نمایش پست تنها
قدیمی ۳ مرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۵۳ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
behiii319
کاربر ویژه
 
behiii319 آواتار ها
 
behiii319 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : رمان که عشق آسان نمود اول | زهرا متین (تایپ)

فصل دهم-2
"چرا؟ من از حق طبیعی خودم استفاده کردم. مگه تو زنم نیستی؟"
"چرا اما قرار ما چیز دیگه ای بود. من بی دلیل این کار را نکردم. فکر نکن با این بوسه اجازه داری از حریم خودت تجاوز کنی! لطفا یادت نره من، نه تو و نه هیچ مرد دیگه ای را دوست ندارم.اینو قبلا هم به تو گفته بودم."
ناگهان با حالتی عجیب نگاهم کرد و سپس نگاهی به فرشاد انداخت. انگار که به رازی پی برده باشد لبخندی زد و گفت:
"آره، باید حدس می زدم برای تحریک حسادت کس دیگری این کار را کردی درسته؟ حتما اون آدم همین پسره ژیگولوی تازه وارده. نگو که نمی شناسیش و سعی نکن منو فریب بدهی، چون به اندازه ی کافی تجربه دارم که خیلی چیزها را بفهمم."
عصبانی تر گفتم:
"چرا چرند می گی اصلا این طور نیست."
"واقعا؟ یعنی می خواهی که حرفت را باور کنم؟"
"هر طور دوست داری. من نیازی نمی بینم خودم را تبرئه کنم."
سپس از او فاصله گرفتم و به طرف شبنم رفتم. او هم مایوس و نا امید به طرف دوستانش رفت. وقتی خوب فکر می کردم، حق را به او می دادم. آن بوسه موجب شد تا حساب کار دست لنا و همچنین فرشاد بیاید.از پیروزی که به دست آورده بودم سرمست شدم و اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردم. خصوصا که دیگران هم خیلی به من توجه نشان می دادند.به قول معروف کبکم خروس می خواند و برای موفقیتم خوشحال بودم. پس از آن بوسه نگاه مانی شفافتر شده بود؛ همان چیزی که می خواستم. در این حال و هوا بودیم که موزیکی ملایم برای رقص نواخته شده. مانی به طرفم آمد و در حالی که سرش از نوشیدنی ها گرم شده بود گفت:
"می تونم از همسرعزیزم بخواهم که با من برقصه؟"
اول نمی خواستم قبول کنم، اما فکر کردم اگر من او را همراهی نکنم حتما لنا با او خواهد رقصید. بنابراین تقاضایش را پذیرفتم و اودست در کمرم انداخت و مرا به وسط برد و با نگاهی عاشقانه در چشمانم خیره شد و زمزمه کرد:
"سیما تو امشب خیلی خوشگل شدی. برام خیلی مشکله از تو دست بردارم. دوستت دارم و تمام وجودم تو رو طلب می کنه."
قاطع و محکم گفتم:
"امکان نداره. وقتی می تونی منو صاحب بشی که دوستت داشته باشم در غیر این صورت حتی فکرش را هم نکن."
"اوه، سیما هیچ فکر نمی کردم تا این اندازه بیرحم و سنگدل باشی."
با عصبانیت او را از خود راندم و گفتم:
"تو خوردن این زهر ماری یه کم مراعات کن.اصلا نمی فهمی چی کار میکنی و چی می گی. خواهش می کنم مواظب رفتارت باش."
"اطاعت خانم خوشگل، ولی خیلی برام سخته.نمی دونم تا کی می شه به این وضع ادامه داد. این را بفهم سیما من یه مرد و شوهرت هستم. در ثانی ٍ اگر خواسته ای از تو داشته باشم، فکر نمی کنم کاری خلاف شرع و عرف انجام داده باشم."
"اوه مانی دیگه داری با این حرفها حالم رو بهم می زنی."
"باشه دیگه هیچی نمی گم.هر چی هم گفتم شوخی بود. می خواستم بفهمم تا چه اندازه می تونم به لطف و عنایت حضرت عالی دلخوش کنم. این طور که معلومه هیچ وقت."
دیگه چیزی نگفتم و همان طور که با او می رقصیدم فرشاد را هم می دیدم که با آن دخترک در حال رقص بود. اما مدام نگاهش به من و مانی بود و من فکر می کردم چه زود سر راه هم قرار گرفته ایم؛ چیزی که حتی تصورش هم برایم ممکن نبود. موزیک به پایان رسیده بود و همه را به صرف شام دعوت کردند.
دوستان مانی سنگ تمام گذاشته بودند . معلوم بود خیلی برای او ارزش و احترام قائلند و دوستش دارند. سعی می کردم بیشتر کنار مانی باشم تا فرشاد جرات نزدیک شدن به من را نداشته باشد. نقشه های زیادی برایش داشتم که می خواستم به موقع همه را پیاده کنم. مانی بی خبر از همه جا سعی می کرد در جمع دوستانش به من خوش بگذرد. چنان دور و برم می پلکید و محبت می کرد که دچار عذاب وجدان می شدم. در حالی که نمی دانست با این کارش چگونه تشویش و اضطراب مرا دامن می زند.شاید اگر فرشادبه آن مجلس وارد نمی شد بع من خیلی هم خوش می گذشت، ولی با دیدن دوباره ی او تمام خاطرات رنج آوری که در ظهنم نقش بسته بود زنده شد و مرا عصبی کرد.چنان آشفته حال بودم که آن محیط برایم خفقان آور شده بود.؛ طوری که از مانی خواستم هر چه زودتر به خانه برگردیم.، اما مانی که تازه گرم شده بود و روی دور خوش افتاده بود حاضر نبود به آن زودی مجلس را ترک کند و از من خواست تا ساعتی دیگر دوام بیاورم. به ناچار تسلیم شدم. اما آنقدر هوای داخل سالن از دود سیگار سنگین شده بود که دیگر نمی شد آنجا ماند؛ بنابراین بی آنکه کسی متوجه شود از آنجا بیرون آمدم تا نفسی تازه کنم.هوای بیرون کمی سرد ولی بسیار تمیز بود.چند نفس عمیق کشیدم و به آسمان پرستاره خیره شدم و به یاد جمله مادرم افتادم که همیشه می گفت، هر کجا که بروی آسمان همین رنگ است.
بله چه ایران و چه آلمان و یا هر جای دیگر این کره زمین هیچ تفاوتی با هم نداشت، مگر ساکنانش که هر یک با فرهنگهای خودشان زندگی می کردند. حال غریبی داشتم. در موجودیت خود شک کرده بودم که آیا آدم بدی هستم یا تظاهر به بدبودن می کنم؟ در حالی که ذاتا از بدیها می گریختم. چرا قلبم لبریز از کینه و نفرت شده بود؟ چرا با لجاجت خود و زندگیم را به بازی گرفته بودم؟ چرا سعی داشتم از خودم موجودی بسازم که نبودم؟ چه چیزی را می خواستم ثابت کنم و به چه کسی؟ مانی مرد بسیار خوبی بود. مهربان، صمیمی، یکرنگ. چیزی کم نداشت که بشود روی او ایرادی گذاشت. چرا نمی توانستم دوستش بدارم؟ چرا فرشاد و سایه اش از زندگیم بیرون نمی رفت؟ این سیل خروشان تا کجا مرا با خود می برد؟ چرا خودم را به دست آـن سپرده بودم؟ نمی دانستم از حماقت خودم انتقام می گرفتم یا از سرنوشت و تقدیرویا از کسانی که زندگیم را به بازی گرفته بودند. از اینکه می خواستم زنی عشوه گر وسبکسر جلوه کنم، در حالی که همسر مردی باشخصیت و تحصیلکرده شده بودم، چه عایدم می شد. به راستی این کوته فکریهایم به کجا می انجامید؟در آن لحظات رنج آور به یاد پدرم افتادم و از خود پرسیدم: سیما تو از پدرت متنفری؟ به خاطر چی؟ به خاطر اینکه چشمهات روبه روی حقیقت باز کرد تا ندونسته تو چاه نیفتی یا به خاطر اینکه عشق تو رو با پول خرید؟ اگر فرشاد حقیقتا خودت را دوست داشت حاضر می شد عشق تو را با دنیا عوض کنه؟ چه برسه به چند میلیون پول. پس چطور هنوز چنین موجود پلیدی را دوست داری؟ با خودم در ستیز بودم که ناگهان دستی شانه ام را لمس کرد. وحشتزده به عقب برگشتم که نگاهم در نگاه فرشاد گره خورد و برای یک لحظه فراموش کردم که او با من چه کرده است. گفت:
"سیما می دونم از من عصبانی و دلخوری، ولی قسم می خورم که من بی تقصیرم، اگر دیدی رفتم و دیگه خبری ازم نشد به خاطر خودت بود. نمی خواستم وجود من سلامتی تو را به خطر بندازه."
با خشم و نفرت نگاهش کردم و گفتم:
"تو از چی حرف می زنی؟ دلیل از این احمقانه تر نبود که بخواهی عمل کثیفت را توجه کنی؟ آهان فکر کردی من یک احمقم؟آره درست فکر کردی، چون اگر احمق نبودم عاشق آدم بی سرو پایی مثل تو نمی شدم. ازت متنفرم فرشاد. تو زندگی منو خراب کردی؛ تو تمام آرزوهای منو به باد دادی؛ تمام احساس منو به لجن کشیدی. دیگه جایی برای حرف باقی نذاشتی. تو خیلی ارزون خودت رو فروختی. اگه اینقدر نیاز مالی داشتی که مجبور بودی احساس کسی را که با تمام وجود دوستت داشت زیر پا بگذاری و بی تفاوت ازش بگذری به خودم می گفتی، اما نامردی نمی کردی. حالا آمدی چی بگی؟ بگی که خوب تونستی با من مثل یه آشغال رفتار کنی؟"
"سیما، اینقدر زود قضاوت نکن. بگذار برات بگم.اون روزی که من رفتم و با پدرت صحبت کردم به من گفت که تو به بیماری ناعلاجی مبتلا هستی که اگر ازدواج کنی چه بسا منجر به مرگ تو بشه. در حالی که من نمی خواستم چنین اتفاقی بیفته! چون دوستت داشتم؛ هنوز هم دوستت دارم."
"فرشاد تو فکر می کنی من هنوز احمقم؟ نه سخت در اشتباهی. این چرندیات را به کسی بگو که حرفت را باور کنه. من هیچ وقت این مزخرفات را باور نمی کنم. اگر این طور بود چرا سعی نکردی از خودم بپرسی؟تو با گرفتن بیست میلیون تومن پول اصلا فراموش کردی دختری وجود داره که حاضره به خاطر عشق تو چشم از تمام عزیزانش بپوشه. کدوم بیماری ناعلاج؟دلیلی از این احمقانه تر نبود که بیاری؟ فرشاد تو همه حرفات دروغ بود؛ چه در مورد خودت ، چه در مورد خونوادت و چه در مورد عشقی که اصلا برای تو وجود نداشت."
"برای تو چی؟ یعنی اینقدر عاشق من بودی که بلافاصله ازدواج کردی؟ پس این تو و پدرت بودید که دروغ گفتید."
"اوه ، چه مسخره! انگار یه چیزی هم بدهکار شدیم! دست پیش گرفتی پس نیفتی؟ ازدواج کردم چون در عشقی که تو از اون دم می زدی جز ریا و تزویر چیزی نبود. تو منو فریب دادی. من به چی باید پایبند می بودم ؟ضربه ای که تو به من زدی هرگز جبران نمی شه. تو با من کاری کردی که نسبت به تمام مردها احساسی جز کینه و نفرت نداشته باشم و اول هم نسبت به خود تو. دیگه نمی خواهم ریختت را ببینم، نه حالا نه هیچ وقت دیگه. دیدن تو حالم را به هم می زنه و از هر چی عشقه بالا می آرم.برو گم شو فرشاد. تو اصلا آدم نیستی. کسی که به آسانی احساس خودش و طرف مقابلش را به چندی غازی بفروشه اصلا قابل بحث نیست که هیج حتی قابل این نیست که بهش فکر کنی."
" ولی سیما من همیشه دوستت داشتم و حالا هم دارم. توی این مدت نتونستم یک لحظه فراموشت کنم. تصمیم داشتم وقتی برگردم ایران دوباره ببینمت."
"خیلی متاسفم حضرت اقا دیر به این فکر افتادید.برو این عشق پوشالیت دو به کسی بده که مثل خودت یه احمقه!"
"خیلی خوب قبول. بهت حق می دم عصبانی باشی، اما مطمئن باش که ازت دست نمیکشم. حالا که همه چیز برام روشن شده سعی می کنم بهت ثابت کنم چقدر دوستت دارم."
"هه! چه خنده دار! این دفعه بابت دروغت چه مبلغی راضی ات می کنه؟ بیست میلیون؟ سی، چهل، چقدر؟ بگو خجالت نکش. هیچ نیازی به ثبوت عشقت نیست. خوشحالم که خیلی زود ذات خودت رو نشون دادی. فرشاد به نفعته که پاتو از زندگی من بیرون بکشی.من حالا با مرد خوب و شایسته ای ازدواج کردم که یک موی گندیده اش را به هزار تا مثل تو نمی دهم . نه به تو و نه به هیج کس اجازه نمی دهم به حریم زندگیم تجاوز کنه. شوهرم را دوست دارم ! و اون هم منو بی نهایت دوست داره . تازه فهمیدم عشق واقعی چیه!"
"دروغ می گی سیما. تو اونو دوست نداری! کاملا مشخصه که تظاهر به عشق میکنی."
"خفه شو برو پی کارت."
"باشه می رم، ولی از اینجا نه از زندگیت. مطمئن باش تا تو رو به دست نیارم دست برنمی دارم. خواهی دید."
"آره می دونم چون برات لقمه ی چرب و نرمی هستم . اما کور خوندی. اون سیمای احمقی که می شناختی مرد . برای من تنها چیزی که مهمه و می تونه آرامش رو به من برگردونه انتقام گرفتن از تو وامثال توئه، چون همه تون از یک خاک آفریده شدید."
"سیما می دونم که هنوز دوستم داری و همه ی این حرفها از علاقه ی زیادت به منه."
"متاسفم فرشاد. آدم ابلهی هستی، پس برو با همون عوالمت خوش باش. هر چه زودتر از جلوی چشمم دور شو. وجودت هوا رو متعفن می کنه، نمی خوام انگلی مثل تو مانع نفس کشیدنم بشه."
و پشتم را به او کردم. در حالی که می رفت گفت:
"سیما بگرد تا بگردیم."
احساس می کردم تمام وچودم در حال از هم پاشیدن است . دلم می خواست آنقدر قدرت داشتم که با دستهای خودم خفه اش کنم. از آن همه وقاحتش در عجب بودم و افسوس می خوردم چرا دل به چنان موجود تهی و بی مغزی سپرده بودم. اندکی بعد مانی به سراغم آمد و نگران پرسید:
"سیما تنهایی اینجا چه می کنی؟بیا تو بچه ها منتظرند."
من که دل پری از فرشاد داشتم و همچنان عصبانی و خشمگین بودم بی اختیار برسر او فریاد کشیدم:
" چرا نمی فهمی که خسته هستم و حوصله ی تو و اون دوستاتو ندارم."
حیرت زده نگاهم کرد و گفت:
"سیما تو چت شده؟ چرا داد می زنی؟ چرا اداهای بچه گونه در میاری؟"
یک آن به خودم آمدم و احساس کردم برخوردم باهاش درست نبوده،بنابراین کوتاه آمدم و همراهش به جمع آنها پیوستم که آقای مشفق گفت:
"لیلی و مجنون کجا رفته بودند؟ بیایید سیما خانم شما و مانی باید کیک رو ببرید"
در مقابل لطف ومحبت آنها از خودم خجالت کشیدم و با عذرخواهی از آنها به همره مانی کیک را بریدیم. بعد آقای مشفق بسته ای را که بسیار زیبا کادو شده بود مقابل ما گذاشت و گفت:
" سیما خانم این هدیه ناقابل از طرف همه دوستانی هست که در اینجا حضوردارند. امیدواریم که مورد پسند شما واقع بشه."
تشکر فراوانی کرده و به کارت روی آن نگاه کردم که نوشته بود:
ازدواج بهار زندگی اسن که با عشق شکوفاتر می شود. امیدواریم که هرگز خزان این بهار را نبینید. از طرف تمام دوستان با آرزوی سعادت و نیکبختی برای تو ومانی عزیز.
اشک در چشمانم حلقه بست و برای چند لحظه در سکوت به آن نوشته خیره شدم که ناگهان با صدای کف زدن ها و شعار بازش کن، بازش کن بخه خودم آمدم و با دستانی لرزان کاغذ دور بسته را باز کردم و بسته را گشودم.سرویس کامل چایخوری نقره کار دست هنرمندان اصفهانی بود که نقوش روی آن بسیار ظریف و زیبا کار شد ه بود ؛ به طوری که چشم همه را خیر ه کرده بود و به به و چه چه می گفتند؛ مخصوصا چند تن از آلمانیهایی که در آن جمع بودند. زبانم برای هرگونه تشکری بسته بود . دوستان مانی بی نهایت لطف و محبتشان را به ما نشان داده بودند. آقای مشفق که از طرف همه آنها نماینده بود گفت:
" سیما خانم این هدیه قابل شما و مانی عزیز رو نداره. یادگاریه تا همیشه ما رو به خاطر بیارید."
با زبانی الکن از تمامشان تشکر کردم و احساس کردم که ایرانی درهمه جا یک ایرانی هست که خلق و مرامش را هرگز فراموش نمی کند.آنقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که دلم میخواست از شوق گریه کنم. مانی دستش را دور کمرم حقله کرد و رو به دوستانش کردو گفت:
"شما دوستان خوب حسابی منو همسرم رو شرمنده کردید. برای همه چیز از شما متشکریم. امشب بهترین و خوشترین شب زندگی ما بود که هرگز از یاد نمی بریم و خوشحالم که خداوند به من لطف کرده ، هم دوستان خوبی نصیبم کرده وهم همسری بی نظیر.واقعا خودم را خیلی خوشبخت احساس می کنم."
دوباره همه کف زدند و هورا کشیدند. در این میان چشمم به لنا و فرشاد افتاد که هر دو حسادت و نفرت در چشمانشان موج می زد و من بی اعتنا و سرمست از پیروزی ساعتی بعد دست در دست مانی از آنها خداحافظی کردم و به هم به خانه برگشتیم.من یکراست به اتاقم رفتم وبرای خوابیدن آماده شدم. خیلی خسته بودم و زود خوابم برد.نیمه های شب بود که احساس کردم کسی کنارم خوابیده است. وحشت زده از خواب پریدم ومانی را در کنارم دیدم . خواستم اعتراض کنم که او فرصت نداد و مرا سخت در آغوش کشید . برای رهایی از دست او تقلا کردم ؛ حتی فریاد زدم واو را با خشم و نفرت از خود راندم، اما بی فاید ه بود. قدرت او بیشتراز من بود و بالاخره من را تصاحب کرد. چنان از او متنفر شده بودم که همان لحظه از کنارش برخاستم و به اتاق دیگری رفتم و در را از داخل قفل کردم.دیگر به التماسهای او که به شدت پشیمان بود و عذرخواهی می کرد توجهی نکردم.
از خودم و از زندگی و از مانی بیزار شده بودم. دلم می خواست همان لحظه خودم را بکشم ، ولی ترس از مرگ مرا از این کار باز داشت. تمام شب را تا صبح اشک ریختم و به زمین و زمان ناسزا گفتم . بالاخره نزدیک صبح خسته و در هم شکسته به خواب رفتم.




Perfection is reached, not when there is no longer anything to add, but when there is no longer anything to take away.


"Antoine de Saint-Exupery "

*******

My weblog : I've got pain in my tongue


behiii319 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *GolDeN*, -ALI-, -bahareh-, -دایان-, .ELHAM., 1993, ANNE, arizona, aryana1366, asalgole, Astrgirl, azar1, azima, daneshmand, Donya-70, Elen, farahi, farajoon, farnaz58, gandomsa, Goleyas2, harimeshgh, helik, Irani, kandi201022, kathyn, m0zhdeh, mahnazmom, mahsaa-r, mahshid_3d, marjanagn, martire, mehrnoush2009, MICROOOB, Mina, miraj1, miss.no1.2004, mlika, mnarsis, m_h_n, nedaj, Niayesh- 74, Niloufarjojo, nina86, nlp16001, P@rya, parisaparisa, roza23, sabina, saharmn, samaneh60, sanaz198x, sandbadjoon, sara9999, shadan30000, sharmin.r, silverstar, sirius, smahmodi, spoorg, tghyasfr, triti, Ushya7, zanbagh, zeinab_bl, ~ELAHE~, αгѕαпα, آنیتا, اتوسا, افسون123, اقاقی, خانوم عسلی, راحله 53, روژان, شادئ, م.م.ر, منجی, مهنا2, مهناز22, ياابالفضل, کیانوش.م.م, یگانه