*ARAM* ۰۳:۰۲ بعد از ظهر ۲ آبان ۱۳۸۹
سلام اين اولين رمانيه كه مينوسم شايد بد باشه شايدم خوب......نميدونم اما اگه خوبه بهم بگين و تشويقم كنين فصل اول سمانه.......سمانه
اين صداي اشرف بود
-زود باش.......چيكار ميكني پس........
-صبر كن بابا الان ميام چه خبرته!
دریا-تو هم خوشت میادو اینو حرص بدیا!.....برو دیگه!
-بزار چند دقیقه دیگه هم میمونم تا خودش بیاد بالا....
-به خدا خیلی لج بازی....
-ای بابا....چه معنی میده ما همش به حرفای این زنیکه گوش بدیم.....جز اینه که همش حق مارو میخوره؟....ماهی یه کفش و لباس خریدن که نشد پول!
دریا هلم داد سمت درو گفت:
-برو کم حرف بزن...
باسرعت از پله هاپايين رفتم
دریا دوستم بود.....یعنی بهترین دوستم که از وقتی اومده بودم به این خونه باهاش صمیمی شده بودم....پدر مادرشو تو بچگی از دست داده بود و اشرف قیمش بود......
اشرفم يه زنه حدود 45 ساله بود كه من با ده تادختر ديگه پيشش زندگي ميكرديم ....من از 13 سالگي پيشش بودم چون مادرم دقيقا وقتيمنو به دنيا آورد مرد و منو بابام دائم در حال سفر بوديم براي راحتي از شر طلبكاري بابام!!!!
اصلا معلوم نبود كجاست و هر چند وقت ميومدو ازم پول مي خواست تا گندايي كه زده رو درست كنه منم که کاری نمی تونستم بکنم جز پول گرفتن از اشرف و همین باعث میشد بیشتر پیشش کار کنم!با یه حساب سر انگشتی میشد تا آخر عمر!! ......اين اشرفم مثل خر ازمون كارميكشيد از صبح تا شب ميفرستادمون خونه هاي مردم تا كار كنيم.......
و اگه خداي نكرده يه روزي پوليو كه گرفته بوديم بهش نميداديم بيچارمون ميكرد....
زل زده بودم به صورت اشرف و تو فكربودم
-چيه ماتت برده .....
زود باش برو اين آدرس پول خوبي ميدن
آدرسو گرفتمو راه افتادم از دراومدم بيرونو متوجه پژو مشكي كه اونور خيابون بود شدم راه افتادم اونم دنبالم راه افتاد .......
كم كم سرعتمو زياد كردمو ديگه داشتم ميدويدم كه جلوم پيچيد....سه تا مرد با لباساي مشكي خيليم تر سناك بودن اومدن جلوم ...
يكيشون گفت:
تو سمانه اي؟
-آره....یعنی نه!....بازم با این دهن لقم گند زدم!
-بابات 20 ميليون پول ماروخورده كه چون پيداش نكرديم اومديم سراغ تو تا پولمونو بدي......
اما من بقيه حرفارو نميشنيدم اين ديگه يعني آخربيچارگي...!!! از همون بچگي يه روز خوش نداشتم به خاطر گنداي بابام همش مجبور بوديم از اين شهر به اون شهر بريم يه بارم قاچاقي مجبور شديم از كشور خارج شيمو بريم انگليسو حدود هفت سالي تو غربت بمونيم تا آبا از آسياب بيفته
متوجه شدم دو تا از مردا دارن بهم نزديك ميشن منم.......سريع شروع كردم به دويدن اونا هم دنبالم بودم ديگه تو فرار استاد بودم...همين جوري ميدويدم كه صداي ترمز ماشيني منو به خودم آورد.....
يه ماشين شاسي بلند جلوم بود كه يه پسره هم تو ماشينه بود...از قيافه پسره واضح بود خيلي تعجب كرده......
برگشتم ديدم پژو وايساده و اونا دارن منوميبينن منم براي فرار از اين موقعيت خودمو به غش كردن زدم........پسره از ماشينپياده شد بلندم كردو گذاشتتو ماشين خدا رو شكر كردم كه نجات پيدا كرده بودم.......
تو بيمارستان همچنان خودمو به غش كردن زده بودمكه وقتي فهميدم پسره رفته بيدار شدم
پرستار اومدو كارتي بهم داد و گفت:
اينو اون پسره جوون داد گفت اگه مشكلي بود بهم سر بزن كارتو ديدم:
نوشته بود پدرام فرهمند مديريت هتل 5ستاره ارم
پس طرف خر پول بود.....
رفتم دستشويي كه ديدم همون سه تا مرد اومدن تو اتاق وقتي ديدم اونا اونجانسريع فرار كردم......
...............
كاغذي كه اشرف بهم داده بودو تو دستم مچاله شده بود
سریع سوار اتوبوس شدم....امشب حتما اشرف منو میکشت.....
رسيدم دم خونه ،خونه مثل كاخ ميموند زنگ زدم آيفنش تصويري بود
بعد از چند دقيقه كسي گفت:
كيه؟
-براي نظافت اومدم
-الان چه وقت اومدنه....
-خانوم ببخشید....به ترافیک خوردم....
-بسه دروغ نگو....از قیافت معلومه چه آب زیر کاهی هستی....باید با اشرف خانوم صحبت کنم تا دیگه امثال تورو برام نفرسته......و آیفونو کوبید
منم دست از پا دراز تر برگشتم
خواستم بليط اتوبوسو از جيبم در آرم كه كارته كه پرستاره بهم داده بودو ديدم فكري به ذهنم رسيد
باخودم گفتم اگه برم پيش اين پسره ازش خسارت بخوام ميتونم بعدش پولو بدم به اشرف تا حداقل كتكم نزنه!!!!!!
به سمت هتل راه افتادم
جلوي هتله وايسادم
وااااااي حداقل 60 طبقه بود!!!!!
داخلشم مثل كاخ بود لوستراي بزرگ و تابلوهاي قشنگ به ديوار
ديدم همه دارن نگام ميكنن
كه فهميدم سر و وضعم خيلي خرابه
مانتوم خاكي بو و شلوارمم يه كم پايينش پاره شده بود
رفتم بخش پذيرش و گفتم:
باآقاي پدرام فرهمند كار دارم
زنه يه نگاه بهم كردو گفت: شما؟
-بهش بگين همون كه باهاش تصادف كردين
چند لحظه بشينين
بعده نيم ساعت كه ديگه از عصبانيت داشتم منفجر ميشدم صدام كرد كه برم و اتاقيو بهم نشون داد
رفتم تو ديدم همون پسره كه باهاش تصادف كرده بودم پشت ميزش نشسته ....اتاق بزرگي بود و خونه اشرف نصفه اونجا هم نميشد!
پسره يه پيراهن مشكي پوشيده بود با كراوات سفيد
لنگان رفتم طرفش كه فكر كنه پام زخمي شده
خنديد:
سلام من پدرام فرهمند هستم
-بله افتخار آشنايي داشتم و سعي كردم ناراحت باشم
گفت:امرتون
- مگه نميبيني زدي پامو ناقص كردي ...حالاهم خسارت مي خوام
با همون خنده گفت:
-اما پرستاره بخش بهم گفت تو حالت خوبه تازه ازبيمارستانم فرار كردي!
اين ديگه آخر ضايع بازي بود،منم كم نياوردمو گفتم:
من خودم دردمو بهتر ميفهمم
كمي به اطراف نگاه كردمو و كيفمو رو ميزش ديدم يادم افتاد وقتي فرار كردم كيفمو نبردم....
من حاظرم با تويه معامله بكنم:
-منظور؟
اين عكس خواهر منه كه همون طور كه ميبيني خيلي شبيه توئه......
نگاهی به عکس کردم....راست میگفت چشماش مثل منآبی بود و موهاشم طلایی.....تقریبا شبیه بچگیام بود....ولی نه خیلی....
ادامه داد:
-متاسفانه تو يه زلزله رودبار ناپديد شد ما فكر ميكرديم مرده اما بعدا به ما گفتن كه اون زنده مونده همه جا رو گشتيم اسمش تو هيچ پرورش گاهي نبود هيچ جا.......
همه ي ما باور داشتيم كه مرده اما پدرم ميگفت
- زندس!حتما زندس......
پدر من از اون به بعد خيلي شكسته شد و مريضياي مختلف اومد سراغش الانم دكترا ازش قطعه اميد كردنو..
پريدم وسط حرفشو گفتم :
خوب من چي كنم؟
گفت:
خواهر من شو....فقط یک هفته!!
از تعجب چشمام گرد شد
بلند شدمو گفتم: فكر ميكني مسخره بازيه من بازيچه توام؟.....
از عصبانيت در حال انفجاربودم
-تو رو خدا بشين:
ببين من دارم تمام سعيمو ميكنم كه پيداش كنم تو فقط يه هفته خواهر من باش تا پدرم براي آخرين بارفكر كنه كه دخترشو ديده و بعد با خيال راحت بميره
داشتم سمت در ميرفتم كه گفت:
50 ميليون بهت ميدم
من كه خشكم زده بود تو فكر بودم كه ميتونم طلب باباموبدمو راحت شم
تازه كلي پولم واسه خودم ميمونه تو همين فكرا بودم كه گفت:
خوب چيكار ميكني؟
یعنی من باید برم جای اون؟....اما این کار درستی نیست....
چرا که نه؟.....برای منی که بویی خوشبختی نبردم خیلی خوبه......میتونم یک هفته شاهانه زندگی کنم...
از این فکر نا خود آگاه لبخدی زدمو گفتم:
-باشه، فقط پولو بايد بدي به طلب کاراي بابام و بعد جريان اون سه تا مردو گفتم
-باشه
بعد گفت:تو بايد نقش بارانو بازي كني خواهرمو ميگم اون دقيقا مثل تو بود
اگه گفتن اين همه سال كجا بودي بگو تو رو فروختن به يه خانواده تو مشهدو الانم كه اينجايي واسه اينه كه خانواده اي كه بزرگت كردن همه چيزو بهم گفتن
اگه يه موقع گفتن مي خوايم ناپدريتو ببينيم بگو اونا انگليسن!
حالا هم فقط بايد سر و وضعتو درست كنم
راستي اسم خودت چيه: سمانه....
-کسی نباید از این اسم چیزی بفهمه....اسم تو بارانه!...اینو یادت باشه..
منشيش اومد تو....
پدرام گفت اينو ببر به سرو وضعش برس
منم كم نياوردمو گفتم:
اين اسم داره ادب داشته باش و بلند شدمو دنباله منشيه رفتم
كه گفت:
مثل اين كه پات خوب شد!
_گفتم كه خودم حاله خودمو بهتر ميفهمم جناب مفتش!....راستی امشبو میرم خونه خودم....از فردا کارمو شروع میکنم.....
معلوم بود زورش اومده كه اومدم بيرون....
باخودمگفتم :ديگه از شر اشرفو طلبكارا و بدبختيا راحت شدم اگه بتونم تو اين يه هفته امواله پيره مردرو بگيرم تا آخر عمر راحتم وايييييي اگه بشه چي ميشه!!!!!!!
ادامه دارد....... ستاره یخی ۰۳:۰۵ بعد از ظهر ۲ آبان ۱۳۸۹
*ARAM* ۰۱:۴۰ بعد از ظهر ۳ آبان ۱۳۸۹
تقریبا شب شده بود که رسیدم سر کوچه.....اولین بار نبود که دیر میومدم خونه....چند بارم با دریا بعد از کار رفته بودیم بیرون وحسابی باهم خوش گزرونده بودیم!
یاسر طبق معمول سر کوچه وایساده بود.....بادیدنم گیوه هاشو پوشید و از دارودستش جدا شد و اومد سمتم.....
-خانوم تا این وقت شب کجا بوده؟
نگاهی به سر تا پاش کردم و گفتم:
-آدم نیستی که حتی جوابتو بدم
-به به!....میبینم که دم در آوردی!
-خفه شو....حوصلتو ندارم.....
-تو بالخره زن خودم میشی اون موقع میدونم چه بلایی سرت بیارم....
اولا خیلی ازش میترسیدم .....مخصوصا که از اشرف هیچی بعید نبود و ممکن بود منو بده به این یلا قبا....
بدون توجه به حرفاش راه خونرو پیش گرفتم....
کلید انداختمو درو باز کردم....اشرف تو حیاط نشسته بود....با دیدنم سریع جاروشو برداشتو افتاد به جونم.....
از دستش فرار کردمو رفتم بالا و درو قفل کردم.....
اومد پشت در و گفت:
-من از شر تو راحت میشم!.....دختره چشم سفید.....امروز کدوم گوری رفته بودی؟
-اشرف جون به خدا موندم تو ترافیک وقتی رفتم دیگه منو راه نداد.....تقصیر من نبود....
-خوب تو باید اصرار میکردی!....فقط برای من زبون داری؟
درو باز کردمو از لای در گفتم:
-ببخشید اشرف جون دیگه تکرار نمیشه....
سرشو تکون داد و رفت.....
نفسی از سر آسودگی کشیدمو و رفتم کنار دریا نشستم.....رابطم با بقیه دخترا خوب نبود....فقط دریا بود که باهاش میجوشیدم....
دست دریا گرفتمو با هم رفتیم حیاط....
دریا-باز چیکار کردی؟
-دریا باورت نمیشه!!.....من فردا از اینجا میرم!
-چی؟
-بشین تا برات بگم.....همه چیزو براش تعریف کردم....
با بهت بهم چشم دوخته بود......
-سمانه این کارو نکن.....من نگرانم.....
-نگران چی؟ فقط یک هفتس....بعد از اون با پولی که گیرم میاد ییه خونه میگیرم بعد باهم از اینجا میریم.....
نفس عمیقی کشیدو گفت:
-اشرف قیم منه.....من نمی تونم با تو بیام!
-ای بابا!.....مدرکیم داره؟.....شاید اینجوری میگه تا تورو بترسونه!از همه یه اتویی داره....نگران نباش.....میامو تورو هم با خودم میبرم....
..........................
صبح زود از خواب بیدار شدم.....بی سر و صدا لباسامو پوشیدم...بوسه ای روی گونه ی دریا زدم.....چشماشو باز کردو نگام کرد......ولی حرفی نزد ممکن بود بقیه بیدار بشن....آروم درو باز کردمو رفتم اتاق اشرف.......خیلی آروم در کمدشو باز کردم......شناسناممو برداشتم!.....
از اتاق اومدم بیرون.....فکر نمی کردم به این راحتی باشه ولی موفق شده بودم.......
..................................
با منشي پدرام راه افتادیم
سوار ماشين شديمو به يه فروشگاه بزرگ كه تا حالا نديده بودم رفتيم
بعد از كلي خريد راه افتاديم و دوباره برگشتيم هتل گلنوش منو برد به يكي از اطاقاي هتل و گفت استراحت كنم تا برگرده
دهنم باز مونده بود اتاق بزرگي بود و خيلي زيبا!
يه دست ازلباسايي كه برام خريده بودن رو پوشيدمو و رفتم بيرون
مي خواستم با پدرام حرف بزنم
در زدم.............
-بيا تو
رفتم تو و ديدم پدرام تو سرش تو يه سري كاغذه...... سرشو بلند كرد و نگام كرد معلوم بود تعجب كرده تو اون لباسا خيلي خوشگل شده بودم
-چي مي خواي؟
-هیچی میخوام بیشتر از داداش بزرگم بدونم!
-لازم نیست....برو بیرون....
-نمیخوام.....به تو هم ربطی نداره......روزنامه رو میزو برداشتم و مشغول نگاه کردن شدم.....هرچند اصلا نمیخوندمش و زیر چشمی پدرامو نگاه میکردم.....
در باز شد و يه پسري اومد داخل از دیدنم تعجب کرد.....
-سلام
-سلام پرهام......بشین
-پرهام نشست روبه رومو بهم خیره شد......رومو ازش برگردوندم....
-پدرام معرفی نمی کنی؟
-آه....چرا!.....این باران.....خواهر گمشده بنده.....
اومد نشست کنارمو باهام دست داد....
-وای خدا!.....من که چیزی از قیافت یادم نیست.....ولی فکر نمی کردم اینقدر خوشگل باشی....
لبخندی زدمو رومو کردم طرف پدرام.....
-بابا ایول پدرام جون!!!!.....فکر نمی کردم اینقدر سریع پیداش کنی......
-ما اینیم دیگه!
-خوب چرا اینجا نشستین؟.....نمیرین بیمارستان؟.....همه باید این خبره خوشو بشنون!
پدرام-خوب چرا.....اما باران خیلی اینجا نمی مونه.....باید برگرده اینگلیس پیش پدر مادرش....
-پدر مادر نا تنیشو میگی؟
-آره....همونایی که بزرگش کردن.....فعلا بهتره بریم بیمارستان.....
سه تایی به سمت بیمارستان رفتیم.....امیدوار بودم نقشمو خوب بازی کنم!
............
با دیدن پیرمردی که روی تخت خوابیده بود......خیلی ناراحت شدم!.....من باید بهش دروغ میگفتم!دلم براش سوخت....
پدرام آروم گفت:
-پدر.....میخوام بارانو ببینی.....
پیرمرد چشماشو باز کردو به من نگاه کرد و با صدای آرومی گفت:
-باران.....دخترم....
رفتم پیشش و دستشو گرفتم.....پدرام و پرهام....وایساده بودنو نگاه میکردن....
چشمام پر از اشک شده بود.....خودمم باورم نمی شد اینقدر مهربون باشم!......
بعد از چند لحظه به خواب رفت.....
رومو کردم سمت پدرام.....با لبخند بهم نگاه میکرد.....یعنی کارمو درست انجام دادم!
خوب دوستان تشكر فراموش نشه ها................
*ARAM* ۰۱:۲۰ بعد از ظهر ۴ آبان ۱۳۸۹
و
اقعا كه اين تشكراتون بدرد خودتون ميخوره حالا صبر كنين فكر ميكنين بي مزس هنوز جاي حساس نرسيده....... اصلا من ديگه نميذارم
:-) رفتم كه رفتم
:-) *ARAM* ۰۱:۴۰ بعد از ظهر ۵ آبان ۱۳۸۹
پدرام رفت و من موندم تو اتاق با پيرمردي كه مثلا بابام بود
همين جور وايساد بودمو داشتم فكر ميكردم كه يهو در باز شد و يه خانمي اومد تو منم خشكم زده بود
- تو کی هستی؟
-خوب.....من....من.....
داشتم فکر میکردم چی بهش بگم که این دفعه یه خانوم دیگه اومد تو.....خئاروشکر حواسشون پرت شد!
باهم حرف میزدن!....حرف که چه عرض کنم فقط به هم پز میدادن و هر چی دارنو به رخ هم میکشیدن!
بعد از ده دقیقه وراجی کردن.....نگاه یکیشون به من افتاد.....
رو به اون یکی گفت:
-این کیه برداشتی آوردی؟....هرکسی حق نداره باد اینجا!
اون یکی ابروهاشو داد بالا و گفت:
-من نیاوردم....اتفاقا فکر کردم باید کار شما باشه!....
-تو کی هستی؟
-خوب من.....راستش میدونین؟...من....خوب...
پرهام و پدرام با هم اومدن تو.....دست پرهام یه سبد گل بزرگ بود....
-پرهام این چیه خریدی؟....کم نیست این همه گل؟
-این فرق داره مامانی......نگاهش به من افتادو گفت:
-به به....باران خانوم.....تو هم که اینجایی...
هردوشون هم زمان با هم گفتن:
-باران؟
-آره.....مگه بهتون نگفت؟.....پدرام بعد از مدتها جست و جو پیداش کرد.....حالا میریم سراغ معارفه!!!
به یکیشون اشاره کرد وگفت:
-ایشون مادر بنده....مهتاب خانوم گل!....که چاکرشم هستم!....
ایشونم مینا خانوم......عمه پدرام و خواهر خسروخان....
گفتم:
-ازدواج کردن؟
مادر پرهام پوزخندی زد و گفت:
-ایشن تا الان.....با این سنشون مجردن!
مینا روشو برگردوند.....
-پدرامم که میشناسی....داداشی خودت!
عمه و خاله....جفتشون امودنو صورتمو بوسیدن....نگاهم به پدرام افتاد گرفته و پکر بود...حقم داشت...اصلا قرارمون این نبود که کسی پیزی بفهمه!....قرار بودخسرو منو ببینه و بعد از چند روز من غیبم بزنه!....حالا اوضاع سخت تر شده بود!....
خسرو از خواب بیدار شد اسممو صدا زد.....رفتم پیششو دستشو گرفتمو بوسیدم.....بقیه به جز پدرام با لبخند به این صحنه نگاه میکردن!
....................
دکتر از بهبود وضع خسرو راضی بود و میگفت خسرو خوب شدنشو مدیون توئه!
خوشحال بودم که با این کاری که کردم.....حداقل باعث بهتر شدن حال یه نفر شدم!....وگرنه بدترین دروغی بود که تو عمرم گفته بودم!
*ARAM* ۰۶:۵۳ بعد از ظهر ۷ آبان ۱۳۸۹
پدر رو از بيمارستان آورديم خونه و من تمام مدت راه رو پيشش بودم و مثلا خوشحال بودم
اومديم خونه ،خيلي بزرگ بود ميشه گفت يه كاخ تو يكي از بهترين مناطق تهران من كه خشكم زده بود پدرام از كنارم رد و شو و گفت:ماتت نبره زود باش!
سريع به خودم اومدم و رفتم تو قرار بود پدر يه كم استراحت كنه تا شام من صندلي چرخدارشو بردم اتاق و خوابوندمش و بعد اومدم پذيرايي
خاله با عمه ي مينا حرف ميزد يا بهتره بگم دعوامیکرد!
وقتي من رفتم دعوا شونو تمام كردن ولي پدرام و پرهام داشتن از خنده ريسه ميرفتن
مهتاب كه متوجه من شد گفت :
خاله جون عزيزم بيا بشين پيش خودم
-نه عمه جون بيا اينجا!
مونده بودم چي كنم كه پدرام نجاتم داد:
بيا پيش داداشي !
چه خوب فيلم بازي ميكرد
رفتم و پيشش نشستم
مهتاب:خوب از خودت بگو كجا بودي چيكار ميكردي؟
-من بعد از اون ا تفاق از بيمارستان دزديده شدم و منو فروختن به يه خانواده اونا برام شناسنامه گرفتن بعد رفتيم انگليس پدرم يه تاجر معروف بود . تا وقتي كه من 20 سالم شد چيزي نمي دونستم تا اينكه يه روز پدرم همه چيو بهم و منم اومدم ايران تا شمارو پيدا كنم البته يكم ترديد داشتم كه بيام يا نه ولي بالا خره اومدم وبعد از يك ماه گشتن بالاخره فهميدم برادرم صاحب هتليه كه من تمام مدت توش اقامت داشت.......
-ماشا الله ماشاالله خوشگلیتم به خودم رفته
-وا مينا جون خدا نكنه شبيه تو باشه اگه اينطور بود كه بارانم مثل تو ميترشيد اتفاقا شبيه منه نگاش كن
عمه مينا داشت دندوناشو بهم ميسابيد و ميخواست جواب بده كه گفتم:
-اون كيه؟
همه به جهتي كه نشون ميدادم نگاه كردن و من داشتم قاب عكسيرو نشون ميدادم كه عكس يه زن حدودا سي ساله با مو هاي طلايي و چشمايه آبي توش بود
پدرام گفت:مادرمون بعد از اين كه تو گم شدي چند سال بعد سرطان گرفت و مرد .
همه ساكت بودن كه پرهام گفت:
بالاخره معلموم شد سمانه شبيه كيه؟
-شبيه مادرشه
صداي خسرو بود كه با صندلي چرخدارش داشت به طرفم ما ميومد
بلند شدمو رفتم سمتش و باهم اومديم نشستيم
-باران عزيزم برو استراحت كن صدات ميزنيم واسه شام صدات ميزنيم حتما خسته اي پدرام اتاقشو نشون بده
با پدرام از پله ها رفتيم بالا و من پشت سرش ميرفتم كه رفت تو يه اتاق و منم به دنبالش
يه اتاق بي نهايت قشنگ!
پدرام كه دهن باز منو ديده بود گفت :چطوره؟
-خوب بد نيست
پوزخندي زدوگفت اتاق من بغل اتاق توئه كاري داشتي سر بزن و رفت بيرون
وقتي رفت با دقت بيشتري اتاقو بررسي كردم
تمام وسايل صورتي بود با يه پنجره پرنور كه رو به حياط باز ميشد
كلي رو تخت بالا پايين پريدم .....خوابشم نمی دیدم که یه روزی صاحب یه همچین اتاقی بشم!
چقدر پولدار بودن خوبه!
*******************
تشكر فراموش نشه ها
پدیده ۰۲:۴۹ بعد از ظهر ۹ آبان ۱۳۸۹
ساعت حدودای 8 شب بود که دیگه دیدم این روده کوچیکه داره لباس پلوخوریش رو میپوشه تا روده بزرگه رو یه لقمه کنه.
از اتاقم اومدم بیرون،فقط نمیدونستم آشپزخونه کجاست!ماشالا خونه از کاخ سفیدم بزرگتر بود!
خاله روی مبل نشسته بود و با تلفن حرف میزد.با دیدن من خدافظی کرد و گفت:
_بیدار شدی خاله؟؟اون عمه ت هنوز خوابه عزیزم!
_وا خاله مگه عمه م چشه انقد ازش بدتون میاد؟!
خندید و گفت:
_هیچیش نیس!گشنته؟
_نه فقط روده هام میخوان طعم همدیگرو بچشن!
دوباره خندید و در حالی که به سمت پذیرایی میرفت،گفت:
_تو برو عمت رو بیدار کن تا من بگم غذا رو بیارن!اتاقش دو تا اونورتر از اتاق خودته!
خودمو به اتاق عمه م رسوندم و بدون در زدن وارد شدم....خب هرجا که خوابیده بود اونجا نمیتونست تختش باشه!چون هیشکی روی تخت نبود!نه توی تخت نه توی اتاق!
صدای شر شر آب میومد...گفتم حتما رفته حموم!میخواستم از اتاق خارج شم که چشمم به یه سوسک افتاد،فکرای نیمه شیطانی واسه شب نشینی اومدن توی مغزم....
با یه کاغذ سوسک رو برداشتم و در حموم و باز کردم....ماشالا حموم که نبود!اول یه رختکن داشت و بعد وارد حموم میشدی!!!!
حوله ی سفیدی کنار در آویزون بود.سوسک رو انداختم توی جیب حوله و بلند گفتم:
_عمه نمیای شام؟
_چرا عمه...الان میام...تو برو!
با لبخندی شیطنت آمیز از اتاق بیرون اومدم...
روی یه مبل توی پذیرایی نشسته بودم که صدای جیغ بلندی اومد!!خب ما اینیم دیگه،چه میشه کرد؟!
خاله مهتاب بدو بدو از پله ها بالا رفت و صدای عمه رو شنیدم که هنوزم فریاد میزد:
_ســـــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــوسک!!!!!و ااااااااااااااااااااااااا اااای!!!!!ســــــــــــــــ ـــــوسک!
دلم رو گرفتم و فقط خندیدم که صدایی گفت:
_اَی شیطون کاره تو بود؟!!
برگشتم دیدم آقای فرهمنده...یعنی پدرمه!!!سعی کردم نخندم و گفتم:
_کی من؟!نه بابا اصلا به قیافه م میاد این کارا؟!
_چرا که نه؟!عین مامانت شیطونی!
_مامان ما که سر زا-
حرفمو خوردم....داشتم سوتی میدادم در حد استادیوم آزادی!ادامه دادم:
_مامان ما که سر زائم ساکت بود!
خندید و گفت:
_خیلی خوشحالم که دوباره پیدات کردم!
رفتم طرفش و بغلش کردم و گفتم:
_منم همینطور باباجون!
_خب خب پدر و دختر بعدا دل و قلوه بگیرین الان باید بریم شام بخوریم!
صدا صدای پدرام بود.برگشتم واسش زبون دراوردم و گفتم:
-بترکه چشمی که طاقت دیدن مهربونی ما دو تا رو نداشته باشه!
دستشو به علامت تسلیم بالا برد و گفت:
_تا من لباسام رو عوض میکنم شما برین سر میز!
_هر کار دوس داشتیم میکنیم...مگه نه بابایی؟!
_هر چی دختر گلم بگه!
پدرام خندید و رفت.
یه ربع بعد همه سر میز که توی اتاق غذاخوری قرار داشت،نشسته بودن.با نگاه کردن به عمه نمیتونستم خنده مو بخورم!
دیگه داشتیم دسر رو میخوردیم که خاله مهتاب گفت:
_راسی...من همه رو واسه آخر هفته دعوت کردم!همه باید بدونن که باران خانوم پیدا شده!
پدرام که به نظر رسید میدونه اینا میخوان همچین کاری بکنن،گفت:
_چرا خاله؟بابا حالش بده!
پدرم(!!!)با اعتراض گفت:
_من اگه بمیرمم شما باید جشن رو برپا کنین!!!
_آخه بابا-
_آخه نداریم.....باران عزیزم اگه مشکل نداری مراسم رو ترتیب بدیم؟
شیطنتم گل کرد و گفتم:
_خاله دیگه همه کارا رو کرده بابایی...من که موافقم!
پدر قلابیم سرمو بوسید و تشکر کرد...حالا چراش رو خودش میدونه،به من چه!
پدرام با عصبانیت به من نگاه کرد که انگار میگفت:
_من واسه تو یکی دارم!!!!
نمیاد....خودت بذار!
*ARAM* ۰۵:۳۵ بعد از ظهر ۹ آبان ۱۳۸۹
سلام
:-) از اين به بعد پديده هم تو نوشتن رمانم كمك ميكنه
:-) پديدرو كه ميشناسين رمانشم رزا خيلي جذاب من به شخصه خيلي ازش خوشم اومده شما ها هم بخونينش
:-) اين پستم مال پديده هستش يعني همون بالايي ولي بادنبالش خودش هر كاري كرد نتونست ادامشو بزاره پس من جاش ميذارم اما بگما اين پست مال اونه.......نه مال من...مال اون....نه من....اون .....نه من....اون.... باشه....... باشه........ ببخشيد ساعت حدودای 8 شب بود که دیگه دیدم این روده کوچیکه داره لباس پلوخوریش رو میپوشه تا روده بزرگه رو یه لقمه کنه.
از اتاقم اومدم بیرون،فقط نمیدونستم آشپزخونه کجاست!ماشالا خونه از کاخ سفیدم بزرگتر بود! خاله روی مبل نشسته بود و با تلفن حرف میزد.با دیدن من خدافظی کرد و گفت: _بیدار شدی خاله؟؟اون عمه ت هنوز خوابه عزیزم! _وا خاله مگه عمه م چشه انقد ازش بدتون میاد؟! خندید و گفت: _هیچیش نیس!گشنته؟ _نه فقط روده هام میخوان طعم همدیگرو بچشن! دوباره خندید و در حالی که به سمت پذیرایی میرفت،گفت: _تو برو عمت رو بیدار کن تا من بگم غذا رو بیارن!اتاقش دو تا اونورتر از اتاق خودته! خودمو به اتاق عمه م رسوندم و بدون در زدن وارد شدم....خب هرجا که خوابیده بود اونجا نمیتونست تختش باشه!چون هیشکی روی تخت نبود!نه توی تخت نه توی اتاق! صدای شر شر آب میومد...گفتم حتما رفته حموم!میخواستم از اتاق خارج شم که چشمم به یه سوسک افتاد،فکرای نیمه شیطانی واسه شب نشینی اومدن توی مغزم.... با یه کاغذ سوسک رو برداشتم و در حموم و باز کردم....ماشالا حموم که نبود!اول یه رختکن داشت و بعد وارد حموم میشدی!!!! حوله ی سفیدی کنار در آویزون بود.سوسک رو انداختم توی جیب حوله و بلند گفتم: _عمه نمیای شام؟ _چرا عمه...الان میام...تو برو! با لبخندی شیطنت آمیز از اتاق بیرون اومدم... روی یه مبل توی پذیرایی نشسته بودم که صدای جیغ بلندی اومد!!خب ما اینیم دیگه،چه میشه کرد؟! خاله مهتاب بدو بدو از پله ها بالا رفت و صدای عمه رو شنیدم که هنوزم فریاد میزد: _سوسك....واااااااااااي؟!!!!!!!!! سو....سوسك دلم رو گرفتم و فقط خندیدم که صدایی گفت: _اَی شیطون کاره تو بود؟!! برگشتم دیدم آقای فرهمنده...یعنی پدرمه!!!سعی کردم نخندم و گفتم: _کی من؟!نه بابا اصلا به قیافه م میاد این کارا؟! _چرا که نه؟!عین مامانت شیطونی! _مامان ما که سر زا- حرفمو خوردم....داشتم سوتی میدادم در حد استادیوم آزادی!ادامه دادم: _مامان ما که سر زائم ساکت بود! خندید و گفت: _خیلی خوشحالم که دوباره پیدات کردم! رفتم طرفش و بغلش کردم و گفتم: _منم همینطور باباجون! _خب خب پدر و دختر بعدا دل و قلوه بگیرین الان باید بریم شام بخوریم! صدا صدای پدرام بود.برگشتم واسش زبون دراوردم و گفتم: -بترکه چشمی که طاقت دیدن مهربونی ما دو تا رو نداشته باشه! دستشو به علامت تسلیم بالا برد و گفت: _تا من لباسام رو عوض میکنم شما برین سر میز! _هر کار دوس داشتیم میکنیم...مگه نه بابایی؟!
_هر چی دختر گلم بگه! پدرام خندید و رفت. یه ربع بعد همه سر میز که توی اتاق غذاخوری قرار داشت،نشسته بودن.با نگاه کردن به عمه نمیتونستم خنده مو بخورم! دیگه داشتیم دسر رو میخوردیم که خاله مهتاب گفت: _راسی...من همه رو واسه آخر هفته دعوت کردم!همه باید بدونن که باران خانوم پیدا شده! پدرام که به نظر رسید میدونه اینا میخوان همچین کاری بکنن،گفت: _چرا خاله؟بابا حالش بده! پدرم(!!!)با اعتراض گفت: _من اگه بمیرمم شما باید جشن رو برپا کنین!!! _آخه بابا- _آخه نداریم.....باران عزیزم اگه مشکل نداری مراسم رو ترتیب بدیم؟ شیطنتم گل کرد و گفتم: _خاله دیگه همه کارا رو کرده بابایی...من که موافقم! پدر قلابیم سرمو بوسید و تشکر کرد...حالا چراش رو خودش میدونه،به من چه! پدرام با عصبانیت به من نگاه کرد که انگار میگفت: _من واسه تو یکی دارم!!!!
______________________________________________
رمان پديده
http://www.forum.98ia.com/t14281.html
رزا-خيلي جذاب
رمان خودمون دوتا
http://www.forum.98ia.com/t101778.html
عشق زمستاني
*ARAM* ۰۲:۱۴ بعد از ظهر ۱۰ آبان ۱۳۸۹
سلام دوستان باور كنيد خسته نميشين اگه اون دكمه تشكرو فشار بدينا......
:-) يه تشكر كش دا ركردمو از پشت ميز بلند شدم پدرامم بلند شد و دنبالم اومد وقتي رسيديم در اتاقامون گفت: -چرا با مهمون ي موافقت كردي بايد ميگفتي نه.......... - صبر كن ببينم چرا موافقت كردم.......آها چون دوست داشتم! داشت آتيش ميگرفت -حالا هم بكش كنار حال ندارم از كنارش رد شدمو رفتم خيلي بدنم خسته بود رفتم كمدو باز كردم پر از لباس بود! يه حوله برداشتمو رفتم حموم حمومه خيلي بزرگي بود بايه وان بزرگ كلي حال كردم! لباسامو در آوردمو حوله رو پيچيدم دورم و شيرو باز كردم تا وان پر بشه بعد يه مايعي كه نفهميدم چيه ولي خوشبو بود رو خالي كردم تو آب...آب پر از حباب شد از حبابا پخش كردم تو حموم خيلي باحال شده بود......نفهميدم چي شد كه سر خورم و با كله خوردم زمينو حولم از دورم باز شددرد وحشتناكي تو كتفم پيچيد همين جور لخت وسط حموم بودم! -سمانه......سمانه......كجايي؟چرا جيغ زدي؟.......سمانه همينو كم داشتم باآخرين تواني كه داشتم گفتم :نيا تو! اما صدامو فقط خودم شنيدم -در باز شد و اومد تو و منو ديد......درو بست -چراغو خاموش ميكنم دارم ميام تو... منو پيچيد لاي رو تختي و برد پايين صداهاي نامفهوم ميشنيدم چشمامو باز كردم -دكتر به هوش اومد همه دور تختم جمع شده بودن من با اون حالمم مي تونستم خنده مسخره پدرامو گوشه لبش ببينم دكتر:كتفت شكسته دست كم دو هفته تو گچه مهموني كنسل شد! خطاب به بقيه گفت:ميتونين ببرينش خسرو:چيكار كردي با خودت؟...نگفتي من ميميرم دختر يكم مراقب باش ديگه....... -ببخشيد با كمك عمه مينا لباسامو پوشيدم صداي زنگ موبايل پرهام بلند شد -اي بابا پرهام گفتم اين زنگ مسخره رو عوض كن! مادر من اين زنگ خيليم خوبه ....... سلام عزيزم _..... يادم رفت گلم _...... همون جاي هميشگي الان ميام -خوب من ديگه برم كه كلي كار دارم خداحافظ همگي..... تشكر فراموش نشه ها........
:-) پدیده ۱۰:۱۵ قبل از ظهر ۱۱ آبان ۱۳۸۹
زیر لب غرغر میکردم و لباسم رو در میاوردم تا برم حموم.سفارشایی که دکتر کرده بود رو انجام دادم و با احساس کردن آب سرد روی پوستم احساس خوبی بهم دست داد.دکتر گفته بود حمومت خیلی طول نکشه به خاطر همین زود آب رو بستم و از حموم بیرون اومدم.
از اونجایی پدر گرام منو-در اصل باران رو-خیلی دوس داره واسم یه ندیمه گرفته بود که کارامو میکرد.
با بیرون اومدنم از حموم واسم حوله اورد و کمکم کرد لباسامو بپوشم.
عمه در زد و وارد شد و با مهربونی گفت:
_حالت خوبه عمه؟
_هی عمه.....حالم خیلی بده!
_الهی عمه برات بمیره!
_ایشال-یعنی خدا نکنه....کتفم میخاره!
_وا عمه....الان خوب میشه!بیا بریم پایین پرهام اومده!
_پرهام؟!
_آره پسر خاله ت!
_آها پرهام...باشه بریم!
با پرهام سلام کردم و کنار پدرم نشستم.او در حالی که موبایلش رو توی جیبش میذاشت،گفت:
_حال دخترخاله ی ما چه طوره؟
_خوبه بد نیس.....سلام داره!
_سلام برسونین خدمتشون!
خندید و ادامه داد:
_باران من اومدم آقای فرهمندو ببرم دکتر...خواستم ببینم توئم میای یا نه؟
من بیام که چی بشه آخه؟!خب خودت ببرش دیگه!اما برای حفظ ظاهر،گفتم:
_اگه بدون من میبردی تیکه بزرگت گوشت بود عزیزم!
پدرم خندید و گفت:
_پس تا من حاضر میشم توئم بدو لباساتو بپوش!
وای دوباره تعویض لباس....خب پدرم دراومد!موقع رد شدن از کنار پرهام پاشو لگد کردم و از اونجایی که دمپاییم تا حدودی پاشنه داشته بی اختیار از جاش بلند شد.با خنده گفتم:
_ای بابا لازم نیس بلند شین....راضی نیسیم به خدا!
چیزی نگفت و دوباره سر جاش نشست.منم با کابوس لباس عوض کردن از پله ها بالا رفتم.
چهل و پنج دیقه بعد،لباس پوشیده جلوی در بودم.پدرم در اومد تا سه تیکه پارچه بچسبونم تنم!
پرهام دستمو گرفت و سوار ماشین کرد؛بهش نگاه کردم وگفتم:
_ممنون ولی فک نمیکنم آثاری از فلج بودن توی خودم پیدا کرده باشم!!!!
بازم هیچی نگفت...اَه بدم میاد یه نفر جواب نمیده!!!
پدرم جلو نشست و پرسید:
_راحتی؟
_آره بابایی...توپه توپه!
_به پا قل نخوره!
برای پرهام شکلکی دراوردم و گفتم:
_وای مردم از خنده....به کی رفتی انقد نمکی؟!
بعدیش مال تو