس معركه پیداش شد.

من هم بلند میشوم، فقط تا همان درگاهی رو به راهرو میروم و گوش میایستم. فقط صدای عمو میآید: تو حالا برو، بعدش ...

باز صدایی نمیآید. عمو این بار داد میزند: میخرم برات، بهترش را میخرم.

از توی اتاق صدای قمر بلند میشود. برمیگردم، میبینم كه زنعمو كوكب دارد النگوهاش را یكی یكی از دستهاش درمیآورد، بعد هم سر بلند میكند و میگوید: كجا رفتی، میرزا؟

ـ آمدم.

عمه میگوید: من این را به خدا با سوزن زدن به تخم چشمهام خریدهام.

عمو میگوید: میخرم برات، زن! آبروم را یك امشب نبر!

ـ میدانم كه نمیخری، هر دفعه هم همین را میگویی.

زنعمو میگوید: بیا حسینجان، اینها را بده به این عمهات. من باز هم دارم.

میدهم به عمه و دست عمو را هم میگیرم و میگویم: من وقت ندارم، عمو. بیا دیگر تو.

بعد هم مینشینم و همانجا توی اتاقم مندل میبندم و موكل زهره را به ذكر
یا عاشق و یا عشیق صلا میزنم و میبینم كه این دوتا هم مینشینند و هی گز و پسته دهان هم میگذارند و هی پیاله فدا و نوش میكنند و به ادب و با سرانگشت بر پشت دست هم میزنند و یا قاشققاشق غذا دهان هم میگذارند. بعد هم كه هرچه هست و نیست مینوشند و میخورند، عمو سینی و بشقاب و كاسه و نمیدانم چی را میبرد پایین و زنعمو كوكب هم باز صفحـﮥ‏ قمر را میگذارد و گرام را كوك میكند و تا عمو پا توی همین اتاق میگذارد به پابازی برمیخیزد و هی دستها را دستـﮥ‏ كوزﮤ بدن میكند و یا دو شاخه میكند لرزان و برافراشته بر انتهای این كند‏ﮤ‏ تن و هی هم ریز قاشقك میزند و سر و سینه و پشت و پهلو میلرزاند و مو میافشاند بر پنجـﮥ‏ ماه صورت و بالاخره هم پشت به عمو تن میخماند و روی مثل ماهش را میآورد به محاذات صورت عمو و از آن دو لب انگار دو برگ گل بوسهای شیر و شكر به عمو میبخشد و عمو كه دست میاندازد كمرش را میگیرد، مینشیند روی زانوی عمو و میگوید: خیلی خستهام، میرزا.

عمو میگوید: من هم خستهام، باید هم بروم.

آنوقت با هم مینشینند و گیسها را یكی یكی باز میكنند و شانه میزنند و بعد كه خرمن موها را ریختند روی شانهها، تا عمو تشك رویهساتن را پهن میكند و بالش را میگذارد، زن عمو میرود دراز میكشد تا عمو لحاف مثل پر قو را بكشد روی زنعمو. بعد هم تا زنعمو برگ و بارهاش را از سر شاخـﮥ‏ دستهاش بتكاند، عمو میگوید: میبینی، عمو؟

میگویم: من اینها را نوشتهام.

عمو آب توی سماور میریزد و فتیلهاش را بالا میكشد، میگوید: خوب، باز هم بنویس، بعدش هم بگو كه هیچچیز بدتر از عادت نیست. وقتی با هم زندگی میكردیم اغلب جاییش رگبهرگ میشد. بیشتر رگ كتف چپش بود. گاهی هم كه میرفت میرقصید یك رگی توی پاشنـﮥ‏ پاهاش جابهجا میشد. برای همین هم میآمد سری به من میزد. شبها هم اگر سرش را بد میگذاشت روی بالش، اغلب گردنش رگبهرگ میشد. اوایل فكر میكردم میخواهد ناز كند. من هم خوشم میآمد. بعد فهمیدم كه قضیه جدی است. كمكم هم با رگ و پیهای تنش آشنا شدم و تا مثلاً رگهای مچ دستهاش را با هم مقایسه میكردم، میفهمیدم كدام یكی است. اصلاً سرانگشتهام خودبهخود میفهمیدند كجا را باید مالش بدهم. همیشه هم از جایی خیلی دورتر شروع میكردم و نرمنرم میرسیدم به همانجا كه نالهاش را درمیآورد.

زنعمو میگوید: پس كجا رفتی، میرزا؟

ـ دارم آب گرم میكنم.

ـ جاییم كه درنرفته، فقط همین پشتم است، طرف چپم. دستم را كه خیلی میبرم بالا، تا مغز سرم تیر میكشد.

عمو میگوید: میبینی، پسر؟ عشق فقط همان كارها نیست. این هم هست و هزار كار كوچك كه هیچكس نمیتواند بنویسدشان. این زن را من میشناختم، بندبند تنش را دست كشیدهبودم، انگار بگیر خودم با دستها، با همین سرانگشتهام تراشیدهبودم، برای همین فكر میكردم بالاخره برمیگردد و میماند. تنها من میتوانستم بفهمم كدام رگش جابهجا شده. همیشه هم ــ گفتم انگار ــ از ریشـﮥ‏ رگ شروع میكردم تا برسم به همانجا كه خطی زیر سرانگشتهام جابهجا میشد.

بعد هم میرود، لبـﮥ‏ لحاف را پس میزند. چشم میبندم، اما باز میبینم كه همان شانـﮥ‏ عریان ملیح من است. كوكب دارد به زمزمه و گاهی با ناله میپرسد كه این كارها را عمو كجا یادگرفته. گوش نمیدهم. میدانم كه اگر دست عمو برسد به موهای ریز پشت گردن و یا آن خم و انحناهای توبهشكن، خیلی سعـﮥ‏ صدر میخواهد كه باز بگردد دنبال یك رگ بیقابلیت كه یك جایی جابهجا شده.

زنعمو میگوید: ولش كن، میرزا. مثل اینكه نمیشود.

ـ اینجاست دیگر.

ـ اینجا كه خوب شد، آن پایینتر است، یك كم پایینتر.

عمو میگوید: این است دیگر؟

ـ آره، آره، همین باید باشد.

ـ خوب، فقط یك كم تاب بیاور تا درستش كنم.

ـ آخ! چهكار میكنی، مرد؟

ـ باید پیداش كنم، یا نه؟ این حتماً خیلی كهنه است.

ـ نه، آن درد كهنه كه میگفتم توی پاشنـﮥ‏ پام است، پاشنـﮥ‏ چپ پام. وقتی پابازی میكنم انگار سوزن میكنند توی تمام این پاشنـﮥ‏ چپ تا زیر این چفتـﮥ‏ زانوم.

زنعمو باز میگوید: آخ!

ـ خوب، دیگر تمام شد.

ـ نه. میبینی كه؟ دستم را كه میبرم بالای سرم، باز زیر كتفم درد میكند.

ـ خوب، میبینم، اصلاً دستم روش است. همین است دیگر؟

ـ آره.

ـ پس، قربانت، یك كم دندان سر جگر بگذار تا درستش كنم، این یكی دیگر خیلی عمقی است، عمقی و كهنه. ریشهاش هم كه میبینی اینجا یا اینجاها نیست. كنار این مهرههاست، باید هم اول خوب گرمش كنم، آهسته آهسته نازش كنم تا رام بشود، اینطور. بعد كه رام شد، گرم هم شد، یكدفعه كه اینطور بكنم ...

ـ آخ!

ـ خوب، اینهم از این. حالا اجازه بده برویم سر آن پاشنـﮥ‏ پات. اول هم باید آب گرم و نمك درست كنم و پات را بگذارم توش. پس باید یك كم صبر كنیم تا این آب سماور جوش بیاید.

بعد هم لبـﮥ‏ لحاف را پس میزند و میخزد آن زیر. زنعمو میگوید: راستی میرزا، درست است كه میگویند اینجادوگرها، بعضیهاشان، حتی میتوانند یك آدم ندیده و نشناخته را بكشند؟

ـ چطور؟

ـ خودت كه بهتر میدانی. مثلاً دنبهگدازش میكنند، نمیدانم یك مجسمـﮥ‏ مومی ازش درست میكنند و سوزن میكنند توی پك و پهلوی مجسمه؛ یا نمیدانم مجسمه را میگذارند كنار آتش تا همینطور كه مجسمه آب میشود آن یارو هم مثل موم آب شود و بیفتد و بمیرد؟

ـ نسخـﮥ‏ همـﮥ‏ اینها هست.

ـ تو هم داری؟

ـ داشتم، اما دنبالش را نگرفتم.

ـ پس تو نمیخواهی من را بكشی؟

ـ من فقط میخواهم این رگ كهنـﮥ‏ پاشنـﮥ‏ پات را بگذارم سر جاش.

از زیر لحاف میلغزد بیرون و بلند میشود این قابلمـﮥ‏ مرا پر از آب گرم و سرد میكند و یك مشت نمك میریزد توش، بعد هم میبرد و میگذارد پایین پای رختخواب و بعد هم دست دراز میكند و پای چپ زنعمو را میآورد بیرون. انگشتهای پاها را یكی یكی میبوسد. بعد هم كه دست توی آب میزند، آهسته پا را میگذارد توی آب و هی نرمنرم مالش میدهد و بالاخره هم میرسد به پاشنـﮥ‏ پا. میگوید: همینجاست دیگر؟

ـ گمانم.

ـ اینجا چی؟

ـ آخ، مادر! نكن، میرزا. دست بهش نگذار، تو را به جان هر كه دوست داری ولش كن.

ـ كاریش كه ندارم. خودم هم میفهمم. این دیگر خیلی كهنه است. من هم فقط میخواهم بیدارش كنم، برای همین آهستهآهسته نازش میكنم تا نفهمد كه دارد بیدار میشود، نفهمد كه میخواهیم بیدارش كنیم و بعد اینطور، نرمنرم، بغلتانیم روی این دنده.

ـ بشكند دستت، مرد!

ـ خوب، درد دارد، همـﮥ‏ جابهجاییها درد دارند. بعدش هم كه جابهجا شد، باز هم درد هست. حالا باید خوابش كنیم، اینطور براش لالایی بگوییم تا این رگ كهنـﮥ‏ جابهجا شده توی اینجای تازه و تنگاش جا بیفتد، حتی بتواند كش و واكش بیاید. خوب كه جا گرفت دیگر میشود تا جندق هم باش رفت.

ـ فقط به یك شرط، میرزا، كه طلاقم بدهی كه دیگر آزاد باشم، مال خودم باشم؛ اگر خواستم بیایم، اگر نخواستم بروم سی خودم: مثلاً اگر دلم خواست باز بروم توی دستـﮥ‏ آقابزرگ و یا هرجا كه پیشآمد روزگار بود.

عمو میگوید: میشنوی، پسر؟ این را هم بنویس! بنویس كه اگر عمو التماسش میكرد، اگر میافتاد روی دست و پاش، خراب میشد. عشق صدقه نیست، پسر. گدایی نباید كرد.

میگویم: عمو، دیگر دارد صبح میشود. من باید عزیمـﮥ‏ تسخیر موكل شمس بخوانم و بعدش هم، همین فردا پسفردا، بروم این ملیح را عقد محضریاش بكنم و بعد هم بروم یك جای دور و وقتی ماه درست وسط قرص خورشید قرار گرفت ...

ـ نترس، دیر نمیشود. این صبح كاذب است. كو حالا تا صبح صادق؟ پس بیا این صیغـﮥ‏ طلاق را بخوان. این را كه دیگر بلدی؟

ـ البته كه بلدم.

ـ بیا آزادش كنیم برود، اگر هم خواست بیاید. پاشنـﮥ‏ پاش هم كه الحمدلله درست شده، میتواند راه برود، حتی اگر تا جندق یزد باشد.

بلند میشوم و تا از زنعمو بپرسم كه همـﮥ‏ حق و حقوقش را گرفته و از عمو بپرسم كه: «وكیلام من؟» و عمو بگوید: «بله.» من هم صیغـﮥ‏ طلاق را بخوانم كه«زوجـةُ موكلی كوكبُ طالقُ» ، دیگر صبح صادق دمیدهاست و بوی كهنه و خوش تمام اتاق مرا پر میكند كه مثل بوی هیچ عطری نیست، حتی بوی عطرهایی كه در نسخههای «باغ معطر» عربها آمده، بلكه بوی كهنه و سنگین تن دو آدم است كه تنگ هم زیر یك لحاف خفتهباشند و حالا بلند شدهباشند و رفتهباشند، مثل ماهی كه برود و هالـﮥ‏ گرداگردش بماند.

گریهكنان بلند میشوم و میروم طرف رختخواب و لحاف پر قو را پس میزنم. كسی نیست، اما جای دو سر كناربهكنار هم روی بالش من ماندهاست.







payan
bibi73 آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۴:۱۷ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ممنون عزیز



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۴:۲۶ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
همکار گروهها
 
* Star آواتار ها
 
* Star به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ممنون عزیزم سرعتت فوق العاده بود
* Star هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, جن, جنّ, نامه, هوشنگ, گلشیری

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
بیوگرافی هوشنگ گلشیری | شاعر ، نویسنده ، منتقد طیبه نویسندگان و شعرا 2 ۲۷ بهمن ۱۳۹۰ ۰۴:۵۵ بعد از ظهر
چنار | هوشنگ گلشیری م.ن داستان های کوتاه و حکایات 1 ۲۶ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۰۱ بعد از ظهر
شازده احتجاب | هوشنگ گلشیری | دانلود Artemis ایرانی 1 ۶ آذر ۱۳۹۰ ۰۳:۳۰ بعد از ظهر
شاه سیاه پوشان | هوشنگ گلشیری | دانلود mahdiyeh ایرانی 0 ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ۱۲:۲۸ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.


Earn cash with your XIP links - www.xip.ir
دانلود کتاب رايگان