نمایش پست تنها
قدیمی ۱۸ مرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۲۴ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
-ALI-
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
Talking

و باز هم شروغ يک بحث ديگر با خواهرش پدر مادرش از ديدين اين بحثهاي آنها به خنده مي افتادند و سعي داشتند با خنده و شوخي فکر آنها را منحرف کنند
آه که چه روزهايي بود جمعه ها براي آنها هميشه خاطره انگيز بود البته اگر ملاقات با مادر بزرگ را فاکتور گرفت
اما آن جمعه بر عکس جمعه هاي ديگر بود حتي بدتر از جمعه هاي بدون پدر و مادرش
سه سالي ميشد که با مادر بزرگ زندگي ميکردند ديگر به تمام رفتارهاي او عادت کرده بود و سعي داشت جو بوجود آمده را هم براي مهناز راحتر کند اما خواهرش بعد از فوت والدينش غرق در دنياي خود بود دور از هر گونه تحصيلي غرق در تجملات اين مسئله خياي مينا را نگران کرده بود ولي مادر بزرگ گويي فکرش در جايي ديگر بود که رفتارهاي ناپسند مهناز را نميديد در همان روز نحس متوجه شد که مادربزرگش در انديشه ي چه چيزي است....
بعد از سه سال براي اولين بار بود که ميديد مادر بزرگ روز جمعه زود از خواب برخاسته و حاضر آماده در سالن منتظر او نشسته با ديدين او کمي جا خورد ولي لبخند به لب به مادر بزرگ سلام و صبح خير گفت
طلا بعد از پاسخ سلام او گفت:
بنشين باهات حرف دارم
دختر سر به زير نشست و منتظر صحبتهاي مادربزرگ ماند
-تو ميدوني پدر و مادرت چطوري فوت شدند؟
مينا با تعجب نگاهي به مادربزرگ پيرش انداخت و گفت:
منظورتون چيه؟سر به سرم ميذاريد؟
طلا چشم در چشم نوه اش دوخت و گفت:
-جواب من را بده متوجه شدي؟
مينا متوجه شد هيچ شوخي در کار نيست بلکه مادر بزرگ کاملا جدي است
با صداي غمگيني گفت:
اونا تو يک تصادف وحشتناک با يک کاميون به رحمت خدا رفتند
-با جزئيات بگو,کجا ميرفتند؟
-شما که از من بهتر ميدونيد اونا جايي نميرفتند بلکه داشتند از مهماني آقاي شرواني بر ميگشتند که...
-آقاي شرواني را تا چه حد ميشناسي يا دربا ره اش ميدوني؟
-کلافه مادر بزرگ را نگاه کرد و گفت:
شما ايشون بهتر ميشناسيد اون شريک بابا بود
-خب؟!
-به خدا کلافه ام کرديد منظورتون از اين کارها چيه؟
-اگر بگم تصادف پدر و مادرت عمدي بوده چيکار ميکني؟
مينا مثل فنر از جا پريد گفت:
اين امکان نداره
-چرا دختر جون داره هر چيزي امکان داره
-ما بايد به پليس بگبم بايد پيگير بشم من ..من
-مدرک کافي ندارم
-به چشمان مادربزرگش نگاه کرد و گفت:
-چرا انقدر مطمئنيد اگر مدرک نداريد نبايد
-طلا با تحکم گفت:
بگير بشين و من اندرز نده
مينا روي مبل روبروي او جاي گرفت و منتظر ادامه ي صحبت شد
-شرواني پدر سوخته پشت قضيه س تحقيقان وسيعي کردم کاره خودشه مبلغ هنگفتي هم را از پدرت بالا کشيده فکر کرده من مثل کبک سرمو ميکنم زير برف کور خونده اون هنوز منو نشناخته....
-افکار آزار دهنده مينا از گفته هاي مادر بزرگ دور ميکرد آيا واقعا والدينش بر اثر يم تصادف عمدي جان باخته بودند يا اينها تمام ساخته ي ذهن مادربزگ است اما نه مادربزگ کاردان تر از اين حرفهاست هيچ گاه اشتباه نکرده خودش گفت تحقيقات وسيعي کرد لابد اين سه سال سخت درگير پيگري اين موضوع بوده
با صداي خشگمين طلا به خود آمد نگاهي از سر گنگي به او انداخت و گفت:
من پاک گيج شدم
-ميدونم خودم هم اولش باور نداشتم شرواني اين کار را انجام بده ولي من شناختم نسبت به اون بيشتره او مدتي هم در کارخانه با پدربزرگت شريک بود ولي بعد مرگ سيروس آنجا را فروخت و با پيشنهاد پدرت هم من و هم خودش را در بازرگاني که الان به شما ارث رسيده شريک کرد
-حالا بايد چيکار کنيم؟به پليس بگيم؟
-نه احمق گفتم که مدرکي ندارم ولي....
-ولي چي مادر بزرگ؟!
اگر کسي ميتوانست برايم مدرک جمع آوري کند عالي ميشد
-اين که کاري ندارد شما کلي آشنا داريد اصلا از همان شخصي که شما را در کشف اين موضوع کمک کرد کمک بخواهيد يا نه نه اصلا چرا غريبه من خودم حاضرم هر کاري انجام دهم
طلا چا نه اش را بر روي عصاي چوب گردوئيش گذارد و گفت:
هر کاري؟
-بله هر کاري..من حق پدر و مادرم را ميگيرم
-خوبه من يه پيشنهاد دارم
چشمان مينا از خوشحالي برقي زد و گفت:
عاليه من گوش ميکنم ودر دل با خود گفت:
مادر بزرگ هميشه فکرهاي نابي داشته پدر و مادر قول ميدهم انتقامتون نو بگيرم
اما با شنيدن صحبت مادر بزرگ تمام رمقش از بين رفت صداي طلا هنوز در گوشش زنگ ميخورد
-شرواني تو را ديده خيلي خوشش اومده ازت خواستگار کرده ميدونم سنش زياده ولي اين بهترين راهه
پس از مدتي توانش را جمع کرد و گفت:
شما ميفهميد داريد چي ميگيد؟من برم زن يه آدم پنج و چهار ساله بشم اون از پدر من هم بزرگتره نه به هيچ وجه مطمئنمه اگر اينکارو بکنم تن پدرم تو گور ميلرزمن خودم يه فکري ميکنم ميرم پيش پليس اين بهترين راهه
طلا با عصبانيا عصايش را بر زمين کوفت و گفت:
ازدواج رسمي نميکني يه مدت به عنوان محرم شده اش وارد خانه و زندگيش ميشي يعني تو حاضر نيستي اينکارو بکني حتي بخاطر پدر و مادرت؟
اشکهايش او را به زانو در آورد با بغض گفت:
اينکا مساوي با سياه شدنه آينده ي منه تقريبا ميشم يه مطلقه انوقت کي حاضره بياد خواستگاريم
-با اين ثروتي که تو داري مطمئنم فرداي روزي که از خانه ي شرواني برگردي خواستگارها سر و کلشون پيدا ميشه
از استدلال مار بزرگ عصبي شد و در همان حال گفت:
پس عشق چي ميشه تفاهم,محبت,علاقه,ازدواجي بخاطر ثروت باشه هيچ معنيه نميده نه من اينکارو نميکنم به هيج وجه
طلا ماسک بي تفاوتي به چهر ه اش زد و گفت:
-با مهناز غير مستقيم درباره ي اين مسئله صحبت کردم اون خيلي مشتاقه تا زن شرواني بشه عاقل تر از خواهرشه ميدونه امروز فردا که شرواني بميره ثروت کلاني بهش ميرسه
با خشمي غير قابل مهار گفت:
تو يک عفريته ي پيري چطور جرات ميکني با آينده ي من و خواهرم بازي کني من ميدونم اگر يکم بيشتر از اون پولاي بي انتهات خرج کني ميتوني به اندازه ي کافي مدرک جکع کني اما تو حاضري جون بدي و لي پول..
طلا بي محابا بلند شد و سيلي محکمي بر روي گونه ي مينا فرو نشاند دستنش به وضوح ميلرزيد ولي به هيج وجه نميخواست ضعف نشان دهد
مينا اشکهايش را از روي گونه زدود و گفت:
من اجازه همچين کاري رو بهت نميدم
براي مدتي نوه و مادربزرگ در چشمهاي يکديگر خيره شدند اما در نهايت طلا به حرف آمد و با صدايي که گويي از ته چاه بر ميخاست گفت:
به جاي تو مهناز اين فداکاري را براي پدر و مادرش ميکنه
صداي فرياد مينا در تمام ساختمان پيچيد
-نهههه
-رويش را از نوه برگرداند و گفت:
يا اينکارو ميکني با مهناز...
مينا حرف او را قطع کرد و گفت:
چه جور مدرکيه که بايد بخاطرش با آينده مون بازي بشه
-مدارکي دربار هي راننده ي کاميوني که به ماشين پدرت زد و در رفت و يم سري اسناد درباره ي اينکه شرواني به طور غير قانوني از ثروت پدرت استفاده ميکنه
-من بايد برم تو اون خونه و اين مدارکو بيارم حتما تو يک جاي امن نگهداري مشه باشه من اينکارو ميکنم ولي به عنوان همسر وارد اون خونه نميشم به عنوان يک دوست
طلا با عصبانيت گفت:
احمق نباش دختر,فکر ميکني آدم اجير نکردم تا وارد اون خونه بشه چرا همه ي اينهارو امتحان نکردم ولي بي فايده س اون گرگ پير خيلي زرنگتر از منه فکر ميکني وقتي خودتو به عنوان دوست وارد اون خونه کني تمام اسرارشو برات ميگه نه بلکه سعي ميکنه يه بلايي هم سرت بياره تا براي اون نقش باز نکني خيلي زرنگه خيلي
-خب فرض کنيم من به عنوان همسرش وارد اون خونه شدم شما فکر ميکنيد اون مياد به من که جزئي از ملکي ها هستم درباره ي آن مدارک اطلاعات بده
-نه
پس چي؟

--هوش تو هميشه منو حيرت زده ميکرد ولي اينبار از يک احمقم هم بدتري
-هنوز از شوک صحبتهاي شما خارج نشدم مادر بزرگ
روي کلمه ي مادر بزرگ مکث کوتاهي کرد ولي طلا اهمتي نداد و گفت:
-او خيلي مکاره شايد عشق تو بتونه کمي از دانايي اونو کاهش بده
-دختر با تمسخر گفت:
نکنه دارويي دارين که ميتونه يه آدم عاقلو تبديل به يک احمق کنه و نقشتون اينه که من اين دارو را به خورد بدبخت بدم
-چشمان طلا برقي از خوشحالي زد و گفت:
درسته اين همون هوشيه که من هميشه تحسينش ميکنم
-مينا با شنيدن حرف مادر بزرگ شوکه شد براي چند لحضه حتي پلک هم نيتوانست بزند ديگر رمقي برايش باقي نمانده بود تا جلوي اين پير زن از خود دفاع کن او باخته بود
-طلا نگاهي يه حال زار مينا انداخت و گفت:
انقدر ضعيف نباش دختر تو يک ملک زاده اي
مينا با آخرين توان باقيما نده اش گفت:
شما از من ميخواهيد شرواني را مسموم کنم
-يه مسمويت ساده س اين فرصتو بتو ميده که همه جاي اون قصر را سرک بکشي خدمتکاراش با پولي که من بهشون ميدم دهنشون واسه هميشه بسته ميمونه
-دو طرف سرش را با دستانش گرفت پاسخي نداشت که بدهد طلا فکر همه جا را کرده بود
پير زن با دقت تمام حرکات نو اش را زير نظر گرفت مطمئن بود که توانسته او را قانع کند با صداي پيروز مندي گفت:
-مينا قول ميدهمکه نذارم اون پير سگ نميتونه کوچکترين آسيبي به تو بزنه از همه لحاظ
-حتي شرفت پاکدامنيم
طلا آهسته تر گفت:
مطمئن باش تو همينطور سالم به آنجا ميروي و همنيطور سالم هم باز مي گردي به ياد داشته باش که او با پدر و مادرت چه کرده

پایان فصل دوم

زیاد گذاشتم که دیگه جیغ جیغ نکنید گوشام کر شد



-ALI- آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$...MoNiLi...$, * Star, *dorsa*, *GolDeN*, *sara, *vooroojak*, *~Faezeh~*, .ELHAM., .maryam., 2012, adobba, aili, Aji_TanNaZ, alexiiiiiii, alikhademi, alonesachlie, Anahita.s, angel04, arezoogh, arezoue, arizona, Arrosha, aryana1366, arzoo12, asalgole, atousa27, avazkhamoosh, ayda90, Aypinar, azam 24, batul1s, behiii319, behnazhmz, chandiny, daneshmand, dj_bass, dokhtare khial, dokhtare sahra, eglantine-m96, ELAHE, elahe70, elahem, Elen, elnaz89, Esperichoo, extranjera, farahi, farnaz58, fatima983, gandomsa, gha3dak, ghazali_ gavazn, gheisareh, gherti, ghorbani, goleyakh117, golgh, hamid_mm, hannah, harimeshgh, hasti59, helen888, helik, Hella, honey_x, Irani, JonasRahimi, katy, khanoom-damaghoo, kimia, kimia_13662000, libra272, lilipoot33_68, M mehrane, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiar, mahdieh67, mahsa.gh, mamalisooti, marjanagn, Marjoon, maryam.mani, maryam1, maryammmmmm6, melijooon, Mina, mina.p, minoo53, mnarsis, m_h_n, M_V_P, nasimepaeze, nazi2000, nedaj, negark, Niayesh- 74, nillooo, NILOUFAR, nilsa, nina86, ninio, nlp16001, novak, Number-One, P@rya, padideh_hs, paiez, parisa jooon, Parnam, parnar, patrin, peonyel, reyhane_rb, saghar23, saharmn, saman84, samaneh60, sang_e_saboor, sara8, setareh29, shaayan, shadan30000, shakiba_2510, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, shili, shimaaaaa, silverstar, sirius, smahmodi, soshyans, spoorg, tama1011, TanNazZz, tarane, TARANOMEMEHR, tatar1, Telisa, tiger1978, triti, UnKnOwN_Sh, yamiin, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, Zanessa, zara14, zina, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, آرشا, آرنیکا, آليس, اسوده, افسانه_فرزانه, اهنگ, ایماز, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, تاريشا, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, روياي ابي, زری, ستاره یخی, سیده, شورم, شکیبا.., شیوا, عیدی, فرگون آسمانی, لمیس20, م.م.ر, مایسا, مريم 64, ملیساا, منجی, منيژه, مهستی, مهنا2, نی لو فر, هستی74, ياابالفضل, ياسمن71, کریستال, یگانه