بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > شعر و ادبیات > داستان های کوتاه و حکایات > داستان های کوتاه کاربران سایت

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۸ تير ۱۳۹۲, ۰۷:۴۲ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
بیانکا آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Red face روز بارانی

روز بارانی

صدای خش خش برگ ها رو به خوبی زیر پاهام احساس میکردم.قدم هامو تند تر کردم ..خیلی گرسنم بود..رفته رفته قدم هام تند تر میشد.پووف! بالاخره رسیدم به محض این که وارد شدم آقای جعفری , نگهبان ساختمان, با همان لبخند همیشگی گفت:
- سلام خانم اسد پور!
- سلام آقای جعفری!خسته نباشید..خداقوت!
-درمونده نباشی باباجون...
بنده خدا چقدر پیرمرد مهربونی بود هیچ وقت ندیدم لبخند از روی صورتش محو بشه.چقدر توی این دنیا آدما میتونن خوب باشن...زندگی خیلی ساده ای داشت ولی همیشه خدا را شکر میکرد.توی این فکرا بودم که رسیدم خونه بر خلاف بقیه روزا روی اجاق گاز هیچی نبود!تعجب کردم یعنی مامان کجاست؟!بلند گفتم:
- مامان..؟مامان نیستی؟...نیما..؟بابا؟...کجایی ن شما؟ من گرسنمه!
یک دفعه در باز شد و نیما آمد داخل و گفت:
- سلام عرض شد!
- سلام...مامان بابا کجان؟
- خوب چیزه..خوب...مامان بزرگ حالش خوب نبود رفتن تبریز
- چی؟! چه اتفاقی افتاده؟! چی شده نیما؟!
- آروم باش...خاله نسرین صبح زنگ زد گفت مامان بزرگ خون ریزی معده داشته بردنش بیمارستان مامان بابا هم دلشون طاقت نیاورد صبح با اولین پرواز رفتن تبریز
- خدای من...! خبری ازشون نداری؟ الان حال مامان بزرگ چطوره؟
- والا ما تازه از دانشگاه برگشتیم صبر کن یه چیزی بخوریم بعد زنگ میزنیم بهشون
پوفی کردم و مقنعه ام را در آوردم ..چقدر امروز مدرسه خسته کننده بود..خدا کنه حال مامان بزرگ زود خوب بشه اگه اتفاقی براش بیفته من اصلا طاقت ندارم...خیلی مامان بزرگمو دوست دارم..خیلی زیاد..
از توی اتاقم بلند گفتم:
- حالا ناهار چی داریم؟
- منم مثل شما تازه رسیدم
- چیزی که روی گاز بود
- هی وای! پاک یادم رفت مامان وقت نکرد غذا درست کنه گفت از بیرون یه چیزی بگیرم
جیغ زدم:
- نیما!!
- زهرمار!الان میرم بیرون یه چیزی میگیرم میام!
- من خیلی گرسنه هستم!
- خیلی خوب بابا حالا هرکه ندونه میگه شما تو مدرسه کوه میکنین که اینقدر خسته و گرسنه میشین!
- ما که مثل شما پا رو پا نمی اندازیم استاد را مسخره کنیم..کلی درس میخونیم ..انرژی مصرف میکنیم
داشتم همین طور حرف میزدیم که وسط حرفم گفت:
- جون عمه ی نداشتت!
اینو گفت و در را بست و رفت ..
پای تی وی نشستم و کانال ها رو عوض میکردم یه دفعه خوابم برد با صدای نیما از خواب پریدم:
- نیکتا...نیکتا پاشو تا من لباس عوض میکنم سفره بنداز
رفتم سفره انداختم باهم ناهار خوردیم تمام که شد گفت:
- ظرفا دستتون را میبوسه
- کجا؟! من خستم می خوام بخوابم
- منم خستم
- پس بیا باهم می شوییم
بدون توجه به من رفت توی اتاقش و در را بست به ناچار ظرفا را شستم .بعد روی تختم دراز کشیدم نفهمیدم چی شد که خوابم برد .وقتی بیدار شدم چشمم به یادداشت نیما افتاد:" خانوم خوش خواب خاله ناهید ساعت 7 باربد میاره پیشت میخواد بره کلاس بدن سازی..!من رفتم کلاس موسیقی..خداحافظ."
خاله ناهید خیلی تپل بود دائم از این کلاس ورزش در می آمد می رفت تو اون کلاس ورزش ..باربد پسرش بود 2 ماه دیگه میشد3 سالش..اصلیتمون تبریزیه ولی ما و خاله ناهید و دایی ناصر و عمو مسعود(تنها عموم) تهران زندگی میکنیم. من خودم تهران متولد شدم ولی نیما که 4 سال از من بزرگتره یغنی 20 سالشه تبریز دنیا آمده.رشته برق و الکترونیک میخونه...منم رشته ریاضیم.بابام کارمند هست و مامانم مترجمی زبان انگلیسی .
بلند شدم رفتم میوه شستم گذاشتم داخل یخچال بعد واسه امتحان فردا خوندم..درسم که تموم شد کتاب "خاطرات بچه چلمن" که نیما واسه تولدم خریده بود خوندم ..غرق خوندن بودم که زنگ در به صدا در آمد..یعنی کیه؟ ..هان! خاله ناهید..در را باز کردم:
- سلام عزیزم..ببخشید درس که نداشتی؟
درحالی که باربد را بغل میکردم گفتم:
- سلام خاله جون...نه درسام را خوندم..بفرمایین داخل...
- مرسی الهی فدات شم ...برم کلاسم دیر شده.. اذیتت کرد زنگ بزن امیر بیاد دنبالش..خدا حافظ
- خداحافظ خاله ...مواظب خودت باش
چشمکی زد و سوار آسانسور شد .در را بستم و گفتم:
- خوب احوال شما آقا باربد! چی میخوری برات بیارم؟
- پشتنی!
- ای جونم! چشم تا تی وی روشن کنی کارتون بذاری آمدم
بستنی براش آوردم وقتی خورد با همان لهجه ناز و بچه گونش گفت:
- میشی!
- خواهش میکنم عزیزم!
- خاله یه شوال
- جونم
- وقتی خاله و عمو واست اتم انتباخ کردن هلوز دمپاتی نیکتا نیومده بوت؟
- نیما بهت یاد داده نه؟ صبر کن حالا
قهقه ای زد و فرار کرد این قدر دنبال هم دوبدیم که هر دو خسته شدیم و روی کاناپه افتادیم بهش گفتم:
- میخوای برات شعر بخونم لالا کنی؟
- اوهوم!اوهوم!
- یه روز آقا خرگوشه رسید به بچه موشه موشه پرید تو سوراخ خرگوشه گفت آخ وایسا وایسا من خرگوشم بی آزارم کاریت ندارم ..مامان موشه عاقل بود زنی باهوش و کامل بود..
داشتم همین طور براش شعر میخوندم که یک دفعه دیدم خوابش برده ..بغلش کردم و روی تخت نیما خوابوندمش و یک دفعه در زنگ زد سریع برگشتم تا باربد بیدار نشده در را باز کردم دیدم آقا امیر و خاله ناهید هستن ...خلاصه..بعد از تعارفات معمول و اینا کلی تشکر کردن و باربد را بردن.
داشتم از آی فیلم خانه سبز نگاه میکردم که نیما آمد .برگشتم دیدم چشماش خیسه با تعجب گفتم:
- نیما ! چی شده؟
- بپوش بریم بیرون بهت میگم
- خوب بگو چی شده دیگه؟ جون به لبم کردی؟ نیما؟ مامان بزرگ طوریش شده؟ د بگو دیگه..
بی توجه به بالا پایین پریدنای من گفت:
- توی ماشین منتظرتم
تند تند حاضر شدم و خودمو رسوندم به ماشین نیما سرشوگذاشته بود روی فرمون و داشت آروم اشک میریخت گونشو بوسیدم و گفتم:
- نیما؟ داداشی ..چی شده؟ به من بگو..
- ما...مان...بزرگ..ت..ت..نموم کرد!
بعد از این جمله اشکاش بی محابا جاری شدن ...یک لحظه هنگ کردم..و یک دفعه زدو زیر گریه..نیما بغلم کرد دوتایی اشک میریختیم نمیدونم چقدر گذشت که نیما گفت:
- بلیت گرفتم فردا صبح میریم تبریز..محکم باش نیکتا ..میدونم..هر دو مون مامان بزرگو خیلی زیاد دوست داشتیم..ولی...چه میشه کرد..آدم توی زندگی وقتی زمین خورد باید بار بعد محکم تر بلند بشه یه توپ وقتی یه بار زمین میخوره بار بعد محکم تر بلند میشه...مطمئنم الان مامان بزرگ توی بهشت خوشحاله...
از بغلش بیرون آمدم و سرمو تکیه دادم به صندلی و اشک ریختم..نیما حرکت کرد و گذاشت یه کم خودمو خالی کنم..به پارک جمشیدیه که رسید نگه داشت و دست همو گرفتیم و قدم می زدیم که یک دفعه بارون گرفت..زیر بارون بی حرف قدم میزدیم.. رفتم روی سکوهای بلند پارک و گفتم :
- حالا هم قدت شدم..
لبخند زد و لپمو کشید و گفت:
- بریم الان سرما میخوریم
سوار ماشین که شدیم گفتم:
درسته من مامانبزرگو خیلی زیاد دوست داشتم..ولی چه میشه کرد نیما...امیدوارم مامان بزرگ هرجای بهشت باشه خوشحال باشه..به قول سهراب سپهری:
در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا میشنویم..!
لبخند زد و گفت:
- خوشحالم که به این نتیجه رسیدی!




"اهدنا الصراط المستقیم" هر روز بارها این
جمله را در نماز تکرارمیکنیم اما حتی یکبار هم به معنای آن توجهی نداریم..خدا می گوید:" از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا..!"


بیانکا آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :

تبلیغات

دانلود

پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
یک شب بارانی aidai طبیعت 2 ۱ دي ۱۳۹۱ ۱۱:۳۲ بعد از ظهر
بارانی از چتر feedback معماری و عمران 0 ۲۰ مرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۴۶ قبل از ظهر
سی و سه پل در شب بارانی | عکس Mina شهرها و آثار تاریخی ایران 23 ۱۳ تير ۱۳۹۱ ۰۵:۲۹ بعد از ظهر
لندن بارانی|عکس ✿KhanomGol متفرقه 0 ۱۱ تير ۱۳۹۱ ۰۸:۴۹ بعد از ظهر
یک روز بارانی sansi سرگرمی 5 ۲۴ تير ۱۳۸۸ ۰۹:۲۱ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۶:۰۰ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا