| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 12,913
تشکرها: 101,013
تشکر شده 187,478 بار در 18,656 پست
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز مهنا ناشر: علی مولف: هاجر رادک 115,000 ریال مشخصات بیشتر قطع کتاب: رقعی نوع جلد: شمیز نوبت چاپ: اول تعداد صفحات: 664 توضیح مختصر مهنا دیشب باز دوباره همان رویا به سراغم آمد. همون رویای همیشگی ، تو خونه ی قدیمی پدر جون . گرگم به هوا ، قایم باشک ، دنبال بازی و وسطی ، باز همان جا ، همون صدای آشنا ، همون بچه ها و من و مهنا . من داشتم دنبال بچه ها می دویدم گرگ شده بودم یک دفعه دستم به دست مهنا رسید. تا اومدم بگیرمش یک دفعه یک نفر من رو هل داد و با سر به حوض کنار باغچه خوردم ، وقتی برگشتم ببینم کیه همان چشم های پر شیطنت من رو نگاه کرد و گفت : مگه نگفتم به مهنای من کار نداشته باش! حقته. صداها تو گوشم می پیچید ، رفتم جلوی آیینه خودم رو ببینم که به جای صورت خون آلود خودم توی آیینه صورت خون آلود مهنا بود. از دیدنش شروع به جیغ زدن کردم و همون موقع احساس کردم که یکی با دست داره منو تکون می ده، تا چشم باز کردم صورت کک و مکی و خواب آلود بئا رو جلو چشمم دیدم ، ترسیده بود و داشت با دستمال صورت منو مرطوب می کرد. وقتی دید چشم هامو باز کردم شروع کرد تند تند حرف زدن، من که تو اون لحظه زبان مادریم هم یادم رفته بود ، چه برسه به زبان اون که با اون لهجه آلمانی سعی داشت انگلیسی صحبت کند به زحمت لبخند زدم تا خیالش راحت بشه و دوباره چشم هام رو بستم ، بعد از چند دقیقه که دوباره چشم هامو باز کردم دیدم روی تختش نشسته و هنوز به من زل زده به زحمت نشستم و به او گفتم معذرت می خوام بئا ، بگیر بخواب. بئاتریس در حالی که منو خیره نگاهم می کرد گفت : دوباره چی شده مثل سال اول اومدنت شدی ، نکنه به اون تلفن های مشکوک ربط داره . با این حرف بئاتریس تازه یاد تلفن غروب افتادم اما به روم نیاوردم، گفتم : بگیر بخواب به چه چیزهایی که گیر نمی دی. آن قدر تو حال خودم بودم که نفهمیدم دارم باهاش فارسی صحبت می کنم و دوباره مجبور شدم جمله ام رو براش ترجمه کنم. دیدم باز منتظر یک جواب از منه ، پشتم رو بهش کردم و خودم رو به خواب زدم ، اما دیگه خواب به سراغم نیومد، مگر فکر کردن به همون خواب های تکراری ... نمی دونم چند ساعت به همون حالت گذشت فقط فهمیدم که هوا داره روشن می شده ، یک دفعه یادم افتاد اون روز باید صبح زود بیرون می رفتم و هیچ لباس اتو کشیده ای نداشتم ، شب قبل اون قدر فکرم مشغول بود که این کار رو به صبح موکول کرده بودم. نیم خیز شدم ساعت رو نگاه کردم 5:45 بود. تند تند بلند شدم ، دست و صورتم رو شستم و سراغ لباسم رفتم. همش پیش خودم غر می زدم که چرا لباسم را مثل همیشه یه خشک شویی نداده ، و مثل زمان قدیم هوس کرده بودم همه رو خودم بشورم. از فکرم به خنده افتادم " زمان قدیم " ! از صدای بئاتریس که می گفت حالت خوبه به خودم اومدم ، فهمیدم داشتم با صدای بلند فکر می کردم. گفتم : خوبم ، ببخش بعد از مدت ها پیشم اومدی نذاشتم خوب بخوابی. لبخندی زد که تمام دندان های رویش رو بهم نشون داد و با بی خیالی شانه هاش رو بالا انداخت و گفت : ( به قول خودت " بی خیال رفیق" ) از شنیدن این جمله باز به گذشته رفتم ، باز به همون دوران ولی سریع خودم رو سرزنش کردم و برگشتم ، اصلا امروز وقت این کارها رو نداشتم . شروع کردم برنامه خودم رو مرور کردن. امروز صبح ساعت 7 باید برای کارآموزی به بیمارستان کودکان می رفتم ، غروب باید به کتابخونه سری می زدم ، شب هم مهمون خونه ی دایی بهادر بودم ، امشب تولد پیام ! از یک ماه قبل به من گفته بود ، من هم بهش قول داده بودم که حتما می رم وگرنه اصلا حوصله مهمونی رو نداشتم اون هم امروز. صدای بئاتریس به گوشم رسید: باز رفتی تو فکر دیرت می شه ، مگه نباید ساعت 7 بیمارستان باشی؟ با این حرف دوباره مثل فرفره بلند شدم. لباس پوشیدم ، یک کم بیسکوییت را هم در همون حال می جویدم بیسکوییت چون درش باز بود خشک شده بود و باعث شد به سرفه بیافتم یک دفعه چهره ی مامان اومد جلوی چشمم با همون چشمهای مهربان که سعی داشت عصبانی به نظر بیاد مگه نگفتم صبح ناشتا بیسکوییت خالی نخور. حتما یک لیوان شیر یا چای همراهش بخود! آخر تو با این کارات منو می کشی! اشک تو چشمام جمع شده بود. دوباره چهره ی بئاتریس متعجب شد در حالی که جلوی در ایستاده بود گفت : ( نه ! امروز یک خبرهایی هست تا نگی نمی گذارم بری اصلا امروز کار تعطیل ، بگیر بخواب من می رم براشون توضیح می دم . ) در حالی که تند تند کفشم رو به پا می کردم گفتم : ( احتیاجی نیست حالم خوبه باز نزدیک سالگرد فوت اون ها شد من مدام به یادشونم ، حالم خوبه بیا بریم دیرم شد ، قول می دم توی راه برات تعریف کنم. بئاتریس گفت : حالا برای من تعریف نکردی مهم نیست ، لااقل برای اون رابرت تعریف کن که فکرهای دیگری دربارت نکنه ، تازه داره رابطتون خوب می شه ، در حالیکه اخم هام رو در هم کشیده بودم گفتم : باز شماها نشستیدبا خودتون فکر کردید که من رو به ریش یکی دیگه ببندید. با یک حالت گنگی من رو نگاه کرد و متعجب پرسید: به ریش یک نفر ؟ تازه یادم افتاد چی گفتم از حرف خودم خندم گرفت ، گفتم : قبل از این که با تو از گذشتم حرف بزنم اول لازمه درباره ی ضرب المثل ها و اصطلاح های فارسی برات توضیح بدم. بئا هم از خنده ی من خنده اش گرفت ، بعد از کلی خندیدن الکی دوباره نگاهم به ساعت افتاد با عجله گفتم : دیرم شد ، گونه بئاتریس رو بوسدم و سریع گفتم : خوب ، خداحافظ بئاتریس در حالیکه هنوز می خندید گفت : مراقب خودت باش مهلا . شروع کردم تو راه پله ها دویدن، دیگه حوصله صبرکردن برای آسانسور روهم نداشتم ، آن قدر عجله داشتم که تو پاگرد طبقه اول ناگهان به یک نفر خوردم و دوتایی تعادلمون رو از دست دادیم و افتادیم ، من آنقدر هل و دستپاچه شدم که شروع کردم تند تند ازاون دختر عذرخواهی کردن ، لباسهاش رو تکان دادم تا خاکش پاک شد وقتی نگاهم به صورتش افتاد از حرکت ایستادم از اون همه زیبایی انگشت به دهان ماندم ، دخترک لباس ورزشی به تن داشت معلوم بود که از ورزش برگشته ، وقتی دیدم بلند شد و داره من رو با تعجب نگاه می کند. خندیدم و گفتم : اصلا مراقب نبودم معذرت می خوام خیلی عجله داشتم که به شما برخورد کردم طوریتون شد ؟ دخترک همان طور که من رو نگاه می کرد با لبخند به شونم زد و گفت : نه هیچ اتفاقی نیفتاد خودت که چیزیت نشد؟ گفتم : نه . گفت : پس چرا معطلی کوچولوی خوشگل دیرت شد! می خواستم در جواب بهش بگم اگه من خوشگلم پس تو چی هستی ؟ که با یاد آوری اون با عجله خداحافظی کردم. دوباره شروع کردم به دویدن ساعتم رو نگاه کردم دیدم که هیچ چاره ای ندارم مگر این که با تاکسی برم چون با تراموا دیرم می شد. سریع گوشه ی خیابان ایستادم و از شانس خوبم یک تاکسی سریع گیرم اومد و سوار شدم. مقصد را گفتم و با خیال راحت نفسی کشیدم . بعد از این که کرایه تاکسی را حساب کردم و پیاده شدم ساعت رو دوباره نگاه کردم آه از نهادم بلند شد ساعت 7:15 بود. یک ربع تاخیر د راولین روز کارآموزیم !... اصلا قابل قبول نبود، دوباره شروع کردم به دویدن توی راه چند نفر من را با تعجب نگاه کردن. اصلا برام مهم نبود نمی توانستم این یک قسمت از راه را با آرامش برم به اندازه کافی دیر کرده بودم. جلوی در که رسیدم نگاه سرسری به خودم انداختم تا ببینم همه چیز مرتبه ، بعد که دستی روی لباسم کشیدم وارد شدم. نمی توان بگم استرس نداشتم ، داشتم اما نه به اون اندازه که تپش قلب بگیرم ، می دونستم باز اون چشم ها رو دیدم. دیدن اون ها حتی توی خواب هم باعث می شد از درون خالی بشم. همون چشم هایی که انگار آیینه چشم های خودم بود، همون چشم هایی که شاید به خاطر شباهت رنگ شون به چشم های خودم باعث شد از کودکی نسبت به اون ها احساس مالکیت بکنم ، همون چشم هایی که سرنوشت من رو عوض کرد. دوباره با صدای یک نفر به خودم اومدم، نمی دونم امروز چه مرگم شده ، همش می رم تو فکر. پشت سرم رو نگاه کردم خانم اشمایت با همون اخم همیشگی به من خیره شده بود، سریع سلام کردم و از این که دیرکرده بودم معذرت خواستم بعد از چند دقیقه طلبکارانه صحبت کردن خلاصه فرصت لباس عوض کردن را به من داد، غیر مستقیم می خواست به من بفهمونه که اگر دوباره بی انضباطی کنم جام اون جا نیست. خلاصه با کلی ناراحتی لباسم رو عوض کردم وارد و بخش شدم ، وقتی داشتم با بقیه سلام و احوالپرسی می کردم عکس خودم را روی قفسه دیدم ، دوباره به یاد مامان افتادم همیشه می گفت: چه قدر دوست دارم شما دو تارو تو لباس پزشکی ببینم. مهنا همیشه این جور مواقع لبخند می زد، اما من با همان غرور که از بچگی با من بود می گفتم : از حالا گفته باشم من دکتر نمی شم من می خوم خلبان بشم و توی هوا باشم یا روی دریا کارکنم. مامان همیشه کلی می خندید و می گفت : مهلا باید پسر می شدی هیچ کاریت مثل دخترا نیست......... برگرفته از سایت نشر علی | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *TARA*, -دایان-, -نازلی-, 5011311, Asal88, avazkhamoosh, babasi, dokhtarepaeiz, elahem, elnaz89, gandomsa, hasti59, honey_x, mahdiar, mahdieh67, mahtabiiiiii, maryam1363, Mina, NILOUFAR, padideh_hs, paradise, REAL LOVE, samira1362, samss, shakiba_2510, shide, Shifteh, sirius, zanbagh, zarin, آسوده, انائل, ترانه 63, لمیس20, نازنین جونم, هاجی, پروانه! |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت : .....
نوشته ها: 508
تشکرها: 7,586
تشکر شده 3,769 بار در 859 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی...آیین من حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز حسش نیست که اینجا بخونمش..!! ![]() اما dl میکنم..!! ![]() امیدوارم ارزش داشته باشه..!!! با اینکه همه رمانا دارن..!!! | ||||||||
| | |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸
نوشته ها: 4,331
تشکرها: 46,555
تشکر شده 52,767 بار در 6,779 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | $...MoNiLi...$, * Star, *TARA*, -نازلی-, avazkhamoosh, babasi, elahem, honey_x, maryam1363, Mina, NILOUFAR, paradise, REAL LOVE, samss, shide, Shifteh, ترانه 63, نازنین جونم, هاجی |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت : .....
نوشته ها: 508
تشکرها: 7,586
تشکر شده 3,769 بار در 859 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی...آیین من حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز حتما باید میزدی تو ذوقم...؟؟نمیدونستم خوب..!!! | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,068
تشکرها: 20,561
تشکر شده 44,294 بار در 1,321 پست
کتاب مورد علاقه : اگر فردا بیاید حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز نقل قول:
خانومی چه ریلکسی تو که تازه میگی حسش نیست اینجا بخونی!!!!!! اگه کسی تایپ میکرد که بچه ها با کلی حس می ریختن می خوندن![]() | |||||||||
| | |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : خوزستان
نوشته ها: 189
تشکرها: 6,487
تشکر شده 430 بار در 167 پست
کتاب مورد علاقه : هری پاتر حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز به نظر کتاب قشنگی میاد.هرچند همه کتابای نشر علی قشنگن.مرسی از انتخاب خوبت برای معرفی کتاب. | ||||||||
| | |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۸
نوشته ها: 29
تشکرها: 15,639
تشکر شده 236 بار در 38 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام به نظر من نثر نويسنده خوب بود. ولي از لحاظ منطق مي لنگيد.اول رمان از جاي خوبي شروع شده بود .ولي آخرش خيلي كش آمد. به نظرم دليل جدا شدنشون مسخره بود. به فرض كه در شرايط روحي بد ساميار حرفي زده چرا بعد سراغ دختره نرفت. يا چطور مهلا حرف خواهرش رو كه در دفتر خاطراتش هست باور نكرد ولي حرف ساميار رو باور كرد. به نظر نشر علي رو به چاپ رمان به شكل سري دوزي در اورده. | ||||||||
| | |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت : زیر سقف آسمان
نوشته ها: 4,122
تشکرها: 56,781
تشکر شده 59,377 بار در 6,870 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز تاپیکتون منتقل میشه به بخش نقد و بررسی. لطفا در محل ایجاد تاپیک دقت کنید. خلاصه داستان هم به پستتون اضافه کنید لطفا
| ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۸
نوشته ها: 29
تشکرها: 15,639
تشکر شده 236 بار در 38 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز داستان راجع به دو خواهر به نام مهلاو مهنا است.داستان از زبان مهلانوشتهشده .هر دو خواهر عاشق پسرداييشون به نام ساميارهستند. مهنا ناراحتي قلبي داره و ساميار خيلي به اون محبت ميكنه . مهلا براي اينكه توجه ساميار رو به خودش جلب كنه شروع ميكنه به درس خوندن .و موفق هم ميشه .بالاخره ملا به ساميار ابراز عشق ميكنه ولي بعد مهنا در آغوش مهلا ميميره و مادرش هم هنگام رساندن مهنا به بيمارستان تصادف ميكنه و ميميره . در اين شرايط ساميار به مهلا ميگه كه اون باعث مرگ مهنا شده و باعث مريضي مهلا ميشه . بعد مهلا به خارج ميزه و.و...... | ||||||||
| | |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت : Tehran
نوشته ها: 53
تشکرها: 1,595
تشکر شده 566 بار در 73 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز ممنون از خلاصه رمان ... ولی دوست دارم بدونم کلا چه نظری داری درباره خریدش ؟ | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اثر, تازه, ترین, رادک, رمان, علی, معرفی, مهنا, نشر, نقد, هاجر, کتاب |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| میر مهنا کیست؟ | bardia2009 | تاریخ ایران | 1 | ۱۳ مهر ۱۳۹۰ ۰۸:۴۵ قبل از ظهر |
| کتاب کوچک آرامش | پاول ویلسون | معرفی و نقد کتاب | dokhtare bahar | خارجی | 0 | ۱ مرداد ۱۳۹۰ ۱۲:۱۵ قبل از ظهر |
| پیگیری یک تراژدی بعد از 9 سال/مرگ هاجر روستایش را آباد و خانوادهاش را آواره کرد! | AsalBanu | شهرستانها | 0 | ۱۱ تير ۱۳۹۰ ۰۷:۳۸ بعد از ظهر |
| روی سنگ قبر هاجر ننوشتند علت مرگ نداشتن پول دارو + عکس | Hinta | داخلی | 5 | ۱۱ تير ۱۳۹۰ ۰۴:۵۹ بعد از ظهر |
| رونمايي از مير مهنا | مینا | بازی | 0 | ۲۸ بهمن ۱۳۸۹ ۱۱:۴۱ قبل از ظهر |