نمایش پست تنها
قدیمی ۳۰ مرداد ۱۳۸۸, ۰۲:۳۴ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
فرگل
کاربر خودمونی
 
فرگل آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
پیش فرض re: رمان با قلب تو مي تپم | عشـــــــــقولانه

چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (2)

منصور لباشو گاز گرفت چشم غره اي به آرش رفت و زير لب گفت :
- چه خبرته اينقدر شيدا شيدا مي كني؟
من و شيدا به هم نگاه كرديم و خنده مون گرفت آرش به خودش اومد. از تو آينه مارو نگاه كرد و گفت :
- شما همون دختر كوچولو با موهاي بافته هستين مگه نه ؟
شيدا كه از خجالت سرخ شده بود گفت :
- شما همون ... همون ...
ولي ديگه نتونست حرفي بزنه منصور گفت :
- چي شده ؟ من كه سر در نمي يارم شما از قبل همديگه رو مي شناختين ؟ چطوري؟
من گفتم :
- تو كه نمي ذاري بگم و رازمو فاش كنم اون روزا كه خدا رو شكر پات شكسته بود و چند روزي از دستت راحت بوديم آرش رو راضي كردم و يك روز تمام دوچرخه رو در اختيار ما گذاشت .
منصور به آرش نگاه كرد و گفت :
- آره آرش خان ؟ دست شما درد نكنه زهرا خالي مي بنده مگه نه ؟
بعد رو به من كرد و گفت :
- اي كلك تو كه دوچرخه سواري بلد نبودي
خنديدم و گفتم :
- آرش يك روز قبلش دوچرخه سواري رو به من و شيدا ياد داد .
منصور گفت :
- اين شد دو روز حتماً يك روز بعدش هم جايزه و تشويق دوچرخه رو سپرد دست شما يك روز ديگه هم براي تمرين روز بعدش هم براي اينكه يادتون نره و اين داستان همينطور تا خوب شدن پام ادامه پيدا كرد .
آرش لبخند به لب ساكت به حرف هاي ما گوش مي كرد انگار تو گذشته غرق بود من از روي بدجنسي گفتم :
- شيدا يادته يواشكي سوار دوچرخه منصور شدن چه كيفي داشت ؟
آرش گفت :
- بعد از اينكه خيالم راحت شد كه هر دوتا تون دوچرخه سواري ياد گرفتين دوچرخه رو سپردم دستتون .
منصور گفت :
- كجا بودن كه من نديدمشون ؟ تو كوچه ها ... آره ؟
شيدا مثل ادم هاي گناه كار سرشو انداخت پايين و گفت :
- نه تو حياط خونه ما دور حوض كوچولوي وسط حياط دور مي زديم و شعر مي خونديم .
گفتم :
- وقتي مي خواستيم ياد بگيريم يادتونه ؟ سه تايي شعر مي خونديم
آرش گفت :
- آره شعرش يادتونه ؟
شيدا گفت :
- كوچه ما يه خونه داره
خونه ما يه باغچه داره
باغچه ما توش يه حوضه
حوضه پر از ماهي سرخه
ماهياش يه دنيا عشق
ماهياش يه دنيا شور
مثل دل ما سه نفر پرشور
منصور گفت :
- خب ديگه چي ؟ اين شعرو نمي خوندين ؟ ما سه تا داداشيم چوب مداد تراشيم صبح تا شب ....
يكهو به خودم اومدم منصور همه چي رو مي شنيد . كم نياوردم و گفتم :
- شايد اگه تو هم بودي اين شعرو مي خونديم
آرش بيخيال گفت :
- ديگه چي مي خونديم ؟
گفتم :
- يه شعر ديگه هم مي خونديم كه يادمه تو از خودت در آورده بودي :
بچگي دنياييه
توش پره آزاديه
يه روز از عشق آب نبات مي خنديم
يه روز ديگه از غصه نداشتن يه دونه مداد مي گرييم
شيدا رو به من گفت :
- تو هم مي خوندي :
عروسكم قشنگه
موهاش چه رنگارنگه
لپش چقدر گليه
لباس هاش پارچه ايه
منصور خنديد و گفت :
- معلومه اين شعرو رو زهرا گفته . آبرومونو بردي دختر از همون بچگي از اين شعر هاي آبكي مي گفتي ديگه .
گفتم :
- حالا بقيه اشو گوش كن :
يه داداش دارم قلقليه
دراز و بلند و قهوه ايه
من دوچرخه نداشتم
گريه رو اما داشتم
داداشيم سرش كلاه رفت
يه كلاه گل منگولي سياه رفت
منصور گفت :
- عالي بود فقط منظورت از قهوه اي چي بود ؟
- از بس اون شلوار قهوه ايت رو مي پوشيدي و من بدم مي اومد اين شعرو براي شلوارت گفتم .
- عوضش قافيه ات جور در اومد . بيچاره شلوارم آخر سر نفهميدم چه بلايي سرش اومد فكر كنم تو گم و گورش كردي .
- آره دادم كت و شلواريه و با پولش بادكنك خريدم .
منصور گفت :
- خب ديگه چه كار كرديد ؟ چشمم روشن آرش خان تو چرا خام اينا شدي بي معرفت ؟
آرش گفت :
- دوچرخه رو كه بهت پس دادم براي اولين بار در طول رفاقتمون بهت دروغ گفتم يادته همون روز كه چرخ هاش گلي شده بود تو پرسيدي كجا رفته بودم منم گفتم بارون مي اومد افتادم تو جوي آب و گلي شدم و تو حرفمو باور كردي؟
منصور گفت :
- اصلاً بارون نيومده بود ولي وقتي تو گفتي باور كردم اگه تو مي گفتي سيل اومده بازم باورم مي شد تو هيچ وقت بهم دروغ نمي گفتي فقط تعجب مي كنم شيدا خانوم شما چرا همدست اين دو تا شدي ؟ فكر مي كردم تو دنيا فقط يه كلك وجود داره اونم زهراست دوست هاي مارو ببين چه كلاهي سرمون رفت .
گفتم :
- من كه بهت گفتم كلاه گل منگولي سياه ولي خداييش همه گناه ها گردن منه .
منصور گفت :
- مي دونم پس فكر كردي چي ؟ تو آرش و شيدا رو مجبور كردي .
شيدا گفت :
- ما رو ببخشيد لذت سوار شدن دوچرخه اينقدر زياد بود كه ...
منصور گفت :
- عيب نداره حداقل دوچرخه من باعث شد طبع شعر شما گل كنه و بالاخره به يه جايي برسيد .
شيدا با صدايي آروم گفت :
- ممنون
- ولي شعراي زياد بدي هم نبودن ها .
هر چهار نفر خنديدم منصور رو به من گفت :
- تو ديگه نخند با اون شعرت .
و اداي منو در آورد : داداش من قهوه ايه .
شيدا گفت :
- اگه بدونين چقدر جلوي هم كلاسي هامون پز دوچرخه رو داديم مگه نه زهرا ؟
- اگه تو نمي گفتي هيچ كس حرف منو باور نمي كرد كه منصور دوچرخه رو بهمون داده . اولين و آخرين دوچرخه سواري در طول عمرمون بود .
شيدا گفت :
- عجب لذتي داشت تو هشت سالگي قدر تموم عمر شادي ذخيره كرديم .
گفتم :
- و همه رو مديون تو هستيم آرش خان .
لبخند رو لب آرش انگار حرف مي زد و براي شادي قلب كوچيك ما مي خنديد .
منصور به چشم هاي خندون هر سه ما نگاه كرد و گفت :
- اگه مي دونستم اينقدر ذوق مي كنين خودم بهتون اجازه مي دادم سوار بشين خدا صاحب دوچرخه رو عمر بده كه پاش شكست تا شما بتونين اين همه خوش بگذرونين .
شيدا رو به منصور گفت :
- بالاخره دوچرخه مال شما بود دست شما درد نكنه
من با بدجنسي به منصور گفتم :
- پات بشكنه
آرش گفت :
- يه وقت دلت نتركه
منصور گفت :
- خيلي لطف دارين ولي قلب من از جنس فولاده چيزيش نمي شه
وقتي هر چهار نفر زديم زير خنده شروع دوباره دوستي گذشته مون آغاز شد .
شيدا جلوي در خونه شون از ماشين پياده شد كنار شيشه بغل منصور ايستاد و گفت :
- ما رو مي بخشين منصور خان ؟
لحنش آنقدر مظلوم و واقعي بود كه منصور گفت :
- اگه نبخشم چي كار كنم شيدا خانوم .
- نه دوست دارم از ته دل منو ببخشين
- دليلي براي بخشش وجود نداره نگران نباش
شيدا گفت :
- يعني هنوز از دست ما ناراحتين ؟
منصور خنده اش گفت و گفت :
- بعد از اين همه سال ؟نه بابا شوخي كردم نگران نباش شايد اگه منم جاي شما بودم اين كارو مي كردم خوشحالم كه حداقل تو بچگي ندونسته كار مفيدي براي دوستام انجام دادم .
شيدا با التماس گفت :
- مطمئن؟
منصور گفت :
- مطمئن باش اي كاش يه ذره از اين صداقت و مهربوني شما رو زهرا داشت
از پشت زدم سر شونه اش و گفتم :
- ديگه چي؟ يعني من دروغ گو و ظالمم؟
منصور گفت :
- نه بابا شوخي كردم بيخود يه چيزي گفتم .
شيدا لبخند زد و گفت :
- همه آدما يه رگه مهربوني تو قلبشون دارن فقط بايد قلبتو صاف كني و اون رگه رو ببيني.
منصور گفت :
- مثل يه رگه طلا ميون كوه آهن
خنديدم و گفتم :
- اين كه مي گي قلب توئه .
شيدا گفت :
- خداحافظ

ادامه دارد ...



يه روزي مياي .... بالاخره .... و با چشماي آبيت قلبمو نشونه ميگيري .... اينو خوب ميدونم


19 ساله - دانشجوي روانشناسي
فرگل آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :