نمایش پست تنها
قدیمی ۲۹ تير ۱۳۸۹, ۰۴:۴۵ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
.LiLiM.
کاربر فعال بخش تاریخ
 
.LiLiM. آواتار ها
 
.LiLiM. به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : پارسيان و من از آقاي آرمان آرين

مردها به چند قدمي كلبه رسيده بودند... كه ناگهان حسي عجيب در تمام وجودم پراكنده شد. بوي گل نرگس در مشامم پيچيد! و حس كردم بدنم منقبض شد. نوري خيره كننده به رنگ سبز، از ميان آتش بخاري جست، چرخي زد و ناگهان در كلبه را چنان بر هم كوبيد كه هيچ كس را ياراي گشودن آن نباشد! ناگهان بدنم رها شد و آرام روي تخت قرار گرفت. رها شدنم گويي هزار سال به طولل انجاميد. تمام زندگي به دورم مي چررخيد. نور سبزي كه از آتش بيرون جسته بود، فش و فشي كرد، چرخي زد و به سوي بخاري رفت و لحظه اي بعد در ميان شعله هاي فروزان ناپديد شد ...


پدر از آشپزخانه به هال دويد! جوان و سرحال بود. خدايا، خواب مي ديدم؟! پدر آمد و روي مادرم خم شد و چيزي توي گوشش گفت كه هردويشان پقي زدند زير خنده و بعد كمك كرد تا مادر بلند شود و به طرف تخت من آمدند... زبانم بند آمده بود! پدر، مرا به سبكي يك جوجه كوچك، روي سينه گرم و پشمالويش در آغوش گرفت و روي بازوانش نگه داشت و با هم به اتاق خوابشان رفتيم. ناگهان صداي كوبيدن مشت به در كلبه به گوشم رسيد. مردها محكم به در مي كوبيدند اما پدر مانند كسي كه بارها چنين كرده، تخت ها را كنار زد و مادر دريچه را گشود.


آن ها هيچ عجله اي نداشتند! آسوده و سر فرصت راه مي رفتند و كارشان را مي كردند! صداي كوبيدن مشت به در قطع شد و بعد لحظه اي، كسي با مشت به پنجره اتاق خواب كوبيد.


پدر، مادر را به حفره زير تخت فرستاد و مرا نيز به او سپرد و خودش هم داخل پريد. مادر، مرا به سمت تونلي كه آن پايين وجود داشت، هل داد. از پشت سرمان، صداي خرد شدن پنجره اتاق خواب بلند شد. مادرم خنديد و خيلي راحت گفت: برو پسركم... ما هم مي آييم.


هاج و واج توي تونل خم شدم، نور داخل تونل آنقدر شديد بود كه چشمم را مي زد. خدايا! اينجا كجا بود؟... چهار دست و پا توي تونل پيش رفتم. اصلا كف دست و زانوهايم درد نمي كرد. بوي گل تازه توي دالان مي آمد و كف آن را علف هاي نرم و خوشبو تا دوردست هاي راه پر كرده بود! پشت سرم را نگاه كردم. مادر و پدرم هم چهار دست و پا مي آمدند، مي خنديدند و مي آمدند!


ديگر صداي مردها و به در و پنجره كوبيدنشان به گشم نمي آمد. پدر كه گويي فكرم را خوانده بود، گفت(( آن ها نمي توانند بيايند تو... در عوض براي ما همين يك تكه دالان مانده تا به دوستان مان برسيم... ))


دوست؟! يعني در انتهاي اين راه، دوستي به انتظار ما نشسته بود؟ در انتهاي اين مسير مگر جز شب و برف و زمستان و گرگ هاي دردنده، چيزي منتظر ما بود؟! اما هرقدر جلو مي رفتيم، بوي عطر و گلهاي بهاري بيشتر مي شد. چند بار برگشتم تا از بودن پدر و مادرو و نيامدن مردها مطمئن بشوم، ولي هربار، با لبخند مادر كه مانند گل شكفته بود، و با صورت مهربان پدرم، وبرو مي شدم و قلبم آرام مي گرفت.


***********


نخستين كسي كه سر از تونل بيرون آورد، من بودم. باور نمي كردم. خدايا، نه برفي بود و نه جنگل زمستان زده اي. نه گرگي بود و نه دشمني! انتهاي تونل از بالاي كوهستاني سر بر مي آورد كه زير پايش دشتي سبز و خرم بود، با رودخانه اي عظيم و پر آب و آبي. اينجا كجا بود؟!


مردم بسياري در دشت بودند. شاد و خندان، كنار رود، مي رقصيدند و بازي مي كردند و مي خنديدند. چقدر اين صحنه برايم آشنا بود؛ گويي بارها آن را در خواب و يا در قصه هاي پدرم ديده بودم. مانند خواب گردها گيج بودم. به دالان پشت سرم نگاه كردم، آنجا هيچ تونلي نبود! پشت سرم تخته سنگ بلند يكپارچه اي بود كه به ارتفاع كوهستان ستبر، قامت داشت. پس مادر و پدرم كجا بودند؟ اينجا كجا بود؟ من اينجا چه مي كردم؟... گيج گيج بودم...
.LiLiM. آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :