بازگشت   نودهشتیا > کتاب > متفرقه کتاب > معرفی و نقد کتاب > نوشته کاربران سایت

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۸ مرداد ۱۳۹۲, ۱۲:۵۱ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shazde koochool آواتار ها
 
shazde koochool به  ICQ ارسال پیام shazde koochool به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +71 امتیاز     
پیش فرض معرفی و نقد رمان بگذار آمين دعايت باشم | shazde koochool کاربر انجمن

هوالحق

بگذار آمين دعايت باشم

سلام و صد سلام به شماهايي كه من ميميرم براتون.
من باز اومدم تا با حضور گرم و صميمي و مهربونتون يه داستان ديگه بذارم.


اصلا تضمين نميدم كه موضوع خيلي جديد و ناب و نو باشه ولي همه سعيمو ميكنم تا جاييكه ميشه خوب و متفاوت بنويسم.


اونقدر مهربونياتون توي بغض ترانه ام مشو زياد بود كه منو واقعا خجالت زده كرد ، شايد اگه اين همه خوبي و لطفتون نبود نميتونستم به اين اندازه به بغض عشق بدم ، نميگم واسه بغض همه انرژيمو گذاشتم ، نه ، ولي براي اين يكي ميخوام همه وجودمو بذارم ، چون موضوعش خيلي قبل تر از بغض تو ذهنم بود ولي اونقدري به خودم و قلم و روحيم اعتماد نداشتم تا بنويسمش ولي اميدوارم با حضور سبزتون منو ياري كنين.
اين داستان رو ميخوام خيلي متفاوت تر از بغض ترانه بنويسم و باز هم راوي اول شخص مفرد داستانه ، اين داستان هيچ جنبه واقعي يا برداشت آزادي از زندگي هيچكس نيست و همش زاييده ذهن خودمه درست مثه بغض ترانه ام مشو ، اسمش هم كه ديگه واضحه و توضيح زيادي نميتونم در موردش بدم چون تو روند داستان خودتون متوجه ميشين.

مقدمه داستان از خودمه و براي خلاصه چيز درخوري پيدا نكردم و يه متن كوتاهيو جاي خلاصه ميذارم.


باز هم ممنون از اين همه لطف و مهربونيتون.


خلاصه :

يادت باشد دلت كه شكست سرت را بگيري بالا...
تلافي نكن...
فرياد نزن...
شرمگين نباش...
حواست باشد دل شكسته گوشه هايش تيز است...
مبادا كه دل و دست آدمي را كه روزي دلدارت بود زخمي كني...
مبادا كه فراموش كني روزي شاديش آرزويت بود...
صبور باش و ساكت...
بغضت را پنهان كن...
رنجت را پنهان تر...



مقدمه :

صداي چرخ زمان مي آيد...
صداي كفشدوزك هاي رهگذر مي آيد...
صداي قناري پربسته ميان راه افتاده مي آيد...
و...
صداي قدم هاي تو مي آيد...
تو كه چه سنگين آمدي و چه سنگين ماندي و چه سنگين...
خواهي رفت؟
تو نيز مرا تنها خواهي گذاشت؟
تو نيز از من دل خواهي كند؟
ببين...
ببين كه چه رقت بار به زانو درآمده ام...
ببين كه چه رقت بار دلم از هجوم بي مهري هايت خون گريسته است...
ببين كه چه رقت بار تسليم مي شوم...
و...
و تو چه سنگين ميروي...
.
.
.
برو...
من اينجا تنها ميمانم...
برو...
تو از من دل ميكني و من اينجا ميمانم...
ولي بدان...
يه روز مي آيد...
يك روز مي آيد و تو در گردش زندگي جاي مرا خواهي گرفت...
زمين هيچگاه بيهوده و بي هدف گرد نبوده است...
تو جاي مرا ميگيري...
تو رقت بار مي شوي...
و من...
شايد سنگين شوم و از كنارت بگذرم...
شايد هم...
به شايدها دل خوش نكن...
اين شايدهاست كه مرا رقت بار كرده است...


اميدورام با نقداي قشنگتون منو دلگرم نوشته بهتري كنين





رمان بگذار آمين دعايت باشم | shazde koochool کاربر انجمن



یه خونه که اندازه ی دستامونه
که گوشه کنارش پر از حرفامونه
یه خونه که حالا دیگه اونجا نیستی
تو دیگه لب پنجرش وای نمیستی
آی نسیــــــم آهــــــــــــــای نسیم
نگو که دیگه بهم نمیرسیم
همخونه ، غم خونمو گرفت ، هم شونه
غم شونمو گرفت ، غم اومد نشونه مو گرفت
♫♫♫
یه خونه که قد یه دنیا برامون
پر از خاطراته پر از ماجرامون
یه خونه که ما توش تولد که نیستی
دوباره بگیریم چه حیف شد که نیستی
آی نسیــــــم آهــــــــــــــای نسیم
نگو که دیگه بهم نمیرسیم
همراهم ، غم راهمو بست
همدلم ، غم دلمو شکست
دردت اومد به دلم نشست
shazde koochool آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
"Giti", * narges *, * سعیده *, *naghme*, *بیتا*, - REZA -, -ShaDi-, -SOganD-, .:~KaMeLiA~:., A.M.C.R.7, A.T69, ahsa\/\/, aida_siasookhte, aMiR tRaNsLaT, Arezoo Khanoom, arezoo71, atish69, azarsana, dander1000atash, elahe.goddess, elham-n, Eli 67, elin89, elmirareza, farisa, farnaz63, fatemeh jooon, f_venus_74, ghazalghazal, golnaz78, Hani_Juni, hotsummer001, iyzak, jooz, judyabbott1993, kimberly, leila banoo, Maedeh, mahdieh1376, mahsa.76, mahsaj, mamanekasra, Manelie, Maryam977, mastan jojo, Melika.BH, meloda, mery1356, mohade31995, Mr Don, n!loof@r, N*A*Z*L*I, Nahid72, narmineh, neinane khanoom, parniya00asal, pegah.a, poodi, Raha*10*, raha.ss, ronika_1994, Rooz khosh, rozita1, s7453s, s?h?r, S@EEDEH 93, saba12, SahariX, samandf, sarah1, shirin.a, shisheh, shiva.e74, SOSKET, sun gir*l*, sнiмα :), T.A.C 7, TANIN18, Tarlan_tahami, tondar1365, trooskah, Vaaleh, zdragon, zizi66, zohreh.zarei198, ~Azita~, ~SAREH~, М⊙йД, ارغوان 67, الهه50, با نمک, ترسا اميني, رازدخت, رنگ آرامش, رهایش, روها, زهرا عاشق رمان, سالان, سالومهو, سها19, شجره, شهرزاد.م, شیرین بانو, عرفان 82, غزال*zelzeleee, غزاله71, مونا**, نسرین..., نیکا83, هميشه بهار, پانیذ75, پرياf, چاله, چشم قشنگ, گلبرگ1, •●شقایق●•

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۹ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۴۹ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ارغوان 67 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوست عزیز

شروع رمان جدیدت رو تبریک میگم..امیدوارم این هم مثل قبلی رمان خوبی بشه..

تا اینجا که خوب بوده..

موفق باشی.



آینه ای برابر آینه ات میگذارم

تا با تو ابدیتی بسازم...




ارغوان 67 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۱ مرداد ۱۳۹۲, ۰۶:۵۹ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
ronika_1994 آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

دوست گلم بابت رمانت تبریک میگم
اما این نوع نگارشی که داری یکم گیجم میکنه
جمله هات رو بی زحمت یکم کاملتر بنویس
اینکه افعال رو حذف میکنی واسه منه خواننده سخته باهاش حس بگیرم
اگه میشه سعی کن یکم واضح تر فعل و افعال رو بکارببری ممنون عزیزم



دهانت را می بویند ...
مبادا گفته باشی...
دوستت دارم!

دلت را می پویند...
مبادا شعله ای در آن نهان باشد...

روزگار غریبی است نازنین...
ronika_1994 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۱ مرداد ۱۳۹۲, ۱۱:۴۲ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
نسرین... آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوست خوبم..مرسی از رمان قشنگت..اسم امین..زیباست..ولی انگار زمونه به کام امین نبوده..این جمشید خان اینقدر خودبین ومغروره که جون یه دختر واسش مهم نیست که اشتباها جای دخترش گرفته شده؟اگه این اتفاق برای دخترش میافتاد چیکا رمیکرد؟خیلی قلمت رو دوست دارم.عالیه..مرسی از قلمت..مرسی که مینویسی...




رمان مُقَدَر



هیچ اگر سایه پذیرد ماهمان سایه هیچیم
نسرین... آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۲:۵۰ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
zizi66 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سلام گلم،اول از همه اسم آمین خیلی قشنگه،در عین اینکه تازس عجیب غریب نیست.من رمان قبلیتم در حین تایپ دنبال میکردم بنابراین تا حدودی با قلمت آشنا هستم ولی چرا این یکی از اول انقدر تلخه؟؟؟؟؟ بعد از خوندن هر پست(از همون پست اول)دلم بدجوری برای آمین میگیره که اینم اثر قلم تاثیرگذارته.امیدوارم در آینده وضعیت آمین بهتر بشه.

موفق باشی
zizi66 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۲:۵۷ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
الیرا آواتار ها
 
پست معمولی  -1 امتیاز     
پیش فرض

سلام. خیلی ساده لوحانه بود باور کنن امین دخترشه.. از کجا دروغ نگه؟
نباید ازمایش دی ان ای بده..
و یه نقد دیگه.. شاید هم دخالت در سبک نوشتنت باشه اما به دل نگیری.
جمله بندیت عین داستان قبلیته.. وصل کردن چند جمله و صفت طولانی به هم
گاهی درک یه جمله سخت تر میشه و خوب نمی دونم ایا این سبک نوشتن توئه؟ یعنی جای نقد داره یا نه؟
الیرا آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۳:۲۴ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
هانا* آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

گوش تلفن کر
دوستت دارم را امشب
در گوش خودت
خواهم گفت...
هانا* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۴:۱۹ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
سها19 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

در کار جدیدتون موفق باشید

موضوع و واقیع داستانتون عالیه ائنقدر شاد بی دلیل نیست که بدلیل غیر واقعی بودنش از ادامه ی خواندن داستان منصرف بشعه کسی

اما به نظر من مظلومیت آمین در برابر جمشید برای عقد موقت کمی فوق العاده مظاومانه و غیر معقولانه بود
موفق باشید



کاش یادت نرود،روی آن نقطه پر رنگ بزرگ

بین بی باوری آدم هایک نفر می خواهدکه تو خندان باشی

نکند کنج هیاهوی زمان بروم از یادت!
سها19 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۶ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۲۳ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
saba12 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
Thumbs up ...

سلام به نویسنده محبوب خودم...
مرگ من به حرف این منتقد ها گوش نکنی و سبک نوشتنو عوض کنیا...
من یکی رسما با سر میرم تو دیوار
به نظر من چیزی که باعث خاص بودن نوشته هات شده همین سبک نوشتنته
خیلی خاصه.من نمونشو تا حالا ندیدم

من که می دونم برای آمینم دقمون میدی تا بفهمیم گذشته ها چی بوده و چی شده و آینده چه جوری قراره رقم بخوره و از همه مهم تر اون عزیز ترین کیه...

به نظرم جمشید آدم بدی نیست...

فقط یه چیزی...ابه نظر من آمین بیشتر به یه دختر بچه معصوم می خوره تا کسی که به قول خودش گلیم خودشو از آب کشیده

البته هنوز هم مونده تا با شخصیت ها آشنا بشیم...ما همچنان منتظریم.

مرسی که می نویسی برامون...خسته نباشی



اگر نمی دانی از من بپرس،
اگر قبول نداری
با من بحث کن،
اگر دوست نداری
به من بگو...
اما هیچ وقت
در مورد من یک طرفه به قاضی نرو...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

بگذار آمين دعايت باشم |shazde koochool کاربر انجمن

فرستاده | مهرسا
این رمان ها رو بخونید.به نظر من خیلی قشنگه
saba12 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۷ مرداد ۱۳۹۲, ۰۴:۲۰ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
zizi66 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سلام

اول یکی از پستا گفته بودی در مورد اطرافیان آمین زود قضاوت نکنیم!!مهم ترین این اطرافیان که تا اینجا نقش منفوری داشته جمشیدخان بوده،یعنی ممکنه یه جای داستان برسه که نقش جمشیدخان بشه خاکستری(امیدی به سفید شدنش ندارم)؟؟؟نمیدونم داستان قراره چطوری پیش بره ولی ترجیح میدم آمین اگرم خواست ببخشه حداقل فراموش نکنه.

در مورد وثوق و مرد عمل بودن؟؟؟؟من که تا اینجا چیزی ازش ندیدم به نظرم بیشتر مرد حرفه تا عمل.

در مورد سبک نوشتنت سبک تازه ایه چه اصراریه به عوض شدن،همین تازه بودنش باعث تک بودنشه.

در مورد اطرافیان آمین زود قضاوت نکنیم!!
خب این جمله جلوی هر حدسیو میگیره.
و یه نکته مهمتر اینکه داستانت اصلا قابل حدس نیست،دقیقا در جایی که انتظارش نمیره یه چیز تازه رو رو میکنی که تمام ذهنیتای قبلیمونو زیرو و رو میکنه(اینارو از تجربه خوندن داستان قبلیت میگم)

موفق باشی

(راستی گلم این لینک نقدی که ته پستات میذاری یه حرف L آخرش کم داره و پیام Page not found میده)

ویرایش توسط zizi66 : ۱۷ مرداد ۱۳۹۲ در ساعت ۰۴:۲۹ بعد از ظهر
zizi66 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان بگذار آمين دعايت باشم | shazde koochool کاربر انجمن shazde koochool رمان های کامل شده نوشته کاربران 322 ۳ فروردين ۱۳۹۳ ۰۵:۲۸ بعد از ظهر
پیغام دادم دنبالم نگرد/پیدایم نکن/ بگذار همچنان در تو گم باشم! Elysium اخبار کتاب 0 ۲۴ شهريور ۱۳۹۰ ۰۶:۲۹ بعد از ظهر
صداگذاري «آمين خواهيم گفت» به پايان رسيد dokhtarepaeiz فرهنگی و هنری 0 ۶ تير ۱۳۹۰ ۰۳:۰۲ بعد از ظهر
سالور «آمين خواهيم گفت» را تدوين ميكند hana_89 فرهنگی و هنری 0 ۲۸ دي ۱۳۸۹ ۱۱:۱۱ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۳:۳۹ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا