بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > شعر و ادبیات > دفتر شعر و مشاعره

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۴ آذر ۱۳۸۸, ۰۲:۳۳ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
مدیر بازنشسته
 
hiva آواتار ها
 
hiva به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
Wink دفتر اشعار سید حسن حسینی !


زندگینامه:
دكتر سيد حسن حسيني، در اول فروردين ماه 1335 در تهران متولد شد. پس از پايان تحصيلات متوسطه به دانشگاه مشهد رفت و در رشته كارشناسي تغذيه در سال 1358 فارغالتحصيل شد.
وي در سال 1359، به خدمت سربازي رفت و در طي اين دوران، كار نويسندگي برنامههاي راديويي ارتش را بر عهده گرفت. دكتر حسيني، يك سال پيش از اين، به همراه تعدادي از شاعران و هنرمندان، جلسههاي نقد و بررسي شعر را در حوزه هنري آغاز كرده بود كه اين فعاليتها تا سال 66 ادامه داشت.
سال 1369 سالي بود كه زندهياد حسن حسيني براي ادامه تحصيل به دانشگاه رفت و رشته زبان و ادبيات فارسي را تا مقطع دكترا گذراند. وي دو سال پيش از اين، تدريس در دانشگاههاي الزهرا و آزاد را آغاز كرده بود.
حوزه فعاليتهاي دكتر حسيني شامل شعر، تحقيق، ترجمه و تأليف ميباشد و از وي، در اين زمينهها، آثاري منتشر شده است كه از آن جملهاند.
مجموعه شعر همصدا با حلق اسماعيل (1363)، مجموعه اشعار عاشورايي گنجشك و جبرئيل (1370)، ترجمه گزيدهاي از آثار جبران خليل جبران با نام حمام روح (1364)، ترجمه كتاب نگاهي به خويش كه بهطور مشترك با آقاي موسي بيدج انجام گرفته و در آن، مجموعهاي از مصاحبههاي اديبان معاصر عرب، به فارسي برگردانده شده است، بيدل، سپهري و سبك هندي (1367)، مشت در نماي درشت (معاني بيان در ادبيات و سينما) (1371) و كتاب برادهها (1365).
دكتر سيدحسن حسيني در نهم فروردين ماه 1383، بر اثر سكته قلبي، روي در نقاب خاك كشيد.
گفتني است در چهارمين همايش چهرههاي ماندگار در سال 1383، از دكتر حسيني تقدير شد.

شعر محبوبش هم تایپ می کنم.



دلم برای همه تنگ شده شدیــــــــــــــــــــــ ـــد!
hiva آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۴ آذر ۱۳۸۸, ۰۲:۵۴ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بازنشسته
 
hiva آواتار ها
 
hiva به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار سید حسن حسینی !

به نام حق

شعری از شاعر انقلاب
منظومه ی مرداب ها و آب ها


ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش های مارا عرضه ی کالا گرفت
احترام یا علی در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد
زیر باران های جاهل سقف تقوا نم کشید
سقف های سخت، مانند مقوا نم کشید
با کدامین سِحر از دل ها محبت غیب شد
ناجوانمردی هنر، مردانگی ها عیب شد
خانه ی دل های ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت
سرسرای سینه ها رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
باغ های سینه ها از سرو ها خالی شدند
عشق ها خدمتگذار پول و پوشالی شدند
از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد
کله ی احساس های ماورایی پوک شد
آتشی بی رنگ در دیوان و دفتر ها زدند
مهر باطل شد به روی بال کفتر ها زدند
اندک اندک قلب ها با زر پرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت
غالبا قومی که از جان زرپرستی می کنند
زمره ی بی چارگان را سرپرستی می کنند
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است
از همان دست نخستین کجروی ها پا گرفت
روح تاجر پیشگی در کالبدها جان گرفت
کارگردانان بازی باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند
چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد
روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد
سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد

ادامه دارد....
hiva آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ آذر ۱۳۸۸, ۰۳:۱۱ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
مدیر بازنشسته
 
hiva آواتار ها
 
hiva به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار سید حسن حسینی !

سازهای دلتنگی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبل های ناجوان مردی زدند
تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ و لگرد های سیاهی به جان ها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمان ها خیمه زد
صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سر کشید
شد سیه مست و برای آسمان خنجر کشید
این زمان شلاق بر باور حکومت می کند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت می کند
تیغ آتش را دگر آن وحدت و موعود نیست
در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست
دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن
گرد دل ها هاله هایی از تباهی حلقه زن
اعتبار دست ها و پینه ها در مرخصی
چهره ها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی
از زمین خنده خار اخم بیرون می زند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون می زند
طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز به ندرت، دفتر لبخند ها تعطیل محض
خنده های گاه گاه انگار ره گم کرده اند
یا که هق هق ها تقیه در تبسم کرده اند
آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریه ی پنهانی است
مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن
خنده های از ته دل ریشه کن شد، ریشه کن
الغرض با ماله ی غم دست بنایی شگفت
ماهرانه حفره ی لبخندها را گل گرفت
اشک های نسل ما اما حقیقی می چکند
از نگین چشم های خون، عقیقی می چکند
آفتابی نا مبارک نفس هارا زنده کرد
بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد
قبطیان فتنه گر جا در بلندی کرده اند
ساحران با سامری ها گاو بندی کرده اند
من ز پا افتادن گلخانه ها را دیده ام
بال ترکش خورده ی پروانه ها را دیده ام
انفجار لحظه ها، افتادن آوا، زاوج
بر عصب های رها پیچیدن شلاق موج
دیده ام بسیار مرگ غنچه های گیج را
از کمر افتادن آلاله ی افلیج را


ادامه دارد...
hiva آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ آذر ۱۳۸۸, ۰۳:۲۷ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
مدیر بازنشسته
 
hiva آواتار ها
 
hiva به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار سید حسن حسینی !

در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام
گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام
گردش تابوت ها ی بی شکوه آهنین
پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین
در خیابان جنون، در کوچه ی دلواپسی
کرده ام دیدار با کانون گرم بی کسی
دیده ام در فصل نفرت در بهار برگ ریز
کوچ تدریجی دل ها را به حال سینه خیز
سرو ها را دیده ام در فصل های مبتذل
خسته و سر در گریبان با عصا زیر بغل
تن به مرداب مهیب خستگی ها داده اند
تکیه بر دیوار از دلبستگی ها داده اند
پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرده اند
گوشه ای از خوان یغما را فراهم کرده اند
ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بی نهایت کاری است
از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد؟
بال معراج و خیال عرش پیمایی چه شد؟
پشت این ویرانه های ذهن، شهری هست نیست؟
زهر این دلمردگی را پادزهری هست نیست؟
ساقه ی امید ها را داس نومیدی چه کرد؟
با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟
هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟
در رگ ایمان ما خون صفا را تخته کرد؟
هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها
از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه ها
شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟
ای عزیزان رستخیز ناگهان ما چه شد؟
دشت دل هامان چرا از شور یامولا فتاد
از چه تشت انتشار ما از آن بالا فتاد
جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است
طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل می زند
بین دریا و دلم از روشنی پل می زند
طرفه خورشیدی که غرق شورو نورم می کند
زیر نور ارغوانی ها مرورم می کند
اندک اندک تا تپیدن های گرمم می برد
در دل دریا فرو از شوق و شرمم می برد
قطره ی سرگشته ی عاشق خطابم می کند
با خطابش همجوار روح آبم می کند


ادامه دارد...
hiva آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۵ آذر ۱۳۸۸, ۱۱:۰۰ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
مدیر بازنشسته
 
hiva آواتار ها
 
hiva به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض re: دفتر اشعار سید حسن حسینی !

تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را می زند
آفتاب هستی اش چشم عدم را می زند
اینک از اعجاز او آیینه ی من صیقلی است
طالع از آفاق جانم آفتاب یا علی است
یا علی می تابد و عالم منور می شود
باغ دریا غرق گل های معطر می شود
چشم هستی آب ها را جز علی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید
موج نام نامی اش پهلو به مطلق می زند
تا ابد در سینه ها کوس اناالحق می زند
قلب من با قلب دریا همسرایی می کند
یاد از آن دریای ژرف ماورایی می کند
اینک این قلب منو ذکر رسای یا علی
غرش بی وقفه ی امواج، در دریا علی
موج ها را ذکر حق این سو و آن سو می کشد
پیر دریا کف به لب آورده، یاهو می کشد
مثل مرغان رها در اوج می چرخد دلم
شادمان در خانقاه موج می چرخد دلم
موج چون درویش از خود رفته ای کف می زند
صوفی گرداب ها می چرخد و دف می زند
ناگهان شولای روحم ارغوانی می شود
جنگل انبوه دریاها خزانی می شود
کلبه ی شاد دلم ناگاه می گردد خراب
باز ضربت می خورد مولای دریا از سراب
پیش چشمم باغ های تشنه را سر می برند
شاخه هایی سرخ از نخلی تناور می برند
خارهای کینه قصد نوبهاران می کنند
روی پل تابوت ها را تیر باران می کنند
در مشام خاطرم عطر جنون می آورند
بادهای باستانی بوی خون می آورند
صورت اندیشه ام سیلی ز دریا می خورد
آخرین برگ از کتاب آب ها، تا می خورد


فصلی از منظومه ی مرداب ها و آب ها!




اگه خوشتون اومد بازم از این منظومه بزارم؟!
hiva آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۰:۰۹ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
SaRa آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Wink دفتر اشعار سید حسن حسینی

سيد حسن حسيني


مثنوي عاشقان


بيا عاشقي را رعايت كنيم
ز ياران عاشق حكايت كنيم
از آن ها كه خونين سفر كرده اند
سفر بر مدار خطر كرده اند
از آن ها كه خورشيد فريادشان
دميد از گلوي سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشيواري عشقبازان فزود
عزاي كهنسال را عيد كرد
شب تيره را غرق خورشيد كرد
حكايت كنيم از تباري شگفت
كه كوبيد درهم، حصاري شگفت
از آن ها كه پيمانه «لا» زدند
دل عاشقي را به دريا زدند
ببين خانقاه شهيدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون مي زنند
دف عشق با دست خون مي زنند
سر عارفان سرفشان ديدشان
كه از خون دل خرقه بخشيدشان
به رقصي كه بي پا و سر مي كنند
چنين نغمه عشق سر مي كنند:
«هلا منكر جان و جانان ما
بزن زخم انكار بر جان ما
اگر دشنه آذين كني گرده مان
نبيني تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، اين مرهم عاشق است
كه بي زخم مردن غم عاشق است
بيار آتش كينه نمرود وار
خليليم! ما را به آتش سپار
كه پروانه برد با دو بال حريق»
در اين عرصه با يار بودن خوش است
به رسم شهيدان سرودن خوش است
بيا در خدا خويش را گم كنيم
به رسم شهيدان تكلم كنيم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشي است هان! اولين شرط عشق
بيا اولين شرط را تن دهيم
بيا تن به از خود گذشتن دهيم
ببين لاله هايي كه در باغ ماست
خموشند و فريادشان تا خداست
چو فرياد با حلق جان مي كشند
تن از خاك تا لامكان مي كشند
سزد عاشقان را در اين روزگار
سكوتي از اين گونه فريادوار
بيا با گل لاله بيعت كنيم
كه آلاله ها را حمايت كنيم
حمايت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است

كرامات نوراني


هلا ، روز و شب فاني چشم تو
دلم شد چراغاني چشم تو
به مهمان شراب عطش مي دهد
شگفت است مهماني چشم تو
بنا را بر اصل خماري نهاد
ز روز ازل باني چشم تو
پر از مثنوي هاي رندانه است
شب شعر عرفاني چشم تو
تويي قطب روحاني جان من
منم سالك فاني چشم تو
دلم نيمه شب ها قدم مي زند
در آفاق باراني چشم تو
شفا مي دهد آشكارا به دل
اشارت پنهاني چشم تو
هلا توشه راه دريا دلان
مفاهيم طوفاني چشم تو
مرا جذب آيين آيينه كرد
كرامات نوراني چشم تو
از اين پس مريد نگاه توام
به آيات قرآني چشم تو

عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد
از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد
گوشهگيري كردم از آوازهاي رنگرنگ
زخمهها بر ساز دل از دست بيدادم رسيد
قصه شيرين عشقم رفت از خاطر ولي
كوهي از اندوه و ناكامي به فرهادم رسيد
مثل شمعي محتضر آماج تاريكي شدم
تير آخر بر جگر از چلة بادم رسيد
شب خرابم كرد اما چشمهاي روشنت
بارديگر هم به داد ظلمتآبادم رسيد
سرخوشم با اين همه زيرا كه ميراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيدم
هيچ كس داد من از فرياد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد


بيمارستان

بدون اطلاع قبلي
دم در بيمارستان شهيد ميشوم
نگهباني دست مرا ميگيرد
و به سمت بهشت ميبرد
به غرفههاي ستاره و گل
قدم مينهم
جامهاي بهشتي
يکبارمصرف است
سيگاري روشن ميکنم
و خاکسترش را در ملکوت ميتکانم
سکوت ميشکند
مومنان از زيارت هم جا ميخورند
جام پنجرهها
لبريز از سوال
روي دست کنجکاويها چرکين ميشود
فرشته من ساعت ميزند
و نگهبان بدون اطلاع قبلي
از پيروزي شيعيان جنوب لبنان
حراست ميکند
ايندرال، آدرنالين، منشاوي، آرنولد...
خستهام از بازيگوشي
ميان خيابان
و عبور از خطکشيهاي منطقهدار
هستي
حس ميکنم حوصلهي مرا ندارد
در کنار ستاره و گل
سرم به چارچوبهاي خيالي ميخورد
بدون اطلاع قبلي
دم در بيمارستان شهيد ميشوم
و در حاشيه ميدان شهدا
فرشتهي جواني در دل آه ميکشد
و آرزوهاي گرسنه مرا بدرقه ميکند...


شمشير باستاني

در جايگاه تنگ فراموشي
در خواب سرد زنگ
فرو بودم
دستي مرا کشيد
با خون خصم
دستي مرا جلا داد
من
شمشير باستاني شرقم
اصحاب آفتاب بر قبضهي قديمي من کندند:
«ياران مصطفي
شمشير زرنگار
حمايل نميکنند...»
من
شمشير باستاني شرقم:
پروردهي مصاف
بيزار از غلاف!



نوشداروي طرح ژنريک

امانت
شاعري وارد دانشکده شد
دم در
ذوق خود را به «نگهباني» داد!


نان و پسته
شاعري ميلنگيد
ناقدي نان ميخورد!


اشتباه
شاعري قبلهنما را گم کرد
سجده بر
مردم کرد!


آرامش
شاعري
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!


طريقت نو
زاهدي نوبنياد
راه و رسم عرفا پيشه گرفت
لنگ مرغي برداشت
و به آهنگ حزين آه کشيد:
«مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک!»



عطش و دريا
شاعر تشنه
ز دريا ميگفت
اهل بيت سخنش را
به اسارت بردند!


تاجر و تريبون
شاعري پرپر شد
گل کرد!


مراعات نظير
تاجري دسته گلي پرپر ديد
ياد پروانهي کسبش افتاد!


سرقت
شاعري
آينهاي را دزيد
روي آيينهي مسروقه نوشت:
بيدلي در همه احوال خدا با او بود!


تفاّل
تاجري فال گرفت
غزلي لاميه آمد-
تاجر
چيزي از شعر نفهميد اما
چشم مبهوتش را قافيهي «مال» گرفت



تقلا
تاجري قصهنويس
کودکان را به تفاهم ميخواند
مگسي
روي گل لاله تقلا ميکرد!


امضا
تاجري اره برقي آورد.
پاي يک منظره را
امضا کرد!


براعت استهلال
تاجري
مجلس تفسير گذاشت
ابتدا
فاتحه بر قرآن خواند!


رابطه
شاعري ضربت خورد
تاجري شعرشناس
در ته حجرهي خود
شربت خورد!


گله و صله
شاعري از غم دوران گله کرد
تاجري خنجر خواست
و سر حوصله
فکر صله کرد!


فردا صبح بهار تحويل مي شود
غروبي که فقط چهل و هفت بهار تکرار شده است!!!
ماهي ها دل تنگ!
سير ها و سنجد ها در پلاستيک
بهار در دور دست ها
در راه پله ها
بوي تند سبزي پلو
پيچيده
تشديد پررنگي روي تنهايي من!
مقابل آئينه مي ايستم
و از بهارهاي رفته خجالت مي کشم!
زبان تلفن بند آمده !
انگشت ها به مرخصي نوروزي رفته اند!

حلقه اي در دهن چاه توالت افتاد
کيميا را بنگر!
تاجري تا آرنج
دست در خون دل دنيا کرد!


در اتوبان سلوک
شاعري هروله اي کرد و گذشت
زاهدي چپ شد و مرد
عارفي پنچري روح گرفت.

شاعري شعر جهاني مي گفت
هم بدان گونه که مي افتد و داني مي گفت

شاعري شوريده
از خودش بر مي گشت
کاغذي در کف داشت
پي يک شاعر ديگر مي گشت

پيش چشم شاعر
جدولي حل مي شد
عشق مختل مي شد!

شاعري شايعه بود
نقد تکذيبش کرد!

تاجري سر مي رفت
شاعري حل مي شد
ناقدي نيزه به دست
در المپيک غم اول مي شد.

شاعري خم مي شد
منشي قبله ي عالم مي شد!

شاعري خون مي گفت
زاهدي ايدر و ايدون مي گفت
قصه ي ليلي و مجنون مي گفت!

سالکي خسته به دنبال حقيقت مي رفت
در مجاري اداري گم شد!

شاعري مادر شد
پدر بچه ي خود را سوزاند!

شاعري ني مي زد
عارفي مي ناليد
زاهدي بست پياپي مي زد!

تاجري مجلس تفسير گذاشت
ابتدا فاتحه بر قرآن خواند!


راز رشيد

به گونهي ماه
نامت زبانزد آسمانها بود
و پيمان برادريت
با جبل نور
چون آيههاي جهاد
محکم
تو آن راز رشيدي
که روزي فرات
بر لبت آورد
و ساعتي بعد
در باران متواتر پولاد
بريده بريده
افشا شدي
و باد
تو را با مشام خيمهگاه
در ميان نهاد
و انتظار در بهت کودکانهي حرم
طولاني شد
تو آن راز رشيدي
که روزي فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست
شام غريبان
مرحوم سيدحسن حسيني
سکوت
سنگين و پرهياهو
صف ميآراست
گلوي شورشي تو
_ در خط مقدم فرياد_
بر يال ذوالجناح باد
دستي دوباره ميکشيد
و زير تابش خورشيد
آه از نهاد علقمه برميخاست!
***
سکوت
سنگين و پرهياهو
درهم ميشکست
گلوي شورشي تو
بر يال ذوالجناح باد
شتک ميزد
علقمه _سرخ و سيراب_
در زير زانوان تو ميغلتيد
و خورشيد
بر کوهان کوههاي برهنه
به اسارت ميرفت...





به سلامتي پسري که پول هاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت:
براي روز پدر يک کمربند مي خوام
فروشنده:
چه جنسي باشه؟
پسر کوچولو:
..
..

فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه
SaRa آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۸ دي ۱۳۸۹, ۰۹:۰۸ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
|SarA_S| آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض دفتر اشعار سید حسن حسینی

دلنوشته ای از استاد حسن حسینی:


دلم می خواهد زن باشم!


تقدیم به همه زنان و مردان ، چه روشن ضمیر و آگاه

چه دربند و اسیر افکار سیاه ....

تقدیم به همه ...

چه آنهائی که می دانند ، چه آنهائی که نمی دانند ...

آنهائی که اقرار می کنند و آنانی که انکار .... سین . جیم



من به زنِ وجودم افتخار مي کنم

دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده

من متولد می شوم، رشد می کنم

تصمیم می گیرم و بالا می روم.



من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.

من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !

ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!

ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم

قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ

می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،

می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...

برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،

آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،

مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...

.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،

اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم...

من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،

فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...

حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب

در ذهن داری مغایر باشد.



زن من یک موجود مقدس است؛

نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی

تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.

نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.

اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛

به هرکه بخواهد، هر جا



زن من یک موجود آزاد است.

اما به هرزه نمی رود.

نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛

به احترام ارزش و شأن خودش.

با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،

حتی به جهنم!


زن من یک موجود مستقل است.

نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،

نه صندلی که رویش خستگی در کند

و نه نردبان که از آن بالا برود.



زن من به دنبال یک همسفر است،

یک همراه، شانه به شانه.

گاه من تکیه گاه باشم گاه او.

گاه من نردبان باشم ،

گاه او.

مهر بورزد و مهر دریافت کند.



زن من کارگر بی مزد خانه نیست

که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد

و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛

که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.

روزهابشوید و بساید

و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ



زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!!

در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،

بچه ها بوی جیش نمی دهند،

لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛

اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!



زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛

ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه

که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ


زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند،

در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.

نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.

گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند

اما از حرکت باز نمیایستد.

دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛



من یک زنم ...

نه جنس دوم...

نه یک موجود تابع...

نه یک ضعیفه ...

نه یک تابلوی نقاشی شده،

نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،

نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،

نه یک دستگاه جوجه کشی.



من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،

بی آنکه دیگری را بیازارم...

فرای تمام تصورات کور،

هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!



باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،

بی تفاوت و بی احساس باشم،

بی ادب و شنیع باشم،

بی مبالات و کثیف باشم.

اگر نبوده ام و نیستم ،

نخواسته ام و نمی خواهم.ـ



آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،

احترام می خواهد و احترام می کند.

من به زن وجودم افتخار می کنم،

هر روز و هر لحظه ...

من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم

و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند

و تحسین می کنند



آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،

احترام می خواهد و احترام می کند.



.................................................. ...................................
چیزایی که گفت خوب بود ولی اگه واقعا همه آقابون()قبولش داشته باشن...



چرا بیدارشم؟ دنیا رو بیخیال، اینجا راحتم، اینجا تو بامی

هرچی من ازت دورتر میشم، دقیقه ها بی تو زودتر میرن

خاطره های شکسته خوردتر میشن، منم خورده خورده خونسرد میشم

ولی خواب ندارم چون تو نیستی، چون که نمی تونه پر کنه جاتو هیشکی

با این که همش تقصیر توئه، خواب نمیرم تا که هوا گرگ و میش نیس..
|SarA_S| آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
احترام, از, اشعار, ای, بازوها, بسوزید, حسن, حسینی, در, دفتر, ذهن, سید, شعر, شمعها, شکست, علی, معینی, چند, کرمانشاهی, یا

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
دفتر اشعار مولوی ! امیر39 دفتر شعر و مشاعره 729 دیروز ۰۹:۵۵ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۵:۱۵ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا