بدون امتیاز : +0 / -0 0 امتیاز Re: رمان شیدایی اثر فهیمه رحیمی 1-4 پرسیدم: شما نپرسیدید کی هستین؟ مادر شانه بالا انداخت و گفت: او باید خودش را معرفی میکرد من چرا باید سوال کنم. - چه شکلی بود؟ - جوانی سی ، سی ویک ساله. قد بلند با ریشو سبیلی مث پروفسورها. موهای کوتاه مث همه. -عینک؟ عینک هم داشت؟ -آره. - او خودش بود و شما او را نشناختید. - تارا باور کن کسی که من پشت در دیدم نه درویش بود و نه اجق وجق پوش. یک مرد متین و با شخصیت بود. به گمانم خودش خجالت کشیده بیاید و بسته را داده به آدم دیگری که بیاورد. - خوب بود خودم در را باز میکردم . اگر آقای حکمت بوده باشد در مورد من چه فکری می کند؟ حتمی به خودش می گویداین دختر آنقدر شعور نداشت تا خودش برای گرفتن اثاثش بیاید و حق هم با اوست. - اگر خودش نیامده باشد حتمی تلفن و عذرخواهی می کند. اما اگر خودش بوده تلفن نخواهد کرد. بسته را برداشتم و به اتاقم رفتم. از خودم، از مادر و از او عصبانی بودم . با خشم بسته را روی تخت پرتاب کردمو به تغییر دادن لباس مشغول شدم.آنقدر رنجیده خاطر بودم که لباس را بدون اینکه آویزان کنم داخل کمد پرتاب کردم و روی تخت نشستم. هرگز تصور نمی کردم که این گونه بسته به من برگردانده شود.نگاهم به بسته افتاد و با خشم مهار نشده روکش کاغذ کادویی را پاره کردم و از دیدن شاخه گل رزی روی کیفم که با چسب چسبانده شده بود صدای آهم بلند شد. گل را از کیف جدا کردم و به امید نشانی دیگر در جعبه کفش را باز کردم. همانطور که گفته بود کفشهایم تمیز و واکس خورده درون جعبه جا خوش کرده بودند.هر دو لنگه را بازرسی کردم و چون چیزی نیافتم به گوشه اتاق پرتاب کردم. به سراغ کیفم رفتم.تمام محتویات کیفم را روی تخت ریختم و در میان اشیا جستجو کردم. جستجوی بی حاصل و عبث. آشفتگی اتاق بیش از آنکه خشمگینم کند، آرامشم بخشید.زرورق پاره در کنار کیف سیاه دهان گشودهو دفتر یادداشتم در کنار شاخه گل رز هدیه حکمت. گل را برداشتم و درون لیوان آب روی میز توالت گذاشتم و به تماشایش نشستم. صدای زنگ تلفن آمد اما جرات حرکت نداشتم. صدای مادر را شنیدم که محتاطانه الو گفت.لحظه ای بعد شجاعت یافت و با آوایی بلند صحبت کرد.مکالمه اش بر خلاف همیشه کوتاه بود . وقتی در اتاقم را باز کرد شادی محسوسی در صورتش دیده می شد. نگاهی اجمالی به وضع نابسامان اتاق کرد و بی هیچ سرزنشی از آن گذشت و کنارن ایستاد. دستش را روی شانه ام گذاشت و از درون آیینه مخاطبم قرار داد: - فکرش را از سرت بیرون کن . حدس بزن چه کسی بود که تلفن کرد و چند دقیقه دیگر مآید اینجا؟ به صورت بی روحم اخم کرد و پرسید : تو چت شده تارا؟ نکنه این مرد جادوگره ترا جادو کرده.چرا قیافه آدمهای ماتمزده را به خودت گرفتی. بلند شو و لباست را عوض کن . دوست ندارم وقتی عزیزه خانم می آید اینجا ترو نا مرتب ببینه. خودت خوب میدانی اون قاصد خوش خبره و همیشه وقتی جایی میره که بخواد وصلت خیری انجام بده. جان مادر بلند شو و برای خودت غمبرک نساز. مادر سکوتم را دید خود به جمع آوری و نظم بخشیدن به اتاق پرداخت و لباس پرت شده در کمد را بار دیگر بدستم داد و گفت: - زود آماده شو که الان می رسد. از تلفن عمومی سر کوچه تماس می کرفت. خواهش می کنم تارا به خاطر من هم که شده آبرو داری کن. مادر از اتاق خارج شد . بلند شدم و با اکراه تغییر لباس دادم و به انتظار مهمان نشستم. مادر راست گفته بود که عزیزه خانم به هر کجا که پای بگذارد حامل خبر خوش برای آن خانواده است و این بار او به خانه ما می آمد تا قاصد خبر خوشی برای ما باشد. حدس لازم نبود و هر دو میدانستیم که خبر عزیزه خانم در چه مورد است. بی شک او خواستگاری خوب و مناسب برایم یافته بود و می آمد تا از داماد برایمان بگوید. صدای زنگ در خانه که بلند شد مادر با شتاب به سوی در رفت و تعجیلش موجب شد که پایش به مبل اصابت کند و صدای آخش بلند شود . نگاه غضب آلود مادر که در آن توبیخ و شماتت به خوبی دیده میشد مرا مجبور کرد بلند شوم و بدنبالش برای استقبال از عزیزه خانم راهی شوم . بوسه گرم آن دو بروی یکدیگر مرا در نوبت قرار داد وهنگامی که نوبت من رسید عزیزه خانم ضمن بوسیدنم گفت: - چطوری عروس خانم؟ کلام عروس او به جای اینکه گونه های مرا گلگون کند صورت مادر را سرخ کرد و عزیزه خانم بالای اتاق نشست و ما هر دو در مبلهای پایینتر از او نشستیم. مادر دستور چای داد و عزیزه خانم با گفتن اینکه وقت تنگ است و زودتر باید برود مرا بر جای نشاند. عزیزه خانم رو به مادر گفت: -خودت به اخلاق من واردی و میدانی که اهل حاشیه رفتن نیستم و یکسر میروم سر اصل مطلب. به من بگو آیا حاضری تارا را به خانه بخت بفرستی ؟ مادر گفت: این آرزوی هر مادری است اما تا داماد که باشد و از چه خانوادهای باشد. - غریبه نیست و هر دو خوب او را می شناسید. داماد جلال است. مادر آه بلندی کشید و ناباورانه پرسید: - منظورت جلال آهنچی است؟ عزیزه خانم خندید و گفت: مگر چند تا جلال داریم ؟ بله منظورم اوست. مادر دست روی سینه گذاشت تا نفسش آرام بگیرد و پس از آن گفت: -اما ... اما ما کجا و آنها کجا؟ تو حتم داری که اشتباه نیامدی؟ - حق داری باور نکنی. اما همین امروز بود که حشمت زمان زنگ زد و از من خواست تا بیایم و نظر شما را بپرسم. - همه می دونن که جلال یکپارچه آقاست و هیچ عیب و ایرادی نداره اما اینکه چراهمه جا رو ول کرده و در خونه مارو زده تعجب داره. - مرغ اقبال روی بام شما نشسته.پس تا پر نزده و نرفته بگین حاضرین یا نه؟ مادر به خنده گفت: نیکی و پرسش؟ عزیزه خانم با گفتن مبارکه رو به من کردو گفت: خدارو شکر من برای هر کسی قدم برداشتم خیر بود و تا اینجا همه راضی بودن. امیدوارم شما دو تا هم به خوبی و خوشی با هم زندگی کنین. حالا دختر جون بگو خواسته هات چیه تا من پیش از خواستگاری به گوش حشمت زمان برسونم. من به مادر نگاه کردم و او به جای من گفت: از طزف من به حشمت زمان سلام برسونو بگو هر گلی زدین به سر خودتون زدین و ما توقع زیادی نداریم. عزیزه خانم با گفتن بسیار خوب اینطور بهتر شد ، از جا بلند شد و ضمن سر کردن چادرش گفت : -حتم داشته باشید که میرزا عماد برای تنها پسرش سنگ تموم میذاره. وقتی عزیزه خانم رفت مادر دست به آسمان بند کرد و گفت: - الهی شکرت که نمردم و دارم خوشبختی دخترم رو به چشم می بینم. روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم سیب سرخ خورشید |