نمایش پست تنها
قدیمی ۲۹ مرداد ۱۳۸۸, ۰۸:۳۹ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
artmis
کاربر خودمونی
 
artmis آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض Re: رمان شیدایی اثر فهیمه رحیمی

فصل دوم -3

گفتم من به هیچ کس دل نبستم اما آرزو دارم که پیش از ازدواج با اخلاق و روحیه همسرم آشنا باشم و بعد ازدواج کنم.
مادر به ظاهر متقاعد شده بود و وقتی که از اتاق میرفت بیرون برگشت و پرسید:
- تو وقت دندانپزشکی داشتی؟
- چطور مگه؟
- منشی دکتر مرادی تماس گرفت تا اطلاع بده دکتر برای چند روز رفته سفر و قراراش لغو شده. مگه تو نگفتی که دیگه کار دندونات تموم شده؟
-شاید منو با مریض دیگه ای اشتباه گرفته.گ
مادر که رفت بلند شدم و به طرف سطل زباله رفتم و شاخه گل دور انداخته رو درآوردم. گلبرگاش ریخته بود و مجبور شدم تک تکشون رو از سطل زباله در بیارم و روی میز بچینم. دنبال جای مناسبی واسه گذاشتن گلبرگای خشک بودم.
دیوان فریدون مشیری رو که تارخ برادرم توی جشن تولد نوزده سالگیم بهم هدیه داده بود آوردم و هر گلبرگ رو توی صفحه ای گذاشتم خیالم راحت شد. احساس سبکی می کردم. نمی دونستم به خاطر گریه کردن بود که خودم رو تخلیه کرده بودم و یا به این خاطر بود که حرف دلم رو به مادر گفته و از مکنونات قلبی ام آگاهش کرده بودم و یا شاید هم امیدی دور و ضعیف قلبم رو روشن کرده بود و درد انتظار رو به کامم شیرین کرده بود. به خودم گفتم: « امروز سه شنبه است، چهار شنبه و پنجشنبه و جمعه دکتر گرگان
می مونه و او اگه بخواد تماس بگیره روز شنبه این کار رو میکنه و اگه تماس نگیره یعنی من تو بیراهه قدم گذاشتم.»
بوی سوختگی غذا حاکی از این بود که مادر هم با افکار خودش خلوت کرده و از حال بی خبره. گاز رو که خاموش کردم مادر اومد تو و پرسید: غذا سوخت؟
خندیدم و گفتم : کار از سوختن گذشته و جز غاله شده. لباس بپوشید می ریم بیرون غذا می خوریم.بارون هم بند اومده و هوا پاکه.
- قبض تلفن رو هنوز پرداخت نکردم و پول برای ولخرجی ندارم.
- خساست رو کنار بذارید میریم بیرون ساندویچ میخوریم و بر میگردیم. هوس کردم که چند ساعتی از این خونه که از در و دیوارش بوی غم میاد بیرون برم.
مادر زیر لبی گفت: تو اخلاقت درست مثه پدرته اون هم وقتی کلافه بود از در میزد بیرون و دو سه ساعتی میرفت قدم میزد و بر میگشت.
- پدرم عاشق بود. عاشق شما، عاشق من و تارخ و عاشق زندگیش.
- منهم دوستش داشتم و ای کاش هرگز نمی دونست که قبل از او مهری به دیگری داشتم. من بعد از ازدواج با پدرت هرگز لباسی به رنگ بنفش نپوشیدم و حساسیت پدرت رو بر نیانگیختم. هر جا او بود من حضور نداشتم و بر عکس هر جا من بودم او نمی اومد مبادا که دیدارمون کانون رندگی منو از هم بپاشه و نابود کنه. فقط یک کار به خاطر او کردم و آن هم اسم تو بود که می دونستم اسم تارا رو دوست داره و از اسم کوکب خوشش نمیاد.
خندیدم و گفتم: حالا فهمیدم چرا پسر عموی شما وصیت کرد هرچه داره به من برسه نه به بچه های برادرش. این کار اون چقدر باعث تعجب همه شد و حتی قهر فامیلتون رو برامون خرید. بیچاره پدر که فکر می کرد اگر از ترس او نبود پسر عموتون ارثش رو به شما می بخشید نه من.
- شاید هم حق با پدرت بود و اگر واقعا ترس از او نبود پسر عموم این کار رو میکرد.
- مادر شما چرا دارید اشتباه پدرم رو تکرار می کنین؟ بعد از فوت پسر عموتون پدر چطور می خواست با مرده در بیفته و اون رو سر جاش بنشونه؟
- با خود او نه ! اما چه بسا ممکن بود زندگی من ویرون بشه و این خواست او نبود به همین خاطر بخشید به تو که با یه تیر دو نشون زده باشه. ارث او به دختری رسید که اسمش تارا اسم محبوبش بود و هم به من که نشون دادم این اسم برای من هم عزیزه.
با مادر ساندویچ گرفتیم و به پارک رفتیم .پارک خلوت بود .روی نیمکت نموری نشستیم و من به یاد دوران دانشجوییم افتادم که با
بچه هاگاهی از دانشکاه بیرون میزدیم و به قول معروف سر استادمون شیره می مالیدیم. چقدر از با هم بودن لذت می بردیم و چطور پول تو جیبیامون رو رو هم میذاشتیم تا بتوونیم یکی یه ساندویچ بخریم و بخوریم.حالا به جای بچه ها مادر کنارم بود با سالها
تجربه های تخ و شیرین . یه لحظه یادم رفت او مادره و به جای شبنم بهترین دوست زمان تحصیلم گرفتمش و گفتم:
- خودمو گول میزنم و بی خود تلاش میکنم ک باور کنم که هیچ مهری ازش به دل نگرفتم. در صورتی که اینطور نیست و من دو هفته است که مدام به یه نفر فکر میکنم. به مردی که هیچ شناختی ازش و از خصوصیات اخلاقیش ندارم و حتی نمی دونم چه شغلی داره و یا متاهله یا مجرد. حتی نمی دونم پولداره یا فقیر. نه زیباست و نه ظاهر برازنده ای داره. فقط می دونم مهربونه و آوای کلامش آرامش بخش. خنده دار اینه که کلام مهرآمیزیم ازش نشنیدم که انگیزهای واسه مهرم پیدا کنم. دکتر مرادی عقیده داره که او آهویی گریزپاست و تو یه جا بند نمیشه و فرار می کنه. از خودم میپرسم آیا قفس میتونه آهو رو رام و دست آموز کنه یا اینکه اگه ببینه در قفس بازه فرار میکنه و در میره؟ اونوقت من شوریده سر چیکار باید بکنم؟ باید همیشه نگران فردا و فرداهای نیومده باشم و خوابای پریشون ببینم یا مثه اون باشم و پا به پاش کوچ کنم؟که اگه اینکا رو هم بکنم مهربونترین موجود زندگیم رو تنها میذارم و میرم و هم کاری بر خلاف میل باطنیم انجام دادم و چشم بر آرامش وسکون که خواسته همیشگیم بوده بستم. یکی باید این بند و پاره کنه و منو از معلق بودن نجات بده.
مادر زیر لب گفت : بیچاره تارا!
او به نتیجه رسیده بود که با پذیرفتن مسولیت در بیرون خانه کم کم فکر و یاد حکمت رو فراموش میکنم و حتی در مورد خواستگار جدید هم دیگه اصرار نکرد و منو به حال خودم گذاشت.صفحه آگهی ها رو بعد از آن روز هر دو نگاه میکردیم و مادر بعضی وقتا روی پیدا کردن شغل انتخابیش اصرار می کرد. مدرک حسابداریم بعضی وقتا فراموش میشد و شغل منشی و تلفنچی رو واسم انتخاب میکرد. یه روز وقتی واسه مصاحبه از در خونه بیرون میاومدم گفت:
- به دستمزدش زیاد فکر نکن. همین که با مدرکت جوره کافیه.
وقتی با جعبه شیرینی وارد خونه شدم مادر از شوق دستاشو بهم کوبید وگفت: استخدام شدی؟
- بله چون نسبت به دیگران دستمزد کمتری خواسته بودم.
- مهم نیست با کم شروع کن و کم کم خودشون وقتی لیاقتت رو دیدن بیشترش میکنن.
از فردای اون روز کارمند شدم و شغل حسابداری مناسب با مدرکم بود و مشغول شدم. چند روز از شروع کارم گذشته بود یه روز عصر وقتی به خونه برگشتم مادر پیغام داد که شبنم تماس گرفته و خواسته که باهاش تماس بگیرم لباسم رو عوض کردم بعد از خوردن عصرونه به دنیال شماره شبنم دفترچه تلفنم را باز کردم و از دیدن یه دست خط ناآشنا بهت زده به نوشته خیره شدم خط ریز اما خوانا بود نوشته بود :« سلام ممکن است که حضوری نتوانم درخواستم را مطرح کنم و از شما خواهش میکنم که به من اجازه بدهید با شما در تماس باشم . اگر مایلید به این شماره تلفن کنید و مرا از حرکت وضعی برهانید.» زیر شماره تلفن به سختی تونسته بود امضا کنه ، حکمت.
بی اختیار آه کشیدم و از سر خشم گفتم: احمق، دیوانه، بیشعور!
بدون تماس با شبنم به طرف مادر دویدم و گفتم : مادر مادر خودش بوده .
متعجب نگام کرد و گفت: کی خودش بوده؟
دفتر چه رو توی هوا تکون دادم و گفتم:
حکمت! حکمت خودش اومده بوده و شما اون رو نشناختین! ببین اینجا چی نوشته .
و نوشته را برای مادر خواندمو گفتم : آه مادر وقتی دیده من تماس نگرفتم به حساب بی علاقگیم گذاشته و...
پیشونی مادر پر چین شد وگفت:
-چی فکر کرده که تو دختر بی سرو پایی هستی و راحت می تونه با احساس تو بازی کنه؟ تارا ! مردای اینجوری هرگز مردایی که بتونن زنی رو خوشبخت کنن و کانون گرمی براش بوجود بیارن نیستند.
تا گفتم : اما مادر....
حرفم رو قطع کرد و گفت:
- حکمت اگه به تو محبتی تو قلبش احساس میکرد می تونست به شیوه متداول و مرسوم پا پیش بذاره و از تو خواستگاری کنه. امیدوارم دچار هیجان نشی و عاقلانه فکر کنی!






روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم سیب سرخ خورشید
artmis آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :